گزارش نیک ۱۰: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

کار، دیدارِ دل دارد، نه گفتارِ‌ زبان.

-اسرار التوحید

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

9 تیر 1402

9 تیر 1402

18 فروردین 1398

18 فروردین 1398

55 پاسخ

  1. عمر آدمی به چُسی بنده و به گوزی پیونده:

    اول تا یادم نرفته بگم که نه ببخشید بنویسم که انگار شاخک‌های نر و ماده‌ی حلزون با هم پیوند خونی انجام دادند و آنقدر سرمستند که به پشتشون ( دمشون) می‌گن نیا دنبالم بو می‌دی.
    امروز همین الان تو وبینار نویسنده‌ساز از دهن استاد این مثل که در مورد عمر رو شنیدم خیلی بهم چسبید و قرار بود شب بعده همه کارام گزارش نیک رو بنویسم ترجیح دادم الان تا نمردم بنویسم. اصن کی به کیه ؟ کی تو این دنیای وانفسای جنگی تضمین داده که تا شب زنده بمونم؟ مگه نه که تا ساعت سه امروز تو کل‌کل های طرف ها قرار بود همدیگه رو له کنن؟ همدیگه ی این طرف یعنی من و ماها. پس زنده باد چسی و گوزی که عمرم به اونا بنده.
    خوب صبح با دلهره و تشویش برای مراقبت از مادر پیر و دو نوه‌ی خردسال و عروس حامله بیدار که چه عرض کنم از رختخاب کّندم.
    قبلش خیلی تو نوشتن صبحگاهی فحشیدم و دعاییدم و زاریدم و غُریدم.( چه ستمیه خوندن کتاب طرزی افشاری و جوگیرشدن برا ساختن مصدر جعلی. اینجا هر چه دل تنگم می‌خاد می‌فلعم .(از بازخورد استاد هم که خبری نیست. )
    خداییش تا ظهر روی دروس دوره‌ی شعر۱۱ کار کردم( هنوز تمرین انجام ندادم.( نیکیش به اینه که تا فردا بیشتر بخونم تا الکی سمبلیک تمرین انجام ندم و هوا نکنم).
    هر چه کردم نتونستم وبینار ۴ الهه علیزاده رو شرکت کنم. پشت در موندم. به جاش تو سایت مدرسه نویسندگی پرسه زدم.
    چند تلفن مشورتی و پند دهنده هم داشتم. البته اگه بشه به این پندا اسم نیک گذاشت.
    دیشب شام مهمون داشتم و چیدن خونه و زندگی به روال قبل مهمون داری کار شاقی بود که انجام شد.
    تو خونه حرکات گرم و سرد کردن کلاس رقص فاطمه یاوری با بپر بپر کردن سرو تهش رو بهم اوردم. کمی تو حال و پذیرایی گامیدم.
    ساعت ۵ تا ۶و نیم وبینار مفید نویسنده سازو با تموم وجودم نوشیدم. و این مثله رو هم گرم و تازه از تنور اونجا قاپیدم.
    حالا تا شب خیلی مونده .مهمون داره می‌آد و باید تمرین انجام بدم و تو وبینار بچه‌های نویسنده شرکت کنم. نمیدونم چه وبیناره باید برم تو سایت استادچک کنم.
    یه خبر نیک هم اینه که جنگ چند ساعته که شروع شده بود ساعت ۳ فهمیدم که فعلن تمومه و آتش‌بسه. صلح همیشه خوبه و نیک نیک.
    برم دیگه دارن زنگ درو می‌زنن. فعلن خداحافظتون.

  2. گزارش نیک فرح
    1. از دل درد دیشب سخت خوابیدم.
    2. صبح هم زود بیدار شدم. نتونستم روزانه نویسی را از سر صبح بیآغزم.
    3. قرص معده خوردم و قرص های مسکن که میدونم عامل دل دردهایم هست را مصرف نکردم.
    4. کتاب شازده حمام را خوندم.
    5. دفتر شعر مرضیه شاه‌بزاز( اندیشه‌های خاک) را ورق زدم. نتونستم ارتباط برقرار کنم شاید چون درد و التهاب مفاصل دارم، ولش کردم تا موقع سرحالی و تندرستی بخونمش.
    6. امروز بالا بودن روماتیسم خونم منو تختخواب نشین کرد. شوفاژ اتاق را روشن کردم و روی تشکچه برقی یکساعتی خوابیدم.
    7. ناهار لیلا را بعده گرفت که بعد از کلاس مجازیش کمکم کرد.
    8. بعد از ظهر با خوردن قرص سرماخوردگی باز رفتم تو تختخواب و خوابیدم. عصر وبینار نویسنده ساز را گوش دادم. اما با حالت زار . ولی با مقاله‌ای که شاهین کلانتری خوند بیشتر از بی‌سوادی استادان‌دانشگاه حرص خوردم. البته با وبینار عصرگاهی خیلی جون گرفتم.
    9. بعد از وبینار دمنشون زنجبیل که دخترم درست کرده بود را با یک شکلات کوچک نوشیدم..
    10. کارتون و انیمیشن پوآرو را دیدم.
    11. سریال کره‌ای “ وقتی همه خواب بودند” را دیدم.از نظم و انظباط و مسیولیت پذیری این کره‌ای‌ها حظ میکنم.
    12. گزارش کار نیک دوستان نویسنده‌ام را خوندم کاش میشد با استیکر براشون چندتا قلب بذارم.
    13. نماز مغرب و عشا را با دقت و با سلامتی می‌خونم. به تلافی نماز ظهر و عصر که با درد خوندم دو رکعت نماز شکر خوندم که کمی بهتر شدم.
    14. شام مختصری خوردم و تحلیل خبر گوش دادم. ان‌شالله صلح و آرامش و امنیت در همه جای دنیا برقرار باشه.

  3. ۱.کتاب تاریخ فلسفه قرن بیستم رو شروع کردم(عالیه فقط بعضی جاهاش گنگه برام)
    ۲.بجای اسنپ ، مترو سوار شدم
    ۳.با دختر خوشگله مترو نلاسیدم👏
    ۴.تو پارک کلی پیاده‌روی کردم چون کتابخونه رو گم کردم.
    ۵.رفتم کتابخونه درس ی مفصل خوندم
    ۶.جواب‌ِ سردردِ میگرن رو با سیگار ندادم و این خیلی سخت بود👏👏
    ۷.زبان خوندن رو شروع کردم
    ۸.آزادنویسی کردم

  4. ۱) حرف زدن با شیما و راهنمایی گرفتن از او برای بهره‌وری بیشتر.
    ۲) جمع‌و‌جوری خانه و اتاق.
    ۳) نویسنده ساز را بودم و به فکر افتادم که خیلی وقت است کتاب سفارش نداده‌ام و از این لذت خود را محروم کرده‌ام.
    ۴) گازخورد داستان کوتاه را بودم و نکات و نکوت فراوان یاد گرفتندی.
    ۵) با داستان خودم بازی کردم. همین ور رفتن‌ها لذت‌بخش است و کلی به آدم می‌آموزاند.
    ۶) «زندگی شجاعانه» را کمی خاندم.
    ۷) آزادنویسی کردم.

  5. ۱. دیروز، امروزمو پیش‌بینی کرده بودم.
    ۲. سرکار جدید واقعن چیزی نبود که امروز بخام.
    ۳. چقده گریه کردم. تو دلم. کسی نمی‌دید.
    ۴. کاش همیشه تو ۵شنبه می‌شد بمونی.
    ۵. مدیر جدیدم گفت نوشابه، ماست، چی؟ گفتم نه مرسی. هم نوشابه گرفت هم ماست.
    ۶. دیگه چیزی ندارم بگم.

    1. ۱ نوشتن تمرین کارگاه داستان کوتاه
      ۲ رفتم کوه و تا سر حد مرگ پیاده رویی کردم و تمام تنم کوبیده شد
      ۳ کمی مطالعه کردم و وبینار رو شرکت کردم
      چندتا کار دیگه انجام دادم، اما واقعا یادم نمیاد

  6. ۱. شرکت در وبینار نوسنده‌ساز و رسیدن به این نتیجه که برای سطحی فکر نکردن باید معیار داشت.
    ۲. پیاده‌روی دور باغچه برای اینکه شب بهتر خوابم ببره. در کل احساس می‌کنم که فعالیت بدنی در روز تاثیر بیشتری روی کیفیت خواب دارد.
    ۳. روده‌بار شدن از خنده در وبینار داستان کوتاه و اینکه استاد چقدر خوب می‌تونند نقش بازی کنند و ادا در بیارن و اینکه چون خیلی‌هامون اشتباه‌های تکراری را انجام دادیم مثلاً در زمان فعل مشکل داشتند یا زیاده‌گویی کرده بودند یا بین شکسته و ادبی نوشته بودن یا حتی داستان نداشتن. باید به بازنویسی داستان اهمیت زیاد‌تری داد و برایش وقت گذاشت.
    ۴. امروز هم وقت نکردم که آزاد‌نویسی کنم، فکر کنم به خاطر این باشد که آن را به آخر شب‌‌ها واگذار می‌کنم. حال زمان انجام آزادنویسی را به صبح انتقال می‌دهم که ببینم چی میشه.
    ۵. شیر دادن به گربه

  7. حلزون طفلکی زیر دست آرایشگر بوده که برقا قطع شده.
    ۱.صبح را با هوای بهاری شروع کردم و صفحات صبحگاهی رو در تقویم ثبت شد.
    ۲. صبحونه خوشمزه که کره بادام زمینی و سیب بود با یک لیوان چای آویشن خوشمزه بر بدن زدم.
    ۳.زبان انگلیسی تمرینیدم و حس خوب بهم دست داد.
    ۴. برای ناهار سه قاشق جو پرک رو با موز گردو قاطی کردم فرستادم داخل سرخ کن رژیمی به عنوان کوکی رژیمی.
    بدمزه نشد اما خوشمزه هم نشد.
    ۵. آزادنویسی نمودم و تا توانستم نوشتم و داخل ویرگول هم پست اولم راجع به حماقت رو منتشر کردم.
    ۶. کتاب بوبول ایرج پزشکزاد رو خوندم که خداوکیلی خوشمان آمد.
    ۷. رفتم برای دویدن و ورزش و طناب زدن که دوساعتی عرق برجبینمان نشاند.
    ۸. یک سریال زبان انگلیسی بی ربط و بدمزه نگاه کردم فقط برای اینکه کلاسیک بود هنوز حوصله‌ ندارم برم سراغ فیلم های شاهکاری که استاد گفته.
    ۹. یک تست شخصیت براساس شخصیت های رمان که انتشارات اميرکبير ایجاد کرده بود و شرکت کردم که شدم ایوان در برادران کارامازوف. خداییش انرژی زنانه ام صد از صد.
    ۱۰.گل های قشنگم رو آب دادم.
    ۱۱. بر نفس اماره غالب شده و مولتی غلات با طعم عسل و خردل رو نخوردم.

  8. 1. نوشتم.
    2. خواندم.
    3. رقصیدم.
    4. به مغلطه‌ی دیگران با رویه و عنوانِ پرسشگری، خندیدم. کارِ دیگری نمی‌توانم؛ چراکه بحثْ با مغلطه‌های گاوپیکر تا ابد ادامه می‌یابد، باید بخندی و بگذری. من که نمی‌توانم با ذهنِ خودم، بگویم و بشنوم. باید شخصِ مقابل هم پایه‌های بحث را داشته باشد.
    5. باز هم به بی‌منطقیِ انسان، مخصوصن انسانِ کتاب‌خوان، تأسف ورزیدم.
    6. به درکی رسیدم. بعد از یک‌سال تحقیق روی افرادی که با کلمه‌های گُنده‌گُنده می‌خواهند دیگران را گول بزنند، بالاخره فهمیدم فرقِ میانِ نویسنده‌ای که کلمه دزدیده و می‌خواهد پیچیده به نظر برسد با نویسنده‌ای که به فهمْ و مغزِ سخن رسیده، چیست.
    7. کارِ جدیدم را آغازیدم.
    8. زیبایی را ارج فرمودم.
    9. از پیچیده‌نمایی‌های تازه‌باب‌شده، نومیدی و تحسر ورزیدم.
    10. از زبانِ گفتاری و ضرب‌المثل‌های ایرانی بیشتر از قبل، نَقد فرمودم.
    11. جهانْ دایره‌ست دوستِ من، می‌دانستی؟ جهانْ دایره‌ست. جهان خطوطِ مربعی بی‌نظم نیست که از من شروع شود و به تو تمام شود یا از تو تمام شود و به من شروع شود. جهانْ دایره‌ست. از تو شروع می‌شود و به تو تمام می‌شود. از من شروع می‌شود و به من تمام می‌شود. نگاه کن. دقیق‌تر نگاه کن که چه‌طور شروع می‌کنی و چه‌طور خطوطِ دایره، پشت‌سرت متصلْ نه منفصل می‌آیند. نگاه کن. ببین. جهانْ دایره‌ست.
    11. از این‌که در نویسندگیِ داستان کوتاه حضور داشتم، بسیار از خودم ممنونیدم. چراکه بسیار خندیدیدَم و بسیار آموختیدَم و بسیار هم لذت بِبُردیدم.
    11. به قطعه‌های بهشتی، گوش ‌فرمودیدَم و نوشتیدَم.
    11+1. آفرین.

  9. کارهای مفید امروز من:
    ۱.دوش گرفتم و بدنم پر از عطر پاپایا شد
    ۲.قیمه و پلو را گرم کردم و به همراه کباب،بر سفره چیدم
    ۳.برای پرندگان ارزن ریختم
    ۴.عبادت کردم و آرام شدم
    ۵.دو صفحه قرآن خواندم به همراه غزلی از حافظ
    ۶.قهوه نوشیدم به همراه کروسان شکلاتی
    ۷.رقصیدم و شادتر شدم

  10. گزارش کارنیک فرح
    1. طبق هر روز ۷ بیدار میشم. نرمش در تختخواب را بخاطر روغنکاری مفاصلم باید انجام بدم.
    2. بعد از صبحانه جلد اول و دوم شازده حمام دکتر پاپلی را می خونم و غرق در دهه ۳۰ و مسائل آن زمان می‌شوم.
    3. مادرم چند وقته هوس آبگوشت کرده، نشده بپزم. دیروز مقدماتشو آماده کردم و پختم و امروز همه دور مادرم جمع شدیم به صرف ناهار ابگوشت و نان سنگک، سبزی خوردن ، ترشی جاتون خالی.
    4. تولدم دوم خرداده بچه هام منو شگفت زده کردندو برام عصر کیک گرفتن. جای پسرم علی هم خیلی خالیه که منو با هدیه‌ها جالب و کودکانه‌اش سوپرایز کند.
    5. عصر اومدم خونه که به وبینار پر از مطالب خوب و اجرا برنامه‌های فان و جالب مصاحبه دوستان نویسنده‌ام ، برسم.
    6. مثل هر روز کارتون و انیمیشن پوآرو در کانال کودکان و نوجوانان جم را دیدم.
    7. فیلم به زبان اصلی The Great Flood(2025) را دیدم. “سیل بزرگ” سونامی در سئول کره، پر از حوداث عجیب و آشفتگی انسان در بلایای طبیعی را در نظر اول به تصویر کشیده بود، پر از هیجان و حس زنانگی و مادرانه ، تقابل هوش مصنوعی و عملکرد آن در بقا نسل… شاید یکبار دیگر بخش دوم را ببینم بیشتر به ایده کارگردان در تکرار حوادث و رخدادهای پی ببرم.

  11. ۱. با مامان صحبت کردم و تونستم واضح خواستمو توضیح بدم و مشکل حل شد.
    ۲. لباس پیدا کن. لباس تا کن. برای دیگری.
    ۳. صحبت با نینا و دونا (لاک‌پشت‌های مهلا). نصیحت کردم که «آقا از تفریح سالم غافل نشید، نینا دیگه دُم دونا رو گاز نگیر، ۳۰ ثانیه تقلا می‌کرد برگردونه خودشو».
    ۴. تاثیر غیرمستقیم ولی قوی در خرید بستنی توسط بابا.
    ۵. بازی با طوطی فامیل، تیلا، و دلدادگی. نون رو می‌زد تو آب می‌خورد… .
    ۶. هیچی دست‌پخت مامان نمیشه.

  12. ۱.صبح ساعت شیش بساط فرِّ هم آمد که گُم شیم مهمونی باغ.
    مسیر یک ساعت و نیمه رو، نیم ساعته طی کردن. جمعی از دکترهای دهن‌سرویس دانشگاه، با پیامک‌های جریمه دهان‌سرویس‌تر هم شدند. چون اول ماه بود و خبری از چندرماهیانه نبود.
    صبحانه‌ی مفصلی خوردیم و به ترتیب قند و فشار و تری‌گلیسیرید صعود کردند.
    بالافاصله آقایان به وری و ما هم به ور دیگر پیاده‌روی آغازیدیم. بالاخره باید برای ناهار جا باز می‌کردیم. نمی‌گویم در مسیر برای تولد استاد چه‌ها چیدم. خرگوش کودن آن میان می‌جهید و می‌خورد. کمی بزرگ شده، غرور نوجوانی‌اش قد علم کرده.
    با صرف سه‌ جعبه شیرینی و لیوان‌لیوان چای، نوبت ناهار هم رسید. کاشف به عمل آمد که کباب گاو و گوسفند، در تور ماهی عملکرد بهتری پیدا می‌کند. حواشی ساعت ۳ظهر ذهن و دستم برای کتاب خواندن و نوشتن تیر می‌کشید. معتادی که از شدت تیرکشیدی، به اطرافیان هذیان می‌خوراند.
    مرتبا ساعتم را چک می‌کردم که پنج‌ نشده راهیِ راه شویم. با گفتم مهملاتي چون: «عطا به ترافیک می‌خوریما.»، «به تولد دایی نمی‌رسیما.»، «زود بریم من خجالت می‌کشم این‌جا برم دسشویی.». با جمله آخر توجیح شده و به راه افتادیم.
    ۲. کو‌ه‌های مسیر اهر-تبریز، گوه‌ترنت را در هم می‌کوفت. چیزک‌هایی از وبینار می‌شنیدم و چیزک‌های بسیاری را نه. حتی از صحبت‌های فاطمه‌ جان و گُلی جان نیز هیچ نشنیدم، هزاران حیف که وبینارها ضبط نمی‌شوند.
    ۳. مطابق پیش‌بینی‌هایم ترافیک سنگین مارا از برگشتن به خانه و گرفتن دوشکی منصرف کرد. حتی هدیه تولد خانه ماند و به کارت دایی، کارت اندر کارت زدیم.
    ۴. رسیدم به خانه‌ مادربزرگ‌ جان، مصادف با بازخورد داستان‌کوتاه بود. با صدای همهمه متوجه نشدم که استاد درفت اول را می‌خواند. هرچند به گمانم درفت دوم نیز مردود بود.
    ۵. به خانه رسیدم. بعد از جا به جایی و دوشک خودم و دختران داخل تخت متلاشی شدم. در پوزیشن متلاشی، ضبط شده‌ی بازخورد را گوشیدم. نیمه‌های بازخورد خوابم برده بود.

