خودم را میفارسیام
در گاهِ آزادنویسی رسیدم به «خودم را میفارسیام.»، و اسم کتاب گفتوگو با ژولیا کریستوا یادم افتاد: «خودم را میسفرم». با فارسی میسفرم.
در گاهِ آزادنویسی رسیدم به «خودم را میفارسیام.»، و اسم کتاب گفتوگو با ژولیا کریستوا یادم افتاد: «خودم را میسفرم». با فارسی میسفرم.
گلبوسه. سمبوسه. خربوسه. شببوسه. گوربوسه. گاوبوسه. نازبوسه. نوربوسه. بوسبوسه. همین است. بوسبوسه. چیزی مثل سکسکه. دچار بوسبوسه شدن. ولی نه. «بوسبوسی» رایج است. مثلن
«نثر نارایج» دربارهی هر چه نوشتارِ خلافآمدِ عادت است؛ آثاری که گوشههای نادیدهی زبان را به گویشورِ کنجکاو آن مینمایانند و واجدِ وجدند. بهتر
باید میگفتی. نباید میگفتی. بیدستوپایی. صبوری. بزدلی. خونسردی. دم را در نمییابی. حواست به آینده است. بیا به رنجبارترین گفتوگوی درونمان بیندیشیم، همان
بهترین استعاره برای یک ساعت -هر یک ساعت از ۲۴ ساعت شبانهروز- چیست؟ هر یک ساعت… جدولیست که برای پُر کردن. بادیست که ناخاسته
آدم بامزهیی بود. ولی خب، این به چه کار شما میآید؟ با یک «بامزه بود» که نمیشود بامزگیِ کسی را تصویر کرد. نه، حالا
چه میشد اگر سوقاتی سؤال میآوردی؟ تو بگو؛ ترجیح میدهی سوقاتی برایت عطر یا لباسی گرانبها بیاورند یا پرسشی که میتواند جرقهی بهترین دگرگونیهای
دوستی پرسید چگونه درمییابی اثر نویسندهیی کمشناس ارزش خاندن دارد؟ گفتم معیار اصلیام زبان است. گاه مطالعهی نظراندازِ چند سطر آغازین هم کافیست. نثر
بنویسیم، متفاوت اما. نثر نارایج نثر معیار نیست، اما نارایجنویس اهمیت نثر معیار را میداند و در نگارش آن تواناست. نثر نارایج کارِ
گفت: «من قهوه نمینوشم که بنویسم، مینویسم که قهوه ننوشم. سیگار نمیکشم که بنویسم، مینویسم که سیگار نکشم. نوشتن انرژی نمیخاهد، خود انرژیزاست.»
مارک روتکو گفت: «نقاشی دربارهی تجربه نیست، خود تجربه است.» به همین سیاق میتوان گفت: نوشتن خود تجربه است. اما چه نوع نوشتنی؟
اگر استمرار نداشته باشی به تکرار نمیافتی اگر به تکرار نیفتی حالت از کارت بهم نمیخورد اگر حالت از کارت بهم نخورد برای نوآوری
در جستارگاه امروز حرف از استعارههای مفهومی بود و من هم برای بیان بهتر مهمترین نکتهی کارگاه به استعاره متوسل شدم: خیال کن
قصهی نویسندهیی را بنویس که قصهی نویسندهیی را مینویسد که قصهی نویسندهیی را مینویسد…* شاهین کلانتری *واپسین جملهی کتاب «نویسندهساز» (در دست چاپ)
وقتی مینویسی خودتی یا یکی دیگه؟ این مهمترین سؤالیه که باید بهش جواب بدی. خوب که فکر کنی میبینی بیشتر وقتا خودت نیستی؛ هزار
خودخاسته محبوس این مثلثم: پیادهروی-نوشتن-خاندن اما برای گریز از اهمالکاری همیشه یک ضلع مثلث را کنار مینهم و پیادهروی و نوشتن را میاندازم
رفتی بگامی*. اما کلافه شدی. خو کردهیی به خریدن. برنمیتابی بیکتاب برگردی. هدفی تراشیدی. چشم دوختی به کاغذپارههای اینورآنورِ پیادهرو، پی سطری، سخنی سرگردان.