گزارش نیک ۶۴: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«غیرواقعی» بودن ادبیات داستانی، نقطه‌قوت آن است، چرا که، از راه‌هایی غیر از راه‌های معمول می‌رود و واقعیت‌های ممکن یا ناممکن دیگری در مقابل واقعیت موجود می‌آفریند.
ادبیات، همواره، نگاه به وقایع از زاویه‌دیدی کمابیش غیرمعمول است. داستان است در مقابل واقعیت. و از آن‌جا که واقعیت و «داستان‌های واقعی» که در آن‌ها به‌سر می‌بریم، آن چیزی نیست که می‌خواسته‌ایم، ادبیات داستانی با عبور از لابه‌لا یا از فراز آن‌ها، با پشت سر گذاشتن‌شان، راه دیگری می‌جوید. حرف راوی رمان «سقوط» آلبر کامو گویاست: «شاید همین دروغ‌ها ما را به سوی حقیقت راهنمایی کنند.»
-احمد خلفانی

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم


شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

19 شهریور 1398

19 شهریور 1398

1 مهر 1403

1 مهر 1403

21 اردیبهشت 1400

21 اردیبهشت 1400

116 پاسخ

  1. گزارش نیک
    در ذوق و غم

    به امروزم که می‌شود از دیروز عصر تا الان، هشت‌ونیم می‌دهم. شاید هم نُه. بله همان نُه.
    دو نمره بیشتر از هفت ثابت‌قدم حتی رو به افولم می‌دهم، برای رونمایی کتاب جدید استاد کلانتری. حظ کردم. اگر نسخه‌ی چاپی‌اش بیاید از کتاب‌‌های روی تختم خواهد شد. هر آنچه خوبان دارند این کتاب یک‌جا دارد. مطمئنم به زودی، بسیاری از نویسندگان خوش‌ذوق را به مطالعه‌ی این کتاب ارجاع می‌دهند. نکته‌ی بعدی، آشنایی با نویسنده‌ها و کتاب‌های متفاوت است. در کنار این همه حُسن، تفاوت این کتاب با سایر آثار شاهین کلانتری‌ هم ذوق‌زده‌ام کرد.
    شوق دیگر، مربوط به خودم است. این کتاب در نثر و شعر، عصای دستم می‌شود.
    چند سال پیش با جمله‌هایی از «نویسنده‌ساز» یادداشت می‌نوشتم.
    این‌بار می‌خواهم از واژه‌ها و ترکیبات «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق» در یادداشت‌هایم بهره بجویم. به گمانم با این روش، دایره‌ی واژگان فعالم را گسترش خواهم آمد. از طرفی با نوشتن از واژه‌های نو، چکاندن و افشردن این گنجینه را هم آغاز می‌کنم.

    قسمت بعدی یادداشتم، حس و حالی کاملا متفاوت دارد. دلگیر ایرانم. بیش از پیش. دلگیر جنوب و مردمش. گرمای پنجاه درجه در بی‌برقی و زیر موشک‌های جنگی. در حالی که خون گرم در تن آدمیزاد میل به زندگی دارد. مثل کلمه زنده‌ است. می‌رود و جاری می‌شود، راهش را باز می‌کند.

    راه مردی با مشکل قلبی و التهاب پوستی در زندان را چه چیزی باز می‌کند؟ مردی که زنش طلاق غیابی گرفته و تمام وسایل منزل را فروخته، تا خرخره زیر قرض و بدبیاری پشت میله‌های زندان. از افسردگی شدید رنج می‌برد. هیچ ملاقاتی را نمی‌پذیرد. این‌ها را یکی از دوستانم تعریف می‌کرد. چرا؟ چون راهش را پول باز می‌کند. گفت می‌خواهند گلریزان کنند.

    چند روز پیش در مورد مشکل ویزاکارت برای انتقال وجه با علی معتمدی گپ زدم. گفتم از اینجا امکان کمک برای عمل چشم یک نوجوان بلوچ را ندارم. شماره حسابی از ایران داد. راه بینایی چشم یک نوجوان ایرانی را چه چیز باز می‌کند؟ پول.
    تمام این موضوعات در این دوران است. هیچ‌کدام قابل توقف یا تعلیق نیستند. تصمیم‌هایی در زندگی هستند که در آنی باید انجام شوند. آن هم در بدترین شرایط.

    راه درمان زخم را چه چیز باز می‌کند؟ نمی‌دانم. این ندانستن است که دردی مضاعفم می‌دهد. مثل تکه‌ای از یک کل زخمی، جاهای خالی، جاهای بی‌جا، گرمای بی‌رحم، جنگی که همیشه خرابی دارد، هزاران قصه‌ از زنده‌ها و رفته‌ها، می‌خواهی منفجر شوی.

    ذهن توانایی مدیریت کردن این حجم انبوه را ندارد. پس می‌خندی، شوخی می‌کنی، ورزش می‌کنی، وانمود می‌کنی تا زنده بمانی. چون هنوز خون گرمی در تنت میل به جاری بودن دارد.
    هرچه بیشتر از آدم‌ها می‌شنوم، بیشتر به دردهای مشترک می‌رسم. از آن مهم‌تر تقلایی تن‌فرساست برای تداوم، برای تظاهر به حال‌خوبی.
    سطح شوخ‌طبعی مردمان ما را در کمتر جایی می‌بینی. خلاقیتی که در خندیدن پیدا کرده‌اند. اما بخشی از این‌ افراط‌ها درد است. گویی می‌خواهد حق خنده و شادی دریغ شده‌اش از زندگی را بگیرد. گول ظاهر هم را نخوریم. ما آنقدر هزارپاره هستیم که برای جنگیدن با هم، بعید نیست به تکه‌ای زخمی از خودمان در دیگری حمله کنیم.
    متاسفم اگر این یادداشت دو پاره‌ی کاملا مجزا شد، چنین تلخ شد. ولی زیر فرش‌ها باد کرده است. به نظرم باید نگاهی بیندازیم و واقعیت اوضاع جغرافی خودمان را در ارتباط با یکدیگر دریابیم. انگار گنجایش زخم و نمک‌پاش‌ها رو به اتمام است. هر چند واقفم، این دو پارگی ذوق‌ و غم چیزی نیست که شما از آن بی‌خبر باشید.

    وقتی از درد می‌نویسم تنم سنگین می‌شود. می‌خواهم پیش از کلاس یوگا با واژه‌های کتاب جدید، کمی معاشرت کنم.

    https://t.me/naghmehneviss

  2. پیش از اینکه آخرین برگ پاییز بر روی زمین بیافتد، پیش از اینکه آخرین نفس ها را بکشم، پیش از خاموشی ستارگان باید زندگی کنم باید عشق بورزم باید دستم آرزوهایم را لمس کند حتی اگر همه‌جا از سیاهی نفرت و ظلم بدرخشد حتی اگر همه‌چی ویران شود. نباید روزها بی‌نتیجه باشند ساعت‌ها بیهوده بگذرند و عمر جان ببازد. می‌دانم که مسیر خوشبختی مسیر عشق مسیر رسیدن به تو طولانی است خاکی است گلی از تو استقبال نمی‌کند مگر اینکه در پایانش به گلی سرخ برسی که از آن خون می‌چکد. از آنجاست که می‌توانی بگویی خوشبخت شدی آنجاست که واقعا زندگی کردی.
    https://t.me/photos_12345678

  3. دیروز بعد از سه هفته به کرج پیش مادرم رفتم.
    بین راه درختان را می‌دیدیم که خشک شدند. ماشین‌ها را نگاه می‌کردم خیلی از آنها نیاز به تعمیر دارد. واقعن دلم برای همه چیز می‌سوزد.
    صبح که بیدار شدم مادرم گفت: «شب ناله می‌کردی. کجات درد می‌کرد.» و شروع به گریه کرد.
    گفتم: «مادرم به خدا درد ندارم آخه چرا خودت را اذیت می‌کنی. به فکر سلامتی خودت باش.»
    خریدهامو معمولا همین جا انجام می‌دم. خیلی کمرم درد گرفت ولی کارام تمام شد.
    واقعن پیری خیلی سخته ولی کاری از دستم بر نمیاد.
    در وبینار شرکت کردم خیلی عالی بود. مادرم خواب بود و تونستم استفاده کنم.
    استاد کاریکلماتور رو خوند من قبلا خونده بودم و از خواندن استاد بیشتر لذت بردم. واقعن دوستان خوب کار کردند و از راهنمایی استاد هم خیلی استفاده کردم امیدوارم بتونم خوب به کار ببرم.
    در وبینار قصه‌قصه نشد استفاده بکنم.
    الان هم از مادرم اجازه خواستم که بنویسم. نمی‌تونم ناراحتش کنم.

  4. خب، امروز چه کار ها کردم؟
    بیدار شدم به مسواک زدن طبق معمول . حالم گرفته بود اما توجهی نکردم.
    نان نداشتیم، اشکالی نداشت بحایش تخم مرغ و آردو شیر را بهم زدم، ریختم توی تابه با کمی روغن شد چیزی شبیه کرپ. بعد عسل‌ کشی کردم و با انگوریاقوتی خوردمشان.
    باز حالم خوب نبود اما توجهی نکردم، بجایش کمی نان قندی خوردم. کمی شطرنج بازی کردم. حرکت فورک را یاد گرفتم. فورک وقتی اتفاق میفتد که با یک مهره‌ات دو مهره طرف مقابل را تهدید می‌کنی. مثلا کویین را می‌آوری بین کینگ و روک. و او تنها یک مهره اش را می‌تواند از خطر حمله تو دور کند و آن یکی مهره ناچارا توسط مهره من زده می‌شود.
    فکر می‌کنم چقدر سخت است، در چنین شرایطی بودن وقتی که مربع شطرنج را به زندگی تشبیه کنی. اما خب در آخر کینگت در امان می‌ماند.
    خب برویم سراغ ادامه‌.
    یک انیمیشن کوتاه دیدم. نامش آبنبات جادویی بود. توی انیمیشن کودک با خوردن آبنبات هایی رنگی میتوانست نگفته ها را بشنود. جالب بود.
    بعد خوابیدم، پنجشنبه‌ای به سان جمعه. زندگی بی‌روتین اضطرابم را زیادی بالا برده. فکر می‌کردم که چه بی کار شده‌ام. چرا کارهایم را انجام نمی‌دهم؟ این همان احساس بی‌ارزشی بخاطر عملکرد پایینم بود؟ نمیدانم. سعی کردم که ندانم. سعی کردم که رویم را برگردانم.
    بعد از ظهر بود که به مامان کمک کردم ترشی بادمجان درست کند. بوی ادویه هایی که زیر قاچ‌ هر بادمجان می‌ریختیم مستم می‌کرد. بعد یکی یکی آنها را مرتب و منظم توی شیشه می‌چیدیم و روی هر ردیف بادمجان کمی فلفل و سیر می‌گذاشتیم. و در آخر با سرکه همه‌شان را غرق کردیم.
    بعد رفتم پارک برای کمک به دوستم که کلاس نقاشی‌اش را می‌خواست در پارک برگذار کند. و من هم که کارم همین بود. کمی هنر آشنام و کمی با بچه‌ها چرخم خوب می‌چرخد. راستش را گفته باشم لذت بخش ترین بخش روزم همین بود. فکر می‌کنم از منی که پیش بچه‌هاست بیشتر خوشم می‌آید.
    بعضی بچه‌ها را می‌دیدم که آنقدر می‌ترسیدند کارشان خراب شود که دست به رنگ نمی‌بردند یا با ترس رنگ می‌زدند یا مدام دنبال تایید بودند. چه می‌شود که اینطور می‌شوند؟ چه می‌شود که اینطور می‌شویم؟

  5. ۵/۴/۲۴
    ۶تا۸ باشگاه نرفتن ، فیروز بازی
    ۸تا۹ صبونه خوردن و آماده شدن
    ۹تا۱۰ اتوبوس
    ۱۰تا۱۰/۱۵ خرید آیس‌آمریکانو و حساب نکردنش(انقدر ذهنم درگیر بود یادم رفت حساب کنم فرض کن باریستا لیوان را داد دستم ، پلاستیک نی را باز کردم و زدم تو لیوان و خیلی ریلکس رفتم)صدایم زد آقا آقا ، گفتم بله گفت حساب نکردین ، انگار که آب یخ پاچیده باشن روم گفتم شرمنده داداش نفهمیدم بعد چشام هامان بهم گره خورد و از خنده ریسه رفتیم.
    ۱۰/۱۵تا۱۱ رفتم کتابفروشی نزدیک کافه و یک جلدقدیم کلیات شمس رو خریدم که شبیه کتابهای قدیمی و سلطنتی‌ست
    ۱۱تا۱۴ رفتم سالن مطالعه که درس نخوانم و شمس بخوانم
    ۱۴تا۱۶ ناهار استراحت
    ۱۶تا۲۲ سرکار
    یک نکته:
    دیروز عصر وقتی سرکار بودم ، از موسسه بهم زنگ زدن و به دلیلی نامعلوم دکتر که مسئول موسسه‌ست بهم گفت بهترست در دوره تکنسین آزمایشگاه بیمارستان امام‌رضا شرکت کنی و چون مبلغ دوره برای من‌ِ دانشجو زیاد بود ، سر مبلغ چانه زدم و بحث اقساط را پیش کشیدم و دکتر به طور معجزه‌آسایی قبول کرد. مهم تر از بحث مالی ، بحث ترس و استرسی ‌ست که روح آرامم را قاپید و دمی اهریمنی در من نهاد.ترس اینکه آیا در عوض پول و زمان هنگفتی که خواهم پرداخت ، شغلی درخور می‌یابم؟.سر این اصل کلی با دکتر بحث داشتیم ، تمام حرفش این بود که همه‌چیز به تو بستگی دارد اگر از صدها جهت عالی باشی احتمال استخدامت عالی‌ست ، گفتم یعنی جز خودم تضمینی نیست؟ ، گفت خیر.
    اما من نیازمندم ، نیازمند تضمین. آخر فقط ۲۰سال دارم چه بدانم؟چطور بدانم همه جهاتم عالی‌ست یا نه.چه بدانم چیزی که ساعتی پیش برگزیدم فردا هم منتخبم هست یا نه؟منی که دنیایی شناخته بودم و آن حالا ویران‌ست چگونه دنیای جدید بسازم یا چگونه دنیای دیگران را به سخره نگیرم؟.
    مگر دیگر باوری هست که مانا باشد؟

  6. -برایِ سال‌واژه‌ات،« سلامتی و پویایی چه گامی برداشتی؟
    دیشب خوب خوابیدم و صبح را با حرکاتِ کششی شروع کردم و صبحانه‌ام را با پروتئین و فیبر و ویتامینِ ارگانیک پُربار کردم و با آرامش کامل زدم به بدن. و در ادامه‌ی صبح آزادنویسی کردم.
    -از یک تا ده به امروز چه نمره می‌دهی؟ چرا؟
    نمره‌ی۷ می‌دهم. چون امروز هم سعی کردم سرِپا بمانم و به زندگی‌ام معنا بدهم. کمک می‌کنم به خودم که گلیمم را از آب بیرون بکشم و اگر کاری از دستم برآید کمک کنم به دیگری. و امروز کمکِ کوچکی کردم به دخترم برای آوردنِ مهراد کوچولوی عزیزم از مهد کودک و همبازی شدن با او تا شب، تا او بتواند به تمرین و کلاس پیانو برسد.
    -امروز چه کلاس‌هایی داشتی؟
    کلاسِ رسمی نداشتم. به وبینار هم نرسیدم. در مدرسه‌ی زندگی در لباس مادر‌بزرگ، کودکی را زندگی کردم .
    -در گفتگو‌های امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    آموختم که کاش همه‌ی آدم‌ها می‌فهمیدند که زندگی خیلی کوتاه است و این‌ فرصتِ کوتاه فقط به دردِ عاشقی می‌خورد.
    -امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    امروز ده، پانزده تا کتابِ کودک خواندم برایِ مهراد جانم. چند‌تا شعر‌داستان هم بود و قصه‌های من و بابام، که مهراد از شنیدنش خیلی لذت می‌بَرد.
    -امروز رفتی پیاده‌روی؟
    بله. آخرِ شب با مادرِ همسرِ دخترم، پیاده‌روی و گپِ دلپذیری داشتیم.
    -امروز از خوردنِ چی لذت بُردی؟
    از خوردنِ گیلاس‌های چاقِ خوشرنگِ شیرین خیلی کیف کردم.
    -امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد.
    نگران بودم که دیر برسم به مهد‌کودک. خیلی دویدم و به موقع رسیدم. و ناراحت شدم که به وبینار نرسیدم.
    -امروز از رویا‌پردازی در باره‌ی چی کِیف کردی؟
    از رویا پردازی در بازی با مهراد کوچولو خیلی کیف کردم. دزد شدم، گرگ شدم، پیرِ مرد شدم و دختر‌کوچولوی موطلایی و کودکِ شش ساله شدم.
    -امروز با کی تماس گرفتی؟
    تلفنی با بچه‌های خودم صحبت کردم. خیلی حوصله‌ی تماس تلفتی یا چت‌بازی را ندارم. تلفن‌هایم هم معمولن کوتاه و در حد احوالپرسی‌ست. ملاقاتِ حضوری را بیشتر دوست دارم. رو‌در‌رو. با دخترم، همسرش، و مادر و پدرِ همسرش ملاقاتِ حضوری داشتم.
    -امروز چه واژه یا عبارتی در کانونِ ذهنت بود؟
    کودکان و کودکی
    -امروز درباره‌ی داستانِ بلندت چه خیال بافتی؟
    به کودکی رفتم و کودک شدم.
    -امروز یادِ کدام خاطره افتادی؟
    خاطره‌ی روزهایی که بدو‌بدو از سرِ کار می‌دویدم مهد‌کودک تا دوقلو‌هایم را از مهد ببرم خانه.
    -امروز در وبینارِ نویسنده‌ساز چی بیشتر پُر‌رنگ بود؟
    نمی‌دانم. چون به وبینار نرسیدم.
    فیلم چی دیدی؟
    -فیلم ندیدم. بازیِ فوتبالِ آرژانتین و انگلیس را تماشاکردم. و با گریه‌ی خوش‌حالیِ مردمِ آرژانتین پس از پیروزیِ تیمشان گریه کردم.
    چه‌قدر مردمِ ما به گریه‌ی شادی نیاز دارند.
    نشانیِ کانالِ تلگرام را می‌گویی؟
    بدری صفایی

    https://t.me/badrisafaei

  7. سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    صبح، مثل بچه‌های خوب، خودم بیدار شدم، لباس پوشیدم، کیفم را بستم و داشتم لقمه‌های صبحانه را می‌جویدم. همان موقع، خبر رسید؛ خبری که مدت‌ها از شنیدنش فرار می‌کردم.

    دیگر نمی‌شد قدمی بردارم. سفره را رها کردم. آرام رفتم توی اتاق، لباس‌ها را از تن کندم و در تاریکی دراز کشیدم. مدتی را تنها ماندم.

    – دانشگاه نمیری؟
    – نه.
    – کلاست چی میشه؟
    – دیگه مهم نیست.

    برای بیرون آمدن از ابرهای سیاهی که دور سرم چرخ می‌زدند، کمی نوشتم. گزارش نیکِ دیروز را تمام کردم و بعد، ویرایش نهایی کتابچه‌ی «شعر اسب من، شعر بالدار من« از لادن عزیز را انجام دادم.

    ظهر، دوباره بخش‌هایی از هستی‌شناسی شعر را خاندم. کمی جمع‌وجور کردم و نوشتم.

    عصر، در وبینار نویسنده‌ساز، استاد به مقایسه‌ی دو نسخه از کتاب «بچه‌ها بازی نمی‌کنند» پرداخت. چقدر مشتاق شدم هر دو نسخه را زودتر بخانم. بعد فرصت ارائه‌ام شد. درباره‌ی وزن و نوع ارتباطش با شعر صحبت کردم. قلبم بی‌خودی تالاپ‌تالاپ می‌زد. دست آخر، باز هم از دستپاچگی درونی و ذهنی‌ام راضی نبودم.

    پس از وبینار با لادن حرف زدیم. آرامم کرد. گفت: «یکم به خودت بگو دمت گرم که انجامش دادی.» راست می‌گفت. خودآغوشی از همین‌جاها شروع می‌شود، نه؟

    نمی‌دانم تا شب چه کردم. تصمیم سختی را به سرانجام رساندم. گریه کردم. بعد پیگیر بار خرمای بابا شدم که آورده بودند تهران. غذا خوردیم. با مصطفی گپی زدیم. سفرم لغو شد. به پشتیبانی مدرسه پیام دادم تا ببینم می‌شود به سمپوزیوم پیوست یا نه. با نوریه و فائزه هم حرف زدم. بعد دوباره تنها ماندم و تا اذان صبح، خابم نبرد.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

    1. ساجده جون اگه شد بیای سمپوزیوم دریغ نکن لطفااا. کیف میده باهات عزیزم.😍

  8. دارم به یادگیری‌ام فکر میکنم. به اینکه آیا چیزی های که می‌آموزم چه ارتباطی با من دارند؟

  9. _ سال‌واژ‌ه‌ام: واقعیت
    _ ساعت هنوز پنج نشده‌بود که از خواب برخاستم. برای انجام کاری می‌بایست تا تهران می‌رفتم. من هم که عاجز از گرما و ترافیک اتوبان هستم، سریع خودم را جمع و جور کرده و زدم بیرون. کارم تا حوالی ساعت ۱۳ به طول انجامید و در اوج گرما به سمت خانه راندم. در مسیر برگشت به ماشین‌ها و آدم‌ها پیرامونم می‌نگریستم. از خود پرسیدم آیا حاضرم هر روز این مسیر را برم و باز گردم؟ آیا انجام این کارهای فرسایشی فرصتی جهت درک زندگی به ما خواهند داد؟
    _ هر چقدر آب می‌نوشیدم به قدر کافی نبود.
    _ برای ماشین جان یک لاستیک نو خریدم. همانجا هم از آقای که مشغول تعویض آن بود خواستم به من هم یاد دهد. او هم کامل و با جزئیات مراحل را انجام را توضیح داد و دست آخر هم جک و تشکیلات را خودم جمع کردم.
    _ خریدهای منزل را انجام دادم.
    _ فیلم گتسبی بزرگ را دیدم.
    _ ادامه «شب یک شب دو »
    _ دو دلم فردا بروم طبیعت‌گردی یا نه
    _ در وبینار « نویسنده ساز» شرکت کردم.
    _حوالی ده و نیم بیهوش شدم.
    _ نمره‌ای روزم: ۷

  10. نه سالگی
    سال واژه: صبر
    امروز رأس ساعت ۵ و بیست دقیقه از تشنگی بیدار شدم. برگشتم توی تخت. به عادت همیشه روی شانه چپ خوابیدم. همه چیز برایم تداعی شد.
    نه سال پیش در روز شنبه‌ای تابستانی به دلیل پرس شدن مثانه از فشار وزن بچه‌ها، شب تا صبح بیش از شش بار دستشویی می‌رفتم. آخرین دستشویی رفتنم، ساعت پنج و بیست دقیقه بامداد بود. مسیر اتاق تا توالت فرنگی را با تکیه بر دیوار اتاق خواب، صندلی‌های ناهارخوری، اوپن آشپزخانه و دیوار قسمت نشیمن، طی کردم. از دستشویی برگشتم.
    از هفته پیش که فشار خونم بالا رفته بود و قرص متیل‌دوپا می‌خوردم، حرکت بچه‌ها را حس میکردم. آزمایش ادرار بیست و چهار ساعته هم دفع پروتیین را نشان نمی‌داد. ورم سمت راست بدنم زیاد بود و فشار خون سوگند که همیشه ۸-۹ بود الان شده بود ۱۶-۱۷. از روزی که فشار خونم بالا رفته بود، جنب و جوش بچه ها نیز بیشتر شده بود. انگار مایع امنیوتیک تغییر کرده بود شاید هم با فشار بالای من می‌قلید.
    چه می‌دانم! هر چه بود به دقیقه نکشید که از دستشویی برگشته بودم، انگار ضربه ای از داخل به شکمم وارد شد و شلنگ آبی پاره و دریایی از آب روی تخت جاری شد. من که توان نداشتم حرکت سریع انجام بدهم، تر و فرز از جا بلند شدم و ایستادم. مهدی از خواب بیدار شد. من فقط گریه می‌کردم. این گریه برای ناتوانی خودم بود که نتوانسته بودم بچه‌ها را به نه ماهگی برسانم و از بحران عبور دهم.
    مهدی آرامم کرد. اطمینان داد که اتفاقی نمی‌افتد. از شدت آبی که از من خارج می‌شد، سرجایم میخکوب شده بودم. مهدی ملافه آورد. لباسم را عوض کرد و فرشها را جمع کرد که من بتوانم از اتاق خارج شوم. چالش بعدی نشستن در ماشین با روکش صندلی طوسی و خوشگل مخمل ژاپنی بود که با این وضع من نمی‌دانستم چطور رویش بنشینم. به مهدی گفتم سفره بیاورد و ملافه. دو لایه سفره و چند لایه ملافه، مخمل زیبا را نجات داد.
    خبر درگذشت مریم میرزاخانی را از رادیو شنیدیم درست روی پل باکری به شیخ فضل‌الله بودیم. خوشحال بودیم که ساعت هنوز شش صبح نشده. به مهدی گفتم چه بچه های وقت شناسی. حداقل گذاشتند ماه هشت به پایان برسد و قبل از شروع روز و شلوغی اول هفته به دنیا بیایند.
    ساعت پنج و چهل دقیقه پذیرش شدم. خیلی حال بدی بود که با ویلچر تمام مسیر اورژانس به زایشگاه را به گند کشاندم. احساس شرمندگی داشتم از اینکه همه جا را کثیف کرده‌ام. از پرستاران عذرخواهی می‌کردم و آنها با محبت می‌گفتند چیزی نیست چرا نگرانی؟ مهدی ماشین را پارک کرد و برای انجام کارهای پذیرش وارد بیمارستان شد. نمی‌دانست ورود آقایان به زایشگاه ممنوع است و وارد زایشگاه شد. که البته مانع پیشروی بیشترش شدند. به موبایلم زنگ زد:
    به مامان اینا زنگ بزنم؟
    نه مهدی بذار ساعت ۷ بشه الان زابه‌راه میشن. بعدشم به امیر زنگ بزن نه مامان و بابا به مادر هم همون ۷ زنگ بزن
    ۷ ساعتی بود که مادر اداره می‌رفت و حتما بیدار بود. طفلک مادر که هفته پیش بعد از تکمیل کردن سیسمونی از تهران رفته بود و الان دوباره باید برمی‌گشت.
    با دکترم تماس گرفتند. برای کامل شدن ریه بچه‌ها هیدروکورتیزون تزریق کردند. مرا در اتاق پره اکلامپسی بستری کردند. پلاکت خونم هم پایین بود. برای کنترل وضع بچه ها دو پروپ روی شکمم فیکس کردند که وضعیت بچه ها را رصد کنند که البته با یک کمربند مزخرف می‌خواستند پروپ‌ها را فیکس کنند که نمی‌شد. کلا همه چیز برای یک قل در نظر گرفته شده و دوقلو یا چند قلو دستگاهی برایش وجود ندارد که مادر راحت باشد و اینگونه بود که من از ساعت حدود شش صبح تا حدود ده و نیم دستم سر شده بود از نگهداشتن پروپ‌ها روی شکمم.
    مهدی به مادر و خانواده اش خبر داده بود. مادرم هم بلیط هواپیما گیرش نیامده بود و دایی رضا برایش ماشین دربست گرفته بود که او را به تهران برساند.
    ساعت حدود ده و نیم مرا به اتاق جراحی بردند. پزشک بیهوشی به نظر بسیار باتجربه و حاذق بود. من هم می‌توانستم بیهوشی عمومی داشته باشم هم بی‌حسی نخاعی. از آنجا که کلا از بیهوشی می‌ترسیدم بی‌حسی نخاعی را درخواست کردم. هر چند می‌دانستم عوارضی نظیر کمردرد و سردرد را می‌تواند برایم داشته باشد ولی از اینکه دیگر بهوش نیایم بهتر بود.
    این طرز فکر من جالب بود. آن روزها کلا امید به زندگی ام بیشتر بود. مواظب بودم نمیرم. چقدر طرز فکر آدمها در گذر عمر متفاوت می‌شود.
    ساعت ده و چهل و سه پسرک یعنی قل یک و ده و چهل و پنج قل دو به دنیا آمد.
    امروز تولد بچه ها بود. دیگر انرژی سالهای گذشته را نداشتم برای کیک درست کردن و تدارک تولد. چقدر پیر شدم. چقدر زود به عدد داخل شناسنامه ام تن دادم و این‌گونه شد که کیک و شام تولد نه سالگی دوقلوها به خارج از آشپزخانه سوگند برون‌سپاری شدند.
    امروز به عادت هر سال اول اهالی خانه پدری و بعد هم دایی رضا و سمن اولین مهمانهای تبریک تولد تلفنی من بودند. با چه حوصله ای با بچه‌ها حرف زدند و خوش و بش کردند. نمی‌دانم خودم روزی می‌توانم تولد نوه‌هایم را این‌گونه به خاطر بسپارم و تبریک بگویم؟
    نمی‌دانم این خستگی من می قرار است تمام شود؟ شاید روزی که در خانه ابدی آرام بگیرم. پس به نظر می‌رسد به این زودی ها نخواهد بود، چون تا من پسرک و دخترک را سروسامان ندهم راهی ایستگاه آخر نخواهم شد.
    علی رغم بی حالی من ضیافت باحالی شد و به بچه ها خیلی خوش گذشت. الان ساعت از یک بامداد گذشته و من به یاد یک بامداد نه سال پیش که مادر در تخت همراه خوابیده بود و من تب داشتم دارم روزانه هایم را می‌نویسم. کسی چه می‌داند شاید نه سال دیگر از خدا عمر گرفتم و در روز تولد هجده سالگی دوقلوها در حال نوشتن خاطره امشب باشم.
    نمره امروزم ۸ از ۱۰
    https://t.me/SougandSetareh

    1. چقدر عالی نوشتی سوگند چقدر خوب احساساتتو بیان کردی. اشکمو در آوردی. و منو بردی به زایمان های خودم و سزارین‌هام که هیچ‌کس کنارم نبود و در تنهایی بعد از زایمان هام فقط از بی‌کس بودنم اشک ریختم. الهی ۱۲۰ ساله بگردی با دل خوش و سلامتی عزیزم.

  11. بهش قول دادم شب تو کلاس دربارش با استاد صحبت کنم. بهش دلداری دادم برمی‌گرده و با هم‌ می‌رقصیم باز. و گفتم‌ امیدوارم صحبت کردنم تاثیر داشته باشه. برام قلب و بوس فرستاد و گفت نشدم فدا سرت. معرفتت برام‌ مهمه.
    خوبه که تو اولین گزارش نیکم، قراره واقعا کار نیکی کنم و گزارشش کنم.
    راستش فقط بحث معرفت نیست. من خودمو تو این قضیه مقصر می‌دونم. مثل اون پروانه‌ی بداقبال که یه گوشه تو جنگلای ‌کالیفرنیا بی‌خبر برا خودش نشسته و معصومانه داره بال‌شو می‌زنه، و باعث می‌شه این ورِ دنیا تو خاورمیانه تنگه‌ی هرمز دوباره بسته بشه و بارای تاجرا گیر کنه پشتش.
    ما هم‌ با گروه رقصمون قرار بود بریم سردشت برای اجرا. پروین گفت پرواز سقز فعلا کنسل شده و رانندگی تو جاده برا سفر سه روزه طولانیه. با اتوبوس میاد. عکس بلیتشم واسم فرستاد. حرکتش ساعت ۷ عصر بود. بهش گفتم صبح یه ساعت قبل اجرا می‌رسی و حتی فرصت دوش گرفتنم نداری. با اتوبوس ساعت ۴ بیا. کاش اینترنتارو اون روز قطع کرده بودن و پیامم‌ نرفته بود. اتوبوس ساعت ۴ اون شب تو راه خراب شد و پروین به اجرا نرسید. بعدا هم‌ نه به خاطر نیومدنش، ولی سرِ حاشیه‌های همون موضوع، با استاد بحثش شد و از گروه حذف شد. منم شدم پروانه‌ای که بالِ اولو اشتباه زده بود. حالام باید جبرانش کنم. قول دادم صحبت کنم. ولی کاش صحبت نکنم من. شاید شکواییه نویسِ خوبی ازم‌ دربیاد. چیزی بنویسم که اشک هیئت منصفه رو هم درآره‌. به شرطی که آدمِ درستی متنمو بخونه. من آدمِ صحبت کردن نیستم. کلمه‌های قشنگم، کلمه‌هایی که با وسواس انتخاب کردم، موقع بیرون اومدن سکته می‌کنن و کج و کوله می‌شن.
    تا شب صد و چند باری تمرین می‌کنم. چندبار کل سناریومو عوض می‌کنم. زیر دوش قبل رفتن، جمله‌هارو با خودم تکرار می‌کنم و جاهایی که لازمه لحنمو عوض می‌کنم. موهامو که خشک می‌کنم تو آینه حالتِ نگاهمو با جمله‌ها تنظیم‌ می‌کنم. مخصوصا برا شروع. اون نگاه اول، اون جمله‌ی اول برا شروعِ صحبتم لابد خیلی تاثیر داره.
    سر تمرینِ رقص ولی می‌فهمم اوضاع خیلی خوب نیس. یکی از بچه‌ها نیم ساعتی با استاد تو اتاق صحبت می‌کنه. بیرون که میان هر دو به هم‌ ریخته‌ن و زوری لبخند می‌زنن که یعنی همه چی رو به راس. آخرِ تمرینم کیوان می‌گه از گروه انصراف داده و ازمون خداحافظی می‌کنه. دارم بی‌خیال می‌شم که یهو ورژنِ فرصت طلبِ درونم ظهور می‌کنه. “منگل اتفاقا الان وقتشه! استاد از رفتنِ یه نفرِ دیگه ناراحته. اصرارِ پروین برا برگشتن، دقیقا همون چیزیه که ایگوی استاد الان بهش نیاز داره!” خوبه که تو این چیزا، مثه صحبت کردن لنگ‌ نمی‌زنم. وگرنه واقعا الان زندگیم چه شکلی بود؟ کسی که زبونش کار نکنه لاقل فکرش باید کار کنه.
    بعدِ اون همه تمرینای تو آینه، شروعِ صحبتو مسلطم. با همون نگاه و جمله‌ی اول شروع می‌کنم که یکی از بچه‌های گروه کله رو می‌ندازه پایینو میاد درست بین صورت من و استاد برا خدافظی! دقیقا وسط اون جمله‌‌ی تاثیر گذارِ اولم! تماس چشمی‌مونم قطع می‌شه. تف تو این شانس. تمام سناریوم به هم می‌ریزه.‌ چیزایی می‌گم‌ که خودمم مثل استاد از شنیدنشون تعجب می‌کنم. و در نهایت استراتژیِ صحبتِ نامناسب در زمانِ مناسب جواب می‌ده و بله رو می‌گیرم.
    بیرون اومدنی تا برسم و بشینم‌ تو ماشین، در حالِ پروازم. سریع زنگ‌ می‌زنم‌ به پروین. بردار بردار بردار لعنتی بردار خوشحال شو. برمی‌داره. خوشحالم می‌شه اتفاقا ولی نه اون طور که تصورش کرده بودم. آخرشم نظرمو راجب گروه رقص دیگه‌ای که می‌شناختم می‌پرسه. لبخند گشادِ روی صورتم جمع می‌شه و به پرت پرت میفته. پام گیر می‌کنه به آسفالت. خودمو جمع و جور می‌کنم و می‌شینم‌ تو ماشین. بهش می‌گم برات می‌پرسم و زودی شب بخیر می‌گم. استارت می‌زنم و نگاهم تو آینه‌ی ماشین با چشایی که بهم زل زدن گره می‌خوره. دیگه لازم‌ نیس تمرین کنم یا چیزیو توش عوض کنم. با خودم‌ می‌گم، همیشه اتفاقا مسیرِ خودشونو می‌رن. می‌دونی، چون فقط بال بال زدنای تو برا عوض کردنِ مسیرشون کافی نیست. یه پروانه‌ای یه جای دیگه‌ای بالاشو تکون داده حتما یه روز.

    1. چه قلم خوبی داری الهام جان. چقدر حال و هواتو خوب بیان می‌کنی. منم امروز برای یک دوست چنان بال بال زدم و خودمو تراشیدم که داشتم پس میوفتادم که یهو با برخورد زننده‌اش بم فهموند نباید جز فکر خودم به فکر کس دیگری بیشتر از خودش نباشم. البته رییس بانک که خیلی دقیق بود انگار منو بهتر از دوستم دید و بهش گوشزد کرد تلاش و از خودگذشتگی منو. اما رفتار دوستم به من یک درس بزرگ داد مثل شما. این درس‌ها ارزششون خیلی زیاده چون هم به شناخت خودت کمک می‌کنه هم دوستانت و این که به هر کسی اند ازه‌ی ارزشی که برای خودش قایله بها بدی نه بیشتر.

  12. سال‌واژه‌: قصه‌ورزی
    امروز در چند کلمه:
    بانگ خروس، بیداری، گشت‌وگذار، ماسوله، همزیستی طبیعت و فرهنگ و معماری، حیاط ساختمان بالایی پشت‌بام ساختمان پایینی، خیابان‌های کوچک، پله‌های بسیار، قصه‌های مردم، پرسه‌ زدن در بازارچه، شیرینی کاک، لواشک با طعم تمشک و انبه، باران نرم‌نرمک، برکه، حرکت دسته‌جمعی لک‌لک‌ها، شالیزار، پیاده‌روی لاک‌پشت وسط خیابان، کتاب شعر، خرید عسل وحشی، آشکده‌ی باباحاجی، در به در دنبال بانک، بازگشت به اقامتگاه، زبان، استراحت، شام و خواب.
    https://t.me/baharehsaeedim

  13. واژه‌ی انتخابی‌ام: «نگاه عمیق»
    اما هرچه بیشتر نگاه می‌کنم، بیشتر به این فکر می‌افتم که کاش بعضی چیزها را نمی‌دیدم. صبحانه را با خبرهای جنگ خوردم و مزه‌ی قرص قند، از همیشه تلخ‌تر بود.
    باز هم به آزادنویسی نرسیدم. راستش، انگار نرسیدن برای من تبدیل به یک قانون شده است؛ اما عجیب اینکه همین حسرتِ نرسیدن هنوز به من انرژی می‌دهد و باعث می‌شود خودم را، هرچند حلزونی، یک قدم به جلو ببرم.
    امروز از خوردن یک کیک شکلاتی خیس، با چشم‌اندازی زیبا از سی‌وسه‌پل، لذت بردم. فهمیدم وقتی لذت‌ها با هم ترکیب می‌شوند، درست مثل ادویه‌ها، خاطره‌ای ماندگار می‌سازند.
    به دخترم زنگ زدم و یخِ جهنمم کمی آب شد.
    در وبینار آقای شاهین شرکت کردم. به‌روز بودن دیگر یک انتخاب نیست؛ یک ضرورت است.
    کلمه‌ی ذهنم امروز «تلاش» بود.
    ما آیندگانیم.

  14. گزارش نیک دیروز | نمی‌جنگم

    آدم گاهی نه از بی‌نظمی، که از سنگینیِ زندگی عقب می‌افتد. اینکه گزارش نیک دو روز است از شب جا مانده، شاید بیشتر از هر چیز، نشانه‌ی همین سنگینی باشد. تا وقتی نوبت آنژیوگرافی مامان نرسیده بود، ذهنم جایی دیگر زندگی می‌کرد. فنر را گذاشتند، شب هم بیمارستان ماند و من تازه یک حقیقت قدیمی را دوباره فهمیدم؛ غصه خوردن، هیچ زخمی را بخیه نمی‌زند.

    برای همین، به جای جنگیدن با فکرها، رفتم کنار ساحل. با چند دوست قدیمی، مثل بچه‌هایی که هنوز بلدند دنیا را جدی نگیرند، والیبال بازی کردیم، فریزبی پرتاب کردیم و با پای برهنه روی شن‌ها راه رفتیم. بعضی درمان‌ها نسخه ندارند؛ فقط کمی دریا می‌خواهند و چند رفیق که گذشته را یادشان نرفته باشد.

    ناهار، مهمان ویلایی بودم که خودش یک روایت بود؛ ویلای غلامرضا پهلوی در پلاک یک خزرشهر. ویلایی ساده، بی‌ادعا و اصیل. همیشه این جور مکان‌های کمتر شناخته‌شده بیشتر از جاهای پرزرق‌وبرق برایم جذاب‌اند؛ جاهایی که تاریخ، بی‌آنکه تابلو نصب کند، هنوز در دیوارهایش نفس می‌کشد. صفای جمع هم، لذت آن خانه را چند برابر کرد.

    در راه برگشت، وبینار «نویسنده‌ساز» را گوش دادم. اسم جعفر مدرس صادقی و کتاب بچه‌ها بازی نمی‌کنند دوباره کنجکاوی‌ام را قلقلک داد. هر بار که با نویسنده‌ای تازه آشنا می‌شوم، انگار پنجره‌ی دیگری برای نگاه کردن به جهان پیدا می‌کنم.

    وقتی به خانه رسیدم، دیگر چیزی از انرژی روز باقی نمانده بود. برق هم رفت؛ انگار خانه هم تصمیم گرفته بود سکوت کند. پادکستی گوش دادم و چند صفحه از نیمه روشن من خواندم. این بار، با الهام از مریم جوینده، بیشتر از اینکه فقط کلمات را بخوانم، سعی کردم تصویرشان را در ذهنم ببینم؛ انگار هر فصل، نقاشی خودش را داشت.

    شب، فیلم کوری را گذاشتم. اما قبل از اینکه داستان تمام شود، خواب مرا برد. شاید بعضی روزها لازم نیست تا آخر فیلم را ببینی؛ همین که روز، آرام‌تر از نگرانی تمام شود، خودش پایان خوبی است.

    1. عسل خیلی تر و تمیز می نویسی انصافا .توی تلگرامت روشن و واضح بگو چی باعث شده اینقدر پر مغز و آراسته می نوییسی.آیا تلاش چنیدین ساله باعث شده و یا اصلا ذاتی و ارثی اینگونه هستین،ضمن این که بیان خوب و روان و سلیسی هم دارین.

  15. همین که دروازه را باز می‌کنم آفتاب می‌زند فرق سرم.‌ چگونه است که ساعت یک ربع به هشت خورشید جلوش به ماست؟
    تا می‌رسم به معین آب می‌شوم و غول مرحله‌ی آخر همان تکه‌ی پایانی‌ راه است. آفتاب، بی‌سایه، بوی کباب که نه بوی چربی روی آتش و تایمکس و «متشکریم».

    دارم این را می‌نویسیم و همزمان بیهوش می‌روم. برق رفته است. با ندا می‌نویسیم‌ و شاید او می‌خاند.‌
    برویم سراغ سوال‌پرسی و سوال‌پاسخی.

    سال‌واژه: ترویج

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    صادقانه؟ ۱.۷۵
    چون خستگی روی تنم مانده بود. خستگی و گرما. و انتظار رفتن برق. نوشتن و خاندن مالید به قضیه.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    اینکه… (ده دقیقه چرت زدم الان)
    طرز تهیه‌ی سالاد ماکارونی مموتی‌پز نکته است؟

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    فرهنگ‌واره را گشتم و کلمه خوردم، و توی نویسنده‌ساز هم دو نوشته را استاد خاند و مقایسه کردیم. این را هم می‌زنم پای رزومه‌ی مطالعه‌ی امروزم. ها ها زرنگ‌بازی.

    امروز رفتی پیاده‌روی؟

    آرههه پیاده‌روی، دو بارررر، توی این گرما.
    همان صبح فقط.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    آلویی که مامان توی غذا ریخته بود.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    (دوباره چرت داشتم می‌زدم که آلارم صدا کرد.)
    یک تصویر، دو فکر. (صبح است و چون دیشب بیهوش رفته بودم دارم گزارش دیروز را می‌نویسم و اصلن یادم نمی‌آید اینی که نوشتم چه بود.)

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    ها بلاخره یادم آمد. دریا. رویای کنار دریا، سرما، شب، آتش، سیب‌زمینی فویل‌پیچ و شُر نمکی، چای آتیشی، پتو، بغلش، ماچ، سکوت.
    سگ بشاشد توی این زندگی.

    امروز با کی تماس گرفتی؟
    با سارا حرف زدیم. یک خمیازه من می‌کشیدم یکی او. به گفتم دلم دوکبوکی می‌خاهد و او هم گفت چی هست؟ فهمیدم پست‌هایی که برایش می‌فرستم را نمی‌بیند‌ و البته می‌بیند ولی دقت نمی‌کند. هق. نوموخا‌یم. ساراااااا.

    با مموتی هم حرف زدیم. بدش می‌آید به گمانم که بهش بگوییم مموتی. فرشته. با فرشته حرف زدم. داشت سالاد ماکارونی فرشته‌درآوردی می‌پخت.

    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    قابل بیان نیست. تفو.

    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    این سوال شرمنده می‌کند هر دفعه.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    خاطره. هق. یادم نیست. این سوالات را واقعن باید همان روز جواب داد. دیروز می‌دانستم ولی امروز نه.
    رویا را که نوشتم یادم آمد. دو سال پیش با مامان و حمید رفته بودیم دریا و سیب‌زمینی بود و آتیش و چای، حتا ستاره‌ها هم قلمبه بودند، ولی؟ ولی؟
    سگ بشاشد توی این زندگی.
    اما خاطره‌‌ی خوبی بود.

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    مقایسه. بازنویسی. نثر امروزی‌تر. فرهنگواره.

    https://telegram.me/Fereshteh_bargi

  16. سال‌واژه: تداوم
    ۱. صبح ساعت ۵ بیدار شدم و روتین شستشو و مراقبت پوستم را انجام دادم.
    ۲. بعد از سالها و برای بار سوم رفتم باشگاه.
    ۳. نهار و شام غذای جداگانه درست کردم.
    ۴. نکات جسته گریخته ای را که حین خواندن رمان جنگل نروژی توی نوت گوشی نوشته بودم کمی سروسامان دادم.
    ۵. یک چهارم موراکامی به دیدار هاروکی کاوای میرود را خواندم. جالب بود. البته بعضی جاها را سخت می‌فهمیدم که با خواندن دور دوم دیدم اوضاع بهتر شده. اما وقتی مطلب یکبار به انگلیسی و بعد دوباره به فارسی برگردانده شود احتمالا نفهمیدن من چندان هم بعید نیست.
    ۶. درباره خاطره خودکشی دوستم مطلبی نوشتم که نمیشد توی کانال بگذارم و توی گروه مجازی انجمن کتابخوانی و نویسندگی جدیدی که تازه پیدایشان کرده‌ام درباره سختی نوشتن در خصوص مسائلی مانند خودکشی حرف زدم.
    ۷. بالاخره رفتم سراغ نوشتم گزارش نیک شماره ۱

  17. گزارش نیک ۶۴
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    – کجایی؟ خاب ماندی؟
    – به شما چه که کجایم یا کجا ماندم.
    – از حلزون و لاک‌پشت هم که سست‌تری.
    – عجله کنم برای کی و برای چی؟ کاش خاب بمانم.
    – بداخلاق شدی.
    – اتفاقات، بداخلاقم می‌کند. از بس صدای جنگ می‌شنوم یک‌ طرف وجودم کرخت است.
    – کتابی چیزی نخاندی؟
    – چرا. دو نسخه‌ی قدیم و جدید داستان «بچه‌ها بازی نمی‌کنند» از جعفر مدرس صادقی را خاندم.
    – چی‌ نوشتی؟
    – یادداشتی راجع به «هوش مصنوعی» که در دوره‌ی کتابنقد شاهین کلانتری از آن حرف زده بود، نوشتم و در کانالم منتشر کردم.
    – خب آفرین. بازم یک کاری انجام دادی.
    – دست از رو دلم بردار.
    – مسابقه‌ی فوتبال را دیدی؟
    – آره. نمی‌دانم چرا دلم می‌خاست آرژانتین برنده شود. و شد هم.
    – فیلم ندیدی؟
    – نه.
    – دعا می‌کنم حالت بهتر بشود.
    – مرسی. ما امیدوارانیم.

    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  18. گزارش نیک ۱۶ من ۲۴ تیر ماه ۱۴۰۵

    ۱. نوشتن صفحات صبحگاهی ۴ صبح و در واتس‌آپ وارد شدن و جواب پیامک تشکر داماد خاله را دادن همانا و مجدد برای یافتن مطلبی سرچ نمودن در یوتیوب و مواجه شدن با یک ویدیوی یک ساعته از رضا شهریار و مهسا کریمی که مسلط بر هفت زبان بوده و مجبور به کار در یک رستوران به عنوان پیشخدمت و سیر آشنایی و تحول و همکاری آن‌ها بود. که برخورد درست از جانب مهسا چگونه رضا شهریار مغرور و خودبین را متحول می‌سازد.

    ۲. بعد از صبحانه نیم ساعتی حیوان قصه‌گو خواندن و چون تمرکز نداشتم سراغ رونویسی دفترچه خاطرات و فراموشی قائد رفتنم و چند خط که نوشتم پیامک دوستی آمد و چت کردیم و در چت رفتن همانا و رفتن در پیام‌های چند روز ندیده و یکساعتی غرق آن‌ها شدن.

    ۳. ۱۰۰ تست کوچینگم را چون پاسخ‌ها را هم نداشت خواندن. که تلافی روز قبل را در آوردن برایم راضی کننده بود.

    ۴. جلسه کوچینگ سارا جان را برگزار کردن که رضایت‌ش و ابراز خوشحالی‌اش از سومین جلسه و نتایج‌ش مرا نیز خوشحال نمود.

    ۵. چند کتاب برای معرفی به سارا جان موجب رفتن به طاقچه شد و در کتاب‌ها غرقیدنم تا یکساعت و نیم بعد. این از مشکلاتی است که باید کمی به آن توجه کنم در هدر دادن وقتم و به هم ریختن برنامه‌‌ریزی‌ام.

    ۶. گذاشتن بخش ۳۷ مادرم پیش از من و کتاب «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق» استاد کلانتری عزیز را در کانال تلگرامم. و خواندن حدود بیش از ده صفحه و لذت بردن از آن.

    ۷. شرکت در نویسنده ساز پربار امروز که در آغاز صحبت از فرهنگواره‌شان بود و بعد این که وقتی نویسنده‌ای را دوست دارید تمام آثارش را بخوانید که من همیشه سعی‌ام چنین بوده‌ است. مگر آن‌که کتابش را نداشته باشم که این روزها که الکترونیکی گرفتن‌ش و PDF داشتن‌ش آسان است در خواندن موفق‌ترم. به جایگاه شعر پرداختند و از شمس و مولانا و دیگر شاعران. و بعد ساجده جان حق پرست از کتاب «هستی‌شناسی شعر فارسی» از میرزا آقا عسکری( مانی) که من عاشق اشعارش هستم و در حال خواندن کتاب «ستاره در شن» او که  بسیار واضح و جذاب گفتند و مرا ترغیب کرد که کتاب‌ش را حتمن بخوانم. و بعد پاسخ به سوالات دوستان بود.

    ۸. همزمانی وبیکار و جلسه‌ی شیما صادقی و از دست دادن هر دو با جلسه‌ی کوچینگ میتاپ دکتر محمدرضا حسینیان با عنوان نفوذ کلام از انتقال پیام تا ایجاد تحول که بیش از دو ساعت به طول انجامید و بخش بررسی تحول شعر فارسی‌شان از فردوسی با خواندن اشعارشان تا عصر کنونی برایم بسیار لذت‌بخش نمود و سراپاگوش و نویسا. که در پایان از تندنویسی انگشتانم بی‌حس می‌نمود. چون از جنبه‌ی تخصص‌شان که فن بیان بود و نحوه استفاده در کوچینگ بررسی کردند برایم دیدگاه‌شان بسیار نو بود.

    ۹. دولینگوی ترکی استانبولی تلاش برای ماندن در دایموند و دوم شدن تا الان.

    ۱۰. شروع کتاب «سامسای عاشق»از هاروکی موراکامی که به نوعی ادامه‌ی مسخ کافکاست و از مسخ در آمدن سامسا و بخاطر جذابیت‌اش تا ۵۰ صفحه خواندم. «اندر مزایای طاقچه‌گردی دیروزم»

    ۱۱. نوشتن پنج کاریکلماتور و دو شعرک.

    ۱۲. کار بر تمرین کتابنقد در مورد شعر فارسی که چند کتاب هم دیروز در طاقچه‌گردی یافتم. باز هم اندر مزایای طاقچه گردی و همه‌جانبه سود بردن.

  19. کم‌کم تنهایی، حلزون هزار چهره را داشت اذیت می‌کرد. موجودات وقتی حس تنهایی تحمیلی به سراغشان می‌آید قدرت‌هایشان را از دست می‌دهند. یکی تحملش می‌شکند، یکی نمی‌تواند دیگر صبر کند و یکی مانند همین حلزون دوباره نمی‌تواند تنهایی‌اش را پشت هزاران چهره‌ی گوناگونش پنهان کند. ناچار مدام خیال می‌بافد تا بلکه پوسته‌ی نارک یکه ماندن ترک بردارد.

    ۱_ صبح پرانرژی بیدار شدم و افتادم به جان اتاقم. تمیزش کردم. کتاب‌هایم را یکی‌یکی بیرون ریختم و باز مرتب سرجایشان چیدم. میز را دستمال کشیدم و وسایل آرایشی‌ام را که تاریخ گذشته یا تمام شده بودند دور انداختم.
    ۲_ کمی از سفر به انتهای شب خواندم. خیلی ادامه‌اش ندادم البته.
    ۳_ چای دم کردم و گشتم دنبال یک فیلم برای تماشا. فیلمی اکشن انتخاب کردم. خیلی فیلم خاصی نبود که بخواهم معرفی‌اش کنم.
    ۴_ بقیه‌ی روز را فقط به بطالت گذراندم و استراحت کردم. گاهی آدم باید خودش را برای چند ساعت از ازدحام زندگی بیرون بکشد و فقط ترک‌های دیوار را بشمارد.

  20. سال واژه ام: تحسیــن
    ۱.همچون میرزا لئونارد داوینچی‌السلطنه که یادداشت‌هایش را وارونه می‌نوشت، و هر کسی هم دلیل این کارش را جوری تفسیر می‌کند، من هم برای خودم دست‌خط ویژه‌ای دارم، که خودم هم دلیلش را نمی‌دانم. رمز دست‌خط خاص من این است که عمدا یا سهوا دندانه‌های حروف را جا می‌گذارم. نقطه‌ها را آن‌ورتر قرار می‌دهم. خودمانیم، این دندانه‌ها هم شورش را درآورده‌اند. مثلاً قسطنطنیه را ببین، محال است موقع نوشتنش مجبور نشوی دندان‌هایش را بشمری. این به کنار وقتی میخواهیم کلمات نوشته شده به شیوه‌های خطاطی را بخوانیم باید یکی دو ساعتی به دنبال نقطه ها و دندانه‌ها در پایین و بالای کلمات بگردیم. این هم از عجایب این حروف است.
    ۲. من عاشق خوبی نمی‌شوم. چون همه را با یک ماهی شکم‌پر مامان‌پز تعویض می‌کنم.
    ۳.کتاب‌ها امانم را بریده‌اند. در خواب هم با من‌اند. کاش می‌شد موقع خواب هم کتاب خواند. فی‌نفسه ترجیح می‌دهم به‌جای دیدن خواب بی‌بی مرحومم که دنبال عمه هَدوه آمده و عمه هَدوه هم هیچ جوره حاضر نیست با مادر مرحومش برود، در خواب هم ادامه همان کتابی را بخوانم که در بیداری می‌خواندم. دیگر مطمئن شده‌ام عمه هَدوه رفتنی نیست. تا مرگ همهٔ ما را نبیند و حلوای ما را نخورد و ایراد نگیرد هم ولکن نیست. لابد سرقبرم هم می‌گوید چرا قبل از مردن دعوتم نکردی؟ چرا زود مردی، حالا حالا ها که وقت داشتی؟ وقتی می‌خواستی اینقدر زود بمیری چرا این همه پولای داداش بیچارهٔ منو حدر دادی؟ میگم قبرت بدجا نیست؟ منطقه‌اش دون‌شأن خانوادهٔ ماست. اصلا چرا مردی؟ نکنه از ما خوشت نیومده که مردی؟نخواستی ما رو ببینی؟ اینقدر ما بدیم؟😵‍💫😵‍💫
    آرزو داشتم داستانم تو کیهان بچه‌ها یا رشد چاپ بشه. ولی هیچ وقت چیزی نفرستادم. قراره این آرزو رو به گور ببرم؟؟

  21. سال واژه‌ام: مکعب پردازش

    ـــ داستانِ «راه بازیافته» از تقاطعِ «امیر حسین روحی« به اتمام رسید. حسرت یک عشق حقیقی به دلِ گلی مانده بود و دست تقدیر به گونه‌ای بی‌رحمانه از بی احساساتی بودنش استفاده کرده بود تا زندگی گذشته را آرزو کند و زندگی در لحظهٔ حال را فراموش کند.

    ـــ امروز در وبینار از اهمیت «دگرگویی» گفته شد و ساجدهٔ عزیز از جهان شعر و شاعران و وزنِ شعری برایمان گفت.

    ـــ از صد سال تنهایی، صد سال تجربه آموختم. گاهی جراحت‌های حاصله از جنگ بر عمق روح و ذهن می‌نشیند، نه بر تن. در چرخهٔ زندگی میان مرگ و تولد‌ها، هر اتفاق نادری که می‌افتد قادرست کن‌فیکون کند همه هستی‌ات را.

    ـــ پیاده‌روی را به‌سبب گرمای هوا، آخر شب انجام دادم وقتی راه می‌روم گویی دم و بازدمم به مغزم تنفسی می‌دهد برای استراحت.

    ـــ در آزادنویسی طبق معمول پانصد کلمه صرف پیرنگ و پرداختن به داستان کوتاه می‌شود و باقی از روزنگاری و خودبرون‌ریزی.

    ـــ متنی انافورا از «نوشتن» در کانالم قرار دادم. به نظرم هنوز هم جای بازنویسی بیشتری دارد اما خستگی امان نداد که بیشتر و بهتر به آن بپردازم.

    ــزرافهٔ خیال می‌گوید:
    پیش‌روی همیشه از پیروی منطق توأم با احساس‌ست که به مقصود خود نزدیک می‌شود. وقتی به چیزی علاقمندی، منطق می‌گوید باید گام برداری و پیش روی تا آنجا که جان در تنت هست.

    https://t.me/zahraballampour

  22. ➖️ برای سال‌واژه‌ات، «طلوع»، چه گامی برداشتی؟
    قدم؟ منظورتان از قدم چیست؟ یعنی زود بیدار شده باشم؟ نه. یعنی تدبیری کرده باشم، فردا بطلوعم؟ آن هم نه. تازه سر شب یک ماگ بزرگ قهوه نوشیدم.
    ➖️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    چهار. چون بیدار شدم. همه‌ی قطره‌هایم را، مرتب‌تر از همیشه، چکاندم توی چشم. و گزارش نیک می‌نویسم. تاری دیدم تنه به دوبینی می‌زند. باید کمتر کله‌ام را توی لپ‌تاپ و موبایل فرو کنم.
    ➖️ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    بازخورد هم گفتگو است؟ وقتی شنیدم نوشتنِ «توی» در متن سالم و کتابی، مرسوم و طبیعی است، خیالم راحت شد. «توی» را خیلی دوست دارم. از «در» و «درون» و «داخل»، جالب‌تر است.
    ➖️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    نامه‌‌های اکبر رادی و دیوان رهی معیری.
    « اگه
    ز روزگار پریشان ما
    نبود
    هر دل
    که روزگار پریشان
    نداشته ‌است»
    واژه‌ی پریشان را چه دوست دارم. مرکباتش را هم، پریشان‌خیال، پریشان‌حواس،‌ پریشان‌حال، موپریشان.
    ➖️ امروز رفتی پیاده‌روی؟
    من و پیاده‌روی؟‌ آن هم در تابستان؟ نشنیده می‌گیرم این پرسش را.
    ➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    یک کاسه‌ی بزرگ نودل با پپرونی و پنیر فراوان. این عشق به کربوهیدرات از کجا می‌آید؟ آن هم گونه‌ی پرضررش.
    ➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    من را؟ باخت انگلیس از آرژانتین. دیوید بکام و لوییس تاملینسون، خاننده‌ی پاپ‌راک محبوبم، در استادیوم بودند. بدنم را؟ جنگ.
    ➖️ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    روزهایی که کاراموزی تمام شده و تبدیل به خاطره‌ای محو. شاید آن‌ موقع کمی از نقطه‌ی امنم آمدم بیرون و با هیچهایک دنیا را گشتم. باز هم می‌گویم شاید.

    ➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
    از تماس بیزارم. مگر تینا آن سوی تلفن باشد. تینا هم نبود.
    ➖️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    فردا. فردای روشن و امیدبخش نه. نگرانی و ترس و اضطراب فردا.
    ➖️ امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    می‌شود درباره‌ی فیلم بلندم، خیال ببافم؟ توروخدا.
    ➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    مغزم، آن قسمت را ندارد.
    ➖️ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    بازنویسی بعد از پنجاه سال؟ اینکه برای این قدر عمیق‌تر و دقیق‌تر شدن آدم گاهی پنجاه سال فاصله نیاز است، نگرانم می‌کند. کاش می‌شد چنین تغییراتی در پنجاه روز اتفاق بیفتند.
    ➖️ فیلم چی دیدی؟
    مدت‌هاست فیلم نمی‌بینم. حواسم حوصله‌ی تصویر ندارد. اما خیلی زیاد یاد سفر به ماه ژرژ ملیس می‌افتم. شاید دوباره دیدم و حتی،‌ یادداشتکی درباره‌اش نوشتم.

  23. سال‌واژه:خایه‌ی اخلاقی

    یعنی چه؟
    دوست عزیز چطوری؟ من خوبم.
    گفته بودی برایت بگویم امروز چه کتابی خاندم ؟امروز که کتابام را مرتب ‌می‌کردم چشمم به کتاب تازه هدیه‌گرفته از دوستی نازنین که اسمش « به زبان مادری گریه می‌کنیم »* است،افتاد. یادداشتِ نثر و شعرش را خاندم که تفاوت این دو را در ضربآهنگ یا کم و زیادی عنصرِ عقل در آنها نمی‌داند. بلکه می‌گوید: کسی که داستان کوتاه یا رمان می‌نویسد همیشه می‌داند کمی جلوتر از جمله‌ای که مشغول نوشتنش است چه اتفاقی خاهد افتاد. اما تنها چیزی که شاعر می‌داند همانی است که حالا می‌نویسد.»
    این روزها بیشتر یادداشت میخانم. تو چطور؟ حتمن برایم از مطالعات یا فیلم‌هایی که دیدی بگو. مثلن چیزی از فرهنگواره‌ی خلاق می‌دانی؟ فصل اولش را جوریدم و از فصل دومش که یادواره است چند یادداشت خاندم. باید آب دستت است بخوری-چرا زمین بذاری؟نوش جونت.-و بیفتی به جانش.

    در طول روز از طرفی رویاها و از طرفی دیگر فکر و خیال‌های آینده مدام در آمد و شدند. چند ایده‌ی کاری را یادداشت و درباره‌ی کم‌کاری‌هایم فکرهایی کردم.
    یا از اینکه چه کلاسی داشتم؟ امروز فقط وبینار را بودم. به بررسی تفاوت دو نثر متفاوت از «داستانِ بچه‌ها بازی نمی‌کنند »جعفر مدرس صادقی بعد از نیم‌قرن بازنگری ایشان گذشت. در نسخه‌ی دوم اجزا بیشتر و عینی‌تر بودند و به نقل از سروش حبیبی که گفته بود شاهکارهای ادبیات هر چنددهه باید بازترجمه شوند. برایت جالب است؟ هرروز ساعت 5 دور هم جمع می‌شویم.
    خاستی بدانی چه کلمه‌ای ذهنم را درگیر کرد؟ مواجهه. رو به رو شدن و برخورد با یک سوژه یا اثر. هٌرمِ دل آزردگی و ناله‌ی منتشر آفتاب هم خیلی دوست داشتم.
    یا پیاده‌روی رفتم یا نه؟ امروز با مترو رفتم سمت خیابان سعدی. از ده و نیم صبح تا ساعت یک و ربع قدم زدم. تا رسیدم خانه ناهار استامبولی با نیمروی رویش را با نصف یک کاسه ماست خوردم و تا خانه‌ی دوستم که یک ربعی راه است رفتم در آن گرما. عرق‌ریزان. تو چطور؟ پیاده‌روی رفتی یا ناهار خوردی یا دوستی را نواختی؟ می‌پرسی مگر آدم‌ها سازند؟ از کجا میدانی نیستند؟ مگر تو می‌دانستی آدم‌ها می‌توانند کانال باشند؟ مگر خل شدم؟ بفرما : https://t.me/dreamdrawgrow. میگویی یعنی چه؟ میگویم یعنی یکی پیانو است و یکی دیگر هنگ‌درام. میگویی آن یعنی چه‌ی اول که درباره‌ی سال‌واژه‌ت گفتی؟ می‌گویم آن همین است که آن جدول پروستی را یادت هست؟ آن را نامه‌ای نوشتم. پروستانه چطور است؟ نزدیک خایه هم است تازه. خنده‌ت گرفت؟ این هم اخلاقی‌ش.
    من می‌خاهم نامه را تمام کنم. دم تو گرم.

    * به زبان مادری گریه می‌کنیم/زندگی میان کلمه‌ها/نشر اطراف

  24. _همه چیز را به کاغذ گفتم؛ تعجب نکرد.
    _مرا به خودم می‌آورَد نویسندگی خلاقِ دیوانه.
    _بی‌وقتی. تا چشم کار می‌کند بی‌وقتی.
    _لاک قرمز و کاغذ کاهی.
    _پرسه در پس‌کوچه‌های فرهنگ. کسی هم بیاید از شب هول اعتراف بگیرد که کدامین صفحه پایان ما بود بزرگوار؟
    _هرکجا که بروم باز کفتر جلد خودت هستم ای چای.
    _دستِ گیجی را گرفته‌ام.
    _نکند بعضی چیزها که درستند هم اشتباهند؟
    _خودم را با شب تنها می‌گذارم.
    _من در تلگرام:https://t.me/zeinaaaab_00

  25. داستان بلند می‌سازی یا تبدیلت کنم به داستانِ بلند؟

    گزارشِ نیک با الگوی مصاحبه با خود

    ➖️ برای سال‌واژه‌ات، «کشف» چه گامی برداشتی؟
    کشف کردم که چگونه می‌شود بی‌آن‌که حواسم باشد به ساعت و تعداد صفحات، لذت ببرم از خاندن کتاب. که چگونه می‌شود کتابی را در یک نشست بخانم و خودم نفهمم چه شد که تمامش کردم. کشفیدم که می‌شود دل‌تنگی غروب را با کتاب تبدیل کرد به دل‌خند.

    ➖️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    هفت. روز خوبی داشتم. البته اگر دل‌فسردگی عصر را فاکتور بگیرم. اما معجزه‌ای که کتاب خاندن کرد برایم، قابلیت این را دارد که نمره‌ی روزم را تبدیل کند به هشت.

    ➖️ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    حالا می‌شود من یک امروز را چیزی نیاموزم از گفت‌وگو؟

    ➖️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    سری زدم به کتابِ «درحضر» از مهشید امیرشاهی.
    کتابِ « طوبا» را آغازیدم تا چند دقیقه‌ای بمانم در جوارش. اما دقیقه‌ها شدند، یک ساعت و یک‌ساعت شد ساعت‌ها و درنهایت کتاب را تمام کردم. گاهی‌اوقات هم بخش‌هایی از کتاب را بلندبلند خاندم. بیشتر زمان‌ها دوست دارم صدایم را بیندازم روی سرم و کتاب بخانم. کیف دارد، خیلی.

    ➖️ امروز رفتی پیاده‌روی؟
    چرا همیشه تو از من سوال می‌پرسی؟ بگذار من هم سوالی بکنم از تو. آیا امروز به آینه نگاه کردی؟ چی دیدی؟ می گویی یک دختر تنبل؟ اَی کلککک. این حرفِ دهنِ تو نیست عزیز. ما اینجا دخترِ تنبلی نداریم. کی پُرَت کرده؟

    ➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    نودلیت. هرچند همسرم فقط غر زد که این آت‌آشغالا چیه می‌دی به خوردِ معده‌ات؟

    ➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    این‌روزها اندوهانی بزرگ نشسته بر دلم. شاید به وسعت یک کشور.
    آخر شبی هم دلم برای انگلیس سوخت. تا دقیقه‌ی هشتادوپنج فکر می‌کرد برده، اما بعدش چه شد؟ آرژانتین دو تا گل زد و بوووم. غمِ لحظه آخری‌شان، جیگرم را کباب کرد.
    چند وقتی بود نرفته‌بودم سراغ اینستا. اما امروز یک ساعتی را در اینستا گذراندم. بعدن پشیمانیِ اتلافِ وقت( حالا مثلن از همه‌ی وقتم بهینه استفاده می‌کنم ) چسبید خِرِ شعارهایم را.

    ➖️ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    سفر به جایی خنک و بستنی خوردن.

    ➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
    خاهرم. هشت صبح امتحان داشتم. امتحان را تمام کرده‌بودم. مانده‌بودم دوباره بخابم یا نه که گوشی‌ام زنگ خورد.‌ اولش فکر کردم مامان است. ولی بعد که دیدم فاطمه است، از تعجب شاخک‌هایی ظاهر شدند روی کله‌ام. فاطمه را چه به صبح بیداری؟
    با مامان و خاهرشوهرم هم صحبت کردم.

    ➖️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    «ورزش». این‌روزها در سرم می‌گذرد بیاغازم ورزش کردن را. ولی فقط در حد همان از سر گذشتن است. فکر نکنمممم در این گرما دل بدهم به عرق کردنِ بیشتر.

    ➖️ امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    انقدر که این سوال را کرده‌ای از من، به سرم زده داستانِ بلندی بپرورانم تا هردفعه شرمنده‌ات نشوم.

    ➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    هیچی. واقعن هیچی.

    ➖️ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    نبودم توی وبینار. یک دفعه به خودم آمدم و دیدم ساعت شده شش. قول می‌دهم فردا فایلش را گوش بدهم.

    ➖️ فیلم چی دیدی؟
    روی سوال نامفهوم بود برایم. دوباره تکرارش کن.

    ➖️از درس و دانشگاه چه خبر؟
    فقط یک امتحانم مانده تا به میمنت و مبارکی تمام شود کارشناسی.
    یک کلاس هم داشتم. اولش را خوب گوش دادم. اما بقیه‌اش را مثل یک دانشجوی نمونه، نه. زمانی به خود آمدم که دیدم وایِ بر من. کسی نمانده تو جلسه جز من. آخرین خسته‌‌نباشید دانشگاه را هم از دست دادم. حیف شد.

    ➖️ نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟

    https://telegram.me/greengirl0415

    ➖️ سخن آخر؟
    چندتا کار مفیدِ دیگر هم کرده‌ام امروز. ولی نمی‌گویم که ریا نشود. می‌بیند چقدر خوبم من؟
    عاشقِ این پرسشنامه شده‌ام. قشنگ همه‌ی روزم را می‌آورد جلوی چشمم. لامصب راه فراری هم نمی‌گذارد برای آدم.

  26. سال‌واژه‌ام: کتاب
    از قاعد خواندم. دفترچه خاطرات و فراموشی‌ اش را. خوانده‌هایم را نوشتم. درس خواندم. خوانده‌های آن را هم نوشتم. وبینار رفتم. از آن ولی چیزی ننوشتم. روزگفتاری گفتم. چندکلمه‌ای نوشتم صرف اینکه کانال خالی نماند و بعد هم هی خوردم.
    غم خوردم، غم خوردم، غم خوردم.
    هرچه خوردم اشک نشد آخر. اما باز هم خوردم…

    https://t.me/parehkalam

  27. گزارش نیک (۱۳)
    چهار‌شنبه | ۲۴ تیر ۱۴۰۵
    سال‌واژه: Error 404

    • در سحرخیزی موفق اما در گوشی‌پرهیزی نیاز به تلاش بیشتر. خیلی بیشتر.
    • جست‌وجو کردم آموزش‌هایی برای یادگیری تدوین و تولید محتوا.
    • فیلم‌هایی درباره‌ی بخش‌های مختلف مغز انسان و عملکرد آن‌ها دیدم. مروری شد بر آموخته‌های پیشین.
    • نشد که وبینار نویسنده‌ساز را باشم. (تا استاد وصل شد یهو نتا قطع شد.)
    • تا مجموعه‌ی ورزشی نزدیک خانه‌مان پیاده‌روی کردم. یک شروع مورچه‌ای خوب.
    • با عزیزی فوتبال آرژانتین و انگلیس را به تماشا نشستیم. انگلیس که جلو بود گفت: کاش آرژانتین در ۹۰ دقیقه بازی را ببرد که با خیال راحت بروم و بخوابم. و شد آن‌چه نباید می‌شد.
    • نیم‌نگاهی به فایل‌های هارد انداختم. شاید هاردتکانی‌ای باید.

  28. امروز
    چیزی هم نوشتی؟
    چهار وعده آزادنویسی کردم. نصف پیتزا تمام شد. در یکی از وعده‌ها، ۵۰ جمله نوشتم: ۱۰ جمله‌ی دبستانی، ۱۰ جمله‌ی نامعمول، ۱۰ جمله‌ی معمولی، ۱۰ جمله‌ی پرسشی و در پایان، یک جمله را در ۱۰ شکل متفاوت نوشتم.

    چه کتابی خواندی؟
    یک وعده هم کتاب خاندم. شب‌یک شب‌دو.

    راستی، سال‌واژه‌ات چی بود؟
    به‌خانی.

    وبینار نویسنده‌ساز در یک کلمه؟
    شوق‌افزا.

    با چه کسی تماس گرفتی؟
    هیچ‌کس، حالِ مکالمه نداشتم.

    با نیلا بازی کردی؟
    نه زیاد. این روزها حوصله‌ام ته کشیده.

    وسوسه‌ی امروزت چه بود؟
    دیدن فهرست فیلم‌های ذخیره‌شده. کاش مجالی برای فیلم دیدن داشتم.

    پیاده‌روی نرفتی؟
    تو این شرجی؟؟

    از یک تا ده به روزت چند می‌دهی؟
    پنج.

    آدرس کانالت را می‌گویی؟
    https://t.me/hananeveshhtan

  29. گزارش نیک‌روز چهارشنبه، بیست‌وچهارم تیرماه ۱۴۰۵
    امروز تمرینات یوگا را برای آزمون انجام دادم.
    برای کانالم جمله‌ای از ژرمینال، نوشته‌ی امیل زولا، را که از قبل زیرش خط کشیده بودم منتشر کردم.
    تمرین‌های زبان انگلیسی را هم انجام دادم.
    نیمی از روزم صرف کدبانو شدن شد. گاهی که چه عرض کنم، معمولا از این کار خوشم نمی‌آید، اما چون محکوم به انجام دادنش هستم، باید ادای آن‌هایی را دربیاورم که می‌گویند «خودم انتخاب کردم آرامش را به خانه بیاورم» و از این حرف‌ها.🤢
    در وبینار «نویسنده‌ساز» هم شرکت کردم.
    در آخر یکی از دوستانم به دیدنم آمد. و تا پاسی از شب که همسران سرو کله‌شان پیدا می‌شدبا هم بودیم.تا توانستیم غیبت کردیم، بعد هم برای این کار اسم محترمانه‌ای پیدا کردیم، گفتیم «شناخت دیگری و شناخت خود». بعید می‌دانم تاریخ با این تغییر نام فریب بخورد، اما دست‌کم خودمان چند ساعتی خندیدیم.
    https://t.me/MashgheBodan

  30. جذابیت گزارش نیک باعث شده چند روزی مستمر روزانه‌نویسی داشته باشم. توجه به جزئیاتم این روزها زیاد شده. ناخودآگاه دنبال سوژه برای گزارش روزانه می‌گردم. همین باعث شده من درونگرا بیشتر از قبل با آدم‌ها ارتباط بگیرم و صحبت کنم. مثلا وارد اتوبوس که شدم فردی نون فانتری دستش بود بهم تعارف کرد. کمی صحبت کردیم. بعد کارت طب سنتی از جیبش درآورد داد بهم. مثلا همین رو می‌تونم گسترش بدم و درباره‌اش بنویسم. یا چهار مرد جوانی که برای مسیریابی مقصد با مترو از چت‌جی‌پی‌تی استفاده کردن. تا حالا همچین استفاده‌ای از هوش مصنوعی ندیده بودم.

    به یه کتابفروشی رفتم جهت خرید «کلیله و دمنه» برای کلاس جدیدی که ثبت نام کردم. ابتدای مغازه روی تخته سیاه نوشته بود «گویا تو هم به کافه‌ی ما خو گرفته‌ای بنشین کنار پنجره و قهوه نوش کن». بعد از خرید کتاب گفتم کافه طبقه بالا میشه؟ گفت آره اما الان تعطیله. داریم بازسازی می‌کنیم. اونجا بود که فهمیدم اگر هم بخوام نمی‌تونم خو بگیرم و اومدم بیرون.

    برای اولین بار وارد ایستگاه مریم مقدس شدم. جایی که دو یا سه بار بمب خبری شده بود. اما راهم به اون سمت نخورده بود و نرفته بودم. قطار اومد و وارد شدم. کسی داشت به همراهش می‌گفت «من این ایستگاه رو تا بالا رفتم. ۶ تا پله برقی باید بری. در و دیوارش از مریم مقدس و حضرت عیسی نوشتن.» و این ایده در ذهن من جرقه زد که چقدر من سخت می‌گیرم؟ خود این دستاورد بزرگیه. می‌دونین فقط چند درصد مردم جهان تونستن این ایستگاه رو ببینن؟ منم یکیشون بودم. دیگه گفتم به شما هم بگم بدونین. ازین به بعد هر ایستگاهی تا بالاش رفتم میام اینجا بهش افتخار می‌کنم. تازه پله‌هاشم می‌شمارم.

    مفیدترین کار امروزم خرید کابل شارژ بود. تنبل درونم می‌گفت ولش کن بنداز فردا ولی دوستم گفت کار امروز رو ننداز فردا. حالا به جای ظهر باید شب بخوابم.

    کتاب جدید رو گشودم و کمی هم خوندم. متاسفانه ژانر عاشقانه داره که خوشم نمیاد. اما مجبورم تمومش کنم. حجمش کمه. شاید روزنامه‌وار خوندم رفتم جلو. تا اینجا که آزاردهنده بود.

    1. وای کلیله دمنه متن سنگین و ثقیل و پیچیده ای داره معلومه ماشالله قوی مغز هستین که میخاید این کتاب رو بخونید

  31. سال‌واژه: تغییر

    ۱- نشستم ورِ دل شقایق، سریال دیدیم و قلبمان هم کاراملی شد، هم اکلیلی.

    ۲- مطالعه روزانه‌ام را پشت میزم، به همراه خوردن خربزه، انجام دادم.

    ۳- در وبینار شرکت کردم، اما چه شرکت کردنی! اینترنت، که ایشالا خبر مرگش را برایم بیاورند، من را از شنیدن صحبت‌های استاد ناکام گذاشت.

    ۴- در حالی که پاهایم را روی گُرده مایلو مثل برف‌پاک‌کن تکان می‌دادم، برنامه آشپزی مورد علاقه‌ام را تماشا کردم.

    ۵- امروز هم طبق سنت این چند وقت، روزگفتارم را در بالکن ضبط کردم.

    ۶- از هوای دلپذیر شبانه استفاده کردم و در حالی که کف زمین نشسته بودم، آزادنویسی هم انجام دادم.

    ۷- با مامان و شقایق فوتبال انگلیس و آرژانتین را دیدم. فقط شانس آوردم؛ با نعره‌ای که از سر شادیِ گل آرژانتین کشیدم، من را راهی پارکینگ نکردند و مامان فقط به چند تشر مجلسی بسنده کرد.

    ۸- بعد از فروکش کردن هیجان فوتبال، کانالم را به‌روز کردم.

    ۹- بعد از چند دقیقه منتظر ماندن در صف مسواک، بالاخره نوبتم شد و دندان‌هایم را مسواک زدم.

  32. مثلِ یک گارگاه نجاری تو‌دلی یک سره کار کرد
    در نوشتار همراهی کلمات واژه‌هایی تازه
    بی‌معنی سرگردان فقط بکوبید
    و نوشت!
    جمله‌سازی ارگان هارا یکی‌بریکی انجام داد
    می‌خاست ضرفِ دوماه تمام کند
    می‌گویید شاید بشه
    ولا ندا‌نم

    فقط جمله‌نویسم از کتابِ فرهنگ‌واره
    شاید جاخورم نتوانم
    اما باید نویسم
    تا شوم
    اوکسی‌که در رویاام همش می‌آد
    وخوده یاد آوری کنه
    براش هردم گوییم
    ای پروانه که در ذهن داری پرواز کنی
    رویا ببافی
    همه ره قفل است
    تنها یک ره داری
    نِته که اونم امروز همه‌جاروی
    قطع میشه
    از خونت آمدی به خونه جاری‌ات ۱۰‌دقیقه که ماند به وبینار برق قطع و نت هم پرید
    که اینقدر بدشانسی آوردی
    پروانه بدشانس اینقدر رویا به کله‌ام نباف
    هیچ‌راه‌ای نداری بروی
    ای صدیقه‌نادان
    منه‌که پروانه‌ام در ذهنت
    کوبیدم و تورا
    به یک دم نهادیدم
    و گفتم برو داخلِ انیستا گوگل و تلگرام بگرد
    و ببین همه درس‌ها انترنتی شده
    ببین کسی پیدا نمی‌کنی که پیشرفت‌کنی
    ازین بطلاق خوده نجات‌‌دی
    داری بمه پند آموزی
    مکه توره اینقدر
    به‌کاراخوب وادارت می‌کنم
    به زندگی ناامید بودی
    امیدت شدم
    توداری
    منه نادیده‌گیری
    هرچه‌پیشرفت کردی
    از برکت مه‌است
    بیا دستم‌ را ببوس

    یاکه بذار رویا بکاهم‌ در ذهنت
    تو دیشب تا اعلان پش‌از ده‌تا شعر نوشتی
    مه‌اگه با زین پشنهاد تورا آگاه نمی‌‌کردم
    واژگان از کجا می‌آوردی ابله!
    منِه پروانه یک‌دفعه به تو گفتم
    ببین تمام کلمات فرهنگواره را
    یکی‌یکی بساز و جمله برداری‌کن
    توایکه در شعر بهتر می‌توانی جمله سازی
    بیااینهارا بردار جمله‌ساز
    دایره‌واژگان خوده زیاد‌کن
    تا دست‌ات مثلِ کلکسیونی‌واژه‌وار کمپیوتر شوی دروغ‌گفتم
    حالت خوب نیست اعلان
    داری حال‌کنی
    امروز بهتر شدم
    بازام
    گوییم
    منه پروانه
    بیادستم‌ ره ببوس!

    پروانه‌یکم امیدوارشد که دید نت‌ها قطع‌‌اند
    به یک لحظه فک‌کرد از وبینار جامانده
    ترسید که نکند دیگران از او بهتر شوند
    خوده بالاببرند
    اما زین‌کام‌ها
    اعلانم بعضی‌ها ازتو بهترند
    مه‌ای‌ پروانه گوییم
    اعلان بیش‌از ۱۰۰ نفر ازتو جلوترند توعقب‌ماندی
    مواظب خود باش بخود قول‌دی تانت وصل‌شود
    مثلِ پیاز داغ کوبی درهم ریضی نویسی به مبارزه خوده آماده‌کنی
    به‌استادت
    بفهمانی دائیم‌التحصیلی!
    و تورا مثال دیگر نویس‌ها جدی‌‌گیره به تمام نویس‌هات توجه‌الزمان بخرج ده!
    به‌امیدی بنویس
    ویراستار خودت خودت شوی
    چنان نویس که‌هرجمله‌ات
    ویراستار‌ گردد و گردد
    نداند
    کجاتغیر دهد
    و خودش هند‌کند
    بخود‌قول‌ده همین‌اعلان همین‌ثانیه همین‌دقیقه!

    پروانه‌پژمرده شد و بی‌حال
    داره‌غور زنه
    از وبینار ‌جامانده
    وبینار پخش‌شده
    ای‌وای
    پروانه داره پادکست گوش‌ده
    پروانه کنج گاپه امروز در وبینار چه‌گذشته
    ای داره تصور به‌ذهنم اندازه
    هرچه‌مجازاتش‌می‌کنم
    خوده تمجید کنه و سجده!

    لینک کانالم
    https://t.me/sadegaalezadai

  33. سال‌واژه: رشد پله‌ای

    ۱. امروز، روز استراحت بود. بالش به بغل، تا نزدیک ظهر خوابیدم.

    ۲. برای داداشم ناهار خوشمزه‌ای پختم.

    ۳. پریدم توی استخر کوچک ویلا و حسابی حال کردم. سعی کردم رها باشم و فقط روی آب شناور بمانم.

    ۴. در وبینار استاد کلانتری شرکت کردم و دریچه‌ای تازه به رویم باز شد. مثل همیشه، نکته‌ها خاص و کاربردی بودند. فهمیدم دنبال کردن و تحلیل سیر تحول یک نویسنده چقدر می‌تواند الهام‌بخش باشد.

    و یک نکته‌ی ماندگار…
    به قول ساجده جان، شعری «جگرسوز» از مولانا:

    رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل
    مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن کشت مرا
    قافیه و مَغلطه را گو همه سیلاب ببر
    پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا

    مدتی بود این شعر در ذهنم می‌چرخید. امروز وقتی ساجده با ظرافت از آن گفت و توضیح داد که وزن و قافیه، «پوست» شعرند نه «مغز» آن، برایم بسیار تأمل‌برانگیز بود.

    ۵. حدود یک ساعت با یکی از دوستان صمیمی نویسنده‌ام تلفنی گپ زدیم. از گفت‌وگو با او همیشه انرژی می‌گیرم و اعتمادبه‌نفسم بیشتر می‌شود. شخصیت‌هایمان هم به هم نزدیک است؛ هر دو INFJ. خلاصه که از فلسفه‌ورزی‌ها و گفت‌وگوهای طولانی‌مان کیف می‌کنیم.

    ۶. امروز به یک نکته ظریف و مهم فکر کردم؛ هر وقت می‌خواهم گزارش روزم را بنویسم، کارهای خانه را جزو دستاوردهایم حساب نمی‌کنم. در حالی که به قول پدرم، انجام کارهای خانه هم هنری ارزشمند است.

    ظرف‌ها را شستم و به شعر گفتن فکر کردم.
    غذا پختم و به این فکر کردم که چگونه در نوشتن به پختگی برسم.
    برق رفته بود؛ با نور چراغ گوشی و شعله‌ی شمع، کارها را انجام دادم تا فضا کمی شاعرانه‌ شود.

    ۷. با خودم حرف زدم و کلنجار رفتم. شاید همین کلنجار رفتن‌ها، یکی از مهم‌ترین کلیدهای خودشناسی باشد.

    https://t.me/WaterLilyEcho

  34. صبح همانند یک جنازه بیدار شدم. در تخت ماندم و گریستم. همین که مادر به اتاقم آمد همه‌چیز به تدریج بهتر شد.

    -وبینار

    -مروری بر کتاب فرهنگواره و غرق لذت شدن، الهام گرفتن و ایده‌های جدید.

    -شرکت در جلسه‌ی بازخورد کلاس نویسندگی خلاق.

    -وقت گذرانی با دوستان عزیزم.

    -گریستن و حرف زدن‌هایم.

  35. تازه هوا روشن شده بود وقتی که بیدار شدم: تو صحرا یک مسیر طولانی را تنهایی بازمی‌گشتم و درست لحظه‌یی که خیال می‌کردم رسیدم، دیدم تمام راه را اشتباه آمدم. ۱۵ دقیقه آزادنویسی کردم: چهره‌ی برخی از کلمات آشنا بود. فهرست کارهایم را نوشتم: سه کار مهم روز اولویت‌بندی شد. سرگرم و مشغول سرچ و سایت: بخشی از مقاله‌ی جدید را قلم‌ زدم. حدود ۴۰ دقیقه اینترنت در حد قطعی ضعیف بود: ماتم ضربه‌های پرتکراری که به روح و تمرکز آدم وارد می‌شود. خواندن: «گلنار و آیینه‌» از رهنورد زریاب و «ضربان» کلاریسی لیسپکتور. ترجمه: برایم روشن شد سراغ چه کتابی بروم. چت‌هایی که ناچارانه به آن تن دادم: همه ملال‌آور. موسیقی: ملال‌زدای روزم. تصمیم نو گرفتم: زبان خواندن را به عشق زبان خواندن از سر بگیرم. روز با نوشتن تمام شد: هم‌نویسی کوتاه با الا نصیری.
    کانال تلگرام: https://t.me/Themolaie

  36. سال واژه ام نوشتن
    ورزش؟
    پیاده روی صبحگاهی
    صبح با جنگ و خبر کشتار شروع شد.
    در حالی صبح و شروع کردیم که جنوب کشورم غرق آتش شده.
    درد دارد اما درمان تحریم.
    به توصیه مغز جان تمام امروز برای ایجاد دوباره کانال و اینیستا و نوشتن و جمع آوری نوشته های آرشیو شده در لب تاب گذشت.
    نتیجه خوبی داشت اما یادگرفتم زیاد به تکنولوژی اعتماد نکنم.
    نمره امروز به عمل کردم هشت هست و دو نمره برای قطعی برق و وصل نشدن نت و جا ماندم از وبینار امروز شد.
    کاش می شد بدون کاش و اما نوشت ولی..

  37. ۱.به گیاهانم‌ رسیدگی کردم. ۲.زبان روسی‌ را تمرین کردم. ۳.چند نوبت آزادنویسی کردم. ۴.یک طرح مینیاتور را اسکچ زدم.
    ۴.فیلم dersu uzala” 1975″ را دیدم. ۵.در سرزبان و نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۶.از کتاب “تقویم بی‌هدفی” و “تفکر سیاه و سفید”خاندم. ۷.چند نقد از نویسنده موردعلاقم خاندم.
    امروز منگ و مریض‌احوال بودم ولی بلاخره بدنم به یک پیشرفت رسید‌.

  38. گزارش غلط

    امروز غلط‌های زیادی کردم. اما حوصله‌ی تعریف ندارم. ناراحت بودم. هستم. بی‌دلیل. بادلیل. همینجوری. همین.

  39. سال‌واژه‌ام: درنگ

    صفحات صبحگاهی نوشتم.

    کتاب‌هایی که نیاز داشتم خریدم.

    یک ساعت آزادنویسی کردم.

    پروژه‌ی مرور کردن دوره‌ها را بالاخره آغازیدم.

    نویسنده‌ساز را بودم. بالاخره ساجده را دیدم.

    بعد از عمری رقصیدم در ایستگاه رقص فاطمه یاوری. خوش گذشت.

    در سرزبان مرور کردیم مبحث واقعیت و زبان را.

    وبینار شیما و متین را قطعی برق کنکل کرد.

    یادداشتم را هوا کردم.

    مطالعه‌ی نبرد هنرمند و رود راوی را ادامه دادم.

    کانال تلگرام:

    https://t.me/sarachegenii

    1. صفحات صبحگاهی به علاوه یک ساعت آزاد نویسی؟آفرین تحسین برانگیزه

  40. گزارش نیک به سبک « مصاحبه با خود»:

    -سال‌واژه‌ات «واقعیت‌بافی» بود درست است؟ امروز در جهت آن چکار کردی؟
    -کار اداری که مدت‌ها بود عقب می‌انداختمش را انجام دادم. این هم واقعیت‌بافی قلمداد می‌شود دیگر.

    -از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    -۵. چون از صبح چند جا کار داشتم. سه بار موتوری گرفتم و از گرما هلاک شدم. اندازه‌ی یه استخر آب نوشیدم. روز کشششش میومد و تموم نمی‌شد، اما وقتی رسیدم خونه، شب زود تموم شد. عدالتتو خدا.
    مامان کمی حال نداشت.
    نتونستم اون‌قدر که دلم می‌خاست مطالعه کنم.
    چیزی هم ننوشمم.

    -از گفت‌وگو‌های امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    -بی‌سرپرست خوشبخت‌تر از بد سرپرست است.

    -امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    -«راه هنرمند» از جولیا کامرون.
    و‌الان که خاموشی زده‌ام بعد از ثبت گزارش‌نیکم می‌خاهم در تاریکی چند شعری از اسماعیل جانم بخانم.

    -امروز رفتی پیاده‌روی؟
    -شَلخه زیاد زدم، پس بله.

    -امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    -آب‌دوغ‌خیار مامان.

    -امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    -ایران خانم که پای ثابت است همچنان.
    مامان گرمازده شده یا چی نمیدونم. کمی حال ندار بود امشب. براش میوه و شربت آبلیمو درست کردم. الان خابیده. امیدوارم فردا خوب خوب شده باشد.

    -امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    -وقت رویاپردازی نداشتم.

    -امروز با کی تماس گرفتی؟
    -من تماس نگرفتم. اما عسل فاطمی با من تماس گرفت و گپ‌و‌گفتی داشتیم، خندیدیم، عسل یک فیلم و دو کتاب به من معرفی کرد که ببینم و بخانم.

    -امروز برای سلامتیت چکار کردی؟
    یک لوسیون بدن گرفتم.
    قهوه یک وعده بیشتر ننوشیدم.

    -امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    -ظهر خاطره‌ای توی ذهنم اومد، اما تا اومدم یادداشتش کنم کار پیش اومد و بعدش هم یادم رفت و هنوز هم یادم نیست.

    -امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    -مقایسه. جعفر مدرس صادقی. شماره ۱، شماره ۲. بچه‌ها بازی نمی‌کنند. اعمال تغییرات روی یک نثر بعد از حدود ۵۰ سال. پیراهن استاد. شفافیتش در ابتدا و کدورتش در ادامه.

    -فیلم چی دیدی؟
    -روم سیاه هیچی.

    -قشنگ‌ترین صحنه‌ای که دیدی چی بوده در طول روز؟
    یه دختر بچه که یه بطری نوشابه هم قد خودش دستش بود و به مامانش می‌گفت دلم نمیاد بندازمش دور.
    یه پیشی لمیده در سایه.

    اودافظظ.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  41. نیک‌صلگی

    سال‌واژه‌ام: حرکت

    _دارم مشتری ثابت فرهنگسرای محلمان می‌شوم. چند هفته پیش در کلاس داستان‌نویسی پیش‌ثبت‌نام کرده بودم و امروز جلسه‌ی اولش بود.
    استادش استاد را می‌شناخت.
    خوش‌ذوق و شیرین‌سخن بود و با شنیدن حرف‌هایش نگاه تازه‌ای از داستان‌نویسی در من جوانه زد؛ جرقه‌ی کوچکی از یک ژانر که اگر بتوانم برایش داستانی خلق کنم به یکی از آرزوهای نوشتنی‌ام دست می‌یابم.

    _ رفتم خانه‌ی خاله. حالا که فکرش را می‌کنم کل این هفته را به صله‌رحم گذراندم. حتی فردا را هم در همین راه خواهم گذراند.
    نمی‌دانم چرا نسل جدید انقدر از رفت و آمد و تلفن کردن بیزارند؟
    زندگی بدون این دو از جام زهر بر من تلخ‌تر است.

    _ با دخترخاله‌ام قربان‌صدقه‌ی لباس‌های سیسمونی تو‌دلی‌‌اش رفتیم. پیراهن‌های دخترانه خیلی خرند. گل‌گلی و تورتوری با هدبندهای پاپیونی.

    _ خواهرم با چند کیلو آرد و شیرخشک آمد آنجا تا از خاله یاد بگیرد چطور حلوای عربی بپزد؟
    مثل یک شاگرد نمونه مرحله به مرحله را دنبال کردم و از فردا می‌توانم حلواپزی خودم “الذّاکر” را راه بیندازم.

    _ به محض رسیدن به خانه پانزده صفحه از همسایه‌های احمد محمود را خواندم تا از چالش گروهی عقب نمانم.

    _ روزانه‌نویسی کردم، دستی به سر و گوش خانه کشیدم و شام حاضری پختم.

    _ خوابم می‌آید و فردا آفتاب نزده باید بیدار شوم. خدا رفتگان استاد را بیامرزد که گزارش نیک را طرح کرد تا در روزهای تنبلی که شمارشان دارد از دستم در می‌رود بتوانم آن را به جای پست در کانالم غالب کنم.

  42. گزارش نیکم درامروز
    -صفحات صبحگاهی را با نوشتن دم‌ظهر کلا ظهرگاهی کردم.
    -انسولین مادرشوهری را زدم، برای صبحانه‌اش تخم‌مرغ محلی دوزرده آبپز شده به همراه پنیرونان‌جوو دوتالیوان چای کمرنگ آماده کردم که نوش‌جان کند.
    -آزاد نویسی رانیمه کاره رها کردم، چون مادرشوهری اعصاب نداشت.خدا وکیلی از دنده چپ بیدارشده من که کاری به کارش ندارم.
    -گل‌محمدی‌درشت حیاط را برای گلاب گیری چیدم.
    -به سراغ گلدان‌های شمعدانی‌ روی تراس رفتم، ازدیدن گل‌های صورتی وقرمزشان کلی ذوق کردم.
    -به جیمی ولکسی، دوسگ با وفای‌خانه غذا دادم.
    – ناز نیکو، عروس‌هلندیمان را حسابی کشیدم تا جمله (نیکو بدو بیا، بدو بیا ونیکو خوشگله مامانه را تکرارکند وسوت بزند تاشاید سگرمه‌های مادرشوهری باز شود.
    – کتاب نامه‌‌ها از بزرگ‌علوی راخواندم.
    – در کتاب فرهنگواره‌خلاق استاد پرسه زدم.
    – دروبینارنویسنده‌سازشرکت کردم.
    – درایستگاه خانم یاوری تکانی به بدن خسته دادم.
    – غروب به دیدن یکی از دوستان رفتم.
    -برای پسر ورزشکارم فیله مرغ مزه‌دارکردم.

  43. نام کتاب( زندگی برازنده من بود) که کامل نوشته نشده بود . تصحیح شد.

  44. اولین گزارش نیک را دارم می‌نویسم. می‌دانم پر از اشتباه ویرایشی و نوشتاری است. بهرجال بهتر است شروع کنم تا کی باید صبر کنم و انجامش ندهم؟
    روزم را با خوانش کتاب برازنده من اثر کارول اس پیرسون شروع کردم و تا چند صفحه از آن که مطالعه کردم به تست های آن پاسخ دادم. نتایجش بماند تا بعد
    از آن جهت که در دوره کتابنوردی شرکت کردم سعی کردم به موقع خودم را به کلاس برسانم.
    در آنجا در گفتگو و بحث ها اشاره ایی به شهاب الدین سهروردی شد.
    کنجکاوانه از گوگل سرچی زدم. با جی بی تی هم گفتگویی در موردش داشتم. در این گفتگو به کتاب عقل سرخ اشاره کرد. بخصوص شرحی که از تقی پورنامداریان باشد. در نهایت برای آشنایی هر چه سریعتر کتاب صوتی آنرا تهیه کردم با صدای مریم محبوب .بسیار مختصر و کوتاه بود اما همان اندک و کوتاه به زیبایی خوانده شده بود. مشتاقم تا کتاب کاغذی اش را تهیه کنم.
    تا نیک نوشتی دیگر از نیکونوشت درود و دو صد بدرود.

  45. از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    باید نمره بدهم؟ نمی‌خاهم. خوشم نمی‌آید از اعداد. خصوصن نسبت دادن آن عدد به خودم. مگر ماشینم؟ آزادنویسی را هم تازگی بی‌تایمر انجام می‌دهم. بی‌تعداد صفحه. تا غرقگی می‌نویسم تنها. هر چند می‌نویسم کارهایی که بهم می‌گویند امروز کاملن پوچ‌الوجود نبوده: داستان کوتاهی از همسفران. چیزی فهمیدم بعد از چندتا کارگاه. کمتر کسی به زبان و راوی می‌توجهد. داستان، خوب می‌گویند. بر منکرش لنعت اما زبان؟ راپید گرفتم. سایزش بزرگ. باید دو دهم بگیرم. کمی ور رفتم باهاش. با بر و بچ تهرون گروه تروریستی زدیم. دو تا زریِ گل و دختر مسکوب و الهه‌‌ی نامه و آبجی شبنم. هدف ترور هم شاهین کلانتری فرزند رحیم کلانتری‌ست. البته اگر ما را به کتابخانه‌‌ی سرّیش ببرد، کاریش نداریم. چند وقتی دنبال بهانه بودم تا با لنا آشنا شوم و به لطف زهرا خانم بهانه جور شد. کاریکلماتوری در دادم و دیدم ای وای گویوم چه کلیشه. پاکیدم و چیزی دیگر هوا کردم. روز را گفتاریدم از دلیلم برای دانشگاه هنر. خریت همین‌ست دیگر. پانزده دقیقه تمام بگویی می‌دانم به فلان دلیل و بهمان دلیل آبی از دانشگاه گرم نمی‌شود اما بعدش آموزشگاه کنکور ثبت‌نام کنی. چرا وقتی می‌دانیم کاری غلط‌ست باز انجام می‌دهیم؟ مجله‌ی نویسنده هم به همت همسفران به چاپ رسید. البته کار نیک خانم رسولی و دوستان‌ست نه من. در این مجله زحمتی نکشیدم. خاستم برای مجله کاریکلماتور بنویسم اما کسی برای سنجیدن آن‌ها نبود.
    برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    ابرپرسش‌ها را کونیدم. درس؟ ای وای گویوم. کونش نگذاشتم چون بچه‌های تهرون کون این‌جور مطالب نمی‌گذارند. کونیدم کاریکلماتور را. هر چند چیزی در نیامد. فقط کمی بازی با فرسی و فارسی. از شب هول رونویسیدم. می‌خاهم از لنا بیاموزم. همانگونه که فرسی را می‌سپوزد من هم ترمز را بسپوزم. دیگر کون چی گذاشتم؟
    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    من؟ گفت‌و‌گو؟ برو بابا. این وصله‌ها به ما نمی‌چسبد.
    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    پرسه؟ نوک. خروسانه. مرغانه. کبوترانه و هر عن‌پرنده‌ی دیگر. شب هول . تازه دارد داستانش دستم می‌آید. بی‌لنگر را. پس چه کسی باهام این کتاب را می‌کاود؟ بر و بچ رمان‌جا انزواجویی هم حدی دارد. از لاک بیرون بیایید. با هم بخانیم. با هم بنویسیم رمان. به داش شاپور از دور سلام کردم و او هم کلاه شاپوریش را به احترامم برداشت. من بعد باید بیشتر در کاریکلماتورها دنبال قالب باشم. عمو اکبر از شیراز برگشت. برایم افول را خاند. مثل بقیه داستان‌هایش در حال و هوای شمال. … فکر کردی می‌نویسم جوانی؟ دو سه شعری، از همان شعرهای ابتدایی فروغ خاندم. اگر برای دوره‌ی اول شعرماهی باشند بیست دارد اما اگر در دوره‌ی یازدهم چنین می‌نویسد باید اوس‌کلونتری او را با تیپا بیندازد بیرون. سرورم را یافتم. جیغ بنفش را می‌گویم. مجموعه اشعاری‌ست به کوشش من‌وچهره آتشی. بیش از شعر، مقدمه و پیش‌گفتار و پس‌گفتار و کص‌گفتار دارد. ای وای یادم رفت. مثلن قرار بود اول از همه از کراشم نصرت بگویم. چه کسی در مردی که در غبار گم شد، خودش را یافت؟ همگی بگید ماشاالله. صد … واقعن چرا؟ فشار زندگی بلخره از جایی در می‌رود؟ می‌کند؟ می‌شود؟ کراشم چند بار به من اشاره کرده: دختر دبیرستان‌هایی که هندوانه می‌گذارند زیر بغلش. خیلی کوچولو و گذرا با اِبی‌ِ گُل دست دادم. مد و مه. کتاب‌های اوس‌کلونتر هم که همیشگی‌ست.
    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    تو این گرما تو این شرجا؟ آخر دلت می‌آید آقا امید؟
    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    آه خوردن. چه مصدر دوری‌. دو روزست که شام و ناهار نان سق می‌زنم. صخاک یا غذا مانده می‌ریزد تو حلقم یا غذایی ناپسندم. سوپ اگر هم غذا باشد تو تابستان غذا نیست. ای کاش مداحی‌پور مادرم بود.
    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    گزارش نیک‌های این چند روز را خاندم و دَدَم وای. دو روز پیش ثبت نشده بود. می‌بینی خدا؟ یک کاری هم پیدا شد که درش تداوم داشته باشم ولی مگر نت می‌گذارد؟
    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    با آدم به خصوصی پیاده‌روی کنم در خیابان فردوسی یا نوفل لوشاتو. چند روزی در ذهنم‌ست. فعلن که مریض‌ست. خوب که شد ازش می‌خاهم. شاید حتا در کافه‌ای، پارکی نشستیم و دوتایی کمی نوشتیم یا شعری خاندیم با هم از شاعره‌‌ای ایرانی. می‌توانم مهدی موسوی و فاطمه اختصاری را کنم بهش معرفی. هر چند بنده خدا همین الان هم دارد له می‌شود زیر کوهی از کتاب‌های نخانده.
    امروز با کی تماس گرفتی؟
    بابا جان چندبار بگویم من شخصیتی کم دیالوگم. می‌دانی چرا؟ چون دختر کارگردان ریده در فیلم‌نامه‌ی آقای آراسته. دیالوگ‌های من را برداشته برای خودش. آخر این چه کاری‌ست؟ از همان اول به جای من بازی می‌کردی.
    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    هم‌صدا با حلق اسماعیل. اثرات امتحان فارسی‌. خوب‌ست برای فارسی زیاد نخاندم و چنین شدم.
    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    ما خیال‌هایمان را دهه‌ی شصت بافتیم آقا. داستان کوتاهی در ذهنم‌ست برای کارگاه طبق رابطه‌هایم. پیشنهاد اوس‌کلونتر. فردا در موردش آزادنویسی موضوعی می‌کنم. دیگر فقط با آزادنویسی می‌توانم بنویسم وگرنه یا لفتش می‌دهد یا از استرس نوشتن می‌روم i see you.
    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    سفر سفر تو سینه حبس. تنگ نفس‌های توست. خرم‌آباد بود و قلعه‌ای مخصوص دید زدن ستاره‌ها. نامش چه بود؟ در انشای دبستان بعد از عیدی هم بهش اشاره کرده بودم.
    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    رنگ پیرهن اوس‌کلونتر. با داستان صادقی یادم آمد در کارگاه داستان کوتاه یک داستان فرستاده شده بود با دو ترجمه‌ی مختلف. هنوز مقایسه‌شان نکرده‌ام.
    https://t.me/hphp137

  46. سال‌واژه: پیوستگی 🐜
    مورچه‌وار؛ آرام، اما پیوسته.
    متعهد به سال‌واژه‌ام؛ «پیوستگی».
    آزاد‌نویسی در نت گوشی، پشت ترافیک، در هوای ۳۹ درجه، ساعت یک بعدازظهر.
    از یک تا ده، امروز به خودم ۷ می‌دهم.
    نوشتن: قابل قبول.
    خواندن: در حد ۴ یا ۵ صفحه؛ نیازمند تلاش بیشتر.
    کلاس امروز پربار بود و بازخورد استاد، انرژی‌بخش.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و از خوانش استاد از داستان «بچه‌ها بازی نمی‌کنند» نوشتهٔ جعفر مدرس‌صادقی بهره بردم؛ به‌خصوص مقایسهٔ دو نسخهٔ قدیم و جدید داستان.
    کیف کردم از حضور در چهارشنبه‌های سپید؛ یوگا، ساخت بالم لب و فیشال پوست در آکادمی مهلا رضایی، به عنوان مهمان ویژه.
    ناهار، مهمان دست‌پخت عالی دخترم بودم؛ چلو مرغ زعفرانی.
    سری به کانالم زدم؛ پرسه‌ای میان نوشته‌های قدیمی و ویرایش و مرتب‌سازی آن‌ها. همان توصیهٔ استاد که هر از گاهی به سراغ متن‌های خودتان بروید و بازنویسی کنید.
    فوتبال انگلیس ـ آرژانتین، پرهیجان و زیبا بود؛ هرچند بعد از حذف آلمان، برد و باخت بقیهٔ تیم‌ها دیگر برایم تفاوت چندانی ندارد.
    پیش‌نویس دو قسمت از داستانم را تمام کردم و به قسمت‌های آینده فکر کردم.
    روز را با داستان کوتاه «هزار رنگ» از چخوف به پایان می‌رسانم؛ اگر خواب، وسط خواندن، بر من غلبه نکند.
    #گزارش_نیک
    ✍🏻 زری قوام

  47. حلزون‌اندیشی حلزون.
    چه نقل قول قشنگی.
    و اما نیکانه‌های امروز:
    ۱. شروع روز با خواندن بیست صفحه از کتاب جدید استاد، فرهنگ‌واره‌ی فارسی خلاق. بسیار انگیزه‌بخش و خواندنی.
    ۲. نوشتن یادداشت صبحگاهی بیش از هزار کلمه و پروراندن یک ایده.
    ۳. گفت‌وگو با یار دربارهٔ شرکت در کلاسی مشترک و چند موضوع دیگر.
    ۴. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز.
    ۵. تماس با خواهرزاده برای تبریک تولد.
    ۶. صحبت تلفنی با خواهر بعد از کلی وقت.
    ۷. صحبت تلفنی با یک دوست.
    ۸. خواندن بخشی از کتاب «روزهایی که می‌نویسم».
    ۹. نوشتن پست کانال به صورت شعرگونه.
    ۱۰. سر زدن به خانوادهٔ همسر.
    پی‌نوشت: فردا مراقبت آزمون نهایی داشتم، آزمون‌ها تا شنبه کنسل شدند. امشب انفجار خیلی بود.

  48. سال واژه: پذیرش
    ۱. خواب کافی بعد از شب کاری
    ۲. به موقع خود را به متخصص ارتوپد رساندم.
    ۳. صبوری و حوصله به خرج دادن برای معاینه.
    ۴. از رادیولوژی به سمت مطب می رفتم که دیدم توله گربه ای در گرمای عصر، له‌ له می زند. آب بطری خود را برای ایشان خالی کردم، از دیدن نوشیدن او لذت بردم.
    ۵. به موقع خود را به وبینار رساندم. گرچه در ترافیک همت بودم.
    ۶. دیداری مهم داشتم. به دو گربه ی کافه که شیرده هستند حسابی غذا دادم. آخر می دانید آن ها هم مثل مادرانِ شیرده ضعف دارند و بایستی غذا بخورند تا شیر بدهند.🥹 مادر اند دیگر ، برای خود چیزی نمی خواهند.🐱
    ۷.اخبار جنوب وطن را با غمی وصف ناپذیر دنبال کردم. چه افسوس از جان های پاکی که در جوانی رفتند. 🖤❤️‍🩹😔
    ۸. برای همسایه ی مهربان ظرفی میوه ی فصل آماده کرده و با تنقلات سالم تقدیم شان کردم.
    ۹. با گربه هایم بازی کردم و با عشق به آنها رسیدگی کردم. آنها روحشان هم خبر از مشکل من و وقایع تلخ جنگ ندارد. من موظف ام صاحب خوبی برایشان باشم.
    ۱۰. از دیدن فراخوان دوره ی شعر خوشحال شدم، اما دیر رسیدم و تخفیف به اتمام رسیده بود.🥲
    *با هر خستگی خود را به ” گزارش نیک” رساندم.

    با توام ایرانه خانم زیبا
    دق که ندانی که چیست گرفتم
    دق که ندانی تو خانم زیبا
    “رضا براهنی”

  49. سال واژه: سکوت
    امروز به «سکوت انتخابی» فکر می‌کردم. آنگاه که می‌دانی چه حسی داری. چه می‌خواهی یا چه‌طور فکر می‌کنی اما بستر برای بیان مهیا نیست. آدم مقابلت آماده نیست. جمع، ظرفیت سخن تو را ندارد. نتیجه آنکه اوضاع خراب‌تر می‌شود چون یک قدم بعد را می‌بینی. حالا شاید «سکوت انتخابی» انتخاب سنجیده‌ای باشد.

    ۱- آزادنویسی
    ۲- ظرف شستن طولانی
    ۳- والیبال پریا
    ۴- ناهار
    ۵- خاب
    ۶-پیلاتس
    ۷-دوش و تخم‌مرغ آب‌پز
    ۸-آشپزی و حل کردن کتاب خلاقیت با پارسا
    ۹- شام سبک

    والدمشاهده‌گر:
    پسرم صبحانه حلواارده دوست نداشت. رفت انگور آورد. گفتم پنیر بیار با انگور. چند ثانیه گذشت. رفت‌وآورد البته پنیر نه، مربا. به هر حال چیزی برای خوردن پیدا کرد.
    اگر پیش از تمرین مشاهده‌گری بود این چند ثانیه فاصله بین اولین گفتنم و رفتنش را «گفتن چندباره» پر می‌کرد که:
    دیگر مرا خسته کرده
    بی‌فایده است
    و پسرم را ملول می‌کند.

    shadisafavi.ir
    https://t.me/shadisafavi

  50. ✔️برای سال‌واژه‌ات، کسب و کار آنلاین، چه گامی برداشتی؟
    دانش‌افزایی
    یک ویدئوی جدید دارم که بابد متن آن را آماده کنم تا در اینستاگرام منتشر شود
    حقیقتن نمی‌دانم
    ✔️از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای میدهی؟ چرا؟
    ۷.۷۵
    در بزنگاه‌های روانی و ارتباطی کنترلم را از دست می‌دهم
    بنابراین پرشهای ذهنی دارم و طبیعتن از تمرکزم کاسته میشود
    قطعه‌ی تارم در نمی‌آید و در نوشتن هم کاغذ سیاه میکنم
    در یوگا هم ماندگاری و ثباتم تحلیل می‌رود
    ✔️امروز چه کلاسهایی داشتی؟
    یوگای صبحگاهی
    در کلاس خانم خردمند هم شرکت کردم
    ✔️از گفت و گوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    رشته‌ی کلام دیگران را نگسلم
    شکیبا باشم تا انتهای صحبت‌شان
    ✔️امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
    به کتابخانه پارک شهر رفتم و در این اقیانوس سرمدی
    شناور بودم
    کتاب سیر تا پیاز آشپزی نجف دریابندری که مدتها مشتاقش بودم
    در بخشی از کتاب از اهمیت تفکیک زباله گفته بود
    گفتگو با وودی آلن
    ✔️امروز پیاده‌روی رفتی؟
    بله از مترو تا منزل خانم خردمند
    البته پیاده‌روی اجباری بود
    راستش طفره می‌روم
    در خانه و با یوگا دورکاری می‌کنم
    ✔️امروز چه‌چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    اندیشیدن به روزمیری بدون پدر و مادرم
    فرداپرستی
    ✔️امروز با چه کسی تماس گرفتی؟
    سمیرا؛ مرادم جابه‌جایی ساعت کلاسش بود که هفته‌ی پسین به دلیل کارگاه‌های فدراسیون
    در زمان همیشگی، پذیرایش نخاهم بود
    ✔️امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    اولین روزی که یوگا را شروع کردم
    مهرنوش گفت نافتان را ببینید و من سرم را تا کمر پایین آوردم تا نافم را مشاهده کنم، منظورش مشاهده‌گری و درون‌بینی بود
    ✔️امروز در وبینار نویسنده چه بیشتر پررنگ بود؟
    فرهنگواره‌ی استاد کلانتری
    حضور خانم ساجده ( نام‌خانوادگی‌اش را از یاد بردم)
    نسبت به هفته‌ی پیش، مطمئن‌تر سخن می‌گفت
    کلامش ارزشمند و هدفمند بود
    با شروع، میانه و پایان
    ✔️فیلم چی دیدی؟
    فیلم ندیدم ولی یک مستند در مورد ام‌پاپه، فونبالیست الجزایری دیدم
    چه زجرآور است موقعیت‌شان
    با یک باخت از کانون توجه خارج می‌شوند
    ✔️نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    در بخش وب سایت قابل مشاهده است
    ✔️امروز موسیقی گوش کردی؟
    بله حدود نیم ساعت
    آوازی به نام فکرِ عشق از استاد شجریان
    بسیار پراکنده می‌شنوم و دلخاهم نیست
    ✔️امروز چه واژه‌ای در کانون ذهنت بود؟
    فراتر از واژه
    یاوه‌گوییها و خنده‌های مرسوم ما لعاب چرکین بیهودگی هاست از کتاب مرتضا کیوان

  51. -منم امروز مثل ماملن‌حلزونه درگیر بچه‌حازونام بودم. از یه‌ربع به هفت نا ده‌ونیم، با غول ثبت‌نام مدرسه، دست‌وپنحه نرم می‌کردم. موفق شدم بچه‌حازونا رو توی مدرسه‌ای که نمی‌خاستم، ثبت‌نام کنم.
    -یک‌ساعت رو با یچه‌حازونا، زبان خوندیم.
    -یادداشت روزانه‌م رو منتشر کردم.
    – خاطرات و فراموشی رو ادامه دادم.
    – چند ساعتی رو با یه شعر تازه کشتی گرفتم و در پایان، من و شعر دست به دست رفتیم تا انتشار.

    شب بخیر.

  52. حلزون داره تو خواب راه می‌ره. داره رویا می‌بینه. ولی فقط یه رویا نیست. دو تام نیست. سه تا رویاخانوم داره می‌بینه. داداش چند تا چند تا؟
    شایدم زود قضاوت کردیم. شاید خودشو داره می‌بینه. هی داره نشخوار می‌کنه که چرا من این شکلی‌ام چرا من اون شکلی‌ام؟
    استعدادمو کتمان می‌کنید توی تفسیر حرفه‌ای نقاشی؟
    ۱. یاد یه سری ویس کارگاهی افتادم که به خودم قول داده بودم این تابستون دیگه گوششون بدم. بماند که امروز خیلی اتفاقی یادشون افتادم. یکیشون تفسیر نقاشی کودکه‌. همین چند دقیقه پیش یه سریشو گوش دادم. گفت: «از ۹ماهگی تا ۲۲ ماهگی» نقاشی کودک حلزونیه. یعنی استاد یک سالشم نشده؟
    گفت از ۳/۵ تا ۵ سالگی کودک خیلی علاقه داره که اندام تناسلی اینو اونو بکشه.
    منم خیلی ترغیب شدم. چند سالمه یعنی؟
    ۲. یه نقاشی عجیب کشیدم. دست، دار، شیر و… تفسیرش چیه یعنی؟راستی بعد از ویس تفسیر نقاشی ترغیب شدم واسه شیرم اندام تناسلی‌شو بکشم. کاش هیشکی تفسیر نکنه نقاشی‌مو.
    ۳. زبان خوندم. بیشتر از ۱۰ دقیقه کمتر از ۲۰ دقیقه. خودمم نمی‌دونم یعنی چی خب!
    ۴. یه کاری که هی مینداختم عقبو بلخره امروز انجام دادم مقدماتشو. به زودی اجراییش می‌کنم.
    ۵. آمیرزابازی کردم. خیلی کیف می‌ده خب. کلمه‌‌یابی‌.
    ۶. چند تا کلمه ساختم. اگر اسمشون کلمه باشه.
    ۷. کلی کلیپ باحال دانلود کردم از کانال معلمای بلاگر.هم واسه این ته‌امسالیا هم واسه جدیدیا.
    ۸. الان باید برم کتاب بخونم.
    ۹. همشم دلم‌ کبابه واسه جنوب و اهواز قشنگم. چرا همیشه زور همه‌چی به جنوبیا می‌رسه؟

    1. سلام سحرجان.
      خیلی جالب بود.دلم خواست زیرش بنویسم آفرین مرحبا به دختر توانا😂😂 امضا با خودکار صورتی اکلینی

    2. سلام
      امیدوارم تنتون سلامت باشه و دلتون قرص.

      از خوندن گزارش نیک شما لذت بردم.🩵 قسمت تفسیر نقاشی ها رو خیلی دوست داشتم. 😊👌💜
      و صرف نظر از اینکه از شما یاد گرفتم که علم تفسیر نقاشی چقدر می تونه جذاب باشه، راستش، نقاشی استاد توجه من رو هم جلب کرد، که چرا همیشه حلزون؟🐌
      ذهنم اینطور تفسیر کرد که حلزو ن مفهموم آهسته و پیوسته رو در راه نویسندگی (شاید هم هر مسیر موفقیتی ) تذکر می ده.

      موفق باشید.❤️🧡💛

  53. امروز عجیب، طولانی بود.
    • صبح رفتم مدرسه و وقتم را صرف سخنرانی بی‌فایده‌ای کردم که از پیش می‌دانستم بی‌فایده است. گاهی ازعمد بیهوده‌کاری می‌کنم.
    • رفتم استخر و بی‌وقفه دست‌هایم را شکنجه کردم. حسابی کفری‌اند، مطمئنم. ۱۴سالِ آزگار رهایشان کرده‌ام و حالا انتظار ِ قدرت‌مندی‌شان را دارم.
    • مسافرت غیر منتظره پیش آمد و آمدیم کردستان. همه‌چیز شاد است.
    نیمه‌شب بستنی خوردیم و کودک‌وار ، قصربادی سوار شدم.
    • خسته‌ام، بی‌نهایت. بااین‌حال راضی‌ام. روزم طولانی اما جذاب بود.
    پ‌ن: حیف به هیچ‌کار نوشتنی و نوازیدنی و علمی‌ای نرسیدم:(

    کانالم انگار جمعیت‌گریز است:
    https://t.me/hermionediana

    1. سلام دیانا جان
      چند وقت پیش برادرزاده‌ام رو بهونه کردم تا قلعه باری سوار شم، اما رام ندادن😂😂 قدر این لحظه ها رو بدون

    2. سلام
      امیدوارم سلامت باشید و هر کجا که هستید دلتون قرص باشه و از گزند روزگار دور.

      از خوندن گزارش نیک شما لذت بردم.😊🩵

      اسم مرکب« بیهوده کاری» و جمله ی «همه چیز شاد است» خیلی دوست دوست داشتنی هستند.💜👌

      موفق باشید.❤️🧡💛

  54. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    کلاس امروز به علت قطعی برق کنسل شد و من هم چپیدم توی نویسنده‌‌ساز
    اسطوره‌ای را نوشتم.
    اسطوره‌ی امشب را هم صوتی پاشیدم.
    زبان خاندم.
    نقاشی؟ هر روز می‌کشم حتا شده یک خط.

    1. سلام
      امیدوارم خوب باشید و سلامت

      جمله ی:
      «نقاشی؟ هر روز می کشم، حتی شده یک خط»

      الم شنگه ایی در ذهنم به پا کرد که نگو.😔 چرا من هر روز نقاشی نمی کشم؟ حتی یک خط؟

      موفق باشید.💜🧡🩵

  55. نیکروزی با یوگا و جام جهانی

    چهارشنبه‌ها به عشق یوگا بیدار می‌شوم. امروز سمیرا با سیکل سلام بر خورشید می‌آغازد. به گاه مدیتیشن حواسم پیش سربازان پادگان بمپور ایرانشهر است و تیپ ۳۸۸ ارتش و هفت سرباز جوان آرزو به دل‌مانده و آسمانی بامداد امروز در پی حمله‌ی موشکی آمریکا.
    دعایم آرامشی پایدار برای ایرانم.
    امروز دوباره لیموعمانی‌های تلخ، قورمه‌سبزی جاافتاده‌ام را نفله کرد و مایه‌ی حرصم شد.
    در گرماگرم آفتاب ظهر، لباس‌های خیس را می‌برم روی بام، روی بند رخت آویزانشان می‌کنم. خورشید بی‌رحمانه و ستم‌وار تاج سرم را داغ می‌کند. می‌اندیشم اگر برق اهواز و آبادان را هم روزی دو ساعت توی این گرما قطع کنند، چه بر سر ساکنان بی‌گناهشان می‌آید.
    چند صفحه‌ای از سگ ولگرد صادق هدایت را می‌خوانم. واژه‌های فرهنگ‌واره‌ی فارسی خلاق استاد کلانتری را مزه‌مزه می‌کنم. عصر دیرهنگام می‌روم توی نویسنده‌ساز.‌ آخرهایش است و گاه پرسش و پاسخ. باید سر فرصت فایل صوتی‌اش را بشنوم.
    فایل‌های صوتی کلاس‌های مرجان را می‌شنوم و یادداشت برمی‌دارم. مقابل آینه می‌ایستم و انتقال حس را از طریق قرواطوارهای عضلات چهره تمرین می‌کنم. حس‌ام نمی‌آید. یخ‌چهره‌ام خیال آب شدن ندارد. مشکل این روزهای بیشتر مردممان همین است.
    ساعت ده‌و‌نیم شب فوتبال نیمه‌نهایی آرژانتین و انگلیس، پای تلویزیون می‌نشاندمان. ساعت یازده و چهل‌و‌پنج دقیقه‌ی شب انگلیس اولین گل را در نیمه‌ی دوم به آرژانتین می‌زند.
    بازی وحشیانه پیش می‌رود. اول تا آخرش بازیکن‌ها روی هم خطا می‌کنند و داور خیلی‌هایشان را زیر سبیلی رد می‌کند.
    گزارش به نسبت نیک امروزم را می‌نویسم و شوتش می‌کنم توی تلنگرنوشته و سایت شاهین.
    تا فردا بدرود.

    ۱۴۰۵/۴/۲۴
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

    1. سلام
      امیدوارم تنتون سلامت باشه و هر کجا که هستید دلتون قرص.

      از گزارش نیک و دایره ی واژگان وسیع شما لذت بردم.🩵🤍💜

      راستی من هم یوگا تمرین می کنم و هم کتاب سگ ولگرد رو دارم می خونم. شاید فردا تمومش کنم.

      موفق باشید.❤️

  56. گزارش نیک

    امروز بیدار شدم. قفسه‌ی سینه‌ام درد می‌کرد؛ این یعنی شروع یک روز تازه.
    صد جمله نوشتم؛ یکی از دیگری بی‌معنی‌تر و بی‌ادبانه‌تر. هزار کلمه آزادنویسی کردم و تک‌تک نورون‌های بی‌اعصابم را روی کلمات ریختم.
    بعد سراغ خواندن رفتم: فصل اول کتاب «چرا عاشق می‌شویم». ترجیح می‌دهم نظرم را فعلاً درباره‌ی کتاب برای خودم نگه دارم.

    کتف‌ها و شانه‌هایم هم درد می‌کردند. نامه نوشتم و هرجور شده خودم را به باشگاه رساندم. ورزش هم دوایی برای درد نبود. با همان گرفتگی شانه فهمیدم روزم تکمیل شده.
    در حال کاوش احساساتم بودم که به موضوع جالبی رسیدم: حواس پنج‌گانه درباره‌ی یک نفر، احساس متفاوتی دارند. بعد خودم را جای هر کدام از حواس پنج‌گانه‌ام گذاشتم:
    اگر لامسه بودم، از او چه درمی‌یافتم؟ چه حسی داشتم؟
    اگر بویایی بودم، نسبت به بوی او چه حالی داشتم؟
    درباره‌ی صدایش چی؟ اگر گوش بودم، چه؟
    اگر فقط قرار بود بینایی باشم و فقط ببینم، چه؟
    مزه‌اش چی؟
    پیشنهاد می‌کنم شما هم به این موضوع فکر کنید.

    در آزادنویسی‌هایم به نکته‌ای رسیدم: من چقدر با هم‌سن‌وسال‌هایم تفاوت دارم. انگار من در جهانی دیگر زندگی می‌کنم و آن‌ها در جهانی دیگر. چرا خیلی از آن‌ها فقط درباره‌ی این مهمانی و آن مهمانی و آن دختر حرف می‌زنند؟ چرا همیشه به ترند جدید و مد جدید اهمیت می‌دهند؟ چرا دوستانشان را بر اساس «کی از همه باحال‌تره» انتخاب می‌کنند؟
    آنجا بود که متوجه شدم من باحال نیستم. اصلاً نزدیک به آن بچه‌کول باحالی که آخر هفته به مهمونی دعوت شود، نیستم.
    ابتدا فکر می‌کردم من از دماغ فیل افتاده‌ام (احتمالاً زرافه!) و چون سالی ۳۰-۴۰ کتاب می‌خوانم، می‌نویسم و فیلم‌های خوب می‌بینم، از آن‌ها بهترم و مثل آن‌ها نیستم. اما یک چیزی… داشتم یک‌طرفه به موضوع نگاه می‌کردم. اگر مشکل از من باشد چی؟ نکنه من دیگر آدم اجتماعی نیستم؟
    خب، مگر چه می‌شود؟ آدم هم کتاب بخواند، هم هر شب مهمونی برود. مگر چه اشکالی دارد به جای کنسرت پیانو، به کلاب بروم و سعی کنم خوش‌گذرانی کنم؟ مگر منافاتی دارد؟ اصلاً یک روز کلاب، یک روز کنسرت پیانو.
    ولی حتی تصور دو تا مهمونی در یک ماه هم مرا خسته می‌کند؛ تصور یکی از آن‌ها هم همین‌طور. کلاب هم فقط اسمش برایم عذاب‌آور است، چه برسد به رفتن به آن.
    نکنه مشکل‌دار شده‌ام؟ نکنه دچار پیری زودرس شده‌ام؟ شاید بهتر باشد بیشتر با آدم‌های اهل مهمونی و امروزی وقت بگذرانم. اما چرا دروغ بگویم؟ ذره‌ای حوصله‌ی بحث‌های چرت و غیبت‌هایشان را ندارم. وای نه، حتی تصور آن هم روحم را آزار می‌دهد.
    امشب که می‌روم فوتبال… اما همان بهتر که فعلاً بیشتر وقتم را در تنهایی سپری کنم.

    قلبم با خبرهای امروز دوباره درد گرفت. سربازان وظیفه‌ای که به جنوب و سیستان و بلوچستان و این‌جاها اعزام می‌شوند، معمولاً از بی‌کس‌ترین و بی‌پارتی‌ترین قشر جامعه‌اند؛ از بی‌صداترین‌ها. و تلخ‌ترین اتفاق برایشان افتاد.

    میخواهم بخوابم قفسه سینه‌ام درد می‌کند.

  57. امروز از صبح نگران حال بی‌بی بودم. فشارش هی بالاپایین می‌‌شود. می‌گویند کهولت سن دارد و باید خودتان را برای موقعیتی آماده کنید.
    نه.
    دوست ندارم حتی به آن لحظه فکر کنم.

    امروز عصر وقتی با گلی رفتیم تا فشارش را چک کنیم، با این که توی رختخواب خوابیده بود و حتی نای حرف نداشت خودش جلوتر دستمان را گرفت و بوسید. با این توجه‌ها و نوازش‌ها چطور خودم را برای هر موقعیتی آماده کنم؟

    چرا این مقوله‌ی «مرگ» لعنتی هیچ وقت عادی نمی‌شود. چرا ترسش با این همه علم و آگاهی کوچک نمی‌شود؟ شاید برای خیلی‌ها کوچک شده باشد، اما برای من هنوز بزرگ است. خیلی بزرگ.

    1. بزرگه. برای همه. و هیچ کدوم از نسخه‌هاش عین هم نیستن. و هر آگاهی و معرفتی که توی یه مرگ به دست میاری تو مواجهه با غم بعدی که ناغافل میاد سراغت چندان دردی از آدم دوا نمیکنه.

  58. امروزم را دوست داشتم و نمره ۹ به آن می‌دهم، چون همه کارهایم را انجام دادم و حتی سراغ کارهای روز بعد هم رفتم. صبح تلفن‌های کاری را پاسخ دادم و مجبور شدم با چند نفری برای هماهنگی امور تماس بگیرم.‌

    بعدش با دوستم نشستیم و درباره امکان‌های جدید وب‌سایتش ایده‌پردازی کردیم. اولش خیلی سردرگم شدم اما بعدش به فکر ساده‌سازی کارها افتادم و پیشنهاد دادم که از قدم‌های کوچک شروع کنیم. دوستم اولش مایل نبود و هنوز قلبش با فکرکردن به ایده‌های بزرگ به طپش درمی‌آمد. با ترفندهای مختلف راضی‌اش کردم الان که اول راهیم به کم قانع باشیم. خوشبختانه جواب داد و همین چند دقیقه پیش نتیجه یکی از گام‌های کوچکش را برایم فرستاد. کلی ذوق کردم برایش.

    سر ظهر مطلب روزنامه ثروت را ویراسته کردم و فرستادمش به سردبیر. احتمالا برای اینکه مطلب نهایی را دیر به دستش رساندم، کله‌ام را می‌کَند. اما خوبی این ویراستاری آن بود که به‌یکباره موتورم روشن شد و دلم را به دریا زدم و اسکریپت یوتوب یکی دیگر از دوستانم را نوشتم. طفلک مدت‌ها منتظرم بود و هر دفعه امروز و فردا می‌کردم. انتظار نداشت که در این هفته انجامش دهم و کلی غافلگیر شد.‌ خوشحال شدم که خوشحالش کردم.

    مد و مه ابراهیم گلستان را خواندم و از جملات موردپسندم اسکرین‌شات گرفتم. اگر فردا فرصت مناسبی یافتم، از رویشان می‌نویسم.

    حدود ۴۰۰ کلمه آزادانه نوشتم و کیف کردم. آزادنویسی امروزم بر طرح سوال‌های بدون جواب متمرکز بود.

    شب فیلم Elizabeth is missing را تماشا کردم. درباره خانم مسنی است که آلزایمر دارد. او در نوجوانی خواهرش را گم کرده و حالا فقط یک دوست دارد که وقتش را با او می‌گذراند. اما یک روز دوستش، الیزابت، گم می‌شود و زن با وجود بیماری‌اش به هر دری می‌زند تا دوستش را بیابد. آیا ارتباطی‌ست بین خواهر و دوست گم‌شده‌اش؟
    من زیاد از فیلم خوشم نیامد ولی می‌شود یک بار تماشایش کرد.

    بعد از فیلم، تحقیقاتی کردم در راستای اسکریپت بعدی یوتوب. اگر نیروهای ماورایی با من همراه باشند، فردا اسکریپت بعدی را خواهم نوشت.

  59. •امروز یکی از نوشته‌های قدیمی‌ام را در حال مرتب کردن کتابخانه یافتم. دست‌خطم در این فاصله‌ی تقریبا بیست ساله تغییر محسوسی نکرده. چقدر در آن دوران در عالم تخیل و دنیای فانتزی غرق بودم. شخصیت داستانم در سرزمینی زندگی می‌کرد که همه‌ی ساکنین آن نویسنده بودند. همه صبح تا شب می‌نوشتند. میان آنها تنها شخصیت اصلی داستانم کتاب‌خوان بود. عجیب است، نمی‌دانم چرا به همچین طرحی فکر کرده‌ام. به قول ری‌بردبری « خواننده و نویسنده مکمل هم هستند…» اما در این داستانم چه سخت می‌گذشت به این کتاب‌خوانِ تنها.
    •مدتی است ورزش را به طور جدی شروع کرده‌ام، هر روز یک ساعتی رکاب می‌زنم و فیلم می‌بینم. امروز همزمان با ورزش در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد در حال مقایسه‌ی داستانی بود که مرا به فکر واداشت. اینکه حالا بعد از بیست سال، اگر بخواهم دستی به سر و شکل داستانم بکشم چگونه ویرایشش می‌کنم؟ در این کاهش و افزایش، کدام بخش‌ها را کاسته و چه بخش‌هایی را اضافه میکنم؟
    کنجکاو شدم و نگاهکی به هردو داستان کردم. داستان ویراسته‌ی نویسنده را که بعد از نیم قرن بازنویسی کرده می‌پسندم. هم پاکیزه است، هم جهانش برایم عینی‌تر و مثل فیلم در ذهنم جریان دارد.
    •بخشی از کتاب جدید استادم را خواندم واژه‌هایی که آهنگینند در « فرهنگواره‌ی فارسی خلاق»:
    «از آدمهای بیابان صفت، جز دوری‌گزینی چه می‌توان کرد؟ یا شاید در نهایت ژولیده مو و خسته بال، در گور بیاسایم و با خود به خاک بَرَم این حسِ همیشه‌آشنای زلزله‌زا را».
    •رفتم به تماشای آسمان نشستم. نمی‌دانم اگر شبها ستاره‌ها را نداشتم چگونه در دل تاریکی تخیلم را به پرواز وا‌می‌داشتم.
    به سیاره‌ی زیبا سلامی کردم و چشمکِ ستاره‌ها را پاسخ دادم.
    کاش می‌شد شبها خودم را به آسمان بدوزم و صبح که می‌شد در خاک فرو روم.
    •زیر نویس بخش دیگری از حرفهای استاد را نوشتم و باعث شد خیلی خوب‌تر به حافظه‌ام سپرده شوند. کاش انسانهای اینچنینی در اطرافم زیاد بودند، کاش دنیا پر بود از آدمهایی که در ذهن‌نوشته‌هایم پنهانشان می‌کنم.
    حرفهای استاد را باید با طلا نوشت.
    فکرم راحت شد، حالا خانم x هم می‌تواند حرفهای استادم را بخواند و اعتنایی به گوش‌های از کار افتاده‌اش نکند.
    •دلم می‌خواست کاراکتر هری‌پاتر را روی شلوارم طراحی کنم. لحظه‌ی آخر مردد شدم، به عوامل بیرونی فکر کردم و در نهایت فنجان قهوه با دانه‌های برجسته‌ی قهوه کشیدم.
    این کار را به دوستانم هم توصیه میکنم، به شدت مفرح و حال خوب کن است، کافیست رنگ اکرولیک و چسب بیندر را ترکیب کنید و هر چه دوست دارید روی لباس‌هایتان طراحی کنید. برای رقیق شدن رنگ فقط از چسب استفاده کنید، اینطوری بارها قابل شستن است.( نکته‌ی مهم: زیرسازِ کارتان را حتما سفید کنید. با رنگ سفید و چسب. بعد از خشک شدن با ترکیب رنگ دلخواه و چسب طرحتان را پیاده کنید.)
    •بروم به مادرانه‌هایم برسم، راستی چرا پسر بچه‌ها انقدر مامانی هستن؟

  60. ۱ـ موتور برق ساختمان محل کارم بنزین رحمت را سرکشید و به اسقاط‌اله پیوست. دست از پا دراز تر برگشتم خانه. همکارم گفت خوش به حالت. مامان گفت خوش به حالت. خوش به حالم نبود چرا؟ استراحت‌هایم را کرده بودم.( کِی؟) و دنبال بدبختی کار بودم. کمر دردم که زودتر از موقع شروع شد، گفتم همان بهتر که برگشتم.
    ۲ـ نشد وبیکار گوش کنم. بجایش خودم را با پادکست تفکر نقاد خفه کردم.
    ۳ـ ویرم گرفته بود هدیه بخرم. هدیه خریدن برای دختر‌‌ها خیلی کیف می‌دهد. چیزی می‌خرم که طرف دلش می‌خواهد ولی برای خودش نمی‌خرد. احتمالا هزار چیز مهم تر دارد که پولش را صرف آن کند. دخترخاله‌ی گوگول مگولی‌ام، قرار است یک پک هیجان‌انگیز از خنزر‌پنزر های هری‌پاتر دریافت کند. چوب دستی دامبلدور هم جزوش است. امیدوارم از« کروشیو» هایی که قبلا نثارم می‌کرد، در امان بمانم. یک هو دیدی عمل کرد واقعا. چون قرار است با چوب دستی اجرا کند نه با گیره ژاپنی موهایش.
    ۴ـ نشستم به حرف زدن با پدرم. کاری که معمولا طفره می روم از آن. آن هم وسط فوتبال. همه را هم گوش داد. حتی اظهار نظر هم می‌کرد که یعنی واقعا گوش داد.
    ۵ـ یک تغییراتی در برنامه‌ی آخر هفته‌هایم دادم. امتحانش می‌کنم. امیدوارم جواب بدهد.

  61. – حواست کجاست که خودتم شدی شبیه همین لپ‌تاپ.
    – منظورت چیه؟
    – می‌گم یعنی دقیقن شدی مثل لپ‌تاپ که روشن می‌کنی و می‌شینی جلوش تو اکسپلور می‌گردی. بعدم هربار می‌خاد خاموش بشه، یدونه می‌زنی رو صفحه‌اش روشن بمونه.
    – بازم نمی‌فهمم چی می‌گی.
    – خنگی؟ خب ارتباط دارید دیگه. صبح خودتو بیدار می‌کنی و تا شب هیچ کار مفیدی نمی‌کنی. فقط هی تلاش می‌کنی که مثلن دوباره نخابی. اما این رو نمی‌فهمی که اگه بخابی خیلی بهتر از اینه که بیدار باشی و ذهنت رو خسته کنی با این همه محتوای بیهوده. بعدم شب‌ها که موقع خابیدنه، هی باز انگشت می‌کنی تو چشم خودت که نخابی ولی کار درست درمونی‌هم انجام نمی‌دی.
    – من که امروز یه کارایی انجام دادم. اینطورم که تو می‌گی بی‌فایده نبودم.
    – آره بی‌فایده که نبودی. ولی خب دقیقن شبیه همون لپ‌تاپی که دو ساعت بیهوده روشنه تا بلخره تو بشینی و نیم ساعت بنویسی و فقط یه گزارش هوا کنی.
    – اما خب بلخره همین مهمه که گزارش رو هوا می‌کنم.
    – شاید. ولی یه چیزی رو یادت می‌ره. اینکه تو با همین فقط نیم ساعت‌ها چقدر کار انجام می‌دی و جلو میفتی. حالا فکر کن زمان بیشتری رو برای فعالیت و کار روی خودت و مهارت‌های خودت کنار بذاری. چی‌ می‌شه به نظرت؟
    – آره. همیشه این موقع شب بهش فکر می‌کنیم ولی باز فردا همون آش و همون کاسه.
    – خب من هرروز و هرشب دارم تلاش می‌کنم تا این آش رو تغییر بدم. خودتم یه تلاشی بکن برای تغییر کاسه.
    – آش کدومه کاسه کدومه؟
    – آش فکر و ذهنته. من دارم سعی می‌کنم درستش کنم. تغییرش بدم. مرکز فکرت رو خودت قرار بدم. کاسه‌هم می‌شه جسم تو. که یکمی باید تلاش کنی این خستگی و کوفتگی رو ازش دور کنی تا بتونه با ذهن همراه بشه.
    – فکر نمی‌کنی خستگی و کوفتگیِ همیشگی‌هم از ذهن میاد؟ یه بدن که همیشه خسته نیست، ذهن گولش می‌زنه که حالا خسته‌ای رها کن.
    – آره، فکر کنم اینجا رو تو درست می‌گی. اما بهت گفتم برای اینکه ذهنت خسته نشه و بعد فکر نکنه جسمت‌هم خسته‌ است باید چیکار کنی.
    – چیکار کنم؟
    – کمتر سر اون گوشی وامونده بشین. مگه بهت نگفتم اگه تا آخر عمرت‌ نه غذا بخوری و نه بخابی، و فقط تو اکسپلور بگردی بازهم محتوای موجود تموم نمی‌شه؟ پس تمرکز کن روی کاری که یه نتیجه‌ای داشته باشه. روز چندمه و هنوز کلیشه‌ی چاپ رو تموم نکردی؟ همین که دیدی استاد چند روز مهلت اضافه داده سریع گذاشتیش کنار. وگرنه که همون سه‌شنبه تمومش کرده بودی و خروجی رو هم گرفته بودی. الان دقیقن امروز چیکار کردی؟
    – صفحه‌های صبحگاهی نوشتم.
    – خب، بگیریم نیم ساعت برای اون زمان گذاشتی. دیگه چی؟
    – ده دقیقه کتاب خوندم.
    – آها. مثلن ده دقیقه کتاب خوندن دیگه چیه؟ خجالت نمی‌کشی؟
    – در این مورد با تو موافق نیستم. خیلی‌هم خوبه. از صفر دقیقه که بهتره. همین کمالگرایی‌های بی‌جاست که آدم رو از قدم‌های کوچک باز می‌دارد و بعد می‌بینی سال‌ها گذشته و هیچ نکردی و منتظر یک زمان بی‌نقص بودی.
    – خب، قبول. خیلی‌هم عالی که ده دقیقه کتاب خوندی. دیگه چیکار کردی؟
    – یک ساعتی پای خراش کلیشه‌ی آلومینیوم نشستم. خسته شد دستم. از زور درد گردن، سرم درد می‌گیرد. از یه‌جایی دیگه نمی‌شه از آرنج دستم رو صاف کنم.
    – خب نمی‌شد نیم ساعت استراحت کنی و بعد باز ادامه بدی؟
    – می‌شد.
    – چرا نکردی؟
    – نمی‌دونم.
    – همین دیگه. جواب نود درصد سوال‌هامون رو ختم می‌کنی به نمی‌دونم. درسته که سوال پرسیدن در هر صورت خوبه، حتا اگه فعلن براش جوابی نداشته باشیم. اما، نه اینکه هر سوالی رو ختم کنی به نمی‌دونم فقط چون حوصله‌ی جواب پیدا کردن نداری یا شرم می‌کنی از پاسخ موجود.
    – راستی وبینار رو هم بودم. یعنی درواقع اولش رو بودم اما مجبور شدم جلسه رو ترک کنم. بعد  اما، فایل ضبط شده رو گوشیدم.
    – به جز این‌ها، کار دیگری که نکردی؟
    – نه. می‌خاستم اتاق رو مرتب کنم اما نکردم. قرار بود کمی کتاب بخونم، نخوندم. پیاده‌روی نرفتم. تدوین نکردم. فیلم ندیدم. پادکست گوش ندادم. کانال همسفرانم رو دنبال نکردم. روزگفتار ضبط نکردم.
    – خب بس است. از خوبی‌هایت بگو.
    – فردا …
    – نمی‌خاهد از آن‌چه در خیالت است بگویی. فردا اگه متفاوت عمل کرده بودی، آن‌وقت بیا بگو.

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  62. سال واژه : مداومت
    گزارش نیکِ سوم من.

    ۱. امروزم را با شعر شروع کردم، گرما کلافه‌ام کرده بود. از طرفی اخبار را خوانده بودم و دلم آتیش گرفته بود برای سربازانِ بی‌گناه..
    خلاصه از فاضل نظری خواندم.. دوسه تا شعر خواندم و صدایم را ضبط کردم فرستادم در کانالِ شخصیِ خودم که هیج کس داخلش نیست. پایینش نوشتم : برای دخترکم روزی که دلش برای صدایم تنگ می‌شود.‌‌. ( یکی نیست بگوید آدم مجرد را چه به این حرفها)

    ۲.زبان خواندم، همراه با گرامر.‌ اما نکته نویسی نکردم.. باید از فردا نکته نویسی داشته باشم. اینجوری میفهمم حداقل چه چیزهایی یاد گرفته ام..
    گفتم که زبان را برای جلوگیری از زوالِ سلولهایِ خاکستری می خوانم.

    ۳. کتابِ شاهراه تاثیرگذاری را ورق زدم. به این رسیدم که با کمک ادراک پنج گانه بنویسم.. ؛
    و حتی وقتی ایده‌ای ندارم، بنویسم تا ایده‌ای بیابم.

    ۴. پست سیدامیرمهدی حسینی را دیدم که شعر خودش را می‌خواند‌. شعر زیبایی بود ، از روی شعر نوشتم و آن را زیر پستش کامنت کردم.‌ گمان کردم این هم یک نوع کارِ نیک است.

    ۵. بدنم کرخت بود، خیلی کرخت‌. حوصله ام را سر برده بود. رفتم حمام.. زیر دوش آبِ یخ. مغزم سرجایش آمد. حالم خوب شد. تیشرت شلوار نخی را اتو کشیدم و بعد از حمام پوشیدم. خیلی دوستش دارم؛ دلم میخواهد در آن لباس کسی قربان صدقه ام برود.

    ۶. پادکست ذهن آگاهی جافکری، اپیزود اول با حضور لیلی محسنی را گوش دادم‌. حقا که اط ذهن و افکار هیچ چیز نمی‌دانم. صرفا آدمی هستم که می‌خواهم سختی هایم را کنار هم بچینم و در نتیجه به این برسم که ” من بدبخت تر از همه هستم” امیدوارم که شناخت ذهن آگاهی و استفاده از آن ، و قطع نشدن اینترنت به من کمک کند.

    ۷. روز سومی‌ست که توانسته ام به طور پیوسته و با برنامه در وبینار های استاد کلانتری شرکت کنم. این یعنی یک کارِ نیکِ مسئولانه! بررسی دو کتاب با یک داستان، از یک نویسنده، کار جالبی بود که دیدِ جدیدی به من می‌داد.

    ۸. کتاب من سم هستم بفرمایید را خواندم، فقط ۱۸ صفحه. مهمان داشتیم؛ همه ش مشغول پخت و جمع کردن و شستن بودم.
    همین‌که فقط چند صفحه توانسته ام بخوانم یعنی موفقیت.

    ۹. چای نبات ریختم، برای خودم و مامان و زهرا و مهسا.. حالم را خوب کرد ،غم ها را از یادم برد.

    ۱۰. آزاد نویسی را با دستی خیس، خودکاری روان نوشتم، خیلی راحت نوشتم. بد خط و ناخوانا.. دلم خواست! اصلا همینجوری نوشتن ذهنم را خالی می کند و کمکم می کند برایِ دوباره فکر کردن و دوباره نوشتن.

    – فراموش کردم طبق سوال ها گزارش نیک بنویسم!

    آدرس کانالم:
    http://t.me/Maryam_shahbaz

  63. سال‌واژه‌ام: نظم

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    به امروز ۸.
    چون درس خوندم. آمبولی ریه، آپنه‌ی خواب، برونشکتازیس.
    به اشکال‌های خواهرم تو ریاضی جواب دادم.
    زود بیدار شدم.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    شاید مهم‌ترین نکته این بود که وقتی حال آدم خوب نیست، بیش از هر چیز نیاز داره احساس کنه دردش جدی گرفته می‌شه.

    در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    در این راهش نیست خوندم که ذهن ما همه‌چیز رو به داستان تبدیل می‌کنه. داستانی که می‌تونه ما رو امیدوارتر کنه و برداشت ما از نتیجه‌ها رو تغییر بده. امشب هم قراره چند صفحه از مدیر مدرسه بخونم.

    امروز چه فیلمی دیدی؟
    یک چهارم انیمه‌ی Wolf Children.

    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    نه. اما پرسه‌زنی ذهنی چرا.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    آب طالبی. پاستایی که با خواهرم درست کردیم.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    معده‌درد. حجم عظیم جزوه‌ها.

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    نوشتن کتابی.

    امروز با کی تماس گرفتی؟
    هیچکی.

    چه واژه‌ یا عبارتی کانون ذهنت بود؟
    کمال. تغییر تصورم از کمال تو جنبه‌ای از زندگی.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    دوران دبیرستان. روزایی که به خاطر آها گفتن کسی دلخور می‌شدم. آهان باید می‌گفتن.

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    مقایسه‌ی دو تا نسخه‌ی داستانی از جعفر مدرس‌ صادقی. با فاصله‌ی ۵۰ سال نسخه‌ی خیلی بهتری نوشته بود. ینی انقدر حلزونی هست این راه. و حرف‌های خیلی مفید ساجده‌جان درباره‌ی شعر. جنبه‌ای از شعر رو نشون داد که بهش فکر نکرده بودم.
    https://t.me/lineswriter

  64. – چند ماهی می‌شود با پدرم حافظ نخوانده‌ام… از وقتی دبیرستانی بودم انقدر باهم حافظ می‌خواندیم که دیدیم کم‌کم ۵۳ غزل را حفظ شده‌ایم. مجالی باید ربودن و حافظ خوانی با پدر دوباره.
    – دویدن با یوزپلنگ‌ها دارد به آخرهایش می‌رسد.
    – مبارک باشد انتشار اولین جلد مجله‌ی «نویسنده».
    – پیاده‌خانه‌رَوی. پیاده‌خانه‌روی.
    – مدیریت اکانت‌های مختلف اینترنتی و گوگل و مایکروسافت و کوفت و این‌ها، دیوانه کننده است برایم. همان قدر که اینترنت و جهان وب را دوست دارم، گاهی همان قدر هم اعصابم را خرد می‌کند. نمی‌دانم، بگذریم.
    – حافظه‌ی قوی، شمشیر دو لبه است.
    -I’m a bit overwhelmed. Let’s wrap it up.
    https://t.me/LailyMaddah

  65. ➖️ برای سال‌واژه‌ات، «تحرک و پویایی »، چه گامی برداشتی؟
    دکوراسیون خونه رو عوض کردم. کتاب خوندم. ۲۰۰۰ کلمه نوشتم. رقصیدم. لپ‌تابم رو بردم واسه تعمیر.

    ➖️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    نمره ۶ میدم.

    ➖️ امروز چه کلاس‌هایی داشتی؟
    نداشتم.

    ➖️ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    از هیچ آدمی توقع نداشته باش.

    ➖️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    شب هول و اشعار عطار

    ➖️ امروز رفتی پیاده‌روی؟
    بله ولی چه پیاده‌روی.
    عصر با پسرها رفتم. سامی کلی نق زد و اصلا هم حال نداد.
    تحمل سامی یه کار نیک محسوب میشه.

    ➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    نون و پنیر به همراه گوجه و خیار و کمی فلفل سیاه

    ➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    مهم نیست.

    ➖️ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    ذهنم خیلی شلوغ بود. رویا توش گم بود.

    ➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
    با طنین دوستم حرفیدم و قراری گذاشتم تا با مدیر فروشمون آشناش کنم.

    ➖️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    دوست داشتن.

    ➖️ امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    هیچ کاری. این سوال منو دچار عذاب وجدان می‌کنه.

    ➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    یه روز به آراد گفتم «شیشه سامیار رو یه آب بکش بعد داخلش شیر بریز که بوی بد نده و آراد در جوابم گفت : «حالا کثیف باشه مگه رونالدو می‌خواد توش شیر بخوره.»

    ➖️ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    امروز نت خیلی ضعیف بود و چیزی از کلاس متوجه نشدم.

    ➖️ فیلم چی دیدی؟
    خواهران کوچک.
    یه انیمیشن به نام ربات‌ها دیدم. یکی از شخصیت‌ها میگه:« هر آدمی درونش یه هیولا زندگی میکنه که نباید بزاره به دنیا بیاد و باید در درونش از بین ببرش»

  66. ✍️✍️✍️✍️

    یکی میثاقی رو خفه کنه

    تا دیر موقع با ضدحالی که فرانسه ناباورانه به بچه‌ها می‌زند، بیداریم. با علی حرف می‌زنیم و او هم شدیدن دلخور است به‌خاطر بازی ضعیف فرانسه. ایلیا با بغض می‌گوید: «چرا یکی این میثاقی رو خفه نمی‌کنه؟ حالا که تیم مورد علاقه‌م باخت، دیگه نمی‌خام ادامه‌ی مسابقه‌ها را ببینم!» می‌کشمش سمت خودم و بوسه‌بارانش می‌کنم. «بی‌خیال مامان! اعصاب خودتو خرد نکن! بازی برد و باخت داره! هیچوقت هیچ‌چی صد‌در‌صد نیست! مثل برد فرانسه که فکر می‌کردی صد‌در‌صده! ولی دیدی که چی شد!»

    با اعتراض و چشم‌های اشکین نگاهم می‌کند و می‌گوید: « همش تقصیر داوراس! هم فرانسه هم پرتغال به‌خاطر داورا حذف شدن.» با چنان قطعیتی حرف می‌زند که انگار توی برنامه‌ی نود مقابل فردوسی‌پور نشسته است. امیر توی لاک خودش رفته و هیچ نمی‌گوید. ایلیا لو می‌دهد شرط بسته با دوست‌هایش، که فرانسه می‌برد. می‌خندم و می‌گویم: «آها پس تو به‌خاطر فرانسه ناراحت نیستی به‌خاطر خودت ناراحتی که شرط رو باختی!» فاطیما به زور می‌خندد، اما جدیت و اخم ایلیا هردوی‌مان را ساکت و شرمسار می‌کند.

    زیرچشمی نگاه‌شان می‌کنم و پاورچین چراغ‌ها را خاموش و کولر را تنظیم می‌کنم. شب بخیر کش‌‌داری می‌گویم، فقط فاطیما جواب می‌دهد و می‌گوید: «مامان صب میری کاکولی بخری؟ ازون مغزدارا می‌خام.» باشه‌‌ای می‌گویم و به امید اینکه بتوانم ادامه‌ی سال بلوا را بخانم به اتاقم می‌روم. چند دقیقه نگذشته که ایلیا می‌آید، طلبکارانه «لااقل بذار یکم با گوشیت بازی کنم، اعصابم بیاد سر جا!» نمی‌شود کل‌کل کنم. تنظیم می‌کنم روی ده دقیقه و گوشی را می‌دهم دستش. تمرکز ندارم. نمی‌خاهم سرسری ازین قسمت کتاب بگذرم، می‌بندم‌اش و بعد از بازی ایلیا می‌برم‌اش که بخابد.

    کتاب جدید استاد را دانلود می‌کنم و از دیدن و نوشیدن واژه‌هایش حسابی کیفور می‌شوم چندتایی را علامت می‌گذارم. چقدر دوست دارم این مجموعه را. چشم‌هایم سنگین می‌شود و ناگهان می‌بینم که توی یک خانه‌ی خیلی بزرگ که انگار می‌دانم خانه‌ی پدری نوشاست، دور میزی نشسته‌ایم و داریم با امباپه و فردوسی‌پور و چندنفر دیگر حرف می‌زنیم، راجع به فوتبال فرانسه. که مردی سیبیلو و قد بلند با موهای عجیب غریب که اصلن شانه نزده، با لباس مرتب و کراوات سورمه‌ای می‌آید و یک دسته گل هزارتومانی سفید و قشنگ می‌دهد دستم و من متعجب که چرا گل‌ها را به من داده از خجالت آب می‌شوم، تا حدی که عرق از سر و رویم می‌ریزد.

    خابم یا بیدار؟ می‌نشینم لب تخت. واقعن عرق کرده‌ام! بله طبق معمول فاطیما خانم سردش شده و کولر را خاموش کرده. دسته ‌گلم چطور شد؟ چقدر قشنگ بود. نوشا که آنجا بود چرا به من داد؟ این دکتر معصوم بود؟ به هر حال هرکه بود و هرچه‌ بود خاب بود. شاید هم دختر زرنگ کولر را خاموش کرده که من بیدار شوم و بروم برایش کاکولی بخرم. سریع آماده می‌شوم. در راه به علی زنگ می‌زنم. کبوتر‌خان است. بنگاه معاملات زنگش زده و آدرس چند خانه داده که عصری برویم ببینیم، می‌گویم که مواظب خودش باشد. دعا دعا می‌کنم که وقتی برمی‌گردم بچه‌ها هنوز خاب باشند تا بتوانم کمی بنویسم. خاب‌اند. نوشتن حسابی سر‌حالم می‌کند.

    #مینا_صابری
    @saberi_mina403

  67. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    ➖️ برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    خاندن، نوشتن، رونویسی، خیاطی، کمک.

    ➖️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    ۵. خسته‌ام. منتها این خستگی خوب است. از کار و کمک می‌آید. هرچند مفیدترین عضو کار نبودم و نزدیک بود ماهی‌تابه‌ی زرشک و برنج‌زعفرانی را دمر کنم، اما درمجموع به درد خوردم. همان میانه‌ها کتاب هم خاندم. اندکی رونویسی کردم. تاپم را دوختم، هرچند به غلط. و حالا هم دارم می‌نویسم. راستش معیارهای نمره‌دادن را نه زیاد دارم و نه زیاد یادم است. چپکی نمره می‌دهم. شاید به تعداد کارهای پررنگ و مفید.

    ➖️ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    اینکه روابط با آدم‌ها و مدارا‌کردن چقدر لازم است؟ درست است که تصور کنیم کسی خنگ است؟ ممکن است توی نگاه کس دیگری ما خنگ باشیم؟ از کجا بفهمیم که واقعن خنگیم یا نه؟

    ➖️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    از روی چند صفحه از منگی رونویسی کردم. کتاب درباری از خار و رز را هم خاندم.

    ➖️ امروز رفتی پیاده‌روی؟
    اگر قدم‌زدن توی خانه را بشود پیاده‌روی حساب کرد.

    ➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    امروز خانواده‌ام مشغول آماده کردن ۲۰۰ پُرس زرشک‌پلو برای سفارش بودند. با اینکه دلم ته‌دیگ خوشمزه‌اش را خاست و خوردم، اما بستنی‌ و آیس‌مک پرتقالی‌ای که برادرم برای خستگی‌درکنی برامان خرید بیشتر چسبید.

    ➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    یک دانه‌اش اینکه لباسی را که در حال دوختش بودم خراب کردم و آن‌طور که می‌خاستم نشد و درواقع افکاری که بعد از آن آمد.

    ➖️ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    بماند.

    ➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
    اگر منظور زنگ‌زدن است، هیچ‌کس.

    ➖️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    بعدی.

    ➖️ امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    هِچی.

    ➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    با کامنت ساجده، یاد آهنگ سیروان خسروی که برای ساختمان پزشکان خانده بود افتادم.

    ➖️ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    شورچشمی استاد کلانتری.
    ساجده.
    مدرس‌صادقی.
    مقایسه‌ یک اثر با نسخه‌ی بازنویسی‌شده‌اش.

    ➖️ فیلم چی دیدی؟
    تلوزیون سریال افسانه‌ی اوک‌نیو پخش می‌کرد.

    پ.ن: تشخیص مزاح بر عهده‌ی شماست.

    https://t.me/havirism

  68. چهارشنبه 24 تیر
    – برای سال‌واژه‌ات، «ثروت آفرینی»، چه گامی برداشتی؟
    – وایرفریم صفحه اصلی یک سایت را بازطراحی کردم.
    – به یک سایت تازه تاسیس پیشنهاداتی برای بهبود صفحه اصلی دادم
    – برای افزایش بازدید سایت شخصی مشاوره دادم.
    – از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    – هفت. ایراد بزرگم حذف پیاده‌‌روی و بدنسازی بود
    – امروز چه آموزش‌هایی داشتی؟
    – مرور بخشی کوچک از دوره پرفورمنس
    – از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    – تصویری که از خودت داری را با تصویرت از دید سایرین مقایسه کن گاهی خودتو دست کم می‌گیری
    – امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    – داستان کوتاه ” اپیکاک” رو خوندم
    – امروز رفتی پیاده‌روی؟
    – روم سیاه
    – امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    – فیله مرغ مزه‌دار شده با ارده
    – امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    – پرواز سربازهای مظلومی که توی خوابگاهی در سیستان و بلوچستان بودن، ناراحتم کرد و احتمال شروع دوباره جنگ و دل دردهام نگرانم کرد.
    – امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    – ساخت ابزار با هوش مصنوعی
    – امروز با کی تماس گرفتی؟
    – خانواده
    – امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    – چابکی. چون توی مکالمه با برادرم بهم یادآوری کرد کارت ویزیتی که هفته پیش ازم خواسته رو هنوز بهش ندادم و قرر بود نهایت دو روزه براش درست کنم البته من تجربههم ندارم براش ولی باورش ااینه که کار با هوش مصنوعی در میاد…
    – امروز درباره‌ی کسب و کار شخصیت چه خیالی بافتی؟
    – مطمئنم در حوزه سلامته
    – امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    – سفر بک‌پکری به قشم و دلتنگی برای دوستان جنوبی که الان توی غم و استرسن
    – امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    – راستش فقط دانلودش کردم هنوز نرسیدم بشنوم
    – فیلم چی دیدی؟
    -هیچ. چقدر من کم فیلم می‌بینم ها…
    – نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/nevisagp

  69. گزارش نیک فرح (۶۴)
    ✔️سماور جوش بود اما گذاشتم کسی دیگر چای دم کند از بس چایی‌های من پررنگ میشه صدا اهالی خانه در آمده
    ✔️ تا اهالی خونه خوابند باید رو نویسی کتاب محبوبم را انجام بدم
    ✔️خوراک کانال را آماده کرده‌ام باید چند بار دیگر ویرایش‌ش کنم.
    امروز و دو روز آینده نباید خونه مادرم برم پس کمی باید به خونه خودم برسم.ناهار در ذهنم مرغ گذاشتم تا ببینم تا ظهر چه می‌کنم.
    ✔️امروز استخر میرم و آب درمانی آن شالله (۳تا۵)
    اجاق گاز را بعد از مدت ها تمیز کردم . هر روز خونه مادرم میرم و به کارهای ریزغوله خونه ‌‌و نظافت نمی‌رسم. خدا رو شکر خدا اقا سردار را از خزانه غیبت بعد از جعفر اقا برای من رسونده و ماهی یکبار نظافت و شیشه های قدی را پاک میکنه.
    ✔️دو‌کانال خصوصی برای شعر هایم درست کردم. با ریکشن و لگد خورد استاد شاهین یاد گرفتم خصوصی و عمومی در کانال تلگرامی چیست و چگونه کار میکند. بچه دهه ۳۰ / ۴۰ هستم باز خدا را شکر می‌کنم که پا به پای بچه‌هام که در دهه ۶۰ اند، جلو اومدم.
    ✔️بعد از پباده روی در آب گرم یکساعت و شنا نیمساعت به وبینار نویسنده ساز خودم را با اسنپ رساندم. البته ابتدا چاق سلامتی استاد شاهین را با هدفون در راهرو برج گوش دادم.
    ✔️عصرگاهی و دورهمی بعد از ورزش و بینار کنار خانواده چسبید.
    فعلن بحث در باره کری ناگهانی یکی از گوش‌های پسرم داشتیم. یعنی چه؟ کر شده‌؟ امروز فوری از دکتر خرسندی متخصص گوش و حلق و بینی، با پیامک وقت گرفتم. دکتر هم انصافن گفت ساعت ۱۲ ظهر پسرم بره بخش جراحی بیمارستان دی که ویزیت بشه.
    فعلن اودیومتری نشان داده که یک گوش مشکل ناشنوایی داره ، بازم شکر خدا که خدا دو گوش به آدم داده. 😂
    فیلم دیدم پلیسی جنایی بود که عصابم را خط‌خطی کرد. بی خیال بقیه فیلم شدم.
    فیلم مستند توماج رادیدم
    فیلم مستندفریدا نقاش مکزیکی را دیدم.
    ✔️کمی شعر خوندم.
    ✔️برای آرام کردن ذهنم کمی بافتنی بافتم.
    ✔️چند دفتر شعر روی میز را ورق زدم.
    شاه‌توت
    تا به حال
    افتادن شاه‌توت را دیده‌ای؟
    که چگونه
    سرخی‌اش را با خاک قسمت می‌کند،
    [هیچ‌چیز مثل افتادن دردآور نیست.]
    من کارگرهای زیادی را دیده‌ام
    از ساختمان که می‌افتادند
    شاه‌توت می‌شدند!
    (مجموعه شعر از: سابیرهاکا) دفتر شعر: شعر بهانه خوبی‌است که مرا به دیوانه خانه نمی‌برند!)
    حلزون مدرسه نویسندگی در ذهنش چه خبره، به دو سه نفر هم بیشتر می اندیشه .

    1. چه روز پروپیمونی. یه دهه شصتی غبطه میخوره به این گزارش. پاینده باشید

  70. ـ چه دلی از عزای کاغذ سفید درآوردم. به درازا کشید آزادنویسی‌ام و تسلیم درد دستم نشدم.
    ـ باز هم بیشتر روز درس‌ها را مرور کردم.
    ـ در مترو «شب یک شب دو» پیش بردم، البته اگر فریادهای دستفروشان اجازه می‌داد.
    ـ در بازخورد نویسندگی خلاق شرکت کردم. عمیقاً از انرژی‌ای که استاد و دیگر دوستان بهم دادند لذت بردم، مخصوص لنای عزیز.
    ـ روزنگاری کردم و وسایل آزمون فردا را آماده کردم. (پیش به سوی گند زدن در آزمون.)

  71. هیچ‌وقت روزانه‌نویس نبودم. نه اینکه روزانه ننویسم، چون نوشتن کار اصلی من است، اما عادت به انتشار روزانه نوشته‌های شخصی خودم را ندارم. فقط وقتی منتشر می‌کنم که بدانم نوشته‌ام حرفی برای گفتن دارد. شاید به‌خاطر این است که پست‌های اینستاگرامم هفتگی است. اما در وبلاگ سایتم، که اگر چشم نخورد گره‌اش در حال باز شدن است، بیشتر می‌نویسم. به‌خاطر سال‌واژه‌ام «بیش‌نویسی». احتمالا آن هم به همین دلیل روزانه نخواهد بود.
    اما صبحانه‌ام ادامه نوشتن مقاله آموزشی برای کارفرما بود. هر کلمه‌اش را با عشق نوشتم تا بتوانم مفهوم را ساده و جامع منتقل کنم و البته جیب کارفرما را پر سود.
    عصرانه‌ام مثل عادت روزهای زوج رفتن به باشگاه بود. باشگاهی که برای من دریچه ورود به دنیای نویسندگی و آشنایی با افراد تاثیرگذار در زندگی‌ام بوده است. از سال ۹۶ به ورزش معتاد شده‌ام و هیچ وقت پاک نمی‌شوم. یعنی قصدش را ندارم. رهایی ذهن، وقت گذاشتن کامل برای خودم حتی اگر یک ساعت باشد، و پیدا کردن آدم‌های جدید که هر کدام دنیایی از تجربه هستند، حتی با سن کم‌شان. هنرمندند، فیلم‌نامه‌ نویس‌ند، طراح لباس‌ند، وکیل‌ند، مشاورند، حتی کارمند ساده یک شرکت، اما پر از درس برای یادگیری من. خیلی وقت است که موقع گوش دادن به وبنیار نویسنده‌ساز به باشگاه می‌روم. برایم جالب است این عادت، ترکیب آموزش نویسندگی با محلی که عامل حرکتم سمت نویسندگی بوده است.
    بعد از باشگاه هم «فرهنگ‌واره خلاق» کتاب تازه استاد را ورق زدم. همه کلمات انتخاب شده از نویسنده‌ها برایم جذاب بودند. اما کلمه «پیازین‌وار» بیشتر از بقیه به دلم نشست. شاید در موردش متنی بنویسم. اما ادامه کتاب برایم جذابتر بود. اهمیت کلمه‌برداری و به‌کار بردن آن‌ها در متن برای نوشتن متن خلاقانه. درست کردن فهرست کلمات خودم را همین امروز شروع کردم. بیشتر از پنج کلمه‌ای که تمرین سمپوزیوم نویسندگی است. ورق زدن این کتاب هم بهانه‌ای شد برای نگاهی سریع به واژه‌نامه «حزن‌های ناشناخته» و «فرهنگ واژه‌سازی در زبان فارسی». برایم داشتن فرهنگ خاص کلمات بیان کننده احساسات جالب بود.
    شبانه‌ام هم خودم را مهمان کمی آرامش و صحبت با مادرم کردم.

  72. امروز دلم از همه‌چیز گرفت؛ آن‌قدر تنگ شد که دیگر به تنم نمی‌شود.
    از همان ظهر که ویدیوی گریهٔ عمو پورنگ برای مادرش را دیدم، قلبم فشرده شد. بعدازظهر به جلسهٔ کاوک رفتم. اول جلسه، استاد حرف قشنگی زدند.
    “کشته شدنِ حتی یک نفر، خیلی زیاد است.» حواسم دوباره پرتِ زندگی شد.
    جلسه عالی بود. بعد از جلسه، با خانم جدی و الهام‌جانِ جعفری تا یک جایی پیاده آمدیم و بعد از هم جدا شدیم. من تا سرِ بهار، پیاده رفتم؛ تا ایستگاه اتوبوس. دست‌فروش‌ها هنوز بودند؛ هر کدام همان جای همیشگی‌شان.چیزی نخریدم .
    سوار اتوبوس که شدم، مباحث سیاسی عنین‌انداز بود. هوا گرم بود، من هم خسته، و بحث جنگ. توی مغزم آهنگ “هنوز غم تو وجودم غذاب سینه سوزِ” هایده بانو پخش می‌شد. زدم آهنگ بعدی: «برای خونهٔ غمگینم…»
    غم دست‌بردار نبود.دکمه‌اش را زدم.
    آمدم خانهٔ مادرم؛
    آنجا که با غم زاده شدم .

    آذردخت حمیدی
    #غمواره
    #خزانرو

  73. گزارش میگ میگ
    ۱. رفت سرکار. توی این گرما، توی این شرجی.
    ۲. برگشت از سر کار. تخم‌مرغ خورد.
    ۳. کتاب «سال گمشده خوآن سالواتی یرا» تمام کرد. بسی از تصویرسازی آن لذت برد. انگار پیوند بین نقاشی و شعر و نوشتن بود. شخصیت نقاشی که لال‌مانی گرفته بود و می‌کشید و پسرش روایت می‌کرد.
    ۴. جلسه‌ی وبینار نویسنده‌ساز را بود.
    ۵. جلسه‌ی الهه علیزاده را بود.
    ۶. جلسه نقد کتاب بالا با الهام فلاح را بود.
    ۷. صحبتی با دوست جان جانی داشت.
    ۸. یادداشت نوشت و منتشر کرد.
    ۹. البته که برنامه آشنایی کره‌ای محبوبش را دید.

  74. سلام از چهارشنبه‌ی رو به اتمام
    سال‌واژه جانم؛ استمرار
    نمره‌ی روز؛فعلن ۸ ایشالا بره بالا
    چه کار مهمی کردم؟ همه کارام مهمه، امروز یه کم به خودم و آینده عمیییق فکریدم.
    چی‌ یاد گرفتم؟ که نوشتن کم بلدم، باید تو جستارنویسی، برسم به محمد قائد جان تا احساس رضایت کنم، یه مدل نون سیر جدیدم یاد گرفتم هلووو.
    کدوم کتابو خوندم؟؟ فرهنگواره‌ی فارسی خلاق😁
    پیاده‌روی نداشتم پس نپرسم که ضایع نشه.
    چی‌خوردم‌که کیف داشت؟ همون نون‌سیر با رسپی جدید
    در باره نگرانی و نارحتی بگو. دیشب گفتم شب خوابشون رو دیدم. بهتره فقط از شادمانی و سیمرغ و کیمیا و اینا بگم.
    از چی لذت بردم؟؟؟؟هیی چه دنیای بی لذتی داشتم امروز، آهان از این که یه دختر کوچولو بهم گفت: تو شبیه بیست و یه ساله‌هایی 🥰😁
    چه رویایی پرداختم؟؟ تو جستارنویسی شبیه محمد خان قائد بشم.
    با کی‌تماس گرفتم؟؟ مامان جونم. نمدونم چرا چند وقته تا صدامو از پشت خط می‌شنوه می‌گه: «قطع کن من بگیرمت» و فورا قطع می‌کنه و خودش باهام تماس می‌گیره.🥸
    چه واژه‌ای تو ذهنم بود؟؟ متبادر چرا؟؟ نمدونم باید برم ریشه‌یابی
    چه خاطره‌ای بالا اومد؟ تو کانالم امشب نوشتمش، برین لطفا اونجا بخونین.
    نویسنده ساز بودم و بسی خوش گذشت.
    فیلم ندیدم.🙃
    با دوستانِ جانم ملی بحث و تبادل سلیقه داشتم و خدافظ
    اینم آدرس کانال، واسه خوندن خاطره‌م دیگه👇🏻
    https://t.me/ghesehaye_shokouh
    ☘️☘️☘️☘️

  75. سال‌واژه‌ام؛ تاب آوری.
    گردروبی و پشم‌وپیل‌زدایی درز و دالان خانه. قبل‌ترها خدم و حشمی بود. لیدی بودیم. شدیم کوزت خانواده. “م” برای خودش سالاری بود. یک‌تنه می‌گرداند همه‌ی خانه‌ را. اگر چه بسیار داشت، زیردست و امر‌بر. خودش غذاها را می‌پخت. بچه بودم موقع بازی ناخودگاه دستور طبخ غذاها را می‌سپردم به ذهن .

    وقتی پوستی ترکاندم و خانومی شدم برای خودم، بساط سورچرانی راه می‌انداختم و می‌پختم صدقلم غذای فرنگی چسی‌اطواری برای مهمانان پزی‌درباری. اما امان از آشپزخانه. هنگام پخت‌وپز می‌شد مثل خرس شکم‌ترکیده. که زحمتش بود برای خدم‌وحشم. من هی می‌ریختم آن‌ها هی تمیز می‌کردند. من هی می‌ریختم آن‌ها هی تمیز می‌کردند… و حیوونی کوزتِ امروز؛ هی می‌ریزند هی تمیز می‌کند هی می‌ریزند هی تمیز می‌کند… خلاصه که از کت وکول افتادیم. خدایا. گوه خوردیم. تاب‌آوری، مدل دیگر نبود؟

    – امروز باقالاقاتق درست کردم با باقلی و شوید و سیرِ تَر، کمکی کره و روغن. خیلی مشتی شد. با فلفل‌ترشی ریزِ خودساخته و برنج زدیم تو رگ. کتلت هم پختم چون والاحضرت شاهدخت “ف” از حدت و شدت گرما زائقه‌شان برنمی‌تابید به خورشت. از مزایای کوزت‌بودنست دیگر. دستپختت بهتر می‌شود البته با رعایت پاکیزگی آشپزخانه. خوب، بریزم کی جمع کند؟ لابد نیچه. البته اگر زنده بود و زحمت جورش می‌کشید. و لابد می‌گفت؛ از جور کوزتِ نکبت است که کدبانو رزا منتظمی سربرآورد به مکنت. زاییدن خوشبختی از سولاخ سختی. نیچه، گوه خوردیم. تاب‌آوری مدل دیگر نبود؟

    – بیشتر فلسفیدن‌هایم سر همین روفت‌وروب و شستشو است که تو ذهنم هم‌زمان می‌پزند با چلوو‌پلو و گاه می‌سوزند با هم و می‌چسبند به ته قابلمه. مثلا امروز وقتی اسکاچ ظرفشویی می‌کشیدم روی استکان‌ها و آن‌ها هم می‌نالیدند قِرج‌قِرج ، اندیشیدم قهرمان کیست؟

    یاد قسمتی از کتاب راهبری زندگی با شهود درونی افتادم درباره‌ی قهرمان. که قهرمان حتما مشهور نیست و باز به نقل از کتاب؛ “جوزف کمپل” عرفان شناس بزرگ گفته بود؛ آدم مشهور تنها برای ایگوی خودش زندگی می‌کند اما قهرمان برای نجات جامعه کار می‌کند. ما افراد مشهور زیاد داریم اما قهرمان اندک‌.

    زیادند آدم‌های خوش‌پک‌وپوز که سخنوران ماهرند در دست‌کاری روان. دم می‌زنند از موازنه‌ی شرافت و کثافت . اما وقتی به الگوی رفتاری‌شان دقیق می‌شوی می‌فهمی؛ پف. توخالی‌اند. ارقه‌گوزند و عَره‌گوز‌ی‌هاشان نیست خالی از غرض و مرض. موقع عمل هم می‌زنند به چاک. نه جَنَمی و نه صنمی.

    می‌گویید بس کن بابا این نگاه آرمانی را. مال اسطوره و افسانه‌ است قهرمان. همه سایه دارند. تو خودت نداری؟ بله درست می‌فرمایید. اما قهرمان کمتر درگیر جنگولک‌بازی‌های ایگوست؛ شاید به ممارست و شایدم غریزی.

    به نظرم قهرمان‌های واقعی گمنام‌اند و بیشتر از هرکسی مورد بی‌مهری جامعه. حتی مطرود. تکریم ندارند که هیچ تحقیر هم دارند و چه بسا تنبیه. و دریغ از یک دستت درد نکند خشک و خالی.

    ممکن است قیافه‌شان چنگی به دل نزند. خوش‌سروزبانی، حتی سواد کافی نداشته باشند. تو‌چشم‌برو و کاریزماتیک نباشند و باشند از معمولی‌معمولی‌تر. اما قهرمان اهل حواشی نیست. سعه‌ی صدر دارد. همین متمایزش می‌کند.

    می‌دانیم، امری دوسویه است، ارتباط. اما قهرمان نیکی می‌کند صرفا برای نفس نیکی. ممکن است متضرر شود بدون هیچ بردی. اما نیست عزتِ نفس بالایش در بند سود و ضرری. اگر هم منفعتی‌‌ست، هست برای ارضای عزت نفسی و اصالت روحی.

    یک نمونه آچار فرانسه‌ی محل؛ آقای “غ” بی‌منت کمک می‌کند. حتی در دکانش نسیه می‌دهد به اهل محل. که معمولا هم بازپرداختی نیست. می‌گوید در این گرانی و کمبود نمی‌خواهم کسی شرمنده‌ی خانواده‌اش باشد. قبل‌ترها چنین نظری بهش نداشتم. اما بعد دیدن چند چشمه از فوت وفن انسانی‌ش فهمیدم گوهش شرافت دارد به صدتا قهرمان‌نماها.

    پشت واژه‌ی پراهن‌وتلپِ قهرمان، ایثاری جانفرسا خفته که روایتش خیالی شیرین برای دیگری است و برای او واقعیتی جانگداز. بله قهرمانان واقعی گمنام‌اند.

    – فیلم the night house را دانلود کردم نشد ببینم. تا بعد. شاید بعد گزارش.
    – کتاب فیل در تاریکی، نزدیک به آخرهاش‌م. جالب است موضوع‌اش. می‌خواهم ببینم جلال امینِ مکانیک برای بنز سبزموردی و هروئین پنهان درونش چه گلی به سرش می‌گیرد و چه می‌کند؟ با مافیای مواد و مهستی‌خانم پرمخلفات و شیرازی دول‌دول‌سوار و…

    در گزارش نیک قبلی گفتم کتاب دایره‌ی لغات و اصطلاحات گسترده‌یی دارد همچنین لحن‌سازی بی‌نظیر. و چند حسن دیگر که تکرار مکررات است. گذشته از این‌ها در جاهایی از نثر، جدا از جملات کوتاه، جملاتی داریم، پیاپی با “و” به هم می‌پیوندند؛ تقریبا تا آخرهای صفحه. سرانجام ختم می‌شوند به نقطه‌ی پایانی. برای توصیف حس صحنه است، این پیوند رگباری.

    مثلا: برای تداعی حس سرگشتگی و گم‌شدن رمه‌ها و جلالِ امینِ بیست‌سال پیش موقع شکار در مهِ. در جایی دیگر تکرار جمله‌ی “تلفن زنگ می‌زند” لابلای دیگر جملات برای انتقال حس مزاحمت زنگ تلفن را داریم.

    اراده کردم رونویسی کنم از این قسمت‌ها برای نوشتن جمله‌های طولانی بهتر. و چقدر لغت و اصطلاح برای نت‌برداری و افزودن به دایره‌ی آگاهی.
    – کتاب جدید “فرهنگ‌واره‌ی- فارسی- خلاق- شاهین- کلانتری” را گذرا دیدم. دستش درد نکند. ماشالا به بخشش. می‌خواهم چششی‌کشمشی بخوانمش. نه که خوره‌ی لغتم. می‌ترسم یکباره تمامش کنم. هه تمام نمی‌شود که‌. چشمه‌ی جوشانست و دمادم فزاینده. از آن تیره کتاب‌های بی‌انقراض است. همیشه لازم‌ و رفیق فابریک و دم‌دستی.

    – بازم میگرن و چشم‌درد. تا مسکن نخورم آرام نمی‌گیرد، لاکتاب.

    – دو یادداشت آخر مریم کشفی را خواندم از کانالش؛ هامش‌نگاری. هشت‌ریشتری لرزیدم. همین‌طور یادداشت آخر کانال “از توفانِ” عسل فاطمی. دوست دارم قلمش را.

    – وبینار دیروزم را گوشیدم. پشت‌خار دیدم و پسندیدم. باشد بخرم و جایگزین لبه‌ی تیز اوپن کنم محض خاراندن پشت.

    – وبینار امروز را دیدم. از دگرگویی بود و بازنویسی مجدد مدرس صادقی در داستانش پس از نیم‌قرن. سپس ساجده‌جان از نقش وزن در شعر گفت. مختصر و مفید. در خاتمه، سوال و جواب دوستاد( به لحن الهه). واپسین‌دقایق خَرتِرنت لگد زد. انداختمان بیرون. هنوز جاماله‌اش درد می‌کند. اووووخخخ.

    – روندِ کوزت‌گری: بارگذاشتن قیمه‌ی فردا. کوبیدن سبزی قورمه‌سبزیِ جمعه.پاک‌کردن چند‌تا شترمرغ. آخر مرا چه به این کارها. شصت‌درد و مچ‌درد از نوشتن داشتم، کوزت‌‌ شدیم و وضع بدتر شد. آخ روزگار، آخ. حرمسراسرخودی بودیم‌ها. از آن‌ همه نازقرشمالِ زنانگی فقط بوی مطبخش ماند و این ایکبیری توی آینه. اوس‌کریم گوه خوردیم تاب‌آوری، مدل دیگر نبود؟

  76. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    خوابم را سریع نوشتم و برای صبحانه به خانهٔ مامانم رفتم. مهمان‌ها هنوز نرفته بودند. صبحانه واقعاً دورهمی می‌چسبد. بعد از صبحانه مهمان‌ها رفتند و من هم رفتم کلاس یوگا.
    موقع برگشتن، توی کوچه داشتم شمارهٔ دوستم را می‌گرفتم که مامان سایه را دم مدرسه دیدم. از سرایدار مدرسه داشت چیزی در اتومبیلش می‌گذاشت. خیلی دقت نکردم. خدا را شکر دوستم زود جواب داد و من گوشی به دست، زود فرار کردم. حوصلهٔ حرف‌زدن با ابله‌ها را ندارم. حرف‌زدن با هیچ آدمی اندازهٔ او اعصابم را به هم می‌ریزد.
    سالاد الویه درست کردم. دختر جان هنوز سر میز نرسیده گفت: «پس نون ساندویچی کو؟ این غذا ساندویچیه، با نون معمولی که نمی‌شه». توی دلم گفتم: «مامان دستت درد نکنه که وقت گذاشتی و غذا درست کردی. دستت درد نکنه که این همه وقت به خاطر ما تو آشپزخونه بودی». اما او هیچ‌کدام از اینها را نگفت و آخرش هم با اخم و غر خورد.
    کمی آزادنویسی کردم و تمام دق دلی‌ام را روی کاغذ آوردم.
    یک قسمت دیگر از سریال I Will Find You و سریال From را دیدم.
    لباس‌ها را اتو کردم.
    در کانالم مطلبی گذاشتم.
    کمی از کتاب «حق نوشتن» را خواندم. جولیا کامرون می‌گوید احساسات، سوخت نوشتن هستند.
    با خانواده فوتبال دیدیم؛ بازی آرژانتین و انگلیس.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  77. 24 تیرماه 1405

    گزارش نیک امشب تقدیم می‌شود به خانم فاطمه بخشیان.
    سال‌واژه‌ام روایت
    – صبح سمینار علمی یک روزه پیشگیری و کنترل اعتیاد در (نوجوانان، دانشجویان و زنان) مشرف شدم. چالش‌های نوظهور مواد مخدر در ایران و جهان، کلیات اعتیاد، پیشگیری و کنترل اعتیاد و نقش تاب‌آوری در پیشگیری از اعتیاد نوجوانان محورهای سخنرانان محترم بودند. هشدار درباره‌ی وابستگی به فنتانیل، پروتکل انجمن پزشکی اعتیاد آمریکا، رفتار اعتیادی مهمتر از تکیه به نوع ماده مصرفی و اثر تلسکوپی در اعتیاد زنان و اینکه زنان پس از شروع مصرف الکل، با سرعتی بسیار بیشتر از مردان به سمت اختلال مصرف الکل و عوارض جدی جسمی و عصبی پیش می‌روند، بیشتر یادم مانده است.
    – تا سمینار شروع شود از کتاب رودِ راوی ابوتراب خسروی خواندم. کلمه‌برداری امروزم از این کتاب:
    سزاست تا پیری همچون ما مرید مرادی چون وی باشد، شبق‌گون، اشجار لرزان بید مجنونی (علت علاقه‌ی این‌جانب: بید مجنون نام مستعار من می‌باشد)، اشکوب، مرنو، مُدرسِت را از محبس به ارک خواهم آورد، سال‌هاست که عاشق وی بوده و ترجیح می‌دهد تا گربه‌ای در آستان ام‌الصبیان باشد تا مرد عاشقی دور از او، جایی در شکمش قوز کرده، زخم کبود، جمعیت خاطرش می‌دادم، بهرای (بهرای . [ ب ِ ] (ص ) بااحتیاط. || سزاوار کار. || مخصوص ریاست کارهای عامه . || با هوش و خیال از روی عقل و احتیاط. (ناظم الاطباء))، شهربانو ام‌الصبیان در هنگام سلم السماعش، شاه ماخولی، ماخولیای عشقش، منخفض (منخفض . [ م ُ خ َ ف ِ ] (ع ص ) به نشیب افتاده و پست شونده .)، سدس فخری، کالمجسطی، اسطرلاب، سکنات ماخولی شاه، تعشق، چگونه گیسوان شبق‌گون صبیان را بافه کرده.
    – عصر در وبینار نویسنده ساز استاد کلانتری نسخه قدیمی و جدید داستان بچه‌ها بازی نمی‌کنند را از جعفر مدرس صادقی را مقایسه کردند. نسخه قدیم را از سایت کتابناک دانلود کردم. نسخه بازنویسی شده‌ی داستان در کتاب داستان‌ها موجود است که از طاقچه دانلود کردم. می‌خواستم رونویسی کنم که وقت نشد. استاد به یکی از دوستان توضیح دادند که جعفر مدرس صادقی فرق دارد با بهرام صادقی که نویسنده ملکوت است. من هم همین اشتباه را گرفته بودم. ملکوت بهرام صادقی را به عنوان اثری از جعفر مدرس صادقی خوانده بودم 😊. ساجده جان حق‌پرست از شعر گفت و در حقیقت به این پرسش جواب داد آیا اگر وزن نباشه چیزی از شعر کم می‌شه؟ و در این زمینه اول به تعریف وزن از پرویز ناطق خانلری پرداخت. سپس استاد در جواب به پرسش دوستان درباره‌ی فبک (فلسفه برای کودکان) کتاب پاسخ‌ها را باد می‌برد را معرفی کردند. به سایت نشر کرگدن و مجموعه فلسفه برای کودکان سر زدم. از دیدن عنوان دنیای سارا خشنود شدم. پارسال از نمایشگاه کتاب خریدمش گرچه هنوز نخواندمش.
    – ساعت 19 جلسه با درمانگرم داشتم و نتوانستم در وبیکار الهه جان علیزاده حاضر شوم. گرچه این دوبیتی پر پرسش را در بخش نظرات کانال سرزبانش کاشتم:
    آمد برِ من، که؟ یار، کی؟ وقتِ سحر
    ترسنده، ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر

    دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب بر
    لب بُد؟ نه، چه بُد؟ عقیق، چون بُد؟ چو شکر

    عنصری
    – بعد از نماز مغرب و عشا و مناجات با خدا جان به صحبت‌های طراح سایتم درباره‌ی بهینه‌سازی مطالب گوش دادم. درست است شعبانعلی می‌گوید هنر شاگردی داشته باش. ولی در این عصر کلافگی اگر اساتید و مشاوران آدم، هنر جذب آدم را نداشته باشند آدم نمی‌کشد بیاید پای درس استاد. از این لحاظ‌ها خدا را شکر. هم استاد کلانتری، هم دوستانی که در وبینارها و وبیکارهایشان شرکت می‌کنم، هم درمانگرم و هم طراح سایتم منِ گریزپای را با اشتیاق پای درس‌هایشان می‌کشانند.
    – ها دوستان توی لیست کانال‌ها چشمم به این جمله خورد: «خانم قهرمانی گوشاشونو بگیرن.» اگر گفتید ماجرا چی بود؟ این زیرنویس ویس شیوا کاظمی تو کانال خصوصی‌اش بود. منم زدم 2X گوش دادم که مثلاً نشنیده باشم.
    – حالا می‌روم her ببینم. سحرجان هم تأیید کرده که فیلم خوبی است.
    سپاس خدای را که امروز هم گذشت و خوب هم گذشت.
    https://t.me/bidemajnoon9

  78. – برای سال‌واژه‌ات، «هردم‌نویسی»، چه گامی برداشتی؟
    – آزادنویسی. آزادنویسی به صریح‌ترین شکل ممکن.
    – از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    – ۶. همه چیز طبق روال است. اما توقعِ تازگی دارم.
    – امروز چه کلاس‌هایی داشتی؟
    – دو جلسه کلاس خصوصی+جلسه‌ی بازخورد تمرین اول ۷۵مین دوره‌ی نویسندگی خلاق. چه متن‌های خوبی داشتیم در همین گام اول. تمرین‌ها زیاد بود، ادامه‌ی جلسه را گذاشتیم فردا. می‌ارزد. به عشق بچه‌ها.
    – از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    – اینکه همان اندازه که روی قلمت کار می‌کنی چه بهتر که روی شخصیتت هم کار کنی. چه چندش‌آور است نوشتن و بی‌شخصیت بودن. به درد دربِ کوزه می‌خورد نوشته‌ای که خود نویسنده را انسان‌تر نکند.
    – امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    – «داستان‌ها» از جعفر مدرس صادقی و پرسه در چند دیوان کهن.
    از دیوان طالب آملی:
    «صبر را آغاز تلخ انجام شیرین داده‌اند
    عشق را شیرینی آغاز با انجام تلخ»
    «مانع ریزش این گریه نمی‌دانم چیست
    که جگر بر مژه میآید و پس می‌گردد»
    از دیوان امیرخسرو دهلوی:
    «خیالش در دلم می‌گشت، پرسیدم، چه می‌جویی؟
    گیاهِ دوستی، گفتا، ازین ویرانه می‌خیزد»
    «دلت سنگ است و من از تو زبانِ گندمین خواهم
    چگونه خوشه‌ی گندم زیر رویِ آسیا روید؟«
    – امروز رفتی پیاده‌روی؟
    – الان نزدیک یازده شب است فرصتی شدم تا بروم، بعد ثبت نُزارش گیک.
    – امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    – خورشت کدو. غوره‌های خورشت هم ترشی به‌اندازه‌ای داشت و چسبید.
    – امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    – حساسیتم به گربه که بعد از ماچ‌وبوسه فوری به عطسه و خارش می‌افتم. اگر اینطوری نبودم چه گربه‌ها که نمی‌خوردم اسماعیل، چه گربه‌ها که.
    – امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    – خانه‌ای و آدمی و حالی و رنگی که هم دور است و هم نزدیک.
    – امروز با کی تماس گرفتی؟
    – چرا هیچ حوصله‌ی گفت‌وگوی تلفنی ندارم؟
    – امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    – «زبانِ داستان». تدریجی به داستان‌های پنجمین کارگاه داستان کوتاه بازخورد می‌دهم. یکی از نکته‌های اساسی رسیدن به زبانی‌ست که به داستان بیاید. گاهی ممکن است راویِ قصه‌ ویژگی‌هایی داشته باشد که بطلبد زبانش را قدری زمخت‌تر کنی. مثلن نوعی تکلّفِ زبان اداری به آن بیفزایی تا باورپذیرتر شود. اما به طور معمول چه‌بهتر که زبان داستان نرم باشد. و این نرمی کیفیتی‌ست که به‌تدریج و با مطالعه‌ی نمونه‌های خوب داستان بهش می‌رسی.
    – امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    – باید از فهرست‌ها بیشتر استفاده کنم.
    – امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    – ای بابا. دیدی یادم رفت؟ کل روز حواسم به این قضیه بودها. خاطره‌ها لیزتر از آنند که راحت نوشته شوند.
    – امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    – پاره‌ی نخستِ نسخه‌ی قدیم و جدید داستان «بچه‌ها بازی نمی‌کنند» را مقایسه کردیم تا ببینیم جعفر مدرس صادقی پس از نیم‌قرن چه چیزهایی را دگرگون کرده است.
    – فیلم چی دیدی؟
    – عجب فیلم هیجان‌انگیزی. سرگرمتان می‌کند: «Backrooms 2026». حادثه‌‌ی محرک: کشف دنیایی ناشناخته و مرموز ، درست در آن سوی دیوار…»
    – نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/shahinkalantari

  79. ۲۴ تیر
    گزارش ۶۴
    ۱. برای واژه سال چه کردی؟
    پرسشگری و آزادنویسی:
    ارتباط دقیقا چیست؟
    ارتباط از کی آغاز می‌شود؟
    آیا کسی که آغازکننده خوبیست در ارتباط، لزوما نگهدارنده و پایان‌‌دهنده خوبی نیز هست؟
    چگونه‌می‌توان آغاز‌کننده بود؟
    آیا رابطه‌ها نیز طول عمر دارند؟

    ۲.از یک تا ۱۰ امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    ۸ عالی بودم و پرکار بدون ذره‌ای غر زدن. دو نمره هم کم دادم چون کم نوشتم و کم خواندم اما تا جایی که میشد به مراجعینم تمرین نوشتن دادم.

    ۳.از گفت و گوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    توجه به دنیای علاقه دیگران خیلی از موانع ارتباطی را کم می‌کند و اعتماد می‌سازد.

    ۴. در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    پرسه در فرهنگواره فارسی خلاق استاد:
    خودپرسی
    نوذهنی
    آگاهبود
    بلاسنج

    ۵.رفتی پیاده‌روی؟
    به قصد رسیدن به محل کار البته اگر قبول باشد.

    ۶.از خوردن چه چیزی بیشتر لذت بردی؟
    مربای زرشکی که همکارم برای صبحانه آورده بود.

    ۷.امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    جنگ. بی‌تفاوتی آدمها به یکدیگر. زورگویی مدیر جدیدم.بیماری برادرزاده نازنینم.

    ۸.از رویاپردازی درباره چی کیف کردی؟
    کسب و کار مستقل

    ۹.با کی تماس گرفتی؟
    مادرم و دوست قدیمیم سمیرا

    ۱۰.چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بوده؟
    آگاهیدن و آغوشیدن

    ۱۱. حافظ خوانی:
    قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
    قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا؟

    https://t.me/fahimsaadat040

  80. به نام خدا
    سال واژه ام: سکوت آگاهانه
    حلزونک ! فکرها می آیند و می روند، خوب ها را نگه دار ، بدها را بی خیال.
    ـ یه روز خوب دیگه از راه رسید. آستینو بالا می زنم برای شروع دوباره
    ـ. اول روزم با دعا و نیایش شروع شد یاد جمله ای افتادم از فیلم نخستین اصلاح شده « تمایل به دعا کردن، خودش یک نوع دعاست.»
    ـ ورزش صبحگاهی باشه و نسبم خنک هم بوزه، چه شود!
    ـ. امروز خواستم با هوش مصنوعی محتوا بسازم واسه یه کار درسی، خیلی کلنجار رفتم، اما به برکت فیلتر و نت میزون نشد که نشد. در هر حال مثبت می مونم، نفس عمیق می کشم، زیپ ذهنمو می بندم و دوباره فردا می رم سراغش.
    ـ. دستی به سر و کله پریشون خونه کشیدم و از نتیجه کار کلی کیف کردم.
    ـ گلها م دیگه عادت کردن، هر صبح باید دست و روشونو بشورم، افشونه زحمتشو کشید و بهشون صفا داد.
    ـ وقتایی که برق می ره یه جورایی حس عهد بوق بهم دست می ده . خدا رو شکر شمع هست که دست کم کورسویی از نور تو خونه داشته باشیم واسه نوشتن و خوندن، فقط باید ۴ تا پر هم پیدا کنم بزنم تو مرکّب دیگه عهد بوقی کامل کامل می شه.
    ـ. جلسه بازخوردِ تمرین کلاس نویسندگی خلاق و بودم و رسماً با خاک یکسان شدم، اما پا می شم خاک و می تکونم و می گم:
    استاد جان! ممنونم برای اون همه انرژی، اون همه دقت، دلسوزی، محبت و نقد به جا . انتقاد شما خییییلی بیشتر از تعریف به من چسبید . دوزاریم افتاد که زمخت نویسی باید بره کنار.
    منتظر متنای قوی من باشید.
    ـ فیلم نخستین اصلاح شده رو دیدم خیلی عالی بود. اول فیلم یه درس بزرگ نویسندگی داشت: « آدم وقتی در مورد خودش می نویسه نباید هیچ رحمی داشته باشه.»
    ـ یکی دو تا تلفن هم زدم نمی گم به کی چون ضرورتی نداره.
    ـ امشب با یه جمله برای خودم می رم پیشواز خواب و آرامش:
    اوضاع تحت کنترل خداست، خاطر جمع باش لیلی
    نمره امروزم: ۵
    اینم برای شما :
    شب و روزتون پر از معجزه

  81. ارسال گزارش نیک دیروز در سایت استاد.

    صبحانه نیمرو و قهوه‌ی خرما و بعد هم چای.

    انجام کارهای خانه و آهنگ‌های روح‌نواز آلبوم داداش.

    احوال‌پرسی با خواهرشوهر.

    چک نسخه‌ی جدید کتابچه‌ام. دم دخترکم گرم.

    آزادنویسی دو تا یک ربع.

    میگوپلو واسه ناهار.

    نوک‌ به کتاب مثل هنرمندها بدزدید.

    دل‌پیچه و خواب.

    مرور مقاله‌ی «زبان چیست؟»

    نویسنده‌ساز و بازنویسی و ساجده و شعر.

    بشور و بساب.

    سرزبان نصفه و همراهی با مامان.

    یادداشت کانال.

    ارسال گزارش نیک امروز در سایت استاد.

    https://t.me/ladanshayanfar

  82. صبح تا ظهرم به صفای تن و رویم و مثل همیشه به پخت و پز و حواشی‌اش گذشت تا در عرض چند دقیقه آنچه کاشته‌ام، برداشت شود، با چاشنی: یه کم شور بود، آی چقد تند شده. گاهی هم مرسی در بهترین شکل ممکن.
    نه خواندن نه نوشتن تنها چند دقیقه شنیدن از سیاوش در شاهنامه طاقچه.
    بعد از ظهر درازکش بعد از جمع کردن سفره چند صفحه از خواب زمستانی گلی ترقی خواندم. هنوز نمی‌دانم احمدی، عزیزی، انوری و حیدری دوستان دوران مدرسه و بعد کارمندان شرکت، داستانشان چیست.
    در تلاش برای شرکت در وبینار نویسنده‌ساز بیدار ماندم، در مسیر چرت زدم، چشمانم که باز کردم چشمم به جمال ساجده جان روشن شد گرچه آخر وبینار باز پلک‌هایم مشتاقانه هم را در آغوش گرفتند. چشم که باز کردم همه رفته بودند، خود را تنها در اتاق دیدم. رفرش، خروج و تمام.
    بعد از مغرب جهت نکویی گزارش نیک هم شده چند صفحه از بی‌لنگر را خواندم. کشش که پیشکش، رانش آن وامی‌دارم برگردم به خواب زمستانی گلی خانم.

  83. سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
    نمره روز: ۸
    گزارش نیک:
    ۱. صبح خیلی زود پاشدم و صبحانه خوردم.
    ۲. حمام.
    ۳. پنجره‌های پذیرایی و آشپزخونه و هال رو تمیز کردم.
    ۴. بعدش مربا آلبالو درست کردم.
    ۵. وقتم رو به بطالت گذروندم و توی اینستا چرخیدم.
    ۶. کتاب ما از یوگنی ایوانوویچ زامیاتین رو خوندم با دوستم. (۷ نفر بودیم کتاب رو شروع کردیم ۲ تامون موندیم.😊)
    ۷. وبینار رو شرکت کردم.
    ۸. باز کمک مامانم کردم.
    ۹. رفتیم پیاده‌روی.
    ۱۰. برقا نرفتن.💃🏽
    ۱۱. شام خوردم. انقدر خوشمزه بود املته که ینی به خدا اگه مرد بود باهاش ازدواج میکردم. انقدری که بی نقص بود.😔
    ۱۲. میخوام کار یکی از دوستام رو که ازم خواست انجام بدم بعدشم لالا
    مامانم هیچکدوم کمک‌هایی که بهش کردم رو ندید ولی همین الان گفت توی گزارشت بنویسی چه قدر با گوشی بازی کردی.🙄😬
    حلزون هم انگار یاد اکس‌هاش افتاد.🐌
    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  84. گزارش نیک
    نرجس خاتون قربانی
    از دادگاه تجدیدنظر تماس گرفته بودند که صبح اول وقت برای توضیح درمورد یک پرونده بروم. دادگاه نزدیک میدان میوه و تره بار است. معمولاً موقع برگشت سرکی به بازارچه می‌زنم. هنوز آلوچه‌ی سبز داشتند، مثل اول بهار با این تفاوت که بجای کیلویی ششصد تومن شده بود کیلویی دویست تومن. لنا عاشق آلوچه است. برایش گرفتم. گیلاس‌های تکدانه هم که برق می‌زدند. خیار محلی، بامیه‌ی تازه و میوه‌های هوس‌انگیز تابستانی.

    لنا کیک خامه‌ای با فیلینگ تمشک پخته. خودش تنهایی. می‌خواهد ببرد خانه‌ی مامان و آنجا با بقیه بخورد.

    به تصویری از دکل سیریک توی فضای مجازی کلی خندیدم. دکلی که هر روز بمباران می‌شود و هنوز پا برجاست.

    بازی فرانسه و اسپانیا را دیدم. فکر کنم اسپانیا قهرمان جام شود. هیچ نقصی ندارد و خطایی نمی‌کند تا فرصتی به طرف مقابل بدهد.

    با بچه‌ها قرار گذاشتیم بریم دریا تا خودمان و بچه‌هایمان کیفی بکنند که جور نشد. آفتاب سوزان، مخصوص برنزه کردن، در گیلان کم گیر می‌آید. این هفته آفتاب خوبی بود اما حیف که من خیلی گرفتار بودم.
    https://t.me/neveshtanbarayebodan

  85. ۱- یک روزی متعهد شدم که از دروغ به هر نحوی بپرهیزم؛ حتی دروغ‌هایی که در لفاف تعارف، همراهی، عادت یا هر شکل دیگری خودشان را پنهان کرده‌اند؛ همان‌هایی که اصلن شبیه دروغ به چشم نمی‌آیند. حتی یک تعهدنامه نوشتم و امضاء کردم که متأسفانه پیدایش نمی‌کنم. (البته مهم هم نیست.) نمی‌خواهم بگویم که کاملن موفق بوده‌ام که شاید این خود دروغی دیگر باشد، اما به جد کوشیدم تا به این عهد پایبند بمانم که نتیجه‌ی خارق‌العاده‌اش دگرگونی کامل محیط و آدم‌های اطرافم بود؛ خیلی‌ها حذف شدند که هرگز گمان نمی‌کردم حذف شوند، کارهای به ظاهر پیچیده بسیار روان و بی‌دردسر انجام شدند، خیلی از مسیرها و آدم‌ها دگرگون شدند و در یک کلام کیفیت خیلی چیزها تغییر کرد که شاید مهم‌ترینش از بین رفتن بسیاری از ترس‌ها بود، چون اصلی‌ترین دلیل دروغ‌ْ ترس است. گمان می‌کنم بخش بزرگی از آرامش این دوره از زندگی‌ام را وام‌دار همین تعهد نیکم.
    این نقل‌قول هم از کتاب «مناقب الصوفیه» از «عبادی مروزی» در مورد صداقت است که به نظرم تعریف قشنگی است که حد نهایی را به خوبی روشن می‌کند (هرچند که پرهیز از دروغ‌های بسیار کوچک که ظاهرن آسیبی به کسی نمی‌زنند شاید دشوارتر و تاثیرگذارتر هم باشد.):
    «جنید را ‑رحمه اللّه علیه‑ پرسیدند که حقیقت صدق چیست؟ گفت آنکه صادق باشی در محلی که نجات تو از آنجا جز به دروغ نخواهد بود.»

    ۲- بنزین زدم. این بنزین‌زدن در راستای ایده‌ی «تجربه‌سازی» که در وبینارها مطرح می‌شد گریبانم را گرفت، وگرنه همیشه زحمتش را به مسئولین جایگاه می‌دادم. مثلن آن موقع خواستم تجربه‌اش کنم، از آن زمان تا حالا خودم انجامش می‌دهم، البته جذاب هم هست.

    ۳- دیروز که در اداره‌ی محترم در حال عمرکُشی بودم، متوجه شدم که استایل‌های وب‌سایت شخصی‌ام کاملن به‌هم‌ریخته است که خدا می‌داند چند روز در این وضعیت بوده. امروز نجاتش دادم.

    ۴- یادم رفته بود بگویم که دست‌پر از اداره بیرون آمدم و حالا حس می‌کنم بار بسیار سنگینی را زمین گذاشته‌ام.

    ۵- یک تِل خریدم. موهایم به حدی رسیده است که بشود تل زد. دختربودن از قشنگ ترین اتفاقات این جهان است.

    ۶- الهی شکرت…

  86. گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- ساعت نزدیک ۱۰ بود که از خواب بیدار شدم. دیشب دیر خوابیده بودم و تنظیمات خوابم حسابی به هم ریخته است.
    البته اگر دست خودم باشد، زودتر می‌خوابم؛ ولی امان از فوتبال تماشا کردن مردها! بعدش هم که می‌خواهی دو کلمه حرف بزنی، یک‌دفعه می‌بینی ساعت ۲:۳۰ شده است.
    خلاصه به هر زور و ضربی که بود از رختخواب دل کندم و وارد آشپزخانه شدم.

    در خانه‌ی جدید، فاصله‌ی اتاق‌خواب تا آشپزخانه آن‌قدر زیاد شده که حین رفت‌وآمدهای مکرر، با این شکم گرد و سنگینم، مثل پنگوئنی خسته نفس‌نفس می‌زنم.
    به هر حال چیزی نمانده که وارد ماه هفتم بارداری‌ام شوم. و در ماه های آینده وضع بدتر هم می‌شود.

    از قشنگی این روزها این است که صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم، دخترکم حسابی دست‌وپا می‌زند و بازی‌اش می‌گیرد. نمی‌دانم از کجا متوجه می‌شود که بیدار شده‌ام. کمی با هم حرف می‌زنیم، قربان صدقه‌اش می‌روم و بعد روز جدید برایمان آغاز می‌شود.

    ۲- در آشپزخانه، کوهی از ظرف انتظارم را می‌کشید. راستش جنبه‌ی داشتن دو سینک ظرف‌شویی را ندارم! قبلاً که فقط یک سینک داشتم، به خاطر آبکش کردن برنج هم که شده، ظرف‌ها را همان لحظه می‌شستم. اما حالا تنبلی‌ام می‌گیرد. البته بارداری هم با هیچ‌کس شوخی ندارد؛ واقعاً حوصله‌ام مثل سابق نیست.

    ۳- دو روز بود که مرغ می‌خوردیم، چون چیز دیگری در فریزر پیدا نمی‌شد و هنوز خرید خانه را کامل انجام نداده‌ایم.
    دیشب اما همسرم با کیسه‌های گوشت و گوشت چرخ‌کرده به خانه آمد. وقتی از او پرسیدم: «فردا ناهار چی درست کنم؟» به نظرتان چه گفت؟
    درست حدس زدید؛ «مجبوس گوشت»!
    اصلاً گاهی حس می‌کنم به گزینه‌های دیگر علاقه‌ای ندارد!

    ۴- گوشت‌ها را تقسیم، بسته‌بندی و فریز کردم. ناهار را پختم و ظرف‌ها را شستم. بعد از همه‌ی این‌ها احساس می‌کردم پاهایم دارد از کار می‌افتد؛ اما بالاخره باید انجام می‌شد.

    ۵- این مدت آن‌قدر درگیر کارهای خانه بوده‌ام که حس می‌کنم از زهرای سابق فاصله گرفته‌ام. یا دارم کمد مرتب می‌کنم، یا پتوها را می‌شویم، یا غذا درست می‌کنم، یا می‌شورم و می‌سابم. در هر حال، فقط می‌دانم که خیلی خسته‌ام.
    امیدوارم هفته‌ی آینده کارهای خانه کم‌کم تمام شود و بتوانم کمی کمتر به خودم سخت بگیرم.

    ۶- امروز به جدول قطعی برق نگاه کردم و دیدم قرار است از ساعت ۸ تا ۱۰ شب برق منطقه‌مان قطع شود.
    هر بار که برق می‌رود، یک صلوات نثار جد و آباد مستأجر قبلی می‌کنم؛ آخر یکی از دلایلی که باعث شد این خانه را انتخاب کنیم، این بود که با اطمینان می‌گفت چون ساختمان نزدیک بیمارستان است، برق اینجا هیچ‌وقت قطع نمی‌شود.
    خلاصه… گول خوردیم. 🙂

    ۷- با توجه به ساعت قطعی برق، طوری برنامه‌ریزی کردم که چهار ساعت نقاشی بکشم. آخر این هفته اصلاً فرصت نکرده بودم کار کنم و دیروز هم چون انتظار قطعی برق را نداشتم، فقط یک ساعت نقاشی کشیدم.
    خلاصه هر طور بود تا حد قابل قبولی پیش رفتم که فردا دست خالی به کلاس نروم.

    ۸- در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و مثل همیشه از بودن در جمع این دوستان فرهیخته لذت بردم.

    ۹- همزمان با نقاشی، به کتاب صوتی نام من سرخ اثر اورهان پاموک گوش سپردم؛ رمانی درباره‌ی نقاشی، تاریخ هنر و مکتب‌های هنری.
    هفته‌ی گذشته استادم پیشنهاد داده بود که آن را بخوانیم تا در کلاس درباره‌اش گفت‌وگو کنیم. روایت داستانی و زبان ساده و بی‌تکلفش را دوست دارم، اما هنوز فرصت نکرده‌ام تمامش کنم.

    ۱۰- برق رفته است و دارم گزارش نیک می‌نویسم.
    خانه آن‌قدر تاریک است که ترجیح دادم دراز بکشم و جایی نروم. آخر اگر خدای نکرده زمین بخورم، ممکن است برای نی‌نی اتفاقی بیفتد.
    موزیک که پخش می‌کنم، دخترکم دست‌وپا می‌زند. همین باعث می‌شود کمتر احساس تنهایی کنم.

    ۱۱- همستر زیاده‌گو می‌گوید:
    «این روزها بهتر است کمتر به خودت فشار بیاوری. اگر دیگر توان سابق را برای ساعت‌ها نقاشی کشیدن، نوشتن متن‌های ادبی، گرفتن عکس‌های زیبا، ساختن استوری یا انجام همه‌ی کارهای خانه نداری، اشکالی ندارد.
    تو این روزها مشغول خلق بزرگ‌ترین آفرینش زندگی‌ات هستی. انسانی در وجودت، روزبه‌روز بیشتر رشد می‌کند و همین، بخش بزرگی از انرژی‌ات را می‌گیرد.
    پس کمی با خودت مهربان‌تر باش.
    همه‌چیز درست می‌شود.»

    نمره‌ی روز: ۹ از ۱۰

    1. سلام عزیز
      چقدر خوشحالم که زهراجان که بار داری. لطفن براش از احساساتت بنویس. من کم نوشتم. روی یک ورق نسخه دکتر از پسرم دومم نوشتم ، چند سال پیش در اسباب کشی لای تقویم و سررسید آن سال دیدم و به او نشان دادم. گفت مامان کاش بیشتر برام می‌نوشتی. البته الان برای خودش مردی شده. و چقدر خوشحالم با دخترت حرف می زنی ، چه حس خوبی داری به من هم انتقال دادی .
      من سر بار داری دخترم آنقدر ترشی درست کردم، که وقتی او بدنیا آمد لب نزدم . اما تا در شکمم بود شیشه شیشه ترشی خوردم ، تا جایی که دیگه روم نشد از مادر و مادرشوهر ترشی بگیرم😂
      لطفن برامون بیشتر از حس هات بنویس . اگر کانال داری و در آنجا می نویسی بهم بده. . ممنون
      زایمان آسون و راحتی را برات اآرزو می‌کنم

  87. حلزون داره فکر می‌کنه از بین این همه حلزون کدوم و انتخاب کنه؟
    یا داره دنبال یه حلزون می‌گرده که یادش نمیاد چه شکلی بوده؟

    سال‌واژه‌ام تمرکز

    گزارش نیک سوالی

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

    پنج شاید. چون امروز بیشتر در حال ذوب شدن بودم. هوا گرم بود و کولر خراب بود و عصبی بودم و درد داشتم. پس بیشترش را دراز کشیدم و ذوب شدم.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

    اینکه خوشحال باشیم و مثل یه کودک تجربه کنیم زندگی رو.

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

    کتاب در «فاصله‌ی دو نقطه» ایران درودی.

    «در شب، آنچه ما را احاطه می‌کند به وضوح قابل رویت نیست، با این همه ما تمامی حضورشان را حس می‌کنیم. این مسئله اساس مهم بیان نقاشی است.»

    کتاب بدن فراموش نمی‌کند.

    امروز رفتی پیاده‌روی؟

    پیاده‌روی. نه. باید بیرون برویم تا برگشتش را با پا بیایم.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

    آیس‌تی که درست کرده بودم. توی گرما داشتم چای یخم را می‌خوردم و چقدر خوب بود آن یخی و شیرینی. قشنگ جیگرم حال اومد.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

    یه سری خاطره‌ها ناراحتم کرد.
    نگران هم کلن این نگرانی وصل بهم یعنی وصله به همه‌مون با این شرایط.

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

    از اینکه اگه قلب سنگی می‌داشتم چقدر خوب می‌شد.

    امروز با کی تماس گرفتی؟

    من اصلن اهل تماس تلفنی نیستم.
    ولی امروز تماس تصویری بله هم کار نکرد و نتانستیم با متخصصون جلوس بداریم.

    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

    شجاعت و غلبه بر ترس.

    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

    داستان بلند؟ اصلن چی چی هست؟ اصلن یادم رفته که داستانی داشته‌ام.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

    یاد خاطره‌ی نامن و آب‌بازی بچه‌ها و جیغ و دادشون که کل حیاط رو پر کرده بود مهدی فسقلی که کلن یه چیکه آب شده بود.

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

    بازنویسی داستان و ساجده حق پرست که اولین بار می‌دیدمش.

    https://t.me/yaddashtneda

  88. سال واژه: تداوم.
    1. صبح قبل از بلند شدن کامل از تخت، یک تماس تلفنی با واتس‌اپ گرفتم.
    اختلاف ساعت 8و نیمی با تورنتوی کانادا باعث شد، اون وقت صبح زمان مناسب باشه. که خداروشکر همه چیز خوب بود.
    می‌خواستم دوباره بخوابم که دیگه نشد.
    2. یک فکر جالب به سرم زد. کتاب وقتی نچه گریست رو با ترجمه‎‌‌ی: فاطمه باروت کوب رو داشتم و از قبل اونو خونده بودم. این بار پادکست این داستان رو با ترجمه ‌ی: سپیده حبیب از نشر قطره با صدای آرمان سلطان‌زاده رو همزمان با ورق زدن با کتاب خودم شروع کردم به خواندن و گوش دادن.
    پیشنهاد می‌کنم اگه دوست داشتید، امتحان کنید .
    اون وقت به وضوح تفاوت رو خودتون خواهید دید. خیلی خیلی تجربه‌ی خوب و جالبی بود.
    3. باز قطعی برق در ساعات گرم که از ساعت 3 تا 5 طول کشید و باعث شد، چند دقیقه‌ایی دیر به وبینار برسم. وقتی اومدم استاد داشت درباره‌ی کتابی صحبت می‌کرد.
    کمی که دندون روی جگر گذاشتم، فهمیدم کتاب بچه‌ها بازی نمی‌کند از جعفر مدرس صادقی هست که استاد دارند، این کتاب رو با دو نسخه‌ی مختلف از همین نویسنده می‌خونند و مقایسه می‌کنند. نسخه 1 قدیم و نسخه 2جدید و پنجاه سال بعد، که بسیار جالب بود.
    تغییر نوشتار بعد از نیم قرن در هر پاراگراف قابل توجه بود. کار استاد منو یاد کار خودم انداخت. مقایسه دو ترجمه از کتاب وقتی نیچه گریست، یکی نوشتاری و دیگری پادکست با دو ترجمه. صحبت کردن ساجده جان درباره‌ی وزن و قیافه در شعر.
    در آخر پرسش و پاسخ.
    4. ساعت شش و نیم رفتن به لینک کلاس جریان قصه قصه که مشخص شد کلاس به فردا موکول شده.
    5. ادامه خواندن کتاب و گوش دادن …..
    نمیدونم تا آخر شب دیگه چه کارهایی قراره انجام بدم. ولی خواستم الان گزارش نیک رو بنویسم و بزارم و ساعات باقیمانده رو با همسر باشم و شامی بخوریم …..
    6. فکر کردن به اینکه امروز باید به خودم عدد چند از یک تا ده رو بدم، منو به فکر واداشت.
    میدونم هدف استاد از مطرح کردن این سوال از خودمون و جواب دادنش چی بوده.
    قدر دونستن از لحظه لحظه‌ی زندگی.
    مثال استاد: « چلاندن تا آخرین قطره‌ی آب یک لیمو. »
    من هر روز تلاش می‌کنم که در عصره‌ی ادبیات و نوشتن و… پیشرفت داشته باشم و اینکه نمی‌خوام از خوردن این دارو و یا مرهم که باعث شد، در شرایط سخت زندگی فقط با اون حالم خوب بشه، دست بکشم. (تداوم)
    نمره‌ی هر روز من، بخش بزرگی از اون مربوط میشه به وقت گذاشتن و انرژی روی این کار .
    من به امروز خودم نمره‌ی7 میدم.
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار.

  89. 24/04/1405

    گزارش نیک 64

    سال واژه: بیداری

    نمره‌ی روز: ده از ده

    یاری جستن: می‌خواهم نقاشی را حرفه‌ایی دنبال کنم. طراحی و نقاشی با مداد رنگی من را به هیجان می‌آورد. خواهشمندم اگر استاد آنلاین می‌شناسید معرفی کنید.

    گزارش آموخته‌ها: به قصد واژه‌گستری از« واژه‌دان❤️» بهره جستم و نیز از کتاب معجزه‌گر خاموش آموختم:

    «ممکن نیست شما به طور مداوم درباره چیزی احساس خوب داشته باشید و نتیجه آن بد از کار در بیاید، درست همانطور که ممکن نیست راجع به چیزی احساس بد داشته باشید و نتیجه خوب از کار درآید.»

    رسانه‌ی شخصی: اینستاگرام: shaparak_e_khaste

    1. امروز هم به رسم هر روز به هاله تذکر دادم هیچ زمانی جز لحظه‌ی حال وجود ندارد، در لحظه باش.

    2. من به این بینشِ نو که در قلب هاله شکل گرفته‌است عشق می‌ورزم:

    «من جاسوسِ خدا هستم بر روی کره‌ی زمین تا وسیله‌ایی باشم که تجربه‌ی انسان بودن را در این زمان و مکان به مرکزِ آفرینش مخابره کنم.»

    3. از کارهای زمینی هاله بگویم که او امروز بیش از یک لیتر آب نوشید. پیاده‌روی کوتاهی کرد، خریدهای خانه را انجام داد، کارت ورود به جلسه‌ی آزمون کارشناسی ارشد فردا را پرینت گرفت. اوهمچنان بااراده به رژیم کاهش وزنش پایبند است. من هم همانطور که از بالا او را تماشا می‌کردم به او افتخار می‌کردم.

    4. هاله امروز چند آرزویِ سرمست کننده را در سر پرواند، زیرا ما امروز در کتاب معجزه‌گر خاموش آموختیم که:

    «حس خستگی یا خمودگی نشان می‌دهد که در حال حاضر آرزوی مهمی در سر ندارید.»

    5. هاله امروز جمله‌ایی قصار در پیج اینستاگرامش هوا کرد و تقریباً هیچ‌کس آن را لایک نکرد. من به او گفتم که حواست باشد که هر آنچه که تو را شاد کند باعث رنجِ تو هم خواهد شد، بنابراین هاله به این ناکامی جزئی بی‌واکنش ماند.

    6. امروز هاله هر جرعه چایِ عصرانه را مزه مزه کرد و لحظه به لحظه‌اش را به مغزش مخابره. هنگام پیاده روی به کفش‌ها و صدای قدم‌هایش، درختان تشنه، یخچال جدید سوپر سرکوچه‌شان، گربه‌ی گرد شده‌ی در حال استراحت در سایه، درختان سرسبز و قامت خمیده و لاغر مادرش توجه کرد.

    7. امروز هاله تصمیم کبری گرفت که گزارش نیکش را در لپ‌تاپ تایپ کند که اشتباهات نگارشی کمتری داشته باشد.

    8. ما با هم وبینار شاهین خان کلانتری را شرکت کردیم و به صحبت‌های ساجده خانم درخصوص شعر گوش جان سپردیم و این دختر جوان و باسواد را تحسین کردیم.

    9. من هاله را دوست دارم. هاله دختر متعهدی است.

  90. آن‌چه امروز آموختم/گزارش نیک:

    گفتم: دلم می‌خاد تنها باشم.

    گفت: الان تو نباید تنها باشی. تو باید با آدما ارتباط داشته‌باشی. باید با آدما هم ارتباط داشته‌باشی هم تعامل. می‌دونی فرق بین «ارتباط» با «تعامل» چیه؟

    گفتم: نه.

    گفت: تو به طورِ طبیعی با آدما ارتباط داری. مثلا توی اتوبوس کنار یه نفر می‌شینی. توی خیابون از یه نفر یه سؤال می‌پرسی مثلا آدرسِ یه جایی. یا با خانواده‌ت سر میز شام می‌شینی. با دوستت می‌گی می‌خندی. خاهرت رو در آغوش می‌گیری. با فروشنده‌ی مغازه حرف می‌زنی و خرید می‌کنی. ممکنه توی شلوغی‌ها به کسی بخوری. اینا ارتباطه که به طور طبیعی بین آدما هست. اما تعامل نوعی از ارتباطه که دو طرف رو به رشد نزدیک می‌کنه. من سؤال می‌کنم، تو جواب می‌دی. تو سؤال می‌کنی، من جواب می‌دم. با کسی درباره‌ی چیزی بحث می‌کنی. درباره‌ی چیزی نظر می‌دی و نظراتِ آدمای دیگه رو هم می‌شنوی و درباره‌شون فکر می‌کنی و با حرف‌هات بقیه رو هم به فکر وامی‌داری. این یعنی تعامل. همون ارتباطی که باعث می‌شه تو و آدمای روبه‌روت به رشد نزدیک‌تر بشن.

    https://t.me/mahdeyekazemiii

  91. سال واژه‌ام:خوددوستی/ خودیابی/خودخواهی مثبت

    امروز، روز راضی کننده‌ای بود.
    آفرین به امروز که انقدر خوب با من کنار اومد.
    در میان صدای تعزیه که شب پنجمه در روستا اجرا میشه میخوام بنویسم که آخه چرا نت قطع شد وسط بازخوردهای کلاس نویسندگی خلاق، بازم خداروشکر من بازخورد به داستان خودم رو شنیدم و حُسن ختام خوبی
    برای پایان امروزم شد.

    امروز چطور بود که انقدر برام راضی کننده بود؟
    راستش بیشتر استراحت کردم و این رو خوددوستی به حساب میارم.
    – به پوکی(استارتر نان خمیر ترشم) غذا دادم و خیلــــــــی خوشحالم که بعد این دو هفته غذا دادن، بلاخره بواسطه‌ی ویدئوی آموزشی شخصی در یوتویوب ایرادات خودمو فهمیدم و راستش چون اون شخص در ایران بود و تمام چیزهایی که استفاده کرد دقیقا منم تو خونه داشتم یه حس خیال راحتی بهم داد که منم میتونم.

    -به ادامه‌ی سریالی که لیلا گلی بهم معرفی کرد پرداختم تا قسمت۷، شاید دوست داشته باشی بدونی اسمش چی بود؟ ( YOU )
    نظرمو بخوای؟ بهت میگم سلیقه‌ی ما آدمها باهم متفاوته.
    ولی من درباره‌ی این فیلم ۱۰۰ نیستم. رفتار کاراکترهای اصلی فیلم عصبی و مضطربم می‌کنه و این حس رو دوست ندارم. فعلا فصل اولش هستم.
    راستی یه کلمه تپش گفته شد که دوستش داشت.
    “ببخشید که مثل غار وحشی رفتار کردم”
    غاز وحشی کنایه از رفتار بیشعورانه بود.

    – در ادامه این آثار رو بهتون پیشنهاد میدم( شوگان، پلاریباس، هیلو [در ژانر اکشن، بسیـــــــار دوست داشتم]، عصر طلاکوب شده، درس هایی از شیمی.) فعلا اینارو یادم مونده بود.

    – امروز نهار آلبالو پلو گذاشتم و راستش خیلی کیف میکنم همسرم غذاهامو با لذت میخوره و قشنگ میفهمم تویِ بهشته.
    واقعا قشنگ نیست تو لذت بردن یه آدم رو از غذایی که براش زحمت کشیدی و پختی میتونی ببینی؟ که نمیگه نمکش کمه، اگر آلبالو بیشتر بود بهتر میشد، برنج شفته‌ست، برنجت زنده‌س، فلانی اینجور درست می‌کنه خوشمزه‌ست یا هر نظر کوفتی دیگه‌ای که تن و ذهنت رو در خستگی حبس می‌کنه.
    خداروشکر بخاطر فعل لذت بردن و عامری.

    -خوشحالم که روبی(گربه لیلا گلی) حالش بهتره.

    ـ و اما در پایانِ امروز می‌رسیم به جلسه‌ی بازخورد استاد به نوشته‌هامون در گونه‌ی ادبی عامیانه/آرگو،
    با شروع جلسه، عامر می‌ره تا برای خونه کمی خرید کنه، در میان خریدها شیر محلی هم بود، حالا چرا اینو گفتم؟
    شما بیا تا بهت بگم، جلسه بازخورد برای بعضی‌ها در گروهمون از جمله خودم استرس داشت ولی خطر از بیخ گوشم که نه، کمی دورتر گذشت.استاد از نوشته‌ام تعریف کرد و بسیار خوشحال شدم و البته از تمام نوازش‌های کلامی که دوستانم در جلسه‌ی آنلاین بهم دادند هم شکفته شدم، شما بگو قشنگ نیست امشب؟ قلبم تشویقی شد.
    خدا بخیر کنه تا آخرِ این دوره بتونم از این چند خوان رستم سالم بیرون بیام.

    – و اما شیر، خب خرابکاری من از جایی شروع شد که استاد یه وقفه‌ی ۵ دقیقه‌ای بین جلسه داد برای جیش کردن یکی از بچه‌ها، منم مرض اینو گرفتم که تو این زمان کوچولو، برم شیر رو داخل قابلمه بریزم و بزارم رو گاز آروم تا لحظات ملکوتی جوش بره، بگو آخه مرض داری دختر؟
    خلاصه در فرآیند انتقال شیر از نایلون به قابلمه به بخشی از کابینت و ماشین لباسشویی هم شیر ریختم بخورن و بعد یه دستمال دست خودم و عامر که زیر دهنشونو پاک کنیم.
    قشنگ نیست؟ مگه چند نفر تو دنیا هستن که به کابینت و لباسشویی شیر بدن بخوره؟😑😐

    خب دیگه برم که اگر حواسم نباشه گاز هم شیر میخوره و چیزی برای من و عامری نمی‌مونه.

    شبتون بهشت🌟🌛

  92. نیکو گزارشی خواهم نوشت و عبرتی که امروز گرفتم. سال واژه‌ام تعهد است و روزواژه‌ی امروزم عبرت است. امروز بیدار شدم و حمد و ثنا برای سلامتی‌ام و برکت نوشتن که نصیبم شده و به قول بزرگان توفیق نصیبی‌ست همه کس ندهندش
    توفیق نوشتن برایم حاصل شده و هر روز می‌نویسم و یادداشت برداری می‌کنم و روانه‌ی کانال تلگرام می‌کنم. پیاده‌روی صبحگاهی رفتم و صبحانه را آماده کردم ساعت هشت صبح خودم را میان آشپزخانه تنها دیدم همه سر کار رفتند. امروز برای ثبت ملک به سامانه املاک و اسکان رفتم و مرحله به مرحله به سایت کاتب و سایت دولت من و کد ثنا و غیره راهنمایی‌ام می‌کرد و هر اطلاعاتی از جد وآبادم می‌خواست در اختیار گذاشتم بدون هیچگونه خطا و یا اشتباهی. اما در نهایت پیام می‌داد که اطلاعات وارد شده صحیح نمی‌باشد و بلاخره نزدیک به بیست بار کد گرفتن و زیر و رو کردن، پیام داد که (اطلاعات شما با موفقیت ثبت شد) برایم آمد و ذوق زده شدم و اما چه عبرتی گرفتم اینکه هر چه اسم دولت را در پسوند یا پیشوندش دارد باید با دیده‌ی شک و تردید نگاهش کنم مثل دولت من، بیمارستان دولتی، نرخ مصوب دولت، مدرسه‌های دولتی، انواع و اقسام سامانه‌ها که دولت در ایجادش نقش دارد، بانک دولتی، مرغ و گوشت دولتی و… امروز زمان زیادی صرف سامانه کردم و به وبینار دیر رسیدم اما بقیه وبینار برایم سودمند بود خانم ساجده حق پرست بسیار زیبا در باره شعر و چینش کلمات در شعر سخن گفتند. ازدفرط خستگی قدرت تکلم ندارم. گزارش نیک یک انجام وظیفه‌ی معنوی‌ست که آخرین فعالیت پایان روزم است. کانال تلگرام من
    https://t.me/notetoday1

  93. شماره دو: سلام.
    شماره یک: غذا چی داریم؟ دارم از گشنگی تلف می‌شم.
    با قدم های تند نزدیک می‌شود.
    شماره دو: باید بگم خیلی خوش شانسی چون غذای مورد علاقت رو پختن.
    شماره یک با هیجان پشت میز می‌نشیند.
    شماره یک: سامبوس چه پو داریم؟!
    (یه غذای محبوب در شهر پر جمعیت در جهانی دیگر)
    شماره دو با لبخند سر تکان می‌دهد.
    شماره یک: ایول.
    بشقاب های غذا مقابلشان گذاشته می‌شود. با ولع شروع می‌کند به خوردن
    شماره دو: خب بگو ببینم ماموریت امروز رو کجا بودی
    شماره یک: پ.. ا.. پی… ما …می… م
    شماره دو: آروم تر خفه میشی
    شماره یک: پیش مریم
    شماره دو: کدوم مریم ؟
    شماره یک همانطور که یک دستش میان بشقاب و دهانش در رفت و آمد است با دست دیگرش
    شیشیه ای کوچک از جیبش بیرون می کشد.
    شیشیه خالی به نظر می‌رسد اما وقتی آن را روی میز می‌گذارد و تقه ای به در چوبی اش می‌زند درون شیشیه پر از اطلاعات انسانی می‌شود‌.
    شماره دو: آهان مریم، می‌شناسمش ازش خوشم میاد.
    شماره یک آروغ می‌زند به پشتی صندلی تکیه می‌دهد : این بهترین وعده ای بود که تو این چند روز داشتم.
    با دستش دهانش را پاک می‌کند.
    شماره دو: حالا که به اندازه کافی خوردی کمی از امروز مریم بگو.
    چی کاری برای امروز انجام داد؟ آزاد نویسی داشت؟ یادمه هر صبح انجامش می‌داد.
    شماره یک: آره انجامش داد راجب احساساتش نوشت. باقی مونده‌های دیروز رو توی برگه ها خالی کرد.
    شماره دو با شگفتی: عالیه. خب دیگه؟
    شماره یک: پیاده روی داشت.
    کتاب خوند. می‌خواد کتاب کودکان استثنایی رو تموم کنه. بعدش هم کمی از کتاب شب هول خوند. دیگه، آهان از قصه های بهرنگ هم خوند.
    یه تصمیم مهم هم گرفت.
    شماره دو: چه تصمیمی؟
    شماره یک: صداشو ضبط کنه .
    شماره دو: چطور به این نتیجه رسید
    شماره یک: همیشه باخودش حرف می‌زد اما وقتی کتاب چرا باید زیاد تر حرف بزنیم رو خوند تصمیم گرفت ضبطشون کنه چون خیلی چیزای مهمی راجب ضبط صدا یاد گرفت.
    شماره دو: باید کتاب جذابی باشه
    شماره یک: همینطوره.
    شماره دو: نقاشی هم کرد؟
    شماره یک: آره آره نقاشی یه شخصیت کشید به نام آقای کره. تمرین خط هم انجام داد می‌خواد خوش خط تر بشه.
    شماره دو: خیلی وقته انجامش می‌ده. دلم براش تنگ شد باید دوباره بهش سر بزنم.
    شماره یک نوشیدنی ارغوانی رنگش را می نوشد
    با لذت می‌گوید: اووو این لعنتی چقدر خنکه.

    https://t.me/maryamebrahimi21

  94. واژه:احساسات
    افکار: اغلبشان خاطراتی مبهم و رئال و دیالوگ هایی غیر منطقی اما خیال پرداز با آدمها که حتی دیدن دوباره آنها غیر قابل وقوع در واقعیت بودند و از آینده ای نیامده برش میخورند.
    گفت و گو:احساسات متعلق به قلبه یا مغز؟!بحثنی نسبتاً فلسفی که امروز عصر با برادرم داشتم؛اگر همه احساسات و شخصیت انسان مربوط به قشر بیش پیشانی مغز باشه پس وجود روح و معنویت تکلیفش چیه؟
    روزمرگی: دختر حوالی ظهر از خواب بیدار شد همه بدنش احساس کوفتگی میکرد بعد خوردن کمی دمپخت روی تخت رها شد و دوباره به خواب رفت در خوابهایش هم احساس راحتی نمیکرد با به دنبال چیزی یا در حال فرار از موقعیتی بود. بعد بیداری متوجه شد پیامی از طرف مامور اداره پست رسیده که دیر متوجهش شده بود موبایلش رو کنار گذاشت و کمی طراحی لباس و آناتومی های فیگور را در سطح مبتدی اتود زد. پاسی از شب هم یکم موسیقی آزاد انگلیسی به گوش هایش خوراند و چند دقیقه ای از پادکست صوتی کتاب جنایت و مکافات با صدای آقای سلطان زاده را پلی کرد و همراهش به خواب رفت.

  95. سال‌واژه: پژوهشیدن

    بهترین لحظاتِ امروز، وبینارِ نویسنده‌ساز بود. همیشه اینطور روزها را فقط به امیدِ فردایشان تمام می‌کنم. شاید که بهتر باشد.

    برای بهتر کردن فردایم چه می‌توانم بکنم؟
    ۱. صبحانه را به تأخیر نیندازم تا بهره‌وری‌ام پایین نیاید.
    ۲. وقتی گرمم است و آماده‌ی دعوا از اتاقم بیرون نیایم.
    ۳. هر وعده چرت و پرت نخورم. حالم بدتر می‌شود.
    ۴.محله‌گردی را فراموش نکنم.

    از کتاب «به خیالم فقط من اینطورم» برداشتیدم که گاهی شرم‌دهندگان برای تغییر رفتار شرم می‌دهند. اما این تغییری ثابت نیست. خاطره‌ای یادم آمد که همیشه آزارم می‌داد. شخصیتی که زخم‌زبان زده بود به نوعی شاید می‌خاست هشدار دهد یا ترغیبم کند آدم شوم. که نتیجه اغلب دوری‌ست از آن فرد.

  96. گزارش نیک “1405/4/24” تیرماه. روز چهارشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب “روان‌سوزی و راه‌های غلبه بر آن” از باربر بروسبرگ و نینا وست‌لوند را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    یادداشتی در کانالم هوا کردم.

    من گزارش نیک به غیر از سایت استاد و کانالم، یک کانال خصوصی هم زدم که اسمش گذاشتم گزارش نیک. همه گزارش نیک‌ها را آن‌جا هم می‌فرستم.

    اما نمی‌دانم گزارش نیک دیشبم را که در سایت استاد گذاشتم با در کانالم کمی فرق داشت.
    بعد یادم آمد که بعد از این‌که کپی کردم از صفحه تمرینی خودم. موقع گذاشتن در سایت چند کلمه یادم آمده اضافه کردم.
    برای همین در حد چند کلمه فرق داشت.
    حالا به نظرم چند کلمه اشکال ندارد. چند هزار که نبوده.

    چند‌ خطی هم از داستان کوتاه، کارگاه داستان کوتاه ۵ را باز‌نویسی کردم.

    https://t.me/speechoff

  97. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -صبح رفتم مدرسه‌. نیم ساعتی قصه و بازی. برای بچه‌هایی که دوشنبه نبودند در کارگاه.
    -تا رسیدم خانه ظهر شده بود. ناهار زدم و پخش شدم زیر کولر.
    -قبل وبینار بیدار شدم و دیدم برق رفته. نه آنتنی بود و نه اینترنتی.
    -دوباره خوابیدم.
    -بیدار که شدم نشستم پای آزادنویسی. صبح ایده‌یی شکل گرفته بود تو ذهنم. ادامه‌اش دادم و رسیدم به یادداشت کانال.
    -گزارش نیک امروز را هم نوشتم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  98. سال‌واژه‌ام آگاهی.
    مأموریت امروزم رفتن برای بازرسی پسماند شیمیایی یک بیمارستان بود.
    اخبار جنگ را مرور کردم و واقعن هم که اخ بار. زندگی مردم قربانی جاه‌طلبان قدرت.
    صد جمله نوشتم. آزادنویسی بود. ولی همه‌شان با معنی و باساختار.
    ادامه کتاب “شب هول” را خاندم. و چقدر بخش تاریخی‌اش برایم جالب است. و تکرار تاریخ را احساس کردم. هرکسی هرچندگاهی ادعای قدرت و حکومت می‌کند. جنگ به راه می‌اندازد. و این موضوع تا به الان ادامه دارد.
    وبینار شرکت کردم. درباره‌ی بازنویسی آموختم و همین‌طور شعر.
    متنی هم در کانالم منتشر کردم.
    https://t.me/armaghannevesht

  99. امروز، بعد از مدت‌ها، بالاخره توانستم برنامه‌ام را جلوی چشمم بگذارم و شروع کنم به تیک زدن سلول‌های اکسل.

    روبه‌رو شدن با فایل رنگارنگ برنامه‌ی روزانه‌ام حسِ «آخیش» را در من بیدار کرد.

    مدتی بود که از برنامه‌ام دور افتاده بودم؛ بیکار بودنم یک طرف، دزدیده شدن گوشی‌ام یک طرف، بدهکار شدن به کل خانواده یک طرف، مصاحبه‌های بی‌سرانجام یک طرف و خودخوری‌های بعد از آن هم یک طرف. انگار محاصره شده بودم. به همین خاطر از برنامه‌ام دور افتاده بودم. اما امروز بالاخره توانستم نفس بکشم. حالا که سلول‌های سفید اکسل را با تیک‌های سبز پر می‌کنم، می‌توانم نفس بکشم.

    هنوز هم از محاصره بیرون نیامده‌ام، اما شعاع دایره را بزرگ‌تر کرده‌ام. حالا می‌توانم نفس بکشم.
    به سفارش ندا، در وبینار هم شرکت کردم؛ گرچه وبینار برایم یادآور کلاس‌هایی بود که در حال حاضر نمی‌توانم در آن‌ها شرکت کنم؛ کلاس‌هایی که دوستشان دارم، اما به خاطر شرایط فعلی‌ام، کنارشان گذاشته‌ام.

    با این حال، شرکت کردن در وبینار «نویسنده‌ساز» به من یادآوری کرد که، باید ادامه بدهم.

    امروز مشتریِ تایپم فایلی فرستاد و گفت: «این را یک تایپیست دیگر انجام داده، اما پر از ایراد و غلط املایی است. بفرستم، مشکلی ندارید؟» و من گفتم: «البته که مشکلی ندارم.»

    متن را دادم به خواهرم؛ او خواند و من اصلاح کردم. وقتی فایل تمام شد، کلمه‌هایی را که نتوانسته بودیم بخوانیم برای مشتری فرستادم.

    خانه را جارو زدم، کاغذنویسی (آزادنویسی روی کاغذ) کردم و به کانال و سایتم فکر کردم و فایل نهایی را تحویل مشتری دادم.

    فرهنگ‌نامه‌ام را هم از سایت پاک کردم تا سروسامانی به آن بدهم.

    و حالا کارهایی مانده که باید تا شب انجام بدهم: پیاده‌روی، رسیدگی به کانال یوتیوب، انتشار پست تلگرام و در نهایت، آماده شدن برای شروعی پرانرژی‌تر از فردا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *