داستان کوتاه «کامِ ناکام» از ملیحه ناصحی
صبح یکی از روزهایی که دیگر تکراری نبود، چمدانش را بست. پنج سالی زمان برده بود تا بفهمد، بودنش در این شهر بیفایدهست. اسبابی نداشت.
صبح یکی از روزهایی که دیگر تکراری نبود، چمدانش را بست. پنج سالی زمان برده بود تا بفهمد، بودنش در این شهر بیفایدهست. اسبابی نداشت.
زهرا پلههای امامزاده را بالا آمد و کنار درختی که وسط حیاط بود ایستاد. دستهای پینه بستهاش را به تنه درخت زد و کمی معطل
قبل از خواب عادت داشت چند چیز را نگاه کند: قیمت آپارتمانها، قیمت ماشینها، و گاهی هم بلیت شهرهایی که هیچوقت به آنها نرفته بود.