گزارش نیک ۱۳۷: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«کسی که به جای خواندن کتاب با صدای درونی خود، آن را با صدای دیگری می‌شنود مانند کسی‌ست که جامه از تن به‌در می‌کند تا دیگری به جای او استحمام کند.»
-حسین رسول‌زاده،‌ یادداشت‌های بی‌سرانجام، ص۱۴۲

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

  1. …
  2. …
  3. …

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

ژورنال نویسی و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

21 اسفند 1403

21 اسفند 1403

29 آبان 1403

29 آبان 1403

8 فروردین 1404

8 فروردین 1404

14 پاسخ

  1. کتابِ یک روزِ مرخصی

    (برای روزی که هیچ‌کس نمی‌داند چرا مرخصی گرفتی، حتی خودت)

    فصل اول — فرار
    نگویم دروغ گفته‌ام. فقط برای فرار بود. زشت است ولی واقعی ست. فرار از خودم، شاید. یا شاید فرار به خودم.
    بعضی فرارها، برگشتن‌اند.
    قهوه رفیق من( نمی‌دانم چرا قهوه همیشه برایم یادآور قحبه است). دو صفحه نوشتم. کاغذ، هیچ‌وقت قضاوت نمی‌کند. فقط می‌ماند. می‌شنود. همراهی می‌کند. هست.

    فصل دوم — کامو
    کامو را باز کردم. «سقوط».
    و بعد از مدتی، نگاهم به عکسش برگشت. آن نگاه. آن پالتوی گشاد. آن سیگار. آن حالتی که انگار از همه‌چیز خبر دارد، ولی حوصله‌ی توضیح ندارد.
    کامو را دوست دارم. نه فقط برای جمله‌هایش. برای خودش. برای اینکه در عکس‌هایش، آدمی است که می‌داند زندگی پوچ است، ولی باز هم چای می‌خورد.
    نصف «سقوط» را تا ظهر خواندم. بعد رفتم سراغ آشپزی.
    بادمجان‌ها را سرخ کردم برای خورشت. عدس را شستم برای عدس پلو و ماکارونی را ریختم درون قابلمه. برای یک هفته غذا پختم، نه داشتم برای یک روز، برای همین امروز، مرهم می‌ساختم.
    آشپزی، نوعی نوشتن است. نوشتن از حال دل. نوشتن با بادمجان و پیاز، به جای کلمه. وای از روزی که حالت خوش نیست.

    فصل سوم — طاعون
    بعدازظهر، «طاعون». سی صفحه.
    کامو، مهمانِ خانه است. در آشپزخانه، در پذیرایی، کنار تخت. امروز کتاب که می‌خوانم، صدایش را می‌شنوم. انگار از پاریس، دارد با من حرف می‌زند. می‌گوید: «طاعون همیشه هست. مهم این است که در میان آن، کسی بماند و کارش را بکند.»

    فصل چهارم — تمیزکاری
    خانه را تمیز کردم. جارو. گردگیری. حمام.
    وقتی خانه را تمیز می‌کنم ، لایه‌ی رویی را برمی‌دارم. آن زیر، همیشه چیزهایی هست که باید ببینم. امروز ترس‌ها.

    فصل پنجم — تراپیست
    ساعت چهار، کلینیک.
    دکتر نبود. گفت یک هفته است نیست اما نگران نباشید جایگزین گذاشته.
    نشستم رو به روی کسی که نمی‌شناسم. کسی که اسمم را نمی‌داند، تاریخم را نمی‌داند، سکوت‌هایم را بلد نیست.
    به خودم گفتم: مگر تراپیست جایگزین دارد؟
    مگر فروشنده است؟
    حتما فروشنده است!
    پس نرفتم داخل. برگشتم.

    فصل ششم — پنج هزار قدم
    از کلینیک مهدیه تا گاراژ. پیاده.
    خورشید، کج. هوا، نیمه‌خنک. خواستم در ذهنم بنویسم تا فکر نکنم. ولی فکر آمد. همیشه می‌آید. ننوشتم.

    به وبینار نرسیدم.

    صوتی گوش دادم. معرکه بود. کاش بودم. خندیدم و بسیار آموختم. از کارایی هر رسانه ، هر ابزار.
    چند کتاب را با شنیدن خراب کردی؟
    چند فیلم را با موبایل ریدی؟

    اصن حالم بد شد.

    فصل هفتم — اتو
    لباس‌ها را اتو زدم.
    متن کوتاهی نوشتم و در کانال گذاشتم.

    فصل هشتم — گنجینه
    گزارش‌ همراهان را خواندم. گزارش نیک‌بچه‌ها.
    خانم عطار و جزیره‌شان. خانم چیتگرها. خانم نشانی‌فر، خانم سارا چگنی و چندین دوست دیگر.
    دلنشین بود.
    هر گزارش، یک زندگی. یک دنیا. یک صدا.
    و این همه صدا، کنار هم.
    به قول جناب کلانتری کجا می‌شود چنین گنجینه‌ای کنار هم گذاشت؟
    واقعاً کجا؟
    این همه زندگی در قالب کلمه. با ساختار و زبانی متفاوت از عاشقان کلمه.
    جایی که آدم‌ها حرف بزنند، و کسی بشنود.
    بعد فکر کردم: آقای کلانتری همه را می‌خواند؟
    نمی‌دانم. اما یک حقیقت : بعضی آدم‌ها، پل می‌شوند. بین صداها. بین زندگی‌‌ها .بین نوشتن‌. بین کلمات .
    کتابی از گزارش‌‌های نیک

    فصل نهم — دلشوره
    شب، دلم شور می‌زند.
    باید تن‌پرسی کنم.
    چه کسی بهتر از تنِ من، مرا می‌شناسد؟
    تنِ من، نقطه‌ی درک حضور.

    پس این بستار را کجا به کار ببرم؟😂

    نمره‌ی امروز هفت

  2. صفحات صبحگاهی را نوشته و باشگاه رفتم. برای هماهنگی آزمون شهری به آموزشگاه سر زدم و وقت گرفتم.
    کتاب این ماه باشگاه کتاب‌خوانی چشمه را از طاقچه تهیه کردم. کتاب «زندگی جای دیگر» از شگون افولبی که در چند داستان کوتاه، گوشه‌ای از زندگی مهاجران را نشان می‌دهد. داستان اول را خواندم.
    تصویر مهاجرت برایم مانند شب مهمان شدن در خانه‌ی کسی است که با او رودربایستی داری. مثل معذب بودن سرصبح که نمی‌دانی باید چه کنی. می‌ترسی بروی دستشویی و اهل خانه را بیدار کنی. نمی‌دانی صاحبخانه چه ساعتی از خواب برمی‌خیزد. خودت را گرسنه نگه می‌داری چون نمی‌خواهی بی‌اجازه به یخچالشان دست بزنی. یخچال آن‌ها، اتاق آن‌ها، ساعت بیداری آن‌ها. احتمالا بودن در کشور جدید، حداقل اوایل آن همچین حسی دارد.
    در چند کلاس آنلاین شرکت کردم. در آخر هم کلاس نویسندگی خلاق را شرکت کردم. این جلسه از توصیف کردن گفتیم و فرق گزارش و نمایش. دوست دارم دست به قلم شوم و هر چه زودتر تکلیف این جلسه را بنویسم.
    با دوالینگو آلمانی خواندم و با یک دوست درمورد کتاب‌هایی که می‌خواهیم بهم قرض بدهیم حرف زدم.
    پاتکی به کتاب «چقدر خودت را می‌شناسی؟» آلن دوباتن زدم. در بخش اول تستی از یونگ آورده که شامل صد کلمه است و باید اولین چیزی که بعد از شنیدن آن کلمات به ذهنت می‌رسد را بگویی. تمرین جالبی است و آدم به ناخودآگاهش دسترسی پیدا می‌کند. الان که خوابم می‌آید. فردا انجامش می‌دهم.

  3. —امروز بیشتر از همیشه صفحات صبحگاهی نوشتم.
    —چند صفحه از «چنین گفت زرتشت» خواندم.
    —صبح‌ هوا خنک بود به پیاده‌روی رفتم. نیم ساعت در هوای آزاد حالم بهتر شد.
    —رمان «قرنطینه» از جنیفر ا. نیلسن را شروع کردم.
    —دفتر شعر شاملو چند واژه را یادداشت کردم.
    —با موکلم تماس گرفتم و مدارکی که لازم بود آماده کند. چند روز دیگر جلسه دارم.
    —تمرینجا نوشته‌ی دوستان عالی بود. استاد نکات خوبی در نوشتن یادآوری کردند.
    —وبینار امروز در ابتدا بیست‌وپنج دقیقه پیوسته نوشتم. اضطرابم کم شد.

  4. دو خوب آل قلم

    ــ برای سومین‌بار می‌روم سراغ مسافرنامه از شاهرخ مسکوب. تا الان دوتا نویسنده‌ی مورد علاقه دارم. یکی شاهرخ مسکوب یکی هم محمد قائد. هر دو از خوبان آل قلم‌اند. هر دو گلوله‌‌ی نمک‌. طنزهای ظریف و زیبایی دارند. واژه‌های ابداعی‌شان خیلی برایم علامت سوال است. چطور به ذهن‌شان رسیده؟ دهنم سرویس.

    ✍ فاطمه محمدی

    #گزارش_نیک

    https://t.me/Mohammadfaty2

  5. صبح هم بیدار شدم اما انگار سرماخوردگی دوباره برگشته بود اما به روی خودم نیاوردم و از تخت پایین آمدم و به طرف شستن سر وصورتم رفتم و وضو گرفتم اما کمی بی حال بودم خودم را دلداری دادم و خوب شدنم را بشارت دادم و نماز خواندم و به خودم و مردم دعا کردم. به سوی نوشتن رفتم و آزاد نویسی کردم در حد دویست کلمه و به پیاده روی صبحگاهی رفتم کمی زودتر از هر روز. خیابان خلوت بود و با صفا نسیم خنکی می‌وزید و ستاره‌ها کم و بیش در حال محو شدن بودند. به خانه آمدم صبحانه خوردیم و دخترم دیرتر به سر کار رفت چون با شروع مهر ماه کارش یک ساعت دیرتر آغاز می‌شد. بعد از رفتن دخترم، دیری نپایید که زنگ زد و گفت من هنوز سر کار نرفته‌ام و گربه‌ای داخل موتور ماشینم است و نمی‌دانم کجاست به رئیس بانک زنگ زده بود و اطلاع داده بود که دیر سر کار می‌رسد و او هم گفته بود ماشین را روشن نکند و به اتش‌نشانی اطلاع دهد و در آخر هم گربه را که کوچک بود از داخل فن ماشین خارج کرده بودند. چند روزی‌ست دنبال عینکم هستم. و باز هم کارهای عقب افتاده‌ام را انجام دادم. به وبینار نویسنده ساز رفتم و به صحبتهای استاد در باره‌ی آزاد نویسی گوش دادم استاد گفتند بعضی از رمانها را نباید صوتی گوش داد. امروز از روزهای قبل فعال‌تر بودم. و توانستم یک زندگی معمولی را ادامه دهم. به کتابها نوک زدم خواندم و نوشتم امروز نمره‌ام هشت است. و بیشتر از این نوشتن فعلا چیزی برای گفتن ندارم. به کانال تلگرامی من سری بزنید ✍️

    https://t.me/notetoday1

  6. شنبه
    ۵/۷/۴

    ۱. حاضر شدن برای دانشگاه
    شش صبح پاشدم. تو راه، مربیِ باشگاهِ قبلیم رو دیدم.
    بهم گفت: «داری می‌ری مدرسه؟؟»
    احتمالاً به خاطرِ این بود که دو بندِ کوله‌پشتی رو انداخته بودم.
    چون کوله‌پشتی سنگین بود؛ توش روپوش، سررسیدِ آزادنویسی، تبلت، کلاسور، دوتا ساندویچِ کتلت و فلاسکِ تک‌نفره بود.

    ۲. آزمایشگاه سلولی
    بهم خوش گذشت، با اینکه کله‌ی سحر بود. یاد گرفتم ضخامتِ اجسام زیرِ میکروسکوپ رو اندازه‌گیری کنم.
    تو تایمِ استراحت، گزارش نیک نوشتم.

    ۳. بیوفیزیک
    جدی‌ترین و سرسام‌آورترین کلاس بود. انقدر که استاد جیغ‌جیغ می‌کرد. ولی خیلی استادِ پربار و شادی بود.

    ۴. تایم آزاد
    به کارای اداریِ مضخرفِ دانشگاه سپری شد. برای برگه‌ی کارورزی، از این اتاق به اون اتاق پاس داده می‌شدم و مونده مُهر و امضا بودم. ناهار خوردم و همراهش جنایت‌ومکافات خوندم.

    ۵. بیوتکنولوژی
    استادِ پربار، مودب، باشخصیت بود.
    سرِ کلاس با یه دختری به اسمِ هنگامه آشنا شدم. فکرش رو بکن: هنننگااامهه.
    چه شاعرانه.

    ۶. آشنایی
    این تایم کلاسِ اندامکِ سلولی داشتم، اما پیچوندم تا هنگامه رو بیشتر بشناسم. دخترِ ساکت، مودب و باشخصیتی به نظر میاد. چیزی که جلبِ توجه می‌کنه چشماش هست. انگار دوتا خورشید داره تو چشماش.

    حرفمو باور نمی‌کنی؟ جدی می‌گم.
    ی جوری، وقتی حرف می‌زد، نمی‌دونستم گوش کنم یا به خورشیدا نگاه کنم.

    ۷. اندامک
    رفتم سرِ کلاس، اما به استادِ مضخرف گوش ندادم و وبینارِ نویسنده‌ساز رو شرکت کردم.

    ۸. سوار مترو شدم
    خسته و کوفته سوارِ مترو شدم و به خونه برگشتم. چیزی که جالب بود این بود که بویِ دخترِ خورشیدی تو کلِ مسیر حس می‌شد. یه بویِ لطیف، مثلِ بستنی وانیلیِ آب‌شده.

    ۹. شام
    یه کتلت رو با کفگیرِ چوبی خرد کردم و روش چهارتا تخم‌مرغ شکوندم. ترکیبِ جالبی شد.

    ۱۰.خواب

    (من آدم شلخته نویسی هستم حتی حرف زدنم هم شلختست پس متن رو میدم هوش مصنوعی تا مرتب کنه)

  7. 📝 #گزارش_نیک ۱۳۷
    «کارت عالیه؛ خوب کشیدی آفرین» جمله هایی که بعد مدت ها شنیدنش دلگرم کننده بود یک تیکه پیتزا کشیدم و رنگ آمیزی کردم دقیقاً چهار ساعت رنگ آمیزیش طول کشید تصور کنین چفدر جزئیات داشته؛ راستی پیچ اینستاگرامم رو از حالت خصوصی به عمومی تبدیل کردم بنده که عکس شخصی نداشتم موندم کسانی که پیجشون شخصه در حالی صفر پست دارن و جدیدا فالور های اینستاگرام رو هم نمیشه دید از این کار هدفشون چیه؟! هفت پست جدید و جذاب از نقاشی های اخیرم گذاشتم توی پیچم تا خالی نباشه.دیشب رو پلک روی هم نذاشتم و ظهر بغض سنگینی توی گلوم بود و رهام نمی کرد فکرم به هزار راه می رفت به سنت های غلط این جامعه، به بخت شوم خودم، به لباس های صرفاً دکوری اتاقم، به ترس از از دست دادن عزیزان و…امروز اولین روز مدرسه برادرم بود بخاطرش خوشحالم. راستی کتاب جای خالی سلوچ رو نسخه صوتی با صدای آرمان تا صفحه ۶٠ رسیدم و کتاب لاشه لطیف رو هم بیست صفحه جدید تا حدود همین ۶٠_۶۵ با پی دی اف الکترونیکی مطالعه کردم و از همه جذاب تر خوندن کتاب کوتاه مربای شیرین از هوشنگ مرادی کرمانی بود دم شما گرم آقای مرادی کرمانی، سر فرازمون کردی یه اتفاق ساده، یه داستان طنز نوجوان رو در قالب اتفاقی فلسفی و اجتماعی نشون دادی قلمتون مانا. آخر شب دو ساعتی مدنی بخش مالکیت رو خوندم و یکم تست از کتاب آقای شهبازی زدم میدونم نخوندم و دیره پایه ضعیفی هم دارم اما به اصطلاح دلو زدم به دریا…
    @Maryamwriter_2

  8. – صبح رفتم پست که بسته‌های دیجی‌کالا را تحویل بگیرم. آن‌قدر بد بسته‌بندی کرده بودند که شانس آوردم چیزی نشکست. نمی‌دانم چرا اصرار دارند هر دفعه بدتر از دفعهٔ قبل باشند.

    – چند فصل از تقویم بی‌هدفی خواندم. این فصل‌های آخر حسابی حوصله‌ام را سر می‌برند. امیدوارم زودتر تمام شود تا بروم سراغ «رها و ناهشیار می‌نویسم».

    – آزادنویسی انجام دادم. چه آزادنویسی خوبی بود.‌ بعد از انجام‌دادنش انرژی گرفتم برای بقیه روز. اوایل نمی‌دانستم چطور ادامه دهم. موضوعی به ذهنم نمی‌آمد و چیزی نداشتم برای نوشتن. با خودم فکر کردم که الان مهر ماه است و قدیم‌ها برای اینکه مدرسه را تحمل کنم فقط خیال‌پردازی می‌کردم. پس ذهنم را آزاد گذاشتم تا خودش راهش را به ورق بیابد. تدبیرم جواب داد و در قالب یک جوانک نویسندهٔ دههٔ بیستی سُر خوردم روی کاغذ. یک مهمانی بود پر از هنرمندان. شاعرها، خوانندگان، نقاش‌ها، نویسندگان و خلاصه هر هنرمندی که فکرش را بکنی. حرف زدیم و نوشیدیم و رقصیدیم. آخرش هم وقتی از همهٔ لذت‌های دنیوی سیراب شدیم، این فکر به ذهنمان خطور کرد که چه خوب می‌شد اگر الان همهٔ آدم‌ها مثل ما سرشار از خشنودی بودند. چطور می‌شود این بهشت را ساخت؟ یکی گفت: وقتی تو داری و بقیه ندارند، نمی‌شود. یکی دیگر گفت: می‌شود داشته‌ها را تقسیم کرد. یکی دیگر: کمونیست. یکی دیگر: نه آقاجان نمی‌شود. بقیه می‌گفتند و می‌گفتند و من به فکر سفرهای پیش‌رویم بودم. اولین مقصد، وبینار نویسنده‌ساز استاد کلانتری بود در تاریخ ۴ مهر ۱۴۰۵. خداحافظی کردم. نگاهی انداختم به قسمت شمارش کلمات ورد: ۱۲۵۱. ماموریت تمام شد.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  9. چهارم مهر
    -بدون توجه به اینکه مهر شده و مدارس و دانشگاه‌ها دیگر به صورت جدی پا گرفته‌اند، سلانه سلانه آماده می‌شوم تا به فروشگاه برسم. ساعت، ده دقیقه به هشت را نشانم می‌داد اما اتوبوس همچنان در ترافیک مانده بود؛ در حالی که از اتوبوس تا محل کارم ده دقیقه پیاده روی دارد.
    -به کارفرمایم می‌گویم که قصد رفتن دارم و او از من می‌پرسد که دیگر میل به کار کردن ندارم ؟ و من همانطور که سعی داشتم خشم و تعجبم را پنهان کنم جواب می‌دهم او بود که جوابی به من نداد. گفت تا ظهر صبر کنم. تا ظهر صبر کردم و دوباره برای روشن شدن تکلیفم به سراغش رفتم. گفت اگر با کم کردن حقوق در ازای ده روز غیبتم بخاطر دانشگاه موافق باشم می‌توانم دوباره سرکار بروم. در این برهه نمی‌توانم کار جدیدی، متناسب با شرایطم پیدا کنم، پس تصمیم گرفتم با حقوق کمتر کنار بیایم تا همچنان برچسب شاغل بودن را داشته باشم.
    -از محل کارم تا دانشگاه حدودا نیم ساعتی راه است، اما همین گفت و گوی کوتاه راجع به ادامه دادن یا ندادن به درازا کشید؛ یک ربع به کلاسم مانده بود که تازه از محل کار خارج شدم. یک ربع با تاخیر به کلاس رسیدم‌.
    -دانشگاه اصلا خوش نگذشت. همه چیزش برایم غریب بود. نشستن پشت صندلی‌ آن هم به مدت پنج ساعت، با استادی بدعنق که کمی سخت‌گیری ناکارمد داشت، اصلا باب میل نبود. هربار که می‌گویم خوش نمی‌گذرد به یاد حرف یکی از دوستان عزیزم می‌افتم. یک‌بار گفت: «کجا و تو کدوم کتاب گفتن زندگی قراره خوش بگذره یا حتی آسون؟» همیشه به این جمله فکر می‌کنم و با خود می‌گویم شاید واقعیت همین باشد. ذات و هدف زندگی خوش گذراندن و آسان زیستن نیست.
    -استاد سر کلاس کارگاه نمایشنامه نویسی جمله‌ی جالبی گفت:«تنها انسان‌های سطحی از روی ظاهر قضاوت نمی‌کنند» اگر اشتباه نکنم جمله‌ای از کتاب تصویر دوریان گری اسکار وایلد است. این را در رابطه با خوب دیدن بیان کرد.
    -کمی با هم‌دانشگاهی‌هایم وقت می‌گذرانم و بعد از مسیری متفاوت به خانه برمی‌گردم.
    -در نهایت هم حمام و شام و تماس با خواهرم و خواب.
    و… همینن.

  10. – هر بار صدای هلی‌کوپتر را می‌شنوم حتمن سر می‌چرخانم تا آن را پیدا کنم یا می‌روم پشت پنجره یا در بالکن که ببینمش. حالا مثلن چه اتفاقی می‌افتد اگر ببینم؟ مگر در جزیره گیر افتاده‌ام و دنبال نجاتم؟ شاید هم دلم می‌خواهد او مرا ببیند. نمی‌دانم چه مرضی است. امروز خیلی خیلی نزدیک بود. شاید مرا دیده باشد در بالکن. تصویری هم دارم از بچگی؛ جنگ بود (مثل سریال‌های ترکی که لابه‌لای جلسات قدری هم کار می‌کردند، ما هم انگار لابه‌لای جنگ‌ها قدری زندگی کرده‌ایم.) این تصویر حتمن که واقعی نبوده، شاید زاده‌ی تخیلات یک بچه‌ی کوچک بوده، اما خیلی واضح یادم است که هلی‌کوپتر تقریبن جلوی پنجره بود آن هم در خانه‌ای حیاط‌دار و یک طبقه. مگر می‌شود چنین چیزی؟ ولی من اصلن از آن بچه‌های خیال‌پرداز نبوده و نیستم. همین حالا هم خیالم اصلن قوی نیست. نمی‌دانم، به هر حال این صحنه در ذهنم است. شاید از همان موقع دوست دارم هلی‌کوپترها را دنبال کنم.

    – اگر زندگی قصه باشد می‌توان آن را مثل یک تسبیح در نظر گرفت که هر ماجرا و اتفاق و کشمکش، دانه‌ای از دانه‌های تسبیح است. این تسبیح نخی دارد که اگر آن نخ نباشد تمام ماجراها زمین می‌ریزند و زندگی تبدیل به مجموعه‌ای پریشان از کشمکش‌های بی‌نتیجه و ناموزون می‌شود. باید حواسمان باشد که این نخ پاره نشود و در هر موقعیتی سوال‌مان این باشد که چگونه دستم را به این نخ نگه دارم؟ برای اینکه بتوانیم به این سوال پاسخ دهیم باید اول بدانیم که نخ ما چیست.

