از کجا آوردهام
دوست نیکی در جلسهی امروز دورهی آنلاین نویسندگی خلاق،لب به تحسین شعار مدرسهی نویسندگی (الهامگاه شیفتگان نوشتن) گشود و گفتم «الهامگاه» را از نوشتههای قدیمیِ
دوست نیکی در جلسهی امروز دورهی آنلاین نویسندگی خلاق،لب به تحسین شعار مدرسهی نویسندگی (الهامگاه شیفتگان نوشتن) گشود و گفتم «الهامگاه» را از نوشتههای قدیمیِ
گاه سرآغاز بلندترین نوشتهها کوتاهترین جملهییست که هیچ پیدا نیست از کجای ضمیر نویسنده سربرآورده. میخواهم نوشتن بیاغازم که ناگاه این جمله بی هیچ پیشایندی
خلوت نکن برای نوشتن، در نوشتن خلوت کن. اولی شاید همیشه ممکن نباشد. دومی اما همواره در دسترس است. خلوتنشینی در نوشتن ولی ذهنی میخواهد
جملهیی خوب مابقیِ جملهها را هم میرساند گاهی. گاهی پس باید تنها در پی همان تکجملهی خوب دوید. یک راهش این است که یک فعل
واژهی «شعار» بار منفی هم دارد و چندان خوش ندارم از آن بهره بجویم. در برابرنهادهای پارسی هم چیزی نیافتم که جایگزین درخوری برای شعار
برخی را هم خیالبافی دربارهی فرجامِ چیزها به نوشتن میکشاند. امیرحسین افراسیابی سرود: «پائیز زیباست اما این برگِ فروافتاده را باد به کجا خواهد برد؟*»
دلانگیزترین موضوعِ نوشتن حکایت دوست داشتن است؛ اینکه چرا چیزی را دوست داریم. دوست داشتن آدمها البته حکایت دیگری است و اصلن خوشا بیدلیل دوست
«پاد» البته از آن پیشوندهایی نیست که در واژهسازی طرفدارش باشم. به معنی «ضد» است اما به گوش فارسیزبانها چندان آشنا نیست و چهبهتر که
اگر هر روز بتوانم گام کوچکی در انجام این ۷ کار بردارم، پیروزِ روزم خواهم بود: ۱. کاری که کسی را به درک شگفتی و
شب است. نه. خود «شب» کافیست. پس از نو میآغازم: شب. مرتضا نشسته آنسو. خوب است. کوتاه در سه کلمه. اما نه. حس میکنم تصویر
نثر داستان هم میتواند شاعرانه باشد، به شرط آنکه شعر را بشناسی و شاعرانگیات با فضای داستان سازگار باشد. یکی از راههای رسیدن به لحن
وقتی ته میکشید، تنها استعاره میتوانست ذهنش را گرم نوشتن کند و از هراس و آسیمهگیِ کمبود ایده برهاندش. سطری از شعری افتاده بود سر
نوشتهی خوب در مرحلهی «وانویس»یا «بازنویسی» شکل میگیرد. بازنویسی فقط جابجا کردن نقطه و ویرگول است. گاهگاه در این مرحله بیش از نیمی از متن
بپنداریم که رسانهیی داریم که هر روز میخواهیم در آن یادداشتی سودمند منتشر کنیم. انتشار روزانه اما دشوار است، اگر نوشتن را مستقیم به زندگی
در یادداشتگاهِ گوشی فهرستی دارم از هزارها واژه که از اینسو و آنسو گرد آوردهام. هر هنگام که بتوانم مینشینم و تنها به این کلمات
امروز نسیم رفت. تنها خواهرم. کانادا. پی درس و کار و زندگی. همه گریستند. من نَگریستم. تنها نِگریستم. چرا ناراحت نبودم؟ یک دلیل دارد: او