جیمز جویس چگونه صحنه‌ای عاشقانه را می‌گسترد؟

زیرِ‌ سرنامِ متن‌گستر پاره‌یی از یک رمان را برمی‌گزینم و ضمن نقل آن می‌کوشم نشان بدهم نویسنده چگونه توانسته بدون اضافه‌گویی به موضوع کوچکی شاخ‌وبرگ بدهد؛ با جعبه‌ابزاری از فکر و تصویر و آرایه و صفت.

 

 

نخست دریابید این پاره از رمان «چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی*» را:

 

«اما وقتی آوازی خواند و به گوشه‌ی دنجی در اتاق پناه برد رفته‌رفته لذت تنهایی خود را چشید. خوشی که اول شب در نظرش مصنوعی و مبتذل می‌آمد همچون هوای تازه او را آرام بخشیده بود و شادمانه در همه‌ی حواسش اثر کرده بود و جوشش تب‌آلود خونش را از چشم دیگران پنهان می‌کرد در حالی‌که نگاه آن دختر از میان چرخش رقصندگان و نغمه‌ی موسیقی و خنده، به گوشه‌ای که او در آن بود سیر می‌کرد، نگاهی ریشخندکننده، شوخ و کنجکاو که دل او را به تپش می‌آورد.»

 

ایده‌ی تغییر دیدگاه شخصیت به خوشیِ «مصنوعی و مبتذلِ» آخر شب، زمینه‌یی فراهم می‌کند تا راه به ذهن او ببریم و در ادامه توصیف نگاهِ دختر با انبوهی از صفت‌ها (البته به‌جا) پیش‌آیندی‌ست برای پاراگراف‌های بعدی:

 

«در سرسرا، ‌بچه‌هایی که تا آخر مانده بودند داشتند رخت‌هایشان را می‌پوشیدند: مهمانی تمام شده بود. آن دختر شالی دور خود گرفته بود و همچنانکه همراه یکدیگر به طرف تراموای می‌رفتند دمِ نفسِ با طراوتِ گرمش، شاد و بانشاط، از سرِ باشلق‌پوشش بالا می‌رفت و کفش‌هایش با سبکبالی بر جاده‌ی یخ‌زده تق‌تق می‌خورد.»

 

می‌بینیم که دختر بیشتر به مرکز توجه می‌آید و حتا «دمِ نفس» او با طراوت و گرم و شاد و بانشاط وصف می‌شود و می‌رسیم به تق‌تق کفش‌هایش روی یخ. متن با جزییاتی گسترش می‌یابد که تنها در نگاه عاشق به معشوق می‌توان یافت.

حالا کاملن بجاست که فضای تراموا هم توصیف بشود:

 

«آخرین تراموی بود. اسب‌های نحیف قهوه‌ای‌رنگ این را می‌دانستند و زنگ‌هایشان را در دل شب صاف،‌گویی به رسم هشدار، تکان می‌دادند. کمک‌راننده با راننده صحبت می‌کرد و هر دو در نور سبز چراغ بارها سر تکان دادند. روی نیمکت‌های خالی تراموای چند بلیت رنگی پخش شده بود. هیچ صدای پایی از بالا یا پایین جاده نمی‌آمد. هیچ صدایی آرامش شب را بر هم نمی‌زد مگر وقتی که اسب‌های نحیف قهوه‌ای بینی‌هایشان را به هم می‌مالیدند و زنگ‌هایشان را تکان می‌دادند.»

 

پاراگراف بالا لازم بود تا هیجان صحنه تعدیل شود و فضا در ذهن مخاطب جان بگیرد. حالا سطرهای پسین کاراتر جلوه می‌کنند:

 

«به نظر چنین می‌آمد که هر دو گوش می‌کنند، استیون روی پله‌ی بالایی و دختر روی پله‌ی پایینی. دختر در میان صحبت‌هایشان بارها به پله‌ای که او روی آن بود آمد و بار دیگر پایین رفت و روی پله‌ی خود ایستاد و یکی دو بار هم چند لحظه نزدیک او روی پله‌ی بالایی ایستاد چون فراموش کرده بود پایین برود،‌ سپس پایین رفت. دل استیون با حرکات او مانند چوب‌پنبه بر روی خیزاب می‌رقصید.»

 

تشبیه دلِ شخصیت به چوب‌پنبه‌‌ی روی آب، نه از سر تنبلی یا ناتوانی در تصویرسازی که بهره‌مندی به‌جا از آرایه‌ برای نمایش بهتر تلاطم روحی استیون است. و راه می‌دهد به وصف درون شخصیت:

 

«فهمید که چشمانش از زیر باشلق به او چه می‌گویند و می‌دانست که در گذشته‌ای تیره و تار، خواه در عالم واقع خواه در عالم رؤیا، قصه‌ی او و خود را شنیده است.»

 

اما نویسنده حتا یک دم از تصاویر ملموس غفلت نمی‌کند و اینگونه ادامه می‌دهد:

 

«او را می‌دید که چگونه جلوه‌فروشی می‌کند، لباس و حمایل زیبا و جوراب‌های دراز سیاهش را به رخ می‌کشد، و می‌دانست که خود او هزار بار تسلیم آن جلوه‌فروشی‌ها شده است. با این‌همه صدایی در دل استیون بلندتر از هیاهوی دل رقصنده‌اش برمی‌خاست و از او می‌پرسید آیا حاضر است هدیه‌ی او بپذیرد،‌ هدیه‌ای که فقط باید دستش را برای گرفتن آن دراز کند.»

 

حتا راوی به‌سراغ تداعی ‌گذشته در ذهن شخصیت می‌رود، که اگر به تن صحنه ‌بنشیند از بهترین ابزارهای صحنه‌گستر است:

 

«و روزی را به یادآورد که او و آیلین ایستاده بودند و به حیاط مهمانخانه نگاه می‌کردند و پیشخدمت‌ها را می‌دیدند که پرچمی را از چوب پرچم بالا می‌کشیدند و سگی روی چمن آفتابی به جلو و عقب می‌دوید و ناگهان آیلین زده بود زیر خنده و از پیچ شیب‌دار جاده به پایین دویده بود. حالا هم مثل آن موقع در جای خود بی‌رمق ایستاده بود و ظاهراً تماشاگر آرامِ‌ صحنه‌ی روبروی خود بود.»

 

و ابزار دیگری در گسترش صحنه: پاره‌یی از واگویه‌ی درونی شخصیت از زبان خود او:

 

«-او هم دلش می‌خواهد که من بغلش بگیرم. برای همین است که همراه من به ایستگاه تراموای آمده است. وقتی می‌آید روی پله‌ی من، می‌توانم به‌آسانی بغلش بگیرم: هیچ کس نگاه نمی‌کند. می‌توانم بغلش بگیرم و ماچش کنم.»

 

حالیا می‌توانیم از خود بپرسیم که چرا راوی این را از زبان خود نگفت و ترجیح داد عین تک‌گوییِ استیون را بیاورد؟

 

و پایان صحنه:

 

«اما هیچ‌یک از آن دو کار را نکرد: و هنگامی که در تراموای خالی تنها نشسته بود بلیتش را تکه تکه کرد و با اندوه به شیارهای رکاب خیره شد.»

 

پس، جزیی‌نگاری، خوبش خوب است و هرگز حوصله‌ی مخاطب را سر نمی‌برد.

 

پیشنهاد: فهرستی بنویسیم با عنوان «جعبه‌ابزار متن‌گستر» و آموخته‌هایمان در پر و بال دادن به لحظه‌‌ها و صحنه‌ها را به‌تدریج ثبت کنیم و چه‌بهتر که برای هر یک شاهدمثالی از آثار شاخص بیاوریم.

 

 

*ترجمه‌ی منوچهر بدیعی، صص۹۴ و ۹۵

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

8 آبان 1403

8 آبان 1403

30 اردیبهشت 1402

30 اردیبهشت 1402

11 مرداد 1404

11 مرداد 1404

1 آذر 1403

1 آذر 1403

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *