احساس مفید بودن
وبینار تمام میشود. برای استراحت روانهی کتابفروشی میشویم. توی راه با خودم میگویم بگذار کار مفیدی بکنم، حرفی به میان بیاورم تا با آن ایدهی
وبینار تمام میشود. برای استراحت روانهی کتابفروشی میشویم. توی راه با خودم میگویم بگذار کار مفیدی بکنم، حرفی به میان بیاورم تا با آن ایدهی
انگار میلی غریزی داری برای شکار روزانه. دلت میخواهد راه بیفتی چیزی شکار کنی. بیاوریش توی اتاقت. بگذاری جلوی چشمت. حظ کنی از انجام مهمترین
برخی ایدههایم هنگام تدریس شکل میگیرند. مثلن در واپسین لحظات کارگاه اخیر تمرین نوشتن در توضیح موضوعی گفتم: «شرح درماندگی درمانگر است.» این حرف را
شوق معاشرت با فرد کتابخوان برای آن نیست که او از کتابهایی که خوانده نقل کند. نه. این شاید ملالآور هم باشد. فرد کتابخوان همصحبت
«من مینویسم تا دریابم چه میاندیشم.» (توماس آگدن، کتاب «کشف دوبارهی روانکاوی»، ترجمهی مهسا موحد ابطحی، نشر ارجمند، ص ۲۵) توماس آگدن از روانکاوان شاخصی
پشت میزم نشستهام و به هر طرف سر میچرخانم یک دسته کتابِ خوب میبینم. انگار لشکری از کتابها را گردآوردهام تا تنها به مصاف نوشتن
روز هفتم: محصولی برای فروش داشته باشید. این موضوع آنقدر در مسیر حرفهیی شما مفید و مؤثر است که به عنوان واپسین گام برگزیده شده.
روز ششم: از شما دعوت میکنم تا ایمیلتان را در قاب زیر ثبت کنید. برایتان هرازگاهی نامه خواهم نوشت (شاید سالی یکی-دوبار). همراه این نامهها
روز پنجم: «…ما همهمون به دوست نیاز داریم، همهمون یکی رو میخوایم که مشکلاتمون رو بِهِش بگیم… یه نفر که بیرونِ گود باشه.» -آقای شادی،
روز چهارم: استراتژی محتوا داشته باشید. تقویم محتوای خودتان را تنظیم کنید. از چالشها و مطالب دنبالهدار برای جلب پیوستهی توجه مخاطب بهره بگیرید. ۱
روز سوم: بنیان مقالههای اساسی سایت را بگذارید. وبلاگ شما علاوه بر یادداشتهای کوتاه باید حداقل چهل-پنجاه اَبَرمقاله داشته باشد (البته این عدد دقیق نیست. برای
روز دوم: کلمه دوست دارید اسم شما در ذهن دیگران مترادف با چه کلمهیی باشد؟ برای مثال، گرنت کاردون میگوید هدفش این بوده که در
اگر میخواهید در تولید محتوا و وبلاگنویسی توانتان هرز نرود این برنامه میتواند برایتان مفید باشد. نکته: مقصود از وبلاگنویسی این نیست که در جاهایی
بابک روشنینژاد در پارهیی از کتاب «از نابهنگاهی فرهنگ»، پس از توصیف فضای اتاقش مینویسد «کاش مادام بوواریِ فلوبر را اینجا میخواندم. با اینکه فضای
کوتاهم. گاه میخواهم کوتاهترینِ جملهها باشم. دو کلمه یا نهایت سه کلمه. حتا گاهی یک کلمه. یک فعل. حتمن یک فعل. کدام فعل؟ (چرا بهجای
این صفحه را برای نامههای دوستانم در کارگاه تمرین نوشتن ساختهام. هدف این است که در این نامهها با نثر هم بیشتر آشنا شویم. (نامههایتان
ساعت از ۳ نیمهشب گذشته بود. برای ایجاد ترکیب درستی میان تک تک کلمهها و جملههای متن هزار بار همه چیز را جابهجا کرده بودم.
فهرستی همیشهباز دارم برای ثبت درسهایی که از تجربههای شخصی میگیرم، تا با مرور گاهبهگاه آن، جلوی تکرار برخی اشتباهها را بگیرم. یکی از نکتههای
گاهی به خودت تلنگر میزنی و میگویی ‘فلانی، هیچ حواست هست این زندگی که الان داری، یک زمانی رؤیایت بود؟ هیچ حواست هست که داری