«کلمه اخذ تصمیمی است میان مرگ و زندگی.»
-فرانتس کافکا
گوستاو یانوش، گفتوگو با کافکا، فرامرز بهزاد، تهران، خوارزمی، ۱۳۵۲
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
در گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
108 پاسخ
سال واژهام مسئولیت پذیری بود که امروز به انبار سالواژه سری زدم و روز واژهای از آن بیرون کشیدم . به روز واژهام سر و سامان دادم. بعد از بیداری و معلق شدن در فضای پاک خدایی و سر به آستان باری نهادن و طلب کردن از او همهی خوبیها و نیکیها را برای مردمان ایران و جهان به زندگی عادی صبح برگشتم. صبحانه آماده کردم و هر کدام در زمان معین خودشان بیدار شدند و ناشتایی خوردند. در این فاصلههای کوچولو من هم خوردم و هم نوشتم. تا ظهر سر و سامان را به هر شکلی درآوردم گاهی به شکل جارو و گاهی به شکل دستمال شیشه پاککن و گاهی تی سابی کف زمین و گاهی شسنتن پلیدیها و چیزهای دیگر این واژه سر و سامان را تا زدم و برای بعدن گذاشتم و از او تشکر کردم که بوی تمیزی و شادی را در خانه منتشر کرد و بعد از ناهار کمی آرمیدم و کمی هم نوشتم و دستم را از روی کاغذ برنداشتم تا هزار و اندی کلمه نوشتم به قرار همیشگیام. سوژهای در حین آزاد نویسی یافتم که پرورشش دادم و در کانالم فردا منتشر میکنم. پیاده روی عصر گاهی کردم هوس بستنی قیفی کردم با خود شعر خیام را دلیلی برای خریدن یک بستی قیفی آوردم که تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه و خود را در لیسیدن بستی قیفی یافتم در گرمای نزدیک به چهل درجه کمی خنک شدم و به خانه بازگشتم.
کمکم هوا تاریک شد کمی هم برای سربازان وطنم دست به دعا شدم و شعر زیبای استاد شجریان را با نگاه به آسمان زمزمه کردم شب است و چهرهی میهن سیاهه…..
آدرس کانالم در تلگرامhttps://t.me/notetoday1
سلام، امیدوارم سلامت باشید و هرکجا که هستید دلتون قرص.
این جملات چقدر برای من حس غریبی داشت.
«صبحانه آماده کردم و هر کدام در زمان معین خودشان بیدار شدند و ناشتایی خوردند»
یادِ مادر خودم افتادم. مادرم این روزها برای ما صبحانه آماده میکنه اما ما مثل قدیم دور هم صبحانه نمی خوریم و سر یک میز نمی شینیم که باهم حرف بزنیم. امروز که مادرم داشت ناهار آماده می کرد با خودم گفتم طفلی مامان در عین تنهایی متعهد به وظایف مادریش هم هست. پدرم که در قید حیات بود قانون خونه این بود که همه دور هم غذا بخوریم اما خوب این روزها همه چیز فرق کرده.
از خوندن گزارش نیک ِ شما بسیار لذت بردم
موفق باشید.
لیست کارهای مفید روز:
۱.یادگیری درس پیانو به همراه نت خوانی نزد استاد..
استاد رشتهی مهندسی معماری خوانده
خانه بسیار زیبا بود..
استاد در حال نواختن کلیدهای پیانو بود و من به کلیدها خیره شدم..صدای آهنگ بسیار دلنشین بود.
گویی دورم پر از پیچک سبز شد.
۲.صرف ناهار به همراه استاد،استیک گوشت و دلستر هلو
۳.آب دادن به گلدانها
۴.غذا دادن به طوطی و ماهی
۵.خواندن درس روانشناسی
۶.نوشیدن قهوه در ماگ طرح روانشناسی
۷.خوردن صبحانه قبل از رفتن به خانهی استاد،نیمرو پختم با پنکیک ساز خرسی،کره،پنیر گردویی،پنیر گلپایگان،چای
۸.به دانشگاه علوم پزشکی رفتم،برای اخذ انتخاب تحصیلی
۹.طراحی دوبارهی باکس همستر
گزارش نیک۴
برای جبران درس نخواندن شب قبل، تا چهار صبح، بیدار بودم و درس میخواندم؛، جبران افراطی یک اشتباه!
خورشید، کم کم طلوع میکرد. قبل خواب، تصمیم گرفتم از ایوان، طلوع خورشید را تماشا کنم.
عجیب است که نقطه پایان و آغاز یک چیز میتواند اینقدر شبیه به هم باشند؛ مثل همین آسمان که در طلوع و غروب خورشیدش، رنگ نارنجی به خود میگیرد.
صدای خش خشی از خیابان، توجه ام را جلب کرد. پایین را نگاه کردم؛ یک رفتگر با جارویش، روی زمین میکشید. چند دقیقه، او را تماشا کردم. روشی را که تمیزکردن خیابان، از آن استفاده میکرد؛ برایم جالب شد. انگار رفتگر در ذهنش ،خیابان را چند بخش کرده بود. بخش به بخش ،زباله ها و گرد خاک را گوشه ای جمع میکرد. چهار پنج بخش به همین شکل پیش میرفت و چندین کپه زباله ایجاد میشد. سپس برمیگشت؛ سطح زباله چرخ دارش را میکشید و کپه ها را درون سطل زباله میریخت. انگار نبوغ انسان، در کارهای تکراری روزمره، برای صرف کمتر انرژی و زمان ، فعال میشود.
از آن بالا، نگاهش میکردم؛ مثل مادرها که موقع تمیزکاری، بالای سربچه هایشان می ایستند. در ذهنم با او حرف میزدم:« آنجا را جا گذاشتی.»«آن کاغذ، جاماند.»« آنجا هنوز گرد و خاک هست.» انگار رفتگر، صدای ذهنم را می شنید! هرجا را که نشان میدادم؛ ثانیه ای بعد،همانجا بود.
هنوز طلوع خورشید کامل نشده بود که بی خیال دنیای رفتگر شدم. به تخت خواب رفتم. سرم را طبق عادت، زیربالشت بردم، آرزو کردم؛ پرنده ها، کمتر سرو صدا کنند. نفهمیدم دقیقا کی ولی بلاخره خوابم برد.
صبح که نه! بعدازظهر، ساعت۲ از خواب بیداشدم. صبحانه و ناهارم را یکی کردم و بعد آن دوساعتی، درس خواندم.
چند روز پیاپی ماندن در خانه اذیتم کرده بود.پیاده به بستنی فروشی مورد علاقه ام رفتم.
در بستنی فروشی، تصمیم گرفتم؛ طعم های جدیدی را امتحان کنم. بنظرم، قدمی بود برای عوض کردن یکسری از عادت ها.
موقع برگشت، چیپس و کرانچی خریدم. این هم از شام من! و برای دوری از حس عذاب وجدان شکستن رژیم، با یک کاسه سالاد، خودم را خفه کردم. دوباره، جبران افراطی یک اشتباه!
با مامانم تماس گرفتم. مامان، خانه بابابزرگ بود. بابابزرگ، چند روز پیش، دست اش را عمل کرده بود. مامان گوشی به بابابزرگ داد تا کمی با او صحبت کنم. بابابزرگ بی حوصله و خسته به نظر میرسید. گوشی را سریع به مامان برگرداند. مامان گفت:«به دل نگیر! دستش درد میکند.رفتم خونه؛دوباره صحبت میکنیم.»
نیم ساعت بعد دوباره تماس گرفت و یک ربع صحبت کردیم.
بعدِ کمی آهنگ گوش دادن و پرسه زنی در اینستاگرام، سر درس و مشقم برگشتم. امشب میخواهم خوابی را که هیج وقت تنظیم نمیشود؛ تنظیم کنم! میخواهم ساعت ۱۲بخوابم!
باز هم جبران افراطی یک اشتباه!
در ضمن، الان که دارم گزارش نیک مینویسم؛ ساعت۳صبح است!
سال واژه: سکوت
هر روز آن را تمرین میکنم.
۱- آزادنویسی
۲- بارگذاری مقاله در سایت پاشاپور
۳- آشپزی و تمیزکاری (کوکو سبزی)
۴- بازی با پارسا: پاسور
۵- بازی با پریا: کتاب اعداد
۶- شنیدن پادکست والدگری
نمرهای روز:۳ از ۵
نیک از پیِ نیک
سالواژهام: خودآغوشی
_ صفحات صبحگاهی قرار بود پیش از صبحانه باشد، اما میدانی چه شد؟ بلند شدم، با همان لباسهای خانه و قیافهی خابآلود مصطفی را رساندم. برگشتنی، در پارکینگ، جوری ماشین را نزدیک دیوار جا دادم تا همسایهمان اولِ صبحی سرکیف بیاید. بعد پیاده شدم و به سمت آسانسور رفتم. خانم طاهرنژاد رسید. نازنینی است این زن. از آن زنهایی است که صبح را با پیادهروی و نان تازه آغاز میکنند. هم معلم است و هم خانهدار، با یک گلپسر خردسال. دست راستش روی سرم. تا خانم طاهرنژاد را دیدم، از شرم خندهام گرفت. گفت: «چرا میخندی؟» گفتم: «از سر و وضعم.» دمپایی مصطفی، لباس صورتی و سبزآبی و چادری که سرسری روی سر انداخته بودم. گفت: «خوبه سالم رسیدی. تو که هنوز خاب خابی!» بعد هم ادامه داد: «ساعت نهونیم جلسه دارم. صبحی رفتم پیادهروی و نان اضافه خریدم. بیا، این یکی برای تو.» از شما چه پنهان، نان آنقدر گرم و تازه بود که پیش از صبحانهنویسی، نشستم به صبحانه خوردن و تنهایی دلی از عزا درآوردم. بعد همانجا، با پوزش و بوسشِ صفحات، صبحانهنویسیام را آغاز کردم.
اینکه بعد از مدتها کابوس ندیده بودم، اتفاقی نادر بود که دفترم برای نخستینبار به خود میدید. انگار کاغذها با اشک و گریه میگفتند: «یعنی کسی قطعهقطعهات نکرد؟ سرت را نبرید؟ پایت را نشکست؟ کسی خودش را نسوزاند؟ فلج نشدی؟ آه، خدای من… مگر میشود این معجزهی الهی را باور کرد؟»
سپس در دورهی جدید شعرماهی ثبتنام کردم.
_ امروز روزِ تماسهای دوستداشتنی بود:
تماس با خاهرکم زهرا (بزرگترین خاهرم است، اما چرا وقتی بزرگتر باشی میتوانی به کوچکترها بگویی «خاهرکم»، اما اگر کوچکتر باشی، خطاب محبتآمیزی برای خاهر بزرگتر نداری؟ اگر واژه یا عبارتی میشناسی، مشتاقم بدانم.)
تماس با یکی از دوستانم پیش از کتابنقد، و تماس با ملیحهی پورنامداری عزیز پس از وبینار نویسندهساز.
_ ظهر دلچسبی بود. خوشحال بودم که بالاخره میتوانم با خیالی آسوده در جلسهی کتابنقد حضور داشته باشم. خدا آدم را با دوستداشتنیهایش میآزماید. دورهی کتابنقد هم برای من خیلی دوستداشتنی بود. اغراق نمیکنم، اما نوع نگاهم به زندگی بعد از این دوره، بهکلی عوض شد. اصلن دلم میخاهد همهی آموزههای آن را رشتهرشته بجوم.
اما خب… بعضی وقتها شروعِ هرچیز، مثل شالی که به تیزیِ کوچکی گیر میکند، نخکش میشود. در روزهای کلاس، یا امتحان داشتم، یا کلاس، یا مهمان، یا بیمارستان. به فایلهای ضبطشده گوش میدادم، اما عقب مانده بودم.
برای تبارشناسی، واژهی «تخیل» را انتخاب کردم. جستوجو کردم و به تعریفی رسیدم، اما دیگر جلسهی پایانی بود. روی میز نشسته بودم و به موضوعِ بسیار جذاب کلاس، «تفکر سیاه و سفید»، گوش میدادم.
ظهر دلچسبی بود. پرده، نور را نمیتاباند؛ در اتاق شناورش میکرد. نرم و بوسیدنی. کمی که گذشت، گفتم روی زمین بنشینم. صدای ملکوتی استاد، انگار داشت قصهای شبانه میخاند. آرامآرام دراز کشیدم. احساس سرما کردم. پتو را روی خودم کشیدم.
راستش اینجا بدآموزی دارد، اما اصلن نفهمیدم کی خابم برد. لعنت به این خاب. مثلن کلهی صبح بلند شده بودم و کارهایم را کرده بودم تا به این جلسه برسم. باید تمام این دوره را از اولِ اول گوش بدهم.
_ نشسته بودم روبهروی آینه تا تمرین کنم. اضطرابم هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد. نگاهم به ساعت افتاد. نزدیک چهار بود. یادم آمد فقط پیش از چهار میتوانم وارد وبیکار الهه بشوم؛ وبیکارهایی که صمیمی و پربار بودند، اما هربار از آنها بینصیب میشدم.
بالاخره پشت در نماندم. وبینار با موزیکویدئوی یک آهنگ، احتمالن راک، شروع شد. من خیلی دوستش داشتم، اما همهی آنها که تصور میکردم زناند، مرد بودند.🫣
در ابتدا الهه خاست تمرین مثلثوال را انجام بدهیم. شروع کردم به نوشتن و رفتهرفته از مسیر تمرین خارج شدم. از خودم پرسیدم: «چرا اضطراب دارم؟» حتا برای شرکت در بحث، سوالم را نوشتم: «چطور با اضطرابم مقابله کنم؟»
بعد هرچه میخاستم روی محتوا متمرکز بشوم، نمیشد. فقط این جمله را یادم مانده که الهه میگفت: «نگران نباشید اگر از ابتدای وبیکارها نبودهاید. هرجا به جریان یادگیری بپیوندید، خاهید آموخت.»
برایم دلگرمکننده و الهامبخش بود. تصمیم گرفتم بعدن دوباره این جلسه را گوش بدهم.
_ راستش در طول روز بارها میخاستم به لادن پیام بدهم که نمیشود؛ که نمیتوانم. راستش وقتی برق رفت، تازه گوشیام را به کابل زده بودم و فقط چهار درصد باطری داشت.
راستش صدایم میلرزید. استرس داشتم. حتا نکتههایم پسوپیش شد. آنتن میپرید. اینترنت هَلهَل میکرد. اما انجامش دادم.
امروز فهمیدم خدا چقدر دوستم دارد که من را با چنین گنجینههای گرانبهایی آشنا کرد: مدرسهی نویسندگی، که بهنیکی و راستی در آن آموختهام و میآموزم؛ لادنِ حمایتگرم، که مهربانانهترین کلامها را ارزانیام کرد؛ همسفران نازنینم؛ و استاد عزیز، کلاناستاد، استادی به معنای واقعی، با دانشی ژرف و محبتی بینهایت، که حمایت خود را از خرد و بزرگ دریغ نمیکند و پشتیبانیاش ستودنی است.
نمیدانم چگونه قدردان باشم.
_ خدا این موقعیت را برای هیچکس نخاهد. در خانه تنها بودم. مصطفی به باشگاه رفته بود. در حالوهوای خودم داشتم شخصیت خیالیِ بامزهام را میساختم. درِ کابینت را بالا کشیدم و بانکهی شکر را بیرون آوردم. چیزی جنبید. سوسکی به اندازهی یک کف دست. قهوهای. با شاخکهایی بللللند.
از جا پریدم و پشت ستون رفتم. سوسک آرامآرام چرخید و رو به من ایستاد. از سایه بیرون آمد و سرش به سفیدیِ نور رسید. من به او خیره و او به من. من دمپاییبهدست و او با بالهایی آماده.
در این گیرودار یاد مسخِ کافکا و گرهگوار افتادم. الان وقتِ تداعی بود ذهن گرامیِ من؟
مانده بودم چه کنم. کمی به مصطفی بد و بیراه گفتم. همینطوری. حشرهکش نداشتیم. فاصلهی بین سوسک و بانکهی قند کم بود و نمیتوانستم با دمپایی به جانش بیفتم. باید چه غلطی میکردم؟ سوسکی که تا اینجا آمده، حتمن بالدار است. یعنی از کجا آمده؟ چاه حمام؟ دستشویی؟ بیرون؟ چطوری آمده؟ همهی اینها که درپوش دارند.
زنگ زدم به مصطفی و گفتم: «کی میآیی؟»
گفت: «یک ساعت دیگر.»
گفتم: «خب هیچی. خداحافظ.»
هی پاپیچم شد که: «چی شده؟»
وا دادم. گفتم: «سوسک بزرگی توی خانه است.»
گفت: «خب هیچی. از پسش بربیا. تو میتوانی. خداحافظ.»
حرصم درآمد. شهامتم گل کرد و رفتم بانکهی قند را کنار بکشم که جنبید. جیغی زدم و عقب رفتم. فایده نداشت. گفتم بروم توی اتاق بنشینم و در را ببندم. اما اگر میرفت توی وسایلم چه؟ اگر شب میآمد توی تشک و پتوها چه؟ نه، نه. نمیشد. باید میمرد.
زنگ زدم به همسایه. تهماندهی حشرهکشش مانده بود. آوردم و رفتم جلو. تندتند سم را رویش افشانه کردم. اول عقبعقب رفت. بعد دیوانه شد. توی کابینت میجنبید. بالبال میزد. صدای پاهایش گوشم را میخراشید و چندشم میشد.
رفت روی درِ قابلمهها، از کابینت بیرون آمد، بال زد، بعد رفت روی دیوار، بعد بالای کابینتها، توی کارتنهای باطله، و بعد دوباره افتاد روی فرش.
دیوانهام کرده بود. دست آخر به پشت روی سرامیکها افتاد و من با دمپایی دست به قتلش زدم. آنقدر زدم که مرد.
گرهگوار بیچاره، حالا بیجان افتاده روی سرامیکها. دلم به حالش میسوزد. پاهای نازکش آرام و آسوده روی هماند.
برایش بغض کردم. نوشتم:
«گرهگوار عزیز، چه حوصلهای داشتی که خودت را به طبقهی پنجم این ساختمان رساندی؟ حالا من با لاشهات چه کنم، سوسک گنده؟ سوسک هم اینقدر نادان؟ که پا بگذاری توی کابینتهای زنی تنها در خانه؟
آه، گرهگوار عزیز و احتمالن ناکام. خدا روح خودت و همهی درگذشتگانت را بیامرزد.»
_ شب یادداشتی دلی دربارهی گزارش نیک نوشتم. چشمهایم آرامآرام روی هم خزید، بیآنکه فرصت کنم آن را در سایت همرسانش کنم. خابم برد.
https://t.me/sajedeh_haqparast
اینک من فعالیتها را از سر گرفتم. امیدوارم بتوانم مسیری که به شکل ناقص در ذهنم دارم شروع کنم؟؟
نیک از پیِ نیک
سالواژهام: خودآغوشی
_ صفحات صبحگاهی قرار بود پیش از صبحانه باشد، اما میدانی چه شد؟ بلند شدم، با همان لباسهای خانه و قیافهی خابآلود مصطفی را رساندم. برگشتنی، در پارکینگ، جوری ماشین را نزدیک دیوار جا دادم تا همسایهمان اولِ صبحی سرکیف بیاید. بعد پیاده شدم و به سمت آسانسور رفتم. خانم طاهرنژاد رسید. نازنینی است این زن. از آن زنهایی است که صبح را با پیادهروی و نان تازه آغاز میکنند. هم معلم است و هم خانهدار، با یک گلپسر خردسال. دست راستش روی سرم. تا خانم طاهرنژاد را دیدم، از شرم خندهام گرفت. گفت: «چرا میخندی؟» گفتم: «از سر و وضعم.» دمپایی مصطفی، لباس صورتی و سبزآبی و چادری که سرسری روی سر انداخته بودم. گفت: «خوبه سالم رسیدی. تو که هنوز خاب خابی!» بعد هم ادامه داد: «ساعت نهونیم جلسه دارم. صبحی رفتم پیادهروی و نان اضافه خریدم. بیا، این یکی برای تو.» از شما چه پنهان، نان آنقدر گرم و تازه بود که پیش از صبحانهنویسی، نشستم به صبحانه خوردن و تنهایی دلی از عزا درآوردم. بعد همانجا، با پوزش و بوسشِ صفحات، صبحانهنویسیام را آغاز کردم.
اینکه بعد از مدتها کابوس ندیده بودم، اتفاقی نادر بود که دفترم برای نخستینبار به خود میدید. انگار کاغذها با اشک و گریه میگفتند: «یعنی کسی قطعهقطعهات نکرد؟ سرت را نبرید؟ پایت را نشکست؟ کسی خودش را نسوزاند؟ فلج نشدی؟ آه، خدای من… مگر میشود این شفا، این معجزهی الهی را باور کرد؟»
سپس در دورهی جدید شعرماهی ثبتنام کردم.
شبِ فراق که داند که تا سحر چندست؟
مگر کسی که به زندانِ عشق در بندست
_ امروز روزِ تماسهای دوستداشتنی بود:
تماس با خاهرکم زهرا (بزرگترین خاهرم است، اما چرا وقتی بزرگتر باشی میتوانی به کوچکترها بگویی «خاهرکم»، اما اگر کوچکتر باشی، خطاب محبتآمیزی برای خاهر بزرگتر نداری؟ اگر واژه یا عبارتی میشناسی، مشتاقم بدانم.)
تماس با یکی از دوستانم پیش از کتابنقد، و تماس با ملیحهی پورنامداری عزیز پس از وبینار نویسندهساز.
_ ظهر دلچسبی بود. خوشحال بودم که بالاخره میتوانم با خیالی آسوده در جلسهی کتابنقد حضور داشته باشم. خدا آدم را با دوستداشتنیهایش میآزماید. دورهی کتابنقد هم برای من خیلی دوستداشتنی بود. اغراق نمیکنم، اما نوع نگاهم به زندگی بعد از این دوره، بهکلی عوض شد. اصلن دلم میخاهد همهی آموزههای کتابنقد را رشتهرشته بجوم.
اما خب… بعضی وقتها شروعِ هرچیز، مثل شالی که به تیزیِ کوچکی گیر میکند، نخکش میشود. در روزهای کلاس، یا امتحان داشتم، یا کلاس، یا مهمان، یا بیمارستان. به فایلهای ضبطشده گوش میدادم، اما عقب بودم.
برای تبارشناسی، واژهی «تخیل» را انتخاب کردم. جستوجو کردم و به تعریفی رسیدم، اما دیگر جلسهی پایانی بود. روی میز نشسته بودم و به موضوعِ بسیار جذاب کلاس، «تفکر سیاه و سفید»، گوش میدادم.
ظهر دلچسبی بود. پرده، نور را نمیتاباند؛ در اتاق شناورش میکرد. نرم و بوسیدنی. کمی که گذشت، گفتم روی زمین بنشینم. صدای ملکوتی استاد، انگار داشت قصهای شبانه میخاند. آرامآرام دراز کشیدم. احساس سرما کردم. پتو را روی خودم کشیدم.
راستش اینجا بدآموزی دارد، اما اصلن نفهمیدم کی خابم برد. لعنت به این خاب. مثلن کلهی صبح بلند شده بودم و کارهایم را کرده بودم تا به این جلسه برسم. باید تمام این دوره را از اولِ اول گوش بدهم.
_ نشسته بودم روبهروی آینه تا تمرین کنم. اضطرابم هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد. نگاهم به ساعت افتاد. نزدیک چهار بود. یادم افتاد فقط پیش از چهار میتوانم وارد وبینار الهه بشوم؛ وبینارهایی که صمیمی و پربار بودند، اما هربار از آنها بینصیب میشدم.
بالاخره پشت در نماندم. وبینار با موزیکویدئوی یک آهنگ، احتمالن راک، شروع شد. من خیلی دوستش داشتم، اما همهی آنها که تصور میکردم زناند، مرد بودند.🫣
در ابتدا الهه خاست تمرین مثلثوال را انجام بدهیم. شروع کردم به نوشتن و رفتهرفته از مسیر تمرین خارج شدم. از خودم پرسیدم: «چرا اضطراب دارم؟» حتی برای شرکت در بحث، سوالم را نوشتم: «چطور با اضطرابم مقابله کنم؟»
بعد هرچه میخاستم روی محتوا متمرکز بشوم، نمیشد. فقط این جمله را یادم مانده که الهه میگفت: «نگران نباشید که از ابتدای وبیکارها نبودهاید. هرجا به جریان یادگیری بپیوندید، خاهد آموخت.»
این جمله برایم خیلی دلگرمکننده و الهامبخش بود. تصمیم گرفتم بعدن دوباره این جلسه را گوش بدهم.
_ راستش در طول روز بارها میخاستم به لادن پیام بدهم که نمیشود؛ که نمیتوانم. راستش وقتی برق رفت، تازه گوشیام را به کابل زده بودم و فقط چهار درصد باطری داشت.
راستش صدایم میلرزید. استرس داشتم. حتا نکتههایم پسوپیش شد. آنتن میپرید. اینترنت هَلهَل میکرد. اما انجامش دادم.
امروز فهمیدم خدا چقدر دوستم دارد که من را با چنین گنجینههای گرانبهایی آشنا کرد: مدرسهی نویسندگی، که بهنیکی و راستی در آن آموختهام و میآموزم؛ لادنِ حمایتگرم، که مهربانانهترین کلامها را ارزانیام کرد؛ همسفران نازنینم؛ و استاد عزیز، کلاناستاد، استادی به معنای واقعی، با دانشی ژرف و محبتی بینهایت، که حمایت خود را از خرد و بزرگ دریغ نمیکند و پشتیبانیاش ستودنی است.
نمیدانم چگونه قدردان باشم.
_ خدا این موقعیت را برای هیچکس نخاهد. در خانه تنها بودم. مصطفی به باشگاه رفته بود. در حالوهوای خودم داشتم شخصیت خیالیِ بامزهام را میساختم. درِ کابینت را بالا کشیدم و بانکهی شکر را بیرون آوردم. چیزی جنبید. سوسکی به اندازهی یک کف دست. قهوهای. با شاخکهایی بللللند.
از جا پریدم و پشت ستون رفتم. سوسک آرامآرام چرخید و رو به من ایستاد. از سایه بیرون آمد و سرش به سفیدیِ نور رسید. من به او خیره و او به من. من دمپاییبهدست و او با بالهایی آماده.
در این گیرودار یاد رمان مسخ کافکا و گرهگوار افتادم. آخر سوسک حسابی، پنج طبقه بالا آمدهای توی کابینت من چه میخاهی؟
مانده بودم چه کنم. کمی به مصطفی بد و بیراه گفتم. همینطوری. حشرهکش نداشتیم. فاصلهی بین سوسک و بانکهی قند کم بود و نمیتوانستم با دمپایی به جانش بیفتم. باید چه غلطی میکردم؟ سوسکی که تا اینجا آمده، حتمن بالدار است. یعنی از کجا آمده؟ چاه حمام؟ دستشویی؟ بیرون؟ چطوری آمده؟ همهی اینها که درپوش دارند.
زنگ زدم به مصطفی و گفتم: «کی میآیی؟»
گفت: «یک ساعت دیگر.»
گفتم: «خب هیچی. خداحافظ.»
هی پاپیچم شد که: «چی شده؟»
وا دادم. گفتم: «سوسک بزرگی توی خانه است.»
گفت: «خب هیچی. از پسش بربیا. تو میتوانی. خداحافظ.»
حرصم درآمد. شهامتم گل کرد و رفتم بانکهی قند را کنار بکشم که جنبید. جیغی زدم و عقب رفتم. فایده نداشت. گفتم بروم توی اتاق بنشینم و در را ببندم. اما اگر میرفت توی وسایلم چه؟ اگر شب میآمد توی تشک و پتوها چه؟ نه، نه. نمیشد. باید میمرد.
زنگ زدم به همسایه. تهماندهی حشرهکشش مانده بود. آوردم و رفتم جلو. تندتند سم را رویش افشانه کردم. اول عقبعقب رفت. بعد دیوانه شد. توی کابینت میجنبید. بالبال میزد. صدای پاهایش گوشم را میخراشید و چندشم میشد.
رفت روی درِ قابلمهها، از کابینت بیرون آمد، بال زد، بعد رفت روی دیوار، بعد بالای کابینتها، توی کارتنهای باطله، و بعد دوباره افتاد روی فرش.
دیوانهام کرده بود. دست آخر به پشت روی سرامیکها افتاد و من با دمپایی دست به قتلش زدم. آنقدر زدم که مرد.
گرهگوار بیچاره. حالا بیجان افتاده بود روی سرامیکها. دلم به حالش سوخت. پاهای نازکش روی هم افتاده بود.
برایش بغض کردم. نوشتم:
«گرهگوار عزیز، چه حوصلهای داشتی که خودت را به طبقهی پنجم این ساختمان رساندی؟ حالا من با لاشهات چه کنم، سوسک گنده؟ سوسک هم اینقدر نادان؟ که پا بگذاری توی کابینتهای زنی تنها در خانه؟
آه، گرهگوار عزیز و احتمالن ناکام. خدا روح خودت و همهی درگذشتگانت را بیامرزد.»
_ شب یادداشتی دلی دربارهی گزارش نیک نوشتم. چشمهایم آرامآرام روی هم خزید، بیآنکه فرصت کنم آن را در سایت همرسانش کنم. خابم برد.
_ سالواژهام: واقعیت
_ به موقع از خاب برخاستم.
_ اندکی آزاد نوشتم. قبلا بیشتر مینوشتم. این روزها کمکار شدم. شاید نیاز است صبحها اندکی زودتر بیدار شوم تا فرصت بیشتری برای انجام روتین صبحگاهی خود داشتهباشم.
_ قبل از رسیدن به محل کار، سری به چهارشنبه بازار زدم. مثل همیشه دیدن بار تازه و رنگارنگ در آغاز روز حالم را جا آورد. به گیلاسهای خوشرنگ و براق چنگ زدم و چند مشت از آنها را برداشتم. شلیل و هلو همقیمت بودنند. یک کیسه را پر از این دو میوهی دوستداشتنی کردم. به نظرم عجیب آمد که قیمت خیار در این فصل اینقدر بالا است، اما چندتایی برداشتم. گوجهفرنگی و فلفل دلمه و کدو را هم از غرفهای دیگر خریدم.
_ برحسب تجربه بهم ثابت شده اگر قرار باشد زمانی سمت یادگیری بروم که حوصلهی آن دارم، هیچگاه نخواهم رفت. اما اگر مجبور به یادگیری شوم سریعتر اقدام میکنم. پس خود را مجبور کردم تا دورهای کاربردی را بیاغازم.
_ امروز اصلن شبیه چهارشنبهها نبود. یکپا شنبه بود برای خودش. اما خوب بود. وقتی چهارتا کار مفید انجام میدهم یا دو تا کار نیمهکاره را به سرانجام میرسانم، حالم خوب میشود. به خودم میگویم:” دمت گرم”
_ با کیانا برنامه چیدیم فردا برای فسق و فجور برویم در دل طبیعت. یکی نیست بگوید که این حرفا به تو نیامدهاست. تو که حتا املای درست فسق و فجور را نمیدانستی و با سرچ به آن رسیدی. من هم میگفتم که چه اشکالی دارد. بالاخره هر چیز شروع و آغازی دارد.
_ در مسیر برگشت به خانه با مادر تماس گفتم که بیاید و با هم چای بنویشیم. اما او نپذیرفت. گفت که امروز دوبار بیرون رفته و خسته شدهاست.
_ به حسین آقا زنگ زدم و خواستم تا میرسم سر شهرک دو تا مرغ را مثل همیشه برایم آماده کند. او هم گفت:” چشم خانم مهندس،کی میرسید؟” من هم گفتم:«حدود نیمساعت دیگه.» اما زودتر رسیدم.
_ در حالی که «شب یک شب دو» را میخاندم به خواب رفتم و دیگر چیزی به یاد نمیآورم.
نمرهی روزم: به نظرم ۸ حقم است.
سالواژه: استمرار در تولید محتوا
روزِ ۱۷ تیر با همان روتینِ همیشگی، یعنی نوشتن صفحات صبحگاهی، آغاز شد.
بعد از آن، سراغِ ادامهی خاندن کتاب «هنر چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون سازد» اثر آلن دوباتن رفتم، هر بار که سطری از آن را میخانم، لایهی تازهای از درکم نسبت به مفهومِ هنر گشوده میشود.
امروز یک پادکست هم ضبط کردم که فعلن در انتظارِ انتشار مانده است.
اما اوجِ کارِ امروز، تکمیل نقاشی «مهاجرت معکوس» بود. در لحظهی خلقِ این اثر، مرز میان شعر و تصویر چنان در هم تنیده بود که نمیتوانستم بگویم کدامیک زودتر به دنیا آمد، انگار کلمه و رنگ، دوشادوشِ هم جان گرفتند و همین آمیزش بود که به کار، روح بخشید.
در نهایت، وقتی به کانال «بومْخیال» فکر میکنم، حسِ عجیبی دارم، اینکه شعرهایم بالاخره خانهای پیدا کردهاند و مأمنی دارند برای پناه دادن به تمامِ آنچه در خیال میگذرد، آرامشبخش است.
کانال بومْخیال
https://t.me/boomkhiyalpoems
1. سالواژهام: استمرار
2. یکم باید به کارام به هم ریختهام نظم بدم.
گزارش نیک
سحرخیزم هنوز. ساعت ۶:۳۰ صبح بیدار میشوم. مجبورم. تا چیزی بخورم و به باشگاه برسم و به دوش بعد از ورزش.
هنوز به خودم نیامده، به خشکی موهایم نرسیده وقت جمع کردن بار و بندیل یوگا میرسد. اغلب روزها کلاس بعدی را هستم تا با توچه و پینار با هم برگردیم. امروز برای تحویل یک بسته باید در خانه میبودم، از بچهها جدا شدم و زودتر از کلاس آمدم بیرون.
رسیده نرسیده، دوشکی گرفتم. دوش ولرم، خنک، سرد و یخ. این تغییر دما زیر دوش از تفریحات تابستانی من است ریا نباشد.
دیدم وقت هست وارد وبینار شدم. وسط وبینار رسیدم. ساجده حقپرست از شعر برایمان صحبت کرد. نگاه عمیق و موشکافانه در مورد هر موضوعی، باعث میشود دوباره یادم بیفتد چه چیزهایی را باید بهتر و بهتر دید و درک کرد.
بعد مریم ابراهیمی را دیدیم که سراسر ناز بود چهره و بیانش. رشتهاش گرافیک بود از مورد علاقههای من. دوست داشتم وبینار یک ساعت دیگر ادامه داشت و همینطور بچهها میآمدند بالا و صحبت میکردند. چه صورتها و نگاههای جذابی پشت این نامها پنهان است. و بعد هم مبینا جان برایمان از محمدرضا کاتب و ارزشمندی نوشتههای هر نویسنده گفت.
بعد از وبینار، یادداشتی تلخ و زیبا از آیدا مرادی آهنی برای شهرنوش پارسیپور خواندم.
در جلسهی بازخورد نویسندگی خلاق حضور یافتم اما استاد حضور نیافت. بعد هم که حضور یافت گفت نباید امروز حضور مییافتیم. از استاد پرسیدم دورهی جدید ثبتنام کنم اتفاقی برای ایران نمیافتد؟ استاد خندید و من ثبتنام کردم. و متاسفم که مسبب اتفاقات هستم. حضور من در نویسندگی خلاق گره خورده به سیاست.
آزادنویسی کردم. دیشب فیلم «بندزن، جامهدوز، سرباز، جاسوس» به کارگردانی توماس آلفردسن را برای بار سوم دیدم. این فیلم یک چیزی دارد که کشفش نمیکنم. میدانستم اقتباس از کتابی به همین نام از «جان لوکاره» است. کتاب را خواندم، اسمایلی در کتاب هم به قدر فیلم برایم مبهم بود و جذاب. البته بازی گری اولدمن، شخصیت اسمایلی را برایم جذابتر کرده.
کتاب «عکاسی، بالونسواری، عشق و اندوه» از جولین بارنز با ترجمهی عماد مرتضوی را آغازیدم. اما خستگی مجال پیش رفتن، بیشتر از مقدمهی زیبای مانا روانبند و مترجم را نداد.
از این قسمت مقدمهی مانا روانبند در باب یادداشت روزانه بسیار لذت بردم:
«وجه مشترک این نوشتهها اینست که اساسا فرم یا ژانر مشخصی ندارند، حتی وقتی با احتمال چاپ یا واسپردن به وصی تحریر شده باشند؛ قواعد ابدی ندارند یعنی قالب و حدی ندارند: گاهی غیر شخصی و تاملاتیاند، گاهی رمزی و موجز؛ گاه شبیه برشی از داستانی، و گاهی شاعرانه میشوند از سر بیحوصلگی گاهی هم ترس و حزم، یا شرم، یادداشتهای نویسندهای را شاعرانه میکند؛ گاه گُزیدگی غلبه دارد، یعنی تمایل به نگفتن، و گاهی هم گشودن قبض روحی رنجور شکل یادداشت میشود. حتی میشود یادداشتهای آدمی یکدست نباشد، روزی طعنهزن و ملامتگر باشد، روز دیگر خودستایانه. گاهی افسوس بر زندگی رفته، گاهی شرح خوشیها و روزهای در راه. این سیالیت فرم یا به واقع: بیشکلی، تصریف آزادی روح است:
پهنهی سفید و گشودهی کاغذ میدانی میشود وسیع تا قواعد و حجاب و حائلهای از پیشی یا قراردادی روح حذف شوند، و جان بگیرد این خواست مدرن «نقشزدن خویشتن» یا «تقدیر صریح نفس» میراث تلخ آگوستین و مونتنی و روسو. پس عجیب نیست که هیچ کتاب مجموعهی زندگی نگارهها فرمی شبیه دیگر کتابها نداشته باشد.»
خوشحالم امروز به قسمتی از وبینار رسیدم.
توی دلم غم لونه کرده که چرا چرا چرا. دیگر قطع و وصلی اینترنت عادی شده، جنگ و فشارهای روانی و اقتصادی تمامی ندارند. روزگار فجیعیست نازنین. این عادیها، عادی نیستند.
این بود اولین گزارش نیکنغمه شدنم.
ـ جا ماندم. تو دیروز. از خواب ملا شروع شد. شبیه ملاهای مقوایی بود. زلزله شد یا موج انفجار که ساختمان فروریخت. ملا دور بود. پا تند کرد، از زیر آوار رسید به من. شگون زنده ماندنش را میخواست با من جشن بگیرد. با بدنم. شگون نداشت نگاهش. پسکی رفتم، داشت جا میماند ازم. پرت شدم روی تختی خالی با چوب حصاری. ملا چه شد؟ کی وقت کرد پایم را زنجیر کند به پایش. از خوابم که دور میشم ملا ریزتر میشود. توی خوابم هم کوتوله بود. اگر هم نبود حالا توی ذهنم هست.
ـ از وقتی پیتر با شلیک گلوله از کالیبر ۲۲ آن نیمچه اوباش قویی شد میان چمنهای حیاطخلوت و مادرش دید که خون میچکد از پایش، بغض کیان ستاره شد بیخ گلوم و سُر خورد از چشمهام. حالا من تو هر چشمی پی ستاره میگردم. چشمهایی با نگاه خاموش. چندوقت سراغ رولد دال نروم شاید زخمهای قدیمی سربسته بماند.
ـ مرتضی هم که بیمقدمه رفت. گفته بود شاید برود اما رفتن همیشه بیرحم است. حتی «خداحافظ» گفتن ساده هم بیرحم است وقتی نمیدانی«دوباره سلامی هست»؟کی؟
ـ هجوم حریص کلاغها به خرده بیسکوییتهایی که میریزم. منقارشان پر و چشمهاشان پی دستانم مبادا تکه بعدی از کف برود. یکیشان که حسابی دلی از عزا درآورد، تکهای بزرگ به منقار، بال تیز کرده بود که بعدی را توی هوا بقاپد. شبیه هول و ولای خودم بود.
ـ زیاد نوشتم. چند هزار کلمه.
ـ فیلم تماشا کردم. «چشمان کاملا بسته» میارزد یکبار دیگر ببینمش.
ـ جنگ که شد خواب ملا یادم آمد.
ـ گمانم قصه قو شخمم زده. بذری کاشته در من که اینجور درد میکنم.
آخر شب با پسر گپ میزدیم از هر در. که خبر شعلهکشیدن آتش جنگ آمد.
داشتم آزادنویسی میکردم در خلوت خانه که ویرم گرفت در سکوت خریدِ هاست و دامنه را استاد کنم.
اوف که چه روند کشدار و آزارندهای داشت گرفتن شناسهی ایرنیک. آخر هم نشد. یک ساعت وقت گذاشتم تا رسیدم به سامانهی هدا. ولی بعد از درج مشخصات، خطا پشت خطا. سردرد شدم. فعلن بیخیالش تا بعد. این بدترین بخش روزم بود.
قبلش هم پاشدم و ترتیب شام پسر را دادم که تا برسد حاضر باشد.
پیشترش هم برای اولینبار در وبینار شیما حاضر بودم که از حدومرز میگفت. با بررسی کتاب موهبت کامل نبودن از برنه براون. صدا و لحن شیما آرامش منتقل میکند. نکات ارزندهای یادآور شد و چه منسجم.
امروز ساجده در نویسندهساز آمد بالا و برایمان از شعر گفت. چقدر بهش افتخار میکنم. تعطیلات نوروز بود و در میانهی جنگ که حین چت، از رویایش گفت. این که دوست دارد مروج شعر و نگاه شاعرانه باشد. حالا به رغم تمام موانع، گام اول را برداشته و چه شیرین که قرار است این ارائه ادامهدار باشد.
ظهر حین پختن ناهار، گوشم به بازخورد تمرینهای کتابنقد بود. کیفور شدم از کار بچهها. من فرصت نکردم به تمرین تبارشناسی یک مفهوم برسم. ولی روندی برای انتخاب کلمه پیمودم و حالا کنجکاوم راجع به این دوتا: دانش و شهود.
کمی معرفتشناسی خواندم، کمی شعر. قدری هم تلاش برای سرودن که رستگار نشد.
خواب بعدازظهر حسابی چسبید.
چند روز پیش دیدم که پریشانم و شتابان. فهمیدم چقدر از سالواژهام دورم. از تمرکز. و این دوری دارد میرُمباندم. تعطیلاتِ اخیر فرصتی بود که بیشتر بهش بیندیشم. از دوشنبه در آزادنویسیهام دارم دربارهاش مینویسم که به تصمیمات و اقداماتی هم انجامید. خیال دارم تا مدتی هر روز پای تمرکز را به آزادنویسی بکشانم. در یادداشتی مفصل دربارهاش خواهم نوشت.
نیکترین کارم این بود که باز قبل اداره رفتم ساحل. دریا خروشان بود. پا و دست که به آب نمیزنم. ولی صداش، گوش و هوش و وسعتش، نگاهم را تر میکند. فقط کم است. کاش بتوانم زودتر برخیزم. با این وجود، وقتی این کار را برای خودم انجام میدهم چنان حمایتی حس میکنم و انرژی میگیرم که انگار نه یکنفر که یک تیمم.
https://t.me/ladanshayanfar
نیک و نو
گزارش نیک، دریچهای تازه به جهان نوشتن برایت گشود. تا پیش از این، نوشتههایت غالبن درهم، مهآلود و مبهم بود. با خودت فکر میکردی چطور از زندگی بنویسی؟ دربارهی چه بگویی؟ مگر چه اتفاق بهخصوصی در زندگیات میافتد؟ خانهداری، درس، دلتنگی، خانهداری، درس، مهمانداری. چه آدمهایی میبینی؟ مصطفی، رانندگان اسنپ، رهگذران خیابان، دانشجوهای غریبه. اگر هم مینوشتی، بیشتر گسستهگویی بود. زندگیات را معمولی و ملالآور میدیدی؛ با انبوهی از گلایه و گرفتاری.
جریان گزارش نیک که آغاز شد، کمکم جنبههای تازهای در تو جان گرفت. پیش از این، هرگز خودت را با این روحیه ندیده بودی؛ روحیهای برای نیکتر دیدن، عمیقتر فهمیدن و بیشتر اندیشیدن. در نوشتن گزارشهای شبانه، با خودت به صمیمتی بیآلایش رسیدهای. شوخی میکنی، روزت را لخت و بیسانسور مینویسی و حتا جستهگریخته، از هرچه میخاهی مُشتی برمیداری. تو و نوشتن، شبیه کودکانی وروجک شدهاید که در این مهمانی، کنجکاو و بازیگوش، ناخُنک به هر غذایی میزنید.
پیش از این، نوشتن فقط همسفرِ زندگیات بود؛ حالا رفیقِ جِنگت شده است. حقیقتن تصور نمیکردی جزئیات تکراری روزمرهات هم بتواند با او ملموس و شیرین باشد. اصلن متوجه چنین ظرفیتی در لحظههایت نبودی. از طرفی، انگار گزارش نیک گنجایشِ همهی انواع نوشتن را دارد؛ از تمرین سهجمله تا رخدادکنویسی، قطعهنویسی، شاعرانهنویسی، جستارنویسی، روزانهنویسی و… این آزادیِ لذتبخش، این آزادیِ دوستداشتنی، گنجشکِ پُرجنبوجوشِ قلم را به هر شاخهای که پنجههایش میطلبد، فرامیخاند؛ غیر از این است؟
حالا میان گزارشها، رد پای ساده و بیتکلفت را دوست داری. با استمرارش، به زندگی دل میدهی. دلت میخاهد به همه، همهی خانواده، دوستان و نزدیکانت بگویی: «بیایید، ای نیکجویانِ خسته و ماتمزده، که ملال، بختکوار به روزهایتان چنبره زده. این تجربهی ناب برای شماست؛ برای شما که دستِکمش میگیرید. این تجربهی ناب و دردانه برای تو، که دوستداشتنی هستی و لایقِ نیک زیستن.»
https://t.me/sajedeh_haqparast
گزارش نیک:
سال واژه: تداوم
- امروز صبح بیدار که شدم، خیلی کسل بودم. صبحانه خوردم. ( یک قهوه، نان تست و کرم شکلات. )
- بعد ظرفهایی که از دیشب مونده بود رو شستم، و نشستم پای نوشتن. کمی نوشتم و ویرایش کردم.
-ساعت 12 و نیم بود، حس گرسنگی کردم و خیلی خواب آلود شده بودم.
از اونجا که خیلی زرنگم و وقتی همسر جان ناهار منزل نیست، من هم حوصلهی پخت و پز را در حد سفارش غذا یا یک چیز دم دستی درست کردن را دارم.
فکر کردم توی این هوای گرم هیچ چیز بهتر از آب دوغ خیار نیست.
- بعد از خوردن ناهار حدود نیم ساعتی خوابیدم.
و بعد از اون شما که غریبه نیستید، یک ساعتی داخل شبکههای اجتماعی چرخیدم که مثل همیشه غیر از هدر دادن شارژ چیزی برام نداشت.
- دوش گرفتم و نشستم سر وبینار نویسنده سازِ استاد شاهین کلانتری عزیز.
ایشون دربارهی اسم مستعار صحبت کردند و بخشی از کتابِ اگه اشتباه نکنم به نویسندگیِ محمدرضااصلانی رو برامون خواندند. که خیلی جالب بود. دراین کتاب نام هنرمندان و نویسندگان به شکل مستعار و طنزگونه نوشته شده بود.
- همسر جان تماس گرفتند که برای ناهارِ فردا با مهمان تشریف مییارند.
من هم خریدها و آشپزی رو کلا گذاشتم برای فردا.
- خوردن چای و خواندن سه تا از داستان کوتاه که در سایت شاهین کلانتری در قسمت دستان کوتاه بود، رو خوندم.
خیلی جالب و قشنگه و به همه توصیه میکنم، بخونید.
- خوردن شام و مسواک و …..
زهره بیکی
سالواژهام: کسب و کار آنلاین
نمره روز؛ ۱۰
✔️به هوای کلاس یوگای صبحگاهی، زودتر از زود بر میخیزم
نوشتن پیش از کلاس، مربی مسلطتری از من میسازد
✔️آناتومی را باید بیاموزم، در کارگاه امروز هم تلاشم بر این بود ولی یادگیریاش یک فرآیند است در ۴ ساعت هم نمیشود آنقدر فهمید که برای کسی توضیح داد
✔️درس جدید تار را قطره قطره به حافظهی انگشتانم تزریق میکنم
✔️فاصلهی من از دیگران چهقدر باشد؟
چهطور میتوانم خودم را با فضاها تطبیق بدهم؟
در وبیکار سرزبان شکل گرفت
✔️ ننویسالسلطنه میگوید
توالتفرنگینشین شدی؛
یوگا را به مستراح نکشیدهبودی که جراحی راهش را باز کرد
لمیدهای و چشمت را بالا و چپ و پایین و راست و بالعکس میچرخانی و …
در نشر نویسندهساز یک آقابالاسر هم ساختم
✔️کتاب چرا باید زیاد حرف بزنیم استاد کلانتری را کامل خاندم، رژیم کلمات را رعایت خاهم کرد
در کتاب دمگستری، آناتومی تنفس را کمی یادگرفتم
شبره تا سپیدهِ روز آشکارانه
بیداد کنم
دادزنم
مغازله
در خود مغابره کنم
شاید مخابراتِ
پیداشود
ندااَم ره
به
شاهینکلانتری
در گوش نوار دوز اش
چو روزی ۵۰۰ واژه نه تکراری
نه قلم نه نویسی ره
بهجان دل
بهزبان آید
حتی خطا
ازش نرود
هیچ کس!
سال واژه: صبر
دیشب پسرک نگذاشت بخوابم. تا حدود ۳ صبح بیدار بود و پس از آخرین پیپی خوابید. خوشبحالش و پس از آن من باید به در و دیوار نگاه میکردم که خوابم ببرد.
صبح با پیام دوستی روز را شروع کردم ساعت از ۷ گذشته بود. پیام خوشایندی نبود و اشکالی هم ندارد. از آنجا که من خود را سپردهام به او که بسیار بیشتر از من میداند، پس هیچ چیز ناراحتم نمیکند، حتی چنین پیامهایی.
از رختخواب له و لَوَردِه بلند شدم. چمدان را از کمد درآوردم و شروع کردم به چیدن لباس و لوازم. مهدی بیدار شد و پیام ناخوشایند را به او دادم و او سعی کرد مثلا مرا آرام کند که البته گفتم آرامم. من رها از هر چیزی هستم که بنده خدا فکر میکند میداند، در حالی که نمیداند.
ساعت ۹ حمیده طفلک که که هنوز با یک هایپرِ بیش فعال به این نزدیکی برخورد نداشته، از خواب پراندم. کو تا این جماعت بفهمند با چه مردم آزاری طرفند. اول صحبت گفت تو چرا خواب نداری؟ نمیداند که من ولع زندگی کردن دارم. نمیداند که من باقی عمرم را نمیخواهم در هپروت و خواب بگذرانم.
گپی زدیم و گفتم راهی تهرانم.
مهدی بچه سمندر را کارواش برده بود و وقتی برگشت من همه چیز را آماده کرده بودم و بچه ها هم صبحانه خورده و آماده بودند.چمدان خلاصه ای برای سه روز بسته بودم. سخت راه میروم. زانوهایم خیلی درد میکنند پایین که رفتم بچه سمندر را دیدم. چقدر تمیزی به او میآید.
پیش از ۱۱ از شهر خارج شده بودیم و مردد که از جاده فیروزکوه برویم یا جاده سمنان؟ زود نتیجه گرفتیم آخر هفته زمان جاده فیروزکوه نیست، آن هم این آخرهفته. هنوز اول راه بودیم که من درست شبیه دور قبل، حالا تهوعم شروع شد. عجب قصه ای دارد این افزایش سن. انگار چیزی در من تغییر کرده. شاید هم بیماریهای پی در پی و داروهای رنگارنگ معدهام را ضعیف کرده. خوش ییلاق را در کرده بودیم که گفتم «مهدی کیسه فریزر تو ماشین هست؟» گفت یا خدا! نه» ماشین را متوقف کرد و گلاب برویتان آنچه که خورده بودم به طبیعت بازگشت. بماند که عکسالعمل دیانا و دیاکو هم قصه ای دارد که الان مجالش نیست در مورد آن بنویسم. سوار که شدم، سبک شده بودم. انگار مشکل از عینکم بود. عینک با عدسی تدریجی. عجب بلایی سرم آورد. عینک را به قابش برگرداندم و همه چیز عادی شد الان دین نوشته ها و اشیاء دور که آن هم مادامی که رانندگی نکنم خطری کسی را تهدید نمیکند.
ناهار به یک کبابی سنتی در شاهرود رفتیم. باورم نمیشد جشنی در کبابی برگزار شود. جدیدا از مراسمات اینچنینی خنده ام میگیرد. این هم اثر سن است لامصب. خوب شد موقع برگزاری این جشن ما در طبقه بالا نبودیم وگرنه از خجالت آب شده بودم.
مراسم اینگونه آغاز شد: پدر سنتی خانواده که درگیر خواسته های فرزندان جوانش شده تصمیم گرفته در یک کبابی سنتی که از قضا پاتوق خانوادگیشان نیز هست، برای عروس یا داماد تازه تولد بگیرد. در بدو ورود خودش وارد شد، کیک تولد را داد در یخچال کبابی گذاشتند و از خوشحالی اینکه دخترش را شوهر داده به مدیر کبابی و کارکنان اعلام کرد که داماد حضور دارد. حالا هی آدم وارد میشد و هی کارکنان میگفتند «تبریک میگیم» تا داماد ریقویی(بسیار لاغر) که انگار یک روز معمولی بود وارد شد با یک پوشش معمولی. انگار خانواده عروس بسیار از پیدا کردن داماد در این دوره و زمانه بسیار خرسند بودند. انگار با یک گروه موسیقی دونفره هم هماهنگ شده بود و مراسم آغاز شد. یه چهار تا ترانه «مکشمرگ.من» با گیتار نواختن که با خودم به «یه حلقه طلایی اسمتو روش نوشتم» دهه هفتاد میشد در برابرشان مدال داد. حالا تو این هیرو ویر دیانا و دیاکو که کل موضوع برایشان جذاب بود هی سوال میپرسیدند. مهدی هم میگفت: بیا بابا جان اوردمتون یه کبابی با موسیقی زنده. بعد از سه چهار آهنگ خز مبتذل، دو جوان بیست و چند ساله با یک گیتار زیر بغلشان از طبقه بالا به پایین آمدند و خداحافظی کرده و رفتند و ما هم ناعارمان را خورده بودیم و به مراسم رقص چاقو دیگر نرسیدیم.
حدود دوو نیم راه افتادیم. من دلم میخواست چیزی گوش بدهم و بخوابم. ولی از ارس تهوع و آن هم با معده پر، از خیر گوش دادن به چیزی گذشتم چون هنوز مطمئن نبودم علت تهوع چند ساعت پیشم عدسی تدریجی عینکم باشد. چشمم را هم گذاشتم و انگار خوابم برد.
جاده پستی بلندیهای بسیار داشت. بچه ها هم سر جای تنگ صندلی عقب دائم با هم درگیر بودند. من بچه نزاییدهام، دو جوجه شترمرغ دراز زاییدهام که در صندلی عقب هیچ ماشینی جا نمیشوند و اصرار دارند که حتما دراز بکشند. یاد مسافرتهای قدیم دوران مجردی و ماشینهای بدون کولر افتادم که پدر و مادر به خاطر من و صبا حتما شبرو سفر میکردند و من و صبا هم چون جثه آدمیزادی داشتیم در صندلی عقب ماشین به شکل آدم دوسره تا صبح میخوابیدم بعدها هم که بزرگ شده بودیم لم میدادیم و میخوابیدم و دیگر سفرهای شبرو جایشان را به سفرهای صبح زود داده بود که اغلب به ظهر و تابش آفتاب نیمروز هم میکشید و آفتاب و گرما جز لاینفک سفرها بود.
برای استراحت توقف کردیم. من چای لازم بودم. استراحتی کردیم و راه افتادیم. ساعت حدود پنج وارد وبینار نویسنده ساز شدم. موضوع اسم مستعار بود. من هیچ وقت اسم مستعار نداشتم ولی از خواندن اسمهای مستعار طنزپردازان از کتابی با همین عنوان، دلم اسم مستعار خواست. ولی از عصر تا حالا دارم فکر میکنم من با این گوناگونی نوع نوشتار قطعا نمیتوانم اسم مستعار داشته باشم. البته استدلال شاهین هم درست بود که ما نوشتارمان باید به سبک زندگی و رفتارمان نزدیک شود تا نقابی نیاز نداشته باشیم و این برای من قابل قبول است.
جلسه آنلاین کتابخوانی را مشترک با مهدی شرکت کردیم و بعد از جلسه مادر تماس گرفت که چرا برگزاری جلسه را با تماس تلفنی به او یادآوری نکرده ام و کلی نق و نوق اینکه فکر کنم آلزایمر گرفتم و سخنانی از این قبیل. بعد از تمام این نق و نوقها به مادر گفتم پیش می آید و من بارها و بارها مناسبتهایی که روز قبل یادم بوده در روز خودش را فراموش کرده ام.
ساعت ۸ شب در محله خودمان در تهران بودیم. تهران که میآیم دلم باز میشود. پانزده سال زندگی در این محله آن هم در سن سی تا چهل و پنج سال که بیشترین رخدادهای زندگی من اتفاق افتاده، را نمیشود به سادگی جایگزین کرد. با اینکه من هوش هیجانی بالا و انعطاف به مراتب بالایی دارم هنوز تصور میکنم که زندگی در گنبد موقتی ست و من روزی برمیگردم و حتی خوابهایم هم هنوز در این محله رخ میدهد نه در گنبد.
چهارشنبه شب است و قرار پیتزا. البته نه پیتزای خانگی مامی پز، که پیتزای زازبرگر. دیانا نیز کنار پنجره را انتخاب کرد و سوژه دیدن ناهنجاریهای مردم که کمترینش پارک دوبل در خیابانی با پهنای کم بود.
من مشغول شستن دستهایم بودم که وقتی برگشتم سر میز مهدی گفت مامی شما جواب بده. دیانا میپرسه چرا این افرادی که پرچم دست میگیرند بیشتر خانم هستند آن هم خانمهای چادری؟ اولین فکری که به ذهنم رسید را به زبان آوردن. دیانا جان سطح فکر عامل این تفاوته. کسانی که میبینی پرچم دستشونه زنانیخهستند که با اینکار احتمالا کسب درآمد میکنند چون اینکارها اغلب خودجوش نیست. باز پرسید شما چرا اینکار رو نمیکنید؟ گفتم چون من شماها رو دارم و نمیخوام با بیان نظراتم شما رو بی مادر کنم. و حرفهایی از این قبیل. کاش همه بزرگترها به اندازه دیانا تفکر انتقادی داشتند.
وارد منزل شدیم و من وارد جلسه شدم. خسته ام. خیلی خسته.
به نام خدا، خدای یکتا اهورامزدا.
آمده ام از امروزم بنویسم امروزی که گذشت و امشب شد.
در بامداد پنجشنبه ۱۸ تیر مینویسم.
۱۸ تیر خوش آمدی.
من از ۱۷ تیر مینویسم. ۱۸ تیر فعلن ۱۳ دقیقه اش را دیده ام و شنیده ام، در این ۱۳ دقیقه که الان شد ۱۴ دقیقه من چه دیدم و یا شنیدم؟
مادرم صدایم زد و گفت«میوه بشورم برات» و اینجانب که قصد دارم از امروز به بعد یک اسم مستعار برای خودم انتخاب کنم جواب دادم که«دمت گرم اگه بخام خودم میشورم تو زحمت نکش» و پدرم به مادرم گفت«قرار نیست چون خودش میوه خرید ازش بخوره»
فعلن جز داخل اتاق چیزی ندیدم اما قبل از این بامداد یعنی دقایق پایانی ۱۷ تیر یک بشقاب در اتاقم بود و خاستم پسر خوبی باشم و خودم بشقاب را بردارم و بشورم تا بلکم باری از روی دوش مادرم کم کنم ولی بشقاب را در سینک کوباندم و ترکاندم. مادرم به من آفرین گفت و گفت«دیروز خودم از بشقاب های خوب و قشنگ و پدر مادر دارم ۳ تا شکاندم، این که تو شلپاندی از اون فیک ها بود، فیک مهم نیست» این جمله را وقتی گفت که من خودم را تف و لعنت کردم که مثل آدم ظرف نمیشورم.
_الان دارم به یک صحنه نگاه و فکر میکنم. این صحنه مرا در قاب دارد در خانه ای از فک و فامیل، این صحنه پر از تصویر است پر از سنگین است.
خودم را آرام میبینم. کلامم را حق میبینم.
میبینم که حرف دارم. میبینم که رزم دارم. من سبز دارم.
خاهرم را میبینم، غرق در شوک و سکوت میبینم.
میبینم، من اعضای دگر را میبینم، خجل و پر از شرم میبینم.
نمیدانم این تصویر کی کامل میشود. این تصویر یک پازل است، من باید آن را کامل کنم، با قدمم، با قلمم.
تا وقت دارم باید بکوشم، بکوشم تا جای درست قرار بگیرم.
میدانم که جای درست کجاست اما این را هم میدانم که در هر حالی باشم خودم را جای درست میبینم یعنی اگر طرف شر و شیطان هم قرار بگیرم باز از دید خودم فکر میکنم جای درستی قرار گرفته ام.
کل مبحث را در یک قاب و یک تصویر میبینم. میبینم که من میتوانم در هر نقطه ای قرار بگیرم اما چند اصل دارد این توانستن. عملکرد من، قدم هایی که برمیدارم. اندیشیدنم، به چه می اندیشم. از قلم چگونه استفاده میکنم.
هر لحظه و هر نفس باید برای هدفم باشم و هدف من حق است. هدف من عدل است.
در سر دارم که هیچوقت حقی را ضایع نکنم همانطور که هر روز و هر نفس را در این راه میگذرانم.
این راه اولش درد دارد، اولش شک دارد، زرد دارد. زجر دارد. درس دارد.
درس این راه برای این راه است. درس این راه برای این نام است.
نام. نام من. نام تن. نام وطن.
وطن تن دارد. وطن سبز دارد. وطن خشم دارد.
تن سر دارد. تن دست دارد. تن برز دارد.
من. من چه دارم.
من شعر دارم. من عشق دارم. من مهر دارم.
مهراب دارم. مهرداد دارم. مهرشاد دارم. من شاد دارم.
من بام دارم. من سام دارم. من شام دارم.
نان دارم. جام دارم. کام دارم.
دارم. من زیاد دارم.
الماس دارم. ناهید دارم. ماه دارم. هما دارم.
ستاره دارم. کشاله دارم. من فواره دارم.
همانطور که عرض کردم من دارم، زیاد دارم. من غنی ام غنی.
غنی از خدا. غنی از صدا.
ولی من شارژر ندارم. من کامل ندارم. باید کامل شوم.
باید بکوشم تا فاتح شوم.
من باید فتح کنم، باید خودم را فتح کنم، فتح کنم که به خودم برسم. خودم را میخاهم. من خود هایم را میخاهم. خدایم را میخاهم.
من خدا را صدا میکنم. من میراث را در راه میکنم.
من نقش دارم. من خشم دارم. میترسم خشمم را جای غلط به کار بگیرم. میکوشم که نقشم را به غلط در نیاورم. میخاهم جای درست صحنه و تاریخ بایستم و قرار بگیرم.
فرصت زیاد ندارم پس باید هر نفسم را هدفمند بکشم. باید همه ام را به کار بگیرم. من از همه ام یاری میخاهم. میخاهم همه ام مرا بلند کند.
همه من کیست. همه من چیست.
کیست که ماه من است. کیست که نام است.
ناهید کیست. الماس کیست.
کمال چیست. جمال کیست.
زمان چیست. مکان چیست.
کیست. چیست.
این چیستها چیست.
میخاهم سیگاری بکشم و از چهارشنبه بنویسم.
صبح وقتی بیدار شدم اگر دکمه پایان داشتم دکمه را میزدم و پایان خودم را اعلام میکردم. میگفتم«من نیستم، دیگر نیستم، نمیتوانم ادامه دهم، میخاهم خاموش شوم» ولی دکمه نداشتم و با احمد همراه شدم.
امروز کتف راستم اجازه نداد از دستم استفاده کنم، کتفم مرا تحریم کرده. کتفم درد دارد. کتفم خشم دارد. غلط نکنم از جایش در رفته. امروز بیشتر بار را چپم برداشت، دم مرامش گرم که مثل همیشه یار و یاورم بود.
درست است که راست امروز خودش را کمتر از آنچه هست به ما نشان داد اما جا دارد از تک تک اعضا و اجزایش تشکر و قدر دانی به عمل آورم و بوگویوم که عاشقتم و پشت و رویت را لیس میزم و میمکم و ماچ میکنم.
_امروز وحید بتن فنداسیون خانه اش را ریخته و مهراب برای او بتن فرستاده و بچه های که با دکل پمپ بتن کار میکنند الان خانه مهراب هستند و امشب را در آبادی ما میگذرانند.
من ساعت ۹:۴۷ دقیقه به خانه آمدم و تا شامی خوردم و با پدر و مادرم اخبار را رد و بدل کردیم ساعت شد ۱۱ و من قصد نوشتن گزارشم را کردم، گفتم «یک جیش کوچولو بکنم بعد بیایم و بنویسم» که همان جیش کوچولو مرا تا ۱۱:۴٠ دقیقه بیرون نگه داشت.
از دستشویی که برگشتم تا دستهایم را توی حیاط بشورم نگاهم به ایوان خانه مهراب افتاد که یک نفر نرده های حفاظ را گرفته بود و داشت برای من فیگور میگرفت.
این ورزشکار فیگور بگیر صاحب کارگاه مهراب است که کارگاه را چند ساله به مهراب اجاره داده و الان چند ماهه با مهراب شریک شده و روی دکل پمپ کار میکند.
این شریک حدود ۵٠ سالی سن دارد و نامش «کرم کرمی» است.
کرم کرمی چند سال پیش قصد دبه ای در قرار داد با مهراب کرده بود و میخاست لات بازی دربیاورد که داماد و کس و کارش را از روی در و دیوار به داخل کارگاه میفرستاد و آنها بدون توجه به مهراب دستگاه ها را روشن میکردند و با آنها کارهای الکی میکردند که مهراب را اذیت کنند.
بعدازظهری بود که نگهبان مهراب که «عیدی» نام دارد به من زنگ زد و داستان را برای من تعریف کرد و من شماره کرمی را از او گرفتم. با بیشتر از ۱۵٠ تا خط و شماره مختلف به کرم حمله کردم و همینکه جواب میداد و رگباری به او فهش میدادم و میگفتم«خانه بمان که من و چنگیز و چنگیز ها تا نیم ساعت دیگر آجرهای خانه مادرت را در حلقومت میکنیم.
میگفتم خانه مادرت چون خودش خانه اش نورآباد نیست و کوچ کرده.
تو نگو اون روز مرام عقد دخترش بوده که در خانه مادرش برگزار شده و او از ترس آبرویش به مهراب زنگ زده بود و مهراب به من زنگ زد و قائله ختم به خیر شد.
حالا امشب از بالا به من نگاه میکرد و من معتاد لاغر چغر گوز بدن را تماشا میکرد.
با شاگردش از پله ها پایین آمدند و به هم دست دادیم و او را تا در خیاط همراهی کردم. وقتی فهمیدم پمپ گازویل دکل پمپی خراب شده و الان میخاهد او را تعویض کند به کمکش رفتم و بیشتر از نیم ساعت را پیشش ماندم اما چون تعداد بچه ها زیاد بود کاری نکردم فقط دو تا نوار تفلون از مغازه پدرم برای آنها بردم و مهراب گفت«تو برو سر درس و مشقت دکتر فیره»
دکتر فیره منم. فیره نام مستعار من است.
فیره منم. من با فریپرز حرف دارم: فریپرز عزیز پرزهایت را بزن و خوشگل کن. صاف کن. صوف کن. توش کن.
کن. بکن. خوب بکن. کار خوب بکن. توش بکن. نوش بکن. روش بکن. بکن، خوب بکن.
از دم بکن. از سر بکن. در خم بکن.
بکن. فریپرز بکن، کار خوب بکن. تو در نور بکن.
فریپرز بکن.
فریپرز منم. من باید چیکار بکنم.
من نمیدانم خوب چیست. من نمیدانم نور چیست. خوک چیست.
نمیخاهم در خوک بکنم. میخاهم توپ بکنم.
من کوسخولم فیره، خودت هوایم را داشته باش.
فیره هستم. هوایت را دارم.
فریپرز هستم. سپاسگزارم رفیق😘😘
_وبینار نویسنده ساز را گوش دادم، در خانه گوش دادم.
استاد ۳ مهمان داشت که هر ۳ گرافیک کار بودند و یکی از یکی خوشگلتر.
۱. ساجده حق پرست.
۲. مریم ابراهیمی.
۳. مبینا ملایی.
البته من که وبینار را ندیدم فقط شنیدم.
مریم ابراهیمی را ندیدم ولی ساجده حق پرست پروفایل کانالش را دیده ام و الحق و النصاف ساجده از مبینا خوشگلتر است. احتمال زیاد مریم هم از مبینا خوشگلتر است.
مبینا بنده خدا تو خوشگلی امتیازی نمیگیره ولی شاید روزی یکی پیدا شود و از شخصیتش خوشش بیاید و او را بگیرد.
مبینا آدم جدی ایه و با شوخی سر و کاری ندارد اما من بیتربیت هستم و باز هم با او شوخی میکنم.
البته مبینا سردبیر مدرسه نویسندگی است و سردبیر باید به حدی جنبه داشته باشد که شوخی و نقد و تیکه و دیگر دوستان عزیز فهش و بد و بیراه را طاقت بیاورد، نا سلامتی باید الگو باشد نه مثل سرکار خانم باده علوی.
خدا شاهده امروز ناهار کوفتم شد چون یاد باده افتادم.
امروز ناهار من و احمد مهمان «آزاده» دختر عمویمان بودیم و خدایی آزاده و علیرضا شوهرش ضیافتی توپ برای ما تدارک دیده بودند، آن هم دلیلش این بود که امشب مسافر تهران بودند و فردا نبودند. هر سال فردای امشب آزاده تنها کسی است که مرا به یاد دارد و.. ـ
آزاده ناهار باقالی پلو درست کرده بود و وقتی من متوجه غذا شدم ذهنم رفت تهران_میدان انقلاب_خیابان ۱۲ فروردین_خیابان ژاندارمری_پلاک ۱۲۴.
من بعد از چند سال حبس آزاد شده بودم و استاد شاهین کلانتری به من جا داد و به من راه داد تا من از فرصت استفاده کنم و خودم را پیدا کنم.
باده علوی روزهای اول خیلی با من خوب بود به حدی که وقتی فهمید من با توالت فرنگی غریبم و نمیتوانم از آن استفاده کنم و روزی چند بار به کلانتری ژاندارمری و مسجد میدان انقلاب میروم میخاست برایم یک توالت ایرانی سیار بگیرد اما روز به روز باده بیشتر تغییر کرد و از هر نفس و هر قدم من ایراد میگرفت.
من لر ساده سعی میکردم برای او توضیح دهم و بگوییم به خدا اشتباه میکند اما باده هر روز و هر ساعت ایرادهای بدگل میگرفت و یک روز به سیم آخر زد و در خیابان آبروی مرا برد.
باده علویی پشتیبان مدرسه نویسندگی در خیابان مرا لخت کرد. باده علویی با داد و بیداد و سلیطه بازی جلوی چشم هزاران نفر شلوار مرا از پایم درآورد و آبرویم را برد.
بجان مادرم ۹۷ درصد این مرا نگه داشت که فکر کردم استاد برای اینکه من به خودم بیایم باده را مامور کرده که به من ضربه ای بزند وگرنه خدا میداند با او چه میکردم.
باده کل هیکلش ۲۵ سانت قد دارد و ۲۶ گرم وزن یعنی اگر احتمال دخالت استاد را نمیدادم شاید همانجا شوتش میکردم به ورزشگاه خیبر خرم آباد تا گیر چنگیز ها بیفتد و بداند لر کیست و لر چیست.
باده بعد از اینکه شلوارم را درآورد از من جدا شد و به دفتر مدرسه رفت و من بعد از اینکه به خود آمدم نگاه این جمعیت را که روی خودم دیدم از خدا میخاستم زمین دهانش را باز کند تا من در آن فرو روم.
دنیا بیشتر از خراب روی سرم آوار شد. آواره بودم. من کاری نداشتم. زبانی نداشتم. کر بودم. کور بودم. دست و پای نداشتم. خانه ای نداشتم. لانه ای نداشتم. کل کل دلخوشی و امید من استاد بود و نویسنده ساز که باده میخاست دلخوشی و امید مرا از من بگیرد.
به دفتر برگشتم تا کوله پشتی ام را بردارم و از آنجا بروم. باده آن روز همه چیز مرا از من گرفت، همین باده ۶ گرمی.
وقتی به دفتر برگشتم و او را دیدم اصلن نمیدانستم به او چه بگوییم.
نزدیکش شدم و به او گفتم«چرا توی خیابان و بین مردم اینطور با من حرف میزنی»
خشم و رزالت و خباثت باده تمام محاسبات مرا از استاد و مدرسه و نویسنده و نویسندگی از بین برد و نابود کرد.
دیدم باده دوربین گوشی اش را روشن کرده و میخاهد خشم و عصبانیت مرا ضبط کند تا شاید مدرکی داشته باشد از واکنش من.
باده با برنامه وارد شده بود و من فقط دوبار به او گفتم«پدر سگ» و از آنجا رفتم. مبینا شاهده سلیطه بازی اش در کتابخانه بود.
استاد مرا برگرداند و بعد از یکی دو هفته باده آمد و از در آشتی وارد شد.
روز مرد بود و باده به یک پرس باقلی پلو مرا مهمان کرد. من خوردم و با باده دوست شدم چون هنوز فکر میکردم برخورد اون روز باده نسخه استاد بوده که برایم پیچیده.
استاد برای من بیشتر از استاد است استاد بیشتر از معلم است برای من.
«چوب معلم گله هر کی نخوره خله»
استاد شاید این نوشته مرا تایید نکند ولی مدیون است.
مدیون است و باید حقیقت را بر من روشن کند. من حقم را میخاهم.
استاد ادعای حیثیت چیست؟
باده آن روز در خیابان حیثیت مرا به باد داد و من کاری نکردم. کاری نکردم چون شما را بیشتر از حیثیتم خاستم و میخاهم. لطفن به من برسان که اصل این داستان چیست و باده کیست.
شاهرخ من هیچکاری برای تو نکردم و تو چیزهایی به من دادی که هیچکس نمیتوانست و نمیتواند به من بدهد. تو به من زندگی دادی. برادر دادی. خاهر دادی. تو به من مادر دادی.
همه تو را مقدس میدانم. تو برای من مقدسی. خدا میداند که اگر به من میگفتی پیاده تا سیستان برو میرفتم. تو هر کاری از من بخاهی به روی چشم، انجام میدهم.
من امروز سر سفره ناهار دوست نداشتم از غذا بخورم، با اینکه گشنه بودم دلم غذا را نمیخاست.
شاهرخ لطفن پول غذای خانم علویی را بهش بده.
حدود یک ملیون و سیصد و خورده ای بود، یا شماره کارت باده را به من برسان یا خودت پولش را بده تا از زیر این بار دربیام.
این دین به گردن توه استاد، من و تو با هم حساب میکنیم.
شاد و پاینده و برقرار باشی شاهرخم.
_ما آیندگانیم.
_راستی به این هاشم بیتربیت هم بگو موقع وبینار ساکت یه گوشه بشینه و گوش بده. تربیتش کن اجازه نده مثل باده بار بیاد. اصلن بده کتی تربیتش کنه، اون بلده، کتی جون بلده تربیت کنه.
سلام مرا به مادر گرامیتان برسانید و او را از طرف اینجانب ۷ با ببوسانید😘
_باز هم ما آیندگانیم، آنیم، آبیم و در آبیم، شکر و آبیم.
_خدایا خداوندا من از تو آرامش میخاهم، آرامش نور و زندگی ات را به من برسان، الهی شکر الهی شکر و شکر
سالواژهام: طلوع
پنج و نیم صبح
استخانی هست که از بینی شروع میشود تا ابرو. آن استخانم درد میکند. دردش نمیگذارد خاب ببردم. دوباره به نامه برمیگردم. ای وای، ای وای، ایرادهای نگارشی نامهی پیش خجالتم میدهند. ویرایش هم بر نخیل است. ویراستهنویسیام را میبینید؟ سرحد دقت و ریزبینی اینجاست.
به آگهی دادن میاندیشم. استخدام یک غلطگیر پارهوقت، برای یک چلفتی تماموقت. بیحقوق و مزایا. چرا بیمزایا؟ چلفتی دلقک است. وجه پرداختی؟ یک استنداپ تمام وقت.
یازده و نیم شب
بازخورد نویسندگی خلاق به علتی نامعلوم برگزار نشد. میبینید، دلیل اصلیاش را نمیگویم؟ اعتراف کنم که هیچ ناراحت نشدم؟ حالا یک هفته بیشتر وقت دارم، مَخشهایم را ننویسم. نویسندگی خلاق را دوست میدارم. شبیه بازی است. بازی با نوشتن. بازیای که میخاهی هیچوقت تمام نشود.
فنجان قهوه و یک خرده کوکی، که مدام خردتر میشود، و من و شب یک شب دو. میخانم و مخش میکنم.
این مشقها به چه کار میآیند؟ نمیدانم. میگویند نویسندهی بهتری میشوم. منطقش را؟ نمیدانم. میخاهم بدانم؟ نه. بعضی کارها کیف میدهند و انجامشان میدهم. پاداشی ازش؟ نمیخاهم.
دو و نیم شب
فکر میکنید به دلیل مشخصی، نیمها را انتخاب میکنم، برای نوشتن؟ سخت در اشتباهید. ساعت را برای انجام کاری رند نمیکنم. هر وقت یادش بیفتم، انجام میدهم. قانون بهرهوری را کیف میکنید؟
شب یک شب دو، بخش هشتم، خانده شد. همینجاها زاوش برای اولین بار بیبی را دید. درد نوشان میخانمش. و یک عالمه سوال؟ بله یک عالمه.
زاوش چرا با عکسها دردگیر است؟
فهرستهای داستانی، خیلی به چشم نمیخورند؟ قصهگویی بهمن فرسی را عاشقم.
چطور آدم میتواند هم شاعرانه، بنویسد و هم طنازانه؟ آن هم در یک متن و از زبان یک راوی؟ اصلن این دو ضد هماند؟
گوشهای جان میداد برای مشق نوشتن و به خیالم جادویی بود، برایتان میگذارمش. دقت میفرمایید؟ نمیگزارم. میگذارم. حالا انگار چه فرقی دارد.
«یک تابستان، یک پاییز، یک ماه از زمستان، پانزده روز خلأ ویرانگر و هیجان سیاه که ساعتهایش به بلندی سال بود، همه گذشت. حالا تنها همین کارت پستی، با همین کلمات بیگذشت در دست من بود.»
پینوشت: میشود روزی دربارهی خط و شیوهی خط. دربارهی علامتهای نگارشی و جای استفادهشان حرف بزنیم؟اگر میخاهیم بهجای دستورالعملهای از پیش تعیین شده، عمیقتر به موضوع نگاه کنیم، سراغ چه کتابی/کتابهایی برویم؟
دوستدار شما، لنا
https://t.me/lenaamirii
1. امروز یک روز تصویری بود، پر از تماشای چیزهای خوب.
2. برای دومینبار رفتم ایران کوچک. ارگ بم، روستای کندوان، خانهی عشایری، باساط در خاطرم مانده است. همهشان شبیهسازی شده و بامزه بودند.
3. صدای چیلیک چیلیک عکسها. مردد بین لذت بردن از فضا یا ثبت کردن زیباییها.
4. پختن از گرما و خنک شدن با آبپاش چمنها.
5. خستگی پاها از پیادهروی و رانندگی و در کردن آن، با چمباتمه زدن زیر درختها.
6. رساندن همسفران به مقصد و مستقر شدن در خانه.
7. زبان خواندن و دنبال کردن دوستان همزبان.
8. کتابخوانی، آزادنویسی و انتشار.
9. ثبت گزارش نیک.
10. شب بخیر.
کتاب «دربارهی عشق» چخوف را هم توی سینیِ صبحانه گذاشتم و نشستم روی مبل.
کتاب را گذاشتم کنار دستم که در حالِ خوردنِ صبحانه صفحاتی از آن را بخوانم. دفتر و قلمم را هم آوردم و موبایلم را هم.
دانهدانه میخورم و کلمهکلمه میخوانم. عادتِ همیشگیام است.
موبایل را به دست گرفتم و صفحهی گزارش نیکِ امروز را باز کردم، به نیّتِ نگاهی و ورق زدنی. اولی را خواندم و دومی را و سومی و….. صبحانهام تمام شد. باز خواندم و از خواندنشان لذت بردم.
رفتم به سراغِ داستانهای کوتاهِ دوستان. بعد سری به بعضی کانالها زدم وبخشهایی را خواندم.
سه ساعتی میشود که دارم مطالب دوستان را میخوانم.
چخوف چه شد؟ همین جور دارد نگاهم می کند. چند روز است که در نوبت نشسته.
حالا میخواهم بنویسم.
ظهر است و من امروز خیلی پُرکارم. با ۲۴ ساعت شبانه روز کارِ من راه نمیافتد. ۷۲ ساعت هم کم است. صد سال هم که به من عمر بدهند به جایی نمیرسد. تقاضای عمرِ دوباره و اگر بشود چندباره دادهام، تا بتوانم از پس خواندنِ مطالبِ دوستان و خواندنِ کتابهای معرفی شده و همهی کتابهای توی کتابخانهام و نوشتن و تمرینهای کلاس و رونویسی و خواندن و خواندن و نوشتن برآیم.
حالا اگر با تقاضایم موافقت نشود چه کنم؟ حیفِ اینهمه کتابی که نخوانده میماند و این همه حرفهای نگفته و نشنیده و ننوشته.
باز افتادم توی میدانِ مسابقه. بیخیال
بروم موهایم را کوتاه کنم که هَپلی شدهام.
قهوه میخورم و پایِ آینه مینشینم.
خدایی سخته که آدم موهای خودشو کوتاه کنه. اولین بارم نیست اما هر بار ماتم میگیرم.
نویسنده ساز را هم درحال کوتاه کردن مو در نیمههای کلاس توانستم برسم.
دوش گرفتم و آماده شدم و رفتم به مهمانیِ دوستانه و خواهرانه. خوش گذشت. غذا هم فراوان و خوشمزه بود. جای دوستان خالی.
ساعت ۱۲ شب برگشتم و گزارش نیک را تایپ و ارسال کردم.
بدری صفایی
-خریدِ سبک خاصی از لباسها که پوشیدنش جسارت میخاهد.
–آرایشگاه و در همان حین نصفه و نیمه وبینار را شنیدن.
-خاندن شعر در نیمه شبِ گذشته.
-نامهنگاری و برنامهریزیهای خاص با ریحون ربانی💕
-شب با دوستم شیرموز خوردیم و سینمایی «غریزه» را دیدیم که نسبت به فیلمهای ایرانی خوب است و با وجود پایانش ارزش یکبار دیدن را دارد.
خلوتهای شبانه گاهی نجات است با تمام اینکه حوصلمان سر میرود.
-یادداشت روزانهام:
نقطهی لرزان:واکاویِ احساساتِ دوگانه
به طرز عجیبی کمتر از قبل به تو فکر میکنم، و همزمان بیشتر از قبل.حتا چهرهات را به سختی میتوانم در ذهنم بازسازی کنم.
و آن روز ناگهان در یک ثانیه چهرهات را به یاد آوردم.
بعد فهمیدم مغزم در این هفتهها برای اینکه کمتر اذیت شوم کاملن در مرحلهی فراموشی بوده و بعضی چیزها را به طور موقت از ذهنم پاک کرده است.
شب بعدش وقتی نیم مست بودم به تو فکر کردم و در ثانیهای احساس کردم هیچ غمی در وجودم نیست و حالا تمام شده است. و چیز خاصی نیست. اما هرقدر از دوست داشتنت بیشتر دست میکشم، امیدت جاندار تر میشود. هرقدر به نقطهی پایان نزدیکتر میشوم، صدایی احمقانه پی ادامه میگردد.
من هم نمیدانم که این صدا صدای تقدیر و سرنوشت است یا فقط صدایی که از پایان میترسد.
نمیدانم. آن احساسم که میگوید همهچیز پیش پا افتاده است واقعیتر است یا آن صدایی که میگوید «چقدر دردناک. چقدر غریبانه.» میخاهد همهچیز را بزرگ کند، مرور کند و هنوز غم را کشش بدهد.
ماندن میان این کشش از فراموش نکردن سختتر است.
اما به نوعی زندگیام خالی از هرچیز شده است. بدون غم خالیتر میشود. غم را مثل ذرهی آخر شکلات که مزه مزهاش میکنم نگه داشتهام. میخاهم فکر و خیال کنم، خودم را روی زمین بکشم و ناراحت باشم. و از آن طرف دیوانهوار میخاهم بگویم تموم شد. چیزی نبود. درد نداشت.
گاهی خودم هم نمیدانم. دیگر نمیدانم صدای دوم صدای حقیقت است یا غرور. صدای دومی قابل باور است یا من میخاهم باورش کنم. همهچیز به سمت یک پایان پیش میرود اما چرا با وجود اینکه چیزی درونم حس نمیکنم و انگار دارم بهبود پیدا میکنم، هنوز اصرار به ماندن دارم؟ چرا شک دارم؟ چرا همهاش یک صدای احمقانه میگوید چیزی ناتمام مانده؟
خیلی دلم میخاهد بدانم این مصیبت از ترس است یا نشانه است؟ یا واقعیت؟
من هنوزم در ابهام به سر میبرم و ابهام منزجر کنندست.
کاش بتوانم نقطه را بگذارم.
همهچیز برای پایان آمادست،
فقط دستم برای گذشتن نقطه میلرزد.
سال واژهام: حرکت
_صبح با صدای پاشو جنگ شدهی همسرت بیدار میشوی. شنیدن اخبار جنگی دیگر نمیترساندت.
حداقل نه تا وقتی که دوباره صدای بمب و موشکها را در شهرت بشنوی.
از این پهلو به آن پهلو میشوی و به خوابی عمیقتر از قبل فرو میروی. آنقدر عمیق که سه دقیقه مانده به شروع کتابنقد تازه چشم باز میکنی.
_ جلسهی پایانی کتابنقد را میشنوی. استاد به تمارین بازخورد میدهد و از دیدن این همه تنوع و تلاش دوستان کیفور میشوی.
_ سر راه بستنی میخری و به خانهی خاله میروی. به نوهی کوچکش قول دادهای برایش آیسپک درست کنی.
حاجآقا دوستش را که دختر است از مهد به خانه آورده. میانگین سن دختربازی در جامعه دارد به زیر پنج سال میرسد.
از در که میآید تو دست دوستش را میگیرد و میگوید: «خاله لفطاً اسمارتیز من و حلما از همه بیشتر باشه.»
_ با نوهی وسطی و دوست نوه کوچیکه کیک کاغذی دو طبقه درست میکنی و با اکلیل صورتی، صدف و ربان تزئیتش میکنید.
_ خواهرزادهی هشت سالهات تصویری زنگت میزند و وقتی میبینید این همه بچه آنجا هستند و او کنارت نیست اخم میکند و میگوید:«هر وقت رسیدی خونه زنگم بزن»
_ در مسیر برگشت به خانه پیادهروی میکنی و او دوباره زنگ میزند و میگوید:«میشه به دوستات بگی بیان چهارتایی باهم کلمه بسازیم؟»
رسماً دارد عضو چهارم گروه شعرخوانیتان میشود.
سمانه و نجمه میآیند. شعری از منزوی میخوانید و با ‘کمین’ نوواژه میسازید.
کمین را کمینگ تلفظ میکند و تلاشش برای ساختن ترکیب تازه خنده به لبهایتان میآورد.
_ کتاب عاداتی برای التیام را ادامه میدهی و یادداشت برمیداری. اینبار از هنر رها کردن میخوانی. رها کردن چیزهایی که شاید در ذات خود بد نباشند، اما مانعی بر سر راه خیر و صلاح بزرگتر محسوب میشوند. کتاب میگفت که باید رها کنی تا برای آنچه در راه است جا باز کنی.
از رهایی و رها کردنها از خودت میپرسی.
بیشتر رها کردهای یا رها شدهای؟
اصلاً رها کردن بلدی؟
_ موقع شام با همسرت سریال میبینی. انقدر جذاب پیش میرود که چهار قسمت پشت هم تماشا میکنید.
_ ساعت دو نیمه شب است و هنوز هیچ چیز در کانال هوا نکردهای. وقتش رسیده دوباره گزارش نیک بنویسی و به عنوان پست غالبش کنی.
سالواژهام: شناخت
١. پیدایش کرد و تمام شد «پیدایت خواهم کرد». معمولن خوشم نمیآید از جناییمعماییها. بعد از این سریال اما دلم خاست سریال دیگری ببینم همینجوری. چه جوری؟ داستانی که زیادی ندارد. هر شخصیتش در داستان نقش دارد و در پیشبرد ماجرا، تاثیر. و؟ مهمترین چیز: ربط. جفتوبست قوی. از لحاظ جنبههای بصری، دل و بصرم را دادم به ددی و دختر پلیس. اما میدانید؟ اولش که هنوز نمیدانستم پدر و دخترند، دلتر و بصرترم را داده بودم و تخیلم حسابی داشت کار میکرد. اشکال ندارد. این هم میگذرد.
٢. باز هم از جنبههای بصری و پسری، امروز صبح با الناز، نان داغ و مهرداد صدیقیان زدیم با دورچین قیاسی و آن یارو اسمش چه بود؟ آ، حجازیفرد. متاسفانه از آنجا که جنبههای طنزی و بحثی ریده بود، زود از سفره بلند شدیم. وگرنه. اشکال ندارد. این هم میگذرد.
٣. نمیدانم چرا و چه شد و از کجا خوردم ولی، امروز بهجای اعظم من ناهار پختم. بلخره وقتی شانس خانوادهیی بخاهد بزند، میزند. زد برایشان و زدند زرشکپلو و پر زدند. به عرش لذت.
۴. روز جهانی شیو مبارک.
۵. روز جهانی بادام زمینی روکشدار مبارک.
۶. بعد از شانصدسالِ جنگی، امروز خانم مبینا ملائی در میت زیارت کردند. روی ماه مرا. و یس آفکورس من، روی ماه ایشان را.
٧. حال داد حسابی. با ندا نوشتیم و خاندیم و یادداشت منتشریدیم. او از نقاشی، من از معماری. دوست دارم وقتهایی را که با بچهها برای موضوع تخصصیمان، قدم برمیداریم.
٨. دوباره رفتم سراغ کتاب «تفکر معماری: فرایند طراحی و چشمان جویا».
٩. پاسخگویی به دوستانم در پشتیبانی مدرسه نویسندگی.
١٠. روزگفتار نمودم در کانالم.
١١. تولهتحملی: وضعیتی که فرد از کتک زدن کودکی خودداری میکند.
١٢. فهمیدم ما ز یاران چشم یاری داشتیم، اما سانسور بود آنچه میپنداشتیم. استاد شما «کیل» مرا در نویسندهساز یک چیز دیگر خانده بودید آن روز که نبودم؟
https://t.me/elahebaseda
سال واژه ام: تحسیــن
نمره روز: ۵/۵
۱.کسی جرعت میکند از دخت کُنار پشت مردهشور خانه، کُنار بخورد؟
۲.کاش مادرم مرگ مرا نبیند. زیرا دلم نمیخواهد که مرده.ام را هم سرزنش کند.
۳.خودم را به کلمه تبدیل میکنم. آنگاه پس از مرگم، زمانی که تمام جسم من با خاک درآمیخت و به خاک تبدیل شد، هنوز با واژه هایم نفس میکشم. به زندگی نگاه میکنم. با آدمها حرف میزنم. شکل میدهم به چینش واژههای آنها و همچنان به تفکیک زباله میپردازم.
همهٔ این کارها را تنها با واژه ها انجام میدهم. زیرا من واژهای زنده هستم. من واژهٔ «زندگی» هستم. گاهی هم «مرگ». گاهی« آفتاب» و گاهی «ماه».
من هر روز به شکل واژهای درمیآیم.
من واژهٔ «جاویدان»هستم. گرچه از آن بیزارم. من از جاوید بودن بیزارم، نه از خود واژهٔ جاوید. من از «تا ابد بودن» بیزارم. دوست ندارم همیشه باشم. دلم میخواهد فقط گاهی باشم. بقیه اش را برای خودم باشم. تنها باشم.
واژهای که کتاب میخواند.واژهای که واژههای دیگر را مینویسد.
خودش جاوید نیست اما واژه هایش جاوید باقی خواهند ماند.
۴.دلم میخواهد ممنوعالقلم را به ممنونالقلم تبدیل کنم.
پ.ن: زهرا دختر مشکوکیست. جدیدا تنبل هم شده و به بهانهٔ گرما خبرهای جدید فامیل را برایم نمیآورد.
عمه هَدْوه
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
امروز در دنیایی میان خواب و بیداری سرگردان بودم.
آنقدر خوابهایم در این چند روز نصفهنیمه شده بود که دلم میخواست از تختخواب جدا نشوم. خلاصه، حسابی دلم خواب طولانی میخواست. حیف که در خوابی مبهم گیر کرده بودم؛ انگار با ماشین، جایی دورافتاده نزدیک مرز اسیر شده بودیم؛ جایی که نه بنزینی بود و نه ماشین دیگری. خلاصه «این هم شانس مایه».
بالاخره مامان زنگ زد و مجبور شدم خواب عجیبم را رها کنم. کمی طول کشید تا ویندوزم بالا بیاید و دوباره چشمم به کارتنهای اسبابکشی و واقعیتهای نصفهنیمهی زندگیام بیفتد.
مامان پرسید:
«چی میخوای درست کنی؟»
گفتم:
«نمیدونم، گزینههای زیادی ندارم. فقط یه ماهی داریم و یه گوشت چرخکرده. تازه رب گوجه هم نداریم.»
با مشورت مامان تصمیم گرفتم شامی درست کنم. همانطور که سیبزمینیها را رنده میکردم، تهوع سراغم آمد. کار دختر کوچولوی من بود که همیشه گرسنه است. پس مواد شامی را کنار گذاشتم و نیمرو درست کردم «که هم دخترم لذت ببرد، هم من.»
شیرین را پشت پنجره دیدم. آنقدر امروز خوابیده بودم که یادم رفته بود سهم برنجش را بریزم. با حسرت و عذاب وجدان نگاهش کردم. کمی تلاش کرد تا برنجهایی را که لای پنجره گیر کرده بود بخورد و بعد رفت.
پشت سرش مشتی برنج روی لبهی پنجره ریختم، اما دیگر برنگشت.
«شیرینِ لجی.»
باران نمنم میبارید. تیرماه امسال برخلاف سالهای گذشته پر از بارندگی و هوای مطلوب است. هنوز برقمان قطع نشده و اینترنت هم داریم. در کشوری مثل ایران، گاهی همین چند چیز کوچک کافی است تا آدم احساس خوشبختی کند.
امروز دو ساعتی نقاشی کشیدم. همزمان کتاب صوتی «یادداشتهای زیرزمینی» اثر داستایوفسکی را هم گوش کردم. بخشهایی از داستان برایم ملالآور بود؛ انگار شخصیت اصلی بیش از حد ناله میکرد و به همه چیز بدبین بود. اما داستایوفسکی همیشه شگفتزدهام میکند. حتی در دشوارترین متنهایش هم حکمتی پنهان است که کشفش نیاز به حوصله و اعصاب دارد؛ چیزی که امروز کمتر داشتم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. گزارش نیکم را چند ساعت قبل از شروع کلاس فرستاده بودم، اما هنوز تأیید نشده بود و کمی ناراحت شدم. البته چون دیر ارسال کرده بودم، حق را به خودم نمیدادم.
استاد پیشنهاد دادند برای گزارش نیک، اسم مستعاری برای خودمان انتخاب کنیم تا گاهی از زبان آن شخصیت چند کلمهای بنویسیم.
از همسرم کمک خواستم و پرسیدم:
«به نظرت من شبیه چه حیوانی هستم؟»
گفت: «همستر!»
رفیق صمیمیام هم همیشه مرا «لات شهر موشها» صدا میکند. از طرفی از کودکی هم پرحرف بودهام. پس اسم مستعارم را انتخاب میکنم:
🐹 همسترِ زیادهگو
نزدیک شب که شد به حمام رفتم و کمی دراز کشیدم. با انگشتم چند ضربهی آرام به شکمم زدم. دخترم با حرکت کردن جوابم را داد. از حرکتش ویدیویی گرفتم و در صفحهی اینستاگرامم گذاشتم. مخاطبانم کلی قربانصدقهاش رفتند و حس خوبی گرفتند.
در پایان شب هم ادامهی سریال «This Is Us» را تماشا کردیم که مثل همیشه پر از حس خوب بود.
همسترِ زیادهگو خوشحال است که بالاخره کلید خانه را تحویل گرفتهاند و احتمالاً فردا یا پسفردا به خانهی جدید نقلمکان میکنیم. البته کمی هم بابت خوب پیش رفتن کارها نگران است و به امروز از یک تا ده، با ارفاق نمرهی هشت میدهد.
کلمه سال: اندیشهنگار
ساعت ۶ صبح، در حالی که هنوز خواب در چشمانم بود، برخاستم تا ساعت ۸ با «طرح آموزش زبان با فیلم» کلنجار رفتم. کتاب خواندم، با «مادران و دختران ۲» و «جور هندوستان». یک نمونه سوال PTE کار کردم و حدود هزار کلمه نوشتم.
تا اینجا همه چیز طبق برنامه بود؛ صبحانه تخممرغ آبپز خوردم ، تصمیم گرفتم وارد «سنگر رژیم» شوم تا چند کیلو از این تنِ خسته کم کنم !
تا ساعت ۴ و نیم سر کار بودم. ساعت ۵ عصر در وبینارِ «نویسندهساز»، باخبر شدم که زاهدان را زدهاند. در آن لحظه، انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد. خوشبینیهای کوتاه مدتم همگی در هم کوبیده شدند. انگار کسی با پتک، تمام فکرهای خوب را لِه کرد.
حالم با هیچچیز خوب نمیشود. از شدتِ غم، به چی پناه ببریم! برای دخترم و دخترِ خواهر شوهرم مو بافتم تا گرههای قلبم باز شود. اما افسوس که نفس در سینهام حبس شده است. ای خدا! زندگی چقدر «خر» است.
در حقیقت، امروز کاری نکردم؛ چرا که روح و مغزم در حالت «تعطیلی رسمی» بود.
رسیدم به همان نقطهای که دیگر کلمات نمیتوانند درد را توصیف کنند و فقط سکوت باقی میماند.
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
صبح زود بیدار شدم و همان اول معلوم بود کلک خودم را می کنم چشمانم شور خمیازه می کشید و پاهایم کشیده راه میرفت احساس میکنم مغزم گاهی خوب آنها را هماهنگ نمیکند و دستم دوستت دارد غر بزند انگار که همه ی کارها را ایشان انجام می دهد.
سوار ماشینم شدم و برای چکاب همسرم به آزمایشگاه رفتم خیلی همه چیز ماشینی شده و عوض اینکه اپراتور ها کارشان راحت تر شود و خوش خلق تر باشند فرق سرشان را می کوبند در چشم آدم با آن نگاه عاقل اندر سفیه.
هزینه های درمان خودش درد بی امان است بعدش بیمه رفتم برای پس گرفتن هزینه های قبلی بازهم یک مرد خسته و خمود که مشخصأ فکر میکرد بایستی رییس قلعه حیوانات باشد و در حقش اجحاف شده طوری سوالم را جواب داد هنوز احساس می کنم که چقدر در درک کارش گرفتم.
خلاصه که مردم همه شاکی اند اما حق هم با کسی نیست همه دست در دست هم اعصاب هم کنیم ویران.
و به حس پاسخ عجیب خود به دیگران می بالیم.
بیمه خودرو هم که نشد هرچند با مراجعه به سه دفتر همه دوست داشتنی برخورد کردند.
مثل بچگی با دست از شیر آب ،آب خوردم آبی که هدر می رفت را نگاه کردم همیشه فکر میکنم شاید اعضای جامعه ی آب هم باهم حرف می زنند مثلاً آنهایی که در گلاب استفاده میشوند همان پورشه سوارهای خودمان هستند که انتخاب می کنند که در فرشته دور دور کنند و بیچاره های سرویس بهداشتی تقدیرشان گره خورده به تحریم و تقویم .
نهار خوردم و از دل همسرم درآوردم ،واقعا گاهی نمیدانیم که چقدر زنها ظریف اند و می بایست دائم همه چیز را باید با مذاکره حل کرد البته همیشه نتیجه مذاکراتم مثل عباس است همه ناراضی اند ولی بلاخره زورم را میزنم جای تقدیر دارد.
به کلاس درس استاد نرسیدم متاسفانه.
نان خریدم نان هم به نرخ روز است و نان نرخ روز خوری من هنوز همان است که عقیده دارم و انجام نمی دهم فکر میکنم شاید چند سال دیگر که به عقب نگاه کنم خوشحال باشم امروز ناراحتم که فردا خوشحال باشم البته راستش اینکاره هم نیستم جان به جانم کنی آخرش حرفم را ذکر و راست می گویم اما گستاخی نه.
امروز روز جالبی نبود.
غروب برای یک کیلو خیار بیرون رفتم اما با خرید های دیگر برگشتم .
اخبار مسخره جنگ هم که ول کن عصر ما نیست را شدیداً پیگیری کردم راستش را بخواهید من زودتر می فهمم که چه اتفاقی می افتد چیزی شبیه اسب ها اما به اندازه آنها زیبا نیستم و کسی جدی ام نمی گیرد.
بنظرم بازی پیگ پنگ جالبی است که در آن بجای توپ از سرباز شطرنج استفاده می کنند البته می کنیم.
شب شده و باید منتظر بندهای تفاهمشان باشیم.
البته واقعا باهم تفاهم دارند اما سو تفاهم هم دارند مثل تنگه تنگ نباشد هر دو تفاهم دارند اما هرکس به کیش خویش.
چیزی نمیشود جز جوانی ما که به جفا رفت .
راستی فایل صوتی مدرسه را گوش دادم من به کلمات حساسم، استاد واقعا جمله قضاوت و پیش داوری را خوب گفت و خودش درس سالها زندگی است من یاد گرفتم ممنونم.
– سالواژهام: تعهدورزی
– کتابهایم همان اول روز رسیدند. پستچی زنگ را زد و پریدم پایین. گل سرسبد این بسته «کلیات سعدی» به تصحیح دکتر حسن انوری، از نشر قطره بود. در کنارش، کتابهای دیگریهم خریده بودم. «وقتی مینا از خاب بیدار شد» از مدیا کاشیگر، «سنگ و آفتاب» از زیتون مصباحینیا، «حرف زدن» از آلیسون وودبروکس، «هر برند یک قصه است» از دانلد میلر، دوتا کتاب کودکهم بود کنار همهی اینها. شاید فردا یکی از آنها را برایتان بخانم.
– سه پومودورو را برای تدوین گذاشتم. ادامهی همان پروژهی دیروز بود و باز از تصویربردار حرص خوردم. بنده خدا، ایدههای خوبی در سر داشته اما در اجرا موفق نبوده. در بیشتر موقعیتها، احتمالن چون به لرزشهای بیامان خود واقف بوده است، با دوربین به سوژه نزدیک نمیشود. در جایی ثابت ایستاده و لنز را زوم میکند. چرا زحمت دادی به خودت مرد؟ میگذاشتی آن را هم من با داینامیک زوم درمیآوردم دیگر. خلاصه که لجیام میکند این تصویربردار ناشی.
– از محتوایی که آدمها با آن به دیگران میتوپند متنفرم. مثلن شخصی مدتی پیش از درس خاندنش در کافهای استوری گذاشته بود و نوشته بود: «درس بخون. اگه خسته شدی و خاستی درس نخونی، خودتو بزن و درس بخون. اگه کسی گفت نمیخاد درس بخونی، پول میدی میری دانشگاه اونم بزن و باز درس بخون.» حالا نزدیکیم به زمان کنکور و خود آن شخص بیخیال شده است و دارد دنبال دانشگاه آزاد میگردد. حالا امروز شخص دیگری، از روند تولید محتوایش پست گذاشته است، با این جمله: «پول دربیار دختر، شر و ورهم نگو.» نمیدانم این نوع محتوا درست است یا نه، اما مورد پسند من نیست.
– در وبینار امروز بودیدم و برای اولین بار وصل شدم. هفت دقیقهای را با استاد صحبت کردیم و از خودم گفتم. در این میان سایت پلنیوم را هم معرفی کردم. سایتی که شما وقتی وارد آن شوید، یک آزمون در انتظار شما است.
درمورد شغل، رابطه، رشته تحصیلی و هدفهایتان از شما سوال میشود. اگر چیزی را هم جا انداخته باشند، میتوانید خودتان اضافه کنید. بعد هفت تا ده روز طول میکشد تا برایتان یک نقشهی راه آماده کنند.
این نقشهی راه، به شما میگوید که نیاز دارید چه مهارتی را یاد بگیرید و برای آن میتوانید چه فیلمی ببینید، چه کتابی بخانید، کدام پادکست را گوش کنید، به کدام مقاله سر بزنید و در کدام دورهها شرکت کنید.
https://planium.ir/s/invitation
https://instagram.com/planium.ir
– راستی، عجب همسفرانی دارد این نارنجک. یکی از یکی ماهتر و خوش ذوقتر. یک عالم کامنت پرمحبت دریافت کرد و تماسی پر از تشویق. همینها باعث شد استرس وجودش از بین برود و جایش را لبخند بزرگی بگیرد.
– به پدربزرگم که عملی شده است سر زدم. دیروز فتق بیرون زدهاش را عمل کردند و امروز او را به خانه برگرداندند. بعد از وبینار رفتم و به او سری زدم. و باز شروع شد پرسیدن سوال همیشگی فامیل: «خیلی دوست داریم بدونیم دقیقن چیکار داری که نمیرسی بیای تو دورهمیها؟» و من که نمیتوانم بگویم: «آدم زمانش را برای جمعها و آدمهایی که با آنها کیف میکند و بهش خوش میگذرد، خالی میکند. اگر قرار نیست با شما خوش بگذرد و در حضورتان چیزی به من اضافه شود، ترجیح میدهم که در خانه با تنهاییم سر کیف بمانم.» خلاصه که با گفتن: «سرم شلوغ است.» همیشه فامیل را میپیچانم.
– سعدی را ورق میزدم و این بیت به چشمم خورد:
باز آی و مرا بُکش که پیشت مردن
خوشتر که پس از تو زندگانی کردن
https://t.me/maryam_ebrahiimi
۱. نیکی کریمی را در گزارش دیروز جا گذاشتم.
۲. با دوستانِ دانشگاه دست به کار شدیم تا یکی از منابع امتحان را بازنویسی و قابل خواندن کنیم. شاید نسخهی جدید را برای خود نویسنده هم فرستادیم.
۳. برای صادق هدایت غذای خشک صورتی خریدم. جز آن چیزی نمیخورد. باید یکجوری ثابت کند ماده است.
سحرخیزم هنوز. ساعت ۶:۳۰ صبح بیدار میشوم. مجبورم. تا چیزی بخورم و به باشگاه برسم و دوش بعد از ورزش. هنوز به خودم نیامده، به خشکی موهایم نرسیده وقت جمع کردن بار و بندیل یوگا میرسد. اغلب روزها کلاس بعدی را هستم تا با توچه و پینار با هم برگردیم. امروز برای تحویل یک بسته باید در خانه میبودم، از بچهها جدا شدم و زودتر از کلاس آمدم بیرون.
رسیده نرسیده، دوشکی گرفتم. دوش ولرم، خنک، سرد و یخ. این تغییر دما زیر دوش از تفریحات تابستانی من است ریا نباشد.
دیدم وقت هست وارد وبینار شدم، وسط وبینار رسیدم، ساجده حقپرست از شعر برایمان صحبت کرد. نگاه عمیق و موشکافانه در مورد هر موضوعی، باعث میشود دوباره یادم بیفتد چه چیزهایی را باید بهتر و بهتر دید و درک کرد.
بعد مریم ابراهیمی را دیدیم که سراسر ناز بود، چهره و بیانش. رشتهاش گرافیک بود از مورد علاقههای من. دوست داشتم وبینار یک ساعت دیگر ادامه داشت و همینطور بچهها میآمدند بالا و صحبت میکردند. چه صورتها و نگاههای جذابی پشت این نامها پنهان است. و بعد هم مبینا جان برایمان از محمدرضا کاتب و ارزشمندی نوشتههای هر نویسنده گفت.
بعد از وبینار، یادداشتی تلخ و زیبا از آیدا مرادی آهنی برای شهرنوش پارسیپور خواندم.
در جلسهی بازخورد نویسندگی خلاق حضور یافتم اما استاد حضور نیافت. بعد هم که حضور یافت گفت نباید امروز حضور مییافتیم. از استاد پرسیدم دورهی جدید ثبتنام کنم اتفاقی نمیافتد؟ استاد خندید و من ثبتنام کردم. و متاسفم که مسبب اتفاقات هستم. حضور من در نویسندگی خلاق گره خورده به سیاست.
آزادنویسی کردم. دیشب فیلم «بندزن، جامهدوز، سرباز، جاسوس» به کارگردانی توماس آلفردسن را برای بار سوم دیدم. این فیلم یک چیزی دارد که کشفش نمیکنم. میدانستم اقتباسی از کتابی به همین نام از «جان لوکاره» است. کتاب را خواندم، و اسمایلی در کتاب هم به قدر فیلم برایم مبهم بود و جذاب. البته بازی گری اولدمن، شخصیت اسمایلی را برایم جذابتر کرده.
کتاب «عکاسی، بالونسواری، عشق و اندوه» از جولین بارنز با ترجمهی عماد مرتضوی را آغازیدم. اما خستگی مجال پیش رفتن، بیشتر از مقدمهی زیبای مانا روانبند و مترجم را نداد.
از این قسمت از مقدمهی مانا روانبند در باب یادداشت روزانه بسیار لذت بردم:
«وجه مشترک این نوشتهها اینست که اساسا فرم یا ژانر مشخصی ندارند، حتی وقتی با احتمال چاپ یا واسپردن به وصی تحریر شده باشند؛ قواعد ابدی ندارند یعنی قالب و حدی ندارند: گاهی غیر شخصی و تاملاتیاند، گاهی رمزی و موجز؛ گاه شبیه برشی از داستانی، و گاهی شاعرانه میشوند از سر بیحوصلگی گاهی هم ترس و حزم، یا شرم، یادداشتهای نویسندهای را شاعرانه میکند؛ گاه گُزیدگی غلبه دارد، یعنی تمایل به نگفتن، و گاهی هم گشودن قبض روحی رنجور شکل یادداشت میشود. حتی میشود یادداشتهای آدمی یکدست نباشد، روزی طعنهزن و ملامتگر باشد، روز دیگر خودستایانه. گاهی افسوس بر زندگی رفته، گاهی شرح خوشیها و روزهای در راه. این سیالیت فرم یا به واقع: بیشکلی، تصریف آزادی روح است:
پهنهی سفید و گشودهی کاغذ میدانی میشود وسیع تا قواعد و حجاب و حائلهای از پیشی یا قراردادی روح حذف شوند، و جان بگیرد این خواست مدرن «نقشزدن خویشتن» یا «تقدیر صریح نفس» میراث تلخ آگوستین و مونتنی و روسو. پس عجیب نیست که هیچ کتاب مجموعهی زندگی نگاهرهها فرمی شبیه دیگر کتابها نداشته باشد.»
خوشحالم امروز به قسمتی از وبینار رسیدم.
توی دلم غم لونه کرده که چرا چرا چرا. دیگر قطعی اینترنت عادی شده، جنگ و فشارهای روانی و اقتصادی تمامی ندارند. روزگار فجیعیست نازنین. این عادیها، عادی نیستند.
این بود اولین گزارش نیکنغمه شدنم.
۱. یادداشت صبحگاهی امروز را هم تایپ کردم. ۱۰۰۰ را رد میکنم. میگویم اینجا تا برای خودم تعهد ایجاد کنم برای نوشتن بیشتر.
۲. یادداشتی برای کتابنقد نوشتم. مدتها در ذهنم گردانده بودمش. جمعوجور کردم و نقشهٔ ذهنی برایش کشیدم و نوشتم. دوست داشتم لهتر از این باشد اما نشد. موتور من همیشه دیر راه میافتد، از دیرباز.
۳. آخرین جلسهٔ کتابنقد برگزار شد. این دوره دقیقاً چیزی است که دوست دارم. گرچه خوب ظاهر نشدم اما مطابق با علایقم است. دوستان خیلی خوب بودند.
۴. شاهنامه خواندم. پیش از آن، از غم این روزها گریستم. آنقدر بیحال بودم که اشک هم حوصله نداشت از چشمانم فروریزد اما صدای خواندن حسین فخری، سر دردشان آورد و جاری شدند. ذهنم آرامتر شد، غمم ماند.
۵. از«اطلس دل» کمکی خواندم.
۶. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۷. از کتاب «زیر دندان سگ» دو سه تا داستان خواندم وقتی دیشب خوابمنمیبرد و پهلو به پهلو غلت میزدم.
۸. شام درست کردم. این روزها کمتر وارد آشپزخانه میشوم، حتی برای چای هم نمیروم آنجا، اما امروز رفتم و ماکارونی سریعی آماده کردم. خوشمزه شد.
۹. در کانالم یادداشتی نوشتم. در جستوجوی واژهای در واژهیاب بودم که توضیحی از فرهنگ برهان دربارهٔ «کرگدن» به چشمم خورد. با اینکه خرافه است اما داستانی تراژیک دارد.
میگوید جانوری است به غایت بزرگ و فیل شکار کند و بر پشت از خارها باشد مانند ستونی و هر فیل را شکار کند بر پشت خود اندازد و بهجهت بچههای خود آورد. گویند چون فوت او نزدیک شود فیلی بر پشت او باشد و فراموش کند تا آن فیل بگندد و کرم در آن افتد و چون فیل تمام شود کرمان سر به جان او گذارند و او را شروع در خوردن کنند، هم بدان جراحت بمیرد.
پایان تلخی برای زندگی است. فراموشی…
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
۱۰. با همسرم به دیدار یکی از اقوام رفتیم. خیلی وقت بود آنجا نرفته بودیم. خوش گذشت.
۱۱. الان هم به روش خوزستانیها بیداریم و تازه آمدیم خانهٔ مادر همسرم.
۱_زیاد خوابیدم و بعدش بیدار شدم و روتین احمقانه ای که این چند روز اخیر آغاز شده را از سر گرفتم. واقعا نه میشود زیاد کار داشت نه بیکار نمیفهمم چرا همش در زندگی ام پارادوکس دارم.
۲_ نشد در وبینار نویسنده ساز شرکت کنم لینک تکمیل شده بود ظرفیتش. اینم شانس مایه
۳_همیشه می گویند کجا می روی میگوییم خونه ی خاله واقعا رفتم خونه خاله تا دو تا برنامه داخل لپ تاپم نصب کنم همان قضیه کمال گرایی و یاد گرفتن نرم افزار جدید و انجام پروژه ای که نه روز تا تحویلش وقت دارم. تازه جالب تر آنکه خودم مسئول تحویل پروژه ام. آخر به خاطر سرعت بالای اینترنت کاملا نصب نشد و مجبور شدم به روزی دیگر موکول کنم.
۴_نمیدانم چقدر در زندگی با آدم های خودبزرگ بین روبرو شدم اما این دیگر نوبر بود. قرار بود با دو تا از دوستان در پروژه ای با یک نفر همکاری داشته باشیم. بعد از تشکیل گروه متوجه شدیم بله ایشان جز کار خودشان کار دیگری را قبول ندارد. به قول خودش ترند روز. به نظرم کارهایش بیشتر به درد بگذریم دلم نمیخواهد دهانم را آلوده به تمسخر کنم. نمیفهمم چطور کسی به خودش اجازه میدهد که کار های کسی را به نادرست نقد کند؟ کدام کار تیمی با تک روی کردن درست پیش رفته؟ من هم حسابی جوابی دندان شکن دادم و از گروه لفت دادم. فکر کرده که چی؟ من زیر بار زور و منم منم کردن نمیروم. فکر میکنم متوجه شدم رسالتم در این دنیا چیست؟ مبارزه علیه افراد خود گنده بین . این آدم ها خودشان را با ذره بین میببینند. نمی توانم تحملشان کنم باید به آنها بفهمانم فقط خودشان نیستند. این جور آدم ها داخل جامعه زیاد شده اند. واقعا تحمل کردنشان سخت است. به امید اینکه اینطور نباشیم.
۵_دکمه ی چرخش پنکه را از جا کندم.شما هم مرض دست خرابکار دارین؟
۶_انسان هم آروزست.
– خفناک خوابی. خواهرم هم خواهر بود و هم خار و هم خرچنگ و هم خیال و هم خاطره. الان من خوابم را اینطوری تعریف کردم خوبتان شد؟ بیاح. طفلی خواهرم.
آن چنگال و پنگالهای نقرهای. نه نقرهای زیادی سوسولیست. سیلوستراستالونهای. ربطش بدهید به سیلور. آنطور نقرهای. نه فقط نقرهای.
بعد هی پشت آن دره میآمدند. نفهمیدم مامانوبابا را بردند یا چی؟
– چرا این خواب را دیدم؟ عرضم به طولتان که رفتم ویتا کارنیس و مندلا کتلوگ را مرور کردم. حاصلش شد این خواب. تازه خانهجدیده آشپزخانهاش پنجره نداشت. جای پنجره داشت فقط. رفته بودیم هم تهران. ویو؟ آتشسوزی و ساختمانهای زشت. یعنی خوابم اینقدر بدبخت است که نمیکند مثلا جای آن خانههای زپرتی، اِل اِی نشانمان دهد بلکه دلوم وا ره. یعنی خاک بر سرش بریند.
– خلاصه. پِلاسه. این را همینطوری گفتم یادم بیاید بعدش چی شد. لابد گوشی چک کردم دیگر. یعنی هاااا. مگر نباید بعد بیداری رفت دستوصورت و شاش ابلیس، گوشهی چشم را پاک کرد و مسواک کرد و به مامانوبابا سلام گفت؟ عمو پورنگ اینها را یادمان داد. پس چرا من دارم گوشی چک میکنم؟
عمو پورنگ: «کجای راهو اشتباه رفتم؟»
-آزادنویسی و این داستانها. منباب فاصله. اقتصاد کلمات. رسیدم به این گفتم شب برایش کت میدوزم. دوختم. به تنش زار میزند؟ دو تا ساسون بگیرم مینشیند. به تنش.
بعدنوشت: ای مخاطبای کلک. فهمیدم همهتون عشقِ روایتیداااااا.
– کمی ادبیات از دریچهی نظریه زدم به کمر مطالعهام.
– کتابنقد هم که قصهاش فعلا به سررسید. تا اوستاد جلدهای بعدی را علم کند. به من گفتید بیبی؟ بیبی، من شاعرم، هنرمندم، عکاسم. برم خیاطی؟
– مگر قرار نبود ادامهی جنگ، بعد جام جهانی باشد؟ دو دقه توپ نکنید توی کون هم بفهمیم اصلا توپ توی تور کی رفت.
– رفتم دو تا کتاب سفارش دادم. آن قبلیها هم که هنوز نرسیدهاند.
– کتاب خوابنوشتهها را اوستاد گفتند و من هم رفتم توی کارش. احسنتکمالله به نویسندهاش. دست اوستا هم پرنمک.
– گرم کردم برای وبیکار.
منبعد برنامهی وبیکار این است:
1- با هم موسیقی میشنویم یا موزیک ویدیو میبینیم.
2- تمرین مثلثوال میکنیم.
3- میرویم به دل قضیه و مسئلهی اصلی و برنامهی سالِ سرزبان.
4- بعدش مهمانها، مهمانمان میکنند و چهارشنبهها هم فعلا پرسشوپاسخ است تا دوباره برویم سراغ نقاشی یا شاید موضوعی دیگر. موضوع زیاد است. جای خالی نمیماند.
اهنگ یوروپ را گوش دادیم توی وبیکار. آخرین شمارش معکوس. مال آن دوران که زنومرد همه موهایشان از آن مدل خردهای پریشان بود و لی میپوشیدند و تیشرت و کت چرم.
ادامه ابولی را خواندیم و رسیدیم به جاهای قشنگش. که زبان به معنای کلمه نیست. چیزی بود که انسان به زبان آمد و رسید به کلمه. نظمی. دستگاهی. درکی. خلاصه چیزی.
رسیدیم به موضوع ساختار و گفتم سوالم را توی نویسندهساز بپرسم.
– جستم به نویسندهساز. ساژده آمد و برایمان از شعر گفت و عجیب بانوی نازنینی. ارادت ساژدهژآن. مریم ابراهیمی هم حقیقتا قندک بود.
هاشم آمد گمانم. بالاخره. نیاز دارم جای بالش طبی سر روی گربه بگذارم.
اوستاد قسمت ته سوالم را نخواند نه؟ شناخت زبان و انتخاب زبان و این داستانها. برای اینها کتابمتاب یُخدی؟
– جلوسکی با شیما رفتیم. جدیانه و همدلانه. از فهمِ جدید حاصل نوشتنم گفتم.
– شیما زیادی دقیقا میداند با کدام بخشهای آدم گپ بزند و به زبان بیاوردشان. دستمریزاد.
– همین گوشهموشهها برای خودم پلکیدم.
– توی کتابهایم گشتم ببینم چیزی از شناخت قلمرو زبانی هسته یا نیسته؟
– متین چپانی چقدر قصهگو و راویِ اهل دلیست. از دل میگوید. صادقانه. سادگانه. شیوا و شیرین. درسِ شرم داد. نه که شرم بِکشیم. که شرم از کجا آمد؟
ترانهی جلسه چه بود؟ پوست شیر. من سالها اما خواندم: «پوستت اما پوستِ سگ.»
– بعدش پریدم مُغازه و چیپسیدم و اسنکیدم متأسفانه. خیلیوممم نیک است این کار.
– کفتربازی با جوجهها.
گفتم؟ کفترچاهی بچه کرده، کاش بودید و میدیدید. دو تا زشتوی اودودو. کجا؟ توی خانهی گربهی خدابیامرزم پشمائیل.
– پستی نوشتم که فقط محضِ قبل دوازده هوایش کردم. نرسید به بازنویسی روایی.
– دوزندگی اتومبیل را بچگی دو زندگی اتومبیل میخواندم و خیال میکردم که ماشینها میروند زندگی دوباره میگیرند از آنجا. دوزندگی؟ دودوزگی.
فلانی اسمش دودوزه بود بیشتر میآمدش هااا. آن اسمی که گذاشتند رویش تو انگار کن فحشش نامیدهاند. ای باباع.
آ-یّه.
زدزیاد.
۱- این طاق و ستونها چه آشنایند.
۲- آهان. یاد میثم بخیر. بعد از ۷ سال دوباره همینجا دیدهبودمش. زندگی ما هم پر شده از آدمهایی که هر چند قرن یکبار به مردمک چشم هبوط میکنند.
۳- عطرفرش، شیشهی پانصد تومانی عرضه میدارد.
۴- آقای مسئول بلیطم را خواند و پاره کرد.تهفیشش را برگرداند.
۵- سائلی برای مسافران آرامش طلبید.
۶- صندلی پشتی از لحظهی ورود با تلفن فکمیزند. تا اینجای کار، یک کات داشته و اکسش به مهمانی دعوت شده.
۷- کلمات روی تابلو میرقصند و رنگ عوض میکنند: آبمیوه. نمازخانه. سرویس بهداشتی. انواع ساندویچ سرد و گرم.آبجوش.
۸- نور آبی آبستن گرگ و میش است.
۹- صندلی پشتی مسافران را منتبهسر کرد و شب بخیر گفت. شمارهی نفر بعدی را گرفت.
۱۰- هنگام لرزش اتوبوس مطالعه نفرمایید. چشمتان درد میشود.
۱۱- جاده درازتر از بیابان است. شب خاکتر از تپهها. سفر کوتاهتر از شب.
🍃
نشانی دفتر پربرگم:
https://t.me/asaremoaser
-دوشی صبحگاهی و نیرویی برای زندگی شهری یافتن.
-کاش پلههای مترو به منظرهای دلچسب میرسید. مثلن معبدی، قلهای، غاری.
-روز کِش آمد و من کِش آمدم و هر دو درازتر شدیم.
-✌🏻تا قهوه خریدم.نوشیدم.
-چسمثقال پیادهروی. بِه از هیچی.
-دلم هوسِ نوشتن کرد و دلنوشتهای نوشتم و در کانال هم هوایش کردم.
-وقتی مینویسم انگار درونم رعد و برقهای کوچکی شکل میگیرند و سپس بارانِ لوازمتحریر جاری میشود و بوی خاکِ نمخوردهی قاطی شده با بوی کاغذ و رنگ و سرانجام که آفتاب میرسد، رنگینکمان.
-مَلَنگِ دهِ بالا فکر میکند من چون تنها هستم باید به هر سلامی جواب بدهم. برو بابااا
-به یکی گفتم از کتاب خریدنم، گفت اوسکلم که پول کتاب میدهم. چه نجست و سطحی بود نگاهش. خاک بر سرش بریند.
-موتور سواری کردم و برای اولین بار عالی بودم.
-به دیدن دوستی قدیمی رفتم.
-به جلسهی بازخورد نویسندگی خلاق خودم را رساندم. استاد گفت تمرینم خوب بود.
-راستی استادااا اسماء زنده است و سالم احتمالن. گفت درگیر بوده. نمیدانم که دارد شوهر میکند یا اسبابکشی. نپرسیدم. نگفت. شکر خدا خوب است بچه.
-مد و مه را شروع کردم. چه نثری👌🏻. عاشق آنجاهایش شدم که داخل پرانتز از خودش سوال میپرسد. فکر میکنم زهرا جانم هم دارد میخاند. هادیشان را میگویم.
-رنگهای درونم چه خوشحالند این روزها. حتی اگر غمِ دو دنیا روی دلم باشد.
-چه خوب که هستید. چه خوب که در هستتان هستم.
شب خوش و
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
دلبر که جان فرسود از او
کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او، باشد که دلداری کند.
خونم به جوش اومده از جوشش و کوششهای بیهوده
نعنا خشک
پیاز نگینی ریز
چند قالب یخ
کشمش قزوین
مغز گردوی خُردشده ایرانی
نون هیزمی یزدی
توی کاسه لعاب فیروزهای. آب روی آتیش شد.
پشتبندش چای گیلان رو به عقد چای مراکش درآوردم و سوری بپا کردم.
با قلب بنفش*، لپام گل انداخت
با سایه*، پاهام لرزید.
وسط بلوا و سرمای احساسی، آقای عصاقورت دادهای پیام گذاشته و خواسته زود، تند، سریع سایتهاشو با گوگل آشتی بدم.
توی قلک سفرم پول ریختم.
* قطعهای از ایزومی ناتاکا
* ترانهای از معین
۱_ پرسیدی میتوانم پایین موهایت را کوتاه کنم؟ و من عاشق بلندی موهایم بودم. گفتم فعلن قصدش را ندارم. گفتی موخوره دارد کل موهایت را میگیرد، بگذار کوتاهشان کنم. گفتم مهم نیست، میبرم آرایشگر موخورهگیری کند. گفتی ببین بد هم بلند شدهاندها. و از پشت موهایم عکس گرفتی و نشانم دادی. گفتم گند نزنی به موهایم؟ گفتی نترس و قیچی و ماشین مو زن را از کیفت درآوردی. گفتم پس مجهز آمدی برای قتلعام موهایم. خندیدی و کوتاه کردی مویم را. موهایم با دستت کوتاه شد و حوصلهام با اصرارت.
۲_ گفتی کمتر بخواب. گفتم شبها دیر میخوابم. گفتی خب زودتر بخواب. گفتم خوابم نمیبرد. گفتی چون صبحها زیاد میخوابی. گفتم بالاخره چون صبح میخوابم یا شب نمیخوابم؟ گفتی هردو. و من امروز ظهر نخوابیدم. گفتم البته چند روزی است سحرخیزم. گفتی مطمعنی که موقتیست.
۳_ گفتی هوا خیلی گرم است، بلند شو بریم حیاط بنشینیم. گفتم حوصلهاش را ندارم، خانه راحتترم. گفتی تخت را گذاشتهام گوشهی حیاط، حسابی هم رویش را مرتب و راحت چیدهام. گفتم ای بابا، میآیم، میآیم. و من با گوشیام آمدم. و تو گفتی بیا حرف بزنیم و من گوشیات را آوردم و دادم دستت. چه کار مزخرفی کردم، نه؟ بعدش گفتی طلاهای آشنایی دور را دزد برده. من جذب شدم به حرفات. گفتم قسمت حساس سریال بهدرک، بگو چی بوده؟ کی برده؟
۴_ گفتی بیا با هم ماشینبازی کنیم. گفتم حوصله ندارم. گفتی ماشین قرمزه برای تو، حالا میآیی؟ گفتم ماشین سبزه چی؟ گفتی نه، مال خودم است. و من نتوانستم در مقابل تو و معصومیت کودکانهات مقاومت کنم. گور پدر تمام بیحوصلگیها.
۵_ گفتی آخرشب چای نخور وقتی جان میکنی برای دستشویی رفتن. گفتم کلیههایم عادت کرده. گفتی یکهو جوری دلدرد میگیری که خودت هم نفهمی از کجا خوردی. و من عصر بیشتر چای خوردم تا نئشگی چای شب را جبران کنم.
گزارش نیک ۵۷
سالواژهام: فاصله
— امروز صبح که از خاب برخاستم ده دقیقه گیج و وِلیج بودم. خابهای جورواجور هوش از سرم برده بود.
— بعد از صبحانه و آزادنویسی تمرین کتابنقد را انجام دادم. کلمهی انتخابی من « کینه» بود. نوشتم که چگونه این کلمه در طول زمان سیر تحولش را طی کرده است. تمرینم کامل که شد در کانالم منتشرش میکنم.
— نخلالسادات خانم خیر سرشان امروز پیتزا پختند. فکر کردند شاید اینگونه کمی رژیمیتر باشد. از سر میز تا ته میز آشپزخانه مواد غذایی طوری ویراژ میرفتند که الهی هیچ کس مَبیناد. روی کابینتها واویلا شد و سینک ظرفشویی به غرش در آمد. کارد، تخته، سیصد و سی ظرف مختلف برای فلفل دلمهای و گوجه و پیاز و مرغ تکه شده و قارچ و ذرت و سس گوجه و پنیر پیتزا هی بالا رفتند هی پایین آمدند.
نخلالسادات خانم در گیرودار آن همه شلوغی تصمیم گرفتند از نان سنگگ به جای خمیر استفاده کنند بلکه از آن ترافیک وحشتناکِ طباخی رهایی یابند. اما زیر زیری میخاستند زرنگی بفرمایند.
در آخر هم آن قدر این بانوی گرامی خسته شدند که دیگر چشمشان نمیدید کدام مواد را اولتر بگذارند کدام را دومتر.
سر آخر وقتی پیتزای اصلِ بومیِ خانگیِ ارگانیک آماده شد دیگر جانی در بدن پزندهاش باقی نگذاشته بود.
بالاخره نخلالسادات خانم با کوفتگی زیاد ناهار را کوفت جان کردند و در انتها مُچاله و چُماله در خود فرورفتند. باشد درس عبرتی گرفته باشند و دیگر از این غلطها کمتر بفرمایند.
— عصر وبینار نویسندهساز را گوش دادم. استاد از اسامی مستعار نویسندهها و شاعران میگفتند.
— پیادهروی امشب هوای روحم را عوض کرد. هوای اصفهان هوایم را داشت. خیلی نگذاشت عرقم دربیاید.
— با مدرسه نویسندگی امیدم بیشتر شده است: ما امیدوارانیم.
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
۱.در خلال زندگانی ایرانی،قرقرهی ا خبار.
۲.سالواژه: ماراتن معکوس.
۳.پرندهام اما آسمان تهران بسته است.
۴.نوشتن آزاد با دز بالا.
۵. بیکتابی.
۶.نمیدانم مریض شدهام یا زندگانی لیز شده.
۷.امروز طراحی بازی.
۸.یک دز پزشک جزیره ، قلب قلبی شدن با زوج «عشقی برای تو». (صدایش ضربان قلبم را میشنوم.)
۹.ایجاد جدول چهارده روز برای روزهای ماندهی این ماه تا چند عادت ایجاد کنم.
https://t.me/setabdi
سال واژه : رشد پله ای
۱. نوشتن های وسواس گونه مرا خورد. اما واکنش های خوردگی را باید پذیرفت تا چاره از راه برسد.
۲. ایده پردازی های رنگی رنگی … به امید اینکه بتونم به ثمر برسونم
۳. جزوه نویسی و درس ..
با غولی حجیم طرف هستم که پیش بینی نمیکردم!
۴. تحمل هوای گرم و تلخ با بستنی
۵. درگیری با موانع درونی، مسائل سیاسی و اعتقادی ..
کاش در این مسیر نامتناهی غرق نشوم و قایقی را پیدا کنم ..
https://t.me/WaterLilyEcho
اوف امروز گذارش دهم چه روزی خوبی بود برای خودم یک کانال لغتنامه ساختم که هرچه لغت یا واژه و یا کلمه دیدم بنویسم داخل کانال بذارم ولی به دوراهی ماندهام که آیا کانال لغت نامه لینکشو به دیگران گذارم یا نذارم دیگه اینکه رفتم مهمونی خانهای دختر هایی برادر شوهرم آنجا کتابی بنامِ مغازهای خودکشی دیدم یکم از کتاب بکم داخل آن یک فرد نابغه به دنیا آمده بود که همه میگفتند اینچرا از همه ما فرقداره ناماش آلن بود در خانهای بدنیا آمده بود که خانواده اش و تمام آن دهکده غمگین و افسرده بودند و این یک آدمی سرشار پُراز مفید بود خانوادهاش به مغازهای خودسلاهایی خودکشی میفروختند و به بقیه کمک میکردند زود تر بمیرند جان سپارند و آلن از همه متفاوتتر باخود شاد و خوشحال بود و بقیه به چهره عجیبی بهاو نگاه میکردند و بقیه نتوانستم بخانم که پسر موچولو ای من نذاشت بخانم…..
سالواژهام: تمرکز
نشسته بودیم توی پارک و هوا داشت تاریک میشد که پسربچهای بدو سمتم آمد: خاله خاله بیا سوسکا رو بکش آبجیم میترسه.
یک نگاه بهش انداختم و لبخندی زدم: خاله من خودم از سوسک بیشتر میترسم از کشتنشون هم.
بعله بچه با خودش چی فکر کرده. فکر کرده من سوسککشم؟ مو سوکسکش هم نیستم چه برسه به سوسک.
بهار قهرمانانه با لنگ کفشی در دست سراغ کشتن سوسکها رفت.
پسرک دوباره آمد: خاله بیا نگاشون کن حداقل.
من: خاله از دیدنشون هم میترسم. بوخودا.
پسرک: بیا بیا بیا.
به زور رفتم و دیدمشان و تا سمتم آمدند پا به فرار گذاشتم. بعله. ما اینیم.(استیکر عینک دودی.)
قبلش نشسته بودیم برای خودمان. نشسته که نه درازیده. اینبار محبوب خاهرزادهاش را آورده بود. فسقلی یکجا که نمینشست. محبوب همش به دنبالش. لپ داشت ای هوا. داشتم پاهاشو گودی گودی میکردم و فشار میدادم که یهو یادم افتاد بچهاس و نباید بیشتر فشارش بدم. ولی دلم میخاست پاهای تپلیشو فچار ِفچارِ فچار بدم.
مثلن میخاستیم تولد بگیریم برای محبوب. بهار کیک پخیده بود اما کیکش نپخیده بود. پس کیک نداشتیم. تولد هم نداشتیم. ایح ایح ایح. به جاش چایی داشتیم. پس چایی داشتیم.
برگشت را میخاستم پیاده بروییَم. اما بار سنگین بود و حال نبود. منتظر اتوبوس ماندم و نیامد. زینگول زدم به برادر و کمی هم پیاده رویدم تا آمد.
کتاب خاندم. فلسفه جامعه و سیاست را.
دو تا یه ربع آزادنویسی. یک بار با برگو. یک بار با نصیرو.
پستی برای کانال نقاشی نوشتم و هوا کردم. همهاش شد سوال. اما مگر چه ایرادی دارد. سوال میکنم تا بعدها به جواب برسم. اصلن سوالها باید به جواب برسند؟
نقاشی کشیدم. چیزی که حمیده وحدتی گفته بود را. وقتی گفت پرهایم ریخت. اما کشیدمش. چیزی که او میخاست دارکانه بود(یک کلاغ و قارچ در حال نیمرو زدن وسط یه عالم جمجمه) اما من گوگولانه کشیدم. ایح ایح ایح.
شب را دیر خابیدم. هی بیدار میشدم و هی میخابیدم. داشتم خاب میدیدم و وقتی خاب میبینم بیدار شدنم نمیآید. اما برای کتابقد بیدار رفتم یازده و نیم.
کتابنقد را ببودم و نویسندهساز را نببودم. در پارک بودم.
روز را هم میگفتارم.
https://t.me/yaddashtneda
ممنانم بانو💕💛
گزارش نیک “1405/4/17” تیرماه. روز چهارشنبه.
سپاسگزاری بعد از غذا انجام دادم.
دعا نخاندم.
برق رفت. زمانی که برق میرود منم میروم. و بعدش که برق میآید دیگه هیچ انرژی ندارم. چون در تمام مدت رفتن برق اینقدر حالم بد میشود که فقط به طرف کولر میچرخم و چشمهام میبندم.
چند برگ از کتاب “شبملخ” جواد مجابی را خاندم.
کلمهبرادری هم از همین کتاب انجام دادم.
نویسندهساز شرکت کردم.
کارگاه کتابنقد شرکت کردم.
زمانی را با آجی گفتگو کردم.
خاستم یک اسم مستعار انتخاب کنم. در مورد مطلبی که استاد بزرگوار در وبینار گفتند.
با خودم فکر کردم خب من این همه اسم مستعار دارم به جز مریمبانو که اسم خودمه.
“شانا، فسقلی دُوران، خانم کوچولو، لوس کوچولو، اِسکپیتی، عروسک، کوچولوی دُوران، خوشمزه، دختر آخر خانواده”
حالا من با این همه اسم کدام صدا بزنم؟ چی بذارم؟ هنوز انتخابی ندارم.
دوره شعرم موفق نشدند ثبتنام کنند. گویا اختلال در همه بانکهاست. برادر دوستم حضوری امروز صبحم رفته چندتا بانک مختلف اما همهشان اختلال داشتند.
حالا این چه مرضیست نمیدانم. عروس پری خانم گفتم با یک کارت دیگهام بیاد بگیرد از آن بزند. از آنم هر چی میزد پول دوباره برمیگشت به حساب خودم.
https://t.me/speechoff
سالواژه: ویلویلی
۱. این واژهها واسه کی منتظر برقِ لب زدنن؟
۲. کلیدرو قفل میکنه؟ نمیتونه که.
۳. گنجیشکای سلما رو فراری میده.
۴. بیشترِ ۳ ساعت فک زد با رفیقش؟ فک فک فک. چَچَک چَک.
۵. بلخره پسِ دامنو دوز زد؟ دووووز. بیب. آوَرین آوَرین.
۶. گولوم گولوم گولوم. خیلیم معنی داره.
۷. داستان گنجیشکی. گنجیشکِ لوسِ داستانی. گنجیشک جیزقول جیزغالی.
۸. سیبزیمینیها سیبزیمینی نمیقولن.
۹. بستنیمیقولن، بستنی.
۱۰. اگه سیبزیمینی بقولن با کته و ماست میقولن. یام یام یام.
۱۱. ندا تخممرغ میسُرخه واسه قارچش. فِر فِر فِر. با کلاغکلاغی، سرپا تماشا میکنن. قول قولقول. قار قار قار.
۱۲. گولوم گولوم گولوم.
لینک کانال:
https://t.me/havirism
روز واژهام: استمرار
ـــ با حالیِ ناهمگون روزم را آغاز کردم. اما کتابنقد مرا از آن حالت نجات داد. از دقیقهٔ بیستم وارد شدم و نیازمند شنیدن مجدد این جلسه هستم و البته جلسات قبلی را نیز بایستی بشنوم و تمارین لازم را نیز راهیِ خانهٔ بخت کنم.
ـــ پیاده روی را به لطفِ بچهتاباندن، یعنی به آغوش کشیدنش و تاب خوردن و راه رفتن بیخود، به سرانجام رساندم. مادر نیستم ولی سعی دارم خالهٔ نیکی باشم برای خواهر زادههای گوگولیام.
ـــ آزاد نویسی را همان ظهر به هنگامهٔ فراغتبال نگاشتم. دلم پُر بود از نگفتهها و ظرفِ زمان اندکی خشمِ درونم که به آتشی سوزان میمانست، فرو نشست. معجزهٔ نوشتن برای من چنین است؛ آرامش را بیهیچ منتی به قلبم روانه میکند.
ـــ وبینار را شرکت کردم، موضوع «اسم مستعار» در میان بود. برخی اسامی مستعار در کتابی که ذکر شد برایم جذاب بودند و لبخند نشاندند بر چهرهٔ غمگین من. دوستانی که علاوه بر خوشنویسی، خوشچهره و خوشبیان نیز بودند اندک زمانی میهمان وبینار شدند و ما از وجود و بیاناتشان بهرهٔ کافی را بردیم. همینجا از مریم ابراهیمی عزیز تشکر میکنم بخاطر سایتی که معرفی کردند، بهواقع مفید و سازنده است.
+استاد امروز در وبینار به ما تمرینی نو و مهیج دادند: یک شخصیت با نام مستعار بسازید و از منظر او برای خود بنویسید:
زرافهٔ خیال میگوید: روزهایی هست که تمنا داری بگذرند، همان روزها فرصتند، دریابشان و نظارهگر رفتهها نباش، بلکه آمدهها را قبل از وصالشان به خویش، بساز.
ـــ بالاخره بعد از صد قرن، نسخهٔ چاپی رمانِ صد سال تنهایی را تهیه و آغاز کردم. گویا سریالی نیز باهمین نام ساخته شده است.حتما در برنامهام اوقاتی را نیز به آن اختصاص خواهم داد.
ـــ امروز با پرسهزنی در گنجور به «شمس مغربی» روی آوردم. در دیوان اشعارش درغزل شمارهٔ۱۱۵ چنین میسراید:
بسی پیمود بر دل بادهٔ ساقی
ولیکن پر نشد پیمانهٔ دل
در میان این شعرخوانیها با کلمهای مواجه شدم که مرا به جستجوی معنایش واداشت:
واژهٔ «امق»
به معنای: کنجِ چشم
و ترکیبش با واژگانی، معانی دیگری دارد:
وجهٔ امق: روی درازمانند ملخ.
بَلد امق: شهری که اطرافش دور باشد.
https://t.me/zahraballampour
امروز حشره ننوشیدم
سالواژهام: نظم
۱. صبح همین که بیدار شدم رفتم سراغ هوشمصنوعی. برای انجام دادن تمرین دوم کتابنقد.
۲. جلسهی آخر کتابنقد رو بودم. میدونستم تفکر سیاه و سفید درست نیست اما تازه امروز معنی خاکستری رو فهمیدم. استاد تمرینها رو بررسید. چند نفر بهتر از من نوشته بودن برا همین انتظار نداشتم تمرین من همرسان بشه. ذوقزده شدم براش.
۳. داستانکوتاهی از چخوف خوندم. اینکه به آدم خمار میگفت اندام جالب بود.
۴. چندتا هفت دقیقه آزادنویسی کردم.
۵. فصل اول کتاب مدیر مدرسه رو خوندم. دوستش داشتم.
۶. ویدئوهای علمی و صددرصد ضروری خواهرم در مورد آیدُلها رو دیدم. و کلی حرف زدیم. نظر قورباغهام اینه که برای فرار از درس خوندن بود.
۷. وبینار نویسندهساز رو بودم.
۸. درس خوندم. نمونهسوال دیدم. بد نبودن. بین پارتها چند قسمت از انیمهی Made in Abyss دیدم. انیمه برا دوران امتحانات خیلی اختراع مفیدیه.
۹.پادکستی به انگلیسی گوش دادم.
۱۰. نزدیک بود یه حشرهی مرده رو با آب بنوشم.
امتیاز امروز: ۸.۵
۱. بله گفتن همیشه ارزان نیست. نه بگو. به خودت بیشتر. به این میل غریب و عجیبی که به کسی پیشنهادش نمیکنی.
۲. رفیق کسیست که به نوشتن میکشاندت. ممنونم از استاد کلانتری همیشهرفیق. گرچه انصافن کملطفی میفرمایند در حقم، ولی مهم نیت نیک است که من به تمامی دریافتماش. بدهید ششششش.
۳. این روزها موسیقی وامیداردم به کار.
۴. بارگذاری یک مصاحبهی خواندنی و تازه در وبگاه مدرسه. مصاحبه با آقای محمدآصف سلطانزاده. حیف است نخوانید و نشناسید: https://madresenevisandegi.com/42436/an-interview-with-mohammad-asef-soltanzade/
۵. نویسندهساز خوشتر میگذرد با حضور تصویری دوستانم. پیش از حسنختام جلسه وصل شدم و از مقالهی بازنشرشدهی محمدرضا کاتب گفتم. این جملهاش را مهم میدانم و حرفهایی در موردش دارم: «به خودی خود داشتن مخاطب، یک اثر را باارزش یا بیارزش نمیکند.» مقاله را از قسمت وبلاگ سایت مدرسه نویسندگی میتوانید بخوانید.
۶. چه شمردنیست لحظههایی که از خمیده نشستن صاف میشوی و عمیق نفس میکشی.
۷. پس از هزار سال میتی و قرارکی با الههیی نصیری و خرخندههایی دلگشا میان کارها به هوای بررسی میت.
۸. دوستانی که چنین میسازندت: اول، شیما صادقی در «وبینار مدار» از مرزگذاری میگوید برایمان، و نه گفتن در «چهارچوب احترام». بعد، متین چپانی در وبینار «خیره نگریستن به خورشید» از آسیبپذیری و شرم میگوید. هر دو نکتهبین و نکتهدان. اگر مشتاقید شما هم بپیوندید، اسم دوستان را توی تلگرام سرچ کنید.
۹. فکرِ فردا و فکر به فردا.
۱۰. قدردانی برای معرفی دوستی حرفهیی و دوستداشتنی که کار با او برایم جذاب و آموزنده است.
https://t.me/themolaie
به به. ببین کی اینجاست؟ 😍
«به نام تو کنم؟ تو کیمی؟ (هفت مرتبه)»
سال واژه: پذیرش
* هیچ دلیلی ندارد
نیکی
نتواند پیروز شود
بر پلیدی.
فقط باید فرشته ها
در یک صف شوند
همراه ما
مافیایی ها
” کورت ونه گات”، مرد بی وطن
حرف زیاد است، باشد برای وقتی دیگر.
گرمی روز رو به مرگ میرود و عصر از راه خواهد رسید.
من در دنیایی کتابهایم گشت میزنم، قورتی از قهوهام را مینوشم، قلمی رو کاغذ میبرم نگاهی دزدانه، از گوشهی پنجره بر رقص گلهای آفتابپرست باغچه انداخته، دوباره سر بر کتاب میاندازم.
بازی با حروف، دید زدن جملات، گرفتن انگیزه از کلمات و یافتن پارهی از سوژهها برای نوشتن….!
خوب امروز چه بنویسم، نمیدانم….؟
پس قلم را چون سلطانی بر انگشتانم میگذارم و دستم را به دست آن میسپارم تا خود بنویسند و کلمات خفتهی ذهن را دزدیده بر دل کاغد بسپارد.
بعد از دقایقی قلم چنین شهکار میآفریند و من در حیرت کلماتی میمانم که در ذهن خفته بودند.
بیرنگها…!
دیوارها بشکسته است.
آجرها پَر دارند.
خاک یکدست شده است.
سنگها میترسند.
نالهٔ بیدادِ گُل،
زیرِ آوار پنهان است.
نَفسِ زیبای باد،
باز بندبند میآید.
وای، ای زمین!
میشنوی؟
روی این تختهٔ تو،
همه با هم درگیرند.
از برِ خدا، باز
روی فرشَت
نقشِ صفا را باز کن.
✍️ نفیسه سادات
گزارش نیک فرح ۵۷
1. امروز ۸ بیدار شدم.
2. دیشب خیلی زود خوابیدم.
3. شاید مسکن که برای پادرد خوردم روی سریع و خوب خوابیدنم هم اثر گذاشت.
4. یواشکی استامینوفن کُدین خوردم.
5. میگن خوب نیست.
6. اما در دردهای زیاد داروهایی مثل داروهای ضدالتهاب ، ایبوبرفن، آسپرین، ناپروکسن که به اندازه کافی تسکین نمیدهند، استامینوفن کدئین موثرتر است.
7. یعنی خوبه دیگه ، وارد حوزه داروشناسی نشم، بهتراست.
8. البته سعی میکنم مسکنها را با معده خالی نخوردم.
9. امروز کسی زودتر از من چای دم کرده بود.
10. چه خوب منم فقط نان تست کردم
11. یا به قول دوستان نویسندهام ، تُسْتیدم.
12. این روزها دوستانم از هر کلمه فعل درست میکنند.
13. . یادمه در کلاس تافل سالهاپیش با اضافه fy , ما هم فعل انگلیسی میساختیم.
14. مثل amplify, clarify, از بس دوستان فعل ساختن دکتر رضوانی میگفتن، زن به شوهرش میگوید: «کوفتفای هانی( یعنی عسلم کوفت کن 😂)»
15. بعد از صبحانه کانالم را شارژ کردم.
16. از خاطرات قدیمی دهه ۶۰ که قبلن نوشته بودم. متنی را انتخاب کردم.
17. چه متن خوبی بود.
18. چند بار ادیت و ویرایش کردم.
19. چه خاطره زیبایی از پدرم بود که خواستم به یاد اقاجونم در کانال فرحنامه بذارم.
20. جنگ باعث شد از خاطرات دهه ۶۰ و مهاجراتم به امریکا دور بشوم.
21. یک دلیلش هم این بود که دوستان گفتن دیگه خاطره نمینویسی؟
22. امروز شروع کردبه تایپ خاطرات قدیمی.
23. فرح ۲۲ ساله به میدان میآید.
24. تا آمدم روزانه نویسیام را شروع کنم دیدم گزارش نیک دیشبام پست نشده.
25. سعی کردم نا امیدانه دوباره پستش کنم.
26. توکل به خدا کردم و اینترنت دوباره برقرار شد.
27. این عنترنت به قول استاد .،. در آورده .
28. چاره ای نیست چون زندگی در ایران را دوست دارم باید تحمل کنم.
29. کمی بر خودم مسلط شدم.
30. فحش ندادم و کنترل خشم کردم.
31. بعد از تغذیه کانال فرحنامه به جمع و جور کردن خانه پرداختم.
32. الهی شکر دیروز اقا سردار کل خونه را برق انداخته و بابت وجودش شکر گزاری کردم.
33. اسنپ گرفتم و به خونه مادرم بعد از یک هفته رفتم.
34. این هفته برادرم چون دانشگاه تعطیل بود تمام کارهای مادرم رابرعهده گرفته بود.
35. امروز بایدبروم و مادرم را برای حمام رفتن یاری بدهم، واقعن نیازمند کمک فردی هست.
36. اسنپ اول ( پژو ۲۰۷ سفید روغنی/ علیرضا سرپوش طهرانی) بود.
37. از خونه برایش خوراک مرغ و هویچ و نخود فرنگی و سیبزمینی، بعلاوه شیرین پلو بردم.
38. ماشین کولر داشت، شکر خدا کردم.
39. حرفی بین ما رد و بدل نشد.
40. با مادر نماز خوندم و بعد ناهار خوردیم.
41. کلی کلیپ اینستاگرام از کودکانی که این روزا با روش کامپیوتری ساختن به مادرم نشان دادم.
42. کلی خندید و خوشش آمد.
43. در این خونه ماهواره نداره و تلویزیون ایران هم روحیه اش را غمناک کرده،
44. بعد از حمام کردن مادرم مثل یک دختر دو سه ساله، با هم خندیدیم.
45. بیاد خودم افتادم که خودم هم همین دوره را طی خواهم کرد.
46. بعد از لباس پوشیدنشان، او کمی استراحت کرد.
47. بدنشون را لوسیون و نرم کننده زدم.
48. خصوصن پشت را که امکان دارد زخم بستربشه را کرم مخصوص زدم.
49. بعد نیمساعت استراحت همسایه پایین مادرم که زن مسنیاست امد.
50. مادرم شرایطش مناسب نشستن و حرف زدن با او نبود.
51. از خانم داوودی عذرخواهی کردم.
52. به مادرم برای عصرونه بستنی دادم.
53. اسنپ دوم ( پژو ۲۰۶سفیدSD محمد مهدی عسکری) بار دوم بود که در این دوسال بطور تصادفی راننده من شد.
54. او مرا شناخت.
55. چه جالب ، حتی حرفایی که در مورد جنگ ۱۲ روزه زده بودم را به یاد داشت.
56. درمورد شکست ازدواجش حرف زد.
57. با زنش نساخته و او را طلاق داده بود.
58. راننده گفت از مادر و پدرش نگهداری میکند.
59. عصر در خانه با دیدن یک فیلم انیمیشن حسابی پر انرژی شدم.
60. در وبینار عصرگاهی نویسنده ساز شاهین کلانتری شرکت جستم.
61. وبینار در مورد اسم مستعار بود.
62. چرا نویسنده ها تمایل دارند که با اسمی بغیر نام خودشان مطلب بنویسند؟
63. دلایل متعدد داشته و دارد.
64. شنیده بودم که در امریکا فرد نویسنده برای پرفروش تر شدن از نام تجاری خاصی استفاده میکند.
65. از فرهنگ اسامی مستعار طنزنویسان در ایران و نام های عجیب آنها استاد شاهین سخن گفت.
66. قسمت آخر وبینار هم با چهره ساجده حق پرست آشنا شدم.
67. از شعر و نثرش در کانال نَخیل مطلب میخواندم ولی دیدن خود فرد برام همیشه مهم بوده و هست.
68. او از شعر حرف زد.
69. از دفترچه خاطرات و فراموشی ، از نظامی عروضی سمرقند مطلبی گفت که برایم جالب بود.
70. از ۴ کار شریف انسانی؛ دبیری، شاعری، منجمی، و طبیبی( پزشکی) حرف زد.
71. و اینکه چرا شاعری در ردیف کار شریف انسانی قرار دارد، گفت.
72. با مریم ابراهیمی کوچک آشنا شدم. ماشالله ۲۱ ساله است.
73. در این وبینار مبیناجان هم شفاف حضور داشت و از مقالات افراد صاحب سبک و نظر حرف زد.
74. از “کاتب” سخن گفت، چون یادداشت برداری نکرد و فقط شنیدم حرفی برای نوشتن ندارم.
75. باید به لینکی که داده مراجعه کنم و مقاله را بخوانم انشالله.
76. عصر دخترم کیک شکلاتی پخت.
77. بوی کیک خانگی در خانه همه را به وجد میآورد.
78. ناگفته نماند که باید شستشوی اشپزخونه و وسایل پخت کیک را بهش آموزش بدهم که خودش بشورد.
79. در وبینار امروز قرار شد یک شخصیت خیالی بسازیم با اسم مستعار، و از زبان او مطالبی بنویسیم.
80. “دکتر بعدازاین” در تربیت کودک رفتارهای خلاقانه رامطرح میکنند.
81. او به کار عملی و کاربردی اعتقاد دارند.
82. اگر بناست رفتاری در کودک درست اجرا بشود و تثبیت بشود باید اول آن رفتار در عمل بزرگترها آنقدر تکرار بشود که در صفحه سفید ذهن کودک حک بشود.
83. وقتی بزرگترهای کودک با فحش و بدبیراه خشم خودشان را رها میکنند. دقیقن کودک هم چنین میکند.
84. احمقانه ترین حرف، نکتهاست که در حد حرف و سخن فقط درجا میزند و هیچگاه به عمل در نمیآید. ( دکتر بعد از این)
85. دکتر بعدازاین، به تنبیه کودک اعتقاد شدید دارد و میگوید تا نباشد چوب تر فرمان نبرن گاو خر.
86. ولی آیا کودک انسان گاو ، خر است.
87. و آیا باید حیوان را کتک زد؟
88. حیوان آزاری جایزاست؟
89. اگر کودک انسان حیوان است ، ما باید رعایت حق حیوانات را بکنم.پس…
90. پس ما باید رعایت حقوق کودک را هم در نظر بگیریم.
91. با دخترم فیلم دیدم.
92. وسطای فیلم خوابم بردم.
93. امروز زیادی فعال بودم.
94. البته یادم رفت که پا درد داشتم.
95. چون در فعالیت بودم درد فراموشم شد.
96. شاید هم چون مسکن میخورم، درد کم میشود
97. بلاخره من دوباره برای “پیآرپی” زانو خواهم رفت.
98. باید نظر “دکتر بعد از این” را بپرسم.
99. او میگوید چون سه سال پیش یک دوره “پیآر پی” برای زانوها انجام دادی ، ضرر نداره که دوباره هم انجام بدی.
100. اما سه بار “پیآرپی” زانو در شرایط فعلی بنظرم به مرز صد میلیون تومان میرسد،
نیکروزِ امروز
امروز در منجلاب تفکر به واژه ها گرفتار بودم،مثلا اینکه مغز تصمیم گرفت اسم خودش را مغز بگذارد،اصلا مغز یعنی چه؟یعنی مغز یک روز در روزهای غارنشینی به خودش گفت حروف “م،غ،ز” را بگذارم کنار هم و به خودم بگویم مغز؟چه عجیب!
خورشید در جنوب آدم را میساند به جنون،پس تصمیم این شد که امروز را خانهنشین باشم.
نشستم به نوشتن،کمی گیج شدم و سرم را روی کاغذهای بالکی کتاب جدیدم گذاشتم.
آمدم شروع کنم به ادامهی نوشتن برای بار دوم دستم در جست و جوی مداد در هوا ماند.
علیرغم میل باطنی ام خودکاری بنفش برداشتم و ادامه دادم،تمام که شد برای گم نکردن این یکی میخواستم بگذارم لای موهای گوجه ایم که دیدم دو مداد قبلی را نیز همانجا گذاشته بودم.
به وبینار امروز نرسیدم و نمیدانم استاد گزارش دیروزم را خوانده یا خیر.
به عنوان حسنختام مهمانی داشتیم ناخوانده و بس ناعزیز برای من،چرا که برا سوالهای شخصیاش هر سری تمام پردههای حیا و حرمتِ مرا میدَرَد.
شبهمگی دور از غم.
یادداشت روزانه
گزارش نیک
مکتب گشادیسم را برای صبح انتخاب کردم و با ماشین راهی دانشگاه شدم. (اینکه نگفتم به دانشگاه میرم و جاش گفتم راهی دانشگاه میشم دلیل داره چون جدی راهی میشم، خیلی راه زیاده تا دانشگاه)
ظهر بود. در راهپلهی دانشگاه سقف مرا دید اما من سقف را ندیدم و سرم با شدت زیادی خورد توی سقف. (دیوار مال کوتاهاست ما میریم تو سقف)
از جام که برخواستم دنبال عینکم گشتم و صد بار خدا را شکر کردم که استادمان این صحنه را ندید که اگر میدید یکهفتهای دست از سر فرفریمان برنمیداشت.
رسیدیم خانه و ورزشی زدیم به بدن که البته ورزش جایزی نبود.
خانم دکتر خسروی گفتند تا ۲۴ ساعت بعد از ضربه نباید ورزش میکردم.
امروز یاد بحث آن آقایی که اسمش را یادم رفت و فقط یادم است دوست استاد کلانتری بود افتادم. صحبت درباره حذف «که» تا حد ممکن بود.
بعدش یاد مباحث جملات فصیح افتادم.
به یادداشتهای خودم نگاهی انداختم. خیلی نافصیح و پر «که» نوشته بودم.
احتمالاً استاد پیش خودشان میگویند: «حتماً این پسره دراز باید سرش بخوره به سقف که حواسش باشه فصیح بنویسه و انقدر از «که» استفاده نکنه و انقدر از «و» استفاده نکنه و جملات رو کوتاهتر بنویسه»
آهان اپ ساحلک هم برایتان بگذارم باشد که لذتی ببرید:
https://sahelak.app
*احسان شناسا*
میان ماندن و رفتن. حکایتی کردیم
که آشکارا در پردهی کنایت رفت
شاملو
– به سالواژهام وفادارم و سکوت میکنم.
– اتفاقی کتابها را از کتابخانهی کوچکم برمیدارم و ورق میزنم و ذوقزده از کشف سطری تازه میشوم.
– سایتم را با شهر و داستانک و رنگینکلام بروز میکنم.
– بادداشتی مینویسم از هرم داغ تابستان و دلیل دوامآوردن.
– کتابی جستم که بسیاری از کلملت لهجهی استان مرکزی را دارد. مدتها بود آرزوی چنین کشفی را داشتم. الان املای صحیح کلمات و ضربالمثل های محلی و… را دارم. فقط مجبورم برای داشتن و افزودن به لیستی که اسمش را «فرهنگ و باورهای عامه» گذاشتم، تایپشان کنم که زمانبر است. اما به کیفش میارزد.
– فیزیوتراپی بودم.
– ولینار شرکت کردم.
– دفترچه خاطرات و فراموشی را میخانم.
– امروز با عمهم حرف زدم. در جواب اینکه بهش گفتم شما پیر نیستی حرف قشنگی زد: آره. وقت گل آلوچه، من پونزده ساله میشم. حرف عمهم تا الان مرا توی باغ آ لوچه نگهداشت. حتمن شبرهم خاب گل آلوچه میبینیم.
شب بخیر
سالواژه من: تغییر
۱- بزرگترین کار نیکی که امروز انجام دادم، بیدار شدن حوالی ساعت یازده بود. آنقدر انرژیام زیاد بود که نفهمیدم با چه سرعتی صفحات صبحگاهیام را هوا کردم.
۲- از آنجایی که کیفم کوک بود، یک شکرگزاریِ پر و پیمان چسباندم تنگِ صفحات صبحگاهی. ایشالا که خدا ازم راضی باشد.
۳- آهنگ «سوغاتی» هایده را پخش کردم و چند صفحهای از رمانم را جلو بردم.
۴- به درخواست مامان، از اسنپفود نان سفارش دادم که خیلی زود به دستمان رسید.
۵- به صرف چای تازهدمِ لبسوز، چند صفحه دیگر از «شب هول» را خواندم.
۶- در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و از بحث شیرین امروز، که درباره نامهای مستعار هنرمندان بود، لذت بردم.
۷- مسواک برقی طفلکیام را، که دیگر سنی ازش گذشته، از شارژرش کندم و رفتم به دندانهایم صفا دادم.
۸- با چشمانی که تار مینواخت، کانالم را بهروز کردم و نسخهای هم در سایت استاد گذاشتم تا استاد و دوستان هم مشعوف بگردند.
سالواژه: روایت
– بیشتر امروز به ویرایش نهایی مقالهای گذشت که پذیرش گرفته. 15 تا اشکال داشت. انگاری آمده بودند ابرویش را درست کنند چشمش را هم کور کرده بودند.
– به بخش دوم ویس دکتر مکری دربارهی درمان تروما گوش دادم.
– در نویسندهساز پربار امروز قرار شد یک بند از گزارش نیکمان را بسپاریم به دست توانای اسم مستعاری که برمیگزینیم و او به جای ما بنویسد. برای من اسمگذاری و اسم مستعار پیدا کردن سخت است. توی داستان کوتاه آخری هم خوشحال بودم که اسم شخصیتهایم معلوم نیست. بید مجنون میتواند اسم مستعار باشد؟ یا باید اسمهایی مانند اصغر کوپک و زینب یه دنده و کامران دماغ دراز باشد؟ گمانم از دومیها و جنس آدمی باشد بهتر است این طوری شخصیتپردازی میشود. کاری که باده جان علوی میکرد.
– در نویسندهساز از روایت پرسیدم و استاد کتابِ روایت و ذهن نویسا را معرفی کردند. نسخه الکترونیکی کتاب را از کتابراه خریدم. کتابِ وقتی مینا از خواب بیدار شد را مریم ابراهیمی عزیز معرفی کرد که تو سایت خود مدیا کاشیگر مرحوم نسخه الکترونیکی خوشگلش موجود میباشد:
https://mina.mediakashigar.ir/ یک بخشش را خواندم جالب بود.
– با درمانگرم جلسه داشتم. حرف از خواب و طرحواره بود که یاد نمایشنامهای افتادم که استاد پیشتر معرفی کرده بود. نویسنده ایده را از خواب گرفته زن سیاهپوشی را در خواب دیده و پس از بیدار شدن آن زن را در ماشین یک مردی نشانده و صدای زن مرد را به گذشتهها و آزارهایی که به زنان زندگیاش رسانده برده. دوستان اگر کسی اسم این نمایشنامه را میداند اینجا بنویسد. انشاالله بتوانم فردا از استاد بپرسم.
– در مشاورههایم در 4030 شیفت اول هندزفری نزده بودم و تماس گیرندهها از اکوی صدا شاکی بودند. از فردایش خودم هندزفری زدم تا انتقال صوت بهتر باشد. ولی از خودم پرسیدم الان که من با صدای خوشم توصیه میکنم فقط همین فردی که تماس گرفته دارد صدای مرا میشنود؟ یا صدای من پخش میشود؟ احساس ناامنی کردم. امشب در جلسهام هندزفری زدم و سعی کردم امنیت جلسه را برای درمانگرم هم فراهم کنم. امنیت تو همه جا لازمه. تو جلسههای آنلاین هم.
– کمی رود راوی خواندم و از کتاب آنگاه که از فهم جهان در میمانیم را هم باز کردم که چند صفحهای بخوانم.
۱ـ گردهمایی سه کلاغهی سیم برق به بحث پرشوری انجامید و قارید به خواب محله.
۲ـ مرد کنار راننده، دستش را تا آرنج از پنجرهی باز ماشین آورده بود بیرون. هر چه زبانش برای راننده میگفت دستش ترجمه میکرد. افراهای بلوار حسابی شیرهفهم شدند.
۳ـ کاش کرم آسکاریس بودم روزهای ورزش پا. خوراکیهای جویده شدهی از صابون جدا افتادهای را میبلعیدم و با لولیدن در روده اش لول لول بودم.
۴ـ با دوستم به این نتیجه رسیدیم که فحشهای موجود زیادی ضد زن است. تصمیم به معادل سازی مردانهشان گرفتیم. به نتایج جالبی رسیدیم.
امروز تمامن به سالواژهام عمل کردم. کون درس گذاشتم.
کون مردی که در غبار گم شد
کون فرهنگوارهی خلاق
کون چرا باید زیادتر حرف بزنیم.
کون گزارشات و کانال همسفران.
کون روزگفتار و یادداشت.
کون قرینار و وبیکار.
کون پادکست نویسندهساز.
کون داستان کوتاههای سایت.
کون گزارش به عالم و آدم.
کون مد و مه.
کون مثلثوال.
کون آزادنویسی
کون گل بر گستره.
کون در حال و هوای جوانی.
کون ابرپرسشها.
کون کلمهبرداری.
کون وویسهای گازخورد.
کون مدار.
کون پرسشنامهی رودلف.
و در آخر برای این همه سپوختن، کون خودم هم گذاشتم و چنین گزارشیدم که حتا یک خط هم نتوان در وبینارکی خاند. به لطف این سالواژه لذتی مردانه را میچشم.
https://t.me/hphp137
گزارش نیک (۶)
چهارشنبه | ۱۷ تیر ۱۴۰۵
سالواژه: Error 404
• از خواب که بیدار شدم، زورم به وسوسهی چک کردن گوشی نرسید. گوشی را برداشتم و خبرخوانی کردم.
• آزمایش خون دادم. یک سهمیهی «ای وای گویوم خفیف» برایش کنار گذاشته بودم که لازم نشد.
همراهم یک کتاب برده بودم که آنجا بیکار نباشم. ولی ماجرا سریعتر از این حرفها پیش رفت.
• یک جایی رفتم که خوش ندارم اینجا بگویم.
• دوباره وبینار نویسندهساز و دوباره شنیدن صدای ملکوتی استاد در جایی بین خواب و بیداری.
• در یک وبینار آموزش هوش مصنوعی شرکت کردم. جوگیر شدم و چند کار با هوش مصنوعی ساختم.
• امشب میخواهم فیلم The Lincoln Lawyer را ببینم.
• هر بار در گزارش نیک، سالواژه را مینویسم تا یادم بماند که باید یک واژهی خوشرنگ و لعاب برای امسالم برگزینم. انتخاب سالواژه گرفتن تصمیمیست میان مرگ و زندگی؟
گزارش نیک نیک
۱. صبح سر کار و همین دیگر سر کار و سفارش کادوی تولد برای یک دوست عزیزتر از جان.
۲. شرکت در وبیکار الهه، روز سوالیدن.
۳. وبینار استاد همراه با بنزین زدن ماشین.
۴. خواندن ادامه کتاب نوبلای دلهره از بنانا یوشیموتو، که خواندنش خالی از آرامش نبود.
۵. شرکت در نقد و بررسی کتاب توسط گروه الهام فلاح.
۶. نقاشی با ماژیک بنقش.
۷. نوشتن یادداشت و انتشار.
نکتهی نادلچسبش صحبت نکردن تصویری با بچز بود.
راحت شدم انگار.
تجربه مهم است، فراموش نکردن و بهجا ازش استفاده کردن مهمتر. عقلِ شخصی خوب چیزیست و بهرهمندی از نظرات و تجربههای دیگران هم. آره، آره… قلب هم. تعادل دیگر. این تعادل… بگذریم.
زدودن پنجرههای قبلی و بازنگری به چشماندازشان. باز شدن پنجرههای جدید. و، باز شدن پنجرههایی جدید، در چشماندازهای قبلی.
تأثیر تفکر روی نگرش و بینش، چیزیست گاه آرامشبخش و گاه، پریشان کننده. تا کدام به عمل برسد. هم همیشه میرسد، هم هیچوقت نمیرسد.
در هر صورت حالا آرامش. عملا.
تصمیماتی گرفتم. خوشحالم.
کمی نوشتم. با یکی از داستانهایم ور رفتم و تمام شد، فعلا. داستانِ دیگری را تایپ کردم. نصفه.
وبینار «نویسندهساز» را بودم.
راستی، نیکنویسیام یک ماهه شد. هر روز نوشتمش، بدون استثنا. چون یادم رفته بود برای نوشتن اولین گزارش نیک دادار و دودور کنم، اینجا عقده گشودم.
The other doctor said nothing. It was» .all that he could say»
– داستان By Word of Mouth نوشتهی رودیارد کیپلینگ.
https://t.me/LailyMaddah
۱- چشم باز کردم به روی ماه زندگی.
۲- ساعت ۳ خوابیدم، البته کافئین مرا بیدار نگه نداشت، مهمانها بیدار نگه داشتند. آخرین باری که این ساعتها خوابیده باشم احتمالن دانشجو بودهام. اصلن دوست ندارم دیر بخوابم چون تن دوست ندارد دیر بخوابد. تن عزیز است و تنِ سلامت عزیزتر.
۳- قرار بود «دکتر کورماز» امشب یک چیزی بگوید، اما آنقدر خوابش میآید که نمیتواند. فعلن فقط یک اسم مستعار است.
۴- پیادهروی دم غروب.
۵- چرا انقدر بیشتر از حجم معدهام خوردهام؟
۶- دورت بگردم که تا گلو دلتنگت هستم؛ چقدر زود بود، چقدر کم بود، چقدر دردناک بود. حالم آن مدلی است که علیمردانی میگوید: «مثه گریه توو شب بارون، مثه چشم خیس خیابون، مثه مردن گوشهی زندون، تا تو نباشی حالم اینه.»
۷- الهی شکرت…
سالواژهام آگاهیست.
اتحاد حلزونها را دوست دارم.
صحبتهای بهجای استاد کلانتری در وبینار امروز و البته دیروز، برای من تلنگری بود که به خودم بیایم و صادقانهتر با خودم و دنیا رفتار کنم. چیزهایی به تدریج در فکر و ذهنم تغییر کرده، اما در ظاهر تغییر نکرده است. کاش جرأت داشتم آنچه را میاندیشم، زیست کنم.
آخه وقتی کل هفته است، سرکار رفتن چهارشنبه چه معنی دارد، تازه وقتی میروی سرکار و میبینی اتوماسیون اداری، بازیش گرفته، اول میخواهد رمز عوض کنی و بعد رمز جدید را نمیپذیرد، سه ساعت بیهوده. مزاحم مرخصی کارمند آیتی بشوی تا سیستم را ریست کند و بتوانی نامهها را ببینی.
امروز اداره خلوتتر از همیشه، صحبت با رئیس خارج شد از حرفهای معمول کاری و از کوه رفتنش در تعطیلات گفت و من هم. و از من خاست که برای همکاران برنامه ورزشی بگذارم و به نتایجی هم در مورد تغییر شکل یکی از طبقات برای استفاده بهتر ورزشی رسیدیم.
اگر آقای حسین پیرنظر، مهشید است منم حسین نظر خاهم بود. شک کرده بودم که چقدر بعضی جاها رفتار زنانه ندارم.
برای شام مهمان داشتیم از شهر آبادان. هرچند فامیل دور، اما از فامیل نزدیک، صمیمیتر.
سالواژهام: ریلگذاری
همین که هر شب این واژه را میبینم، مرا وادار به نوشتن میکند و این خوشحالم میکند.
صبح قبل از اینکه موبایلم زنگ بخورد، بیدار شدم. صفحات صبحگاهی نوشتم.
کلاس یوگا رفتم. امروز بعد از حرکات کششی، روی تنفسها بیشتر کار کردیم. مربی از عملکرد من راضی بود.
در کارگاه کتابنقد شرکت کردم.
کمی از کتاب «نام من سرخ» از «اورهان پاموک» را خواندم.
دخترم را به جلسهٔ مشاورهٔ تحصیلی بردم.
شب با همسرم رفتیم پیادهروی. چقدر پیادهروی در کنار رودخانه حال آدم را خوب میکند. سر راه برگشت به خانه هم مزونگردی کردیم و الکی ادای کسانی را درآوردیم که هنوز چیزی را که میخواهند پیدا نکردهاند.
یک جلسه خانوادگی گذاشتیم و همسرم برای دخترم سخنرانی بلندبالایی کرد در مورد آیندهنگری و بیهوده هدرندادن وقت.
شعری نوشتم و در کانالم گذاشتم.
کمی زبان انگلیسی و اسپانیایی خواندم.
یک غزل از دیوان شمس خواندم.
سالواژه: «تجربه»
ـ احتمالا صبر را در درزی یا جیبی جا گذاشته. امروز حوصلهی کاوش نداشت.
ـ آزادنویسی کرد و تن کاغذ بیچاره را زخمی.
ـ متاسفانه ملکوت مشمول کندخوانی نشد و تمامش کرد. نثر نویسنده متحیرش کرد، هرچند که پایان مبهم داستان رومخش رفت.
ـ دو فصل از کتاب «نوشتن گفتوگو در ادبیات داستانی» خواند. چیزهایی دستگیرش شد.
ـ حوصله نداشت پادکست گوش بدهد، عوضش به صدای خیابان گوش سپرد. خیابان پر از قدم و گرما بود.
ـ اگر میتوانستم همه جای دنیا را آبی میکردم، آبیِ کمرنگ.
1. شتروار تن به گرما میدهم جانم، شتروار.
2. واپسین جلسهی کتابنقد ۵. از بهترین کتابنقدها بود. دیدن تمرینهای پرمایهی بچهها چنان امیدوارم کرد که شاید ماهها بعد دوباره کتابنقد را از سر بگیرم.
3. همنشین این روزهایم: گیلاس و زردآلود.
4. پایان تماشای فیلم «Possession 1981». رمزآلود است و پر از معماهای ناگشوده. ولی اگر حوصله دارید تا عمق فاجعهی یک رابطه را ببینید، میارزد به دیدن. البته اگر اهل ترسیدن از ریسمان سیاه و سفید هستید، کمی میترساندتان.
5. دو جلسه کلاس خصوصی خوب. چه خوش است دیدن روندِ تغییرِ جنبههای گوناگون زیست یک نفر از رهگذر نوشتههایش.
6. نیروی تنانگیزِ آبی.
7. هر چه میبینی بیپناه و شکننده.
8. برگزاری جلسهی بازخورد نویسندگی خلاق ۷۵.
9. امروز ساجده حقپرست و مریم ابراهیمی و مبینا ملائی هم در وبینار نویسندهساز حضور داشتند. اجرای بچهها در وبینار، هفتاد و نه تا جان به جانهایم اضافه میکند.
10. برای احترام به دوستی قدیمی، زندگینامهی کوتاهِ فرزند درگذشتهاش را نوشتم؛ خوش داشت شرحی داشته باشد از سالهای کوتاه عمر پسرش. میان این همه مشغله حس خوبی داشت، توام با اندوه.
11. حوصله، مزیت است.
12. ما آیندگانیم.
–هیچ دقت کردهاید؟ ایدههای خوبی که وسطِ ظرف شستن از راه میرسند، اگر هماندم نوشته نشوند، راهشان را میکشند و میروند.
من امروز تجربهاش کردم. وقتی تن ظرفها را کفمالی میکردم و وسواسگونه ته قابلمه را میسابیدم که دانههای تغزِ برنج از آن کنده شوند، ایدهها همینجور سرریز میشدند.
گفتم بعد مینویسمتان، امانم دهید.
برگشتم و دیدم جز چند ایدهی نیمهجان، اثری از آنها نمانده. حیف شد، دستکم میتوانستند بذر یادداشتکی باشند.
پدرم همیشه میگوید: «بذر را باید درست در زمان خودش کاشت وگرنه یا عقیم میشود یا نارس میماند و قوت نمیگیرد.»
– دلپیچهای مرموز دارم. از حالا هر علامتی را به تنماهی نجوشیدهای که سامان به خوردم داده نسبت میدهم. نکند واقعن مسموم شدهام.«مرضانگارِ لعنتی»
– دورهی «کتابنقد» هم به پایان رسید. پرمغز، پربار.
آخرین تمرینمان، بررسی تحول یک مفهوم از گذشته تا امروز بود. من «ملال» را برگزیدم. تمرینکی هم نوشتم، حاصل گپوگفتم با چتجیپیتی و گنجورگردی.
البته این مفهوم آنقدر درازا دارد که میشود بیشتر به آن پرداخت و رگوریشهاش را کاوید. در یادداشتهای قدیمی کانالم، دربارهاش بسیار گفتهام.
آدرس کانال:https://t.me/hananeveshhtan
سلام هانا جان. گل گفتی در مورد کتاب نقد
“دورهی «کتابنقد» هم به پایان رسید. پرمغز، پربار.”
با اختلاف بهترین دورهی همهی اینسالهای مدرسه نویسندگی بوده. البته هر گلی یک بویی دارد 😁
سالواژهام: بینحامیدن
دو روز است از کانالم غفلت کردم و البته گزارش نیک.
امروز هم درگیر دکتر بودم.
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان حساسیت پوستی ام عود کرده است و تمام قفسه سینه ام مهمان دانههای قرمز شده و با خارش بیش از حدش دهنم را صاف نمودهاست.
امروز رسیدم اندکی غرور تعصب را بخانم.
و موفق شدم برای اولین بار در آپ اسلولی نامه هوا کنم.
چقدر خوشحالم از اینکه قراره با یکی از کشور دیگه صحبت کنم.
داشت یادم میرفت که ناخنکی هم به سنگ صبور صادق چوبک زدم و کلمه برداری کردم.
در پی جریان سرکشی به نویسنده ساز گذشته، در پادکست اول یا دوم استاد تودولیست مایکروسافت معرفی میکند و منم تصمیم گرفتم برای کلمه برداری به پیشنهادش گوش بدم. چشمتان روز بد نبیند سه روز است که درگیر این هستم که این اپ مزخرف من را از ربات تشخیص بدهد دست آخر احمق نتوانست تشخیص بدهد انسانم.
شاید هم رباتی چیزی هستم نمیدانم!
و اینگونه بیخیال این اپ شدم و تصمیم گرفتم اپ دیگری شبیه به این نصب کنم . یکی پیدا کرده و نصب رفتم حالا منتظرم ببینم درست از آب درمیآید یا نه؟
امیدوارم زودتر سلامتیتون رو بدست بیارید فاطمه جان.
امروز که صحبت از نام مستعار در نویسندهساز بود، به گذشته رفتم. دوران «یاهو مسنجر» و نامی که برای ارسال گزارش خانواده به برادر مقیم آن ور آب انتخاب کرده بودم. امضای پای گزارشهای آن زمانم «آزی پِرِس» بود. گزارشگرِ اوضاع و احوال مامان و بابا و حتی گزارشگرِ عروسی پسر عمه با کلی عکس. انگار از آن موقع هم گزارشنویس بودم ولی هنوز این پتانسیلم را کشف نکرده بودم. این نام را تا این لحظه حفظ کردهام و حتی یک پیج اینستاگرام با دو فالوئر برایش زدهام تا یاد و خاطرش گرامی باشد.
نام مستعار دیگری در گروه تلگرامی دوستان دانشگاهم به نام «شیخه آ.ع» و «شیخه عبا» دارم که در گذشته نقش مرشد گروه را بازی میکرد. بعضی مواقع هم گشت ارشاد بود. آن زمان خیلی طناز بودم و با نوشتههایم هم خودم میخندیدم هم دیگران.
این نام مستعار باعث شد امشب یکبار دیگر آنها را دوره کنم:
«دوستان، شیم فنانِ گرامی،
حضور حماسی شما در شیشلیکخوران ۱۹ فروردین، برگی مافوق زرین در تاریخ گروه بود. من، شیخه عبا، لازم دیدم با چشمانی اشکبار، لبانی تا بناگوش باز، معدهای لبریز از سه تا لیک، همراه با چاشنی ماست، دستانی معطر از دستمال مرطوب بعد از غذا و دلی داغدار از چای نخورده بعد غذا، چند سطر برای تشکر از عوامل روی پرده و پشت پرده این دورهمی بنویسم.»
مرور شیرینی بود. مرور خاطرات نیک.
و اما ادامه روز:
امروز خبرنگار ما در «آزی پرس» شاهد اعتراضات خودجوش جماعتی از ورزشکاران باشگاه «ج.پ» بود. به گفته شاهدان عینی با وجود تعطیلی اجباری باشگاه در سه روز گذشته، طی تصمیم ناگهانی رییس، همه جلسات سوخت شدهاند. تعطیلی که به دستور اداره ورزش بود. رییس باشگاه اطاعت کرد، اما تصمیم گرفت تقاص این تعطیلی و کمدرآمدی باشگاه را از ورزشکاران مظلوم بگیرد. برخی از شاهدان، این تصمیم را به «خشم اژدها»ی مرحوم بروسلی تشبیه کردهاند. با این حال گروههای مختلفی از بانوان ورزشکار برای اعتراض به این خشم نابجا که تن مرحوم بروسلی را در گور لرزانده است، امروز با مدیر اجرایی باشگاه صحبت کردند. در نهایت این اعتراضات مسالمتآمیز با قربان صدقه رفتن ورزشکاران و ما میدانیم گفتنها و چارهای نداریمها و شما تاج سرماییدها و قول انتقال صحبتها به رییس در ساعت ۱۹:۲۰ دقیقه خاتمه پیدا کرد. طبق گفته همسایههای فضول باشگاه، گروهی از ستمدیدگان عضلهدار هنگام رفتن به خانه شعارهایی در بی فایده بودن عضلهسازی سر دادند. فایل صوتی و تصویری این شعارها به دلایل امنیتی در آرشیو «آزی پرس» محفوظ است.
چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۵
چه خوبه. آفرین واقعا آزادهجانم
«آزی پِرس» 😊،
یاهو مسنجر … منو برد به سالها قبل…
لذت بردم.
۱۷ تیر
گزارش ۵۷
سال واژه: ارتباط.
✍🏻از امروز هرس کردن چندتایی از روابطم را بر خود واجب نمودم. و همچنانکه تلاش میکنم همدلی و شنونده بودن را تمرین کنم،دلداریدادن را نیز اضافیدم به تمریناتم. حتی به زوجی که امروز برای مشاوره دیدمشان نیز این تمرین را پیشنهاد دادم.
✍🏻صفحات صبحگاهی را تا پنج صفحه نوشتم. دفترچهام تمام شد. حس خشنودکنندهای است.
✍🏻چند صفحهای از شب هول خاندم و لذت بردم. چقدر به حق گفته است:
در چشم مرد باایمان، بهایی،جهود یا نصاری یا کسی که مذهبی مخالف دارد، دیگر آدم نیست. شئی هم نیست. حشرهای موذی است که باید نابودش کرد.
✍🏻آزادنویسی کردم. از تردیدها و نشدنهایی که ذهنم در مورد نوشتن میگوید نوشتم. نه من او را قانع کردم نه او مرا. و همچنان اصرارم به نوشتن ادامه دارد حتی در بدترین حالتش. در مسیرم. چه عیبی دارد؟ بد بنویسم بهتر است تا بعدها خودم را به خاطر ننوشتن ملامت کنم.
✍🏻وقتی زندگی ساز مخالف میزند. از راس هریس. قرار است از جمعه با جمعی از دوستان بخانیمش و گپ بزنیم.
✍🏻شعر مزه کردم.کاوافی. شمعها:
نمیخواهم به واپس بنگرم. تا مبادا ببینم و به لرزه درآیم. چه زود صف افسردگان طویل میشود.چه زود شمار شمعهای فروسوخته در میافزاید.
✍🏻امشب جلسه بازخورد دوره نویسندگی خلاق داشتیم و مثل همیشه متنها عالی و قشنگ و اجرای استاد شاهین فوقالعاده. کیف کردم.
✍🏻به خودم قول دادم فیلم ببینم بیشتر و بیشتر. دوستان اگر سایتی مطلوب سراغ دارید لطفا معرفی کنید. ممنون از محبت شما💐🌱
تردیدها در مورد نوشتن همیشه در آزاد نویسیهای من هم هست.
خوش به حالتون که در دوره خلاق جدید شرکت کردید.
از گزارش نیک تون لذت بردم.
ممنونم هاله عزیز از توجهتون🌱🌹😍
روز مرورم.
هفدهمین روز از تابستان ۱۴۰۵.
درختان پنهانکاری میکنند.
سنگها صادق هستند.
اعتراف میکنند.
باران باریده.
تابستان امسالمان هیچ بویی از گرما نبرده.
تابستان امسال پاییز است.
بابا گیلاس دوست دارد.
من آلبالو دوست دارم.
بابا شلیلهای لهیده را میپسندد. من شلیلهای سفتی که با چاقو قاچ میشوند.
هر دویمان انبه را میپسندیم.
مادر علاقهای به انبه ندارد.
دلیل میوهها؟
واژه تابستان میوهها را در ذهنم پروراند.
میگفتم، باران.
تنظیم کننده فصلها خواب آلوده است.
شاید باران فراموش کرده تابستان شده است.
دلیل هرچه هست، مادر غمگین است.
زور باران به جوان گوجه ها میرسد.
همان گوجه هایی که مادر در باغ کاشه است.
بند اتصال گوجه به ساقه ظریف است.
باران بند ها را برد.
مادر تابستان را سرزنش میکند.
من؟
هر روز زیبایی های خودش دا دارد.
خوشحالم.
میخواهم نطفه نوشته هایم را در بستر تلگرام به اشتراک بگذارم
به قول استاد انها را در تلگرام هوا کنم.
نطفه نقاشی را هم میخواهم هوا کنم.
در ایوان پخشم
سگ همسایه پرحرفی میکند
یک لیوان شیر
نه نصف لیوان
در واقع کمتر از نصف لیوان
پنج عدد بادام
پنج بادام که سالها رطوبت را در خود دارند.
از طرفی پنج بادام دیگر.
بر خلاف پنج تای اول.
درشت و ترد ترد اند.
سلام عصرانه.
شب هول.
همین امروز.
شب هول وارد جهانم شد.
از من قلب سرخ تراوش میکند.
آرام خوانی.
روحت میشوید.
سلام نفس عمیق.
درسنامه های استاد را خواندن.
اگر پایان داستان یک شروع باشد.
چقدر جذاب است.
سهراب خواند برایم.
دهانم را میگویم.
سه حلزون .
سلزون.
سلام مریم جان
از سبک نوشتن خوشم آمد چه جالب . حتمن یک گزار نیکم را به این سبک می نویسم.
چقد جذاب. آفرین
منم خیلی دوست دارم نقاشی رو شروع کنم.
چه جملات زیبایی در گزارش نیک تون به کار بردید.
حسی که از تابستان، طبیعت، میوه ها، حلزون و پدر و مادر گرفتم خیلی زیبا بود.
چه کلمهای مغزت را میجود؟
_ سالواژهام: انتشار
گرم است. خیلی گرم. چاینعنا مینوشم به امید صرف اُلویهای که بر بدن زدم. امروز قدری مینوشتم و قدری سرم را به شستن و سابیدن گرم میکردم. ترکیب کار ذهنی و کار بدنی به نظرم جواب میدهد برای بهبود عملکرد هر دو، هم ذهن یا مغز که خودش جزئی از بدن است و هم بدن. همهی بدن. جز از کل یا کل از جز.
تمرین کتابنقد امروز خیلی درگیرم کرد. کلمهای، مفهومی که دغدغه یا مسئلهی من باشد و خواندن و نوشتن و دانستن دربارهی آن به خودم کمک کند در درجهی اول. دربارهاش آزادنویسی کردم. اما یاد گرفتم که تا وقتی کاری انجام نشده بهتر است دربارهاش حرف نزنم. البته بحث مشورت با افراد اهل فن جداست. که به نظرم مشورتم را گرفتم. حالا وقت این است که کاری دربارهاش انجام دهم. ببینم به کجا میبردم. و میخواهم با آن بمانم یا نه. باید زمانی برای تحویل یا سررسیدش در نظر بگیریم. کی بود که میگفت: کار به اندازهی زمانی که به آن اختصاص داده میشود، کش میآید. هر که بود نور به قبرش ببارد. صبر کنید الآن میروم پیدایش میکنم… پیدا کردم قانون پارکینسون است اسمش.
«کار به اندازه زمان اختصاص داده شده جهت تکمیلش طول میکشد».
از کتاب فرمول برنامهریزی است، نوشتهی دیمون زاهاریادس.
خب کجا بودم چه میگفتم؟
آها. دربارهی تمرین کتابنقد بود. که مغزم را جویده. این کلمه فقط یک کلمه نیست آخر. از مدرسی میشنیدم که میگفت درباره برندسازی: اگر بخواهید اسم شما در ذهن مخاطب مترادف یک کلمه باشد آن یک کلمه چیست؟ دانستنش به خود ما خیلی کمک میکند در جهتدهی مسیر و روند کاری. البته او این پرسش و این کلمه را دربارهی تولید محصول خودمان مطرح میکرد. اما خب میشود این را دربارهی ویژگی شخصیتی خودمان هم بپرسیم از خودمان. که البته این یکی، کمک کردنش به خودمان و دوست داشتنش در وهلهی اول مهم است. برای محصول هم البته همین است احتمالن.
خلاصه که ترکیب نوشتن و ظرف شستن و راه رفتن و توالت را سابیدن برای رهایی ذهن و عملکرد بهتر مغزم کارآ بود.
الآن که نشستهام روی صندلی و لنگ روی لنگ انداختهام به تمرین کاریکلماتور هم فکر میکنم. باید سه کلمه را انتخاب کنم از کتاب استاد و با آن کاریکلماتور بنویسم. سخت است اما تلاشم ستودنی است.
امروز برنامهای هم برای خودم نوشتم. کارهایی که ملزم به انجامشانم لیست کردم برای فردا. کلمهی باید بار مثبتی ندارد برایم. ملزم را جایگزینش کردم اگر چه آن هم بار چندان مثبتی ندارد برایم اما خب از آن یکی بهتر است. خنثا است قدری حداقل.
برنامهی سنگینی به نظر نمیآید اما واقعن انجامشان به ضرورت رسیده است. ضرورت؟ انگار ضرورت را هم دوست ندارم. کسی که مجبورم نکرده به انجامشان که ضروری باشند. اما نه ضرورت لزومن از جنس اجبار و زورکی نیست. آدم کار با معنایش هم میتواند برایش ضروری باشد، به ضرورت برسد. همانطور که کار خانم همسایه مثلن برای من ضروری نیست. ضرورت انگار یکجور رسیدن به احساس نیاز است برای کاری که وقت انجامش رسیده است.
جالب بود.
دیشب، شب عجیبی بود. من و کراش دوران ۱۵سالگیام و دوست صمیمیام بههمراه برادرش در یک کلاس بودیم. دوستم چیزی درباره خواهرش به من گفت. کراشم پرسید: چه شده است؟
از دوستم پرسیدم: به او بگویم؟
دوستم گفت: فرقی نمیکند.
من هم قضیه خواهر دوستم را با آبوتاب برای کراشم توضیح دادم. وقتی حرفهایم تمام شد، دوستم به من چشمغره رفت. پرسیدم: چرا این طوری میکنی؟ گفت: چرا به او همهچیز را گفتی؟ گفتم: خودت اجازه دادی. گفت: دیگر نمیخواهم با تو دوست باشم. من هم ناراحت شدم و وسایلم را جمع کردم و رفتم جای دیگری بنشینم. جای خالی پیدا نشد و روی زمین نشستم! بعد از چند دقیقه ناظممان (که شبیه راهبههای عجوزه فیلمهای ترسناک است) آمد و پروندهام را پرت کرد در صورتم و با فریاد گفت: تو اخراجی. برو پایین مادرت منتظرت است. پرسیدم:چرا؟ چیزی بلغور کرد، اما الان یادم نیست.
رفتم پایین. مادرم با عصبانیت منتظرم بود و مدیر مدرسه هم دم گوشش چیزی وز وز میکرد. مادرم وقتی مرا دید خشمگینانه گفت: چه کار کردی که اخراجت کردند؟
گفتم: نمیدانم. اصلا چرا من در مدرسهام؟
مدیر گفت: خوب هم میدانی، فقط خودت را به نفهمی زدی.
گفتم: صبر کنید، یه خرده همه چیز عجیب است. من که درسم تمام شده، الان اینجا چه میکنم؟ مگر مدرسهمان دخترانه نبود، پس برادر دوستم و بقیه پسرها چرا اینجا هستند؟ اصلا دوست صمیمیام اینجا چه کار دارد؟ من که سالها بعد از مدرسه با او آشنا شدم. نکند خواب…
از خواب پریدم. ولی عجب خواب سمی بود. فقط خواب میتواند کراش دوران نوجوانیام را به همراه دوستم و برادرش، یک جا به تصویر بکشد. آدمهایی که به دوران مختلف زندگیام تعلق دارند و هیچوقت در واقعیت همدیگر را ندیدهاند و حتی از وجود یکدیگر خبر ندارند.
بعد از اینکه بیدار شدم، خندهام گرفت. از طرفی خوشحال بودم که دیگر هیچ ناظم و مدیری نمیتواند اذیتم کند و مادرم را علیه من بشوراند و از طرف دیگر کراشم را بعد از مدتها دیدم. دیگر چه چیزی بهتر از این؟ روزم را با این حس خوب آغازیدم. دییییینگ، زنگ خورد، برویم سراغ گزارش نیک:
۱. کارهای عقبماندهای را انجام دادم که مدتها پشت گوش میانداختم.
۲. یک اتوفیکشن نوشتم براساس اتفاقی که چندی پیش در ایستگاه اتوبوس برایم افتاد.
۳. آزادنویسی انجام دادم. امروز به یکباره دلم برای آزادنویسی تنگ شد و با سرعت به سمتش شتافتم.
۴. سعی کردم خودم را آرام کنم تا استرس نگیرم. فردا اولین جلسه سمپوزیوم نویسندگی است. هم ذوق دارم و هم استرس. بعضی وقتها رفتن به جاهای جدید برایم اضطرابآور است.
۵. یک اسم پیدا کردم برای آن شخصیتی که قرار است در گزارشهایم بیاید و نظر بدهد (پیشنهاد استاد در وبینار نویسندهساز). نامش را گذاشتم «دهندریده». خودم در حرفزدن همیشه ملاحظه میکنم، اما امیدوارم «دهندریده» آزاد و رها باشد.
نظر «دهندریده»: خب شب کمتر غذا میخوردی تا انقدر دریوری نبینی!😒
داستان خوابت عالی و جذاب بود زهراجانم.
سال واژهام: خوددوستی/خودیابی/خودخواهی مثبت
امروز بستنیای بودم که بیرون از یخچال مانده، در حال آب شدن و شل شدن.
در حال تبدیل شدنم، از آدمی پر انرژی و سرحال به آدمی خسته تا عمق روحم، لبریز شدهام از مهمان، در واقع مهمان زده شدهام. دوست دارم حالا حالاها حتی سایهای مهمان از روستای ما رد نشود چه برسد به درِ خانه.
این روزها خیلی به نسخهای که به آن تبدیل شدم و چیزی که دلم میخواست باشم فکر میکنم، خیلی وقتها حس کردهام در قفس حبس شدهام و نمیدانم چطور این سارهی درمانده را نجات دهم.
امروز بارانِ خیلی قشنگ و خنکی بارید.
امروز برای اولین بار با خمیر یوفکا شیرینی درست کردم که اصلا قابل قبول نبود و نان تستی که همیشه عالی و فوقالعاده میشد هم مثل خودم از آب درآمد. بیحال و بلاتکلیف.
امروز همه چیز شبیه من بود.
آلارم گوشی صبح صدام کرد. با اینکه آهنگش رو عوض کرده بودم، اما باز ملودی خوابآور همیشگی پخش شد. فهمیدم که این تغییر روی آلارمهای بعدی اثر داره نه قبلی. پس آلارم جدید تنظیم کردم و یه ساعت دیگه خوابیدم. به خاطر خستگی ناشی از پیادهروی، دیشب تونستم کمی زود بخوابم، حول و حوش ساعت سه. در نهایت ساعت هشت و نیم لذت خواب رو پس زدم و رسما بیدار شدم.
به سوی پاتوق حرکت کردم. به خنکای اتوبوس وابسته شدم. با گذر زمان ترک کردن رابطه دشوارتر میشد. اما به هوسم غلبه کردم و پیاده شدم. در کافه، کتاب «مامان و معنی زندگی» رو باز کردم. فصل آخر خیلی جالب بود. هم از لحاظ محتوا و هم از لحاظ کلمهها و عبارات. همیشه برام سوال بود جای «حداقل» چی میشه گفت که رسیدم به «دست کم». همچنین «قلمداد» هم برام جالب اومد. شاید چون چند روز پیش روز قلم بوده.
عبارت «یا من اینطور فکر میکردم» هم جالب بود. یاد تمرین وبینار نمیدونم چندتا قبلی افتادم که اوایل جملهها ثابت بود. با این عبارت امتحان کردم:
من اینطور فکر میکردم که فیلم جالبی بود.
من اینطور فکر میکردم که غذای لذیذی بود.
من اینطور فکر میکردم که نسبت قشنگی بود.
اما در کتاب، این عبارت آخر جمله اومده بود. حالا از اون طرف امتحان کردم:
فیلم جالبی بود یا من اینطور فکر میکردم.
غذای لذیذی بود یا من اینطور فکر میکردم.
نسبت قشنگی بود یا من اینطور فکر میکردم.
حقیقتا سردرد گرفتم. اول جملهها ثابت باشه بهتره. انگار از وسط جمله ذهن آزاد میشه. حالت دوم انگار چکشی ضربه میزنه.
خوابم میومد. چارهای نبود. باید غذا سفارش میدادم. قهوه دیگه جواب نمیداد. باید چند روز ادامه بدم تا عادت کنم. یه سیبزمینی تنوری سفارش دادم. «مامان و معنی زندگی» تموم شد و «نفوس مرده» رو شروع کردم. قهوه دوم رو هم نوشیدم. فصل اول تموم شد. چشمام کمکم داشت یاری نمیکرد. با لب و لوچه آویزون رهسپار خونه شدم. امیدوارم فردا هم روز رو از دست ندم.
(یه ساعته این صفحه بازه دارم نگاه میکنم. کی این کمالگرایی من درسته میشه؟)
مگه امتحان کتاب داری خب مهردادخان. آروم باش. چه عجلهای برای تموم کردن کتابها
گزارش نیک 57
سال واژهام: بیداری
صبح حدود ساعت هشت از خواب بیدار شدم. قرص کم کاری تیروئیدم را که مدتهاست یکی در میان می خورم، بلعیدم. قصد دارم هفت کیلو وزن کم کنم. حدس میزنم اضافه وزنم از یکیدرمیان خوردن همین قرص باشد. خواستم مدیتیشن کنم اما آب زدن به صورتم هم من را از خوابیدن تا ساعت ده منصرف نکرد. تا نیم ساعت از دوازده گذشته صرف صبحانه و چرخیدن در اینستاگرام شد و نوشتن جملاتی از خودم در استوری. آخر سر بر تنبلی غلبه کردم و به مقصد شرکت سفیر حیات در مطهری اسنپ گرفتم. باید برای بیمه تکمیلی فاکتور آمبولانس میگرفتم. فاکتور مربوط به آمبولانس از ساوه تا بیمارستان تریتا در تهران، برای پسرِ همکارم بود. من در کارخانهایی نزدیک ساوه کار میکنم. همکارم از من کمک خواسته بود زیرا پسرِ هفده سالهاش، در تصادف چیزی از ماشین ال نودش باقی نگذاشته بود که بتواند به تهران بیاید.
در راه برگشت پنج عدد نان سنگک برای خانه گرفتم و در خانه ادامه کتاب سگ ولگرد صادق هدایت را خواندم، داستان تخت ابونصر، کمی هم از کتاب معجزه گر خاموش. یکی از مطالبی که در کتاب معجزهگر خاموش یادگرفتم این بود:
«میل به واداشتن دیگران به اجرای فیلمنامهای را که برایشان نوشتهاید را رها کنید. وقتی دیگران را همانطور که هستند میپذیریم در واقع به خود و آنها اجازه میدهیم عشق بی قید و شرط را تجربه کنیم.»
در وبینار ساعت 17:00 شاهین جانِ کلانتری شرکت کردم. اما وسط کلاس یکی از دوستان کلاس یوگا زنگ زد. چون برای بهبود تیروئیدم باید نه گفتن را تمرین میکردم، پس از کلی این پا و آن پا کردن آخر سر به او گفتم که وسط وبیناری بودم و چقدر خوشحال شدم که بالاخره حرفم را زدم و با شوق به وبینار برگشتم.
بعد از وبینار دوباره یکی از جملاتم را استوری کردم. اما هنوز خجالت میکشم که لینک صفحهی اینستاگرامم را در گزارش صفحهی نیک بگذارم. آخر بعضی از جملاتم ترجمه هست و چندتایی هم برگرفته از این و آن.
عصر هم با دوست عزیزم آمنه چت کردم و تولد چهل سالگیش را دوباره تبریک گفتم و تشکر کردم که شاهین جان کلانتری را به من معرفی کردهبود. آمنه که از حال و هوای تولد چند روز پیشش در تنهایی گفت او را دعوت به وبینارهای روزانه ی شاهین کردم.
حال و احوالی هم با دوست عزیزم ندا کردم که در اصفهان زندگی میکند و به او گفتم که چقدر دوست داشتم او را میدیدم و اینکه چقدر تحسینش میکنم که به تنهایی دخترش را بزرگ میکند.
در آخر هم با همان دوست کلاس یوگایم که وسط وبینار زنگ زده بود صحبت کردم و بعد از اتمام گزارش نیک هم به مدیتیشن و تمرین ریکی روزانه خواهم پرداخت.
چقدر خوشحالم که امشب گزارش نیک نوشتم.
همکلاسیهای عزیزم ممنون برای این حال و هوای خوب و نوشتن.
شاهین کلانتری عزیز برای این وبینارهای روزانه ممنونم.
نمره امروز ده ازده.
از خودت ممنون که هستی
این عکس مدرسگی حلزون و دو قل دیگرش است. توی صفاند و از جلو نظام در میکنند.
چند روزیست حال گزارش نیک را قدّ قبل ندارم. چون خودم حالی ندارم. اینکه داستانش چیست بماند برای خودمو تکوتوک آدم خودم.
دوست داشتم برای آنکه، شاید هیچگاه مسیرش به اینجا نخورده است و هیچوقتم نخورد (مسیر رسیدنیست یا خوردنی؟)، نامهای قدعلم کنم همینجا اما نمیشود. ناگفتنیها بسیارترند از گفتنتنیها. «چرا؟»ش را اما فقط میپرسم.
همین .
باورش سخت است اما حقیقت است که هنوز اثر قهوهی ۹ صبح دیروز و بیخوابیش نپریده است از تنم. این هم یکی دیگر از بدبختیهام.
ساده بودن که میگویند را نمیفهمم. کاش هانا جان برایم با رسم شکل توضیح دهد. سپاس.
بای.
خوب باش سحرجانم. کاش بیخیالی قرص داشت.
سادگی، حذف آگاهانهی پیچیدگیست.
مثل🪞ساده، شفاف.
😂😂😂
نیکگزارش ۵۷ ام (نسخهی ویرایش شده)
– از این که در صفحهی ۵۷مِ نیکگزارش چند حلزون در کنار هم دست در دست یکدیگر دادند و خوشحال هستند، خوشحالم.
– ببخشید که با صراحت میگویم. پیامرسانِ تلگرام به شدت مذخرف و چرتوپرت میباشد. حرفم این نیست که تلگرام یکی از بهترین پیامرسانهای موجود نیست. حرفم این است که بهتر از تلگرام هم میتواند وجود داشته باشد. میتوانم حداقل ۱۰ مورد از مشکلاتِ تلگرام را فهرست کنم. اما فهرست کردن مشکلاتِ تلگرام چه فایدهای دارد؟ آیا کسی هست که بخواهد به صورت داوطلبانه پیامرسانی بهتر از تلگرام بسازد؟ فکر نکنم.
– خستگی و سردرد. سردرد و خستگی.
همان حرفهای تکراری.
بیدارماندنِ نیمهشب. اشتباهِ همیشگی.
چه شعرِ زیبایی.
و ذهنی که دیگر نمیکشد.
و حرفهای گفتهنشده.
انسانِبودن یعنی خسته شدن، انرژی گرفتن، خسته شدن و تکرار.
دو عدد کانالِ تلگرامی ساختم:
یکی برای نوشتههای روزانه:
https://t.me/amin_daily_articles
و دیگری برای نوشتههای مفیدتر:
https://t.me/amin_articles
میدانم که در نهایت مجبور میشوم دو کانالی که ساختم را ادغام کنم.
ادغام کن
برگشتهام به کودکی
-سالواژهام: تدریس.
-رفتم مدرسه. احتمالن کارگاه از هفتهی بعد شروع میشود. کارگاه نوشتن و خیالپردازی. برای بچههای اول تا پنجم. قرار است شعر بخوانیم و داستان. از کلمه شروع کنیم و برسیم به جمله. بعد هم داستانک و داستان کوتاه.
-تا رسیدم رفتم سراغ کتابهای دبستان. یک بار دیگر فارسی و نگارششان را بررسی کردم.
-برنامهی کارگاه و طرح درس جلسات را بازنویسی کردم.
-فراخوان کارگاه را برای والدین نوشتم.
-نشستم پای گزارش نیک.
-و بماند که چقدر استرس دارم برای کارگاه.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
دلایل من برای داشتن اسم مستعار:
دلیل اول: چند ماه پیش پدرم گفته بود: «دخترم ممکنه با اسم مستعار بنویسی.» ناراحت شدم. احساس خطر میکند. میدانم. حرفی نزدم. به احترامش مدتی را با اسم مستعار نوشتم. میخواستم ببینم چه حسی دارد. میتوانم یا نه. باید بگویم خیلی حس بدی داشت. یک ماه پیش پدرم گفت: از پروژههای نوشتاریات چه خبر؟ از چند ماه قبلتر، کمکم بیشتر دربارهی اهدافم با او حرف زدم. وقتی فهمید خبرهای خوبی در راه است، دیدگاه او هم تغییر کرد. کمی هم از فضای مجازی میترسد که حق هم دارد، دلیل دوم را بخوانید.
دلیل دوم: مزاحمت. متنی نوشتم دربارهی این افراد، ولی حتا با اسم مستعار هم نتوانستم فردی را مَردک بنامم. اما حالا نامیدم. در این دو سال فعالیتم یک بار نشد که متنی بنویسم از خودم و کسی پیشنهاد دوستی ندهد. خسته شدم. برای همین نمیتوانستم از خودم بنویسم. اینجا را امن یافتم و اینجا نوشتم. به تازگی توانستم در دنیای واقعی با ترافیکِ بنزهایی که جلوی پایم نگه میدارند، حداقل، احساس نگرانی نداشته باشم. ولی هنوز این رفتار در مجازی برایم نوعی توهین محسوب میشود، وقتی بدون اجازه برایم پیام محبت میفرستند. چه محبتی؟ مگر شما شخصیتِ مرا میشناسی؟ عاشق ظاهرم شدی که این عشق نه برای شما میماند و نه برای من.
دلیل سوم: یک دلیل خیلی مهم نیکِ دیگر هم داشتم از نوشتنِ گزارش نیکها، که گفتنش ریا میشود.
اما با این حال من هم توصیه میکنم با اسم رسمی خودتان بنویسید. من هم با اسم زیبای خودم مینویسم. خیلی دور نیستم. همین نزدیکیها، برای گفتوگوهای هدفمند، میتوانید پیدایم کنید. خدانگهدار.
شماره بدم زنگ میزنی؟
سالواژه: پژوهشیدن
این روزها برای ناشتا قهوه نخوردن صبحانه را بدویی میخورم و معمولن مانع میبینمش. امروز هم. بعد از پیادهروی اما، برای خودم بشقابِ صبحانه چیدم. صبحانهی دوم. تخممرغ آبپز، یک فسقلِ سیبزمینی و همبرگرِ مرغ. تا پخته شوند چند تکه کاهو را در گوگولی ظرفِ قرمزمان ریختم. (از قصد پرانرژیه را برگزیدم.) ماست و ادویه اضافندم و غذاها را سرواندم. از بشقاب هم عکس گرفتاندم.
-گرفتاندم؟ قافیه به چه قیمتی بچه؟*
بدون چکیدنِ گوشی، غذا را جواندم. مزهی هر لقمه را حس کردم و به ترکیبِ برنده تبریک گفتم. حالا که میفکرم وقتی زمان میگذاری برای غذا، دلت نمیآید پای گوشی هدرش دهی. چون غذاهای آماده را فقط میجوانم و هدر میروند مزههایشان.(توهین به پنیر گوجه نباشد) ولی هربار بشقابِ صبحانهی مفصل بچینم دلم نمیآید به هدردهی. شاید هم برای اینکه سالی یکبار همچین الطفاتی میکنم.
-ای لوس بازیا از بیکاریته.*
امروز نویسندهساز به شور افتاده بود. بچهها آمدند بالا و هرکدام از چیزی گفتند. اینطور جلسات را خیلی بیشتر دوست.
روحالقوانین را شروعیدم. خدا به داد. شاید نمیفهمیدم چون خسته بودم، شاید هم خسته بودم چون نمیفهمیدم. حالا نفهمی را تاب میآوریم شاید بفهمی هم رسید.
برای دو تا از دوستانم نامه نوشتم و به کانالِ بچهها سر زدم. هر دو از جنس ارتباط و هردو شورزا بود. آنقدر به دندانم نشست که دنبالِ کسانِ دیگری میگشتم تا برایشان نامه بنویسم.
– برای من مینوشتی خو.*
اتاقم را مرتباندم.
-خودت میتوانی مرتباندم را بلند بگویی؟*
حرف دختر خاله مؤثر شد که اگر استقلال میخاهی باید مرتبتر باشی. روتختیام را شستم و پهنیدم. حالا لعنتی نمیتوانم زیاد قلت بخورم. یادم است یکبار وسطِ خاب اعصاب معصاب نداشتم روتختی و عروسک و تمام محتویاتِ تخت را پایین انداختم. تازه وقتی خالی شد، با خیالِ راحت خابیدم.
-یباره خودت هم مینداختی دیگه.*
*بچه جن
https://t.me/ReyhaneRabani
گزارش نیک | روزی که بین ترشی، مهماننوازی و کتابهای نیمهجان آویزان ماندم
ساعت هفت صبح، بعد از آنکه خورشید خودش را کامل از زیر پتو بیرون کشید، بیدار شدم. نسیم صبحگاهی، مثل کارمند نمونهای که هنوز اخراج نشده باشد، دقیق و سر وقت مشغول انجام وظیفه بود. راه افتادم برای پیادهروی. در مسیر، چند ویلا دیدم؛ ویلاهایی که آنقدر با اعتمادبهنفس ایستاده بودند که انگار از قبل میدانستند من فقط میتوانم قیمتشان را بپرسم، نه کلیدشان را. قیمت گرفتم و با همان آرامشی که آدم بعد از دیدن منوی رستوران لوکس پیدا میکند، از کنارشان رد شدم. بعضی آرزوها فعلاً فقط در مرحلهی مترمربعیاند.
بعد نوبت کتاب بود. «جور هندوستان» هنوز روی میز نشسته و با قیافهای طلبکار نگاهم میکند، شبیه دوستی که سه بار گفته «فقط ده دقیقه وقتت را میگیرم» و سه ماه است منتظر همان ده دقیقه مانده. از خودم حرص خوردم. نه از آن حرصهای نمایشی، از آن حرصهای خانگی که آرامآرام گوشهی جان را میجود. مدام دوره، کلاس، وبینار، تمرین، جلسه… و کتابها، بیچارهها، مثل مهمانهایی که صاحبخانه مدام میگوید «الان میام»، روی مبل ماندهاند.
برای خودم حکم صادر کردم: مدتی دیگر در هیچ دورهای ثبتنام نکن. بگذار چهار کتاب، داستانی یا غیرداستانی یا مربوط به کار، نفس بکشند و تمام شوند. دانایی هم مثل ترشی است؛ اگر فقط هی شیشه بخری و هیچوقت درش را باز نکنی، آخرش فقط قفسهات خوشرنگ میشود، نه خودت.
ظهر، وبینار نوشتمرین بود. سهم من، واژهی «مهماننوازی» بود؛ کلمهای که وقتی در ادبیات ایران راه میرود، از شاهنامه تا شعر معاصر، همه برایش جا باز میکنند. کمی در گنجور پرسه زدم، کمی با چتجیپیتی کلنجار رفتم، کمی هم با ذهن خودم آشتی کردم. تمرینم مورد قبول استاد واقع شد و اعتراف میکنم این «آفرین»های کوچک، هنوز هم موتور مخفی ادامه دادناند.
بعد رفتم غذای گربه خریدم؛ برای سیمبا و سایر گربههای شهرک. جامعهای تشکیل دادهاند برای خودشان؛ اتحادیهی مستقل سبیلداران بیحقوق. هر کدامشان طوری نگاهم میکنند که انگار من وزیر رفاه گربههای منطقهام. آدم گاهی با یک مشت غذای خشک، بیشتر احساس مفید بودن میکند تا با هزار جلسهی رسمی.
بازار محلی رویان هم طبق معمول، آدم را با بوی زندگی میبلعد. رفتم و آنقدر ترشیجات خریدم که اگر روزی غم بخواهد به سراغم بیاید، اول باید از هفت لایه بادمجان، سیر، زیتون و فلفل رد شود. فروشنده با لبخند گفت: «همه را خودتان میخورید؟» گفتم: «نه، بخشی را برای روزهای ترشِ زندگی کنار میگذارم.»
در حال شستن کوهی تلنبار از ظرف، ساعت ۵ نویسندهساز رو باز کردم و همراه شدم با جمعی که تنها نظم زندگیم است. حرفهای ساجده (اگر اسمش را اشتباه نکنم) گیرا بود و قابل تامل.
بعد، بیوقفه پریدم وسط ولگویه؛ این بار با موضوع «ترمیم یا ترک رابطه». عجب سؤال بیرحمی است. بعضی رابطهها مثل لیوان لبپریدهاند؛ هنوز میشود با احتیاط ازشان چای خورد. بعضیها اما تهشان سوراخ است؛ هرچه عشق داخلشان بریزی، از پایین چکه میکند و فقط جورابهایت خیس میشود.
ساعت هشت، وبینار تمام شد. آشپزخانه مرا صدا زد. شام درست کردم، خوردم و فهمیدم زندگی، برخلاف تبلیغات انگیزشی، اغلب از همین چیزهای کوچک ساخته میشود: یک پیادهروی، چند قیمتِ دور از دسترس، کتابی که هنوز تمام نشده، گربههایی که تو را به رسمیت شناختهاند، ترشیهایی که آینده را مزهدار میکنند و گفتوگوهایی که شاید یک ترک کوچک را در دل کسی کمی کمتر کنند.
کشف امروز این بود که آدم همیشه کمبود وقت ندارد؛ گاهی فقط وقتش را آنقدر ریزریز خرج میکند که آخر شب، چیزی جز خستگی در جیبش باقی نمیماند. شاید باید کمی کمتر «دورهگردِ دورهها» باشم و کمی بیشتر «کتابگردِ کتابها».
به هفت راه برای مدیریت انرژی رسیدم. نیک است و نیک میکند.
من کمبود وقت ندارم، کمبود و بد-بودِ انرژی دارم. باید از انرژیکُشها بکاهم و بر انرژیزاها بیفزایم. ناترازی انرژی (!) را با بخشنامهای سختگیرانه و تهدیدآمیز چاره میکنم:
۱.فکر نکن، انجام بده.
کسی در سرت بیشتر از تو کار میکند که فقط نصف تو است. خجالت بکش.
۲.خودت را سرزنش نکن، مسخره کن.
اگر بایستی و به کپهی گه زل بزنی، چیزی بیشتر از کپهی گه نصیبت نمیشود. بخند، بگذر و بیشتر بکوش.
۳.نه در شکست متوقف شو، نه در پیروزی.
اگر یکجا گیر کنی، میگندی، چه در گهستان و چه در گلستان. همیشه در حرکت باش.
۴.انرژیات را به پارتنر و لباس جدید مردم نده.
از پرسهی بیهوده در شبکههای اجتماعی بپرهیز. لباس جدید آن دختر خوشگله برای تو لباس جدیدی نمیخرد.
۵.هر بار به نشخوار افتادی، فرانسوی حرف بزن.
نشخوار را بهانهی تقویت زبانت کن. به فرانسه غر بزن. هم زبانت تقویت میشود، هم حواست پرت.
۶.کار فکریات را بکن؛ کار بدنیات را هم ادامه بده.
برقص، چیزی بپز، نقشی بکش. تنت را که تکان بدهی، فکرت هم تکان میخورد.
۷.انرژی بده تا انرژی بگیری.
با کسی گفتوگو کن: قصهای بگو، نظری بجو، عکسی بفرست، تحسینی کن، اراجیفی بباف، غیبتی کن. تازه میشوی. اگر شانسش را داشتی، گربهای را ناز کن.
اگر این هفت راه به کس دیگری هم در مدیریت انرژیاش کمک کند، نیکدرنیک میشود.
https://t.me/NilyAmirii
چشم.
دوستش داشتم😍💛
کتاب «زندگی از دریچه حواس پنجگانه» به بخش بویایی رسید.
بوهایی که امروز کاویدم:
وانیل، دارچین، آویشن، کتاب، پودر کاکائو، مایع دستشویی لیمویی، نسکافه، بادیاسپلش توتفرنگی، جوراب، عود، انبه، عن و گوه بچههایم، بوی اتاقِ گرم و بوی یخچال.
یک قسمت از سریال کرهای «Teach You a Lesson» را دیدم؛ سریالی درباره زورگویی دانشآموزان به معلمها. فیلمنامه بدک نبود، اما overacting این چشم بادامیها هیچجوره در کتم نمیرود.
نیمهخانهتکانیای کردم تا کرمِ تمیزکاریِ دوران PMS را آرام کنم.
چهار تا از هفت سامورایی را حمام کردم.(گربههایم)
نویسندهساز را ببودم.
هفت هزار قدم پیادهنوردی کردم .
دیشب بد خواببدم. خیلی بد. چهجوری میشود که بعضی شبها، خواب سراغم را نمیگیرد؟ شبیه آدم منتظری که سر وعده حاضرست و طرف نیامده است. تاکنون طعم انتظار را چشیدهاید؟ من دیشب انتظار رسیدن خواب را مزه میکردم. طعمی گس و بینمک. نمیآمد.
در را هم نبسته بودمها. نمیآمد ولی.
کلافه بودم. از گزارشنیک هم خبری نبود. ننوشته بودم.
ساعت حدود یکونیم شب بود و خواب هنوز در راه بود یا نه، بلند شدم و اراجیف نوشتم و بدبدی هم ارسال کردم. خوب میشد که تایید نمیشد و این آبروی نداشتهام به باد نمیرفت. خداخدا میکردم که تایید نکند شاهین عزیزمان.
بعد از آن هم ساعتی طولانی گذشت تا خواب رسید و چشمانم را بست.
صبح بلند شدم و طبق روال کتری و چای.
میز و میوه و تخممرغ. نان. گردوهای نشکسته و تهماندهای پنیر.
بعد از آن نوشتم. کم نوشتم. زیاد نه، دلم میخواست بیشتر بنویسم، حرف هم زیاد داشتم، اما کم نوشتم.
و اندیشیدم که چه غریب است که تاکنون جرات نکردهام روزگفتاری نشر کنم.
گفتم حالا بیایم چیزی بگویم و ضبط کنم ، شاید لایق ارسال شد.
حدود دو دقیقه چیزی شبیه گفتن، صدایی، نالههالهای پا گرفت. از آدمها گفتم که کاش مثل قطره میچکیدند. نشرش ندادم.
شرمم باد از بیشجاعتی.
حالا بماند که صدای امروزم گرفته بود و ماند برای گوشهای خودم، نه برای گوشهای غریبهتر.
غریب نیستید و غریبه هم نه، اما صدای من حس غریبی میکند میان هزار گوش شنوا، شرم دارد.
اما راستش میدانید؟
آدم که حالش خوب نباشد،
حال و هوایش اشکی باشد،
صدایش بغضی باشد،
اعصابش به هم باشد،
صدایش چه به درد گوشهای مردم میخورد؟
گوشهاتان حیف میشود در ناصداییِ ناآوای من.
نمیشود؟
به هر حال که روزگفتار برایم چالش است. هر روز ضبطی دارم و ویسی و کلامی. اما تنها برای گوشلالههای خودم. شاید روزی همه را نشر کردم.
مینویسم و ضبط میکنم و گریه میکنم.
صبحانه نمیخورم، الّا یک لیوان چایوعسل.
تمیزکاری و رفتوروب.
در حین اینکارها، بسیاربسیاربسیار اندیشیدم.
به زن.
به جامعه.
به فرهنگ.
به شعور.
این روزها بسیار فکر میکنم به شعور.
آیا شعور مقیاسی دارد؟
چرا آدمهایی که در سطح پایینتری از شعور قرار دارند، گمان نمیکنند که شاید باید قدمی برای ارتقاع بردارند؟
یا من، که خیال میکنم شعور مهم است، واقعا دارای شعور هستم؟ آیا معنای تمدن را میدانم؟
زن آیا، زن چگونه در یک جامعهی شعورمدار معنا میشود؟
در جامعهای که شعور گم میشود، زن چگونه تعبیری دارد؟
به این میاندیشم و گریه میکنم.
دلم خواست شعور را هیجی کنم.
درس کنم.
دلم خواست زن بودنم را هیجی کنم.
معنا کنم.
دلم خواست از گریه برگردم.
دلم خواست به خودم، به شعورم ، به ادبیاتم برگردم.
و دوباره گریه میکنم.
رانندگی میکنم و گریه میکنم.
زن واقعا چگونه معنا میشود در خیابانهای شهر من؟
این دیوارها،
تیرهای چراغبرق،
چراغ راهنما،
درختان و میدانها چگونه من را مینگرند؟ چیزی شبیه شعور آدمها؟ نگاهی کشیده شده به سمت و سویی توهینآمیز و شعارگونه؟
درهای توهین به زن، تا کجا باز است؟
تا ابد یا تا انتهای خاوری که زیستگاه منست؟
همین دردها را گفتم و نگریستم و گریستم با تمنایی از من،
تمنا از رشد،
و افسوس از فقدان.
و افسوس از زن.
و بعد رسیدم تا سکوت.
سکوت که میکنم، چشمهایم بازیشان میگیرد روی پلکان کتابخانهی خاموشم.
و هوسم را قلقلک میدهند برای تاببازی میان عطر کاغذهای خاکخوردهی خوابآلود.
سری به فردوسی زدم. به رودکی. و دوباره از خلاصه مطلبی که نوشته بودم عبور کردم، میتوانستم بیشترش کنم، اما همانطور نصفهنیمه در کتابنقد هوایش کردم.
نه خیالم حوصلهی پردازش داشت و نه چشمهایم نای شاعری.
به قول استاد اتودی بود و تمامش نبود. مطلب جالبیست و موضوع انتخابیام رهاییست که دوست ندارم در این کنکاش، رهایش کنم.
باید برسانم خودم را به ژرفایی که راضیام کند. در حد توانم، تا تنها دلخوش شوم
به گامیدنها.
به رهایی.
رهایی هم نوعی از شعور را میطلبد. رهایی نه به معنای چیپ و پیشوپا افتادهاش. مطلبم را تکمیل و در کانالم نشر میکنم.
دو روز هست که وبیکار الهه از دستم میرود.
و وبینار استاد، طنز را واکاوی میکند. از نام و نشان اصلی و فرعی شاعران.
و دوستان بینظیری که از کلامشان جز صفا و صعود، عطری برنمیخاست.
و من در این ناانتهای روز ناگفتههایم را در پوش میگذارم. شاید فردا دم بگیرم از طلوع دیگری از شهرهای کمشعور.
https://t.me/manesehchtgrh