  13. 1. رفتم کوهنوردی ولی چون از گروه جا موندم یه قسمت شیب رو دوییدم که متاسفانه حالم بد شد ولی خب به کمک بروبچ کوهنورد دوروبرم دوباره سرپا شدم و تونستم صعود رو انجام بدم.
    2. به مامان کمک کردم. چند نوع شیرینی درست کردیم. یه کیک تولد خوشگل و خوشمزه هم برا بابام درست کردیم🎂(خیلی خوشحال شد)
    3. فیلم The Handmaiden 2016 و The Other Me 2016 (اینکه تا اخر از کسایی که باید انتقام گرفته میشد خوب پیش رفت و پلیس نتونست کاری کنه خوب بود. چون قبلا یه چند تا فیلم انتقام طور دیده بودم پلیس تو قتل اخر طرفو پیدا میکرد جلوشو میگرفت و میگفت نه تو بیخیال شو بیا بدیم دست قانون و عدالت.. ولی اینجا اینطور نشد. اینشو دوست داشتم. اون قسمتایی که شهرو از بالا نشون میداد، شهر مرتب بود و اکثر ساختمونا سفید بودن… حس تمیزی که بهم میدادو دوست داشتم) رو دیدم.
    4. یه ویدیو لغت زبان مرور کردم.
    5. وبینار شرکت کردم.
    6. با دوستم حرف زدم.

  14. ۱. صفحات صبحگاهی
    روز را با نوشتن صفحات صبحگاهی آغاز کردم.
    ۲. تمرین دیالوگ
    روی دیالوگ‌های دو شخصیت برای کارگاه امروز اتود زدم.
    ۳. وقت‌گذرانی با دوستان
    به کافه رفتم و با دوستانم گپ و گفت کردم.
    ۴. بازنویسی متن کارگاه
    متن کارگاه را بازنویسی کردم و در صفحه‌ی اختصاصی کارگاه قرار دادم.
    ۵. وبینار
    در وبینار نویسند‌ه‌ساز شرکت کردم.
    ۶. جلسه بازخورد
    حدود نیم ساعت در جلسه‌ی بازخورد کارگاه داستان، کوتاه آنلاین حضور داشتم.
    همون ده دقیقه‌ی اول متوجه شدم تمرین را درست انجام ندادم.🥲
    ۷. تماشای تئاتر
    تئاتر «آبی» به کارگردانی دوستم صبا را تماشا کردم. دیدن موفقیت دوستانم برایم خیلی خوشحال کننده هست.

  15. دوتا بلبل یک‌ماهه که سعی می‌کنن روی کلاهک چراغ بالکن لانه بسازند. کلاهک چوبیِ حصیر‌بافت سوراخ‌سوراخه و شکل منحنیِ وارونه‌ای داره که از سقف آویزان‌ست. میتونید مجسم کنید.
    دو تا بلبل عاشق هر‌روز چوب‌های خشک و ظریفو میارن روی حباب میذارن. چوبا سُر میخوره و میریزه روی بالکن. نمی‌فهمند که نمیشه. راست‌راستی عاشقن.
    یک سبد کوچولوی چوبی آوردم قسمتهاییش را با سیم‌های رنگی بافتم که مناسب برای لانه بشه، چوب‌هایی را که روی زمین می‌ریخت جمع کردم گذاشتم توی سبد و سبد را از سقف، روبروی چراغ آویزان کردم. فکر کردم طفلکی‌ها بِرَن اون‌تو عاشقی کنن و تخم بذارن و آواز بخونن. اما نرفتن. باز چوباشونو میذارن روی حباب و چوبا سُر می‌خوره و می‌ریزه پایین.
    جالب اینه که زیر حباب، یه زنبور خانه درست کرده از همون خانه‌های شش‌گوش مومی. لانه‌ش هر روز بزرگ‌تر میشه. الان حدود ۳ سانتیمتر‌مربع شده. خودش تَکی اونجا می‌شینه و گاهی هم پرواز می‌کنه میره روی گل‌ها. بالکنم پر از گیاه و گل‌های رنگارنگه. اطلسی، یاس و شمعدانی و گل‌های سرخ کاغذی. صبح‌ها اولین کارم رسیدگی به گل‌هاست.
    بعد می‌شینمو یک‌ساعتی صبحانه‌ی مخصوصمو دونه‌به‌دونه می‌خورمو کتاب می‌خونم. امروز « در حال و هوای جوانی» شاهرخ مسکوب را خواندم. تقریبن تا نیمه. خیلی لذت بردم.
    بعد چرخی زدم و مقدمات غذا را فراهم کردم.
    قهوه‌ام را همراه با تماشای اخبار شبکه‌های معاند نوشیدم.
    یک ساعتی نوشتم. نوشته‌ام شبیه داستان شد. امیدوارم بتوانم بپرورانمش.
    خسته بودم. دراز کشیدم و مدی‌تیشن کردم.
    دوباره یک‌ساعت کتاب خواندم. رمان ایرانی« خاما» از یوسف علیخانی. کتاب را هدیه گرفتم.
    چند‌تا تلفن زدم.
    کمی خیاطی کردم.
    در وبینار جذاب نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    بعد از غذا گزارش نیک بچه‌ها را خوندم.
    چند‌تا از شعر‌های «دفتر اندیشه‌های خاک » را خواندم. خیلی با شعر‌ها رابطه برقرار نکردم.
    گزارش نیک نوشتم.
    نا گفته نماند که در طول روز برای وارد شدن به سایت و دانلود و استفاده از گوشی و آی‌پد و با نابَلَدی‌هام، چند‌بار به مرز عصیان رسیدم و، نفس عمیق کشیدم.

    بدری صفایی

  16. و امروز جمعه
    اول اول تولد همه‌ی خردادی‌های عزیز مبارک باشه. این ماه، ماهه منه🤭🥰
    جمعه و استراحت و منزل مادرشوهر رفتن و بعدش مهمونی رفتن.
    یه نیم ساعتی حضور در بازخورد داستان کوتاه توی مسیر مهمونی، از ساری تا بابل
    کارم هم که افتضاح بود. رد شدم.
    یعنی نمیشه شک داشته باشم به یقین تبدیل نشه. با اکراه کارم رو فرستادم و بله انتظارش می‌رفت.
    ولی خوبه. ناراحت نیستم. تجربه بود. اومدم که یاد بگیرم.
    امروز هم باز نگاهی به اون هفته کلمه انداختم. کمی زیر و روشون کردم. خط خطی کردم.
    پیام اومد فایل جدید کتاب بارگذاری شده. نگاهی بهش انداختم. چند صفحه‌ای خوندم.
    بیژن جلالی رو برای بار چندم خوندم.
    کمی از شعرهای نادرپور رو خوندم.
    تلاش کردم غزلم رو بازنویسی کنم.
    بعد برگشت از مهمونی هم، ویس بازخورد کلاس رو گوش دادم.
    نکات مهمش رو یادداشت کردم.
    دفترم آخرهای عمرش. باید یه دفتر تازه بردارم.
    دیگه ۲ونیم شبه تا خروسها نخوندن برم بخوابم.

  17. ۱. یک‌ساعت‌نویسی روزانه‌ام را تمام کردم. در اندیشه‌ی سوالِ با «رنج‌ چه کنیم؟» استاد، رنج‌هایم را لیست کردم. و این به ذهنم دوید که برای پایان دادن به رنج‌هایم، بهتر است ویژگی‌هایم را تغییر دهم یا اینکه همان ویژگی‌ها را در خدمت هدف به کار گیرم؟
    ۲. به جای خاک، امروز گذاشتم سنگ‌پایم آب بخورد.
    ۳. «کلیدر» گوش دادم. فیلم «عروس آتش» را یادم آورد. چرا بین این همه شخصیت‌ کتاب، من اسبِ مارال را بیشتر می‌پسندم؟ احتمالن از همه مثبت‌تر است. شیرو را هم خوش دارم. جسارتش را، اسمش را و زیبایی‌ش را. ولی نه عقلش را.
    ۴. اتاقم را تمیز کردم. چُره‌ای. ان‌شاء‌الله که محیط تمیز مرا بگیرد به کار.
    ۵. «جای خالی سلوچ» را تمام کردم. خب، چجور رمانی بود؟ روایت بدبختی، ناچاری. گویا باید به دولت‌آبادی لقب بدهیم: «سلطان غم محمود.»

  18. قبل سر کار طبق روال بیشتر روزها، غذای گربه های بیرون را دادم. یه ظرف طالبی خنک آماده کرده بودم برای سرکار، اما همین که به سر خیابان رسیدم و دو کارگر اتباع رو دیدم، نظرم عوض شد. ظرف طالبی را با دو چنگال تقدیم شان کردم.
    سر کار بودم که آلارم گوشی هشدار داد: اینک وبینار شروع می شود پس تا جا نماندی دست بجنبان.
    بعد از انجام کارها، به محض فراغت شام خوردم( چند روزی است با توجه و نظم، سالم خواری می کنم و در خوردن ممنوعه جات، پرهیز می کنم. صد البته در این مسیر نوشتن کمک بزرگی به من می کند، اگر لحظه ای دچار وسوسه ی ذهن بشوم، با نوشتن خود را آرام کرده و یادآوری می کنم که در مسیر سلامت بمانم.)
    با وجود وضعیت اینترنت، رزومه خود را بازنویسی کرده و تغییرات مثبتی دادم.
    این روزها هر وقت که نا امید یا خسته می شوم به درگاه امن نوشتن پناه می برم.
    اغلب وبینارها رو شرکت می کنم تا حداقل دستاورد این وبینارها را که ” حال خوب کن” است در کنار باقی مزایا تجربه کنم. ممنون از شما استاد عزیز💛🐾

  19. سلااام
    ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم و فهرست روز ساختم
    ۲. کتاب تاریخ خاص تنهایی رو شروع کردم.
    ۳. در ایران کتاب بسیار گشتم و سبد خرید متنوع ساختم ( باغ آلبالو، پاسخ پرنده‌ای بود که پرید، هیچ بخشی از ما بد نیست، حق نوشتن، رود راوی) و خریدم.
    ۴. داستان روز اسبریزی نجدی را خواندم.
    ۵. از موسیقی خوب و خوش انگیز کیف کردم. از دوستم رضا خواستم آهنگ جدید برایم بفرستد.
    ۶. ظهر نخوابیدم.
    ۷. آزادنویسی کردم.
    ۸. در وبینار نویسنده ساز رفتم. دلم برای همه و صحبت های استاد تنگ شده بود. چه زمان فوق‌العاده ای هم رسیدم. نیاز داشتم موضوعاتی برایم تکرار و یادآوری شود.
    ۹. در آن غروب غم انگیز جمعه 🙂 کتاب روح گمشده ام را در بغل گرفتم و به حیاط خوابگاه رفتم. زیر درخت مورد علاقه ام نشستم و با همراهی یکی از دوستانم کتاب رو خواندیم و یک گفت و گوی خیلی خیلی عالی بین مان شکل گرفت.
    ۱۰. سعی کردم ذوق عکاسی و ثبت لحظه را دوباره برگردانم و عالی بود.
    ۱۱. به باد و برگ درخت و صدای پرنده نگاه کردم.
    ۱۲. روز گفتار گرفتم و بعدش به مامان زنگ زدم
    ۱۳. شام درست کردم.موسقی های رضا غذا رو خوشمزه تر کرد.ظرف شستم. جارو کردم
    ۱۴. امروز در مسیر ترویج و تاثیر گذاری گام برداشتم.
    ۱۵. یک موضوعی برام شفاف شد و خوشحال شدم که وقتی مبهم بود تصمیم درست رو گرفته بودم و مسیر فکر و منطقم درست بوده.
    ۱۶. درس هم خواندم.
    چقدر کار کردم خودم هم باور نمی‌کنم:) از فردا همه چیز دوباره میشه کار و درس البته:)).
    ۱۵. با زمزمه در مورد داستان نجدی گپ زدم.

  20. ۱. همچنان سحر خیزی.
    ۲. اسارت در چرخهٔ چند ساعتهٔ نوشیدن چای و نوشتن قصه.(رسماً به سیخو سیخو افتادم.)
    ۳. خوردن ناهار.
    ۴. باز نویسی و تایپ داستان کوتاهم.
    ۵. شرکت در وبینار نویسنده ساز و طبق معمول یادگیری و خوش‌گذرانی.
    ۶. شرکت در کارگاه داستان کوتاه و بسیااااارررررررررررر خندیدن.(در عرض یک هفته هر جور قریحه و استعداد که دلتان بخواهد در استاد شاهین کشف شد _ قریحهٔ روز: دوبلوری و بازیگریِ معرکه!)
    در کنار خندیدن بسیار آموختم و لذت بردم.
    ۷. خوردن شامِ لذیذ خاله لیلا.
    ۸. گزافه گویی های خاله زنکی با خاله لیلا.
    ۹. هم اکنون فکر کردن به مهمانی ملال آور آخر هفتهٔ دیگر.
    ۱۰. (احتمالا) خواندن یک داستان کوتاه دیگر از آقای مارکر.
    ۱۱. خواب.

  21. ۱. صبح را با بربری‌هایی آغازیدم که دندان‌هایم از پسِ جویدن‌شان برنمی‌آمد.
    ۲. با خانواده رفتیم باغ و گل‌محمدی‌ها را چیدیم برای گلاب‌گیری.
    ۳. جستارِ (چرا باید زندگی‌نامه‌‌ی خودمان را بنویسم) را نوشتم و با ترس‌و‌لرز ثبت کردم توی صفحه‌ی دوره. عرق شرم ریختم بابت آن‌ همه تاخیر.
    ۴. نوشته‌های دوستان را خاندم.
    ۵. سر سفره‌ی ناهار دیگران را متقاعد کردم از غذای مادرشوهرم که شبیه غذا نبود، ایرادی نگیرند و با به‌به و چه‌چه بخورندش.
    ۳. رعد‌وبرق می‌زد. خانه می‌لرزید.هوا تاریک بود و برق نبود. من هم از ترسم نشسته‌بودم پیش بقیه و به غیبت‌های شیرین‌شان گوش می‌دادم.
    ۴. به مامان سر زدم و دوتا از عکس‌های تولد خاهرم را ارسال کردم برایش. با این وضع اینترنت تا تولدِ سال بعدش بقیه‌ی عکس‌هایش به دستش خواهند رسید.
    ۵. با همسر زدیم به دل طبیعت. قدم زدیم‌ و از هوای پاک و بارانی لذت بردیم.
    ۶. بابونه و آویشن جمع کردم. شستم و پهن‌شان کردم تا خشک شوند.
    ۷. دو کتاب کودک خاندم برای شادمان کردن دلم.
    ۸. ۱۰ صفحه از کتاب خاستن توانستن نیست را مطالعه کردم.

  22. خوابم و صفحات صبحگاهی را نوشتم.
    صبحانه خوردم.
    بالاخره فیلم لبهٔ تیغ را دیدم.
    ظهر مهمان بودیم توی باغ. آماده شدم. رفتیم.
    منتظر بودم دختر عمویم بیاید چند سؤال علمی بپرسم که به کار داستانم بیاید، دیر آمد. نپرسیدم. تمرین را دوباره ویرایش کردم و برای استاد فرستادم. انگشتم را چند روز است آتل بسته‌ام، با خودکار نمی‌توانم بنویسم. مجبورم با گوشی یا کامپیوتر بنویسم. نوشتن روی کاغذ را بیشتر دوست دارم. انگار وقتی روی کاغذ می‌نویسم ذهنم بهتر کار می‌کند.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. به جای حرف‌های معمول دورهمی‌ها، یک گوشه دنج پیدا کردم و به حرف‌های استاد در وبینار گوش دادم.
    شب خانهٔ پدر شوهرم دعوت بودیم. از راه رفتیم آنجا.
    در کارگاه داستان کوتاه شرکت کردم.

  23. 1. تا توانستم درس‌های دانشگاهم را پیش بردم. امتحانات نزدیک است و نمی‌خواهم شب امتحان ریق رحمت را سر بکشم.
    2. خواهرم تا دوماه به مقام جانبازی دست نائل آمده است و امروز در حمام کلّه‌ی روغنی‌اش را با شامپو سدر صحت شستم.
    3. به رسم هرشب نامه‌ای برای رفیقِ شفیق کابلی‌ام نوشتم.
    4. در اوج خستگی و پیش از خواب، مامان خودم شدم و یک کتاب داستان کودکانه برای خود خواندم.
    5. رمانم را تا حدی مطالعه کردم و سعی کردم در چگونگی توصیف فضا و شخصیت‌پردازی‌های نویسنده دقیق شوم. کلمه‌برداری هم کردم.
    6. آزادنویسی کردم و مغزم را از افکار بی‌پایانم شستم.
    7. در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم و طبق معمول بیشتر تشویق به کتابخوانی و نوشتن برای ابراز و ارتقای فکری خودم در این دنیای ترسناک شدم.
    8. شعر خواندم. نمی‌خواهم ارتباطم با شعر قطع شود و طلاقم دهد. تازه طبع شعری‌ام گل کرده‌است.
    9. کمی به مادر بینوایم کمک کردم و ظرف‌ها را سابیدم. به خانواده افتخار نوشیدن چای دم‌کرده‌ی مریم گلی را دادم.
    10. برای نشاط بخشی به روحیه‌ام در هوای خنک صبح، کمی از شاهکار انیمه‌ی «قلعه متحرک هاول» را دیدم.
    11. به گفتگوی بزرگ‌ترها گوش می‌کردم. برای اینکه نویسنده‌‌ی خوبی شوم باید به سرگذشت انسان‌های عادی واقف باشم.
    12. باری دیگر به ترسم از مرگ تراژیک فکر کردم. کاش مرگ رمانتیک یا دست کم راحتی را تجربه کنم.

  24. ۱. امروز ادامه‌ی فیلم «دست‌نیافتی» را دیدم.
    ۲. زبان خاندم.
    ۳. همچنان بخشی از یادداشت های قدیمی را خانده و خود را مواخذه کردم.
    ۴. بیست دقیقه آزاد‌نویسی و ده دقیقه آخر، برای تقلیل احساساتم دو شعر نوشتم که نیاز به الک دارد.
    ۵.صبحگاه دوباره «آزاده خانم» خواندم.
    ۶.به دوستانم پرداختم و توصیه‌هایی به خوردشان دادم.
    ۷. دلم برای روال عادی کانال روزمره‌ام در تلگرام تنگ‌ شده.(این فهرست را با دلتنگی محض به پایان می‌رسانم.)

  25. ۱- روزنگاریِ چند روز عقب افتاده رو انجام دادم.
    ۲- تمرین‌های کلاس گویندگی رو رکورد کردم.
    ۳- روحیه‌م داغون بود پس به جوجه‌هام سر زدم و از عشق و شیرین زبونی‌شون انرژی گرفتم.
    ۴- شیرینی خریدم و برای پدرم خیرات کردم.
    ۵- بعد از مدت‌ها دستی به سر و گوش خونه کشیدم. از تمیزی آشپزخونه ذوق‌مرگ شدم و شام خوبی پختم.
    ۶ـ ادامه رمان شال با مو رو خوندم و کلمه‌برداری کردم.
    ۷ـ توی سایتم مطلب گذاشتم.

  26. ۱. صبح بیشتر خوابیدم .
    ۲. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ۳.کتاب درتنگ اثر آندره ژید رو خوندم.
    ۴. مهمانی رفتم.
    ۵.آزادنویسی کردم.

  27. ۱. امروز تنبل‌گونه ساعت یک ظهر از خواب بیدار شدم. (گمان نمی‌کنم نیک باشد.)
    ۲. چند ساعتی بر تمرین داستان کوتاه کار کردم و فرستادم. (مدل تمرین بسیار برایم جدید بود و به سختی آن را تمام کردم. تازه دریافتم لذت کارهای دشوار دو چندان است.)
    ۳. بالاخره لایِ کتاب‌های کنکورِ نگون‌بخت را باز کردم و دوره‌ی بدیع را آغازیدم. (حالا انگار می‌دانم کنکور کی برگزار می‌شود. :/)
    ۴. در کارگاه داستان کوتاه شرکت کردم و در حضور دیگر دوستان حسابی لذت بردم. (با لهجه‌ی رشتی استاد بیشتر حال کردم.)
    ۵. چند صفحه‌ای از رودِ‌راوی خواندم و مغز تن‌پرورم را به چالش کشیدم. (انصافا رمان سختی است.)

  28. گزارش دهم از روز جمعه ۱ خرداد.
    ۱. صبح ساعت ۷ خابیدم و ۲ بیدار شدم. شب را خانه امیر مهمان بودم.
    بیدار که شدم صلاح را در رفتن دیدم و رفتم، یعنی آمدم.
    با تاکسی رفتم مترو و از مترو به کرج. از مترو که پیاده شدم سوار تاکسی شدم و لحظه پیاده شدن متوجه شدم که کلید را خانه امیر جا گذاشتم. میخاستم سرم را روی آسفالت خیابان بترکانم ولی اونجوری به جایی نمیرسیدم و به اجبار مجبور شدم مسیر برگشت را در رفت بگذرانم تا به کلید برسم.
    ۲. وبینار نویسنده ساز را در راه گوش دادم و دیدم، با یک هندزفری داغان. باز دم مرام هندزفریم گرم که اینجانب را همراهی مینموید. همیشه تو تنهایام ازش به خوبی یاد میکنم، از گوشیمم به خوبی یاد میکنم. دوتا شون مردونه پام وایسادن. مثل شورتم که پاره شده ولی چون پدر داره پام وایساده. امیدارم یه روزی برسه که بتونم در خور مرام و معرفتشون ازشون قدردانی کنم.
    خلاصه، هندزفری ما یک لنگش میلنگه، زر میزنه. یک لنگش تر میزنه ولی باز دم مرامش گرم که میزنه. بزن که خوب میزنی.
    ۳. دوست داشتم به وقت وبینار در خانه بودم و در جمع کتابهایی که بهم ارث رسیده. البته لازمه در اینجا عرض کنم که فعلن فرصت نکردم لای همه را باز کنم. داخل همه را بررسی نکردم اما در سر دارم که سر وقت به تک تکشان سر بزنم و انها را ورق بزنم.
    من دنبال پول میگردم. میدانم احتمال زیاد باز هم در میان بعضی ازشان پولی هست و من باید آن را به دست آورم. پولها قدیمی اند.
    یک ریالی پیدا کرده ام دو ریالی پیدا کردم. در میان چند تای آنها سکه و اسکناس پیدا کردم.
    همون روز اول که کتابها رو آوردن تو کامیون پنجم یک سکه قدیمی خوش خط و خال از لای یک کتاب افتاد پایین و داش فیروز آن را عبادت کرد و گذاشت تو جیبش و فرمود «بابا به به»
    تو کتابخونم کتاب پیدا میشه به خط خود حضرت آدم. کتاب دارم برا زمانیه که خط اختراع نشده فقط خط خطی شده.
    دوستی میگفت«بفروش بریم اونور آب زندگی کنیم.
    بهش گفتم«زندگی لای همیناست، من زندگیم رو نمیفروشم. کارگری میکنم ولی یک برگه از دفتر و کتابها رو نمیفروشم»
    گفت«حداقل بده سکه رو بفروشیم» ریدم به هیکلش گفتم« این سکه به من ارزش و اعتبار میده، من ارزشم رو نمیفروشم» قهر کرد رفت.
    گفتم«به اینم»
    ۴. موضوع وبینار «نوشتن برای تغییر و تغییر برای نوشتن» بود و من باید تغییر کنم.
    مگر میشود به فکر تغییر نباشم. مگر میشود بی تقصیر باشم.
    تقصیر دارم و تقصیر مهمترین محرک و عامل تغییرمه. تغییر تقدیرمه. در دیرمه. تغییر در شیرمه.
    مقصرم که نمیدانم باید چکار کنم. مقصرم که ندانستم و اینکار شدم.
    مقصرم که کار به اینجا کشید. مقصرم تیر به کمان رسید.
    مقصرم که فراری شدم. مقصرم که سوار گاری شدم.
    گاز ندارم. چرخ ندارم. سبز ندارم.
    این ماندن تهش بی رنگیست. تهش در این نیست.
    من باید تهم را بردارم و در پی تغییر بجنبانم.
    ۵. به این فکر میکنم که دیوانه ام. اگر نیستم چرا هستم. چرا با خودم حرف میزنم. چرا از دم میزنم.
    ۶. امروز در وبینار استاد از زبانزد خوند برامون و من چندتا یاد گرفتم.
    برا من که بچه آبادی هستم و دهاتی باید اینها را یاد بگیرم. البته من خود نیز زبانزدهای اصل لکی را دارم که بعدن در یک پکیج فشرده منتشر خاهم نمود است.
    «سیخ و سه پایه»
    «سی سال زندون باش یه دم با آدم بی دندون نباش» این زبانزد مرا یاد چند مرحوم بزرگوار انداخت، روحشان شاد.
    «شل نگیر که سفت میخوری» خدا شاهده عین واقیعته خدا شاهده شل بگیری چنان سفتی میخوری که گویی گویا نردبان همسایه را درسته خورده ام اما فقط به آن ختم نمیشود، نردبان تمام همسایه ها را تا ته میخوری. من خودم خوردم. من ۱۳۷۲ بار از ۱۳۷۲ نفر به صورت گروهی نردبان و شیلنگ و آجر و تیر برق و بیل فتح الله خان را خورده ام. ولازم میدانم که بگوییم خدا وکیلی شل نباشید.
    « شوهرم تریاکیه» اف بر زنانی که همسرانشان را معتاد به جامعه معرفی میکنند.
    زن باید هر جا میره بگه ماشالله «آق فیروز» یه شیره، حتی اگه آق فیروز شیره ای باشه. اصلن چه معنی داره ضعیفه که پا میشی میری به این و اون راپرت من رو میدی، میگی فیروز اینجوری فیروز اونجوری. دیگه نشوم ها.
    «شوخی برا زیر لحافه» این شوخی رو دوست دارم. خیلی هم دوست دارم.
    «شیره و پستون، باغ و گلستون» به به، بابا به به، خدا وکیلی به بع😘
    ۷. مصاحبه فاطمه یاوری با گلی موعودی را تماشا کردم و از کتابخانه گلی خانم دیدن کردم و خیلی هم حس خوبی بهم داد. ولی چون تو مترو بودم بیشتر سوالها رو از دست دادم.
    ولی اگه فردا روزی این فاطمه یاوری از طریق مدیر برنامه ام بخاد یه وقت مصاحبه باهاش بذارم، باید چکار کنم؟
    من با هیچکی مصاحبه نمیکنم. با هیچ خبرنگاری یک لقمه حرف نمیزنم، مگر اینکه طرف خودی باشه یعنی تیمی باشه از تیمم باشه، اونم فقط یک بار چون خدا وکیلی سرم خیلی شلوغه.
    مثلن شاید باهاش مصاحبه کنم ولی سوالی ازش نپرسم. شاید اصلن جوابی برا سوالهاش هم نداشته باشم.
    مثلن اگه بگه فیروز بچه کجایی. میگم بچه تو قنداق، بگو بزرگ کجایی. بعد میگم ولی بچه نورآبادم.
    اگه بگه تا حالا عاشق شدی، میرم تو فکر و بعد نیم ساعت به خودم میام زنگ میزنم چنگیز بیاد تا یه نخ سیگار روشن کنه و بکشه و بعد میگم«فقط یه بار اونم چه باری»
    بگه کتاب چی معرفی میکنی. میگم«نویسنده ساز»
    اگه بگه شعارت چیه. میگم«ساز و آواز»
    بگه هدفت چیه. میگم«ساز و آواز»
    بگه فیروز یه آهنگ معرفی کن. میگم«اسب زین» علی عزیز پور.
    اگه بگه شمارتو بهم بده برا جلسه بعدی باهات هماهنگ کنم. بلند میشم با مشت میکوبم رو میز میگم«یعنی چی خانم، قباحت داره. جلو چشم هزار نفر داری به من پیشنهاد چی میدی. ما شهید دادیم. فکر کردی من از اوناهاشم»
    اگه بگه: شبها که غصه داری کسی هست که سرت رو بزاری رو پاهاش یا سینه‌ش و اون اشک هات رو پاک کنه؟
    میگم« من کسی رو دارم که نمیزاره آب تو دلم تکون بخوره. کسی که نمیزاره غم بیاد سراغم.کسی که درد رو ازم دور میکنه.کسی که من رو نور میکنه. وقتی هست من ترس ندارم. من کم ندارم. من لیلی رو دارم.»
    اگه بگه بیشتر با کدوم یک از بچه های نویسنده ساز رفاقت داری؟ میگم«سرکار خانم نگار افروشه، معلم و مربی و پرورش دهنده بزرگ و عزیز کشورمان که جا داره همینجا ازش تقدیر و تشکر به عمل آورم» و میگم«سلامتی نگار»
    بعد که میخام خدافظی کنم احتمال زیاد میگه جون مادرت بشین یه سوال بپرسم بعد برو.
    سوال: آیا از زندگی حال و گذشتت پشیمانی داری؟
    میگم«لذت بردم از زیستن حتا به غلط. پشیمونی یعنی چی.
    زندگی کردم اون لحظه رو، وجود داشتم، به غلط.
    اصلن کی تعیین میکنه درست و غلط چیه.
    پشیمونی برا چی؟ برا اینکه با چنگیز بودم یا سیگار نمیکشم یا چرا همیشه زیپ شلوارم بازه.
    کی تعیین میکنه.
    از لا به لای همین دست و پاهای غلط که شما انتظار پشیمانی از صاحبش را داری یهو پختگی از اونجا در میاد.
    چه قوی زیبایی که جوجه اردک زشتی بود. چه پروانه ها که توی پیله بود.
    هر چه زشت تر زیباتر و هر چه سیاهتر سپیدتر»
    و میگم «میگ میگ و بدرود»

    1. سلام
      عالی بود کلی خندیدم . با اینکه مریضم ولی سر ذوق نوشتن اومد
      ممنونم

  29. ۱/۳/۴۰۵

    ۱. صبح خیلی خیلی زود به خاطر خروس خیلی خیلی خر و همسایه‌ی خیلی‌خیلی خیلی خر تر بیدار شدم. چهار و نیم.
    ۲. هنوز نخابیدم شش بیدار شدم تا صبونه بابا رو بدم.
    ۳. بعدش هم حاضر شدم و رفتم بیرون تا برم کوهسنگی. برای تولد یکی از بچه‌ها. بعدش هم تو چمنا با ترس نشستیم( تو مشهد نمی‌ذارن رو چمن بشینی) کیکمون رو خوردیم.
    ۳. کله‌ی ظهر یک ‌ساعتی پیاده‌روی کردیم توی آفتابتا بریم جمعه بازار کتاب. منم که هی میشتم تا اون سیخ گندم و از توی کفشم در بیارم که در نمیومد. اونجا هم فقط تماشاگر بودم و چیزی نخریدم.
    ۴. اومدم با ماشین برگردم خونه دیدم بارون زد خوشحال پیاده اومدم ولی ضایعم کرد خدا. دو قطره بیشتر نبود. البته بعدازظهرش یه عالم بارید.
    ۵. رسیدم خونه یه عالم کار کردم چون مهمون داشتیم.
    ۶. نویسنده ساز رو بودم.
    ۷. بعدم شبیه جنازه‌ی متحرک( به دلیل فقط یک ساعت‌و‌نیم خابیدن) اینور اونور گشتم و کار کردم.
    ۸. روزنگاری هم کردم.

  30. امروز یکی بادمجون کاشته تو چشم حلزون.

    ۱. یک بچه‌ی خپل دیدم زیر دوسال. توی کالسکه بود. زووور می‌زد بیشتر خم شه تا بتونه به تنه‌ی درخت دست بزنه. از دور قربون صدقه‌ش رفتم.

    ۲. یک بچه‌ی خپل دیگه دیدم. فکر کنم ۲، ۳ ساله. مثل خر راه می‌رفت‌. چاقی‌شو از پای چپ می‌نداخت رو پای راستش و از پای راست روی پای چپش. با مامانش دالی می‌‌کرد و واقعی می‌خندید. لبخند گَل و گشادی اومد رو لبم.

    ۳. یه دختربچه‌ی گل‌فروش ازم خواست گل بخرم. با مهربانی گفتم: نه عزیزم نمی‌خوام.
    اونم رفت.

    ۴‌. کسانی که دوستشون دارم رو دیدم.

    ۵. به بچه‌فامیلمون که ۲ سالشه، اولین کتاب زندگی‌شو هدیه دادم. پشت جلدش با خودکاری که از آبمیوه‌فروش گرفتم جمله‌ای نوشتم و تاریخ زدم.

  31. امروز یدونه کار درست و حسابی انجام داده باشم همون خط و نشون کشیدن برای آقای همسر بود.😁😁
    خب اومد غرغر کنه روز جمعه‌ای، منم شروع کردم قدقد کردن و گفتم من قدیمم نیستا، الان ی روانی‌ام، با من نکاو اصلا و ابدا😂.
    اینمطری دیگه با من نکاوید، ولی با ی ترفندی منو برداشت برد باغ عموش و تا پایان کارگاه داستان‌کوتاه در هوای بهاری و بارانی خطه‌ی قزوین‌مان نشستیم و من گازخوردهای استاد را به زور اکسیژن بهاری پایین می‌دادم و ی چایی‌ام روش.
    و حالا من مانده‌ام و پاره‌کاغذها و سنبلیاتم و افسردگی‌های بعد از گاز‌خورد.

  32. ۱. صبح جمعه ساعت ۸:۳۰ صبح بیدار شدم و تا ساعت ۲ بعدازظهر روی داستانم کار کردم. اما زهی خیال باطل که راه رو اشتباه رفته بودم.
    ۲. کارگاه بازخورد داستان کوتاه با اینکه خراب کرده بودم کار خودمو اما به لطف استاد و خانش داستان‌های بچه‌ها انقدر خندیدم که روح نسخه‌های به دنیا نیامده‌ام هم شاد شد. (هنوز فکم درد می‌کنه از خنده)
    استاد باقیات و صالحاتتون شد این کارگاه از بس دل شاد کردین.
    ببخشید اینقدرم حرصتون دادیم ولی شما خیلی بانمکین😄🙏🏻
    ۳. نسخه‌ی تمرین کارگاه زندگی‌نامه‌ام رو ویرایش کردم فرستادم. باشد که رستگار شوم و در این مورد، مورد غضبِ شیخ قرار نگیرم🙌🏻👳🏻‍♂️
    ۴. الانم عین 🫏 تو گل موندم که داستان راجع به چی بنویسم. ایشالا که خیره و تا فردا بهم الهام میشه
    ۵. شب بخیر 😴

  33. درود. امروز با زکام و سینه درد که سه روزه گریبانم رو گرفته بیدار شدم. از مریضی بدم می‌آید چون حوصله‌ سربر است و نتوانستن انجام دادن کارهایم مرا لجی می‌کند.برای غلبه بر این حالت با خوردن چند دمنوش سنتی و داروهای پزشک و یک حمام خفن سراغ کارهایم رفتم:
    ۱_غذا پختن برای حدود ۱۵ نفر که از چند روز قبل دعوت کرده بودم و با مریضیم غذاها را ساعت دو ظهر به خانه‌ي آنها فرستادم. دلتان نخاد؛ پلو، چلو، خورشت قُرمه، خوراک مرغ، سالاد دکوری، سبزی، نوشیدنی، میوه و دسر که همه را با عشق و از دل و جان پخته و آماده‌ کرده بودم.
    ۲_ گوش کردن صدای آخرین وبینار شعرماهی. ۳_ خاندن کتاب هفته‌ی شعرماهی.
    ۴_خاندن قسمت‌هایی از کتاب شعر بیژن نجدی که استاد به عنوان الگوی تمرین آخرین جلسه‌ داده بودند.
    ۵_ یک‌ساعت پیاده‌روی بین پذیرایی و اتاق‌های آپارتمان.
    ۶_تماس هرروزه با مادر ۸۳ ساله‌ام و دادن انرژی مثبت به ایشان برای تداوم ادامه‌ی زندگی.
    ۷_ شرکت در وبینار “نویسنده ساز” استاد شاهین کلانتری. که دو روزه گفتگوی دو نفره از دوستان وبینار را مفیدتر و جاندارتر کرده که به اراده‌ی خداوند می‌خاهم به زودی در این گفتگوها شرکت کنم.
    ۸_غروب تبدار و بی‌حوصله از بودن در خانه برای تفریح خودم را سپردم به دود ودم خیابان‌های پر ترافیک و هیاهوی سرشبی تهران! به بالای شهر نرسیده بی‌حوصله تر
    با ظرفی از حلیم و یک نان سنگگ داغ به‌عنوان خوردن ناهار و شام به خانه پناه آوردم.
    ۹_ تماس با دوستی قدیمی و خدا را شکر به قول خودش راه‌گشای کارش شدم.
    ۱۰_ الان هم که در خدمتم برای نوشتن و ارسال این گزارش که از آنجایی که نوشتن آن‌هم در شب برایم کمی سخته از انجام این تمرین خشنودم .باشد که استاد شاهین را نیز برای زحماتی که برای ادبیادتمان می‌کشند؛ خشنود کرده باشم. شب همگی در آرامش خداوند.

    *چون کمی بدغذا و مریض هستم از غذاهایی که پخته بودم نتوانستم بخوردم. مدیونید اگر فکر کنید غذاها بدمزه بودند.🥰😍

  34. ۱- صفحات صبحگاهیم را نوشتم.
    ۲- رفتم خیابان انقلاب از صبح تا ظهر گشتم(باعث شد هر چی غم و ناراحتی که در هفته اخیر داشتم پاک شود).
    ۳- چشمم به کتاب شب هول افتاد و خریدم.

  35. اول خرداد
    ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ۲. فایل کارگاه کاریکلماتور گوش دادم. تمریناتش رو تمرین کردم. چقدر از تمرین و کتابهای معرفی شده لذت بردم.
    ۳. بلاخره امروز موفق شدم جلسات مشاوره آنلاین برای خانواده های کم درآمد داشته باشم به قصد حمایت.
    ۴. حسابی ورزش کردم.
    ۵. فیلم اتاق رو دیدم و بعضی از دیالوگها رو نوشتم. فوق العاده بود.
    ۶. با خواهرم در مورد کسب و کار و درآمد کلی گپ زدیم.
    ۷. فهرست کارهای هفته رو نوشتم.

  36. ۱. صبح که چشمم را باز کردم، نگاهی به عکس‌های بچه‌ها که به روی من می خندند انداختم.
    ۲. نوشته های که دوستان نوشتن را خواندم.
    ۳. بلند شدن از تخت خیلی سخت شده پاهایم خیلی درد می‌کنه. یک مقدار نرمش‌های که فیزیوتراپ گفت انجام دادم.
    ۴. بلاخره پا شدم صبحانه و داروهایم را خوردم.
    ۵. به خونه مادر شوهرم رفتم.
    ۶. غذا را درست کردم. ماهی سرخ کردم و پلو‌ گذاشتم.
    ۷. برادر شوهرم و خواهر شوهرم هم بودند.
    ۸. خواستم غذا در دهان مادر شوهرم بذارم ولی نگذاشت.
    ۹. گریه کرد و من خیلی ناراحت شدم. چقدر سخته که دنیای آدم فقط یک تخت باشه.
    ۱۰. با خواهر شوهرم حرف زدم و خواستم بیشتر دخترش را درک کنه. امیدوارم به حرفهای من گوش بده.
    ۱۱. امروز از خودم راضی بودم لااقل چند تا کار نیک انجام دادم.
    ۱۲. ولی الان دوباره پاهایم درد می‌کند. خوب می‌شود می‌دونم. تحمل می‌کنم.

    1. امروز با وجود تمام مشکلات فعلی مملکت و قطعی اینترنت، دوباره برگشتم به بررسی و ویرایش رزومه م، احتمالا دو زبانه ش کنم.
      حدود یک هفته می شود که سالم خواری و پیاده روی روتین رو شروع کردم، با وجودی که خسته از کار بر می گردم اما بهانه های ذهنی ام را محل نمی دهم و ادامه می دهم.
      این روز ها از نوشتن برای التیام روح و یادآوری اهداف خود استفاده می کنم. برای اینکه ثابت قدم بمانم به درگاه امن نوشتن پناه برده ام.
      (تقریبا تمام روزها خودم رو به وبینار می رسونم، گاهی پشت فرمان تو ترافیک، گاهی سر کار و گاهی خسته در حالی که تازه به خانه رسیدم. وبینارها یادآور نوشتن هستند بعلاوه اینکه “حال خوب کن” هم هستند. تشکر فراوان از شما استاد جان🐾💛)

  37. ۱.تمرین داستان‌کوتاه رو نوشتم.
    ۲.چمدونمو برا فردا آماده کردم.
    ۳.فیلم The ugly stepsister رو دیدم.
    ۴.تو وبینار و بازخورد داستان‌کوتاه بودم و کلی یادداشت‌ برداشتم.
    ۵.از رمان انتخاب سوفی می‌خونم.
    ۶.به کسی کتابی دادم.
    ۷.بالاخره چیزی که می‌خواستم رو گفتم.

  38. امروز هم صبح را با حرکات کششی، خوردن آب، و قدم زدن در حیاط شروع کردم.
    بعد از صبحانه، چند دقیقه‌ای ورزش هوازی و مدیتیشن انجام دادم.
    امروز بیشتر وقتم به نوشتن زندگینامه گذشت، تقریباً به سه هزار کلمه رسیدم ولی به جای زندگینامه شده بازگویی خاطرات پراکنده و بی‌ربط. و چقدر برام بعضی چیزها تداعی شد که فراموشی سپرده بودم.
    دو تا فایل از قبل راجع به طرحواره بی‌اعتمادی از خانم دکتر نازنین مددی داشتم را گوش دادم. خانم دکتر نازنین مددی، هر ماه راجع به یک طرحواره صحبت می‌کنند. و یادآوری هر طرحواره خیلی در اصلاح رفتارم و بهبود روحیه‌ام کمک‌کننده است.
    بعد از ناهار، یک ربع قدم زدم.
    در وبینار شرکت کردم و از صحبت‌های آقای کلانتری، خانم یاوری و خانم موعودی لذت بردم.
    دوباره یک کم حرکات کششی انجام دادم.
    شام دال عدس خوردم. که واقعاً دوست دارم. احتمالاً بچه‌های جنوبی بدانند چی هست.
    بعد از شام پنج دقیقه‌ای قدم زدم.
    دوباره روی زندگینامه کار کردم. و خوشحالم به حدی رسید که قابل ارائه باشد؛ خیلی فکرم را درگیر کرده بود. چون تمرینات کاریکلماتور هم باید انجام دهم.
    دوش آبِ گرم گرفتم.

  39. ۱ـ در کارگاه «کتابچه‌ات را بنویس» فاطمه ابراهیمی شرکت کردم و کلی به وجد آمدم.
    ۲ـ در آزادنویسی‌هام برای موضوعات کتابچه‌ایم ، ایده‌هایی که به ذهنم رسید را نوشتم.
    ۲ـ از خاله‌جان عیادت کردم.
    ۳ـ برای امروز و فردا ناهار پختم.
    ۴ـ نان شکلاتی پختم به عشق پسر.

  40. 1. صبح جمعه روز تعطیل رو بعد صبحانه با نوشتن داستان کوتاه برا امروز که از دیروز کل ذهنمو درگیر کرده بود شروع کردم. وسطا هم کم میاوردمو کامنتایی مینوشتم تو صفحه‌ی اختصاصی دوره‌مون و سوال میپرسیدم ولی در نهایت تمومش کردم.
    2. بعد یه نفس عمیقی کشیدمو رفتم پیاده‌روی که آرامش قبل از طوفان بعد از ظهر رو ازش بگیرم و با زره وارد جلسه‌ی بازخورد بشم.
    3. فیلم Man on fire رو به خاطر بازی Denzel Washington دیدم و کلی کیف کردم باهاش.
    4. وبینار نویسنده‌ساز رو شرکتیدم و مصاحبه‌ی مریم یاوری عزیزم رو با گلی جان موعودی شنیدم و کلی از اصطلاحات رایج زبان طهران قدیم رو از استاد شنیدیم.
    5. لحظه‌ی موعود رسید و جلسه‌ی بازخورد ساعت ۷ شروع شد و کلی استرس داشتم برا داستان مصاحبه محوری که نوشته بودم. اما گویا زیادم بد از آب درنیومده بود و به خیر گذشت. خوانش قشنگ استاد هم یه رنگ و روی قشنگی بهشون داد و کیف کردیم و کلی خندیدیم.
    6. پیاده‌روی کردم که فیزیوتراپی لازم نشم به قول دوستان. :)))
    7. آزادنویسی امروز مونده برا قبل خواب و بعد از ارسال گزارش نیک امروز.

  41. -بعد از نماز صبح خوابم نمی‌آمد و فیلم unfaithful را دیدم.
    -به پدرم در کارهای فنی داخل خانه کمک کردم.
    -قرآن خواندم.
    -کمی شاهنامه خواندم.(داستان سیاوش )
    -هزار و پانصد و پنجاه و هشت کلمه آزادنویسی کردم.
    -ظرف‌های ناهار را شستم(ناهار کله‌پاچه داشتیم).
    -از چهاراره سیلو تا میدان ابوذر پیاده‌ رفتم و برگشتم.

  42. اتوبیوگرافی‌ام را امروز در 3747 کلمه بازنویسی کردم و در صفحه‌ی خصوصی دوره‌ی زندگینامه ثبت کردم.

  43. ۱- خانم میانسالی را تا یک جایی رساندم. (چقدر نیکوکارم.)

    ۲- برای تولدش کیک پختم. وقتی هم که بود می‌پختم، حالا فقط محل جشن‌ گرفتن‌مان عوض شده است. به نظرم خیلی اوقات پختن کیک از خریدن آن ساده‌تر است. (گوز شور)

    ۳- دو بیت سعدی خواندم:

    دوام دولت اندر حق شناسی‌ست / زوال نعمت اندر ناسپاسی‌ست
    اگر فضل خدا بر خود بدانی/ بماند بر تو نعمت جاودانی

    (خدا هم چه قشنگ حرف‌هایش را در دهان آدم‌ها می‌گذارد و به گوش خلق‌الله می‌رساند. انصافن که کاربلد است و من هم شیفته‌ی این کاربلدی‌اش.)

    ۴- به خیلی چیزها نظم دادم. به گمانم مراقبت از نظم از موثرترین شیوه‌ها برای کنترل ذهن است. وسط جنگ هم اگر نظم محیط را حفظ کنی ذهنت کمتر به هم می‌ریزد.

  44. جمعه‌ بود، پس کمی تنبل‌وار کار نیک انجام دادم.
    ۱.به مناسبت حلول ماه مبارک خرداد، پیشاپیش به خودم تبریک گفتم و در یک دورهمی صبحانه خوری شرکت کردم. دورهمی متفاوتی بود. گروهی از جوانان قدیم مدرسه‌ساز که در شکل یک سازمان مردم نهاد کار نیک می‌کنند. من هم مدت‌هاست که کار نیک داوطلبانه برایشان انجام می‌دهم. از نوشتن تا برنامه‌ریزی و ایده‌پردازی. از نزدیک آشنا شدم با یکی از اساتید که داستان برندها را می‌نویسد. بسیار خوشحال شدم از بیشتر شدن دایره ارتباطی‌ام.
    ۲. نوشتن رمانم را ادامه دادم و لذت بردم از مسیری که این روزهای بی‌اینترنتی بیشتر از قبل خوشحالم می‌کند.

  45. ۱_ خوب خوابیدم و صبح با حس صلح نسبت به خودم بیدار شدم. چند روزی بود که بخاطر کم‌خوابی مثل از جنگ برگشته‌ها از خواب برمی‌خاستم.
    ۲_ نمی‌دانم چرا از گفتگوی تلفنی فراری‌ام اما امروز زنگ زدم به دوستم و با هم از ابر و باد و مه و خورشید و فلک صحبت کردیم تا رسیدیم به لباس بی‌‌ریخت دختر مهوش خانم. از لباس دختر مهوش خانم هم یه سر به جریان پر شدن دریاچه ارومیه زدیم.
    ۳_ این هفته هوا کلن بارانی و ابری بود. عصر که آسمان رنگ آبی را پذیرا شد منم پیاده‌روی در هوای خوب را به پاهایم پذیراندم.
    ۴_ دو ساعتی زدم به دل «اسفار کاتبان». همچنان مورچه‌وار پیش می‌رود ولی خواندنش تجربه‌ایست تازه. بعضی کتاب‌ها همچون غذایی با طعمی نو می‌مانند‌ که باید آرام بجوی و مزه مزه‌اش کنی.
    ۵_ مدتی‌ست با دکتر آذرخش مکری آشنا شدم. در آپارات یکی از سخرانی‌هایش را دیدم. نام سخرانی این بود : «وقتی درتصمیم‌گیری‌هایمان خطا می‌کنیم.»
    ۶_ حمام رفتم، لباس‌هایی که تازه خریده بودم پوشیدم، عطر زدم و موهایم را شانه کردم و بافتم. وقتی باحوصله به خودم می‌‌رسم انگار تفاوت قابل‌توجهی در احوالم و نوع برخوردم با کارهای پیش رویم حاصل می‌شود.
    ۷_ یک دور با بچه‌های دانشگاه بحث مفصلی کردم که داشت به دعوا می‌کشید. باید می‌گفتم چون دیگر زیادی شور اضطراب‌افکنی امتحانات مجازی میشه یا حضوری را درآورده بودند. می‌خواهد حضوری بشود، می‌خواهد مجازی. چه حسن کچل چه کچل حسن.

    1. سلام سیمای عزیز
      دکتر مکری در تلگرام کانال داره من ایشون را از سال ۷۹ می‌شناسم . یکساعت کلاس هیپنوتیزم باهاشون داشتم که سه ساعت حرف می‌زدند. خیلی مسئول‌اند مثل ایشان کم دیدم. خوشحالم سرتیفکیت هیپنوتیزم تراپی‌ام با امضای ایشان هست.
      البته این سالها کلاس‌های شاهین کلانتری هم اینچنین‌اند. کلاس تروما ( روان زخم) را هم در کلاس‌شون بودم.

  46. لیست کارهای نیکی که امروز انجام داده‌ام :
    ۱-دیشب تا صبح از ضعف،تهوع و بی‌حالی نتوانستم بخوابم، با این وجود برای سلامتی کودکم به سختی چند عدد بیسکوییت ترد و تکه‌ای موز خوردم که او گرسنه نماند.
    حتی اشک‌هایم را پاک میکردم و سعی میکردم قوی بمانم (مثل اینکه از حالا حس ازخودگذشتگی مادرانه، در وجودم جوانه زده)
    ۲- صبح که احساس کردم حالم بهتر است، صبحانه مقوی خوردم.
    ۳-اجاق گاز را تمیز کردم.
    ۴-دمنوش توت‌فرنگی و سیب درست کردم (پیشنهاد میکنم امتحان کنید؛ عطرش فوق العادست.
    ۵-دسر کارامل درست کردم
    ۶-به یخچال سر و سامان بخشیدم.
    ۷-زردآلوها و آلوچه‌هارا شستم، خربزه پوست گرفتم.
    ۸-در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۹-بعد از سه روز تنبلی، دوباره یادداشت روزانه نوشتم.
    ۱۰-شروع به مطالعه کتاب «مادران و دختران» از مهشید امیرشاهی کردم که حسابی چسبید.

  47. در مورد امروز دلم می‌خواد خودسانسوری کنم و از احساساتم چیزی بروز ندم.
    ۱۲:۳۰ دیشب محبوبه از بیمارستان اومد خونه، تا شب رو پیش بچه‌هاش باشه که لج نکنن. از قبلم سفارش فراوون که نخواب تا من بیام، چایی هم دم کن. اومد و یه کم حرف زدیم و چایی خوردیم و من پاشدم برم بخوابم. اصرار بسیار زیاد که حالا که بچه‌ها خوابیدن بیدار بمونیم حرف بزنیم، خیلی وقته با هم دل سیر حرف نزدیم. از اون اصرار و از من انکار.
    محبوب جزو کساییه که همیشه غر به جونم میزنه یا وقتی با دوستا و فامیل جمع میشیم میگه: «من ترومای بچگیشم» .
    هم به خاطر قهر قهرو بودنم، هم اینکه پایه نیستم. همه جا میگه: با بهار بخوای بیرون بری باید از قبل وقت بگیری، اگه صبح بیرون رفته باشه دیگه بعدازظهر باهات نمیاد بیرون، یا اگه بعدازظهر با کسی قرار داشته باشه، صبح نمیاد بیرون.
    البته که اینا برمی‌گرده به بی‌جون بودنم نه اینکه دلم نخواد پایه باشم.
    خلاصه که گفتم باشه این دفعه هم به خاطر اینکه شوهرت تو بیمارستانه و روحیه‌ات خوب نیست، از خودگذشتگی می‌کنم و بیدار می‌مونم. تا دم دمای صبح بیدار موندیم و حرف زدیم تا بالاخره نیروانا بیدار شد و گریه کرد و محبوب مجبور شد سکوت کنه به خاطر بچه و منم تونستم بخوابم. (این بیدار موندنه همراه دخترعموم نیک‌ترین کار این مدت اخیرم بود.)
    بعد صبح کله سحر بلند شده آهنگ گذاشته، صبحونه حاضر کرده، سر و صدا راه انداخته که چی؟ بیدار شو صبحونه بخوریم، بچه‌ها رو بگیر من برم بیمارستان پیش منصور. نیم ساعتی رو مقاومت کردم و تو تختم موندم هر چند دیگه خوابم نمی‌رفت ولی بالاخره انقدر نیروانا پرید روم و بهم گفت: خاله بهار خوابالو بیدار شو، بیدار شدم. صبحونه خوردیم و محبوب رفت و من موندم و بچه‌ها. از اینجاهاش دیگه هیچی دلم نمی‌خواد بگم.
    آخه دختر، کی مثل تو انقدر منو خوب میشناسه،اونوقت این چه کاری بود تو با من کردی!
    از سردرد و بی‌حالی پرپرم.
    تصمیم دارم نفری یه نصفه ملاتونین به بچه‌ها بدم و بخوابیم. تا بالاخره این روز پرچالش رو تمومش کنم.
    فردا یه روز تازه‌ست.

  48. 1.دفتر یادداشت سه سال قبل را مرور کردم به تمرینی رسیدم که استاد کلانتری برای نوشتن یادداشتهای صبحگاهی داده بود. هفت شخصیت برای یادداشتها ساختم. ویژگیهای رفتاری و ظاهری به آنها دادم. از خودم فاصله گرفتم و با زبان آنها نوشتم. آیا نوشتن کمک کرده است به درک حضور دیگری برسم؟
    2.رمان چهار صد صفحهای «علف ایام» از پرویز زاهدی را فقط نخاندم. با او به ایلات بختیاری سفر کردم. رمان به ظاهر سفری بود برای آشنایی با مردم بختیاری اما دیدن کوه و دشت و چادرهای ایلیاتی بهانه بود برای شناخت خود. با لذت رمان را تا انتها خاندم.
    3.پیاده روی در پارک بهشت سبب شد با ذهنی گشاده پذیرای اخبار دردناک فامیل باشم.
    4. در وبینار نویسنده ساز ذوق استاد موقع خاندن زبانزدها مرا به وجد آورد تا کلمه برداری کنم. مدتی بود سست شده بودم و امروز دوباره انجام دادم.

  49. ۱. امروز جمعه بود و باز طبق عادت همیشگی ۵ بیدار شدم با اینکه تا ۱۲:۳۰ داشتم فیلم خدمتکار رو می‌دیدم و ۶ صبح کلاس نداشتم. صفحات صبحگاهی مو نوشتم و مطالب وبینار ساعت ۱۱ صبح همسفران را بعدش مرور و دسته بندی کردم.
    ۲. کتاب «چنین گفت زرتشت» رو ادامه دادم تا ۷ صبح
    ۳. ۷ تا ۸:۳۰ خواستم در اسکای روم ضبط جلسه رو فعال کنم با چت جی پی تی دیوانه‌ام کرد و نشد که نشد.لپتاپم ارور می‌داد و رفع نشد.
    ۴. صبحانه و دوش گرفتن و باز سعی برای رفع مشکل ضبط که نشد و با گوشی تصمیم به ضبط وویس گرفتم.
    ۵. ساعت ۱۱ وبینار با حضور همسفران فعال و پرشور بود(می‌دونم ساعت جلسه بویژه روز جمعه صبح مناسب نیست ولی چون هفته کوچینگه و تا پایان هفته شلوغم چاره نداشتم و از هفته آینده ساعتشو سعی می‌کنم تغییر بدم و علت حضور کم دوستان همین بود.) و خانم موعودی نازنین که از سفرشون برامون لایو جذابی در پایان جلسه گذاشتن که جا داره تشکر کنم که در جاده منو شنیدن و حضورشون بسیار فعال بود. و البته برای من بسیار لذت‌بخش بود این تجربه‌ی وبینار.
    ۶. بعد از جلسه وویس بخاطر حجم ۶۵ مگ نشد در کانال بله بذارم و با چت جی پی تی هم نشد حجمش رو کم کنم و ماند که ماند، برای باز شدن تلگرام و زدن یک کانال ویژه وبینارهام و گذاشتن تمام جلسات در آن. اگر دوستی راهشو می‌دونه بگه.
    ۷. ناهار و بعد برای انجام تمرین دوره شعر ماهی و زندگینامه نویسی(خواندن کتابهای معرفی شده) تا ساعت۱۷.
    ۸. شرکت در وبینار نویسنده ساز تا الان که با لینکش در حال نوشتنم. خیر پیش.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *