ماجرای پیتزای نویسندگی چیست؟
یک دایرهی ساده است که به هشت پاره تقسیم شده. هدف تبدیل تمرین روزانهی نوشتن به یک بازی دلچسب است. برای هر روز یکی از
یک دایرهی ساده است که به هشت پاره تقسیم شده. هدف تبدیل تمرین روزانهی نوشتن به یک بازی دلچسب است. برای هر روز یکی از
یک چیز همیشه مایهی امیدواری اوست: اینکه هنوز کلمات بسیاری هست که در نوشتههایش به کار نبرده است. این حتا ادامهی زیستن را هم برایش
➖یادداشتهای روزانه، زمینِ بازی نویسنده است، بهترین جا برای آزمودن شیوههای گوناگون نوشتن و رسیدن به ایدههای نو برای انواع مختلف نوشتار. ➖فراموش نکنیم که
نوشتن یعنی تجربهی همزمانِ رنج و لذتِ بازبینی و بازاندیشی و بازسازی.
به ترتیبِ سهولتِ دسترسی: ۱. آزادنویسی ۲. پیادهروی ۳. گفتوگو اولی در آغاز روز کاراتر است برای ایدهیابی، در ادامهی روز هم جان میدهد
یادداشت روزانه نمینویسم چون زندگی جالب یا پُرماجرایی دارم، یادداشت روزانه مینویسم تا زندگی جالب و پرماجرایی داشته باشم. شاید بتوان گفت این جان کلام
واژه در حاشیه نیست. گاه کل متن کاوشیست در ژرفای معنای یک کلمه. اریک نیوتن در پیشگفتار کتاب «معنی زیبایی»* مینویسد: «پس کتاب ما حاصل
از فصلِ پنجم سال که بنویسی از چهارمین ضلع مثلث یا از ضلع پنجمِ مربع از پلکهای بلندِ چشمی در میان چشمانت یا ماجرای روز
برخی جملهها را در آغاز یادداشتهایم مینویسم اما پیش از انتشار حذف میکنم. مثلن اینطوری شروع میکنم: «این یک یادداشت سحرآمیز است.» سپس آزادانه
مؤلفهی شاخصِ شعر احمدرضا احمدی رؤیاست. او با منطقِ مهآلود و شناورِ رؤیاها مینویسد؛ کاری که بسیاری سودایش را در سر میپرورند، اما حاصل کارشان
اگر بگوییم: «اضطراب، گل و لایِ رودخانهی روانِ آدمیست.»، تنها استعارهیی نخنما به کار بردهایم که بیشتر به کار گپوگفت روزمره میآید. اما وقتی ژان
از شنبه بازمیگردیم به تمرین «۱۰۰ جمله». یعنی در هر وبینار نویسندهساز با هم ۱۰۰ جملهی کوتاه مینویسیم. البته با وقفهی کوتاهی پس از نگارش
رفیق بود و محض مراعاتِ حالِ استادِ سالخورده بهم نهیب زد: «پیرمرد را اینهمه سرپا نگه ندار.» حق داشت. بیش از سیصد تا از کاریکاتورهایم
گاه از یافتن برهانی تازه در باب علایقم همانقدر کیف میکنم که پنداری عتیقهیی یافتهام در کاروانسرایی دیرنده. برای مثال همواره مشتاقم استدلالهایی بیابم دربارهی
شوربختی یعنی همین که ستایندهی باران باشی و ذلیلِ وسوسهی باران، اما در یکی از خشکترین جاهای دنیا زندگی کنی که تازه به خشکسالی هم
دو-سه روز است که با همسفران دورهی نویسندگی خلاق دوباره سفرهی «با من بنویس» پهن کردهایم و روزانه نیمساعت آزادنویسی میکنیم همزمان. تجربهی سالها
مثل بچهیی کتکخورده که میرود بزرگترش را میآورد، تا زندگی کتکم میزند قلم را میبرم سرش. سرِ سطر.
چه خوشگل گفته آنگِلوس سیلِزیوس: «بی چراست گل میشکفد چون میشکفد اندیشهی خود نمیدارد نمیپرسد آیا میبینندش»* و خوشا اگر بنویسی و منتشر
ادبیات را دوست دارم چون نشانم میدهد چه چیزهایی را در خودم دوست بدارم، که یکسره متفاوتند با هرآنچه رسانههای عامهگیر دوستداشتنی جلوه میدهند.