سنجههای یک نویسنده
برخی جملهها چنان در ذهن نقش میبندند که میشوند یکی از معیارهای آدم در سنجش احوالش. برای من، این حرف اریک واینر، یکی از همین
برخی جملهها چنان در ذهن نقش میبندند که میشوند یکی از معیارهای آدم در سنجش احوالش. برای من، این حرف اریک واینر، یکی از همین
رمان پلیسیِ خوب شاید بیش از هر نوع دیگری از داستان بتواند آدمها را به قصه خواندن علاقهمند سازد. کتابهای جنایی-معمایی ممکن است آثاری بازاری
از دیدن برخی عادتهای نویسندگان بزرگ به وجد میآیی و شوق بیشتری برای خواندن و نوشتن مییابی. برای مثال، این حرف خورخه لوئیس بورخس شما
حسین رحمت نوشته بود: «نمیخواستم اینها را بنویسم. دریا میداند. سالهاست که میداند.» نوشتنی همانهاست که نمیخواهی بنویسی، همانها که میدانی دریا میداند، اما باید
بی استعاره دستهای زبان چه خالیتر بود، استخوان جملهها به تنشان میچسبید و شوق سخن گفتن یکسره از میان میرفت. به زور استعاره است که
اگر ایدهیی در کار نیست یعنی رابطهیی در کار نیست. حرف تازه نتیجهی رابطهی تازه است. هم رابطه با آدمها هم چیزها. رابطه دشوار است.
جمله قرار نیست همیشه کوتاه باشد. جملهی بلند هم کارکردهای خاص خودش را دارد. ربطی به نویسندگی داستانی یا غیرداستانی هم ندارد. گاه در بیان
زیادهروی در تشبیه ذهن خواننده را منحرف و پریشان میکند؛ یعنی چی که به جای نمایش یک چیز هی ذهن خواننده را به اینور و
شروع کارهای تازه هیجانانگیزتر از اتمام کارهای ناتمام است اما رنج کارهای ناتمام میتواند بهتدریج شوق هر شروع تازهیی را بگیرد. پیشنهاد: بیایید این هفته
شاید اصطلاح «بنبست نویسنده» یا «انسداد نویسنده» (Writer’s block) را شنیده باشید. به وضعیتی میگویند که نویسنده حس میکند کفگیرش خورده ته دیگ و هیچچی
رفتم راه رفتم. دنبال سوژه بودم. چیزی دستگیرم نشد. برگشتم دفتر. فوری شروع کردم. تندوتند نوشتم. آزادانه و بیپروا. ذهنم رها شد. ایدهییچشمک زد. دنبالش
همیشه کلماتی برای شروع جملات پیشنهاد میدهیم اما این بار میرویم پی پایان جملهها. به دو دلیل, از یک سو این تمرین دقت ما در
کتابی را میخوانی و کیف میکنی، همان کتاب را به دیگری میدهی ولی هیچ نمیپسندد. خیال میکنی از بیذوقی و بیمایگی طرف است؟ هرمز انصاری
«نمیتوانم به ایدههایم شاخ و برگ بدهم.» «داستان مفصلی در ذهن دارم اما وقتی شروع میکنم فقط میتوانم خلاصهیی از آن را بنویسم.» «احساس میکنم
حرف دربارهی واژگانیست که بسامد بالایی در گفتهها و نوشتههای ما دارند. همان کلماتی که تکرارشان موجب ملال و دلزدگی از نوشتن است، خاصه اگر
گاه متنی را مینویسد تنها به عشق استفاده از کلمهیی نویافته. بچگی وقتی کفش نو میخرید، دلش میخواست تا صبح با همان کفشها بخوابد. بیدار
کیست که از عملکردش ناراضی نباشد؟ اینهمه کتاب و کلاس دربارهی مدیریت زمان و افزایش بهرهوری نشان میدهند که حل قضیه به این سادگیها نیست.
پوشهیی کوچک با جلدی پارچهیی میخواهد، پارچهیی با رنگی دلباز. هر جمله باید روی کاغذی جداگانه نوشته شود. قرار است این پوشه تسکینگاه باشد، تا
فرض کن برای رسیدن به چشمه باید یک ساعت راه بروی، اما تو هر بار پنج دقیقه به سمت چشمه میروی و منصرف میشوی و