«اکنون خود را میجویم، او را مییابم.»
-طبقات الصوفیه
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
54 پاسخ
امروز درختان باغ را آبیاری کردیم و چه زیبا جان گرفتنی بود نوشیدن آب حیات
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم
۲. داستان کوتاهم رو فرستادم و با فکر کردن بهش عرق شرم میریزم
۳. فیلم فوقالعادهی Synecdoche, New York 2008 دیدم و پاشش گریه
۴. با تمرینات ژاپنی و روسی پوستریزی کردم.
۵. با کلی تف و وازلین و کانفینگ بازهم به نت که ظاهرا گشاد شده وصل نشدم اصن بهتر
۶. در نویسندهساز، سرزبان، شعرماهی و ویبنار آقای کمالی شرکت کردم
۷. غذاپزی، رسیدگی به گلهام، تمیزکاری و…
1.دیروز دیروز بود
2.بد شروع شد
3.خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ تموم شد
4.و نهایتن فهمیدم بعضی آدمارو با تک تک سلولهای قلبم دوست دارم
5. فضولی نکن
6. پس برم یه هلو بخورم
۱)با اینکه میتوانستم عصبی شوم تصمیم گرفتم از یک شیوهی دیگری برای بیان حرف استفاده کنم. آن هم دوبار. هر دو موفقآمیز.
۲) به فصل دوم کتاب تقویم بیهدفی توک زدم و گزیدهی آن را برای دوستم خاندم.
۳)در راستای صحبت شیدای هر محله که معروف است بین اهالی آنجا، امروز سعید را برای بار هزارم دیدم و اولین دفعه بود که خاستم بیشتر ببینمش. یک بار هم بدون سیگار نمیبینیاش. در این بیست و چند سال یک بار هم بدون سیگار ندیدمش. فیدل کاستروییست برای خودش لعنتی. سیگارش با سیگار روشن میشود.
۴)ازینکه رشد و تغیرِ دوستان و نزدیکان و عزیزانم را میبینم خرسندم.
۵)یک وانت کتاب از ایرانکتاب سفارش دادیم که دیدن لیستش بارقهی جرقهای را روشن میکرد و قند در دلمان آب میشد.
۶)سخت ترین کار روز رو اول صبح انجام دادم.
۷)وبینار نویسنده ساز را شرکت کردم و این را از گزارش نیک دیگران رباییدم.
۸) فصل سوم کتاب تکرار را شروع به خاندن کردم.
۹)ناهار خوردم و پادکست نویسندهساز را گوش دادم و یادداشت برداشتم.
چند روز بخابیم بیدار شیم 24/25 خرداد میشه شقاقیات؟:))))))))))))))
پُرخان و پُرکتاب باشید خانم آهنگری. 📚✨
ایسی ایسی🫠1️⃣
امروز درختان باغ را آبیاری کردیم و چه زیبا جان گرفتنی بود نوشیدن آب حیات
۱.رنگ کردن موهایم به رنگ گیلاسی
۲.دوش گرفتن
۳.آماده کردن وعدهی ناهار: پلو فلفل سبز ،ناگت مرغ و ماست(با ترکیب نعناع و سیر،فلفل سیاه)
۴.آماده کردن وعدهی صبحانه: کاپوچینو و کروسان شکلاتی
۵.ریختن ارزن برای مرغ عشق
۶.تماشای قسمت ۸ فصل ۴ مارول شگفت انگیز(مارول خیلی شاد و بامزه است)
۱. خواندن داستان اولم و نقد کردن کردن آن و پاسخ دادن به نظرات
۲. رفتن به چهلم یکی از آشنایان نزدیک. یاد حرف نیچه افتادم که میگفت. کسی که مرده، تمام سود است و حساب سودش سر به فلک میکشد. اما نتونستم وبینار نوسندهساز شرکت کنم.
۳. رفتن به نمایشگاه که جدید باز شده بود و پر از غرفههای خوراکی بود. خیلی با صفا بود و روحیهام را عوض کرد.
۴. غصهخوردن بابت اینکه نتونستم تمرین زندگینامه را انجام بدم و فکر میکنم که نتونم انجامش بدم. البته یه فکره دیگه.
۵. آزادنویسی کردم
۱. رفتم آرایشگاه. رنگ و رویم حسابی باز شد. انگار که کود میدهم به موهای صورتم. به هفته نکشیده جوانه میزنند.
۲. برای ناهار هویج پلو پختم.
۳. کیک هویج درست کردم. برخلاف دفعهی پیش خمیر نشدهبود. امروزم هویجی شده.
۴. پادکست نویسندهساز را گوشیدم. استاد از اهمیت گزارش نیک گفتهبود. ثبت کارهای روزانه در این مدت باعث شده برای بهتر شدن هر روزم، آن را با دقت کارگردانی کنم. سالواژهی باده و مفهوم پشتش برایم جالب بود، مشقبازی. آیا میتوانم وسواسم برای خاندن و نوشتن تبدیل کنم به بازی کردن؟
۵. وبینار نویسندهساز را شرکت کردم. اما وسطش خابم بردهبود. از همانجا که مبینا بالا آمد.
۶. ناهار را زیاد درست کردهبودم که بماند برای شام. ولی در کمال تاسف، مهمان ناخاندهای آمد و مجبور شدم دوباره شام درست کنم. خوبیاش این است که برای فردا ناهار دارم. دلمشغولی چی بپزم صبحهایم را زهرمارم میکند.
۷. بخشی از خودزندگینامه را نوشتم.
1- سه صفحه صبحگاهی نوشتم.
2-کلیات ادبی خوندم.
3- شعرخوانی کردم.
4- چند صفحه ار کتاب آسیب شناسی روانی زندگی روزمره از زیگموند فروید رو خوندم .
5-باشگاه رفتم بعدش هم جکوزی خیلی خوب بود.
6-تمرین کارگاه چهارم داستان کوتاه نویسی رو بازنویسی کردم.
۱- صفحات صبحگاهی نوشتم
۲- سعی کردم داستانم را بنویسم
۳- …(همین)
۱_ تا ساعت ۳ صبح محتوا طراحی کردم برای کلاس صبح
۲_ از ساعت ۷ تا ۱۰ صبح آخرین کلاس امسال رو برگزار و با بچه های دوازدهم خداحافظی کردم.
۳_ بعد از کلاس ۲ ساعتی رفتم باشگاه.
۴_ بعد باشگاهم پسرو رو از خونه مامان آوردم.
۵_ “رنگین کمون پندی” رو واسه بار دویستم برای پسری خوندم.
۶_ شب در حال جمع و جور کردن خونه و کار های آشپزخونه در وبینار جامعه شناسی شرکت کردم.
۷_ پسری رو بعد از انجام ۵ مرحله روتین قبل خواب خوابوندم.
۸_ آخر شبم نشستم پای مرور دفترچه لغت برداریم و خوندن چند مقاله از دوستان و کمی پرسه در سایت جناب استاد
1. آزاد نویسی
2. با دوستم از گویندگی و دوبله صحبت کردیم.
3. مطالبی که ذهنم را مشغول کرده بودند را در نت جستجو کردم.
4. در وبینار «سرزبان» الهه عزیز شرکت کردم.
5. در وبینار مدرسه نویسندگی حضور داشتم.
6. شعر خواندم.
7. رمان «مرگ ایوان ایلیچ» تا حدی پیش بردم.
8. درس خواندم.
9. یک گل از گلستان سعدی چیدم.
10. کمی از کارهای خانه را انجام دادم.
۱- مدتی طولانی فقط به آدمها نگاه کردم. عاشق این کارم. امیدوارم باعث ناراحتیشون نشده باشم.
۲- قرار اضطراری با دوستم. چرا؟ چون دیگه نمیتونستم تنهایی فکر کنم. چرا؟ چون حالم خوب نبود. چرا؟ چون بعد از یک ماه دنبال کار گشتن به هیچ رسیدم. چرا؟ چون نه تنها سابقه کاری ندارم، بلکه سنم هم از ۳۰ گذشته، و بدتر از همه بچه دارم. به نتیجهای رسیدیم؟ بله. چه نتیجهای؟ واقعبینانه قانعم کرد که بهتره بیخیال کارهایی بشم که دوست دارم و برگردم به گرافیست بودن. حالم خوب شد؟ بله. امید جدیدی پیدا کردم.
۳- شرکت در وبینار نویسندهساز. داستانها عجیب مینشینند در جانم.
۴- برنامهریزی و اولویتبندی برای تمرین نرمافزارهایی که قبلا کار کردم.
۵- تحقیق در مورد چگونگی داشتن سایت. البته برای هدفی بلندمدت.
۶- و کمی پیادهروی.
صبح پس از نوشتن صفحات صبحگاهی آماده شدم و از خونه زدم بیرون. با سمیرا رفتیم کوه و صبحونهمون رو همونجا کنار رودخونه خوردیم.
تو راه برگشت رفتیم برای خونهی هلیا کادو گرفتم،
هلیا رفته خونهی جدید و میخوام براش سر خونه نویی ببرم.سه تا دیگه از دخترخالهها هم از شهسوار اومدن و منم قراره برم دنبال آرزو تا با هم بریم پیششون.
بعد از خرید، رفتیم باغ گل محلهمون و یه کم چرخیدیم و برای خودمون گل خریدیم.
بعدش اومدم خونه و ناهار خوردم و برنامهی محمدرضا شعبانعلی در کار نکن رو به توصیهی مبیناگلی نگاه کردم. باهاش ارتباط برقرار نکردم. درسته استاد میگن، اینو نگین ولی الان چیز دیگهای بلد نیستم به جای این جمله بگم.
تو نوزده سالگی با پائولو کوئیلو آشنا شدم و تا سالها، به اندازهی فهم اون زمانم، نویسندهی مورد علاقهام بود و کتابهاش رو هر کدوم رو چند بار میخوندم و نتبرداری میکردم.
تو یکی از کتابهاش گفته بود: حتا یک ساعت خراب هم روزی دو بار زمان درست را نشان میدهد.
این شد سرلوحهی زندگیم که بتونم تو دل هر چیزی، نکات خوب و مثبتش رو برای خودم بیرون بکشم.
حالا این برنامه هم هرچند با سلیقهی من جور نبود، هرچند خیلی بهتر از حرفهایی که بینشون رد و بدل شد، تو آموزشهای آقای کلانتری بود، ولی نکات مثبتی هم داشت.
بعد از اتمام برنامه، چای دم کردم و با یه استکان چای نشستم پای وبینار مورد علاقهام.
بعد از وبینار آماده شدم که برم دنبال آرزو، چون تازه ماشینش رو فروخته و الان بیماشینه، منم که اینترنت ندارم و در نتیجه ویزم کار نمیکنه، خونهی جدید هلیا رو هم بلد نیستم؛ بنابراین مثل دارالشفای رود راوی که در نبود عضوهای تسلیبی، عضوهای باقی موندهی هر دو نفر مکمل هم میشن و کارشون راه میفته، من و آرزو هم الان دو تایی، یکیمون ماشین داره، یکیمون نشان، با هم مکمل میشیم و کارمون راه میفته.
خلاصه که رفتیم خونهی هلیا، کلی با دخترخاله جونیام و دخترداییم بهمون خوش گذشت.
آخر شبم آرزو رو رسوندم و خودمم اومدم خونه و الان دارم این گزارش روزانهمو مینویسم که بعدش بخوابم.
۱. صفحات صبحگاهی و خاب نویسی. چقدر وقتایی که خابم یادم میمونه خوبه حالا میخاد فقط یه صحنه یادم مونده باشه همونش هم خوبه. اگر همهی همه رو یادم بمونه خیلی خوبترتر میشه البته. ولی نمیمانه.
۲. و باز هم درگیر سایت بودم. امروز تونستم فونتهای فارسی نصب کنم. فونتهای عنوانها، نوشتهها، هدر و فهرست و همهی همه رو درست کنم. تقویمم رو شمسی کنم. تازه بلخره تونستم اون نوار جستجو که شبیه کلهی خر بزرگ بود و کوچولو کنم. هورایی.
۳. از آنجایی که مهمان داریم نشستم و سالاد درست کردم و همزمان قسمت آخر سریال قشنگم و دیدم. هق. چقدر خوب بود. سریال کرهای «ما همه داریم تلاش میکنیم». دربارهی کارگردانی بود که بعد از بیست سال و توی چهل سالگیش هنوز یدونه فیلم هم نساخته بود. اینو نصیرو معرفی کرد و خیلی خوب بود.
۴. توی سرزبان الهه کارهایی که توی سرزبان و چیزهایی که یاد گرفته بودیم و میپرسید و باید مینوشتیم و دست و میزدیم. این دست بالا کردنا باعث میشه حواسمون بیشتر جمع باشه. اولای وبینارش بود که صدام کردن و دیدم بهم تبریک گفتن و منم گفتم که تولدم فردایه.
۵. تو نویسندهساز هم وقتی نبودم بهم تبریک گفته بودم. ندیدم که جوابشون رو بدم. اونجا هم نبودم اینجا هم نبودم. اما اگه بودم میگفتم که فرداس و فردا تبریک بگن. ایح ایح ایح. بعد هم کرومم قاطی کرد و منو پرت کرد بیرون و یک ساعت و نیم خراب بود و فقط با ریاستارت گوشی اومد بالا.
۶. رفتیم پارک و کمی برای خودم قدم زدم و آسمون و ابرا رو نگاه کردم و عکس گرفتم. هیچوقت از دیدن آسمون ابردار و عکس گرفتن ازش خسته نمیشم. یه عالم عکس تو گوشیم از آسمون دارم. چرا آسمون ابردار اینقدر قشنگه؟ اینقدر خوبه؟ اینقدر دوست داشتنیه؟ خاله رو هم با خودمون بردیم به زور. نمیخاست بیاد. تازه سردش هم شد تو این گرما. زودم خسته شد و رفت تو ماشین خابید.
۷. با نصیرو و فائزه یه ربعی نوشتیم و بیشترش و صحبت کردیم. داشتیم در مورد این میگفتیم که چه ساعتی انرژی بیشتری داریم و از هدف تخصصی نویسیمون گفتیم. منم از سوالی که پارسال توی تمرکزآر پرسیدم گفتم. «اینکه چطور میتونم نوشتن و نقاشی رو یکی کنم؟» هنوزم میخام این کار رو بکنم اما هنوز اون چیزی که دنبالشم رو پیدا نکردم ولی همین و میدونم که تو مسیرشم و خب شاید اون چیزی که میخام رو بتونم پیدا کنم.
۱. با سختترین کار امروزم یعنی درست کردن روسری شروع کردم و انتخابم بهجا بود.
۲. جلد اول کلیدر را تمام و جلد دوم را شروع کردم. خیلی خوب میشد اگر سریالش هم بود که بعد از اتمام رمان تماشایش کنم.
۳. رفتم خرید.
۴. وقتی خیاط گفت که به جای امروز، پسفردا یعنی دقیقن روزی که عروسی دعوتم لباسم را تحویل میدهد، مثل سگ پاچهاش را نگرفتم.
۵. اندکزمانی که میتوانستم را در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۶. یک ساعت نوشتم.
۷. جوجوی امروز-مظلومشده را نوازش کردم.
۸. به دوستم که پسفردا عروسیاش است پیام دادم و پیشنهاد کمکم را تعارف کردم.
۱. سه نوبت آزادنویسی کردم و در ناکوکترین لحظات کوک شدم.
۲. حین یادداشتبرداری در دو جلسهی امروز، یک سری کلمات و حروف را با شکلهای گوناگون طراحی کردم و باز شیفتگیام نسبت به طراحی حروف دورونم زبانه کشید که «کاری جدی بکن برایش».
۳. روی کمک الهه نصیری حساب واز کردم و تا این لحظه پشیمان نشدهام.
۴. وبینار نویسندهساز بودم و مقالهی مرور کتاب «عمل خلاقانه» را معرفی کردم و برایم جالب است چقدر میشود از «خلاقیت» در عادتهای روزمره گفت.
۵. به پیشنهاد خوب و چالشبرانگیزی بله گفتم.
امروز عجیب ترین روز عمرم بود . صبح بیدار شدم و دیدم شوهرم (تُنبلان خان) خوابه دیدم که دیگه برام عادی شده . کتلت سرخیدنو شروعیدم . اول رنده ، بعد شوهرم گفت کلاس آنلاین داره لبتابو آماده کن ! کردم .
بعد چسگرم گوش چرخکرده رو که از شب گذاشتیم بالا یخش باز بشه رو از یخچال میاریم بیرون . سوم کلاسم دیر شده یه لیوان بزرگ نسکافه . گفتم لطفا
باصدای مرغ گفت لدفاااااا
اِ. سیب زمینی پیازو هنوز رنده نکردم؟
کلاسش با آقا محمد امین . آقا صداتون نمیاد . الان صدای منو داری؟ نه آقا صداتون نمیاد .
من در حال ریختن کوفتیجات کتلت داخل میکسر و توی ذهنم فردوسی پور : پس چجوری الان دارید می شنوید من چی می گم ؟
الان که دارم تایپ می کنم هنرمند جان تمبلان داره صدای یه بنده خدایی رِ درمیاره . خب حالا بگذریم تمرکز ندارم بقیه ش رِ میام می نویسم .
سلام سلام
من مشتاقانه مینویسم:
۱- رفتن به مرکز درمانی
۲- پذیرایی از خواهرم و درست کردن ناهار
۳- آزاد نویسی
۴- گپ زدن با دوستان
۵- شرکت در وبینار
۶-کمک به یک خانم سالخورده در مترو
۷-کمک به خودم و عدم سخت گیری در یک سری کارها
۸- رو به رو شدن با اضطراب اجتماعی
دیشب نزدیک بود یه سوسک بیاد داخل خونه و نظم خونه رو برای چند ساعت به هم بریزه که خوشبختانه با دیدنم دور زد و داخل راهرو رفت .فکر کنم یه خاصیت جادویی دور کننده حشرات پیدا کردم.
امروز توی مترو خانم سالخورده ای از من کمک خواست تا با هم به ایستگاه بریم.مهربون و خوش برخورد و ساده بود. ولی از اونایی بود که کم درخواست کمک میکنن. تن صداشون پایینه و خجالتی ان.یکم سخت راه میرفت.مسیر مترو براش خسته کننده بود.پاهاش درد میگرفت.دیابت داشت.مشکل دست شویی داشت.مترو نه سرویس داشت نه توی سالنش صندلی بود.یکم با خودم فکر کردم دیدم توی محیط زندگی مون بچه ها و سالخورده ها و معلولین پاک شدن.انگار زندگی فقط مال جوونهاست. مال توانمنداست.بقیه باید توی غار تنهایی خودشون بمونن.چی میشه اگر اون پیرزن به خاطر تجربه سخت امروز تصمیم بگیره کمتر بیرون بیاد چون خودش رو یه بار اضافه میدونه؟
راستی یه یادداشت نوشتم. نمیدونم خوشتون میاد یا نه من دوس دارم بفرستمش😏😂
امروز در صحبت با دوستان عزیزم در گروه دیار طلایی در مورد مبحث شیرین مواد مخدر و آثار آن بر جامعه و تن و روح به یاد گروه های حمایتی بر پایه عرفان افتادم که اخیرا طرفداران خیلی زیادی پیدا کرده. به این نکته رسیدم که گروه های حمایتی از هر نوع که باشند؛ خواه عرفان قانون جذبی یا مذهبی یا … در حال تعویض نوع تخدیر هستند. آن ها مخدر مصرف شدنی مادی را با مخدر حسی درونی تعویض می کنند. در واقع به جای نهی انکار و فرار از پرسش و زندگی آن چه که هست، همه در یک مسیر مرید و مرادی و پذیرش بدون پرسش با هزاران قالب گوناگون قرار دارند. بعضی از آنها حتی معتقد هستند که درمان اصلی اعتیاد با جایگزینی نوع مواد مصرفی است. مواد مصرفی ذهنی و حسی به جای مواد مصرفی جسمی.
راستی استاد یاد طعم گوجه های زنجان افتادم. چقدر مزشون خوبه.با مال تهران خیلی فرق داره.عروسی خوش بگذره بهتون.به پای هم پیر بشن.
صدای پشه میشنوم… پشه های زنجان و گیلان لامصبا چه نیشی دارن😐😂
لیست کارهای نیک امروزم:
۱-طبق معمول ناهار را بیشتر درست کردم و برای شاگرد همسرم ارسال کردم.
۲-ظرف ها را شستم و لباسها را جمع کردم.
۳-بخشی از زندگینامه خودم را نوشتم.
۴-به مطب دکتر رفتم و دکتر جواب آزمایش و سونوگرافیام را چک کرد.
۵-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۶-صفحات صبحگاهی نوشتم.
۷-یادداشتی برای کودکم نوشتم.
۸-زندگینامه اکبر رادی را مطالعه کردم.
۹-بخشی از کتاب صوتی پروژه شادی را گوش کردم.
۱۰-ادامه سریال «شنود» را با همسرم تماشا کردم.
۱۱-چالش عکاسی از تغییرات شکم در بارداری را آغاز کردم.
۱۲-با بدنم مهربان بودم و کمی بیشتر از همیشه استراحت کردم.
۱. دیشب دیرتر از هرشب دیگری خابیدم. ساعت چهارصبح. همین شد که امروز تا دوازده و نیم ظهر در تخت غلت میزدم و غر. و نمیشد که بلند شوم.
۲. بیدار که شدم باز روتین بعد از خاب و ناهار و گوشی. با رفیقم بعد از چند روزی صحبت کردم و سعی کردم به او کمک کنم مشکلش را حل کند به شکلی که کمتر آسیب ببیند.
۳. با کارفرما کمی دربارهی کارهای جدید صحبت کردم. اینکه چه زمانی کار را تحویل میگیرم و کی تحویل میدهم. هزینهی هر پروژه چقدر میشود و چطور باهم حساب کنیم. بعد از سه ماه دوباره قرار است کار کنم!
۴. لازم دیدم کمی از گوشی دور باشم. پس آن را خاموش کردم و دور از دسترس گذاشتم.
۵. لپتاپ را روشن کردم و نشستم پای تدوین دوباره و اصلاحیه یک کار که از قبل مانده بود. عجیب است عروس امروز سراغ کارش را نگرفته، کار هرروزش است پیام بدهد.
۶. تدوین تمام شد، اما خروجی؟ پریمیر شست بزرگش را نشانم داد و گفت بیا، اینم خروجی. نگرفت که نگرفت. دو ساعتی درگیرش بودم و بعدهم ناکام، سیستم را خاموش کردم.
۷. وبینار نویسندهساز. ساعت دوست داشتنی روزم. چرا امروز استاد ایستاده وبینار را برگزار کرد؟ در وبینار دربارهی کتاب حسن کامشاد صحبت شد. بعد دربارهی مجلهی گل آقا و کتابهای کودکی که دیگر چاپ نمیشوند و… استاد برایمان یکی دو داستان کودک خاندند و عجب فضاهایی خلق شده بود.
۸. امروز روز رسیدگی به خودم بود. موهایم را روغن زدم. اصلاح کردم و از این ماسکها و سرمهای صورت زدم و بعدهم حمام.
۹. با دوستی تلفنی صحبت کردم و برای فردا برنامهریزی کردیم که اگر بشود دورهم جمع شویم.
۱۰. گزارش نیک را نوشتم. کمیهم کتاب بخانم و امشب را زودتر بخابم.
۱. بالاخره با یکی از گرههای ذهنیام روبرو شدم. البته مدتها طول کشید تا اینکه امشب تونستم با یه عینک دیگه به موضوع نگاه کنم.
۲. دوره مورد علاقهام رو دوباره تمدید کردم.البته اگر ضربالعجل گرانتر شدنش نبود، صبر میکردم.
۳. دارم صبر کردن رو یاد بگیرم. ولی در یادگیری صبر هم عجله دارم.
۴. با بچههای خاله جون بازی کردم. خسته شدم ولی صبر کردم.
۵. کتاب صوتی «دو دنیا» را شروع کردم. فکر کنم ادامهاش بدم. خوشم اومد از روند داستان و گذار بین دو دنیا.
١. سه نوبت آزادنویسی کردم.
٢. فرهنگ شاعرانه بیژن جلالی را خاندم و چند کلمه برگزیدم و برای هرکدام هفت معنی تازه نوشتم.
٣. راه رفتم و آهنگ شنیدم و راه رفتم و آهنگ شنیدم و راه رفتم و آهنگ شنیدم.
۴. با ندا و فائزه نوشتیم و دربارهی آنچه که دوست داریم برای موضوع تخصصیمان انجام بدهیم، صحبت کردیم.
۵. با ستایش صوفیان از خودمان گفتیم و دربارهی یک عالم کلیدواژهی بوستداشتنی بداههپردازی کردیم.
۶. در نویسندهساز حضور داشتم.
٧. در روزسوال شرکت کردم و فرصت شنیدن از موضوع «زمان» را داشتم.
-صبح رفتم دندانپزشکی برای معاینه این ماسماسک استوانهای شکلی که توی فکام کارگذاشتهاند(نمیدانم دارم درست میگویم یا نه) برای ایمپلنت. اما چون پروازها لغو شدهبود و به همین علت دکتر هم نبود ره به جایی نبردیم و تصمیم گرفتم زیر آتشبار سر ظهر پیادهروی کنم. از همانجا تا خود خانه پیاده رفتم. بین راه در پارک توحید استراحتی کردم. در راه قسمت یکم پادکست نویسندهساز را گوش میکردم و به خانه رسیدم.
_قرآن خواندم. به سوره کهف رسیدهام. قضیه اصحاب کهف و آن خواب طولانی و این ماجراها. سوالی که برای من پیش میآید این است که چرا اصحاب کهف به غار پناه بردند؟ به خاطر زیاد شدن گناهان مردم؟ محیط جامعه را جای مناسبی برای دینداری و خداپرستی نمیدیدند؟ اعتقاداتشان با اکثریت جور نبود؟ آیا خروج از شهر و پناه بردن به غار فرار از مسئله نیست؟
باید از روی قرآن معنیدار بیشتر بخوانم. با اینکه عربی قرآن حالیام میشود تا حدودی ولی باز هم مرا از ترجمه بینیاز نمیکند.
-بعد کمی شازده احتجاب مطالعه کردم و به سرم زد بد نیست از رویش رونویسی میکرده باشم.
-کمی از “در حال و هوای جوانی” مسکوب را خواندم. رفتم عکس اردشیر مسکوب(پسر شاهرخ مسکوب) را توی گوگل سرچ کردم ببینم چه شکلی است!
-ظرفهای ناهار را شستم. حین ظرف شستن ایرپادهای خود را زدم و بخشی از گفتگوی از مصطفی ملکیان با برنامه “حيرة” را گوش دادم و بسیار آموختم.
-در وبینار سرزبان الهه علیزاده شرکت کردم و با هم درباره زمان پرسش کردیم.
-در وبینار مدرسه نویسندگی شرکت کردم و آخر وبینار با آهنگ لب کارون لرزاندم.
-حمام رفتم. من در طول هفته بیش از دو بار حمام رفتن را نمیپسندم. ولی در گرما و ورزش و فعالیت بدنی باعث میشوند مجبور بشوم این میزان حمام رفتن را افزایش دهم.
-ادامه سوره کهف را خواندم.(بچهداییهایم آنقدر سر و صدا میکردند نفهمیدم چی خواندم!)
-رفتم نانوایی و پخت تمام شدهبود و کلا دو تا نان تهسوخته گیرم کرد.
-پیادهروی کردم. امشب شاهد یک دعوای گروهی البته خیلی به نامردی و خشن بین دو گروه نوجوان پرشور بودم. این طرف یک لشکر و آن طرف دو نفر. مثل اینکه دعوا به پایان رسیدهبود و آن دو نفر خیلی شِکوِهگر داشتند دور میشدند که ناگهان از آن گروه یکی دواندوان خودش را از پشت به یکی از آنها زد و وی را نقش بر زمین نمود. آن یکی دیگر خواست با او یقه به یقه شود که آن لشکر عظیم ریختند سرش. همه اینها در فاصله دو سه متری من داشت اتفاق میافتاد. من هم مثل یک رواقی بیتفاوت نگاهشان میکردم. همه این اتفاقات به ده ثانیه نکشید و دو گروه از هم جدا شدند و دیگر ناظر ادامه ماجرا نماندم. شاید هم ماجرا دیگر ادامهای نداشت.
کلاس یوگا رفتم.
بالاخره داستانم را تمام و ارسال کردم. گرچه تا شب ملامتگر درونم مرا سرزنش میکرد.
ناهار و شام پختم.
آزادنویسی کردم.
خانه را تمیز کردم.
به مادرم سر زدم.
شب با همسر و دخترم رفتیم پیادهروی. از این همه حماقت پخششده در خیابانها حالم بد شد.
امروز یکی حلزون را له کرده است. خونش پاشیده است توی سایت. کاش خونش پامال نشود.
۱. بخشی از زندگینامهم را نوشتم و روی صفحهی زندگینامهنویس بار گذاشتم. خیلی کیف داد نوشتنش.
۲. ناهار را با دوستانم میل نَمودم.
۳. برای تمرین کارگاه کاریکلماتور یک چشم سادهی نمک کشف کردم. بدم نمیآید بشود امضام. چشمها را دوست دارم. خیلی.
۴. نویسندهساز را تا به حال توی گزارش نیکم ننوشته بودم. چون نیکییی همیشگیست توی روزهام. به وبینارهای آقای کمالی هم همین حس را دارم.
از استادبابای عزیزم و آقاکمالی بزرگ بسیار سپاسگزارم.
عزیزمی فهراتی ژانم.
۱.شروع روز با نوشتن صفحات صبحگاهی برای نظم دادن به ذهن.
۲.انجام کارهای اداری و رسیدگی به امور بانکی.
۳.بازنویسی پست استعداد هنری در وبلاگ شخصی.
۴.شرکت در کلاس نویسندگی و لبریز شدن از ایده.
۵.حضور در باشگاه و انجام یک سری تمرینهای انفجاری برای تخلیه انرژی و بازیابی توان.
۶.طراحی تمرینهای جدید برای هنرجویان.
۷.انجام روتین پوستی شبانه و آماده شدن برای خواب.
۸. خواندن کتاب قبل از خواب
امروز خود را چگونه گذراندی فیروز؟
امروز دو نفر بیشتر از همه چیز و همه کس ذهن مرا به خود مشغول کردند و هر دو بازتاب حرکات و حرفهای خودم بودند.
یکیشان را بی خود و بی جهت بزرگ کرده بودم یعنی او را محترم شمرده بودم. یعنی در نوشابه را برایش باز میکردم. یعنی کنترل را دستش میدادم. یعنی میگفتم تو جلو بشین من جلوم خار داره. یعنی اگه میرفتیم جایی من تنها هدفم رضایت دل او بود. یعنی اگه میگفت «آبی رنگ چرتیه» میگفتم «بیلم تو آبی». یعنی وقتی زنگ میزد و میگفت کارم داره من مثل بوق خودم را بیخیال میشدم و به درخاست او خود را ول میکردم. یعنی من خاک بر سر در اصل داشتم خودم را کوچک میکردم. یعنی من نمیدونم چرا میخاستم به او حال بدهم. یعنی خدا رو شکر که ازم درخاست «چیز» نکرد وگرنه شاید برای حال دادن بهش قبول میکردم و چیزم را میدادم. یعنی ریدم تو هیکل خودم که برا اون سیگار میچاقیدم. یعنی من اگه برم خودم رو از طبقه هفتم هم بیندازم پایین باز کمه خداوکیل. یعنی مقصر خودمم. یعنی خود کرده را تدبیر نیست. یعنی من خودم او را بزرگ کردم و بزرگ کردم تا جایی که بتونه تو روم حرف بزنه و بعد از ۲ ماه هنوز جاش بسوزه.
یعنی تقصیر اون هم نیست. یعنی تقصیر خودمه. یعنی همیشه از این رفتارم بدم میاد. یعنی دوست دارم دیگه اینجوری نباشم. یعنی دوست دارم به آدمها و اطرافیان و همه در حد لیاقتشان احترام بگذارم و خودم را پایین نکشم. یعنی من باید اول خودم را بشناسم. یعنی باید اول بدانم خودم کی هستم تا لیاقت خودم دستم بیاید. یعنی ریدم تو این زندگی، کارمون به جایی رسیده که «شیروو» بیاد برا ما ارز یا عرض اندام کنه.
یعنی من باید دهن خیلیا رو بگام.
یعنی از اول. یعنی از آهنگ«از اول» شایع.
یعنی شروع. یعنی از زیر صفر. یعنی با ساز. یعنی با آواز. یعنی با پرواز، در پرواز و پرواز. یعنی سرآغاز. یعنی آغاز.
یعنی خداروشکر. یعنی الهی شکر. یعنی سپاسگزارم. یعنی بیقرارم. یعنی فکرهای به سرم میاد که دوست دارم اونا اتفاق بیفته برام. یعنی دوست دارم تو این روزها خبری از سایه بهم برسه. یعنی دوست دارم «لبخند به خانه میرسد» را هم ببینم. یعنی دوست دارم نشانه دوستان را ببینم تا چنان نعره بزنم که سقف آسمان بلرزد. یعنی اگه نشانی از سایه باشد، از لبخند باشد. از یاران باشد. باران هم باشد یعنی خدا هست. یعنی ساز هست. یعنی آواز هست. یعنی معنا هست. یعنی وفا هست.
یعنی از فرداش دیگه قدم نمیزنم، پرواز میکنم. یعنی زندگی میکنم. یعنی میرم نان میگیرم. یعنی پیاز سرخ میکنم. یعنی عشق میکنم. یعنی اگه بشه به چنگیز هم حال میدم. یعنی انقد خوش خوشونم میشه که در بعضی موارد احتمال زیاد حس کنم بعد از خدا منم. یعنی شاید ادعای پیامبری کنم. یعنی شاید با ماه و ستاره شب هایم را سر کنم. یعنی خورشید به من عشق بورزد. یعنی وقتی از در میام تو لیلی بیاد پیشوازم بگه «خوش آمدی آقا فیروز بفرمایید پیک نیک را آماده کردم». یعنی میشه؟ یعنی میشه من زندگی کنم. یعنی میشه.
میشه بخندم. میشه لب بزنم. میشه گپ بزنم. میشه حرف بزنم. یعنی میشه.
یعنی خاستم از وجود سایه حرف میزدم که اینروزها خیلی برام مهمه. یعنی اگه تو جایی که در نظرمه ببینمش خدا شاهد احتمال ۱٠۹ درصد بال درمیارم و پرواز میکنم.
یعنی خدایا برسان، سایه ام را برسان.
۲. دیشب ۱۲ خابیدم، امروز بعد از ۱۲ بیدار شدم. خوب بود، خوشم اومد.
۳. بعد از وبینار نویسنده ساز راهی یک پیاده روی آرام شدم و در خلوت با شایع خوش گذراندم.
شایع خیلی دوستم داره هر روز بهم زنگ میزنه حتا وقتی وقت نداره یه پیام با متن«زنگ» برام میفرسته. و مینویسه داش فیروز میخامت. منم براش مینویسم«تو را مثل برادرم دوست دارم» و براش میفرستم.
۴. زنگ در را زدند و من رفتم دم در ببینم چه خبره که مصطفی با زنش دم در بودن. زن مصطفی دختر مش قلی قصاب محله، هر وقت میری ازش گوشت بگیری جوری زیر چشمی نگاهت میکنه و میپرسه واس چی اومدی انگار برا کار بی ناموسی رفتی. یک بار چنگیز در مغازه قلی با دوچرخه زمین میخوره و آمبولانس میاد که چنگیز رو برداره که چرخ آمبولانس پنچر میشه، پسر ممد باقر هم اونجاست. ممد باقر ۱۶ بچه داره که رو بازو هر کدومشون شماره زده به ترتیب قد. یکی از پسرهاش فوتبالیست تو تیم گهر دورود بازی میکنه. تو چمن خیبر تمرین میکنند. یه روز من و چنگیز رفتیم خرم آباد و تو گرمای تیر هوس بستنی کردیم. هوا گرم بود و ما گرمتر. چنگیز خون دماغ شد و خون را که دید از ترس قش کرد. پسری نوجوان با شماره ۷ روی بازوش آمد و با وردی که در گوش چنگیز خاند چنگیز را به هوش آورد.
چنگیز بلند شد و خود را تکاند و گفت«میمز پاشو بریم».
دنبال چنگیز راه افتادم و از او پرسیدم «آن پسر چه در گوشت خاند که بیدار شدی؟»
گفت«این یک رازه»
تا چشمم به زن مصطفی افتاد راز چنگیز و اون روز در ذهنم تداعی شد. مصطفی گفت «فیروز دستم به دامنت بیا که خرمان رم کرده» آقا من رو با عجله برداشتند و بردند، دیدم یه دختر کوچولو داره تو کوچه لی لی بازی میکنه. وسط کوچه را با گچ قرمز خانه کشی کرده بود. دختر همسایه چنگیز اینا همیشه رژ لب قرمز میزنه. یه روز دیدم مش باقر خوشحال و خندان از یک ماشین پیاده شد و دستهایش را رو به آسمان گرفت و خدا را شکر کرد. آن روز هیچوقت فکر نمیکردم قصاب دختر داشته باشه و مصطفی دامادش باشه. زنگ زدم چنگیز گفتم از این به بعد هیچوقت به ناموس مردم به چشم بد نگاه نکن. از پشت تلفن معلوم بود که سرش را پایین انداخت و گفت«چشم» گفتم «بدان و اگاه باش که همیشه خدا تو را نظاره میکوند» و او بر سر خود زد گفت«پس اف بر من باد که تا به حال نمیدانستم».
گفتم«برو از دکه رضا یه سیگار برا خودت بیا بریم تا راهنماییت کنم». و اومد.
بله دوستان، همانطور که دیدیم چنگیز به راه راست گروید. امیدوارم شما هم نیز با شنیدن این داستان به راه راست بگرویید است.
۵. کتاب هنر رزم رو تا نصفه خوندم و کتاب شعری از داداشم شاملو که فرمودند:
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی که چنان میبینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
۶. هنر رزم را برای رزمی که در پیش دارم میخانم. قبل از رزم بزمی در پیش دارم. چه میشود در بزنم یار هم رزم را ببینم.
چه میشود که سایه را ببینم. خورشید را ببینم. من میخاهم لبخند را ببینم.
کتاب رزم بهم گفت«فیروز باید مجهز باشی». و فقط خدا میتونه من رو مجهز کنه.
۷. الانم دقیقن ساعت ۱۱ است و چند دقیقه دیگه میرم که بیرون که نیم ساعتی بگردم و بچرخم و برگردم یه کم به رزم و بزمم بی اندیشم.
گزارش کار نیک امروز فرح
1. فرح بعد از شنیدن اذن صبح ساعت ۳:۱۱ بعد از مدتها بطور تصادفی نماز صبح خوند و تعجب کرد چه اذان زودی بود. شب بود و واقعن شب بود
2. امروز فرح نتونست خوابهاشون بنویسه چون عجیب و غریب بود و تا اومد بنویسه مثل بخار چایی سریع رد شدن.
3. فرح بعد از دیدن خلاصه اخبار کانال را که عوض میکرد به اول یک فیلم سینمایی رسید. و در دقایق اول خوشش اومد و از ۹:۳۰ مشغول فیلم به زبان اصلی با زیرنویس شد. ( Hit Man 2012)
4. فرح روی “ویس”جلسه پنجم و آخر شعرماهی دوره دهم کارکرد. تمرین این جلسه نوشتن ۷ کلمه و معنی شاعرانه از دید او بود. که مثال خوب “فرهنگ شاعرانه” بیژن جلالی راه را شفاف برایش نشان داد.
5. فرح کمی از شعرهای مرضیه شاهبزاز خوند. و یکی را هم برای خودش تایپ کرد.
ابتنی
خیال کردم
تصویر ماه است که در دریا افتاده
اما نه؛
خود ماه بود
برهنه، گیسوی خیس با انحناهای نرم تنش،
ابتنی میکرد
از جای جستم
فریادکشان
تا زیگانگی ماه و دریا
مژده دهم خلایقی را
پارو در پنجه،
چون روی گرداندم
نه ماه مانده بود، نه دریا، و نه من.
( بر فراز ونیز ۲۴ آوریل ۲۰۱۲)
6. او ناهار آلبالو پلو با مرغ و با ته دیگ نان لواش پخت که بچههایش دوست دارند.
7. غذاهای مانده دیروزها را ویرایش کرد. و با ته دیگ پیاز حلقه حلقه شده به خورد خانواده داده!
8. نماز ظهر و نیایش( فرصت نشد که رونویسی کتاب بکند) او با خودش قرار گذاشت آخر شب یک صفحه حتمن رونویسی داشته باشد.
9. فرح انیمیشن امروزش را هم فرصت کرد ببیند که با بافت دور ارشابش همراه بود.
10. او مثل هر روز با دقت وبینار شاهین کلانتری را دیدو شنید و نت برداشت. . و سعی کرد فقط و فقط یک کار بکند ولی وسطای باز به کوچه علیچپ زد و چند رج از بافتنیاش را هم انجام داد.
11. او بعد از وبینار آخرین قسمت سریال کرهایش را دید.
12. نماز مغرب و نیایش. فرح کوچولو کمی دراز کشید تا فشار روی کمرش کمتر بشه تا بقیه کارهایش را انجام بدهد.
13. مستند “ او یک عقاب بود” در مورد ناصر حجازی فوتبالیست دهه ۵۰ و ۶۰ را با همسرش که فوتبالیست دانشگاه شیراز بود، دید. درمورد ناصرخان و عقایدشان بحث و گفتگو کردند.
14. “کاکا قدرت های بیدارشده “ انیمیشن آخر شب را دید. اما کار خونه سبب شد زیاد تمرکز نداشته باشد، اگر بخواهد خلاصه بنویسد و نقد و بررسی داشته باشد باید با تمرکز بیشتر دوباره ببیند. تا متن خوبی برای کانالش بنویسد.
15. فرح امروز به پیاده روی عصرگاهی نرفت. البته بخاطر کمر درد دو تا نیمساعت ورزش کشش انجام داد.
16. (با تشکر از استاد شاهین که چالش گزارش کار نیک را گذاشتن، چقدر منو منظمتر کرد.)
۴خرداد۰
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. موفق شدم برای بار دوم تمرین هزار کلمه را انجام دهم.
۳. آزادنویسی داشتم(چگونه میتوانم بیشتر بنویسم؟)
۴. رونویسی از کتاب کلمات مرکب و کتاب عباس گلکار
۵. شرکت در برنامه گروه درمانی با نظارت استاد درمانگرم. چقدر تجربه عالی شد برام در برقراری ارتباط با دیگران
ساعت ۷ صبح رفتم سر کار، مجموعهی جدید.
مابین ساعت کاری، یک نامه به زهرای سابق و نیلای حال نوشتم و بینشان پادرمیانی کردم.
لیست کتابهای مجموعه را دیدم و به کتابخانهی کوچک درهمبرهم خودم امیدوار شدم.
به دستهبندی تخمی_گوشتی استاد فکر کردم و یک ایچینده تویوخ به دستهبندی اضافه کردم.
نزدم در گوش کارفرمای هول و زبان نفهم.
ساعت ۴ به خانه رسیدم و در وبینار الهه علیزاده، شرکت کردم.
ساعت ۵ وبینار استاد کلانتری.
دستی به سر و روی کانال تارعنکبوت بستهام کشیدم و نامهام را به اشتراک گذاشتم.
حالا هم دارم سعی میکنم کاریکاتور ایچینده تویوخ را بکشم.
بعدش هم احتمالن شبیک، شب دو را شروع کنم.
1.با ترس و اضطرابم مقابله کردم و بیرون رفتم تا کادویی رو پست کنم. از اینکه پست خلوت بود و فردی که کارم انجام داد مهربون بود خوشحالم. البته هزینهاش هم کمتر از چیزی که برآورد کرده بودم شد که اینم روی خوشحالیم تاثیر گذاشت.
2.صبح که داشتم از خونه بیرون میرفتم به مسئول پاکیزگی شهرمون گفتم خدا قوت. خوشخالم که انجامش دادم، از اینکه با یه حرف کوچیک یا تعریف کوچیک روز آدمای غریبه رو بسازم خوشم میاد.
3.مادرم گفت نون بگیرم برای صبحانه پس حرفش گوش دادم.
4.حین رفت و برگشت به خونه یه گربه مشکی سفید دیدم که توی سایه برای خودش لم داده بود، به نظرم خیلی بامزه و دوست داشتنی بود!
5.حین برگشتم به خونه، وایسادم و نگاهی به گل یاس همکوچهایم انداختم و حتی بوشون کردم ولی اونقدری که چند روز پیش عطر خوبی داشتن، امروز نداشتن. شاید از توجه زیاد من خجالت کشیده بودن. به خونه که رسیدم چند لحظهای به نیمچه تنه درختی که جلوی درمون بود نگاه کردم، هنوز هم مثل همیشه دیدنش ناراحتم میکنه. یه درخت بزرگ و زیبا بود و یه روز دیدم قطعش کردن که باعث شد حسابی ناراحت بشم.
6.با آبجیم دو قسمت یه سریال کمدی رو دیدم و کمی ریلکس کردم.
7.یه تمرین نویسندگی رو برای بار اول امتحان کردم. یکی دو روزی بود که چیزی ننوشته بودم پس انجامش سخت و اذیت کننده بود. اما خوشحالم که انجامش دادم و از نوشتنش هم لذت بردم.
8.مقداری کتاب آتوسا رو مطالعه کردم و به خاطر پی دی اف بودنش کمی خوندنش برام طول میکشه.
9.توی دفترم مقداری هذیان گویی کردم. جالب بود اما کلا امروز نوشتن برام سخت بود و احساس عجیبی نسبت بهش داشتم. شاید چون از نظر ذهنی خستهام و دیروز خوبی رو نداشتم.
10.مقداری از جلد ششم سیپتیموس خوندم و ازش لذت بردم. به یه فضاسازی یا حس آمیزی جالبی هم برخوردم که به نظرم جدید بود و ازش خیلی خوشم اومد.
۱- پیام دادم به مهناز و گفتم که پول بریزد برای زهرا برای گرفتن نور.
۲_ طراحی صفحهی اول سایت رو دیدم که زهرا تغییراتی انجام داده بود و یه جاهاییش نیاز به اصلاح داشت.
۳_ یادداشتی نوشتم برای محتواسازان که هنوز تکمیل نشده و با زهرا در موردش حرف زدم.
۴_ کتاب جایگاهسازی رو خوندم و چندتایی جمله نوشتم.
۵_ بابا زنگ زده بود و داشت دربارهی جوکار حرف میزد. اصلن ول کن قضیه نیست. گفتم من نمیتونم بین شما قرار بگیرم، وقت ندارم.
۶_ موقع نهار کیان شاکی بود که چرا برنجم کمه، و من دیگه بزرگ شدم.
۷_ رفتم پینگپونگ و بازم خانم ابوطالبی تاکید کرد که راکتم رو عوض کنم.
۸_ اومدنی از پینگپونگ با یکی از بچههایی که تازه اومده تا سر کوچهمون تعریفوار اومدیم.
۹_ عصری توی وبینار شرکت کردم و متوجه شدم نام کاربریم به نام کیان شده. عصبی شدم و گفتم چرا نام کاربری رو تغییر دادی، اصلن گردن نگرفت و باعث شد نصف وبینار رو با اون کلکل کردم.
۱۰_ سرزمین موعود و چند صفحه هم از یه کتاب تاریخی رو خوندم و یه کلمهبرداری هم کردم.
۱۱_ بعد از گزارش نیک میرم چایی بخورم و بعدش کتاب زندگی از دریچهی حواس پنجگانه رو میخونم و کمی هم توی سایت استاد کلانتری میچرخم.
کارهای نیک امروز:
انجام حرکات کششی و قدم زدن،
بازدید مشترک ایستگاههای پسماند خشک و تر مناطق 2 و 6 به همراه کارشناس مرکز بهداشت شمالغرب،
نوشتن قسمتی از زندگینامه،
رونویسی ترکیبات، تغییر دادن شکل برخی ترکیبات ولی چیز درست و حسابیای از توش درنیامد. کاش استاد کلاس کاریکلماتور پنچشنبه را به مناسبت عروسی پسردایی عقب میانداخت.
پس از بحث و صحبتهای زیاد با خواهرا، بالاخره برنامه مسافرت هفته بعد قطعی شد. به خاطر شرایط بد اقامت در سوباتان، سفر کردستان- اورامانات، را انتخاب کردیم.
شرکت در وبینار،
ورزش کردن،
گوش دادن به پادکست آقای کلانتری و خانم علوی. من که خیلی از همصحبتی هر دو بزرگوار لذت بردم.
۱. خواندن زندگینامه لاله فاضلی
۲. بعد از خواندن نوشته لاله از تنهایی بچهها و ناامیدیهای آنها خیلی گریه کردم. آشنایی با دنیای بچهها را مدیون بودن در این فضا میدونم. دلم میخواست مثل مادر تمام بچهها نویسندگی را بغل کنم و به آنها امیدواری بدم. همه را نه تنها بچه خودم بلکه مثل دوست میدونم. به تک تک شما افتخار میکنم. خوشحالم در کنار شما به نوشتن مشغولم.
۳. بعد از خواندن روز نگاری دوستان صبحانه و دارو خوردم.
۴. قورمه سبزی درست کردم جای همگی خالی. مقداری زیادتر گذاشتم که به آناهیتا هم بتونم بدم.
۵. قرص سرماخوردگی خوردم. برای همین وسطای وبینار ده دقیقه خوابیدم. آخه حیف نیست کلاس را از دست بدم.
۶. تمرین شعر ماهی را انجام دادم. تایپ کردم و فرستادم.
۷. کیک و یک لیوان شیر خوردم. شام خوشمزه ای است.
۸. بلند بلند نوشتههایم را خوندم و ویرایش کردم.
1. صبح زود بیدار شدم و یه لیوان ناشتا آب خوردم، آزادنویسیِ صبحگاهی انجام دادم.
2. ورزشهای کششی قبل صبحانه رو کردم و بعد صبحانه و پیادهرویِ بعد از اون.
3. مسواک زدم و روتین پوستی و بعد آماده شدم که برم کاردرمانی.
4. بعد از کاردرمانی، یه استراحت کوچولو کردم و بعد از اینکه داستاکوتاهمو بلند بلند برای بار آخر خوندم، تو صفحه بارگزاریش کردم.
5. از زندگینامه نویسی بیشتر بخشهاش رو نوشتم و سرهم کردنشون رو به فردا موکول کردم.
6. وبینار نویسندهساز با آهنگ آغاسی شروع شد که درخواست خانم مریم کاشانکی بود و کلی پشت صحنه به وجدمون آورد. بعد هم استاد از کتاب «بچهها منم بازی» برامون خوند که تو دورهی داستان کودک ازش رونویسی کرده بودم و تداعیبخش شد.
7. بعد از وبینار تو ویرگول پست جدیدی حواله کردم
8. پیادهرویِ عصرانه رو کردم و بعد به استراحت پرداختم.
9. امشب فیلم ندیدم. و سعی میکنم الان برم بخوابم که فردا کلی کار دارم.
۱.کتاب انتخاب سوفی رو تموم کردم.
۲.اولین شرححالهامو از چندتا بیمار گرفتم. خیلی همکاری میکردن و بهم جواب میدادن.
۳.به مناسبت تعویق امتحانی انیمهی پرنسس مونونوکه رو دیدم.
۴.تکلیف دانشگاهو انجام دادم.
۵.با یکی از دوستام شام رفتیم کافهی جدید.
۶.آزادنویسی کردم.
۷.به دوستام کمک کردم.
نمیدونم چرا وقتی حلزون جان رو دیدم، حس کردم سوار قایق شده، و کجا میره؟ عروسی پسردایی استاد شاهین.
امروز 9 بیدار شدم. در بیدار شدن پیشرفت داشتم. امروز یک ساعت زودتر بیدار شدم.
صبحانه و بعدش باشگاه.
وقتی برگشتم ساعت 1 و ربع بود.
اومدنی برای پدر مرغ خریدم. و کمی شیرینی زبان شیرهدار😋😋🥰🥰
هذیان هفتم رو هم نوشتم و فرستادمش پیش استاد شاهین.
بعد از ناهار یه کوچولو روی مبل خابم برد.
حدود پنج رفتم تعمیر ناخن😉.
با خاهر جان و وروجکهاش یه نیم ساعتی دوری در خیابان زدیم .
وقتی که برگشتم، ناهار فردا، کمی از کارهای شام( که قرار بود بچهها درست کنند ولی باز بیشترش دستان من را بوسید😢) شستن مرغهای پدر و بستهبندی.
امروز چند تا از داستان دوستان و گزارش نیک دوستان رو خوندم.
امروز خیلی سر درد داشتم دیر از خواب بیدار شدم و ساعت ۱۰ تا ۱۱ صبح یک ساعت آزاد نویسی را شروع کردم. هر چه زور زدم ساعتی هم بنشینم زندگینامه بنویسم نشد.
۲. موهای دخترم را با مروارید بافتم بعد هم بردمش مهدکودک.
۳. رفتم آریشگاه کمی بافت تمرین کردم. و بعد رفتم مهد دخترم را بردارم. قرار است ۲ تا کلاس زبان تو آموزشگاه بردارم برای تدریس. کمی با مدیر آموزشگاه در مورد روند کار صحبت کردم. آموزشگاه طبقهی بالای مهد دخترم است.
۴. تمیز کاری و ماکارونی پختن برای شام.
۵. پادکست شاهنامه قسمت نبرد رستم و سهراب و یک غزل از حافظ گوش دادن به هنگام ورزش کردن ۴۰ دقیقهای.
۶. چند صفحهای از مادران و دختران و کتاب این بود این شد خواندم.
۷. ساعت ۹ شب به بعد دیگر گوشی دستم نمیگیرم.
۱- پایگاه دادهای که تمام پسوردهای زندگیام در آن ذخیره شده است را خیر سرم روی iCloud نگه میداشتم که یک وقتی از دست نرود. نگو تمام این مدت داشتم آفلاین روی برنامهای که از قبل باز بود مینوشتم (چون هیچوقت لپتاپ را خاموش نمیکنم.) امروز برنامه را بستم و حالا دیتابیس دیگر باز نمیشود و من به معنای واقعی کلمه به فنا رفتهام. اما این چه ربطی به نیکوکاری امروزم داشت؟ ربطش این است که کظم غیظ نموده و به گفتن جملهای که فقط پنج عدد فاک در آن داشت بسنده کردم.
۲- آهنگ درخواستی هم که پخش شد که یعنی زندگی خوشگلتر هم شد که یعنی آغاسی هم بد نبود این همه سال که یعنی «استاد لجی» را با رسم شکل درک کردم که یعنی دم شما گرم ❤️❤️
۳- چند قصهی دیگر هم خواندم و باید بگویم که کار بچهها حقیقتن درست است.
۴- به طور نسبتن واقعی آشپزی هم کردم که البته روی «نسبتن» خیلی تاکید میکنم.
۵- پیادهروی طولانی هم که همیشه ذهنگشاست و اینبار بیش از همیشه.
😅❤️
۱. نقد سمفونی مردگان را خواندم و فهمیدم اوه منظور معروفی از برف برف گفتن کلاغها چی بود!
۲. ادامه کتاب صوتی چگونه با پدرت آشنا شدم را گوش کردم و به این اخلاق زشتم که نمیتوانم کتابی را با وجدان راحت نصفه رها کنم تف کردم.
۳.از بچهها آزمون مطالعات گرفتم و بعد درباره ابراهیم هادی آزاد خوانی کردیم و بعد ازشان خداحافظی کردم و قول گرفتم تلاش کنند به جایی برسند و بعد ایران را ترک نکنند.
۴. به مغزم اجازه دادم حوصلهاش سر برود تا مثل کودکیهایم خیال های رنگی رنگی ببافد.(گوشی شارژ نداشت و برق هم رفته بود.)
۵. خوابم برد.
۶.بعد از چرت ظهرانه با خیل عظیم پیام های (خانووووممممم😭گریه😭 گریه😭) مواجه شدم و متاسفانه خندهام گرفت.
۷. چایی سیز شدم و دو لیوان لب به لب چایی خوردم.
۸.گوشی ام شارژ نداشت-نه برق داریم نه نت_ و امنیت در دفتر نوشتن نداشتم، بنابراین توی مغزم کلمات را ردیف کردم و خیال کردم مینویسم.
فقط آخریش که امنیت نداشتن بود برای نوشتن توی دفتر
اسیر شدیم دیگه
سلام نقدی که از سمفونی مردگان خاندید توسط چه کسی یا چه سایتی نوشته شده؟
سلام از مجله طاقچه
https://taaghche.com/blog/1402/07/12/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86/
بیشتر ستایش بود تا نقد البته
۱.«راهنمای مردن با گیاهان دارویی » را تمام کردم، نقد خواندم. گمان میکنم ردی که از صفحات اولیه کتاب در سال های پیش دریافت کرده بودم،نوعی سراب بوده.
۲. قبلا گزارش های روز را کامل کامل نمیخواندم اما حالا چرا. اخیرأ در وبینار گزارشهای جالب هر فرد برایم تداعی میشود.
۳. یک کتابی هم به اسم« زنانی که با گرگها میدوند» دردسترس دارم اما فقط چند افسانه کهن الگو از آن خوانده ام.
۴. آزادنویسی کردم.
۵. پیادهروی کردم.
۶. پاکسازی آب و نمک انجام دادم.
پاک سازی آب و نمک چیه؟
دوش آب و نمک. قرار دادن پا در آب و نمک ۱۵ دقیقه و داشتن با ذهنیت پاکسازی چراکرا و بدن و ذهن یا استفاده از نمک خشک یا محلول نمک. البته گاهی برای محیط هم استفاده میکنم.