    – یک نفر را می‌شناسم که خیلی شبیه شخصیت اصلی «شب یک، شب دو» است. امروز فهمیدم. (شبِ یک؟ آدم یاد شب اول قبر می‌افتد.)

    – خنده‌درمانی می‌کنیم در وبینارها.

    – کاش امروز بابا را دیده بودم.

    – از کی قلبم انقدر کوچک شد؟ شاید هم از اول بود و من نمی‌فهمیدم. هر روز قلبم آب می‌رود، کم‌کم نقطه‌ای بیش نمی‌ماند. آدم بی‌قلب هم که آدم مرده است یا بهتر است مرده باشد.

    – پروردگارا، شما که در هر صورت هستی و در این بودنْ قادر مطلقی، چه ما این را باور کنیم چه نکنیم. مثل این است که خورشید را باور نکنیم، به هر حال هست و می‌تابد. باورمندی ما یک بازی ذهنی بیهوده است که تاثیری در ماهیت وجودی شما ندارد. کمک کن که این فرصت محدود و یگانه را به بازی نگذرانیم.

    – الهی شکرت…

  11. ساعت پنج و سیزده دقیقه اتاقم سایه گرفته است. طی این بیست و پنج دقیقه آیا تاریک هم می‌شود؟ با نوشتن و پیانویی که استاد گذاشته ذهنم خستگی را می‌رهاند.

    امروز فهمیدم اشتباه می‌کردم. با خودم گفته بودم در کلاس فقط باید بنشینم تا بگذرد. اما مطالب تاریخی به وجدم آورد. فکر می‌کردم چیز مهمی یاد نمی‌گیرم. اما منابع مطالعاتی‌ای از قاجار گیر آوردم. تحت‌تأثیر داستانی دلخراش از آن‌موقع قرار گرفتم و پی بردم به اهمیت حال‌نویسی به زبان ساده. من عاشق پیچش زبانی‌ام. عاشق داستانی که ادبیات باشد، نه توضیح و پند و حتا ساده. ولی مزه‌ی آن یکی را هم در بافتش می‌دوستم. وقتی می‌خاهم از آن دوره بدانم پیچش داستانی نمی‌خاهم. می‌خاهم زبان روزمره باشد. مثل گزارش نیک‌هایمان.
    این شد که آخر کلاس سرحال بودم‌.

    صبح لباس دلی را کش ماسوره دوختم. فهمیدم از چیزی که می‌فکریدم آسان‌تر بود. لباس عروسکی شده و تصمیم دارم چند تایی از این مدل بدوزم. به خصوص گشادان را سادگی می‌گیرد.

    از همیشه ولع بیشتری برای کتاب‌خری دارم. ولعی که چند ماهی گمیده بودمش و دوباره یافتمش. با این بهانه که «گران‌تر می‌شود» هرچه دستم می‌رسد می‌خرم و باز سیر نمی‌شوم.

    در دفترم نوشته بودم آب زیاد فرامو شنشود. در روزهایی که سرت شلوغ است اگر آب کافی نخوری انرژی‌ات که می‌افتد هیچ، تمرکز هم نداری. این را تا ظهر نفهمیدم. آخرش هم به جز یک قمقمه آب نصیبِ قولم نکردم. حالا می‌نویسم تا فردا خجالت بکشم و آب بخورم.

    حالا هوا رو به تاریکی‌ست. سیاهی دارد فضا را می‌گیرد و بیشترین نور از لپتاب می‌تابد.

    پ‌ن: پاراگراف اول و آخر متن را از ۱۰۰۰ کلمه‌نویسی جداییدم. سیر تاریک شدن هنگاه نوشتن برایم جذاب بود.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  12. _نمره ی امروز ۷ از ۱۰

    _ نوشتن صفحات صبحگاهی سه صفحه 

    _ دربین مقاله ها برای یافتن سوالات موضوع تولید بدون کارخانه و نگارش آن از منظر حقوقی تلاشی افزون کردم.

    _یاری جستن برای کتاب تولید بدون کارخانه، نویسنده دکتر شفیعی تاکنون یاری کننده نیافتم.

    _ بیشتر وقتم پشت سیستم بودم، پس سکوت خاصی درمنزل حاکم بود.

    _ ساعت چهار جهت حضور در دفتر و دیدار با مراجعه کننده از خانه بیرون رفتم.

    _ دفتر رسیدم طبق معمول آسانسورها شلوغ و باید منتظر بمانم ترجیح دادم از پله بروم تا طبقه ۵ خدا نصیب نکنه با کفش پاشنه دار سخت است.طبق معمول منشی دیر آمد، تا منشی بیاید ببینم مراجعه کننده چه کسانی هستند و موضوع آنها چیست؟
    به سال واژه اندیشدم و آن مشاهده گری است و صدای دلنواز طبیعی آب و چهچه پرندگان را گوش دادم. چندتنفس عمیق هدیه به خود دادم.

    _ حضور در وبینار و در ابتدا ۲۵ دقیقه هزار کلمه نوشتن. خوشحال شدم چون کاری نداشتم و بدون هیچ وقفه‌ای نوشتم.

    و گزارش نیک ۱۳۷ نیز با همه بایدها و چرا از سفر برنمی گردی مختومه شد.

  13. گزارش نیک ۳۴

    امروز بهتر از روزهای قبل بودم. زودتر بیدار شدم و بیشتر نوشتم.
    کانال تلگرامم را با تکه‌ای از دل آزادنویسی به‌روز کردم.
    شعر خواندم. مشق شعر کردم.
    ورزش را دوباره آغازیدم. احتمالا چندروز بدن‌درد خواهم داشت.
    «جنگ آخرالزمان» خواندم. ۲۰۰ صفحه تمام شد. ۷۰۰ صفحه بیشتر نمانده.
    داستان کوتاه‌هایی که «استاد» از همسفرانم هم‌رسانی کرد نگاه کردم. عالی بودند.
    احوالی از دوستی گرفتم که چندی‌ست کم‌پیداست. حالش خوب بود. حوصله نداشت. چقدر خوب این بی‌حوصلگی را می‌فهمم.
    در باد قدم زدم.
    یکی از دوستانم کانال تلگرامم را تبلیغ کرد. از کارش خوش‌حال شدم.
    بزرگ‌ترین ضعف امروزم، وقت‌کشی در شبکه‌های مجازی بود.
    با خانواده وقت گذراندم.
    گزارش را ثبت می‌کنم و بعد از آن، نوشتن و «جنگ آخرالزمان» را ادامه می‌دهم.
    شب را با سریال و فایل ضبط‌شده‌ی «وبینار» تمام می‌کنم.
    فعالیت ذهنی و بدنی داشتم و به قول‌هایم عمل کردم.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad

    نمره‌ی امروز: ۸/۵ از ۱۰

  14. نامه‌های اداری را کاملن از کارتابلم حذف کردم و تعیین تکلیف کردم. خودم را برای کار جدید آماده می‌کنم. مسئولیت پسماند را واگذار می‌کنم و در زمینه‌ی فاضلاب کار خاهم کرد.
    یک ساعت صبح‌ها دیرتر سرکار رفتن، واقعن برایم مفید بوده. انرژی بیش‌تری دارم. و خابم کامل شده. و در کنارش به کارهای دیگر هم می‌رسم.
    بعد از کار آرایشگاه رفتم تا ساعت پنج و ربع طول کشید. و یک ربع اول وبینار را از دست دادم. ولی زمان باقی‌مانده را با دوستان نوشتم. حس خوبی گرفتم. تصمیماتی گرفتم. مسائلی را برای خودم روشن کردم. ولی از تصمیم تا عمل، راه زیاد است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *