«هر کسی که با طرح پرسشی در انتظار شنیدن پاسخی متفاوت نباشد در واقع هیچ پرسشی طرح نکرده است.»
–هانس گئورگ گادامر
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، لینک آن را هنگام ثبت کامنت، به شکل زیر، در قاب «وبسایت» ثبت کنید:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

73 پاسخ
امروز بلاخره توی دفتر ژورنالینگی که بیست روزه گرفتم، نوشتم.
بعد از کلاس صبح، رفتیم مرکز IT و تمرین کردیم.
از عمو گلبکار گل گرفتم.
استوری خیلی قشنگ گذاشتم.
نیم ساعت شب درس خوندیم.
بعدش بارون بارید.
اومدیم بیرون و هوای مطبوع خوردیم.
پیش کوثر اینا چایی خوردیم.
نیم ساعت با کوثر بیرون نشستیم و گپ زدیم.
صبح متنی که امروز توی دفتر نوشتم رو کامل میکنم. فردا بلند درمورد امروز مینویسم.
دمنوشی بهیادِ محمدرضا
-اکنون که گزارش نیک را مینویسم(ساعت ۱۱ شب)، دمنوشِ سیب و دارچینی کنار دستم دارم و بهیاد محمدرضا مینوشم. با محمدرضا در خوابگاهِ آنکارا آشنا شدم. ترکیه برای او مقصد موقتی برای رفتن به آلمان بود. شبها که تراس عمومیِ خوابگاه خلوت میشد، من و او دمنوش بهدست میرفتیم آنجا و چند ساعتی را بهصحبت مینشستیم. در آن چند ساعت، تنها چیزی که تنمان را از سرمای آنکارا حفظ میکرد، دمنوشها بودند. و حالا سرمای امشب و این دمنوش حالوهوای همان شبها را تداعی میکند.
(اضافه کنم که سبب اصلی خاطرهبازی امشب، کارگاه «خردهخاطره» بود.)
از امروز بگویم:
-صبح، پس از حاضر کردن قهوه، سرگرم شاملو شدم. از شعرش «سردچال» را بیرون کشیدم و به فهرست واژگانم افزودم:
«تا آخرین ستارهی شب بگذرد مرا
بیخوف و بیخیال بر این برج خوف و خشم،
بیدار مینشینم در سردچال خویش
شب تا سپیده خواب نمیجنبدم به چشم.»
-ورزش کردم. با عرقهایی که ریختم. با نفسهایی که، پس از هر حرکت، به هِنوهِن افتادند.
-«بیست کهن الگوی پیرنگ» را جلو بردم؛ کیف میکنم از نویسندهای که مطالب را در لفافهای از طنز و داستان به خواننده میآموزد.
-از آمار و احتمال این مباحث را خواندم:
«قضایای احتمال، نسبت شانس و رابطهاش با احتمال، نامساوی بول و بنفرونی و احتمال شرطی».
-ساعت هفت در کارگاه خردهخاطره شرکت کردم و در کنار دوستان، محض دستگرمی، خردهخاطرهای نوشتیم.
-تهماندهی امروز را هم به نوشتن و مهیا کردن گزارش نیک گذراندم.
کوکهای نیک
خستهروزی بود امروز. با چند کوک خوشحالی. گندروزی بود دیروز چون برق ساختمان پرید. نیم ساعتی پشت درهای بسته گیر افتادم تا همسایه را خدا به دادم رساند. بعد افتادم به تمیزکاری گاز و تراس و ظرف و خانه و این کارها که حرصم را خالی کنم روی چرک و آشغالها.
کوک اولِ امروزم همین بود که کلید وگوشی و همه چیز را رفتنی با خودم بردم تا به هیچ وجه پشت درهای بسته نمانم. کوک دوم، رسیدن کارت پایان خدمت مصطفی بود. کوک سوم رسیدن بستهی پستیام: رومبلیهای نو. از سفارشم بسی راضیام. فقط یک توذوقی افتاد آن وسط. هزینهی پسکرایه زیاد شده بود. چهارصد و پنجاه تومان پولِ پست برای دو تکه پارچه در کتگوریام هنوز نمیگنجید. کوک چهارم طراحی بنر «رئالپر» با ذوق و شوق، وَ رضایت حمیدهی نازنین. کوک پنجم شروع کتاب شب هول. کوک ششم، کتاب گلی خانم عزیز به چاپ رسیده و به زودی نسخهای از «پیادهروی با ماه» به دستم خاهد رسید. غش و کف و جیغ و هورا. کوک هفتم چند خردهریز از کارهایم بود که حوصله نمیطلبد گفتنش را. کوک هشتم نوشتن یک طرحبرگ برای خیالخانه. کوک نهم گشتوگذار میان خط و خطوط فارسی و سایت دوستداشتنیام: فونت ایران. کوک دهم جمعآوری چند ویدئو دربارهی هنر تعاملی. کوک یازدهم نوشتن شعر روزانه و کوک دوازدهم گوش سپردن به باران شبانه.
مابقی خستگی بود و استرس. استرس فایلی که هنوز آماده نکردهام برای ارائه. استرس پایاننامهای که هنوز در حد ایدهای خام مانده و هیچ شروعش نکردهام. استرس تماسهایی که نگرفتهام و فاصلههایی که قارچ شدهاند این وسط. استرس غیبتهای کلاسی، کارهای عقب افتاده و بار جدیدی که از راه رسید برای کلاس پنجشنبه. کُند شدهام با چشمهای پف کرده از نورهای RGB. از ور رفتن با کلیدها و پیدا کردن خطاهای نرمافزاری و پریدن آیکونها.
باران که میبارد، بوی آشغالها هم بالا میزند. حیفِ باران، و حیف خیلی چیزها که کور میشوند با خردهچیزهای دیگر.
گزارش نیک در قالب دست نویسندهساز
-پیادهروی: رفت و برگشت از خانه تا محل کار 15 دقیقه
-آزادنویسی: نداشتم
-تکرارآموزی: گلستان سعدی و باب هشتم، در آداب صحبت
میان دو کس جنگ چون آتش است
سخنچین بدبخت هیزمکش است
-کلمهبرداری: «نگاهمال» و «روشنگاه» از «فرهنگواره فارسی خلاق»
-گزارش نیک: تا 11 شب سر کارم بودم. وبینار نویسندهساز و کارگاه خردهخاطره را همانجا شنیدم و فقط و فقط شنونده بودم چون کارم دست و بالم را بسته بود. سهشنبه حتما فایل صوتی را میشنوم و با آن تمرین میکنم.
شبتان نیک
گزارش نیک
شاهین عزیز
خوابم میآید. مغزم دارد خاموش میشود. دستم میلی به نوشتن ندارد. اما چرا مینویسم. حتی به ذهنم رسید ننویسم. چه نیروی مرا کشاند بنویسم نمیدانم. امروز داشتم فکر میکردم. در واقع امشب عصر به ذهنم رسید که چه کنم. صبحها قبل از ۹ بلندشوم. ۸ نهایت ۸ نیم بلند شوم. اما قسمت چالشبرانگیزترین ماجرا این پریز اتاقم خراب است. باید گوشیام را بیرون اتاق شارژ بزنم. و صبح ساعت بیدار باشم نیست. برای همین ۹ بیدار میشوم. به زودی امروز یا فردا باید برای فلانپروژهیی که بر گردنم است. روتین روزانه تعریف کنم.
…………………………….
از دوشنبه روز
دفترچه خاطرات و فراموشی/ اتود تمرین/ رودراوی/ بوطیقای ارسطو برای فیلمنامهنویسان / شرکت در نویسندهسازی و آشنایی با کتاب روش علمی نگریستن/ اضافهکردن سندی جدید به سبد دانششخصی با نام رمانهای در حال خواندن.
شاهین کلانتری برای تو
علی آراسته
#نیکروز
امروز شرکت بوده و نمایشِ کار. ترافیک بوده و فایل آفلاینِ نویسنده ساز. تماشای تمرین رقص گروه بوده از پشت ماسک. مشارکت محض بوده بدون حضور، به اجبار. و به سبک پروتئین بار تلاونگ، دیگر هیچ.
امروز تنها با کتاب «با سوالهایت زندگی کن»، زندگی کردم.
از وبیکار و وبینار و خردهخاطره هم محروم ماندم.
سنگ صبور خواندم.
وبینار خطخطی ندا را بودم.
دیگر هیچ.
لطفاً فردا در وبینار خیلی خوش نگذرانید؛ یا دستکم، دکمهی ضبط را از همان ابتدا بزنید (از زمان خیار و ناپلئونی).
بعد از چند روز، بالاخره یک مدیتیشن حسابی کردم. بعدش بدمنیتون بازی کردم و بعد هم تا حد کور شدن کار کردم.
برای پایاننامه تصمیم گرفتهام ادای آدمهای عاقل را دربیاورم. موضوعی انتخاب کردهام که دانشگاهپسند باشد و امیدوارم استادی پیدا شود که حاضر باشد راهنماییاش را به عهده بگیرد. البته بهمحض اینکه کارم را گردن بگیرد، موضوع را تغییر خواهم داد و علایق نامتعارف خودم را به آن اضافه خواهم کرد. خدا شاهد است اگر قبولش نکنند، دیگر هیچ مسئولیتی متوجه من نیست؛ پژوهش را از خیابان انقلاب تهیه خواهم کرد و به زندگیام ادامه خواهم داد.
پرینتر از کار افتاده بود. برای چاپ چند صفحه مطلب بیاهمیت بیرون رفتم و درست در همین موقع باران گرفت. باران زیبایی بود و بیرون رفتن، برخلاف انتظار، به یکی از قسمتهای خوب روز تبدیل شد. کمی تنباکو… و دوباره کار.
این روزها مشغول ساختن یک پرسشنامهی روانشناختی برای یک استخر کودکان هستیم. هیچکداممان تصور روشنی از کاری که میکنیم نداریم، اما واقعاً خوش میگذرد.
گزارش شصت و هفت
سالواژه: تبدیل
معصومه جانِ عزیزم سلام
نمیدانم چرا دلم خواست گزارش امروزم نامهای به تو باشد. شاید چون دیگر با هم صحبتی نمیکنیم.
بله من مینویسم. یادت هست؟ که من از نوشتن برایت میگفتم، تو هم میگفتی خب بنویس. و من آسمان به ریسمان میبافتم که نمیتوانم. یادت هست چقدر انشاهایم را دوست داشتی؟ اصلا مرا یادت هست؟
پچپچهای نیمکت آخر کلاسمان، بازی هایمان، چیزی از آن شور اکیپ پنج نفرهمان یادت هست؟
خب کمی بغض دارم. نوشتن برای تویی که حالا غریبه شدهای سخت است. پس برای آن معصومه مینویسم. همان که کنار کادوی تولدم نوتی گذاشته بود و در آن گفته بود اگر یک روز عوض شد آن معصومه هنوز دوستم دارد.
معصومه جان از امروز برایت بگویم. کمی ورزش کردم.
نه دیگر باشگاه نمیروم. ها هنوز عاشق گربهها هستم.
مدتیست گربهای جلوی در خانهمان لانه کرده. امروز هم به او سر زدم. هنوز نتوانستهام برایش اسمی انتخاب کنم. اگر بودی باهم انتخاب میکردیم.
امروز در رقابت داستانک آبانماه شرکت کردم. داستانک خودم را ویرایش کردم و فرستادم. اسمش را گذاشتم اتاق فراموشی. تو میدانی این برایم چه قدم بزرگیست. نتیجه نه، همین که حرکت دارم، جریان دارم با عشق درونم.
عصری هم برای خرید خانه بیرون رفتم. سر راه از کافه نان محبوبم کیک یزدی خریدم. هنوز شیرینی دوست دارم. مثل آن موقع که از کلاس کنکور برگشتنی زولبیابامیه میخریدیم.
کلاس نویسندگی شرکت کردهام. میتوانم بگویم شد، آنچه باید درونم میشد. حالا هم در کارگاهی شرکت کردهام به نام خودواژه. امروز تمرینهای واژهسازی آن را انجام دادم. اگر بودی چند کلمهای که دوست داشتم را برایت میفرستادم تا نظرت را بدانم.
اگر از کار و درآمدم بخواهی بدانی، اوضاع برای من حداقل آنطور که آن موقع با هم رویا میبافتیم نیست. مثل تو هم سرم شلوغ نیست. سرم شلوغ هم باشد عزیزانم را فراموش نمیکنم. تیکه بارانت نمیکنم.
در فراق چیزهایی که نمیتوانم به تو بگویم چند قطرهای اشک میریزم. چون میدانم تو یادت نیست. باشد هم فایدهای ندارد.
قرار نبود این نامه گلگیام از تو باشد.
دلم که تنگ میشود بهانهگیر میشوم. مرا ببخش. دوستان گاهی یکدیگر را میآزارند اما بدان که من همیشه در دلم جسارتت را تشویق میکردم. شاید هم نمیتوانستم بپذیرمش. شاید از سر خودخواهی یا رفیقخواهی میخواستم تو همان بمانی.
حالا اما باید بگویم. فلسفه بازی بس است. همهی این جملهها به این میرسند که پُرواضح است دلتنگت هستم. شاید باز هم نامه بنویسم برایت. نامههای نخواندنی برای تو.
خدانگهدارت
رفیق
نامهی دوم به گیتارم
سالواژهام: نظم
سلام گیتار عزیزم. باز دارم به تو نامه مینویسم، چون دفعهی پیش آخرش نوشتم تا نامهی بعدی. الان بعد یک هفته بهت رسیدم. باید وقتی دور بودم مینوشتم. واقعی دلم برات تنگ شده بود. میدانی که امروز بالاخره درست انجامش دادیم. و فرستادیمش رفت. گفت که عه. بالاخره درست زدی. بعدش از صبح خیلی کارها کردم. درس خواندم. این جزوههایی که با هوش مصنوعی نوشته شده خوبند. بعدش داستانکوتاه خواندم از چخوف. حکایت سرباغبان. قبلا خوانده بودم ولی خب تکرار. داستان تو داستان بود و رابطهی داستانها هم جالب بود. اعتماد به انسان. بعدش بهیاد گذشته انیمیشن شگفتانگیزان را دیدیم با دخترخاله. نمیدانم چرا طرح تو انیمه و انیمیشن بهنظر واضحتر میآید. بعدش خب. وبینار نویسندهساز را بودم. کتابی معرفی شد که دوست دارم بخوانمش. چطور به روش علمی زندگی کنیم. تا حالا بهش فکر نکرده بودم. اما این معیار جالب بود: اگر تو میتوانی انجامش دهی پس من هم میتوانم. بعدش آزادنویسی هم کردیم.
بعدش از برتری خفیف خواندم.
کارگاه خردهخاطره را هم بودم. به گذشتهها فکر کردن جالب بود. به اشکها و بغضها و همکلاسیها. گربهها و معجزهها. دوست دوران راهنماییام را انتخاب کردم. البته هشتم و نهم. خاطرهای ازش نوشتم که کمی داستانی شد. چقدر داستان داریم تو خودمان.
بعدش گیتار جان. درس خواندم. تودههای کبدی را تمام کردم.
حالا گیتار جان. بروم جلسهی اول را نگاهی بیندازم. شاید هم بخوانم. به امروز هم نمرهی ۸ میدهم.
تا نامهی بعدی، سوین
اِم عزیز
میخاهم نامهبازیهایی که شروع کردیم را ادامه بدهم. اشکالی که ندارد قاطی گزارش نیکم بکنمش؟
امروز قدری آرامم. دیر سر کارم رسیدم. میدانی که از آن دسته آدمهایی هستم که ممکن است سر زمان و دیر رسیدن سروصدا به پا کنم. الآن عاقلتر شدهام. اما باز هم گاهی دیوانگیام عود میکند. شاگردی که دوستم دارد گفت: خانوم دیر کردین.
گفتم دلیلش چه بود. گفتم به جای اینکه حرکت کنم سمت مدرسه، به انصراف فکر میکردم. سر صبح با خانواده بحث میکردم که نروم سر کار و جایش بروم اداره استعفا بدهم. پس چی؟ فکر کردی من از آن آدمهایی هستم که رنجم را بریزم توی خودم و حرص بخورم و چروک شوم؟ همه باید همراه من رنج بکشند. اگر من حالم بد است، همه باید حالشان بد باشد. نمیشود که من تنهایی غصه بخورم. میبینی چقدر بیشعورم؟
البته فکر کنم بیشتر میخاستم ناراحتیام را بریزم بیرون تا اینکه واقعن استعفا بدهم. میخاستم مشکل را برای آنها بگویم و تهش آنها هم قانعم کنند که دوباره برگردم سر کار و من هم برگردم. هرچی نگاه میکنم این وسط منم که دارد بهش ظلم میشود نه باقی معلمها. توی پیرکوه تنها معلمی که غیربومیست منم. دلم نمیخاهد توی خانهای که آنجا گرفتهام بمانم. کرایههای راه سرسام آورند. روزی ۱ونیم یا بیشتر خرج راهم میشود. چون شانزده ساعت در مدرسهی پیرکوه تدریس دارم باید هر دو روزش را هم فوق بمانم. و وقتی که فوق میمانم دیگر مسافری نیست که باهاش برگردم خانه و مجبورم هزینهی کل ماشین را خودم حساب کنم. اینها را کمکم پذیرفته بودم تا اینکه رئیس جدید آموزشوپرورش آن مناطق آمد.
رئیس جدید آمده و دارد سعی میکند یکسری اصلاحات انجام دهد که به نفع من نیست. مثلن سالهای قبل کلاسهای ۸ ساعتهی مدارس تا ساعت ۲ بود. از آنجایی که بچهها دوست نداشتند بمانند و مدیر هم سختگیری نمیکرد، معلمها از خداخاسته یک ساعت تقلبی خروج مینوشتند و زودتر میرفتند. حالا اما که سال اول تدریس من است رئیس فرموده که باید تا ساعت ۲ونیم توی کلاس باشیم. مدیر مدرسهمان آدم آرام و خوبیست. باهاش راحتم. مجبور است تا ۲ونیم نگهمان دارد. هستند همکارهایی که اگر زودتر تعطیل شویم، از مدرسه نرفته زنگ میزنند به اداره و چغلی میکنند که مدیر مدرسه کارش را درست انجام نمیدهد. توی همین چند روزی که این خانم مدیر شده با آرامش خیلی چیزها را سامان داده.
سر کلاسهای ۸ ساعته بچهها جان ندارند. میگویند خانوم چه فایدهای دارد که شما درس بدهید وقتی ما نمیفهمیم؟ خب چه بگویم؟ سعی میکنم تا حد ممکن سبک برگزار کنم، بینش استراحت بدهم، به شوخیها و خاطرهها میدان بدهم اما توهین نیست که تا من میروم روی تابلو بنویسم دانشآموز با صدای بلند خمیازه بکشد و بارها بکشد؟ ولو میشوند روی میز و میگویم درست بنشینید و میگویند جان نداریم. این چه ساعت مزخرفیست؟ چه آموزشی؟ کشک چی؟ آش چی؟ دوغ کی؟
عصبانیتهایم از رئیس جدید به همینجا ختم نمیشود. جالب نیست که وقتی یک نفر هم سعی میکند کارش را درست انجام بدهد اعصاب آدم خرد میشود؟ حس میکنم به خاطر این است که فشار هیچوقت به کلهگندهها و پارتیدارها نمیآید. وقتی بالادستی قانونمندی میآید فشار بیشتر از همه به کسی میآید که وجدان دارد و بهش ظلم شده. وگرنه پارتیدارها که جانشان را دربردهاند. مثلن دو تا از دانشآموزها مشکل پزشکی داشتند و جلسات زیادی غایب بودند. رئیس گفته که معلمها باید برای این دو دانشآموز خلاصه مطالبی که گفتهاند را توی شاد درس بدهند. رئیس میداند که من ۶ صبح میزنم بیرون و ۴ بعدازظهر برمیگردم خانه؟ من همین که وقت کنم کتابهایی را که قرار است درس بدهم نگاه کنم خودش خیلیست. یک دانشآموز ضعیف هم به خاطر سرویسش اجازه گرفته که زودتر برود و مدیر مدرسه آمد ازمان امضا بگیرد که با او راه میآییم و درس را جوری تنظیم میکنیم که او ضرر نکند. گفتم دلم نمیخاهد حتا همین را امضا کنم. معلمهای دیگر گفتند تو حتا سر چنین چیزی هم سخت میگیری. در مورد همهچیز اینطوری. آن دانشآموز خودش توقعی ندارد. برای من مهم است. وقتی حرف میزنیم و امضا میکنیم مگر نه این است که باید انجامش هم بدهیم؟ اگر امکان انجام دادنش را نداشته باشیم بعدن یقهمان را نمیچسبند که پس چرا امضا کردید؟ آن موقع جواب منطقی چیست؟
پوستر وبینار رئالپر حاضر شد. هفتهی پیش نقاشیام را فرستادم برای ساجده و او کلی بهم توضیح داد تا فرمی که توی ذهنم است دربیاید. امروز پوستر آمد بیرون و چشمم به جمالش روشن شد. به نظرم باحال شده. خود ساجده هم نقاشی را تایید کرد و برای وبینار تشویقم کرد. آدم نازنینیست.
اما اگر خود وبینار به باحالی پوستر نباشد چی؟ مبینا توی وبینارش میگفت که بعد از طراحی پوستر با خودش گفته کاش یک مبینا ملایی دیگر بود که میآمد و جایش وبینار را برگزار میکرد. اصلن دارم چه غلطی میکنم؟ وبینار برگزار کردنم چی بود توی این هیروویری؟ دقیقن در زمانی که شلوغترینم. اما دلم میخاهد امتحان کنم.
به خاطر مدرسه کلاس خیاطیام را از دست داده بودم. با استادم حرف زدم و امروز خبر داد که کلاس را گذاشته چهارشنبه صبح تا من هم بتوانم باشم. خیلی خوب است. اما راستش با این حجم کارهایی که دارم، اصلن میرسم هیچ غلطی بکنم؟ نمیدانم. امیدوارم برسم. اگر مجازی شود شاید بتوانم. شاید هم از هفتههای آینده تصمیم بگیرم توی خانهی پیرکوه بمانم. هرچند دلم نمیخاهد. هر هفته همین را میگویم و هر هفته هم برمیگردم. در هر حال الآن حالم بهتر است. کمی ناراحتم چون با مدیر مدرسه قرار گذاشته بودم قبل از سهشنبه سوالها را برایش بفرستم. و آنقدر ذهنم درگیر بود و هی فکر میکردم سوالها را ارتقا بدهم که نفرستادم. فردا برایش توضیح میدهم اما حس بدقولی دارم. بهش میگویم اگر نشود هفتهی بعدی امتحان میگیرم یا اینکه کنسلش میکنم. هرچند او چیزی نمیگوید اما من حرف زده بودم. هی خدا.
از جادهها برایت نگفتم. جادهی جلیسه همیشه خراب بوده. به یمن قدم من دارند آنجا را آسفالت میکنند. بیشتر هدفشان دهن من است. من میگویم انتقالی بدهید و آنها به جایش جاده را هموار میکنند که راحتتر بروم و بیایم. میبینی تو رو خدا؟ این هم یک کار بد دیگر از رئیس جدید. نمیدانم این کار را هم او کرده یا نه اما خلاصه از وقتی من وارد آن مناطق شدهام، تمام ادارات یادشان افتاده که باید به قانون عمل کرد. آی پیشونی؟؟
بهترین اتفاق امروز شرکت در وبینار خرده خاطره و با هم نویسی در کنار استاد شاهین و دوستان عزیزم بود.
البته لحظاتی که به دیدن سگ چشم زیبای گوشه ی کارخانه رفتم هم کم لذت بخش نبود.
بی انصافی است اگر از زیبایی ابرهای آسمان صاف و کوه های بی غبار پشت دیوارهای کارخانه ننویسم.
راستی هم صحبتی با خواهرم هم دنیایم را رنگین تر کرد.
حتما فردا گزارش نیک بهتری می نویسم.
دوشنبه ۱۱ آبان صفر پنج
صبحش را با بیدل شروع کرد. از میان شعر دو واژه بیرون کشید و کنار دستش گذاشت: «هوسآباد» و «فسونکاری». بعد از آن، چند صفحهای آزادنویسی کرد و پیش از آنکه کارهای روزمره سر برسند، تمرین شعر سهسطریاش را انجام داد.
روز شکل معمول خودش را پیدا میکرد. کارهای اداری، مسئولیتها و رفتوآمدهای همیشگی. اما او نمیخاست همهی روزش را به این کارها بسپارد. مدتی بود به این فکر میکرد که چطور میتواند میان وظایف روزانه و علاقههای شخصیاش تعادل برقرار کند. نمیخاست خاندن و نوشتن و آموختن همیشه به وقت دیگری موکول شوند. به قول استادش، باید وقت میدزدید. پس امروز هم لابهلای کارها، چند صفحه رمان خاند، سراغ شعر رفت و پیادهروی کرد. البته انتشار مطلب کانال را فراموش کرد.
بخش دیگری از روزش صرف ور رفتن با ایدههای داستان بلندی شد که مدتی است در ذهن دارد. امروز چند ایده و مسیر تازه برای روایت پیدا کرد. از این بخش لذت میبرد.
بعدازظهر، دو تجربه متفاوت در انتظارش بود. ابتدا در وبینار «من نوشت» خانم ناهید یوسفزاده شرکت کرد. شنیدن تجربههای ایشان و قدمهایی که برای رسیدن به جایگاه نویسندگی برداشته بودند، برایش بسیار شیرین و الهامبخش بود. از آن دست گفتوگوهایی بود که آدم بعد از شنیدنش دلش میخاهد بیشتر بنویسد و مسیر خودش را جدیتر دنبال کند. از اینکه فرصت حضور در این وبینار را پیدا کرده بود، خوشحال بود.
بعد از آن نوبت وبینار نویسندهساز استاد کلانتری رسید. استاد درباره کتابی صحبت کرد که قرار بود به آنها کمک کند رفتارهای روزمره خودشان را علمیتر و نقادانهتر بررسی کنند. در کنار آن، موضوعات دیگری هم مطرح شد و او باز هم فرصتی برای نوشتن در جمع پیدا کرد. تجربهای که برایش اهمیت داشت. به نظر میرسید وقتی در کنار دیگران مینویسد، تمرکزش بیشتر میشود و تعهد بیشتری به تمرین دارد. شاید حضور جمع چیزی به او میدهد که در تنهایی کمتر پیدا میکند.
در مسیر برگشت به خانه، دوباره سراغ جستار «چرا ادبیات؟» از ماریو بارگاس یوسا رفت. این جستار را قبلاً خانده بود، اما دوبارهخانیاش برایش جذاب بود. یوسا از کمتوجهی آدمها به ادبیات میگوید و اینکه چطور گاهی ادبیات را چیزی لوکس، سرگرمی یا فعالیتی برای وقت اضافه میدانند. در حالی که ادبیات میتواند در پرورش احساسات، شناخت انسان و فهم رفتارها و کردارهای او نقش مهمی داشته باشد.
خاندن دوباره این جستار او را به سالهای قبل برد. زمانی که بیشتر مطالعاتش به کتابهای تخصصی روانشناسی محدود میشد. به شعر و ادبیات علاقه داشت، اما کمتر سراغشان میرفت. نه اینکه میلی به خاندن نداشته باشد، بلکه انگار راه ورود به این دنیا را نمیشناخت.
حالا مدتی است که شعر میخاند، رمان میخاند و به سراغ آثار ادبی مختلف میرود. البته هنوز هم ممکن است خاندن یک رمان برایش دو یا سه ماه طول بکشد، اما همین خاندن آهسته و پیوسته هم بیاثر نبوده است. کمکم تغییراتی را در گفتوگوهای روزمرهاش و حتی در شناخت احساسات و افکارش میبیند. گاهی با خودش فکر میکند شاید محدود ماندن به مطالعات تخصصی، نگاهش به جهان درونی خودش را هم کمی محدود کرده. حالا ادبیات کمکش میکند احساسات و تجربههای انسانی را از زاویههای بیشتری ببیند و برای چیزهایی که پیشتر شاید بهسادگی از کنارشان میگذشت، کلمه پیدا کند.
این فکر او را به حوزه دیگری از علاقههایش برد: کار با کودکان. مدتهاست به استفاده از قصه و ادبیات در کار درمانی با کودکان فکر میکند و دوست دارد این شیوهها را در کنار نمایشدرمانی به کار بگیرد. میداند که این مسیر تازه و ناشناختهای نیست و افراد زیادی در این زمینه کار میکنند، اما برای خودش فرصتی است تا آنچه از خاندن و آموختن ادبیات به دست میآورد، وارد کار حرفهایاش کند. شاید حالا بهتر بتواند ظرفیت قصه و نمایش را در کار با دنیای کودکان به کار بگیرد.
بیدل دهلوی:
جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ
ای هستی تو ننگ عدم تا به کجا هیچ
دیدی عدم هستی و چیدی الم دهر
با این همه عبرت ندمید از تو حیا هیچ
مستقبل اوهام چه مقدار جنون داشت
رفتیم و نکردیم نگاهی به قفا هیچ
آیینه امکان هوسآباد خیال ست
تمثال جنونگر نکند زنگ و صفا هیچ
زنهار حذر کن ز فسونکاری اقبال
جز بستن دستت نگشاید ز حنا هیچ
خلقیست نمودار درین عرصه موهوم
مردی و زنی باخته چون خواجهسرا هیچ
بر زله این مایده هر چند تنیدیم
جز حرص نچیدیم چو کشکول گدا هیچ
تا چند کند چاره عریانی ما را
گردون که ندارد به جز این کهنه درا هیچ
منزل عدم و جاده نفس ما همه رهرو
رنج عبثی میکشد این قافله با هیچ
بیدل اگر این است سر و برگ کمالت
تحقیق معانی غلط و فکر رسا هیچ
آزادنویسی کردم. رقصیدم. شعر نوشتم.
دلم میخاست یک داستانکوتاه دیگر از مهشید امیرشاهی بخانم از کتاب صیغهی اول شخص مفرد. اما فرصت نشد.
ایشالا فردا.
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
صبح باز هم اول به باغچه رسیدم. از بذرهایی که کاشته بودم دوتایشان سبز شده بود؛ اما گَندجشکها از ریشه در آورده بودند. حالم گرفته شد. تازه رویشان سبد هم گذاشته بودم.
قبل از صبحانه نوشتم و برنامهی روزم را لیست کردم.
باز یک دفتر شعر خواندم از سیدعلی میرافضلی. شعرهایش کوتاه و الهامبخشاند.
به درس بچهها رسیدم.
وبینار نویسندهساز را همرمان با شستن روفرشی در حیاط دیدم.
در باهمنویسی بودم و مغزم را روی کاغذ تکاندم.
به کانال بچهها سرزدم.
یادداشت کانال را نوشتم.
امروزم را با مصاحبهای در یوتوب شروع کردم.
مصاحبه یک پزشک دربارهی اینکه پول خوشبختی میآورد یا نه؟ زیاد باب میلم نبود و نتوانستم ادامه بدهم.
رفتم سراغ سنگ صبور. این کتاب را خیلی دوست دارم و یکجورهایی برایم عزیز شده چون ماجرای خریدنش را هم دوست دارم. خیلی خوب با شخصیتها ارتباط برقرار کردهام و راستش دلم به حال کاکلزری میسوزد.
امروز پیادهروی ام را بین کلاسهای دانشگاه جا کردم. دو تا هم فیلم دیدم. یک فیلم کوتاه به اسم one in three فیلم جالبی بود و فضای سرد و سنگینی داشت. فیلم بعدی را از همان کارگردان دیروزی انتخاب کردم. راستش از شخصیت فیلم فرانسیس ها خیلی خوشم آمده. میخواستم دوباره همان بازیگر را ببینم با همان بازی شگفت انگیز.
Mistress America را انتخاب کردم و خیلی خوشم آمد و در طول فیلم کلی خندیدم. در یک سکانس واقعن قهقهه زدم. طنز زیبایی دارد.
در آزادنویسی امروز یک شخصیت ساختم.شخصیتی با کراواتی که سفت بسته بود. داشتم فکر میکردم کراوات از کجا به آزادنویسیام راه پیدا کرده که یاد آلبومی که اخیرن در یوتوب گوش داده بودم افتادم آلبوم کراوات. البته کراوات زدن شاهین کلانتری هم بیتاثیر نبود.
امتیاز روزم قابلقبول است. امیدوارم گزارش نیک فردا پربارتر باشد.
به تاریخ روزی که امروز است، خوش گذشت به دلایل عدیده: فهمیدن، نوشتن، خوردن، آمدن، نرفتن، دیدن، خواندن، پختن، شستن، نِشَستن، اندیشیدن، گفتن، شنیدن، خوابیدن، جفتوجورکردن، خریدن، داشتن، آموزاندن، آموختن، درآمیختن، برنامهریزیکردن، ترسیدن، تایپیدن، چَتیدن، فِنگشوییدن، دویدن، تمیزکردن و رویا پروریدن که آب حیات این روزهای تلخ و سخت ایران من است. باشد که آزاد و آباد ببینمش. هزار آمین.
فیلم «وریتی» را دیدم. نویسندهها عجب موجوداتی هستند ها. نمیفهمی کی حقیقت را مینویسند و کی دروغی که لباس حقیقت دارد. هم. آره. نویسندهها امان از نویسندهها.
نویسندهساز و آزادنویسی.
با فرشته و فائزه نوشتم.
دومین جلسهی خطخطی را داشتم. با «سوال چرا نقاشی میکشیم؟» بچهها کلی جوابهای خوب دادند. جواب خودم هم این بود. «چیزهایی هست، حرفهایی، احساساتی، دردهایی که کلمهها نمیتونن بیانشون کنن و تنها راه بیانشون نقاشیه. نقاشی میکشیم تا ناگفتههامون رو با رنگ و خط بیرون بریزیم.» بعد هم با هم خطخطی کردیم و بچهها مستکشیهاشون رو فرستادن. کلی استرس داشتم قبلش اما خیلی خوش میگذرد نقاشی کشیدن با بچهها. وقتی تمام شد داشتم لبخند میزدم. هر چند قبلش میخاستم فرار کنم و داشتم به غلط کردن میافتادم و غر میزدم با یچهها که چرا سه روز در هفته کردم، اما بعدش کلی خوشحال بودم و حس خوبی داشت. چه خطخطیهایی که نکردند بچهها. یعنی بوسیدنی بود.
با محبوب حرف زدیم و قرار حرم سر صبح را گذاشتیم.
از اون روزاییِ که نمیدونم چطوری بنویسم، حس و حال عجیبی دارم. انتظارم از خودم این مدل نوشتن نیست ولی اگه ننویسم و بخوام مدلی که دوست دارم با جزئیات، زیبا و با معنا بنویسم، احتمالا فعلا باید بیخیال نوشتن گزارش نیک و کلا نوشتن بشم.
امروز دوتا صابون دوناتی درست کردم. عاشق کار صابون شدم یه جورایی این صابون های دکوراتیو شبیه کیک و شیرینی هستن و هوسانگیز.
ورزش داشتم توی خونه و قدرت بدنیم بخاطر وقفه چندماههای که داشتم کم شده اما خوبه یعنی در حداقل ترین حالت باعث میشه حسم بهتر بشه.
بعد وبینار نویسنده ساز بود، از ایده نگاه کردن به مسائلمون مثل یک دانشمند و مشاهدهگری به سبب نوشتن خوشم اومد و بهم کمک کرده بهتر بتونم به راهحل برسم یا حداقل هوشیار انهتر زندگی کنم.
کارگاه خرده خاطره خیلی جالب بود و خوب بود البته برای من یکم سخت هم بود، احساس میکردم یادآوری خاطراتم با جزئیات برام سخته و عجیب بود.
یه جورایی باعث شده به گذشته عمیقتر فکر کنم. انگار گذشته از ذهنم پاک شده تیکه تیکه مبهم یه چیزایی از هر دوره از زندگیم یادم میاد. واقعا باعث شد فکر کنم چرا اینطوریه.
احتمالا انجام تمارین تجربه خوبی بشه برام در کل دوسش داشتم.
صبح ۶:۵۸ بیدار شدی. میخواستی بمیری از خواب. پس چرا دیشب خوابت نمیبرد؟
بین خواب و بیداری گفتی کاش مجازی بود. حداقل میخوابیدم. میدانی که ظهر هنگام بازگشت از مدرسه میگویی خداراشکر حضوریست و تمام شد. کاری ندارم.
مانتوشلوار سرمهایت را پوشیدی. زیر کتری را قبلتر روشن کرده بودی. قلقل. چای ماندهای نوشیدی بین حاضر شدن. ریمل را سرسری کشیدی به مژهها. رژ کمرنگی به لبها. دوتا بسکوییت چپاندی توی دهان. تخم مرغ آبپز را توی مشما و انداختی ته کیفت.
از خانه زدی بیرون. ۷:۲۸. بدو بدو تا ایستگاه. نه برای اتوبوس. برای ماشین همکارت. قبل از رسیدنش رسیدی.
توی مدرسه. توی کلاس. بچهها گفتند خانم چقدر مشق گفتی.
شانه بالا انداختی. توی دلت گفتی روانی میکنند آدم را بعد میگویند چرا مشق زیاد گفتی؟ هم خودشان. هم ننههایشان. معلم بیاعصابی هستی؟ بیاعصاب شدهای. خوب باشند چرا خوب نباشی؟
ساکت بودند. واقعا گاهی مشق زیاد و تهدید زنگ ورزش بدجور جواب میدهد روی پسرها. این را میدانی. زنگ بعد ورزش دارند. گفتی اگر شلوغ نکنید میرویم.
تقریب درس دادی با سرسرهی اعداد. یاد گرفتند بیشترشان. معلوم میشود روزهای بعد. سبحان داد میزد جوابها را. گوشت کر نشد؟
زنگ تفریح. تخم مرغ آبپزت را با بربری خوردی. با دو لقمه پنیر.
برگشته بودی توی کلاس و انگار قفس میمونها در باغ وحش بود. یا شاید هم جومانجی وقتی میمونها حمله کردند. جیغ جیغ. پرش از اینور به آنور. کتککاری.
بدون هیچ حرفی نگاهشان کردی. مکث مکث. بعضی داد زدند ساکت. و تو ماژیک را برداشتی و با خونسردی تمام روی تخته نوشتی زنگ ورزش نمیرویم. تازه حواسشان جمع شد و آدمیزادگونه نشستند سر جایشان. جیغها قطع و به آهی از سر ناراحتی تبدیل شد. خانم تو رو خداهایشان هم شروع.
پرژکتور را روشن کردی و کتاب فارسی را آوردی. گفتی واژهآموزی درس چهار را باز کنید. بچهها غرغرکنان. تو خونسرد و آرام. ته دلت میسوخت برایشان ولی میدانستی اگر جلویشان را نگیری روز به روز بدتر میشوند و یکجا کنترل دیگر ممکن نیست.
درس دادی. آسان بود. یکی دونفر گریه میکردند. چند نفر سر روی میز. تعدادی ماتم زده. و چند نفر بیخیال زنگ ورزش شده پاسخ میدادند. واکنش بچهها در برابر مسئله کاملا معلوم بود. گاهی هم کسی میگفت خانم یه فرصت دیگه بده. اذیت نمیکنیم.
گفتند و گفتند. سکوت بود. آرامِ آرام. گفتی اگر همینطور باشید میرویم.
خوشحال بودند ولی آرام. چند نفر بغلت کردند. محکم. خندهات گرفت. دلت سوخت برایشان ولی همزمان اندیشیدی که خوب شد محکم وایسادی. و حالا به زنگ ورزش هم میرسید که دلشان نشکند.
تیمها را تنظیم کردی. چهارتا. دو به دو. داورها مشخص. دو تیم زمین کوچک. دو تیم زمین بزرگ. وسط تایم جابهجایی.
رفتید حیاط. توپها را گرفتی از معاون. فوتبال شروع شد. چه فوتبالی. بهم میخورند. زمین میافتند و گاهی گلللل. داد میکشند. جام جهانیست اینجا. هر دوشنبه. زنگ دوم.
میبینیشان. مراقبی دعوا نکنند. مصدومی را که جمع میکنی، دو نفر آنورتر دعوایشان میشود. برای لحظاتی هم خوب بازی میکنند و گل که میشود میخندی. بامزهاند. قشنگ بازی میکنند چند نفری.
زنگ ورزش تمام میشود. میروید توی کلاس. لباس عوض میکنند. فوتبالیستها.
زنگ تفریح. چای گسی مینوشی. برمیگردی کلاس. ادامهی فارسی. تا آخر داستان مورچهریزه و مثل جلو میروی. علوم میخواستی درس بدهی ولی دیدی آزمایش دارد و یادت رفته وسایلش. میگذاری علوم را برای فردا. فارسی را گاز میدهی.
بچهها به خاطر مشق ساکتاند. که به سرنوشت دیروزشان دچار نشوند. و نمیشوند. آخر زنگ که لوبیا میاندازند در بطری لوبیا میگویی تکلیف امروز کم است. جیغشان با زنگ خانه قاطی میشود. خندهکنان. بغلکنان. خدانگهدار.
نفس راحتی میکشی. وسایلت را جمع میکنی و کمی جارو میزنی کلاس را با ابوالفضل.
میخواهی برگردی خانه که الهام زنگ میزند. میپیچی خانهی مامان. با الهام و الای.
حرف میزنید. ناهار و چای. کمی حوصلهات هم سر میرود. از مدرسه که میآیی دوست داری کارهایت رو انجام دهی. اما اینجا نمیشود. سکوت میشود. هر کس سرکار خودش. چرا؟
فاطمه میگوید بمان تا شام. من هم بیایم. گیر میکنی. نمیخواهی بمانی. غر میزنی و میمانی.
زیر حوصلهات را کم میکنی و مطلبی در سایتت میگذاری. ویدئوهای تدریس را از تلگرام دانلود میکنی و پوشهبندی. برای زمانی که شاید مجازی شود. آیندهنگری تا چه حد؟
فاطمه میآید. الهام، الیار را با دماغ کبود از مدرسه میآورد. بچهپرویی زده بودش. الیار میگفت: هر چی ازش فرار میکردم باز هم میاومد دنبالم که بزندم. من کاریش نداشتم مامان. ولی آخرش دیگه منم چندتا لگد بهش زدم.
چرا بچهها انقدر همدیگر را میزنند؟
مسعود آمده بود و رفته بودند دکتر با هم برای دماغ الیار. دیگر نماندند.
غر میزدی و غر میزدی به فاطمه. کمی نوشتی. آرام نشدی. حرص میخوردی سر هر حرف و هر کار. سهیل آمد و شام خوردید و ظرفها. غذای مامان طوری نبود که برداری برای ناهار فردای سهیل که میبرد همیشه سرکار. پس… باید میرفتی خانه و چیزی درست میکردی. غرهایت شدت گرفت. نمیدانستی چه سر هم کنی. هر چه در ذهنت بود روزهای قبل تازه خورده بودید. دلت هم نمیآمد بدون ناهار بماند تا هشت شب. فحش دادی به زمین و زمان.
لباس پوشیدی و آمدید خانه. فحشها در دلت ادامه داشت. غر زدی به سهیل که تا تولد فاطمه نمیروم خانهی مامان. هم حوصلهام سر رفت هم حرصم درآمد آخرش هم که این. گاهی متنفر میشوی از هر جایی جز خانهی خودت. میخواهی آنقدر در خانه بمانی که شاید بشوی کوسنی روی مبل. شاید هم ساعتی که هر روز حرف میزند با تو.
استانبولی درست کردی. چارهای نبود. ظرفهای کثیفش را سهیل شست. قسمت دوم سریال کری را نگاه کردید. خوشت میآید ازش. حس استرنجر تینگز را دارد. استانبولی که آماده شد کمی تهدیگش را خوردید. بویش گشنهتان کرده بود.
جمع و جور آشپزخانه. ظرف و جابهجایی. دیگر بهتر است بخوابی نه؟
ساعت ۱۱:۴۰. سهیل منتظرم ماند و خر و پف. کاش من هم در سرعت بیهوشی همتای سهیل و فاطمه بودم. خر و پف توی جیبشان است. همین گوشه کنارها. برای من اما… دور دور دور.
گزارش نیک | ماشینِ طلسمشده و ذهنِ بیترمز
🚘
صبح زود از خواب پریدم. از اون بیدارشدنهای بیدلیل که نه بدن اجازه داده، نه مغز توضیحی براش داره. یکهو حس استوریگذاشتن بهم دست داد. رفتم سراغ اینستاگرام و چند تا استوری از مستند «هویت» گذاشتم که دیشب دیده بودم. مستند جالبی بود درباره الهام گرفتن از اشیای باستانی در طراحی مدرن، اینکه چطور یک تکه تاریخ از موزه بلند میشه، میاد توی زندگی امروز و مثلاً تبدیل میشه به یک لباس یا وسیله طراحیشده. خلاصه گذشتگان هم دست از سر آیندگان برنمیدارن!
.
مستند رو هم دانلود کردم که توی کانالم بذارم. بعد از این فعالیتهای فرهنگی و تمدنی، دوباره خوابیدم. بلاخره فرهنگ بدون خواب، مثل نان بدون زنان، یک چیزی کم داره!
.
بیدار شدم و زندگی رو به عشق وبینار «خردهخاطره» ادامه دادم. وبینار خیلی خوبی بود. استاد فهرست جذابی از موضوعات پیشنهادی برای نوشتن خاطره آماده کرده بودن. همین فهرست کافی بود تا ذهنم سوار ماشین زمان بشه و بره سراغ گذشته، از خاطرات دمدستی تا ماجراهایی که سالهاست توی انبار ذهن خاک میخورن و منتظرن یکی بیاد گردگیریشون کنه. ظاهراً حافظه ما هم مثل انباری خونهست، هرچی لازم داریم پیدا نمیشه، اما چیزهایی که فکر میکردیم دور ریختیم، هنوز سر جاشونن!
.
تمرین همزمان توی کارگاه خاطره خیلی لذتبخش بود. از اون تجربههایی که آدم هم مینویسه، هم میخونه، هم به یاد میاره و هم یکجورهایی خودش رو از نو کشف میکنه. خلاصه خردهخاطره بود، اما لذت درشت!
.
اما بخش عمده روز، در اختیار ماشین لعنتی قرار گرفت، ماشینی که برای فروشش باید احتمالاً به جای سایتهای فروش، سراغ جنگیر و دعانویس برم. زیر قیمت گذاشتمش، ولی انگار نه انگار. مشتری میاد، یک ساعت وقت آدم رو میگیره، ماشین رو از بالا تا پایین برانداز میکنه، سؤالهایی میپرسه که حتی سازنده ماشین هم جوابشون رو نمیدونه و در نهایت با یک «خبر میدم» محترمانه غیب میشه. ظاهراً بازار خودرو به جای خریدار، کلکسیونر وقتتلفکن تربیت کرده. من موندم و ماشین و یک عالمه اعصابِ مصرفشده.
.
برای آخر هفته هم به سفری به یزد دعوت شدم و مشغول تدارک و برنامهریزی بودم. یزد همیشه برای من ترکیب دلچسبی از بادگیر و خاطره و کوچههای خشتیه. فعلاً که سفر در مرحله پیشتولید به سر میبره و امیدوارم به مرحله اکران هم برسه.
.
توی هیاهوی این همه کار و قرار و خرید و فروش و سفر، بلاخره بیست دقیقه برای پیادهروی وقت گذاشتم. بیست دقیقه ناقابل که احتمالاً تنها بخش روز بود که در اون نه کسی قیمت پرسید، نه کسی قرار گذاشت، نه چیزی فروختم و نه چیزی خریدم. فقط من بودم و قدمهایی که برای سلامت جسم و روان برداشته میشدن.
.
اما یک چیزی ته ذهنم قلقلک میده. فکر میکنم دوباره دارم وارد روزهای شلوغ میشم. همون شلوغی آشنای لعنتی؛ ذهن شلوغ، زندگی شلوغ، کارهای ریز و درشت و در نهایت یک بیبرنامهگی خستهکننده. از اون وضعیتهایی که آدم تمام روز میدوه، اما شب که میرسه نمیدونه دقیقاً به کجا رسیده.
.
باید قبل از اینکه تقویم و ذهنم با هم کودتا کنن، فکری به حال این اوضاع بکنم. شلوغی بد نیست، به شرطی که صاحب داشته باشه. وگرنه آدم میشه کارمند تماموقتِ کارهای خودش، بدون حقوق، بیمه و حتی مرخصی استعلاجی!
.
فعلاً تصمیم دارم قبل از اضافه کردن کارهای تازه، کمی از بینظمیهای قدیمی کم کنم. ظاهراً وقتشه به جای مدیریت بحران، کمی هم مدیریت زندگی یاد بگیرم.
https://t.me/asa_fatemi
سالواژه: ثمربخشی
امروز زود بیدار شدم ولی دوباره میخابیدم خیلی بهتر بود چون مغزم مدام بین هوشیاری و منگی در رفتوآمد بود دقیقههای زیادی از امروز را فقط خیره به دیوار سپری کردم.
مدتی است مرض بهرهوری کاملن در من شفا پیدا کرده است طبق تحقیقات اخیرم نه فرم مریض و نه فرم سالمش را فعلن ندارم.
به کتابخانه رفتم و چند صفحه از کتاب آسیبشناسی روانی را خاندم هدف این بود که فقط تعهدم را حفظ کرده باشم، حتی روزهایی که حالم خوب نیست سعی میکنم چند اقدامکوچک را باز هم انجام دهم. ما سه به علاوه یک نوع مود داریم مود خوب، مود بد، مود متوسط و مود بیمودی.
رسیدم به ایستگاه عصرگاهی و وبینار نویسندهساز، امروز استاد از کتاب گذر از سایهها حرف زد که چگونه یادگیری تفکر علمی به حل مشکلات ما به یک روش شخصیسازی شده کمک میکند. با معرفی این کتاب یاد کتاب روش تحقیق در روانشناسی افتادم که یک فصل آن در مورد روش علمی و مراحل آن توضیح میدهد.
در باهمنویسی امروز مثل زمانی که ترکیبات چایی با دم کشیدن درست و بهجا بیرون میریزند ذهنم دم کشید و رها شد.
دم غروب باران باریدن گرفت ابتدا نمنم و بعد شدید. پنجره را باز کردم حواس پنجگانهام را درگیر باران کردم. اگر میدانستم باران میبارد آخرین قهوهام را نمیخوردم و این همزمانی را تدارک میدیدم ترکیبی از هوای نیمهتاریک، باران، قهوه و سکوتی که صدای باران آن را قلقلک میدهد.
و سختترین تصمیم امروز تا به اینجای کار این است که میان میل به پیادهروی، نیاوردن چتر و عدم قدرت پذیرش خیسشدن گیر افتادهام.
گزارش نیک
روز دوشنبه ۱۴۰۵/۸/۱۱
توران محمدی
صبح زود، دوباره از خانه بیرون میزنم و راهی جایگاه گاز میشوم. محیط بسیار خلوت است و امروز هم مانند هفتهٔ قبل، سوخت رایگان است. با خود میگویم: کاش به جای این پنجهزار تومان، قیمتهای سرسامآور کمی کنترل میشدند.
چند دقیقه بعد که از شهر خارج میشوم، ناگهان وارد هالهای مطلق از سفیدی میشوم؛ درست مانند فیلمهایی که میخواهند رفتنِ روح به دنیای دیگر را نشان دهند. مجبور میشوم چراغ مهشکن را روشن کنم؛ چند متر جلوتر را هم به سختی میبینم. این وضعیت هیجان زیادی دارد، اما کمی استرسزا هم هست؛ بهویژه اگر یک ماشین باری با بارِ میلگرد جلو باشد و رانندهٔ پشتسری هم مدام بخواهد سبقت بگیرد.
بالاخره پس از این همه هیجان و استرس، به مدرسه میرسم. اینجا همان مدرسهٔ روستایی است که در این اوضاعِ شلمشوربایِ آموزش و پرورش، تقریباً نرمال مانده است. خداروشکر، امروز در مدرسه خوش میگذرد؛ امتحان، تدریس و نوشتن ادامه دارد. با دانشآموزان رابطهای دوستانه و صمیمی دارم و شور و ذوقِ آنها مرا هم حسابی سرحال میکند.
بعدازظهر، راهیِ کانون پرورش فکری میشوم؛ میخواهم برای نخستین بار در جشنوارهٔ قصهگویی شرکت کنم، چرا که عاشقِ این تجربیاتِ جدید هستم. امروز برنامهٔ بسیار فشردهای دارم، اما واقعاً از آن لذت میبرم؛ این پرمشغله بودن برایم بسیار لذتبخش است.
به خانه که برمیگردم، وبینار «نویسندهساز» شروع میشود. حالا دیگر شرکت در این وبینار، بخشی از برنامهٔ روزانهام شده است؛ بخشی که حس خوبی به من میدهد و بسیار آموزنده است؛ در واقع، همین نوشتنِ «گزارش نیک» را مدیون آن هستم. پس از استراحتی کوتاه، در کارگاه «خردهخاطره» شرکت میکنم. این کار بیشتر از آنچه فکر میکردم، جذاب و آموزنده است. از این آموزشهای بازیگونه بینهایت لذت میبرم، طوری که اصلاً گذر زمان را حس نمیکنم.
در نهایت، صفحاتی از کتاب «فلسفهٔ پیادهروی» را میخوانم، برنامهٔ فردای مدرسه را آماده میکنم و با نوشتنِ گزارش نیک، امروزِ پرمشغله را به پایان میرسانم. و خدا را به خاطر چنین روزِ زیبایی شکر میکنم.
همین یک ساعت پیش پیام «من از فردا سرکار نمیآیم» را برایش ارسال کردم.
حالا هم زعفرانهایم را جلوی رویم گذاشتهام و دارم پست امشبم را مینویسم.
به او فکر میکنم. پیراهن یاسی که امشب پوشیده بود، قشنگترش کرده بود. بیشتر میخندید و خوشحالتر بود انگار.
دلم میخواست همان لحظه نامه را از کیفم بیرون بکشم و بگویم: «هی، این برای توست.»
اما زودتر از همیشه از کنارش گذشتم و به سمت خانه راهم را کج کردم.
دلم میخواهد فردا زودتر از راه برسد.
دلم هوای حرم کرده.
این روزها فقط حرم مرا روی پاهایم نگه داشته.
کانال من
https://t.me/meslenafas
سال واژه: کنترل خشم و یادگیری زبان با کروکودیل🎀🐊🪆
نمره روز: ۷.۵
گزارش:
۱.مائدههای زمینی و مائدههای تازه رو خوندم
۲.زبان کار کردم
۳.یه رباعی از حافظ خوندم:
گفتی که تو را شوم مدار اندیشه
دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه
کو صبر و چه دل، کآنچه دلش میخوانند
یک قطرهٔ خون است و هزار اندیشه
۴.پیادهروی
۵. به تنبل بودنم فکر کردنم
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
گزارش نیک | دوشنبه، یازدهم آبانماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
این روزها انگار جسارتم جایی میان اینهمه مشغله و روزمرگی جا مانده است. کمتر از قبل خودم را به دلِ خواستههایم میزنم، کمتر دست به کاری میبرم که دلم میخواهد و بیشتر تماشاگر روزهایی هستم که یکی پس از دیگری میگذرند. غمگینم، نه فقط از کمرنگ شدن جسارت، بلکه از فاصلهای که میان من و آن زنی افتاده که دلم میخواست باشم.
https://t.me/MashgheBodan
امروز بعد صبحانهای مختصر و چایدارچین، فکر درست کردن دلمه به سرم زد. یکی دو ساعت مشغول بودم و نتیجه قابل قبول بود.
ثمین را از مهد به خانهمان آوردم که در شلوغی اسبابکشی خسته نشود.
وبگردی کردم و سرخورده شدم.
حافظ خواندم با این مطلع:
فاتحهای چو أمدی بر سر خستهای بخوان
لب بگشا که میدهد لعلِ لبت به مرده جان
قمار باز را خواندم. تقریبا به نیمهی کتاب رسیدم اما هنوز نفهمیدم هدف و حرف اصلی داستایوفسکی از نوشتنش چه بوده.
باقی روز رفتیم خانهی دوستمان و بچهاش را تحویل دادیم و کمی خرکاری کردیم.
گزارش نیک
گوشهای از ارتکابات امروز
صفحاتصبحگاهی
مطالعه اثرگاتمن.
جلسه سوم کلاس حافظشناسی
درونروبی کابینت تنقلات
شستنظرفهای حاشیهای
تماس طولانی با “ح”
ناهار و خواب عصرگاهی
اتمام کلاس حافظشناسی
تلاوت قران و نمازقضا
چای با یارا
خانهی پدری
نوشتن گزارش نیک
رهانویسی پیشاز خواب
پایان امروز
نمره نه از ده.
فاطمه بهزادیمقدم
دوشنبه
یازدهم ابان چهارصدوپنج
سالواژهام: ریلگذاری
با صدای زنگ گوشی بیدار میشوم. کتری را روی گاز میگذارم. صورتم را که میشویم، خدا را شکر میکنم که یک روز دیگر را به من هدیه داده است.
کرهٔ بادامزمینی را به همراه عسل روی نان تست میمالم. نان تست دیگری روی آن میگذاریم و ساندویچ آماده را به همراه یک نارنگی به دخترم میدهم تا ببرد مدرسه.
خوابم و صفحات صبحگاهی را مینویسم.
صبحانه میخورم و بعد سریال «صد» را میبینم.
با همسرم در مورد انتخاب رشتهٔ دخترم صحبت میکنیم. از حرفهای او ناراحت میشوم. بحث نمیکنیم، دعوا نمیکنیم، اصلاً مسئله مهمی نیست، ولی من ناراحت میشوم. بیشتر برانگیختهام تا ناراحت. برنج را دم میکنم و از خانه بیرون میروم. پیادهروی همیشه خوب است. دلم میخواهد از جایی بروم که نور آفتاب، مستقیم به روی بدنم بتابد، اما اینقدر خیابان شلوغ است که از صرافت ردشدن از خیابان میگذرم. در طول راه به درختها، آدمها و گربهها نگاه میکنم. بچهگربهای را میبینم که نحیف است و به زحمت راه میرود. گربهٔ دیگری را میبینم که حامله است و با آن بدن سنگین به آرامی از گوشهای میگذرد. هر چه نگاه میکنم تا شاید با دیدن این همه زندگی، این خشمی که شعلهاش دارد درونم را ذوب میکند، رو به خاموشی رود، نمیشود. انگار پوچی این لحظه بیشتر دارد برایم آشکار میشود. هزار و یک دلیل میتوانم برای نبودن بیاورم، ولی هیچکدام نمیتواند قانعم کند که نباشم. به خانه برمیگردم.
دخترم که میآید، ناهار نمیخورد؛ در مدرسه آش خورده است به مناسبت روز دانشآموز. ناهارم را به تنهایی میخورم.
ظرفها را میشویم. میروم توی حیاط و شروع میکنم به شستن ماشین. خودم میدانم که همهٔ این کارها را برای ساکتکردن ذهنم میکنم. بله، واقعاً انگار این هم نوعی مدیتیشن است و یا همانطور که دکتر محسنی گفت، ذهنآگاهی است.
توی صف پمپ بنزین، آزادنویسی میکنم.
ورزش میکنم.
در وبینار نویسندهساز شرکت میکنم. باز هم آزادنویسی میکنیم و خالی میشوم از احساسات ناخوشایند.
میخواهم دخترم را ببرم کلاس بسکتبال که مامانم میگوید من هم میآیم. او را هم میبریم.دخترم را کلاس بسکتبال میبرم و همانجا توی ماشین، در دل ترافیک، در کارگاه خردهخاطره شرکت میکنم.
توی باشگاه برای یکی از بچهها تولد گرفتهاند، من هم یک گوشه نشستهام و حواسم به کارگاه است. مامانم هم در گوشهای دیگر نشسته و بچهها را نگاه میکند. برای نوشتن تمرین میروم توی ماشین تا خلوتی داشته باشم. استاد که بازخورد میدهد، دشمن درونم از گوشه و کنار سرک میکشد. حسش میکنم. پریشانی امروزم دوباره برمیگردد و ناامیدی از خودم هم به آن اضافه میشود. در درونم کشمشی به پا میشود بین دو نیرو که یکی میخواهد ادامه دهد و دیگری میخواهد تسلیم شود و ببازد.
شعر کوتاهی مینویسم و در کانالم میگذارم.
۹ صفحه از «گاوخونی» را میخوانم.
تفألی به دیوان حافظ میزنم. شعری با این مطلع میآید:
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
یازدهم آبانماه صفر پنج
در کانال بلهام بازخوردهای جالبی از نگارجان، خانم دکتر غیاثی، خانم زهرا حسنی برای گزارش نیک دیشبم دریافت کردم. برای همین از امشب تصمیم گرفتم هر شب گزارش نیکم را خطاب به عزیزی بنویسم که تا به حال بازخورد داده است.
خانم حسنی عزیز هماتاقی گرامیام
امروز دوشنبه بود منتظر بودم ببینمت چشمم به جمالت روشن شود. در بله هم یک دوستی عضو کانالم شده که اسمش زهرا حسنی است و اینطوری باز عصر هم یادت افتادم. امیدوارم حالت خوب باشد. بروم سراغ گزارش صَرفِ امروزم:
صبح پیگیر استعلاجیام بودم تایید شده بود. گرچه انتقامم را از کارشناس محترم کمیسیون پزشکی گرفته بودم و برایش نوشته بودم برای تکمیل مدارک استعلاجی استشهاد ملاقاتکنندگان را هم میپذیرید؟ همین بنده خدا را به جواب واداشته بود و گفته بود نه فقط پزشکی. خوراک جلسه درمانم با آقای دکتر طاهری جور شد. حالا باید ببینیم این حرکت من کار طرحوارههای ورپریدهام است یا کار بزرگسال سالمم 😊. اگر به اینکه گفته بودند سونوگرافی لازم است واکنش نشان نمیدادم میمردم.
به کارشناس محترم تحصیلات تکمیلی هم زنگ زدم و اطلاع دادم که پس از دوهفته با دانشجویان ارشد میرویم کارآموزی بیمارستان. پس هرچی درس مانده در همین دوهفته برگزار شود. متوجه نشدم اینکه کلاس 10 تا 12 یکشنبهام اشغال شده وروجکبازی دانشجویان است یا برنامهریزی کارشناس محترم. اینجا دیگر زیاد غرغر نکردم. مهم این است درس دانشجوها برگزار شود. چه شود که کمی جابهجایی در برنامهام ایجاد شود. البته توی این مورد هم میدانم نمیتوانم ساکت شوم و به دانشجویان ماجرا را نرسانم.
بقیه را نشستم روی جستجوی مقاله. امسال برای توضیح شوکدرمانی از گایدلاین استفاده کردم. در این گایدلاین نوشته بود برای اندازهگیری زمان تشنج از کاف هامیلتون استفاده میشود. اندازهگیری زمان تشنج در شوکدرمانی واقعا برایم چالش بود. حالا دارم به یک پژوهش انشاالله اثرگذار فکر میکنم.
نمازم را در دانشکده خوانده بودم. در خانه ناهار خوردم و خوابیدم. خودم را به وبیکار سرزبان رساندم. داشتم گوش میدادم و مشارکت میکردم ولی یکجا متوجه شدم خوابم برده و توی خواب باز البته تو وبیکار سررزبان بودم و الهه جان توضیح میداد. الهه بعد از رونمایی از پوستر کارگاه فکریشه پنج، از ارتباط گفت. این پرسشها را دربارهی ارتباط واکاوید: «این ایده چه ارتباطی به مسئله دارد؟ ارتباط این ایده با ایدههای دیگر چیست؟ پرسش شما چه ربطی به مسئلهی مورد نظر دارد؟» پیش از این البته باز نقشهی راه را مرور کرد. مبینا از ترجمه گفت. یاد ترجمه سرور استپانیان افتادم. امروز داستان «بیکار» را خواندم. پرپلکین (پرپل به معنای بلدرچین) به عموجانش نامهی پر از فحش مینویسد و از سرنوشت توصیهنامههای عموجان میگوید. اسمها جالبند بلدرچین خان رفته سراغ قند و عسل (میودویچ)، باهم رفتهاند رستوران پالکین (پلکا: چوب) و کلی توی خرج افتاده، ملاقات خالاتف (از خالات به معنی «ربدوشامبر») جواب نمیدهد، راهش میافتد به اودکلنف (مأخوذ از کلمه اودکلن) اینم در حد همان ادکلن بوده و کار جوان را راه نمیاندازد، اما چکی که برای گریزودوبف (به معنی «کسی که چوب بلوط میجود») جواب داد و جوان در آخر به عمو نوشت که در قسمت بازرسی تدارکات کالا، براش جا خالی شده با حقوق ماهانه شصت روبل. کلمههایی را هم در این داستان هایلایت کردم اما حسش نیست اینجا بنویسم.
پادکست وبینار نویسندهساز را الان شنیدم. آن وقت رفتم حمام. یک جلسه مشاورهی مقالهنویسی داشتم. زکات علمم را باید پرداخت کنم.
زهرای عزیزم بیداری؟ خوابت که نبرده؟ خودم خوابم میآید. پس مینویسم صبح هم از «اصلگرایی» خواندم. این پرسش خوب بود: «به من بگو، برای زندگی سرکش و گرانبهایت چه نقشهای کشیدهای؟» هدف کتاب از زبان خودش: «کتاب دربارهی به کارگیری اصول «کمتر ولی بهتر» در روش زندگی کنونی و آیندهمان است. این یعنی نوآوری.»
اسلایدهای جلسه دفاع پروپزال را خواندم و به اساتید راهنما ایمیل کردم. آنقدر اسلایدهای جلسه پیشدفاعم شلوغ بود که استاد خواسته بود اسلایدهای خوشنماتری درست کنم. تمرین شعرم را هم ویرایش کردم فرستادم. چند تا کار هم دارم اما دارم از بیخوابی میمیرم بماند برای فردا.
اوقاتت خوش باد: دوست و همکارت زینب.
قهرمانی
#گزارش_نیک
صبح زود دوش گرفتم و بعد از صبحانه و البته قهوه رفتم سراغ کار گِل به میزان کافی و وافی که تا حوالی ساعت ۳ طول کشید و شامل تصمیمگیری نسبتن دشواری هم میشد. تمرینجا هم در همان حال برگزار شد که باید دوباره گوش کنم، اما نتیجهی کار تا حد زیادی رضایتبخش بود. وبینار را بودم و آزادنویسی هم کردم. نوشتن سر از جایی درآورد که قول مهمی دادم یا بهتر است بگویم پای تعهد مهمی را امضاء کردم. نمیدانم چطور باید پیش ببرم اما میدانم که باید انجامش دهم.
نزدیک بود از پیادهروی منصرف شوم، خوب شد که تسلیمِ تنبلی نشدم و رفتم، چون واقعن حیف میشد، چه هوایی بود.
حین پیادهروی به بابا زنگ زدم، برایم تعریف کرد که سر فلان موضوع هر چه دلش خواسته بار عمو کرده است. بعد اضافه کرد که «بابا، دو پیک هم خورده بودم و دیگه حسابی بیپروا شده بودم.» و من میدانم که دو پیک با معیارهای او دقیقن چقدر است. قربان بامزهبودنش بروم. دیگر سالهاست که نمیگویم بابا جان بدن بینوا برای هضم و جذبکردن آن الکل کوفتی باید زحمت زیادی بکشد. خودم را قانع میکنم که اگر تا این سن هضم و جذب شده است حتمن بعد از این هم میشود.
تنِ آقایی لباسی دیدم که به سفارش برندی معتبر تولید کرده بودیم و من شخصن تکتک آنها را بررسی کرده بودم تا ایرادی نداشته باشند. خاطراتی برایم زنده شدند که تاریخ مصرفشان سرآمده و دیگر آزارم نمیدهند.
همیشه به این نتیجه میرسم که صدای سازهای کوبهای برایم وجدآورند. اگر بار دیگر بخواهم مرتکب نواختن سازی شوم حتمن سازی کوبهای برمیگزنیم.
یک کافهکتاب دنج هم کشف کردم و گیرهی خوشگلی برای موهایم خریدم. الهی شکر برای مو که چه نعمت بزرگی است.
رفتم جایی که خیلی دوستش دارم، هم چشمانم عشق کردند هم مثانهام. امکان ندارد وارد مکانی شده باشم و ندانم سرویس بهداشتی کجاست، همهی سرویسها را دستکم یک بار گلباران کردهام.
تقریبن دو ساعت راه رفتم.
پروردگارا، عشق به تمامیت زندگی را در وجود ما جاری کن تا این نعمت ارزشمند را با ناسپاسی به هدر ندهیم.
الهی شکرت…
سال واژه: ساده
انگار دیروز حسابی خسته شده بود که تا لنگ ظهر پتو را ول نکرد و از رختخابش جم نخورد. آخرش وقتی مادرش آمد به گلهایش آب بدهد، توانست بیدار شود. از او خاست تا دستش را بگیرد تا بلند شود.
انگار بدنش اینقدر توی خانه مانده بود که بدعادت شده بود. حالا دیروز کمی روی ماشینها کار کرده بود، درد گرفته بود. وقتی میخاست راه برود، لنگ میزد.
مادرش برایش چای با نان مغز خرما و گردویی که دیشب خریده بودند آورد. بعد از خوردنش، با اینکه حال و حوصلهای نداشت، اما آماده شد تا به دانشگاه برود.
هفته پیش به ماساژ رفته بود، به خاطر همین کلاس را پیچانده بود. این هفته انگار استاد کلاس را تکانی داده بود. قرار بود به ترتیب هر کس درسی را بدهد، اما دیگر قرار شده بود هر جلسه همه آماده باشند. واقعن استاد خلاقی برای درس دادن دارند. بیچاره دارد توی دانشگاه حیف میشود.
دختر بغل دستش وقتی استاد از او پرسید آمادهای، او هم میخاست چیزی سرهم کند، گفت آره. شانس خوبش صدایش زدند تا برود درس را توضیح بدهد. اما خدا را شکر، خوب از پسش برآمد.
به پدر هم پیام داد تا به دنبالش برود، که انگار سرگرم کارش شده بود و پیامش را ندیده بود. بعد هم باید میرفت خاهرش را از مدرسه بردارد، پس با اسنپ برگشت خانه.
عصر هم مادر را سر مزار داییش پیاده کردند و خودشان رفتند به تعمیرگاه. خانمی برای تعمیر ماشینش آمده بود و از دیدن کار کردن او و خاهرش سر ذوق آمده بود. همانطور که روی ماشین کار میکرد، به وبینار الهه رفت. چقدر قشنگ درباره فکر کردن و مراحل آن توضیح داد. بعد هم در نویسندهساز گوشهای نشست و آزادنویسی کرد. استاد هم کتاب گذار از سایهها: راهنمای علمی نگریستن را معرفی کرد. کارگاه خردهخاطره هم این میان بود، دوباره دفتر خاطرات شیرین و تلخش را ورق زد.
بعد هم به خانه مادربزرگ رفتند دنبال مادر.
هدایت عزیز،
امروز بعد از مدتی دوباره ترانههای خیام را برداشتم. خواندم و به سرم زد ویدیو ضبط کنم. میانِ خوانش و ضبط و ویرایش متوجۀ گذر ساعت نشدم.
از ابتدای مهر خواهرم خنزرانـش را مرتب نکرده بود. امروز تلطف بر او روا داشته، آراستهاش ساختم. دریغ از یک سپاسگفتن.
اتودِ فلزی راهنماییام را از ته کشوی خواهرم پیدا کردم. خوشحالم…
جلسۀ چهارمِ دورۀ مشاوره. کلی جزوه نوشته ام.
زندگینامه میخوانم. خیام. صائب. بایزید بسطامی و نیما.
دو دفتر شعر از نیما داشتم. یکی اشعار چاپ نشدهاش بود. یکی دو ساعتی درگیرش بودم.
شما و شهریار و نیما باهم دوست بوده اید و انگار که شهریار تحت تاثیرِ تو میخواسته خودکشی کند که بهخیر گذشته. نیما هم همینطور.
کانال 13 اسرائیل: ترامپ ممکن است از روز سهشنبه حملات را آغاز کند.
اخبار چک میکنم وبستنی میخورم. فارغ ز غوغای جهان.
یک شعر از کتاب سیری در غزلیات شکسپیرِ الهی قمشهای پیدا کردم. فرهاد هم دکلمهاش کرده:
کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد
و با یاد کوه های پر برف قفقاز ،خود را سرگرم کند.
زیاده قربانت. یاهو.
آرزو جان پرتلاش سلام
امروز روز شلوغی بود، درد تاندون پایم شروع شده بود اما دلم میگفت که باید بزنم بیرون. صبح را با پیادهروی و رفتن به کنجی از طبیعت شروع کردم آنجا خواندم و نوشتم. پادشاه فصلها پاییز هنوز کامل بر تخت شاهی ننشسته. نشسته بودم و به درختها نگاه میکردم برخی همچنان سبز مانده بودند. قطعه نسیم سحر همایون شجریان را به گوشهایم میریختم، غزل سعدی را میخواند. آرزو ببین آقای سعدی چه سروده:
«درون خلوت ما غیر در نمیگنجد
برو که هر که نه یار منست بار منست»
به برنامه و خریدی که مد نظرم بود رسیدم.
ظهر هم پیادهروی کردم(وی آدم عاقلی بود که با پادرد بیشتر راه میرفت.) به خانه برگشتم کارهای خانه را انجام دادم برنامه معنوی روز را پیش بردم.
شکوفههای عناب را خواندم. کلمههایش را یادداشت کردم. به وبینار رسیدم اما به محض شروع وبینار تماس مهمی داشتم که جواب دادم و دو ساعتی مشغول گفتگو و شنیدن بودم.
متن کانال را نوشتم اما ساعت انتشار از ۸ بسیار فراتر رفت. برنامه معنوی شب را جلو بردم. مقداری از برنامه خرید مانده بود که سر شب انجام شد و بعد متن را در کانال منتشر کردم.
آرزو چند صفحهای که از کتاب فلسفه پیادهروی خواندم نکتهی جالبی را بیان میکرد: خواندن کتابهایی که نویسندگانشان خود را در اتاق حبس میکنند نفسگیر و هضم نشدنی است.
با خانواده سریال میبینیم، بگذار با این بیت از حافظ این گزارش نیک و شب را ختم کنیم:
«یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است»
امیدوارم خوب باشی و نوشتن و خواندن دستت را رها نکنند.
https://t.me/zakiyehsepehrnia
سال واژه: بیخیالی
هنوز سرم درد میکند.
دیشب خوابم نمیبرد.
خوابِ رفته
خوابم نمیآید
رفته
و به التماس چشمانم پاسخ نمیدهد
باید آشتیشان دهد، خیالهایم
این را نوشته بودم.
صبح هنوز سر درد داشتم.
میخواستم بعد از رفتن محمد و مهرسام بخوابم.
اما ریمیکسی که محمد گذاشته بود به وجد آوردم و رقصدیم و خوابم کلا پرید.
رفتند.
رخدادک را نوشتم و هوا کردم.
توی کانالم نیز هم.
یک ربع آزاد نویسی کردم.
صفحهی لپتاپ را خم کردم روی کیبرد.
نور چشمم را آزار میداد.
بعد از آن فقط چند خط صفحهی صبحگاهی نوشتم.
چون ساعت میگفت پاشو حاضر شد.
حاضر شدم و تا محمد از باشگاه بیاید دو تا ریلز دیدم.
هایده را دیدم کنار ویگن.
ویگن میگفت یادته بهت میگفتم یه روز خوانندهی بزرگی میشی؟
هایده جواب میده من اصلا فکر نمیکردم اجازه داشته باشم بخونم.
به این فکر میکنم که سرنوشت چه چیزهایی در چنته دارد.
چقدر آدمی میتواند تغییر کند.
محمد آمد.
رفتیم از کوچهی قبلی خانهی پدری بربری کنجدی خریدیم.
دوتا.
گفتم محمد برو ته کوچه دور بزن.
بغضم گرفت.
خانهی قدیمیمان و بازیهای شیرین کودکیم.
محمد گفت اونجوری با حسرت نگاه نکن بذار خونه براشون خیر کنه.
گفتم چه ربطی داره، ما که نفروختیمش.
تا رسیدم مهرزاد رو بغل کردم و تا توان داشتم بوسیدمش.
صبحانه خوردیم.
در انتهایش خاله زنگ زد و پشت بندش مادرزنِ داداشم.
بیشتر از یک ساعت است مکالمه دارند.
احتمال دارد عروسی عقب بیوفتد.
ساعت ۱۱ و ۱۰ دقیقه
_________
ساعت ۲۳ و ۱۳ دقیقه
هنوز سرم درد میکند
وبینار ناهید خانم و استاد را شرکت کردم.
خریدکی کردم
و از شدت سر درد توان نوشتن ندارم.
خدا کند که فردا ادامه نداشته باشد.
گزارش نیک امروز
امروز صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم برنامه ۵ سال آینده خودم رو بنویسم. چند ماه پیش همین کارو کردم ولی تصمیم گرفتم که دوباره انجام بدم تا مصمم بشم براشون تلاش کنم. بعد از اون کلاس برندسازیمو دیدم. ناهار خوردم و استراحت کردم. ساعت ۵ وبینار مدرسه نویسندگی بودم. کمی دیر رسیدم چون یک کاری باید انجام میدادم که به تمرکز نیاز داشت. تو کلاس نوشتیم و خیلی خوب بود. داستانم رو نوشتم. خیلی عالیه همش تو طول روز فکر میکنم ایده ندارم ولی این نوشتنهای کوتاه باعث شده تا ایدههای خوب به ذهنم برسه. کلا این وبینار وایب خوبی داره و من خیلی خوشحالم که شرکت میکنم. بعد از اون کار کردم تا ۸ شب. و بعد رفتم پیادهروی. برگشتنا مواد غذایی خریدم. بعدش اومدم خونه و کارهای باقیموندمو انجام دادم و شام خوردیم و الانم داریم سریال dark matter میبینیم. بعدش میخوام بخوابم.
زهرا موحدی
وقتی میخواستم گزارش نیک بنویسم اصلن بهش فکر نکردم. چندین روزه که ازش فاصله گرفتم. اما خب میخواهم باز برگردم بهش.
_صبحی ورزش کردم. مثل چند روز پیش. با اینکه تکرار مکررات است اما این بخش از روزم را دوست دارم.
_کتابهای مربوط به کلاس «خودواژه» را خواندم. اما برای تمرین دوم که باید چند واژه از اینستاگرام پیدا میکردم، گذاشتم برای آخر روزم که کارهایم را کردم. وقتی اوایل روز سر به اینستاگرام میزنم، دیگر تمرکز ندارم. فقط ذهنم پراکنده میشود از اطلاعات. و در آخر نمیتوانم روزم را آنطور که باید ادامه دهم. پس میگذارم آخرهای شب که خیالم راحت باشد.
_آزادنویسی کردم.
_اولین جلسهی «خردهخاطره» را شرکت کردم. مرور خاطرات و تمرین نوشتن ازش باعث شد تا خاطرهیی زنده شود که قبلن بود. همین چند ماه پیش زنده شد اما باز جان گرفت. خوب بود. تمامش خوب بود. و بلخره گذشت. نوشتن از خاطرات همان چیزیست که اگر بهش دست بیابم دیگر رهایش نمیکنم.
_به کانال دوستان سری زدم و مثل همیشه ازشان یاد گرفتم.
_عادتسازیم را ادامه دادم. رخدادیست که هر روز باهاش سروکار دارم.
_کتاب «صبحانه با سنکا» را خواندم. در مورد نگرانی و دلیل اضطراب گفت که متنی برای فردا مینویسم. کتاب رواقی خوبست و میتواند برای زندگی مفید باشد.
https://t.me/elireine
امروز از صبح تا سه بعد از ظهر نه چیزی نوشتم و نه خواندم و نه گوش کردم. میزبان مادربزرگ هستم که دچار عارضه درد پا و کمر و گردن است. تا حالا اینقدر ناتوان ندیده بودمش.
از صبح نه اینکه کاری بیشتر از هر روز در آشپزخانه داشته باشم، ولی در فاصله بین کارها که هر روز خواندنی بود یا نوشتن. امروز همصحبتی کردم و همنشینی. چند سال بعدِ خودم را در او میبینم. زبر و زرنگ بود. خانهدار و با سلیقه. اما اهل افراط در فعالیت و ناتوان در بیکار نشستن. از نسل زنانی که بودنشان با کار و زحمت معنا پیدا میکرد.
عصر از جلد دوم مادران و دختران فصل اول را خواندم. حدود پانزده صفحه. موضوع ربطی به جلد اول نداشت تا اینجا. اسامی جدید هستند جز در صفحه آخر که امیرخان پسر منزهالسلطنه که یکی از دامادهای امیرزاده خانم است و دده قدم خیر او را هم مثل باجناقهایش لایق دامادی مرحوم امیرزاده خانم نمیداند. میگوید: دختر امیرزاده خانم شده جاری دختر شرت و شلخته سکینهخانم ای فلک «همه را منقل دادی و ما را کلک»
مضمون ضربالمثل واضح است. چیزی مثل: همه را برق میگیره، ما چراغ موشی. اما تفاوت منقل و کلک را نمیدانستم. هر دو را به عنوان آتشدان شنیده بودم، فکر میکردم مربوط به تفاوت در لهجهها باشد.
از گوگل پیجور شدم. نتیجه سریعی نداد. دیپ سیک ولی لقمه دارد راحتالحلقوم. منقل آتشدان فلزی است و کلک سفالی.
بعد مغرب چند صفحه از دفتر شعر «کلید آذرخش» را خواندم و کلمه برداری کردم. البته بیشتر ترکیب و عبارت.
به کتاب «ارتباط بدون خشونت» مارشال روزنبرگ که اخیرا خواندهام سری زدم و نکتههایی که علامت زده بودم، دوباره خواندم.
گزارش نیک دوشنبه ــ ۱۱/۸/۱۴۰۵
سال واژه ــ بازآفرین
ــ سحرخیزی و صفحات صبحگاهی
ــ یوگا چاکرا پنجم و مدیتیشن
ــ وبیکار ضبط شدهی سرزبان
ــ آموزش زبان ترکی و انگلیسی
ــ تمرین و نواختن پیانو
ــ مطالعهی شب هول و روزها در راه و اشعارعطار
ــ پیادهروی
ــ وبینار نویسنده ساز و آزادنویسی و کلمه برداری
ــ رونویسی از (در حال و هوای جوانی):
« و رودخانه ای که با تلاشی جاودان از زیر و روی سنگها خود را به سوی دریا میکشاند تا در عین پیوستگی از چشمههایش جدا شود و به دریا بریزد، درست مثل خود ما که همیشه در گریز از سرچشمههای خودیم و همیشه در بند آنیم.»
امروز از آن روزها بود. صبح درگیر مقاله بودم و داوری طرحهای پژوهشی. اختراع سروش هم رفته برای داوری. تماس گرفت که هزینهی داوری طرح شش میلیون و هفتصدهزار تومان میشود. این هم از آن خبرها بود.
عصر شیفت درمانگاهم. چند دانشجوی اکسترن دارم و یک نفر برای ارزیابی قبل از ورود به شیفت آمده. خود درمانگاه هم شلوغ. تقریبن دیوانهخانهایست. و مجنونتر آنها که فکر میکنند چون ماشینشان را بد جایی پارک کردهاند محقاند خارج از نوبت دارویشان را بگیرند.
حدود ساعت نهونیم شب تقریبن خرد و خمیر در راه خانهام و «در حال و هوای جوانی» را ورق میزنم که علیرضا زنگ میزند و میخاهد به داروخانه بروم. اولین چیزی که به ذهنم میرسد «خدا به خیر کند» است. دیگر چیزی از کتاب نمیفهمم. ذهن معتاد به اضطراب من دنبال بهانه است. نفس عمیق میکشم و صبر میکنم. به داروخانه که میرسم معلوم میشود آقا دلش تنگ شده بوده و خاسته با هم قدم بزنیم. بد هم نشد، یکی از ارکان دست نویسندهساز جور شد.
راستی امروز یک اصطلاح جدید هم یاد گرفتم. از لیلا. «سرش به کونش پنالتی میزند». این هم دستاورد امروزم برای لیست کلمهبرداری. مدیونید اگر فکر کنید معنایش را به درستی میفهمم. یادم باشد به لیلا بگویم برایم توضیح بدهد.
شفیقم. رمان «بیگانه» را تمام کردم. چه پایانِ تلخی. چه تلخیِ بیپایانی. نمیدانم به خاطر اندوهی است که در لحظههایمان حل شده یا چی؛ اما غم شبیه موجهای یک دریای نسبتن توفانی توی صفحههای «بیگانه» در حرکت بود. بود و همیشه هم هست. نوشتن هم انگار چیزی است شبیه عکاسی. دوربین حسهای تصویری را در همیشه حبس میکند و نوشتن حسهای درونیِ آدم را. با نوشتن از احساست و فکرت در موقعیتهای مختلف عکس میگیری و بعدن میتوانی ببینیشان. کامو هم یک تصویر از احساس و افکارِ یک محکوم به اعدام را ثبت کرده و این تصویر تا همیشه ادامه خاهدداشت حتی اگر سالها از اجرای آن حکم گذشتهباشد. یک حس فقط با نوشتن است که زنده میماند. یک فکر و یک باور هم.
بیگانه را تمام کردم و «داستانهای ناتمام» از نجدی را برداشتم. اینجا هم غم عجیب موج میزند. چرا غم باید یارِ جدانشدنیِ لحظههای یک زندگی باشد حتا لحظههایی که شادی هم به اندازه هست؟
امروز وسطهای سرزبان رسیدم. الهه داشت از کارگاه جدیدش میگفت. از «تقلیلگرایی» که من فکر کردم با «سطحیبودن» یکی است و بعد هم نفهمیدم که واقعن یکی هست یا نه. داریم توی سرزبان معیارهای جهانشمولِ فکری را میکاویم: «وضوح، دقت، درستی، ارتباط و امروز هم پیچیدگی». کاش تو هم به ما در این مسیرِ سخت بپیوندی تا من دلم اندکی گرمتر شود. این مسیر سخت است و ما به قول الهه سختپوستانیم. سرزبان را با گوشی حاضر شدم و به نویسندهساز هم نرسیدم. بیخیال. آدم گاهی لازم دارد که نرسد. واقعن نمیدانم چرا سعی میکنم همهچیز را فلسفی کنم. مثل فلسفهندیدهها رفتار میکنم. مثل بچهها.
چندروزی نرفتهام پیادهروی. دلم تنگ شده اما حیف که نمیرسم بروم. نه. نظرم عوض شد. آدم غلط میکند گاهی به نرسیدن نیاز داشتهباشد. اگر این نرسیدن بگذارد میخاهم کمی ترکی تمرین کنم. بعد هم لالا و وصل به فردا. فعلن.
11/8/1405
زکیهجان، رفیق روزهای نوشتن
سلام بر تو که امیدوارم امروزت میان کلمهها و اتفاقات خوشایند گذشته باشد و سردردت هم از سر لجاجت افتاده باشد و سرِ سازگاری گذاشته باشد. چرا که میدانم چه درد بیدرمانی است این لامذهب.
زکیه امروز، روز عجیبی برایم بود. از آن روزهایی بود که انگار کسی زمان را برداشته و از وسط نصف کرده؛ سهم من اما همان نیمهای بود که هیچجوره به کارهایم نمیرسید. صبح راهی محل کار شدم و بعد از بازگشت، نوبت به پرستاری از پسرجان رسید که بیمار شده. برایش سوپی بار گذاشتم تا دستکم سهمی از مراقبتهای مادرانه را در کاسهای گرم و خوشعطر به او تقدیم کنم.
در کنار اینها، نگرانی از سایهی جنگ هم گوشهای از ذهنم جا خوش کرده. آدمها در مطب میآمدند و میرفتند و حرف از جنگ و بمب اتم ورد زبانشان شده بود. به این هم فکر نمیکردند که با تشویش اذهان عمومی نمیشود مشکلی را حل کرد. فقط دارند بار نگرانیهایشان را روی دوش بقیه میگذارند.
انگار این روزها آدم باید علاوه بر کارهای معمولِ زندگی، سهمی هم برای نگرانیهای بیدعوت کنار بگذارد. نگرانیهایی که نه میشود به تعویقشان انداخت و نه کاری از دستت برای تمام کردنشان برمیآید.
با همهی این احوال، خودم را به وبینار نویسندهساز رساندم و همراه دوستان آزادنویسی کردم. بعد هم انیمیشن «کرانستون» را با پسرجان تماشا کردیم. کمی بعد، لباس معلمی به تن کردم و نشستم پای نوشتن تحقیق، دربارهی زکریای رازی برای مدرسهاش. ظاهرن در این خانه، شغل مادری با چندین عنوان شغلی دیگر ادغام شده و هنوز هم واحد منابع انسانی برای تعدیل وظایف اقدامی نکرده است.
جارو کشیدن و تمیزکاری و سر و سامان دادن به ذهن دومم هم در فهرست کارهای امروز جا گرفت. ذهن دومم همان جایی است که میکوشم آشفتهبازار یادداشتها، ایدهها و نوشتههایم را مرتب کنم؛ چون ذهن اولی این روزها بهاندازهی کافی درگیر ادارهی مملکت است.
خلاصه اینکه امروز میان کار و مراقبت و کلمه و نگرانی و خانهداری در رفتوآمد بودم. نمیدانم از این روز چقدر وقت و انرژی برایم باقی مانده اما خوشحالم که با وجود تمام شلوغیها، رشتهی نوشتن را رها نکردم.
تا گزارش نیک بعدی، مراقب خودت و مهربانیهایت باش دوست خوبم.
“تریاکی”
تا حالا برام برابر با آدمی بود که معتاد به تریاکه
امروز فهمیدم “تریا” به معنای شعله یا کبابکردن ” و “کی” یعنی “مزه ” یا “طرز تهیه”
پس عجیب نیست سسی برای کباب باشه که اسمش ” تریاکی” باشه . باز غریب نیست چنین چیزی از ژاپن و آشپزیش.
یه خاطره هم نقل کنم از آقایی توی چت گروه خلاقیت کلامی:
” زمان دبیرستان، سریال عزالدین قسام پخش میشد، یه هنرپیشه نقش مکمل بود به اسم دنیا نامزدش مصطفی بود.
این رو میدیدیم صبح همه توی مدرسه میگفتن: دنیا مال کیه؟ مال مصطفی”
بعدش فکر گردم واقعا دنیا و فرصتهاش برای بعضی پخش و پلاست و دمدست اما برای باق دور از دسترس .
سرچ در مو رد دیجیکالا کودک و نوجوان هم جالب بود، قشنگ گشتن مصرفیترین بازه سنی را هدف گرفتن . برگشت درصدی به کیف پول هم جذابیت خرید را بالا میبره
هموز از ورزش دیروز ضعف و خستگی تو جونمه .
حلزون شده ترکیبی از پرنده و آدمفضایی.
راستش را بگویم از بچههای امسالم ناامید میشوم دارم.هوووف… هر مطلب را ۱۰۰۰ بار بلند و به سادهترین حال ممکن میگویم و باز اشتباه میکنند یا سوالات تکراری. مدرسه به جهندم اینها چطور میخواهند خودشان را جمع کنند با این هپروتیگفتنها و بودنها؟ تجربه ثابت کرده است اگر همین بمانند، کلی کلاس هم بروند بالا، باز همینند که هستند.
باید روشهام را مدام تغییر دهم شاید جوابش همین است.
مسیری را که همیشه گمان میکردم فقط با ماشین میشود رفت و آمد پیاده پیماییدم. روی پل، بلندیش، ترسیدم. ترس از ارتفاع دارم زیاد اما کرم هیجان هم دارم. توی شهربازی و جاهای دیگر دستگاههای جیغجیغدرآر تا به آسمان را سوار میشوم و میمیرم و زنده میشوم و باز میدوم توی صفش.
باران ریزی آمد. دستانم را باز کردم و آسمان را از دور بغل کردم.
مامان زیاد میشود که اشارهای میزند که زشت است، بد است، نگو.
اما من دلم میخواهد بگویم. اگر به کسی آسیب نزنم، عیبش کجاست؟ دلم میخواهد بگویم حتی اگر بیادب شوم توی کلهی دیگران.
کارهایی کردم اما دلم خواست هَپَلهَپو بنویس امروز.
روزهای زوج با ندا احمدی نقاشی میکشیم و عالیست. خیلی عالی.
شب بخیر
امروز از امروزم ننوشتم. برای راضی کردن گزارش نیکم شعری از نصرت رحمانی را برایش میخوانم.
ترا به باد نخواهم سپرد.
که از سلالهی خونی، نه خاک و خاکستر.
بیا به رود بپیوند اگر هدف دریاست.
ترا به باد نخواهم سپرد.
بیا به رود بپیوند،
که رود راه گریز از من در دل ما؛
و استحالهی خودخواهی و خودی خواهی.
کدام پنجره باز است؟
کدام پنجره در شهر مردگان باز است،
کدام انتظار چنین رخنه کرده در دل من.
کدام گوش چنین تشنه است؟
که رسته باز پیامی به خشکگاه لبم.
مرا که میخواند؟
که راز دار ورسن میکشاندم سر کوی.
و از لب شمشیر،
که زنگ میسترد؟
صدای صیقل شمشیر، باور من را،
به خون میآلاید
صلای تهنیت است.
شب است.
شبی همه بیداد.
به ماه و آب نگه کن،
نماز را بشکن.
و روزه را بشکن.
شکست را بشکن
شکست نیست شکستن،
سکوت را بشکن.
شکن
شکن
بشکن
پای کوب بر من و ما
سماع رقص جنونت تبرک است بیا.
بیا که آینه از دوری تو گریان است.
بیا ز راه مترس،
اگر چه در پی هر گام، چنبر دامی است.
و راهها همه مختومهاند بر سر دار.
بیا به اشک بپیوند، جوی باریکیست،
سپس به رود، اگر در هوای دریائی.
شب است.
دربدری، پشتوانهی شب پیر.
نقاب پشت نقاب است.
شکنجه پشت شکنجه.
دریچه پشت دریچه.
میان پنجره هرگز کسی نکاشت ترا.
که شب شوی، شب بی رنگ انتظار شوی.
نبند پنجره را.
به پرده رحم مکن.
که پردهها همه دیوارهای تزویرند.
به پشت پنجرهی بسته انتظار مکش.
شکن
شکن
بشکن
چشمهای پنجره را
بیا ز راه مترس
بیا و گمره باش
سماع رقص جنونت تبرک است بیا.
مهار کردن نیرو خیانت است بیا،
بیا،
که مرد میرود از دست در نهفتنها.
چو آب در مرداب.
و در نهفت نیام،
چه تیغها که فلج گشت در کف من و ما.
صدای سلسله و بند دار میآید.
بیا،
بیا به اشک بپیوند جوی باریکیست
سپس به رود، اگر در هوای دریائی.
چرا مغازهها بیمشتری هستند؟ حتا نانوایی لواشی، فقط من هستم. نانهای لواش دستهدسته داخل نایلون روی میز کنار هم نشستهاند در انتظار مشتری. قبلن لواشیها شلوغ بود، الان لواش اندازهی دو لقمهی افراد بزرگسال است مردم ترجیح میدهند بربری و سنگگ بخرند.
اوضاع به کجا خاهد رسید؟
از مسیری تازه برمیگردم. صدای موسیقی در مغازه لباسفروشی آنقدر بلند است، سه بار سلام میدهم تا خانم فروشنده میشنود. شومیز سفید میخاهم برای زیر کُت، ندارد. شومیزهای طرحدار حراجی را هشتصد میدهد. لازم ندارم وگرنه میخریدم.
فیلم «بابل» را میبینم.
در مراکش، ماجرای خرید تفنگ، شغال و گلهای گوسفند با دو پسر نوجوان حادثه میآفریند. اتوبوس توریستهای آمریکایی در جادهای خلوت همزمان میرسد به فاصلهای که دو نوجوان بُرد تفنگی را میآزمایند.
در ژاپن، دختر کر و لال مردی که تفنگ را به یک راهنمای مراکشی بخشیده، درگیر احساسات شدید جنسی میشود. دختر به تازگی مادرش را در خودکشی از دست داده است. چون ناشنواست نمیتواند دوستپسر پیدا کند و نیاز دارد به او و تناش توجه شود.
در آمریکا، پرستار مکزیکی دو کودک آمریکایی را میبرد مکزیک در بازگشت به تعقیب و گریز و اخراج از آمریکا میانجامد.
دیدن تفاوت فرهنگی، زندگی در روستای مراکش، اهمیت ویژه دادن به توریست آمریکایی و هر حادثهای را به عملی تروریستی، مرتبط دانستن، چون مراکش مسلمان و جهان سومی_چهارمی، است، فکرم را درگیر میکند.
لیلا تماس میگیرد و میگوید دوست دارد دانشگاه دیبا مجازی شود تا سختی راه برای دیبا هموار گردد. احساس میکنم به زودی دانشگاهها مجازی یا تعطیل میشوند. چرا؟ همان که پیشبینیها میگویند، جنگ.
در «حیوان قصهگو» به دستها اشاره میشود، ابزاری شبیه «چاقوی ارتش سوئیس»، چند منظوره و کاربردی. از این منظر به دستها و انگشت شصت نگاه نکرده بودم.
نشستم با دقت به دستها خیره شدم. چه کارهایی از آنها برمیآید؟
برداشتن، نگهداشتن، بلند کردن، حمل، جابهجایی، کشیدن، طراحی، ساختن، لمس کردن، ابراز احساسات و نوشتن. اگر نوشتن نبود چطور دوام میآوردم؟
دستانم را میبوسم و از آنها تشکر میکنم.
آسمان قرار است عقدهگشایی کند. منتظر بارانم. ابرهای تیره را صدا میزنم به سمت من بیایند. دلم باران میخاهد باران شدید، اما جایی سیل نیاید. مردم گرفتار هستند این بلا را دیگر بر سرشان نازل نکن.
در تکرارآموزی رفتم به کارگاه کتابنقد اول و بازخانی چند صفحه از «ایدئولوژی تبار» از حسین مهری.
از «آلن ربگری» میپرسند برای که مینویسد؟
«برای خودم، برای خودم و دیگران. خودم گواه و تماشاگر آن چیزهایی که مینویسم، هستم. دیگران، ناشناختهاند، اما انسان با صداقت خودش، صداقتی که با خودش دارد، دیگران را پیدا میکند. من کلامم را بکار میبرم تا بگویم خودم چیستم.»
واقعن مگر فرد دیگری را اندازه خودمان میشناسیم، پس چرا از خود ننویسیم؟
آزادنویسی با کلمهبرداری امروز همراه میشود. لیست کلمهها را مقابل چشم میگذارم و مینویسم. به دغدغههای روزم شفافیت میبخشد. دوست دارم بیشتر بنویسم.
هزار خُردهخاطره
ده خاطره نوشتم. این جمله به ذهنم میآید که چهقدر رویکرد آدمها به «خاطره» متفاوت است. آنقدر موضوعِ خاطره، گستردهست که بهتر است الان، دربارهش ننویسم. از خودم بنویسم بهتر است. نودونه درصد خاطراتم، خاطراتِ ناخوشایند بودند، ناخوشایند به این دلیل که احساسِ غم را به یادم میآورند، و نودونه درصد خاطراتم دربارهی انسانها بودند نه اتفاقها. انتخابهای نادرستی داشتم. برای کسانی وقت گذاشتم که نباید. بدترینها آنهایی بودند که نه خداحافظی بلد بودند و نه عذرخواهی. اینها عاشقِ زخمهای بازند. خودشان با زخمهای باز زندگی میکنند و برای دیگران هم زخمهای باز به خاطره میگذارند. خودم را سرزنش نمیکنم، تا خاطرههای ناخوشایند را نبینم، خاطرههای خوشایند را هم نمیبینم و نمیشناسم.
میروم برای دمنوش و خرما و کاناپهی کنارِ پنجره و نسیمِ پاییزی و صدای بارانِ شبنواز و شب.
میروم تا از کلیات سعدی بخوانم، شاید هم از شاملو -شاعری که برای گُلاندام مینویسد- شعر بخوانم.
به نام خدا
۱ امروز بالاخره کتاب جادوی زاویه دید را که از دیجی کالا سفارش ،داده بودم به دستم رسید…پولشم هدیه یه دوست بود.
۲ دلم میخواد زودتر شروعش کنم.
۳ امروز یه کم از رمانم را از توی وقتهایی که تونستم از زندگی کش برم نوشتم.
۴ فقط دلم میخواد بنویسم یه چند روز فقط بخونم و بنویسم.
۵ نمی دونم چرا اینطوری شدم حوصله هیچی ندارم غیر از کتاب و قلم و کاغذ
واسه فردای بچه هام ماکارونی درست کردم.
امروز داشتم فکر می کردم کاش دیجی کالا مال من بود اگه بود ازش طلا جواهرات سرخ کن و ماشین ظرفشویی برمی داشتم و البته کتاب…بقیه اش رو تمیخوام.
۶ خوابم گرفته فکر نکنم بتونم کتاب رو امشب شروع کنم…شب همگی بخیر
بیدار شدم و نوشتم خابم را نه برای اینکه یادم نرود، برای اینکه باز خاب ببینم. چه خوب است باران و بالش و گرمای پتو و خاب و تاریکی.
کار بود.
خانه بود.
تمرینجا بود. استاد خاند از رمان زرد «ناگهان فرشته» و لقمانوار آموختیم که چه ننویسیم. مرور این نکات سودمند است و نگاه که میکنم میبینم زیاد از ما دور نیستی کلیشه، عسیس دلم.
امروز را روز اکسپلور مینامم. میخاهم تصویری یادم برود اما نمیرود. غم عجیبی است. امسال دروغهای زیادی شنیدم که همچین مچالهام کردهاند که حالاحالاها باز نمیشوم، یک روز اکسپلور که چیزی نیست، نه؟
نویسندهساز بود و نوشتیم و کتابی معرفی شد با عنوان «گذار از سایهها: راهنمای علمی نگریستن».
با ندا و فائزه نوشتم و نقاشی کشیدم.
با ندا در وبینار خطخطی بودیم و خطخطی کردم. ندا پرسید چرا نقاشی میکشیم؟ گفتم بعضی چیزها دیگر نه کلمه میشوند، نه صدا، نه موسیقی، نه رقص، نه هیچی، فقط نقاشی میشوند. همچینچیزی گفتم.
دلم میخاهد توی این مغز هیچی نگه ندارم و همه را بریزم بیرون و از شرشان خلاص شوم. از دستشان خستهام. بعد چنگ میزنم به هر فرم و قالبی و کوفت و زهرماری. بیهدفانه.
و خاب.
خواندن. نوشتن. راه رفتن. آرامیدن. خوردن. پوشیدن. مشقیدن. نالیدن. به چالشی گرویدن. قبری را پر کردن. صیقلی دادن. فهرستیدن. تمیزیدن. سوالیدن. حمامیدن. پسرها را جویدن. فحشیدن. بوسیدن. بغلیدن. بازیدن. فوتبالیدن. فیلمیدن. غیبتیدن. صحبتیدن. قریدن. خندیدن. خریدن. مشاهیدن. لذتیدن. جوشیدن. گوشیدن. حرکتیدن. سرماییدن. کمی نقیدن. پزیدن.
🍀دوشنبه ۱۴۰۵/۸/۱۱
چراغی به دستم چراغی در برابرم
من به جنگِ سیاهی میروم
گهوارههای خستهگی
از کشاکشِ رفتوآمدها
بازایستادهاند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشانهای خاکستر شده را روشن میکند
فریادهای عاصیِ آذرخش
هنگامی که تگرگ
در بطنِ بیقرارِ ابر
نطفه میبندد
و دردِ خاموشوارِ تاک
هنگامی که غورهی خُرد
در انتهای شاخسارِ طولانیِ پیچپیچ
جوانه میزند
فریادِ من همه گریزِ از درد بود
چرا که من در وحشتانگیزترینِ شبها
آفتاب را
به دعایی نومیدوار طلب میکردهام
احمد شاملو🌱
……………………………………..
✍️دوشنبهکاری:
تا میتوانی بنویس به فصلهای پایانی رسید.
یادداشتهای روزانهی جلالآل احمد
برای امروز کافیست، جان اشتاین بک
آزادنویسی در چند نوبت
نظری دوباره در سطرهای خطکشیدهی فلسفهی پیادهروی
پرسهروی در مدرسهی نویسندگی: مثلث دگرگرد: نوشتن+خاندن+گامیدن
کلمهبرداری
گزارشنیکخوانی
شرکت در وبینار نویسندهساز: آشنایی با کتاب گذار از سایهها
گلگشت در گنجور و غزلیات سعدی
شاملو خوانی
سهشنبه اینطور گذاشت و گذشت. رفتن به مطب دندانپزشکی و خود را موظف کردن به اتمام «حباب شیشه». پلات را دوست دارم. حتی پیش از این خود زندگینامه که تقریباً ناقص هم هست. بعضی کتابها برایم عادتزا میشوند، وقتی طولانی میشوند. پس خداحافظ استر، خداحافظ بادی، خداحافظ همهی کسانی که بانو پلات را به خاطرم میآورید.
سرد شد. حس ضعف عجیبی در وجودم رخنه کرد. آرزو کردم به خانه و دوش آب گرم تلپورت شوم. دست آخر یک قرار با خود از پیش معین نشده به خود خوراندم.
دسر خوردم اما با نوع موردعلاقهام در کافهی همیشگی فرق داشت. بهرحال همهچیز آنقدر برایم آرام و جذاب بود که از فقدان کرمفیل اغماض کنم. چقدر ممکن است در کافه با یک عکاس برخورد کنی؟ از کائنات ممنونم. در بحبوحهی جنگ اعصاب شغلی، آرام شدم. لنگر انداختم و نوشتم. کاغذ کرافت جدید خریدم.
واژهی سال: ماراتن معکوس. پس دو فایل آپلود کردم.
واژهی روزم: آبسوخته.
کلمهای که در کتاب بارها خاندم و بدیع بود، مزور. استر عزیز مدام بادی ویلارد را مزور:حقهباز خطاب میکرد.
سلام حلزون. امروز دوستم هوس کباب غاز کرده بود. گفتم آخر مرد حسابی، این وقت صبح، وسط جاده مخصوص، کباب غاز از کجا جور کنیم؟ بعد گفت که منظورش داستان «کباب غاز» از محمدعلی جمالزاده بوده. این یکی هم متاع (کتاب) کمیابی است، نسخهی اصلیاش منظورم است. از کانال «کتاب پاد» نسخهی اصلیاش را گرفتم. لینک کانال: https://t.me/ketab_pad
یاد مصطفی، آن جوان دیلاق و مندرسپوش بخیر. «کباب غاز» یادگار مدرسه است. این مدرسه را نمیگویم. آن یکی. همانی که ۱۰-۱۲ سال توش
کلاس رفتیم. بنازم سانسورچی را که چه مفتضحانه بساط عرقخوری را از مهمانی و داستان جمع کرده. ولی جایت خالی، خیلی نیشم باز بود. هم بابت اینکه نور بیهالهای از کودکی و کتاب فارسی نمیدانمچندم در من شعله کشید، هم اینکه قلم جمالزاده خیلی خوب بود. با اینکه بعضی اصطلاحات و کلمات _و در کل زبان متن_ کمی قدیمی شده بود، هنوز طنز و نمک از این داستان میبارد. اصلن این کار نمونه است. پر از نکته برای دیگران است. خلاصه این تکرارآموزی نطلبیدهی امروزم بود.
مشقهای مدرسه (این یکی مدرسه) را هم ادامه دادم و خسته نمیشوم از مشق کردن. کتاب «بیست کهنالگوی پیرنگ» هم دم دست است و صفحهصفحه آن را مزه میکنم تا باد کند. سپاسگزار بودنم.
گزارش نیک دوشنبه ــ ۱۱/۸/۱۴۰۵
سال واژه ــ بازآفرین
ــ سحرخیزی و صفحات صبحگاهی
ــ یوگا چاکرا پنجم و مدیتیشن
ــ وبیکار ضبط شدهی سرزبان
ــ آموزش زبان ترکی و انگلیسی
ــ تمرین و نواختن پیانو
ــ مطالعهی شب هول و روزها در راه و اشعارعطار
ــ پیادهروی
ــ وبینار نویسنده ساز و آزادنویسی و کلمه برداری
ــ رونویسی از (در حال و هوای جوانی):
« و رودخانه ای که با تلاشی جاودان از زیر و روی سنگها خود را به سوی دریا میکشاند تا در عین پیوستگی از چشمهایش جدا شود و به دریا بریزد، درست مثل خود ما که همیشه در گریز از سرچشمههای خودیم و همیشه در بند آنیم.»
سالواژه: شوق زندگی
چندین روز است نیازی به آلارم موبایلم نیست و 6:30 صبح چشمانم باز میشود. مدیتیشن میکنم بدون هیچ عذر و بهانهای. در مسیر رفتن به باشگاه بارها و بارها به خودم یادآوری میکنم که نور را حس کنم و به اطراف توجه کنم. قدمهایم و صدای به هم خوردن پاچههای شلوار جینم را میشنوم. توی باشگاه بین ستها باز هم یادآوری میکنم که اینجا باشم. در باشگاه. ذهنم مثل بادبادکی شده و طنابش را به دست گرفتم. دیگر به باد نمیسپارمش تا طناب را از دستم رها کند.
میروم خانه. با بچهها هستم. نهار درست میکنم و ظرف میشویم. تمرینجا و وبینار میروم. این دو جلسهی وبینار نویسندهساز برایم حال دیگری داشت. انگار استاد از دوستان بسیار نزدیکمان است و مهربانانه تجربیاتش را میگوید.
بارها بالا و پایین شدم. توانستم کمی آرامتر شوم. نفس عمیق کشیدم. سرعت انجام کارهایم را کمتر کردم.
گل.چشمه. آفتاب. جنگل. خزه. آهو. نفس. سکوت. اکنون.
دیشب خابم پُر از پله بود. بدونِ آدمیزاد.
در روزنوشتههایم از خابها بهره میبرم.
روز را با سهصفحهی صبحگاهی در دفتر و فهرستنویسی آغازیدم.
یوگا کار کردم.
بیست و پنج دقیقه نوشتم.
تار نواختم.
حافظ فرمودند از روی این شعر بنویسم:
روزگاریست که سودای بتان دین مَنست
غم این کار نشاطِ دلِ غمگینِ مَنست
کتاب نرخِ تن را تا انتها پیش بُردم و این عبارتها را به لیست کلمهبرداری افزودم،
کار من چهقدر با خودم جور است و چهقدر ناجور.
راست و دروغ مثل پیچ و مهره است، اگر سر جاش بسته نشود هم پیچ هرز میشود و هم مُهره.
کلافههای غبار، از جایم نیمخیز شدم، تیری را که درمیرود ، دیگر نمیشود کاری کرد. آدمهای هر دوره، آدمهای همان دورهاند.
چه پایانی داشت کتاب، پرسهزنی بین اول شخص و سومشخص، آموزنده بود.
کتاب ناگهان فرشته از هوشنگ روشنروان در تمرینجا نقد شد. صفتهای زیاد و بیدقتی در به کاربردن علائم سجاوندی و بیچفت و بستبودنِ داستان، کتاب را از شمارِ کتابهایِ خاندنی خارج کردهبود.
امروز کتاب «رمز پیروزیِ مردان بزرگ» از جعفر سبحانی را برای تکرارآموزی، برگزیدم. در دوران راهنمایی و دبیرستان از خودم جدایش نمیکردم.
شعر
خلق را تقلیدشان بر باد داد
ای دوصد لعنت بر این تقلید باد
چون ز تلی بر جهد یک گوسفند
گلهگله گوسفندان میپرند
را اولبار در این کتاب خاندم.
پیادهروی کردم.
در نویسندهساز با کتاب گذر از سایهها آشنا شدم.
آزادانه همنویسی کردیم.
کارگاه خردهخاطره، خاطرهای از ذهنبیروننرونده شد.
خاطرههایم را از جنگ، دبستان، راهنمایی، دبیرستان، دانشگاه، کرونا، جنگ و جنگ تا به امروز زیر و رو کرد. خرسندم که شرکت کردم.
یوگا تمرین کردم.
روز را با تار به پایان خاهمبرد.
1. سالواژهام: استمرار
2. پیادهروی و دویدن به مدت بیست دقیقه به دور باغچه، آخراش داشتم کم میآوردم. تصمیم دارم که دو روز در هفته فقط پیاده روی کنم و دویدن را حذف کنم.
3.تکرار کردن آموزشهای یاد گرفته از کتاب و وبینارها با نوشتن بعد از اون آموزش و در آخر به صورت ویدئویی صحبت کردن.
4. تموم کردن نقاشی و گذاشتن آن در داخل کانال.
5. امروز کمی جدیتر روی کارهایم متمرکز بودم و تجربهای متفاوتی بود برام.
سالواژه: پیوستگی 🐜
بیدار شدم و صفحات صبحگاهیام را شروع کردم که صدای غرغر رودههایم بلند شد: «پاشو! اول جواب شکم گرسنهات را بده، بعد ادامه بده.»
برگشتم و سه صفحه نوشتم؛ از تمام حواسی که در آن لحظه درگیرشان بودم. از تیر کشیدن مهرههای گردنم که چند روزی است آزارم میدهد و مرا درگیر دکتر و عکسبرداری و پیگیریهای درمانی کرده است؛ از عطر قهوهای که از فنجانم بلند میشد؛ از صدای یا کریمی که پشت پنجرهٔ اتاقم کوکو میکرد؛ از عکس کودکی بچهها که روبهرویم به دیوار آویخته بود و از خنکی سرامیک زیر پایم.
بعدازظهر وقت دکتر داشتم. در ترافیک ماندم و وقتی رسیدم، نوبتم گذشته بود. پس باید منتظر میماندم. شرح حال شنیدن و همان روال همیشگی؛ آزمایش، سیتیاسکن و سونوگرافی.
به خانه برگشتم. سوختگیری و تجدید قوا کردم و بعد دستورات پزشک را یکییکی پیگیری و نوبتهای لازم را رزرو کردم.
بیشتر وبینارها را از دست داده بودم.
خواب دیشب را که روی دفترم نشسته بود ویرایش کردم و در کانالم هوا کردم.
چند صفحه از کتاب «مادران و دختران» (کتاب اول) مهشید امیرشاهی خواندم و به سراغ «عروسی عباسخان» رفتم. خواندن همان بخش با صدای خود خانم امیرشاهی برایم لطف دیگری داشت.
هرچند امروز از نوشتن با دست کمبهره بودم، به اندازهٔ یک هفته قدمورزی کردم؛ میان مطب دکتر و مراکز درمانی.
خستهام و آمادهٔ خواب.
#گزارش_نیک
✍زری قوام
قبل از هر چیزی ۱۰۰۰ کلمه آزادنویسی کردم. خواستم کمکاری دیروز را جبران کنم که نشد. پس به همین تعداد کلمه راضی شدم. کپشن ویدئوهای دوستم را سئو کردم که چند ساعتی وقتم را گرفت. یک قسمت رئالیتیشو با جناب برادر دیدم. نتوانستم وبینار نویسندهساز را از ابتدایش شرکت کنم و بعدش هم که آمدم نمیدانستم اصلا موضوع چیست. برای آزمون استخدامی چند صفحه خواندم. میدانم قبول نمیشوم ولی خواندن کتاب درسی به من حس هدفمندی میدهد. البته منظورم این نیست که از نظر علمی قبول نمیشوم. منظورم چیز دیگریست که مطمئنم میدانید دقیقا چیست. کارفرمای سابق تلفن کرد. جوابش را ندادم. اصرار میکند که دوباره با هم همکاری کنیم. بعد از آنکه بیرحمانه پروژه را کنسل کرد، حالا فهمیده که هر کاری کرده به ضرر وبسایت خودش بوده. خیال میکرد اگر پروژه را بدهد به دیگری، هزینههایش کم میشود و به نفعش است. نمیدانست که دستش این طور در پوست گردو میماند. حتی اگر هزار تومان پول هم نداشته باشم و به گدایی بیفتم، حاضر نیستم یک بار دیگر با او همکاری کنم. از او پرسیده بودم چرا میخواهی پروژه را کنسل کنی؟ خیلی راحت گفت کاری را انجام میدهد که در نهایت به نفعش باشد. از آنجا که خیلی آدم مزخرفی است من هم ترجیح دادم کاری را انجام دهم که به نفع اعصاب و روانم باشد! به امید خریدن شیرینی رفتم پیادهروی اما شیرینی مدنظرم را نداشتند. منتظرم کارگاه خردهخاطره شروع شود. میدانم شگفتیهای بسیاری در راه است و چیزهای خوبی یاد خواهم گرفت. رها و ناهشیار مینویسم، تمام شد. البته تمرینهای پایانیاش را هنوز نخواندم. طبق معمول یک پادکست انگلیسی گوش کردم تا مبادا لیسنینگم ضعیف شود.
https://t.me/zahrahabibi9626
رفتم مدرسه. از همان اول صبح. با قلم و رنگ و پارچه
با بچههای نهم کار کردیم. حسابی چسبید. زنگ بعد بچهها هفتم به ما ملحق شدند. نهمیها تا آخرین زنگ ماندند. خوشم میآید از بچههایی که جسارت دارند و روحیهی همکاری دارند.
ناهار نداشتیم. با تن ماهی و برنج دمی خودمان را سیر کردیم. از شدت خستگی، نشد بنویسم. خواندن هم که بماند. باز هم بندهی عادت. سوپ بار گذاشتم که بنشینم پای نوشتن و خواندن، یاد حرف دخترم افتادم که سوپ را غذا نمیداند. ماکارانی هم درست کردم. ژلهی انار و سالاد هم. انگار نه انگار که خستهام. بعد نشستم پای وبینار. یک ربع نوشتن و بعد هم حرفهای همسایه و کمی هم زبان. باقی روز به نظافت خانه و شست و شو و رفت و روب گذشت.
کلمههایم مصحف و متعبد و انقیاد بود که معنایش را نمیدانستم.
من معمولاً خیلی در شهر پیاده قدم نمیزنم. حتی برای خرید کردن هم روشم کمی با دختران دیگر متفاوت است. با ماشین سراغ آن بوتیکی که لباس یا وسیله مورد نیازم را دارد میروم و همانجا پیاده میشوم. اما مدتیست دوست دارم این کار را پیاده انجام دهم، البته نه فقط برای خریدن چیزی، بلکه برای قدم زدن در هیاهوی شهر.
امروز که در پیادهرو قدم میزدم، گاهی فکر میکردم الان است که آدم پشتسری سرم داد بزند: «چه خبر است خانم؟ کمی تندتر برو.» و من سعی میکردم تا حد امکان عامل شروع کردن بحثی از این دست نباشم.
در هر حال واژه روز من «چوک» بود:
چوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته
زاغ سیه پر و بال غالیه آمیخته
از منوچهری
پیادهروی و یک ربع نوشتن صبحگاهی به سیاق هر روز و البته یک یادداشت کوتاه در کانال تلگرام.
امروزم خود به خود «ده» را نشان میدهد آن هم با لبخند.
#گزارش_نیک۱۷۴
سال واژه: خودیابی🌷
—گرفتگی عضلات
امروز روز سبکی بود. کار سنگین و دهن پرکن و بدن خستهکنی انجام ندادم. کمی دیر بیدار شدم. دردی در گردن و پشتم احساس میکردم. نمیدانستم به خاطر ورزش دیروز بود یا در طول شب پوزیشنهای بدی برای خواب انتخاب کرده بودم. هرچه بود، بهانهای شد تا دو جلسه از پیلاتس را ادغام نکنم و به انجام یک جلسه راضی شوم.
بعد از صبحانه، دلم حمام میخواست. حمام به رسم خانهی پدری. بنشینم و در بخار محیط، خودم را کیسه بکشم. خیلی چسبید. حس کردم سبک شدهام. بیرون که آمدم، مغزم پر از بخار بود.
—آلو اسفناج
نگفتمتان که دیشب همسرم با اسفناج و کمی میوه و لیست کوچکی از خریدها به خانه آمد. من عاشق پاک کردن و شستن سبزی هستم. اسفناجها کوچک و تازه و ترد بودند. دیشب بعد از شستن روی نمگیر پخششان کردم و صبح آمادهی خرد شدن بودند و در نهایت تبدیل به دو بسته در فریزر شدند.
در همین احوال، مشغول دیدن ویدئویی از خورشت آلو اسفناج شدم. آنقدر که استاد کلانتری از این خورشت ابراز تنفر کرد، مشتاق شدم به پختنش. اما فردا قصد دارم پلوی چشم بلبلی بپزم. اولین بار است که در حبوباتم قرارش دادهام و اولین بار است که خودم میخواهم این غذا را درست کنم.
—ارتباط
با مادرم تماس گرفتم. در گفتوگوی تلفنی تأکید کرد خودم را بیمه کنم تا در پیری پولی دستم را بگیرد و محتاج دیگری نباشم. لیلی هم در تلگرام پیام داد و اشارهکرد به یکی آهنگهایی که در کانالم به اشتراک گذاشتهام، گفت که بارها به آن گوش داده. خوشحالم که همسلیقهایم.
راستی، اول صبح چشمم به جمال خطی از همسر در بازخورد به گزارش نیکم روشن شد.
شکر خدای عزوجل.
—تخریبچی
بالاخره رسیدیم به تمرینجا. امان از تمرینجای امروز. استاد کتابی را گشود تا با خواندنش، زرد بودن نوشته را حالیمان کند. تمام وقت به همان زردخوانی گذشت. نیلوفر نامی در کتاب بود که نویسنده تمام حالات و حرکاتش را ریز به ریز نوشته بود. تو گویی برای مخاطبی کر و کور و لال، جزئیات را توضیح میداد . حالیا استاد هم با خواندنش مدام آمپر میچسباند و گاهی فحشی هم نثار شخصیتها میکرد. نویسنده و ناشر و بامداد خمار و سازندگانش هم این وسط بینصیب نماندند.
—شب زفاف
تمرینجا که تمام شد، دیگر سالاد من هم درست شده بود. بعد از ناهار، ظرفها را شستم و همزمان یک اپیزود به داستان خسرو و شیرین گوش دادم. بالاخره این دو به هم رسیدند و حالا نظامی شب زفافی نوشته بود که بیا و بشنو. در بیان جزئیات از هیچ سوراخ سمبهای کم نگذاشته بود. مثبت بیستوپنج سال شده بود آن اپیزود با آنهمه صحنه پردازی. القصه، به قدری از شیرین و زیباییاش تعریف کرد که حوصلهام سر رفت. پدر بیامرز، ولکن نبود.
بعد از تمام شدنش دراز کشیدم تا استراحت کنم که خواهرزادهام از اسپانیا تماس تصویری گرفت و در این میان، صاحب خانهاش را هم نشانم داد، میخواستند با هم به بانک بروند. سلامی هم به او دادم. مکالمه کوتاه بود.
بعد از آن مشغول خواندن مادام بوواری شدم تا شروع نویسندهساز. در این فاصله، چای خوشرنگی را که همسرم دم کرده بود، در دو فنجان گلگلی ریختم تا قبل از شروع وبینار بنوشیم.
—خودت را ببین
کلاس با موسیقی شادی از شادمهر عقیلی با مضمون «بگو از کجا آوردی اون چشای مثل گربه» شروع شد و بعد از چندین بار تکرار، بالاخره استاد سفیدپوش با کرواتی قشنگ ظاهر شد. کمی خوش و بش کرد و کتابی با این مشخصات برایمان خواند: «گذر از سایهها، راهنمای علمی نگریستن»، اثری از نوید فرخی. جالب بود. علمی نگاه کردنش به موضوعات و یاد دادن این موضوع که مشاهدهگر بودن چقدر میتواند در دید آدمی به خودش و اطرافش تأثیرگذار باشد. حداقل من اینطور دریافت کردم. شروع به آزادنویسی کردیم، به مدت پانزده دقیقه. نفهمیدم کی پایان یافت.
بعد از نویسندهساز همسرم را صدا زدم تا پفک بخوریم.
۱۴۰۵/۰۸/۱۱
گزارش نیک ۷۰
«ف» عزیز سلام.
هفتادمین «گزارش نیک» هم نامهای شد به تو که هرگز ارسال نمیشود.
«ف» عزیز میخواهم قبلِ گفتن از روزم، از تو تشکر کنم.
در سختترین و بدترین روزهایم کنارم ماندی. از تعابیر «خواهر» و «برادر» در رفاقت بدم میآید ولی، تو برایم مثل خواهر کوچکتر بودی.
اما از امروز:
پس از خوابی کوتاه، روزم را آغازیدم با آزادنویسی.
«تاریکی» خواندم. دوست دارم روزی برایت بخوانمش. خیلی حرفهایش را میفهمیم. خیلی حرفهایش را زندگی کردهایم.
امروز در بخش فعالیت بدنی گند زدم. نه گامیدم، نه ورزش کردم.
با تو حرف زدم. از همکلاسیهایمان گفتیم که بعضی هنوز حتا یک روز کار نکردهاند و بعضی دارند بچههایشان را بزرگ میکنند. تفاوتهای میان زندگی آدمهای همسن گاهی عجیب است.
«جنگ آخرالزمان» خواندم و باز آزادنویسی کردم.
در «کارگاه خردهخاطره» شرکت کردم. مثل همیشه بعد از کلاس با «استاد»، حالم بهتر شد.
فردا آزمایش دارم و باید ناشتا باشم. چیز سبکی میخورم و بعدش هم خواب.
کاش تو هم روزت را برایم مینوشتی.
قربانت، پیام.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۸/۵ از ۱۰
سال واژه: پذیرش
غذارسانی، شیفت کاری
وبینار نویسنده ساز ؛ شنیدن مطالب کتابی جدید، آزادنویسی
امروز را به بطالت یا همان تمیزکاری آشپزخانه و یخچال گذراندم، ساده ترین غذا هم وقت گیر به نظر می رسد. گریزی نیست از امورات ساده ی خانه برای بقاء زندگی.
عشق بازی با تافی😺
در میان مشغله های آشپزخانه، با همسایه جان حرف زدم و احوال شان را جویا شدم.
همین.
گزارش نیک ۱۷۴
دوشنبه ۱۱ آبان ماه ۱۴۰۵ ساعت ۹:۴۵
سالواژه: تداوم
بیداری ۵:۴۵
خدا رو شکر از چند روز پیش که آمپول دپومدورل و دگزامتازون زدهام، سرفه نمیکنم.
روزم را با خطخطیکردن شروع میکنم. خط در طراحی مهم است.
طراحی هم میکنم. چهره بلوچ روی جلد کتاب دیدار بلوچ.
کتاب هم میخوانم. نبرد من، خسرو خوبان، از خم چمبر، چراغها را من خاموش میکنم.
بخشی از تمرینهای خودواژه را مینویسم. از دیروز در حالِ کار روی انتخاب واژهها بودهام. امروز یک تمرین را به گروه ارسال میکنم. دوباره فایل صوتی جلسه قبل را گوش میکنم تا اشتباه قبلی تکرار نشود.
ساعت ۱۴ جلسه تمرینجا، بررسی یکی از کتابهای زرد توسط استاد شاهین کلانتری است.
استوری امروز بخشی از کتاب دیدار بلوچ اثر محمود دولتآبادی است. «براه می افتیم. میگویم:
خوب برادر، من فردا میروم به زابل بدی خوبی…
او توی فکر فرو میرود. میگوید:
میدانی ناراحتی من چی بود در این مدت؟
خیال میکنم از داییاش میخواهد بگوید. اما نه:
ما بلوچها خیلی مهماننوازیم. ناراحتی من این بود که نتوانستم تو را روی سفرهام ببرم. سفرهام خالی بود. خجلم.
دستش را میفشارم. دلم میلرزد. حس میکنم. خیلی او را دوست می دارم. مثل برادرم. شب زاهدان روی سرمان است و ما خاموشیم.»
این هم عبارتها و بخشی از جملههای انتخابی من از کتاب «از خم چمبر» است:
راه را یورقه می رفت.
تکهتکه قلوهکن میکرد.
کره هنوز خیلی کُرّه بود.
در گودالی پسخو میکنم.
لتهی ناشوی
قورقون آبخورده
لچر و پوسيده بودند.
لفچهای کبود
چنان در ادبار پیچیده شده بود.
برای ایزگم کردن از دست مأمورها
رویش از ساروج بود.
نکبتِ اطفاری
زنجَلَب
یازده هشت سال پنج
۶:۳۷. بیدارم. کنار قهوهساز ایستادهام، دکمه را فشار میدهم، رو به آینه. میدانم باید دوش بگیرم. سردم.
«سرما میخوری.»
«موهام کثیفه.»
«سینوزیت داری.»
«نکنه بوی بدم، لعنتی.»
«اسپری بزن.»
«حتماً سرم درد میگیره.»
«اشکال نداره، موهاتو خوب خشک میکنی.»
«سشوار چرخشی قطع و وصل میشه.»
«با سشوار معمولی میکشی.»
«کی حوصلهٔ صداشو داره؟»
«برو، بهانه نگیر. قرار مهمی داری.»
ده دقیقه بعد، خیس، دوباره کنار قهوهسازم. آینه هم هست.
جلسهٔ پنجم دورهٔ نویسندگی خلاق. قهوه دست چپم و خودکار دست راستم، یادداشت برمیدارم. با شاهین میخندم و افسوس میخورم چرا وقت ندارم برای تمرکز روی نوشتن. با موهای فرفری، ۷:۴۵ اسنپ میگیرم. سرده. هوا مهآلود. «آقا لطفاً شیشه رو بدید بالا، ممنونم.» مدام حرف میزند و من زیاد متوجه نمیشوم. فکر کنم دارد غر میزند، بهخاطر ترافیک. شاید هم نه. شاید فقط دارد صبحش را برای کسی تعریف میکند که گوش نمیدهد.
۸:۱۵. سرکارم. جلسه دربارهٔ دیالوگنویسی بود. استاد گفت: «دیالوگ خوب از دل کشمکش بیرون میآید. گاهی از گفتگویی است که در آن شخصی برای متقاعد کردن طرف مقابل تلاش میکند.» نوشتمش. بعد دوباره نوشتم. چند بار نوشتم. ترسناکترین بخش نوشتن. هرگز سمتش نرفتم. نمیروم. شاید هم بروم. باید بروم.
لیوان آب را برداشتم، سررسید را باز کردم، از سندهای بایگانینشده شروع کردم. پشت گردنم سرد شد. سردی از صبح همراهم است، فقط جایش عوض میشود. کار کردم و قهوه خوردم تا ساعت دو به تمرینجا برسم. استاد دربارهٔ کتابهای زردِ کمرنگ حرف میزند و از «ناگهان فرشته» میخواند. این جلسه مال من بود. خوب شد آمدم.
به وبینار نمیرسم. نیمهٔ راه پیاده میشوم. هوا هنوز سرد است. ۶:۳۰ خانهام.
فیلم Variety. از داستان و سبکش خوشم میآید. یک تمرین خوب در بطن فیلم هست. رفتن در شخصیتهای دیگر و نوشتن. من همیشه این کار را میکنم، اما اغلب ناموفق. بارها سعی کردم از زبان شخصیتها بنویسم، نمیشود. هنوز موفق نشدم. وریتی از پشت چشمهای من به زندگی نگاه میکند و من نمیدانم کجای این زندگی واقعیت است و کجایش نوشته.
امروز در گزارش نیکبچهها یک ایدهٔ خوب برداشتم: دفتر فیلم. نمیدانم چرا تا حالا به ذهنم نرسیده بود.
۸:۳۰. هوا تاریک است. خوابم میآید.
اما گزارش نیک باید نوشته شود.
گزارش نیک ۱۷۴ فرح
از دیشب چند بار دشویی رفتم چند شبه که مشکل عفونت ادراری پیدا کردهام.فک کنم از مطب دکتر توکلی به بعد این مشکل برام پش اومده مطبش زیاد منظم و تمیز نبود. یعنی چه آدم دکتر میره که خوب بشه، دنیا برعکس شده. وارونگی دنیا را در این زمان نشان میدهد.
حالا همش راهی دستشویی هستم بخاطر کمکم ادرار کردن.و حس ادرار داشتن کاذب.
نصف شب بی خوابی را با دو ساعت خاطره نویسی پیوند زدم. و البته چند آیه از آیات آخر سوره بقره را هم رونویسی کردم.
صبح امروز ، صبحانه خوردم و دراز کشیدم. خسته بیخوابی دیشبم.
ناهار هم نمیدانم چه کنم. بلاخره چیکدرمه خوراک با پلو و گوشت ماهیچه از عذاهای ترکمنی درست کردم. چون احتیاجی به سرپا ایستادن زیاد نداشت.
کانال فرحنامه را تغذیه کردم.و از “پرسشنامه پروست” که از سایت شاهین کلانتری و گوگل سرچ کردم چند پاراگرافی نوشتم، حتی بیوگرافی خیلی خلاصه از مارسل پروست هم در کانال متن کوتاهی گذاشتم.
وبینار نویسنده ساز شرکت کردم مثل هر روز و البته ۱۵ دقیقه رها نویسی هم داشتم. حالم خوب بود و تمام وبینار را نت برداری کردم. چه عالی . قرص سرماخوردگی به دادم رسیدم و وضعیتم را آرام کرد.
عصر با کمی استراحت و دیدن سریال کرهای جنایی_ درام به نماز و نیایش پرداختم.
کمی بافتنی انجام دادم . پتو بچهای که شروع کردم داره شکل خوشگلی میگیره. عادت دارم با دیدن فیلم، بافتنی ببافم.
مستند مدل لباس و فشن دیدم. که از علاقه من به خیاطی و لباس دوختن نشان دارد.
🐌 حلزون مدرسه نویسندگی گویا با پرندهها در حال پرواز در آسمان آلوده شهر است.
✍️
«برای بدن فقط شادکامی خوب است، اما نیروهای ذهن را اندوه پرورش میدهد. »
(از کتاب: زمان بازیافته صفحهٔ ۲۵۷)
از مارسل پروست
توهم دینداری در اول انقلاب همه را فرا گرفته بود و کمتر کسی بود که جانماز آب نمیکشید. کهآنههو از پیش خدا آمده و جد اندر جد به شهدا و صلحا پیوستند. اما چه شد که به شکل امروزی در آمده میدانی شکل امروزی چیست؟ فرار از مروت و جوانمردی و پر از حیله و نیرنگ و دروغ و فرار از مهمترین فریضه یعنی نماز و خدا پرستی و وحدانیت. چه میشود کرد . هر کس چراغ خود باید برافروزد. ثبح از این همه فکرو خیال بیدار شدم و غرق در روز گذشته و خواب و رویاهایی که دیدم آبی به صورتم زدم وضو گرفتم و سجده کردم و دعا و نوشتم و باز دریچههای نور و خوشبختی به رویم باز شد. پیادهروی رفتم و برگشتم به خانه و با سارا و محمد صبحانه خوردیم و هر کس بدنبال کار خود رفت من ماندم و نوشتن و نوشتن و ادامه دادن و روایت کسی که فکر میکرد اول انقلاب میتواند در حد پیامبران صاحب معجزه شود را فردا در کانالم منتشر میکنم کتاب نونوالقلم همچنان در دستم جولان میدهد. با افراد مختلفی هم کلام شدم و از هر کسی چیزی آموختم. از خوردن یک چای گل دم لذت بردم و داستان پروریم بهتر شده بیشتر بخوانم تا بهتر بنویسم امروز بچههای وبینار واژههای زیبایی نوشتند و در وبینار شرکت کردم و استاد کمی مثل همیشه با بچههای شرکت کننده شوخی کرد و وارد بحث اصلی شد. که همان مبحث علمی بود و هر چیزی را الکی در شبکههای مجازی نپذیریم و علمی و مطمئن آن را بخوانیم و تحقیق و پژوهش کنیم تا در داستان نویسی و نوشتن وزین و پخته شویم. و بعد اسامی شرکت کنندگان در گزارش نیک را خواند و به خودم نمرهی نه میدهم. آدرس کانال تلگرامی مهرابی از این قرار است👇💙💦💫
https://t.me/notetoday1
گزارش میگ میگ
سرما را خوردهام یک آبم رویش.
دیروز تب و لرز داشتم و امروز بدن درد.
سنگینی سرم را حس میکنم. استعلاجی گرفتم و آمدم خانه. دراز کشیدنهای مداوم.
وبینار الهه و استاد را بودم. بعدش با بچهها نقاشی کشیدم و کمی نوشتم.
چند صفحه هم از کتاب «بارون درختنشین»
خاندم.
امروز آزاد نویسیمو دوست داشتم جمله اولش نوشتم نوشتن کسل کننده نیست من کسل کننده ام
و با موضوع زنان تمام کردم
زن گاهی آشفته است گاهی دور خود می چرخد
حرف گنده می زنم اما چیزیست درون خودم حس کردم و می دانم چیزی است به نا خود آگاه مربوط است.
کتاب نخوندم داستان نخوندم
بعد چند وقت با ترفند به کارن یه تخم مرغ کامل دادم
وبینار استاد شرکت کردم
فیلم خارجی دیدم love language
این حرفها و فکرها مال من است؟
از لحاظ روحیروانی نیاز دارم بروم و دو سال بعد برگردم مدرسهی نویسندگی. سرم بیکلاه مانده آبی. آزادنویسیام که تمام شد رفتم سراغ یادداشتهایم. دیدم حرفهایم خورده تهِ دیگ. هست اما خوراک امروز نیست. گذاشتم خیس بخورند. به وقتش تفت خاهم داد و قاشق قاشق به حلق ملت(اموجی خندهی شیطانی). آبی اینقدر گفتم حرفهایم حرفهایم که باورم شده صاحبشانم. باورم شده فکرهایم مال خودم است. شک افتاده به جانم. هرروز از خودم میپرسم از کجا معلوم این حرفها مال من باشد؟ اصلن آدمی میتواند خودش را مالک حرف و فکری بداند؟ محمود کیانوش در کتاب نظم، فضیلت و زیبایی میگوید من فقط من نیست. دیگری هم شامل من میشود. من هستم اما نیازمند پیوستن، برای شدن. و این شدن بدون دیگری هرگز اتفاق نمیافتد(نقل به مضمون). این شدن شامل حرفها و فکرهایمان هم میشود دیگر؟ آبی حرفها و فکرهایمان تمامن مال ما نیست. ما مدیون و مرهون دیگرانِ پیشینیان و اکنونیانمان هم هستیم. هر کسی به سهم خودش به این فکرها و حرفها پر و بال میدهد. ما همیشه وامدار یکدیگریم(امیدوارم محمود کیانوش بعد خاندن این یادداشت تنش توی گور نلرزد).
https://t.me/Mohammadfaty2
امروز 11 آبانماه، بارها عدد 11 برایم تکرار شد، به طرز عجیبی. در ساعت، در دقیقه و در پول. خلاصه روز عجیب و غریبی بود.
بیشتر روز من و همکارم در بانک گردشگری گذشت. و بعد هم یک مأموریت برای بررسی یک شکایت رفتیم.
قبل از رسیدن به خانه کمی پیادهروی کردم.
یک فایل صوتی گوش دادم. و یادگیری مهارت جدید.
در وبینار امروز، استاد، موضوع جالبی را مطرح کردند، دربارهی روش علمی. و بعد هم آزادنویسی کردم با جمع. و در ای باره نوشتم. به خودم فکر کردم و این که واقعن چرا ناخودآگاه به هر چیزی که میشنوم و میبینم اعتماد میکنم. و این که اینستاگرام چه منبع خطرناکی است برای این جور اطلاعاتی که هر روزه از جلوی چشممان میگذرد. بدون تفکر، بخشی از ذهنمان را اشغال میکند. هرچند ممکن است در لحظه باورشان نکنیم ولی تکرار یک موضوع غلط، یک باور نادرست را برایمان میسازد. برای این که به عمق هر مطلبی و اصالت آن پی ببریم، وقت و حوصلهی چندانی نداریم. شاید در یک، دو، یا سه رشته مهارت داشته باشیم. اشتیاقمان برای به دست آوردن نتیجه، ممکن است ما را از آنچه حقیقت است گمراه کند. زندگی پرمشغلهی امروز مجالی برای تفکر باقی نگذاشته است. همین وقتهای نوشتن را این قدر پرارزش میکند.
1دوشنبه، یازدهم آبانماه ۱۴۰۵
امروزم چگونه گذشت؟
با بیدار شدن از خواب، یکراست به دل بازار ترهبار خیابان آپادانا زدم. واقعاً که «ترهبار» نامی برازنده است؛ چون دیدن رنگهای ترهوتازه و شاداب میوههای پاییزی، بخشی از حالوهوای هوسبازی و شور و شوق پاییز را به وجودم روانه کرد.
بهمحض ورود، خرمالوهای نارنجی، رسیده و آبدار، و انارهایی که از شدت رسیدگی دهانشان ترکیده بود، لبخندزنان به پیشوازم آمدند. شاهپسند با بوی شیرینش حس بویاییام را برمیانگیخت. چغندر، هویج، فلفلهای قرمز و زرد و سبز، گلکلم، کلم بنفش و کدوهای تنبل قلقلی، با رنگارنگی چشمنواز و وسوسهانگیزشان مرا به سوی خود میکشاندند. از هرکدام بهاندازهی نیاز یک هفته برداشتم.
موز و سیب و انگور نیز با رنگورو و مزههای دلانگیزشان مرا به سوی خود فرامیخواندند.
نمیدانم این همه زیبایی، رنگورو، بو و مزهی میوههای پاییزی را چگونه میتوان در میدان سخن به تصویر کشید. تنها این را میدانم که با وارد شدن به ترهبار، حس زیبایی، رنگ، بو، طراوت و شادابی، حالوهوایم را به وجد آورد و روزم را ساخت.
چه لذتی دارد که یک روز، رنگ و مزهی پاییز بر سر میز بنشینند و چشمنوازانه دلنوازی کنند؛ اشتهایم را به سوی خود بکشانند، چنانکه دیگر نان و برنج مجالی برای جولان و میدانداری نداشته باشند!
روزی با خوراکهای رنگارنگ، بیچلو و خورشت!
روزی که سبک سالم زیستن را بهعنوان هدیهای پاییزی به خودم پیشکش میکنم.
و اینچنین یک گردش ساده در ترهبار بار روز هم میتواند بهانهای برای کشف و درک زیباییهای زندگی باشد
گزاره هایی از دل آزادنویسی
1\. فریاد شوق، از نالهی جانسوزش هویدا بود.
2\. پژواک مهرجوییاش در همزبانیاش موج میزد.
3\. خون جگر صدف، همچون لعابی در درونش خلید، مرواریدی سپید پدیدار گشت.
4\. زمخت و بدترکیب، چه ناز و افادهای دارد؟
5\. سرِ کیف بود.
6\. سرِ دماغ همیشگیاش نبود.
7\. شبهای سفید قطبی، بیخابی را در دل هوا میپراکند.
8\. شبهای سپید قطبی، فضای روز را در خود به نمایش میگذارد.
9\. شبهای بیخابیِ قطبی ، خیال روز را در آدمی زنده نگه میدارند.
10\. شبهای روشن قطبی، خود را با روز اشتباه گرفتهاند.
11\. شبهای روشن قطبی، روز را در درون خود پنهان کردهاند.
12\. چرا شبهای سپید قطبی دوست دارند در نقش روز بازیگری کنند؟
13\. شبهای سپید قطبی، روز را بیشتر از خود دوست دارند.
14\. رؤیاپرداز بینوا، با همزبان خیالیاش ساز همنفسی مینواخت.
15\. آتش احساس در سینهی خشکیدهاش، گرمایی نداشت.
16\. خیاباف، با خیالبافیهایش دمساز شده بود.
17\. گذر از سایهها با گرمای سوزان خورشید شدنی است.
18\. تعطیلات در تهران جوری است که دلم غرق غصه میشود.
19\. شلوغی تهران خفهام میکند؛ چنانکه تصور گلگشت در کوههای زاگرس و دیدن خوشههای پسته و بادام کوهی، مرا غرق شادی میکند.
20\. کسی که سرش به تنش بیارزد و سر و وضع آبرومندانهای داشته باشد، آدمحسابی میدانند.
21\. بینوای سرگشته و آوارهی شهر بود.
22\. چرا دانا هرچه را میداند، نمیگوید؟
23\. چرا دانا هرچه را میگوید، میداند؟
# گزارش نیک
https://t.me/ehteram_karami