من اگر پیاز بودم
و نوشتن تجربهی دوبارهی کودکیست، چرا که وامیداردت به بازی و بچگی یعنی بازی و بازی یعنی زندگی. امروز توی دورهی نوجوان با بچهها نوشتن
و نوشتن تجربهی دوبارهی کودکیست، چرا که وامیداردت به بازی و بچگی یعنی بازی و بازی یعنی زندگی. امروز توی دورهی نوجوان با بچهها نوشتن
شوق نوشتن اگر داری باید ببینی چه کارهاییست که فقط با نوشتن میتوانی انجام بدهی و جز با نوشتن اصلن امکان انجام آنها نیست (دستِکم
ولگردی با واژهها اینطوریست که دست یک کلمه را بگیری و بیفتی توی کوچهی کاغذ، ولی تا یک واژهی دیگر به چشمت خورد، این یکی
یادگیری درست نوشتن همانقدر مهم است که آموختن غلطنویسی. یعنی چی؟ اول اینکه منظورمان غلط املایی نیست و بیشتر دربارهی نحو زبان سخن میگوییم. برای
هر چه نداری کلمهاش را داری. آنچه نداری واژهاش را که داری. چیزهایی هستند که آنها را نداری، اما کلماتشان را داری. خودش را نداری،
یک دقیقه پیش از جلسه بود. پریشان بودم. فرصتی نبود تا بنویسیم و غبار از ذهنم بروبم، ولی در همان ثانیهها ۳ جمله نوشتم. آبی
چشمم به واژهنامه افتاد. پنداشتم دل کلمات ترکیده لای صفحات. گفتم هر روز دستِ یک واژه را بگیرم و ببرم به جملهیی نادیده، به جملهیی
گفت داستانی بنویس که تحقیق برای نگارش آن وادارت کند به انجام کاری که از آن طفره میروی. مثلن اگر سالهاست که میخواهی برنامهنویسی یاد
اما به این فکر نکرده بودم که مینویسم تا خوشبختی را مزهمزه کنم. ساعت از یازده گذشته. میخواهم بنویسم. بهانه چیست؟ به خوشیهای روز فکر
تو هستی، کلمه هست، کار میکنیم و میسازیم. تو که نباشی، شاید کلمه باشد، اما کار و ساختن نه. کلمه به اضافهی تو است که
گفتی نویسندهی خوشبخت کسی نیست که کتابهای پرفروش و خوانندگان بیشمار دارد. گفتی نویسندهی خوشبخت کسیست که به واسطهی نوشتههایش دوستانی یافته بهتر از آدمهای
دوست نیکی در جلسهی امروز دورهی آنلاین نویسندگی خلاق،لب به تحسین شعار مدرسهی نویسندگی (الهامگاه شیفتگان نوشتن) گشود و گفتم «الهامگاه» را از نوشتههای قدیمیِ
گاه سرآغاز بلندترین نوشتهها کوتاهترین جملهییست که هیچ پیدا نیست از کجای ضمیر نویسنده سربرآورده. میخواهم نوشتن بیاغازم که ناگاه این جمله بی هیچ پیشایندی
خلوت نکن برای نوشتن، در نوشتن خلوت کن. اولی شاید همیشه ممکن نباشد. دومی اما همواره در دسترس است. خلوتنشینی در نوشتن ولی ذهنی میخواهد
جملهیی خوب مابقیِ جملهها را هم میرساند گاهی. گاهی پس باید تنها در پی همان تکجملهی خوب دوید. یک راهش این است که یک فعل
واژهی «شعار» بار منفی هم دارد و چندان خوش ندارم از آن بهره بجویم. در برابرنهادهای پارسی هم چیزی نیافتم که جایگزین درخوری برای شعار
برخی را هم خیالبافی دربارهی فرجامِ چیزها به نوشتن میکشاند. امیرحسین افراسیابی سرود: «پائیز زیباست اما این برگِ فروافتاده را باد به کجا خواهد برد؟*»