توی یکی از یادداشتهای قدیمیترم نوشتهام:
«نگرانی چون ناتوانی یا ناتوانی چون نگرانی؟»
حالا مدتهاست نه به نگرانی میاندیشم نه به ناتوانی.
چسبیدهام به چیزی که اتفاقن آن هم با حرف نون آغاز میشود: «نظم».
تنها باید هر کاری را در نظام خاص خودش قرار بدهم تا دیگر از نگرانی و ناتوانی نرنجم.
خلاقیت نظم میخاهد، پیشازآن اما نظم خلاقیت میطلبد.
برای رسیدن به نظمی خودویژه بکوشیم؛ نظمی که حتا درد و رنجش هم لذت بیافریند.
3 پاسخ
جملهٔ آخرتان را باید با طلا نوشت: «نظمی که حتی درد و رنجش هم لذت بیافریند». این نشان میدهد شما نه از سر اجبار، که با آگاهی به نظم رسیدهاید.
سوالی که برایم پیش آمد: آیا این «نظم خودویژه» که میگویید، انعطافپذیر هم هست آقای کلانتری؟ یعنی گاهی مجبور میشوید قواعدش را بازنویسی کنید، یا از ابتدا چارچوبش را طوری طراحی کردهاید که با تغییر شرایط انعطاف داشته باشد؟
همیشه از تفکر چندلایهتان لذت میبرم.
عرض ارادت و احترام،
روزگاری در جوار شما و دیگر دوستان، درس نگارش و مطالعه را پیوسته میآموختم. جهان حسود است و تاب شادمانی ندارد. گویی غمِ دشمن، تا بن دندان مسلح، میخواهد جای تمام احساسات را بگیرد. این تنگنظری بر دل نازک و زودشکنم غالب شد و مدتی مدید از آموزشهایتان دور ماندم.
اما اکنون، آسیمهسر و مصمم، با روحیهای دلاورانه و خطشکن، شکوهمندانه به عرصهی علم و ادب بازگشتهام تا گوش جان را بنوازم. چیزی که خویشتنِ خویش را در خود فروریخت و لرزه بر زانوانم انداخت، مرا بر آن داشت تا برایتان بنویسم.
پادکست نابی در باب مارکتینگ داشتید که در ابتدای آن میفرمودید از روی عشق آن را آماده کردهاید، نه همچون دیگرانی که برای تبلیغ و معرفی دورههایشان گرد هم میآیند. چقدر آن جمله را دوست داشتم و همانجا مرا مرید خویش کرد.
اما در وبینارهای اخیر، چند جملهای خوانده میشد و چند پرسش مطرح میگشت و در نهایت، معرفی کارگاه فلان و بهمان… همانجا، بوتهی ذهن مستمسکی را خشکانید و جوانهاش را در جا پژمرده کرد.
از آنجا که در مرام شاگردی آموختهام تعجیل باعث خجلت میگردد، صبر کردم. گرد ملال را، غبار نرم غم را آرام کنار زدم و رد اشک را زدودم، تا اینکه، به گمانم، در چهارشنبهای که در خدمتتان حاضر شدم، دیدم باز وبینارها به همان کارگاههای آموزشی مدلل و یادآوریهای گذشته تبدیل گشته.
اما در دلم دریچهای گشوده شد و شادیهای بیحساب به قلبم ریخت. بخشهای فرسودهی روحم نوسازی گشت و تن برای تحمل دشواریها پرتوان شد.
در همین دقایق معدودی که این متن را میخوانید، به سبب زمانی که برای وبینارهایتان میگذارید، به سهم خویش سپاسگزارم و بدانید که الماس عاطفه را صیقل دادید و هنرجویانی چون بنده را، پروانهوش، در بند زندان بزرگ نوشتن حبس کردید. و بیشک، شما جزو بهترین زندانبانان هستید.
فراز قلههای رفیع شادمانی در انتظارتان باد.
خانم انگزبانی عزیز
سپاس از مهر شما. امیدوارم در مسیر نوشتن برقرار باشید. 🌸🙏✨