چرا دست‌ِ پُر نمی‌آیی؟

رفیق بود و محض مراعاتِ حالِ استادِ‌ سال‌خورده بهم نهیب زد: «پیرمرد را این‌همه سرپا نگه ندار.»

حق داشت. بیش از سیصد تا از کاریکاتورهایم را داده بودم دست استاد و برای تک‌‌تکش بازخورد می‌طلبیدم.

عادتم بود؛ تلی از برگه‌های آچاهار را می‌زدم زیر بغلم و روانه‌ی تحریریه‌ها و نمایشگاه‌ها می‌شدم تا هنرمندِ چیره‌دستی بیابم و فی‌المجلس نزدش تلمذ کنم.

هیچی هم اگر نبودم، که نبودم، همیشه دستِ‌ پُر بودم. در طول هفته له‌له می‌زدم صدها طرح تازه بزنم تا دوباره بتوانم بهانه‌یی برای دیدار با استادانی مانند جواد علیزاده و بهمن عبدی و مازیار بیژنی و هادی حیدری و مسعود شجاعی طباطبایی و بزرگمهر حسین‌پور و کامبیز درم‌بخش و… بیابم.

حالا حقیقتن حرصم درمی‌آید از بچه‌هایی که همواره دست‌ خالی‌اند.

هفته‌ها و ماه‌ها می‌گذرد و جز این نمی‌شنوی ازشان: «یه ایده‌هایی تو سرم دارم.»

همان ایده‌ها بخورد تو سرت.

دستِ‌ پُر بیا. حتا اگر با خرواری از فضولات میایی.

اسهال قلمی‌ات را به این یبوست یأس‌آور ترجیح می‌دهم.

 

 

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

31 خرداد 1401

31 خرداد 1401

2 مرداد 1402

2 مرداد 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *