گزارش نیک ۱۱۴: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«آدمی گفت‌وگوست.»
-هانس گئورگ گادامر

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

8 مرداد 1404

8 مرداد 1404

9 فروردین 1396

9 فروردین 1396

12 اردیبهشت 1404

12 اردیبهشت 1404

8 خرداد 1404

8 خرداد 1404

11 خرداد 1404

11 خرداد 1404

75 پاسخ

  1. گزارش نیک
    صبحانه، کمی نوشتن، وبینار، خواب بعدازظهر، کابوس، شام،سایت ساحل خسروی، سایت خودم، دوباره نوشتن.

    تلاشم را کردم حداقل یک خط هم که شده گزارش نیک بنویسم.
    آخر می‌دانید بعد از خواب بعدازظهر دیگر همه‌چیز برایم سخت بود.

    اسمش را می‌گذارم یخ‌زدگی مغزی.
    مغزم در این مدت دیگر کارایی ندارد، حوصله ندارد، کلافه است.

    دیگر حواسش نیست ویرگول را کجای جمله بگذارد.

    دیگر کیبوردش آنتن نمی‌دهد.

    دیگر نوشتن برایش لذت‌بخش نیست.
    نمی‌دانم تقصیر خواب بعدازظهر بود یا کابوسش.

    کابوسش هم کابوس نبود، آب‌دهنی بود دیگه. فرار از دست پلنگ و ببر وقتی چنگالش را در میان گوشت پاهایت فرو کرده که قابل شما را ندارد.
    امروز در وبینار جمله‌های خلاقانه نوشتیم. الان به نظرم هیچ‌کدام نزدیک خلاقانه هم نیست؛ آن‌موقع بود.
    مثلاً باید فریاد می‌کشیدم سرش و می‌گفتم سمعک‌ات را بذار.

    الان مثلاً باید بخندیم؟ باید داد بزنیم و سرمان را بکوبیم زمین و بگوییم وایی چه کلیشه‌زدایی کرد؟

    ای وایی استاد احسان چقدر خلاقانه بود؟ معلوم نیست این نوشته‌ها را از کجایم درآوردم.
    یا مثلاً هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم مسواک‌مان را جابه‌جا کردیم.

    الان این چی بود؟ چندش؟ اصلاً باشه اولی مسواک رو جابه‌جا کرده بود، دومی چرا؟
    حالا این از نوشته‌ها.
    یه عمره ادعای آشپزی دارم از اینجا تا دروازه شمرون (استانبول).

    می‌گم من فلانی و فلانی از دوستام سرآشپزن.

    حالا الان ته آشپزیم یه ماکارونی و نون‌سوسیس و نون‌و‌برگر بوده.

    تازه اگه زور بزنم و از بیرون غذا سفارش ندم.
    خلاصه گفتنی‌ها رو گفتم.

    امشب بشینم ادامه سریالمو ببینم.

  2. گزارش نیک پنج‌شنبه دوازدهم شهریورماه چهارصد و پنج
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۷ از ۱۰
    امروز روزم بین کلاس‌های آروین و پارک بردن آرتین و بازی با آرتین و فروشگاه و رفت‌وآمد و کارهای ریز و درشت دیگری که ظاهراً هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند، تکه‌تکه شد. با این حال، یک جایی میان همین تکه‌ها، خودم را چپاندم وسط داستان کوتاه کارگاه ۷ و چند ساعتی نشستم به نوشتن. نه با فراغ بال نویسنده‌ای که پشت میز می‌نشیند و دنیا را پشت در جا می‌گذارد، بیشتر شبیه کسی که بچه‌ها را تحویل زندگی داده، ظرف‌ها را نیمه‌کاره رها کرده و دزدکی چند خط برای خودش کش رفته است و تلاش کرده تمامش کند و ارسالش کند.
    https://t.me/MashgheBodan

  3. اسماعیل خویی اینگونه دلبسته و وابسته‌ی شعر بود:
    «من بی میِ شعر زیستن نتوانم.
    بی شعر، کشید بارِ تن نتوانم.
    مرگم رسد آن دم که دلِ من گوید:
    -یک شعرِ دگر بگوی! و … من نتوانم.»
    ➖شروع روز با صفحات صبحگاهی (۳ صفحه آزادنویسی روی کاغذ)
    ➖نوشتن پاره‌ی تازه‌ای برای «کتاب روزنویسی»: اینبار درباره‌ی هوش مصنوعی، با دو نقل‌قول تأثیرگذار.
    ➖روزواژه:
    «غمشاد»
    «وین چامه هم تراوه‌ی غمشادیِ دل است:
    کآن را همیشه داشته‌ام از عطای تو.»
    -اسماعیل خویی، ص۹۵
    ➖اطلاع‌رسانی کارگاه جدید مدرسه نویسندگی:‌ «نویسنده‌سخنران»: در کانال کلاس‌ها و…
    ➖وبینار نویسنده‌ساز:‌ با هم نوشتیم تا ببینیم چطور باید از جمله‌های کلیشه‌ای فاصله گرفت و متفاوت نوشت.
    ➖برگزاری واپسین جلسه‌ی سمپوزیوم نویسندگی (کلاس حضوری پیشرفته): امروز علاوه بر صحبت درباره‌ی یادداشت‌نویسی و قطعه‌نگاری و نمونه آوردن از کتاب «بوطیقای جهالت»،‌ به بررسی تک‌تک کانال‌های تلگرامی بچه‌ها پرداختیم. فهرست کانال‌ها را می‌توانید در کانال مدرسه نویسندگی ببینید.
    ➖هم‌رسانیِ‌ شعرهای محبوبم در اینستاگرام.
    ➖پیاده‌روی: با چند تا از رفخا رفتیم سمت انقلاب و کتاب‌خری و… و صفا.
    ➖از دیوان کمال‌الدین اهلی ترشیزی:
    «من سگ لیلی‌وشانم لیک از روی وفا
    در لباس عشق‌بازی پوست از مجنون کشم»
    «دودی که برآید ز دل سوخته‌ناکم
    ابری شود و سایه کند بر سر خاکم»
    «پاره‌پاره‌ ماند در کویش دل بی‌حاصلم
    تا نگردم گرد کویش، جمع کی گردد دلم»
    «خوشم با سوز و درد و نامرادی، ز آن که عاشق را
    دل پردرد و اشک گرم و آه آتشین باید»
    «شرح حال خویش را اهلی به خون دل نوشت
    خون دل ریزد کسی گر واقف مضمون شود»
    «گر رسد هر نفسم از تو به دل آزاری
    سر مویی ز تو بر خاطرم آزار مباد»
    «در فکر این و غصه‌ی آن روز مگذران
    یعنی مکن دگر ز غم روزگار بحث»

  4. خورشت کرفس درست کردم یه پاتیل این هواااا. برای فردا جمعه. کار هم که مستدام بود مثل همیشه. گفتن ندارد. از بس گفتم کوزت‌روبی و کوزت‌پزی و کوزت‌شوری و کوزت‌سابی و… تلنگم‌ دررفته.

    داستانم را بعد بازنویسی نهایی فرستادم خانه‌‌ی بخت؛ یعنی برای بررسی در سایت کارگاه داستان کوتاه. قبل فرستادن دوتا قول‌هو والله خاندم دورش و فوت کردم و تف‌تف‌تف که نظر نخورد به تیر بلای بازخورد از عالم عیب و سه‌طلاقه نشود. که اگر برگردد. قبولش نمی‌کنم. جلوی دروهمسایه آبرو داریم.

    سه‌تا از وبینارهای ندیده را گوش دادم از جمله وبینار امروز. مقاله‌ی اول کتاب؛ “در عین حال” از نجف‌دریابندری را خاندم. شرح حال اسکاروایلد شاعر و نمایشنامه‌نویس اشراف‌زاده‌ی انگلیسی بود.مترجم قدری‌ست این دریابندری. نثرش هم عین شکم “خ” روان، البته آب روان منظور اینجاست، نه ترتریدن که گفته‌اند در مثل مناقشه نیست. ادامه‌نویسی داشتم، توپ و توپول‌مپل. از جملات پیشنهادی از دفتر‌چه‌ی ادامه نویسی.

    *هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم که دیوارها اگر دهان داشتند، رسوایی من‌وتو را باید شطرنجی می‌کردند.

    *باید سرش فریاد می‌زدم و می‌گفتم، کی؟ من؟ خایه‌هام جفت، به گور بابام خندیدم. من از فَرِ یادت می‌‌شاشم. چه برسد فریاد بزنم بر سرت. استغفرالله توبه توبه.

    *تهش این‌ست که به سرش برسی. یک دورِ خر عصاری در آسیاب زندگی.

    *اگر پانصدسال عمر می‌کردم به جنتی پز می‌دادم.

    بقیه برای بعد،خابم می‌آید و خلاقیتم رفته گل بچیند.

    – از پادکست ۱۸ ارتباط و فن بیان که دیشب گوش دادم، امروز نت برداشتم و ویس نوزدهم را هم شنیدم و نکته‌برداری کردم.

    – با آگهی بازرگانی قری دادم و رقص شکمی کردم. تا هزار مرد درونم رخست دهند که این نیمچه زن بیرون خودی نشان دهد. والا اگر همین روزها ریش هم دربیاورد تعجب نمی‌کنم. آن حرمسرا‌سرخودی که هرجا می‌رفت نگاه‌ها را به خود می‌کشید چه از سر حسادت چه تحسین. حالا سرگردان‌است که مرغ‌پخته است یا خروس اخته.

    تا شما نگفته پیش‌دستی کرده می‌گویم: واه واه چه خودشیفته برای خودش فرش قرمز پهن می‌کند. باز هم خودم می‌گویم: نگران نباشید. الان حصیر پهن می‌کنم که از نظر اقتصادی مقرون‌ به‌صرفه‌تر است و به تیپ‌وتاپ کنونیم سازگارتر.

    – شعری منظوم با واژهه‌ی ترکیبی غم‌شاد. نخاستم پند بدهم خودم پندلازم‌ترم ولی خوب شعر است دیگر. از حس و حال برمی‌آید و به منطق “به تو چه فضول” کاری ندارد.

    غمشاد در این وادی بهر چه می‌گردی؟
    نه کور شفا یابد نه شل عصا از او
    اویی که برد بر عرش بعدش بزند برفرش
    هم‌کاسه‌ی ابلیس است، نه مایه‌ی غمشادی

  5. حس می‌کنم این عکس حلزونه، نه خودش.
    و خدابیامرز شده.
    دیشب انقدر بدخوابیدم یا نه، اصلا نخوابیدم که صبح گفتم نمی‌تونم با این وضعم برم کلاس.
    خواب و دوش یکمی بهترم کرد. خواب راحتم آرزوست. قدر خواب راحتیو اگر دارید بدونید. چجوری باید قدرخوابو دونست؟ اصن کلا قدر بدون یعنی چی؟
    سمپوزیوم عزیزمون. فقط آنا زیاد سرحال نبود و این ته دلمو غمگین می‌کرد.
    غزاله اومد آخرای کلاس. خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمش. پرانرژیه و خیلی بامزه‌تر از عکس‌هاش.
    با استاد و بچه‌ها انقلاب رو گشتیم.
    کلمه‌ای تایپ نکردم امروز.
    شعری خوندم از محمدعلی سپانلو. ۳ بار خوندمش تا فهمیدمش. نه همشو. تجربه‌ی جالبیه. جای اینکه بشینم پشت سر هم چند تا شعر بخونم سرسری، یک شعر رو چندبار بالاوپایین می‌کنم و هی یه چیز جدید کشف می‌شه و ذوق می‌کنم همچون خر تیتاب‌گرفته.
    بخش یاری رسانی.پیامم. اولین کتاب رو از یکی از همکلاسی‌هامون آقای حافظ گرفتم. به قول استاد: «دیدی کار کرد.»
    داستان «این نویسنده تازه کار است» یا نیست؟ 🥲 رو خوندم از کتاب «س.ق.خ»
    هر روز با خوندن یک قصه‌ش، اینجوری‌ام که «ابلفضل» چجوری به مخت رسیده این؟😶
    چجوری این همه تنوع؟
    روحت شاد. دست راست توی سر ما. چون روحه دستش رد می‌شه از سرم، می‌ره توم.
    زبانکی هم خوندم.
    شب بخیر.

  6. امروز صبح با خواهرم به قزوین رفتیم. دیشب تا دیروقت یعنی حدود ساعت پنج صبح، داستان کوتاهم را نوشتم اما نپسندیدم. دیگر وقت نبود ویرایش کنم چون عازم سفر بودیم. در مسیر کمی یادداشت صبحگاهی نوشتم.‌بعدش را دل سپردم به جاده و سفر. ظهر به قزوین رسیدم. رفتیم عالی‌قاپو و سعدالسلطنه و کلی جای دیگر. بسیار خوب بود. عصر شروع وبینار را در کافه که بودم، دیدم اما سروصدا زیاد بود و نشد شرکت کنم.‌
    در قزوین دوستی داریم که تور لیدر است. از سال‌ها پیش می‌شناختمشان. رفتیم مغازه‌شان. کلی سوغاتی خوشمزه‌جات خریدیم و کلی هم گپ زدیم. رفتید قزوین، به فروشگاه نه نه قمر که روبه‌روی حمام قجر است، سر بزنید. پشیمان نمی‌شوید.
    تصمیم گرفتیم شب را در قزوین بمانیم. داستانم را هم نتوانستم ویرایش کنم. حیف شد.

  7. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۱۳

    امروز صبح ساعت۹ونیم بیدار شدم ومشغول بازنویسی تمرین هفتم شدم .وقتی سماور جوش اومد چایی دم کردم وصبونه خوردم.
    بعدش دوباره به تمرینم ادامه دادم تاسرناهار.
    بعد ازناهار مرغ پاک کردم وشستم .
    عصری سوپ جو بار گذاشتم .
    پیاده روی نتونستم برم .
    بعد ازشام چند صفحه کتاب خوندم ویه مقدارم تمرین آزادنویسی انجام دادم.

  8. 1. سال واژه‌ام: استمرار
    2. پیاده روی دور باغچه به مدت 30 دقیقه و بعد از آن آبیاری گوجه‌ها و فلفل‌ها به علاوه‌ی درختان انگور.
    3. یاد اومد که داستان کوتاه رو باید امروز بفرستیم اما واقعن حالش را نداشتم. صبح انجامش می‌دهم.
    لینک کانال:
    https://t.me/samanmofidi78

  9. بعد از ظهر است، هوا هنوز دم دارد. معمولن آخرهفته این ساعت را در خانه‌بازی سر می‌کنیم. نیلا هنوز آماده نیست بی من اینجا بماند. پیش‌تر کم‌حوصله بودم، اما حالا حس می‌کنم اینجا مجال بیش‌تری برای خودم فراهم است. اینکه منتظر می‌نشینم و او با هم‌سن‌هایش بازی می‌کند، انگار فرصتی ست برای آسودن، برای خاندن چند خطی کتاب، برای بهتر دیدن و نوشتن چیزهایی حتا بی‌ربط.

    و اما
    آنچه امروز نوشتم:
    یک آزادنویسی کوتاه و ادامه‌نویسی‌های نویسنده‌ساز:

    دست‌ می‌کشم روی سرم و حس می‌کنم…
    زخم وسطش کبره بسته و سفت‌تر شده است. وسوسه می‌شوم پوست‌های مرده‌اش را بکنم. ناگاه یادم می‌افتد، دفعه‌ی پیش که این کار را کردم جایش حسابی خونی شد و به زق‌زق افتاد.
    این هم نوعی مرض لذت‌زاست: کندن پوست لب، کندن پوست سر، کندن پوست‌های اضافه‌ی لای ناخن، کندن پوسته‌های کف دستم وقتی در پاییز حساس‌ و نازک می‌شوند.

    آنچه خاندم:
    بخشی از کتاب پادزهر:
    «در زندگی الهام‌ گرفته از حیرت، هیچ فرجام و نهایتی وجود ندارد و در آن فقط پذیرش حضور دائم رمز و رازها برقرار است.»

  10. بعد از صبحانه، اواخر فایل صوتی کلاس شعر را گوش دادی و بعد چند داستانک از شان‌هیل خواندی. همیشه موتور داستانک‌نویسی‌ات را راه می‌اندازد. داستانکی ننوشتی ولی دستت را گرفتی نشاندی پای آزادنویسی و حسابی حال دکمه‌های کیبورد و خودت را سر جا آوردی. یعنی چه که ندانی از چه دلتنگ و ناراحتی؟ امان ندادی. آن‌قدر تاختی روی صفحه‌ی سفید تا کم‌کم برایت آن معنای گمشده آشکار شد و از گیج‌وگولی درآمدی. حسابی چسبید . برای بار هزارم به این نتیجه رسیدی که نوشتن می‌تواند ناجی تو و زندگیت باشد. یادت افتاد این رنجها به خاطر عهدی بوده که با خودت بستی. و به ایده‌ها و تصمیمات خوبی هم رسیدی که تا غروب چندباری مرور کردی و سر کیف آمدی.

    متن کتابچه‌ی ماندالا را که تایپ کردی، به این اندیشیدی که شاید نباید اسمش را بگذاری کتابچه‌ی ماندالا. چون نقاشی‌هایی هم هستند که در شکلهای دیگری‌اند غیر از دایره و مربع و … و شک داشتی آیا اینها هم ماندالااند؟ این نوع نقاشی تو را سمت خودش کشیده بود. شاید نیاز به خلق بود. و بعد چون نمی‌دانستی چیست و اشکال گردت شبیه ماندالاهایی بود که در اینستاگرام دیدی، تو هم به این نام نامیدی‌اش. شباهتش با ماندالا در تکرار و قرینه‌گی است و به این اندیشیدی که شاید یک اسم ترکیبی بتوانی برایش بسازی. این چالش هم سر ذوقت آورد و تو ذوقت زد.

    همسرت آمد میوه و سبزیجات آورد و نان. تو همزمان که اینها را راست و ریست میکردی، با ساجده هم توی تلگرام گپ می‌زدی.
    بعد از آشپزی و شستن ظرف‌ها، زبان خواندی با دولینگو.

    یک ساعت کانال دوستان نویسنده‌ات را خواندی و برایشان پیام گذاشتی.

    در نویسنده‌ساز تمرین ادامه‌نویسی کردید. تندتند و بداهه. سر حالت آورد:
    هیچ پشیمان نیستم که سر قبرش شاشیدم.
    اگر همه‌ی دنیا در برابرم بایستد باز هم معتقدم که یک تخته‌اش کم است.
    کاش بهش می‌گفتم صبحانه‌هایش مزه گه می‌دهد.
    درد من این است که صدایم بم است.
    دیگر نیرویم را الکی صرف ترشی انداختن نمی‌کنم.
    اگر یک روز به پایان عمرم باقی ‌مانده باشد، خودم را توی اتاق حبس می‌کنم و یکسره برایت نامه می‌نویسم.

    فصل پنج تئوری شعر را خواندی. درباره یداله رویایی و شعر حجم یک نکته‌ی مهم دریافتی. این که منظور از فرم، این عوامل است: مکان، زمان، صدا، رنگ، حرکت، عاطفه، نور و …
    همان موقع دلت خواست بروی و کتابش را بیاوری بخوانی ولی می‌دانستی کارهای دیگری داری.
    حین شنیدن موسیقی، نقاشی که سال 99 کشیده بودی را رنگ کردی. برای همان کتابچه‌ای که حالا نمی‌دانی نامش چیست.

    یک ساعتی رو دور تند کارهای خانه را سروسامان دادی.

    وسایلت را برداشتی و رفتی خانه‌ی بابا. وسایل چیست؟ لپتاپ و کتاب و دفتر. که البته همانجور که برده بودی، پس آوردی. چون نشستید با داداشت یک فیلم علمی تخیلی دیدید: blade runner 2049…اینقدر درباره‌ی نقطه به نقطه‌اش صحبت کردید که نصفه ماند. کمی هم پیش مامان و بابا نشستی و حرف زدید و آمدی خانه به نوشتن گزارش نیک.

    https://t.me/ladanshayanfar

  11. تا گزارش نیک باشد، حلزون ما هست و تا حلزون باشد می‌نویسیم.
    ۱. کتاب‌هایی که از انقلاب‌گردی امروز در آمد: «مجموعه آثار ۱۰ جلدی چخوف» و «شب هول» هرمز شهدادی
    ۲. یک داستانک باید بنویسم؛ که نوشته‌ام و فردا بازمی‌نویسمش. یک داستان کوتاه هم هست که ناتمام مانده و تمامش می‌کنم.
    ۳. از تئاتر «پسران فریدون» این‌ها را یادگاری برداشتم:
    «خسروگوهر،
    تنوره‌کشیدن،
    اسمشونبر،
    طیرالارض،
    نیک‌اختری،
    تیار کردن،
    تاج‌ور
    آتش گریستن،
    مینوچهره = منوچهر،
    درخت روییده از خون و شیر»
    بعضی‌ها مستقیم دیالوگ شدند و بعصی‌ها را خیالم بافت. مفت چنگم.
    ۴. هوس ننوشتن می‌کنم اگر دعوایم نکنند، اما گزارش نیک امان نمی‌دهد.
    ۵. زمان از شیب گرده‌ام فرو می‌غلطد و پنجه‌هایش، تیره‌ی نخاعم را چنگ می‌زند.
    ۶. آیا ننوشتن برای چند سوایی، افکار پاره‌پاره‌ام را التیام می‌دهد؟ شاید آره. شاید نه.
    ۷. در هر حال سپاسگزار بودنم.

  12. اول صبی صبونه نخورده پریدم تو کارگاه شیما. تعدادمون کم بود و شیما هی سوال می‌پرسید ازمون. یه جاییش خوابم برده بود که با صدای شیما که گفت: سارا نظر تو چیه از خواب پریدم.

    باید ویس جلسه رو یه بار دیگه گوش کنم. کاش تو کارگاه فردا خوابم نگیره. البته که نمی‌گیره چون زیادی براش ذوق دارم. همه‌ی بچه‌های گروه‌مونم هستن و مطمئنم خوش می‌گذره.

    روزایی که مث امروز صبونه نخورم تا شب احساس گشنگی دارم. از ظهر دارم غذا و میوه و هله‌هوله می‌خورم اما سیرمونی ندارم. حالا نه که هر روزم صبونه‌م اعیونی باشه‌ها. نه بابا همون چارتا لقمه نون‌پنیره. اما وقتی نخورمش دیگه داستان دارم.
    این‌جور وقتا دل‌پیچه‌ می‌گیرم. راه‌به‌راهم شاشم می‌گیره. آخه یه صبونه مگه چقدر مهمه که وقتی حذف می‌شه کل دستگاه گوارش و ادراری به هم می‌ریزه؟
    تمام امروز بی‌حوصله بودم. علتش؟ به‌خدا اگه بدونم. هی راست‌راست چرخیدم تو خونه و هیچ کاری نکردم. هیچی هیچی.
    واقعا هیچی؟
    بذار فکر کنم.
    یه کارایی کردم. مثلا لباسای شسته رو تا زدم گذاشتم تو کمد. کابینتا رو هم دستمال کشیدم. گاز رو سابیدم. ظرفا رو هم شستم. شعر خوندم. سه نوبت آزادنویسی کردم. کیک پختم. دوش گرفتم. لعنت به من چرا این همه کار رو یادم نبود.

    تو نویسنده‌ساز امروز ادامه‌نویسی کردیم. البته من نکردم. گفتم که امروز بی‌حوصله بودم. تو آزادنویسی‌هامم فقط غر زدم. نمی‌دونم چرا پیش خودم فکر کردم اگه قهوه بخورم حالم بهتر می‌شه. قهوه رو زدم و اضطراب رو به بی‌حوصلگی اضافه کردم.
    جلوسیدم با الهه و شیما. کلی خندیدیم. با این دونفر همیشه خوش می‌گذره. اونقدری که گذر زمان رو متوجه نمی‌شم. 

    خواستم یادداشت بنویسم که یهو یه اتفاقی افتاد که حسابی پکرم کرد. بی‌خیال یادداشت شدم و شعرکی از کانال شعرپناه پرت کردم تو کانال.

    تا خرتناق شام خورده بودم اما بازم گشنه‌م بود. یه تیکه از کیکی که پخته بودم رو خوردم. همسایه‌مون یه کاسه فرنی آورد. خیرات بود گمونم. بقیه لب نزدن. اونم خوردم بلکه خلاص بشم از این دل‌ضعفه.

    یادداشت الهه رو خوندم. از گربه‌ای نوشته بود که یوتانایز شده بود. حال بدم بدتر شد. گریه‌م گرفت. بازم که گشنمه. برم یه چیزی بخورم ضعف کردم.

  13. ۱. آزادنویسی
    ۲. مطالعه
    _در حال و هوای جوانی
    _نزدیک ایده
    ۳. پیاده‌روی
    ۴. زبان
    ۵. یوتیوب‌گردی

  14. سلام
    امروز واسه اولین بار طی یه حرکت انتحاری تصمیم گرفتم سیر ترشی عربی درست کنم.
    یک‌ عالمه سیر رو پوست گرفتم و همه‌ی کاراشو زیر نگاه‌های چپ چپ مادرم که انگار داشت میگفت برو بابا تورو چه به این غلطا انجام دادم.
    با یه حس ذوق و تکبری منتظر بودم خنک شه که تست کنیم ببینیم چی شده.
    و در نهایت بلهههههه
    جای نمک، شکر ریخته بودم و واسه اولین بار در جهان مربای سیر درست کرده بودم.
    مبارک بدخواهام.
    خداحافظ.

  15. خیلی خسته‌ام، بخاطر دیروز، حرکات غیر‌معمول و کارهای چندش‌آور اما ضروری در خانه‌ی خاهر.
    برای داشتن تداوم، رفتم پیاده‌روی. اگر نروم، ممکن است تنبل شوم. روی نیمکت نشسته بودم یک دختر چشم‌و‌ابرو مشکی آمد اجازه گرفت کنارم بنشیند.
    گفتم نیمکت عمومی است نیاز به اجازه ندارد. شعورش را رساند.
    گفت در خانه تنها مانده خانواده رفته‌اند شهرستان، دوست دارد ازدواج کند اما خاسگار مورد پسند ندارد‌.
    گفتم می‌تواند در تنهایی شاد و راضی باشد اگر برای رشد فکری خودش کاری کند. فقط به خانه‌داری اکتفا نکند.

    آزادنویسی می‌کنم چون توی ذهنم افکار زیادی در رفت‌و‌آمد هستند. از تغییر رفتار علی با پدر‌و‌مادرش متعجم. با کنار هم چیدن چند رخداد، می‌توان علت را حدس زد. دلم برایش تنگ شده. چرا از همه فامیل بریده؟ ازدواج او را از همه دور کرد‌.

    فیلم تالار اسرار هری‌پاتر را دیدم. هری‌پاتر، جادوی سیاه‌ را شکست داد. البته وفاداری به دامبلدور، او را نجات داد.

    در نویسنده‌ساز همراه استاد ادامه‌نویسی می‌کنیم.
    باید فریاد می‌کشیدم سرش و می‌گفتم، به درک که فانتزی‌هایت راه به زندان ندارد.
    تهش این است که از آب‌انبار لوله را می‌آوریم به کافه.
    هیچ پشیمان نیستم که با سر پریدم وسط حوض و از وسط نصف شدم.
    اگر همه‌ی دنیا در برابرم بایستد باز هم معتقدم قطبِ‌جنوب خبرهایی‌ست، شاید خرس‌قطبی بداند.
    کاش بهش می‌گفتم آن سوپ از نیلوفر‌آبی‌ست، سلام فراموشی.
    درد من این است که حتا موقع قطع شدن دردی حس نکردم.
    دیگر نیرویم را الکی صرف باد کردن لاستیک تو نمی‌کنم، ته دره منتظرم.
    باید از همین حالا کاغذهای کاهی را به باد دهم شاید تک‌تک شاخه‌ها برگ‌آویز شوند.
    شاید من اشتباه کردم ریش‌و‌قیچی را دادم دست آدمی که ریش نداشت.

    ویس دیروز سرزبان را شنیدم. الهه‌جان از اینکه چرا از آینده و تغییر و ریسک می‌ترسیم، گفته بود. خطای “حفظ وضع موجود”، یکی از دلایل این ترس است. ترسی که معمولن سد راه پیشرفت می‌شود.

  16. گزارش ۱۱۴
    ✔️نوشتن صفحات صبحگاهی
    ✔️پنجشنبه ها و کارگاه نمایش‌درمانی کودک
    ✔️آزادنویسی و تمرین هزار کلمه
    ✔️ادامه خاندن شب هول:
    «این خاک به برزخ می‌ماند. برزخی که منزلگاه اقوام گوناگون است. می‌آمدند، می‌کشتند، می‌سوزاندند، نابود می‌کردند و می‌گریختند.»
    ✔️خاندن شعر از عطار:
    «یکی پیری مرا آواز می‌داد
    که ای عطار از دست تو فریاد
    جهان بر هم زدی و فتنه کردی
    به دیوار مذاهب رخنه کردی
    تو گفتی آنچه احمد گفت باهو
    تو گفتی سر به سر اسرار یاهو
    تو گفتی آنچه سلمان در نهان گفت
    تو گفتی آنچه منصور او عیان گفت
    تو هشیار طریقت مست کردی
    تو مستان شریعت پست کردی»
    ✔️واژه‌دان‌گردی درباره کلمه یادگیری و مواجهه با این بیت‌ها از فردوسی:
    «ازین دانش ار یادگیری به دست
    که این راز در پرده ایزدست
    چو بشنید زو شاه سوگند خورد
    به خراد برزین و خورشید زرد»
    ✔️چند جلسه مشاوره‌آنلاین بعد از ساعت کاری
    ✔️خرید کوله‌پشتی مدرسه برای پناه جون
    ✔️گفتگوی تلفنی با همکار کاردرمانگرم برای شروع دوره‌هایی برای نوجوانان.

  17. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    احساس می‌کنم امروز خانه‌دارتر از هر روز دیگر بودم. کارها روال همیشگی را داشت. شاید جدیت در به موقع انجام دادن‌شان بود که باورم به مدیریت خانه را پررنگ‌تر کرد.

    صفحات صبحگاهی را توی ماشین حین رفتن به آزمایشگاه نوشتم. بعد برای خرید رفتم بازار روز، تازه بساط‌ها داشت چیده می‌شد. آن‌جا یک آفرین به سحرخیزی خودم گفتم. بعد رفتم نانوایی. دیدنِ تنورهای ردیف شده و نان‌های سنتی به لذتِ اول صبحم افزود.

    امروز باز هم درگیر خیاطی بودم. این بار لباس سنتی بندری. خیلی وقت بود سراغ این نوع دوخت‌و‌دوز نرفته بودم. حس خوشایندی داشت انتخابِ زری‌ها.

    عصر وبینار نویسنده‌ساز را بودم. امروز ادامه نویسی داشتیم و به پیشنهاد آقای کلانتری قرار شد یک یا چند جمله‌ی ادامه نویسی را انتخاب کنیم و این‌جا به اشتراک بگذاریم.
    جمله‌ی انتخابی‌ام برای ادامه نویسی:
    «هیچ پشیمان نیستم که»
    هیچ پشیمان نیستم که این چند سال را در لانه‌ی انزوایم به سر بردم. برایم لازم بود تا سبک جدیدی از زندگی را به تثبیت برسانم. «خواندن و نوشتن» بود که من را وادار کرد در لایه‌های فکری و حسی خودم کندوکاو کنم و بدانم از زندگی چه می‌خواهم.

    امروز هم چند صفحه از کتاب «او» را خواندم.

    باز سارا منتظر است نوشتنم تمام شود تا حرف‌های مادر دختری‌مان را ادامه دهیم. آخ که این موجود دوست‌داشتنی چه چلاندنی‌ست.

    راستی همچنان خواب‌هایم را به یاد نمی‌آورم.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  18. یک قدم رو به جلو

    امروز زود بیدار شدم. صبح هنوز آرام و ساکت بود و من در همان سکوت صبحگاهی نشستم و نوشتم. بعد دخترم را به کلاس زبان بردم و روز کم‌کم وارد جریان معمولش شد.

    امروز بیشتر از هر چیز سعی کردم خودم را جمع‌وجور کنم؛ بهانه‌ها را ببینم و تا جای ممکن به آن‌ها نه بگویم. به جای اینکه کارها را مدام عقب بیندازم، یکی‌یکی سراغشان رفتم.

    فایل‌هایم را مرتب کردم و خانه را هم سامان دادم. همین مرتب شدنِ اطرافم، حس بهتری به من داد؛ انگار وقتی هر چیزی کمی سر جای خودش قرار می‌گیرد، ذهن آدم هم فرصت پیدا می‌کند کمی آرام‌تر شود.

    برای همراهی با حلقه‌ی ادبی «میم» در شهریور هم کتاب خریدم: «طوبی و معنای شب» اثر شهرنوش پارسی‌پور، «ریچارد سوم اجرا نمی‌شود» و «در این قایق لعنتی دیگر جا نیست» از ماتئی ویسنی‌یک. فکر کردن به اینکه این کتاب‌ها قرار است همراه این ماه باشند، برایم حس خوبی داشت؛ انگار برای روزهای پیش رو چیزی برای انتظار کشیدن دارم.

    مهمانی یک تیر و دو نشان بود؛ هم فامیل را دیدم و هم آش خوردم که این چند روز حسابی هوسش را کرده بودم. آشِ هوس‌کرده‌ام را خوردم و از این لذت ساده‌ی روزمره گذشتم.

    بعدتر به کانال دوستانم سر زدم و فایل «نویسنده‌ساز» روز قبل را هم گوش دادم. این‌ها شاید از بیرون کارهای کوچکی به نظر برسند، اما برای من مهم بود که امروز رهایشان نکنم و بهانه‌ای برای عقب انداختنشان نسازم.

    امروز روزی نبود که همه‌چیز بی‌نقص پیش برود. فقط سعی کردم کمی بیشتر حواسم به خودم و انتخاب‌هایم باشد؛ کمی کمتر عقب بکشم و کمی بیشتر جلو بروم.

    امروز واقعاً یک قدم رو به جلو برداشتم.

    #پاره‌نویسی

  19. یادگیری زبان و درک آدم‌ها سخت است . اما به رحمتش می‌ارزد. اینکه به تفاهم برسیم. اینکه بتونیم زندگی کنیم. حتا اگر باهم مخالفیم.

    افعلن اینو داشته باشید تا من ببینم می‌شود در گوگل کیپ یک قایل جدا باز کرد. و هرشب به خودم گزارش بدهم و مقداری از آن را با شما شریک شوم.

  20. سال‌واژمم که تمرکزه مثلن 😐

    صبح ساعت یازده‌ونیم بیدار شدم و دیدم که عه برقا نرفت است و خب این‌شکلی بودم که جان چوکاره چی شده؟ بعد دیدم احتمالن فردا برق قطع بشود. چرا فردا نه تو رو خدا. فردا نه. ساعت یازده کلاس دارم. تو رو جون خودت. برای این کلاس ذوق دارم.

    خاب خاب چه خابی می‌دیدم. هان چرا یادم نمیاید. باز هم یهویی با جفتک پریدم بیرون از خاب.

    خب بگذار ببینم. بیدار شدم و تلاش که وصل به فیلترشکن شوم و بتوانم سریالم را ببینم. اما نشد که نشد ایراد از شیلترفکن نبود از سایته بود. توف.

    همینطوری شبیه به جسد افتاده بودم و برای خودم تو اکسپلور می‌گشتم و به بطالت می‌گذراندم روزم را. نویسنده‌ساز شروع شد. استاد تایم استراحتش وبینار برگذار کرد. سمپوزیوم بودند. ایح ایح ایح. حسودیم شد.

    توی نویسنده‌ساز ادامه‌نویسی کردیم و قاتل درونم زد بیرون. همه جملات شد از زبان یه قاتل. یه قاتل زنجیره‌ای. انگاری آن قاتله خودکار را گرفته بود و داشت با دست من می‌نوشت. لعنتی هیچ احساس شرم و گناه هم نمی‌کرد. پرو پرو از کارهاش می‌نوشت. گیرش بیاورم ریز ریزش می‌کنم زنده زنده. ایش.

    استاد گفت تو گزارش نیکتان بنویسید و من هم می‌خاهم بنویسم.

    ۱. هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم که روزها شروع به دیو شدن می‌کنیم.

    ۲. باید فریاد می‌کشیدم سرش و می‌گفتم: اگه زودتر می‌دیمت می‌کشتمت.

    ۳. تهش این است که بچه قورباغه‌ها می‌میرند.

    ۴. هیچ پشیمان نیستم که پریای‌دریایی را به سیخ کشیدم و خوردم.

    ۵. اگر همه دنیا هم در برابرم بایستند باز هم معتقدم که پرستوها را باید آتش زد.

    ۶. کاش بهش می‌گفتم که گربه‌اش را من زیر چاقو بردم و اعضای بدنش را در آوردم.

    ۷. درد من این است که هیچ‌کس نمی‌فهمد که چرا عطش کشتن دارم و آنها ندارند.

    ۸. دیگر نیرویم را الکی صرف حرف یاد دادن به خرها نمی‌کنم می‌روم سراغ گاوها.

    ۹. باید از همین حالا شروع کنم به پیدا کردن مقتول‌های سال آینده‌ام.

    ۱۰. شاید هم من اشتباه می‌کردم که اول آنها را می‌کشتم و بعد تکه‌تکه می‌کردم باید زنده‌زنده تکه‌تکه می‌کردمشان.

    ۱۱. اگر یک روز به پایان عمرم باقی مانده باشد می‌روم آن سگ لوس آن زن لوس را می‌کشم و برایش کادو می‌فرستم.

    ۱۲. دست می‌کشم و روی سرم و حس می‌کنم همه آنهایی که کشته‌ام توی سرم دارند با هم دعوا می‌کنند و هم را می‌کشند.

    ۱۳. اگر جزیره‌ای کوچک داشتم پرش می‌کردم از اسکلت‌هایی که خودم به قتل رساندم.

    ۱۴. خانه‌ی ایده‌آل من پر است از وسایل قتل و شکنجه با یخچال‌هایی که با گوشت آدم‌ها پر شده.

    ۱۵. ده سال بعد در چنین روزی می‌خاهم میلیون‌ها آدم را کشته باشم.

    ۱۶. بدنم می‌گوید به کشتن بیشتری احتیاج داری.

    از قاتل گفتم یاد آن گزارش قتل لوسی افتادم همان که قاتلش یه ژاپنی بود. پادکست بود. سرکار برایمان گفتاری می‌گذاشت. بقیه آهنگ گوش می‌دادند ما پادکست قتل و قاتلی‌. یادم نمیاید اسم پادکست چی بود. علی بندری بود آیا یا نایا؟ پس کی بود. کی بود نه اسم پادکست چی بود؟

    نویسنده‌ساز که تمام شد آمدم و با نصیرو صحبت کردم و چس‌ناله و بعد هم بلند شدم رفتم حمبوم. بعد هم آهنگ هندی گذاشتم و برای خودم خاندم و رقصیدم. برادر آمد و پنجره را بست که صدا می‌رود بیرون. حالا زیاد بلند هم نکرده بودم ها. ایشو.

    بعد هم شروع کردم به روزنویسی و آزادنویسی.

    غم من را گرفته و ولم نمی‌کند.

    چرا به این فکر نمی‌کنم که بنشینم و درست‌حسابی نقاشی را یاد بگیرم. باید اینقدر فضا بکشم بکشم بکشم تا برایم راحت بشود.

    من توی فیلم دیدن واقعن خنگم. سریال را از قسمت دو شروع کردم و نفهمیدم. بعد امروز زدم قسمت یک را دیدم و بعد پرهایم ریخته بود که دیروز که چیز دیگری دیده بودم چرا امروز اینطوری است. آن سریال پاکستانی که خیلی معرکه دیدمش که. دو سه قسمتی بین هر قسمت جا انداختم و نفهمیدم. اصلن درب و داغونم توی دیدن و اصن به اسم دقت نمی‌کنم. چرا دقت نمی‌کنم؟ هان چرا چرا چرا؟

    امروز تولد گفتاری نوشین بود و فردا تولد الهام است.

    خب دیگه چی چی. اینهمه ناامیدی و سیاهی از کجا میاید؟

    چقدر هوا خوب است. چقدر دلبر. نه پنکه روشن است نه کولر. باد میاد جون‌جون.

    بعد هم فائزو گفت بیایید اعتراف بازی کنیم و اعتراف کردیم و کمی سبک شدیم. قانونش این است که بدون سانسور همه چیزهایی که اذیتمان می‌کند را بگوییم.

    بعد هم رفتم سراغ سایت و همینطوری داشتم برای خودم تغییراتش می‌دادم که ساعت را که نگاه کردم دیدم دو ساعت گذشته است و ساعت یازده‌ونیم شده.

    آمدم پستم را گزارشی نوشتم.

    https://t.me/yaddashtneda

  21. خستم. می‌دانی؟
    خسته‌تر از آنچه که تصورش را کنی.
    امروز شبیه دانشجویانی بودم که پر از کار و برنامه و آزمون‌ند.
    هیچ هم تعجب ندارد.
    می‌دانی؟
    تقصیر کلمه‌ی سالم‌ست. تعارف ندارما. تقصیر خود اوست. از وقتی انتخاب‌ش کردم‌ها، دُم درآورده است. پررو شده‌ست. مدام خودش را به رخم می‌کشد ناکردار.
    مصمم‌بودن، من را به این حال و به آن روز انداخته است.

    از صبح لیستی بلندبالا کاشته‌ام و تا همین الان، خدا به سر شاهدست، تا همین الان در بزم این لیست می‌رقصیدم.
    حالا شما حساب کن، بنده تازه امروز تهرانی که باید را نرفتم. هر چند استاد هم برایم ویس بگذارد که: «خانم چیتگرهاااااا، مابین مبینا و جانم فاصله‌ی کامل و در انتها هم علامت سوال.»
    خب. من که متوجه هستم همین‌جوری یک جوری می‌خواست من را خرفهم کند که چرا نیامدی. وگرنه که من کاملا درست نگاشته بودم و هیچ هم غلط نگارشی نداشتم. سمپوزیوم کمرم را بزند با این نرفتنم.

    خلاصه که امروز به هر تقلایی داستان کوتاهم را هوا کردم. خدا کند نوک تیزی‌میزی نخورد به داستان من و نترکاندش طفلک بیچاره را.

    تنم هم خارش دارد. می‌دانی؟ من نمی‌دانم کجای ریخت‌ و قیافه‌ام به داستانک‌نویسان می‌خورد که خودم را نخود آش‌شان کرده‌ام. والله. من که سارا نیستم. حالا الان احسان‌ و ماهان و شاهین‌مان بنشینند و به ریش پدر من بخندند و پشتم لوغاز بخوانند که این چه داستانکی است که چیتگرهااااااا می‌فرستد. مگر ما بی‌کاریم و ازین حرف‌ها.
    خب مگر کار دیگری هم دارید؟
    خودتان فراخوان داده‌اید و باید فکر این ناشی‌بازی‌های بعضی‌ها را می‌کردید.

    حالا هم که فارق شده‌‌ام، باید گزارش‌ نیک را بندازم تو جانیکی که یک‌وقت جا نمانم از قطار نیک‌پزان.
    یکی نیست بگوید این چه آشی بود که من برای خودم پختم. نونم نبود آبم نبود مدرسه رفتنم چی بود.
    حالا فقط بدانید من خستم. با من نکاوید. کانالمم هست. خودمم هستم. نوکرتانم هستم ولی خستم.

    https://t.me/manesehchtgrh

  22. ویل‌ویلی

    – بخش اعظم تاپم را دوختم. حالا مانده یقه‌اش و یک‌سری ریزه‌کاری‌ها. پارچه‌اش طرح سنتی‌ست و خوشکل. می‌دوستمش اما وابسته‌اش نیستم.

    – چند قسمت از سریال فرندز را تماشا کردم. تماشا کردن این سریال که بارها دیدمش و حالش خوب است و می‌دانم هم که بعدش چه می‌شود، خوشایندم است. خوبی‌اش این است که می‌توانم با هر وعده غذا یک قسمتش را ببینم.

    – بخشی از کتاب «خسرو خوبان» را خاندم. حقیقتن کم خاندم اما این کتاب خودش هم کند پیش می‌رود. انگار واژه‌هایش می‌کشندت تا توی یک صفحه بمانی. عوضش «سفر شهرزاد» فاطمه مرنیسی را تمام کردم. لذت بردم از این کتاب. شاید بعدن دوباره بخانمش.

    – آنقدر از ماهی خبری نشد، که بدون آن عدس‌پلو پختم. مامان خیلی منتظر بود بپزم. بعد از اینکه پختم زنگ زدم ببینم ناهار خورده‌اند یا نه. خوشبختانه نخورده بودند. مامان گفت ماهی هم خریده. نه او انتظار داشت من امروز عدس‌پلو بپزم و نه من انتظار داشتم او ماهی بخرد. تصمیم گرفتیم ماهی را بگذاریم برای بعد و با عدس‌پلو کیف کنیم.

    – وقتی مامان برگشت خانه بالا آورد. وقتی کسی بالا می‌‌آورد اولین چیزی که به ذهن می‌آید غذایی‌ست که خورده. و من با خودم می‌اندیشیدم که امروز ناهار را من پخته‌ام. نکند مشکلی داشته؟ بابا هم گفت که اولین قاشق غذا را که خورد بهش نساخت. اما من و ابوالفضل مشکلی نداشتیم. گفتم شاید رویشان نشود به من بگویند که ایراد غذا چیست. تا الآن که شب شد و حرف زدم و فهمیدم غذا ایرادی نداشته، بحث ساختن و نساختن بوده و شاید چیزهای دیگری که خورده‌اند.

    – ورزش کردم. راستش زیاد نه اما همین‌قدر که جلو می‌روم خوب است دیگر.

    – برای شامم تخم‌مرغ پختم. جوری ولو شده بود و از هم شکافته بود که قسمت سطل آشغال شد. برای همین یکی دیگر گذاشتم و پزیدم.

    – از بخش‌های خوب امروز صحبت با دوستانم بود. حرف در مورد اینکه هم را ببینیم و توی کارگاه نویسنده‌سخنران شرکت کنیم و توی مسابقه‌ی کتابخانی و توی رقابت داستان کوتاه. امیدوارم همه‌اش را با موفقیت به انجام برسانیم.

    https://t.me/havirism

  23. ۱.ساعت ۸ صبح رفتیم بازار بزرگ تهران کارت_پر، دست_خالی؛ برگشتیم خونه دست_پر، کارت_خالی.

    علی برکت الله.

    ۲.لباسهای پاییزه بخرید حال کنید به حراجی‌های لباس تابستانی نگاه نکنید، افت کلاس دارد.

    دخترکم فرمود.

    ۳.بازار رضا لباسهاش بیست بود. قیمتهاشم عالی بود. چون قرار است کلن بشود طلا فروشی. فروشنده‌ها می‌گفتند

    دلگشا نرفتم.

    ۴.ریمل قهوه‌ای بزنید با خط چشم پهن آبی درباری. آقای فروشنده پیشنهاد داد.

    همسرجان گفت: بگیرم بزنمش مرتیکه هیز عوضی رو.

    وا!

    ۵.توی لیست خرید چند مورد ماند چون یادمان آمد شازده پسر ساعت ۳و نیم کلاس موسیقی دارد.

    ساز عوض کرده از تنبلوک به هنگ‌درام. چون استاد بسیار حرفه‌ای تنبک بی اخلاق و نامهربان بود متاسفانه و پیشرفت چشمگیر پسرم را نادیده. رفت.
    خدا نادیده‌اش بگیرد به حق علی.

    ۶.دخمل پلنر خریده.

    حوصله قرتی‌بازی‌هاش را ندارم.

    ۷.وقتی کسی خود را به هر دری می‌زند که خودش را از چشم تو بیندازد بگذار بیندازد. والا.
    انداخت و من دیگر آوانتاژ ندادم. نداشتم که بدهم یعنی.

    ۸.اگه یک خانم خسیس زنجانی همچو من با یه لارژِ پول خرج کنِ اردبیلی مثل همسرجانم ازدواج کند تعادل برقرار می‌شود.

    در انتخاب همسر دقت فرمایید.

    ۹.پمپ آب کولر سوخت.

    دو روز دیگر دوام می‌‌آوردی لعنتی.

    ۱۰.پنجشنبه جمعه خانمهای خانه‌دار تعطیل نیست. مثل ۵ روز دیگر. مثل ۲۴ ساعت روز . مثل ۳۶۵ روز یا حتی در سال‌های کبیسه ۳۶۶ روز سال.

  24. سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
    نمره روز: ۸
    گزارش نیک:
    بالاخره بعد از مدت‌ها دوری برگشتم. سرم حسابی شلوغ بود.
    وای خب من اینجام.
    امروز به کل به کتاب و صحبت و بحث‌های عمیق گذشت.
    خونه موندم و حتی پیاده‌روی هم نرفتم.
    هدیه تولد دوستم به دستش رسید. کتاب دایی جان ناپلئون و یک بوک‌مارک طرح دمبل چون باشگاه میره. و دوستش داشت و خوشحال شدم که دوستش داشت.
    یک قسمت مثبت امسال این شد که خیلی شجاع‌تر شدم. خیلی از چیزای کوچیک بی‌خود فکرم رو مشغول نمیکنن.
    یه متن توی کانالم قرار دادم.
    برای نوه خاله‌ام لاک زدم.
    امروز روز جالبی بود.

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  25. از بین همه‌ی لباس زمستونی‌هام از یکی سخت دل کندم؛ یه جفت جوراب پشمی سبز طوسی
    حالا چرا؟ باهاش دو قله رو زدم، توچال و سبلان.
    اردبیل، زنجان، مشکین‌شهر و قزوین همراهم بودن.
    پا به پام ۳ سالی توی تمام روزهای سرد و سنگین خونه، جاده، شرکت اومدن.
    و هنوز دارمشون با اینکه خاطره‌باز نیستم و دست به دور‌انداختنم محشره.

  26. سال‌واژه: اندیشه‌نگار

    روی شکم دراز کشیدم تا گزارش روزم را بنویسم؛ در همین حال، ماهیچه‌های شکمم کش آمد و فشار دردناکی را در دلم احساس کردم.

    کارهای روزمره را به نظم همیشگی‌شان رساندم و مطالعه کتاب «تا طلاق نگرفتند، کتاب ننوشتند» را آغاز کردم.

    در بخشی از کتاب خواندم که در روز صدها عکس می‌گیریم، اما چون «زندگی در لحظه» باب شده، دیگر به لحظه‌هایی که در آن عکس‌ها ثبت شده، رجوع نمی‌کنیم. انگار لحظه‌ها فقط برای ثبت شدن خلق شده‌اند، نه برای به خاطر ماندن؛ انگار عکس می‌گیریم تا فراموش کنیم، نه برای آنکه به یاد آوریم.

    عجیب است که عکس‌های امام‌رضا کم شده و عکس‌های آنتالیایی زیاد؛ انگار مقصدهایمان تغییر کرده است.

    امروزه عکس گرفتن در موقعیت‌های «طبیعی» مد شده، اما حقیقت این است که هیچ‌کس واقعاً طبیعی عکس نمی‌گیرد؛ چرا که همه ژست‌های لبخند زدن و نحوه ایستادن را بلدند و در قالب‌های از پیش تعیین‌شده می‌خندند.

    در قدیم ما عکس می‌گرفتیم، اما امروز من.

    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite


  27. ✓ گزارش نیک | شرح رویا
    آب‌انبارِ خاموش در قلب خانه
    صبح که بیدار شدم، عجیب بود که پیش از آنکه چهرهٔ آدم‌های خواب را به یاد بیاورم، بوی خانه در خاطرم مانده بود. بوی خاکی که سال‌ها خیس مانده باشد، بوی دیوارهایی که رطوبت آهسته‌آهسته در آنها بالا رفته و درونشان خانه کرده باشد. انگار خانه را با چشم ندیده بودم، با پوست و نفس خود حس کرده بودم.
    خانه قدیمی بود. نه فقط قدیمی به معنای فرسوده بودن، بلکه چنان که گویی سال‌های بسیاری در آن جمع شده و دیگر راه خروج نداشتند. هوای داخل خانه سرد و سنگین بود. نفس که می‌کشیدی، رطوبت را در سینه احساس می‌کردی. دیوارها سرد بودند و نم، لکه‌لکه، از پایین به بالا خزیده بود. جاهایی گچ ورآمده و پوسته‌پوسته شده بود و در شکاف‌های باریک دیوار، تیرگی عمیقی نشسته بود که معلوم نبود سایه است یا خودِ رطوبت.
    نور کمی از پنجره‌ها به داخل می‌آمد. آن‌قدر کم که تاریکی را از میان نمی‌برد، فقط شکل اشیا را اندکی آشکار می‌کرد. گوشه‌های خانه همچنان در سیاهی فرو رفته بودند. تاریکی در آن خانه نبود که صرفاً چیزی را نگذارند ببینی. تاریکی انگار خودش حضور داشت. حجم داشت. نزدیک می‌شد و روی اشیا می‌نشست.
    هرچه بیشتر به مرکز خانه نزدیک می‌شدم، هوا مرطوب‌تر می‌شد.
    آنجا آب‌انبار بود.
    دهانهٔ چاه مانند زخمی باز در کف خانه قرار داشت. اطرافش سنگ‌هایی تیره و نمناک بود که وقتی نزدیکشان می‌شدی، سرمایشان را پیش از لمس کردن احساس می‌کردی. بوی آب از آنجا بلند می‌شد. بویی سرد، سنگین و کمی خفه‌کننده. بوی آبی که مدت‌ها در تاریکی مانده باشد و آفتاب را فراموش کرده باشد.
    خم که می‌شدم و به درونش نگاه می‌کردم، اول چیزی نمی‌دیدم.
    تاریکی آن‌قدر عمیق بود که چشم نمی‌توانست خودش را به آن عادت دهد. انگار نور در چند وجب پایین‌تر دیگر توان ادامه دادن نداشت و همان‌جا خاموش می‌شد.
    بعد، بسیار پایین، سطح آب را دیدم.
    آب سیاه نبود. اما آن‌قدر تاریک بود که رنگش دیگر قابل تشخیص نبود. فقط گاهی انعکاس محوی از نور بر آن می‌لغزید و دوباره ناپدید می‌شد. سطح آب ساکن بود، با آن سکونی که گاهی از حرکت بیشتر ترسناک است. هیچ موجی نبود، هیچ صدایی نبود، فقط عمقی ناشناخته که در برابر نگاه من باز مانده بود.
    رطوبت از دهانهٔ چاه بالا می‌آمد.
    روی صورتم می‌نشست.
    روی لب‌هایم طعم سرد و گنگی باقی می‌گذاشت.
    و من، به جای آنکه عقب بروم، بیشتر خم می‌شدم.
    نمی‌دانم افتادم یا خودم وارد آب شدم.
    اما لحظه‌ای بعد آب مرا در خود گرفته بود.
    سرما ناگهان تمام بدنم را پوشاند. لباس‌هایم سنگین شدند و آب از روی پوست و موهایم می‌لغزید. بوی نم و سنگ خیس همه جا را پر کرده بود. وقتی سرم را زیر آب بردم، جهان خاموش شد.
    آن بالا، خانه هنوز وجود داشت، اما دیگر صدایش را نمی‌شنیدم.
    تاریکی زیر آب با تاریکی خانه فرق داشت. تاریکی خانه چیزی را از من پنهان می‌کرد، اما تاریکی آب مرا در خود می‌گرفت. دورم می‌پیچید و مرا از جهان بیرون جدا می‌کرد.
    شنا کردم.
    بعد پایین‌تر رفتم.
    غواصی کردم.
    هرچه پایین‌تر می‌رفتم، آب سردتر و سکوت عمیق‌تر می‌شد. دیگر نمی‌دانستم چند متر پایین رفته‌ام. نمی‌دانستم کف آب کجاست. فقط می‌دانستم هنوز می‌توانم حرکت کنم و چیزی در آن عمق مرا به ادامه دادن ترغیب می‌کند.
    و عجیب این بود که نمی‌ترسیدم.
    در آن تاریکی، به جای ترس، نوعی شوق کشف وجود داشت.
    انگار سال‌ها در جایی از وجودم دری بسته مانده بود و حالا خودم کلیدش را پیدا کرده بودم.
    شاید آن خانه، خانه‌ای در گذشته بود.
    شاید دیوارهای نم‌کشیده‌اش خاطراتی بودند که مدت‌ها در تاریکی مانده بودند.
    شاید آن آب‌انبار، جایی در مرکز خانه، همان بخش پنهانی وجود من بود که همیشه در زیر سطح زندگی روزمره جریان داشته است.
    آب، هرچه بیشتر در آن فرو می‌رفتم، کمتر شبیه آب می‌شد و بیشتر شبیه خاطره.
    تاریکی، دیگر دشمن نبود.
    تاریکی چیزی بود که باید در آن چشم باز می‌کردم.
    و شاید معنای خواب همین بود.
    اینکه گاهی برای پیدا کردن چیزی در خودمان، لازم نیست به سمت روشنایی برویم. گاهی باید جرئت کنیم وارد تاریکی شویم، به جایی که بوی نم و خاک می‌دهد، جایی که خاطره‌ها هنوز خیس‌اند و زمان هنوز بر دیوارهایش عرق کرده است.
    صبح که بیدار شدم، خانه دیگر وجود نداشت.
    اما هنوز سرمای آب را روی پوستم احساس می‌کردم.
    هنوز بوی دیوارهای نم‌کشیده را به یاد می‌آوردم.
    و هنوز آن تاریکی عمیق، آن تاریکی زنده و مرطوب، در جایی از ذهنم باقی مانده بود.
    شاید بعضی خواب‌ها ما را از چیزی نمی‌ترسانند.
    فقط ما را تا آستانهٔ ناشناخته می‌برند و آرام می‌پرسند:
    جرئت داری پایین‌تر بروی؟
    و من در آن خواب، جوابم را داده بودم.
    بله.
    من در خواب سقوط نکرده بودم.
    من به اعماق رفته بودم.

    ✓گزارش نیک | صبحی میان کاغذ و خون و یک پک کوچک مهربانی

    صبح امروز را با آن حس خاصی آغاز کردم که بعضی صبح‌ها دارند، صبح‌هایی که هنوز روز کاملاً از خواب بیدار نشده است اما آدم ناچار است پیش از آنکه شهر چهرهٔ واقعی خود را پیدا کند، از خانه بیرون بزند و خودش را به دست کارهایی بسپارد که هیچ شباهتی به رؤیا ندارند.

    از همان ابتدای صبح، گرسنگی آرام و مبهمی در وجودم بود. برای آزمایش خون طب کار می‌بایست ناشتا می‌ماندم و این کلمهٔ ساده، «ناشتا»، از آن واژه‌هایی بود که امروز معنای جسمانی پیدا کرده بود. آب خوردن ممکن بود، اما صبحانه نه. قهوه نه. آن لذت کوچک و معمولی که آدم صبح‌ها با خوردن چیزی به خودش می‌دهد نیز نه.

    با این حال از خانه بیرون آمدم.

    شهر در آن ساعت هنوز حال‌وهوای نیمه‌کاره‌ای داشت. مغازه‌ها یکی‌یکی باز می‌شدند، ماشین‌ها آرام‌آرام خیابان‌ها را پر می‌کردند و آدم‌ها با چهره‌هایی که هنوز آثار خواب در آن‌ها باقی بود، به سمت مقصدهای خود می‌رفتند.

    نخست به دفتر پیشخوان دولت رفتم تا برای استعلام سوپیشینه اقدام کنم. کاری اداری، کوتاه و بی‌هیجان، اما از آن کارهایی که وقتی انجام نشده‌اند، مثل برگه‌ای روی میز ذهن باقی می‌مانند و مدام خودشان را به یاد آدم می‌آورند.

    در دفتر پیشخوان، فضای آشنای انتظار وجود داشت. صندلی‌ها، میزها، شماره‌ها، صفحه‌های روشن کامپیوتر و آدم‌هایی که هر کدام پرونده‌ای در دست داشتند و می‌خواستند بخشی از گذشته یا آیندهٔ خود را از میان چند فرم و چند کلیک عبور دهند.

    من نیز نوبت خودم را انجام دادم و برای استعلام سوپیشینه اقدام کردم.

    وقتی کار تمام شد، حس عجیبی از سبک شدن داشتم. گویی یکی از همان گره‌های کوچک و نامرئی از ذهن باز شده باشد.

    بعد نوبت آزمایش خون طب کار بود.

    اینجا دیگر گرسنگی بیشتر خودش را نشان می‌داد. شکم خالی، که در خانه فقط یک واقعیت ساده بود، حالا در مسیر آزمایشگاه به حضوری محسوس تبدیل شده بود. انگار تمام شهر بوی غذا می‌داد. هر نانوایی، هر کافه و هر مغازه‌ای که از کنار آن می‌گذشتم، ناگهان با شدتی غیرمنطقی توجه مرا به خودش جلب می‌کرد.

    آدم وقتی گرسنه نیست، از کنار بوی نان تازه به سادگی عبور می‌کند. اما وقتی ناشتاست، همان نان می‌تواند تبدیل به یک خاطرهٔ باشکوه از خوشبختی شود.

    با این حال تحمل کردم.

    در آزمایشگاه، چند دقیقه‌ای نشستم و بعد نوبتم رسید. خانم پرستار با آرامش آماده شد. آستین را بالا زدم و دستم را روی صندلی قرار دادم. سوزن، با همان ظرافت سرد و دقیق خود، وارد پوست شد و چند لولهٔ کوچک از خون پر شد.

    همین چند میلی‌لیتر خون، که در نگاه نخست چیزی جز مایعی سرخ درون شیشه نبود، قرار بود در آزمایشگاه به عددها و شاخص‌هایی تبدیل شود که تصویری از وضعیت بدنم ارائه کنند.

    اما درست در پایان، اتفاق کوچکی افتاد که تمام فضای خشک و پزشکی آزمایش را برایم تغییر داد.

    خانم پرستار، بعد از تمام شدن کار، یک پک کوچک شیر و کیک به من داد.

    شاید از نظر او این فقط بخشی معمولی از روند آزمایش بود، چیزی که به افراد ناشتا بعد از خون‌گیری می‌دادند. اما برای من، در آن لحظه، آن پک کوچک معنایی بسیار بزرگ‌تر داشت.

    بعد از ساعت‌ها ناشتایی، شیر و کیک دیگر فقط شیر و کیک نبودند.

    مثل هدیه‌ای بودند که درست در پایان یک مأموریت کوچک به آدم می‌دهند.

    مثل جایزه‌ای ساده برای تحمل گرسنگی.

    پک را گرفتم و برای لحظه‌ای به آن نگاه کردم. عجیب بود که چگونه چیزی به این کوچکی می‌توانست ناگهان چنین دلپذیر به نظر برسد. شاید اگر صبحانه خورده بودم، حتی متوجه ارزشش نمی‌شدم. اما گرسنگی نگاه آدم را تغییر می‌دهد و اشیای معمولی را به چیزهایی دوست‌داشتنی تبدیل می‌کند.

    از آزمایشگاه بیرون آمدم، در حالی که دیگر نه نگران خون‌گیری بودم و نه چندان به گرسنگی فکر می‌کردم.

    آن پک کوچک شیر و کیک را در دست داشتم و احساس می‌کردم صبح، با تمام کارهای اداری و پزشکی‌اش، سرانجام تصمیم گرفته است کمی با من مهربان باشد.

    در راه بازگشت به این فکر می‌کردم که زندگی بزرگسالانه گاهی همین است.

    بخش قابل توجهی از روزهای ما نه با اتفاق‌های بزرگ، بلکه با همین کارهای کوچک ساخته می‌شوند. یک دفتر پیشخوان، یک استعلام، یک آزمایش خون، چند لولهٔ نمونه، چند دقیقه انتظار و در پایان، یک پک کوچک شیر و کیک.

    شاید خاطره نیز از همین چیزهای ظاهراً بی‌اهمیت ساخته می‌شود.

    صبحی که هنوز خواب در چشم‌ها بود.

    شکمی که از صبحانه محروم مانده بود.

    خیابان‌هایی که آرام‌آرام بیدار می‌شدند.

    سوزنی که چند دقیقه‌ای از خون ما را به شیشه‌های آزمایشگاه سپرد.

    و در پایان، دست مهربان خانم پرستار که یک شیر و کیک کوچک به دستم داد.

    صبح امروز، چیزی شبیه یک فصل کوتاه از زندگی بود.

    فصلی که در آن گذشته‌ام را از دفتر پیشخوان پرسیدم، حال بدنم را به آزمایشگاه سپردم و در پایان، با یک پک کوچک شیر و کیک، دوباره طعم سادهٔ صبح را به یاد آوردم.

    گاهی برای زیباتر شدن یک روز، لازم نیست اتفاق بزرگی بیفتد.

    گاهی کافی است بعد از چند ساعت گرسنگی، کسی یک شیر و یک کیک کوچک در دستت بگذارد و بگوید:

    این هم برای شما.

    و ناگهان جهان، برای چند دقیقه، جای بسیار مهربان‌تری می‌شود. 🤍

    ✓گزارش نیک | روزی که شارلوت خانم خانه را از آنِ خود کرد

    امروز از حوالی ظهر، چیزی نامرئی در هوای خانه تغییر کرد. نه پنجره‌ای باز شده بود، نه پرده‌ای کنار رفته بود و نه اتفاق مهمی در بیرون افتاده بود، اما خانه دیگر همان خانه چند ساعت پیش نبود. گویی در یکی از آن لحظه‌های اسرارآمیز که زمان بی‌آنکه عقربه‌های ساعت را تکان دهد، معنای دیگری پیدا می‌کند، شارلوت خانم، گربهٔ خانگی سفیدبرفی من، تصمیم گرفته بود نظم آرام بعدازظهر را برهم بزند.

    ابتدا صدای میو‌میویی کوتاه و معمولی بود. صدایی که می‌شد آن را به گرسنگی، بی‌حوصلگی یا یکی از همان درخواست‌های مبهم گربه‌وار نسبت داد. اما طولی نکشید که صداها بیشتر شدند. کشیده‌تر، مصرانه‌تر و بی‌قرارتر. آن وقت بود که فهمیدم امروز قرار نیست خانه سهم زیادی از سکوت داشته باشد.

    شارلوت خانم فحل شده بود.

    سفیدی بدنش، که همیشه در نور خانه حال‌وهوای برفی را دارد، امروز با بی‌قراری عجیبی همراه شده بود. از اتاقی به اتاق دیگر می‌رفت، مکث می‌کرد، به من نگاه می‌کرد و دوباره صدایش را بلند می‌کرد. انگار مسئله‌ای بسیار مهم در جهان رخ داده بود و تنها من بودم که هنوز از اهمیت آن بی‌خبر مانده بودم.

    من هم از ظهر در انتظار بستهٔ دیجی‌کالا بودم. بسته‌ای که قرار است سه چیز کاملاً متفاوت را به خانه بیاورد. یک اتوی هوشمند و یک پک خمیر برق‌کنندهٔ نقره.

    اما در برابر این انتظار ساده و معقول من، انتظار شارلوت خانم قرار داشت. انتظاری غریزی، بی‌قرار و بی‌رحم نسبت به سکوت.

    هر بار که صدای آسانسور یا موتورسیکلتی از بیرون می‌آمد، برای لحظه‌ای فکر می‌کردم شاید پیک دیجی‌کالا باشد. اما هنوز فرصت نمی‌کردم خیال خود را به رسیدن بسته بسپارم که صدای شارلوت خانم از گوشه‌ای دیگر خانه بلند می‌شد و مرا دوباره به واقعیت بازمی‌گرداند.

    در چنین لحظاتی آدم می‌فهمد زندگی چقدر اندک به برنامه‌هایی که برایش می‌چیند وفادار است. صبح ممکن است فکر کنی امروز روز رسیدن یک بسته است. تصور کنی اتوی تازه‌ات را باز خواهی کرد، لباس‌های نو را مرتب خواهی کرد و نقره‌هایت را با خمیر تازه برق خواهی انداخت.

    اما زندگی، با آن طنز آرام و کمی بی‌رحمانه‌اش، ممکن است یک گربهٔ سفید را از خواب نیمروز بیدار کند و به او مأموریت بدهد که تمام خانه را با میو‌میوهایش تسخیر کند.

    شارلوت امروز فقط گربهٔ خانه نبود.

    او فرمانروای بی‌قرار بعدازظهر بود.

    هر میو‌میویش انگار اعلامیه‌ای بود که از سرزمینی دور فرستاده شده باشد. صدایی که نه می‌شد کاملاً نادیده‌اش گرفت و نه می‌شد به آسانی پاسخش را پیدا کرد. من تنها می‌توانستم نگاهش کنم و در میان خستگی و خنده، به این موجود سفید کوچک فکر کنم که طبیعت ناگهان رازی را در وجودش بیدار کرده بود.

    و شاید سال‌ها بعد، وقتی خاطرهٔ این روز از میان هزاران تصویر دیگر عبور کند، آنچه از امروز باقی می‌ماند نه اتوی هوشمند باشد، نه شرت‌های نو و نه حتی نقره‌هایی که قرار است دوباره برق بیفتند.

    شاید فقط صدای شارلوت باشد.

    همان صدای کشیده و بی‌قرار که از ظهر در خانه پیچید و عصر را به چیزی میان کمدی، موسیقی و اندکی جنون تبدیل کرد.

    و من، در انتظار زنگ پیک، میان صدای آسانسور و میو‌میوی شارلوت نشسته بودم و به این فکر می‌کردم که خانه گاهی با اشیایی که واردش می‌شوند خاطره نمی‌سازد.

    گاهی با یک صدا این کار را می‌کند.

    امروز آن صدا، صدای شارلوت خانم بود.

    گربهٔ سفیدبرفی من که از ظهر، بی‌آنکه کوچک‌ترین اهمیتی به برنامه‌های من بدهد، تصمیم گرفته بود تمام خانه را از آنِ خود کند. 🤍🐈

    نویسنده: دکتر علی اندیشمند

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آیدی اینستاگرام من: 🪬
    draliandishmandir

  28. سال‌واژه: بی‌خیالی
    عنوان گزارش نیک: ایمان بیاوریم به آغاز روزانه نویسی.
    آقا ما ایمان آوردیم. تسلیم. کارت درست بود شاهینی(با لهجه استاد خونده بشه)
    دیروز که ایده‌ی جمع آوری کلمات فارسی در ملایر استفاده می‌شه به ذهنم رسید.
    امروز به ذهنم رسید که من سال‌هاست تو حوزه‌ی توسعه‌ی فردی تلاش می‌کنم. یه دنیا ایده برای فَک زدن دارم. عشق سخنرانی هم که هستم. چرا من نه؟
    ذوق زده شدم و تصمیم دارم از امروز یه سری مطلب بنویسم و شروع کنم به فعالیت. هرچند هیچ مخاطبی نداشته باشه.
    و تصمیم گرفتم نویسنده سخنران رو شرکت کنم.
    زیر یه هفته مداومت تو گزارش نیک دو تا ایده بهم داد. آقا ما حاجت روا شدیم.
    دیشب یه کور سوی نوری تو اتاق داشتم. نوری که برای نگهبانی از نوا روشن گذاشته بودم. نشستم با مداد b8 داستان کوتاهم رو توی دفتر نوشتم. چون هیچ کدوم از آلوده‌ای نوک نداشت و نمی‌تونستم سرو صدا کنم نوک از کمد بردارم.
    می‌دونی چی می‌خوام بگم؟
    این که جونور دو پا هر کار بخواد می‌کنه.
    این‌جوری بگم که نوا تو بغلم بود و با یه دست توی دفتر می‌نوشتم. چون گوشیم شارژ نداشت. گزارش نیک و نوشته بودمو فرستاده بودمو زده بودمش شارژ. یه جایی پوشک عوض می‌کردم و یه کلمه به ذهنم می‌رسید می‌نوشتم.
    یه کم خوابش برد دمر شدم روی تخت و نوشتم. فقط یک زن بچه‌دار و خدا می‌دونه بعد از ۹ ماه ممنوع‌الدَمَر شدن چقدر این وضعیت خداست.
    خلاصه نوشتم و شاد شدم که بعد از چند روز بالاخره تونستم بنویسم.
    امروز ایرپاد گذاشتم و شروع کردم سامان‌دهی به خونه. ۴ یا ۵ تایی وبینار گوش دادم. چقدر مفید بود. از قضا دوتاش راجب داستان کوتاه بود. یادم افتاد من اصلا اسمی انتخاب نکردم و این شد یه چالش بزرگ.
    بالاخره داستان کوتاه تموم شد و فرستادم. اما الان کلی شک دارم که نکنه اصلا به موضوع نمی‌خوره. نکنه کلا اشتباه باشه. ولی باز می‌گردم به بی‌خیال شو. تهش تو تونستی یه داستان کوتاه بنویسی.

    -باز هم متن دیروز خالم رو ادیت کردم و روزانه نویسی امروزش رو چک کردیم. آخرش رو خیلی قشنگ تموم کرده بود. خوشمان آمد.

    وبینار شرکت کردم. مغزم ققل بود. زیاد نتونستم آزاد بنویسم ولی سعی کردم هر چند بد مشارکت کنم.

  29. ۱۲ام شهریورماه: بوی خاطرات.
    سال‌واژه‌ام: استمرار
    احساس می‌کنم تنم هنوز بوی شمال می‌دهد. بوی آن جاده‌ی کویری و داغی که باید ده ساعتی تحملش می‌کردیم، تا به جاده چالوس برسیم. بوی نسیم. بوی هوای خنک. بوی چمن. بوی باقلاهای پیرمرد. بوی گل‌های پیرزن‌. اما دیگر باید بوها را فراموش کرد. باید به بوی خانه عادت کرد. به بوی گرمای خرماپزان. به بوی چمن‌های خشکیده. به بوی هوای خاکی. به بوی خونی که از دماغ آدم جاری می‌شود، صرفاً چون پنج دقیقه زیر آفتاب مانده بود.
    کاش می‌شد بوی اینها را هم فراموش کرد. فقط من باشم و بوی همان دنیا. دنیایی که نیست و هست. دنیایی که نمی‌شود آن را زیست و باید نوشت.
    و من امروز، دوباره به همان دنیا برگشتم. به دنیای رمانم. صد کلمه‌ی اول، غریبه بودم‌. غریبه بودم در روستایی که خودم ساخته بودمش‌. غریبه بودم در جان «آذر»، که خودم آفریده بودمش‌. غریبه بودم با مردم روستا. همان‌هایی که تا سه هفته پیش، از خودم برایم آشناتر بودند. و همین شد که فهمیدم دوری از نوشتن یک رمان، چه عواقبی می‌تواند داشته باشد.
    وقتی سه هفته پیش، فایل فصل اولی که با جان و دل نوشته بودمش، از بین رفت، به‌گونه‌ای دیگر از نوشتن دست شستم. در دلم رمقی برای نوشتن نمی‌یافتم. فقط می‌خواستم دراز بکشم و بخوابم. مانند یک جسد.
    جسدی بودم و قاتلم کمال‌گرایی بود. چه کسی این خون‌ریزی را خون‌خواهی می‌کند؟ خدا داند و بس.
    همین الآن هم که بالاخره از خر شیطان پایین آمدم و دارم گزارش نیک می‌نویسم، دست‌های کمال‌گرایی دارند گلویم را فشار می‌دهند. خلاصه اگر دیدید فردا سر وبینار حاضر نشدم، حلالم کنید.

  30. روحنگار
    دمِ غروب که از خواب بیدار شدم، دست‌هام سنگین بودند. احساس می‌کردم قلمِ گاوِ پخته‌ی توی قابلمه‌اند. چشم‌هام می‌دید و نمی‌دید. اومدم توی هال.
    سیرابی‌ها کی این‌قدر سفید شدن؟ سیرابیِ پخته مگه کِرِمی نمی‌شد؟ لامصّب‌ها مارشمالو بودن انگار.
    دستش درد نکنه، چسبید.
    خواهرم آورده بود.
    بیمارهای مرکز شیمی‌درمانی هنوز توی ذهنم مونده‌ن. اون‌جا یک جایِ جدایی از دنیا بود.

    ✍آذردخت
    #شیمیِ_درمانی

    🌿

  31. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    داستان کوتاهم را نوشتم. همچون خاهر و برادرانش، در ابتدای کار بی‌نام و نشان است.
    در ارتباط با نام کودک داستان هم به نظرم ضایع آمد که در کنار نام داروین، ممدحسن بگذارم. البته کودک نیازی به نام نداشت. بی‌نام ماند.
    زبان خاندم و ادامه‌ی جمع‌بندی.
    نویسنده‌ساز را بودم.
    چند ویدئو از دوره‌ی طراحی سایت را دیدم.
    شبان‌گاه اعصابم خورد و خاکشیر شد‌.

  32. داستان کوتاه نوشتم.. آزادنویسی موضوعی کردم در موردش.. به جایی نرسیدم.. در مورد فرم و زبانش فکر کردم.. به جایی نرسیدم.. همین را کردم موضوع نوشتن.. نویسنده‌ای که می‌خاهد داستان قاتل را در کمتر از یک روز بنویسد.. نویسنده‌ای که عشق فرم‌بازی دارد.. هر کار می‌کند زبان داستان آن‌طور که می‌خاهد نمی‌شود.. بله قصه در قصه در قصه..نمی‌دانم چرا اما سه قصه در یک داستان بهم احساس خباثت می‌دهد.. تا توانستم نفرتم از نویسندگان آمریکایی دوزاری را ابراز کردم.. همشان دوزاری نیستند. منظورم آن‌هاست که زبانی ساده و معمولی دارند.. بدون هیچ بازی.. واقعن حیف است.. محتواهایی به این خوبی دارند به این نویی.. بعد زبانشان زبان‌ابزار کیری و سطح‌پایین.. در بهترین حالت تقلیدی بد از همینگوی.. خاستم تشخیص جنسیت و ملیت راوی غیرممکن باشد.. حالا چرا.. نمی‌دانم.. به گمانم به خاطر نام بردن از نویسندگان ژاپنی خاننده بپندارد راوی هم ژاپنی است.. قبل از فرستادن داستان وویس بازخورد را دوباره گوش دادم.. فقط ده دقیقه‌ی آخر.. می‌خاستم اگر پیرنگ ایرادی دارد رفع کنم.. اگر بخشی خوب است برجسته‌اش کنم.. توضیخات شخصیت‌ها طبق نظر اوس‌کاشین خوب بود.. کاشین ترکیب کاظم و شاهین است.. داستان را بازبینی کردم.. به شخصیت‌ها مثل تمرین اول نپرداخته بودم.. چه انتظاری است.. نویسنده‌ی بنده خدا از ترس ناشر تند تند نوشته.. غزاله آدرس و کانال تلگرام میلاد را داد.. نزدیک مترو انقلاب است.. خدا را شکر.‌. نیازی به اسنپ نیست‌‌.. تو کانالش چرخیدم.. عجب کتاب‌های خوبی داشت.. عجب کتاب‌های گرانی داشت.. البته همشان نه.. بعضی‌ها.. کتاب‌های قدیمی و کهنه.‌. دفتر شعر شیبانی هم بود.‌. بوف‌کور خطی داشت.. این‌ها همه نشانه است.. خود کائنات می‌گوید بوف کور بخان.. چندتایی جلد ژذابی داشتند.. فرستادم سیو مسیج تا هفته‌ی بعد حضوری بروم پیشش و بخرم.. استاد کاهرخ بیایید با هم معامله کنیم.. ( ترکیب کاظم و شاهرخ. از بس اسم دارید هربار می‌توانم شما را با نام جدیدی خطاب کنم.) به ازای هر یک آدم که بهم معرفی کنید من هم یک دوره روضه‌ی سکوت می‌گیرم.. یعنی نه تو گزارش نه کانال و رورزگفتار و نه تو تمرین و کامنت‌ها تو هیچ‌جا شما را اذیت نمی‌کنم.. خوش‌نمک‌بازی هم در نمی‌آورم.. تازه، جناب آقای کلانتری عزیز صدایتان می‌کنم.. پیشنهاد خوبی است‌.‌. مطمئنم تو زندگی آدم‌ مثل میلاد کم نمی‌شناسید.. آدمی که سوژه است و یا همچنین دم و دستگاهی دارد.. خانم صادقی پیشنهاد دادند خودشان راهنمایی‌ام کند.. به گمانم باید بابت همسفر نماز شکر بخانم.. روزگفتار گرفتم.. گفتم ای کاش هنوز شهرنو بود.. آخر هفته‌ها می‌رفتیم عشق و حال.. درست که پولش را نداشتیم اما با چرخیدن تو خیابان‌هایش هم می‌شود دلی از عزا در آورد.. حالا چرا فعل را جمع می‌بندم.. چون با داداش سامان و برادر مکائیل می‌رویم.. به گمانم این دو نفر مثل چمبرو دستم را زمین نزنند. بی‌کراشی دارد بهم می‌فشارد.. باید نویسنده‌ای بیابم و روش کراش بزنم.‌. آخریش که نصرت بود.. حین نوشتن داستان کوتاه فهمیدم مدتی هیچ‌کدام از داستان‌هایم را نزیسته‌ام.. در واقع مدام بهشان فکر نمی‌کنم.. بیشتر فکریدن در همان نوشتن است.‌. دارم به صادق ایمان می‌آورم.. امروز ظهری داستان کوتاهی خاندم از بهرام‌صادق.‌. در مورد عکاسی و این حرف‌ها.. کل داستان یک‌طرف آخرش یک طرف.. غافلگیری تا حدی منطقی.‌. به جان صادق قسم می‌خورم فردا کلاس‌هایی که این چندروز نرفته‌ام را ببینم و درس بخانم.. صادق اگر درس را هم راه بندازی بهت ایمان کامل می‌آورم.. وقت یادداشت شد.. خاستم عمه بلقیس را بفرستم.. اشتباهی بلقیس را انداخته بودم دور.. باید دوباره ازش بنویسم. این بلا خیلی سرم می‌آید. خاستم همین را کنم موضوع نوشتن.. از یک سوراخ چندبار گزیده شدن.. مقدارکی نوشتم.. آن‌طور که می‌خاستم نبود.. یادداشتی تحلیلی نبود.. مثل جستار از موضوعی شخصی به چیزی برسد.. باید این نوع نگاه رذ بیاموزم.. رفتن از جز به کل.. غالبن برعکسش می‌روم.. خاستم با مهتاب و ماهی و تاب و ماهیتابه و این‌جور کلمات کاریکلماتوری بنویسم.. یک جمله‌ی چرت هم در نیامد.‌. باید به کاریکلماتورخانی بازگردم.. روزی یک جمله هم کفایت است.‌‌. آخر سر ناامید از همه‌جا از داستان کوتاه امروز گفتم و عنوان بی‌عنوانش.. بی‌عنوان شبیه فحش است.‌. از فردا به خاهرم می‌گویم بی‌عنوان.. فحش من در آوردی هم هست و نمی‌تواند چغلی کند.. یادداشت را از زبان آدم‌مریخی نوشتم که درونم می‌زید.. راستی یادم رفت.. از همین امروز پیروی مکتب فاطمه‌حورا شده‌ام.. هر چند نیاز به گفتن نیست.. نقطه‌ها خود گویای همه‌چیزند.. لابد کَلاهین الان می‌گوید همین کم مانده بود تو از فاطمه چیزی بیاموزی.. کلاهین ترکیب کلانتری و شاهین است.. اوس‌کَلاظٓم برای کارگاه شش نمی‌خاهید اتاق گاز تشکیل دهید.. گاز خونم افتاده.. باید گازارضایی کنم.. امروز توانستم قبل از دوازده بفرستم.. برای همین لباس سیندلایی‌ام خراب نمی‌شود و شاهزاده نمی‌فهمد نوکرم..

  33. سال‌واژه: پیوستگی 🐜

    آزادنویسی امروزم شد سوژه‌ی روزنگاه کانالم:
    چرا در بین همه‌ی مسئولیت‌ها و کارهایی که انجام می‌دهم، از آشپزی خوشم نمی‌آید؟

    البته نه وقتی که از روی علاقه باشد؛ وقتی که به صورت یک وظیفه‌ی مکرر و مداوم دربیاید.

    بعد صبحانه و توفیق اجباریِ تدارک ناهار، رفتم سراغ دیوان شعر بیژن الهی که هدیه‌ی روز تولدم بود و در دفتر شعرم شعری از او را رونویسی کردم.

    در وبینار نویسنده‌ساز، ادامه‌نویسی‌های استاد در یک جمله برایم سوژه‌ی شعر شد:

    «باید فریاد می‌کشیدم بر سرش
    و می‌گفتم
    قصه پایان کن
    و آغازم کن

    ته‌اش اینست
    که پُکی به سیگار بزنم

    هیچ پشیمان نیستم
    که پایان منی»

    در جلسه‌ی دیگری از نشست
    «ایران دیروز، امروز، فردا»،
    به کوشش مؤسسه‌ی مردم‌نهاد سپهرداد طوس،
    با صحبت‌های پاپلی یزدی، نویسنده و جغرافی‌دان، و دکتر شانه‌چی، استاد علوم سیاسی، شرکت کردم.

    سخنانی پیرامون تغییرات ایران از انقلاب مشروطه تا کنون مطرح شد و در ادامه از عدم توسعه‌ی سیاسی و اجتماعی ایران سخن گفته شد. سپس حاضران پرسش‌های خود را درباره‌ی اوضاع کنونی ایران، از جمله وضعیت اقتصادی و درگیری جنگ، با دو مهمان امشب مطرح کردند.

    گزارشی را که نوشتم، کامل می‌کنم و در کانالم منتشر خواهم کرد.

    در برگشت، صحنه‌ی برخورد بد مأمور شهرداری با مرد گردوفروش، حسابی ناراحتم کرد. خشمم را با نوشتن در گوشی تخلیه کردم.

    و اکنون، در انتهای روز، سهم مطالعه‌ی امروز از رومن رولان و «جان شیفته».

    #گزارش_نیک

    ✍️ زری قوام

  34. امروز به سختی بلند شدم و رفتم کنگره‌ی آزمایشگاه. حال نداشتم. یک عالمه هم کار عقب‌افتاده داشتم برای آخر هفته.

    رفتم و خوب شد که رفتم. چند تا سخنرانی گوش دادم و کیف کردم. آدم یک تصویر بزرگ برای خودش در نظر می‌گیرد و بعد شروع می‌کند به کار کردن قدم‌به‌قدم برای رسیدن به آن، حالا در این مسیر بعضی موقع‌ها باید دوباره آن تصویر بزرگ برایت یادآوری شود و خیلی غرق نشوی در آن مرحله‌ای که هستی.
    سخنرانی‌های امروز همان نشان دادن تصویر بزرگ‌تر بود.

    اصلاً دیشب هم که دودل بودم بروم یا نه با خودم گفتم برو چند تا حرف متفاوت بشنوی و چند نفر را ببینی.

    عصر به کارهای خانه رفت و امروز نرسیدم خیلی درس بخوانم، ولی خوب شد رفتم.

    https://t.me/f_mahmudpur

  35. یتیمم، اسیرم، صغیرم

    سال‌واژه‌ام: لذت.

    -همدلی با آدم‌ها. بغل گرفتم و اجازه دادم گریه کنند.

    -باغ امشب در گزارش نیک چه می‌نویسد؟
    بادمجان، گوجه، فلفل دلمه‌ای، بادام، چیزی شبیه سنجد، هندوانه، کدو و…جمع اما برای چیدن کال.

    -دلم یک باغ می‌خاهد. همیشه که انجام چیزی نباید نیک باشد گاهی خاستن هم نیک است.

    -چندتایی تک افتاده بودند. چندتایی جمع شده بودند دور هم.
    از همه انارها عکس گرفتم. آن چندتا که کنار همند، شبیه یک خانواده افتادند و آن چندتا که تکند اقلیت‌های مذهبی جامعه یا شاید شاعرها. تنهاها، در قاب عکس شبیه دانه‌های بارانند.

    -قاصدکی آن گوشه افتاده بود. نمی‌دانست قاصد کی باشد. از کی به کی قصد کند؟ بوییدمش. خسته بود از بی‌خبری. قرار شد گرمی انگشتم را برساند به کسی اما ضعیف بود و با اولین بغل انگشتم، له شد.

    -یک تکه از زمین بنفش شده. پیکر شاه‌توت‌ها بر زمین. آدم دلش نمی‌آید پا بگذارد، آخه روزی شاه بوده‌اند و حالا بر زمین.

    -جای آفتاب را می‌گیرد سایه‌ی شاخ و برگ‌ها. من هم جایی در سینه‌ی سنگ برای خودم پیدا می‌کنم. شکلکی در می‌آورم و می‌خندم.

    -هیچ‌کس به اندازه او عاشق نیست. دست‌هایش را می‌آورد بالا و دعا می‌خاند. نه موقع غروب. نه موقع طلوع. همیشه دعا می‌خاند درخت تنهای گورستان.

    تمرین ادامه‌نویسی:

    – خانهٔ ایده‌ال من قفسی‌ست در شهر سینه‌ات.

    – دست می‌کشم روی سرم و حس می‌کنم یتیمم، اسیرم، صغیرم.

    – اشتباه کردم که گوش‌ها را در شیشه نگه نداشتم و زیادی از آن استفاده کردم.

    – ده سال بعد در چنین روزی وقتی به من سر زدی شعرم را می‌خانی.

    – اگر تمرین ادامه‌نویسی باشم، ادامه می‌دهم باغ را، توت را، دعا را.

    https://t.me/NarjesAzimii

  36. تمرین ادامه نویسی
    حتا به عقل جن هم نمی‌رسد که قاتل بچه‌های فروزان آن پسر بچه‌ی همسایه باشد. همه فکر می‌کردن دزد آمده برای دزدی. بچه‌ها تنها بودند. چهره‌اش را دیدند. دزد هم هر دو تا را کشته و ناپدیده شده. چند روزی که گذشت دیدم از خانه‌ی الهه خانم صدای جیغ و داد می‌آید. بدو بدو پله‌ها را پایین آمدم و دیدم فروزان خانم افتاده به سروکله‌ی الهه خانم. کف زمین پرِ مو بود. تمام صورت الهه خانم پرِ خون. پسرش نبود. داد می‌زد و می‌گفت:«بچه‌ات بچه‌های مرا چاقو چاقو کرد. تو می‌دانستی و نگفتی. توام قاتلی.»
    با همسایه‌ها الهه خانم را از وسط راه‌پله جمع کردیم. روسری‌اش را سرش کردیم و خون صورتش را پاک کردیم. بعضی همسایه ها هم دست‌های فروزان خانم را گرفته بودند تا کمتر خودش را چنگ بزند و به در و دیوار بکوبد.
    همان موقع‌ها بود که آقا رضا از سرِ کار آمد. چشم غرّه‌ای کرد. چادرم را بیشتر روی سرم کشیدم و یادم آمد سالاد شیرازی را هنوز آماده نکردم. با هم رفتیم خانه. باز هم آسانسور خراب بود. هلاک شدیم تا از پله‌ها آمدیم بالا.

    نقطه قوت من این است که می‌توانم آن نوارِ باریک بیسکوییت‌های ساقه طلایی را پیدا کنم و به آرامی از همان‌جا بازش کنم. بدون اینکه نوار پاره شود یا یک‌هو بیاید کف دستم.‌
    می‌توانم کلمات را با سرعت بالا برعکس بنویسم.
    از راه رفتن دخترها تشخیص می‌دهم کدامشان پریودند و کدام نیستند.
    از زندگی هم توقع زیادی ندارم. اهل پول و پَله نیستم. مرا در سطح نگه می‌دارد.
    -خُب حالا مصاحبه‌ی کاری‌ات چطور بود.
    -خوب بود. آن‌ها خوششان آمده بود. من کاری کردم که نظرشان عوض شود. می‌دانی نقطه‌ قوت من این‌ست که آدم‌های مالِ مردم‌خور را می‌شناسم.

  37. تجربه‌ای خاص

    دیروز نتوانستم گزارش نیک بنویسم. هر چند چندان کار نیکی نکرده بودم ولی نوشتنش انگیزه‌ای است برای بیشتر نوشتن. عروسی زهرا دایی بود و از صبح درگیر آرایشگاه و آماده شدن.
    جای دایی خیلی خالی بود نمی‌دانم چقدر این عقیده درست است که شاید از آن بالا دخترش را در لباس عروس می‌بیند.
    خیلی دوستش داشتم با بقیه‌ی دایی‌ها برایم فرق داشت ، شاید چون هر روز یا روز در میان می‌دیدمش. می‌آمد و از داخل حیاط می‌گفت: مهلا مامانت هست؟ و هر‌چه سعی می‌کردیم برای ناهار نگهش داریم فایده نداشت که نداشت.
    خیلی شبیه که فهمیدم دیگر بینمان نیست سخت بود. اگر از روز اول می‌فهمیدم شاید اینگونه مبهوت نمی‌شدم. بعداً از احساساتم در آن شب کزایی خواهم نوشت.

    ساعت دو صبح آمدیم خانه، آنقدر خسته بودم که روی پاهایم بند نبودم. تنها توانستم لباس‌هایم را عوض و پتو پهن کرده پنجره را از سرما ببندم و بخوابم.
    صبح امروز ساعت یازده بیدار شدم. درست کردن ناهار و جمع و جور کردن خانه وقت زیادی گرفت. بعد از خوردن ناهار در شستن گوجه برای درست کردن رب به بقیه‌ی اعضای خانواده کمک کردم.
    مامان که رفتند سر جانماز برای مرگ یکی از هم روستایی‌هایمان شروع کردم به خواندن کتاب سوگ مادر از مسکوب، چقدر احساسات این هفته‌ام به احساسات شاهرخ نزدیک بود.
    از هوای سرد رفتم زیر پتو و خوابم برد. داشتم از خوابم لذت می‌بردم که یکی از همسایه‌ها برای کاری در زد. برخی نمی‌دانم چه شان است که در می‌زنند و جوابی به سوال کیه؟ نمی‌دهند.
    بعد از راهی کردن همسایه با اعصاب‌خوردی به ادامه‌ی خوابم رسیدم.
    شب به فایل دیروز وبینار گوش دادم و به این سوال که: دوست خوب شما چه دوستی‌ست؟ اندیشیدم، مریم برایم حکم خواهر نداشته را دارد. دختری فهمیده و عاقلی‌ست. همه‌ی آدم‌ها کمبودهایی دارند ولی او سعی می‌کند در بهتر شدن اطرافیانش کمک کند.
    خیلی زود رنج بودم، همیشه گوش زد می‌کرد که اینجوری نباشه که آسیب می‌بینی اما دست خودم نبود و به همان راه قبلی می‌رفتم. یک روز عصبانی بود و نمی‌دانم بحث چه بود که گفت: همین مهلا خیلی زود ناراحت میشه و دیگه برایم مهم نیست که از دستم ناراحت میشه یا نه و شروع کرد با عصبانیت به نصیحت.
    اول ناراحت شدم اما بعد همین اتفاق باعث شد کمی بهتر شوم.

    بعد از وبینار دیروز فایل امروز را گوش دادم و به راهی جدید برای نوشتن داستانک چالش این ماه پیدا کردم.
    نوشتن با خودکار جدید یک تجربه‌ای خاص برای امشب شد و با خطی شلوغ و پلوغ ازاد‌نویسی کردم. یک شام دم‌دستی خوردن و گزارش نیک را نوشتم تا به بعد از دوازده‌ی شب به بعد نیفتد.
    https://t.me/ma0hlq

  38. دوهفته است که به خاطر سهل‌انگاری دانپزشک درگیر بیمارستان وآزمایشگاه و مطب هستیم. حال وحوصله‌ای برایمان نمانده. کل خانواده خسته، کلافه وعصبی هستند ولی به روی هم نمی‌‌آورند. تا الان هزینه زیادی شده برای سلامتی شوهرم فقط به خاطر حماقت دندانپزشک بی‌مسولیت. خدارا هزاران بار شکر می‌کنم که پسرم فرشته نجات پدرش شده وبه موقع به بیمارستان رساندیمش واز ایست قلبی وآمبولی نجاتش دادیم. خدایا شکرت بابت لطفی که درحق من وخانواده‌ام کردی. دراین مدت کمتر به سراغ نوشتن رفتم ولی به همراه دوستان خوبم خانم بابایی وخانم سپهر نیا مشغول خواندن کتاب مادران ودختران مهشید امیر‌شاهی هستم.

  39. گزازش نیک را نوشتم اومدم سیو کنم همش پرید دیگه حال نداشتم از اول بنویسم. ولی نوشتم.

  40. _ نگارش صفحه صبحگاهی یک برگه آچار
    امتیاز ۸از۱۰
    _مطالعه قوانین هوش مصنوعی و یادداشت برداری

    _ شرکت در وبینار نویسنده ساز و تمرین تکمیل عبارات
    ۱) هیچگاه به یکدیگر نگفتیم، بی موقع مزاحم همدیگر نشویم.

    ۲) باید فریاد می کشیدم سرش و می گفتم تو در جایگاه غلطی نشسته ای.

    ۳) تهش این است که دستگیر می شوی.

    ۴)هیچ پشیمان نیستم که در دفاع از حق او نظم جلسه را بهم زدم.

    ۵)اگر همه دنیا دربرابرم بایستد باز هم معتقدم، حق گرفتنی است.

    ۶)کاش بهش می گفتم، در دیدار با تو بی شرمانه نگاه می کردی.

    ۷)درد من این است، تو نان به نرخ روز می خوری.
    ۸)دیگر نیرویم را الکی صرف توصیه به غریبه‌ها نمی کنم.

    ۹) شاید من اشتباه می کردم، که او متهم است.

    ۱۰) باید از همین حالا تصمیم جدی بگیرم.

    ۱۱)) اگر یک روز به پایان عمرم باقی مانده باشد، شاهین را از خوردن ارث محروم می کنم.

    ۱۲)دست می کشم روی سرم وحس می کنم، آرام تر هستم نسبت به دیروز.

    ۱۳) اگر جزیره کوچک داشتم، عمرن نشانی آن را به کسی نمی دادم.

    ۱۴)خانه ایده آل من در سرزمین آرزوها دفن است.

    ۱۵)ده سال بعد در چنین روزی، تکمیل عبارات بالا برایم خنده دار خواهد بود.

    ۱۶)بدنم می گوید، خجالت بکش، صفحه نمایش لمسی دیگران نیستی.

    گزارش نیک ۱۱۴ درسکوت خبری مختومه گشت.

  41. به نام خدا
    پنج شنبه ۱۲ شهریور
    گزارش نیک  ۱۱۴
    سال واژه  تغییر
    نمره از ۱۰،۶

    امروز سه صفحه صبحگاهم را نوشتم.

    متاسفانه توفیق حاصل نشد در وبینار شرکت کنم.فایل صوتی را گوش کردم.استاد جملاتی خواندند که با یک جمله دیگر دوستان باید ادامه می دادند.
    از وبینار امروز آموختم که نوشتن را سرسری نگیریم و ساده و پیش پاافتاده ننویسیم متفاوت بنویسیم.باید تمامش را گوش کنم.

    گزارش نیک چند نفر را خواندم و لذت بردم.راستی خداوند چگونه این همه انسان را آفریده با این تنوع فکر و هوش و خلاقیت، گزارش ها چقدر متفاوتند همان طور که اثر انگشت انسان ها متفاوت است.

    قراری با خودم گذاشتم که از امشب قبل از خواب از خداوند سپاسگزاری به عمل بیاورم و داشته هایم را برشمارم و به خاطر نداشته هایم صبور باشم و هر شب جمله سپاسگزاری ام را در دفتر یادداشتم بنویسم.

    هزار کلمه نویسی را شروع کردم برای شروعش فعلا صد کلمه بیشتر ننوشتم.

    ناهار بریانی با مرغ پختم.موادش را دیشب درست کردم و تنگ آغوش هم خواباندمشان، مواد را صبح بارگزاری کردم.

    برنامه ام برای امروز این بود که کمد و کابینت های آشپزخانه را تمیز کنم.جوش شیرین و کمی مایع ظرفشویی و آب را مخلوط کردم و با پارچه ای نخی آنها را تمیزیدم.البته سرکه سفید هم می خواست که من سرکه قرمز داشتم و نریختم.قبلا از وایتکس برای این کار استفاده می کردم گرچه پاک کننده و سفیدکننده ای قوی است اما بسیار مضر است.این را هم بنویسم که راستی چرا می گویند با کهنه کمدها را تمیز کنیم؟مگر آدم چیزی یا جایی را با پارچه کهنه تمیز می کند؟( مدتی گوشه ذهنم مانده بود.) 🙃

    امروز کتابی نخواندم.😪

    عصر مواد لازم برای تهیه کیک را آماده کردم و روی کابینت گذاشتم که مهمان رسید پروژه پخت کیک کنسل شد.

    طبق معمول به باغ رفتیم.به علت آبیاری دیروز، هوا بسی خنک و دلپذیر بود.
    پائیز زودهنگام را تماشا کردیم.برگ ها زمین باغ را فرش کرده بودند چه برگ ریزان غافلگیرکننده ای

    پیاده روی نرفتم هیچ وقت نرفتم.برای اولین بار در خانه پیاده روی کردم.از هال تا آشپزخانه و دوباره از آشپزخانه به هال، قدم ها را شمردم.حدود ۵۰ قدم و در یک رفت و برگشت ۱۰۰ قدم، روز اول بود پس ۵ دقیقه کافی بود.روزی ۵ دقیقه اضافه خواهم کرد تا برسد به ۳۰ دقیقه
    برای درمان دیابت می گویند پیاده روی افضل است ولی کو گوش شنوا، فعلا گوشمان کمی شنیده تا ببینیم فردا چه می شود آیا پیاده روی اختراعمان به ۳۰ دقیقه خواهدرسید؟

    شب به خیر

  42. خبر نیک امروز که واقعا جای انتشارش همین گزارش نیک است:
    «کانال تلگرام اینجانب در عرض ۵ دقیقه امروز در سمپوزیوم نویسندگی افتتاح شد.»
    بهانه کانال نزدنم تا این لحظه در دل خودم می‌ماند.
    امیدوارم با افتتاح کانال تلگرامم، از دایره غضب استاد خارج شوم و بعد از این همه گزارش نیک‌نویسی، اسمم در بخش همسفران ثابت قدم گزارش‌نویس اضافه شود.
    در حال حاضر سه رسانه شخصی دارم: وب‌سایت، اینستاگرام و تلگرام. باشد که رستگار شوم.
    نشانی تلگرام برای خوانندگان: https://t.me/azadehabbassi
    نشانی وب‌سایت برای یادگیری مطالب آموزشی در مورد محتوانویسی و البته داستان‌هایم:‌ https://azadehabbasi.com/
    اینستاگرام هم یک جستجو می‌خواهد با اسم «آزاده عباسی» از نوع نویسنده و تولیدکننده محتوا
    احساس کامل شدن دارم. پیش به سوی «بیش‌‌انتشاری»
    امروز گزارش نیکم بیشتر «تبلیغ نیک» بود. امیدوارم از جانب استاد بلاک نشوم.

  43. 1. امروز دوبار پیاده‌روی کردم.
    2. پاساژها و تیمچه‌های مولوی را متر کردیم. بین این‌همه پرده‌فروشی بیشتر گیج و مردد شدیم، برگشتیم خانه.
    3.پنج جلسۀ ابتداییِ دورۀ پادکستی که اولِ سال کنکورم ثبت‌نام کرده‌بودم را دیدم و گمان می‌کنم ماه‌ها پیش پولم را در جوب ریخته‌ بودم و خبر نداشتم…
    4. سه صفحه نوشتم.
    5. فالویینگ‌ها و سیو شدگانِ اینستاگرام و چنل‌های تلگرام را صفا دادم. کم‌شان کردم.
    6. از علی‌اشرفِ درویشیان خواندم.
    همین.

  44. نمی دونم چرا گزارش نیک دیروزم ثبت نشده حتما چون دیر فرستادم.
    این یکی از کارهای هر شب منه، علاوه بر خواندن روز نویسی آنلاین شاهین جان کلانتری حداقل ده مورد از گزارش دوستان را می خوانم. برام لذت بخشه، بهم انگیزه ی ادامه میده همینطور وقتی استاد از بچه ها حرف میزنه تا حدودی میتونم حدس بزنم دقیقا داره از چه شخصیتی میگه.
    ده خط آزاد نویسی خیلی کند و خیلی سخت.
    پنجشنبه هام کار می کنم پس بعدش رفتم دفتر.
    بین کار یادم افتاد
    امروز تولد خواهرمه ، نور زندگی می کنه و فعلا امکان مرخصی و مسافرت نیست پس بدون دیدار فقط با یه تماس و تبریک تولد بازی تموم شد.
    به وبینار نرسیدم باشگاه بیشتر از برآوردم طول کشید . بعد از دوماه تنبلی قدم رنجه نمودم.
    دوش و سشوار
    بعد ماهور و رسوندم کلاس اسکیت.
    الآنم خیلی خوابم میاد
    ولی برم وبینار امروز و بشنوم
    و نگاهی به کتاب یکی از دوستای مدرسه بندازم

    نمره امروز پنج

  45. گزارش: دیالوگ بانمک

    _ورزش کرد.

    _حمام رفت. کوتاه. حوصله نداشت، سریع آمد بیرون.

    _ظرف‌ها را شست. آب همیشه آرام‌بخش است. وقت‌هایی که گرفته است، طرف شستن می‌تواند آرامش کند. جریان آب روی پوستش ذهنش را آزاد می‌کند. از هر چیزی. حداقل برای مدتی. اما بعدش ذهنش باز پر می‌شود.

    _بیرون رفت. می‌خواست آدم‌ها را ببیند. خرید هم می‌خواست بکند اما نشد. روز خریدش نبود. فقط بامیه عربی گرفت. کم‌شیرین بود. رژیمی بود انگاری ولی خب به نظرش خوب بود.

    بیرون که بود، دیالوگ زنی توجه‌ش را جلب کرد. به پسرش که خودش را می‌کشید به مغازه‌های بسته گفت: «با لباست مثه دستمال رفتار می‌کنی.» از این دیالوگ خوشش آمد. تشبیهی که به پسر و کارش داده بود، کار پسربچه را تصویری‌تر کرد. خلاصه خوشش آمد.

    _آزادنویسی کرد. چند تا ایده به ذهنش رسید اما خب باید باز هم ایده بسازد. تمرین دوره‌ی پیشرفته‌ی نویسندگی خلاق سخت است. به معنای واقعی سخت است.

    _سرش. آخ سرش درد می‌کند. سردرد مزمنی‌ست. وقتی بگیرد، ول نمی‌کند. این سردرد هم دارد اعصابش را به هم می‌ریزد. خسته شده اما نباید بهش فکر کند.

    https://t.me/elireine

  46. ادامه نویسی با یک روز پایانی عمر

    امروز از آن‌روزهایی بود که از صبح حالش را نداشتم. تا ظهر در کارگاه طرح‌واره‌درمانی درمانگرم دکتر طاهری شرکت کردم. نماز خواندم و ناهار خوردم و بعدش خوابیدم.

    تا وبینار نویسنده‌ساز کتاب خواندم هم از کتابراه، هم فیدیبو و هم طاقچه. در وبینار نویسنده‌ساز ادامه‌نویسی کردیم. توصیه‌ی استاد آشنازدایی بود. تقلب می‌کردم و جمله‌ها را به هم می‌بافتم، هذیان‌های جالبی در می‌آمد. اما نمی‌دانم چه شد که ادامه‌ی این جمله « اگر یک روز به پایان عمرم باقی مانده باشد» دل به جمله‌های دیگر نداد و سر از جمله‌ای در آورد که در داستان «من و اینگرید برگمن» دل از من ربوده بود. پس جمله‌‌ام این شد: «اگر یک روز به پایان عمرم باقی مانده باشد بِهِش فکر نمی‌کنم چون «بزرگترین جادوگرها همین عمری است که می‌گذرد.»» جمله‌ی داخل گیومه از داستان «من و اینگرید برگمن» یادم مانده بود. بعد از وبینار به داستان سر می‌زنم و متوجه تحریفی که در جمله ایجاد کرده‌ام می‌شوم. اصل جمله این است: «بزرگترین جادوگرها عمر ما است که می‌گذرد.»

    بعد از نماز مغرب با درمانگرم ،دکتر طاهری، جلسه داشتم. جلسه‌ای که ذهنیت‌های خارج از تنظیمم، با پرسشگری دکتر و سایر تکنیک‌هایش حسابی لیف و صابون می‌خورد و می‌رود سر از بزرگسال سالمم در آورد. بعد از انجام ادامه‌ی مراسم عبادی و دل از عزا در آوردن، به طاقچه سرزدم تا روزیِ امروزش را تکمیل‌تر کنم و به تشویقش وادارم. از رمان گاهِ ناچیزیِ مرگ فصل 54 را خواندم. این فصل با این جمله‌ی ابن‌عربی شروع می‌شد: «عشق، مرگِ کوچک است.» این فصل به نظرم جالب بود. آخر محیی دفتریادداشتی با خود برداشته بود و برای معشوقش نظام‌بانو می‌سرود: «خاطراتِ یومیۀ من، فی‌الواقع، فورانِ عشق بود که در قالبِ شعر می‌ریخت و شب‌ها هم آن‌ها را برای خود می‌خواندم. اگر آن‌چه سروده بودم سزاوارِ نظام بود، خدا را شکر می‌کردم و اگر می‌دیدم در حقِ او کوتاهی شده، آمرزش می‌طلبیدم.» محیی در فرصت‌های پیش‌آمده هر قصیده‌ای که نوشته بود را برای نظام می‌خوانده و «نظام در پاسخ، به زبانِ فارسی می‌گفت:-آه! عشقِ من!» در جوابِ درخواست محیی برای ترجمه، نظام می‌گوید: «در فارسی، سخنانی است که از فقدانِ فاصلۀ میانِ «من» و «او» می‌گوید.» خلاصه دوستان اگر دوست دارید زندگینامه‌ی داستانی بخوانید، گاهِ ناچیزیِ مرگ هم می‌تواند انتخاب خوبی برایتان باشد.

    از کتابِ کاغذی خرده مهارت‌های تدریس که استاد کلانتری پیشتر، در یکی از دوره‌ها معرفی کرده بود هم می‌خوانم. کم مانده ترم تحصیلی شروع شود، این کتاب را تا شروع ترم خواهم خواند. ببینم کدام نکته‌هایش را الان استفاده می‌کنم و کدام‌ها را نه. امید که بتوانم تدریسم را بهتر کنم.

    این گزارش نیک را ثبت می‌کنم و می‌روم به پیشنهاد الهه علیزاده فیلم Nobody knows 2004 را ببینم.

    رضوانه با این دعا خوشنودم کرد: «خدا خوشحالت کنه.» من هم شما را با همین دعا خوشنود می‌کنم: «خدا خوشحالتان کند.»

    1405.6.12
    قهرمانی
    #گزارش_نیک
    https://t.me/bidemajnoon9

  47. ادامه نویسی
    #آشنایی زدایی
    باید فریاد می‌کشیدم سرش ومی‌گفتم دفعه آخرت باشه که با پای ‌خیس بدون دمپایی توخونه راه می‌ری !

    هیچ پشیمان نیستم که سیبیلت رو با قیچی تو‌خواب چیدم !
    اگر همه دنیا هم در برابرم بایستد بازهم‌معتقدم مرغم ی پا دارد!
    باید از همین حالا موچین رابردارم ولاخ لاخ ابروهای خواهرش را بچینم !
    باید از همین حالا گربه رادم حجله بکِشم!
    شاید من اشتباه کردم که ماست‌ها را با قیمه ها قاطی کردم !

  48. دوست دارم بیشتر در تخت بمانم ولی ۵:۳۰ برمی‌خیزم که مادر بی‌صبحانه نرود بیمارستان. با علیرضا راهی‌اش می‌کنم. خودم شیفت دارم. تدارک ناهار را می‌بینم که وقتی برمی‌گردد گرسنه نماند. مهیای رفتنم که یادم می‌آید صبحانه نخورده‌ام. یک سیب سبز ترش می‌شود صبحانه‌ی امروزم.

    به سروش قول داده‌ام ویرایش پایان‌نامه‌اش را تمام کنم اما قبل از آن باید دو تا داروی جالینوسی بسازم که تا ظهر وقتم را می‌گیرد. مخلوط کردن سالیسیلیک اسید و اوره در یک فرمول حوصله می‌برد. وسط دارو ساختن هم که آقای عباسی هی می‌آید و پرسش‌های پزشکی عجیب و غریب می‌کند. همیشه گردن‌بند طبی می‌بندد با این‌که گردنش سالم است. آخر سر هم مجبور می‌شوم داروی دوم را بریزم سطل آشغال و از نو بسازم.

    ساعت یک برق می‌رود و پایان‌نامه‌ی سروش می‌ماند لنگ در هوا. از بی‌برقی استفاده می‌کنم و می‌روم به مادر سر بزنم. قبل از شروع شیفت بعدازظهر فرصت می‌کنم چرتکی بزنم اما درست در مرز شیرین بین بیداری و خواب درمی‌یابم که زمان رجعت فرا رسیده.

    ساعت 8:43 بالاخره در بین آمد و شدهای بیماران پایان‌نامه‌ی کذایی را تمام و ایمیل می‌کنم و نفس نیمه‌راحتی می‌کشم. بعد از شام می‌نشینم به خوانش «خسرو خوبان» با چاشنی دردی ناگهانی که نگرانم می‌کند.

    https://t.me/Darang_Farzaneh

  49. امروز که بیدار شدم بعد از صبحانه رفتم پیاده روی یکساعت پیاده روی داشتم و بعد که آمدم خانه تمرین خطاطی داشتم، تا بعداز ظهر که بعد از ناهار باید میرفتم یک کلاس تمرین ورزش که فقط یکساعت بود قبل از رفتن موبایلم خاموش بود روشن که کردم رمز سیم کارت را میخواد من نزدیک به ۱۵ سال هست که این رمز سیم کارت را میزنم امروز به کل یادم رفت و سه بار رمز اشتباه زدم که دیگر صفحه اصلی موبایل بالا نمی آمد و باید از روی نقشه به کلاسم میرسدم فکر می‌کنم سه بار مجبور شدم به دفتر هم راه اول برم و برگردم که این رفت وآمد یکساعت شد، به خاطر یک فراموشی ساده، باورم نمی‌شود که در یک لحظه هیچ چیز یادم نیامد. خلاصه کلاسم دیر شد ساعت سه باید سر تمرین بود که تازه از خانه حرکت کردم حدود نیم ساعت دیر رسیدم ولی به هر حال رسیدم بعد از آن آمدم و مادرم را به فیزیو تراپی بردم و بعد یک جلسه آنلاین حدود دو ساعته داشتم و بعد از آن جلسه فقط نوشتم، فکر کردم و نوشتم ، در مورد تجربه عاطفی یکطرفه ای که داشتم، بدنم می‌گوید من همیشه با تو حرف زدم اگر گوش بدهی، چرا از دیگران سوال میپرسی، هر وقت از من بپرسی با تو هستم. تهش این است که عمیقا میفهمی چقدر تنهایی. همیشه از اول متوجه همه چیز میشوم اما باور این همه تباهی برایم سخت است . مگر سالم و ساده زندگی کردن چقدر سخت است که آدم‌ها اینقدر همدیگر را اذیت می‌کنند، بعضی وقتها فکر می‌کنم شاید وضوح داشتن خیلی خوب نباشد، تنهایی دارد ، کدر بودن جذابیت بیشتری دارد، چرا هر چقدر تلاش میکنی برای رشد کردن تنهایی عمیقتری تجربه میکنی؟ به هر حال من زندگی را با خواندن و نوشتن پر می‌کنم تا با آدمها و شاید این اصلا خوب نیست ، این همه خواندن و نوشتن بدون تجربه صمیمیت به چه درد میخورد؟ فکر میکردم زندگی خیلی ساده باشد؛ اما نبو د

  50. 🔸 سعدی:

    ملامت‌گویِ عاشق را چه گوید مردمِ دانا؟
    که حالِ غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل.

    🔸 سومین داستانک، با همهٔ کج‌وکوله‌بودنش، خلق شد.

    🔸 صفحات ابتداییِ «شمعونِ جنی»، «اشوزدنگهه»، «او»، «بادام» و «چشیده شد» را چشیدم.

    🔸 تهش این است که دیگر کسی در آینه نخواهد بود. تمرینِ ادامه‌نویسیِ امروز، زخمی کاری بر تنِ کلیشه بود تا مرا از آغوشِ گستردهٔ او، یک قدم به عقب براند.

    🔸 نوزدهمین روزِ تمرینِ هزار کلمه با موفقیت کلید خورد.

    🔸 کتاب «گشایش داستان» از آقای مظفر سالاری، برای شروع داستان، کمکِ شایانی به من کرد.

    🔸 برای مطالبی که قرار است داخل کانال هوا کنم، قالبی درست کردم تا نظم بیشتری داشته باشند.

    https://t.me/Hnetharqarab

  51. امروز پنج صبح بیدار شدم و همان لحظه تصمیم گرفتم روزم را به بطالت بگذرانم. بنابراین تا ساعت ۶ و نیم دور گوشی چرخیدم و قسمت اول از یک سریال آبکی را تماشا کردم.
    دوباره بیدار که شدم قسمت آخر یک انیمه را دیدم که باید بروم نقدش را بخوانم.
    یک تمرین نوشتن انجام دادم و باز هم اسپانیایی کار کردم.
    بقیه را هم خوابیدم و نیم ساعتی آن وسط وبینار رفتم.
    https://t.me/rezizone

  52. قرمه علفی
    سبزی خوردن‌ها همان علف‌هایی هستند که ادامه تحصیل داده‌اند. به جای حیوانات با آدم‌ها صمیمی شده‌‌اند.
    ناهار قرمه علفی داشتیم. بله قرمه علفی. بگذار یادشان نرود از کجا آمده‌اند.

    شب هول
    چرا اینقدر از شب هول تعریف و تمجید می‌‌کنید؟ کتاب خوبی نیست. آنقدر حواسم را پرت کرد آنقدر گیج و مبهوتم کرد که برنجم شفته شد.

    گلنار
    آهنگی گوش می‌دادم به نام گلنار. نه صابون نبود. خانومی بود که سر یار و هم‌ پیاله‌اش شیره مالیده بود و فریبش داده بود. این طفلی هم در انتظار گلنار بود.

    دوبارخون
    ‌وقتی متنی یا داستانی یا کتابی را دوبار خواندی می‌دانی با آن چه کردی؟ دوبارخونش کردی.

    پلنگی
    لاک ناخنم یکی در میان و تکه تکه ریخته بود. تنبلی‌ام آمد کنارم نشست. پاکش نکردم همانطور رویش برق ناخن زدم. هر کسی دید گفت این چه مدلی است؟ گفتم پلنگی. گفتند چقدر قشنگ است.

    آبی
    تا به حال آسمان بدون ابر را دیدی که چطور آبیست؟ آبی خالص، بدون هیچ لکه‌ی ابری. یک شلوار دارم همان رنگی.

    ما سه تا
    امروز سه نفری رفتیم پیاده روی. همراه هم و هماهنگ. هر سه با سرعتی یکسان.‌ من و دوتا پاهایم.

    وبینار و ادامه نویسی
    امروز استاد به ما آموخت که چطور با ادامه نویسی از کلیشه‌ها‌ فرار کنیم و متفاوت بنویسم.
    دست می‌کشم روی سرم و حس می‌کنم..
    دست می‌کشم روی سرم و حس می‌کنم سر من نیست.
    دست می‌کشم روی سرم و حس می‌کنم شاخ‌هایم بلندتر شده.
    دست می‌کشم روی سرم و حس می‌کنم.
    یکی از موهایم گم شده.
    اگر جزیره ای کوچک داشتم..
    اگر جزیره‌ای کوچک داشتم همه‌ی جناز‌ها را آنجا دفن می‌کردم.
    اگر یک جزیره‌‌ای کوچک داشتم در سرتاسرش موز می‌کاشتم.
    اگر جزیره‌‌ای کوچک داشتم می‌توانستم تمام مورچه‌هایش را بخورم.

    ۱۴۰۵/۶/۱۲

    #روز_مرور

    https://t.me/maryamebrahimi21

  53. – باد افتاده است زیر دامنم. شاید آخرین بارهایی باشد که از این بالا درخت کاج را می‌بینم یا آن کوه‌های دورِ دور را، یا ردیف درختانی که به صف ایستاده‌‌اند یا بیدمجنون آن طرف خیابان را، یا سروهای ناز پهلو به پهلو را یا این پنجره‌ها را. پنجره‌ها را بیش از همه به خاطر خواهم داشت و آن گشودگی که هنگام آمدنم به اینجا در قلبم حس می‌کردم.

    – دیسکوی شخصی مدنظرم را امروز در گوشم راه انداختم. سه چهار آهنگ که خل‌و‌چل بازی درآوردم انرژی در بدنم به جریان افتاد. واقعن این رویا را در سر دارم؛ رویای جایی که بدون نگرانی بابت مزاحمت، صدا را هر قدر دلم می‌خواهد بالا ببرم و بدنم را بسپارم به جریان موسیقی. هنوز چیزی را نیافته‌ام که به اندازه‌ی موسیقی برایم وجدآور و انرژی‌افزا باشد. تازه دیوانه‌بازی را وصل کردم به آزادنویسی و نور علی نور شد.

    – تمرین ادامه‌نویسی:
    ۱- «اگر همه‌ی دنیا در برابرم بایستد باز هم معتقدم دستمال‌ها از اینکه دستمالی می‌شوند خوشحال نیستند. خیلی‌ها وظایفی دارند که از آن‌‌ها خوشحال نیستند؛ مثلن فکر می‌کنی خاک‌انداز از خاک‌انداختن خوشحال است؟ یا پادری از اینکه پای در باشد خوشحال است؟ یا جاسیگاری از وضعیتی که دارد راضی است؟ شاید بگویی اگر خوشحال نیستند چرا تغییرش نمی‌دهند؟ چون می‌ترسند از تبدیل‌شدن به چیزی که نمی‌شناسند. می‌‌گویند این همه سال دستمالی شده‌ایم و طاقت‌ آورده‌ایم، عمر مگر چقدر است که ارزش ریسک‌کردن داشته باشد. خودت هم خیلی وقت‌ها دستمال بوده‌ای اما ترسیده‌ای از تغییرکردن. خیلی اوقات هم در یک رابطه خاک‌انداز بوده‌ای و در رابطه‌ای دیگر پادری اما تحمل کرده‌ای. پس دفعه‌ی دیگر که خواستی با اطمینان بگویی «خودش خواسته که دستمال باشد.» نگاهی هم به وضعیت خودت بینداز. بعد با خودت و دیگران مهربان باش و همین مهربانی تو را به سمت تغییر می‌برد.»

    ۲- «اگر یک روز به پایان عمرم باقی مانده باشد در جمع می‌گوزم تا دیگر چیزی برای ماندن در این جهان نداشته باشم و بی‌حسرت و بااطمینان بروم. چون بعدش دیگر اگر بخواهم هم نمی‌توانم بمانم و این سبب می‌شود حسرت زنده‌بودن به دلم نماند. واقعن فکر می‌کنی اگر یک روز از عمرم باقی مانده باشد می‌‌توانم کار مفیدتری بکنم؟ اگر بلد بودم مفید باشم قطعن کارها نمی‌ماند برای روز آخر.»

    – هزارکلمه نویسی و صفحات صبحگاهی و چند صفحه آزادنویسی روی کاغذ و ادامه‌نویسی و گزارش نیک‌‌نویسی در دو نسخه و یادداشت‌نویسی… چه خبر است؟ مگر جایزه می‌دهند به این همه نوشتن؟

    – الهی شکرت…

  54. امروز با نوشتن نوسان خلقی و تغییرات هورمونی بدنم را تنظیم کردم. آن‌قدر نوشتم تا آرام شدم.

    سری به دفتر شعر شاملو می‌زنم. چند واژه‌ی جدید را شکار می‌کنم.

    نوکی به کتاب شعر اخوان می‌زنم. چند صفحه که می‌خوانم پلک‌هایم سنگین می‌شود.

    فایل ضبط شده وبینار دیروز را گوش می‌کنم. تصمیم گرفتم هر چهارشنبه نکات شعری ساجده حق‌پرست را جمع‌آوری و در کانالم منتشر کنم.

    چای عصرگاهی را در سکوت و تنهایی می‌نوشم. وبینار شروع می‌شود. تمرین ادامه نویسی به دلم می‌نشیند.

    با موکلم تماس می‌گیرم. جلسه هفته‌ی آینده را یادآوری می‌کنم.

    برنامه‌ی فردا را در دفتر یادداشتم می‌نویسم.

  55. گزارش نیک ۷۴ من/ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
    ساعت ۶ بیدارشدن و نوشتن صفحات صبحگاهی و دمی ماندن با کودک درون شیرینم و خواب‌های شیرین و حال خوب کنم. و گزارش نیکم را تکمیل کردن که دیشب از خستگی و در حال نوشتنش ده و نیم خوابم برده بود. و ارسال مجدد وویسای کتاب چهار میثاق به وقت ۷ صبح با موفقیت. اعلام دوستم برای مجدد رفتن و طرح شکایت علیه دزد بانکی‌اش و راهی خمام شدن از ساعت ۸ تا ۱۳ بطول انجامیدن.
    پس از بازگشت و ناهار. اول تکمیل گزارش نیک ۷۳ چهارشنبه و ارسالش تا ساعت ۱۵ به سایت استاد کلانتری عزیز.
    از خستگی بی رمق بودن و دراز کشیدن تا ۱۷ و شروع نویسنده ساز: ادامه نویسی محبوبم با ۱۶ عنوان که برای هر عنوان یکجمله نوشتیم و پیشنهاد استاد از یک تا سی جمله نوشته شود و بهترینش حتی برای شروع داستان انتخاب شود.
    ویرایش کتاب زندگینامه مادرم پیش از من با تغییرات اساسی در محتوای آن با بازنگری مجددم.
    سر زدن به طاقچه و گرفتن برگ رویشم و دیدن عکس‌های زیبای کتاب از «رخ زیبای دوست فرهاد شیبانی» که من عاشق عکاسی و عکس را ساعتی محو زیبایی‌هاشان نمود و عکس پایانی صفحه ۵۹ کتاب چنان محذوبم کرد و بیش از ده دقیقه بر همین عکس پسرک‌های گل نرگس فروش کنار ماشین ژبانی کهنه با چهره‌های خندان در عکس و چشم‌های رازآلودشان و دست‌های رنجور و پینه بسته از کار در نوجوانی و محکم بر گل‌ها پیچیده‌ و لباس‌ها و کفش‌های کهنه و خاک‌آلودشان و تفاوت‌هایشان نشاند و اشک بر چشمانم و غم در دلم کاشت. و خواندن بخش‌هایی از کتاب«از سر بی حواسی» سعید عقیقی و اسکرین شات گرفتن از آن‌ها که از فردا در کانال‌هایم بگذارم در صبحانه با شعرم و ارسال پوستر وبیکار الهه علیزاده در کانال تلگرامم و ارسال یاد داشت روزانه سفر مشهدم در بله. دولینگوی ترکی استانبولی و باز در چهارم ماندن.
    وبینار زهرا بیت سیاح نازنین و صحبت از دو سریال جنایی
    «خواستنی» و «بانوی کالیبر ۴۵»
    Sweet Pea (2024) + Ms.45 (1981)
    که بسی جذاب بود و خواستنی. و تنها من در جلسه حاضر بودم و جلسه انگار خصوصی بود.

    https://t.me/mahro1402

  56. امروز میتونم اولا و دوما بگم.
    چون دو تا کار برای حال خوبم انجام دادم.
    اولا، پیاده روی
    دوما، جلسه تراپی
    بعد تراپی اون مسیر برگشت شبیه مسیر رفت نیست.
    درخت ها، خانه ها و آدما انگار جدید می شوند.
    تراپی چشم ها را میشوید. جور دیگر میبینید.

  57. بعد از قرنی کانال تلگرام زدم.
    رفتم سمپوزیوم. خیلی خوش گذشت.
    دوست ندارم هفتۀ بعد بروم مسافرت.
    دوست ندارم شنبه بروم جلسه.
    دوست ندارم سرم درد بگیرد.
    دوست ندارم در این مملکت زندگی کنم.
    دوست ندارم مسئولیت‌پذیر باشم.‌
    دوست ندارم با کارفرما سروکله بزنم.
    دوست ندارم قیمت دلار و سکه را ببینم.
    دوست ندارم منتظر باشم.
    دوست ندارم امید الکی داشته باشم.
    دوست ندارم کتاب‌ها را پی‌دی‌اف بخوانم.‌
    دوست ندارم کتاب‌ها سانسور بشوند.
    دوست ندارم فکر کنم که جملۀ بعدی چه باشد.
    دوست ندارم نشخوار ذهنی کنم.
    دوست ندارم فردا برای روزنامه مطلب بنویسم.
    دوست ندارم به موضوع جدیدی بیندیشم.
    دوست ندارم راکد باشم.
    دوست ندارم به گذشته فکر کنم.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  58. ✔️ امروز هم قدمی برداشتم برای خودم.
    با هزارکلمه‌نویسی و تمرین شخصیِ یوگا، روح و جسمم را پُرمایه کردم.
    ✔️در کلاس طراحی تمرین و چینش آساناها هم شاگردی کردم.
    ✔️کتاب بی‌لنگر را آغازیدم و خودم را به کلماتت سپردم در دفترهای دوکا، کتاب بی‌هدفی را هم در کتاب آنلاین روزنویسی دید زدم. تفالی زدم بر تذکره‌الاولیا و فراز ابراهیم خواص آمد.
    چندین سال پیش و در یک شب شعر، کتاب 《زمستانی پشت در 》اثر بهروز رزمجویی را از خود شاعر هدیه گرفتم و کنار سایر کتابها چپاندم. امروز خاندمش و این شعر دلم را برد:
    کودکی بی‌تاب
    روی تابی زنجیری
    می‌روم به آینده
    بر می‌گردم
    اما
    این گذشته است که رهایم نمی‌کند.

    ✔️بی‌آنکه از کیسه‌ی تلاش خرج کنم، سکوت را به زندگی‌ام فراخاندم با خلوت کردن با تار و نوشتن و یوگا.
    ✔️نویسنده‌ساز ساعت ۱۷ آمد و این جملات را برایم آورد:
    هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم که چه‌طور همیشه موافقیم با سازِ مخالف‌زدن.
    کاش به شیمبروسکا می‌گفتم که کاهو هم مثل پیاز، درون و برونی یکسان دارد.
    دست روی سرم می‌کشم، هنوز شاخ در نیاورده‌ام از نردبانی که بالارفتن و پایین‌رفتن را یکسان می‌پندارد.

  59. امروز پنجشنبه روزی خاص بود دیشب وقتی خوابم برد این را در ذهنم تابلو کردم که فردا روزی خاص است روز نظافت مهمانداری و مهمانی رفتن و مسافرت و حتی کارهای عقب افتاده البته بعضی وقتها هم روز غرولند می‌باشد اما چون سال‌واژه‌ام تعهدورزی‌ست به آن پایبندم و غرولند و شکوه و شکایت در کارم نیست به هرچه دارم راضی و قانع هستم اما نه به این معنی که تلاش نکنم. پیاده‌روی صبحگاهی را طی کردم و نوشتن را مقدم بر هر کاری دانستم و بعد از نوشتن یک سوژه برای کانالم از نوک خودکارم جاری شد باید به فکر گلدانها هم بود آنها را اول صبح سیراب کردم بعد از ساعتی طراوتی زنده‌تر گرفتند. لباسها را به ننه ماشین سپردم که خوب چنگ بزند و بشوید و در آفتاب پهن کردم هر کاری را که تمام می‌کردم به ساعت هم نگاه می‌کردم که به کلاس داستان‌نویسی برای کودکان برسم بله امروز تا ساعت یازده‌ونیم در کلاس بودم و از داستانهایی که برای بچه‌ها نوشته بودند و خوانده می‌شد یاد گرفتم تمام تلاشم را برای نوشتن یک داستان کودکانه خواهم کرد. با دخترم حرف زدم او از آدم‌های شکاک بدش می‌آید مخصوصا اگر مرد باشد. دخترم می‌گوید شکاکی یک بیماری بسیار سختی‌ست که باید درمان شود برای مردان صفت بسیار ناپسندی‌ست. بلاهای زیادی بر سر مردم فرو می‌ریزد چون نرم نرمک است متوجه نمی‌شویم و ناراحتم می‌کند. خاطره دلار هزار تومانی یادم آمد که مردم اعتراض کردند و چند نفر را هم اعدام کردند. نمره را هم به خودم هشت می‌دهم. داستان کودک هم نوشتنش سخت است چون باید زبان کودک را بلد باشی نه ادا اطور کودک را دربیاوری منظور از زبان کودک به قول استاد کلانتری همان زبان معیار است. امروز وبینار شرکت نکردم و فایل آن را از کانال نویسندگی دانلود می‌کنم و گوش می‌گیرم. آیا مادری را می‌شناسید قدم‌هایی که در خانه برمی‌دارد کار مفید نباشد هر نفس برای خانواده و فرزندانش تلاش می‌کند. تلاشم برای دیدن فیلم بی فایده بود چون همان اول خوابم برد. نشانی کانال تلگرام مهرابی را خدمت شما می‌نگارم بیایید سر بزنید.👇
    https://t.me/notetoday1

  60. رو پشت‌بام بودیم. من و پندار. ابری سفید مثل قرقی از بیخ گوشمان رد شد. موشک بود. پندار را کشاندم پشت دیوار خرپشته پناه گرفتیم. جنگ شروع شد. اصلاً مگر تمام شده؟
    سیرخواب بیدار شدم. رفتم سراغ داستانم. هنوز هم دارم می‌نویسمش و فایده ندارد.
    برق رفت. آمد. دوباره رفت. دوباره آمد و نرفت. نه و نیم، ده بود پندار بیدار شد. قول داده بودم بیدار شد بریم کافه. PS بزنیم. رفتیم. املت ویژه سفارش دادیم. تخم‌مرغ، قارچ، پیاز کاراملی با گردو. من اسپرسو و پندار موهیتو. حسابی چسبید. یک‌ ساعت و نیم بازی کردیم. پندار معلم شده بود. عمدا دکمه‌ها را اشتباه می‌گفت که ببازم. دروغ‌گو هم که کم حافظه‌ست یکبار می‌گفت با ضربدر پاس بده، دفعه‌ بعد با مربع.
    ـ با این دکمه کار نداشته باش.
    کمی بعد
    ـ مامان چه جوری؟
    ـ با همون دکمه‌ای که گفتی کار نداشته باشم.
    وقتی هم که دید لو رفته، ریسه رفت.
    تا خانه گپ زدیم.
    ـ می‌دونی تو برام دنجی. مثل کافه می‌مونی. می‌شه نشست و باهات حرف زد. بابا مثل پارک آبی می‌مونه باهاش خیلی خوش می‌گذره.
    دلچسب‌ترین تعریفی که درباره‌ی خودم شنیدم.
    کمی تمیزکاری کردم.
    ساعت یک شده. الان دیگه بهروز و پدرش سوار اتوبوس شدند. احتمالا تا شش و هفت تهران باشند. قرار است اتوبوس بعد از آزادی برود بیهقی.
    سیب‌های ترشی که به سفارش پندار خریدیم و لب نزد از بس ترش بود را ورق ورق کردم گذاشتم تو هواپز. حسابی ترد و برشته شد.
    لوبیا پلو پختم و داستانم. کمیتش می‌لنگد و دست برنمی‌دارم از سوژه‌م.
    سه‌ و نیم ناهار پندار را دادم.
    چهار و نیم راه افتادیم سمت پمپ بنزین که اگر شلوغ بود برسیم به فوتبال پندار. غافلگیر شدیم. ده دقیقه‌ای بنزین زدم. چون پندار دلش می‌خواست زمین چمن باشیم سه ساعت زودتر رفتیم وگرنه ارزش داشت بریم خانه و هفت برگردیم.
    هشدار دادم ساکت بماند که به کارم (داستان) برسم. هر ده دقیقه یا گشنه‌ش بود، یا دل‌درد داشت، یا ساعت پرسید‌ آخر هم گفت:
    ـ حال کردی دو ساعت ساکت بودم.
    دوستش رسید و با هم رفتند تو زمین. مشغول بودم که با صدای بلند سلامش از جا پریدم. بهروز.
    ـ بلیط رو جابه‌جا کردم انداختم ساعت ده صبح وگرنه تا ده شب هم نمی‌رسیدم.

  61. ۱. غمی صبحگاهی نوازشم کرد. بیدار بودم ولی به روی خودم نیاوردم. دلم می‌خواست با چشمانی بسته بیدار بمانم و بی‌حرکت. دلم می‌خواست کل روز را همینطور سر کنم.
    ۲. به یاد آوردم که امروز پنجشنبه‌ست و خوشحال شدم.
    ۳. درمورد نوشتن و احساسم به نوشتن فکر کردم، رنجیدم، درک کردم، ناامید شدم، امیدوار شدم، با دوستی گفت‌و‌گو کردم و آرام شدم.
    ۴. یادآوری مجدد تقویم و خوشحالی عمیق‌تر.
    ۵. تصویر سازی‌ام کلمه نویسی شد.
    ۶. همراه دوستان وبینار کمی ادامه نویسی تمرین کردم. لابه‌لای تمرین چندتا هم فاکتور نوشتم و با دوتا مشتری بدقلق هم سر و کله زدم. شاید اصلا چیزی که تمرین کردم فروشندگی بود!
    ۷. به خانه رسیدم و خواهر یادآوری کرد امروز پنج‌شنبه‌ست و اینبار خوشحالی تمام و کمال برای فردایی که جمعه‌ست.
    ۸. استراحت و خاموشی.

  62. هوراتر در جوش و جنب‌ها

    پیاده‌رویِ امروز هدفمند بود. هر روز می‌خاهم آزادانه‌روی کنم ولی همین هم قسمت شود غنیمت است.
    دختر کوچولویی با لباس کلاسیک جلویم آرام آرام راه می‌رفت. راهم را تغییر دادم چون عجله داشتم اما در ذهنم نقش بست.

    از مکالمات این هفته آسترلوژی و مثبت‌اندیشی از همه برایم عجیب‌تر بود. اعتقاد یک چیزی‌ست و نشر آن چیز دیگر. نشر مسئولیت دارد. حس می‌کردم ازش حالم بهم می‌خورد و مد جدیدی‌ست که نمی‌توانم با آن بسازم. شاید قسمتی‌ش از منفی‌بافی‌ام باشد.‌ خوشم آید از تلفیق‌ها نه حذف‌ها. تضادها در پیِ حذف یکدیگرند. چگونه می‌توانیم ندیدشان بگیریم؟

    دیروز با دایی آشپزی کردیم. من نگاه کردم، او پَزید. بهم کتلتِ مشتی را یاد داد و با روغن فراوان سرخش کرد. دیشب دلم می‌خاست حسابی ناپرهیزی کنم اما پاره شدن صبحش نگذاشت.
    در کلاس‌ها روی پا بند نیستم. وقتی می‌نشینم عضلات می‌دردد. امروز حسابی پایم را از دست دادم.

    برای یاسمن نامه نوشتم و با دوستم تلفنی حرفیدم. نامه را بیش از پیام‌های کوتاه می‌پسندم. با یاسمن از شرم‌هایمان می‌گوییم برای مقابله با شرم. ما هم‌شرمِ همیم.

    در نویسنده‌ساز تمرینیدیم. ادامه‌نویسی‌ای غیرکلیشه‌ای. جمله‌ای که دوست داشتم و آن هم چون تداعی‌گر بود.
    «اگر یک روز به پایان عمرم مانده باشد ساق‌هایم را اره می‌کَنم.»
    برایم تداعیِ ص ص م* و نعلبندیان بود.
    *ص ص م اثرِ نعلبندیان
    https://t.me/ReyhaneRabani

  63. -سال‌واژه‌ام: تدریس‌.
    -سروصدای خانه زیاد است. پناه می‌برم به حیاط. قالیچه را کف ایوان پهن می‌کنم. رو به درخت توت، پشت به مورچه‌ها. می‌نشینم.
    می‌روم تو موزیک‌ها. پیانو را پلی می‌کنم. صدای باد قاطی می‌شود باهاش.
    داستان کوتاهم را با صدای بلند می‌خوانم. یک‌بار. دوبار. سه‌بار. در می‌رود از دستم تعدادش. هر بار که می‌خوانم می‌بینم گوشه‌یی لنگ می‌زند.
    کلمه‌یی را حذف می‌کنم. گاهی هم جمله‌یی را.
    چندتایی هم جایگزین می‌شوند.
    گنجشکی نزدیکم می‌شود. تکان نمی‌خورم. نمی‌ترسد. خرده‌غذاهای کف حیاط را می‌خورد.
    کنار پایم را نگاه می‌کنم. مورچه‌یی پرسه می‌زند. ردش نمی‌کنم. هر چی نباشد من آمده‌ام تو خانه‌ی او. یا شاید حیاطش.
    می‌فهمد کاری باهاش ندارم. از جفت پایم رد می‌شود و می‌رود.
    سرِ ظهر است. حتا سایه‌ی آفتاب هم داغ است. می‌خواهد بسوزاندم، باد پسش می‌زند. درگیر می‌شوند.
    می‌خواهم ببینم کدام پیروز می‌شود، ولی داستانم آماده‌ی ارسال است. برمی‌گردم تو شلوغی خانه. زیر کولر‌.
    -از داستان کوتاه پل می‌زنم به داستانک.‌ ایده‌ها را می‌ریزم وسط. «باید می‌گفتم»‌‌. باید با این جمله آغازید. بیست تا شروع می‌نویسم. ده تا ایده را می‌چینم. بعد هشت تا. پنج تا. الان هم چهار تا. باید بنویسم ببینم چی درمی‌آید ازش.
    -برمی‌گردم به «رود راوی»‌‌.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  64. ۱. روزی و روزنویسی‌یی و سه‌کلمه‌ای.
    ۲. خورشیدی و صبحی و آبی.
    ۳. آبی و قرصی و قورتی.
    ۴. مویی و دستی و شانه‌ای.
    ۵. پرده‌ای و پنجره‌ای و نسیمی.
    ۶. خانواده‌ای و سفره‌ای و نباتی.
    ۷. شهریوری و پاییزی و قراری.
    ۸. خطی و نقطه‌ای و کلمه‌ای.
    ۹. چهارزانویی و فرشی و نوشتنی.
    ۱۰. کتاب شعری و دستی و مدادی.
    ۱۱. بارانی و پیرمردی و افتادنی.
    ۱۲. خیابانی و ماشینی و سیلابی.
    ۱۳. نارنگی‌یی و انگوری و مادربزرگی.
    ۱۴. ساعتی و نویسنده‌سازی و دل‌پیچه‌ای.
    ۱۵. سرمایی و دودی و جگری.
    ۱۶. کبریتی و شمعی و نشدنی.
    ۱۷. شعله‌ای و نوشتنی و شبی.

  65. سال واژه: تداوم.
    -گوش دادن و هم‌زمان خواندن خط به خط کتاب یوزپلنگانی که با ما دویدند.
    تمام روز من رو به خودش اختصاص داد.
    حالا میفهمم که چرا استاد کلانتری از ما خواستن، این کتاب رو بخونیم.
    تمام ده داستان نیاز به درک عمیق و ساخت تصویرسازیهای ذهنیِ پر مایه‌ایی داشت، که نیاز برگشت به این کتاب نه یک بار بلکه بارها رو لااقل برای من داره.
    اما ترجیح می‌دهم این کار رو برای مدتی دیگه با فاصله انجام بدم حس می‌کنم اینطور اون لذت رو دوباره خواهم برد.
    شاید از روی آن رونویسی هم کردم. با این کار هم احتمال داره که داستانها در ذهنم بهتر حک بشن و بهتر هم اون‌ها ر و را درک کنم.
    – شرکت در وبینار نویسنده‌‌ساز با استاد کلانتری.
    و تمرین ادامه‌نویسی.
    1- هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم…که باید می‌گفتیم.
    2-باید فریاد می‌کشیدم سرش و می‌گفتم…دمپایی‌ها هم از سوسک‌ها می‌ترسند.
    3-تهش این است که…ته‌دیگِ خوشمزه‌ایی دارد.
    4- هیچ پشیمان نیستم…که شما در عشقبازی مرا ساختید.
    5-اگر همه‌ی دنیا هم در برابرم بایستدباز هم معتقدم…من باید بنشینم.
    6-کاش بهش می‌گفتم…پیرمرد، حق جوانی‌ست.
    7-درد من این است…عینکم همیشه لک دارد.
    8-دیگر نیرویم را الکی صرف…حل معادله‌های چند مجهولی نمی‌کنم.
    9-باید از همین حالا…باران را به شهر دعوت کرد.
    10- شاید من اشتباه می‌کردم که…آبگوشت باید گوشت داشته باشد.
    11-اگر یک روز به پایان عمرم مانده باشد…یک روز مانده است.
    12-دست می‌کشم روی سرم و حس می‌کنم…ریدم.
    13-اگر جریزه‌ای کوچک داشتم…بزرگترش را می‌خواستم.
    14-خانه‌ی ایده‌ال من…جای نامعلوم است.
    15-ده سال بعد در چنین روزی…شاید شب باشد.
    16- بدنم می‌گوید…ولی گوشم نمی‌شنود.
    – از 1تا 10 به خودم 7 میدم.

  66. ملاتونین خر نیست. ملاتونین گراز است و دیشب بی‌آنکه بدانم بیهوشم‌ کرده. صبح همین‌که از تخت بیرون می‌آیم، می‌فهمم امروز روزی‌ست که قرار است بعد از شرکت تا کرج به دیدن خانواده نروم تا به وضعیت خانه برسم!
    روزهای تعطیلی که در خانه هستم‌ خوشحالم. انگار دنیا را بهم‌ داده‌ باشند. طفلک خودم‌ که برای یک نصفه روز کامل در خانه‌‌ ماندن باید انقدر ذوق زده باشم. تصور شیرینِ بودن در خانه‌ی اجاره‌ای‌ام، کنارِ منی که در رهن دیگرانم. و البته کنار سگم‌ لوچی. و البته پارتنرم وقتی از باشگاه برگردد! و البته هاجر خانم که قرار است ساعت یک بیاید برای کارهای خانه! فقط باید سر راه شرکت تا خانه تکه پارچه‌ای به ضریح امامزاده‌ای ببندم که دوستانم امروز هوس سر زدن به من را نداشته باشند.

    در فاصله‌ی یک ساعتی که تا آمدن هاجر خانم مانده، در خانه می‌چرخم. همه جاش را دوست دارم. هر قسمتش مثل دریچه‌های ورود به دنیای موازی پر از خاطره‌ است. همه‌ حافظه‌ی تصویری و شنیداری دارند و من حافظه‌ی حسی. شاید برای همین در خانه (اگر) که تنها بمانم، ساعت‌ها در دنیای خیالی خودم گم و گور می‌شوم.

    امروز جلسه‌ی چهارم از دوره‌ی جامع بازرگانی‌است که برای چهارمین جلسه‌ی متوالی شرکت نمی‌کنم. حتی فایل‌های آفلاینش را هنوز نشنیده‌ام. چند هفته پیش در تبِ آپدیت بودن و جا نماندن از میادین، دوره‌های زیادی را ثبت‌نام کردم که فرصت چندتاییش را اصلا ندارم. مشت نمونه خروار از تصمیم‌های تکانشی‌ام در تمام زندگیم. و ناتوانی‌ام در اولویت‌بندی، چون همه‌شان با هم اولویتم هستند و از کنار گذاشتن هرکدامشان واهمه دارم. به‌جاش زمانی که به هرکدام اختصاص می‌دهم را اولویت بندی کرده‌ام. این‌طوری خودم را قانع می‌کنم که نه در فاجعه‌ی عقب ماندن از دنیا در حال مومیایی شدن در پیله‌ی خود و پیوستن به تاریخم و نه فقط پولم را دور ریخته‌ام.

    کتاب‌هام می‌رسند. خارپشت و روباه آیزایا برلین (جستاری در باب نگاه تولستوی به تاریخ) ترجمه‌ی نجف دریابندری. چنین کنند بزرگان و داستان یک رمان. هر سه چقدر ظریف و دست‌یافتنی‌اند. درست برعکس آناکارنینا که ضخامت هر دو جلدش کابوس روزهام شده. دست کم بین این سه، تکلیف روشن است و استاد کلانتری در نویسنده‌ساز شماره ۵۴۰ کار را برایم ساده کرده. خارپشت و روباه. چند صفحه که می‌خوانم می‌فهمم کتابی‌ست کم صفحه و پرحجم. همه چیز از دو خط شعر شاعری یونانی شروع می‌شود که گفته:
    “روباه بسیار چیزها می‌داند اما خارپشت یک چیز بزرگ می‌داند.”
    تفسیر کلی‌اش این‌ست که دو دسته انسان، متفکر، بینش و .. داریم. “خارپشت‌ها” که همه چیز را از یک دریچه واحد می‌بینند و تفسیر می‌کنند و “روباه‌ها” که گرایششان به تکثرگرایی‌ست. مشخصا من در این تعریف متعلق به دسته‌ی روباه سانانم.

    عصر تا شب به مزخرفات دنیای بزرگسالی مشغولم چون بزرگسالان متمدن، کمد لباس‌های اتوکشیده و کشوهای آرایشی و بهداشتی مرتبی دارند که چشم داشتن به معجزات شیخ هاجر برایش زیاده خواهی‌ست. و قبل رسیدن به شب خود را می‌سپارم به جادوی ملاتونین.

  67. بعد از کلی عقب انداختن آمده‌ام به صف گزارشگران نیک بپیوندم. سوال این است: امروز چه کار مفیدی کرده‌ام؟ جوابم ساده است: دق نکرده‌ام.
    «دق نکردن» بیشتر شبیه انجام ندادن کاری است، تا انجام دادنش. و لابد فکر می کنی که کار مفید محسوب نمی‌شود. ولی برای این روزهای من، سخت ترین کار همین است؛ که خودم را سفت نگه دارم تا دق نکنم. البته که یک ساعتی هم داستانم را سر و سامان دادم. البته که آشپزی کردم. کیک پختم. ظرف شستم. ولی تا جایی که یادم می‌آید در خلال همه‌ی این کارهای مفید هوس دق کردن بارها تا شاهرگم می رسید ولی من با اقتدار نمی‌کردمش و نمی گذاشتم که از فکری شوم و تاریک به فعلی نفس گیر تجلی یابد.
    بزرگترین کار نیکم همین است این روزها. اینکه هنوز زنده مانده‌ام و فروپاشی روانی و احساسی را پیچانده‌ام.
    ✍🏻هدایتی

  68. امروز هم درگیر موهایم بودم. نصف روز در آرایشگاه بودم. در حالی که به قیمت دلار و سکه نگاه می‌کردم. و هنوز پول قسط خانه را جور نکرده‌ام. در حالی که در آرایشگاه بودم، به تمرین “کاربرد واژه‌ی شوق‌آلود” فکر می‌کردم. و جزوه‌ی جلسه دوم را خاندم.
    یک فال صوتی روانشناسی گوش دادم.
    همراه دوستان، ادامه‌نویسی کردم.
    1- هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم، چرا هوا گرفته است؟
    2- باید فریاد می‌کشیدم سرش و می‌گفتم، درخت زیباست.
    3- تهش این است که، آسمان، آسمان می‌ماند.
    4- هیچ پشیمان نیستم که، سفیدی کاغذ را با ذغال سیاه کردم.
    5- اگر همه‌ی دنیا هم در برابرم بایستد، باز هم معتقدم، عدالت زیباست.
    6- کاش بهش می‌گفتم، درمان دردش را می‌دانم.
    7- درد من این است که، با برخاستن دردی، درد دیگری جایش را پر می‌کند.
    8- دیگر الکی نیرویم را صرف، تغییر برای ثبات نمی‌کنم.
    9- باید از همین حالا، در آغوش باد، پرواز را بیاموزم.
    10- شاید هم من اشتباه می‌کردم که، عقل را راهنما کردم.
    11- اگر یک روز به پایان عمرم باقی مانده باشد، از لانه‌ی پرنده به تماشای آفتاب می‌نشینم.
    12- دست می‌کشم روی سرم و حس می‌کنم، این غریبه کیست؟
    13- اگر جزیره‌ای کوچک داشتم، مراقبت از هر درختش را به دوستی می‌سپردم.
    14- خانه ایده‌آل من، دیوارش شیشه و سقفش آسمان است.
    15- ده سال بعد در چنین روزی، همچنان در حال آزمون و خطا.
    16- بدنم می‌گوید، برای اندوه دیگری جا ندارم.
    ورزش کردم.
    کراتین خوردم.

  69. گزارش نیک”1405/6/12″ شهریور. روز پنج‌شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”عقرب‌کشی” از شهریار مندنی‌پور خاندم.
    کلمه‌برداری انجام دادم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم. البته در خاب. قبلش خابم برده بود. زنگ هشدار گوشی زنگ خورد قطع کردم. چشم‌هامُ بستم. دوباره زنگ خورد.
    با چشم‌های نیمه‌باز سلام و بقیه‌ی کلمات نوشتم.

    اما یاد نمی‌آید کِی چشم‌هام بسته شدند. دوباره باز کردم ساعت ۵/۳۰ شده بود.
    خبری از استاد بزرگوار نبود. فکر کردم دارند تمرین انجام می‌دهند. کامنت‌ها را چک کردم. دیدم نه فقط ۴ نفر ماندند. تمام شده بود. از سایت آمدم بیرون.

    اینم از نویسنده‌ساز. البته فکر کنم تقصیر اداره برق باشد. چون دیشب به‌جای ۸ شب برق ببرد، آمد ۱۱شب برق برد.

    من خابم داشت می‌برد. که یک‌دفعه آجی را بیدار کردم گفتم برق بردند.
    گوشی را بیار تا چراغ‌قوه‌اش را روشن کنم. ۱۱/۳۰ برق آوردند.
    اما دیگه خابم نبرد. ادامه داستان کوتاه ۷ نوشتم. تا ساعت یک شب. یک دیگه خابم برد.

    نمی‌دانم از اداره برق باید تشکر کرد یا نه؟ چون من ادامه داستان کوتاهم نوشتم.
    بقیه‌ی آن را طی امروز نوشتم.
    البته هنوز ته‌اش را ننوشتم. و چک نکردم.
    حالا امشب ته‌اش را می‌بندم و می‌فرستم. چون امروز آخرین روز فرستادن‌ست.

    البته یک‌سری ویس و فیلمم خاهرزده‌ام فرستاده که گوش کنم و ببینم. فعلن نمی‌توانم در موردش بگویم. بخشی از آن‌ها را هم دیدم و گوش کردم.

    اینم از نیک‌نیک امروز.

    https://t.me/speechoff

  70. گزارش نیک ۱۱

    با دوستی که در گزارش نیک دی‌روز موردش نوشتم، آشتی کردیم. البته پس از دعوایی مجدد.
    اما از دی‌شب بگویم:
    «شعر» مثل زخم‌های «صادق هدایت» به جانم افتاده بود و روحم را می‌خورد.
    چند ساعت درگیر بودم تا حس درونی‌ام را به شعر تبدیل کنم.
    در پایان تا حدودی موفق شدم ولی شب گذشته و آفتاب بیرون زده بود.
    فدای سرش. شعر‌‌ را می‌گویم. تا باشد از‌ این بی‌خوابی‌ها.
    با خودکار به سرم شلیک کردم و مغزم را روی کاغذ پاشیدم.
    جمله‌ی کلیشه‌ای-ادایی بالا را به کم‌خوابی‌ام ببخشید. ولی زیاد نوشتم. بسی لذت‌بخش.
    «رگتایم» را ادامه دادم. دوستش دارم. جدا از داستان، جمله‌های کوتاهش را دوست دارم. برخلاف گذشته که عاشق جمله‌های بلند بودم، حالا کم‌کم می‌فهمم هرکدام جای خودش را دارد.
    تمرین «نویسندگی خلاق پیشرفته» را آغازیدم. فصل دوم سریال «مرد شاه‌بلوطی» را هم. دانمارکی‌ست و فضای سرد سریال را دوست دارم.
    به «وبینار» نرسیدم. پیش از خواب، فایلش را گوش می‌کنم.
    با این‌که کم خوابیدم، انرژی خوبی داشتم. ولی احتمالا شب زود خواهم خوابید.

    نمره‌ی روز: ۸/۵ از ۱۰

  71. سال‌واژه/فصل‌واژه: خورشید

    صبحم با خورشید شروع شد. توی حیاط کتاب می‌خواندم که خورشید انتخابم کرد تا روشنم کند. من هم نشستم و برایش نامه نوشتم.
    در ادامه با شرم رو‌به‌رو شدم. دوباره اعصابم را به‌هم‌ ریخت. پسر بچه‌ی شرور هربار سرزده خودش را توی خانه‌ام می‌اندازد و کرم می‌ریزد. رهاش کردم به حال خودش و رفتم دنبال کارم.
    حوالی ظهر عمه آمد و خبر ازدواج پسرش را با کارت دعوت داد. چرا همه ناگهان مزدوج شدند؟ کمدم را زیرورو کردم. عالی شد. بحران بعدی، کمبود لباس.
    عصری هم سری به خانه‌ی بابابزرگ زدیم. اقاجون را نبوسیدم. سرماخورده بود. کاش قبل از رفتن به خوابگاه یک بار دیگر ببینمشان. دلم تنگ می‌شود.
    ادامه‌ی روزم اما در شلوغی به سر شد. خاله‌ها یکی یکی روی سر مامان‌جون قدم رنجه فرمودند.
    می‌خواستم کتابم را بخوانم ولی تمرکز نداشتم. «در حال و هوای جوانی» شاهرخ مسکوب را می‌خوانم. هنوز شروع نکرده عاشقش شدم. عاشق کتاب‌هایی با محوریت یادداشت و نامه‌نگاری‌ام. حس صمیمیت بی‌حدی با راوی پیدا می‌کنم.
    خودم را تصور می‌کنم که یک جعبه‌ی پر از نامه در اتاق زیرشیروانی نویسنده پیدا کردم. کنجکاوانه نامه‌هارا باز می‌کنم و یکی یکی می‌خوانم. بوی کاغذ کهنه. جوهر خودکار روی کاغذ. رد انگشت کنار پاکت‌ها. چند نقطه‌ی چروکیده گوشه و کنار برگه، کنار آن چند سطر غم زده‌ی داستان…
    جدا از همه‌‌ی این‌ها خواندن یادداشت ها و دنبال کردن تاریخ هر کدام فرصت خیال‌پردازی بی‌نهایتی نصیبم می‌کند که با هیچ چیز عوض نمی‌کنم. می‌توانم در فاصله‌ زمانی تاریخ بین دو یادداشت، هر کجا دلم می‌خواهد بروم و حدس بزنم نویسنده کجاها دلش خواسته و رفته.
    فردا بیشتر می‌خوانم و بیشتر نظرم را می‌دهم. امشب خاله‌ها خیلی مزاحمند.
    https://t.me/ravaanehh

  72. به نام خداوند جان ها
    گزارش نیک چهاردهم را می نویسم.
    امروز روز خوبی بود. تا همین الان طبق برنامه ای که چیده بودم پیش رفتم.
    در وبینار نویسنده ساز امروز، شاهین کلانتری با ادامه نویسی ها سوپرایزمان کرد.
    چه ایده ی خلاقانه ای به کار برد. برای اینکه بتوانیم از کلیشه ها و جملات آشنا خلاص شویم به نظرم کاربردی ترین و گیراترین ایده ی ممکن است.
    نوشته های کوتاهی که برای شروع کارمان لازم داریم تا بتوانیم ادامه ای زیبا رقم بزنیم.
    آن ادامه می تواند به داستانکی ختم شود.
    برای همین من یکی از آن جمله هایی که در وبینار نوشتیم را انتخاب می کنم و ادامه اش می دهم.
    خانه ی ایده آل من آسمانی است که گریه می کند.
    بله. چرا ادامه ی جمله این قدر عجیب و غریب شد؟ چون قرار است به اثری خلاقانه تبدیل شود.
    آسمان را به عنوان خانه ی ایده آل برگزیدم، چون وسعت آن بی انتهاست. محدود نمی شود. و رنگ آن به حدی آرامش بخش است که من را مدهوش می کند.
    متراژ خانه ی من کم نیست، بلکه نامحدود است و هر چند نفر هم که بیایند جا کم نمی آورم. می توانم از میلیاردها تا بی نهایت آدم پذیرایی کنم.
    حالا چرا آسمانی که گریه می کند؟
    این جا مقصودم از گریه آسمان غمگین و ناراحت نیست.
    گریه را تشبیه به باران می کنم.
    چون باران را خیلی دوست دارم.
    تازه باران به حدی زیبا و خوشبو است که تمام خانه را معطر می کند.
    اگر تعداد مهمان ها هم زیاد باشد و خانه انبوهی از جمعیت شود هیچ کس گرمش نمی شود؛ زیرا خانه ام آسمانی است که می بارد.
    بارش باران.
    آن قطرات آبی که بخار می شوند و در خانه ام دلنوازی می کنند.
    همه در بالا کنار هم هستیم، اما دلیلش این نیست که از بالا به یکدیگر نگاه کنیم.
    من و تمام مهمان هایم انسان های مهربان و فروتنی هستیم. اگر چه در خانه ای نامحدود زندگی می کنیم اما به هیچ کس بی احترامی نمی کنیم.
    ما همه ی انسان ها را دوست داریم.
    خانه ی من پس از بارش، رنگین کمانی هفت رنگ می شود. عجب پدیده ی شگفت انگیزی.
    پدیده ای که باران استراحت می کند و رنگین کمان خانه ام را دلربا میکند.

  73. دوازدهم شهریور
    گزارش امروز شاید کمی طولانی شود و از حوصله‌ خارج.
    روزم را با صفحات صبحگاهی شروع کردم. از دوست نداشتن نوشته‌هایم نوشتم. از کم نوشتنم نوشتم. از فکر چسبنده‌ای که«بی‌فایده است» را تکرار می‌کند نوشتم. این اواخر خود را ناتوان‌تر از هر زمان می‌بینم، اما همچنان می‌نویسم. آن‌قدر می‌نویسم تا واژه‌ها فریاد بزنند. فریاد بزنند که قادر به صرف فعل نویسنده بودن نیستم.
    دوباره به صندلی اتوبوس می‌رسم. به راستی صندلی مهم است.
    صندلی مورد علاقه من، در ردیف سومِ سمتِ راست اتوبوس نشسته. ترجیح می‌دهم کنار پنجره بنشینم؛ ابرها را، آدم‌ها را، خودرو‌ها را و در نهایت گاهی انعکاس خودم در شیشه را نگاه کنم. فایل تمرین‌جای نوشته خود را گوش می‌دهم؛ بعد به سراغ فایل نویسنده‌ساز می‌روم. منتظر شنیدن نام خودم می‌مانم و مطمئن می‌شوم گزارش‌ نصفه نیمه‌ و خواب‌آلودم به مقصد رسیده است.
    مسیر رفت از جایی سخت شد که مسافر کناری‌ام به خواب رفت. نزدیک ایستگاه مقصد رسیده بودم اما من شرمم گرفت تا او را بیدار کنم. به هر سختی صدایش کرده و پیاده شدم.
    به خاطر دارم یک‌بار مسافر کناری‌ام پسرک جوان نابینایی بود. من به مقصد رسیدم اما هرچه جان کندم نتوانستم در آن جمعیت از او بخواهم جا‌به‌جا شود. جا ماندم. هر لحظه از مقصد خود دورتر و به مقصد او نزدیک‌تر می‌شدیم. شاید عجیب باشد اما آن لحظه هرکاری می‌توانستم انجام دهم به غیر از درخواست جابه‌جا شدن از او.
    کار کردن در تره‌بار هم حس‌ و حال جالبی دارد. در راه، همیشه از کنار ماهی‌فروشی رد می‌شوم. هربار به این فکر می‌کنم که برای ماهانه چند میلیون حاضرم بوی آنجا را تحمل کنم؟
    امروز هم به عدد خاصی نرسیدم.
    محل‌کارم یکی از معمولی‌ترین و در عین‌حال عجیب‌ترین مکان‌های ممکن است. اوایل شبیه زندانی بود که مرا از علایقم دور کرده و روزهایم را می‌بلعد؛ اما رفته رفته عادت کردم. عادت کردم که روزی سی و چهار بار بگویم نمک را انتهای سالن دست چپ پیدا می‌کنید، که بگویم کره‌ها شامل تخفیف نمی‌شوند، که تخم مرغ نداریم، که موجودی ندارید.
    نیمکت‌های مملو از آدم تره بار را می‌بینم. یادم می‌آید پنجشنبه است و احتمالن کل روز سرپا هستم. من به اجبار صبح‌ها زود می‌رسم. دلم نمی‌خواهد برای دیر رسیدن از کارفرما حرف بشنوم؛ اما مردمی که نیم ساعت زودتر از باز شدن مغازه‌ها روی نیمکت‌ها می‌نشینند، متجبم می‌کنند. منتظر می‌مانند تا اجناس را نهایتن با پنج درصد تخفیف بخرند. با وضعیت اقتصادی دلیل کارشان برایم عجیب نیست، زود آمدنشان را نمی‌فهمم.
    امروز مردی برای پیدا کردن شامپوی مدنظر همسرش سه‌بار مسیر صندوق تا شامپو‌ها را طی کرد. همسرش لبخند تلخی زد و گفت:«متاسفانه همسرم زرنگ نیست، اگر نبودم یک لنگه جوراب هم نداشت» من هم با لبخند گفتم:« طوری نیست. مردهای حواس جمع کمی در زندگی‌ام دیده‌ام، انگار غالبا سربه‌هوا هستند» مرد از راه رسید و زن هم با سرش حرفم را تایید کرد.
    کل مسیر برگشت به جمله‌ی دوستم فکر کردم. گفت«محدثه دست از سر خودت بردار» راست می‌گوید. فهمیده‌ام وقتی با دنیا می‌جنگم، او هم با من می‌جنگد. ذهنم را علیه‌ام می‌شوراند. آن وقت می‌بینم از صبح مدام به دنبال شواهدی برای ناتوانی‌ام می‌گردم. همه چیز توانمند نبودنم را به رخ می‌کشد. نگاه همکار روبرویی، حرکات مشتری‌ها، راه رفتن کلاغ‌‌ها، خط‌های کمرنگ عابر پیاده ستارخان، پله‌های پل هوایی، نوشته‌ی «رمز اشتباه است»، حتی ماهی‌های روی طرح جلد کراکر‌ها، صدای بوق دستگاه بارکد خوان؛ همه و همه ریشخندم می‌کنند.
    بیست صفحه دیگر از کتاب«تا می‌توانی بنویس» را خواندم.
    دوست داشتم علاوه بر این‌ها از پیشنهاد آقای کلانتری استقبال کرده و راجع به بهترین دوست می‌نوشتم اما شاید روزی دیگر، شاید هم هرگز، شاید هم بعد از اینکه بهترین دوستم را پیدا کردم.
    نمی‌دانم دردش چیست که هرچه شب‌ها زودتر می‌خوابم، روزها خواب آلود‌ه‌ترم
    می‌خواهم امشب دیرتر بخوابم شاید قانون بازی این‌گونه است.

  74. عجیب این روزها درگیر نوشتنم. گاه و بیگاه هوس نوشتن به سرم میزند. هیچ وقت چنین حسی نداشتم. میخواهم از چیزهایی بنویسم که تا کنون ننوشته ام. دوست دارم بروم به عمق و از جزئیات بنویسم. امروز دوهزار و پانصد کلمه نوشتم. اخیرا فهمیده ام که نوشتن عزت نفسم را بالا میبرد. وقتی مینویسم سبک بال و بی پروا میشوم. انگار میتوانم دنیا را ببلعم. نوشتن به من جسارت خاصی میدهد. هرچه بیشتر مینویسم، دلبسته تر و محتاج تر میشوم؛ خواستنی بی گزند.
    این روزها مشغول خواندن کتاب «روزها در راه» هستم. شاهرخ مسکوب خیلی سریع جایش را در دلم باز کرد. دوست دارم عکسش را چاپ بگیرم و بگذارم کنار بزرگان دیگر. نمیدانم چرا دوستش دارم ولی دارم. خیلی خیلی زیاد. یادداشت هایش را که میخوانم، حال و هوای انقلاب و برای زنده میشود. کاش میتوانستم در زمان سفر کنم و در آن ایام زندگی کنم. در ایامی که اطلاعات و اخبار، فقط از طریق مطبوعات، رادیو و کتاب و نامه و اخبار دهان به دهان پخش میشد. از تکنولوژی و گوشی و فضای مجازی بیزارم. احساس میکنم این ابزارها ما را تبدیل کرده به آدم های سطحی و لوس و حواس پرت.
    آدم وقتی به معشوقش نامه مینویسد، همه وجودش پر میشود از معشوق. همه ی فکر و هوش و حواسش میشود او. نوشتن پوست آدم را میکند. باید بشینی پشت میز حواست را جمع کنی و هر واژه ای را که روی کاغذ نقش میکنی، سبک سنگین کنی. حتی باید جوری بنویسی که خوش خط و خوانا باشد. خلاصه که باید دل به کار بدهی. یادی کنیم از نامه های پوران به علی شریعتی یا نامه های گیتا به شاهرخ مسکوب. اما در این دور زمانه، ما سر و ته همه چیز را با یک پیامک مغلوطِ ده پانزده کلمه ای، هم می آوریم. میبینی از کجا به کجا رسیدیم؟ این اگر هبوط نیست پس چیست؟
    چقدر کیف میکنم وقتی مسکوب از شریعتی یاد میکند. شخصا دلباخته و عاشق علی شریعتی ام. آن زمان ها – دو سه سال پیش- کتاب هایش را پر شور و با صدایی بلند میخواندم. البته من فقط کتاب های کویر و هبوط و آری اینچین بود برادر و گفتگوهای تنهایی اش را خوانده ام. از کتاب های مذهبی اش اصلا خوشم نمی آید. به نظرم شریعتی نثر غرایی دارد. خلاصه که شریعتی در دلم جایگاه ویژه ای دارد. من با کویر و هبوطش خاطره ها ساختم. همین کار را دارم با شاهرخ مسکوب و روزها در راهش میکنم. حیف است این بند را نیم بند رها کنم. میخواستم بگویم که به گمان من بعضی از کتاب ها را باید بلند بلند خواندن. اگر لب خوانی کنی، حیف و میل میشود. مثلا کویر و روز ها در راه را باید با صدای رسا و بلند خواند؛ جوری که خودت شنونده ی خودت باشی. بلندخوانی برخی از کتاب ها تجربه ی متفاوتی از آن ها میسازد. کتاب همان کتاب است و محتوا همان محتوا منتها با بلند خوانی طعم دیگری دارد. میگویی نه، آزمون کن.
    سال ها تو سنگ بودی دلخراش آزمون را یک زمانی خاک باش
    مدتی است دارم روی پروژه ی خطیری کار میکنم. با خودم عهد کرده بودم که بی هیچ بنی بشری چیزی نگویم. اما گزارش نیک فریبم داد. من مدتی است مشغول نوشتن چند جستار هستم. نمیدانم اسمش را چه بگذارم. مقاله، جستار، پروژه، پژوهش، کتاب، کتابچه؟ موضوعاتی که رویشان کار میکنم از این قرار اند: استرس، خواب، سیگار، یادگیری، توجه و تمرکز، خودشناسی، خودتنظیمی… مخاطبم یک مشت دانشجوست. البته خودم هم جز آن یک مشت هستم.
    احساس کردم دانشجوهایی که تازه وارد دانشگاه میشنود یا آن هایی که اواسط راه هستند، نیاز دارند اطلاعاتشان درباره ی چنین مسائلی بالا برود. به همین سبب شروع کردم به نوشتن. برای نوشتن، تجربه ی شخصی ام را با مطالعاتم در هم آمیختم و خوراک نوشتن را اینگونه فراهم کردم. از این مسئله فعلا بگذریم. میخواستم بگویم هر روز روی جستارهایم کار میکنم. واقعا کار طاقت فرسایی ست. نیاز به کمک دارم.
    چند سالی است که هر روز روزم را با خواندن یا نوشتن می آغازم. دیگر عادت کرده ام. صبح ها بعد از صرف صبحانه و نوشیدن قهوه، نمیتوانم کار دیگری بکنم. حتما باید چیزی بخوانم یا بنویسم. صبح ها بیشترین انگیزه و اشتیاق را برای خواندن و نوشتن دارم. بهترین لحظات روزم همان لحظات است.
    بدترین لحظات روزم از ساعت 3 تا 6 بعد از ظهر است. در این ساعت ها فلج میشوم. افکار آشفته ای به ذهنم هجوم می آورد. خوابم نمیبرد. حوصله ی خواندن و نوشتن ندارم. بیکاری و خستگی، دست پایم را میبندد و کلافه ام میکند. قفل قفل میشوم. از این سه چهار ساعت متنفرم.
    برای امروز کافی است. بقیه ی صحبت هایم را میگذارم برای شمارگان دیگر. ممنون که صحبت های مرا خواندید. آدرس تلگرامم را هم میگذارم. تحفه ای نیست ولی برای سرک کشیدن بدک نیست.
    12/شهریور/1405
    یادداشت ها:
    https://t.me/boaliok

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *