«فراموشکردن آموزهها و طرحی نو درافکندن تنها به مدد یادگیری و سپس تغییر همان آموزهها امکانپذیر است.»
-سعید عقیقی
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
91 پاسخ
یه خط از تَش نوشته بود که اگه میخای صبح زود بیدار شی باید شب زود بخابی. یا اگه بیدار شدی دیدی فقیری اصلن نباید میخابیدی. مگه این گزارش نیک نیست؟ چرا ولی خاستم با تجربهی زیستهم شروع کرده باشم که یادم اومد اون روزی رو که رژیم سخت گرفتم. دقیقن روز اول. جمعه بود. داییماینا خونمون ناهار دعوت. باباب داشتیم. میشد از شنبه شروع کنم ولی چون قول داده بودم نمیخاستم یک روز هم از دست بدم. میخاستم زودتر اونجایی که خودم رو میبینم وایسم. میخاستم زودتر. میخاستم زودتر گزارش نیک بنویسم که فرم بازیش گرفتو خایهی اخلاقی مشت زیر فک مات و سرگردون.
روز را با یک دائو شروع کردم.« بدون باز کردن درب خانهتان
میتوانید دلتان را به روی جهان باز کنید.
بدون نگاه کردن از پنجرهی خانهتان
میتوانید جوهرهی تائو را بشناسید.
هرچه بیشتر بدانید،
کمتر درک میکنید.
فرزانه بدون ترک کردن جایی به مقصد میرسد،
بدون نگاه کردن نور را میبیند
و بدون انجام دادن کاری، آنچه را لازم است بدست میآورد.»
حتا همین هم که حس میکنم اشتباه باشه که نیست. حتا اگر هیچوقت نفهمم که بین این کلمات چی میگذره باز هم دوست دارم کتابی باشه که دائمن میخونمش.در سادهترین حالت یک موسیقی کلاسیک که وقتی گوشش میدهی متعادلتری. از نوع کتابش.
راه افتادم به نون گرفتن. یه دختر پسر رو دیدم شیش صبح نشسته بودن روی سکوی ورودیِ یه خونه. بهشون میخورد از دیشب همینجا نشستن چون سگِ دختره هم کلافه بود به نظر. تو مسیر نونوایی گفتم قهوه رو بخورم و بعدش نونوایی که داغداغ برسه خونه. تا دور زدم تابلوش چشمک میزد از دور. خوشحال شدم که این وقت صبح یه کافه اینجوری کار میکنه. موزیک.
موسیقیِ امروز میرسه به «نخاب آرومِ شهریار قنبری».کِیف نکردیم؟ خاطرهی بهبودی رو تعریف کنه سامان با چشای اشکی.
به ایتالیایی برگشتیم .خوشحال از فرّار نبودنِ خیلی زیادِ زبانی چنین شیرین در این بازه.
کانالیدم. بعد از نٌه روز.
شب هم به پیادهروی و صحبت گذشت. چرا درها اکثرن به راست باز و بسته میشن؟ چه خونه چه ماشین چه هرچی؟ طراحی ما رو راست دست کرده یا این رو خودمون کشف کردیم؟ صحبت دربارهی سختیهای شبافزون.
-شب افزون؟
-شب که میشه درد بیشتر میشه. چه شکستگی باشه چه دلتنگی.
تختهسیاهِ دی خیلی جالبه. این سری شعری بود از یدلله رویایی :«همیشه آنکه منتظر است
برای آنکه میرسد از راه
سد راه
و او که میرسد از راه
برای او که سد چیزیست
چیزیست.»
و
شب بخیر.
https://t.me/dreamdrawgrow
گزارش ۱۳۰
نمیدانم چرا وارد مرحله هذیان نویسی شده ام. چند صفحه باز کردم که گزارشم را بنویسم ولی هر دفعه به هندوستان و پاکستان و هالیوود و فوت رسیدم و بستم و جدا شدم.
اینجا میخاهم خودم را وادار به نوشتن گزارشم کنم امیدوارم موفق شوم.
ساعت ۲۳:۵۱ دقیقه شب است و من در اتاق در حال قدم زدن و سیگار کشیدن مینویسم.
امشب زودتر شروع به نوشتن کردم.
صبح قبل از بیدار شدن بقیه خابم برد و ساعت ۳ بعدازظهر بیدار شدم. حسام بیدارم کرد تا با هم بریم زمین را برای کاشت خشخاش آماده کنیم.
متنفرم از این کار، از این شغل و از این منبع درآمد. خدا شاهد است اگر من کاری داشته باشم یک دانه خشخاش کاشت نمیکنم. اصلن همه به درک به خاطر خودم کشت نمیکردم. خودم دوباره زغال و سیخ و سنگ را بغل کردم، از این هم آغوشی بیزارم و بیمار.
خدایا مرا نجات بده.
سیروس و زن و بچه اش دیشب خانه ما بودند و امروز وقتی بیدار شدم یک ساعتی پیش هم بودیم که سیروس رفت تهران و زن و بچه اش رفتند خانه پدر زنش.
سیروس خانه خود را اجاره داد تا به تهران برود و در حاشیه های تهران هرجا که بتواند اتاقی سویتی یا اگر بشود خانه ای بگیرد. سیروس میخاهد وانت هم بگیرد. سیروس به امید خدا از اینجا رفت. اینجا کار نداشت، اینجا شام نداشت.
گفتم برو خدا پشت و پناهت، برو تا اگه کار خوب بود منم بیام.
مادرم گفت« تو بری ما را چکار میکنی؟»
بابام چیزی نمیگه ولی میدونم حرفش چیه، میدونم رمزش چیه.
سیروس و بچه هاش رفتند و من هم قبل از وبینار نویسنده ساز رفتم سر زمین تا امروز یک بازدید ازش کرده باشم و در روزهایی آتی به آن بپردازم.
پارسال هم دوست نداشتم تریاک کشت کنیم. دوست نداشتم ولی مجبور شدم. امیدوارم خدا دستش را روی شانه ام بگذارد و دستم را بگیرد و بلند کند از زیر خروار ها حقارت و طعنه و ناتوانی ها.
دلم میخاد بدهکار نباشم، کاری داشته باشم و در رفاه باشم. یه آتیش به راه میکنم و یک کباب خدا پسندانه میدم تو رگیا، میدم مشتی ها، با مراما، اونایی که هوایمان را داشتند.
سر زمین بودم که وصل شدم به وبینار و دیدم با اینکه دو سه دقیقه مانده بود به ۵ اما کلن چند نفر حاظر بودند که یکی از آنها جناب آقای علی اندیشمند بود که اینجانب خیلی دوست دارم یک بار ایشان را ببینم، قیافه اش را بارها تصور کرده ام ولی نمیدانم چرا من باید قیافه ایشان را تصور کنم، نکند خبری است و خودم نمیدانم، به حضرت عباس اگر چیزی بین من و این آقای محترم باشه خودم را از وسط دار میزنم.
خلاصه اینکه ما آنموقع بود که فهمیدیم وبینار ساعت ۹ شب پخش میشود و خدا شاهده این انتظار برای من سخت بود، نه اینکه خیلی سخت اما سخت، و بیحال تشریف داشتم، انگار قرار بود یک خبر مهم از شبکه ۳ سیما مربوط به بنده پخش شود البته لازم میدانم که به عرض برسانم برای من و در حقیقت وبینار نویسنده ساز خیلی پدر مادر تر از شبکه ۳ است بعد از رفتن عادل.
امروز موتور گودرز نبود با موتور خودم که سالهاست دست سیروس بوده رفتم سر زمین و از آنجا که برگشتم رفتم نانوایی که نان سنگک برای پدرم بگیرم ولی تعطیل بود و دست خالی برگشتم. تجربه امروزم از نشستن روی این موتور و موتور گودرز زمین و آسمان است.
موتور گودرز اسبی بود برای خودش و خدایی پدر مادر دار و پر قدرت بود. روز قبلش که مادرم را بردم زیارت اصلن صفا میکرد با این موتور رفته بودیم بیرون، فاز گوگوش به خودش گرفته بود. الان این موتور خیلی کوچیکه و خارج از نرمال خدا کمکم کرد که سالم رفتم و برگشتم.
بعد از تاریک شدن هوا بیحال افتادم تو اتاق و مادرم فکر کرد حتمن خمارم و به زور مرا بلند کرد و برام سیخ سنجاق آماده کرده. خدایا مادرم را به من ببخش و به من فرصت بده گوشه ای یا اگر بشود که از خدا میخاهم بشود کل زحماتش را جبران کنم و او را به رفاه و آرامش برسانم. خدایا کمکم کن.
بهترین هدیه ای که میتوانم به مادرم بدم این است که ترک کنم. خدایا کمکم کن.
داریم وارد فصل سرما میشویم و باید خودم را نجات دهم. قدم قدم و گام گام و کام کام مصرفم بالا رفت و حالا قبل از اینکه وضع خراب شود باید خلاص شوم. خدایا کمکم کن.
دروغ چرا وضع و حال من کمتر از یک مرده نیست.
دروغ چرا من یک بی غیرتم.
دروغ چرا من یک معتادم.
من باید در این سن عصای دست پدر و مادرم باشم نه یک مفت خور بی ثمر. من برای خودم هم ثمر نداشته ام. من هنوز نتونستم یک تیشرت برا خودم بگیرم، نتونستم ژستی برای مادرم بگیرم و عکسی بگیرم.
بلخره ساعت ۹ شد و وبینار شروع شد و ما رفیقمان را دیدیم و بهتر دیدیم.
استاد کتاب خوند برامون و از تکرار های درست و به جا حرف زد و در ادامه تمرین گفت« از دو نفر که سر یک خاطره جدل میکنند» بنویسید.
من خاطره ای در ذهن دارم تا جایی که یادم باشد عرض مینمویم شاید به این تمرین نزدیک باشد.
ـ آقا سالها پیش دوران نوجوانی من و ۲ نفر از دوستام رفته بودیم جزیره که یک اکیپ دیگه ام بعد از نیم ساعت اومدند اونجا. همه تقریبن همسن و آشنا بودیم ولی بین اکیپ ها بچه هایی بودند که با بچه های دیگر اکیپ های مشکل داشتند و صلاح این بود از هم دور باشند.
از بچه های ما فقط یک نفر داشتیم که با یکی دو نفر از آنها حال نمیکرد و مثلن مشکل داشت که از قضا اون رفیقمون اونروز باهامون نبود و ما دیگر بچه های گروه یک نفس راحت کشیدیم وقتی دیدیم «حمید»رقیب رفیق ما با آن اکیپ آمده. ما ۳ نفر با همه داداشی بودیم و تقریبن همه ام با ما خوب بودند و رفاقت تو جاهایی مثل جزیره از هزار تا رفیق لواسون بده بهتر است، چرا. زیرا.
آقا همینکه ۲۰ دقیقه از اومدنشون نگذشته بود حمید با یکی از بچه های خودشون که از قضا بچه سر به زیری هم بود در افتاد و صدا داد و بیدادش کل جزیره را برداشته بود.
حمید طرف را بلند کرد که به او درس بدهد اما طرف مدرکش را سالها پیش گرفته بود و حمید نمیدانست و طوری حمید را بالای سرش برد و توی رودخانه انداخت که حمید تا ۲۵ دقیقه نتوانست نفس بکشد و در ادامه ما شاهد ضجه های حمید بودیم و ما وقتی برگشتیم و رفیقمان را دیدیم داستان را برایش تعریف کردیم و رفیق ما انگار پدر و مادرش قهرمان ۸ دور رقابتهای المپیک و پارالمپیک شده بودند انقد با شوق و شور و خنده و شادی به داستان گوش میداد، آنقدر گوش داد که صاحب گوش شد و در هر جمعی که مینشست و یا مینشستیم او داستان را با شوق و پر حرارت تعریف میکرد و هر بار حمید را به ۷۷ روش سامورایی قطع نخاع و بی آبرو میکرد.
رفیق ما که اسمش فرزاد بود و است و شکر خدا الان نمیبینمش است، او نه تنها به این اشاره نمیکرد که خود در صحنه نبوده بلکه هر جور دوست میداشت صحنه را تعریف و تحریف میکرد و بعد ها کلن صاحب داستان و خاطره شد صاحب اثر شد. به حضرت عباس به من فاک نمیداد.
ما اول بهش حال میدادیم و جوری تعریف میکردیم که اون هم با ما اونجا بوده ولی چند وقت که گذشت جوری باورش شده بود که در آنجا حضور داشته که یک بار داستان را اینگونه برای من و یونس که به حضرت عباس هر دو در صحنه بودیم و صحنه را زنده تماشا کردیم و خودمان برای فرزاد تعریف کردیم، تعریف کرد
گفت«توجزیره دور آتیش با شورت و دو بنده نشسته بودیم که صدای چند نفر از دور میومد و وقتی رسیدند ما دیدیم به به حمیدم با اوناست. حمید تا من را دید هول کرد و وقتی دید گیر افتاده و ممکنه همونجا پاره اش کنم اومد سمتم و دستش را دراز کرد ولی من بهش دست ندادم و گفتم فعلن بشین بچه جون و حمید سرخ شد و رفت نشست بعد از ده دقیقه یک ربع الکی با وحید بیگی بحثی را شروع کرد و وحید هم طاقت نیاورد و او را به رودخانه انداخت و با پا روی قفسه سینه اش راه رفت. بچه ها میانجی شدند و حمید را که نفس نمیکشید از توی آب بیرون کشیدند و او را به خود آوردند وقتی کامل به خود آمد من رفتم پیشش و چانه اش را گرفتم و گفتم«خدا بهت رحم کرد وگرنه امروز باهات کار داشتم» و همینکه این را گفتم اشک از چشمش جاری شد»
به جان مادرم جوری داستان را تعریف کرد که من باور کردم، آنقدر طبیعی تو نقش فرو رفته بود.
یونس یه جوری بهت کرده بود که من نتونستم یونس را از بهت در بیاورم. یا حضرت عباس این دیگه کیه. بعد میگن ترامپ.
این فرزاد حرومزاده اصلن اونجا نبود، اول اومد تو بعد داستان را دستکاری کرد بعد یواش یواش خود ما را حذف کرد و وحید را با پا از روی قفسه حمید رد کرد و حمید را به گریه انداخت. اینا همه هیچی، میگه با شورت نشسته بودم. ای لعنت بر پدر و مادرت. بی پدر و مادر ما را چرا حذف میکنی، بد کردیم داستان را برایت تعریف کردیم پدر سوسک.
این فرزاد رفیق ما کلن همچین آدمی بود که از ۲۴ ساعت ۲۳ ساعت و ۵۹ دقیقه باهاش بودی هیچ اتفاقی نمیافتاد ولی تو اون یک دقیقه که نبودی اون شهر را به آشوب کشیده بود.
استاد گفت دو نفر که سر یک خاطره بحث دارند ولی خاطره ما سرقت خاطره بود، کاش یه قانون هم برا این خاطره وجود داشته باشه.
زیاد نوشتم و باید سعی کنم بخابم ساعت ۱:۳۲ بامداد یکشنبه است .
تکههای نامسنجمِ روزواره
-زندگی همین است، نه؟ اگر تمام روز خوشحال باشی اما چندساعتِ مانده به پایان نباشی، انگار که از اول هیچ حال خوشی نبوده است. برعکسش هم هست.
و همیشه برای من سوال، که: «چرا از زندگی، فقط لحظهای که در آنیم میبینیم؟» مثلن خاطرات بد فقط زمانی میآزارندمان، که همین الان هم حالمان بد باشد. اگر کِیفْ کوک باشد، چه اهمیتی دارد گذشته برایمان؟
…
-امروز در سرزبان، از زبان الهه علیزاده واشکافته شد واژهی دیدگاه.
به چه معناست؟ ریشهاش کجاست؟
از ایوان و تراس و بالکن و نظرگاه… یکهو رسیدیم به دیدگاه؛ دیدِ ما از مکان و زمانی خاص. تمام تنم سوزنسوزن شد. جالب نیست؟
…
-یادداشتِ امروزم در کارروان در رابطه با نشانهها و پیامهایشان بود.
سوالی که امروز رهایم نکرد: « اضطراب و تشویشی که میپرد وسطِ حالم، نشانه از چیست و کجاست؟ کجای کارم را باید درست کنم؟»
…
-شرلوک را چنددقیقهای است تمامیدم. ذهنم هنوز درگیر خانوادهی ششنفرهی عجیبغریبشان است. طبیعیست میخشدنم؟ آنقدر که نمیتوانم تحلیلش کنم. پایانِ نفسگیری داشت. هنگاَم. باید چندباری دیگر ببینمش. باید فردا به این بیندیشم که چی دیدم و آخرش چطور تمام گشت. میدانم ها. اما چیزی درونم میگوید، نه واقعیت را.
…
-جایتان خالی نباشد. مرغِ خوشمزه، اما نپختهای بود نصفهشبی. معدهام میجوشد و میگوید: «کاه از خودت نبود. کاهدون چطور؟» اما اگر برگردم، باز هم میخورم. دلیلش باشد برای خودم.
…
-امروز آدمهای تازهای دیدم. حالخوبکن. نمیدانم چطور، اما کنارشان نه معذب بودم نه احساس جدیدبودن داشتم.
-کوثر محمودآبادی
#گزارش_نیک
https://t.me/kosarmahmoudabadi_journey
گزارش نیک – ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
کلمهام نمیآید. درد پا دیوانهام کرده. پیاماس مثل تخممرغ شانسیست. هر ماه با دردی جدید سوپرایزم میکند. این دفعه پای راستم را لای دندانهای تیزش گرفته و میکشد و میکشد. هر لحظه ممکن است پای راستم از کار بیفتد. ناله کردن جلوی کسی که تازه عمل کرده و دیشب سه بار از درد بیدارم کرده، بیانصافیست. فعلا برنامه این است؛ خفه شو. آزادنویسی که فدای کار آشپزخانه شد. درست کردن ناهار برای یک خانواده پنج نفره که گاهی چند نفری هم مهمانشان میشود، پروژهی بزرگیست. دلم برای خانواده دو نفره کوچکمان تنگ شده. دو هفته دیگر برنامه همین است؛ خفه شو. ورزش صبح هم که فدای خواب جبرانی شد. اما برایم دست بزنید؛ شب خودم حرکات را انجام دادم. گفته بودم که گاهی خودم را سوپرایز میکنم؟ نویسندهساز هم فدای پروژه آمادهسازی شام شد. صدای استاد با صدای هود ترکیب میشد و از آن لا به لاها، جملاتی از خاطرات و تحریف خاطرات و دو نفر که بر سر خاطراتشان جدل میکنند و داستانی که قرار بود با همین مضمون نوشته شود، شنیدم. که طبیعتاً هزارکلمهنویسی، جایش را به گاز زدن لقمه همبرگر داد. نویسنده زن بود سخت است. خیلی سخت. بعد از ورزش روی داستان کودکم کار کردم و یک جا قفل شد. کلیدی نداشتم. در لپتاپ را بستم و باز کردن قفل داستان را به خود فردایم سپردم. دیگر مشکل اوست. فکر نمیکردم کلمهام بیاید. اما مثل آنکه آمد.
https://t.me/faashnevesht
برای زرا
سلام زرااونی.
امروز روز آخر بود. از فردا همهچیز برمیگردد سر جای خودش. برای تو از دور روز دیگر شاید.
ولی اصلا جای همهچیز کجاست که برگردد؟
خانههایمان؟ اینجا؟ آنجا؟ کجا؟
زرا اونی امروز با وجود کمخوابی همگانیمان، دوام آوردیم. باز هم با هم بودیم و مثل همیشه مرجان در بستن چمدان کمکت کرد و من نظارهگر. دو چمدان و یک کولهپشتی. و خاطرات. خاطرات. خاطرات. بیست و سه کیلو یا بیست و پنج؟
زرااونی رفتن و آمدنت انگار دارد هر سری شکل جدیدی میگیرد. آمدنت عادیست و رفتنت عادیتر. و این به فکر وامیداردم که چرا؟ عادت؟ این رفتار مسخره و عجیب انسانی که دوام میآورد و دوام میآورد.
ولی خداحافظی با مامان و بابا خط میاندازد روی تمامش. تمامش؟
زرااونی هی بغل بغل بغل. ذخیره میکنم اما مثل باد است. میوزد از روی تنم و ثانیهای دیگر نیست. مثل تو که نیستی و یکدفعه هستی و هستی و یکدفعه دیگر نیستی. توی گوشی. شنبه یا یکشنبه؟
زرااونی چرا هر چه جلوتر میرویم احساسات پیچیدهتر میشود؟ ارتباطات، آدمها و حتی من و تو و همهی ما که تا ساعتی قبل توی خانه میخندیدیم و عکس روز آخری میگرفتیم.
زرااونی آمدنهای فشرده و رفتنهای طولانی دیگر چقدر اهمیت دارد؟ من پر از سوالم و پر از حسهای عجیب که از گلآلود بودنشان اشک به چشمانم مینشیند.
زرااونی تو بالاخره هستی یا نیستی؟
من هستم یا نیستم؟
ما…
بیست و چهارمین نامهام به تو
از شبِ شبِ شب با بوی گند راه فرودگاه امام
سالواژهام: خودآغوشی
_ صبح هوس کرده بودم به نوشتن صفحات صبحگاهی اما نشد. خاب میدیدم پسربچهای دارم و گمشدهام در شهر. سوار هر قطاری میشوم، مترو نیست؛ میرود به جای خیلی دور. خاب شلوغی بود، پر از آدم و رهگذر. خیلیها لُپ بچهام را میکشیدند و بازی میکردند. چه اضطراب پنهانی و بینهایتی. انگار بابت حضور او باید همهی تلاشم را میکردم تا به خانه برسیم. راه میرفت. تاتیتاتی. موهایش فر بود. کاپشن به تن داشت. باران میبارید. جایی نشسته بودم به انتظار قطار. لپم را باد میکردم و با دستهایش میکوبیدم به صورتم. بچه ریسه میرفت از خنده. انگار در خابم میدانستم این بچهی واقعیام نیست؛ حتا خودش هم واقعی نیست، رویاست. همهچیز درهم و آلوده به ناپیدایی و اضطراب بود. چه احساس غریب و قدرتمندی داشتم برای او که تنها به آغوشم پناه میآورد.
_ عصری فرصت شد و زنگ زدم به مامان و آبجیها. یادم باشد فردا هم زنگ بزنم به زنداداش و تشکر کنم بابت ترشیهایی که فرستاده بود. یک توکپا هم رفتم پیش همسایهها و نوبرانه برایشان بردم. نیمساعتی سرپا حرف زدیم. چه کیفی داد! ظهر با مادرشوهرم تهچین درست کردیم. داشتم فکر میکردم در آشپزی واقعن همکارهای نمونهای هستیم؛ نه غذایمان شور میشود نه بینمک. عصر که رفتند بازار، من ماندم خانه. دوروبر سفارشهایم چرخیدم و فوری روزگفتار گرفتم. حین طراحی چِت زده بودم به آهنگ عارف (بگذر ز من ای آشنا). آخرشب هم بساط اکسپلور جمعی راه انداختیم و ریسه رفتیم از خنده. بعد هم چالشعرم را نوشتم. نمیدانم فرصت کنم تئوری بخانم یا نه. این بود گزارش هولهولکی من 🙂
سال واژه:ساده
صبح زود به زور از رختخابم دل کندم، رفتم دانشگاه. فقط مونده بود خواجه حافظ رو توی دانشگاه ببینم. دو تا از دوستای دبیرستان که هر دوتاشون روانشناسی میخوندن دیدم، در حد ی سلام چطوری، اونام زود رفتن به کلاسشون برسن. منم ی کلاس بیشتر نداشتم، اومدم خونه. به کوالا جان، وقتی ناهار خوردم گفتم عزیزم خسته شدی برو مرخصی جات هستم، تا مامانم صدام زد که پاشو شب خابت نمیبره دیگه. من اومدم، کوالا رفت سر جاش. داستان کودک آخرش فرستادم برای استاد. بچهای نبود که ازش نپرسیده باشم شکلات چه طعمی چه رنگی دوست داری، اونام بیشتر میگفتن شیرین باشه، رنگشم صورتی. منم استفاده کردم تو داستانم. البته دیشب ی بسته شکلات سنگی خریده بودم، امروز مامانم دیده، میگه بچه بودی واست میخریدم، بعد ی نگام کرده، میخندیدم، میگه هنوزم بزرگ نشدی، خوبه بچه باش. توی وبینار نویسنده ساز، توی هزار کلمه داستان نویسی، از دختر و مادری نوشتم که باهم سر برداشت متفاوتشون از ی خاطره دعواشون شده بود. بعد از نوشتنش به ی پذیرشی رسیدم که ی وقتایی نمیتونی نظر، عقیده، طرز فکر آدمی را نسبت به خودت یا چیز دیگه تغییر بدی، پس تلاش الکی هم نکنیم، خودمون فقط خسته میکنیم. فردا قراره بریم تهران، ی دکتری پاهامو ببینه، ی خورده استرس دارم که چی قرار بگه بشه، امیدوارم خوب پیش بره، درد پاهام خوب بشه. امروزم اینطوری تموم شد دیگه .
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
تمام امروز به فراهم کردن مقدمات مهمانی گذشت.
ننوشتم نخاندم ورزش نکردم. توی این مدتی که خانواده اینجا کنارم هستند، حسابی سر کیفم. اما برنامههایم مثل سابق پیش نمیروند.
امروز چه خواندی یا دیدی ای احسان؟
امروز گاوخونی را با ساحل دیدیم.
شاید گاوخونی قصهی پسر نبود؛ قصهی پدر بود.
قصهای که باید پازلگونه پیدایش کنیم.
پدری عاشق یک دختر لهستانی آوازخوان.
دختری که از رودخانههای بزرگ لهستان میگوید و درباره رودخانهها آواز میخواند.
پدری که بعد از جنگ جهانی و برگشت دختر به لهستان شاید تریاکی شد.
پدری که آهنگی میخواند:
«دلم میخواد تریاکو ترکش کنم
صبحها برم رودخونه ورزش کنم
عصرا برم چارباغو گردش کنم.»
پدری که خیاطی دوست نداشت و به زور خیاط شد.
پدری که احتمالاً با کسی که دوست نداشت ازدواج کرد.
پدری که عاشق رودخانه بود.
پدری که شعر دیگری هم خواند:
«زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک از این هر دو ناپاک به.»
میگن این شعرها را یکی تحت تأثیر خیانت سودابه از نفرت نوشته.
اما پدر چه دیده بود؟
عشقی که رفته و زنی که نه او را دوست داشت نه او زن را؟
زنی که رودخانه رفتن را کار لختوپتیها میدانست؟
اما خود رودخانه چی بود؟
شاید رودخانه زندگی بود که آخر به گاوخونی یا همان مرگ میریخت.
شاید آن دریاچه که همهی آبهای زایندهرود به آن میریخت، دنیای پس از مرگ باشد.
شاید آقای گلچینی برای این مرد که بهترین شناگرها هم در رودخانه زندگی غرق میشوند.
و جملهی دفتردار: «توی این رودخونه نمیشه شنا کرد فقط آدم دستوپا میزنه.»
و اما منظورم شاید همین کتاب بوده.
امروز به پروژههایت سر زدی؟
سه پروژه به طور همزمان در حال پیشروی است.
امروز چه نوشتی؟
کم نوشتم و همین عذابم میدهد.
نکتهای دیگر داری؟
امروز هوس خواندن هریپاتر و محفل ققنوس را کردم. نمیخوام بگم چند بار این کتاب را خواندم اما همچنان بعد این همه سال باز هوس کردم بخوانمش.
امشب غلطی کردم. از آن غلطها که شاید تهش را بدانی. شاید هم نه. منتظر جوابم…
برایم دعا کنید.
غزل محبوبم:
ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم، با دلسِتانم میرود
من ماندهام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او، در استخوانم میرود
گفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درون
پنهان نمیماند که خون، بر آستانم میرود
مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم میرود
او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرود
برگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پُرآتشم، کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او، وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین، ای دلسِتان نازنین!
کآشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینَغنَوَم، واندرز کس مینَشنَوَم
وین ره نه قاصد میروم، کز کف عنانم میرود
گفتم بگریم تا اِبِل، چون خَر فرو ماند به گِل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم میرود
صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من، هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود
سعدی! فغان از دست ما, لایق نبود ای بیوفا!
طاقت نمیآرم جفا، کار از فغانم میرود
به نام خدا
گزارشنیک ۱۳۰:
سه صفحه صفحات صبحگاهی نوشتم؛ چقدر حالم خوب شد! رفیق، سپاس بابت نعمت آزادنویسی.
روی داستانِ کودکم کار کردم که باید فردا تمرینش را بفرستم. بین دو داستان مانده بودم، اما سرانجام یکی را انتخاب کردم و آنقدر از شروع تا پایان تغییرش دادم که کلن داستان عوض شد. حالا ماندهام با داستانی جدید که البته بیشتر دوستش دارم، اما نیاز است بیشتر برایش وقت بگذارم.
روی ترانهام کار کردم؛ اوضاعش بهتر شده، اما نمیدانم هنوز میتوان به آن گفت ترانه یا نه.
کمی در کتابخانهی محبوبِ شعر پرسه زدم؛ خوش گذشت.
کتاب «راه و رسم ترانه» را تمام کردم؛ فکر کنم باید کلن ترانهام را نابود کنم.
خاندم از کتاب «فرهنگوارهی فارسی خلاق»:
پشتِسرِ این کلمه، پیشِ آن یکی کلمه غیبت کن.
باهاشان دربارهی فونتها مصاحبه کن.
تاریخچهی یک کلمه را بنویس.
به کلمات حالی کن که همهشان همردیفِ هماند.
بگو همهی کلمات در نهایت یک معنی دارند اما استدلال نکن و بگذار در خماری بمانند.
به خودت جو بده که تو کلمات را بهتر از آدمهای دیگر میفهمی.
برای کلمه، گل بخر، بگذار لایِ کتاب خشک شود.
خاندم داستانی از کتاب «هیچکاک و آغاباجی»، خاندن بار دوم این کتاب جذابتر است. از کتاب«سنگ صبور» کم خواندم.
نتوانستم صبر کنم تا وبینار؛ هزار کلمهام را تایپ کردم. خیلی نیاز به نوشتن داشتم؛ اتفاقن خوب شد؛ ایدهی دو داستان کودک دیگر به ذهنم رسید، هرچند به کارگاه کودک فردا نمیرسد.
چند آهنگ پاپ گوش دادم برای الهام گرفتن جهت نوشتن ترانه؛ الهامی که در کار نبود؛ تازه از ترانهام ناامیدتر هم شدم.
در وبینارِ «آیندهساز» شرکت کردم؛ آقای کلانتری بخشی از کتاب «خاطرهبازی» اثر محمد چرمشیر را خاندند که خیلی خلاقانه و جالب بود.
قرار شد در بیستوپنج دقیقهیِ امروز داستان بداههای بنویسیم که دو نفر با هم مکالمه میکنند و بهتر است از وسط داستان شروع کنیم. اول هیچ ایدهای نداشتم، حتی با توضیحاتی که آقای کلانتری دادند و کامنتهایی که از دوستانم خاندم ، به ایدهای نرسیده بودم. اما وقتی شروع کردم به نوشتن، اوضاع بهتر شد و مکالمهی سادهای بین دو دوست صورت گرفت که دربارهی خاطرهی مشترکی صحبت میکردند.
امروز دوبار هزار کلمه را تایپ کردم البته که در بیستوپنج دقیقه نمیتوانم هزار کلمه تایپ کنم اما تایپ کردن در وبینار صفای دیگری دارد.
وبینارها اوقات خوشی هستند.
محبوبِ امروز:
«میان درخت و زمین حرفیست که ما هرگز نخواهیم شنید. ما مصیبتِ دور افتادن از درختیم. ما از درخت شرمسارانیم. کدام درخت عشق ما را به حافظه سپرده است؟»
گزارشنیک ۱۲۹، شاهین کلانتری
گزارشنیک ۱۳۰: حلزون هم گاهی بارانی میشود.
رشد پله ای
• باغچهمون رو آبیاری کردم.
• صحبتهای وبینار امشب مثل لالایی بود برام. اصلاً قندِ عسل بود.
دیدگاهم دربارهی بداههنویسی دگرگون شد. اینکه عجب مهارت نابی محسوب میشه که توی زندگی روزمره میتونه اثرگذار باشه؛ رابطهها و مکالماتمون رو قشنگتر کنه و از ما آدمهای جالبتری بسازه. جوری که زندگی تبدیل بشه به کارگاه ایدهپردازی و اکتشاف.
مهمتر از همه این نکته بود که باید عاشق فرایند شکلگیری شخصیتها و نوشتههامون بشیم، نه نتیجه. اینطوری ساخته میشیم.
و همینطور دیدگاهم به یادداشتنویسی تغییر کرد؛ چون باعث میشه خاطرات گذشته از گزند تحریف و تغییر در امان بمونن.
• برای داداشم تولد گرفتیم، خانوادگی.
• نمرهی روز: ۵.۵
https://t.me/WaterLilyEcho
شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
امروز صبح با حرکتهای لیلیا از خواب بیدار شدم. همانطور که چشمهایم را بسته بودم، روی شکمم دست کشیدم. نوازشش کردم، قربان صدقهاش رفتم و خواهش کردم بگذارد کمی بیشتر بخوابم. فایدهای نداشت و خواب از چشمم پرید. 😂
قبل از اینکه صبحانه بخورم به حمام رفتم و موهایم را سشوار کردم. مامان برایم نیمرو درست کرده بود. صبحانهام را خوردم، حاضر شدم و به مطب دکتر رفتم.
خوشبختانه افراد زیادی در مطب نبودند و بیشتر از یک ساعت و نیم انتظار نکشیدم. ضربان قلب دخترکم منظم بود و فشارم روی ۱۰ و کاملاً نرمال بود. وقتی از ورم پاهایم شکایت کردم، دکتر گفت چون فشارم نرمال است، چیزی برای نگرانی وجود ندارد و این میزان ورم طبیعی است. وزنم هم نسبت به ماه قبل سه کیلو بیشتر شده بود که آن هم طبیعی بود.
وقتی به دکتر گفتم که دلم میخواهد سزارین کنم و اگر هزینهای داشته باشد، مشکلی با پرداختش ندارم، گفت بحث هزینه نیست و دستش به جایی بند نیست. گفت این روزها نسبت به این موضوع خیلی سختگیری میکنند و بهتر است صبوری کنم تا ببینیم چه پیش میآید.
در تاریخ ۱۴ مهر برایم سونوگرافی نوشت و قرار شد روز بعدش به مطب بیایم و طبق جواب سونوگرافی و معاینهام، تکلیف زایمانم مشخص شود.
همچنین تأکید کرد که امروزه در زایمان طبیعی، با کمک روشهای بیحسی، درد قابلکنترلتر است و از نظر او میتواند بهمراتب بهتر از سزارین باشد.
بعد از تمامشدن ویزیت، به داروخانهی بیمارستان رفتم تا قرصهایم را بگیرم.
در داروخانه، مردی با مسئول داروخانه بحث میکرد. هزینهی داروهایش ۱۹ میلیون تومان شده بود و بیمه سلامت فقط قرص استامینوفن را پوشش داده بود و عملاً هیچ تأثیری در هزینهی نهایی نداشت.
شکایت میکرد که وقتی بیمه جواب نمیدهد، چرا مجبورش کردهاند ۳ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان برای بیمه پرداخت کند.
دلم برایش سوخت. واقعاً داشتن بیمه در ایران گاهی آنطور که باید، به کمک آدم نمیآید.
با سودا به خانه برگشتیم. او بعد از مدتها از آمل به دیدنم آمده بود. البته همین که سوار ماشینش شدم، بهجای سلامدادن به من، دست روی شکمم کشید و به دخترکم سلام کرد. 😂 گفت از این به بعد او اولویت اولش است.
به خانه که رسیدیم، برق رفته بود. دورهم برنج و شامیِ دستپخت مامان را خوردیم و گل گفتیم و گل شنیدیم.
برق که آمد، به اتاق لیلیا رفتیم و خالهسودا برای تکتک لباسها و وسایلش ذوق کرد.
بعد، برچسب دیواریای را که برای اتاقش خریده بودم نصب کردیم. کار سختی بود و تقریباً همهاش را سودا انجام داد. من و مامان هم کمکش کردیم.
اتاق دخترکم خیلی زیبا شد. حالا انگار بیشتر شبیه یک اتاق دخترانهی پینترستی شده. 🥹🌸
شب دورهم نشستیم و از هر دری حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم. مامان و زنعمو خیلی سودا را دوست دارند و جو خانه صمیمی و دلچسب بود.
بعد از مدتها با دخترخالههایم تصویری حرف زدیم. گفتند شکمت چندان بزرگ نشده، ولی قیافهات حالا دیگر به حاملهها میخورد! گفتند ورم کردهای و تپل شدهای. 😂
یکی از دخترخالههایم که دو زایمان طبیعی موفق داشته، ترغیبم کرد که مثل او طبیعی زایمان کنم و قوی باشم.
امروز حرکات دخترم سنگینتر و شدیدتر بود. حالا که به ماه آخر رسیدهام، تازه دارم سختی بارداری را بیشتر میفهمم. بدنم زود خسته میشود و اگر زیاد سرپا بایستم، ورم پاهایم سراغم میآید.
گاهی دردهایی در کشالهی رانهایم دارم و نشستن و برخاستن برایم سخت شده است.
یکی از غصههایی که دارم این است که اگر طبیعی زایمان کنم، شاید خواهرم و بابا و پدرشوهرم نتوانند موقع تولد لیلیا کنارم باشند. چون در این نوع زایمان، زمان مشخصی وجود ندارد و ممکن است همهچیز ناگهانی شروع شود.
همسترِ زیادهگو میگوید:
«خیلی خستهای و چشمهایت دارد خواب میرود، با این وجود داری گزارش نیکت را مینویسی. همین خودش یک پوئن مثبت است.
فردا هم سودا مهمان توست. امیدوارم غذای خوشمزهای درست کنی و دورهم خوش باشید.»
⸻
🌿 نمرهی امروز
🎨 نقاشی و آفرینش: ۵
🥗 تغذیه و آب: ۱۰
✍🏻 نوشتن: ۵
📖 کتابخوانی: ۰
🏠 نظم خانه: ۱۰
🍲 آشپزی و غذای خانگی: ۱۰
🤰🏻 حرکت و ورزش: ۵
📱 تولید محتوا و خلاقیت: ۰
😴 خواب و استراحت: ۹
❤️ روابط و محبت: ۱۰
امتیاز امروز: ۶۴ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
ادامه دادن سخت است. سختتر از آن چیزی که فکرش را میکردم. حتا ادامه دادن چیزی که عاشقش هستم. حاضرم به خاطر یک ساعت و نیم مسیر دیگر بعد از یک روز سخت در دانشگاه که از ساعت شش صبح میروم و شش بعد از ظهر برمیگردم، ازش دست بکشم. نروم کلاس رقصم را. آدم چطور میتواند از کاری که انقدر دوستش دارد دست بکشد؟
امروز از چه چیزهایی دست نکشیدم؟ از خاندن مقاله و زبان و کتابم دست نکشیدم. درس خاندم. دوباره فیلم گاوخونی را دیدم. دوباره لذت بردم. دوباره دربارهاش حرفها برای گفتن داشتم و ذرهای از آنها را شاید توانسته باشم در یادداشت امشب کانالم منتشر کنم.
قرار بود روزگفتاری ضبط کنم. فرصت نشد. میخاستم از شعری رونویسی کنم. آن هم نشد. اما قبل از خاب از بیژن نجدی شعر کوتاهی خاهم خاند.
راستی کتاب هم، «در تعریف شعر» را خاندم از منوچهر انور. تمام شد. و زیاد چیزی نفهمیدم. باید دوباره و دوباره بخانمش. عطشی برای فهمیدنش دارم. چون میدانم در هر کلمهاش مرواریدی پنهان کرده است.
سالواژهام: زن
صبح زود برگشتم روستا. زودتر از همیشه رفتم درمانگاه. از هفتهی گذشته شلوغتر بود.
اینجا هر شب سوروسات عروسی برپاست. به هیچکدام دعوت نیستم.
از ن کتاب قرض گرفتم. صبح وقت نکردم بخانم. ادامهی روز به صفحاتش نوک زدم.
ناهار نخوردم. قبلتر صبحانه هم نخورده بودم. خابیدم. بیدار که شدم کیک درست کردم و تا بپزد دوش گرفتم. بعدش نشستم پای درس.
گمانم خرید کردن شده شیوهی جدید خالی کردن استرسم (و جیبم). سبد خرید آنلاین را پر کردم از چیزهای فریبنده و غیرضروری. خودم را مهار کردم. به سختی. گفتم اول آزمون این هفته را بده. صبر کن حقوقت واریز شود. اول موادغذایی و مایع لباسشویی را تهیه کن.
کمی با کلمات بازی کردم. کلمات هم با احساساتم بازی را ادامه دادند. چه خوشگوار است نوشتن.
تیک چیزهای مهم را زدم. گزارش هم تمام شد.
امروز رفتم یک سرک به کانال عمو شناسا زدم که دیدم نویسداری کرده بود همه داستانکها خوب بودن خصوصن او دو نفرِ که انتخاب شده بودن یکی اول شد در اصل برنده مهام چو باعث شدم روز پنجشنبه از زبانِ عمو شناسا روایت شم!
خوب امروز چه کارها نکردم
۱ :آزاد نویسداری
۲ : هزار کلمه نویسداری با استاد
۳ : پنج دقیقه نویسداری
۴ : پیادهروی
۵ : غلت نویسداری شاعرانه
۶ : شعر واسطِ کانال شعرگونه ام
روایت دلیل:
بخاطری که تا ۲ روز خانهای ژاری ام بودم مگس میروندم؛ بعدن هم که آمدم خونه با افتخار پسرم نوزاد یکماه شده بود یکسره گریه میگرد
دلیل هزار کلمه نویسداری نکردن با استاد؟
جواب:
همسرم از سرِکار آمَده بود رو به رو ام نشسته بود گوشی گذاشته بودم داخلِ کشو کابینت آشپزخونهام و توسط هدفون داشتم گوش میدادم وبینار!
دلیل پیادهروی نکردن؟
ایجا که هست واحده اتاق پائین نداره که روم پیادهروی انشالله دخترم مدرسه اش شروع بشه نیمساعت رفت و نیم ساعت برگشتن از مدرسه با بچههام پیاده روی میکنم البته چار نیم ساعت میشه یعنی دفعه اول میبرم او مدرسه و از مدرسه خودم میآم خونه و دوباره از خونه میرم مدرسه و دوباره بر میکردم
خوب دگه گذارشنیک تکمیل شد برم هر غلط که انجام ندادم انجام بدم از صبح
خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
_هیچ وقت دکتر زنان رفتن برایم عادی نمیشود. هر بار به سختی و شرم بار اول است. مثل اغلب بچگیم همین که دکتر معاینهام میکند خوب میشوم.
_به خانه که میرسم آبگوشت حاضر و پخته است. صبح بار گذاشتم و رفتم.
_داستان کوتاهی میخوانم و با وجود تعریف و تمجید، دوستش ندارم.
_ امروز، به حالت مینیموم رفته و فقط یک صفحه آزادنویسی کردم.
_اتفاقی اواخر فیلم allied را میبینم و مثل هر بار اشک میریزم و جناب همسر به حالم میخندد و دستم را میبوسد.
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
صفحات صبحگاهی و برنامهی روزم را نوشتم. بعدش کتاب خواندم و ترانه. امروز حالم زیاد خوب نبود. ناهار فقط بادمجان سرخ کردم. تلخ بود. نصفش را دور ریختم.
کمی ترانه تمرین کردم. عصر باز در باغچه کار داشتم. خدا خدا میکردم وبینار نویسندهساز بیفتد بعد غروب. و واقعاً دعایم گرفت. تازه از غروب هم آنورتر، ساعت نه شب. اما وقتی یادم آمد که ده شب بود.
بعد غروب فرداد را بردم کلاس، برای مرور ریاضی چهارماش. وقتی رسیدم معلم خصوصیاش میگفت تو که گفته بودی فردا میآوریش. با تعجب گفتم: واقعاً. گفت بله. دوباره که پیامم را چک کردم دیدم نه، نوشته بودم امشب. به خودش که نشان دادم با خنده گفت: «فرداد» را «فردا» خوانده بودم. حالا فردا هم باز قرار است ببرمش.
وقتی به مهر و شروع مدرسهها فکرم میکنم، بیاراده خوابم میآید. از دیروز باز آلرژی فصلیام شروع شده. آبریزش بینی و خارش گلوی مزخرف. تَه حلقم را که زبان میکشم پر از جوشهای ریز و قرمز است.
باز بخشی از کتاب «تقویم بیهدفی» را خواندم. و به موضوع جالبی رسیدم. نویسنده در بخشِ: «خانه کردن در سفر» از کتابش، به موضوع کوچنشینی اشاره کرده بود. این که دو متفکرِ فرانسوی به نامهای ژیل دلوز و فیلیکس گتاری، در مفهوم کوچنشینی اینچنین مینویسند: «حقیقت این است که کوچنشینان تاریخ ندارند؛ تنها جغرافیا دارند».
او این تفکر را جاهلانه میداند و به نوشتههای «ابنخلدون» فیلسوف اهل شمال آفریقا استناد میکند. به نوشتهی ابنخلدون، «مردمان یکجا نشین درگیر انواع لذتها هستند و به تجمل و کامکاری در مشاغل دنیوی و زیادهروی در امیال مادی خو گرفتهاند» اما کوچنشینان «تنها به بیابان میروند؛ پایداری درونی راهنمای آنهاست و به خود متکیاند. پایداری به خصلت شخصیتی آنها، و شجاعت به طبیعتشان تبدیل شده است.»
بعد از خواندن این متن به دیدگاه خودم در مورد کوچنشینانی که هر سال پاییز به شهرمان میآیند، یا در مسیرمان به شیراز میبینیم فکر کردم. همیشه به خودم میگفتم آیا خسته نمیشوند از این آوارگی؟
آنها که چند ماشین دارند، و قطعاً خانه در شهرشان. پس چرا تن به چادرنشینی میدهند در جایی دور از زادگاهشان. آیا درآمد حاصل از ساختن داس و سهپایه و منقلهای زغالی میارزد به آوارگی؟
یکبار همین سوال را از فرهاد که با یکی از آنها دوست بود پرسیدم، گفت: «آنها میگویند: ما اگر یکجا بنشینیم مریض میشویم.»
یادم است خندیدم. حالا چه؟
دارم به آن کوچنشینانی که در چادرهای سیاهشان با گوسفندانشان روزگار میگذرانند فکر میکنم. آنها در کدام مرتبهاند؟ و ما کجاییم؟
چادرنشینانِ مهمان شهر ما هنوز نیامدهاند. مشتاق آمدنشانم تا اینبار فرصتِ از نو دیدنشان زندگیشان را داشته باشم. و آموختن پایداریِ درونی.
https://t.me/mahnaz_roointan
سالواژه/فصلواژه: حرکت
صبحم شلوغ بود. یک واکسن زدم. برای آقا پسری ۱۶ ساله. یک مادرباردار معاینه کردم. ۳۸ هفته. مراقبت یکماهگیای انجام دادم. به یک ملت تلفن کردم تا مراقبتشان را فراموش نکنند. با سایت خراب سروکله زدم. از زیر پرسشهای بیرحمانهی استاد فرار کردم و در نهایت بالاخره صبحم ظهر شد.
ظهرم را یک کلّه خوابیدم.
خواب دیدم همه چیز درست شده.
از آن خوابهایی که وقتی برخاستم، آه از نهادم بلند شد.
عصر با بچهها چای به بدن زدیم و رفتیم سر درس.
بهداشت مزخرف است. با احترام به جامعهی بهداشت.
نمیفهمم. میفهمم ولی نمیدانم چه چیزی را میفهمم.
مطالب در سرم پرواز میکنند.
اعتراف میکنم حفظِ اسم واکسنها سادهتر بود.
در شبم، فرزانه و نادیا اتاقمان را تکمیل میکنند. حالا شش نفر کاملیم.
سَرم دیوانهتر میشود. اتاق شلوغ، کلافه کنندست.
با اینحال ولی فرزانه با آن لهجهی شمالی خنده روی لبم نقاشی میکند.
صدای مامان و بهار و بابا بغضی میشود گیر کرده در گلو. دلم براشان یکذره شده. بابا قول میدهد روز تولدم هم را میبینیم.
بیصبرانه منتظرم و امیدوار.
کلماتِ جزوهی بهداشت هم توی سرم نماندند. کاش فردا حال استاد خوب باشد.
https://t.me/ravaanehh
گزارش نیک
شنبه بیستوهشتم شهریورماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
این روزها حرفی برای گفتن ندارم. شاید بشود گفت کار نیکی هم ندارم.
چون نمیتوانم در وبینارهای نویسندهساز شرکت کنم، مدام این حس با من راه میآید که پس لابد کار خاصی هم انجام نمیدهم. انگار کار نیک باید حتماً چیزی باشد که بشود ثبتش کرد، تحویلش داد یا یک جایی اسمش را تیک زد.
این روزها بیشتر دارم دنبال خانه میگردم، مریضم و از خیلی کارهایی که دوست دارم انجام بدهم عقب افتادهام. انگار روزها میآیند، میروند و من بیشتر شبیه کسی هستم که کنار جاده ایستاده و فقط رفتوآمدشان را نگاه میکند. برای همین وقتی آخر شب به خودم نگاه میکنم، دستم برای نوشتن گزارش نیک خالی میماند.
شاید این روزها نیکیِ کارم همین باشد که هنوز دارم روزهایم را ثبت میکنم، حتی وقتی چیز چندانی برای ثبت ندارم.
نمرهی روز:۳ از ۱۰
داستانها واقعیترند
سالواژهام: نظم
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم و خوشحالم که باز رسیدم بهش.
۲. انتخاب(شکار) واحد با موفقیت به انجام رسید.
۳. دو فصل از کتاب کافکا در کرانه خواندم. دو داستان موازی دارد و چپترهای زوج آسانترند. بهلحاظ انگلیسیشان.
۴. تولد دخترخاله. مثلا سورپرایز کردیم. خودش میدانست ساعت ۵ سورپرایزش میکنیم و خیلی خوب سورپرایز شد. غافلگیری.
۵. یک قسمت از انیمیشن سریالی ریک و مورتی. وقتی ریک به خواهر مورتی گفت از جنسیتت خجالت بکش کل بدنش را با چیزی شبیه چادر پوشاند. واقعا همین معنی را دارد. نمیتوانم به این احترام بگذارم نه.
۶. داستان کوتاه زندگی با پائولا را تمام کردم. از اروین جانم. دیالوم. چون براساس واقعیت بود آخرش گفتم بیخیال. داستانها واقعیترند.
۷. سه داستان کوتاه از چخوف. یکی را قبلا خوانده بودم. اما خب یادگیری در تکرار است.
۸. وبینار نویسندهساز. داستانی نوشتم که دونفر سر گذشته بحث میکنند. هرکدام خاطره را به نفع خود به یاد میآورد. شبیه راشومون. و این شکلی بیشترش دیالوگ شد. شبیه بیشتر داستانهای چخوف.
راستی دیشب به تقلید از کافکا تو خستهترین شرایطم ۲۵ دقیقه داستان نوشتم. اسطورهی شن را انتخاب کردم.
۹. ادامهنویسی. بهتر و بیشتر شناختن.
۱۰. تمرین گیتار. بعد یکسال یادآوری نتها خیلی هم سخت نبود.
بزرگترین دغدغهی هر هنرمندی؟ چگونگی و چیستی. چیستیِ گزارش مشخص بود و میگذاشت تمامن بتمرکزم بر چگونگی. چگونگیها زیادند. کمشان را میشناسم. برای همین مدتی تو گِلم. تو گل راضی کردن خود به اینکه هر روز نیاز نیست به شکلی جدید بنویسی. حوصلهام اما میرود سر اینطور. میپنداشتم تا کنون مینویسم برای ادبیات. برای اضافه کردن چیزی به ادبیات. حتا شده یک کلمه. نه. مدتی فِهمیستهام برای خودم مینویسم. خودارضایی. رفع ملال. سرگرم کردن خود. گریز. شکل تکرارینویسی زمانی حالی به حالیام میکند که صرفن کارهای روز را نگویم. مثلن کمی دروغ و اغراق. مثل گزارش دیروز از اتاق گاز. کمی شوخی با نویسندهها. مثل شهرنو رفتن با نُصیجون. کمی تحریف واقعیت و جملات هذیانطور. و البته چرت و پرتگویی. هرچند دروغهای شاخدارم همان چرتگویی است. فهمیستهام هذیان وقتی فوارهوار میزند بیرون که عاطفه و ذهنم آشفتهبازار باشد. برای همینست که آشفتهپسندم. برای همینست که دو هفتهی اول جنگ را بگاییِ روحی و هزار درد و بلای دیگر را میعاشقم. گزارشات آقفیروز را از همین رو میخاندم. ولو طولانی. واقعیت را به زبانی دیگر مینوشت. خیلی هم خوب. طوری که میانگاشتم چندباری حقیقی است. توی برخی چیزها اغراق میکرد. در مورد فضای مدرسهی نویسندگی. چند وقتی خبری ازشان نیست.
خاهرم خاب. رو به من. لب بالاییاش را. شتر دو کوهان. دست به قلم برای شعر. کصشر. نگاه نگاهِ نگاهِ شاعرانه میطلبم. بدهیدم. میچرخد کله و میایستد روی هر وسیله برای کشفی، نگاهی کودکانه. وقفهاش روی کیسه برنج بیش از همه. برنج مثل چیست؟ ریز است و سفید پس؟ شاید برف؟ شعر شعر و شعر و گاه شِر ازش. آخر سر هم دوتا آبرومند ببرون آمد. یکیش را میدوستم. مادرمینیمال. حیف که قابل فهم به نظر نمیرسید. حیف که بیعاطفه بود اما در عوض فاطمهدار:
هوا← یخ
شکم← قار و قور
جیب← خالیتر از شکم
برف← پلو
شکل دیگرش را فرستادم. شکلی که دوستدخترش عاطفه است. شکلی که خیلی آدمیزادی حرفش را زده. بدون سکس با فرم. دوستپسر عاطفه را در دادم تو کانال. کانال پاناما. قر بده بیا. روزگفتاری یک ربعی هم در دادم تو پاناما. وراجی از ساحلک که فلان است و بهمان. اینش را میدوستم. آنش را میبوسم. اینش اینطور شود چه شود. ادامهنویسی هم بیاید توش فبها.
معرفی کرده بودم در دوران پارینه سنگی به شیوا بیداد را. گفت آری یادم است. آن شاهینِ گازلله معرفی کرده بود. راستش خوشمان نیامد. از تعریفهای همسفران ضایع بود که صرفن دارد درد و بدبختی مردم را نشان میدهد. بهشان ناامیدی میدهد. خب که چی همه میدانیم وضع کشور فلان است. دنبال چه هستی آقای کارگردان؟ به جاش برو دیوار را ببین زهرا. توش گلِ شیفته است. برخلاف بیداد دختر داستان لوس و ننر نیست. الکی هم با کل جامعه لج نمیکند. فقط میخاهد موتورسواری کند. کاری که عاشقش است. خب شیوا فرزند دلبندم مگر جز این است که ستی هم فقط میخاست بخاند؟ کاری که دوست دارد. بهش گفتم جاج نکن دلبندم. من نخاستم اسپَویل کنم وگرنه آخرش تداعی مقاومت است. پلیس آمده و باز دارد میخاند.
از دیروز دارم با کیوان ور میروم. میدانم دیگر کسی فکر بدی نمیکند. ملت به اینطور نوشتن عادت کردند. خصوصن از بعد ور رفتن با لنا. با راپید اسکیسهایی کشیدم و کشیدم تا تمام شد کاغذهای لاغر و درازم. دوتایشان از همه مناسبتر. یکی بهم حسی از شرکتی تجاری یا صنعتی میداد. دیگری نه. تا حدی در همان حال و هوایی که میخاستم. روزنامهی کیوان. لوگوی کیوان را سرچیدم. عجب چیز چغر بدبدنی است. به این هم میگویند لوگوتایپ؟ خیلی نرمال است. در مورد خط وضعم ادبیات در دوران پیشاشاهین است. معیارهایم ناقص. شاید هم غلط. غریزی میروم پیش. یعنی غریزم میگفت فلان مخصوص شرکت تجاری است نه منطق و معیارم. چند لوگوتایپ دیگر هم دیدم. لوگوی صدا و سیمای کرمان. انداخت مرا یاد لوگوی کولرمان. البته از نظر نوع برخورد با خط.
بیتبازیِ دسته جمعی. مصرع دوم آسانتر و پس من هم توانمند. اولی ولی سخت. خاندم کامنتهای دیگرون را. چندنفری گویا بلند بلند نمیخاندند. حتا منِ ریدمان تو وزن هم میفهمیستم فصاحت و موسیقی ندارد. گازالله اصل جنس را فرستاد. عجب متاعی بود. خاستم بگویم استاد کوه فیروز را گاز نمیگیرید؟ ای دل را نوشته ایدل. نگفتم از ترس اینکه بگوید ای مفسد فی الارض خودت چی هستی که به فیروز گیر میدهی؟( کسی که نیمفاصله و فاصلهی کامل را با جان و استخان فهمیسته.) یا که بگوید فیروز بیتقصیر است باید مولف را مجازات کرد. یا دلیل و برهان و کلی رفلنس بیاورد که آن زمان اینطور مد بوده.
هزار و هفتصد کلمهای میچپانم تو دهان ساحلک به عنوان آزادنویسی. این دفعه آبروی اصی فرهادی را بردم. حال میدهد بردن آبروی بزرگان. عقدهها و کمبودهایم خالی میشوند. یادم نیست چه بلایی سرش آوردم ولی حتمن یا سکسی-جنایی بوده یا لاتبازی مثل عمو اکبر. ایدهای هم آمد برای کاریکلماتور. بازی با پیشی و از کسی پیشی گرفتن. تو نُت یادداشتیدمش. شاهنامهای که نخاندهام را بازنویسیدم. توش پیرزنی هست که شوهرش او را سالها پیش ترک گفته و رفته شهرنو برای همیشه. چه دوران جوانی چه الان که پیر است هیچ مردی نگاهش نمیکند. کلی ترگل ورگل میکند هیچی به هیچی. تا اینکه یک روز افراسیاب ازش خاستگاری میکند. همان لحظه دو مار از شانههای پیرزن میرویند. افراسیاب وقتی میفهمد طرف نوهی صخاک است پیشنهادش را پس میگیرد. پیرزن تهدیدش میکند که یا هر شب بعد از مبارزه کیرت را میگذاری تو دهانم یا که میدهمت به مارهایم. به ناچار باهاش ازدواج میکند و عاقبت جنگ هزارسالهی ایران و توران تمام میشود. اسید خالص. بیست جملهای هم ریختم تو حلقش به عنوان جملهنویسی با کتاب. هی غر میزد اینکه کتاب نیست. داری مثل ان یارو درشکهچی صغری کبری میچینی. از کتاب حرف زن. چه گویم؟ هرچه دارم کلیشه اندر کلیشه است.
شنبه است اما چه دلیلی است بر آغاز هفته؟ به خاطر دورهی پیشرفته خارجکی شدهام. هفتهام از دوشنبه میشروعد. وقتی فعل آغازیدن هست چرا مصدر شروعیدن؟
ماندهام امروز با چه نامی گزارش بفرستم؟
لیست ارزشهایم را بازنگریدم. قصه افزودم و کودک. روابط را کردم ارتباط. ارزش چیست اصلن؟ چیزی که خوب و مهم میانگارمش؟ نباید دارازتر باشد لیستم؟
نویسندهساز حواله شد به اخبار ساعت نه.
صدآفرین بر تو ای صدجملهنویس. صد و سی و اندی باید بهم بگویی آفرین که بیش از صدتا نوشتم. تایپم تند شده و تو مماخم عروسی است. نهایت ادبم همین مماخ عوض کون است. جملهها هم غالبن کوتاه. شاید برای همین زیر بیست دقیقه تمام شد. راستی برای صد جمله چهقدر باید وقت داد؟ یک ربع؟ آناناس کپکزده بر سر کسی که نویسندهساز و تمرین صد جمله یادش نیست. ادامهنویسی شده بود تقلبم. تو کاغذی کنار دستم برای وقتی که کاسهی چه بنویسم چه ننویسم به دست میگیرم.
هرمافرودیت میتهدید توش عبدالرضایی هر که با داستانم خودارضایی کند شکنجهی ساواکی می شود. هر که با اثر ادبیم مثل پورنوگرافی رفتار کند شکنجهی قبایل آفریقایی می شود. من چی؟ اگر کسی کل زحمت و ریزهکارهای ادبی را نبیند و با چهارتا کون و کص آبش راه بیفتد چه واکنشی دارم؟ راستیتش خوشحال میشوم. خدا را چه دیدی؟ شاید از همین طریق رفت سمت ادبیات. به اضافه بندهی خدا را شاد کردم. هر چند در کنار خوشحالی به شدت بهم بر میخورد. شاید کمی هم عصبانی. بیناموس من اینجا دارم زحمت میکشم که پورن نباشد بعد تو نه تنها بخش ادبیش را زیر سوال میبری که جق هم میزنی؟ ایشالله عقیم شوی.
صندلی از آشپزخانه کش رفتم. مثل پنجشنبه تشت و دستمال به دست حمله کردم به ایوان. بخشی از دیوار را تمیز نکرده بودم. بخش نقاشی شده. نقاشی با ذغال. نقاشیهای کم. نقاشیهای من و خاهرم. چندخطی از هنرمندیهایمان هنوز مانده بود. ساییدم و ساییدم و ساییدم مگر میرفت؟ شویندهی باز ریختم رفت. بعد خارم داد و بیداد که چرا کودکی مرا پاک کردی. کودکیت مثبت هیجده بود. آخر چرا باید بنویسی سارا داد زیرش هم چیزی شبیه مثلث و گوه بکشی؟ اصلن سارا چه خری است؟ بعد هم چی داد؟ نان داد؟ کص داد؟ چی؟ جمله را نصفه مینویسد. جاروییدم. آشغال زیاد نداشت. در اصل با موزاییک یکی شده بود. به دلایلی نامکشوف سیخی کج و فلزی تو ایوان یافتم. به درد شمشیربازی میخورد. بعد هم شوخی شوخی خاهرم را باهاش کور کنم. هاهاها. برخلاف تصورم مثل میلهها زیاد زمانی نگرفت. احساس کسی را دارم که به محض تحویل گرفتن ماشین از کارواش پرندهها بهش حمله میکنند. روی میله خرابکاری پرنده بود. بعد میگویند چرا اینقدر از پرندهها متنفری.
تالار اندیشه رفتم. در اصل حمام. باید با دوش و دوشیدن و دوش به معنای دیشب هم کاریکلماتوری چیزی پخت. هرچند همه نمیدانند که دوش دیشب است.
خاهرم پهن کرد روفرشی تو ایوان. چای ترش دم کرد و کیکی پخت شکلاتی. برخلاف همیشه آجر نبود. آخر آرد قنادی ریخته بود نه سنگک. بهش گفتم گردوییش کن. گفت نه. گفتم لایهای کیک و لایهای مربا آلبالو. گفت نه. محتاط است مثل بقیهاشان. ترکیب جدیدی امتحان نمیکند. با هزار بدبختی کیک را از قالب در آورد. بهش گفتم چه اصراری است بر سالم در آوردن؟ با چاقو ببر و درآور. گفت نه. بیریخت میشود. کلی ورد خاند و مسخرهبازی در آورد تا در آید. فال گرفت. مگر یلدا است؟ در آن حال و هوا خانهی ویزلیها میچسبید. تالار اسرار را آوردم. چند صفحهای خاندیم با هم از فصل سوم. با الحان مسخره. گفت مثل آدم بخان. گقتم از بس همه چیز را اینطور میخانم عادتم شده. آدمیزادی نمیتوانم. گفت تو سوشال مدیا ملت برای تابستان سوگواری میکنند بیا ما هم بگیریم. اصرار میکرد کارش تقلید نیست و به شیوهی خودش سوگواری میکند. شمع روشن کرد. شمع قلمی. مجبورم کرد از آن قیافهی خزش و شمع عکس بگیرم. به طرز مسخرهای تو مراسم سوگواری تریاکفروش گذاشت و رقصید. توضیح داد نقش سیخ در مواد کشیدن چیست. بسیار جلوی خود را گرفتم آن سیخ کج و معوج را نکنم تو کونش. لیوان آبم را دستمایهی جادوگریهایش کرد. دعا و اینحرفها که سال تحصیلی فلان باشد و بهمان. آب را هم انداخت دور. اسرافکار. بهش وبیکارهای ایلاه را معرفی کردم. اصرار داشت چون طرف دوستم است دارم برایش ممبر جور میکنم. چه ربطی داشت؟ به درد خودت میخورد بچه. یازده ده ماه پیش هم به کسی معرفی کرده بودم. تازه آن موقع خودم هم دست و پا شکسته میرفتم وبیکار. به اضافه آشناییت خیلی کمی هم با ایلاه داشتم. صرفن در حد اسم و شعرکی که تو شعرماهی هفت برایش نوشتم.
ترسناکترین صداها: آلارم و نوتیف و زنگ گوشی. مهم نیست آلارم خودت باشد یا بقیه در هر صورت ترسناک است.
با زهرای دانا و زهرای تهی جلوسیدم. فعلن جلسه متوقف شده تا گزارش بنویسیم.
یکی دو صفحهای از اشی و مشی و میرزاسلیمان. از سنگر و جمجمههای خالی. از بهرامجنی. صحبتهای مرغ و خروسِ عصیانگر. کمی هم افول. میلانی خودکشی کرده. فرنگیس و شبان هم فردا میروند تهرون شهر فرنگ از همه رنگ.
لینک: https://t.me/hphp137
پرسشگر بهتری باشیم
امشب به این فکر کردم که، چرا وقتی میدانیم کاری اشتباه است باز انجامش میدهیم؟
اولش فکر میکردم جوابش این است که چون آن کار را دوست داریم. چون یک لذتی هرچند کوچک از آن میگیریم و به خاطر همان لذت، ضررش را نادیده میگیریم. اما بعد که بیشتر فکر کردم، فهمیدم همیشه اینطور نیست. گاهی کاری را انجام میدهیم که نهتنها میدانیم اشتباه است، بلکه اصلن از انجام دادنش خوشمانهم نمیآید. حتی ممکن است همان لحظههم که داریم انجامش میدهیم، از خودمان بپرسیم: «پس چرا داری این کار رو انجام میدی؟» و اینجا این سوال برایم بیشتر جالب شد.
شاید مسئله این نیست که ما نمیدانیم چه چیزی درست و چه چیزی غلط است. شاید مسئله این است که دانستن، بهتنهایی برای انجام ندادن کافی نیست.
مثلن ممکن است بدانم کاری قرار است حالم را بد کند، ولی باز انجامش بدهم. نه چون بد شدن حالم برایم اهمیت ندارد، بلکه چون چیزی در آن لحظه من را به سمتش میکشد که از تمام نخاستنهای من قویتر است. یکچیزی که شاید خودم هنوز درست نمیشناسمش.
فکر کردم شاید بهتر باشد بهجای اینکه هربار از خودم بپرسم «چرا باز این کار را انجام دادم؟» سوال دیگری بپرسم. مثلن اینکه درست قبل از انجام این کار چه اتفاقی افتاد؟ چه حسی داشتم؟ از چه چیزی فرار میکردم؟ چه چیزی برایم سخت بود؟ این کار قرار بود چه چیزی را برایم حل کند؟ چون ممکن است چیزی که من اسمش را «بیارادگی» گذاشتهام، درواقع چیز دیگری باشد.
ممکن است قبل از شروع یک کار سخت، مضطرب شده باشم و سراغ گوشی و فضایمجازی رفته باشم. شاید واقعن از اکسپلورگردی خوشم نیاید و حتا بدانم دارم وقتم را هدر میدهم. حتا شاید همان لحظهها خودم را سرزنش کنم و حال خوبی نداشته باشم درحین تماشا، اما همان چند دقیقه من را از روبهرو شدن با فشار آن کار دور میکند.
پس شاید چیزی که من را به سمت گوشی میکشد، خود گوشی نباشد. شاید میل به فرار باشد. این تفاوت برایم مهم است. چون وقتی فقط رفتار را میبینم، با خودم دعوا میکنم. میگویم چرا دوباره این کار را کردی؟ چرا نمیتوانی خودت را کنترل کنی؟ چرا میدانی اشتباه است و باز انجام میدهی؟ اما وقتی یک مرحله عقبتر میروم، میتوانم بپرسم: قبل از این رفتار چه چیزی در من اتفاق افتاد؟ شاید آنجا جواب بهتری پیدا شود.
به این فکر کردم که بعضی وقتها آدمها کاری را نه بهخاطر لذت، بلکه بهخاطر آشنایی انجام میدهند. یک مسیر را آنقدر تکرار کردهاند که دیگر لازم نیست برای رفتنش تصمیم بگیرند. خستهاند، ناراحتاند، مضطرباند یا حوصله ندارند و ناخودآگاه همان مسیر قدیمی را میروند. حتی اگر ته دلشان بدانند که این مسیر به جایی که میخاهند نمیرسد.
پس شاید لازم نیست همیشه با خودمان بگوییم «این کار را نکن». شاید باید بفهمیم وقتی نمیخاهیم این کار را انجام بدهیم، دقیقن چه چیزی ما را به سمتش هل میدهد؟
رفتار، قبل از خودش یک محرک دارد. بعد از محرک یک احساس یا نیاز میآید و بعد واکنش.
ما معمولن فقط واکنش را میبینیم. امشب فهمیدم باید کمی بیشتر دنبال آن قسمتهای قبل از رفتار بگردم. اگر کاری را نمیخاهم، از آن لذت نمیبرم، نتیجهاش را هم نمیخاهم ولی باز انجامش میدهم، شاید وقتش رسیده باشد که بهجای جنگیدن با خودم، بپرسم: «چه چیزی در من دارد من را به سمت این کار میکشد؟» شاید جواب خیلی ساده باشد. شایدهم نباشد. اما احتمالن از «من چرا اینطوریام؟» سوال بهتری است.
فکر میکنم سوالهای درستتر و بهتر از خودمان، میتوانند از ما دربرابر خودمان محافظت کنند.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
سال واژهام: طبیب الهی
روز چهارمی بود که صبح رو با صفحات صبحگاهی شروع میکردم. بیدار شده بودم و تنبلی نمیذاشت از تخت بیام بیرون و برای اینکه صفحات صبحگاهیم رو دقیق و باکیفیت انجام بدم، سعی میکردم جلوی تولید افکارم رو بگیرم که بعد که بلند شدم، همه رو روانه کاغذ کنم.
لیست کارها رو نوشتم و بهجز یکیش، همه تیک خورد.
سریال «This Is Us» رو دیدم و فصل ۵ تموم شد. چقدر این سریال تازهست برام، هر بار.
یک فصل از کتاب «دامنه» رو خوندم. برخلاف تصورم، بسیار روان و سادهست؛ البته عمیق و غنی.
چند صفحهای هم «آنا کارنینا» خوندم.
جلسه دوم کتابنقد رو گوش دادم و از روی متن «حقیقت واژهوار، زبان کودکوار» رونویسی کردم.
وبینار «نویسندهساز» رو شرکت کردم و ۲۵ دقیقه دیالوگنویسی کردیم. عجب چیزی شد!
مقایسهش کردم با دیالوگهایی که چند ماه پیش در دوره نویسندگی خلاق نوشته بودم؛ چقدر قلمم رهاتر شده این روزا.
حلزونوارگیهایم:
➖واژهزیستی:
•اندکی تایپ کردم کمتر از ۱۰۰۰ کلمه شد.
•روزنویسیهایم پاک شده، بعد از کلی گریه از نو شروع کردم به نوشتن.
• ۹۵۰ کلمه در آزادنوسی وبینار. رفتم به خاطرهای واقعی میان خودم و برادرم. به چیزی که برای هرکداممان متفاوت ثبت شده.
➖زیبانوشی:
• ۵ صبح اولین چیزی که توجهم را جلب کرد ابرهای پنبهای و منظم میانِ آبیترین آبیِ روز بود.
•بید مجنون را که میبینم عنبیهی چشمم قلبی میشود و اشکآلود. طفلی موهای سبزش را آویزان کرده و رها در باد به اینطرف و آنطرف کشیده میشود. در خیالم زنی میبینم غمگین و سر به زیر که اشکهایش نهرِ زیرِ پای درخت را ساخته. نهری که هر انسان جرعهای از آب آن بنوشد عمر جاودان مییابد.
•وسوسه شدم بخشی از موهایم را سبز کنم. از آخرین باری که دست از رنگینکمان بازی برداشتهام سالهای سال گذشته. تارهای سفیدم بلند شده و دوستشان دارم. این وسوسه هم فقط در حد خیال بماند، مثل باقی چیزها.
➖فیلمگردی:
Big Fish 2003
بازبینیِ فیلمها کاریست مفرح و آموزنده.
گاهی میان فیلمهای نویی که میبینم، سراغِ فیلمهایی که دوستشان دارم هم میروم و سعی میکنم از دریچه و منظری دیگر آنها را ببینم.
اینبار رفتم سراغ فیلم ماهی بزرگ. خدای من چقدر چسبید دوباره. خودم را جای ادوارد گذاشتم و چقدر خوب درکش کردم. ما نویسندهها، با خیالمان زندهایم و گاهی با خیالمان زندگی میکنیم حتا.
شده گاهی غرق شوید در تخیلتان و جهان و شخصیتی که ساختهاید را باور کنید؟
ادوارد یا همان ماهیِ بزرگِ ما آدمیست، یا بهتر بگویم نویسندهایست که بیش از اندازه بزرگ است و در یک تنگ کوچک جا نمیشود.
در واقع به نظر من تخیلات این آدم به قدری شفاف و پویاست که توانایی زنده شدن دارند. آدمی که خوب قصه میبافد پس از مدتی جهانِ اطراف برایش جز کسالت چیزی ندارد و همین جهانِ قصه میشود پناه، میشود زندگی.
ادوارد اصلن بلد نیست خودش را به شکل دیگری ببیند و بیان کند و داستان گفتن، زبان عشق اوست. همین بخش است که باعث شده پسرش او را درک نکند.
پسری که کلی مخالف پدر است اما در اوج داستان شاهدیم که چگونه وارد جهان پدرش میشود و برایش قصه میبافد تا ادوارد، این ماهی بزرگ، آرامتر دنیا را ترک کند و جاری شود در آب.
پسری که برای پسر خودش هم همان کاری را میکند که سالها پرسش اساسی زندگیاش بود.
جالب است که پسر متوجه میشود ادوارد تمام این سالها ذرهای دروغ نگفته بود و تمام چیزهایی که تعریف میکرد فقط اغراق و اسطوره سازی از آدمها و لحظههای واقعی بود.
اینکه ما بعد از مرگ دیگران چگونه آنها را در ذهن خودمان نگه میداریم مهم است.
و باعث شد فکر کنم بعد از من، مرا چگونه به خاطر خاهند آورد؟
➖ورقنشینی:
• «سیاهک پرندهای که میتابد»
•«یوزپلنگانی که با من دویدهاند»
داستان« چشمهای دکمهای من» را از این مجموعه خاندم. داستانی بسیار کوتاه درباره جنگ از پشت چشمهای یک عروسک و با روایت او. عروسکی که گوشهای افتاده و فقط میبیند و میشنود و به ما میگوید.
خانه با بمب میلرزد و دنیای بازی و کودکی ویران میشود.
عروسکِ کوچکِ بیزبانِ بیدفاع. با چشمان دکمهایَش تصویر دردناکِ جنگ و ویرانی را میبیند و روایت میکند.
شاید اصلن عروسکی در کار نیست، شاید روحِ دختر بچه است در لحظهای که در حالِ مرگ است.
بیژن جان، چه میکنی با دل ما؟ تازه کمی از جنگ و مرگ و بوی گوشت سوخته فاصله گرفتهایم. جنگ، چیزی که هنوز تمام نشده و جریان دارد چیزی که هیچ وقت در دنیا تمام نمیشود. جنگِ لعنتی. قدرتِ لعنتی. سیاستِ لعنتی.
➖نغمه:
Rachmaninov – Somewhere
➖دلنگاری:
اسیر بستری و خودت را میانِ جسم و مغزِ خاب و بیدار با فیلم، مطالعه و اندکی نوشتن مشغول میکنی.
هوا سرد است، تو گرم. گاهی همه جا بوی الکل میدهد.دوستش نداری. بدترین بوی دنیا. شب بیداریها هجوم آوردهاند و قصد دارند تا همیشه به خاب ببرندت. دوباره میروی سراغِ سدِ کتابی و غرق میشوی در جهانی دیگر. شعر میخانی. چرا شعر را دوست داری؟ نمیدانی.
امروز متن اندکی ویراستهی کارگاه کودک نویس را فرستادی. بخشی از تصاویرش را نقاشی کردهای و دنیایش را با آن نقاشیها دوست داری. اصلن بلدی برای بچهها قصه بگویی؟ برای بزرگترها چه؟ شعر چه؟
نمیدانی. اما میدانی که عاشق نوشتنی. عاشق داستانی و عاشق شعر. اینکه بلدی یا نه مهم نیست، کمکم یاد میگیری. مهم عشق است که باعث میشود هر کارِ سختی سهل شود. آن شور، آن شوق و آن عشق اگر باشد توانایی، به هر کاری. هر کاری.
هنوز داستانِ کارگاه داستان کوتاه را ویرایش نکردهای؟ میخاهی جهانش را دگرگون کنی؟ همهی شخصیتها و پیرنگ را دور بریزی و طرحی نو دراندازی؟ طرح فیلمنامه چه؟ ترانه سُرایی چه؟ ساعت برنارد لازم داری پس.
➖شعرزیستی:
«فرصت دلخواه» از دفتر شعر حسین منزوی
بخشهایی از « در مدت درخت» یداله رویایی
➖خودپند:
بیشتر بنویس.
بیشتر بخان.
بیشتر ببین.
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
قرار است خاهرزادههایم را برای هواخوری به پارک ببرم. لباس پوشاندن و شانه کردن مویشان پروسهای زمانبر است. نه اینکه زحمتش با من باشد. دیدن زحمت و فریاد خاهرم، مرا هم خسته میکند. آماده میشوند و راهی میشویم. در راه انگار دو فنچ در گوش چپ و راستم میخانند. راجع به گربهی کنار درخت، آشغالی که در خیابان ریخته، عمو رضا پیرمرد سوپرمارکتی و هر چیزی با من صحبت میکنند تا به پارک میرسیم. یک نان داغ قطلمه برایشان میگیرم و طبق قرارمان باید از من جدا شوند و کمی مهمان پدرشان باشند در محل کارش. خاهرزادهی کوچکترم مثل همیشه دبّه میکند و میگوید: اول ترامپولین و بعدن بابا. بارِ اول جدی نمیگیرمش و شبیه خالههای سفت و محکم میشوم ولی فایدهای ندارد. مجبور میشوم ببرمشان و پریدنشان را ببینم و مدام ذوق کنم و بگویم: «آفرین چقد بالا میپری.» همانطور که حواسم به آنهاست میبینم یک پسر نهایتن بیستوپنج ساله آمده سمت خاهرزادههایم ایستاده. گفتم شاید پدر است و دارد بچهاش را از این سمت ترامپولین میپاید. زیرچشمی نگاه کردم دیدم به خاهرزادهی کوچکترم لبخند میزند و نگاهش میکند. اول ترسیدم. بعد نگران شدم نکند بخاهد گروگانگیری کند. یادم آمد ما که پول و پلهای نداریم. خیالم راحتتر شد. چند باری رفت و آمد و با گردن کج نگاهش کرد.خاهرزادهی من هم با صورت گرد و موی چتری و خرگوشیهای بسته شده در پشت سرش دلبری میکرد. پسر رفت و دوباره مشغول تعریف از پریدن بچهها بودم که دیدم یک پسر دیگر با همین سن و سال و حتا کوچکتر آمده و زل زده به خاهرزادهام. مرا دید و لبخند زد. گفت: «دخترا خیلی نازن، از اون موقع داریم نگاش میکنیم.» به دوستش که پشت سرم بود اشاره کرد و گفت: «بیا دیگه ببینش، همونجا راست واستادی که چی؟» گویا دوستش خجالت میکشیده. دوستش آمد و گفت: «خدا یه دختر بهم تو این زندگی بدهکاره.» آنیکی گفت: «اصن پسرا به درد نمیخورن من عاشق دخترم. ببینش چقد نازه.» دوباره نگاهی به کلهی گرد خاهرزادهام کردم و گفتم: «ممنون. پسرام خوبن ولی حق دارین دختر یه چیز دیگهست. بعدشم مگه شما چند سالتونه که از الان بگین بهتون بدهکاره دنیا. به وقتش بابای چند تا دختر خوشگلم میشین.» هر دو ساکت بودند و نگاه میکردند. یکیشان آهی کشید و گفت: «دختر دار میشم تو آزادی کشورم. میخام دخترم آزاد باشه.» گفتم: «قطعن همینه.» چند لحظهی دیگر ماندند و بعد رفتند. شما دهه هشتادیها چطور اینقدر دلنشین هستین؟
موقع برگشتن به سمت خانه هر دو فنچ را سوارِ کالسگه کردم. باز هم حرف میزدند و من سعی میکردم خوب جواب بدهم و گازشان نگیرم. یادم آمد باید هویج بخرم. وارد مغازه شدم و در نهایت رمز کارت را که گفتم: «شصت و شش سیزده.» میوه فروش گفت: «آخ خانوم شصت و شیش گفتین و داغ منو تازه کردین.» من همینطور مانده بودم که چه شده. گفت: «سحر قریشی. خاهرزادم متولد هفتاد و سیِه عاشق سحر شده. ۱۲ ساله زندگی نداره. تا موقعی ایران بود چند باری مجبور شدیم بریم تهران تا فقط پیداش کنیم و ببینتش. سحر قریشیام ما رو میپیچوند. بنده خدا فک میکرد شاید میخایم بهش آسیبی برسونیم. همون یه بارم که دیدش یه انگشتر بهش داد. بهش گفتم آخه تو خودت نون نداری باز برمیداری انگشتر هدیه میدی به یکی که اینقد وضعش خوبه. خلاصه نه ازدواج کرد و نه هیچی. مریض شده. حالا از وقتی سحر رفته ترکیه یکم اوضا بهتره چون دوره ولی هنوزم خاهرزادم زندگی نداره.» من و پلاستیک هویج و قصهی عاشقانه. حرفی نداشتم. فقط آرزوی سلامتی کردم برایش.
https://t.me/Neveshtkhaneh
نمره روز: ۸ از ۱۰
عین خرس تا ساعت دوازده و نیم خوابیدم. به محض بیداری پاشدم صبحونه خوردم و رفتم سرکار. با خانم میری شیفت بودم خیلی خوب بود. سه چهار ماهی بود که باهاش شیفت نبو دم. ساعت نه برگشتم خونه به محض این که برگشتم شام خودم و صورتمو شستم و نشستم سر تمرین شعر تا ساعت دوازده و نیم. زیاد سعی نکردم به خودم سخت بگیرم. یواش یواش انجام دادم که بهم استرس وارد نشه.حتی بینش روتین پوستیمم انجام میدادم. بازی کردم با کلمات. اون تمرینی که دیشب قول داده بودم (ترکیب پینترست و شعر) رو هم توی تمرینم به کار بردم. البته پینترست قبلا بهتر بود الان همش هوش مصنوعی و چرت و پرته. یه ترانه نوشتم صرفا برای سرگرمی خودم. چندتا بیت هزیانطوری هم نوشتم تمرین شعرمو با نوشتن این بیت تموم کردم:
خودکارِ کلافه گف
چی میخوای از جون من
این کارت نوشتنه؟
یا که جنگ تن بهتن؟
واقعا من از جون این خودکار بیچاره چی میخوام که انقدر به اون و به خودم استرس وارد میکنم؟
روز دوم از تعهدم.
۱- تا حالا شده چوب اشتباه یکی دیگه را شما بخورید؟ آنهم نه یکبار بلکه صدبار. n سال پیش رفتم پیش دندانپزشکی و گلاب به روی شما رید به دندانهای مبارک. از آن سال تا بهحال برای دو تا از دندانهایم مجبور شدم چندبار بروم دکتر. یکبار درمان ریشه و روکش. یکبار کلا بکشم و ایمپلنت کنم. بعد چون بخاطر آسیبی که زده بود لثهام نتوانست ایمپلنت را نگهدارد. امروز صبح زود رفتم دندانپزشکی و همان ایمپلنت را خارج کردم. به همین مناسبت صبح خود را با اعصاب داغون آغازیدم.
۲- وقتی برگشتم نشستم پشت میز و دفتر و قلم و نوشتم. سه صفحه هی دری وری گفتم و فحش دادم تا یکم تخلیه شدم.
۳- چرا کارهای خانه تمامی ندارد؟ یه ساعتی درگیر بودم. از آنجایی که دارم با وسواس هم مبارزه میکنم تا حد معقولی تمیزکاری کردم و دیگه رها کردم.
۴- کتاب شکارچی کرم ابریشم را خواندم. با همان ترفندهایی که گفتم. هی چوب صندل روشن کردم. هی راه رفتم گرورم جریحهدار نشه. هی آب خوردم تا جلوی خوابآلودگی را بگیرم و کتاب بخوانم. فکر کنم بعد از نیم ساغت دیگر طاقت نیاوردم و نزدیکهای پنج یه چرت یکربعی زدم.
۵- ساعت ۶ رفتم یوگا تا نزدیک ۸ و حسابی خودم را کش و قوس دادم و مراقبه کردم.
۶- حمیده ساعت ۸ آمد اینجا و یک ساعتی بساط چای و غیبت بهراه بود.
۷- شام درست کردیم و چون یکم دپرس بودیم تصمیم گرفتیم باهم شراب بخوریم و درد و دل کنیم.
۸- ساعت حدود ۱۲ بود که رفتم توی بالکن و گلدانهایم را آب دادم. یکم توی بالکن نشستم و از هوای نسبتا خنک لذت بردم و شکرگذار بودم بابت سلامتی.
-سالواژهام: تدریس.
-داستان کودکم را از نو نوشتم.
-داستان کودکی که استاد تو کانال گذاشته بود خواندم.
-داستان کوتاه کارگاه هفتم را بعد از چند هفته خواندم. ویرایش ریزی لازم داشت.
-داستانکی هوا کردم تو کانال. به لطف چالش داستانکنویس ماه، این چند وقت کلی داستانک نوشتم و منتشر کردم.
-گزارش نیک را هم تکمیل کردم و ارسال.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
«عشق وقتی به سراغ پیرها میرود آنها را جوان میکند.»
-برنارد شاو
رفتم باشگاه، صبحنوشتم و خواندم، عصر نوشتم و خواندم، اما همهشان به درک. عجب چیزی است انسان، هر کار بکند، دلش هرجا باشد، میخواهد کل زندگیاش را رها کند و تنها آنجا باشد.
کافیست جایی آرام بگیرد، همهی چیزهای دیگر بیارزش میشوند. همه فدای آنجا بودن. فدای یک تارِ مژهاش.
|از کتاب|
«خوب است هنرمند درگیری و استرس را درک کند، میتوانی از اینها ایده بگیری، ولی مطمئن باش اگر استرسات زیاد باشد، توان خلقکردن را از کف میدهی.»
– صیدِ ماهیِ بزرگ، دیوید لینچ
|شعر|
جانم چو ز عشق آن جهانی شد
از رسم و رسوم این جهان رستم
-عطار
https://t.me/Shallwejustbegin
هزار ساعتم فنا رفت پای کاری اداری. در اداراتِ ما انگار خودت را وسط صحنهای از زشتترین فیلمها و سریالهای ایرانی میبینی، همان قابهای کجوکوله، همان بازیگران خامکار، همان دیالوگهای تصنعی. تف.
شب را در خانهی ماهان گذراندم، جلسهی ششم کلاس نویسندگی خلاق و وبینار نویسندهساز را هم همانجا برگزار کردم. در «هزارکلمه داستاننویسی» ماجرای دو نفر را نوشتیم که بر سر برداشت متفاوتشان از خاطرهای مشترک جدل میکنند. آخر شب هم به پیادهروی با ماهان گذشت و تماشای معماریِ جالب برخی خانههای قدیمیِ یوسفآباد و اطراف پارک ساعی. دربارهی اسطورهها هم گپ زدیم و باز به این نتیجه رسیدیم که با شناخت اسطورهها، در نوشتن هر نوع داستانی بهتر عمل کنیم.
بگذار گزارش نیکم را با اسطورهای تمام کنم که جوزف کمبل در «سفر قهرمان» نقل میکند:
«دارم به آن اسطورهی واقعاً زیبای باسکی فکر میکنم که در آن یک پری دریایی در آبهای روشن خورشید شنا میکند و خورشید کمکم دلباختهی او میشود. سپس زبانش را که یک رنگینکمانِ زیبا است بیرون میآورد و پری دریایی را به سمت خود میکشد. و هنگامی که هر دو یگانه میشوند، هفت قطره اشک شادی میچکد. سپس خورشید او را به بیرون پرتاب میکند و او به شهاب سنگی عظیم تبدیل می گشود. این شهاب سنگ مرتباً بزرگ و بزرگتر میشود و در نهایت به هیأت ماه در میآید.»
سالواژه: ویلویلی
– آدم بهتری شدهام یا بدتر؟ بهتر میشوم یا بدتر؟ نمیدانم. در تقلا هستم. به خودم مشکوکم. در حال امتحانم، در حال تغییر، در حال یاد گرفتن. در حال شناختن هم هستم؟ نمیدانم. چه چیزی را؟ چه کسی را؟
– غرقگی؟ کتاب؟ کدام کتاب که دل سیر و پیوسته بخانم و غرقش شوم؟ امروز گوش کردن به کتاب صوتی ماتیلدا را شروع کردم. رولد دال نوشته. خیلی نگرفتهام، اما بد نیست. شاید نوجوانها را بگیرد. شاید هر چقدر هم کوچولوئیت ازم سر بزند و از خودم سر بزنانم، دیگر واقعن آنقدر کوچک نباشم که با هر چیزی حال کنم. این چیز بدیست؟ چیز خوبیست؟
– اتاقم نامرتب است. مثل کارهایی که باید انجامشان دهم. همهچیز بههمریخته. نه نویسندهساز را درستوحسابی شرکت میکنم نه مدار و نه سرزبان را. هرازچندگاهی میروم و مثلن مزه میپرانم. قرار بود تا آخر این ماه فیلمهای بیلی وایلدر را ببینم. مانده. قرار بود خسرو خوبان را بخانم. مانده. قرار بود با کلمات هفتگی شعر بنویسم. مانده و پوسیده. نمیدانم دیگر اصلن بخاهم انجامش بدهم یا نه.
– حس شعر بلند نوشتنم پریده. مدتیست شعر کوتاه بیشتر بهم سر میزند. شاید زیادی در را برایش باز گذاشتهام. برایم مهم نیست. بگذار بیاید. توی فکر یک دفتر شعرم با کوچولوشعرهام. اسمش چی باشد؟ شعرتولهها؟ آشفتهام. حتا نمیدانم تمرین این هفتهی شعرماهی چیست که بخاهم انجامش بدهم.
– تصمیم بر این شد که مهر ماه توی روستا ساکن نشوم. احتمالن رفتوآمد کنم. یاد جویی سریال فرندز میافتم. بعد از اینکه پول دستش آمد و یک خانهی خوب گرفت، بهترین دوستش را گذاشت و رفت. با این تهدید که شاید من بخاهم کمی با افکارم تنها باشم. بعد که رفت به این نتیجه رسید خیلی هم فکری نداشته که بخاهد باهاش تنها باشد. من هم زیاد با تنهایی زندگی کردن در یک جای کمامکانات حال نمیکنم. نه فکر نکنم. هرچند امتحانش نکردهام. مدرسه کمی همهچیز را نامنظم کرده. یکسری پودمان باید شرکت کنیم که تا فردا مهلت ثبت نام دارد اما سایتش هنوز بهم اجازهی ورود نداده. زنگ میزنم اداره بهزور پاسخگویی میکنند و امروز به نفرینم کشاندند. خود رفت و آمد هم مسئلهایست. زیاد نمیشناسم کسی را. هر کس چیزی میگوید. مادر یکی از شاگردهای سابقم میگوید با او و همکارهای دیگر بروم. یکی از همکارها هم میگوید ممکن است آن آقای همکار توی رودربایستی قبول کرده باشد. پس با کس دیگری برویم. نمیدانم اوضاع از چه قرار است و آدمها چندچنداند. به منظرم خیلی منطقیست که بعضیها ترجیح بدهند پول کرایه را نگیرند و تنهایی بروند تا مدرسه. دوست ندارند خب. شرایط زندگیشان اجازه نمیدهد. موقع پیامک به همکاران سعی میکنم فعلن رسملخط قدیمی را حفظ کنم تا فکر نکنند این معلم تازه آمده و سواد هم ندارد. هوف.
– خیاطی حسابی مانده. دارد میگندد. امروز دستی به سر لباسم کشیدم. آن دست باید بخورد توی سرم؟ راستش نه. سرم حالت عادی ندارد و کمی دردناک است. ترجیح میدهم دست هیچکس نخورد تویش. حتا دست خودم. معلوم نیست دارم چه غلطی میکنم. اینسو و آنسو میدوم. یک بخش خریدهایم را انجام دادهام اما هنوز مانده. فردا کلاس خیاطی دارم و نمیدانم باید بروم یا نه. نه طرح درس نوشتهام نه کوفتی. یکی از معلمها هم در مورد یکی از مدارس بهم هشدار داد که اصلن بهشان رو نشان ندهم چون اگر با معلم دوست شوند توقع دارند که جایشان امتحان هم بدهد و اولیایش هم اهل اداره رفتن و این کارها هستند.
– در این همه ارائهام برای وبینار نویسندهسخنران تمام شد و خودش بد نبود. استاد میگفت که تصور میکرده سنم بیشتر باشد. گفتم کوچولو نیستم اما مخالفت کرد. گفت گازخورد دادن به من در واقع نوعی کودکآزاری محسوب میشود. احتمالن باید میگفت کودکگازاری. شایو مثل خیلیهای دیگر از ارائهام راضی نبودم. اما چرا باید خودم را اذیت کنم؟ کی قرار است مرا یادش بماند؟
به قول محمود درویش:
فراموش میشوی
گویی که هرگز نبودهای
آدمیزاد باشی
یا متن
فراموش میشوی.
– نویسندهساز شرکت کردم. دیالوگنویسی کردم. از زن و شوهری نوشتم که معلوم نبود سر چی دعوایشان شروع شده و بعد هی مشکلات عمیقترشان را به زبان میآورند. اینکه خاهرشوهر از غذای زن ایراد گرفته، اینکه مرد زن را سر بار میداند چون دو سال است سر کار نمیرود، اینکه زن میگوید به خاطر بچه نمیرود اما مرد حتا آنقدر وقت تفریح دارد که باشگاه میرود، اینکه، اینکه، اینکه…
– نصیحتی به خودم؟ پرنده به پرنده جلو برو. پرنده به پرنده.
https://t.me/havirism
سالواژهام: ارتباط
صبحی خاندم افسانهبافیهای استاد برای درخت را. آنقدر کیفور شدم که باز هم از درخت نوشتم.
درخت را زمین، مادر است. نه. زمین را درخت، مادر است. زمین و مخلفاتش را. چرا یونانیان برای درخت، افسانهبافی نکردهاند؟ ننگ بر افسانهبافهایش.
بعد، داستان داروین و کودکم را بازنویسی کردم و برایش نامی گذاشتم. پاک فراموش کرده بودم، بینامیاش را.
زبان خاندم. «اسطوره در جهان امروز» را خاندم و بعد، هرچه خاطرم بود، صفحهی آخرش نوشتم.
نقاشی کشیدم. نویسندهساز را بودم و داستاننویسیاش را نه. آخر مهمانان نشسته بودند. باید شام را میکشیدیم.
با دخترخاله از آن «توفان» حرف زدم. باد میکردم اگر نمیگفتم. باید خودم را ابراز میکردم.
امروز ناراحت بودم و دلگیر و سردرد.
ولی خوب شد که:
دو تا شعرک نوشتم.
هزار کلمه آزادنویسی کردم.
روی داستان کودکهام کار کردم و یکیش هی، بد نشد و یکی دیگر هنوز خیلی کار دارد. مطمئن نیستم اولی خوب باشد آخر. کی به من گفت یکهو هم فکریشه ثبتنام کنم و هم کودکنویس که اینجوری گیر بیفتم شب آخر؟
تئوری شعر خواندم. گور و گهواره تمام شد و خدایا یک بار دیگر هم میخواهمش.
دو سه تا شعر از میرزا آقا عسکری خواندم و کیف نمودم.
آن مقاله مربوط به ترانه را خواندم. چه خوب بود.
ایده ترانه هم به سرم زده. از یکی از همین شعرکهایم گرفتمش.
به کانالهای دوستانم سر زدم.
چندتایی هم نقاشی دیدم از محمدعلی بنیاسدی که صبح اسمش را تو کانال نرجس عظیمی خوانده بودم. چقدر داستان در خودشان داشتند .
وبیکار معماری تفکر را هم بودم.
امروز قصد داشتم ساعت پنج صبح بیدار بشم ولی خوب چون ساعت دو شب خوابیدم نشد ساعت هفت بیدار شدم تا نزدیک های نه چند تا از کار هام رو انجام دادم های استرس داشتم آرتمیس بیدار نشه چون نمیزاره هیچ کاری انجام بدم بعد زنگ زدم به استاد خیاطیم که برم پیشش ولی گفت سرما خورده بعد رفتم کتاب خوندم که آرتمیس بیدار شد گوشیم رو گرفت که بره اینستا منم کتاب شعر هام رو خوندم زبان تمرین کردم تکالیف زبانم رو نوشتم ناهار خوردیم و رفتیم فرم مدرسه رو تهیه کردیم
کفش و صندل برای کادو تولدش گرفتم لباسم براش میدوزم از طرف خودم تکمیل کادوم بعد آمدیم خونه خالم داشت می آمد شام هنوز حاضر نبود ولی خوب سریع مامانم حلش کرد بعد خالم که آمده بود من چند لحظهی تو اتاق لباس هام رو جمع کردم چون شسته بودم از رو طناب که آورد دیر بود نمی شد جمع کنم بعدم رفتم حمام آمدم پیششون بعد که رفتن ورزش کردم کتاب شهر سوخته رو خوندم و تمام
گزارش نیک روز شمبه ۲۸ شهریور از الاه صُپ تا بوق سگ پای کار خانهداری و مشقبازی و گپ تئوری دربارهی تئاتر. کتاب جدید برداشتهام نقاشی برای نقاشی. از قرار نویسنده در همان صفحهی اول خوشم آمد که میخاهد حرف بزنیم، نه که بیشناخت، بگوید همه بدن فقط ما خوبیم. یا فقط من و چهگوارا میفهمیم شماها همه نفهمید.
حالا که نیمهشب،
خانه دکور پاییزی دارد و بوی تیمیزی میدهد.
انباشتهای دارم از آموختههای نظری بازیگری، که مبنای تمرین و اقدام و آفرینش است.
اگر میخابم فقط به امید رسیدن به خلاقیت است.
کلاس ورزش رفتم. متعجب از غیبت نکردن در کل ترم. مربی گفت این که چیز خوبیست. میخاستم بگویم من همیشه جای یک غیبت میگذارم تا حس نکنم از غیبتهایم استفاده نکردم. اما امروز فهمیدم نه. آن قاعدهی دانشگاهیام است. حتا فکر غیبت در طراحی لباس را نمیکنم چرا که مسیر یادگیریاش را میخاهم. از شوق یادگیریست یا مسیر آن یادگیری اشتباه است؟
کلاه سرخابیام رسید. حرفی نیست جز ذوقی بزرگ برای چیزی کوچک که قرار است مدتی ماندگار شود. رنگ آیتم سادهی تغییردهنده. روحیهدهنده. نگاهش کنم و خستگیام در رود.
اتاقم را مرتب کردم. ذهنم چنان خسته بود که یا باید اتاق مرتب میشد یا هیچ تصمیمگیریای را برنمیتابید. بعد که تمیز شد خابیدن را تابید.
هفت خابیدم به امید سه بیدار شدن. یازده بیدار شدم. مغز برای گزارشم بیدارم کرد. فعلن با انرژی به کارهایم برسم و باز چند ساعتی بخابم.
از بدخابگی هراسانم اما مدلیابیهای بیشتر میقلقکاند برای امتحان.
پن: قرار بود در میانهی روز گزارش نیک را آرامآرام بنویسم که چون حافظه نیست یادم رفت. امروز صدر دفترم مینویسم. گزارش نیک آنموقع باکیفیت میشود.
https://t.me/ReyhaneRabani
ویار امروز فیلم دیدن بود. «The Guilty 2018» را دیدم. این فیلم فرق داشت. من شخصیتهای داستان را نمیدیدم. داستان با صدای آنها ادامه پیدا میکرد. فضا تغییر چندانی نمیکرد و بهجز افسری که پشت تلفن صحبت میکرد، شخص دیگری دیالوگ چندانی نداشت. حتی همکاران مرد هم بهندرت حضور داشتند. فوکوس دوربین روی افسر بود. بقیه محو بودند. میدانستم کسی آن پشت نشسته، ولی حتی قیافهشان هم مشخص نبود. اصلا نیاز نبود. خیلی ریز به مشکل افسر اشاره شد، ولی نه آنقدر که جریان را بفهمیم. در انتهای فیلم این مشکل مشخص شد؛ آن هم نه بهصورت گفتوگو بین دو دوست، بلکه در لفافه و به اجبار و با نیت نجات. در کل جالب بود. فیلمی که داستانش را با تصویر نگفت؛ با صدا داستانش را پیش برد.
بعد «Parallel Tales 2026» را دیدم. داستان برایم گنگ بود. اول فکر کردم داستان گذشته و آینده است، بعد فکر کردم داستان ساخته تخیل است، بعد فکر کردم داستان براساس واقعیت حال است. بعد فهمیدم ترکیبی از خیال و واقعیت است؛ آدمهای واقعی که با حفظ شخصیت خود در زندگی حالشان، روی تخیل نویسنده بازی میکردند. اصلا دوست نداشتم فیلم تمام شود. میخواهم چند بار دیگر هم ببینم. بعد که تمام شد، دوباره فیلم را پلی کردم. با دقت بیشتری ابتدای فیلم را دیدم. تازه متوجه جزئیاتی شدم که در ابتدا نه به آنها دقت کردم و حتی اگر متوجهشان شده بودم، نمیتوانستم به تکه درست ماجرا بچسبانم. پایانش جالب بود. ولی ته دلم دوست داشتم پسر و دختر رابطه جدیتری با هم پیدا کنند.
برق رفت. کمی از «سوگ» را خواندم. داستان را نصفه ول کرده بودم. یادم نمیآمد ماجرا چه بود. فقط خواندم که آن بخش تمام شود. مشکل پیدا کردن صفحه در PDF دارم. کاش یک اپ نشان کتاب دیجیتال بود که اینجور مواقع از آن استفاده کنیم.
کمی هم کار کردم. بیانگیزه و با تنفر زیاد. زودتر از چیزی که فکر میکردم، همهچیز رنگ عوض کرد.
۳ تا وبینار شرکت کردم.
در سر زبان، الهه راجعبه علت تفاوت دیدگاهها صحبت کرد.
نویسندهساز هم با بکگراند جدید و ظهور کلانتری و فضای عرفانی پیش رفت، اما داستانی که من نوشتم زیاد با فضا جور نبود. داستان مردی که فراموش میکرد قاتل است و این را نوچهاش باید هر دفعه به او ثابت میکرد که نکند دفعه بعدی او را بکشد. ابتدا همهاش آزادنویسی میشد. بهزور خودم را از آزادنویسی کشیدم بیرون که چیزکی بنویسم.
وبینار مدیریت تحقیق و توسعه R&D شرکت کردم. جلسه 3 ساعت بود. بیشتر از یک ساعت نتوانستم تمرکزم را بدهم. نکات مهمی به کسالتبارترین شکل ممکن گفته میشد.
آزادنویسی امروز در ساحلک انجام شد. عجیب هم بودند. نوشتهها سمتوسوی هوسیجاتی داشتند که شکل و شمایل جدیدی به خود گرفته بودند.
https://t.me/MaedehJavadiCHN
گزارش ۱۳۰
صبح پرده اتاق را کنار زدم. اندکی آسمان ابری بود. خورشید را پیدا نکردم. غیر از خودم، کسی پرده کنار زدن را در خانه دوست ندارد اما من عاشق نورم. نوری که همه تلاشش را میکند، از شیشه و پارچه و هر چیز دیگری عبور کند. کمی که آسمان و ابرهایش را ورنداز نمودم، رفتم دست و رویم را به آب زدم تا چشمانم بازتر شود که بتوانم صفحات صبحگاهی بنویسم. در پایان که فهرست کارهای امروزم را مینوشتم خیلی ذوق کردم. منو اینهمه خاندن منسجم آنهم از ادبیات محال است. این نظم و پیوستگی را مدیون دورههای مدرسه نویسندگی و به ویژه گزارش نیک هستم. این ایده ناب، نقشه راهی شد تا ارزش نوشتن و خاندن را پررنگتر ببینم و اجرایی کنم. گرچه کمی حسرت میخورم برای نبودن در وبینارها اما فعلا چارهای نیست. باید به فایلهای صوتی اکتفا کنم و گوشیدنشان را سازمان دهم.
تا ظهر امروز به نوشتن و گشتن در کانال تلگرام دوستان همسفر گذشت. آزاد و رها نوشتم. از ظهر تا پاسی از شب جلسات حضوری مشاوره داشتم. هر فرد با روایتی متفاوت از خودش و وقایع زندگیاش وارد اتاق میشد حتی نحوه نشستن، لحن و آهنگی که در بیانشان دارند، متفاوت است. هر بار در جلسات احساس مسئولیتم بیشتر از قبل میشود و از خودم میپرسم برای این اعتمادی که به تو میشود و حفظ این اعتماد چه وظایفی داری و چه مهارتهایی باید بیاموزی.
شب، هنگام برگشت به خانه، در اولین جلسه دوره فن بیان شرکت کردم. صرفا جهت کسب تجربه نو و کنجکاوی. به خانه که رسیدم فقط وقت داشتم دوشی بگیرم و گزارشم را بنویسم.😍
از اول اول اول صبح بگم یا از یکم بعدترش؟
خب من اگه از هر جاش بگم هیچ توفیر ندارد.
چون اولاولاش خواب بودم. یک مقدار هم تازه بیشتر خوابیدم. قرار بود ساعت ۹ یک کلاسی باشم حضوری. در مورد شناخت و آداب و از این تفاسیر. به خاطر همین برخاستم. «برخاستم آخه؟ عقم گرفت.»
به خاطر همین بلند شدم. گوشی را چک کردم. پیام کلاس کنسلست تیتر اولین پیامکها بود.
بنابراین ویس داستانکوتاه جمعه را گوش کردم. ایداد گویوم. تا دوشنبه باید بازنویسی کنیم. منم که حساس. در خیالاتم یک چَشم بسیار گنده نثار کلانتریخان کردم و رفتم سراغ اصغر فرهادی.
اینجوری شد که بیشتر روز با فیلمها بودم و با نقدها.
رفتم فیزیوتراپی. یک خانمی آمده بود که مینالید. میگفت ۴ سالست میآیم و میروم.
تو دلم غر زدم. خب زمان زیادی است. ۴ سال میایی و میروی؟
و گفت خوب هم نشده است. میخواستم بگویم خب شما یک دیوانهی تمامعیار هستید. خب پدرآمرزیده، دیگر نیا.
یکی دیگر هم آمده بود که او هم ناله بود. میگفت شوهرم حوصله ندارد که من گردنم درد میکند و میگوید ننال.
واقعا خاک بر سر اینمدل شوهرها بریند.
تنها من آنجا میخندم و دلداری میدهم. دکتر فیزیوتراپ میگوید به خاطر روحیهام زود خوب میشوم. آمین.
یکسره حواسم به ساعت بود که ۹ شود و بروم وبینار سحر. اما معلوم نیست استاد شنبهها چه خیالاتی دارد که میزند و کاسهکوزهی سحر را بهم میریزد. شاید خوشش میآید اذیت کند سحر بینوا را.
اما در هر حال من شب مهمان بودم و نشد به هیچکدام از وبینارها برسم.
هم خواندهام و هم نوشتهام.
اما بیش از همه امروز در پی داستان و فیلم و فیلم و فیلم بودم.
نمره هم ندارم. همچنان صفر.
کانالم ولی صفریتش را طی کرده است. کمی بالاتر از صفر است. قضاوتش با یو.
https://t.me/manesehchtgrh
امروزم تحت تأثیر بحث دیشب بود. غمگینم. اما خوب که مرور میکنم کمتر ماستها را ریختم توی قیمهها. کوشیدم پیرامون همان موضوع حرف بزنم. وقتی صداها بالا رفت کمتر به هم ریختم. هرچند صحبتمان به جایی نرسید.
غم معمولن میبلعدم. امروز تلاش کردم غرق نشوم. صبح موقع رانندگی آهنگ «کلاغپر» ویگن را گوش دادم. دلم شادی میخاست. عصر چند صفحه از دیوان «حافظ خودمونی» را ورق زدم. «تنگحوصله» چقدر قشنگ است در این بیت:
«دهان یار که درمان درد حافظ داشت
فغان که وقت مروت چه تنگحوصله بود»
و «شهر آشوب» در این بیت:
«رسم عاشقکشی و شیوهی شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامت او دوخته بود»
حتا به این اندیشیدم که نام کانالم را شهرآشوب بگذارم.
و با این بیت رستگار شدم:
«بگشا بند قبا تا بگشاید دل من
که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود.»
در وبینار سحر نقاشی کشیدیم. کتاب کودک خاندیم و حرف زدیم. آرامتر شدم.
بعد دو کتاب کارگاه کودکنویس را خاندم. «سیاهک پرندهای که میتابید» و «آقای رئیسجمهور گرسنه است» هنوز داستان کودکم را ننوشتم. سحر پیشنهاد داد از نقاشیهای امروز ایده بگیرم. حالا به آنها میاندیشم شاید به جایی برسد.
https://t.me/zari_arezi
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز خیلی سرم شلوغ بود اما برنامههام رو انجام دادم. شب هم رفتیم به عروسی دختر عمم. جالبیش اینجا بود که سر میز ما پسرعمه دیگرم نشسته بود. 14 سالش بود. دیدم به نویسندگی علاقه دارد سایت استاد رو بهش معرفی کردم. تا شام برایش داستان گفتم. از داستانهای چخوف . از داستانهای خودم. برایم لذتبخش بود. الان هم خیلی خستهام به طوری که گزارش نیک هم به زور نوشتم.
شنبه ۲۸ شهریور
گزارش نیک ۱۳۰
سال واژه تغییر
به جا آوردن نماز و تلاوت قرآن
نوشتن سه صفحه روزانه نویسی صبحگاهی و فهرست کارهایم
پیاده روی در طول روز
با افزایش سن خطر ابتلا به رگ های واریسی افزایش می یابد.پیاده روی یک روش ثابت شده برای جلوگیری از واریس است سیستم رگ های بدن شامل یک بخش گردش خون به نام قلب دوم است که از عضلات، سیاهرگ ها و دریچه های پا تشکیل شده است، پیاده روی این سیستم گردش خون ثانویه که خون را به سمت قلب و ریه ها بر می گرداند تقویت می کند و جریان خون سالم را افزایش می دهد.
در طول روز آب نوشیدم.
بدن از آب برای تعریق، ادرار و اجابت مزاج استفاده می کند.نوشیدن آب کافی به فیلتر کردن مواد زائد توسط کلیه ها کمک می کند و از تولید سنگ کلیه هم جلوگیری می کند.
تا می توانید آب سالم و تصفیه شده استفاده کنید.
گسترش واژگان و معانی واژه ها از فرهنگ عمید
آب نما=حوض یا جوی آب در خانه و باغ که آب آن نمایان باشد.جایی که آب چشمه یا کاریز به روی زمین می آید به معنی سراب هم گفته شده
آبنوس=ماخوذ از کلمه یونانی ابانس، درختی که در هند و حبشه می روید و مانند درخت گردو بزرگ و تناور می شود ثمر آن شبیه انگور و زردرنگ است.برگ هایش مانند برگ صنوبر و گل هایش شبیه گل حنا، چوب آن سنگین و سخت و دارای لکه های سیاه است.در فارسی شیز هم گفته شده
آپاندیس=روده کوچک زائدی ست که در طرف راست بدن انسان قرار دارد و نام دیگرش روده ی کور و ضمیمه ی اعور است.
عباس عظیمی:《ظرفیت ادبیات داستانی این است که می شود احساساتی را که آدم ها معمولا در زندگی عادی بروز نمی دهند درون آنها ببینیم مثلا شرم، ترس و تنهایی》
آقای عظیمی اهل افغانستان نویسنده ای کارکشته و مسلط به نوشتن است.
۷ داستان کوتاهِ ترس خوردن، زکریا، عطا این جا بود، من ماهی ها را نگاه می کنم، خانه، گاهی به قبرها هم نگاه کن و ایوب رفیق که در مجموعه ای به نام گاهی به قبرها نگاه کن منتشر شده است.
او به آوارگی و غربت در اثر جنگ پرداخته با نثری روان و گویا
در کانال مدرسه نویسندگی با این نویسنده آشنا شدم و پی دی اف کتاب را از طاقچه خریدم.قسمت اول را که ترس خوردن بود خواندم و لذت بردم از شیوه نوشتنش، جزئیات و توصیف ها و حسی که بر اثر تنهایی و غربت در کشوری غریب لمس می شد از روزهای ورود کرونا و…
نمونه ای از کتاب:
شاخه های چنار آسمان را خط هایی سیاه انداخته اند، خط هایی تیره تر و سیاه تر از سیاهی آسمان.خوب که به شاخه ها خیره می مانم دست هایی می شوند سیاه و استخوانی، دست هام را دراز می کنم به شان نمی رسند.
با هر لقمه غذایی که می خوردم ترس را هم می خوردم.با هر کامی که از سیگارم می گرفتم ترس را توی ریه هایم خیس می کردم.
بخت با من یار نبود و در وبینار شرکت نکردم، فایل صوتی اش را کمی گوش کردم.
از همه افرادی که در زندگیم دست رد به سینه ام زدند سپاسگزارم به همان علت بود که کارهایم را خودم انجام دادم و الان در این جایگاه قرار دارم.
آلبرت اینشتین
دلم گرم است به تو
که می آیی و
لحظه هایم با تو
معنا می دهند
معنایی از شور
معنایی از شوق
در واپسین روزهای گرم
دلم گرم است به تو
که می آیی و
نداشته هایم با تو
دارا می شوند
معنایی از وجود
معنایی از بودن
پائیزِ من
نمره ام ۷
«م» را عمل کردند. خدارا شکر زنده از عمل بیرون آمد. به «خ» خبر دادند. زنش میگوید، همهاش اسم «خ» را میآورد. شاید بهترین خاطراتش بودن با ما بود. والا چیزی از زندگی ندید جز سختی. تا جاییکه رفتن به سربازی براش مثل رفتن به فرانسه بود. آنزمان که پیشمان بود از سربازیش میگفت و اوقات خوشش در آن روزگار. حالا در بستر بیماری فقط «خ» را صدا میزند.
تصمیم گرفتم کمتر نوشابه و بستنی بخورم. همین امروز قولم را شکستم و بستنی خوردم. گفتم کمتر. آخر نمیشود یکهو قیدش را بزنم. که تنها شیرینی قرنطینه است. نوشتن هم هست که مسکن است. نه همیشه شیرین، گاهی هم تلخ.
داستان کودک کارگاه کودکنویس را دوباره بازنویسی کردم. فردا قبل کلاس میفرستمش برای ارشارد. باشد رستگار شود.
از عباس عظیمی نویسندهی افغان خاندم. از تلاش و انضباط در روتین نوشتن، که باعث شده در سیسالگی داستانهایی خوب بنویسد.
مقالهی «شناخت اسطوره» از عبدالعلی دستغیب را دوبارهخانی کردم و سه صفحه ازش رونویسی.
دوباره از «ستاره در شن» چند شعر خاندم. بعضی قسمتهایش مثل روایتهای اسطورهییاند. از برخی سطرهای تصویرساز نوشتم. تنوع واژگان ترکیبی و افعال آرکائیک هم فراوان. چندتایی باز اینجا مینویسم.
روزواژگان: غرقاب، فسوسا= افسوسا، سنگتخته، خُردِکََک= ریز و خیلی ناچیز، دریابان، فروشکنان، فروگنجیده، چیناب، دَفدف = به شتاب حرکتکردن «دفدفِ کف شتابان»، نرماهنگ، حبابواژگان، میموجد، بخموشاند، میرمبد.
ترکیبهای استعاری: شادمانی شمشیرها، کفقُلقُلهزن. شانهی آبها.
گلچین برخی سطرها:
«روحم را شیار میزند»
(غریقی در موجابها)
«فروگنجیده از نوک صبح
میآویزد
تا بنوشمش!»
(جهانجلوهگاه تو)
«اینک دهانی هستم
بیشکل تو در باد».
( ترانهی تنهایی)
«قاصدکی سبک شدم چون آه»
(روانهی نغمهها)
«پردهی صدایش در فضا میوزد»
(روانهی نغمهها)
«حبابواژگان دهانم را میترکاند
سکوت کلمهیی سپید میشود
کلمه، دفدفک کف
و کف هیچ میشود
چنین که منم!» (کفِ قُلُلهزن)
– دیدن وبینار و بداهه داستاننویسی. سوژه: دربارهی دو نفر که در تعریف خاطرهیی با هم اختلاف نظر دارند. نخست از دو زندانی نوشتم که از خاطرهی دستگیرشدنشان میگویند ولی با تحریف و تغییر رخداد از دو نگاه متفاوت. دیدم خوب شکل نگرفت. از دو خاهر گفتم. که در تاریخ و روز و ساعت تولد خاهر کوچکتر، همرای نیستند.
همین بهانهی پیشبرد داستان میشود. پایانی هم دارم براش.
– هفتاد صفحه از سنگ صبور چوبک در دو سه شب خاندم. امشب میماند خاندن مابقی بعد گزارشنویسی.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۲۹
امروز ساعت هشت صبح با صدای گریه بچه های همسایه بالایی ازخواب پریدم.
چند روزی هست که ازشهرستان برایشان مهمان آمده است وحسابی برو و بیا دارند.
امروز از آن روزهایی بود که فراموش کردند توی آپارتمان دارند زندگی می کنند.
درب واحد را باز گذاشته بودند،بچههایشان جلوی درب واحد وتوی پله ها بازی میکردند.یکی جیغ میزد.یکی گریه میکرد…
صدای بزرگ ترها ازداخل اتاق شنیده می شد که باهم صحبت می کردند.
از پله ها مثل اسب پایین میآمدند….و خلاصه خیلی اذیت کردند.من دیگر نتوانستم بخابم .بیدار شدم سماور روشن کردم وصبحانه خوردم.
بعد ازصبحانه خوردن،خانه را نظافت کردم وتا ساعت یازده طول کشید.
ساعت دوازده تا ۵عصر یک سر رفتم موسسه.
وقتی برگشتم فایل صوتی وبینار را گوش کردم.
تمرین ادامه نویسی را با موضوع زیر ادامه دادم.👇
تنهایی هم میشود…
تنهایی هم میشود بهترین دوست انسان باشد.
چون بیشتر فکرمیکنیم وزمان بیشتری را به خودمان اختصاص میدهیم.وبا نگاه عمیق تری به دنیای اطرافمان نگاه میکنیم.تنهایی هم میشودیک نعمت باشد وقتی با دیگران بودن، آزاردهنده باشد.
یادگیری
_ صبح ساعت ۷:۴۰ دقیقه پاشدم. باران به پنجره میخورد، اما راه به داخل پیدا نکرد.
_ بعد از اینکه در سینک ظرفشویی صورتم را شستم، کنار پدرم بر روی زیرسفرهای آبی نشستم. برادرم به هوای بارانی اشاره کرد و گفت که «امروز نمیتونیم به قارچچینی برویم.» من هم با سر تأیید دادم و بعد از اینکه چیز دندانگیری پیدا نکردم، از سر سفره پا شدم.
_ تلویزیون داشت مسابقهٔ هندبال نشان میداد. یک سمت ایران بود و یک سمت کویت. روی مبل دراز کشیدم. با تن خوابیدم و با چشم گلها را دنبال کردم.
_ کسی به گوشی پدرم زنگ زد و پدرم با برادرم به بیرون رفتند. تنها شدم. سکوت به خانهٔ ما چندان نمیآید.
_ پاشدم و یک نیمرو برای خودم درست کردم و در حین درست کردن آن، به آهنگ Training Season از Dua Lipa را گوش کردم. بسیار از این آهنگ خوشم میآید.
_ ساعت که به ۱۰ رسید، حمام رفتم. نه یکی، نه دوتا، نه سهتا، بلکه چهارتا قورباغه در حمام پیدا کردم. و بعد که خوب به در و دیوار نگاه انداختم، دیدم که هر جایی طرح و اثری از آنها هست. پس تا ساعت ۱۴ درگیر سابیدن حمام بودم.
_ ناهار را دو تکه جگر خوردم و یک تکه را به یک سگ که بهتازگی زیاد جلوی خانه پرسه میزند، دادم. و به این فکر کردم که چه چیز باعث این شده که این همه تعداد این موجودات زیاد شود. بعد که عمیق شدم، دیدم که یکی از همین عوامل، غذا دادن مردم هست. اگر مردم به این حیوانات زبانبسته غذا ندهند (حتی آشغالهای توی پلاستیک هم که میذاریم جلوی خونه یک جور غذا دادن هست)، آنها دیگر بچه نخواهند آورد و بعد از مدتی این چرخهٔ بدبختی سگها تا حد چشمگیری کاهش پیدا میکند. پس با چوب سگ را دنبال کردم.
_ دم غروب، خواهرزادههای خواهر اولم آمدن و آنها به من بازی «سه جمله، یکی دروغ» یاد دادند و تعداد بیشماری باخت، کارنامهٔ من شد.
_ حال هم که شب است و من روی تخت خستهام و خوابم میآید. بعد از این نوشته، مسواک است و بعد خواب.
گزارش نیک ۱۳۰ فرح
امروز راننده اسنپ رفت به خونه مادرم خانم بود . پژو ۲۰۶ سفید روغنی .
وقتی سوار شدم، تعجب کردم. صدایش مردانه بود.
گفتم: «اسنپی به مقصد … هستید؟ »
گفت : «بله.»
او هم اسم منو پرسید و مقصدم را گفت .
دیدم درست سوار شدم. موهایش کوتاه مردانه زده شده بود . چون از اسم ماشین و راننده اسنپ از اپلیکیشن اسکرین شات همیشه میگیرم . دوباره اسم و فامیل را چک کردم .عکس راننده با مغنه بود، و اسم هم دخترانه/ زنانه
خوب دیگه مطمین شدم خانمه ، مهم هم نبود که اقا باشه. سر صحبت را باز کردم.
گفتم: « که معمولن شنبهها تهران خلوته . اینطور نیست ؟ »
گفت: « چرا . منم اومده بودم کلاس روان شناسیام سعادت آباد خیلی کم ترافیک بود.»
از رشته اش گفت از اینکه کارشناسی ارشد امتحان داده و هنوز نمیدونه قبول شده یانه . منم از خودم کفتم که چند سالی مشاوره تلفنی داشتم.
پرسیدم الان جلسه مشاوره ساعتی چند شده گفت یک میلیون تا یک و نیم میلیون به بالا.
و بعد گفت که خودش با استادش جلسه گرفته ۸۰۰ هزار تومان.. از افسردگیاش گفت . و از مشکلش که در بدو ورود حس کردم.
امروز از همان ظهر در خودم فرو رفتم و تا شب ساعت ۹ وبینار نویسنده ساز در سکوت خاصی فرو رفتم. خوبه وبینار داشتم ۲۵ دقیقه نوشتم الهی شکر
روز طولانی داشتم اما بعد از ساعت ۹ و نوشتن ، کمی از بیقراریم کاسته شد.
خیلی نوشتم . هم از خونه مادرم و ناتوانی اش و حمام کردنش. و هم از چند اسنپی که امروز سوار شدم.
سرتون درد نمیارم شبتون خوش.
راستی امروز هوای بهشت زهرا بدجوری ابری و دونفره بود
درست مثل کاریکاتور حلزون که توی ابرها رفته و کیف میکنه.
پس
بارون، اشکهای حلزونه؟
صبح رفتم واسه ی انجام کاری اداری. نتیجهاش شد چند ساعت زانودرد. پله. پله. پله.
بعد رفتم عروسکفروشی و بعد هم شهرکتاب لالوی کتابهای کودک و اسباببازیها لولیدم.
سنگر و قمقمههای خالی خواندم. قصهی امروز را صبح خواندم و یک بار هم چند دقیقه پیش. دو روز دیگر تمام میشود کتابش. کیلیلیلیلی. بهرام صادقی عجیبغریبی نابغه است به گمانم. است چون زنده است و میخوانیمش.
امروز کتابی باید بنویسم. باید که نه. میخواهم.
کودکنو داشتیم ساعت ۸ چون نویسندهساز ساعتِ ۹مان را ربود. نویسندهساز بد.
کم بودیم اما کیف داد.
۱۰۰۰ کلمه تایپ کردم.
داستان کودکنویس را هم نوشتم همان لالوهای ۱۰۰۰ کلمه. داستان خیلی خوبی نشد شاید چون مدلش یا یه چیچیاش را دوست ندارم اما تجربهی جدیدی بود که خوب است دیگر. میتوانم مدلی که دوست دارم بنویسم اما میخواهم همین بماند و جدیدی باشد تجربهم. گازخورد مدل جدیدی دربیابم. هاااهااهااا.
ویس ۲۶ دقیقهی «تاسکیدرایور» را گوش دادم و کلمات و عبارتهای بانمکش را یادداشت کردم. مثلا: «گَد و گَواره»، «چَرا؟»، «سِویچ»
شب بخیر.
به خاطر فوت یکی از آشنایان نتونستم کاری بکنم. تازه رسیدم خونه ناراحت وخستهام.
بیشتر ساعتهای امروز، درگیر مهمانی و تولدبازی بودم. حسابی خسته شدم ولی خوش گذشت.
با دخترخاله مواد لازم را خریدیم. دور تا دور کیک را خامهکشی کردیم و سپس تزئین. با دنگوفنگ کیک را سالم به مقصد رساندیم. تعریف و تمجید مهمانان، خستگیمان را در بُرد. البته به نظر خودمان اگر اسفنجی داخلش کمی نرمتر میشد، بهتر بود.
بعد فهمیدم مهمانی دیگری در راه است. نمیدانستم بخندم یا ناراحت باشم چون هزار مشغله بههم گره خورده بود. معمولا روزهای آخر شهریور، برایم شلوغ و پُراسترس است. تصمیم گرفتم حالا که پیشآمده، سخت نگیرم و خوش باشم.
در این فاصله تا شروع مهمانی بعدی، ایدهی داستان کودکی که یک هفتهای در ذهنم خیس میخورد را نوشتم و بسطش دادم. فقط به یک بازنویسی اساسی نیاز دارد.
بعد از اتمام کار، رفتم خانهی میزبان برای کمک. تا آخر شب هم به گپوگفت با مهمان و پذیرایی و تمیزکاری گذشت.
چسب زخم گاوی.
پستونک.
پودر بچه.
کافه کا.
تو.
تو.
تو.
تو.
تو.
بیست و هشتم شهریور
امروز هرچقدر سیم هندزفریم را جا به جا کردم، صدایی ازش درنیامد که نیامد، بیخیالش شدم و از پشتِ پنجره اتوبوس، خودروها را دنبال کردم. در تمام مسیر از چهرهی رانندهها نامشان را حدس میزدم.
همکارم امروز دیرتر از همیشه اومد. همچنان معتقدم همکار خوبی است. همین که وقتی بهش میگویم« بهتره زمین رو جارو بزنه» ناراحت نمیشود و فکر نمیکند در تلاشم نشان دهم رئیس کیست، جای شکر دارد. من فقط نمیخواهم کارفرما بیاید و سرش غر بزند، تنها چیزی که بیشتر از او اطلاع دارم، حساسیتهای کارفرمایم است.
وقتی مشتریها نزد من، بابت کُندیاش گله میکنند، بهشان یادآوری میکنم همهمان روزی تازهکار و ناوارد بودهایم. چون میفهمم خودش هم بابت اشتباهاتش خودش را سرزنش و اذیت میکند.(من خوب میفهمم چه کسی از اشتباهاتِ کاه مانندش، سرزنشهایی کوه مانند میسازد).
امروز یک مشتری با جدیت تمام سیصد شکلات شمرد و خرید. هنوز هم باورم نمیشود کسی سیصد عدد شکلات بشمارد.
یکبار دیگر برنامهی دانشگاه را نگاه کردم و فهمیدم دو روز و نصفی در هفته کلاس دارم و وقتی این را با کارفرمایم مطرح کردم، در چشمانش پشیمانی را خواندم. پشیمانی بابت گفتن جملهی« یه کاریش میکنیم» که دیروز به زبان آورد. فکر میکنم ترجیحش کارگری تمام وقت باشد تا سروکله زدن با ساعتهای متغیر یک دانشجو. خلاصه که احتمالا مجبور شوم دوباره دنبال کار بگردم.
من نمیفهمم چرا فردای اثاثکشی باید مهمان بیاید. خواهرم میزبان طایفهی شوهر بود و من هم برای کمک رفتم.
من تعجم میکنم که آدمها چگونه تا این حد انرژی دارند؟ پس من چرا بعد از سرکار تنها میتوانم به حمام بروم، شام بخورم، کمی بنویسم، مقدمات قبل خواب را به جا بیاورم و بعد بیهوش شوم. به خواهرم میگویم:«به نظرم تا اطلاع ثانوی ازدواج کنسله» واقعن فکر میکنم نمیتوانم مناسب ازدواج باشم.
راستی کتاب هم نخواندم و زمان استراحت را خوابیدم.
دانشگاه هم از امروز شروع شد و من اولین غیبت رو به نحو احسن انجام دادم.
و.. همینن.
چه میشد گاوی در دشتهای زاگرس میبودم؟ سوئیس هم نه. من همینجا را دوست دارم. حالا هم که نشدم چارهای جز انسان بودن ندارم. راستی انسان بودن هم فقط به شمایل نیست. کلا مسئلهای دیگر است، وادیِ سخت و پیچیده. هنوز در حال آموختنش هستم.
القصه، امروز ملال را روی شانه انداختم و آستینها را بالا زدم. کتابِ «داستانهای کوتاه ژاپنی» را آغازیدم اما مدام به فکر گاودیدگی و دشت و رشته کوه بودم.
ملال را از این شانه به آن شانه انداختم و به بازنویسی داستان کوتاه پرداختم. قیچی را در دست گرفته و واژگانی را بریدم. چیزهایی نیز تغییر دادم و یا گسترش.
اضطراب لیلی، قهرمانِ داستان، ملالم را ترساند.
ملالِ بینوا ترسان و پرسان ریخت بر زمین و به پیادهروی رفتیم، من و ملال دست در دست هم در خیابانها. بله این هم نوعِ دیگری از مرض است.
کتاب «شکارچی کرم ابریشم» را خواندم در طاقچه. راوی برایم آدم جالبیست. حین خواندن کوشیدم طرح داستان را ذرهذره در ذهنم نقش بندم.
باز هم به بازنویسی گذشت و نوشتن و گاو بودن در دشتی دور و سبز.
ملال که نرفت اما دیگر حوصلهاش را هم نداشتم.
همین.
سالواژهام: ریلگذاری
آیا اگر تمام روز را در خدمت فرزند بوده باشی، گزارش نیک محسوب میشود؟ ساعت ۹:۳۰ دخترم را بیدار کردم؛ خودش خواسته بود. نام خرید که بیاید حاضر است ۴ صبح بیدار شود. از ۱۰ گذشته بود که از خانه بیرون رفتیم. خدا میداند برای چند خرید جزئی، چه جاهایی که نرفتیم. سرانجام هم در میدان نقش جهان دخترم به مرادش رسید و آنچه میخواست خرید. بعد هم رفتیم فرم مدرسهاش را از تولیدی تحویل گرفتیم. حدود ۱:۱۵ به خانه رسیدیم. بدون اینکه لباسهایم را عوض کنم، به آشپزخانه رفتم و ماهی سرخ کردم. به مامانم هم زنگ زدم تا به ما ملحق شود.
بعد از ناهار کمی استراحت کردم.
دوستم از کانادا تماس گرفت.
شعر نوشتم.
دخترم را رساندم، میخواست با دوستهایش بیرون برود.
شام پختم و ظرفها را شستم.
صد جمله آزادنویسی کردم.
گزارشنویسی
سالواژه: تحول
این روزها حال و روز خوبی ندارم.
گوشهای از وجودمان چیزی داریم به نام «بندِ دل».
چیزی که گاهی اصل و حاشیهی زندگی نمیشناسد.
به یک لحظه بند میشود.
به یک نگاه، به یک عدد، به یک خاطره.
و به آنی، وقتی حواست نیست پاره میشود.
این روزها بندِ دلم پاره شده.
انگار زمین بایر وجودم را کلنگ زدهاند.
همهی استخوان بودنم درد میکند.
پیالهی سرم پر از فکرهاییست که هر قدر سیاه میکنم کاغذ، سبک نمیشوند.
نکوناله حالم را بدتر میکند.
سراغ وبینار نویسندهساز میروم.
داستاننویسی بداهه رگههایی از نور به ذهنم میپاشد.
داستان کلکل با همکارم سرجلسهی امتحان نهایی را مینویسم.خاطرات سالهای دور را زنده میشود.
کتاب داستانهای رنگارنگ کودک دورو برم ریختهام و به محض غرق شدن در گرداب اباطیل ذهنم، هریک را ورق میزنم.
کاش همیشه کودک میماندم.
بیخیال همهی خیالها میشوم.
میگذارم این روزها هرچه هست، از من عبور کند. همین.
@yaddashthayemaryamgoli
سالواژه: تغییر
۱- صبح برای پیادهروی نرفتم، اما عصر راه افتادم و مقصد و مسیرم را به سمت خیابان تغییر دادم. همین تغییر کوچک، تنوع خوبی بود و حالم را بهتر کرد.
۲- آتوسا برای صبحانه عدسی پخته بود. عدسی را با نان بربری و آبلیمو خوردم؛ خیلی مزه داد. عطر و طعمش عالی بود و آنقدر سیر و سرحال شدم که تا وقت ناهار حسابی شارژ بودم.
۳- ادامه رمان «سقوط» را خواندم. هرچه جلوتر میروم، داستان جذابتر میشود و پایین گذاشتن کتاب هم سختتر.
۴- دیشب خواب دیدم در جایی سرسبز و زیبا ایستادهام؛ جایی که بودن در آن به من حس آرامش و خوشحالی میداد. در همان فضا ناگهان صدای خودم را شنیدم که از من میخواست او را به دل طبیعت ببرم. آنقدر غرق آرامش آنجا شده بودم و بودن در آن فضا برایم لذتبخش بود که اصلاً دلم نمیخواست از آن جدا شوم و به خانه برگردم.
۵- لابهلای حرفهایم با اطرافیان فهمیدم شادیهای کوچک زیادی در اطرافمان وجود دارند که میتوانند سوخت ادامه مسیرمان باشند؛ اما آنقدر به شادیهای بزرگ و شادیهایی که ممکن است در درازمدت نصیبمان شوند خیره ماندهایم که متوجه نیستیم بهای این انتظار را روح و روانمان میپردازد.
۶- جایی خواندم شکستها و انتخابها و تصمیمهای اشتباه امروز، بهایی هستند که برای رسیدن به عاقلترین نسخه خودمان در آینده میپردازیم. این جمله باعث شد به اشتباههای گذشته کمی متفاوت نگاه کنم. شاید قرار نیست همه انتخابهای غلط فقط حسرت به جا بگذارند؛ بعضی از آنها هزینهای هستند که برای به دست آوردن تجربه و شناخت بیشتر میپردازیم و در نهایت ما را به آدم آگاهتری تبدیل میکنند.
۷- نمره امروز ۸ بود. نقطه عطف روزم، نوشتن داستانک مورد علاقهام بعد از مدتها بود. با وجود اینکه متن اولیه آن را دیروز در وبینار نوشته بودم، امروز در مرحله ویرایش تغییر و تحولات زیادی کرد. با وسواس و دقتی که به خرج دادم، زمان زیادی طول کشید تا بالاخره به نسخهای که دوست داشتم تبدیل شد.
پنجرهی نیمهباز اتاق، امروز کار دستم داد که الان گزارش نیکم را در میان گرد و خاک مینویسم. میز و کتابهایم در لایهای از غبار فرو رفتهاند. پوستم خارش گرفته و من حوصله ندارم بلند شوم و دستمال نمداری پیدا کنم. به قول «نون» گشادیسم در بدن چوخدو. وزش همیشگی باد پیشانینوشت این شهر است. صبح برای کلاسهای آنلاین گوز ارزش دانشگاه که بلند شدم پنجره را باز کردم تا نسیم صبحگاهی خواب از سرم بپراند. بوی سیر و سیرابی کل خانه را برداشته بود. از دیشب قابلمهی کلهپاچه داشت روی گاز جوش میخورد. قرار بود ببریم باغ برای ناهار.
وضعیت نت اعصابم را شخمیتخمی کرده. اینترنت منطقه را زدهاند پوکاندهاند. یا نیست یا اگر هست از نیستش بدتر است. در این بوم خرابکن زیاد و درستکن لا موجود.
کلاس اول صبح با «ادبیات تطبیقی» شروع شد. اوصلن در سطح دانشگاه با اینطور کلاسها حال نمیکنم. ترم پیش استادی داشتیم برای درس آشنایی با ادبیات معاصر فارسی که کمدی مهران مدیری را هایکمدی (High Comedy) معرفی کرد. ذوقم همان لحظه کور شد از هر چه ادبیات در دانشگاه است. با شخصی مشکل ندارم، نه. اصلن بحث سلیقه و ترجیح شخصی نیست. قضیه محدود بودن جهانبینی و هنربینی کسی است که آدم به او استاد میگوید. ولی صبح با شنیدن مثالی که استاد زد به کیف آمدم. به مادران و دختران مهشید امیرشاهی اشاره کرد. چهارگانهای که تجربهی خواندنش برای من و خیلیها نوازش روح و جان بوده است. مواجه ذهن آدم با بعضی از کتابها از جنس معاشقه است و با بعضی دیگر از جنس نیاز. آنقدر سر ذوق آمدم که وصل شدم و چند دقیقهای در مورد مثالی که زده شده بود حرف زدم.
کلاس بعدی اما شور کلاس اول را نداشت. بیشتر چانه زدن سر نمره آخر ترم و خط و نشان کشیدم سر حضور غیاب و ترجمه بدون هوشمصنوعی بود. شانس آوردم که زود تمام شد.
با یک دبه آب ۱۰ لیتری کلی ظرف شستم. مدیریتِ بحرانِ نبود آب در باغ را اگر در خانه داشتم شاید مدال صرفهجوی برتر را میانداختند گردنم. که چنین مدالی وجود خارجی ندارد.
رفتم گوجه و خیار چیدم تا بابا دوباره نگوید هوش و حواست این روزها آلبالو و گیلاس میچیند.
شام هم ماندیم همانجا. اندازهی یک ایل سیبزمینی سرخکرده درست کردم. کلن اندازه دو تا چیز را هیچوقت در آشپزی یاد نمیگیرم، یکی ماکارونی یکی سیبزمینی سرخکرده.
دوباره ظرف شستم. اینبار بدون مدیریت بحران نبود آب، چون مخزن لولهکشی آب پر شده بود.
امروز نتوانستم سراغ شرقشناسی ادوارد سعید بروم. اینطوری که پیش میرود فکر نکنم این کتاب را حتا تا آخر سال تمام کنم. خواندن خسرو خوبان اما با ذوق و شوق رو به پایان میتازد.
https://t.me/naghoftehayma
پیشاز هر چیز
Happy 130🎉🥳
——————
-کتاب؟
فقط چند صفحه از «فلسفهی ترس».
-شعر؟
روم به دیفال، هیچی.
-پیادهروی؟
کردم. زیادم کردم. اَلبَت به قصد پیادهروی نبود ولی راه زیاد رفتم.
-نوشتن؟
فقط همین گزارشِ نیک. موقع نویسندهسازم تو خیابون بودم نشد بنویسم. ولی مینویسم.
-خاطره؟
خاطرهی عجیبوغریبی نشد، ولی با بهارو رفتیم شلوار بخریم که دست از پا سبکتر برگشتیم. چیزی که میخاستیم نداشتن. ولی تو راه رفت و برگشت خاهرونه کلی خندیدیم. میگم خاهر ولی خیلی جاها انگار بچمه. همون بَشِ منه. شایدم رفیق. بهترین رفیقامن امیرو و بهارو.
-قهوه؟
بله بله.
-به روزرسانی کانال گزارش نیک؟
بعللله تا روز ۴۴ رسوندمش.
-راضی هستی؟
آره خداروشکر. دارم سعی میکنم زیر بار تمام روز و هر ساعتش مفید بودن له نشم. اینجوری با سرعت کمتر زندگی رو میبینم.
-پس اودافظظظ؟
اودافظظظ.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
_نمره ی امروز ۷ از ۱۰
_ مطالعه تخصصی چندین مقاله لاتین
_ هرچند سایت برای دانلود مقاله زیاد هست اماسایت ذیل معتبر و رایگان است،
lens.org
کلی مقاله دارد و برای کسانی که نیاز به مقاله های روز دنیا دارند سایت مناسبی است و زبان فارسی را هم پشتیبانی می کنند.
_ در حیاط و نظاره گر باغچه، چشم هایم متمرکز بر روی گل ها و از زیبایی آنها حسرت انگیزتر شدم. ناگهان زنبوری دیدم لباسی برتن نداشت باسنش را ازاین گل به اون گل می مالد،کمی نزدیک تر شدم، دیدم زنبوری دیگر هم همین رفتار را با گلی دیگر می کند.
از رفتارشان نترسیدم،ناراحت نشدم،درضغ منکراتی هم نیست. بلکه گرده افشانی است و با طبیعت سازگاری دارد.
_ تمرکز و تغیرات موثر در بر برنامه ریزی تا پایان مهرماه به جهت کارهای نیمه کاره که باید تحویل بدهم.
_ یاری جستن: همان کتاب تولید بدون کارخانه را هنوز نتوانستم به دست بیاورم در سایت گیسوم هم درخواست را ثبت کردم، در حالت بیداری هستم تا پیدا کنم.
حالیا من سی و یکمین روز است گزارش نیک را مستمر می نویسم، گزارش نیک ۱۳۰ نیز سوت پایان را برایش زدند.
گزارشنیک”1405/6/28″ شهریور. روز شنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور خاندم.
۲ داستانکودک از کارگاه داستانکودک خاندم.
در زمانی موسیقی گوش دادم.
فیلم “داستانهای موازی” از اصغر فرهادی را دیدم.
۲تا داستانکوتاههای آخرم برای آجی خاندم و نظرش را گفت.
زمانی با آجی گفتگو کردم. ازش فیلم گرفتم داشت با آهنگهای تلویزیون مثلن میرقصید.
بخشی از داستانکودک را نوشتم.
نویسندهساز شرکت کردم.
اینم از نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
امروز من.
○آسمانِ خاکستری. بارانک بیصدا.
نمنمک، کمکمک.
○نوشتن. آزادانه.
آزانویسی یا شکایت نامه؟
○دیدن دوست و معاشرت.
به مدد فال حافظ او را بدرقه کردن. گل دادن گل گرفتن.
○در پس دعاهای کتری دستگاه چایساز خراب شد. اما از قدرت چای کم نشد.
○فیلم داستانهای موازی را تماشا کردم.
در هم تنیدن خیال و واقعیت.
خیال زادهی حقیقت. یا حقیقت زادهی خیال؟
○تماشای درختان، نشسته در ایوان.
باد شاخهها را میرقصاند یا شاخهها با دیدن باد خود را میجنبانند؟
○خواندن کتاب دولت و فرزانگی و جملهیی جالب:《من خدا هستم.》
من خدا هستم؟
بله من خدا هستم.
هر فرد خدایی است که میتواند خودش را خلق کند. هر فرد خدایی است که میتواند سرنوشتش را به دست خودش بنویسد.
○خواندن پایان یک عمر. شخصیت داستان از مورچانهها میگوید. 《مورچانههای قرمز و سیاه. مورچانه سیاهها گاز میگیرند. اگر در جهنم ببینندت، آب میآورند که آتش را خاموش کنی. با مورچانه سیاهها کاری نداریم. کسی آنها را نمیکشد. مورچانه قرمزها نیش نمیزنند. برای آتش جهنم هیزم میآورند. مورچانه قرمزها را میکشم. با حرص میکشم.》
مورچانههای قرمز و سیاه؟
○وبینار. آزادنویسی. خاطرهای مشترک میان زن و شوهر. رازهای پنهانشان فاش میشود.
○ ترس. نقاشی، شمع، مار، خطخطی. چرا نقشش را بر کاغذ میزنی؟
○شب. عنکبوت روی تارهایش لمیده است. نور ماه تاریکی اتاق را از لب پنجره انداخته و آن را شکسته است.
۱۴۰۵/۶/۲۸
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
📍امروز احوالم شبیه گزارشات غالبا اشتباه هواشناسی بود، فکر میکردم کوک است اما ناکوک بود.
سال واژه: خوددوستی🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت
• روزی پاره پاره و بیحوصله
چرا امروز تعداد کارهای انجام شدهام چشمم را پُر نمیکند؟
صبح زود بیدار شدم البته اگر از نظر شما ساعت هفت زود به نظر بیاید و خوشحال بودم که با تراپیست برای بار دوم جلسهی گفتگو دارم. از دیروز پر از انرژی بودم، اما دکتر عزیز با سوزنی، بادِ انرژیام را خالی کرد.
زیرا در مکالمهای پیامکی اعلام کرد که دیر جنبیدهام و ساعتهایش تا ده شب رزرو شده.
من هم بر حسب عادت در ذهنم میزان درآمد یک روزش را حساب کردم تا به خودم یک خاک بر سرت بگویم.
نگویم برایتان که قاضی بیانصاف و بیوجدان ذهنم در مذمت کردنم چیزی کم نگذاشت.
خلاصه دیگر هیچ قشنگیای چندان قشنگ نبود و حسم امروز فِسَش در آمده بود.
رفتم سراغ تمریناتی که تراپیست داده بود و فهمیدم یکی از آنها را به کل اشتباه متوجه شده بودم پس دوباره مشغول انجامش شدم و آرام آرام احوالم کمی باد شد، حس کردم با نوشتن پاسخ تمرینات، اولویتبندیهایم را فهمیدهام، حداقل تا به امروز و خوشحال شدم از این آگاهی.
تا الان سه تا از چهار تمرین را کامل کردم.
لباسها را برای شستشو به لباسشویی سپردم و بعد از اتمام شستشو بابت این کارش از او تشکر کردم. اگر او نبود خدا میداند چقد کارم سخت میشد.
هوا دوباره حالی به حالی بود و من نمیفهمیدم آفتابیست یا ابری، تعجبی هم ندارد داریم وارد پاییز میشویم. پس دلم را به دریاچه سپردم و با خوف و رجا لباسها را در حیاط آویزان کردم.
آفتاب که طاقچه بالا گذاشت و نیامد، پس باد زحمت خشک کردنشان را کشید.
با دوستم مینا کمی گفتگو کردم و در ادامه گزارش بچههای سیاهچاله را خواندم و برایشان بازخوردکی نوشتم.
کمی هم حسدورزی و مقایسهگری کردم تا امروز از خودزنی چیزی کم نگذاشته باشم برای خودم.
لباسهای خشک شده را جمع کردم و تا زدم و در کشوها گذاشتم.
تمرینجا که برگزار نشد و نویسندهساز هم به ساعت نه شب جابجا شد.
روی مبل دراز کشیدم و به ویدئوهای ورزش اصلاحی نگاه کردم تا فردا انجامشان بدهم، امروز به عضلههای عزیزم استراحت دادم و چند سوال هم برایم پیش آمد که از مربی آراممان پرسیدم و در انتظار پاسخم تا به الان که شب شده.
در انتهای روز دلم خوش بود به دیدن ادامهی سریالِ «living with yourself» که همسرم مثل تراپیستی که در اول گزارش به آن اشاره کردم با دیدن یک فیلم در ژانر ترسناک دلخوشیام را تِرمال کرد.
به قول آملیها وِنِه خیره بَخِردِمی (خیرش را خوردیم)، نخواستیم روزمان خوب تمام شود.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و در تمرین هزار کلمه، از دو دوست بنام عیسی و حسن نوشتم که با هم در به یاد آوردن خاطرهای مشترک به هیچگونه توافقی نرسیدند، آخر سر آنها هم مثل من خیر به یاد آوردن خاطره را خوردند و بیخیالش شدند چون هرکدام داستانی متفاوت را به یاد میآورد.
هربار که شروع به نوشتن هزار کلمه میکنم اصلا تصور نمیکنم که بتوانم سه صفحه در مورد موضوعی بنویسم اما ذهنم مرا شگفتزده میکند.
۱۴۰۵/۰۶/۲۸
ادرس کانالم به دستور خدای این سایت استاد کلانتری 🌷
https://t.me/pichesabz
🔹بیداری پنج دقیقه پس از زنگ برپای گوشی.
🔹سشوار و ده پانزده دقیقه ور رفتن با موهای رسیده تا نصف کمر و چندبار بستن و باز کردن کِشِ وامانده.
🔹نیمساعت معطلی کنار جاده و پذیرایی خورشید از من و تبدیل شدن به آفتابپرست.
🔹 رسیدن امداد غیبی از جایی که انتظارش نمیرفت، سوار بر پرایدی که روی شیشهٔ عقبش داد میزد ساندیسپرست
است.
ترکیب یک آفتابپرست و یک ساندیس پرست، از آن شوخی دستیهای ناجور ولی مجبور زندگیست.
🔹رفتن به اداره بیخبر مخابرات.
نبودِ مسئول.
نبودِ عرضه.
نبودِ برنامه.
نبودِ جانشین.
نبودِ هیچ.
و بودِ کارِ روی هوا و لنگِ در هوا و حواله به خدا.
🔹تماس با کسی که در میانهٔ پایانِ زندگی کنونیست و آغازِ نو شدن و زندگیِ تازه.
و ارائه راهنمایی و راهکار و دادن امید و انگیزه و گفتن آفرین و آفرین.
🔹یاریِ پاهای همیشه پایهام و زانوهای نیرومندم برای پیادهروی دراز و بیآخ.
🔹سرکشی به مغازهها و شکست مفتضحانهٔ کمالگرایی و بوسیدن روی ماه عملگرایی و خرید قاب سیاه سیلیکونی و پوشیدن رخت دامادی گوشیام.
🔹معطلی بیش از دوساعته در ماشینِ آشنایی که قرار بود زودتر و راحتتر و رایگان نسبت به ماشین غریبه به خانهام برساند ولی تبدیل شد به حضور ناچار در ماشین تنور شده زیر آفتاب و همراهی نفر سومی که مغز و اعصاب و روان و جان و رمق مرا میلیاردها بار بدتر از مجموع گودزیلا و شمر و چنگیز سایید و گایید.
🔹سردرد و قرص و چایی و رساندن مایعات به بدن و تازه برای اولین بار از صبح روان شدن به مستراح.
🔹 سُرور و خرسندی و رضایت عجیب و غریب و زیاد بابت توانایی تسلط به اعصاب آنهم در روزی که عرقچکان از هفت سوراخ از سفر جهنم برگشتم.
آن هم بدون دستاورد اصل کاری، که دلیل رفتنم بود، یعنی وصل اینترنت.
ولی خودم میدانم چرا آرامم.
معجزه فهرست نویسیست و تیک زدن چندتایش.
و البته بابت حرکت مهمی که در پیش دارم و راهی که امروز برایش کاری کردم.
خدایا خودت بخواه.
شب را دیر خوابیدم. تا وسایل را آماده کنم و دوش بگیرم و کیفم را جمع کنم، ساعت شد ۲. وقتی قرار است بروم جایی، استرس میگیرم و کلی طول میکشد تا به خواب بروم. توی ذهنم، همه چیز را هزاربار دوره میکنم. چیزی کموکسر نباشد؟ آیا برنامهها درست جلو خواهندرفت؟ هزاربار مقصد را چک میکنم. فاصله را. جاهای دیدنی را. لباسهایی که انتخاب کردهام. گوشی را کوک میکنم و صدبار تا ساعتِ حرکت بیدار میشوم و ساعت را چک میکنم که نکند دیر کنیم.
ساعت ۶ بیدار شدم از خواب. همسرم همیشه میگوید تو خیلی خوشخوابی. چطور قرار است از مهر، صبحِ زود بیدار شوی برای مدرسه. اما امروز، این من بودم که بیدار شدم و او نمیتوانست دل بکند از خواب. به زور بیدارش کردم.
آماده شدیم و وسایل را گذاشتیم توی ماشین. باز هم همهجا را چک کردم و خانه را. ۷.۵ بود که راه افتادیم. توی راه صبحانه خوردیم و چایی. چایی توی راه بدجور میچسبد.
یکراست رفتیم کندوان. تماشای جاهای نو حالم را خوب میکند حتی اگر برای دومینبار باشد. کلی عکس گرفتم. اینروزها علاقهمند شدهام به عکاسی کردن. از خانههای سنگی بازدید کردیم و ولی چیزِ ترش خوردیم. هنوز هم که بهشان فکر میکنم دهنم آب میافتد. ما چون زود رسیدهبودیم، خلوت بود و راحت همهجا را گشتیم. بدون شلوغی. ما که میخواستیم خارج شویم از روستا، مسافرها تازه پیدایشان شدهبود و کمکم همه جا داشت شلوغ میشد.
آمدیم تبریز. اتاقمان را تحویل گرفتیم و ناهار خوردیم. بعد از ناهار دلمان میخواست برویم گشت و گذار اما خسته بودیم پس حسابی خوابیدیم. بعد از خوابمان چایی خوردیم و راه افتادیم.
رفتیم لالهپارک. از آنجا هم، ائلگلی. هوا سرد بود. میدانستم شبهای تبریز، سرد است. من هم که سرمایی. برای همین کاپشن آوردهبودم با خودم. بیخیال استایل و مد شدم و کاپشنم را به تن کردم. شاممان را خوردیم و و باز هم چایی. توی هوای سرد تا چایی نباشد، حتی با کاپشن هم گرما نمیچسبد به جانِ آدم.
توی راهِ برگشت به هتل، پستم را هوا کردم توی کانالم.
حالا هم که خستهام و دلم خواب میخواهد.
زرشک
به چی؟
زرشکپلوی خشکشده با عطر و طعم خونگی؟
بشنو ولی باور نکن مگه اصلا فرق دوغ و دوشاب رو ندونی
البته میتونه، تکرار میکنم، ممکنه بهتر از سوسیس و کالباسهای ایرانی باشه.
حالا که آب بستن به زندگیمون و میخوان زرشکپلو و عدسپلو هم چیپسی خورامان ما کنند، درنگ جایز نیست و تا میشه بایستی زندگی کرد با همین سبک و سیاق حاضر
پس هر روز تا اطلاع ثانوی:
یوگا، مراقبه، معاشقه دارم با خودم، خدا و خلقخدا
در مکاشفهام با نوشتن
در مجادله با کاهلی
در معامله با انرژی
در مخاصمه با بطالت
در مراوده با ارزشمندی
انبارگردانی داریم و همین تمام امروز و فردای من را بس
پیشنهاد سئو را سپردم به دوستی قدیمی
به همکارم یاد دادم با هوشمصنوعی جزوهنویسی کند.
به دوستم دلداری دادم برای پیداکردن دفتر کاری درخور و خواستنی
به مادرم امید دادم هیچچیز با اشک و آه درست نمیشود
به خواهرم بیاموختم، “جمنی” هیچ رابطی به ” خمینی” ندارد و “جمنای” خوانده میشود.
واژگان شکاری از پست یوتیوب:
گداجوش؛ شبیه ماگ
بیدست؛ توان دستگیری نداشتن
لته؛ پارچه
۷-۸ شات از آسمون و ماه و ستاره و درخت
آزادنویسی داستانی با حضور والدین گرامی خودم
پیادهروی داشتم.
تورق چنکفحهاز کتاب “شکست بخورید وبرخیزید”
حلزون رفته استقبال پاییز.
– 888 کلمه نوشتم در ورد. خاطرات جنجالیِ دو ماهیگیر.
– پیادهروی کوتاه بود. آخرش نشستم رو جدول و آدمها رو کشیدم.
– 110 تا مداد تراشیدم، دستم تاول زده.
-امروز هم نوید و رض در گوشم خواندند.
– اتاق شماره ۶ چخوف.
– تاریکخانۀ هدایت را برای پیدا کردن یک جمله زیر و رو کردم.
– سر صبح، اینستاگرام بدون فیلترشکن باز شده بود. کیفور شدم.
سال واژه: تداوم.
– تمام کردن و فرستادن تمرینِ روز سهشنبه.
– آماده کردن داستان کوتاهِ کارگاه قصهنویسی.
فردا یک بار دیگه از روش میخونم و میفرستم برای گاز خورد.
– رفتن پیادهروی کنار رودخونه.
برای دور بودن از صداهای اطراف گوش کردن به پادکستِ مردان بدون زنان از ارنست همینگوی.
فکر میکردم هر داستان با این همه صحنهپردازیِ زیبا و شروع خوب و ترغیب کننده، چرا پایان داستانها اینجوریه؟
شاید برای درک این نوع سبک هنوز نیاز به زمان دارم.
انگار پایانی در کار نبود هر داستان یک تکه از یک پازل بود.
یک کاسه آش از یک خانم کنار رودخونه خریدم و خوردم. جاتون خالی خیلی خوشمزه بود. مزهی آشهای خواهرم رو میداد. خدا رحمتش کنه خیلی دلم براش تنگ شده.
– بعد از پیادهروی دوش گرفتم. چون اینجا منظورم بابلسره فرقی نمیکنه هوا آفتابی باشه یا ابری بالاخره بیرون بری کلی عرق میکنی و باید وقتی رسیدی خونه اول لباسهایی که پوشیده بودی، بزاری برای شستن و بعد خودت هم قبل از هر کاری حمام کنی.
– وبینار نویسنده ساز با شاهین کلانتری که ساعت 21 شروع شد.
که داستان هزار کلمهایی رو با ایدهایی از طرف استاد نوشتیم.
ایده: دو نفر که سر یک خاطره جدل میکنند.
شروعش خوب بود، ولی بعدش موضوع از دستم در رفت و ذهنم به جاهای دیگه رفت. میدونم که این هم خوبه. چون به قول استاد آزادنویسی یعنی همین.
– به خودم 7 میدم از 1تا 10.
تا گزارش نیک بعدی بای.
پراکندگی امروز
قهوه را حاضر کردم. «شکارچی کرم ابریشم» را برداشتم و لم دادم روی صندلی. مینوشیدم و میخواندم.
پس از آن، ورزش. مربیم برنامه جدیدی نوشته بود و تا بیایم با حرکات جدید منطبق شوم و انجامشان دهم یکونیم ساعتی رفت. بعد از آن هم دوش و ادامهی زندگی.
از کتاب «آمار برای دانشمندان داده»:
از شاخصهای گرایش به مرکز، همان میانگین و میانه، رسیدم به شاخصهای پراکندگی.
این شاخصها، میزان پراکندگی دادهها را اندازهگیری میکنند.
چگونه؟
با محاسبهی انحراف(deviation).
در حقیقت مسیر محاسبهی هر شاخصِ پراکندگی از ایستگاه محاسبهی انحراف میگذرد.
حالا انحراف چیست؟
اختلاف هر داده از میانگین یا میانهی یک مجموعه داده است.
بیایید در مجموعهی {۱،۴،۴}، انحراف هر مقدار نسبت به میانگین را محاسبه کنیم:
ابتدا میانگین مجموعه: ۳ = ۳ / (۱ + ۴ + ۴)
حالا برای بدست آوردن انحرافها، هر مقدار را از میانگین کم میکنیم:
۱ – ۳ = -۲
۴ – ۳ = ۱
۴ – ۳ = ۱
به این ترتیب انحرافها عبارتند از:
{-۲،۱،۱}
این مقادیر به ما میگویند که دادهها چطور پیرامون مرکز داده(میانگین) پراکنده شدهاند. برای اینکه بتوانیم به درک ملموستری از انحراف دادهها برسیم، میانگین انحرافهای بدست آمده را محاسبه میکنیم:
که میشود: ۰ = ۳ / (۱ + ۱ + ۲-)
صفر؟ چرا صفر؟ یعنی انحراف نداریم؟
بله همچنان انحراف داریم، اما، در محاسبه میانگینِ انحرافها نباید علامت منفی و مثبت آنها را دخیل کنیم، چون، تنها مقدارِ اختلاف هر داده برایمان مهم است.
پس میانگین انحرافها میشود:
(۲ + ۱ + ۱) / ۳ = ۱.۳۳
و از آنجا که قدر مطلق هر مقدار را گرفتیم(دخالت ندادن علامت مثبت و منفی)، می گوییم میانگین انحراف مطلق برابر است با ۱.۳۳.
که اولین شاخص از شاخصهای پراکندگی است.
از کتاب«در کمال سادگی»:
نکتهی جذاب، دو نوع حافظهای بود که آموختم. همهی ما با حافظهی کوتاهمدت و بلندمدت تا حدی آشنایی داریم، اما با حافظهی حسی و کاری چطور؟
حافظهی حسی:
«اولین و کمدوامترین انبار اطلاعات وارد شده از حواس ماست. در واقع دروازهبانی است که همه چیزهای پیرامونمان را پالایش میکند و از میان آنها چیزهایی را برای ورود به آگاهی ما انتخاب میکند.»
«اطلاعاتی که از این غربالِ توجه عبور میکند، به حافظهی کوتاهمدت ما میرسد.»
حافظهی کاری:
«با حافظهی کوتاهمدت ما همپوشانی دارد؛ جایی برای دسترسی به اطلاعات، نگهداری و دستکاریاش به منظور برنامهریزی و اجرای رفتار. از طریق حافظهی کاری است که حافظهی کوتاهمدت را به کار میگیریم.»
#گزارش_نیک
https://t.me/mraliabarashi
گزارش نیک سی ام.
صبح زود از خواب بلند شدم. با اینکه دیشب نمی دانم کی خوابم برد.
بی خوابی دیشب به سرم زده بود و مثل جغد شب بیدار بودم.
نمی توانستم بخوابم. حس خیلی بدی است که همه خواب باشند و همه جا غرق سکوت و تو چشمانت باز باشد و دلش نخواهد که بسته شود.
بالاخره با هزاران مکافات و قصه گویی برای خودم به خواب رفتم.
آخرین باری که دستشویی رفتم ساعت را نگاه کردم. ساعت۱:۳۰ بامداد بود ، اما بعد از قصه گفتن برای خودم نمی دانم چه ساعتی کامل به خواب رفتم.
می خواستم برای ورزش کردن آماده شوم، که تماسی گرفتند و درگیرش شدم. بعد از آن هم تماس دیگر و پر کردن فرم مربوطه که کلی تایم از من گرفت و از وقت ورزشم گذشت.
قرار بود که سبزی بخریم و سرخ کنیم.
امروز به طور تصادفی تصمیم گرفتیم که اقدام کنیم.
سه نفری آماده شدیم و رفتیم محله ی نزدیک خانمان و ۱۵ کیلو سبزی گرفتیم و برگشتیم.
کوهی از سبزی ها را در پارچه ریختیم از ریحان و تره بگیر تا جعفری و نعنا.
هر ۱۵ کیلو را پاک کردیم و با آب سرد شستیم.
سبزی ها خیلی زیاد بودند و همشان در آب غَلت می خوردند و از سر و کول هم بالا می رفتند.
انگار داشتند ترامپولینگ بازی می کردند.کل حیاط پر از آب شده بود.
سوراخ کوچولو گرفته بود و اجازه نمی داد آب پایین برود. سر لج افتاده بود.
هر چه قدر شلنگ را داخل دهانش فرو کردیم که مانع را پیدا کنیم تا آب پایین برود بیشتر لج می کرد و آب را بالا می آورد.
با هزاران بار فشار و کم نیاوردن ما بر سوراخ پیروز شدیم و بالاخره آب را پایین بردیم.
بله قدرت دست ماست.
آب راحت جریان پیدا کرد.
قورپ قورپ کل سوراخ، آب را به یکباره هورت کشید.
مادرم حیاط را جارو زد و سبزی هایی که روی زمین ریخته بود را با خاک انداز جمع کرد.
آبکش ها را گوشه ای از حیاط گذاشتیم تا آبشان کامل تکانده و خشک شوند. و برای مراحل بعدی آماده شوند.
خرد کردن و بعد سرخ شدن.
سبزی ها به قدری آب داشتند که باید اجازه می دادیم تا کامل خشک شوند.
فکر کنم خیلی طول بکشد. مادرم گفت دقیقا. اشکالی ندارد خشک که شد خردش می کنیم با دست که این کار را انجام نمی دهیم سبزی خوردکن بیچاره می خواهد این کار را بکند.
او باید ناراحت باشد نه ما.
بالا آمدیم و چای خوردیم تا خستگی از تنمان در رود.
من که گردن درد گرفته بودم.
قربان خدا بروم انگار قسمت بود که وبینار ساعت ۲۱ برگزار شود که من با خیال راحت شرکت کنم.
اگر ساعت ۱۷ بود که من درگیر بودم. از اینکه نمی توانستم حاضر شوم ناراحت می شدم.
اگر هم می رفتم بنده خدا مادرم باید با سبزی ها تک و تنها سر و کله می زد و خسته می شد.
گناه داشت مادر عزیزم. من که دلم نمی آمد تنهایش بگذارم و در وبینار شرکت کنم.
بعد در دو راهی گیر می افتادم و عذاب وجدان می گرفتم.
نه می توانستم این وَری را بگیرم نه اون وَری
من می ماندم و هر وَری.
چه جالب شعر گفتم.
این کارها باعث شد که از برنامه عقب بیفتم.
من کاری نکرده بودم.
بلند شدم و یک ماسک صورت برای خودم درست کردم تا هم یه حالی به پوستم بدهم و هم خودم خوشحال شوم و انرژی بگیرم.
ماسک را درست کردم روی تمام صورت و دستم مالیدم. حالا زمان دادم تا کمی خشک شود و روی پوستم باقی بماند.
در این مدت دراز کشیدم و حدود ۲۰ دقیقه در همان حالت ماندم.
آهنگی در حال پخش شدن بود و من دراز کشیده به دستان غرق در ماسک نگاه می کردم و می رقصیدم.
بیست دقیقه که تمام شد، رفتم کل دست و صورتم را شستم و بعد با حوله خشک کردم.
آبرسان زدم و حالم که بهتر شد کتاب خواندم.
در قسمتی از کتاب چند ویژگی بیشعورها:
خودخواهی کورکورانه
حق به جانبی متکبرانه
وجدانی که حتی در آتش جهنم هم نمی سوزد
بی ادبی و وقاحت مهار نشده
بعد از خواندن کتاب به سراغ پادکست رفتم.
عجب چیزی بود شگفت.
کلی نکته برداری کردم.
فیلم موردعلاقه ام را دیدم.
ساعت نزدیک ۲۱ بود.
شروع وبینار نزدیک بود.
به اتاق رفتم و هندزفری را برداشتم و روی لینک کلیک کردم وارد وبینار محبوبم شدم.
علت اینکه این وبینار را وبینار محبوب نامگذاری کردم این است که من را با نوشتن که عشق من است و به من آرامش می دهد بیشتر اُنس داد.
این وبینار رابطه ی من و نوشتن را عمیق تر و صمیمی کرد.
برقراری و گره خوردن دل هایمان را مدیون وبینار نویسنده ساز هستم.
او محبوبِ من و نوشتن است.
ما هر دو، من و دوستم نوشتن هر دو وبینار محبوبمان را دوست داریم و از او ممنونیم.
در وبینار امشب شاهین کلانتری کتابی از خاطره بازی محمد چرمشیر را برایمان خواند که در عین پیچیدگی زیبا بود.
تو را گیج می کرد اما لذت بخش هم بود.
کتابی جمع و جور، نازک و دوست داشتنی.
اتفاقا راهنمای ما برای هزارکلمه نویسی امشب شد.
هزارکلمه نویسی در ۲۵ دقیقه با خاطره سازی.
اختلاف در تداعی یک خاطره بین دو نفر که هر کدام خاطره ی مشترک را به زبان و نگاه خودشان تعریف کنند.
هزار کلمه نویسی من دو زن و شوهر بودند که با هم اختلاف داشتند.
اولین جمله من این بود چرا صدایت را برایم بالا می بری؟
و این شروع درخشان داستانم را شکل داد.
طوری می نوشتم که اصلا دوست نداشتم داستانم تمام شود و صدای زمان سنج دربیاد و هشدار بدهد که وقت تمام است.
به قول شاهین کلانتری این هزارکلمه نباید برای شما عذاب باشد. ما برای نوشتن دور هم جمع می شویم.
شما باید شخصیت های داستانتان را دوست داشته باشید حتی اگر داستانتان منفی هم باشد دوست داشتن، شما و رابطتتان با داستان و شخصیت هایش روند را تغییر می دهد.
در عین نوشتن داستان به زخم هایی که داشتم برخوردم.
احساس کردم داستان برایم آشناست.
زخم هایی در این اختلاف هست که من هم آن ها را تجربه کردم.
زن و شوهری که از سرلجبازی با خاطره بحث کردند هیچ یک حاضر به کوتاه آمدن نبود.
گاهی اوقات تغییر زاویه دید و کوتاه آمدن زندگی را شیرین تر می کند و از اتفاق افتادن چیزهای بد جلوگیری می کند.
کافی است نگاهمان را به زندگی عوض کنیم.
وبینار امشب حس خوبی به من داد.
احساس کردم استاد صدایش گرفته است چند بار خواستم در وبینار اشاره کنم که استاد چه کار کردید که صداتون گرفته؟
سخنرانی زیاد یا جیغ و داد زدن؟
بعد گفتم بابا ولش کن تو چیکار به این کارا داری دختر خوب.
پشیمان شدم ولی حس کنجکاوی قلقلکم می داد.
وبینار تمام شد و آهنگی آخر وبینار پخش شد که به اصطلاح آهنگ خداحافظی بود به اسم sunshower
خیلی زیاد دوستش می دارم.
این آهنگ به من حس رهایی و لمس لحظه ی حال را می دهد.
احساس می کنم کنار ساحلم، روی شنزار ها دراز کشیدم و نور آفتاب کل بدنم را نوازش می کند.
نوعی مراقبه را تداعی می کند.
وبینار تمام شد.
من بعد از تمام شدن وبینار سریعا به سراغ نوشتن گزارش نیک رفتم.
واقعیتش گفتم امروز از چه بنویسم.
حوصله ندارم و چیزی برای گفتن ندارم.
اما وقتی با نوشتن دوست باشی، او هیچ وقت تو را تنها نمیگذارد و همیشه به دادت می رسد.
فقط کافی است تو شروع کنی و خط اول را بنویسی او همچنان گازش را می گیرد که می خواهی ترمز کنی و به خودت بگویی تو که چیزی نداشتی الان برای چه گازش را گرفتی و میروی.
نوشتن آبرویت را حفظ می کند و همیشه همراهت است، اگر تو او را به عنوان یک دوست لایق بدانی.
با اینکه سردرد داشتم ادامه دادم و نوشتم.
اجازه نمی دهم که هیچ چیز من را از نوشتن منصرف کند و سد راهم شود.
۱- امروز صبح کارهای شخصی همیشگی را انجام دادم و سه تا تخممرغ گذاشتم در آب تا بپزد.
۲- پانزده دقیقه دویدم و حرکات کششی انجام دادم.دوش بعد ورزش رفتم.
۳- دُخملک امروز وقت واکسن ششسالگی داشت. رفتیم و زد و راحت شد.
۴- ناهار شویدپلو با تُن درست کردم.
۵- صبح کمی آزادنویسی با قلم و کاغذ انجام دادم.
۶- امروز بیشتر روی سایتم وقت گذاشتم اما خیلی نتیجه نداد. با لپتاب که نشد فیلترشکن نصب کنم.
۷- چند نوشته از نوشتههای قدیم را در سایتم ویرایش و انتشار دادم باگوشی.
۸- یک برنامهی تولید محتوای هفتگی نوشتم برای سایتم.
۹- از حافظ غزلی خواندم. چسبید. چند تا ترکیبواژهی جالب برداشتم:
مهسیما، چترگردونسای، شکرخا، جان افزا، گنهفرسا.
بیت موردعلاقهی من ازغزل امروز حافظ :
آبِ حیوانش ز منتقار بلاغت میچکد
طوطیِ خوشلهجه یعنی کلک شکرخای تو
۱۰- کمی از کتاب مرتبط با کارم خواندم. ملزومات بانک خون
۱۱- امروز غروب برای یاسمین خمیربازی درست کردم. با آب و آرد و روغن و نمک روی حرارت ملایم گذاشتم و بعد از سرد شدن با رنگهای خوراکی سبز و زرد، رنگ کردم.
تقریبا فقط یکبار برایش از بیرون خمیربازی نگرفتم.
۱۲- آخر شب یک فصل از دنکیخوته خواندم.
ریکاوری بعد از سفر.
با فرشته صحبت کردیم و برایم از دیشب و تحقیقاتیها گفت. حیف که نشد باشم. دلم برای بچهها تنگیده بود.
با متخصصون صحبت کردیم.
نویسندهساز و هزار کلمه داستان. بعد از سه روز نوشتم دوباره داستان. به هزار کلمه نرسید امروز. یک سی تایی کم داشت اما باز هم خوب بود.
با فائزو شعر نوشتیم.
https://t.me/yaddashtneda
سال واژه: ماراتن معکوس.
امروز «بخش دی» تقریبا تمام شد.
برای خود چند ماه بعدم نامهای نوشتم.(میدانم مابین نوشتههای دستی گم میشود.)
برنامههای دیتینگ شو، در دیدم نسبت به روابط اثر جالبی دارند.( مثلا متوجه شدم، مردها از وارد رابطه شدن با زنی که سالها وارد رابطه نشده، هراس دارند. گمانی بر بالا رفتن استانداردهای زن.)
شعری کوتاه در کانال رسانهی شخصی.
اشعاری از «سیلویا پلات» خاندم.
امروز تهرانم،پایتختی نامأنوس.
نه فکر کنید بیفهرست و برنامه اینجام، نه.
اتفاقن موبهمو برای خودم نوشتم که چه کردمو و چه شد.
امروز، شش صفحه صبح ناشتا نوشتم تا چشمانم کامل باز شود.
بعد از آن هم برای ارتقاء سوادم، سری به دو تا مجلهی آنلاین زدم، برای انجام کارهای هر روز، ناهار بار گذاشتم و مرغ شستم و ظرف شستم.
بعدهم هولهولکی رفتم پیلاتس و برگشتم،
این یک ساعت از عمرممحسوب نمیشود.
ناهار خوشمزه و کیوتم(این واژه دو روزیست سر زبانم افتاده)را سرو کردم و در همین زمان با دوستانم در گوگلمیت، دیدار و تبادل نظر کردیم.
نمیدانم اره دادنها و تیشهگرفتنهای معاشرتی با یار چهل ساله هم باید گزارش شود یا خیر، کمی هم به این مهم پرداختم.
بعد از ظهر نشستم قدری به نوشتن.
عصر پیادهروی رفتم.
بعد هم شام سرو شد و دوباره به غارم پناه بردم برای نوشتن مطالبی که دوست دارم و سرکشی به کانال دوستانم.
نویسندهساز نبودم، چون در حال استحمام یادم به نه شب و برنامه متفاوت امشب نویسندهساز افتاد.
اندوه بیفایدهاست، پس نخوردم و برای رسیدن به امور دنیوی فردا، کلی برنامه ریختم همینحوالی ریختم و ده ده و نیم کانال به روز شد و هر چه گشتم دنبال صفحهی ۱۳۰ نیکانه گزارشات، نیافتم.
از بشوروبمال آشپزخانه خبری نیست.
کارها افتاده برای صبح فردا.
فردایی که در بارهاش اینجا👇🏻نوشتهام.
https://t.me/ghesehaye_shokouh
۱. خواب کافی، بیدارم کرد. چقدر اندازه بود.
۲. در مسیر همیشگی، امروز یک خانهی جدید کشف کردم. از آن خانههای دنج و راحت. از قیافهاش مشخص بود صاحب خوشسلیقهای دارد. با همان نیم نگاهی که داشتم فهمیدم در آن خانه، زندگی صادقانهای در جریان است.
۳. در طول روز به خانهی خودم فکر کردم. خانه ای که ممکن است در آینده داشته باشم.
۴. روز کاری شلوغی داشتم؛ نه از مشتری، از کاغذهایی که باید اعداد و کلمات مکتوبش بررسی میشد. خستهکنندهترین وظیفهی کاری که به گردن آویختهام.
۵. کلاس سفالگریام با پرداخت مشغولم کرد. این هم خستهکنندهترین کار سفالگریست. امروز روز کارهای خستهکننده بود.
۶. خستگی نمیخواست بنویسم ولی عهدی که بستیم مهمتر است. گزارش را نوشتم.
گزارش نیک ۲۷
روز را با نوشتن آغازیدم. تکهای را در کانال تلگرامم قرار دادم.
حالش بهتر است. کمی ضعیف شده. طبیعیست هنوز با بهترین روزهایش فاصله داشته باشد. ولی خوشحالم که در خانهست. یکی از قرصهایش پیدا نمیشود. به چند داروخانه و آشنا سپردم.
سرماخوردگی ادامه دارد. خودم کشتی طبابت را دست گرفتم و برای خودم دارو تجویز کردم. «فِنفِن» کردن از بدترین قسمتهای سرماخوردگیست.
دوست داشتم این ترکیب کلیشهای «کشتی چیزی دست گرفتن» را جایی استفاده کنم، به طبابت افتاد.
«جنگ آخرالزمان» را ادامه دادم. بسیار دوستش دارم.
فایل ضبطشدهی «کارگاه داستان کوتاه» را گوش دادم. فردا داستانها را میخوانم و ویرایش میکنم.
سیگار را کم کردم. خوشحالم و ادامه میدهم.
شعر خواندم. مشق شعر کردم. دورهی جدید «شعرماهی» ثبتنام کردم.
تمرین «ترانه» کردم.
کمی با دوستانم حرف زدم.
منتظرم سرماخوردگی تمام شود تا دوباره ورزش سبک را شروع کنم.
شب را با سریال و ادامهی «جنگ آخرالزمان» پایان میدهم و بعدش، خواب.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۸ از ۱۰
سر صبحی پس از نوشتن صفحات صبحگاهی، تفألی زدم به دیوان خواجه. غزل آمد که:
درد عشقی کشیدهام که مپرس
زهر هجری چشیدهام که مپرس
گشتهام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیدهام که مپرس
دیدم صحبت از عشق و عاشقی است، کیفور شدم. از روی غزل رونویسی کردم.
فهرست کارهای روزانهام را که نوشتم، به مربیام پیام دادم امروز معذورم از آمدن به باشگاه. نیاز به استراحت دارم. پس به پیادهروی روزانه رضایت دادم.
خواستم دربارهی «کلمهبرداری» بیشتر بدانم. به وبسایت مدرسهی نویسندگی سرزدم. ساعتها در آن دریای خروشان غوطهور شدم.
هربار که پرسه میزنم در وبسایت مدرسهی نویسندگی، عطش آموختن درونم شعلهورتر میشود.
از «آداب کلمهبرداری» خواندم. از اینکه میتوان از کتابها، سخنرانیها و یادداشتها، مقالات آموزشی و علمی، کلمه برداشت. با بهخاطرسپردن این نکته که در هر زمینهای سراغ نمونههای شاخص و با کیفیت برویم.
کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاقِ استاد را دانلود کردم و بر صفحهی اصلی گوشیام نشاندم تا همواره جلوی چشمم باشد.
رسیدم به تمرینهای افزایش دایرهی لغات. تمرین اول دوستان را خواندم. بعد با دیدِ بازتری خود به تمرین پرداختم.
از میان کتابها، «فلسفهی پیادهروی» را پی گرفتم و «عادتهای خرد» را آغاز نمودم.
در وبینارنویسندهساز دوباره هزار کلمه داستان نوشتیم همگی با استاد. سوژه جالبتوجه بود. خاطرهبازی میان دو همکلاسی را نوشتم که با یادش بخیر شروع شد اما در پیچوخمِ خاطره، کار به جاهای باریک کشیده شد. دعوا بالا گرفت و گیس و گیسکشی!
وقتی میبینم که با تمرین و ممارست در هزارکلمه داستاننویسی قلمم روانتر میشود، قند توی دلم آب میشود.
صبح بعد از نماز هم نرمش کردم و همآزادنویسی. ابتدای آزادنویسی به تنظیم روابط بزرگسال سالمم و والدهای مچگیر و انواع کودکان مظلوم درونم پرداختم. سپس یاد سوژهی دیروز وبینار نویسندهساز و اسطورهبافی افتادم. سوژهام شد «مستراح»، به این پرداختم که چی شد مستراح ایجاد شد؟ وقتی در تردیدار خواندم استاد از درخت نوشته، کمی از سوژهی خودم شرمنده شدم. از کتاب «خرده تدریس؛ آموزههایی از علم یادگیری» هم خواندم.
در دانشکده گزارش عملکرد استاد مشاوری ترم پیش را نوشتم، گرچه هنوز ارسال نکردم. طرحدرسها را هم ویرایش و به روز کردم و قال قضیهشان را کندم، گرچه باز ارسالشان نکردم.
اصلاحات پروپزالم را انجام دادم و شب خدمت اساتیدم ایمیل کردم.
در جلسه سوپرویژنی استاد محل تحصیلم شرکت کردم. سعیکردم خوب بشنوم و نکتهبرداری کنم.
در وبینار نویسندهساز تعریف کتاب «خاطرهبازی» را شنیدیم. پای «قوی سیاه» نسیم طالب هم به میان آمد. سوژهی آزادنویسی داستانیمان، خاطرهی محل اختلاف دو شخصیت بود. هنوز نتوانستهام پای سوژههای خارج از زندگی خودم را بیارم وسط. پس یکی از شخصیتها خودم شدم و یکی دیگری. داشتم به این میرسیدم که بیا شخصیتها را از کتابها بیار و از زبان آنها قصه بگو و بگذار بشود داستان در داستان.
دارم به پادکست امروز عصر سرزبان گوش میدهم. الهه علیزاده اول نیمصفحهی «دیدگاهها و نقطهنظرها»ی کتاب «هنر پرسشگری» خواند و دارد مفهوم دیدگاه را باز میکند. دو هفته در مدرسه سرزبان «دیدگاه» برایمان واکاوی خواهد شد از همهی جنبهها.
قبل از خواب ادامه انیمهی شهر ارواح را خواهم دید.
1405.6.28
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
از تکراری بودن روزهایم خستهام.
دلم کاری جدید میخواهد اما نمیدانم چه.
روز را در ساعت نه شروع کردم، کسی خانه نبود اما بوی نان تازه تمام خانه را پر کرده بود. دیگر عادت کردهام به نبودنهای یهویی وقتی خانواده کشاورز باشد همین است دیگر از ماه بعد تمام کارهای خانه بر دوشم میافتد اما این سختیها میرزد به دیدن آن گلهای بنفش خندان در کیسه.
و بعد قرمزی و طلای سرخ.
بگذریم، گزارش نیک خواندن و فهمیدم چقدر مختصرنویسی میکنم. در گزارش چند روز پیش خانم قاسمیزادگان خواندم که در کلاسی از ایدهی
«اگر قرار بود بخشی از درخت باشند آن کدام است؟
چرا؟» نام برده شده است.
آزادنویسی را با این ایده انجام دادم و بخشی در لذت نوشتن منتشر کردم.
در پاک کردن آفتابگردان به مامان کمک کردم. فیلم دیدن و در کانال دوستان گشتی زدم. چند داستانکی که در چالش ماه نوشته شده بود را خواندم و کلی خندیدم.
شب را با شب یک شب دو بهمن فرسی به پایان میبرم.
نمرهی روز:
پیادهروی ۰
خواندن ۱۰
نوشتن ۱۰
نظم ۵
ورزش ۰
تغذیه مناسب ۴
نشر در کانال ۸
جمع ۳۷ از ۶۰
۲۸-۶-۱۴۰۵
https://t.me/ma0hlq
🩹دیالوگ کتاب: فقط به این خاطر که مثبت رو به منفی ترجیح میدم داریو توی وضعیتی زندگی می کنیم که امکان پیروز شدن نداریم منتهی بعشی انواع شکست بهتر از انواع دیگه است.(کتاب۱۹۸۴)
👀وبینار های روزانه امروز رو شرکت نکردم.
🌊تماشای قسمت جدید سریال امپراطور دریا از صدا و سیما انجام شد.
📙کتاب۱۹۸۴ جورج اورل با ترجمه آقای کسایی پور تا پایان بند چهارم فصل دوم یعنی تا صفحه۴۷۳ پی دی اف الکترونیکی همراه صوتی طاقچه مطالعه شد و جملات مهم رو تایپ کردم.
🥣ظرف ها رو شستم.
🍵یه لیوان چای بعد از مدت ها نوشیدم.
🎬ویدئو های کوتاه طراحی از یوتوب تماشا شد.
🥈آقای کلانتری جوابِ درستِ بازی کلمات دوره شعر ماهی ۱۳ رو فرستاد یکم نزدیک شده بودم اما ترکیبم درست نبود: مباش آنچه که هستی به چشم خلق ای دل که اعتباری اگر داری از ریا داری(شاعر امیری فیروز کوهی)
@Maryamwriter_2 چنل تلگرام
سلام حلزون. امروز زیر دست دندانپزشک به عرش خدا رسیدم. گزارش نیکی در بساط نیست. حاضریام را بزن تا فردا. مرسی.
کشف جدید
وای دَدَم، ترجمه علم بید؟ نمیدانستمی. چقدر خوب شدی که رفتمی سراغ مدیا کاشیگری(کاشیگر❎😁).
به خیال خودمان رفته بودیم با رفیقمان مدیا کاشیگر آشنا شویم که ناگهان سر از زندگی یک بابای دیگری درآوردیم. این بابا اسمش مالارمه است. من فکر میکنم پنجاهوشش سالگی سن مناسبی برای مردن نیست. اما این بابا رفته خابیده توی گورش. کاریاش هم نمیشود کرد، شتریست که دم در هر خانهای شل میکند. از قرار معلوم مترجم و شاعر بوده، شغلش اما معلمی. آنطور که پیداست میان شاگردان خود هواداری نداشته(حیوونی، گازخورد زیاد میداده لابد، اما کیست که پند گیرد و به راه راست هدایت شود؟)
مالارمهی داستانمان شخصیت عجیبی داشته انگار، در فقر مرده و تلاشی برای یافتن شغلی درستدرمان نکرده بوده چون(این را با گوشهای خودم از زبان مدیا کاشیگر شنیدم). زندگیاش را اختصاص داده بوده به ترجمهی اشعار و نوشتههای ادگار آلن پو. سالها فقط روی ترجمهی یک شعر چند صفحهای وقت گذاشته بوده(عجب پشت و کاری داشته طرف).
ولی من کرک و پرم ریخت وقتی فهمیدم ترجمه یک علم است. بنیانگذارش هم جان اشتاینر. جان اشتاینر میگوید ترجمه اتفاقی نیست که بخاهد در لولای درِ بین زبانها اتفاق بیفتد. ترجمه شرطبندی مترجم بر سر وجود انسجام هست، در جهانی که همه چیزش خبر از عدم انسجام میدهد. عشق کردیـد؟ من که رفتم فضــا.
با خودم که سرانگشتی حساب کردم کار مترجمی را سختتر از نویسندگی و شاعری یافتم(دید و گاه شخصی من است دیگر، برآمده از زمان و مکان خودم، تازه امشبش یادش گرفتمش البته اگر که درست یادش گرفته باشمش). نکتهی برگریزان دیگری که یافتم این بود: یک مترجم خوب باید روح اثر را درک کرده و آن را انتقال دهد. ابتدا کلمات را در فرهنگ زبان مبدا بسنجد بعد برود سراغ فرهنگ مقصد.
✍ فاطمه محمدی
#گزارش_نیک
https://t.me/Mohammadfaty2
گزارش نیک
۱۴۰۵/۰۶/۲۸
گزارش نیک ۱۳۰🐌❤️
سال واژه: در مسیر معنوی
نمره روز: ده از ده
903 کلمه آزادانه نوشتم.
25 دقیقه داستان بداهه نوشتم.
با 3 واژه تمرین کلمه برداری انجام دادم.
فصلهای «سد نویسنده» «نوشتن آزاد» « ده دقیقه» را از کتاب «چاله چولههای زندگی من» از باربارا دی را در راه رفت به کارخانه در سرویس خواندم.
کارهای کارخانه را هم انجام دادم. پیگیری گرفتن مجوز از مدیرکارخانه و اجرای اندازهگیری عوامل زیان آور محیط کار، نظارت بر پرسنل خدمات و نوشتن گزارش روزانه.
سپاسگزاری
سپاسگزارم برای بیدار شدن هنگام اذان صبح و تماشای مردم، سگی که هر روز صبح در جای مشخص و به شکل همیشگی کنار بزرگراه می نشیند و ماشین ها را نگاه می کند، دیدن طلوع آفتاب و تمرین ریکی در راه رسیدن به کارخانه.
سپاسگزارم که امروز عادت آب نوشیدن را از سرگرفتم و 800 سی سی نوشیدم.
سپاسگزارم که همین که امروز صبح اول وقت پشت میزم در کارخانه نشستم آزاد نویسی در ساحلک را شروع کردم.
سپاسگزارم که امروز در کار گم نشدم و وقت نوشتن را داشتم.
سپاسگزارم برای این جمع اهل استمرار.
سپاسگزارم برای استاد شاهین.
سپاسگزارم برای توان خواندن و نوشتن
– از دیروز پکیجینگ بستنی فوردوی کاله روی مخم است. احساس میکنم رنگ جگریاش زیادی تند است و مشتری ترغیب به خرید نمیشود. رنگهای مختلف را در ذهنم اینور و آنور کردم تا به رنگ مناسب برسم. چند رنگ یافتم اما خاص نیستند. باید بیشتر فکر کنم.
– آزادنویسی امروزم شد ۷۵۹ کلمه که چند میلیون میارزد. نه اینکه چیز خاصی باشد، نه. به این خاطر میارزد که اگر کسی پیدایش کند، برای افشانکردنش میتواند از من باج بگیرد. میرسیم به این جمله: information is power.
– کمی از کتاب «تقویم بیهدفی» را خواندم. نسخهٔ چاپیاش را خریدم و چقدر خوشحالم بابت تصمیمم. البته تعداد صفحاتش اصلا با قیمتش همخوانی ندارد و کمی بیانصافیست.
– ساعت ۲۱ شب در وبینار نویسندهساز حضورم را زدم. استاد و بقیه داستان هزار کلمهای نوشتند و من گزارش نیک. خواستم ببینم تافتهٔ جدا بافتهبودن چه طعمی دارد.
– سریال جدیدی شروع کردم که فردا اسمش را میگویم. الان حوصله ندارم املای درست انگلیسیاش را سرچ کنم. دربارهٔ خانوادهای است که نوزادشان را از دست دادهاند و برای تحمل فقدانشان، یک عروسک جای فرزندشان گذاشتهاند. واقعا باورشان شده که فرزندشان زنده است و پرستاری برایش استخدام کردهاند.
https://t.me/zahrahabibi9626
امروز بعد از یک خواب دیر هنگام شبانه بیدار شدم دلم نمیخواست بلند شوم و زندگی را از سر بگیرم بنابر این انگیزهام که سالواژه بود را یاد آور شدم. وضو گرفتم و نماز را خواندم و دعا کردم سکوت سحرگاهان دعایم را بالا برد و من مثل همیشه به خدا امیدوار شدم و سراغ نوشتن رفتم این روزها به تکرار افتادهام و نمیدانم از دستش چگونه رها شوم و به قول قدیمیترها دور باطل میزنم. بعد از نوشتنهای تکراری به سراغ پیاده روی رفتم لباس پوشیدم و شوق صبح و هوای تمیز و باد صبحگاهی بسیار مسرت بخش است. از پیادهروی به خانه برگشتم و صبحانه را آماده کردم دخترم از سفر برگشت و آماده شد تا سر کارش برود همه با هم صبحانه خوردیم و من ماندم و یک عالمه کارهای عقب افتاده. بعد برای یادداشت روزم پشت میز نشستم و نوشتم و دوباره دور باطل و تکرار الان هم گزارش نیک برایم تکراری شده است اما هنری که دارد این است که مرا وادار میکند که بهتر بنویسم. امروز یکی از دوستان کلاس مثنوی خوانی را دیدم و ساعتی با هم حرف زدیم و از مسائل و مشکلات گفت و من فقط گوش دادم. چند صفحه از گلستان سعدی خواندم و شعر شهریار را هم خواندم. یک سیب خوب و تازه خوردم و لذت بردم. وضعیت دوستم ناراحتم کرد. او گفت، کلاهبرداران پولشان را گرفتهاند و یک زمین در گیلان را که به چند نفر فروختهاند به آنها دوباره فروختهاند. و راه دادگاه طی میکرد.
رویا پردازی نکردم و در باره داستان کودک فکر کردم که به شکل خوبی بنویسم. با حرف دوستم یاد خاطرهی جنگ دوازده روزه افتادم که مردم به شمال کشور و جاهای امن پناه بردند و مردم زمیندار زمینهایشان را به قیمتی گزاف فروختند.امروز در کانون ذهنم ادمین معنای تازهای برایم پیدا کرد. و فکر کردم این واژهی خارجی حالا به فارسی تبدیل شود و مخفف آدم مین است یعنی آدمی که مثل مین خطرناک است. نمرهی امروزم را هشت میدهم به کانال تلگرام مهرابی بیایید و یادداشتهای مرا بخوانید 👇
https://t.me/notetoday1
✔️مشتاقم با کلاس نویسندگی خلاق و نویسندهساز بیاغازم.
در دو کلاس امشب، شادمان شدم از شروع مسیر نویسندگی، به قول حافظ:
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
پشیمان نیستم اگر سالها دویدم تا به این لحظهی زندگیام برسم. اینکه قدرت بیان خودم را داشتهباشم، با خودم حرف بزنم و واگویههای ذهنی را پیاده کنم، اینکه بنویسم.
برای نخستین بار امروز خبری از خود سرزنشگری در نوشتههایم نبود.
در دیالوگنویسی نویسندهساز و شروع از وسط داستان، زن و مردی میانسال صاحب داماد و نوه، داستان را پیش بردند.
برای اول بار دغدغههای چندساله آمدند وسط.
عمری گلویم را پاره کردم تا پدر و مادرم را متوجه کنم با حمایتهای بیهوده از دختر و داماد در حال تخریبشان هستند و گوششان بدهکار نبود. تمام حرفهایم پشت سر هم در دیالوگ ردیف شد و بسیار دلچسب بود.
حرفهای من و من در نویسندگی خلاق را هم آزمودم و در همین دوساعت دست از تلاش برای اثبات خودم برداشتم.
✔️به شوق صفحهی صبحگاهی و یوگای صبحگاهی و نوشتن و ادامهدادن و تمرین کردن، از تخت پایین آمدم.
سفت و سخت چسبیدهام به الگوی الههجان نصیری که از استاد کلانتری نقل کرد. در هر ساعت از روز، ده دقیقه تا یک ربع مینویسم( البته الگوی اصلی نیمساعت نوشتن در هر ساعت است و من شخصیسازیاش کردم)
✔️ کلاس یوگای حضوری داشتم و شکر خدا استقبال خوب بود.
با گذر از جنبههای معنوی و سازندگی یوگا، بر خلاف تصور عموم، مربی یوگا اهل ریاضت و سادهزیستیِ احمقانه نیست.
در هر کلاس، میکوشم تا میان پرتوجو و یوگا، الفتی ایجاد کنم تا اگر هممسیری با یوگا روزیاش است و آمده برای ماندن، نتواند از یوگا جدا بماند و دوباره ثبتنام کند.
✔️پیادهروی کردم.
ساعت ۳ بعدازظهر، در خیابان پرنده پر نمیزد.
✔️روزواژهام، پرگویی بود.
نتیجه اینکه از پرگویی اجتناب کردم.
از کتاب فلسفهی پیادهروی 《نظرورزی و تآییدآمیز 》را برداشتم.
بیلنگر و دفترهای دوکا هم جای خودشان را در امروزم داشتند.
از کتاب حافظ رونویسی کردم.
به قصد تکرار آموزی، به نمایشنامه ننهدلاور و بچههایش از برشت نگاهی انداختم. پارسال خاندمش.
چهقدر برای داستانها و نمايشنامههای پس از خود، جریانساز بوده.
✔️پستم را در کانالم منتشر کردم.
✔️تار نواختم و نواختم و نواختم، نت به نت.
نمیدانم چی، ولی امروز یک چیزی یک جایی درست نیست. نگرانم. نگران مادر که در بخش پستآنژیو نگهش داشتهاند بی همراه. نگران بچههای داروخانه که میمانند دست تنها. نگران سروش که اختراعش ثبت نمیشود و تا فردا بیشتر فرصت ندارد. نگران اینکه برای شیفت عصر داروخانه کسی هماهنگ نشده باشد و دکتر حسامی هم جواب پیامش را نمیدهد. نگران روبهرو شدن با پزشک مادر که رزیدنت سابق لیدا بوده است. نگران دردی که دوباره از دیشب احساس میکنم. چهار ساعت بیشتر نخوابیدهام. باید کمی بخوابم. چشمهایم تازه گرم شده که از داروخانه زنگ میزنند. نگران شیفت عصر بودم، مسئولفنی شیفت صبح نرفته است. تلفنم را جواب نمیدهد. با عجله لباس میپوشیم و میرویم. سر خیابان نرسیده خودش زنگ میزند که بگوید تا پنج دقیقهی دیگرخودش را میرساند. دوباره برمیگردیم. دوباره تلاش میکنم بخوابم. دوباره تلفن. سروش زنگ میزند که سایت درست شده. فریبا زنگ میزند که حال مادر را بپرسد.
برای علیرضا شعر سروده و فرستاده بودم. میخواندش و میگوید: «مرسی عزیزم، ولی شعره این؟ جملهس که». میخندم و متهمش میکنم به بیذوق بودن و تهدید که دیگر برایش شعر نمیگویم. غلت میزنم و به قول مادر جا تخت میکنم که بخوابم که درست همان لحظه دوباره سروش زنگ میزند. اگر منتظر تلفن بیمارستان نبودم خاموش میکردم این وامانده را. نیم ساعت دیگر یک تماس از شرکت. علیرضا به جای من جواب میدهد ولی چه فایده. و این روند ادامه دارد تا ظهر. بلاخره وا میدهم و بلند میشوم. کمی دیگر باید بروم بیمارستان. دست به دامن قهوه میشوم و چند دقیقهی باقیمانده را قیچی به دست به ترانهام سر میزنم.
پشت در اتاق آنژیو با علیرضا درباره شعر صحبت میکنیم. از دفتر شعرماهی برایش میخوانم؛ بعضیها را به شعریت نمیپذیرد. دوباره تهدیدش میکنم که دیگر برایش شعر نمیگویم. میخندد که: «خوب جمله بگو برام». میخندم.
باقی روز به انتظار میگذرد و انتظار و قدمرو در راهروی بیمارستان و صحبت با پزشک و پرستار و دلداری مادر که وحشتزده بود و گریان، و صبوری با درد.
سایهبهسایه با منی
مثل ماه
از ارتفاع بعید
گزارش بیست و سوم
سال واژه: تبدیل
گزارش خوانی صبح انجام شد. بعد هم بغل کردن آب.
بعد هم آمپول دردناک. وای به حال موهای سرم اگر با این همه زحمتی که برایش میکشم پرتر نشود.
موسیقی روزانه
_ به نویسنده ساز ۵۳۷ رسیدهام. موسیقیِ روزانهام شده. رفتیم تمرینجا، نبود و برگشتیم.
نقاش آسمان
امروز آسمان بینهایت زیبا بود. انگار که دست نقاش آسمان خورده باشد به بوم جهان. ابرها به هم مالیده شده بودند و نور به هر طرف کشیده میشد.
عاشق وسواسی
روزهای اولی که اینجا بودم خواب با من قهر بود و سر ناسازگاری داشت. حالا دارد لحظاتم را میدزدد، عاشق وسواسیام شده و مرا فقط برای خودش میخواهد.
پیاده روی کوتاه شبانه انجام شد و حالا فیلم روز:
Allied 2016
از نظر من ۲۰۱۶ سال طلایی فیلمهای مورد علاقهام است.
باید شب دیرتر بخوابم تا به دوریام عادت کند.
این چند روز اینترنت لا موجود
وبینارها لاممکن
– امروز تجربهی تازهای داشتم؛ یک جعبهی چوبی را شاپان زدم. خودم را مجهز کردم به دو لایه دستکش و پیشبند و ماسک و ظرف پلاستیکی و قلممو و ابر. آب هم برداشتم با گوشی و هدفون. فقط یادم نبود که دستمال نخی بردارم و همینطور کیسه برای آشغالها که اینها را هم یک جوری جفتوجور کردم.
زیر جعبه یک چیزی گذاشتم که زمین را کثیف نکند. جعبه کاملن خام بود یعنی قبلن رنگ نشده بود. اول با سمبادهی نرم کمی سطح آن را صاف کردم، راستش باید خیلی بیشتر سمباده میزدم، حتی به سمبادهی برقی نیاز بود که دم دستم نبود اما اگر هم بود بخش مهم سمبادهزدن را سمبلکاری میکردم که کردم. بعد از داخل جعبه شروع کردم که هم رفتار شاپان دستگیرم شود و هم اگر خرابکاری شد بیرون جعبه را دیگر دست نزنم.
شاپان را با تینر روغنی ترکیب کردم و با استفاده از قلممو و ابر آن را روی سطح چوب میزدم و پخش میکردم. به نظرم بد نشد. حالا گذاشتهام که خشک شود. شاپان به یک لایهی محافظ هم نیاز دارد مثلن سیلر یا جلا. وقتی خشک شد شاید جلا هم بزنم. تا ببینیم چهطور میشود.
– بعد از هزار سال روی صورتم ماسک گذاشتم؛ از همانهایی که وقتی میگذاری حسابی مضحک میشوی. با این یکی مضحکتر هم شدم، چون ماسک گُلگلی بود. عکسش را هم برای هر کسی میشد فرستادم که بخندند. همچین آدم ازخودگذشتهای هستم. دوستم گفت من هم خیلی وقت است میخواهم یک ماسک کلاژن روی صورتم بگذارم اما چون پنج-شش ساعت باید بماند دنبال وقت مناسبم. گفتم عزیزم هر وقت مردی ما برایت میگذاریم، چون این پنج-شش ساعت را فقط در اینصورت میتوانی خالی کنی. واقعن دلم میخواهد این مورد را یک بار هم که شده در زندگیام تجربه کنم؛ اینکه پنج ساعت بنشینم و مطلقن هیچ کاری نکنم؛ نه چیزی بخوانم، نه بشنوم، نه ببینم، نه بخورم. هیچ کاری، فقط بنشینم. من تجربهی ۴۸ ساعت روزهداری را دارم، بدون حتی یک گرم کالری. اما وقتی پای چنین روزهای وسط میآید که یک گرم داده هم نباشد نمیدانم چه پیش خواهد آمد. اما واقعن دلم میخواهد آن را تجربه کنم.
– هر روز از خداوند سهام بخر؛ با قدردانیکردن، با توجهکردن به نعمتهایی که داری، با لبخندزدن، با سپردن کارها به او، با نگران نبودن، با نگاهکردن، با تن را عزیز شمردن، با احترامگذاشتن به زندگی، با شوق داشتن برای یک روز تازه، … و بعد ببین تا آخر سال چقدر سود کردهای از این سهام.
– الهی شکرت…
امروز نه و نیم صبح با مامان رفتم آزمون تعیین سطح کانون زبان دادم و ترم بیسیک ۲ افتادم کلاسش مجازیه؛ اومدم خونه بیکار بودم فقط حدودا یه ساعت رمان ۱۹۸۴ رو صوتی گوش دادم صبح رفتم فروشگاه کبریت بخرم ولی نداشت.بستنی هم خوردم مدام نگران اینم میتونم تو این چهار پنج سال مدرک کانون زبان بگیرم یا نه ؛خواهرم مبینا چون امشب باهاش نرقصیدم و هسته بودم قهر کرد امپراطور دریا رو هم دیدم.قبل خواب پونزده دقیقه آهنگ انگلیسی گوش دادم .