گزارش نیک ۱۳۷: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«کسی که به جای خواندن کتاب با صدای درونی خود، آن را با صدای دیگری می‌شنود مانند کسی‌ست که جامه از تن به‌در می‌کند تا دیگری به جای او استحمام کند.»
-حسین رسول‌زاده،‌ یادداشت‌های بی‌سرانجام، ص۱۴۲

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

  1. …
  2. …
  3. …

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

ژورنال نویسی و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

25 خرداد 1402

25 خرداد 1402

19 مرداد 1404

19 مرداد 1404

115 پاسخ

  1. ➖شعر شدن به از شاعر شدن.
    ➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
    ➖انکار رنج دیگری ظلمی‌ست در حق دیگری و انکار رنج خود نیز ظلمی‌ست در حق خود. آیا نوشتن یاری‌مان می‌کند تا رنج خود را به رسمیت بشناسیم؟
    ➖اطلاع‌رسانی دوره‌های جدید مدرسه نویسندگی:‌ ۷۷مین دوره‌ی نویسندگی خلاق+۱۴مین کارگاه شعر
    ➖کلاس خصوصی: رمان‌نویسی/جستارنویسی
    ➖جلسه‌ی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشته‌های همسفران دوره‌ی نویسندگی خلاق
    ➖وبینار نویسنده‌ساز:‌ از امروز در آغاز وبینارها ۲۵ دقیقه آزادنویسی می‌کنیم، لطفش این است که اینطوری زلال‌تر می‌شویم برای گپ‌وگفتِ نیمه‌ی دوم جلسه.
    ➖هزارکلمه آزادنویسی: در آزادنویسی‌هایمان به آزادی فکر کنیم، به آزمودن آزادی در بی‌پرده‌نویسی.
    ➖نوشتن، حتا از غذای خوب هم مؤثرتر است در رفع عصبانیت من.
    ➖انتشار ۳ داستان کوتاه تازه در وب‌سایتم،‌ از نوشته‌های برتر کارگاه داستان کوتاه؛ داستان‌‌هایی در قالب یادداشت‌های روزانه‌ی پرسوناژ اصلیِ قصه.
    ➖برگزاری جلسه‌ی هفتم۷۶مین دوره‌ی آنلاین نویسندگی خلاق: درباره‌ی جزئی‌نگاری و تصویرسازی
    ➖عنوانی برای دفتر شعر: ما استعاره نیستیم
    ➖ما، خرده‌حکایت‌هایی در دلِ کلان‌روایت‌های جهان
    ➖کار جدی حاصل گرم‌کردنِ‌ خود با یک عالمه مسخره‌بازی و بداهه‌پرداکنی است.
    ➖موسیقی کلاسیک: باخ باخ بیر مَنَه باخ.
    ➖انتشار خرده‌ویدیو در اینستاگرام:‌ درباره‌ی واژه‌ی نامه‌ی شخصی
    ➖رمان: بازخانیِ «باغ همسایه»‌ از خوسه دونوسو:
    «ترجیح می‌دادیم توی همان آپارتمان فکسنی خودمان بتمرگیم و نکبت زندگی خانوادگی را با غوطه خوردن در گند و کثافت همگانی دور و برمان بدتر نکنیم.»
    ➖فیلم: ادامه‌ی سریال «متل بیتس»
    ➖از گلگشت در دیوان حکیم صفای اصفهانی:
    «پندم دهد که عاشق دیوانه‌ای و هست
    دیوانه آنکه می‌دهد از عشق پند ما»
    «این کشمکش زندان پیوست به سلطانی
    ای یوسف کنعانی خوش باش به زندان‌ها»
    «ویرانه پیکری که نباشد خراب درد
    بیچاره سینه‌ای که به عشق دچار نیست»
    «از کف مرگ توان جست به همدستی عشق
    عشق در حادثه‌ی مرگ پناهی‌ست عجب»
    «گویند در بهار دمد گل ولی مرا
    گل‌هاست در نظر که یکی در بهار نیست»
    «مرا به سوزن عیسی و رشته‌ی مریم
    چه حاجتست که بر چاکِ دل غم تو رفوست»
    «تو سوزن مژه داری و تار زلف پریش
    بیا که چاک دل ریش را زمان رفوست»
    «مو به سرم خار شد سر به تنم بار شد
    همسر اغیار شد تا گل خودروی دوست
    شب همه شب خفته است مار به پهلوی من
    کان سر زلف چو مار خفته به پهلوی دوست»

  2. +مامان میگفت ترسیدم قیل و دادی راه بندازی نمی‌دونست پسرش اینقدر حقیر و ذلیل و منکوب شده که..
    -منکوب یعنی چی؟

    زینب حرفم رو قطع کرد.

    +نکبت شنیدی؟ گرفتار نکبت.

    امروز ظهر کلاس داشتم. ساعت یک.
    حوالی دوازده بود که زدم بیرون.
    دوازده و سی‌‌وپنج دقيقه بود که پذیرفتم قرار نیست برسم به نهار.
    بعد از ده دقیقه پیاده‌روی تو آفتابِ داغ رسیدم دانشگاه. مستقیم رفتم سلف.
    ده تا لیوان آب خوردم شاید.
    گرسنگی، گرما و استرس بد کرده بود حالم رو.
    به چندتا از بچه‌ها از دور سلامی کردم.
    نخواستم برم سمت‌شون اما.
    حالم که از آب خوردن بهم خورد، رفتم یه گوشه نشستم تا آروم بگیرم.
    تلگرام رو چک کردم:
    چالش روزنویسی. بیایید به مدت یک هفته روزنویسی کنیم و از تجربه‌‌هایمان حرف بزنیم.

    بالاخره! چالشی که می‌تونم حرفی برای گفتن داشته‌ باشم.

    دستی که به شونه‌ام خورد منو برگردوند به سلف:
    دو نفر از اون جمعی که تو ورودم دیده بودم.
    احوال پرسیدند و من هم تلاش کردم تمام حرف‌ها و گفته‌های قبلی‌شون رو به یاد بيارم
    تا چند سوال از کار و بارشون بپرسم. که کمی طولانی‌تر بشه گفت‌‌وگو .
    بعد از چند دقیقه، خداحافظی کردیم.

    ده دقیقه به یک بود.
    به مسئول سلف گفتم کلاس دارم و خواهش کردم نهارم رو پک بهم بده.

    تو محوطه، مجتبی را دیدم.
    بسیار اظهار لطف و محبت کرد. برام عجیب بود.
    اینقدر احساس قرابت نمی‌کنم باهاش.
    البته این‌روزها با هیچ‌کس احساس نزدیکی ندارم.
    تشکر کردم.

    چند متر جلوتر بچه‌های قبلی رو دیدم که می‌رفتن به خوابگاه.
    -اینجا آبادان، خوابگاه تو محوطه خود دانشگاهه.-

    غذام رو دادم بهشون.
    اگه سلام کردن شون نبود حاضر نبودم برم بهشون بگم این باشه پیشتون.
    رفتم سرکلاس. هیچ کس نبود.
    یکی دو دقیقه ایستادم.
    مسئول کلاس‌ها پرسید با کی کلاس داری؟ گفتم جفانی. ترمو ۱.
    گفت اون که ساعت ۲یه. نه الان.

    اعصابم خراب شد.
    چشمانم در کونم‌اند . چطور نديدم تو برنامه نوشته ساعت دو؟
    بعد این همه گرما و گشنگی کشیدم.

    برگشتم خوابگاه. سه طبقه کشون‌کشون خودم رو از پله‌ها آوردم بالا.
    غذام رو گرفتم. رفتم به سالن مطالعه.
    چند نفری اونجا بودن. پشت میزها. نشسته بودن روی زمین. حدس زدم دارن غذا می‌خورند.
    دید نداشتم و نخواستم برم نزدیک‌شون.
    اومدم بعد از این همه بی‌حالی، غذایی بخورم یادم اومد این پرس غذایی که دستمه توش قاشق نیست.
    می‌خواستم گریه کنم.
    نه جون داشتم سی‌صد چهارصد متر راه برم برگردم به سلف. نه میل داشتم از اين‌‌ها یا کسای دیگه، قاشقی بپرسم.
    قید ناهار رو زدم.
    ظرف سالادم آب‌لیمو یا نمک نداشت.
    یکم خیار گوجه بود با هويج و کلم بریده شده. خیس نبود. پس
    از ضعف، با دست خوردمش.

    ساعت ۲ رفتم سرکلاس.
    با ورودی‌های ۴۰۴. هیچ‌کدوم رو نمی‌شناختم.
    عین ترم یکی‌ها می‌موندن. استاد هم کسخلی بود بدتر.
    صم‌بکم سه ساعت رو کاغذی که بنابود جزوه درس باشه روزنویسی کردم.
    میون اون خواب رفتن‌پاها  و خراب بودن کولر و بی‌حوصلگی و آدم‌های رومخ، سرگرمی خوبی بود.
    آدم حس می‌کنه جدی‌جدی سبک‌زندگی‌ش داره رنگ‌و‌بوی نویسنده‌های حرفه‌ای رو می‌گیره.
    دل‌خوش‌کننده است و خود خریفتن.

    کلاس که تموم شد، به خیالم که زودی خودم رو می‌رسونم خونه به وبینار، تند قدم برداشتم.
    اما تا پنج ده کم، تو خیابونا دنبال سی‌هزار تومن پول نقد بودم برای کرایه.
    نشد.

    آخرسرهم فقط تونستم چند دقیقه‌ای برم وبینار خانم صادقی.
    که اون هم تا نصفه‌هاش بودم.
    وسطش صدام کردن پمپ آب رو ببرم تعمیر.
    و این‌طور ادامش رو از دست دادم.

  3. سال واژه: رشد پله ای

    • گاهی باید در لاک خود بود و درون‌کاوی کرد تا کولاکی به پا شود و حتی به پژواک‌های پوچ هم گوش کرد.

    همین الان یاد یک خاطره‌ای افتادم. ابتدایی که بودم، آخر سال دفترچه داشتم و می‌بردم مدرسه تا معلمان و دوستانم برایم خاطره یا جمله‌ای به عنوان یادگاری بنویسند.

    یکی از معلم‌ها این جمله را برایم نوشته بود:

    «محبت را باز کن… نترس!
    پوچ هم که باشد،
    در دست تو گل می‌شود.»

    نگاه جالبی در ذهنم جرقه خورد؛ اینکه با خودآغوشی، که از جنس محبت واقعی است، شاید پژواک‌های پوچِ درون هم گل شوند.

    • امروز محفل شعر سرو در دانشگاه سوره رفتم. فضای صمیمی و گرمی داشت و خوشم آمد. البته کمی دیر رسیدم، اما از شعرخوانی‌ها لذت بردم؛ مخصوصاً بخش نقد.

    موقع نقد جمله‌ای گفته شد که توجهم را جلب کرد:
    «شمایی که مشق شعر دارید، در جدال با ادبیات جسارت به خرج بدید.»

    از طرفی هم سؤالی پرسیده شد که هر کس تعریف درست و خوبی از کلمه‌ی «فرافکنی» داشته باشد، جایزه می‌گیرد.

    یکی از آقایان، که مشخصاً اهل دل بود، این مفهوم را با یکی از ابیات غزل حافظ تعریف کرد که واقعاً جذاب بود:

    «یا رب آن زاهدِ خودبین که به جز عیب ندید
    دودِ آهیش در آیینهٔ اِدراک انداز»

    که از دریچه‌ی روان‌شناسی و مفهوم فرافکنی آن را کالبدشکافی کرد؛ اینکه زاهد چنان غبارِ درونش را بر آینه‌ی ادراک می‌نشاند که شاید بخشی از عیب‌هایی که در دیگران می‌بیند، بازتابِ خودِ او باشد.

    • تنهایی مترو سوار شدن، وقتی کنار شیشه بنشینم و بتوانم بیرون را تماشا کنم، برایم وایب سفرهای آنشرلی را دارد.

    • ظهر که داشتم حاضر می‌شدم برای محفل شعر، دیر شده بود و من هم کلافه شده بودم. به خاطر همین، موقع بیرون زدن کمی با مادرم سر موضوعی تند صحبت کردم. خودم خیلی ناراحت شدم تا اینکه حافظ آمد سراغم.

    از یک خانمی که نیازمند بود فال حافظ خریدم و به طرز عجیبی دقیقاً این اتفاق روز من در آن مطرح شده بود.
    این غزل آمد:
    «صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت
    ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
    …»

    «ای صاحب فال قدر یکدیگر را بدانید و با سخنان درشت و ناراحت‌کننده در پی آزار هم برنیایید. اگر یکدیگر را دوست دارید از رنجاندن هم حتی به شوخی بپرهیزید…»

    • خیلی یهویی و بدون برنامه به دوستم پیام دادم و بعد محفل توانست از سر کارش بیاید سمت من و با هم رفتیم بیرون.

    https://t.me/WaterLilyEcho

  4. ای‌بابا اشتباه ثبت کردم خوب شد متوجه شدم

    نکته:
    امروز روزِ جالبه بود گفتم باشه شکلِ داستان بگم بهتره:

    / خوبه صبح شده کارام کردم خوده جورکنم بروم به استقبال دخترم دمِ مدرسه
    — سلام خانوم علیزاده می‌شه فتوشاپ مدارک خوده بی‌آرید
    — باشه فردا می‌آرم خانوم
    هنوز‌ام مدارک نرفته دمِ کافی‌شاپ فردا چه جواب بدم به استاد دخترم؟ یادم می‌ره!
    / آخ جون آمَدِم آرایشگاه مامان به راستی آوردی؟
    — بیا بشین موهاتو درست کنه خانوم
    — سلام خسته نباشید خوبید خانوم
    — شکر شما خوبید
    — خانوم ببخشید دخترم قچی‌رو برداشته آرایشگر شده موها خوده چنین کرده به او می‌گم چرا چنین کردی می‌گه داداشم چرِ موها او چنین‌نه مه‌ام موهاخوده چنین می‌خام
    — نه نمیشه درست کرد دو روز بگذره پس بلند میشه حتی چتری بزنم باز ام دیده می‌شه و شما از افغانستان هستید؟
    — بلی هستم
    — چرا عزیزم ای‌جوری هستی مگه سندِ تو چنده
    — ۲۶ سالمه
    — خوب دگه تو کی می‌خاهی زندگی کنی‌ ول‌کن دگه بچه نه‌یار کافیست همی‌دوتا
    — چشم‌ خانوم!
    — خوب یادم رفت خاله‌ام زنگ زنم با خودم ببرم‌. از فردا هرجا برم حتمن خاله‌ام زنگ می‌زنم اگه چنین برم همه پند می‌آموزند بمه حتی داخلِ راه چنین شد:
    / آخ عزیزم بدی باتو کمک کنم آخ جانم سندِ تو چنده ای‌بابا دلم چقدر سوخت
    نکته: هم بچه دستم بود هم کیف مدرسه دخترم و هم وسایل مورد نیاز آشپزی!

    — چه‌ خوب زمانِ وبیکار تعغیر یافت سلام
    — حرفه‌ای شما چیست می‌شه بگید تو پیام‌ها
    — بچه‌داری
    — واقعن هم بچه‌داری یک حرفه است
    خوب الهه‌جان رفت نوبتِ خانوم صادقیان شد فک کنم فامیلی‌اش،چنین بود.
    — خوب به رسالت اعتقاد دارید
    — ۴۵۶
    — کی‌ها می‌لیارد پول بدم از هنر خود دست می‌کشند؟
    — مه نه چو که پول‌ها ره دگرا خرج می‌کنند
    — دیدید کسانی‌که می‌خاند حرفه‌ای شو دارند ولی هیچ راهی نیست ادامه بدن مثلِ که همی‌ همسر اش نمی‌ذاره ادامه بده
    — شوکه شدم ساکت دگه پیام ندادم. ولی در آخر یک خدانگهدار گفتم ولی گپ‌ها او مره به ادامه نویس‌داری تشویق کرد امیدوارم هر روز تو وبیکار می‌رم یک چیزی جدید بی‌آموزم مثلن ضرب‌المثل است که می‌گه:
    از گهواره تا گور سوال بجو تا جواب حاصل کنی دانش پرور‌شی
    دیدید چه مهارت خوبی ضرب‌المثل هم تعغیر می‌دم!

    ۱: دونیم صفحه آزاد نویس‌داری
    ۲: یکم‌ از رمانم نویس‌داری کردم
    ۳: پیاده‌روی هم داخلِ خونه هم خیابون
    ۴: ۲۵ دقیقه هزارکلمه نویس‌داری که از خسته‌گی امروز ام نویس‌داری کردم شکلی یک داستان‌کوتاه که تصور کردم هرجا می‌رم شعر می‌گم و آخر هم رفتم دمِ خونه‌ای مهمون شم که صاحب خونه نبود کلافه خسته برگشتم!
    خوب خدانگهدار تا فردا

    https://t.me/sadegaalezadai

  5. آشقتگی همه جا را گرفته.
    مدتهاست که دست کشیده‌ام از تمیزکاری. فضای خانه که کوچک باشد و شلوغ، تمیزی و برقراری نظم سابق ممکن نیست.
    حالا تمام تلاشم همین است که در این روزهای پایانی، بودن کنار خانواده اولویتم باشد.

    ۲۵ دقیقه آزادنویسی، با شروع وبینار نویسنده‌ساز:
    بنا نبود همانند روزهای قبل، داستانی پا بگیرد. قرار بر آزادانه نوشتن شد، از هر دری، به هر شکل و سیاق.
    قرار شد کم‌کاریهای چند روزه‌ام را سر این ۲۵ دقیقه در بیاورم.

    عنوان فریبنده‌ای ندارد، این کتابی که درباره‌ی احمد محمود نوشته شده.
    انگار یک جور خاطره‌نگاری‌ست که هم رنگ و بوی داستان دارد هم یادداشت و البته روایت تجربه‌های ارزشمندش در مسیر نوشتن.

    «اگر گنجینه‌ی لغاتتان غنی باشد، می‌توانید از میان آن‌ها انتخاب کنید. آن‌وقت یک کلمه‌ی مناسب می‌تواند جای یک سطر را بگیرد.» «محمود، پنج‌شنبه‌ها درکه»

  6. روز واژه: دوستی‌گزینی
    امروز، اولین روز دانشگاه در ترم جدید بود. بچه‌ها توی گروه تصمیم گرفته بودند از چهارم مهر کلاس‌ها را بیایند و من هم آمده بودم.
    دیشب، شلوغ بودم و پر فکر. بعد از شش ماه به هم خوردن یک دوستی یک سال و نیمه، امروز قرار بود ببینمشان. در میان غرولندهای دیروز فهمیدم دلم تنگ شده. من می‌خواستم برای همیشه حذفشان و کنم و موقع دیدنشان، چشم برگردانم و هیچ، لب به سخن باز نکنم. اما یک کلام گفته شده بود «یه سلام بده و رد شو». و من تازه به فکر سلام و علیک افتاده بودم. خیلی وقت بود ندیده بودمشان. حتما اگر خوب بودیم، همدیگر را بغل می‌کردیم و سفت دست می‌دادیم. هزار بار جمله را پایین بالا کردم و غر زدم و نگران شدم که «فردا چی کار کنم؟ سلام بدم؟ ندم؟ تنها بشینم؟ ساکت و بی‌زبون بشینم؟». هر چه در این شش ماه گفتم بودم بدرک، بهتر که تمام شد، حالا یکباره پر گرفته بود. همیشه اولین‌ها مهم است. مثلا همین اولین دیدار پس از قهر. یاسمن می‌گفت:« دفعه اول عجیبه، از دفعات بعد، اصلا مهم نیست». من می‌گفتم:« خوب نمی‌دونم دفعه اول رو چیکار کنم». او می‌گفت فکر نکن که اینکار را می‌کنم، آن کار را می‌کنم. نه. چون موعدش که برسد، عمرا آن کارها را انجام بدهی. راست هم می‌گفت. می‌گفت سخت می‌گیری و یک جمله را ده بار تکرار کرد. چون من ده بار گفته بودم چکار کنم. زیر دلم درد می‌کرد و نمی‌دانستم می‌خواهم چکار کنم. کارهایم را تند تند و خیلی دیر انجام داده بودم. احوالاتم به کسی نمی‌خورد که می‌خواهد فردا برود بعد از این همه مدت سر کلاس. یک جوری بودم. انگار توی یک خواب گیر کرده بودم، همه چیز در پشت پرده‌ای مه گرفته، گیر کرده بود. آخرش اشکم درآمد و فکر کردم حق، هیچ دوستی برایم باقی نگذاشته است. دیر خوابیدم و ساعت شش بیدار شدم. می‌خواستم زودتر بروم و آن آدم خیت کلاس نباشم که وقتی همه نشسته‌اند بیاید داخل. هفت و بیست رسیدم. زود نبود ولی چون روز اول بود، شبیه باقی ساعت هفت و بیست‌های ترم نبود. با دو ردیف از بچه‌ها سلام و علیک کردم و دست دادم. بعدش آنها را هم دیدم. آنها سلام دادند و من جواب دادم. فاطیما استرس داشت و میترا می‌خندید. فکر می‌کردم او هم سر میترا را خورده. می‌شناسمش دیگر.
    صبح، دم آمدن به کلاس، پریود شده بودم. یک هفته زودتر. معلوم نیست از فشار چه بوده. بارکشی‌ وسایل خوابگاه، استرس مجازی شدن دانشگاه و راه آمده را برگشتن یا مواجهه با آدم‌ها. چه می‌دانم از چه بود. فقط می‌دانم کلاس ساعت نه را با درد رفتم. می‌گویم رفتم چون فقط رفتم و نیم ساعتی توی سالن دانشکده ادبیات معطل شدم. روی صندلی توی راهرو نشسته بودم و دورم شلوغ بود از دانشجوهایی که بعد از مدتها همدیگر را دیده‌اند و درمورد همه چیز حرف می‌زنند. یکی درمورد انتخاب واحد، یکی درمورد ازدواج و خانه مادر شوهر بودن و یکی درمورد ورزش و تربیت بدنی که برنداشته. من هم آن وسط سرم را به پشت دستم تیکه می‌دهم که دردم کمتر شود. حالم نذار است، زیر دلم عجیب درد می‌کند. خیلی وقت است اینطوری درد نداشته‌ام. سرم را که بالا می‌گیرم، فاطیما را می‌بینم از یک سمت راهرو به سمت دیگر می‌رود. چشم تو چشم می‌شویم و فکر می‌کنم کلاس ادبیات را هم احتمالا با هم هستیم. حالا اگر دوست بودیم و تنظیم می‌کردیم که با هم باشیم، نمی‌شد.
    امروز به روابط فکر کردم. به تنهایی و سکوت اتاقمان فکر کردم. رفتارهای نادرست افراد و تأثیراتی که روی آدم می‌گذارد. آدم‌ها باعث می‌شوند، آدم‌ها نخواهند دوست‌های زیادی داشته باشند. آدم‌ها همدیگر را از هم ناامید می‌کنند. ما نه خیلی شلوغیم و نه پر رفت و آمد. البته این‌طور هم که از این هم متن هم برمی‌آید، افسرده نیستیم. هم.اتاقی‌هایم گوش شیطان کر واقعا خوبند. واقعا حالمان با هم خوب است. امن‌اند و دوست. توی کلاس امروز هم، آزادنویسی‌ را درمورد روابط نوشتم. بخش از آن کاملا داستان بود، داستانی گره خورده به واقعیت و افسون‌ها.
    ناداستانی هم درمورد عشق در جنگ نوشتم. چیزی که بسیار دور بود از مدل‌هایی که تا حالا نوشتم. دوستش نداشتم. رفت توی فاز خبرنگاری. نمی‌گذاشت لحن شاعرانه به آن اضافه کنم. یک‌جوری بود۲. زمان زیادی هم ازم گرفت. نمی‌دانم نتیجه چه بود، خوب یا بد. بعدش از زیادی توی اتاق بودن و درد پریودی کشیدن خسته شدم، سوزان به جان یاسمن انداختم که پا شود برویم بیرون دوری بزنیم. هوا سرد بود. روزها گرم و شب‌ها سرد.زیادی معلوم است نزدیک کویریم. برای من سرد‌تر هم بود. پریود که می‌شویی، به سرما حساس می‌شوی. سویشرت شلواری پوشیدم و زدیم بیرون. ساعتی گذراندیم. این پریودی هم تمام تصمیماتم برای شروع دانشگاه را، یک هفته عقب انداخته بود. مثلا می‌خواستیم برویم والیبال. اگر پریودی‌ام مثل هر دفعه بود، می‌شد. اینبار ولی نه. یک بار در سال، فرق می‌کند داستان. و امروز داستان به آنجا رسیده بود.امروز فهمیدم دلم برای آدم‌ها تنگ می‌شود. فکر کردم مگه تموم عمر چندتا بهاره؟ شاید خیلی الکی و یک‌هویی آشتی کردیم. دیگه این فرصت‌ها که پیش نمی‌آید. غیرقابل پیش‌بینی‌ترین آدم جهانم. 💘

    #روزمره
    تاریخ: ۴ مهرماه ۱۴۰۵
    لوکیشن: خوابگاه، دوست، من

  7. • بعد از یک‌ماه تاظهرخوابی، ۷ صبح بیدار شدن سخت نبود. چون از ۶ خواب و بیدار می‌شدم همش. از استرس بود یا خستگی یا ناراحتی جامانده‌ی دیشب، بدخواب بودم‌.
    • رفتیم بیمارستان. جلسه‌ توجیهی. کلاس تروما. سرمای شدید از کولر کلاس و گربه‌لرزه. وقتی دیگر دماغم را جزئی از صورتم حس نمی‌کردم، به همه‌ی راه‌های گرم شدن فکر کردم. نه، نباید صحنه‌های رمان‌های عاشقانه‌ی نوجوانی می‌آمدند یادم. همان دماغ را می‌بریم توی یخه‌ی خود و خیال می‌کنیم توی بهمن گیر افتاده‌ایم، فُرسی‌اش.
    • بعد از کلاس رفتیم به جستجوی اتاق عمل. گم بودیم‌. همه یک سمت راست را نشان می‌دادند و هیچ سمت راستی به اتاق عمل ختم نمی‌شد. آخر یافتیم. همان سمت راست بود. ذوقی داخل شدم. اما رختکن خانم‌ها خاری شد توی چشمم. دوتا تخت کثیف برای نخوابیدن، یک صندلی، کمدهای قفل. یک بخش بود و چندین اتاق عمل. بعضی اتاق‌های عمل در نداشتند. روی هر تخت چند کله‌ی آبی‌پوش مشغول بودند. مشغول شکافتن و کاویدن و دوختن‌. عمل‌های ارتوپدی تمام شده بود. دید زدیم فقط امروز را.
    • رفتیم بخش بستری ارتوپدی مردان. اینجا خبری از شرح‌حال بیماری نبود. فقط نشستیم به خاندن پرونده‌ها. یکی‌شان بخاطر سکته تصادف کرده بود و یکی از طبقه ششم پرت شده بود. آه در آن غروب غم‌انگیز، مادر.
    • اولین بار بود می‌دیدم عزاداری دسته‌جمعی را. آدم‌های عزیز از دست داده، توی حیاط بیمارستان دور هم وِی‌وِی می‌کردند.
    • سردرد و پاره‌پاره از بی‌فایده‌ترین روزم، برگشته‌نگشته به خوابگاه، رفتیم درمانگاه و باز هم معطلی و بیکاری. آخر هم دکتر یک مهرک وظیفه‌شناسانه زد توی برگه، ریدمانی کفتروار. سردرد ولم نمی‌کند چرا؟
    • از این بیمارستان به آن یکی. جشن بود این‌بار. جشن روپوش‌ سفید. فقط عکس‌ها ماندند یادگاری و گل سفید و ماگی به اسمم.
    • تمام روز غم دنبالم می‌آمد. توی تک‌تک قدم‌ها و کارها. من هم برداشتم نوشتمش در پایان روز. یک کمی رهایم کرد.

    https://t.me/mahnameyeman

  8. نفیسه جلالی

    خانه ساکت است و فقط صدای ‌آهسته‌ای از فیلمی که حمیده درحال تماشایش هست می‌آید. به نظرم خیلی هم خشن است چون مدام صدای داد و هوار و بکش بکش می‌آید.
    احساس می‌کنم از صبح تا به‌حالم چند روز گذشته است و من مدام خودم را پاییده‌ام. پایش خود؟ آدم‌ها چگونه خود را می‌پاییند؟شاید چیزی مثل توجه امروزم به جدل مدام غر زدن و پذیرش رخ‌دادها باشد. یا توجه به لحظه‌هایی که از خستگی سی‌وسه بندم درحال از هم گسیختگی بود و باز هم لبخند می‌زدم. از دل آن توجه دانستم که گاهی از سر رضایت خودم لبخند می‌زنم و گاهی برای رضایت دیگران.
    کجا رضایت خودم بود؟ که به نظرم می‌شود همان عمل نیک که اکنون به سراغ گزارشش آمده‌ام. این گزارش برایم مثل اسکنی سریعی از خود در لحظات مختلف روز است. مثلا :
    وقتی آفلاین شعر را گوش دادم. یا خلاق پیشرفته را. وقتی چند صفحه از کتاب صداع را خواندم. وقتی رفتم سر کلاس یوگا. وقتی فقط توانستم به تمرین‌‌های تاپاس فکر کنم. و الان آمدم سراغ گزارش نیک.

  9. سال‌واژه‌ام:صبوری

    ۱-قبل از جریمه شدن کارت بهداشت را گرفتم.
    ۲-دلم می‌خاست منشی خانه‌ی بهداشت و خانمی که قصد داشت توی صف زرنگی کند را بزنم.وقتی فهمیدم خانم زرنگ، مادر یک نوزاد چند روزه‌است دیگر دلم دیگر نمیخاست بزنمش، ولی نظرم در مورد خانم منشی همچنان پابرجا بود.
    ۳-در مغازه یک خانه تکانی حسابی کردم.
    ۴-چند قصه‌ی کوتاه از کتاب به آغوش درازنی، از سپیده‌ جدیری‌‌خاندم.
    ۵-چند صفحه‌ای آزاد نویسی کردم.
    ۶-تمرینجا را ببودم و از شنیدن نوشته‌های دوستانم کیفور شدم.
    ۷-بالاخره قصه‌ی غلام را در تمرینجا و کانالم انتشار دادم .

  10. ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
    محصول دعا در ره جانانه نهادیم.
    دو سال پیش این روزها قونیه بودیم برای مراسم تولد مولانا. امروز در وبینار شرکت کردم و فایل ضبط شده وبینار قبل را هم به زحمت پیدا کردم و شنیدم. اسم الهه و ساحل رو سرچ کردم و سایت هاشون رو پیدا کردم. (پرسشگری الهه موضوع مهمیه و بدن مندی و توجه به تن هم چند وقتی است مورد توجه من هم بوده و اهمیت موضوع را درک میکنم.)
    کانال ساحل رو یه بار دیده بودم و به نظرم خیلی خوب مینویسه. یکی از پست هاش باعث شد بیتا خداداد رو پیدا کنم و سری به پیجش زدم و الان در قونیه بود و حال و هوای آن سفر دو سال پیش را زنده کرد. این سفر هدیه خودم به مناسبت تولدم بود. اولین بار بود که این کار را میکردم. خیلی چسبید. تا به اون موقع به خودم هدیه نداده بودم. قونیه رو دوست داشتم. سماع رو دوست دارم. چرخیدن رو دوست دارم. کلی دوست خوب پیدا کردم و حسابی خوش گذشت (یکی از دوستان شبیه ساحل بود و حالا میفهمم چرا به نظرم آشنا میومد…ای واای..) سال بعدش هم کالیمبا به خودم هدیه دادم. موسیقی رو دوست دارم. کالیمبا سخت نیست و میشه زودتر یادش گرفت و زودتر باهاش قطعه های مورد علاقه رو نواخت.
    نوشتن رو دوست دارم. با همین نوشتن بود که اینجا رو پیدا کردم و این بچه هارو. اینجارو دوست دارم.
    شعر خوندن رو دوست دارم. هر شب با صدای سخن عشق میخوابم. (راستی چرا اینجا خیلی از بچه ها خواب رو خاب و خواندن رو خاندن مینویسن؟)
    خوشحالم که بچه ها اینجا شعر میخونن. راستی کسی صدای سخن عشق گوش میده اینجا؟

  11. ۱۴۰۵.۰۷.۰۴

    از یک خسته‌بالِ نوتجربه

    ساعت شش و نیم صبح بیدار شدم. صبحِ زود، صبحانه نمی‌چسبد به جانم. شما بگویید مگر ساعت هفت، وقت صبحانه است؟ بله جواب درست است. هفت، وقتِ خواب است، نه صبحانه. لباس‌هایم را پوشیدم. کیفم را چک کردم و با همسرم راه افتادیم. اول مرا رساند. زود بود و هنوز درِ مدرسه را باز نکرده‌بودند. ده دقیقه‌ای منتظر ماندیم. سرایدار درِ مدرسه را باز کرد و باز حدود نیم ساعت توی سالن و کلاسم منتظر ماندم تا مدیر بیاید و درِ دفتر را باز کند. ولی از آن جایی که من دخترِخوبی‌ام از آن نیم ساعت استفاده‌ی بهینه کردم و صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم‌.

    در دانشگاه برای کلاس چهل ‌و پنج دقیقه‌ای جوری طرح درس می‌نوشتیم که مو هم لای درزش نمی‌رفت. همه چی سرجای خودش. تدریس تکمیل و وقت اضافی موجود. همه چی هم خلاقانه. از همان دلفریب‌ها، دیروز برای کلاسم نوشتم‌. در حالی که امروز فقط یک سومش اجرا شد. چنتا بازی طراحی کرده‌بودم. ولی یکی را هم به زور رساندم.

    ریاضی و فارسی زیاد کار کردم با بچه‌ها. فکر نمی‌کردم ۴۵ دقیقه زمانِ کمی باشد. تا می‌آمدم گرم شوم به درس دادن و تا می‌افتادم رویِ دورِ جلبِ توجهِ بچه‌ها، زنگ می‌خورد و همه‌چی نصف‌کاره می‌ماند. بعضی چیزها را، هم به فارسی توضیح دادم و هم به ترکی. به چند روشِ متفاوت. ولی باز هم درکش سخت بود برایشان. حالیا که آن موضوع مالِ سالِ قبل بود و من فقط قصدِ مرورش را داشتم. می‌دانم که تقصیری ندارند و سالِ قبل را مجازی گذرانده‌اند و در خانه.

    همیشه محیط جدید برایم سخت است. ارتباط گرفتن و صمیمی شدن با آدم‌ها. حالا هم این مشکل را با همکارانم دارم. کسانی که برای اولین‌بار می‌بینم‌شان و از من خیلی بزرگترند. بلد نیستم و این نابلدی در ارتباط با آدم‌ها اذیتم می‌کند. معمولن در اولین برخورد، احساسِ آدم‌ها به من این است: فردی منزوی، خیلی کم‌حرف و کسی که خودش را می‌گیرد. درحالی که من حتی بلد نیستم خود را گرفتن چه شکلی است. فقط طول می‌کشد تا اخت شوم.

    خانه که آمدم، بیشتر شبیه جنازه بودم. انگار با بولدوزر از رویم رد شده‌باشند. از همین اول دلم دارد برای تابستان تنگ می‌شود. برای روزهایی که توی اتاق محبوبم، می‌خواندم و می‌نوشتم. بخور و بخواب. فیلم و کتابِ فراوان.

    ساعت یک و نیم خانه بودم. ناهار را از شب قبل آماده کرده‌بودم و همسرم قرار بود دو ونیم بیاید. دراز کشیدم تا کمی خستگی در کنم. نمی‌دانم کی خوابم برده‌بود. ولی به همان هم قانع نشدم. بعد از ناهار دوباره تا پنج و نیم خوابیدم و وبینار را هم از دست دادم. فکر کنم چند روزی طول بکشد تا من عادت کنم به این مدلِ جدیدِ زیستن و در این چند روز، کتاب‌خوانی و نوشتن و وبینار مظلوم واقع خواهندشد و قربانیِ نوتجربگیِ من.

    از سنگ‌صبور خواندم. حدود بیست و سه صفحه. دلم نمی‌خواست کنار بگذارمش.

    با همسرم رفتیم بیرون. دوری زدیم و برگشتیم. شام را آماده کردم و خانه را مرتب.

    بعد از شام افتادم به جان کتاب‌ها که آماده باشم برای تدریسِ فردا.

    #گزارش_نیک

  12. سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    _ صبحم را با تمیز کردن تراس شروع کردم.
    _ بعد تماس با آبجی‌ها و مامان و صحبت با خاهرزاده‌هایم.
    _ سفارشی را تحویل دادم.
    _ سه شعرک برای چالشعر روزانه‌ام نوشتم.
    _ تولد ناعمه را در گروه تبریک گفتم. او سه مهر است و لادن چهار آبان و من پنج مرداد. سه و چهار و پنج. جالب نیست؟
    _ تماس با دانشگاه و بوق و انتظار و کلافگی و هوف و پوف و تهش بعد از ۴۵ دقیقه: «با عرض پوزش. تماس برقرار نخاهد شد.» باید فردا حضوری بروم.
    _ جلسه‌ی آخر دوره‌ی شعر را گوش دادم.
    _ طراحی کردم.
    _ در وبینار نویسنده‌ساز حضور داشتم.
    _ ظرف و غذا و تمیزکاری.
    _ روزگفتاری درباره‌ی انسان پارینه‌سنگی در کانالم گذاشتم.
    _ هزارکلمه آزادنویسی داشتم.
    _ ناعمه پلیت‌های ژله‌ای ساخته بود برای چاپ ژلاتینی. چقدر ذوق‌زده شدم. نمی‌دانستم اینهمه علاقه و توجه نشان می‌دهد.
    _ تئوری شعر خاندم.
    _ فهمیدم مصطفی هم گزارش نیک می‌نویسد.
    _ فکر می‌کنم مهم‌تر از همه این بود که با وجود انجماد ذهنی، وقفه و دور افتادن از عادت‌های روزانه‌ام، به هر سختی و احساسی بود دوباره برگشتم. دلم می‌خاهد با شوق و هیجانی که قبل‌تر داشتم گزارش بنویسم اما انگار یک ذوقی احساسی چیزی در دلم کور شده و نمی‌دانم چرا. البته همین تیتروار نوشتنش هم خوب است. لااقل تلاشی برای استمرار کرده‌ام.

  13. صفحات صبحگاهی را بعداز برگشت از دورهمی منزلِ دوستم نوشتم و شد صفحه ظهرگاهی.
    از سال۱۳۸۵ با ده نفر از همکاران مدرسه گروهی را تشکیل دادیم به عنوان گروه مهرآفرین. که با خانواده‌ها ۳۰ نفر‌می‌شدیم. من کوچکترین عضو این گروه هستم.بیست سال است که در کنار هم هستیم.
    بیست سال همکاری، رفاقت، همراهی و خاطره‌هایی که آرام‌آرام در گذر زمان ساخته شده‌اند.شاید روز اول که کنار هم قرار گرفتیم، فکر نمی‌کردیم این همکاری قرار است بیست سال ادامه پیدا کند و آدم‌هایی که روزی فقط «همکار» بودند، کم‌کم تبدیل شوند به دوستانی صمیمی و بخشی از خاطرات خوب زندگی‌مان.در این بیست سال، روزهای زیادی را با هم گذراندیم. روزهای شلوغ و پرکار، روزهای سخت خسته کننده،روزهای شیرین و پر از خنده . لحظه‌هایی که شاید در همان زمان ساده به نظر می‌رسیدند، اما امروز که به گذشته نگاه می‌کنیم، می‌بینیم چقدر برایمان ارزشمند و ماندگار شده‌اند.در طول این سال‌ها، فقط در مدرسه کنار هم نبودیم،
    گاهی دلگرمی هم شدیم، گاهی شنونده‌ی حرف‌های هم، گاهی پشتیبان هم و گاهی حتی دلیل یک لبخند در روزی سخت.
    چیزی که یک جمع را سال‌ها کنار هم نگه می‌دارد، اعتماد، احترام، محبت و خاطرات مشترک است. و خوشحالم که در کنار هم، چنین رابطه‌‌ای ساخته‌ایم.
    بیست سال گذشته. هنوز بودن در کنار این جمع برایم حس خوبی دارد؛ چون بعضی آدم‌ها فقط همکار نیستند، بخشی از مسیر زندگی آدم می‌شوند.
    امروز وقتی به این بیست سال نگاه می‌کنم، بیشتر از آنکه به گذشت زمان فکر کنم، به آدم‌هایی فکر می‌کنم که در این مسیر کنارم بودند و به خاطراتی که با هم ساختیم.
    به امید اینکه این همراهی و دوستی همچنان ادامه داشته باشد، سال‌های بیشتری کنار هم باشیم، با دل‌هایی گرم‌تر، خاطراتی شیرین‌تر و رفاقتی که گذر زمان نتواند از ارزشش کم کند. به سلامتی بیست سالی که گذشت.به امید سال‌های زیبایی که هنوز پیش روی ماست.
    چه خوب که در این مسیر، همکار بودیم و رفیق ماندیم.
    دیشب خانه‌ی یکی از همان دوستان قدیمی دور هم جمع شدیم؛ دوستی که نزدیک بیست سال است بخشی از زندگی و خاطرات ماست.
    خانه‌ای که دو سال پیش، قرار بود برای تولد دخترش پر از شادی و خنده باشد، اما ناگهان با رفتن همسرش در اثر سکته، رنگ دیگری گرفت. از آن شب تلخ، دو سال گذشته و دیشب دوباره همان خانه میزبان خنده‌ها و دورهمی ما شد.آمده بودیم چند ساعتی از روزمرگی فاصله بگیریم و کنار هم باشیم. بازی کردیم، رقصیدیم، خندیدیم و یک قابلمه‌پارتی حسابی راه انداختیم. بعضی خانه‌ها فقط دیوار و سقف نیستند؛ خاطره دارند، شادی دارند، غم دارند و آدم‌هایی دارند که بخشی از زندگی‌شان در آن‌ها گذشته است.
    دیشب، در همان خانه‌ای که روزی شاهد یکی از سخت‌ترین لحظه‌های زندگی دوستم بوده، صدای خنده‌ی دوستان بلند شد. و شاید زیبایی زندگی همین باشد،اینکه بعد از روزهای سخت، دوباره بتوانی لبخند بزنی، کنار آدم‌هایی که دوستشان داری بنشینی و برای چند ساعت سبک‌تر نفس بکشی.
    بیست سال رفاقت یعنی همین؛
    یعنی در شادی‌ها کنار هم باشیم، در غم‌ها یکدیگررا تنها نگذاریم و گاهی فقط با یک دورهمی ساده، به هم یادآوری کنیم که هنوز می‌شود خندید، زندگی کرد و خاطره ساخت.دیشب برای من فقط یک دورهمی نبود.یک شب از جنس رفاقت بوداز آن شب‌هایی که شاید تمام شود، اما خاطره‌اش می‌ماند.

  14. امروز چشمانم مدام خیس بود.
    نمی‌توان غصه نخورد از مشاهده‌ی فقر مردم.
    از ناتوانی پیرمردی ۸۰ساله در تهیه‌ی داروی پروستاتش.
    از فقر الانش می‌گفت و از مردانگی سال‌های جوانی‌اش.
    از ۵۰ سال رانندگی پشت رول کامیون بنز قدیمی می‌گفت.
    چروک‌های صورتش هرکدام نمایان‌گر شب‌های بی‌خوابی و روز‌های آفتابی در جاده‌های کویری بودند.
    و حالا او مانده‌بود با دستی خالی و سال‌های پیری پیش رو که باید با بیماری و کهولت دست و پنجه نرم کند.
    زن و شوهر تنها مانده‌بودند و تنها دخترشان در کشوری دیگر زندگی می‌کرد.
    به او گفتم این بار میهمان من باش پدرجان، من هم جای دخترت!
    و اشکم پرید پشت حلقه‌ی چشمانم،
    و گلویم تنگ شد.
    غصه خوردم.
    غصه خوردم.
    غصه خوردم،
    و لعنت فرستادم بر هرآن‌کسی که پدران‌مان را فقیر می‌خواهد.
    چشمان دختران داروخانه هم از غصه‌ی من نمناک شد.
    به دخترانم گفتم باید کاری کنیم، باید کاری کنیم…
    مهندس پیشنهاد ساخت دیوار مهربانی داد
    گفتم چه پیشنهاد خوبی!!
    اولین نفر خودم داوطلب می‌شوم.
    طرح تصویب شد و طراحی و ساخت دیوار را سپردیم به “مهندس” داروخانه.
    از این بابت اسمش را “مهندس” گذاشتیم که علاقه‌ی زیادی به معماری البته از نوع کودکانه‌اش دارد، قدیمی‌ها “کاردستی” می‌گفتندش. سرش درد می‌کند میخ شود توی هر تکنولوژی روز دنیا و ته و توی گوشی و کامپیوتر را دربیاورد، باز هم قدیمی‌ها آچار فرانسه می‌گفتندش.
    روی یک بوم چوبی، مقوایی رنگی چسباندیم و سوزن‌های رنگی خریدیم و روی آن نوشتیم: “اگر پول دارو نداری از اینجا بردار”
    گفتم بچه‌ها این‌کار جواب نمی‌دهد. مردم خودشان گرفتارند. باری نشویم روی دوش‌شان و سنگی روی دل‌شان و تیری که وجدان‌شان را نشانه رود!!
    ولی چشمان فرورفته در قاب استخوان تهی آن پیرمرد و لب‌های چروکیده‌اش وقتی می‌گفت پول دارو ندارم، قلبم را در چنگش گرفته‌بود و می‌فشرد.
    چگونه آرام بشوم از این غصه؟
    مگر فقط این یک‌نفر است؟
    مگر فقط این یک بسته دارو است؟

    پس انجامش می‌دهیم.
    اولین شب رونمایی از دیوار مهربانی بود. خودم اولین نفر داوطلب شدم و قبض‌های اهدایی را با سوزن‌های رنگی چسباندیم.
    با چه استقبال خوبی روبرو شد،
    و چقدر ذوق کردیم از هر کمکی به این دیوار می‌شد
    و چقدر دعای خیر گرفتیم!
    و انگار حالا آرام‌ترم.
    و از عمیق‌ترین نقطه‌ی قلبم خوشحالم که یک کار کوچک کرده‌ام، یک قدم کوچک برداشته‌ام.
    t.me/Mastehkhial

  15. امروز از صبح درس خاندم.
    انقدر خاندم که روز تمام شد اما درس‌های من نه.
    وبینار را بودم. بیست و پنج دقیقه آزادنویسی یکم مغزم را باز کرد.
    چیزی هنوز نخاندم اما پیش از خاب مقاله‌ی جدیدم را برای ادامه‌ی پروژه‌ی تحقیقم راجب رقص پیدا می‌کنم. و از سایت گنجور (باز اشتباهی نوشتن جنگور) چند شعر می‌خانم که توش از کلمه‌ی رقص استفاده کرده باشند‌.
    شاید کمی هم از تئوری شعر را خاندم. در این فصلی که می‌خانم دقیقن تعریفی را از شعر بیان می‌کند که مخالف دیدگاه صورت‌گرایان است. راجب اینکه کدام یک درست می‌گویند فکر کردم. نمی‌دانم شاید هر دو درست می‌گویند. اما به نظرم همچنان تصویر و خیال شعری اولویت بیشتری دارد.
    نیم‌‌ساعت ورزش کردم و نیم‌ساعت رقصیدم. در زمان رقصیدنم فقط تمرین‌های تکنیکی کردم. کاش یکم هم آزادرقصی می‌کردم‌.
    بعد از ورزش باز هم درس خاندم. به زور تمامش کردم تا یادداشت بنویسم.
    نمی‌دانم یادداشتم هم خوب شد یا نه. به دلم ننشست.

  16. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۵

    طبق روال هر روز داشتم حاضر می شدم که بروم سرکار.یکهو دیدم تعدادی ازفامیل ها دم درخانه ما آمدند وایستادند .وهمراهشان یک جنازه بودکه داخل کاور سفید بود و آن را روی دیوار
    خانه ما گذاشتند و به من گفتند فعلن جایی نرو‌.این جنازه پسر عموی مادرت است صبر کن تشییع کنیم بعد برو.
    خیلی از شنیدن این موضوع ناراحت شدم و خیلی هم تعجب کردم که جنازه را چرا روی دیوار خانه من گذاشتند؟ منتظر رسیدن جمع تشییع کننده بودیم، که یهو صدای آلارم گوشیم در آمد.از خواب پریدم و از دیدن این خواب بسیار هول کرده بودم و احساس خیلی بدی داشتم .صبحانه ام را خوردم و راهی موسسه شدم .مشغول کاربودم که ساعت ده گوشی ام زنگ خورد .جواب دادم .خواهرم بود .گفت :علی پسر عموی مامان فوت کرد.خیلی شوکه شدم وبسیار هم ناراحت شدم. پسر عموم مادرم خیلی با شخصیت و مودب بود .

    با خودم گفتم کاش سال گذشته که شهرستان رفته بودیم به دیدنش رفته بودم .افسوس که همه چیز خیلی زود دیر می‌شود‌.

    کاش به خاطر فاصله ها ،فرصت ها را ازدست ندهیم.
    کاش به خاطر اختلافات ،ریشه ها را ازبیخ نزنیم.
    اما متاسفانه زندگی ما با انبوهی از ای کاش ها پر شده است.

    خلاصه امروزمن با اندوه وخاطرات گذشته گذشت.

    ولی یه مقدار تمرین آزاد نویسی راانجام دادم.
    فایل صوتی وبینار را گوش کردم‌.
    آخر شب مقداری کتاب خاندم.

  17. با اعصابی جهنمی بیدار شدم صبح. خواب و خستگی‌‌هایم را تایپ کردم. چشم‌هام که باز شد قدم‌های بعدی روشن‌تر شدند. تخم‌مرغ و چای زدم. نرفتم پیاده‌روی. فهرست طولانی از کارها بود جلوی چشمم. تنم خسته. ملولیِ وامانده دستش رسید بهم. من خواندم. نوشتم. طراحی کردم. بازنویسی کردم‌. پاسخ دادم. بررسی کردم. گفت‌وگو کردم. ملاقات کردم. مرتب کردم. شستم. با تداعی‌ها قهقه زدم. جلسات آنلاین. کِیف و خنده. پیامی پرمحبت رسید. احساس پوست‌کلفتی کردم. ترسیدم. چقدر ترسیدم. با این حال انجامش دادم و گفتم. دوباره حس پوست‌کلفتی. نیرویش در تنم نبود. نتوانستم. هنوز دارم حرص می‌خورم که نتوانستم. اصلن نمی‌توانم نتوانم. حال هذیانی داشتم. هنوز هم. هذیان نوشتم. روزنویسی کردم. رهاتر. مشتاق بودم جریان روزنویسی را تو گروه نویسنده‌ساز را بگذارم. روز اول را با موفقیت گذراندیم. امشب ۲۹ نفر گزارش نوشتند. روی کاغذ. خط خودشان. کیف داد دیدن تصویرها. دم همگی گرم که بازی می‌کنند. کاش این ترانه‌ی جوونی‌ام بهاری بود و بگذشت زودتر از ذهنم برود.

  18. گزارش نیک

    تمرین داستانک‌نویسی

    طراحی چالش داستانک نویسی مهر‌‌ماه.

    مرتب کردن میز‌کار .‌

    برنامه‌ریزی برای هفته.

    شروع سریال خدایان آمریکایی «American.Gods»

    شروع نسبتا خوب، برداشت متفاوت از اسطوره‌ها، داستان پردازی جذاب.

    جلسه یک ساعت و نیم با ماهان.

    از بین رفتن نسخه اولیه گذارش نیک.

  19. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    صبح رو با صفحات صبحگاهی عزیزم شروع کردم.

    کارگاهی شرکت کردم راجع به تمرکز که برام خیلی الهام‌بخش بود.

    اتفاق بسیار نیکی افتاد که در وبینار «نویسنده‌ساز» خیلی مفصل راجع بهش آزاد‌نویسی کردم روی کاغذ.
    وبینار رو ذخیره کردم که دوباره گوش بدم، پرسش و پاسخ بسیار خوبی بود.

    سریال «This Is Us» رو دیدیم.
    می‌گفت اگر بتونی روز رو با یک اتفاق نیک به پایان ببری، در آخر روز فقط اون اتفاق خوب به یادت می‌مونه، نه تلخی‌ها.
    و هزاران مثال از زندگی خودم رو بهم یادآوری کرد.

    نامه‌ی تولدی نوشتم که بسیار برای خودم و پسر تولدی جذاب و شیرین بود.

    جلسه اول دوره «الفبای احیا» برگزار شد و من از شادی پر گرفتن و رسیدن به فلک رو در اون چهل دقیقه تجربه کردم.

  20. کله سحر خواهرم صدایم زد: «پاشو، مگه کلاس نداری؟» من هم غلت زدم و با نفسی عمیق از جام بلند شدم. با چشم‌های نیمه‌باز لباس‌هام رو پوشیدم. خوب شد که همیشه لباس‌هام آماده بود، وگرنه معلوم نبود چی می‌پوشیدم. برعکس خواهرم که صبح زود بلند شده بود و کارهاش رو کرده بود، تازه خوراکی و بطری آبم رو هم او گذاشته بود توی کیفم. با اینکه بعضی وقت‌ها با هم سر ناسازگاری داشتیم، اما وجودش برایم نعمت بود. با پدر راه افتادیم. اول خواهرم رو جلوی هنرستانش پیاده کردیم و بعد به سمت دانشگاه رفتیم.
    آخرش استاد بعد از کلی آمدن و رفتن از کنار تخته و هزار بار تکرار کردن درس، کلاس را تمام کرد. کیفم را روی دوشم انداختم، از کلاس بیرون رفتم. حواسم به گوشی‌ام بود که اسنپ بگیرم و به خانه بروم، که یک‌دفعه کسی صدایم زد. سرم را از گوشی بیرون آوردم، به اطرافم نگاهی انداختم، دیدم بله، دیگر بهتر از این نمی‌شد. نزدیکش رفتم، با او دست دادم. او یادآور روزهایی شد که با هم به دبیرستان می‌رفتیم. به خیال خودش چه روزهای خوبی بودند. من هم حرفش را تأیید کردم و گفتم: «آره، واقعاً چه روزای نکبتی بودن.» به این فکر کردم که قراره هر شنبه اینو ببینم.
    ولی قشنگی امروز به اینجا ختم نشد. متوجه شدم کلید را جا گذاشته‌ام. مادرم هم خانه نبود. خب، چیکار کنم؟ بهتره برم باشگاه، از مادرم کلید بگیرم. تازه، خوبه باشگاه نزدیک خانه بود، قرار نبود زیاد راه برم. اما مادرم گفت صبر کن، نیازی نیست بیایی، خودم آمدم. سریع خودش را رساند و در را باز کرد. من هم کلید را توی کیفم گذاشتم.
    بعدش رفتم توی تمرینگاه. بچه‌ها تمرین‌های جالبی نوشته بودند. بعد از آن هم پتو را بغل کردم و به دنیای خیال رفتم. از وبینار نویسنده ساز جا ماندم، اما خودم بیست و پنج دقیقه هزار کلمه داستان نویسی را انجام دادم. فقط آن لحظه بود که نفسی آسوده کشیدم. زندگی همین لحظه‌های کوچیک که تو ازشون خوشت میاد.
    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  21. گزارش میگ میگ.
    باید بگویم اولین‌بار است که با لپ‌تاپ دارم گزارش ثبت می‌کنم. یکبار دیگر نوشتم و دستم نمی‌دانم به کجا گیر کرد که پاکید. بلههههه.
    اول صبح شنبه مثل همیشه توی جاده بودم. جاده هم برایم شکل سیال ذهن برایم به خود گرفته است، انقد رتوی خیالاتم غرق می‌شوم که نمی‌فهمم کی یک ساعت و یک ربع توی مسیر بوده‌ام.
    سر کار لپ‌تاپ جدید را بردم. جان کندم تا میانبر نمی فاصله را رویش اعمال کردم. سایت استاد و خودم را آوردم توی نوار جست و جو. چند پست مرتبط کودکی رو بخش کودکی سایتم بارگذاری کردم.
    عصری رفتم باشگاه. باشگاه را هم دوست دارم هم دوست ندارم. دوست دارم چون خوب است دیگر. با نشاط می‌شوی و خوش‌اندام و خوشگل و ترگل و ورگل.
    دوست ندارم چون زورم می‌آید حاضر شوم و از طرفی می‌گویم آن یک ساعت می‌توانستم کارهای دیگری بکنم. با اینکه می‌دانم کار دیگری نمی‌کنم.
    سر شبی رفتم دیدن مادربزرگه اما نه توی خونه‌ی مادربزرگه، خانه‌ی اقوام.
    وبینار سحر فرهادی را بودم. این آرامش و پرداختن به یک موضوع را در گفت‌وگوهایش دوست دارم.
    بعد رفتم سراغ لپ‌تاپ و سعی کردم با لپ‌تاپ پست کانال بگذارم. کیف داد. نوشته شکل آزادنویسی به خود گرفت.
    بعد رفتم سراغ سایت و روزنگاری تخصصی‌ام را توی سایتم نوشتم.
    faezehazami.ir

  22. ▪️صبح نیمی از «ناتور دشت» را دوباره بازخانی کرد. اینبار گره‌هایی از آن برایش گشوده شد که بارِ پیش نشده‌بود. سعی کرد جور دیگری ببیند.
    ▪️داستان «خاطرات پاره پاره‌ی دیروز» از مجموعه داستانهای«یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» از بیژن نجدی را هم بازخانی کرد.
    کلمه به کلمه‌ی این کتاب برایش، کلاسِ درس بود. فقط دو داستان از این مجموعه باقی مانده و از همین حالا دلش برایش تنگ بود.
    ▪️بلاخره توانست طرح مورد نظرش را نقاشی کند. «خیال» داشت، دقیقن همانی که دنبالش بود. حالا باید ادامه‌اش دهد.
    ▪️در وبینار شرکت کرد و شنید و نوشت.
    ▪️ در مورد شخصیتی نوشت که چمدانش پر از خالی بود. می‌خاست سبک برود. هر چه لازم نبود را می‌سپارد به جایی یا کسی که شاید میزبان بهتری باشد. و هر چه به او تنیده شده خودش با او می‌‌رود. بارِ سنگینی از کتاب و کلی ورق به سنگینیِ تمامِ واژه‌ها. و چمدان چمدان خیال.
    ▪️در روزنویسی، دارد همه چیز را فقط برای خودش می‌نویسد تا نگه‌دارد.
    ▪️اندکی شعر از چند دفتر شعر خاند.
    ▪️در چالش‌های امروز به این اندیشید که اگر ادبیات نتواند از انسان‌ها، نسخه‌ی بهتر و هم‌ذات‌پندار‌تر بسازد، پس خاندنش را برای آنان و دیگران، چه سود؟
    ▪️بیشتر فکر کرد. دنیای بی‌تفاوت رنجش می‌داد، اما می‌دانست که دنیا همین است. شاید روزی بتواند ذره‌ای نور به آن اضافه کند.
    ▪️شب، بخش‌هایی از «اتاق شماره ۶» از آنتوان چخوف را بازخانی کرد. و بعد پاره‌ای از نظرش را ضبطِ زلزله‌ای کرد.

  23. آفکورس که مطمئناً بعداً از رفتارم پشیمون می‌شم؛ ولی این تکانه‌ها و هیجان‌های رفتاری همیشه دست خودم نیستن. بعضی وقت‌ها انگار یه چیزی قبل از اینکه حتی فرصت فکر کردن پیدا کنم، تصمیمش رو گرفته و من فقط چند ثانیه بعد دارم سعی می‌کنم بفهمم چرا اون کار رو کردم. شاید اوضاع داره بدتر از چیزی که تصور می‌کردم پیش می‌ره؛ یا شاید فقط تازه دارم متوجه می‌شم که از مدت‌ها قبل بدتر شده بوده و من ترجیح می‌دادم نبینمش.
    همزمان از بچه‌بازی متنفرم؛ از رفتارهای هیجانی، واکنش‌های بی‌منطق، اضطراب‌های بی‌دلیل و اینکه آدم اجازه بده یه احساس زودگذر براش تصمیم بگیره؛ ولی خودم، اگر صادق باشم، دست کمی از یه بچه ندارم. خیلی وقت‌ها دقیقاً همون کاری رو می‌کنم که از بقیه بابتش حرص می‌خورم. می‌فهمم یه رفتار درست نیست، می‌دونم احتمالاً چند ساعت یا چند روز بعد بابتش خودخوری می‌کنم؛ ولی باز هم همون لحظه انجامش می‌دم؛ انگار دونستن نتیجه، هیچ تأثیری روی تصمیم اون لحظه‌ام نداره 🙂
    از یه طرف توی واقعیت، خیلی از چیزهای بی‌اهمیت رو حذف کردم. آدم‌هایی که حضورشون فقط یه عادت بود، حرف‌هایی که فقط فضای ذهنم رو اشغال می‌کردن، چیزهایی که زمانی فکر می‌کردم بدونشون نمی‌تونم ادامه بدم. کم‌کم یاد گرفتم بعضی چیزها رو رها کنم و حتی به نبودنشون عادت کنم. شاید به ظاهر خیلی منطقی و بالغ به نظر بیاد؛ اینکه بتونی چیزهای اضافی رو از زندگیت کنار بذاری و ادامه بدی.
    ولی بعد می‌رسم به دنیای مجازی و انگار تمام اون منطق ناپدید می‌شه. اونجا عین یه دائم‌الخمر شدم که نه دنبال لذت بردنه، نه حتی دقیقاً می‌دونه دنبال چیه؛ فقط می‌نوشه که چیزی حس نکنه، بعد که اثرش می‌ره دوباره دنبال یه چیز دیگه می‌گرده. می‌چرخم، می‌بینم، می‌خونم، پاک می‌کنم، دوباره برمی‌گردم، دوباره چیزی رو چک می‌کنم که خودم چند دقیقه قبل به خودم گفته بودم دیگه اهمیتی نداره.
    انگار یه بخشی از من مدام دنبال یه محرک جدیده. یه حرف، یه پیام، یه آدم، یه اتفاق، یه نشونه، هر چیزی که بتونه برای چند دقیقه ذهنم رو از سکون دربیاره. بعد همون چیزی که چند دقیقه پیش باعث شد حالم عوض بشه، خودش تبدیل می‌شه به یه چیز دیگه برای فکر کردن. یه چرخه‌ی مسخره که آخرش نه چیزی حل می‌شه و نه من به جواب مشخصی می‌رسم؛ فقط خسته‌تر می‌شم.
    از تناقضش هم بدم میاد. اینکه توی واقعیت می‌تونم خیلی راحت بگم این مهم نیست و حذفش کنم؛ ولی وقتی می‌رسم به صفحه‌ی گوشی، ناگهان همون آدمی می‌شم که برای کوچک‌ترین چیزها هزار تا سناریو توی ذهنش می‌سازه. یه جاهایی حتی خودم هم نمی‌فهمم واقعاً برام مهمه یا فقط به مهم بودنش عادت کردم.
    مدام به خودم می‌گم بی‌خیال پسر؛ ولی بی‌خیال نیستم. می‌گم اهمیتی نداره؛ ولی چرا، داره. می‌گم فردا دیگه سراغش نمی‌رم؛ ولی فردا که می‌رسه، دوباره همون مسیر رو می‌رم.
    و بعد، وقتی همه‌چیز تموم می‌شه، می‌مونم با یه عالمه رفتار و واکنش که باید براشون توضیح پیدا کنم؛ درحالی‌که شاید هیچ توضیح قانع‌کننده‌ای وجود نداشته باشه جز اینکه اون لحظه نتونستم بهتر از این رفتار کنم…
    شاید چیزی که بیشتر از همه آزارم می‌ده، همین ناتوانی در پیش‌بینی خودمه. نمی‌دونم پنج دقیقه‌ی دیگه چه حسی قراره داشته باشم، نمی‌دونم فردا از چیزی که امشب برام مهمه متنفر می‌شم یا برعکس، دوباره بهش برمی‌گردم. نمی‌دونم کدوم تصمیم واقعاً از خودم میاد و کدومش فقط واکنش به یه احساس گذراست.
    گاهی حس می‌کنم بیشتر از اینکه زندگی کنم، دارم به واکنش‌های خودم نگاه می‌کنم. یه اتفاق می‌افته، من واکنش نشون می‌دم، بعد می‌شینم واکنشم رو تحلیل می‌کنم، بعد از تحلیلم ناراضی می‌شم، بعد تصمیم می‌گیرم دفعه‌ی بعد بهتر رفتار کنم و در نهایت، وقتی یه موقعیت مشابه پیش میاد، دوباره همه‌چیز از اول شروع می‌شه.
    و شاید اینجاست که باید قبول کنم مشکل فقط دنیای مجازی یا آدم‌های اطرافم یا اتفاق‌هایی که افتاده نیست. یه بخش بزرگی از ماجرا خودمم. منی که همزمان هم از هیجان فرار می‌کنم و هم مدام دنبالش می‌گردم. هم دلم آرامش می‌خواد، هم خودم با دست خودم ذهنم رو شلوغ می‌کنم. هم از وابستگی بدم میاد، هم گاهی به چیزهایی می‌چسبم که حتی نمی‌دونم چرا هنوز برام مهمن.
    شاید باید یه جایی بین این همه حذف کردن و برگشتن مکث کنم و بفهمم دقیقاً دارم از چی فرار می‌کنم. چون نمی‌شه برای همیشه همه‌چیز رو پاک کرد و اسمش رو گذاشت آرامش. بعضی چیزها وقتی حذف می‌شن، واقعاً از بین نمی‌رن؛ فقط از جلوی چشم کنار می‌رن و یه جای دیگه، توی یه ساعت دیگه، معمولاً آخر شب، دوباره خودشون رو نشون می‌دن.
    شاید چیزی که بیشتر از همه آزارم می‌ده، همین ناتوانی در پیش‌بینی خودمه. نمی‌دونم پنج دقیقه‌ی دیگه چه حسی خواهم داشت، نمی‌دونم فردا از چیزی که امشب برام مهمه متنفر می‌شم یا دوباره بهش برمی‌گردم. نمی‌دونم کدوم تصمیم واقعاً از خودم میاد و کدومش فقط واکنش به یه احساس زودگذره. انگار حتی خودم هم برای خودم تبدیل شدم به یه آدم غیرقابل پیش‌بینی؛ کسی که هرچقدر بیشتر سعی می‌کنه خودش رو بفهمه، بیشتر به تناقض‌های خودش برمی‌خوره.
    برای همینه که این روزها بیشتر از هر چیزی از سکوت می‌ترسم. چون وقتی چیزی برای حواس‌پرتی وجود نداشته باشه، دیگه نمی‌تونم با اسکرول کردن، با حرف زدن، با چک کردن و با هزار چیز کوچیک دیگه ذهنم رو مشغول نگه دارم. اون موقع می‌مونم و خودم؛ با تمام چیزهایی که حذف کردم؛ ولی ظاهراً هنوز از بین نرفتن، با تمام حرف‌هایی که نزدم، با تمام واکنش‌هایی که نباید نشون می‌دادم و با تمام چیزهایی که وانمود کردم برام مهم نیستن.
    و شاید عجیب‌ترین قسمت ماجرا اینه که هنوز هم دقیقاً نمی‌دونم دنبال چی‌ام. شاید دنبال یه چیزی‌ام که حالم رو عوض کنه، شاید فقط دنبال چیزی‌ام که چند ساعت کمتر بهش فکر کنم، یا شاید هم دنبال دلیلی می‌گردم که ثابت کنه این همه بی‌قراری بی‌دلیل نبوده. فقط می‌دونم هر شب، درست وقتی که باید همه‌چیز تموم بشه، دوباره یه چیزی توی ذهنم شروع می‌شه؛ و من، با وجود تمام تصمیم‌هایی که برای فردا گرفتم، باز می‌مونم و به سقف اتاق تاریکم خیره می‌شم و نمی‌فهمم دقیقاً منتظر پلی‌شدن آهنگ بعدیم یا چی؟…

    #گزارش_نیک ۱۳۷

  24. رادیو روغنِ حبه‌ی انگور

    ۱. مدتی‌ بود دنبال نامی برای این روزهایم می‌گشتم. امروز توی نویسنده‌ساز پیدایش کردم: «رادیو روغن حبه‌ی انگور»
    همین‌قدر باطل و بی‌‌سر‌و‌ته و بی‌ربط و بیخود، کمی هم زرد و نافرم.
    رادیووار پرگویی می‌کنم این‌ روزها. پوست کف پایم زبر شده از تکرر قدم‌هایم توی اتاق. با صدای بلند با خودم حرف می‌زنم، البته مزخرف می‌گویم. گاهی می‌خندم و گاهی گریه می‌کنم. همه‌شان را دنبال هم قطار کنی چیزی برای دو خط نوشتن در نمی‌آید. از رادیو که بگذریم مثل روغن لیز شده‌ام. از دست زمان سُر می‌خورم و می‌افتم توی نرمی کاناپه و تا به خودم می‌آیم بیست و چهار ساعت دیگر هم سوخت شده. حبه‌ی انگورم، هم ساده هم ساده‌لوح. هر گرگی دستش را شبیه بُزَکی کند و زیر درِ اعتمادم بفرستد، فرش قرمز برایش پهن و در را باز می‌کنم، با نواختن ترومپت هم مقدمش را خیر می‌گویم. مدت زیادی نمی‌گذرد که چوبش را «نـ»می‌خورم. -چون توی دهان نمی‌رود، جای دیگری دست و پا می‌کند برای خودش-
    حالا که نامی برای احوالم پیدا کرده‌ام احتمالاً رفته‌رفته شفا پیدا کنم. چون قبل از نوشتن آن‌قدرها هم باطل نبودم -در توهماتم-
    و الان احساس می‌کنم در این مدت، زندگی به گونه‌ای سپری شده است که می‌توانم روزها بدون آن‌که هیچ اتفاقِ نافرمی رخ بدهد، کتابِ چگونه مثل بچه‌ی آدم زندگی کنیم باشم.

    ۲. برای اولین بار از غلامحسین ساعدی خواندم و خیلی دوست داشتم. احتمالاً رفت‌و‌آمد‌های بعدی‌ام به کتاب‌فروشی‌‌ها در پاییز، مربوط به او باشد. ترس‌و‌لرز را خواندم و شیفته‌ی سادگیِ زبان ساعدی شدم. چقدر خوب بود خواندن سطرها و چه زیبا گفته بود از اهالی جنوب و افکار و رسوم‌شان، خلاصه که ساعدی‌فن شده‌ام و فلان.

    ۳. اگر تا آخر پاییز هرشب گزارش نیک بنویسم، خودم را شاهکار خلقت معرفی می‌کنم، به سنگ پای قزوین هم می‌گویم زکی و خلاص.

  25. 🌱 ۴ مهر ۱۴۰۵

    صبح رفتم آزمایشگاه و نوتروفیل و پلاکت خونم را سنجیدم. سطحشان خوب بود. پس تزریقِ فردا سرجایش است. یک دگزا صبح و یکی شب می‌زنم. خانم‌حسینیِ تزریقات درمانگاه هفت‌تیر خیلی کارش درست است. هرجای دیگر که زدم درد داشته، الّا زدنِ او. فکر می‌کردم دفعه‌ی قبل شانسی بوده ولی نه انگار. دیگر همیشه همینجا خواهم آمد.

    در کتاب Speaking Our Mind (نسخه‌ای که درباره آلزایمر است)، خواندم که «بی»، زنِ مبتلا به آلزایمر، بعضی روزها که حالش بهتر بود و می‌توانست خودش کارهایش را بکند، نگران می‌شد. نگرانِ اینکه مبادا همسرش فکر کند، در روزهای دیگر که از پسِ انجامِ کارهای ساده‌ی روزمره برنمی‌آید، فیلم بازی می‌کند.

    چنین فکر احمقانه‌ای به سر من هم زده بود. وقتی در تولدم شاد و بی‌خیال می‌رقصیدم، یا ساعت‌هایی که در خانه با حال خوب به کارهایم می‌پرداختم، تهِ ذهنم این بود که حتماً اطرافیانم فکر می‌کنند حال‌بدی‌هایم فیلم است. هرچند که جز محمد، چندان هم کسی نمی‌بیند حال بدم را. و حتماً چنین فکری ندارد، ولی این تصور می‌آید به ذهن.

    برایم مشترک بودنِ این تجربه‌ی انسانی جالب بود. به‌نظرم بخشی از این احساس ناشی از عذاب وجدانی‌ست که شخصِ بیمار، به‌خاطرِ به زحمت انداختن دیگران در روزهای بیماری، روی دوش خود حس می‌کند.

    هانیه پرسیده بود کتاب On Writing Well را می‌توانم برایش پیدا کنم؟ جُستم و یافتمش. و با کمک هوشی مروری کردم. (هوشی را ندا می‌گوید. قشنگ بود. برش داشتم.) حرف‌های کاربردی و جالبی درباره‌ی نوشتن غیرداستانی می‌زند. یکی از پیشنهادهای جالبش، تکنیک براکت‌ها بود برای پیکرتراشی و پیراستنِ متن. می‎‌گفت هر کلمه، جمله، عبارت، یا بخشی از متن که حضورش را نالازم دیدید، از همان ابتدا حذف نکنید؛ بگذارید داخل براکت، و در خوانش بعدی، اگر مطمئن بودید حذفش کنید.

    عصر بعد از مدت‌ها در نویسنده‌ساز شرکت می‌کنم. دیدنِ جزوه‌ی آزادنویسی که پیشاپیش ضمیمه‌ی وبینار شده، ترغیبم می‌کند. و چه خوشحالم که این هفته بناست آزادنویسی تکرار شود. امید که بتوانم باشم.

    می‌خواستم چاپ ژلاتینی را بیازمایم. چون روزهای پیشِ رو احتمالاً روزهای سختی باشد، همین امروز دست به کار شدم. مواد را از اسنپ‌عطاری سفارش دادم و کارهای گِلش را کردم. می‌خواستم ژلی‌پلیتم آماده باشد تا روزهای بعد اگر عشقم کشید بتوانم طرحی بزنم و حالم را با رنگ‌ها خوب کنم. محمد حباب‌های روی ژل را برایم می‌گیرد و بعد از چند ساعت ژلی‌پلیت‌هایم آماده‌اند. خیلی تیره‌تر از آن‌هایی شده که در ویدیوها بود. امیدوارم نسبت مواد را اشتباه نزده باشم و اقلا چند روزی دوام بیاورد.

    اتفاقی بخشی از «آژانس شیشه‌ای» به چشمم می‌خورد و غرقش می‌شوم و نمی‌دانم چرا بیخودی دلم می‌گیرد و اشکم جاری می‌شود. به محمد می‌گویم فیلم یا سریال طنز. سریع:) سریالی جور می‌کنیم. Trying. بد نبوده تا حالا. ساده. حال‌خوب‌کن. و مناسب برای همین ساعت‌های دل‌گرفتگی.

    نٌه صفحه‌ای تئوری شعر می‌خوانم و حظ می‌برم از ابزار تحلیل و استدلالی که نوری‌علاء برای تشریح مقصودش به کار می‌بَرَد.

    در جایی به نقل از هوشنگ ایرانی، درباره‌ی تجربه‌ی نگارش خودکار (که منظور همان رها گذاشتن تخیل و عاطفه است)، می‌نویسد: «آنجا در یک آن، و تنها یک آن، آگاهی جهانی و آئینه‌ای رویاییِ خویشتنِ رهرو و جهانِ هستی، همه یگانه می‌شوند و رهرو، در نهایتِ بی‌خویشتنی، بی‌نهایت خویشتن را می‌یابد.» گاهی در آزادنویسی‌ها چنین حسی را تجربه می‌کنم. با خودهای جدیدی آشنا می‌شوم. و این است لذت آزادنویسی برایم.

    برداشت‌ها:
    شعر نوئی را که وزن را کلاً فروهشته و در قالب نثر نوشته می‌شد «شعر سپید» نامیدند.
    تندر کیا، معادلِ همه‌گیرنشده‌ی «نگار» را به جای «تئوری» پیشنهاد داده. بامزه بود.

    از دلِ آزادنویسیِ امروزم قطعه‌شعرکی رویید:

    دستانت هبوط برگ‌های پاییزی
    خون‌چکان
    شب را
    شب‌تکه‌هایم را
    لب گرفتی از شبم خائنانه به روز
    که بودنت از شب آویخت
    آویختم از شب
    با تو که پایانم بودی
    و پایانی که ساختی
    تا بیاویزد با تو از شب
    باد را سٌراندم سویت
    بپیچی در باد
    بی‌صدا
    تکه‌شب‌هایم در جیب
    که نبینی
    که بکوچی با باد

    شب است و باید بخوابم. اول صبح می‌روم مرکز. امیدوارم این‌بار سبک‌تر به جنگم بیایند.

    🪾رستن‌راه
    https://t.me/naemehsajadi

  26. یک روز پر از نانازی

    سال‌واژه‌ام: نظم

    صبح زود یعنی ۶ونیم بیدار شدم. صفحات صبحگاهی نوشتم. حس می‌کنم مثل یه ماهی لیزه و راحت و به‌ هزاران بهانه می‌شه حذفش کرد. اما تو که خودت میدونی تاثیرش چیه و حتی رو کارای دیگتم اثر می‌ذاره. این‌شکلی می‌گم به خودم.

    بعدش کلاس‌ها. نصف‌ونیمه گوش دادم و خوابیدم بین‌شون. حرف از غدد و هورمون‌ها بود و منی که تا حالا فکر می‌کردم دیابت نوع یک بیشتر از دو ارثیه. برعکسه. پوست کندن رو دوست دارم. پوست نارنگی. پرش‌ قطراتش موقع گاز زدن رو نه اما. و رفتیم یه‌سری به کافه‌ی جدید دانشکده‌مون زدیم. قشنگه و صندلی جور کردیم و کافئین. اما خوابم قوی‌تر بود.

    بعدش برگشتم و دوباره خواب. بعد گشتن خیابون‌های ناآشنا و تمرین شناختن‌شان. گربه‌های نی‌نی. تو دست گرفتن و ناز و بغل. نانازی. اما زنبور بد. که شاید رزم جذبش کرد و بعد تورم درد. نوشیدنی ترش و موسیقی راک‌ و متال. گویا متال‌هد می‌باشم. هرنوعش که باشه. اما نمی‌دونم چطور مردم آهنگ پیدا می‌کنن. من که مصرف‌کننده‌ام.

    بعدا بازی کردیم. بازی رو دوست دارم. آدمایی که فکر نمی‌کنن بازی برای بچه‌هاست رو بیشتر. میگن حتی جدی‌ترین کارها رو تبدیل به بازی بکنیم. پس چی میگن بعضی‌ها.

    به‌موقع رسیدیم شام بگیریم. و بعدش من ویس وبینار رو شنیدم. خواب مهمه نه؟ آره آدمایی هستن که تو خواب بهترین ترانه رو ساختن. من هم امیدوارم داستانم رو تو خوابم بنویسم یا فردا دوتا بنویسم. از دلم نمیاد. حس خوبی نداره قطع کردن کاری که تا حالا هرروز انجامش دادی.

    چیزی نخوندم. فقط کلی قدم زدم. تو مکان‌های جدید و بعدا اینیستا. به نوک‌های استاد هم نوک زدم. نوک‌درنوک. و کمی از داستان‌هایی که تو کانال منتشر شدن. جالب بودن.

    یک قسمت هم از From دیدم. از اونایی نیست که بشه فقط یک قسمت دید. شاید قبل خواب وسوسه شدم یکی دیگه ببینم.

    آخرسر مراقب رزم بودم. آبش دادم و جای خوب. نازش کردم. آدم‌های شیپورزن را دارم از اینجا می‌بینم. آره ویوی خوبی کنار تختم دارم. گفته بودم؟ خب دارم.

  27. سال واژه: ماراتن معکوس‌.
    امروز خاندن کمی از کتاب«خانه‌ی مانگرو».
    داشتم آزاد‌نویسی می‌کردم که چالش گزارش گروه وبینار نویسنده ساز را دیدم. خیلی جذاب بود. نوشتن آن یک خط برایم لذت بخش بود. داشتم واگویه ‌هایی خطاب به شخصی که احتمالاً مرا مواخذه خواهد کرد می‌نوشتم.
    رنگ امروز یاسی بود.
    پیاده‌روی و سکون و سکوت دور میدان هفت‌حوض.

  28. یک روز پر از نانازی

    سال‌واژه‌ام: نظم

    صبح زود یعنی ۶ونیم بیدار شدم. صفحات صبحگاهی نوشتم. حس می‌کنم مثل یه ماهی لیزه و راحت و به‌ هزاران بهانه می‌شه حذفش کرد. اما تو که خودت میدونی تاثیرش چیه و حتی رو کارای دیگتم اثر می‌ذاره. این‌شکلی می‌گم به خودم.

    بعدش کلاس‌ها. نصف‌ونیمه گوش دادم و خوابیدم بین‌شون. حرف از غدد و هورمون‌ها بود و منی که تا حالا فکر می‌کردم دیابت نوع یک بیشتر از دو ارثیه. برعکسه. پوست کندن رو دوست دارم. پوست نارنگی. پرش‌ قطراتش موقع گاز زدن رو نه اما. و رفتیم یه‌سری به کافه‌ی جدید دانشکده‌مون زدیم. قشنگه و صندلی جور کردیم و کافئین. اما خوابم قوی‌تر بود.

    بعدش برگشتم و دوباره خواب. بعد گشتن خیابون‌های ناآشنا و تمرین شناختن‌شان. گربه‌های نی‌نی. تو دست گرفتن و ناز و بغل. نانازی. اما زنبور بد. که شاید رزم جذبش کرد و بعد تورم درد. نوشیدنی ترش و موسیقی راک‌ و متال. گویا متال‌هد می‌باشم. هرنوعش که باشه. اما نمی‌دونم چطور مردم آهنگ پیدا می‌کنن. من که مصرف‌کننده‌ام.

    بعدا بازی کردیم. بازی رو دوست دارم. آدمایی که فکر نمی‌کنن بازی برای بچه‌هاست رو بیشتر. میگن حتی جدی‌ترین کارها رو تبدیل به بازی بکنیم.  پس چی میگن بعضی‌ها.

    به‌موقع رسیدیم شام بگیریم. و بعدش من ویس وبینار رو شنیدم. خواب مهمه نه؟ آره آدمایی هستن که تو خواب بهترین ترانه رو ساختن. من هم امیدوارم داستانم رو تو خوابم بنویسم یا فردا دوتا بنویسم. از دلم نمیاد. حس خوبی نداره قطع کردن کاری که تا حالا هرروز انجامش دادی.

    چیزی نخوندم. فقط کلی قدم زدم. تو مکان‌های جدید و بعدا اینیستا. به نوک‌های استاد هم نوک زدم. نوک‌درنوک. و کمی از داستان‌هایی که تو کانال منتشر شدن. جالب بودن.

    یک قسمت هم از From دیدم. از اونایی نیست که بشه فقط یک قسمت دید. شاید قبل خواب وسوسه شدم یکی دیگه ببینم.

    آخرسر مراقب رزم بودم. آبش دادم و جای خوب. نازش کردم. آدم‌های شیپورزن را دارم از اینجا می‌بینم. آره ویوی خوبی کنار تختم دارم. گفته بودم؟ خب دوباره شنیدین.

  29. امروز چهارم مهرماه هزار و چهارصد و پنج است. با نوشتن تاریخ آغاز می‌کنم چون اولین روز نوشتن گزارش از نوع نیک من است. می‌خواستم از اول مهرماه شروع کنم. مثل پیاده‌روی و آزادنویسی و نکشیدن سیگار. اما نشد چون برنامه‌ریزی نکردم. امروز از همان صبح که بیدار شدم توی گوشی کارهای واجب را نوشتم که آخرینش گزارش نیک بود قبل از خواب. بعد از این گزارش خواهم خسبید. با وجدانی آسوده از این که کمال‌گرایی که بهم می‌گفت از اول ماه دیگه یا از شنبه بنویس را ضربه فنی کرده‌ام. زنده باد تاریخ‌هایی که رند نیستند.
    همان گونه که اشاره کردم اول صبح نوشتم که امروز چه به روزم می‌‌خاهم بیاورم. پیاده‌روی را کنسل کردم چون دیروز رفته بودم کوه صفه و هنوز بدنم گرفته بود. پس با آزادنویسی آغازیدم. چهار صفحه داخل سررسیدم نوشتم. قبلا شمرده‌ام. هر صفحه 250 کلمه که می‌شود 1000 کلمه در مجموع.
    رمان حریم اثر ویلیام فاکنر را خواندم. صفحات 97 تا 125.
    ساعت 2 بعد از ظهر رفتم سرکارم توی سوپرمارکت و تا ساعت 11 شب مشغول کار بودم.
    ساعت 5 و 10 دقیقه به وبینار نویسنده‌ساز پیوستم. صحبت‌های استاد درباره کتاب صوتی و مقایسه خواندن رمان با دیدن فیلم اقتباس شده از آن به دلم خیلی نشست. سرم شلوغ بود نتونستم کامنت کنم جانا سخن از زبان ما می‌گویی.
    ساعت 7 و نیم کلاس نویسندگی خلاق داشتیم. تا جایی که سرمان خلوت بود را شنیدم و در کلاس هم مشارکت کردم ولی از اواسط کلاس دیگه سرم خیلی شلوغ شد. باید فایل صوتی کلاس را یک بار سر فرصت گوش بدهم.
    ساعت 11 و نیم رسیدم به خانه و مشغول گزارش نیک شدم. کمی مقدمات مثل تنظیم کیبورد فارسی باعث طولانی شدن نوشتن شد. ساعت 12 و 28 دقیقه است و به قول جواد خیابانی وارد فردا شدیم.

  30. واژه سال: تایپ زدن فارسی یاد بگیر.
    نمره روز: 8.5
    روزم را با نوشتن گزارش نیک روز قبل شروع کردم و در حین تماس نویسنده سازی م امروز، متوجه شدم که گزارش هر روز را در پایان آن روز بوقت تهران بفرستم، از این جهت زودتر میفرستم.
    *خواندن داستان کوتاه ” نمیخوام مثل مادرم باشم”. از چند جهت خوشحالم کرد. اول کیفیت نگارش عالی بود. من متخصص امر ویراستاری و یا نقد داستان نیستم. فقط میفهمم که متن رو دوست دارم یانه. حالا میخواد “صد سال تنهایی” باشه که هیچی ازش نفهمیدم و اونقدر قاطی داشت که نتونستم خودم رو راضی کنم تا تمامش کنم، یا این داستان کوتاه که از خواندنش لذت بردم. دوم، بسیار خوشحالم که در این جمع نویسندگان قرار گرفتم . ارتباطات من با جامعه نویسندگان اینجا صفره. وسوم اینکه مثل آجیل مشکل گشا باعث شد که گیر و پیچهای روانی خودم رو ببینم و اینکه این مسائل فقط مربوط بمن نیست و عامه.
    *نوشتن برگهای صبح.
    * نوشتن برنامه روز.
    *تماس نویسنده سازی.
    *جلسه هفتم نویسنده سازی.
    * باز نویسی داستان کوتاه “سایه ها”
    * گزارش نیک.
    نمره روزم رو بر اساس معیارها حساب کردم، بر طبق نظر خودم همون 4 تا 5 بود ولی با حساب کردن معیار های جدیدی که نوشتم نمر ه روزم شد 8.5.
    متوجه شدم که راهپیمایی و نرمش صبحگاه رو باید جدی تر و درست بعد از برگهای سبز انجام بدم؛ یا الفاتحه.

  31. شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵
    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ساعت ۱۲ شب است. می‌خواهم گزارشم را بنویسم. چندین بار می‌نویسم و پاک می‌کنم. نمی‌دانم چرا امروز حرفم نمی‌آید.

    انگار چیز قابل‌توجهی برای روایت کردن ندارم. یک روز معمولی بود؛ خیلی معمولی.

    به قول مامان، روزها تکراری شده‌اند، اما همین تکراری بودن از بیمار بودن بهتر است.

    صبح خیلی زود بیدار شدم. گوشی‌ام شارژ نداشت و نمی‌دانستم ساعت چند است. با مامان و مادرشوهرم صبحانه خوردیم. لباس‌ها را شستیم و لباس‌های دخترکم را از روی بند رخت جمع کردیم و مامان اتو زد.

    بعد کشوهای لیلیا را مرتب کردیم. البته چندین بار چیدم و دوباره به هم زدم. انگار به دنبال بهترین نوع چیدمان می‌گشتم و هیچ روشی راضی‌ام نمی‌کرد.

    گاهی این اصرارم برای بی‌نقص بودن همه‌چیز، آزاردهنده می‌شود.

    مامان برای ناهار کشک‌وبادمجان درست کرد.

    بعد همگی با کمک هم لواشک سیب درست کردیم. از مراحل آماده‌کردنش ویدیویی گرفتم و در استوری گذاشتم.

    بعد از ناهار، ۱۰ صفحه از کتاب «شب هول» را خواندم. توصیف‌هایی که نویسنده از لحظه‌ی زایمان زن کرده بود، منقلبم کرد. بخشی از کتاب هم درباره‌ی معلمی بود که تلاش می‌کرد بچه‌ها ادبیات را طور دیگری یاد بگیرند. او می‌گفت باید مثل کودکی که هیچ آشنایی با دنیا ندارد، هر چیز را با نگاه کشف و عمیق ببینیم.

    او باور داشت در وجود همه‌ی انسان‌ها شاعرانگی وجود دارد؛ فقط بستگی به نوع نگاه ما به زندگی دارد.

    با خواندن درباره‌ی این معلم، به یاد استاد شاهین کلانتری افتادم که همیشه تلاش می‌کند شاگردهایش از کلیشه‌ها دوری کنند.

    بعدازظهر اتاق لیلیا را چیدم و سپس به حمام رفتم و ناخن‌هایم را از نو لاک زدم.

    شب هم برای شام با مامان کتلت درست کردیم و دورهم ادامه‌ی سریال «خانه به دوش» را تماشا کردیم.

    امروز ورم پاهایم خیلی اذیتم می‌کرد؛ شاید چون خیلی در جنب‌وجوش بودم. سوزش معده هم داشتم که از عوارض بارداری است.

    چقدر دلم می‌خواهد این ماه آخر بارداری هم بگذرد و دوباره بتوانم مثل سابق، سبک و پرانرژی باشم.

    این روزها حتی نفس کشیدن هم گاهی سخت می‌شود.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    «امروز چون از خانه بیرون نرفتی، برایت خیلی سرگرم‌کننده نبود؛ عوضش فردا کلاس بارداری داری و حال‌وهوایت عوض می‌شود.

    همین که توانستی بعد از مدت‌ها کمی کتاب بخوانی، لواشک درست کنی و شام درست کنی، آن هم در هفته‌ی ۳۵ بارداری، فوق‌العاده است.

    صبوری کن که همه‌ی این سختی‌ها می‌گذرد.»

    ⸻

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 آفرینش و هنر: ۵
    🥗 تغذیه و آب: ۸
    ✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۱۰
    📖 خواندن و شنیدن: ۱۰
    🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
    🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۵
    🧸 آمادگی برای لیلیا: ۱۰
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰
    💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
    😴 استراحت و خواب: ۹

    امتیاز امروز: ۸۷ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  32. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    کج‌رفتاری خاندم. این اقتصاددانان هم دنیایی دارند برای خودشان. برخی از کلکل‌هاشان جذاب و آموزنده است.
    نویسنده‌ساز را بودم و نوشتم.
    زبان خاندم.
    و در اساطیر لولیدم.

  33. سال‌واژه: تحول
    طرفای ظهر به سرم زد برم دم مدرسه‌ی محمدرضا(مغز بادام) و برای برگرداندن به خانه غافلگیرش کنم. نور افتاده بود توی صورتش و منو ندید. به محض دیدنم چنان جرقه‌ای زد از خوشحالی که سوخت تمام روزم رو تأمین کرد.
    چندتا عکس دوتایی کنار زمین بازی و راه‌پله‌های حیاط مدرسه، ثبت خاطره‌ای شد برای دومین روز از شروع مدرسه‌ی جوجه‌ی کلاس‌اولی‌م.
    خستگی و خواب‌آلودگی‌ش با خوراکی و صدای بلند موزیکِ توی ماشین، پرید.
    باهم رفتیم خرید وبعد هم برخلاف خواسته‌ش، تحویل مادرش دادم.
    شرکت در وبینار تمرین‌جا بعد از دو سال و بازخوردهای استاد به نوشته‌های بچه‌ها یکی از نیک‌ترین‌های امروزم در مسیر نویسندگی بود.

    تا بجنبم به خودم وبینار نویسنده‌ساز شروع شد.
    نوشتن آزادنویسی اون‌هم با گروهی از دوستان مشتاق و همسفر ویندوز ذهنم رو ریست کرد.
    این وبینار هم مثل سیگار اعتیادآور شده و احساس گذر زمان رو محو می‌کنه.
    سایه‌ی استاد صبور و دلسوز مستدام.
    دربه‌درِ ایده توی پیچ و خم ذهنم بودم برای پست کانالم که تلفن و مهمون و پذیرایی و خستگی و دست‌درد و هزار مرض بعدش امان نداد.
    به ساختن و بافتن چند واژه جدید اکتفا کردم و یا علی.
    از کتاب « شب‌نشینی باشکوه، غلامحسین ساعدی» دو داستان خوندم.
    به نظرم اومد چقدر به سبک داستان‌گوییِ جلال آل‌احمد نزدیکه. بخصوص به کتاب مدیر مدرسه.
    در ضمن این گزارشِ‌نیک‌نویسی هم دوز اعتیادش کم از وبینار نویسنده‌ساز نیست هااا.

  34. مرخصی‌ام تا آخر هفته. صبح بعد صبحانه هزارکلمه آزادانه نوشتم.

    بعد دیگر رفتم تو کار پخت و پز. هم ناهار امروز و هم سه وعده‌ی دیگر برای پدر وپسر وقتی نیستم.

    لابه‌لاش هم وویس‌های ساجده را شنیدم راجع به هنر و به میترا پیام دادم در مورد تصویر‌سازی. کتابی بهم معرفی کرد به اسم «نگاه هنرمند.»

    کمتر از همیشه زبان خواندم.
    کمی حس سرماخوردگی داشتم و استراحت‌لازم بودم‌ پس بعد از ناهار توپ خوابیدم. و دیگر نرسیدم به وبیکار معماری تفکر و وبینار نویسنده‌ساز.

    بیدار که شدم، یک ساعتی «نگاه هنرمند» خواندم. پس از سفر می‌خواهم این تکنیک‌های پیشنهادی را بیازمایم.

    چیدن چمدان با شنیدن صوت نویسنده‌ساز امروز همراه بود. بسیار اندیشیدم به تخیل. که تخیل حلقه‌ی گمشده‌ی زندگی من بود انگار. اول می‌پنداشتم گمشده‌ام نقاشی و نوشتن بودند. بعد گفتم خلق بود. و مگر خلق هنر، بدون خیال می‌شود؟
    آنچه مرا به این فکرها کشاند، جریان هزار کلمه داستان‌نویسی بود. و صحبت‌هایم با ساجده.
    و حالا که خیال را دارم، و به‌جا دارم و برای هنر دارم، چقدر پرنشاط‌ترم علارغم تلخی‌های زندگی. خوشحالم این مجال را دارم و قدردانش هستم.
    همیشه از اهمیت تخیل شنیده بودم ولی هیچ‌وقت اینجوری بهش نرسیده بودم.

    پست امشب کانال شعرکی بود به نام دعوای کوسه‌ها:
    دعوای کوسه‌هاست
    هنگام اضطراب
    در حفره‌ی شکم

    آمدم خانه‌ی بابا که خواهراینا را ببینم و خداحافظی کنم و انگیزه و راهنمایی بگیرم از خواهر بابت سبک سفر کردن، که رفته بودند. زنگ زدم و صحبت کردیم.

    همان‌جا قدری از گزارش نیکم را نوشتم. برگشتم خانه، صورتم را صفا دادم و حالا دوباره می‌خواهم برگردم به چمدان.
    بازگشت همه به سوی چمدان است.

  35. نیمه‌ی اول روز تحت تاثیر مسکن‌ها، در نتیجه‌ی هر فعالیتی که تمرکز می‌خاست‌ خابم برد. روزم پس از چندین‌بار تلاش برای بیدار ماندن از بعدازظهر شروع شد. در «نویسنده‌ساز» شرکت کردم و بعد از چند روز آزادنویسی انجام دادم. تمام درد این روزها را ریختم روی کاغذ. بقیه‌ی وبینار را هم بودم و باعث شد کمی یادم برود چقدر دلم برای بیرون از خانه تنگ شده. «خسرو خوبان» خاندم که با ذهن نیمه‌هشیار لذت خاندنش بیشتر هم هست.
    ماه در کامل‌ترین حالت خود است و از پنجره نتوانستم ببینمش. امروز را با داستانی از «بعد از روز آخر» به پایان رساندم.

  36. گاهی چنان لبریز از روز می‌شوم که اگر دهان باز کنم، حباب‌حباب می‌شود اطراف تنم.

    از ساعت پنج‌صبح که بیدارم، ماجراها گذراندم با خودم. کوتاه می‌گویمشان، که بشود از همه‌شان حرف زد.

    -همچنان اضافه‌ولتاژ داشتیم تا هفت صبح. اما هرطور که شد (با بسم‌الله گفتن و روشن‌کردن کولر و فر) جارو را به برق زدم و ساعت شش‌صبح، خانه را روفتم. بار اولم بود در این ساعت؟ چیزی در من می‌گوید، نه. اما خاطره‌ای به یاد نمی‌آورم.

    -ساعت نه صبح از خانه زدم بیرون تا به کلاس نه‌و‌نیم برسم. استرس داشتم و می‌ترسیدم خراب کنم. اما به امام زمان توسل کردم و ازشان کمک خاستم. راستش خودم را نمی‌شناختم از ساعت نه صبح، تا دوازده‌و‌نیم. این من بودم که اینقدر بااعتماد‌به‌نفس بود؟! منی که قبلن دست‌و‌پایش را گم می‌کرد؟ نذر ظهور و سلامتیِ حضرت کرده‌ بودم، چندین صلواتی. اما ارزش کمکِ حضرت کجا و صلوات‌های جسته‌گریخته‌ی من کجا. شرمنده شدم و ممنون. کاش برای امامم بهتر از این‌ها باشم.

    -مغزم از ساعت نه، جوری خودش را سفت گرفته بود که اصلن نفهمیدم چطور به خانه رسیدم. چندبار خاستم ترافیک را دور بزنم، اما اختیارم دست خودم نبود. فقط از راهی رفتم، که همیشه می‌رفتم. خدا را شکر که سالم به مقصد رسیدم. یکراست رفتم پیش پدر و مادرم. از قبل گفته‌ بودم که شنبه و یک‌شنبه‌ها، خانه‌ی شما پلاسم. مادرم هم معلم است. اما فرق است میان اویی که می‌خاهد بازنشسته شود تا منی که اول راهم. پس آشپزی و نهارپختن برای او راحت‌تر است.
    کشک بادمجان داشتند وُ من مثل همیشه بی‌بادمجان خوردم (با مغز پسته و نعنا‌داغ). خیلی خوشمزه بود. ولی من داشتم پس می‌افتادم. اصلن نفهمیدم چی خوردم چطور خوردم. فقط می‌خاستم زودی بخورم و به سمت خانه فرار کنم. هیجان و خستگی و تشنگی و بُهت و کلی حسِ تازه و عجیب بهم مستولی شده بود. برای اولین‌بار (بعد مدت‌ها) دلم خاست بعد نهار بخابم. گفته بودم فقط یک‌ساعت. اما وقتی بیدار شدم پنج‌و‌نیم عصر بود و یادم نمی‌آمد چه ساعتی خابیدم. فقط دقیقه‌ی ۴۹ یادم بود. ۲:۴۹؟ ۳:۴۹؟ چند خابیدم؟

    -بین خاب و بیداری پیرمردی قدخمیده حس می‌کردم (از این پیرهای مغان) که به من می‌گفت کلاس‌هایم را باید اینطور برگزار کنم و این‌شکلی تدریس کنم. حس می‌کردم برگشته‌ام عقب و هنوز ساعت نه‌و‌نیم صبح است. می‌خاستم با توصیه‌های پیرمرد، عیبِ کارهای امروزم را بهبود دهم. اما… چرا پیرمرد؟ چرا اینقدر آشنا؟ اینقدر نزدیک؟ خلاصه کل ساعتی که خاب بودم، از اول داشتم درس می‌دادم.

    -تا خودم را جمع کردم، ده‌دقیقه شد به اذان مغرب. برای خودم چای زنجبیل-گل‌محمدی دم دادم و رفتم نماز خاندم. البته وقتی از سر سجاده بلند شدم، چایم دیگر لبدوز و لبسوز نبود. اما باز، از شدت هیجانم کم می‌کرد. نشستم پای تلویزیون و «برخلاف جریان» دیدم. ذهنم همش پیِ کارهای مانده و یادداشت کارروان و پیش‌نویسی و مدارکی که برای فردا نیاز داشتم بود. پیِ پایتونی که باید نصبش کنم و ببینم توی مدرسه جواب می‌دهد، یا نه. پی ظرف‌های نشسته. پی دلتنگی‌ام.

    -امشب قرار بود بروم خانه‌ی پدر و مادر و از همبرگر دست‌ساز مادرم میل کنم. کارهای عقب‌افتاده مجال نمی‌داد. آن‌ها محبت کردند و تا دم در، برایم آوردند. نگویم از مزه‌اش. از هزارتا همبر بیرونی هم خوشمزه‌تر بود. مادرم طلمسش کرده بود؟ از خوردنش سیر نمی‌شدم. باید فردا بهش بگویم که دست‌و‌پنجه‌اش پُرطلا باشد.

    حین همبر-خوری، «چهاردست و دوسونات» هم دیدم. قسمت نهمش. بهترین قسمتش تا الان. یعنی تمام گیر و گورها را باز کرد. شخصیت‌ها برملا شدند و مرموزی‌شان بیشتر نمود کرد. میان تماشا طاقت نیاوردم. رفتم و هرچی تحلیل و نقد و ایده ازش به ذهنم آمد نوشتم. دیالوگی ازش ذهنم را ربود که می‌گفت: «هنر یه هیولای بی‌رحمه که تا جونت رو‌ نگیره دست بر نمیداره. حتا اونایی که استعداد دارن رو از پا درمیاره. حالا فکر کن با اونایی استعداد ندارن چه می‌کنه؟»

    باید ازش برایتان بگویم. باید تمام نوشته‌هایم را برایتان بخانم. تمام فکرهایی را که به سرم راند. تا قبلِ قسمت ۹، درامایی بیش نبود. اما الان همه‌ی جهان‌پردازی سریال جلوی چشمم علم شده است. به هزارویک مفهوم رسیدم در همین یک‌ساعت. باید ازش برایتان بگویم. بعدِ اینکه تمام شد، باید دوباره ببینمش.
    کارگردان می‌خاهد ما را در دوراهی عشق و انتقام بگذارد. اما من می‌گویم که «جونگ‌یو» هردو را با هم ادغام کرده است. گاهی نگاهش پر از شیفتگی‌ست، و گاهی پر از درد و خشم (مریزاد دارد، بازیگریِ بازیگرش). فریب کارگردان را نمی‌خورم. در سه‌قسمت بعد ثابت خاهد شد که حدس من درست است. چون عشقِ در نگاهِ جونگ‌یو فراتر از صدا است. حتی انتقامش هم شِکوه‌ای عاشقانه است. دلم برای بی‌او می‌سوزد که حسش به جونگ‌یو را نمی‌داند و حس او به خودش را هم. طفلکی بچه. آنقدر در تشویش و اضطراب هست، که هنوز نفهمیده جونگ‌یو فراتر از یک دوست برایش است. آن‌دو، آن چهاردست، هم‌روح هم هستند-سولمیت.

  37. روزنه ای از روزانه

    امروزم را آغازیدم با همجواری در کنار ویروس کنه‌گونه‌ای که دیگر یکدیگر را به رسمیت شناخته بودیم .

    صبح بعد از راهی کردن پسرم خودم و مجاری تنفسی رو به ی هوای تازه و سوزش ناجوانمردانه گلو وسرفه های خشک و خشن را به دمنوش زنجبیل و عسل _آبلیمو دعوت کردم .
    کمی خانه را مرتب کردم .
    بساط قورمه سبزی را آماده کردم .

    راهی باشگاه شدم معلوم بود که با این ضعف بدن کم می آورم از روزهای قبل خسته تر شدم .

    چند دقیقه ای با آزاد نویسی درباره توصیف یک شی نوشتم .

    در جلسه تمرین جا شرکت کردم . مونولوگ های زیبا ‌و خلاقانه‌ی دوستان بررسی شد . لذت بردم .
    همچنان نوبت بررسی نوشته‌ی من نشده است .

    گرچه استاد می گوید اصلا منتظر بازخورد من نباشید وکار خودتان را بکنید ولی دروغ چرا بی‌صبرانه منتظرم استاد تمرین های من راهم بازبینی کند.

    شرکت در وبینار نویسنده ساز و نوشتن متن ۲۵ دقیقه ای .مغز وذهنم حال آمد .

    شرکت در هفتمین جلسه‌ی کلاس نویسندگی خلاق و توضیحات استاد در توصیف عینی و‌نمایشی وتفاوت این دو باهم.

    آموزه‌هایی بسیار مفید وعالی درباه توصیف نمایشی وداستانی به قول استاد شاهین « ادبیات توصیف می‌کندتایک جهان رابسازد».

    واینکه هیچ گاه کتاب ها ونوشته های غنی را از زبان فرد دیگری گوش ندهید منظور کتاب های صوتی بود .

    امروز برایم ماراتنی از آموزه‌های نوشتن بود .

    # گزارش نیک
    ✍️معصومه عباس زاده

    @Dar_masire_neveshtan

  38. گزارش نیک – ۴ مهر ۱۴۰۵

    ✽ صبح را با آزادنویسی شروع کردم به همراه یک لیوان آب و چند تکه لیمو. ترس از صفحه سفید را فقط دینگ شروع تایمر می‌تواند از بین ببرد.

    ✽ ورزش کردم و مربی حسابی از تکنیک‌هایم تعریف کرد. این‌روزها تشویق و تعریف‌ها به جانم می‌نشیند. اما قبل از همه این‌ها، در ذهنم به خودم برچسب صدآفرین‌ داده‌ام. راستی چرا دیگر برچسب آفرین و صدآفرین و هزارآفرین از سبد ملزومات حذف شد؟ خواستار بازگشت برچسب‌ها به زندگی‌ هستیم. یادم باشد اگر دیدم بخرم. با همین‌چیزها بود که دلمان خوش بود. خوش بودن چقدر سخت شده است این‌روزها. برای گرفتن برچسب، رفیق در روز روشن می‌فروختیم!

    ✽ داستان «دهلیز» از هوشنگ گلشیری را خواندم. جمله اول داستان تکان‌دهنده بود.
    «فاجعه از وقتی شروع شد که مادر بچه‌ها از حمام برگشت و پاگذاشت روی خرند خانه و دید که سه تا بچه‌هاش تاقباز افتاده‌اند روی آب حوض.»
    جمله اول داستان‌هایی که می‌خوانم را در جایی یادداشت می‌کنم برای خودم. بنظرم اولین جمله مهم‌ترین جمله است و برایم خیلی جذابیت دارد که نویسنده با چه تصویری داستانش را شروع می‌کند.

    ✽ مقاله‌ای در باب «از‌آنِ‌خودسازی» در هنر خواندم. درباره آن می‌گوید که هنرمند مانند آشپز، مواد خام را ترکیب می‌کند و چیزی تازه و منحصربه‌فرد تولید می‌کند. اما مرز باریکی بین سرقت یا کپی با ازآنِ‌خودسازی وجود دارد که این کار منتقد هنری است که تشخیص بدهد.

    ✽ یک روایت خواندم از «داستان ۷۶». چه حسی دارد ببینی یک نویسنده‌ای بدون آنکه تو را بشناسد، داستانی نوشته که با زندگی تو مو نمی‌زند؟ آن هم تجربه‌ای تلخ و آزاردهنده. در توضیح مطلب نوشته است:
    «می‌گویند داستان راهی است برای خواننده تا بیشتر از یک زندگی داشته باشد. راهی برای از سر گذراندن تجربیات تازه و رفتن به نقاطی که هرگز در زندگی نرفته‌ایم اما گاهی با داستانی رو‌به‌رو می‌شویم که ما را برمی‌گرداند به تجربیات خودمان.»
    ✽ نویسنده‌ساز را با آزادنویسی آغازیدیم. تجربه‌ی آرامش‌بخش، رهایی‌بخش و فانی بود. تا حالا در روز دو بار آزادنویسی نکرده بودم. اما بینش‌‌های جدیدی برایم خلق کرد که باید درباره‌اش بنویسم. در آخر هم بسیار خندیدیم به گوینده نانازنین کتاب صوتی شب یک شب دو.

    ✽ «تو چشم از من از چه داری؟ پرگشودن یا نیاسودن؟
    شکسته پر و بالم من، شکسته پر و بال ای دوست
    شکسته پر و بال آری، چه دارد ذوق پروازی
    چه ذوقی و چه پروازی؟ بدین بال -این وبال- ای دوست
    هوای آب داری از سراب روزگار اینک؟
    خیال دوستی از دشمنِ جان؟ بی‌خیال ای دوست.»
    – حسین منزوی
    ✽ در انتهای شب هم به همراهی همسفران، پنج دقیقه‌ای روزنویسی کردم.

    فاطمه شَبِّه
    https://t.me/faashnevesht

  39. به دلیل ذیغ وقت نمی نویسم.
    روز پر مشغله ای بود که تا همین الان هم درگیر کارش هستم. اما قول می دهم فردا بیشتر درموردش صحبت کنم.

  40. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    یک چرت صبحگاهی زدم و بعد رفتم حمام. خواستم از ریزش قطره‌های آب روی بدنم لذت ببرم که یادم افتاد باید در مصرف آب صرفه‌جویی کنم. تا یادم هست همیشه باید در این مملکت برای یک چیزی صرفه‌جویی می‌کردیم؛ صرفه‌جویی در مصرف آب، برق، کوفت، زهرمار. همین روزها می‌گویند در نفس‌کشیدن هم صرفه‌جویی کنید، بیش از حد نفس می‌کشید.
    پادکست وبینار نویسنده‌ساز را گوش دادم.
    ساعت ۳ با مامانم رفتیم بیمارستان و از دکتر نوبت گرفتیم. دم در یکی از آن فاطی کماندوها به دست با من اشاره کرد که روسری‌ات کو؟ من هم با دست اشاره کردم و گفتم: «برو بابا». از جایش حتی بلند هم نشد، اما مطمئنم حرفم را شنید. برگشتیم خانه و کمی استراحت کردیم. کمی از «قمارباز» را خواندم. با جاری جان صحبت کردم، گفت با دخترم شب برویم خانه‌شان.
    مطلبی نوشتم و در کانالم گذاشتم.
    دو ساعت بعد با مامان رفتیم بیمارستان. زود نوبتمان شد. خدا را شکر مورد نگران‌کننده‌ای نبود‌. داروهای مامان را گرفتم و از بیمارستان رفتیم.
    با دخترم به خانهٔ جاری جان رفتیم. خیلی در کارها به او کمک کردم.
    کمی زبان اسپانیایی خواندم‌.
    https://t.me/bargmoments

  41. -وبینار دیدن. بیست‌وپنج‌دقیقه بی‌وقفه‌نوشتن. داستان ننوشتیم این‌بار. موضوع آزاد بود. نوشت‌درمانی کردم و خودروایتگری.

    حرفِ گوش‌دادن به داستان‌های صوتی شد. این‌که شاهکارهای ادبی را باید دید و با صدای درونی خاند. چون شنیدن حق‌ِ مطلب را در باره‌ی این‌گونه آثار ادا نمی‌کند. من که راحتم. کتاب صوتی اصلا و ابدا گوش نمی‌دهم. چون وسطش خابم می‌برد. تازه نمی‌توانم تمام‌وقت رو شنیدن متمرکز شوم. اما کتاب‌خانی چیز دیگری‌ست و با ذائقه‌ی من بیشتر جور.

    – خاندن مقاله‌ی «موسیقی در شعر سپید فارسی» نوشته‌ی «مصطفا دشتی آهنگر». نمونه‌‌‌شعرهای کتاب از اشعار شاملو. اگرچه حرف از ویژگی‌های شعر شاملویی است اما با نگاه بهشان می‌توانیم درباره‌ی آهنگِ شعر سپید بیاموزیم. که طیفی گسترده‌‌تر از اوزان عروضی در شعر کلاسیک دارد.

    در شعر سپید بیشتر معنای شعر است که شعرساز است نه اوزان سنتی. موسیقی‌اش درونی‌ست. در ظاهرش چطور؟ یکی از ویژگی‌های آهنگساز تکرار است در شعر.

    ویژگی‌های آهنگ‌ساز با نگاه به شعر شاملویی:

    🔸️تکرار صامت‌ها براساس هم‌واج‌بودن نه شباهت حرفی.

    🔸️تکرار جمله مثل ترجیع‌بند شعر سنتی.

    همینطور:

    🔸️استفاده از واو عطف و کسره در ربط کلمات.

    🔸️بکارگیری قافیه در جاهای مختلف شعر، نه در انتها؛ مثل شعرنیمایی. برای ایجاد هماهنگی بین سطرها.

    🔸️پاره‌یی‌وقت‌ها؛ بکارگیری وزن عروضی در بخش‌هایی، بسته به فرم شعر.

    🔸️بریدن شعر با قطع و فصل عبارات، درجاهای مشخص برای کنترل شیوه‌ی خاندن، و در خدمت آهنگ و مفهوم شعر. چیدمان طولی سطرها ناخودآگاه در ذهن خانند تداعی‌گر شعر است.

    🔸️درصد مصوبات بلند نسبت به مصوبات کوتاه زیادتر است در شعر شاملو. و از این حیث بیشتر شبیه تاریخ بیهقی است، تا دیگر آثار کلاسیک.

    – دوباره‌خانی شب یک شب دو. بیست صفحه. عجله ندارم. بیشتر می‌خاهم روی نقش علائم‌ سجاوندی دقت کنم در ساخت لحن راوی. حالا شخصیت‌پردازی و پس‌وپیش‌بودن روایت و نداشتن منطق زمانیش به‌کنار.

    – گوش دادن ویس ارتباط و فن بیان ۲۸-۲۹-۳۰ و نت‌برداری.

    – دوباره سنگ صبورخانی.

  42. انحنای پرچین به دست پیچ‌وتاب درخت. انفعال فلز، مغلوب خاموشی جنبنده‌.

    به ترنم واژه رسیدن. سر به هذیانی خویش سپردن.چشم به عزیمت فصل‌‌‌ها گشودن.

    انگارآشکار و نهان آدمها به مرگ منتهی می‌شود. چه او که به حسرت عشقی دور و بی‌مایه گرفتار. چه او که در گرماگرم روزگار. تو گویی رج‌زدن روزمره از هر نوعش پاپوشی‌ست به راه مرگ. مگر نه مرگ در آنی‌ست که می‌گذرد. شاید مرگ‌آگاهی انسان هر اندازه که سودمند در امان نمانده از گزند. اگر نبود هراس نرسیدن، به سرپنجه‌ی احساس در تماشای لحظه‌ها می‌نشستم. گمانم ترس بنیادین بشر برخاسته از مرگ‌آگاهی اوست. دست کم برای من چنین است. آنقدر که معتادگونه به مرگ می‌اندیشم. مراجع امروز هم از مرگ می‌گفت. از اویی که می‌رود و آنی که می‌ماند.

    مدتی‌ست پندار نیمه‌شب‌ها بیدار می‌شود. می‌ترسد. همین است که شب‌ها مهمان اتاقش هستم و رختخواب پهن می‌کنم کنار تختش. گاهی هم مثل امشب کمی کنارش دراز می‌کشم. گپ می‌زنیم. با دستهامان سایه‌بازی می‌کنیم.

    و شب درمی‌گذرد تا روز سربزند.

  43. _به مدرسه دیر رسید. اولین زنگ، انگلیسی بود. معلم، پسری چاق، حدوداً ۲۰ و چندساله است. چندان یخش باز نشده بود و بدخلقی می‌کرد.

    _زنگ بعد، فیزیک بود که همان معلم پارسال درسش را داد و چون مردی آرام و مؤدب است، ازش خوشم می‌آید.

    _زنگ شیمی را معلمِ موردعلاقه‌ی بچه‌های کلاس تدریس کرد. اگر بخواهم فردی را به‌عنوان بدل «Negan Smith» انتخاب کنم، یقیناً او را برمی‌گزینم.

    _زنگ چهارم معلم نداشتیم. بچه‌های کلاس فوتبال بازی می‌کردند. برای اینکه آب بخورم، از کلاس بیرون آمدم که معاون پرورشی مرا روی صندلی‌ای نشاند که تقریباً دو متر با زمینی که بچه‌ها داشتند در آنجا فوتبال بازی می‌کردند فاصله داشت. تا نشستیم، به‌ام گفت: «کنار پله‌ها نشسته بودی؛ چیزی ناراحتت کرده؟»

    _سؤال عجیبی بود. نزدیک ۳۰ سال سن دارد. دکترای روان‌شناسی را هم گرفته. درخورِ مدرکش، جوابی نداشتم؛ پس پاسخ دادم: «نه… ولی ربط داره منظورتون از ناراحتی چی باشه.»

    _بدین منوال، چند دقیقه‌ای صحبت کردیم که زنگ تعطیلی مدرسه خورد.

    _امروز: ۶/۱۰

  44. گزارش نیک ۹۶ من/شنبه ۴ مهر ماه ۱۴۰۵
    _ساعت ۴ صبح با سروصدای دستشویی رفتن مریم بیدار می‌شوم و ناگهانی پریدنم در وسط خوابی شیرین نمی‌گذارد دوباره بخوابم. بی‌رمقم و دلم می‌خواهد بخوابم اما سروصداهای بعدی کامل خوابم را می‌پراند.
    ـصفحات صبحگاهی را که می‌نویسم کتاب «اثر انتظار» را پی می‌گیرم.
    _ساعد ۶ جلسه‌ی بیزنس کوچ بی‌پایان استاد اعظم رمضانی است با موضوع: بازنگری تا بازآفرینی
    _صبحانه با شعر امروزم باز از دفتر شعر سعید عقیقی از کتاب «از سر بی‌حواسی» در هر دو کانالم می‌گذارم.
    _ رمان رازهای سرزمین من رضا براهمی و کلمه‌برداری
    _ دولینگوی ترکی که اجازه ادامه نمی‌دهد و مجبور می‌شوم عربی بخوانم و در سوم دایموند بمانم.
    _تلفن به حامده نازنین و بیش از یکساعت صحبتیدن و هر دو انرژی گرفتن.
    _تمرینجا را بخاطر ناهار خوردن و حواسم به ساعت نبودن از دست دادن
    _ یادداشت روزانه نویسی
    _نیم ساعت از وبیکار الهه علیزاده را بخاطر جابجایی ساعت از دست دادن. مهمان جلسه شیما صادقی نازنین است. و بعلت سردردم فقط شنونده می‌مانم.
    _ نویسنده ساز و ۲۵ دقیقه نوشتن محبوبم و پرسش و پاسخ
    _یوپریم و مهران بهشتی عزیز و لیزر کوچینگ گروهی بی‌نظیرش در دو ساعت و نیم
    _پیام منتور نازنینم و پرسش از مقاله‌ی سایتم در مورد کوچینگ روایی است و سایتم که باز نمی‌شود و ورودم با خطاست و می‌روم که ایمیل کنم و ایمیلی با ساعت محدود را باز می کنم و لینکی که داده و درست می‌شود و لینک دو مقاله‌ی کوچینگ روایی را برایش ارسالیدن.
    _ در بررسی متوجه می‌شوم که در آپدیت از سوی ادمین و وردپرس کل ساختار سایتم تغییر کرده و زیباتر شده است. اگر منتورم تماس نمی‌گرفت شاید سایتم به فنا می‌رفت.
    _ارسال لینک مرور فیلم افتر در هر دو کانالم

    https://t.me/mahro1402

  45. این حلزون امروز هم آرام‌آرام، چند صفحه و چند خاطره به لاکش اضافه کرد.

    واژه زیستی :
    ۶ صفحه آزاد نویسی و ۲۰۰ کلمه تایپی.

    📚ورق‌نشینی:
    کتاب ناطور دشت به پایان رسید و در کنارش، فهرست بلندبالایی از تحلیل جزئیات کتاب نوشته شد. چندین صفحه هم دوباره از نمایشنامه‌ی آلبر کامو خوانده شد؛ بعضی کتاب‌ها انگار تمام نمی‌شوند، فقط دوباره خوانده می‌شوند.

    روز واژه:

    بوی پاییز دل آویزتر از آن بود که بتوان از کنارش بی تفاوت گذشت.

    دانش‌اندرزی:
    آخرین پادکست پخش‌شده در جافکری؛ یادگرفتن مطالب روان‌شناسی واقعاً لذت‌بخش است.
    کلاس زبان هم ادامه داشت؛ یادگیری در کنار آدم‌های دوست‌داشتنی، صحبت‌های عمیق، غلط‌های پی‌درپی و البته یادگیری‌های بیشتر.

    🎼نغمه‌گوشی:
    چند قطعه‌ی بی‌کلامِ پیانو؛ آرام  دل نشین مثل حرکت این حلزون کوچک موسیقی‌هایی که حرفی نمی‌زنند، اما انگار درست می‌دانند کجای دل باید بنشینند.

    ⭐️ستاره‌زیستی:
    فقط چند ستاره‌ی پرنور که حتی بدون عینک هم می‌شد دید و یک ماه کامل. اگر تمام چیزهایی را که تا امروز درباره‌ی کهکشان‌ها و سیاره‌ها یاد گرفته کنار بگذارد و با همان اشتیاق کودکانه به آسمان خیره شود، شگفتی‌اش بیشتر می‌شود.
    «نگاه کن مامان، یه چراغ تو آسمونه.»

    شگفتی دنیا:
    مروز در خیابان، بید مجنونی دید؛ شاخه‌های بلندش مثل گیسوانی سبز و نرم، تا نزدیکی زمین خم شده بودند و باد آرام میانشان می‌رقصید. چند لحظه همان‌جا ایستاد و تماشایش کرد؛ انگار درخت، وسط شلوغی خیابان، برای خودش یک گوشه‌ی دنج و سبز ساخته بود حلزون ها دل باخته درختان سبز بلند با ریشه قدیمی اند.

    لحظات به‌یادماندنی:
    یک روز شیرین در کنار خانواده؛ گرمای حضور آدم‌های دوست‌داشتنی، حتی یک عصر معمولی را به خاطره‌ای ماندگار تبدیل می‌کند. کیک نسکافه ای روی میز و برای چند ساعت، دنیا چیزی بیشتر از همین جمع کوچک و دوست‌داشتنی نمی‌خواست.

  46. گزارش نیک شنبه ۴مهرماه
    با سرشلوغی‌های این روزها خوشم. از وقتی شاگرد مدرسه‌ی نویسندگی شده‌ام، روزم جای سوزن‌انداختن ندارد. می‌لولم لابه‌لای کتاب‌های خوب و نوشته‌های خوب. از این بهتر نمی‌شود. به قول استاد «یه‌کاری بکنید که هم شما لذت ببرید هم من.»
    صبح زود رفتم کتابخانه. به‌دنبال کتابی از احمد شاملو و محمد قائد بودم. راهروی شماره‌ی ۱۱ سمت چپ، قفسه‌ی آخر. راهرو را گرفتم و رفتم. از دور چشمم افتاد به کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» که بالای یکی از قفسه‌ها خودنمایی می‌کرد. شکارش کردم. مدت‌هاست قصد دارم به توصیه‌ی استاد از رویش بنویسم. در جریان هستم که استاد سخاوتمندانه فایل دانلود را در سایت بارگزاری کرده‌اند، اما خب من با پی‌دی‌اف‌خوانی جور نیستم. خوش دارم ورق ورق کتاب را لمس کنم.
    برای شاملو‌خوانی، «آهنگ‌های فراموش‌شده‌»اش فقط در قفسه بود. همین هم غنیمتی است. از محمد قائد هم تنها «دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی» موجود بود. هر سه را به امانت گرفتم. به سالن مطالعه‌ی کتابخانه رفتم و تورقی کردم کتاب‌ها را. نگاهی به کتاب یوزپلنگانی که با من دویده‌اند انداختم. بخشی از نثر محمد قائد را از نظر گذراندم. از اشعار شاملو خواندم و مشق شعر کردم. دفترچه‌ی کلمه‌برداری هم دَم‌دستم بود. هر واژه‌ی نابی که می‌دیدم به فهرست کلماتم می‌افزودم.
    چرخی زدم در سایت مدرسه‌ی نویسندگی. از کتاب روز‌نویسی استاد خواندم. نام کتاب خاطرات و فراموشی را که در لیست کتاب‌های محبوب استاد دیدم ذوق کردم. بعد پرت شدم به صفحه‌ی ۳هزار کلمه تا بازکشف نوشتن: «بنویس و حرکت کن. بنویس و بساز. بنویس و دوام بیاور. دوام بیاور و بنویس.» خیلی متن دوست‌داشتنی و جذابی بود. کیف کردم. نزدیک بود فریادی از شوق سردهم و جیغ و هورایی بکشم که خوشبختانه به‌موقع به خودم آمدم و دیدم در سالن مطالعه‌‌ام. فریاد شادی‌ام را در درون سردادم.
    نگاهم به ساعت افتاد. دقایقی از ظهر گذشته بود. ساعت‌ها روی صندلی میخکوب و گرمِ خواندن شده بودم! کیفور شدم از این غرقگی.
    در تمرینجا حاضر شدم. برق قطع شد؛ اما به‌سرعت با اینترنت خط وصل شدم.
    در وبینار نویسنده‌ساز برخلاف روزهای قبل با هزارکلمه‌داستان‌نویسی آغازیدیم. چه آغاز باشکوهی! استاد می‌شود هرروز وبینار را با نوشتن بیاغازیم؟ آخر «با نوشتن خارها گل می‌شود» جمله قصار استاد شاهین کلانتری.
    بعد از هزارکلمه هم بحث مفصلی شد درباره‌ی انکار رنج که ظلم محسوب می‌شود چه در حق خود چه دیگری.
    آزادنویسی فرصتی است که در آن رنج خودم را به رسمیت می‌شناسم. اما پذیرش رنج با خودترحمی زمین تا آسمان فرق داردها!
    مفصل‌تر از آن نکوهشِ خشمانه‌ی استاد از کتاب صوتی بود. البته درباره‌ی کتاب‌های درست‌ودرمان. استاد گفت: «یک‌سری نوشته‌ها و کتاب‌ها اصلاً نباید صوتی شود؛ اثر از بین می‌رود. می‌سوزد. کتاب را وقتی با صدای درونتان بخوانید معنا پیدا می‌کند.»
    «نکته‌ی مهم این که در حوزه‌ی ادبیات، خواندنِ کتاب با شنیدنش تفاوت دارد.»
    بعد هم استاد با خواندنِ جمله قصار حسین رسول‌زاده در کتاب یادداشت‌های بی‌سرانجام، آبی پاکی را ریخت روی دستمان و تمام.
    «کسی که به‌جای خواندن کتاب با صدای درونی خود آن را با صدای دیگری می‌شنود مانند کسی است که جامه از تن به‌در می‌کند تا دیگری به‌جای او استحمام کند.»

  47. حلزون را سه‌بعدی می‌بینم.
    خاندنی نیک: داستان کوتاه «فتحنامه‌ی مغان» از هوشنگ گلشیری- روایتی از تب و تاب انقلابی‌هایی که بساط عیش‌شان جمع می‌شود.
    نوشتار نیک (به‌جز گزارش نیک): آغاز نوشتن داستان کوتاهی که چند روز به طرح و پیرنگش ور رفتم. دوباره زمان داستان به دهه ۶۰، ۷۰ نزدیک شد.
    آهنگ نیک: فصل تازه از گوگوش. ترانه‌ی این موسیقی شاهکار است. چه کلمات و خیالی را زویا زاکاریان در این ترانه قطار کرده.
    سپاسگزار بودنم.

  48. زهرای عزیز سلام. خسته‌ای اما امیدوارم مانده نباشی.
    صبح از شوقِ فرستادنِ کلاسِ اولیِ دلبندت به مدرسه، زود بیدار شدی. از همیشه زودتر. ساندویچ‌های مورد علاقه و خوراکی‌های سفارش‌شده‌اش را آماده کردی. چای دم کردی. لباس‌ها و کتاب‌ها و نوشت‌افزارهایِ نو را آماده گذاشتی. بطری آبِ صورتی رنگ را پر از آب کردی. لیوانِ طرحِ کرومی را گوشه کیف جا دادی و مقنعه‌ی نقاشی‌شده با طرحِ ملودی را دم دست گذاشتی.
    از روز اولِ مدرسه‌ات، جز عکسِ محوی که در آلبوم کودکیت جاگرفته، چیزی به خاطر نداری. اما انگار آن خاطرات را دوباره باید زندگی کنی.
    دخترک را به مدرسه بردی و به خدا سپردی. به‌خاطرِهدفی که سه سال دنبالش هستید، سوار ماشین شدی و به تاخت به سمت شهری دیگر رفتی. کارت انجام شد. یک قدم به سمت تلاشِ بیشتر. برگشتی و هزاران کار ناتمام. ناهار خورده ناخورده، از خستگی غش کردی و بعد بیداری دستی به سر و روی خودت و بعد خانه کشیدی. دوباره کودک شدی و لوازم تحریر نو را بو کشیدی. لمس کردی. ذوق کردی. شوقی کودکانه را در دل حس کردی.
    نشستن سر کلاسِ پایه‌ی اول را شروع کردی. درست مثل ۲۸سال پیش.
    شام کوکو سبزی و پلو گذاشتی. غذای یادگاریِ مامانی شوکت. البته او رشته به پلو هم می‌زد.
    وسایل مدرسه لیستش کامل‌تر شد و ساعت ۹شب رفتی و هرچه لازم بود خریدی. سر راه سفارش نوشابه و نان هم به آن‌ها اضافه شد. شام خوردی. دخترک را خواباندی. مسواک زدی . این روزها از «روتینِ پوستی‌ات» فقط «روت‌َ‌ش» مانده. برنامه‌ی فردا را نوشتی و دوباره، خواب به خواب‌آفرین، تسلیم کردی.

  49. , “I send love to each part of my body without exceptions.”
    حالا چرا؟
    فرصت ” تجربه” فقط با تن معنا داره برام من ذهنم رو هم سرباز تن می‌دونم
    پس امروز برای تک‌تک اعضا و جوارحم قلب فرستادم، حالا بماند بعضیاشون سگ‌محلم کردن و یه سری گوز‌گلایه کردن ولی من هیچ توفیری بینشون نمی‌ذارم.
    روز پنجم از چالش سی‌روزه یوگا و پیلاتس با کاساندرای کاربلد

    توی شکرگزاری یادآور شدم دو‌تا‌ پله رو یکی کردن چه کیفی داره و من هنوز توانشو دارم چون پاهای بامرام دارم.

    امروز هر جا مچاله بودم، به اون نیروی قدرتمند درونی سلام کردم تا ترسم بریزه و از چلسودگی دربیام.

    یا وقتی مغزم گریپاژ کرده بود براش خوندم:
    دیوانه‌ی عشقت را جایی نظرافتاده
    کانجا نتواند رفت، اندیشه دانایی

    به قلبم گفتم، آغوشت برای من به غیر هیچ‌کی وا نکن وگرنه ول‌معطلی

    حتی گوش سپردم برای نیوشیدن پادکست آفات‌عشق‌ورزی
    خورد و ریز کار زیاد بود ولی با صبوری و بی‌عجله انجامشون دادم، مهم تمرکز بود که داشتم.
    دو بار آزادنویسی صبحی تنها، عصری با اهالی نویسنده‌ساز که مست و آبادم کرد.
    پای در راه رهایی ۵۲۰۰ گام
    ارتقا سلامت هر دو سایت شخصی با رفع ایرادات فنی، یه گام رو به جلو
    اتمام اولین روخونی از آپدیت دوره کلاریتی
    رقص بداهه

  50. گزارش‌نیک”1405/6/4″مهر. روز شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور خاندم.

    فیلم”سنگ” به کارگردانی جان کوران را دیدم.

    زمانی موسیقی گوش کردم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم. اما قبلش حالم بد شده بود، موقع نوشتن دستم گذاشتم برای نوشتن خابم برده.
    بعدش بیدار شدم دیگه استاد بزرگوار داشتند صحبت می‌کردند.

    اینم از نیک‌نیک امروز.

    https://t.me/speechoff

  51. گزارش نیک شنبه ۴ مهر پاییز ۰۵ 🍁

    ✓ 🪩 گزارش نیک | شرح رویای دیشب
    دانشگاهی که در آن خوشبخت بودم
    صبح که چشم باز کردم، هنوز چیزی از خواب در من مانده بود، چیزی شبیه بوی راهرویی قدیمی که درهایش به جاهایی باز می‌شدند که در بیداری دیگر وجود نداشتند.
    در بخش نخست خواب، پدربزرگ دخترخاله‌ی خدابیامرزم زنده بود. خود دخترخاله‌ام هم زنده بود و همین زنده بودن، بی‌آنکه در خواب عجیب به نظر برسد، جهان را به شکل غریبی نرم کرده بود. انگار مرگ برای مدتی کوتاه از روی تقویم زندگی خط خورده بود و آدم‌هایی که سال‌هاست باید فقط در خاطره باشند، دوباره در اتاق‌های جهان رفت‌وآمد می‌کردند.
    نمی‌دانم خودم قصد ازدواج با دخترخاله‌ام را داشتم یا شخص دیگری. این قسمت خواب مثل عکسی بود که گوشه‌هایش در آب خیس خورده باشد. اما پدربزرگ حضور داشت و درباره آینده سخن می‌گفت. دخترخاله‌ام با توصیه او پزشکی دانشگاه آزاد رفته بود. گویی پیرمردی که در بیداری سهمش را از جهان تمام کرده بود، در خواب هنوز می‌توانست برای آینده‌ی یک دختر تصمیم بگیرد و او را به سوی دانشگاهی بفرستد که درهایش به سمت زندگی باز می‌شد.
    و من در آن جهان احساس خوشبختی می‌کردم.
    بعد خواب، بی‌آنکه پرده‌ای بیفتد، اپیزود دیگری شد.
    این بار خودم را در راهروهای دانشگاه دیدم. فهمیده بودم که در مقطع PhD قبول شده‌ام. راهروها آن‌قدر واقعی بودند که انگار صدای قدم‌ها روی کف دانشگاه را می‌شد شنید. من دیگر کسی نبودم که پشت درِ آینده ایستاده باشد و منتظر بماند تا ببینند آیا اجازه ورود دارد یا نه. وارد شده بودم.
    استادم می‌خواست جلسه دوم یک امتحان یا کوئیز ساده بگیرد. عجیب بود که حتی این امتحان کوچک هم ترسناک نبود. شاید چون مهم‌ترین امتحان را پیشاپیش در خواب قبول شده بودم.
    من در میان راهروهای دانشگاه راه می‌رفتم و خوشبخت بودم.
    چه ترکیب عجیبی بود.
    مردگانی که زنده شده بودند، دختری که به پزشکی رفته بود، پدربزرگی که هنوز برای آینده توصیه می‌کرد، و من که در راهروهای دانشگاهی قدم می‌زدم و می‌دانستم که در PhD پذیرفته شده‌ام.
    انگار خواب، برای چند ساعت، جهان دیگری ساخته بود که در آن چیزهای ازدست‌رفته هنوز قابل بازگشت بودند و چیزهای دست‌نیافته، دیگر دور از دسترس نبودند.
    شاید خوشبختی خواب من اصلاً در ازدواج نبود، در پزشکی نبود، حتی در قبولی PhD هم نبود. شاید در آن احساس ساده و عمیق بود که برای چند ساعت، زندگی با من قهر نبود.
    همه چیز سر جای خودش بود.
    مرده‌ها زنده بودند.
    آینده باز بود.
    دانشگاه مرا پذیرفته بود.
    و من، بی‌آنکه بدانم چرا، در راهروهای آن جهان راه می‌رفتم و خوشبخت بودم.
    صبح که بیدار شدم، دانشگاه از میان رفت، امتحان و راهروها محو شدند و آدم‌های مرده دوباره به قلمرو خاطره برگشتند. اما آن حس خوشبختی، مثل گرمایی که مدتی روی بالش مانده باشد، هنوز در من بود.
    شاید بعضی خواب‌ها برای این نمی‌آیند که چیزی را به ما بگویند.
    می‌آیند تا برای چند ساعت، جهانی را که نداریم به ما قرض بدهند.
    و صبح، فقط اصلِ آن جهان را پس می‌گیرند و حسش را برایمان باقی می‌گذارند. #رویانگاری

    ✓🪩گزارش نیک | آن سوی تلفن، یک «بله»

    صبح شنبه، سرانجام توانستم با فروشگاه لامپ دوربین مخفی تماس بگیرم.

    چند روز بود این تماس مثل یک کار نیمه‌تمام، گوشه ذهنم مانده بود. شماره فروشگاه را می‌دیدم و با خودم می‌گفتم زنگ می‌زنم، بعد کاری پیش می‌آمد، حوصله‌ام سر می‌رفت، یا آن دلخوری سنگین دوباره روی همه چیز می‌نشست. گاهی حتی گوشی را برمی‌داشتم و چند ثانیه به شماره نگاه می‌کردم، بعد کنار می‌گذاشتم.

    ماجرا برای دیگران شاید فقط خرید یک لامپ بود. برای من چند روز کش‌آمدنِ یک انتظار بود. می‌خواستم این وسیله را برای پیدا کردن کسی که به ماشینم خسارت زده بود تهیه کنم و همین موضوع، آن را از یک خرید معمولی جدا کرده بود. هر بار که به ماشین نگاه می‌کردم، آن اتفاق دوباره در ذهنم زنده می‌شد و همراهش همان سؤال آزاردهنده برمی‌گشت که چه کسی این کار را کرده است.

    انتظار، وقتی جواب روشنی ندارد، شکل عجیبی پیدا می‌کند.

    گاهی خودش را به صورت بی‌حوصلگی نشان می‌دهد. گاهی به شکل عصبانیت. گاهی آدم بی‌دلیل چند بار گوشی‌اش را نگاه می‌کند، انگار ممکن است در فاصله چند دقیقه، چیزی که مدت‌ها منتظرش بوده از دل صفحه بیرون آمده باشد.

    من هم در این چند روز بارها به این ماجرا فکر کرده بودم و هر بار کمی بیشتر خسته شده بودم.

    تا اینکه صبح شنبه شماره را گرفتم.

    صدای آن سوی تلفن که آمد، برای لحظه‌ای همه آن انتظارها جمع شدند و نشستند پشت همان چند کلمه اول. شروع کردم به توضیح دادن. ماجرا را گفتم. منتظر بودم ببینم این بار چه پاسخی می‌شنوم.

    و بعد گفتند:

    «همکاری می‌کنیم.»

    همین.

    دو کلمه کوتاه، اما برای من انگار چیزی را از روی سینه‌ام برداشت.

    چند روز حرص خوردن، فکر کردن، پیگیری کردن و منتظر ماندن، ناگهان به یک جمله ختم شده بود. هنوز چیزی حل نشده بود. هنوز لامپ به دستم نرسیده بود. هنوز باید ادامه ماجرا را پیگیری می‌کردم. اما آن سد کوچک شکسته بود.

    بعد از قطع تماس، برای چند لحظه به گوشی نگاه کردم.

    چه عجیب است که آدم گاهی برای رسیدن به یک آرامش کوچک، این‌همه راه در ذهن خودش می‌رود.

    لامپ هنوز نیامده بود، اما انتظارش دیگر آن انتظار تلخ چند روز گذشته نبود.

    حالا در دل این شنبه، جایی برای یک امید کوچک باز شده بود.

    و من بعد از چند روز حرص و بی‌قراری، برای نخستین بار احساس کردم این ماجرا شاید واقعاً بتواند به جایی برسد.

    گاهی یک «بله» کوتاه، وقتی از انتهای چند روز انتظار می‌رسد، می‌تواند در دل آدم صدایی شبیه باز شدن یک در داشته باشد.

    ✓ گزارش نیک | فال تاروت برای یک دوست

    امروز عصر برای یک دوست فال Decameron گرفتم. کارت‌ها را یکی‌یکی کشیدم و هر بار، پیش از آنکه معنایش را بدانم، چند ثانیه به تصویرش نگاه کردم، انگار قرار بود از میان رنگ‌ها و چهره‌های Erotic چیزی بیرون بیاید که خودم هنوز نمی‌دانستم چیست.

    کارت اول، شش سکه‌ی وارونه بود. انگار ترازو کمی از تعادل خارج شده بود و چیزی در بخشش و دریافت، هنوز به اندازه‌ی خودش وزن نگرفته بود. بعد پادشاه سکه آمد، محکم و آرام، شبیه مردی که کفش‌هایش را خوب به زمین چسبانده و از زندگی سهمی از اطمینان برای خودش ساخته است.

    اما تعادل وارونه دوباره برگشت و بعد چرخ سرنوشت وارونه. گویی چرخ می‌خواست بچرخد و چیزی در جایی نامرئی جلویش را گرفته بود. آن‌وقت برج وارونه آمد، آرام‌تر از آنچه از نامش انتظار داشتم. انگار حادثه‌ای بزرگ، به جای فروریختن، فعلاً پشت دیوارهای خودش ایستاده بود.

    برای سه کارت دیگر دوباره دست بردم.

    ارابه وارونه آمد. حرکت بود، اما راه روشن نبود. چهار جام بعد از آن نشست، با حال و هوای کسی که در سکوت به چیزی نگاه می‌کند و هنوز نمی‌داند باید دستش را به سوی آن دراز کند یا نه.

    و سرانجام شش جام آمد.

    کارت آخر عجیب آرامم کرد. بوی خاطره داشت. بوی چیزهایی که هنوز تمام نشده‌اند و گاهی از راهی بسیار دور، دوباره خودشان را به آدم می‌رسانند. انگار بعضی رابطه‌ها برای پیش رفتن، بیش از هر چیز به فرصت نیاز دارند تا آدم‌ها کمی از هیاهوی خودشان فاصله بگیرند و دوباره همدیگر را در سادگی نخستین‌شان ببینند.

    فال را بستم و مدتی به کارت‌ها نگاه کردم. نمی‌دانم آینده چه خواهد کرد و اصلاً شاید کارت‌ها چیزی جز آینه‌ای برای فکرهای خود آدم نباشند. اما امشب میان این همه کارت وارونه، یک چیز مستقیم و روشن ایستاده بود: شش جام.

    و من از خودم پرسیدم شاید بعضی راه‌ها قرار نیست با دویدن طی شوند. شاید باید مدتی کنار جاده نشست، چرخ را تماشا کرد و گذاشت خاطره، آرام‌آرام راه خودش را پیدا کند.

    ✓ 🪩گزارش نیک | مرسوله‌ای در راه تهران، عطر استانبولی و فرضیه‌ای به نام عشق

    عصر شنبه، با آن خستگی مبهمی که گاهی پس از چند ساعت کلنجار رفتن با اشیا و تصمیم‌ها در آدم باقی می‌ماند، راه افتادم تا مرسوله‌ی مرجوعی را به تیپاکس بسپارم و از شرّ این فصل کوچک و ناخوشایند خرید اینترنتی خلاص شوم.
    لامپ دوربین مخفی، که روزی با امید کشف حقیقت و پیدا کردن عامل خسارت واردشده به ماشین خریده بودم، حالا درون بسته‌ای قرار داشت و قرار بود راه تهران را در پیش بگیرد. چه سرنوشت عجیبی برای شیئی که قرار بود چشم بیدار من باشد. چند روز پیش، هنگام سفارش آن، ذهنم پر از تصویرهایی بود که هنوز اتفاق نیفتاده بودند. تصور می‌کردم روزی فیلمی را خواهم دید، چهره‌ای را خواهم شناخت و سرانجام معمای آن خسارت لعنتی از تاریکی بیرون خواهد آمد. اما حالا همان وسیله، با تمام امیدهایی که به آن بسته بودم، در بسته‌ای مقوایی آرام گرفته بود و من باید آن را به دست مأمور تیپاکس می‌سپردم.
    در دفتر تیپاکس، مرسوله را تحویل دادم. چند لحظه بیشتر طول نکشید. بسته از دست من جدا شد و به جریان بی‌اعتنای مرسولات پیوست، جریانی که مقصدش تهران بود و من دیگر سهمی در مسیرش نداشتم. رسید را گرفتم و بیرون آمدم. گاهی پایان یک ماجرا همین‌قدر ساده است. چند امضا، یک رسید، بسته‌ای که از پیشخوان عبور می‌کند و آدمی که با اندکی سبکی و اندکی دلخوری به خیابان بازمی‌گردد.
    در راه برگشت، تصمیم گرفتم برای خودم چیزی بخرم. شاید آدم پس از چنین رفت‌وآمدهایی به پاداش کوچکی احتیاج دارد، چیزی که بتواند میان او و ملال روز فاصله‌ای بیندازد. به مغازه رفتم و معسل خریدم. بوی تنباکو و عطرهای شیرین و میوه‌ای آن، با آن وعده‌ی مبهم خوشی که در بسته‌بندی‌های رنگارنگ پنهان است، مرا به یاد شب‌هایی انداخت که قرار است بی‌شتاب بگذرند.
    به خانه که رسیدم، پیش از آنکه شب کاملاً در سکوت خود فرو برود، به سراغ غذا رفتم. استانبولی داشتم، از همان غذاهایی که عطرشان پیش از آنکه قاشق به دهان برسد، خاطره‌ای دور را در آدم بیدار می‌کند. برنج و گوجه‌فرنگی، با آن رنگ سرخ و نارنجی دلنشین، در بشقاب پیش رویم نشسته بودند. بخار ملایمی از غذا بلند می‌شد و بوی گوجه‌ی پخته، روغن و ادویه در فضای خانه می‌پیچید.
    قاشق نخست، با گرمای برنج و شیرینی اندک گوجه، مرا به لذتی ساده و بی‌تکلف سپرد. دانه‌های برنج، نرم و گرم، زیر دندان از هم می‌گسستند و طعم گوجه‌فرنگی پخته در دهان باقی می‌ماند. در آن لحظه، غذا دیگر صرفاً وسیله‌ای برای رفع گرسنگی نبود. نوعی بازگشت بود به روزهای کودکی، به آشپزخانه‌هایی که در آن‌ها بوی غذا از ساعت‌ها پیش از شام در خانه می‌پیچید و آدم هنوز نمی‌دانست که روزی همین بوها، پس از گذشت سال‌ها، می‌توانند دروازه‌هایی به سوی گذشته باشند.
    استانبولی، با تمام سادگی‌اش، از آن غذاهایی است که آدم را به یاد بی‌تکلفی زندگی می‌اندازد. نه تشریفاتی می‌خواهد و نه انتظار خاصی ایجاد می‌کند. در گرمای بشقابش، نوعی صمیمیت خانگی نهفته است که گاهی از هر غذای مجللی دلپذیرتر می‌شود. لقمه‌ها را آرام خوردم و احساس کردم خستگی رفت‌وآمد عصر، اندک‌اندک در گرمای غذا حل می‌شود.
    پس از شام، قلیان را آماده کردم. زغال‌ها را چاق کردم و منتظر ماندم تا حرارت به اندازه‌ی کافی در جانشان بنشیند. سرخی زغال‌ها در تاریکی اتاق، منظره‌ی کوچکی از آتش بود که بی‌آنکه چیزی را بسوزاند، وعده‌ی گرما می‌داد. معسل را در سری قلیان گذاشتم، فویل را مرتب کردم و زغال‌ها را روی آن چیدم. کم‌کم دود نخستین از شیشه بالا آمد و در هوا پیچید. صدای قل‌قل آب، آن موسیقی آشنای شب‌های خلوت، سکوت خانه را پر کرد.
    حالا دیگر مرسوله‌ای در دستم نبود، رسیدی برای پیگیری نداشتم و تهران، با تمام فاصله‌اش، می‌توانست تا فردا صبر کند.
    فیلم The Theory of Love را انتخاب کردم. «فرضیه عشق». چه عنوان مناسبی برای شبی که آدم پس از فرستادن یک بسته به مقصدی دور، در خانه‌اش می‌نشیند و به سرنوشت چیزهایی فکر می‌کند که زمانی با اشتیاق به سویشان دست دراز کرده بود.
    تصاویر فیلم روی صفحه‌ی بزرگ تلویزیون جان گرفتند. نور و سایه در اتاق جابه‌جا می‌شدند و دود قلیان، گاه در برابر تصویرها می‌رقصید و گاه در تاریکی محو می‌شد. هر پک، مکثی بود میان دو صحنه، میان دو فکر، میان آنچه در زندگی اتفاق افتاده بود و آنچه هنوز می‌توانست اتفاق بیفتد.
    عشق، در عنوان فیلم، همچون فرضیه‌ای مطرح شده بود که باید آن را آزمود. چیزی میان علم و خیال، میان مشاهده و آرزو. من هم گاهی در زندگی خودم با همین فرضیه سروکار دارم. با این پرسش که آیا می‌توان از فاصله‌ها عبور کرد، آیا انتظار می‌تواند روزی به دیدار برسد، آیا آدمی که هنوز در جهان واقعی کنارت ننشسته، می‌تواند در خیال تو حضوری چنین ملموس پیدا کند.
    اما آن شب، پرسش‌ها را به حال خودشان گذاشتم.
    قلیان آرام می‌سوخت. فیلم پیش می‌رفت. نور تلویزیون روی دیوارها می‌لغزید و من در میان دود و تصویر و صدای موسیقی، به آسودگی کوچکی پناه برده بودم که از کنار هم نشستن همین چیزهای ساده پدید می‌آید.
    شاید خوشبختی در بعضی شب‌ها همین باشد. اینکه بسته‌ای را به مقصد فرستاده باشی، کاری را که مدت‌ها ذهنت را مشغول کرده بود به پایان رسانده باشی، غذایی گرم و آشنا خورده باشی، معسل تازه‌ای در قلیان داشته باشی و فیلمی پیش رویت باشد که نامش از عشق می‌گوید.
    و بیرون از خانه، تهران در انتهای مسیر مرسوله، همچنان دور بود. زندگی هم، با تمام گره‌های بازنشده‌اش، پشت پنجره منتظر صبح می‌ماند.
    آن شب اما، برای چند ساعت، جهان به اندازه‌ی اتاق من کوچک شده بود. به اندازه‌ی بشقاب خالی استانبولی، نور تلویزیون، صدای قل‌قل آب، عطر معسل و فرضیه‌ی شیرینی به نام عشق.

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  52. گزارش نیک – ۴ مهر
    ۱. ولگردی، کشف و بی‌قراری؛ تجربه‌ی من از آزاد‌نویسی امروز
    ۲. موارد ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶ و ۸ ناجی‌های منند. قوانین بهره‌وری را می‌گویم‌.
    ۳. خب تا انشایم بده ۶تر نشده، سر صحبت را ببندم‌. شب بخیر
    ۴. عاوو، راستی تو کانال شعرم، شعرک نو گذاشتم. اسم کانال هم شد، شعرزندگانی.

  53. سال‌واژه/ فصل‌واژه: حرکت

    نمی‌دانم گزارشم را با چه جمله‌ای شروع کنم پس با همین جمله شروع می‌کنم. امروز با ناامیدی جنگیدم. ذهنم به دنبال بارقه امیدی بود برای چنگ انداختن در تمنای کمی نور و رهایی و نجات از واقعیت بی‌رحمِ روزگار. این روزها دنبال مرزم. مرز امن هر چیزی. مرز بین امید و ناامیدی‌. خیال و واقعیت. درون و بیرون. همدلی و بی‌تفاوتی.
    همان اندازه که از امید خوردم از ناامیدی هم خوردم. امید را در ناامیدی یافتم و ناامیدی را در امید. پارادوکس تو در توی آزاردهنده.
    دوستان. نمی‌دانید چقدر سخت است. مدام خط‌کش به دست میزان امید و ناامیدی حالم را اندازه می‌گیرم. امروز ناامیدی بالا زده بود. به چند دلیل. اولی شنیدن پیش‌بینی بد دکترِ مرکز از شرایط جنگ و این داستان‌ها. دومی از اعلام قیمت طلا توسط استاد. سومی صحبت و دردو‌دل استاد از شرایط افتضاح جامعه و فقر فرهنگی و آدم‌های مریض به ظاهر سالم. چهارمی از پی بردن به وضعیت تجرد استاد. و پنجمی هم از صحبت با همکار خانمِ مرکز درباره‌ی وضعیت دانشجویان طرحی و کمبود بودجه. برایمان دعا کرد تا زمان ما این وضعیت درست شود و گرنه که بیکاری از همین الان بیخ گوشمان نشسته.
    خلاصه صبحم در حالی سر شد که سقف ناامیدی روزم به وضعیت اضطرار و هشدار رسیده بود.
    بقیه‌ی روزم را گشتم دنبال امید ولی پیدا نشد. حتی زندگی را لمس کردم هم پیدا نشد. موسیقی و پیاده‌روی و تماشای ماه کامل هم کمکی نکرد.
    من ماندم و ناامیدی.
    از آن‌جایی‌که مرز‌گذاری چالش بزرگ این روزها شده ممکن است فردا من بمانم و امید.
    این دومی از اولی هم بدتر است. آن لحظه که برج بلند امیدم یک‌هو فرو می‌ریزد، من هم همراهش فرو می‌ریزم. و خسته و لهِ خیالات خامم.
    لعنت به واقعیت بی‌رحمِ روزگار.
    امیدواری توی پاچه‌ام می‌کند. ناامیدی افسرده‌ام می‌کند. حد وسط این لعنتی کجاست؟
    https://t.me/ravaanehh

  54. بودنم کافی‌ست.
    گاهی نیستم، و در خلا می‌مانم.
    بی‌هوا و بی‌انجام.
    شبیه امروز.
    چرا نبودم؟
    درد. دردی ممتد از کناره‌‌ی گردنم جان می‌گیرد و تا سرشانه و بازوی دست چپم کِش می‌آید. من عاجز از دردم. درد که می‌آید، من می‌روم. از زندگی. از کار. فردا شاید دم‌خور شوم با درد. بگویم تا درد برود. تا از تنم درد برود. دردی که بی‌دعوت آمده، ماند ندارد. شاید فردا زبان بگیرمش و او هم رام شود و راهش را بگیرد و تم رود. درد تم رود در زمین. زمین بشورد درد را. و درد شُل کند. نماند درد. برود و بگذارد دوباره زندگی کنم.

  55. غذای اصلی امروز، مدرسه و کار بود و مخلفاتش موسیقی، زبان، نوشتن و مطالعه. به برخی کارها رسیدم، به برخی نه. اما خواب را واجب‌تر دیدم چون سوخت لازم برای فردا را فراهم می‌کند. عصر چُرتی زدم و هنوز هم خوابم می‌آید. پس می‌خوابم. شاید فردا پُرانرژی‌تر باشم.

  56. *فصل دوم مادران و دختران را با دوستان خوبم زکیه سپهرنیا و میترا نعیمی می‌آغازیم. جذابیت فصل اول ترغیبم می‌کند که ادامه‌ی کتاب را بخوانم.
    *روزواژه‌ام: ارغنده به معنی غضبناک و عصبانی است که معنایش را نمی‌دانستم.
    * این روزها درگیری زیادی دارم و فرصت شرکت در نویسنده‌ساز نیست؛ اما سعی کردم در طول روز، ۱۰۰۰ کلمه آزادنویسی داشته باشم.
    * امروز سعی کردم با وجود میهمان‌داری و تمیزکاری و آشپزی و تولد پسر جان و دغدغه‌های مدرسه، در محل کارم خوش‌اخلاق باشم و کارم را به بهترین شکل انجام دهم.
    *پیاده‌روی و خرید با مادرجان، بهترین اتفاق روزم بود.
    *تماشای فیلم کره‌ای Hop به همراه میهمانان که پیشنهاد چت جی‌پی‌تیِ دیوانه بود و فقط چند گیگ از اینترنتم را به فنا داد.
    خودپند امروزم: سعی کن خودت را قوی کنی حتا اگر وسط هزار دغدغه‌ی زندگی در حال غرق شدن باشی.

  57. سال واژه: پذیرش
    بعد از مدت‌ها با Dolingo زبان خواندم. جای درس را نمی‌گیرد آمد در حد بضاعت جسم آغشته به کرونا، از هیچی بهتر است.
    پیگیری یک مورد مهم اداری را در کمال ناباوری تلفنی انجام دادم.
    از صبح موضوعی ذهنم را درگیر کرده بود. با شروع وبینار نويسنده ساز و جریان آزادنویسی، هر آنچه در ذهن داشتم را روی کاغذ آوردم. به گذشته برگشتم، جایی که شروع فراموش کردن خود بود.
    نوشتم و نوشتم و نوشتم؛ سبک شدم، راه حل را بدست آوردم. قرار ی با خود منعقد کردم که پس جمع شدن بساط کرونا از جسم و جان، آن را قدم به قدم عملی کنم.
    (این هم پاداش نوشتن امروز‌ ).
    خرید از اسنپ پی
    باقی وقت استراحت کردم.
    اکنون: گزارش نیک.

  58. حلزون صدف سه‌گوشی.
    مدرسه. امروز با بچه‌ها خیلی صبورتر بودم و این خیلی خوبه. هرچند اعصاب‌خردی‌ حاشیه‌های بیرون از کلاس زیاده و لجی.
    رفتم قدمی زدم و مغزم یکم خالی شد.
    ۷۰۰ کلمه تایپ کردم.
    کودک‌نومون جالب بود امروز. سوال‌هایی پیش اومد که تا حالا بهشون فکر نکرده بودم و تک و توک پاسخ‌هایی.
    وقت بیشتری رو با خانواده گذروندم.

  59. ➖سال‌واژه‌ام: بینجامیدن

    ✔️صبح ساعت هفت صبح بیدار شدم. صفحات صبحگاهی سه صفحه نوشتم. صبحانه خوردم. غذا برای دانشگام پختم.

    ✔️رفتم دانشگاه دوتا کلاسم تشکیل نشد برگشتم وسط راه کتاب شکارچی کرم ابریشم و از ماهی گرفتم بعدش تا خونه پیاده رفتم. هر بدبختی داشت تشکیل نشدن کلاس خوبیش این بود پیاده‌روی کردم.

    ✔️کتاب شکارچی کرم ابریشمو شروع کردم. بامزه‌س.

    ✔️اندازه نیم ساعت خابیدم.

    ✔️تمرینجا شرکت کردم.

    ✔️مرور کلاس طلیعه و کردم.

    ✔️رفتم دانشگاه برای کلاس عمومی. استاد اومد نشست و بدون معرفی خودش و کتاب و کلاس و هرچی یک راست درس داد. یکهو افتادم وسط چیزی که هیچ اطلاعی ازش نداشتم. حالا میفهمم فن بیان و ارائه مطلب چقدر مهمه.

    ✔️اومدم خونه. سریالمو دانلود کردم و دیدم خونه خالیه نشستم به دیدن. خونه خالی از اون جهت که قسمت گریه‌دار بود.

    ✔️نشستم باز پای شکارچی کرم ابریشم.

    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.

    https://t.me/Jonnevice_channel

  60. امروز اولین روز کاری سال جدید تحصیلی بود. ساعت مدرسه دیرتر شروع می‌شود و زودتر تمام می‌شود چون هنوز کتاب‌ها را نداده‌اند. بعد از چندین سال، اولین بار است که شنبه کلاس دارم. همیشه پز تعطیلی شنبه را می‌دادم الان باید پز سه‌شنبه را بدهم که البته جای هیچ پز ندارد، چون وسط هفته است و به هیچ روز تعطیل دیگر متصل نیست و می‌ترسم میان خستگی روزهای کاری گم شود. حالا خوب است ساعت اول درس نداشتم و از ساعت دوم باید می‌رفتم که می‌شد نه و نیم. نه راه افتادم و رفتم. سه کلاس جدید داشتم. زنگ‌ها کوتاه بودند و جلسه به معارفه گذشت. هر سال اولین جلسه از دانش‌آموزانم می‌خواهم که خودشان را خیلی کوتاه معرفی کنند و هر سال هم متأسفانه می‌بینم که اغلب بچه‌ها در هفده هجده سالگی، هیچ ندارند که دربارهٔ خودشان بگویند. من دوست دارم خودشان خودشان را مطرح کنند اما مدام با حرکت سر و خنده و بلاتکلیفی مواجه می‌شوم. دوست دارم روزی برسد که در جواب این سؤال، مهلت ندهند من حرف بزنم.
    ظهر به خانه آمدم. چندان خسته نبودم. ناهار درست کردم و چمدان پخش‌وپلایم را کمی جمع کردم، بعد از ناهار هم همین‌طور.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. در بیست و پنج دقیقه آزادنویسی، به حدود نهصد و شصت کلمه رسیدم. می‌شد بیشتر هم شود، برخی عادات تایپی اشتباهم باعث شد کمتر از هزار شود. چالش خوبی بود. بعد از مدت‌ها حس اضطراب و سفر، هرچه در ذهن داشتم، نوشتم‌.
    تا شب مشغول جمع‌وجور کردن خانه و شستن ظرف و لباس و از این جور کارها بودم‌‌.
    یادداشت کانال را هم نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor
    در ساحلک هم پیوسته می‌نویسم‌. مثلاً حین برگشت از مدرسه، در ماشین بخشی را نوشتم. همین‌که مداومت داشته باشم، فعلاً برایم کافی است چون فصل شلوغ کاری‌ام شروع می‌شود.

  61. -صبح رفتم پیاده‌روی
    -از «آناندا» خواندم. روان و غمگین اما دوست‌داشتنی. آنقدر دوست‌داشتنی که پس از خواندن بخشی از آن، متاثر از حال و هوایش، بی‌معطلی، شروع کردم به نوشتم.
    -کتاب «آمار برای دانشمندان داده» را جلو بردم. امروز از پیش‌رفتم راضی بودم. آخر هر فصل، لینک‌هایی است برای مطالب بیشتر، و چه مطالبی.
    -با فعل «آگندن» آشنا شدم، به معنی پُر کردن و انباشتن:
    «بپالوده دل از اندوه دوران
    بیاگنده به عشق روی جانان»
    فخر گرگانی
    -شعری هم از نیما خواندم و این بخشش در خاطرم ماند:
    نک می‌زند
    سیولیشه
    روی شیشه
    -نویسنده‌ساز بودم. آزادنویسی کردیم و استاد شادِ شاد. کلی خندیدیم. و به توصیه‌ی استاد کتاب‌های رضابراهنی را نشان کردم تا بروم سراغ‌شان.
    -ورزش کردم. سنگین. پس از ورزش هم رفتم پیاده‌روی، اما اینبار با مادر، برای خرید نون‌خامه‌ای 🙂
    -یادداشت تلگرام را تکمیل و هوا کردم.

  62. گزارش نیک | شنبه چهارم مهرماه ۱۴۰۵
    سال‌واژه: جسارت

    از جس‌ناله خوشم نمی‌آید.
    از این‌که درد را بردارم، بگذارمش وسط اتاق و دورش بچرخم و هر بار یک آه تازه تحویل خودم بدهم.

    برای همین فعلاً ساکتم.
    نه چون چیزی نیست،
    اتفاقاً چیزها زیادند.
    آن‌قدر که اگر دهانم را باز کنم، شاید یک عالمه خرده‌شیشه بریزد بیرون.

    فعلاً سکوت می‌کنم.
    بگذار درد، خودش را داشته باشد.
    من قرار نیست هر زخمی را تبدیل به بلندگو کنم.
    https://t.me/MashgheBodan

  63. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. امروز حسابی به باغچه رسیدگی کردم و علف‌های هرز را کندم. این باعث شد که حس بهتری هنگام پیاده‌روی به دور آن داشته باشم.
    3. امروز تا جایی که شد سعی کردم که از وقتم نهایت استفاده را بکنم. الان هم خیلی خوشحال هستم.

    و در آخر، بوس به کله‌هاتون.

  64. بهره‌ی بانکی= با یک دست جیبِ مردم را زدن و با دستِ دیگر آبروی دزدی را خریدن است.
    خودم🫡

    -ما مادرها خیلی خوشبختیم که بعد از هفت‌ماه بچه‌ها را می‌فرستیم مدرسه. اینهمه خوشبختی به کتم نمی‌رود که نمی‌رود.
    – تا چشم باز کردم، ستون رنگین‌کلام‌ام را که دیشب تنظیم کرده بودم منتشر کردم.
    -پیاده‌روی را با دوستم رفتم، صبحانه را با دوستم خوردم تا جشن اول مهر گرفته باشیم.
    -آشپزی و نظافت.
    -روی چند سطر ترانه کار کردم.
    – بادبادک‌باز را شروع کرده‌ام تا اینجای کتاب واو نبوده اما دوست دارم بخانمش.
    – وبینار را شنیم و در ۲۵ دقیقه آزادنویسی، ایده‌ی داستان‌کودک به ساغم آمد و نوشتم.
    – دخترخا را بردم باشگاه و در مسیر رفت‌وبرگشت نویسنده ساز را شنیدم.
    -جمله‌ی بالا را جمعه نوشتم و امروز چند بار با هم پنجه در پنجه سدیم تا جمله‌قصار ازس در بیاورم که به اینجا رسید.
    -فرزندان جوانمرگ‌شده را می‌بینم و هزار بار با افسوس و مادرانه می‌گویم: الهی بَمیرُم بِرا جوونیت😭
    -الان هم‌کتاب دستم می‌گیرم تا آرام و شاد بخابم.

  65. گزارش نیک سی
    سال واژه: تبدیل

    سی روز است که گزارش نویس شده‌ام. هیچ کدام از گزارش‌هایم شبیه هم نیست حتی اگر روزهایم شبیه هم باشند. فهمیدم این دنیای درون ماست که هیچگاه مثل روز قبل نیست. گاهی به امیدواری می‌پیوندیم، گاهی رنجمان تحمل‌سوز می‌شود. زندگی سال واژه‌ام است. تبدیل. شدن. مثل برگ‌های پاییزیِ ظهر که یک دو سه گفتند و دست شاخه را رها کردند و پریدند وسط پیاده رو. چون زندگی همین است. آدمیزاد همین است. برگ است که خشک می‌شود‌. دل می‌کند از جایی و وصل می‌شود به جای دیگر. سبز هم می‌شود. تا دمِ روح درونش جریان داشته باشد سبز می‌شود.

    به رسم هر شنبه امروز هم آمپول داشتم. عنق بودم اما شما بگویید روزی که به سمت آمپول زدن پیش برود عنق کننده نباشد چه باشد؟
    هر چند با دیدن دسته گل هدیه‌ی دیشب حالم بهتر شد. گل‌های صورتی کوچک پر غنچه با عطری مست‌کننده. به نظرم لذت بردن از زیبایی گل‌ها ما را وصل می‌کند به ظریف ترین قسمت زیبایی شناسی وجودمان.

    در مرکز بهداشت یک نوزاد پسر سه روزه دیدم. از نوزادِ نوشتنِ من کوچک‌تر بود. اسم هم نداشت. گویا مادر و پدر هنوز به توافق نرسیده بودند. می‌گویم حالا که آن‌ها گردن نمی‌گیرند من اسم انتخاب کنم؟ عجب کار سختی، حق دارند به گمانم.
    بعد هم کمی monster دیدم. شوکه شدم و اعصابم خراش برداشت از واقعیت‌های اثبات نشده‌ی داستان. این فصل هم تمام کنم نظرم را می‌گویم.
    فیلم دیشب the nice guys بود. با بازی رایان گاسلینگ عزیزم. نمی‌توانم نمره‌ی بالا برایش در نظر بگیرم اما از اکت‌های رایان خندیدم و لذت بردم.

    ها بازار هم رفتیم یک‌ سر. چرا اینقدر بازارها را دوست دارم؟ منِ ادایی اینطور جاها خوش می‌گذرانم. میوه‌های رنگی رنگی همه جا ریخته. مردم با هر شکل و ظاهر و پوششی به رنگ‌ها می‌افزایند. جوری که به تک تک میوه‌هایی که برمی‌دارند دقت می‌کنند جالب است، کمی هم اعصاب خرد‌کن. چندتایی هم گیاه نشان کردم دفعه‌ی بعد بخرم.

    برای امشب کافیست. خدایا شکرت.
    چرا خودم قبل ارسال چند بار گزارشم را می‌خوانم؟
    چرا امشب اینقدر سوال می‌پرسم؟

  66. صبح بیدار که شدم پیام ناعمه و سحر و فائزه را می‌بینم. دیشب نصف شبی عوض کرده بودم عکسم را. بعدم مهلا پیام می‌دهد. ایح ایح ایح.
    تا کردن لباس‌ها و حمبام و پخیدن چایی و خوردن غذا.
    تمرین‌جا. توی تمرینجا تمرینی خانده شد که از دوستی نوشته بود. دوست بزدل که شبیه چوب است. ذهنم را درگیر کرد و توی آزادنویسی‌ام ازش نوشتم‌. به اینکه چطور دوستی‌ام من؟ بودن کنار من باعث رشد طرف مقابلم می‌شود یا جلویش را می‌گیرم؟
    نویسنده‌ساز. آزادنویسی هزار کلمه و بعد پرسش و پاسخ.
    فیلم دیدم.
    با نصیرو و برگو خاندیم و نوشتیم. کتاب « کمی تاریکی برای خوب دیدن» را خاندم. می‌خانم بلکه کتابی برای نقاشی بیافم که خوب باشد.نوشتن هم روزنویسی بود و آزادنویسی. دلم می‌خاهد از نقاشی بنویسم اما یه مدتی نشده که بشود.
    کودک نو بود و کلی سوال. چقدر کودک نو دوست داشتنی است.
    روزنویسی سایت.
    نقاشی کشیدم و فرستادم توی کانال.

    https://t.me/yaddashtneda

  67. ۱. دیشب سنگین خوابیدم صبح هم سنگین بیدار شدم. کمی بی‌حرکت ماندم، چشمی در اتاقم چرخاندم. ابزار سفالگری و کتاب‌ها و لباس‌ها همینطور وسط اتاق رها شده بودند. اتاقم با تمام بهم‌ریختگی‌اش داشت می‌گفت من دیروز را زندگی کردم. هنوز هم روز‌هایی مثل این را تجربه می‌کنم و عجیب است که چقدر اینروز‌ها زندگی را درون خودم‌ و خودم‌را درون زندگی به جریان انداختم. صبح حسی داشتم شبیه به اینکه انگار هرچه دیدم و تجربه کردم و خاطره ساختم فقط خواب بود و حالا که بیدار شدم باید همه‌چیز ناپدید شود ولی من نشانه‌هایی واقعی از این رخداد‌ها را به چشم می‌دیدم. به همه این‌ها فکر کردم و بالاخره بدن سنگینم راضی شد و خودش را به روزمرگی سپرد.
    ۲. خیالپردازی امروز در مسیر شرکت به هزار تکه تبدیل شد. خب سوار ماشین می‌شوید از موسیقی و مسیر لذت ببرید؛ حرف می‌زنید چرا؟!
    ۳. دوستم با یک ماجرای طنز و کلام طنازش پیام داد و باهم کلی خندیدیم.
    ۴. پنج‌دقیقه مقابل درخت بید مجنون ایستادم و به حرکت شاخ و برگش و نوری که روی برگ‌ها می‌رقصید نگاه کردم. چقدر دوست‌داشتن درخت‌ها، آرامم می‌کند.
    ۵. امروز از آن روز‌هاست که همه‌چیز زیباست. و به خاطر این حس زیبایی کل روز لبخند زدم.
    ۶. فقط یک مشتری داشتم. فاکتورش را ثبت کردم و قول دادم تا دو روز دیگر آماده‌ست. ولی بیچاره خیلی نگران بود که سفارشش به موقع آماده نشود. تلاش کردم اطمینان دهم همه‌چیز طبق برنامه پیش خواهد رفت و حتی اسم و سفارشش را مقابل چشمانش لیست کردم. حتی با مدیر تولید هم صحبت کرد و از او هم برای دو روز بعد قول گرفت. گفتم می‌تواند فردا جهت اطمینان خاطر با شرکت تماس بگیرد ولی مطمئنم هنوز هم نگران است. شاید الان که من گزارشم را می‌نویسم تا زودتر بخوابم او به سفارش تولید نشده‌ و کار‌های نصفه‌نیمه‌اش فکر می‌کند و شب را بیدار می‌ماند.
    ۷. عصر کمی در حیاط قدم زدم و قدم‌زنان کتاب خواندم. هوا گرم بود ولی حال خوبی داشت.
    ۸. کلاس سفالگری‌ام زیبا پیش رفت. هرچند خیلی خسته بودم و آخر‌های کلاس تقریبا هیچ حس و درکی نداشتم. کارهایی که تا به الان انجام دادم از کوره سالم بیرون آمدند و چیزی نمانده بود از دیدن نتیجه نهایی و همچین نتیجه مطلوبی گریه کنم.
    ۹. از خستگی حالت تهوع دارم. متوجه کلمه‌ها نیستم. اگر مشکلی در متن وجود دارد لطفا چشم‌پوشی کنید.

  68. به‌دردنخور. سربار. هندوانه. پتو. خانه‌ی مادربزرگ. چای. حرم. قنوت. خیانت. تحقیر.

    اعتمادبه‌نفس. کمبود. ضعف. زشت. ترس. ضعف. خاله. دوست. مدرسه. حساسیت. سید. انتظار. توقع. خیال. وظیفه. احساس. حساس. خون. سکوت. اهمیت. انصاف. شرم. غم. موش. مادربزرگ. رفاقت. خانواده. مسئولیت. تعهد. چرا. گردن‌درد. برق. سایه. مرگ. مرگ. مرگ.

    بعضی روزها را نمی‌شود با جمله توصیف کرد. بعضی روزها فقط کلمه‌اند.
    https://t.me/meslenafas

  69. بی‌خیال/گزارش نیک

    1. بی‌خیال که دو هفته است که گزارش نیک ننوشته‌ام.
    2. بی‌خیال که اصلا حال ندارم نفس بکشم چه برسد به نوشت و کار و مطالعه و کوفت.
    3. بی‌خیال که امروز چهارمین روز است از فصلی که روزگاری خر بودم و فکر می‌کردم پادشاهِ فصل‌هاست و حالا حسابی فهمیدم که چه پادشاه نالایق و بی‌کفایتی است این پاییز.
    4. بی‌خیال که الآن دلم می‌خاهد هشتصد کیلو فحش آبدار هدیه کنم به همه و دلیلش هم به خاطر افسردگی فصلی است شاید.
    5. بی‌خیال که هوا معلوم نیست فازش و ما بختبرگشته‌ها نمی‌دانیم با کدام سازش باید برقصیم.
    6. بی‌خیال که امروز ساعت چهار برق رفت و نامرد نگذاشت سرزبان را داشته‌باشم نه نویسنده‌ساز را.
    7. همه‌ی این‌ها را بی‌خیال؛ مهم این است که مجبور نیستم صبح زود بیدار شوم و آن لباس‌های زمخت را بپوشم و بروم در پادگانی به نام مدرسه حاضر شوم. «با احترام به همه‌ی معلم‌ها و همه‌ی کسانی که مدرسه را دوست دارند.»
    8. راستی برای سالواژه‌ام کلی تهیه تدارک دیده‌ام که بیشتر شجاع‌بودن را یاد بگیرم. شجاعتِ شکست‌خوردن را و شجاعتِ روبه‌رو‌شدن با شکست و مخالفت و رد‌شدن و شجاعتِ روبه‌رو‌شدن با مشکلات و گره‌ها را.

    https://t.me/mahdeyekazemiii

  70. – ۸۴۰ کلمه در ورد.
    -پنج صفحه در کاغذ.
    – حدود هفت هزار قدم.
    – دو ساعت شاهنامه‌ی عزیزم
    امروز با عدد و رقم و مقدارهای تقریبا دقیق گذشت.
    – ملکوت بهرام صادقی و آقای مودت
    – اخبار جنگ.

  71. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -بعد از مدت‌ها رفتم سراغ فیلم. لایو اکشن «Moana» را دیدم.
    -مامان می‌خواست برود خرید. باید می‌رفتم کمکش‌.
    -برگشتنی جنازه بودم. دست‌هام تکان نمی‌خورد. رفتم زیر دوش.
    -تا آمدم بیرون برق رفت. تو تاریکی شام زدیم.
    -یادداشت کانال را نوشتم.
    -گزارش نیک را تکمیل کردم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  72. برای نوشتن گزارش نیک امروز کمی باید تند عمل کنم چون یک ساعت تا نیمه شب مانده.
    مهمانی امشب به طرز چشمگیری خوب و با کیفیت بود. هر چند از مغز تا بدنم له و خسته باشد.
    دقیقه‌ای نود خودم را به وبینار امروز رساندم و چه خوب که رسیدم و پشیمان نشدم.

    فیلم آمریکایی عاشقانه‌ی دیروزی را به زهرا شفق (هم‌نویس داستانی‌ام) معرفی کردم به طور عجیبی از نقش اصلی مرد خوشش آمده بود و تقاضای یک دوست‌پسر شبیه آن داشت و من مگر دستگاه کپی دارم؟
    در وبینار امروز هزار کلمه نوشتم فکر میکنم پیاده روی نکردن را هم روی کاغذ جبران کرده باشم.
    بعد از نوشتن بیش از ده آنافورا به طرز عجیبی احساس سبکی دارم حتی حالا که به آنها فکر می‌کنم لبخند نزدن سخت است.

    آدرس کانالم
    https://t.me/tarqim1

  73. #گزارش_نیک۱۳۷

    📍غم‌ حسی‌ست که هرکس به تناسب یا بی‌تناسب حجمی از آن را تجربه می‌کند

    سال واژه: خوددوستی🌷 

    —شنبه‌های دماوند
    صبح بیدار شدم. البته که بیدار شدم، مگر اینکه مرده باشم.
    شیر سنجدم را خوردم که متاسفانه آمار روزهایش از دستم در رفته.
    بعد ورزشم را انجام دادم. دو دبه‌‌ی بیست لیتری بیرون در حیاط گذاشتم تا وقتی آقای طیبی آمد آن را از آب کوه دماوند پُر کند که بسیار خنک و سبک و گواراست.
    صبحانه را تنها خوردم چون همسرم جلسه داشت و برای صبحانه خوردن دیر شده بود.

    —شام آخر
    نمی‌دانم چه بر سر روانم آمده که درونش ضیافت شام آخر برپاست و خوره‌ها دارند مغز مرا به‌عنوان شام می‌خورند. صدای حرف زدنشان انقدر بلند است که سردرد گرفته‌ام. دراز کشیدم تا شاید با خواب، صداها رو به خفگی بروند اما نشد.
    با خبر عمل آب مروارید مادر همسرم که باید هرچه زودتر انجام می‌شد و آمدن مهمان برای آخر این هفته، خوره‌ها بیشتر حرف زدند. خواب از صدای همهمه پا به فرار گذاشت و دیگر برنگشت. قرص خوردم و التماس کردم که برگردد اما راضی نشد.
    پس مشغول تمیز کردن بخشی از خانه شدم که داشت روی اعصابم رژه می‌رفت.

    در تمرینجا شرکت کردم و متن‌های خوبی از دوستان شنیدم.
    اما وبینار نرفتم چون سردرد با قرص کنار نیامد و به کار خود ادامه داد.
    برای همسرم کمی از نشخوارهای ذهنی‌ام گفتم و سبکتر شدم. خدا را شکر که او گوش دارد و در بیشتر مواقع از آنها برای شنیدنم خوب استفاده می‌کند.

    به حمام رفتم تا شاید آب سردردم‌ را با خود ببرد و کمی از انرژی مثبتش درونم بریزد.
    برای تغییر احوال از غرغرو به خنثی، فصل دوم از سریال تقریبا مزخرف و بی‌مایه و اروتیک «رقبا» را دیدیم که اصلا پیشنهادش نمی‌دهم.

    —تو چه خوب می‌نویسی 
    در این میان متن جدیدی که لیلا گلستانی با تیتر «غلام» در کانالش منتشر کرده بود را با صدای بلند خواندم تا همسرم هم از شنیدن متنی موزون و زیبا بی‌نصیب نماند و گفتم: «دوست داری چند تا متن دیگه از لیلا برات بخونم؟» او موافقت کرد. با اتمام خواندن چند متن گفت که چقدر لیلا خوب می‌نویسد.
    به دیدن ادامه قسمت دوم پرداختیم و تلویزیون را خاموش کردیم.
    ضیافت نشخوارها هم دیگر تمام شده و مغزم ساکت بود.

    ۱۴۰۵/۰۷/۰۴
    نشانی کانالم 👇🏻
    https://t.me/pichesabz

  74. سال‌‌واژه‌ام: ویل‌ویلی

    – رفتم سر کار.

    – در مسیر بخشی از کتاب آنک نام سرخ را گوش دادم.

    – درس دادم.

    – دوش گرفتم و لباس شستم.

    – رفتم خرید و مانتو و روسری خریدم.

    – نوشتم.

    – عطر و بالم‌ لب خریدم.

    – انتشار روزانه داشتم.

  75. شبنه یعنی استرس با چراغ قرمز ،ضربان قلب را تند می کند. ازصبح با دفترچه کلمات سه تاواژه؛ بلند نگاه، دوری گزین،پرسنده خویی را در یک صفحه نوشتم.
    آزاد نویسی صبحگاهی را ساعت ده نوشتم.
    وبینار را با تمرین آزاد نویسی ،همراه استاد ودوستان نوشتم ،نشخوار ذهنی شکل یک انگور ،حبه حبه نوشتم .
    به رنج باید احترام گذاشت،کتاب را با صدای درون خود بخوانیم .

  76. گزارشِ‌نیک

    _ سال واژه: عملگرایی، مهمتر از آغازیدن یک‌کار انجام پایان آن است.
    _ برای امروز نمره‌ای در نظر نگرفتم. امروز روز استراحت بود. کوشیدم روتین روزانه‌ام را انجام بدهم.
    به گل‌ها تقویتی دادم.
    یادداشت روزانه نوشتم.
    ازادنویسی کردم.
    نیم ساعت وبینار گوش کردم.
    شام وناهار پختم، تمیزی ضمیمه‌همیشگی‌ آن شد.
    یک صفحه قرآن خواندم.
    به‌محض بیداری، یک‌ساعت اینستاگرام‌گردی کردم.

    _ دلم میخواهد کیک خانگی بپزم و ازین راه کسب‌درآمد کنم. حرفه‌‌ی شیرینی‌ست و همیشه دوست‌دارم کاری را انجام دهم که دوستش دارم.

    _ امروز از وبینار کلونتری جاماندم، ساعتی بعد از آن نشستم و شش‌صفحه آزادانه نوشتم. تک‌جمله‌ی آفریده را در کانال منتشر کردم. حین پختن‌شام نیمی از وبینار را گوش کردم. کلونتری درباره‌ی فواید آزادانه‌نگاری گفت که من واژه‌واژه‌اش را زیسته‌ام.
    _ کلونتری می‌نویسد: خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک‌کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. گزارش‌نیک این‌روزها در مدرسه‌نویسندگی مد شده. نوت گوشی را باز کردم و طبق آن‌چه که ایشان در سایت نوشته بود، گزارش‌ِنیک امروزم را نگاشتم. بالاخره هرچه که باشد نسخه‌ی ضعیف یک‌ گزارش‌نیک خیلی بهتر از ننوشتن گزارش‌ِنیک روز است.

    فاطمه بهزادی‌مقدم
    ۴ مهر ۱۴۰۵
    شنبه

    @fatemehbehzadimoghadam

  77. دیشب تا فایل مقاله‌ام را کامل کنم و بفرستم دیر شد و دیر خوابیدم. ولی خوب خوابیدم.

    رفتم دانشگاه. دیوارها را داشتند رنگ می‌زدند. آزمایشگاه خلوت بود. به سلول‌هایم سر زدم و محیطشان را عوض کردم. استادم زنگ زد و بعد رفتم دیدمش و به چیزی که نوشته بودم بازخورد داد.

    ناهارم را گرفتم و آمدم خانه. چقدر حالم بهتر بود امروز.

    رسیدم خانه و بعد از یک هفته بالاخره آن‌قدری جان داشتم که روتین‌هایم را دوباره انجام دهم.

    عصر خوابیدم. بیدار که شدم سرم درد می‌کرد و هنوز هم درد می‌کند و می‌خواهم امشب زود بخوابم که باز نیفتم.

    https://t.me/f_mahmudpur

  78. دیشب چیزی دیدم که خواب از سرم پراند. تا خود صبح گریه کردم. هوا روشن شده بود که پلک‌هایم سنگین شد. ساعت و ده‌ونیم بیدار شدم. کم خوابیده بودم و نمی‌توانستم چشم‌هایم را باز کنم. به هر زحمتی بود خودم را به قرار مطالعه‌ رساندم و توانستم یک ساعت بی‌وقفه و متمرکز کتاب بخوانم.

    آزادنویسی کردم و به این نتیجه رسیدم به جای اینکه با اضطرابم مقابله کنم یاد بگیرم که با او زندگی کنم. در پی سرکوبش نباشم و بگذارم بپلکد برای خودش.
    سپس شعر خواندم و ترانه. زویا زاکاریان و سنایی و البته حافظ.

    دوباره شنبه و دوباره تمرینجا و آخیش. دلتنگش می‌شوم آخر هفته‌ها. امروز هم عالی بود‌‌ و خوش گذشت. مثل همیشه. بعدش چند صفحه از کتاب ساعت گرگ و میش خواندم. دومین‌باری‌ست که می‌خوانمش و سی‌صفحه دیگر مانده تا تمام شود.

    سرزبان دوباره به ساعت چهار برگشته. هنوز الهه نیامده برق قطع شد و وبینار با چند دقیقه تاخیر آغاز شد. الهه امروز از تاثیر حرفه بر دیدگاه حرف زد. بعد هم که شیما آمد و از رسالت آدمیزاد گفت.

    نویسنده‌ساز امروز را با چالش هزارکلمه آغازیدیم. رهاتر و راحت‌تر از هر روز نوشتم و چقدر خوش می‌گذرد این روزهای نویسنده‌ساز.

    در مدار شیما از خیانت گفت و منشا مسئولیت. در ادامه هم تفکر سریع و کند را خواندیم. حوصله‌ی نوشتن پست نداشتم. بیتی نوشتم که کانال خالی نماند امشب. چند روز پیش دوستی پیام داد و گفت شعری با موضوع پریود بنویسم. چند بیت نوشتم. شاید قبل از خواب کاملش کنم. سپس روزنویسی کردم و مطالعه‌ی نبرد هنرمند را ادامه دادم.

  79. گزارش نیک
    _ شروع درس ریاضی و یادآوری میلیارد. پای تخته نقطه‌ای کشیدم و گفتم: «این است نسبت ما به جهان.» یکی از بچه‌ها گفت: «تازه خانم، خیلی حساب کردی. این نقطه شاید کره‌ی زمین باشد در کل جهان.» 🌎

    _ «کاشکی نبسته بودم زندگیمو به چشمات.»

    _ به جای رنده‌کردن سیب‌زمینی از این له‌کن‌های سیب‌زمینی استفاده کردم. کف قابلمه خط افتاد. مریم مرا خواهد کشت. نه فوری، ولی حتماً.

    _ مهمان‌ها ماشینشان در راه خراب شد و به شب نرسیدند.

    _ آدمی درگیر نوستالژی است. صبح در راه مدرسه مرا دید، چشم‌هایش را گشاد کرد و گفت: «خانم، شمایید؟»

    گفتم: «آره، ماهان.»

    گفتم: «چندمی؟»

    گفت: «نهمم.»

    گفت: «خانم، کاش ششم بودم.»

    خواستم بگویم ماهان، خاصیت نوستالژی این است که فقط خوبی‌ها را به یاد بیاوری؛ وگرنه من یادم آمد که هی قهر می‌کردی و می‌گفتی: «من که حرف نزدم، الکی به من تذکر دادی.»

    یا وقتی تیم راهت نمی‌دادند، دستت را در هوا پرتاب می‌کردی و گوشه‌ای می‌خزیدی و کتاب می‌خواندی.

    ماهان کتاب‌خوان قدری بود. مادرش هم معلم بود و بسیار زیبا.

    _ دست‌های بریده‌ی دو وایتسکیِ کیبوردی. سفرت تمام نشد؟ نمی‌خواهی بیایی مدیریت خانه را به عهده بگیری؟

    _ می‌گویم فلانی اذیتم می‌کند.

    می‌گویی: «نگار، نمی‌گویم کارما، اما همه‌ی ما در جهانی هستیم که بده‌بستان داریم. گاهی آزار می‌بینیم و گاهی آزار می‌دهیم.»

    حدی می‌فرمایید؟ ۱۶ میلیون ریال پول مملکت را به پنجاه دقیقه‌ات بدهم که بگویی کارماست؟

    نه. کارما، چیزی شبیه کارما.

    یاد داستان فامیلمان افتادم. زنی بسیار فربه بود. زانو درد داشت. می‌گفتیم: «خاله، چرا نمی‌روی دکتر؟»

    می‌گفت: «این دکترها چیزی حالیشان نمی‌شود. پیش هر کدام می‌روم می‌گوید مشکل زانوت وزنت است؛ وزنت را کم کن.»

    زن انتظار داشت جواب دیگری بشنود.

    حالا آن زن شده‌ام در جلسه‌ی تراپی؟

    _ هفت صبح رفتم افق کوروش.

    «آقا، یه جعبه کبریت بده.»

    «نه، یک بسته.»

    طرف متعجب فقط گفت: «فقط پوبل نقد بده.»

    حتماً خنده‌اش گرفته، اول صبحی با آن شکل و شمایل معلمی و پنج تا کتاب به دست، کبریت را می‌خواهم چه کار؟

    الگوی اعداد زوج و فرد را آموزش دادم. با چوب کبریت.

    اول اعداد زوج. بعد از هر دسته گفتم یکی کم کنند.

    واو!

    اعداد شد فرد.

    تکنولوژی در آموزش آن است که از ساده‌ترین و دم‌دستی‌ترین وسایل، ابزار بسازی.

    _ اولیا در کلاس را باز کرد و گفت: «وای، من شما را ندیده بودم در مدرسه. خدا چه نازی!»

    لپ‌هایم قرمز شد. ذوق کردم. آمدم خانه و به بابام هم گفتم.

    عجیب است تعریف‌کردن از آدم. حتی آدم گنده‌ای مثل من، مثل آدم‌بزرگ‌ها، انقدر با یک تعریف به شوق می‌آید.

    یک روز گفتم: «وسط دعوا مگه من چه کم دارم؟ اذیتم می‌کنی؟»

    گفتی: «تو چیزی کم نداری، تازه زیادم داری.»

    هنوز خنده‌ام می‌گیرد که آن حرف دعوا بود، صداقت بود یا تیکه.

    _ فردا جدول ارزش مکانی را توضیح می‌دهم. می‌خواهم برگه ببرم و خط زمان را از زمان بیگ‌بنگ با بچه‌ها بکشیم.

    شاید هم از مبدأ میلادی.

    شاید از مبدأ هجرت پیامبر.

    تفاوت هجری شمسی و قمری.

    _ شاهین می‌گوید مدرسه‌ی نویسندگی، مدرسه‌ی کوچکی در کوچه‌پس‌کوچه‌هایی از شهر است.

    حاشا که من پیش از مدرسه، درحالی‌که نزدیک هجده ساعت سر پا بودم و کلاس داشتم، گزارش نیک می‌نویسم. دون کیشوت می‌خواندم. «برادرم جادوگر بود» می‌خواندم. ۲۰۰ مطلب در وب‌سایت می‌نوشتم. که شاگردم بگوید: «خانم، وب‌سایت شما را دیده‌ایم.»

    که این‌همه دست‌پر و سرپر باشیم.

    که بچه‌ها را داشته باشیم.

    که خانم گل و خانم دشستانی و سحر و آنا و زری و زهرا و لیلی و فاطمه و مریم را داشته باشیم.

    کافه‌ای کوچک نیست.

    _ سال‌واژه‌ی غرقگی است.

    امروز در کلاس زبان چنان غرق حل‌کردن سؤال‌ها بودم که یادم رفت دوربین را خاموش کنم.

    این هم از غرقگی.

    _ می‌گوید: «ببین، در سازمان ملل هم معلوم است حقی نیست.»

    از این نسل افکار بیزارم؛ آنان که زور را بزرگ می‌دانند.

    دهه‌هشتادی‌ها خوب‌اند.

    جسور. زیبا. جنگنده.

    _ مرد در کنار زن جرئت پیدا می‌کند.

    سپهر بلد نبود خواستن را. بعد از خورشید، حالا بیشتر غر می‌زند.

    دخترک و پسرک چیزی از هم نمی‌خواهند. هر دو به زور به بیست سال می‌رسند، اما من تقلای پسر را می‌بینم؛ که کار کند، که زندگی پدر را سر و سامانی بدهد، که به ثروت پدر دختر برسد.

    عشق موتور محرکه است. خوشمان بیاید یا بدمان بیاید.

    حتی گذر از عشق، حتی فرار از عشق، سوغاتی بزرگی برای آدم فراهم می‌کند.

    شاید عضلات پایمان در اثر دویدن‌های زیاد سوغاتی باشد.

    شاید مدرک دکتری‌مان.

    شاید هم مغازه‌ی طلافروشی‌مان.

    یا حتی کسب‌وکارمان.

    البته این‌ها داستان برنده‌هاست.

    عشق در زندگی جسدهای سوزان را هم می‌آورد.

    پسرک فامیلمان که خانه‌اش سر داریوش بود، آدرسی در کرج، در اثر نرسیدن به عشقش خودش را پایین‌تر از اداره‌ی پست سوزانده بود.

    مادرش که در خانه بوده و خبر نداشته، گفته بود: «وای، چه بوی کبابی می‌آید. دلم کباب خواست.»

    حالا سال‌هاست بی‌بی‌سادات، مادر پسر، هم مرده است.

    پسر هم مرده.

    پس عشق آتش است.

    بازی با آتش، سوخت‌وسوز و کوفت و زهرمار دارد.

    _ کلام من تمام نمی‌شود.

    اما تلگرام شاید.

    _ این هم گزارش نیک.

    _ داستان دانش‌آموز رفوزه، فردا.

  80. گزارش نیک

    شعر بهتان به مار نصرت از رحمانی را خواندم.
    برگی از شعر:
    دیدن چه سود،
    اما ز ترس لب نگشودن،
    در پیله‌ی هراس خزیدن.
    دیدن چه سود، نگفتن.

    از شاهرخ مسکوب خواندم.
    در روزنویسی‌هایش از کتاب‌هایی که خوانده می‌گوید. نام کتاب‌ها، نظراتش را درباره‌ی آن‌ها. دلم ‌می‌خواهد بیشتر از اینها درباره‌اش بدانم و بخوانم.

    گاهی در نوشتن از نوشتن ناامید می‌شوم. اما به خود نهیب می‌زنم که آن نوزاد را از یاد نبر. همان نوزادی که استاد مهارت نویسندگی را به آن تشبیه کرده است. چرا باز گریبان نوزاد را گرفته‌ام و می‌گویم چلمن احمق چرا نمی‌روی دو تا نان بگیری؟

    در کتابی که نامش در خاطرم نیست خواندم:«همیشه خوب نگاه کنید و بار دیگر نگاه کنید. شاید چیزی را ندیده باشید.»
    آیا روزنویسی می‌تواند بار دیگر نگاه کردن باشد؟

    امروز تصمیم گرفتم به جای نوشتن از احساس و افکارم در لحظه، آنها را بگویم.
    یک فایل صوتی ضبط کردم. فراتر از لحظه شد و هرچه دل تنگم خواست گفتم.

  81. شنبه ۴ مهر
    گزارش نیک ۱۳۷
    سال واژه ام تغییر، به راستی که در این حدود یک ماهی که به این مهم که خیلی برایم با ارزش است پرداخته ام تحولی در من ایجاد شده است چون خود را مانند تشنه ای می یابم که سراب که نه، آب زلال  و شیرین هم سیرابش نمی کند و چون سائلی واژه ها، جملات و اشعار را گدائی می کند و تغییر را در زندگی روزانه ام به دفعات می بینم و احساس می کنم.

    ساعت ۱۰ و ۲۰ دقیقه صبح شروع کردم به نوشتن سه صفحه روزانه ام، ۱۰ و ۳۵ دقیقه تمام شد تنها در ۱۵ دقیقه زمان کمی است ولی پربار و پربازده

    فهرست روزانه ام را نوشتم.

    انفعال یا احساس، واسطه میان ادراک و فعل است و در واقع صرفا روانی است اما از دو جهت با جهان خارج ارتباط دارد و مانند شخصی است که هر یک از دو دست او کاری بزرگ صورت می دهد با یک دست واقعیات عرصه پهناور عالم را می گیرد و در درون کانونی تنگ ولی پرحرارت آن ها را گاهی تجزیه و گاهی ترکیب می کند، با دست دیگر سلسله اراده را می جنباند و مایه بروز نیروهای تسخیر کننده ای می شود که در فطرت آدمی مکنون است و چون به منصه ظهور درآید طبیعت مسخر فرمان آن است.
    دیباچه گلستان:
    فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد.درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر کرده و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده.عصاره نایی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به یمن تربیتش نخل باسق گشته
    ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
    تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
    همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار
    شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
    فرّاش:فرش کننده
    باد صبا: باد شرقی
    فرش زمردین: کنایه از سبزه است.
    باسق: بلند

    با جرعه جرعه نوشیدن آب سلامتی را به سلول هایم هدیه دادم.

    پیاده روی کردم در ۱۰ دقیقه، اما اگر حساب کنم زمان هایی که در آشپزخانه مشغول بودم و زمانی که حیاط را می شستم حتما که از خط زمانی ۳۰ دقیقه گذر کرده ام.

    گسترش و به حافظه سپردن واژگان:
    آستیگماتیسم=اختلال بینایی،یکی از امراض چشم که بیمار لکه های سیاه پیش چشم خود می بیند.

    آسیه=مونث آسی به معنی اندوهگین، زن اندوهگین

    آسیمه=آشفته، شوریده حال،پریشان،سرگشته
    مثال از فردوسی:
    نه آسیمه گشت و نه پرسید راز
    نیایش کنان رفت و بردش نماز

    در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.۲۵ دقیقه نوشتیم ۶ داستانک نوشتم با موضوع هایی متفاوت یکی در مورد میوه های یخچالم، دومی از حسادت ظروف آشپزخانه نسبت به هم ،سومی در مورد دلتنگی بود و چهارمی سحرخیزی و دو داستانک دیگر که چنگی به دلم نزدند.

    مطالعه کجا میری ننه امرو را تمام کردم  در انتهای داستان حین خواندن درد دل های ننه امرو با پسرش غمی سنگین روی دوشم احساس کردم امرالله اعدام شده بود بیچاره پیرزن
    آفرین ها دارد قلم معجزه گر احمد محمود
    نمره ام ۷

  82. اما امروز چه کردم؟
    امروز آزاد نویسی کردم. امروز چه چیزی در آزاد نویسی برایم مهم تر بود؟ شروع کردن. شروع کردن از هر جایی که هستم. تکراری است. اما هر روز باید تکرارش کنم. بگویم و بنویسم که انجامش دهم. فکر به اینکه نه باید حتما یه زمان زیادی به فلان کار اختصاص داده شود اصلا کار جالبی نیست. فقط پیوستگی در انجام مهم است. به واسطه گزارش نیک نویسی به این مورد بیشتر توجه می‌کنم. هر روز که در ساحلک شروع می‌کنم به نوشتن از روزم هر چیزی که انجام دادم را مرور میکنم و نگاه میکنم ببینم آیا مسیری که برای خودم تعیین کردم را پیش می‌برم؟ مثلا دیروز بعد از نوشتن عملکرد روزم دیدم پس چرا این روز ردپایی از کارهایی ضروری را ندارد. برای جبران ویدیو درسی کوتاهی دیدم. حالا مُهر اتمام روزم روی کاغذ خالی نمیخورد. موقع نوشتن هم هیچ سانسوری به خرج نمیدهم تا آنجا که جا دارد جزئی مینویسم اما در انتشار خصاصت به خرج می‌دهم. همین نکته خوب گزارش نیک نویسی برای من است. نوشتن از من. فکر کردن به من. چطور الگوریتم اینستاگرام می‌تواند مرا بشناسد اما من نه؟‌ پس باید بیشتر رفتارم را ببینم. همین باعث شده روز ها شفاف تر پیش بروند و حتی اگر بخواهم به بطالت بگذرانم شرمم بگیرد و به خودم بیایم که شب موقع نیک نگاری غم زمان از دست رفته را نخورم. نکته جالب تر اینکه دیروز با اینکه خسته بودم و نتوانستم آزاد نویسی داشته باشم ولی برای نوشتن از روزم اما اگر نیاوردم.
    «یادداشت‌های یک دیوانه» را خواندم. داستان مردی که دماغش را گم کرده بود را تمام کردم. نویسنده هر شخصیت را به طور کامل توصیف میکند حتی زن خیاط که قرار بود لباس شخصیت اصلی داستان را رفو کند. این اولین رمان از یک نویسنده روس است که دارم میخوانم. باید از خستگی ناپذیری این نویسنده در توصیف بیشتر یاد بگیرم.
    یک مشکل جدی با قصه خواندن دارم. قصه که میخوانم خودم هم خوابم می‌برد. حالا خوب است برای بچه‌ای چیزی قصه نمی‌خوانم وگرنه خودم خواب هفت پادشاه را می‌بینم و بچه هم باید تا فیها خالدونش گریه کند.
    سریال شرلوک هلمز را شروع کردم که دوباره ببینم. حس میکنم الان لغات بیشتری را میتوانم بشنوم. حتی بعضی از اصطلاحات را هم حواسم هست به خاطر بسپرم.

  83. چهارم مهرماه ۴۰۵ است و من از امروز صبح که بعد بی‌خوابی دیشب له و پاره بیدارشدم، یک تصمیم گرفتم.
    از نوع تصمیم کبری.
    که خودتان باید حدس بزنید تصمیمم چه بوده.
    و بدانید که من قد کبری هم شرح حال نمی‌دهم.
    هشت نه ساله که نیستید، کمِ ‌کم از سیزده چهارده رد شدید اگر اینجایید.
    صبح آن‌قدر دیر از خواب بیدارشدم که نمی‌داتستم با خودم چندچندم.
    قرص لوو را خوردم و ساعت را کوک کردم و نشستم به صبحانه‌نویسی.
    الان ذره‌ای از موضوع و ایده‌ی آزادنویسی صبح در خاطرم نمانده.
    خوب و بدش را نمی‌دانم.
    بعد باشگاه موقع طبخ ناهار، پلوی دیروز را با کوکوسبزی امروز بزک کردم و سفره آراسته شد.
    بعد از ناهار حدود دو دونیمِ، مکالمه‌ی تلفنی داشتم با جانم.
    دلتنگی مثل کلاغی‌ست که نمی‌بینیش اما، هر دم قارقار می‌کند.
    بعد هم یک قسمت دیگر از سریال درِپیتی را در حالتِ مبلاسانا، دیدم.
    حالا نوبت آشپزخانه مالی و شنیدن نویسنده‌ساز شد، و استاد نوشتن را در ابتدای وبینار قرار داد، من هم رفتم سر لپ‌تاپ و شروع کردم به نوشتن.
    و پس از آن در پرسش و پاسخ‌ها کلی آموختم.
    امروز شاهین عزیز با خرف‌هاش، حقِ روانشناس به گردنم داشت.
    قرار است گلی جان موعودی یک روز از کتابش در وبینار بگوید و چه خجسته.
    راهنمایی شدم به خواندن داستان‌های چخوف جان از سمت استاد.
    پیاده‌روی رفتم.
    اینروزها آیدا را کمتر می‌بینم.
    از سر کار که می‌آید، من می‌روم پیاده‌روی، بعد هم‌هر دو مشغولیم به کارهایمان.
    بعد پیاده‌روی استحمام و حالا هم با چشم‌های خوابالود، آماده‌ی خواب در حال نوشتن روزانه‌ی نیکم.
    امروز نخواندم،
    دو صفحه خسرو خوبان می‌خوانم حتمن، تا خرده‌عادت‌ها سرجاشان برقرار بمانند.
    امروز خیلی ننوشتم.
    دلم نوشتن داستانک‌های دیروزِ نویسنده ساز را می‌خواست و میسر نشد.
    اینجا منتظرم👇🏻
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  84. امروز را دوست داشت. سحر‌خیزتر شده بود. گمانم پسرش بانی و باعثش باشد. هر چه بود. او رضایت کامل داشت.
    پسر را که به مدرسه رساند، پارکی رفت و نیم ساعتی را به مشاهده گذراند.
    به خانه بازگشت و چون کبری نداشت، به فکر درست کردن ناهارش افتاد.
    آزاد‌نویسی‌اش را در دفترچه‌ بنفش رنگی که به تازگی خریده بود، انجام داد.
    نویسنده ساز شرکت کرد.
    پیاده‌روی رفت.
    شعرکی خواند.
    کتاب، همان قبلی را ادامه داد.

  85. خاندم کتاب امروز.
    خاندم چند ورق از «حرف و سکوت».
    خاندم چند صفحه‌ی ابتدایی از «صداع».
    خاندم چند صفحه‌ی ابتدایی از «راه رفتن».

    گوش دادم موسیقی امروز.
    گوش دادم «کویر دل» از مرجان را.
    گوش دادم «سنگ صبور» از یساری را.
    گوش دادم «درخت» از ابی را.
    گوش دادم «رویای من» از آرمان گرشاسبی را.
    گوش دادم «پل» از گوگوش را.

    کردم کمی پیاده‌ روی در مسیر خیابان انقلاب را.

    شدم ضایع چون کافه تعطیل بود.

    خریدم یک راپید جدید چون قبلی یک‌ پایش لب گور بود.

    نوشتم تمرین نویسندگی خلاق پیشرفته را.
    داشتمش دوست این مدل راوی را.
    است درست؟ نمیدانم.

    بودم در نویسنده‌ساز امروز.
    شد حرف از «شب یک شب دو».
    شیفته‌اَمَش عنوان را بیش از حتی محتوایش.
    گفت استاد زاوش پشم داشت.
    می‌گفت درست استاد، من هم بود حسم به او نَری پشمک‌آلو.

    کردم به‌روز رسانی کانال گزارشم را تا روز ۷۰.

    بود روزی خوب.
    بود خسته‌کننده اما خوب.
    بودم خسته و خاب‌آلود از بی‌خابی دیشبانه.
    گفتم روایات خنده‌دار مدرسه با همکاران.
    بودم شَر دختری اما درسخان.
    بودم امروز.
    امروز هم بودم. شاید هم رودم. رودی که می‌رود تا جنگل. من به دریا نمی‌ریزم. من می‌خاهم به درخت‌ها برسم. به شکوفه‌ها.

    ظظظف‌ادوا➡️

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  86. ۱،صبح رفتم سرکار پاهام همپنان درد میکنن نمی دونم ابن خارپاشنه لعنتی کی میخواد تموم شه
    ۲ ظهر رفتم دم مدرسه دنبال پسرم جزو نفرهای اخر بود گریه کرده بود.
    ۳ پسرم توراه برگشت بستنی میخورد و حرف میزد زیاد متوجه حرفاش نبودم توی ذهنم داشتم پیرنگ رمانم رو مرتب میکردم.
    ۴ وقتی رسیدیم ناهارشون رو دادم و دفتر مخصوص رمان رو برداشتم و چیزی که به دهنم رسیده بود یادداشت کردم دفتر رمانم رو از گفته های استاد درست کردم.
    ۵ یه تحلیل سیاسی گذاشتم تا گوش بدم خواب رفتم کنارش
    ۶ بیدارشدم اخرای وبینار استاد را گوش دادم.
    ۷ تصمیم گرفتم یه روز بچه ها نبودن برم یه جلسه بیلیارد یاد بگیرم.
    ۸_خواستم از هزار کلمه ای که اونروز نوشته بودیم و باهاش یک داستان کوتاه نوشته بودم داستان را استخراج کنم و یادداشتش کنم خطم رو نتونستم بخونم طبق معمول‌
    ۹ به ماه توی اسمون نگاه کردم و موزیک کلاسیک گوش دادم و گزارش نیک نوشتم.
    ۱۰ اوشین نگاه کردم از اینستا و میخوام بخوابم.

  87. سال‌واژه: پیوستگی

    آزاد‌نویسی کردم، همراه با آهنگی بی‌کلام که مرا سر از جنگلی سرسبز درآورد. خودم هم نفهمیدم چطور شد که از محیط‌زیست دارم می‌نویسم. آهنگ، جنگل‌های زیبای شمال را به یادم آورد؛ جنگل‌هایی که از بی‌مهری آدم‌ها و انبوه زباله‌ها دیگر آن زیبایی همیشگی را نداشتند.

    ناهار پلو و قیمه پختم که همیشه مورد تحسین خانواده است.

    ۲۵ صفحه‌ی دیگر از «جای خالی سلوچ» را خواندم. امروز بغض هم نداشتم؛ رنگی دیگر از ناراحتی در وجودم بود.

    کمی نظافت کردم و دستی به گلدان‌هایم کشیدم؛ آبیاری و کوددهی هفتگی.

    بعد سراغ دیوان شعر احمدرضا احمدی رفتم و خواندم.

    با دست‌نویس استاد کلانتری پیاده‌روی کردم و هم‌زمان آموزش‌های نویسندگی را دوباره مرور کردم.

    از «جای خالی سلوچ» هم کلمه‌برداری کردم؛ به‌خصوص اصطلاحات محلی خراسان که شاید برای همه مفهوم نباشد.

    و حالا گزارش نیک را می‌نویسم و بر کانالم می‌نشانم.

    #گزارش_نیک
    ✍زری قوام

  88. باز روز از نو و روزی از نو. بیداری در ساعت شش. مدرسه‌ی داداش‌ها باعث سحرخیزیم شده است. تمیز کاری خانه، کمک به مامان و بابا در جمع کردن پیاز خوردن، خواندن گزارش نیک دوستان، نوشتن مطلب کانال، گشت در حبه‌ی قند از آیدا سید‌حسینی، دیدن مادرجان و بابا حجی از خرده کار‌های روزم بود.
    بدنم از ورزش دیروز گرفته بود. بلند شدن و نشستن مثل آپولو هوا کردن بود. اگر به خودم فرصت استراحت می‌دادم ورزش کنار گذاشته می‌شد پس شروع کردم.
    طناب زدن را تا صد و پنجاه ادامه دادم. زانو بلند زدم و به صدای قلبم گوش سپردم. دراز و نشست را راحت‌تر انجام دادم لانچ زدم و در نهایت صد و پنجاه طناب دیگر خود را دعوت کردم.
    سر شب چرتی زدم که بابا بیدارم کرد. خوب شد وگرنه دیگر شب خوابم نمی‌برد. فیلم دیدم و نویسنده‌ساز را گوش کردم.
    ۴-۷-۱۴۰۵
    #گزارش‌نیک
    #مهلا‌طهماسبی‌زاوه
    https://t.me/ma0hlq

  89. امروز که میرفتم سر کار با اینکه خیلی ترافیک بود ، اما عمیقا خوشحال شدم که میدیدم بچه ها مدرسه میروند، با اینکه سایه جنگ بر سر این مملکت است، اما دیدن بچه ها جریان زندگی را نشان می‌دهد. حدود یکساعت و نیم در ترافیک بودم تا رسیدم. همیشه تا از راه میرسم کارها شروع میشود حتی وقت آب خورد هم ندارم، تنوع و پراکندگی کار تا بعدازظهر گاهی ذهنم را کند میکند، امشب هم باز باید برای درمان کمرم میرفتم فکر می‌کنم بیشتر روز را در ترافیک بودم، خیلی از روزها میخواهم بنشینم و با یک نفر حرف بزنم، اما من حتی آن یک نفر را هم ندارم که راحت از هر بابی حرف بزنم، گاهی فکر میکنم چرا باید در زندگی اینقدر تنهایی را عمیق تجربه کنم ، چرا نتوانستم صمیمیت را عمیقا تجربه کنم. من که آدم دروغگویی نبودم چرا اینطور شد، آخر مگر آدمی برای زندگی اجتماعی طراحی نشده، چرا به جای اینکه با کسی حرف بزنم ، فقط مینویسم . کاش میتوانستم زندگی را جور دیگری زیست کنم.امشب ادامه کتاب وانهاده را میخوانم.

  90. کار.
    بعد از کار مستقیم رفتم پیاده‌روی.‌ باران هم می‌بارید.
    نویسنده‌ساز. آزادنویسی.
    خاندن «تمرین».
    نوشتن بیشتر.
    جلوس و خاندن و نوشتن. نوشتن روزنویسی در سایت.
    وبینار کودک‌نو.
    حرف زدن با سارا. بیهوشی از خاب.

  91. گزارش: کانال‌گردی

    _سال‌واژه‌م را «عادت‌سازی» گذاشتم. امروز هم در راستایش حرکتی زدم.

    _جلسه‌ی آخر رمان‌جا را گوش کردم. کتاب «شکارچی کرم ابریشم» از امیر تاج‌السر را از طاقچه خریدم.

    _بخش‌هایی از کتاب «صداع»* را خواندم‌. در کنارش، نقد و گفت‌و‌گویی که در باب «صداع» بود را خواندم. خواندن نقد و بعدش کتاب، دید بهتری بهم داد.

    _دفتر شعر «ستاره در شن» از میرزاآقا عسگری را خواندم‌.

    _آزادنویسی کردم. اتودی برای داستان انتزاعی نویسندگی خلاق پیشرفته زدم‌.

    _بین کانال‌ها چرخیدم و چرخیدم. هی می‌گفت فقط همین یکی. فقط همین یکی. اما یکی‌یکی جمع شد و به بیشتر کانال‌ها سر زدم اما خب بعضی اوقات نظرم نمی‌آمد. فقط ایموجی می‌زدم. اما می‌خوانم. باشد که نظرخواهی‌م بیاید و چیزی بنویسم. آنان که علم غیب ندارند که من کانالشان را زیرو‌رو کردم که. پس روز بعد جبران می‌کنم.

    _وبینار نویسنده‌ساز را بودم. آزادنویسی کردم.

    _سریال «موش» را دیدم. دیکر آخرهایش است. فقط منطق‌ش اذیتم می‌کند و مُچ نویسنده‌ش را می‌گیرم وقتی گاف می‌دهد.

    _بک فیلم کره‌یی دانلود کردم.

    *سودابه فضائلی

    https://t.me/elireine

  92. روزم را با عبادت، آزادنویسی، نرمش و خواندن از رمان «لمس» محمدرضا کاتب آغازیدم.

    امروز دانشجوهایم آمدند و رسماً سال تحصیلی‌مان آغاز شد. من از زمان تحصیل نسبت به مدرسه رفتن دو احساس متضاد داشتم از یک سو خوشحال بودم که دوستانم را می‌بینم و از سوی دیگر اضطراب را تجربه می‌کردم. به نوعی هنوز همین حس با من است به ویژه در جلسه‌های اول. سعی می‌کنم ببینمش و بخواهم که با من کنار بیاید.

    از استاد مشاور همکارم پیشنهادات اصلاحی‌اش درباره‌ی پروپزالم را شنیدم و یادداشت کردم.

    موقع برگشت از دانشکده، به علت قطعی برق در خانه پله‌نوردی کردم. در دانشکده هم در آسانسور در طبقه‌ی یک باز نمی‌کرد، علاوه بر پله‌های ورودی برای رفتن به طبقه دوم پله‌نوردی کردم.

    در وبیکار سرزبان الهه علیزاده در محیط جدید (فنوتک) شرکت جستم و به تأثیر حرفه بر دیدگاه پی بردم. منبع اصلی که الهه بر اساسش پیش می‌رود کتاب «هنر پرسشگری» است. در کنارش یک منبعی هم دارد که فعلاً قایمش می‌کند. امروز واژه‌ی کتاب دیدگاه و مؤلفه‌های آن را جستجو کردم این کتاب را آورد: «روشنفکری حوزوی: دیدگاه‌ها، مولفه‌ها، سنجه‌ها.» یعنی منبع ثانویه را هم یافته‌ام یا نه؟ شادی کودکانه‌ای‌ست می‌دانم. ولی اشکالش چیست؟ شیما جان مهمان ویژه‌ی سرزبان بود درباره‌ی رسالت صحبت کرد. تمرین این جلسه‌ی شیما صادقی: «به ازای چی حاضریم رسالتمان را رها کنیم و اگر آن چی را به دست بیاوریم با فراغت، پلن بعدی‌مان چیست؟»

    استاد داستان کوتاهم با عنوان «شل‌کن سفت‌کن» را که به شیوه‌ی یادداشت روز نوشتم را در سایتش منتشر کرده است. بروید بخوانید و حالش را ببرید.

    در وبینار نویسنده‌ساز ابتدا آزاد و رها نوشتیم. امروز هیچ قالبی انتخاب نکردم. اجازه دادم هرچه دلم می‌خواهد بنویسم. اما جالب است بیشتر وقت‌ها این جمله در آزادنویسی‌هایم تکرار می‌شود: «زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.»
    جلسه سوپرویژنی با استادمان داشتیم.

    الان هم می‌روم درسهای فردا را مرور کنم. اگر وقت شد از کتاب «لمس» باز بخوانم.

    1405.7.4
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  93. سونات برفی در رمینور
    سکوها خالی است از ایرج ضیایی
    هردم‌نویسی
    اسفار کاتبان
    تلاش برای شعرسازی از در و دیوار مدرسه
    آزادنویسی
    پینترست‌گردی و بررسی پوسترها
    خریدن دفتر طراحی
    اسکیس کردن اسم شیوا
    پنج‌ جمله‌نویسی از پنجره
    یادداشت نوشتن
    داستان کوتاه از بهرام صادقی
    گزارش نیک

  94. گزارش نیک ۱۳۷فرح
    شنبه نوبت منه که خونه مادرم بروم و کار نیک با منه . با اسنپ میرم و برمیگردم.
    نماز و ناهار با مادر بودم و امروز باید کمکشون کنم حمام بروند.
    چقده سخته خدایا، چقده سخته خدایا
    راننده‌های اسنپ امروز دل پُری داشتند. و حسابی از وضعیت موجود جامعه و گرونی حرف زدند. منم با آنها هم دلی کردم. طفلک‌ها
    به تلگرام و گزارش نیک دوستان نویسنده ساز سری زدم.
    ✍️تغذیه کانال فرحنامه
    ✍️در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم . اینبار اول جلسه ۲۵ دقیقه نوشتم . حتی بعد ۲۵ دقیقه هنوز من داشتم می نوشتم. چه تخلیه هیجانی خوبی برای من بود.
    ✍️دیدن سریال کره‌ای
    ✍️حلزون مدرسه نویسندگی هنوز در هفته اول مهر بسر می‌بره و خودشو در قاب تخته سیاه جا داده امیدوارم امسال کلاسها مدارس و دانشگاه‌ها حضوری و برقرار باشه ، که حلزون مدرسه‌مون آهسته و پیوسته به نوشتنش ادامه بده.

  95. شش صبح بیدار می‌شوم. رویاهایم را مرور می‌کنم: باز هم ترمز ماشین را پیدا نمی‌کنم. و در مسیرمان به قله دست‌انداز عجیبی‌ست که جلوی پیشرویمان را می‌گیرد. دو پسربچه‌‌ی بومی آن‌جا بازی می‌کنند. می‌گویند پیاده تا قله سه ساعتی راه است. شاید با الاغ آن‌ها برویم.
    تخم‌مرغ آب‌پز می‌کنم و روپوش اتو می‌کنم و سعی می‌کنم با احوالات مشوشم کنار بیایم.
    قبل از شیفت می‌روم دانشگاه برای تغییر حساب واریز حقوق و بعد پیاده می‌روم بیمارستان. با وجود این‌که هوا هنوز گرم است، جلوی دادگاه وکیل‌ها را می‌شود از کت‌هاشان شناخت. هرچند من هم کت پوشیده‌ام.
    میز داروخانه از دست نفر قبلی قسر در نرفته است. همه چیز آشفته و درهم. قبض‌ها روی میز رها. نسخه‌ها درهم و برهم. لیبل‌ها پخش و پلا. مشخص است کار اینترن شیفت شب است. از کارتابلش هم خارج نشده. مهرش را هم جا گذاشته. آقای دکتر علیرضا علی‌پور! اسمت را می‌نویسم که بدانی خیلی شلخته و نامنظمی.
    خانم سالمندی که دیشب از شهرستان نه ساعت راه آمده، دیگر نا ندارد. یک بطری خالی نوشابه دستش است، می‌خواهد برایش آب کنم. لب‌هاش داغمه بسته. چند بار تا بیمه رفته و برگشته، تازه مبلغ نسخه‌اش شده بیست و هشت میلیون. و مگر من چقدر می‌توانم به او کمک کنم؟ می‌فرستمش هلال‌احمر و بنیاد عاشورا، در دلم اما احساس می‌کنم فرستاده‌امش دنبال نخود سیاه. می‌گوید: «به قرآن خسته‌ام» می‌گویم: «می‌دانم». هم‌چنان که لنگ‌لنگان دور می‌شود نگاهم به دنبالش می‌رود. تنهاست. بیمار باشی و تنها و ناتوان. دعا می‌کنم کارش راه بیفتد. کاش خدا دستش را بگیرد و قدم‌زنان با او برود. کاش تنهایش نگذارد.
    بعد از شیفت علیرضا می‌آید دنبالم که برویم دنبال مادر. مادر لقمه گرفته برایمان. با عجله می‌خوریم و می‌رویم سمت مطب. از ترافیک وحشتناک زند جان سالم به در می‌بریم اما با پانزده دقیقه تاخیر می‌رسیم. و تازه ساختمان پله هم دارد. بلاخره می‌رسیم و با وجود تاخیر خودمان نیم ساعتی هم در مطب منتظر می‌مانیم. از داروخانه زنگ می‌زنند، باز هم مسئول فنی شیفت عصر نرفته است. تلفنش هم در شبکه موجود نمی‌باشد! خداوندا دیگر اعصابم کشش ندارد. اگر می‌توانستم می‌نشستم کف مطب و زار می‌زدم. سردرد گرفتم تا بلاخره قضیه حل و فصل می‌شود.
    خدا را شکر پزشک مادر بسیار خوش‌رو و حرفه‌ای رفتار می‌کند و من با اعصاب راحت از مطب خارج می‌شوم.
    به خانه که می‌رسم به خودم اجازه می‌دهم ولو شوم روی کاناپه و بنویسم و بخوانم. از شوق خواندن «شب یک شب دو» که فایلش را شاهین خان در کانال گذاشته است می‌روم سراغ تمام کردن «برادرم جادوگر بود». اما ذهنم هنوز در ترافیک زند است و در مطب و در داروخانه و در حال بحث با دکتر حسامی. چند بار به فاطیما زنگ می‌زنم و یادآوری می‌کنم که کی باید فشار مادر را بگیرد. که فاکتور بیمه را کجا گذاشته‌ام و کد دارویش را کجا. که کی باید برود برای آزمایش خون. به دکتر حسامی هم زنگ می‌زنم و بعد با خیال آسوده (اگر چنین چیزی شامل حالم بشود) برای خودم ذرت درست می‌کنم و از سردوزامی می‌خوانم
    و می‌اندیشم
    چگونه می‌شود که خستگی‌هایم را چال کنم
    و به سادگی نیاکانم برگردم

  96. از دبیرستانی‌بودن، خوشم نمی‌آید.
    دیگر مثل سابق، شاد و صمیمی نیستیم و همه‌چیز جدی‌تر و نچسب‌تر شده.
    دوست یازده‌ساله‌ام، که از ابتدای دوستی‌مان هم‌کلاسی‌ام بود امسال در کلاس دیگری‌ست و وابستگی‌ام به او را نمی‌توانم انکار کنم.
    همه‌چیز، پیچیده‌تر از چیزی‌ست که فکر می‌کردم.
    رفتارها و برخوردها و نگاه‌ها حتی.
    حس می‌کنم دوستانم به‌اندازه‌ی گذشته مرا دوست ندارند و هرچه می‌گذرد، مطمئن‌تر می‌شوم.
    هیچ‌وقت نتوانسته‌ام مثل آن‌ها جالب باشم و زیبا. از آن‌ آدم‌هایی که وقتی از دور می‌بینی‌شان، ظاهرشان مجذوبت می‌کند. یا آن‌هایی که همیشه کسانی را دارند که هوایشان را داشته باشد.
    محبوب نبوده‌ام، علی‌رغم تلاش‌هایم.
    اما آن‌ها محبوب بوده‌اند و گاهی می‌توانم از نگاه‌شان این را بخوانم که: «تو به‌اندازه‌ی کافی خفن نیستی.»
    گاهی می‌گوید، لیاقت بودن کنارشان را ندارم.
    بااین‌حال، دوست‌شان دارم. تمام تلاشم را می‌کنم که برای‌شان دوست مناسبی باشم. نامه‌ می‌نویسم، محبت می‌کنم و اهمیت می‌دهم، تا آنجا که می‌توانم.
    اما این ترس همیشه همراهم است که: «اگر کافی نباشد چه؟ اگر ازدست‌شان دهم؟»
    دیگر تحمل انزوا را ندارم. هرشب، دعا می‌کنم بتوانم حفظ کنم، تمام روابط ارزشمندم را.

    (شاید کمی بی‌ربط باشه، اما روزهام تو این فکر می‌گذره و واقعا نیاز داشتم یه‌جا بدون سانسور بنویسم ازش.)

  97. کتابِ یک روزِ مرخصی

    (برای روزی که هیچ‌کس نمی‌داند چرا مرخصی گرفتی، حتی خودت)

    فصل اول — فرار
    نگویم دروغ گفته‌ام. فقط برای فرار بود. زشت است ولی واقعی ست. فرار از خودم، شاید. یا شاید فرار به خودم.
    بعضی فرارها، برگشتن‌اند.
    قهوه رفیق من( نمی‌دانم چرا قهوه همیشه برایم یادآور قحبه است). دو صفحه نوشتم. کاغذ، هیچ‌وقت قضاوت نمی‌کند. فقط می‌ماند. می‌شنود. همراهی می‌کند. هست.

    فصل دوم — کامو
    کامو را باز کردم. «سقوط».
    و بعد از مدتی، نگاهم به عکسش برگشت. آن نگاه. آن پالتوی گشاد. آن سیگار. آن حالتی که انگار از همه‌چیز خبر دارد، ولی حوصله‌ی توضیح ندارد.
    کامو را دوست دارم. نه فقط برای جمله‌هایش. برای خودش. برای اینکه در عکس‌هایش، آدمی است که می‌داند زندگی پوچ است، ولی باز هم چای می‌خورد.
    نصف «سقوط» را تا ظهر خواندم. بعد رفتم سراغ آشپزی.
    بادمجان‌ها را سرخ کردم برای خورشت. عدس را شستم برای عدس پلو و ماکارونی را ریختم درون قابلمه. برای یک هفته غذا پختم، نه داشتم برای یک روز، برای همین امروز، مرهم می‌ساختم.
    آشپزی، نوعی نوشتن است. نوشتن از حال دل. نوشتن با بادمجان و پیاز، به جای کلمه. وای از روزی که حالت خوش نیست.

    فصل سوم — طاعون
    بعدازظهر، «طاعون». سی صفحه.
    کامو، مهمانِ خانه است. در آشپزخانه، در پذیرایی، کنار تخت. امروز کتاب که می‌خوانم، صدایش را می‌شنوم. انگار از پاریس، دارد با من حرف می‌زند. می‌گوید: «طاعون همیشه هست. مهم این است که در میان آن، کسی بماند و کارش را بکند.»

    فصل چهارم — تمیزکاری
    خانه را تمیز کردم. جارو. گردگیری. حمام.
    وقتی خانه را تمیز می‌کنم ، لایه‌ی رویی را برمی‌دارم. آن زیر، همیشه چیزهایی هست که باید ببینم. امروز ترس‌ها.

    فصل پنجم — تراپیست
    ساعت چهار، کلینیک.
    دکتر نبود. گفت یک هفته است نیست اما نگران نباشید جایگزین گذاشته.
    نشستم رو به روی کسی که نمی‌شناسم. کسی که اسمم را نمی‌داند، تاریخم را نمی‌داند، سکوت‌هایم را بلد نیست.
    به خودم گفتم: مگر تراپیست جایگزین دارد؟
    مگر فروشنده است؟
    حتما فروشنده است!
    پس نرفتم داخل. برگشتم.

    فصل ششم — پنج هزار قدم
    از کلینیک مهدیه تا گاراژ. پیاده.
    خورشید، کج. هوا، نیمه‌خنک. خواستم در ذهنم بنویسم تا فکر نکنم. ولی فکر آمد. همیشه می‌آید. ننوشتم.

    به وبینار نرسیدم.

    صوتی گوش دادم. معرکه بود. کاش بودم. خندیدم و بسیار آموختم. از کارایی هر رسانه ، هر ابزار.
    چند کتاب را با شنیدن خراب کردی؟
    چند فیلم را با موبایل ریدی؟

    اصن حالم بد شد.

    فصل هفتم — اتو
    لباس‌ها را اتو زدم.
    متن کوتاهی نوشتم و در کانال گذاشتم.

    فصل هشتم — گنجینه
    گزارش‌ همراهان را خواندم. گزارش نیک‌بچه‌ها.
    خانم عطار و جزیره‌شان. خانم چیتگرها. خانم نشانی‌فر، خانم سارا چگنی و چندین دوست دیگر.
    دلنشین بود.
    هر گزارش، یک زندگی. یک دنیا. یک صدا.
    و این همه صدا، کنار هم.
    به قول جناب کلانتری کجا می‌شود چنین گنجینه‌ای کنار هم گذاشت؟
    واقعاً کجا؟
    این همه زندگی در قالب کلمه. با ساختار و زبانی متفاوت از عاشقان کلمه.
    جایی که آدم‌ها حرف بزنند، و کسی بشنود.
    بعد فکر کردم: آقای کلانتری همه را می‌خواند؟
    نمی‌دانم. اما یک حقیقت : بعضی آدم‌ها، پل می‌شوند. بین صداها. بین زندگی‌‌ها .بین نوشتن‌. بین کلمات .
    کتابی از گزارش‌‌های نیک

    فصل نهم — دلشوره
    شب، دلم شور می‌زند.
    باید تن‌پرسی کنم.
    چه کسی بهتر از تنِ من، مرا می‌شناسد؟
    تنِ من، نقطه‌ی درک حضور.

    پس این بستار را کجا به کار ببرم؟😂

    نمره‌ی امروز هفت

    1. چقدر متنتون رو دوست داشتم.تا آخر متن همراهتون شدم و لذت بردم.دمتون گرم 🙏

  98. صفحات صبحگاهی را نوشته و باشگاه رفتم. برای هماهنگی آزمون شهری به آموزشگاه سر زدم و وقت گرفتم.
    کتاب این ماه باشگاه کتاب‌خوانی چشمه را از طاقچه تهیه کردم. کتاب «زندگی جای دیگر» از شگون افولبی که در چند داستان کوتاه، گوشه‌ای از زندگی مهاجران را نشان می‌دهد. داستان اول را خواندم.
    تصویر مهاجرت برایم مانند شب مهمان شدن در خانه‌ی کسی است که با او رودربایستی داری. مثل معذب بودن سرصبح که نمی‌دانی باید چه کنی. می‌ترسی بروی دستشویی و اهل خانه را بیدار کنی. نمی‌دانی صاحبخانه چه ساعتی از خواب برمی‌خیزد. خودت را گرسنه نگه می‌داری چون نمی‌خواهی بی‌اجازه به یخچالشان دست بزنی. یخچال آن‌ها، اتاق آن‌ها، ساعت بیداری آن‌ها. احتمالا بودن در کشور جدید، حداقل اوایل آن همچین حسی دارد.
    در چند کلاس آنلاین شرکت کردم. در آخر هم کلاس نویسندگی خلاق را شرکت کردم. این جلسه از توصیف کردن گفتیم و فرق گزارش و نمایش. دوست دارم دست به قلم شوم و هر چه زودتر تکلیف این جلسه را بنویسم.
    با دوالینگو آلمانی خواندم و با یک دوست درمورد کتاب‌هایی که می‌خواهیم بهم قرض بدهیم حرف زدم.
    پاتکی به کتاب «چقدر خودت را می‌شناسی؟» آلن دوباتن زدم. در بخش اول تستی از یونگ آورده که شامل صد کلمه است و باید اولین چیزی که بعد از شنیدن آن کلمات به ذهنت می‌رسد را بگویی. تمرین جالبی است و آدم به ناخودآگاهش دسترسی پیدا می‌کند. الان که خوابم می‌آید. فردا انجامش می‌دهم.

  99. —امروز بیشتر از همیشه صفحات صبحگاهی نوشتم.
    —چند صفحه از «چنین گفت زرتشت» خواندم.
    —صبح‌ هوا خنک بود به پیاده‌روی رفتم. نیم ساعت در هوای آزاد حالم بهتر شد.
    —رمان «قرنطینه» از جنیفر ا. نیلسن را شروع کردم.
    —دفتر شعر شاملو چند واژه را یادداشت کردم.
    —با موکلم تماس گرفتم و مدارکی که لازم بود آماده کند. چند روز دیگر جلسه دارم.
    —تمرینجا نوشته‌ی دوستان عالی بود. استاد نکات خوبی در نوشتن یادآوری کردند.
    —وبینار امروز در ابتدا بیست‌وپنج دقیقه پیوسته نوشتم. اضطرابم کم شد.

    1. ✔️ در حال فهمیدنِ صفحه‌ی صبحگاهی هستم.
      به تازگی ذهنم را می‌بینم که شفاف و دست‌نخورده است و حسِ ناب بی‌فکری را مزه‌مزه می‌کنم.
      خلوت با نوشتن و یوگا در آغاز صبح، در هیچ لحظه‌ی دیگری یافت نمی‌شود.
      در بیست و پنج دقیقه هزارکلمه نوشتم و شکل داستانک گرفت.
      از این شعر حافظ رونویسی کردم:
      دمی با غم به سر بردن، جهان یکسر نمی‌ارزد
      به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی‌ارزد
      بعد از سالها حافظ‌خانی، رونویسی مرا با حافظ، دوست کرد.
      ✔️با یوگا در یک پومودورو خلوت کردم.
      ✔️یک کلاس حضوری یوگا داشتم، کلاس اصلاحی بود و مخصوص عزیزانی که دردمندند و علاقه‌مند به یوگا. همواره تاکید می‌کنم که روند درمان خودشان را پیش ببرند چون یوگا به هیچ‌وجه با توصیه‌هایِ پزشک معالج برابری نمی‌کند.
      ✔️در تمرین‌جا، نوشته‌ام بررسی شد. به لطف خدا و آموزه‌های استاد کلانتری، روی ریل نوشتن افتاده‌ام.
      بی‌اغراق باید اعتراف کنم که هزار کلمه‌نویسی، اکسیژن نوشتن است. هر روز انرژی لازم را به سلولهای مغزم می‌رساند و افکار زائد را پس می‌گیرد.
      ✔️در نویسنده‌ساز هم هزار کلمه‌، داستانی ساختند. این تصویر را دوست داشتم که 《 با هر تار موی دختر، قطره‌اشکی هم از چشمانش می‌افتاد》
      در مورد دختری بود که به علت شیوع شپش در مدرسه، باید موهایش را کوتاه کند.
      ✔️حضور آنلاین در کلاس نویسندگی خلاق، از نکاتی پرده‌برداری می‌کند که مخصوص همان لحظه‌یِ بودن است.
      با اتمسفر و شرایط ذهنی آن لحظه درک شده و در ذهن فرو می‌رود.
      ✔️کتاب زیرمتن، بی‌لنگر، بخشی از نمايشنامه‌ی هیچ‌چیز جدی نیست را خاندم.
      کتاب یوگا اثر یونگ تمام شد. چه‌قدر خوب از یوگا گفته‌بود.
      ✔️به گاه پیاده‌روی، اردکی را دیدم که تک و تنها در جلوی مغازه‌ای آب می‌نوشید. فکر کردن به اینکه چرا از گروه جدایش کرده‌اند، خاستگاه یک داستان شد.
      ✔️ناگفته پیداست که روز‌واژه‌ام 《خلوت》 بود.
      دست به قلم می‌بردم، خلوت می‌دوید روی کاغذ.
      با نوشتن، از خلوت کردن با گوشی می‌پرهیزم.
      خلوت‌کردن با کاغذ و خودکار، انتقال مفاهیم را در زندگی روزمره‌ام، تسهیل کرده‌است.
      خلوت‌کردن با نوشتن، حواسم را جمع کرده‌است.
      نوشتن، ذهنم را خلوت کرده‌.
      ✔️خلوتم با تار، چهار پومودورو طول کشید.

  100. دو خوب آل قلم

    ــ برای سومین‌بار می‌روم سراغ مسافرنامه از شاهرخ مسکوب. تا الان دوتا نویسنده‌ی مورد علاقه دارم. یکی شاهرخ مسکوب یکی هم محمد قائد. هر دو از خوبان آل قلم‌اند. هر دو گلوله‌‌ی نمک‌. طنزهای ظریف و زیبایی دارند. واژه‌های ابداعی‌شان خیلی برایم علامت سوال است. چطور به ذهن‌شان رسیده؟ دهنم سرویس.

    ✍ فاطمه محمدی

    #گزارش_نیک

    https://t.me/Mohammadfaty2

  101. صبح هم بیدار شدم اما انگار سرماخوردگی دوباره برگشته بود اما به روی خودم نیاوردم و از تخت پایین آمدم و به طرف شستن سر وصورتم رفتم و وضو گرفتم اما کمی بی حال بودم خودم را دلداری دادم و خوب شدنم را بشارت دادم و نماز خواندم و به خودم و مردم دعا کردم. به سوی نوشتن رفتم و آزاد نویسی کردم در حد دویست کلمه و به پیاده روی صبحگاهی رفتم کمی زودتر از هر روز. خیابان خلوت بود و با صفا نسیم خنکی می‌وزید و ستاره‌ها کم و بیش در حال محو شدن بودند. به خانه آمدم صبحانه خوردیم و دخترم دیرتر به سر کار رفت چون با شروع مهر ماه کارش یک ساعت دیرتر آغاز می‌شد. بعد از رفتن دخترم، دیری نپایید که زنگ زد و گفت من هنوز سر کار نرفته‌ام و گربه‌ای داخل موتور ماشینم است و نمی‌دانم کجاست به رئیس بانک زنگ زده بود و اطلاع داده بود که دیر سر کار می‌رسد و او هم گفته بود ماشین را روشن نکند و به اتش‌نشانی اطلاع دهد و در آخر هم گربه را که کوچک بود از داخل فن ماشین خارج کرده بودند. چند روزی‌ست دنبال عینکم هستم. و باز هم کارهای عقب افتاده‌ام را انجام دادم. به وبینار نویسنده ساز رفتم و به صحبتهای استاد در باره‌ی آزاد نویسی گوش دادم استاد گفتند بعضی از رمانها را نباید صوتی گوش داد. امروز از روزهای قبل فعال‌تر بودم. و توانستم یک زندگی معمولی را ادامه دهم. به کتابها نوک زدم خواندم و نوشتم امروز نمره‌ام هشت است. و بیشتر از این نوشتن فعلا چیزی برای گفتن ندارم. به کانال تلگرامی من سری بزنید ✍️

    https://t.me/notetoday1

  102. شنبه
    ۵/۷/۴

    ۱. حاضر شدن برای دانشگاه
    شش صبح پاشدم. تو راه، مربیِ باشگاهِ قبلیم رو دیدم.
    بهم گفت: «داری می‌ری مدرسه؟؟»
    احتمالاً به خاطرِ این بود که دو بندِ کوله‌پشتی رو انداخته بودم.
    چون کوله‌پشتی سنگین بود؛ توش روپوش، سررسیدِ آزادنویسی، تبلت، کلاسور، دوتا ساندویچِ کتلت و فلاسکِ تک‌نفره بود.

    ۲. آزمایشگاه سلولی
    بهم خوش گذشت، با اینکه کله‌ی سحر بود. یاد گرفتم ضخامتِ اجسام زیرِ میکروسکوپ رو اندازه‌گیری کنم.
    تو تایمِ استراحت، گزارش نیک نوشتم.

    ۳. بیوفیزیک
    جدی‌ترین و سرسام‌آورترین کلاس بود. انقدر که استاد جیغ‌جیغ می‌کرد. ولی خیلی استادِ پربار و شادی بود.

    ۴. تایم آزاد
    به کارای اداریِ مضخرفِ دانشگاه سپری شد. برای برگه‌ی کارورزی، از این اتاق به اون اتاق پاس داده می‌شدم و مونده مُهر و امضا بودم. ناهار خوردم و همراهش جنایت‌ومکافات خوندم.

    ۵. بیوتکنولوژی
    استادِ پربار، مودب، باشخصیت بود.
    سرِ کلاس با یه دختری به اسمِ هنگامه آشنا شدم. فکرش رو بکن: هنننگااامهه.
    چه شاعرانه.

    ۶. آشنایی
    این تایم کلاسِ اندامکِ سلولی داشتم، اما پیچوندم تا هنگامه رو بیشتر بشناسم. دخترِ ساکت، مودب و باشخصیتی به نظر میاد. چیزی که جلبِ توجه می‌کنه چشماش هست. انگار دوتا خورشید داره تو چشماش.

    حرفمو باور نمی‌کنی؟ جدی می‌گم.
    ی جوری، وقتی حرف می‌زد، نمی‌دونستم گوش کنم یا به خورشیدا نگاه کنم.

    ۷. اندامک
    رفتم سرِ کلاس، اما به استادِ مضخرف گوش ندادم و وبینارِ نویسنده‌ساز رو شرکت کردم.

    ۸. سوار مترو شدم
    خسته و کوفته سوارِ مترو شدم و به خونه برگشتم. چیزی که جالب بود این بود که بویِ دخترِ خورشیدی تو کلِ مسیر حس می‌شد. یه بویِ لطیف، مثلِ بستنی وانیلیِ آب‌شده.

    ۹. شام
    یه کتلت رو با کفگیرِ چوبی خرد کردم و روش چهارتا تخم‌مرغ شکوندم. ترکیبِ جالبی شد.

    ۱۰.خواب

    (من آدم شلخته نویسی هستم حتی حرف زدنم هم شلختست پس متن رو میدم هوش مصنوعی تا مرتب کنه)

  103. 📝 #گزارش_نیک ۱۳۷
    «کارت عالیه؛ خوب کشیدی آفرین» جمله هایی که بعد مدت ها شنیدنش دلگرم کننده بود یک تیکه پیتزا کشیدم و رنگ آمیزی کردم دقیقاً چهار ساعت رنگ آمیزیش طول کشید تصور کنین چفدر جزئیات داشته؛ راستی پیچ اینستاگرامم رو از حالت خصوصی به عمومی تبدیل کردم بنده که عکس شخصی نداشتم موندم کسانی که پیجشون شخصه در حالی صفر پست دارن و جدیدا فالور های اینستاگرام رو هم نمیشه دید از این کار هدفشون چیه؟! هفت پست جدید و جذاب از نقاشی های اخیرم گذاشتم توی پیچم تا خالی نباشه.دیشب رو پلک روی هم نذاشتم و ظهر بغض سنگینی توی گلوم بود و رهام نمی کرد فکرم به هزار راه می رفت به سنت های غلط این جامعه، به بخت شوم خودم، به لباس های صرفاً دکوری اتاقم، به ترس از از دست دادن عزیزان و…امروز اولین روز مدرسه برادرم بود بخاطرش خوشحالم. راستی کتاب جای خالی سلوچ رو نسخه صوتی با صدای آرمان تا صفحه ۶٠ رسیدم و کتاب لاشه لطیف رو هم بیست صفحه جدید تا حدود همین ۶٠_۶۵ با پی دی اف الکترونیکی مطالعه کردم و از همه جذاب تر خوندن کتاب کوتاه مربای شیرین از هوشنگ مرادی کرمانی بود دم شما گرم آقای مرادی کرمانی، سر فرازمون کردی یه اتفاق ساده، یه داستان طنز نوجوان رو در قالب اتفاقی فلسفی و اجتماعی نشون دادی قلمتون مانا. آخر شب دو ساعتی مدنی بخش مالکیت رو خوندم و یکم تست از کتاب آقای شهبازی زدم میدونم نخوندم و دیره پایه ضعیفی هم دارم اما به اصطلاح دلو زدم به دریا…
    @Maryamwriter_2

  104. – صبح رفتم پست که بسته‌های دیجی‌کالا را تحویل بگیرم. آن‌قدر بد بسته‌بندی کرده بودند که شانس آوردم چیزی نشکست. نمی‌دانم چرا اصرار دارند هر دفعه بدتر از دفعهٔ قبل باشند.

    – چند فصل از تقویم بی‌هدفی خواندم. این فصل‌های آخر حسابی حوصله‌ام را سر می‌برند. امیدوارم زودتر تمام شود تا بروم سراغ «رها و ناهشیار می‌نویسم».

    – آزادنویسی انجام دادم. چه آزادنویسی خوبی بود.‌ بعد از انجام‌دادنش انرژی گرفتم برای بقیه روز. اوایل نمی‌دانستم چطور ادامه دهم. موضوعی به ذهنم نمی‌آمد و چیزی نداشتم برای نوشتن. با خودم فکر کردم که الان مهر ماه است و قدیم‌ها برای اینکه مدرسه را تحمل کنم فقط خیال‌پردازی می‌کردم. پس ذهنم را آزاد گذاشتم تا خودش راهش را به ورق بیابد. تدبیرم جواب داد و در قالب یک جوانک نویسندهٔ دههٔ بیستی سُر خوردم روی کاغذ. یک مهمانی بود پر از هنرمندان. شاعرها، خوانندگان، نقاش‌ها، نویسندگان و خلاصه هر هنرمندی که فکرش را بکنی. حرف زدیم و نوشیدیم و رقصیدیم. آخرش هم وقتی از همهٔ لذت‌های دنیوی سیراب شدیم، این فکر به ذهنمان خطور کرد که چه خوب می‌شد اگر الان همهٔ آدم‌ها مثل ما سرشار از خشنودی بودند. چطور می‌شود این بهشت را ساخت؟ یکی گفت: وقتی تو داری و بقیه ندارند، نمی‌شود. یکی دیگر گفت: می‌شود داشته‌ها را تقسیم کرد. یکی دیگر: کمونیست. یکی دیگر: نه آقاجان نمی‌شود. بقیه می‌گفتند و می‌گفتند و من به فکر سفرهای پیش‌رویم بودم. اولین مقصد، وبینار نویسنده‌ساز استاد کلانتری بود در تاریخ ۴ مهر ۱۴۰۵. خداحافظی کردم. نگاهی انداختم به قسمت شمارش کلمات ورد: ۱۲۵۱. ماموریت تمام شد.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  105. چهارم مهر
    -بدون توجه به اینکه مهر شده و مدارس و دانشگاه‌ها دیگر به صورت جدی پا گرفته‌اند، سلانه سلانه آماده می‌شوم تا به فروشگاه برسم. ساعت، ده دقیقه به هشت را نشانم می‌داد اما اتوبوس همچنان در ترافیک مانده بود؛ در حالی که از اتوبوس تا محل کارم ده دقیقه پیاده روی دارد.
    -به کارفرمایم می‌گویم که قصد رفتن دارم و او از من می‌پرسد که دیگر میل به کار کردن ندارم ؟ و من همانطور که سعی داشتم خشم و تعجبم را پنهان کنم جواب می‌دهم او بود که جوابی به من نداد. گفت تا ظهر صبر کنم. تا ظهر صبر کردم و دوباره برای روشن شدن تکلیفم به سراغش رفتم. گفت اگر با کم کردن حقوق در ازای ده روز غیبتم بخاطر دانشگاه موافق باشم می‌توانم دوباره سرکار بروم. در این برهه نمی‌توانم کار جدیدی، متناسب با شرایطم پیدا کنم، پس تصمیم گرفتم با حقوق کمتر کنار بیایم تا همچنان برچسب شاغل بودن را داشته باشم.
    -از محل کارم تا دانشگاه حدودا نیم ساعتی راه است، اما همین گفت و گوی کوتاه راجع به ادامه دادن یا ندادن به درازا کشید؛ یک ربع به کلاسم مانده بود که تازه از محل کار خارج شدم. یک ربع با تاخیر به کلاس رسیدم‌.
    -دانشگاه اصلا خوش نگذشت. همه چیزش برایم غریب بود. نشستن پشت صندلی‌ آن هم به مدت پنج ساعت، با استادی بدعنق که کمی سخت‌گیری ناکارمد داشت، اصلا باب میل نبود. هربار که می‌گویم خوش نمی‌گذرد به یاد حرف یکی از دوستان عزیزم می‌افتم. یک‌بار گفت: «کجا و تو کدوم کتاب گفتن زندگی قراره خوش بگذره یا حتی آسون؟» همیشه به این جمله فکر می‌کنم و با خود می‌گویم شاید واقعیت همین باشد. ذات و هدف زندگی خوش گذراندن و آسان زیستن نیست.
    -استاد سر کلاس کارگاه نمایشنامه نویسی جمله‌ی جالبی گفت:«تنها انسان‌های سطحی از روی ظاهر قضاوت نمی‌کنند» اگر اشتباه نکنم جمله‌ای از کتاب تصویر دوریان گری اسکار وایلد است. این را در رابطه با خوب دیدن بیان کرد.
    -کمی با هم‌دانشگاهی‌هایم وقت می‌گذرانم و بعد از مسیری متفاوت به خانه برمی‌گردم.
    -در نهایت هم حمام و شام و تماس با خواهرم و خواب.
    و… همینن.

  106. – هر بار صدای هلی‌کوپتر را می‌شنوم حتمن سر می‌چرخانم تا آن را پیدا کنم یا می‌روم پشت پنجره یا در بالکن که ببینمش. حالا مثلن چه اتفاقی می‌افتد اگر ببینم؟ مگر در جزیره گیر افتاده‌ام و دنبال نجاتم؟ شاید هم دلم می‌خواهد او مرا ببیند. نمی‌دانم چه مرضی است. امروز خیلی خیلی نزدیک بود. شاید مرا دیده باشد در بالکن. تصویری هم دارم از بچگی؛ جنگ بود (مثل سریال‌های ترکی که لابه‌لای جلسات قدری هم کار می‌کردند، ما هم انگار لابه‌لای جنگ‌ها قدری زندگی کرده‌ایم.) این تصویر حتمن که واقعی نبوده، شاید زاده‌ی تخیلات یک بچه‌ی کوچک بوده، اما خیلی واضح یادم است که هلی‌کوپتر تقریبن جلوی پنجره بود آن هم در خانه‌ای حیاط‌دار و یک طبقه. مگر می‌شود چنین چیزی؟ ولی من اصلن از آن بچه‌های خیال‌پرداز نبوده و نیستم. همین حالا هم خیالم اصلن قوی نیست. نمی‌دانم، به هر حال این صحنه در ذهنم است. شاید از همان موقع دوست دارم هلی‌کوپترها را دنبال کنم.

    – اگر زندگی قصه باشد می‌توان آن را مثل یک تسبیح در نظر گرفت که هر ماجرا و اتفاق و کشمکش، دانه‌ای از دانه‌های تسبیح است. این تسبیح نخی دارد که اگر آن نخ نباشد تمام ماجراها زمین می‌ریزند و زندگی تبدیل به مجموعه‌ای پریشان از کشمکش‌های بی‌نتیجه و ناموزون می‌شود. باید حواسمان باشد که این نخ پاره نشود و در هر موقعیتی سوال‌مان این باشد که چگونه دستم را به این نخ نگه دارم؟ برای اینکه بتوانیم به این سوال پاسخ دهیم باید اول بدانیم که نخ ما چیست.

    – یک نفر را می‌شناسم که خیلی شبیه شخصیت اصلی «شب یک، شب دو» است. امروز فهمیدم. (شبِ یک؟ آدم یاد شب اول قبر می‌افتد.)

    – خنده‌درمانی می‌کنیم در وبینارها.

    – کاش امروز بابا را دیده بودم.

    – از کی قلبم انقدر کوچک شد؟ شاید هم از اول بود و من نمی‌فهمیدم. هر روز قلبم آب می‌رود، کم‌کم نقطه‌ای بیش نمی‌ماند. آدم بی‌قلب هم که آدم مرده است یا بهتر است مرده باشد.

    – پروردگارا، شما که در هر صورت هستی و در این بودنْ قادر مطلقی، چه ما این را باور کنیم چه نکنیم. مثل این است که خورشید را باور نکنیم، به هر حال هست و می‌تابد. باورمندی ما یک بازی ذهنی بیهوده است که تاثیری در ماهیت وجودی شما ندارد. کمک کن که این فرصت محدود و یگانه را به بازی نگذرانیم.

    – الهی شکرت…

  107. ساعت پنج و سیزده دقیقه اتاقم سایه گرفته است. طی این بیست و پنج دقیقه آیا تاریک هم می‌شود؟ با نوشتن و پیانویی که استاد گذاشته ذهنم خستگی را می‌رهاند.

    امروز فهمیدم اشتباه می‌کردم. با خودم گفته بودم در کلاس فقط باید بنشینم تا بگذرد. اما مطالب تاریخی به وجدم آورد. فکر می‌کردم چیز مهمی یاد نمی‌گیرم. اما منابع مطالعاتی‌ای از قاجار گیر آوردم. تحت‌تأثیر داستانی دلخراش از آن‌موقع قرار گرفتم و پی بردم به اهمیت حال‌نویسی به زبان ساده. من عاشق پیچش زبانی‌ام. عاشق داستانی که ادبیات باشد، نه توضیح و پند و حتا ساده. ولی مزه‌ی آن یکی را هم در بافتش می‌دوستم. وقتی می‌خاهم از آن دوره بدانم پیچش داستانی نمی‌خاهم. می‌خاهم زبان روزمره باشد. مثل گزارش نیک‌هایمان.
    این شد که آخر کلاس سرحال بودم‌.

    صبح لباس دلی را کش ماسوره دوختم. فهمیدم از چیزی که می‌فکریدم آسان‌تر بود. لباس عروسکی شده و تصمیم دارم چند تایی از این مدل بدوزم. به خصوص گشادان را سادگی می‌گیرد.

    از همیشه ولع بیشتری برای کتاب‌خری دارم. ولعی که چند ماهی گمیده بودمش و دوباره یافتمش. با این بهانه که «گران‌تر می‌شود» هرچه دستم می‌رسد می‌خرم و باز سیر نمی‌شوم.

    در دفترم نوشته بودم آب زیاد فرامو شنشود. در روزهایی که سرت شلوغ است اگر آب کافی نخوری انرژی‌ات که می‌افتد هیچ، تمرکز هم نداری. این را تا ظهر نفهمیدم. آخرش هم به جز یک قمقمه آب نصیبِ قولم نکردم. حالا می‌نویسم تا فردا خجالت بکشم و آب بخورم.

    حالا هوا رو به تاریکی‌ست. سیاهی دارد فضا را می‌گیرد و بیشترین نور از لپتاب می‌تابد.

    پ‌ن: پاراگراف اول و آخر متن را از ۱۰۰۰ کلمه‌نویسی جداییدم. سیر تاریک شدن هنگاه نوشتن برایم جذاب بود.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  108. _نمره ی امروز ۷ از ۱۰

    _ نوشتن صفحات صبحگاهی سه صفحه 

    _ دربین مقاله ها برای یافتن سوالات موضوع تولید بدون کارخانه و نگارش آن از منظر حقوقی تلاشی افزون کردم.

    _یاری جستن برای کتاب تولید بدون کارخانه، نویسنده دکتر شفیعی تاکنون یاری کننده نیافتم.

    _ بیشتر وقتم پشت سیستم بودم، پس سکوت خاصی درمنزل حاکم بود.

    _ ساعت چهار جهت حضور در دفتر و دیدار با مراجعه کننده از خانه بیرون رفتم.

    _ دفتر رسیدم طبق معمول آسانسورها شلوغ و باید منتظر بمانم ترجیح دادم از پله بروم تا طبقه ۵ خدا نصیب نکنه با کفش پاشنه دار سخت است.طبق معمول منشی دیر آمد، تا منشی بیاید ببینم مراجعه کننده چه کسانی هستند و موضوع آنها چیست؟
    به سال واژه اندیشدم و آن مشاهده گری است و صدای دلنواز طبیعی آب و چهچه پرندگان را گوش دادم. چندتنفس عمیق هدیه به خود دادم.

    _ حضور در وبینار و در ابتدا ۲۵ دقیقه هزار کلمه نوشتن. خوشحال شدم چون کاری نداشتم و بدون هیچ وقفه‌ای نوشتم.

    و گزارش نیک ۱۳۷ نیز با همه بایدها و چرا از سفر برنمی گردی مختومه شد.

  109. گزارش نیک ۳۴

    امروز بهتر از روزهای قبل بودم. زودتر بیدار شدم و بیشتر نوشتم.
    کانال تلگرامم را با تکه‌ای از دل آزادنویسی به‌روز کردم.
    شعر خواندم. مشق شعر کردم.
    ورزش را دوباره آغازیدم. احتمالا چندروز بدن‌درد خواهم داشت.
    «جنگ آخرالزمان» خواندم. ۲۰۰ صفحه تمام شد. ۷۰۰ صفحه بیشتر نمانده.
    داستان کوتاه‌هایی که «استاد» از همسفرانم هم‌رسانی کرد نگاه کردم. عالی بودند.
    احوالی از دوستی گرفتم که چندی‌ست کم‌پیداست. حالش خوب بود. حوصله نداشت. چقدر خوب این بی‌حوصلگی را می‌فهمم.
    در باد قدم زدم.
    یکی از دوستانم کانال تلگرامم را تبلیغ کرد. از کارش خوش‌حال شدم.
    بزرگ‌ترین ضعف امروزم، وقت‌کشی در شبکه‌های مجازی بود.
    با خانواده وقت گذراندم.
    گزارش را ثبت می‌کنم و بعد از آن، نوشتن و «جنگ آخرالزمان» را ادامه می‌دهم.
    شب را با سریال و فایل ضبط‌شده‌ی «وبینار» تمام می‌کنم.
    فعالیت ذهنی و بدنی داشتم و به قول‌هایم عمل کردم.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad

    نمره‌ی امروز: ۸/۵ از ۱۰

  110. نامه‌های اداری را کاملن از کارتابلم حذف کردم و تعیین تکلیف کردم. خودم را برای کار جدید آماده می‌کنم. مسئولیت پسماند را واگذار می‌کنم و در زمینه‌ی فاضلاب کار خاهم کرد.
    یک ساعت صبح‌ها دیرتر سرکار رفتن، واقعن برایم مفید بوده. انرژی بیش‌تری دارم. و خابم کامل شده. و در کنارش به کارهای دیگر هم می‌رسم.
    بعد از کار آرایشگاه رفتم تا ساعت پنج و ربع طول کشید. و یک ربع اول وبینار را از دست دادم. ولی زمان باقی‌مانده را با دوستان نوشتم. حس خوبی گرفتم. تصمیماتی گرفتم. مسائلی را برای خودم روشن کردم. ولی از تصمیم تا عمل، راه زیاد است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *