نوشتن دربارۀ نقلقولها
مونتنی با نوشتن دربارۀ نقلقولها به جستارنویسی رسید. به نظرم رسید برای یادداشتهای روزانه بهتر است همین روش را در پیش بگیرم. و صد البته
مونتنی با نوشتن دربارۀ نقلقولها به جستارنویسی رسید. به نظرم رسید برای یادداشتهای روزانه بهتر است همین روش را در پیش بگیرم. و صد البته
یادداشتهای روزانه من از پارههای بیربط تشکیل میشود. بنابراین اگر پیش شروع هر پاراگراف یک دایرۀ توخالی دیدید بدانید که موضوع عوض شده. روزانهنویسی به
بدیهیات: آیا میدانستید آدمیزاد کلا حدود 22 هزار روز ناقابل عمر میکند؟ (البته اگر این وسط بلایی سرش نیاید) خب، و چون وقتی اینجوری به
اگر قرار بود برخی کلمات را در باغچۀ قلبتان بکارید کدام کلمات را انتخاب میکردید؟ روز خوب یعنی روزی که کارهای غیر فوری و مهم
داشتن وقت کافی اصلاً اهمیتی ندارد؛ مسئله داشتن انرژی کافی است. بهرهور از تمام نیرویی که داریم باید روی کاری تمرکز کنیم که در اولویت
پل والری گفته نوشتن پیش از تناول صبحانه، عجیب جواب میدهد. در خلوتم صفحات صبحگاهی مینویسم، حالا آشکارا میخواهم یادداشت صبحگاهی هم هوا کنم. این
دستمایه قرار دادن ماجراهای شخصی برای نوشتن داستان وسوسۀ بسیاری از آدمهاست. نمونههای موفق هم کم نیستند، یکی از چهرههای شاخص این نوع نوشتار هنری
از نوشتن. از کلمات قصار محبوبم. از پیادهرویهای طولانی. از پرسه در کتابفروشی. از مجله چاپ کردن. از آموختن و آموزاندن. از تمایز. از فیلم
اگر نتوانستید دربارۀ چیزی بنویسید، دربارۀ ناتوانیتان در نوشتن از آن چیز بنویسید. در چنین مواقعی به این دو سوال پاسخ نوشتاری بدهید و دست
بله دیگر، من هم به سیاق سایر نیاکان و معاصران چون به خلوت میروم آن کار دیگر میکنم! ترجیح میدهم در خلوتم از موضوعاتی بنویسم
«من کجا و نوشتن کجا؟» من با نوشتن غریبه بودم. در نوجوانی و اول جوانی طراحی و تصویرسازی را به هر هنری ترجیح میدادم. حتی
سقراط میگوید «خودت را بشناس.» این وبلاگصاحاب هم میگوید: «پدر و مادرت را هم بشناس (ناپدری و نامادری هم قبول است)». نه، گمان نکنید که
«اتفاقاً بهتر». این دو تا کلمه را چقدر به زبان میآوری؟ من که خیلی. مثلاً یاداشت امروز را نوشته بودم که یک لحظه برق قطعووصل
سیاوش عزیز زمانی کتابی خواندم که برخی ایدههای آن اثر زیادی رویم گذاشت. هنگام مطالعه دلم میخواست چیزهای مختلفی را در زندگیام تغییر بدهم؛ حتی
ایدهای به ذهنت میرسد. حس میکنی به درد نوشتن میخورد؛ اما پیش از نوشتن، کیفیت ایده را در ذهنت ارزیابی میکنی، و بعد بنا به
روی تابلویی بر دیوار خانه موزه بتهوون، دستخط بهرام بیضایی را دیدم. چند وقت بود دلم میخواست بروم سراغ نثر بیضایی. دربارۀ زبانآوری او چیزهای
از فقر و بحرانهای مالی و اقتصادی چندان نمیترسم (شاید بهتر است بگویم که میترسم، اما این ترس متوقفم نمیکند). از کودکی آموختهام که در
داود نوشته: بنده خیلی کتاب میخوانم برای اینکه نویسندۀ خوبی بشوم؛ ولی احساس میکنم هیچ تاثیری ندارد. نمیدانم! شاید روش مطالعۀ من درست نباشد. اگر
من به کلمۀ باور خیلی فکر میکنم. باور دارم که باور مهم است. (جملۀ باسمهای!) امروز رفته بودم لب دریاچۀ چیتگر. جلسه داشتیم. اما دو
بهگمان من رشد حقیقی ما از وقتی شروع میشود که در ابعاد گوناگون زندگی پایبندی عملی خودمان به این ضربالمثل را نشان میدهیم: «جلوی ضرر