جملهی خودتان را در بخش نظرات همین صفحه ثبت کنید.
فقط ۱ جمله
موضوع: خاطره
اطلاعات بیشتر: دربارهی جزییات چالش جملهورزی
چند نمونه:
هیچکس نمیتواند بدون خاطراتش زندگی کند.
-ایزابل آلنده
میخواهی خاطراتت را حفظ کنی؟ آنها را بنویس.
-ایزابل آلنده
آنچه خاطرات را ما بیدار میکند، نه زمان، که مکان است.
-گاستون باشلار
آدمی، خاطرهی آدمی است.
-هانری برگسون
خاطرهها فرزندان نامشروع روابطند.
-موریس بلانشو
تنها زمانی که به خاطره تکیه میزنیم، خویشمان را باز مییابیم.
-خورخه لوئیس بورخس
هیچچیز دردناکتر از تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطرهها نیست.
-مارسل پروست
خاطراتنویسی مثل پنجرهای است که به روی زندگی باز میکنید، هم زندگی شخصی و هم زندگی عصر خودتان.
-رامین جهانبگلو
ما فقط همین را داریم، با خاطرهی آنکه نیست خاطرهبازی کنیم.
-هوشنگ گلشیری
خاطرات در ژرفای روح ما آرمیدهاند. به یادی برمیخیزند و به آهی جان میگیرند.
-ماجده مطلبی
عاشق آن خاطراتیام که تصادفی از ذهنم عبور میکنند و لبخند بر لبانم میآورند.
-پابلو نرودا
خاطرات همان سرباز مفقودالاثری است که تا مردنش را باور میکنی، زنگ در را میفشارد.
-حمیده هاشمی
برگهای خاطره خشخش اندوهناکی در تاریکی سر میدهند.
۰هنری لانگفلو
برخی از جملههای برگزیدهی چالش امروز:
گُل خاطره را هرچه بچینی، باز سر میزند.
-لادن شایانفر
خاطره خاکیست که درخت زندگیمان در آن ریشه دوانده.
-فاطمه ذاکر
بین آرزو و خاطره، خاطراتم دستبهنقدترند!
-علی عطروش
خاطره دستیست که شبها پیش از خواب دور گلویت حلقه میشود.
-زهرا احمدی
خاطرات در انتظار ساخته شدناند، نه یادآوری.
-فرشته برگی
خاطره تفنگِ اسباببازی است که راستکی آدم میکُشد.
-لادن شایانفر
خاطره، بوی بهارنارنجی است که از میان نرگسهای باغِ خیال میوزد.
-شیما نصیری
خاطرهها، لحظههای جنگجویی هستند که زنده ماندهاند.
-مریم ابراهیمی
کودک از زندگی خیال میچیند، سالمند خاطره.
-بتول آقارحیمی
خاطره، خیالی مغزپخت است.
-زهرا سلیمانی
خاطره، شبچرهی میان من و تنهاییست.
-سارا ذوالفقاری
نبضِ خاطره، احساساتی است که همزمان با یادآوری خاطره، بارِ دیگر فراخوانده میشوند.
-خیریه مقدم
خاطره، «دوستت دارم»های خط خوردهی روی کاغذ است.
-آزاده عباسی
کارِ خاطره، گیرانداختن آدمی در کوچه بنبست است.
-مریم سلیمانی
54 پاسخ
کسی میخواهد تو را به نوشتن زندگینامه دعوت کند که همیشه مرگ برایش گواراتر از خوانده شدن دفترچه خاطراتش بودهاست.
حالا چه شده که تصمیم گرفته پا روی باورهایش بگذارد و داوطلبانه پردهی اسرار زندگیاش را پایین بکشد؟
تداوم در نوشتن به من آموخت که قلمم از زندگی زیستهام جدا نیست و در مسیر نویسندگی گریزی از بیان تجربههای شخصی وجود ندارد.
من ناخواسته بارها در نوشتههایم خودافشایی کردهام و از این نوشتهام که چه پیشامدهایی «من» امروز را ساخته.
از این نوشتهام که چه باعث شد نوجوانی که دوازده ساعت از روزش را پای کنکور میگذاشت تا در بهترین دانشگاه درس بخواند حالا تنها چیزی که از رشتهی تحصیلیاش در خاطرش مانده تفاوت مال منقول و غیرمنقول است؟
یا چه شد که مادری که گمان میکرد افسردگی پس از زایمان او را خواهد کشت، درست یکسال پس از غم از دست دادن کودک پانزده ماههاش هنوز زنده است و دارد از این مینویسد که چرا باید زندگینامه نوشت؟
اولینبار که به نوشتن زندگینامه فکر کردم لحظهای بود که برای بار هزارم پی بردم که من صاحب یکی از ناپایدارترین زندگیهای عالمم.
زندگی من پر از داستانهای شنیدنی است که گرچه هنوز خیلیهاشان پایان بازی دارند اما بازگو کردنشان خالی از لطف نیست.
من هستهی مرکزی داستانهای بسیاری بودهام که پر از نقطهی اوج و سقوط (کلمهی فرود کنه مطلب را ادا نمیکند) بودهاند.
داستانهایی که به راحتی میشد دو فصل سریال ملودرام نود قسمتی از رویشان ساخت اما به دلیل حافظهی نه چندان خوبم الان به یک فصل سی قسمته تنزل کرده است.
اگر بخواهم به یکی از فواید نگارش زندگینامه اشاره کنم این است که دژی مستحکم در برابر غارتگری به نام حافظه میسازید و خاطراتتان را بیمه میکنید.
بله قبول دارم. نوشتن زندگینامه و یادآوری روزهای سخت میتواند تا حد مرگ آزاردهنده باشد اما نمیتوانم منکر این شوم که چقدر برای نوشتن از لحظههای خوب و به یادماندنی قلقلک میشوم.
زندگینامهنویسی شیرجه زدن در استخر خاطرههاست. گاهی گرمایی لذتبخش نصیبت میشود و گاه سرمایی استخوانسوز.
نمیدانم شاید هم میتوان گفت خودزندگینگاری، صحنهای از تئاتر است. به تو نشان میدهد که کجا بازیگردان بودهای و کجا بازیگر.
این سبک از نوشتن همیشه تو را با آیینهی واقعیت رودررو میکند و شاید نشانت دهد که در تمام زندگیات فقط یک «تماشاچی ساده» بودهای.
به گمانم بزرگترین دستاورد نگارش زندگینامه در این باشد که جورچین اتفاقها، احساسات و تصمیمها را کنار هم میچینی و از روبرو به تصویر کاملی که «تو» را ساختهاند مینگری.
حالا که خودت را بهتر شناختهای فکر نمیکنی میتوانی آیندهی روشنتری را رقم بزنی؟
اگر خودزندگینامهنگاری برای یک نفر سودبخش باشد، آن فرد خود تویی. وقتی سرگذشتت را مینویسی یک لیست کامل از ریشهی ترسها،خشمها،موفقیتها،خودکمبینیها و انتخابها را پیش رو داری که میتوانی با ارائه به روانشناست حداقل بیست جلسه تراپی جلو بیفتی و با زودتر اصلاح شدنت نجاتبخش جیب و روان اطرافیانی باشی که به خاطر رابطه با تو کارشان به روانشناس کشیده میشود.
شاید نجاتبخش بودنت به نزدیکانت خلاصه نشود و بتوانی چراغی در زندگی چند غریبه هم روشن کنی.
لابد با خود میگویی که مگر من که هستم که بتوانم نجاتدهندهی زندگی دیگری باشم؟
درست است شاید فقط یک آدم معمولی باشی با یک زندگی معمولیتر.
حدس میزنم از آن دست زندگیهایی داری که هر چند وقت یکبار دوست داری از ادامهاش انصراف بدهی و گاه با تصمیم اشتباهت آیندهی خودت و دوروبریها را به آتش میکشانی.
نکته همینجاست. تو میتوانی همانی باشی که لقمان حکیم گفت؛ مثالی برای ادبآموزی از بیادبان.
ممکن است جوانک بیست و پنج سالهای حالا در همان نقطه ایستاده باشد که تو در همین سن ایستاده بودی.
ممکن است همان مسیری را پیش رو داشته باشد که تو مقابل خود میدیدی.
شاید او با خواندن از اشتباهات به بنبست خوردهات راه درست را پیدا کند و تو فقط با نوشتن تبدیل به یک قهرمان میشوی.
زندگینامهنگاری به دنبال یافتن و ساختن قهرمان نیست؛ به دنبال یافتن راهی برای گم نشدن در تهرخ تاریخ است.
نوشتن از زندگی زیسته یعنی من هم روزگاری جایی در این کره خاکی داشتم و با تمام احساسات و اشتباهاتم میان همین آدمها زندگی میکردم.
چیزی ارزشمندتر از «زندگی» برای نوشتن وجود ندارد. چه بهتر که آن زندگی از آن «تو » باشد. پس بنویس و حضورت را برای جهان، جاودان کن.
خاطره مدهوشی آدمی است در عطر نیستهایی که هست و هستهایی که نیست.
زندگی، رمانیست که شروع آن خاطرهسازی، میانهی آن خاطرهکاوی و پایان آن خاطرهبازی است.
خاطره خاطره خاطره، فاصله فاصله فاصله، مرور خاطره، وفور فاصله.
خطر خطور خاطرههایت به ذهن و تنم لرزه میاندازد.
خاطره، ثبت آن لحظه ایست که خطر کردی. چه برای بوسیدن چه پریدن.
گُل خاطره را هرچه بچینی، باز سر میزند.
خاطره خاکیست که درخت زندگیمان در آن ریشه دوانده.
بین آرزو و خاطره، خاطراتم دستبهنقدترند!
گویا خاطره بلیط سفر به زمان در دستت میدهد،بروی به زمانی دیگر، بگریی یا بخندی، بازگردی.
خاطره دستیست که شبها پیش از خواب دور گلویت حلقه میشود.
خاطرات برگهای سبز و زرد و قرمز هستند،گاهی بهار و گاهی پاییز.
خاطرات برگهای سبز و زرد و قرمز هستند،گاهی بهار و گاهی پاییز.
خاطرات در انتظار ساخته شدناند، نه یادآوری.
خاطره تفنگِ اسباببازی است که راستکی آدم میکُشد.
هر لحظه خاطراتت در مرورگر ذهنم رفرش میشود.
خاطره؛ نشخوار تنهایی مان است.
خاطره ی بیداریمان، رویای خابمان میشود.
خاطره همان پرستوی سبکبالی ست که به هنگام سمفونی باران مرا در نیمکت باغ تنهایی خیالم رها می کند .
خاطره همان پرستوی سبکبالی ست که به هنگام سمفونی باران ،مرا در نیمکت باغ تنهایی خیالم ، رها می نماید .
خاطرهها پیر نمیشوند؛ این ما هستیم که با مرورشان کمی بزرگتر، کمی شکستهتر یا کمی عاشقتر میشویم.
خاطره داستان کوتاهیست، گاهی پایان باز دارد، گاهی بسته.
خاطره، بوی بهارنارنجی است که از میان نرگسهای باغِ خیال میوزد.
همواره همین بودهام، مجرمی در حال فرار، از محبس خاطرات تو.
خاطرهها کوههای دستسازند با لایههای رنگارنگ.
آلبوم، گورستان خاطرههای فامیلی است.
هویت اصلی انسان نه با شناسنامه، که با خاطراتش معلوم میشود.
خاطره، تضمینِ بقای گذشته است.
«خاطره، تکراری است که تکراری نمیشود.»
خاطرهها، لحظههای جنگجویی هستند که زنده ماندهاند.
خاطره، مادّهی خام نویسنده است.
«خاطره، گنجینهی تلخ و شیرینِ زندگی ماست که کلیدش را زمان در گذشته گم کرده است.»
خاطره، جشن تولد حادثهایست در کوچهای بن بست.
خاطره، تولد دوبارهی حادثهایست در کوچهای بنبست.
خیالبافی یک خاطرهی یکطرفه است.
خاطره، ردشدن از پل اکنون به سوی گذشته است.
خاطره، عصارهی زندگیست.
گویی در زمان سفر کرده ام، هر بار که پدربزرگم خاطره ای از روزگار جوانی اش نقل میکند.
موسیقی بیکلام زندگی، خاطره و اکنون است؛ که تار و پود ماست.
کودک از زندگی «خیال» میچیند، سالمند «خاطره.»
درود
خاطره، سرگردانی بین کابوس زندگی و سراب رویا است.
خاطره بوییدن عطر غذایی از کوچهای، هنگام رد شدن از آشیانههاست.
خاطره، خیالی مغز پخت است.
خاطرات، کاردستی های مغز، از پسماندهای حسی پشت سر هستند.
خاطرات در لحظه شکل می گیرند و سالها با ما می مانند، از بعضی هایشان به خوبی یاد می کنیم و لذت می بریم و بعضی دیگر بد هستند و باعث رنجش ما میشوند، برای ساختن خاطره خوب باید لحظه ها را دریابیم.
خاطره، شبچرهی میان من و تنهاییست.
نبضِ خاطره، احساساتی است که همزمان با یادآوری خاطره، بارِ دیگر فراخوانده می شوند.
خاطره، گنجشکِ کوچکیست که در باغِ حافظه لانه ساخته و آوازِ دلتنگیِ گذشته را در گوشِ زمان میخواند.
تو از عشق گریزی نداشتی و من از خاطرهی عشق.
خاطره، «دوستت دارم»های خط خوردهی روی کاغذ است.
خاطره بوییدن عطر غذایی از کوچهای، هنگام رد شدن از آشیانههاست.
کارِ خاطره، گیرانداختن آدمی در کوچه بنبست است.
خاطره، تضمینِ بقای گذشته است.