داستان کوتاه «شفابخش» از لاله حقیقت
دو روزه تو فکر اینم که باید قدرشناس باشم که اینجام؟ بازم خوبه دیوارای اینجا سفیده، چون باعث میشه تصویر اون بهتر بشینه توی ذهنم.
دو روزه تو فکر اینم که باید قدرشناس باشم که اینجام؟ بازم خوبه دیوارای اینجا سفیده، چون باعث میشه تصویر اون بهتر بشینه توی ذهنم.
دلم میخواهد بگویم نه. ولی واقعیت… واقعیت این است که… بله نوبت تو رسیده. خب تو دومین آدمی هستی که دارم قبل از نیستی میبینم.
خالی ببندیم؟ چاخان بگیم؟ ما؟ آخه داشم فکر میکنی تو این چار دیواری دیگه چه دروغی داریم به شوما بگیم؟ تاج نداری اما سلطان مایی.
یه روز دیگه خسته شدم. نمیدونستم دارم راست میرم یا چپ میرم، جلو میرم، عقب میرم، بالا یا پایین میرم؛ همینطوری موندم تا فشار لهم
نه… هیچ وقت اینجوری تصورش نکرده بودم. مادرم همیشه میگفت: سارینا، خالهبازی کن. آچار و پیچ گوشتی بدرد تو نمیخورند. اما، مادرم اشتباه میکرد. وقتی
بودن در مقابل تو هیچ حس و حالی ندارد. منتظرم بدانم چرا اینجا روی این صندلی و مقابل تو نشستهام. بیمقدمه به من بگو از
نه شادم نه غمگین، فقط دلم براش تنگ شده. درسته نه پستون داشت و نه باسن، اما مگه عشق فقط همینه. آخ، چه مزهای میداد
اینکه باورم نداری تنها بخاطر آزالهست که زبون نداره نه؟ میبینی من هنوز بهت امیدوارم، تو هم بلاخره یه انسانی با تمام عواطف و منطقت.
به ضرب و زور عیالم افتادم به ترک. رفیقرفقایم میگفتند: «سختیاش برای اول کار است. کمی که بگذرد عادت میکنی.» حرف مفت میزدند. اول و آخرش
کم کاری کردم. من آدم بزرگیم به از این بزرگترش فکر میکردم. مثلا خود رییس جمهور دعوتم کنه که باهام حرف بزنه. به اونم میرسم
سایه. اسمش رو خودم انتخاب کردم. چون وقتی به دنیا اومد خاکستری بود. جوری بود که انگار سایهٔ کوچیک شدهٔ مامانشه. البته الان رفتهرفته داره
تعریف و تمجید از خودم سوخت حرکتیمه. اگه این کارو نمی کردم یه قدمم نمی تونستم جلو برم. ماهی آزادم چون برخلاف جهت آب شنا