و نوشتن تجربهی دوبارهی کودکیست، چرا که وامیداردت به بازی و بچگی یعنی بازی و بازی یعنی زندگی.
امروز توی دورهی نوجوان با بچهها نوشتن را به بازی گرفتیم و خودمان را گذاشتیم جای چیزهای دیگر و جمله ورزیدیم.
من نوشتم:
من اگر پیاز بودم دوست داشتم مرا با کوبیده بخوری.
من اگر پیاز بودم اشکت را در نمیآوردم.
من اگر پیاز بودم با گوجه ازدواج میکردم.
من اگر پیاز بودم نمیگذاشتم سرخم کنی و انبارم کنی تو جایخی.
من اگر پیاز بودم آنقدر کتاب میخاندم تا لایههای عمیقم هزار برابر شود.
من اگر پیاز بودم از قصه و غصه بینیاز بودم، شاید.
تو دوست داشتی چی باشی؟
3 پاسخ
در حال حاضر دلم میخواد یه خرس خپل قطبی توی قطب شمال میبودم و نمیدونستم خاورمیانه کجاست 🧑🦯
من اگر پیاز بودم چندروز خودم را از دید همه پنهان میکردم تا ببینم آنها در نبود من چگونه ماتم میگیرند واشک میریزندودربه در به دنبالم میگردندشاید قدرخودمرا بیشتر بیشتر بدانم و نخود هراشی نشوم
آخی چه بانمک😊👌