الهام از تن ماهی

تن ماهی وسط میز بود. کنار کتاب‌ها و چراغ مطالعه و قوطیِ قرص.

نشست پشت میز. تن ماهی را برداشت و مثل سنگی قیمتی چرخاند جلوی چشمش و برگرداند سر جایش و قلم برداشت تا قصه‌ای درباره‌ی آن بنویسد.

پاش بیشتر از دستش تکان می‌خورد. داشت کلافه‌تر می‌شد که تصمیم گرفت قصه‌ی همان لحظه را بنویسد:

مردی که یک تن ماهی را گذاشته روی میز تا با الهام از آن داستانکی بنویسد؛ اما تشویش سبب می‌شود شروع‌نکرده دست از نوشتن بکشد و تن ماهی را ببرد آشپزخانه و بیندازد توی یک قابلمه آب و بگذارد روی گاز و نیم‌ساعت که جوشید، بخوردش؛ و بعد هم برود دراز بکشد و آخرین صفحات «پیرمرد و دریا» یا «موبی دیک» را بخاند و چرتی بزند.

ولی ننوشت. تن‌ ماهی را هم نخورد. این قصه را هم شما نمی‌خانید.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

4 آبان 1403

4 آبان 1403

23 مرداد 1402

23 مرداد 1402

13 اسفند 1402

13 اسفند 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *