داستان کوتاه «کوچه‌های تمشک» از نیکو بنی‌سعید

روی کمرش دراز کشیده‌ام. مشغول شنا کردن است. از آب می‌ترسم اما هیجانش غلغلکم می‌دهد. ترسم را قورت می‌دهم. دست‌هایم را دور گردنش حلقه می‌کنم و سرم بینِ گردن و کتفش پناه می‌گیرد.
لای بوته‌های سرخس پنهان می‌شوم تا لباس‌های خیسم را عوض کنم.
-تو لباس عوض نمی‌کنی؟
-تا برسم خونه باد خشکش می‌کنه. گلی یه دور دیگه میخوای؟
چشمانم برق می‌زند. دوباره لباس خشکم را در می‌آورم و تنم را به کمرش و آب می‌سپارم. دستانم دور گردنش حلقه می‌شود. این‌بار بلند می‌شود سرپا می‌ایستد و حلقه‌ی دستانم را باز می‌کند. در آب پرت می‌شوم. دست‌وپا می‌زنم، دستم را می‌گیرد و از آب بیرون می‌آورد.
می‌خندد:
-شیرجه‌ی خوبی بود.
با همان شلوار قرمزی که سر زانوهایش ساییده شده و آب از آن می‌شرد سمت خانه راه می‌افتد. من هم بدنبال او.
چندین تپه را بالا و پایین می‌شویم. از دور خانه‌های روستا را می‌بینم. تعداد شیرجه‌هایم را مرور می‌کنم تا برسیم به کوچه‌ی ابتدای روستا.
این پررنگ‌ترین تصویر است که هرگاه سکوتی طولانی در مکالمه‌ی تلفنی ما برقرار می‌شد، مرورش می‌کردم. اینطرف خط چشمانم بسته بود و شنای تابستان را مرور می‌کردم. آن‌طرف خط، او روی تخت، کنار هم‌اتاقی‌اش دراز کشیده بود.
هم‌اتاقی‌اش مشغول خواندن میکروب‌شناسی‌ بود و حسین سکوت را با من تمرین می‌کرد.
به کوچه رسیدیم. دو طرف کوچه، دیوارهای کوتاه کاه‌گلی‌ بود. خبری از شاخ‌وبرگ درختان تمشکِ آن‌طرفِ دیوار که تابستان روی آن سایه می‌انداختند، نبود. شاخه‌ها خشکیده.
-انگاری درختا نم دارن
-شاید بخاطر برف دیشبه
-می‌تونی پاهات بزاری داخل آب؟
-اگه روی پای تو باشه، شاید
به آن طرف دیوار رسیدیم. حسین در حلبی همیشگی، مقداری ذغال گذاشت و آتش روشن کرد. پرسیدم دَرسَت که تمام شد برمی‌گردی؟
-معلوم نیست
-من چی میشم؟
دستش را دور گردنم انداخت
-الان که پیشتم
دستم را بوسید
-چه لاک سبز خوشرنگی.
از جیبش انگشتری درآورد و در انگشت اشاره‌ام گذاشت‌.
می‌دانست انگشت اشاره‌ام را بیشتر دوست دارم.
لبخند زدم و از جا پریدم. او هم بلند شد. دستانم را دور کمرش حلقه کردم. سرم تا زیر چانه‌اش می‌رسید. همان‌جا به زمین نمناک خیره شده بودم. فکرم درگیر آینده بود.
-نگام کن
سرم را بالا آوردم و به صورتش خیره شدم. موهای کنار شقیقه‌اش چندتایی بیشتر شده.
-مردمک چشمت را سمت راست بچرخان.
چرخاندم
-خب که چی؟
-می‌خندد: به خودم مربوطه. حالا هم پاشو بریم خونه که مامان نگران میشه
از کوچه گذشتیم. به دوراهی رسیدیم. سمت راست خانه‌ی ماست و سمت چپ، کوچه‌ایست که انتهایش می‌رسید به خانه‌ی حسین.
مرا تا خانه همراهی کرد. از سگ همسایه می‌ترسیدم. دویدم داخل خانه و سریع خودم را به بالکن رساندم تا رفتنش را ببینم. با فاصله از خانه‌ی ما ایستاده بود. با انگشت رو به آسمان اشاره کرد و بعد همان انگشت را سمت کوچه‌ی تمشک چرخاند. معنایش را می‌دانستم.
صبح هنگام طلوع خورشید، خودم را به کوچه رساندم. از سرما، دندان‌هایم به هم ساییده می‌شد. اول صبح صدای گنجشک‌ها بود و صدای نهری که به نسبت تابستان، پرآب‌تر شده.
کنار حسین، روبروی آتش نشستم
-سگ همسایه بالاخره مرد. چند روزه درد می‌کشید. لای نیزار افتاده بود فقط پارس می‌کرد
-آره خودم کشتمش. حیوونکی داشت اذیت می‌شد. هم اونو راحت کردم هم تورو.
خندیدم
-میدونستی میخندی کنار لبت گود میشه؟
چیزی نگفتم. بیشتر خندیدم. چال لبم را ندیده بودم. جزئیات صورت حسین را از حفظ بودم اما خودم را کمتر در آینه می‌دیدم.
همین چیزهایش را دوست دارم. همین توجه به جزئیات، همین که وقتی ناراحتم فارغ از موضوع ناراحتی‌ام، آنقدر با من حرف می‌زد تا لحن صدایم شاد شود.
دستانش را در موهایم فرو برد و پیشانی‌ام را بوسید. سپس چشم و گونه‌ام. من هم بیکار نبودم و دلتنگی چهارماهه‌ام را با گاز گرفتن چانه‌اش، خالی کردم.
آرام لب‌هایم را بوسید و زبانم را بین دو لبش گیر انداخت. دلم می‌خواست از زیر زبانش حرف بکشم. به من بگوید چقدر مرا می‌خواهد. حتی نام فرزندنمان را بگوید.
سرش را در گردنم فرو برد. گفت تو رفیق امن من هستی.
در کوچه آرام راه می‌روم، قدم‌هایم را می‌شمارم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

14 اردیبهشت 1405

14 اردیبهشت 1405

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *