«وقتی تو را دوست دارم، آنچه دوست دارم چیست؟ نه جسمی است، نه تنی است، نه زیبایی گذران، نه درخشش روشنایی، نه آوازهای دلکش، نه گلها و گیاههای خوشبو، و نه اعضایی که از هماغوشی لذت میبرند. با این همه، وقتی تو را دوست دارم روشناییای خاص، آوازی خاص، بویی خاص، و هماغوشیای خاص را دوست دارم؛ یعنی روشنایی و آواز و بوی و هماغوشی انسانِ درونیام را: آنچه روحم را روشن میکند، آنچه در مکان نمیگنجد، به صدا درمیآید، آنچه در زمان نیست، میبوید آنچه بادش نمیبرد، و هماغوش میماند آنچه سیری جدایش نمیکند. این است آنچه دوست دارم وقتی تو را دوست دارم.»
-سنت آگوستین، اعترافات
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
در گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
91 پاسخ
میخواستم ادا دربیارم و بگم واژهی مورد علاقهی من «سمج» هست و باهاش یه کلمه بسازم مثلا «سمجوار» و لی خب چون ادا بود و از دل برنیامده بود که بر دل بشیند ننوشتم. چون وقتی به این کلمه در کتاب «مامان و معنی زندگی» برخوردم میخکوب شدم، مکث کردم و فهمیدم چقدر به این کلمه نیاز داشتم مخصوصا در این روزها.
پس تصمیم گرفتم که نگم و در عوض بهش عمل کنم. در گرمای خفهکن وسط روز به پاتوق جدید رفتم. تنها دلیلش هم این بود که به خودم احترام بذارم. دعوت دوستی رو هم رد کردم. نشستم یه فصل دیگه از کتاب جاری رو خوندم. کلاس آنلاینی رو هم بیخیال شدم. چرکنویسی هم برای کانال تلگرام نوشتم.
این حجم از ایدهآلی قفل بود. واقعا عجیب بود. همش حس میکردم یه چیزی سر جاش نیست و قراره اتفاق خاصی بیوفته. ترسیدم و اومدم بیرون. البته هر کاری که میخواستم انجام دادم و کار دیگری نبود، اما میشد بیشتر بمونم و لذت ببرم.
سال واژه: سکوت
تمایل وافری دارم در استدلال برای درست بودن حرفم و احساسم. یادم میآید ادوارد دوبونو در ۶ کلاه برای فکر کردن گفته بود: کلاه قرمز(هنگامیکه احساست را راجع به موضوع بیان میکنی) تو را از استدلال دربارهی احساست میرهاند. هنوز به این کاربرد کلاه قرمز نرسیدهام.
۱- انتشار یادداشت در تلگرام:
☘یک نفس عمیق بکش
وقتی رابطهات آنقدر غمآلود است
که بغض میکنی
یک نفس عمیق بکش
وقتی بچهها آنقدر صدایت میزنند
که گیج میشوی
یک نفس عمیق بکش
وقتی کارها آنقدر زیاداند
که میخواهی همهچیز را رها کنی
یک نفس عمیق بکش
و به یاد داشته باش زنی
که تنها یک نفس عمیق میکشد
برای عبور، جان تازهای میگیرد
✍شادی صفوی
پینوشت: با الهام از سخن محمدعلیکلی
shadisafavi.ir
@shadisafavi
#زنانگی
#مشاهدهگری
۲- آشپزی و تمیزکاری
۳- آزادنویسی
۴- جوجه و سیر: در حال خودبیهوشی خانوادگی با سیر و سیر ترشی در شمال هستیم.
۵- بیهوشی پساسیر
۶- خانش پنداشتهها
۷- ساحل انزلی: تجربهی خانوادگی
نمرهی روز: ۵ از ۵
سلام میخواستم تنبلی کنم و گزارش ننویسم اما چند جمله هم بهتر از هیچی است. امروز پر کار بودم پیادهروی صبحگاهی و بعد از آن آماده کردن صبحانه و فکری برای ناهار و نوشتن را آغاز کردم روی کاغذ با خودکار آزاد نویسی کردم به گلدانهایم آب دادم و کمی با آنها حرف زدم. برای خرید بیرون رفتم اما چیزی نخریدم چند شعر از دیوان حافظ خواندم. وبینار نویسنده ساز را دیدم و شنیدم و صد کلمه نوشتم و تمرین کردم خیلی خوب بود و کارهایی خیلی معمولی انجام دادم امروز یک روز تعطیل رسمی شده بود اما به نظر تعطیل نبود.
سالواژهام؛
حرکت است گاهی کند و گاهی شتابان.
سواستفاده کردن از تعطیلات و بینالتعطلین.
صبح پیادهروی نرفتم.
اما تا جان در قلم داشتم، تمرین صد جمله را با آنافورای تنگ و گشاد امتحانیدم.
عجب معجونی شد.
همش گوشته بخدا.
تصمیم گرفتم روزهایی که بتونم حتا دقیقه نود ،گزارشی از کارهایم را بنویسم.
البته تمام کارهام نیک نیست،
هرچند قصد قربت و نیکنامی داشته باشم.
سلام منصوره جان
چه خوب که اینجا مینویسی. خوشحال شدم از خواندن گزارش نیکت عزیزم.
لیست کارهای مفید روز:
۱.درست کردن کاپوچینو
۲.پختن نیمروی رب گوجه ای با پنکیک ساز خرسی،به همراه پنیر و کره
۳.غذا دادن به ماهی انجل و حلزون 🐌
۴.گرم کردن ماکارونی صدفی با سوسیس پنیری
۵.دوش گرفتن
۶.زدن گیرهی پری دریایی به موهایم
۷.درست کردن چای
۸.خریدن ماگ طرح روانشناس،طرح مغز،ستارهای،قایق و گردنبند “راپونزل” طرح قلب قرمز ❤️
۹.تهیهی جامدادی قهوهای بزرگ به همراه روان نویس
قهوهای
۱۰.نصب تابلوی جادوگر شهر از پشت گلدان درختی یوکا،”ارزش قلب به میزان دوست داشتنی بودن”
سال واژه: استمرار در تولید محتوا
_رفتن به باشگاه
_نوشتن مفهوم نقاشی
و جستجو در گنجور برای تبارشناسی واژه برای دورهی «کتابنقد»
بخشی از نتیجه جستجوهایم:
📌 تبارشناسی مفهوم نقاشی و پیوند متقابل آن با ادبیات فارسی
اگر بخواهیم دقیقتر به حضور واژگان هنر تجسمی در گنجور نگاه کنیم، یک سیر تحول مشخص دیده میشود:
* در منظومههای داستانی: شاعرانی چون نظامی گنجوی و امیرخسرو دهلوی، بهویژه در داستانهایی که تصویر و هنر در آنها نقش پیشبرنده دارد، صراحتن از هنر تصویرگری و خودِ واژهی «نقاشی» بهره بردهاند.
* نظامی گنجوی: در منظومهی «خسرو و شیرین»، نظامی مهارت شاپور (دوست خسرو و واسطهی عشق او به شیرین که یک هنرمند است) را اینگونه با واژه نقاشی توصیف میکند:
«به نقاشی در اقلیم دوم / ز مانی در ربوده رسم و بوم»
* امیرخسرو دهلوی: او نیز در منظومههای عاشقانهی خود در توصیف زبردستی هنرمند میگوید:
«به نقاشی چنان دست روان داشت / که نقش مرده را جان در توان داشت»
* در سبک هندی: با ورود به قرن ۱۱ و ۱۲، شاعرانی چون بیدل دهلوی و صائب تبریزی برای خلق مضامین پیچیده، فلسفی و نشان دادن ناپایداری جهان، بارها از واژهی «نقاشی» استفاده کردهاند.
* صائب تبریزی: صائب در بیتی زیبا، حوادث روزگار را به یک نقاشی تشبیه میکند که انسان وارسته نباید بگذارد روی پیشانیاش حک شود (کنایه از پاک کردن آثار غم):
«خوش آن گروه که نقاشیِ حوادث را / به آب شستهاند ز لوحِ جبین خود»
* بیدل دهلوی: بیدل جهان مادی را صرفاً یک نقاشیِ خیالی و وهمآلود میداند:
«نقاشیِ کارگاهِ امکان، هیچ است / پیداییِ این طلسمِ پنهان، هیچ است»
* در شعر معاصر: استفاده از کلمهی «نقاشی» بهعنوان یک هنر و پیشهی کاملن مستقل، ملموس و امروزی به اوج میرسد.
* سهراب سپهری: سهراب که خود نقاشی برجسته بود، در منظومهی «صدای پای آب» مستقیمن به پیشهی خود و کارکرد هنر برای تلطیف روح اشاره میکند:
«اهل کاشانم / پیشهام نقاشی است / گاهگاهی قفسی میسازم با رنگ، میفروشم به شما / تا به آواز شقایق که در آن زندانی است / دل تنهاییتان تازه شود.»
و در جایی دیگر: «حوض نقاشیِ من بیماهی است.»
* فروغ فرخزاد: فروغ در شعر خود از واژهی نقاشی برای ساختن تصویرهای ذهنی و مقایسهی دنیای واقعی با دنیای تصویر شده استفاده میکند. برای مثال در توصیفهای بصری خود میگوید:
«و خطوط پیکر من / در میان نقشههای آب / مثل یک نقاشیِ مخدوش / میلغزید…»
* نیما یوشیج: نیما نیز که نگاهی تصویری و ابژکتیو (عینی) به شعر داشت، در توصیف طبیعت و شب، طبیعت را به بوم نقاشی تشبیه کرده است:
«در این تاریکیِ شب / که نقاشیِ وهم است…»
* پروین اعتصامی: پروین در مناظرات خود (مانند مناظرهی رنگها یا سوزن و پیراهن) از مفاهیم کارگاه هنر استفاده میکند و جهان را به یک صفحه نقاشی تشبیه میکند که هر پدیدهای در آن رنگ و جایگاه خود را دارد:
«چه نقاشی است این چرخ کهن را / که میآراید این دشت و دمن را»
-تشکیل آخرین جلسه کتاب راه هنرمند یادداشت زیر را در گروه کتابخانی خود تنظیمی پست کردم:
📌۱۲ هفته پیش، سفرِ ما در «راهِ هنرمند» با ترسها، تردیدها و شاید کمی کنجکاوی شروع شد. امروز، در پایانِ این مسیر، به حقیقتی رسیدیم که آرامشبخشترین باور برای هر هنرمند است:
«هیچ گلی نیست که نیاز به گلِ دیگر را باطل کند. هر شکوفهای، زیباییِ بیهمتا و بیجایگزینِ خود را دارد.»
جولیا کامرون در پایانِ کتاب به ما یادآوری میکند که خلاقیت، میدانِ جنگ نیست، گسترهای برای بودن است. ما در این مسیر یاد گرفتیم که:
_مقایسه کردن، سمِ خلاقیت است و پذیرشِ اصالت، اکسیرِ آن.
_هنرمندِ درونیمان نیازی به تأییدِ دیگران ندارد، فقط به فضایی امن برایِ شکفتن نیاز دارد.
_حلقهی مقدس، یعنی پیدا کردنِ کسانی که مثلِ ما به رویاهایشان ایمان دارند و ما را در این مسیر، تنها نمیگذارند.
🌸🌸🌸
_ پیادهرویی صبحگاهی
_ نوشیدن آب به قدر کافی
_ دانلود و خاندن چند صفحه از کتاب” پنداشتهها”. علاوه بر جملات، از صفحهآرایی آن نیز لذت بردم. بازی با سایز نوشته سبب شده از روی هر جمله به سرعت نگذرم.
” دیگر وقتی برای تلف کردن نمانده.
هر جای زندگی این حرف را به خودمان بزنیم، برندهایم.”
_ در طول روز به خود یادآور شدم که مهم مدیریت انرژی است، نه مدیریت زمان
_ هنوز همراه ” شب یک شب دو”ی بهمن خان فرسی هستم.
“ولی یاد بگیر. یاد بگیر کلمات را بر قصد و با تمام تعهد و ظرافتی که دارند به کار ببری.”
_ برنامه داشته باش تا هر از گاهی به مصاحبهی کاری بروی. من هم عصر به یک مصاحبه رفتم. این قرارها سبب رشد و ارتقای من در زمینهی کاریم میشود. علاوه بر این که اطلاعاتم بهروز میشود، با رقبای احتمالی در زمینهی کاری خود آشنا میشویم.
_ شب زود خوابیدم. خوب هم خوابیدم.
(عذر میخوام یادداشت امروز دیر شد.)
_ راستی عصر گشتی هم در گوهردشت زدم. یک روسری سرمهای بهم چشمک زد که مرا برای مادرت بگیر. قول میدهم به چهرهاش بیایم. به او لبخند زدم. مامان هم خوشحال شد.
دارم سریال پیدایت میکنم را میبینم و سر انجام اشتراک اپکشین فیلمکیو را تمدید نمودم من از فیلمکیو رضایت دارم دم سازندهاش گرفتم.
– شروع شد. هفتهای که برایش شهر را مارپیچ کردهاند. در یکی از مکاتبههای اداری نوشته بودند ادارات دولتی باید نمازخانهشان را برای اسکان مسافران آماده کنند. اگر جا کم بیاید چی؟ روی بخش اداری هم میشود حساب کرد. مثلا همین اتاق ما. این شد که در صفحات صبحگاهی به این خیال پرداختم که صبح نزدیک اتاق کارم میشوم. صداهایی میآید. در کامل باز نمیشود. ا
سرک میکشم توی اتاق، ببینم چه خبر است. لنگه کفشی پشت در گیر کرده. فضا پر شده از بوی کفش و پیازداغ و آروغ صفدر. اسکان مسافران مراسم تشییع در بخش اداری. صفدر آقا که با پیژامه و عرقگیر طاقتش طاق شده میغرد:
– زلیخا یه چیکه آب بده. چه گرمه این خراب شده. زیر گاز پیکنیکی رو کم کن. شرشر عرق از گردهم میچکه.
زلیخا با دل خون میخواهد چیزی به غیظ بگوید که چشمش میافتد به نگاه هاج و واج من.
خلاصه صبح با این خیالات شروع شد. پردیس خلوت بود. من بودم و پرنده که پر میزد و سگی که عوعو نمیکرد. به عوارضی رسیدم. دیگر الکترونیکی نیست. «سوال هم داری برو بانک مسکن». جواب را حفظ شده بس در دکه کوچکش درست وسط بیابان زیر تیغ آفتاب، جواب پس داده.
به اتوبان میرسم که تمام اتوبوسهای شهر ردیف شدهاند پشت سرهم. رنگ و وارنگ. هنوز شهر درست بیدار نشده. به اتاقم میرسم. خبری از اسکان مسافر نیست.
– یادم هست که امروز تولد فروزان است
– با رونیکا تو نقاشیهاش قدم زدم. بعضی از نقاشیهاش را زیاد دوست نداشت. همانهایی که به چشم من قشنگترین بودند.
بچهها از مصیبت تردد گفتند که دور شهر طواف کردند تا برسند سرکار.
-ژاله از پرندهش گفت. اسمش نعناست. تا صبح خواب میبیند و توی خواب حرف میزند.
ـ مسیر برگشتم خلوت بود. ردیف اتوبوسها بیکم و کاست سرجایش بود.
ـ بعد از کلاس نویسندگی خلاق، مثال بارز متقاعدسازی و کشمکش را با پندار و بهروز تجربه کردم.
ـ اگر پدر و پسر از روی ملال سنگهای کلکسیون پسر را توی قابلمه شستند یا کابینتها را جوری بهم ریختند که خونتان به جوش آمد. هزار بار مرتب کردن، گفتگو و تمنا هم اصر نداشت. کمی تغییر دکوراسیون میتواند تکنیک موثری باشد.
قیچی نان تو یخچال.
دبه رب رو جاکفشی.
قابلمهها تو کابینت سرویس چایخوری.
تقسیم عادلانه قاشق و چنگالها بین کابینتها
سینیها پخش و پلا.
چند تا کیسه هم با مگنت از در یخچال آویزان کنید.
هر چه بهم ریختهتر بهتر.
تصمیم جدید پندار: از خرید قسطی «امباپه» در بلک فرایدی رسیدیم به «درآمدزایی با فروش صابون». در پلههای اضطراری صابون گلنار را بعد از رنده کردن با آب قاطی کند در قالب بریزد. خشک که شد بفروشد.
سالواژهام: زن
امروز کاملن به خرکاری گذشت. ماموریت بودم، آن هم دو شیفته. از ۷ صبح تا ۸ شب.
موقع برگشت زدیم بغل و چایی آتیشی خوردیم ولی.
البته که هزار کلمهام را هم نوشتم.
خوبیش این بود شب ن پیشم بود و با هم کنافه بستنی پختیم و خوردیم و تا لحظهای که چشمهایمان باز میماند حرف زدیم.
سالواژه: تحول
🔹به جانِ خانه افتادن و نظافتکردن و شخمزدن یخچال.
🔹خواندن یادداشتهای شاهرخ مسکوب در سوگ مادر و اشکی چکاندن به یاد مادرم.
🔹عیادتکردنِ دایی جانم که جان میدهم برایش.
🔹یافتنِ حضور در وبینار نویسندهساز و تمرینکردنِ صد جملهی دبستانی، اما ناخواسته دبیرستانی.
🔹چالشیدنِ ذهنِ چموش جهت آنافورا نوشتن.
🔹نوشتن در کانالم و سرزدن به کانال دوستان.
🔹بدوبیراه گفتن به لاشخورهای عنمغزِ بوووووووووق.
سالواژهام: آموزش آنلاین
✔️برگزار کردن کلاس یوگای صبحگاهی در ساعت ۶
جنگ هیچ وقت تمام نمیشود، ولی اگر شروع نشدهبود
تشکیل کلاس یوگای آنلاین، اینهمه مهم جلوه نمیکرد
✔️نوشتن در صبح، مطالعه دیوان عطار و گزینه اشعار رضا چایچی، پیدایِ پنهان در شعر را میجویم
امید که روزی اشعارم را در رساتهای منتشر کنم
✔️نواختن تار ، نوشتن سکوت است در فضای اتاق
✔️گپزدن با پدر و مادرم، تماشای جامجهانی و پرسیدن سوالهای ناشیانه در مورد فوتبال
پدرم شیفتهی توضیحدادن فوتبال، کشتی و هر ورزشی برای کسی است
همیشه به دنبال شنونده می گردد
✔️شرکت در وبیکار خانم علیزاده
چه جالب که پدر ایشان هم علاقهمند به کشتی هستند
یعنی همهی پدرها، ورزشبینهای حرفهایاند؟
✔️ شرکت در نشر نویسندهساز
شکلگیری یک شعر با مطلع
اگر تکثیر شوم، کوچک نخواهم شد
اگر تکثیر شوم، جهانم را بزرگ میکنم
✔️ برگزاری وبینار آنلاین رایگان یوگا
اسمش را کپیکاری میگذازید یا هرچیز دیگر
انتخاب شماست؛ کار درست را باید انجام داد
بله وامدار ایدهی استاد کلانتری هستم، اما اشکالش کجاست؟
✔️رقصیدن و تمرین بیان و صدا
✔️تمرین شخصی یوگا
✔️مطالعهی کتاب حالاحالاها وقت هست و همهچیز دربارهی نوشتن خلاق
جاریشدن در «گزارش نیک»
سالواژهام «اهمالکاری» است.
البته اولِ سال، سالواژهام «داستان» بود؛ همانطور که در سالهای ۱۴۰۳ و ۱۴۰۴ هم «داستان» را انتخاب کرده بودم. اما امان از ذرهای پیشرفت در این مسیر.
اواخر فروردین یا شاید اوایل اردیبهشت، زیر سایهی درختان پارک، در هوای نمناک بهاری، به این نتیجه رسیدم که تا زمانی که نتوانم بر اهمالکاریام غلبه کنم، در هیچ زمینهای به موفقیت نخواهم رسید. همانجا تصمیم گرفتم تمام تمرکزم را روی همین مسئله بگذارم و از آن روز، «اهمالکاری» شد سالواژهام.
حالا چرا اول از سالواژه نوشتم؟
چون در گزارشهای نیک دوستانم دیدم همه در ابتدای نوشتهشان سالواژهشان را آوردهاند و من هم که امروز تصمیم گرفتهام برای اولین بار در این جریان جاری شوم، لازم دیدم ابتدا از سالواژهام بنویسم.
دیشب تا ساعت یکونیم بامداد در یوتیوب میچرخیدم. برای همین، وقتی ساعت ۶:۳۰ زنگ هشدار به صدا درآمد، حوصلهی بیدار شدن نداشتم؛ خاموشش کردم و دوباره خوابیدم.
حدود ساعت ۷:۴۵ با حس عجیبی از خواب پریدم. چند لحظه تصور میکردم در خانهی پدری هستم. وقتی کاملاً هوشیار شدم و خودم را در پذیرایی خانهمان دیدم، بغض کردم. دلم نمیخواست از رختخواب بلند شوم.
دلم میخواست صفحات صبحگاهی بنویسم، اما آنقدر غمگین بودم که با وجود آگاهی از پشیمانیِ بعدی، سراغ موبایل رفتم و در اینترنت غرق شدم.
نتگردی حالم را از قبل هم بدتر کرد.
بالاخره از رختخواب دل کندم. یاسر و دخترم هنوز خواب بودند. شیرقهوه درست کردم. خواستم بنویسم و بخوانم، اما آشفتگی خانه اجازه نمیداد. لباسهای شسته را تا کردم و با مامان تماس گرفتم. غم را از صدایم فهمید، اما مثل همیشه انکار کردم.
لباسهای دخترم را آویزان کردم. یاسر و دخترم بیدار شدند، صبحانه خوردیم. لباسها را سر جایشان گذاشتم. یاسر وسایل ماشین را پایین برد. برای ناهار ماکارونی پختم، ظرفها را شستم، آشپزخانه را مرتب کردم و ماست بستم.
همزمان فایلهای «نویسندهساز» را گوش میدادم و مدام افسوس میخوردم که چرا در آن شرکت نمیکنم. با خودم فکر میکردم: آیا توجه بیشتر استاد به بعضی از شرکتکنندهها دلیل قانعکنندهای برای کنار کشیدن من است؟ یا باز هم پای همان بیماری قدیمی، یعنی اهمالکاری، در میان است؟
بعداز ناهار خواستم بنویسم، اما باز هم مقاومت کردم. کمی موبایلگردی کردم و خوابیدم.
بعد از بیدار شدن، همراه دخترم کمی در یوتیوب گشتیم، عصرانه خوردیم و یاسر راهی محل کار شد. تصمیم گرفتم دستکم خواندن «آنا کارنینا» را تمام کنم. حدود سی صفحهی پایانی کتاب را، همزمان با آموزش گلدوزی به دخترم، خواندم و بالاخره بعد از سه ماه پروندهی «آنا کارنینا» بسته شد.
فاطمه برای شام به خانهمان آمد. بعد از شام، او و دخترم مشغول بازی شدند و من نشستم تا گزارش نیکم را بنویسم؛ گزارشی از کارهایی که امروز انجام دادم و کارهایی که باز هم انجام ندادم.
امروز برنامهی مشخصی نداشتم. راستش هنوز از حالوهوای سفر بیرون نیامدهام و دارم تلاش میکنم دوباره به روتین زندگی برگردم. پنج جلسه تمرین عقبمانده دارم که باید تا شنبه، پیش از شروع ترم جدید، انجامشان بدهم.
امروز به آقای قائدی برای سایت پیام دادم. امیدوارم فرجی شود و سایتم دوباره به آغوشم برگردد.
غرق نوشتن بودم که یادم رفت گوشیام ساعت ۲۲ قفل میشود. وقتی متوجه شدم، دیگر کار از کار گذشته بود. حالا باید گزارش نیک را فردا منتشر کنم و کانالم هم امشب بدون یادداشت میماند.
#گزارش_نیک
۱۴۰۵/۰۴/۱۳
سال واژه ام: تحرک و پویایی
چند وقتی میشه که از صفحات صبحگاهی جا میمونم. باید صبح نیم ساعت زودتر بیدار شم.
هوا خیلی خوب بود.
دلم خیلی کوچولو شده و مدام تنگ میشه.
سالواژهام: طلوع
نامهی ششم نامهی بیبی نبود. نامهی حافظ بود. زاوش میگوید: «چه زبان شیرین و راحتی داره حافظ.» راست هم میگوید. نحو جملههایش دگرگوناند. شبیه حرف زدن. میشود به فصاحت جملههایش شک کرد؟ شاید. اما امان از زبان و لحنش، امان.
نامهی هفتم را خاندم و خوراک مشق نویسی یافتم. نوشتم هم. حالا از خودم میپرسم، نوشته تا چه حد میتواند روان باشد؟ لازم است همهی جملهها سعدیوار فصیح باشند؟ خیال میکنم همهی تلاشم به عنوان نویسنده، باید رسیدن به همان فصاحت سعدی باشد. اما اگر نشد… اگر نشد خود را نیازارم. نه؟
دارم فیلم سامورایی ژان پیر ملویل را میبینم. اولین دیالوگ فیلم دقیقهی ۱۰:۰۷ گفته شد. چطور در ده دقیقه سکوت فیلم را میفهمم و شخصیت را میشناسم؟ البته سینما پر است از فیلمهای خوب، که در دو ساعت سکوت اتفاق میافتند. فعلن تا لحظهی متهم نشدن جف کاستلو (آلن دلون) تماشاییدهام. خیالم راحت شد. میشود در گزارش کاملم پس از تمام شدن فیلم، به زیبایی آلن دلون اشاره کنم؟ بهرحال نوشتن از بازیگرها، در گزارشهای سینمایی مرسوم است.
صد جمله هم نوشتم و جملهی صدم را اینجا برایتان میگزارم «ادبیات عصیان است» همینکه عصیان در دایرهی واژگان فعالم باشد، خود دستاوردی است. نامه را زمین بگزارید و تشویقم کنید. البته فکر کنم باید دست از روی کیبورد بردارید و تشویقم کنید. در این زمانه بودن میآزاردم.
پینوشت: تمام گزاردنها جهت آزار روح دیکته دوستان است. لنای لجی؟ نه لنا از کودکی به نوشتارپریشی گرفتار است و از درست نوشتن بیزار.
دوستدار شما، لنا
https://t.me/lenaamirii
سالواژهام: مَطلَع
_امروز دلم خواست برم خونه مامان، پس بچه جونی رو بغل زدم و رفتیم.
_امروز دلم خواست بیشتر از محمد قائد بخونم، تجربه خوانش مقاله قائد توسط استاد شاهین به همراه تفسیرهای ایشون دلچسب بود.
کتابنقد امروز بهم فهموند که از تاریخ هیچ نمیدونم، هیچ! (البته از روی تواضع نیست چون ما اونقدر بزرگ نشدیم که کوچیکی کنیم 😉).
_امروز دلم خواست یه چیز مضضضر بخورم تا از حررررررص دلم کم بشه، پس از گزینه های روی میز ساندویچ کثیف با نوشابه یخی را برگزیدم. خوب کردم! 😋
_امروز دلم خواست نویسندهساز رو شرکت کنم،
دلم میخواست تمرین ۱۰۰ جمله رو همراهی کنم ولی وروجک با یه شبیخون شیرجه زد رو خودم و دفتردستکم و در ادامه باز هم قانع نشد و بیشتر مورد عنایتم قرار داد و یه کُشتی جانانه گرفتیم 🤗.
_امروز دلم میخواست مبحث آنافورا رو تا آخر باشم ولی ۶:۸ گوشیم خاموش شد و تو خماریش موندم.
_امروز دلم خواست شعر بخونم پس دفتر شعر دور دست از ریوار آبدانان رو خوندم و رو نویسی کردم.
_امروز دلم خواست جلسه از دست رفته شعرماهیم رو گوش بدم پس قضاش رو به جا آوردم و در ادامه کانال شعریم رو افتتاح کردم، اسمش شد: “جاشعری”
_امروز دلم خواست فیلم ببینم پس انتخابم rashomon کوروساوا بود.
اولش دلم نخواست ببینمش چون به نظرم خیلی قدیمی بود اما در ادامه میخکوبش شدم.
دلم میخواست به توصیه استاد فیلم رو در خلوت خودم و یکنفس ببینم، اما چه کنیم که زندگی متاهلیه و بچهداری و هزار دردسر پس شد دو نفس.
_امروز دلم خواست بعد از دیدن فیلم کمی نقد بخونم. حین فیلمبرداری از کوروساوا میپرسند:” این یعنی چی؟” و پاسخ میشنوند:” راشومون بازتابی از زندگیست و زندگی همیشه معنای روشنی ندارد.”
این شاهکار اقتباسی از یکی از آثار ریونوسوکه آکوتاگاوا پدر داستان کوتاه ژاپنی.
بعد یادم اومد من چند وقت پیش یه روزگفتار راجع به این فیلم تو کانال غزاله فائق دیده بودم، پیداش کردم و نکته جالبش “اثر راشومون” بود، یکی از تکاندهنده ترین ابزار قصه گویی در سینما.
_امروز دلم خواست یه دستی به سر و روی خونه بکشم، پس جارو رو از قلاف کشیدم بیرون و به هفت روش سامورایی افتادم به جونش. قوداااااااا 🤺
سلام دیبا جون. آدرس کانال تلگرام هم بده دنبال کنم. خیلی قلمت گیراست مامان خوشنمک.
جملهای که از نوشتم انتخاب میکنم:
کتابنقد امروز بهم فهموند که از تاریخ هیچ نمیدونم، هیچ!
Today’s book_review session made me realize that I know absolutely nothing about history—nothing at all!”
آدرس جاشعری 🍭:
@jasheri_diba
– سالواژهام: هردمنویسی
– جلسهی چهارم «کتابنقد»: بررسی پرسشوپاسخ محمد قائد و هوش مصنوعی. و پرداختن به این پرسش: چرا در عصر هوشواره باید تفکر نقادانه را جدیتر بگیریم؟
– سه جلسه کلاس خصوصی خوب. لذت مکاشفه و ساختن در هنکام گفتوگو.
– تمرین فشردهی «۱۰۰ جمله» در وبینار نویسندهساز. گام یک: نوشتن ۱۰۰ جملهی کوتاهِ کوتاه در ۱۰ دقیقه. گام دو: برگزیدن جملههای جالب برای پرداخت بیشتر.
– جلسهی ششم ۷۴مین دورهی نویسندگی خلاق. صحنهنویسی و دیالوگ. نوشتن یعنی بازکشف کودکی.
– ناصر زراعتی نوشته بود:
«خجسته یاد شاهرخ مسکوب در یکی از گفتگوهای تلفنی گفت:
آثار کلاسیک را بخونید آقا!»
هوسِ دنکیشوت کردهام باز.
– ما آیندگانیم.
– کانال تلگرام من:
https://t.me/tardidar
کلاس کتابنقد که از هر واژهاش کلی یاد میگرفتیم. کاش انقدر صبح زود برگزار نمیشد.
وبیکار الهه که هربار که جلوتر میریم سیناپسهای جدید تولید میکند.
شیما صادقی عزیز که ترکینگ و چالشهای کوچک را برایمان یادآوری کردند.
در نویسندهساز تمرین صد جمله را انجام دادم. واقعن انرژیزا بود.
زبانهام رو مرور کردم و سر کلاسشان سعی کردم فعال باشم.
مداد یک طرحِ گردنفرسای مینیاتورم را زدم. چندتا کلاژ هم درست کردم.
بعضی از نوشتههای همسفران را خاندم و روزگفتارشان را شنیدم. واقعن دوستان مغز پرمیوماند.
سلام استاد. ممنون به خاطر تمرین ۱۰۰ جمله. نوشتن ۱۰۰ جمله خیلی جالب است.
خیلی وقتها ایدههای عمیقی در سر داریم، اما وقتی میخواهیم آنها را بنویسیم، در انتخاب کلمات گیر میکنیم. نوشتن بداهه، مسیر بین ایده و کلمه را کوتاه میکند. شما در این تمرین ما را تشویق میکنید سریع و رها تصمیم بگیریم و افکارمان را به جملات تبدیل کنیم.
جملات منتخب من:
نویسندهساز. گام یک: نوشتن ۱۰۰ جملهی کوتاهِ کوتاه در ۱۰ دقیقه. گام دو: برگزیدن جملههای جالب برای پرداخت بیشتر.
The Writer’s Forge.Step 1: Write 100 very short sentences in 10 minutes.Step 2: Select the interesting sentences for further development.
-کتاب خوندم و ایدهی اینکه هرماه حداقل یک کتاب بخونم تیک خورد.
-با آرایهی آنافورا تمرین کردم و شاید بشه تمرین روزانم.
-پیادهروی کردم.
-ایدههایی که از کتاب و پیادهروی برای نوشتن به ذهنم رسید رو یادداشت کردم.
-فیلم دیدم.
-خوراکی خریدم.
-آب خوردم.
-مافیا بازی کردم.
-از بابا پول گرفتم😁
-برنامه ریزی کردم.
-از همون شروع روز با نوعی خلأ و ناامیدی روبهرو شدم. فکر کردم. گیج شدم. فقط شونه بالا انداختم، به عنوان بخشی از روز قبولشون کردم و به انجام کارا(بدون کشش)ادامه دادم.
-دوستی نه چندان نزدیک بین حرفامون گریش گرفت و در عین ناراحتی خوشحال شدم که تخلیه شد و براش امنم.
-تمرین صد جمله برام خیلی الهام بخش بود و چسبید و فردا میخام ببینم کدوم جمله رو میتونم گسترش بدم.
سالواژهام: نظم
۱. داستان کوتاه «حکایت سرباغبان» را از چخوف خواندم.
۲.از کتاب این راهش نیست خواندم. کمک کردن داوطلبانه به دیگران تا جایی که زیادهروی نباشد حتی برای خودمان خوب است. پیشنهاد خودش هفتهای دو ساعت بود. و از ترکیب برندهی مقابلهبهمثل و بخشندگی میگفت.
۳. کتابنقد بودم. پاسخ محمد قائد به سوال هوش مصنوعی را خواندیم و یاد گرفتیم راه درست استفاده از این ابزار چیست، باید کار ما را سختتر کند نه سریعتر.
۴. وبینار بودم. جملههای دبستانی نوشتیم. قرار شد داستانی بنویسیم از یک تصویر. یعنی هیچ توضیحی ندهیم. کارهای شخصیتهایمان را بگوییم و بقیه را بسپاریم به مخاطب.
۵. کلی درس خواندم.
۶. چند آهنگ راک جدید پیدا کردم و حین درس خواندن گوش دادم. ( تو کانالم گذاشتم یکیشون رو)
۷. یک قسمت از انیمهی سریالی Mob Physcho دیدم. موضوع کمی تکراری بود اما گرافیکش را دوست داشتم.
امتیاز امروز: ۸.۵
https://t.me/lineswriter
گزارش نیک امروز: تفکری از جنس قائد!
منظورم از قائد آن قائدی نیست که امروز تهران را برایش … ول کن.
منظورم محمد قائد است که روز را با او شروع کردم و با شب تمامش کردم.
آدمها همیشه از خانههایشان شروع نمیشوند، اما بعضی نویسندهها چرا. خانهای در زعفرانیه؛ جایی که لابد پنجرههایش بیشتر از آدمها دیدهاند و دیوارهایش، پیش از هر خوانندهای، جستارها را شنیدهاند. خیال کردم صبح از آن خانه بیرون میآید. آهسته راه میرود؛ نه برای تندرستی، برای فکر کردن. پیادهروی بعضیها ورزش نیست، علامت نگارشی است. هر چند قدم، یک ویرگول. هر چهارراه، یک پرانتز. هر برگ افتاده، پانوشت جملهای که هنوز نوشته نشده است.
بعدازظهر، وبینار کتابنقد بود. بحث از جستارهای محمد قائد آغاز شد و گفتوگوی او با وهوش تصنعی. عجب زمانهای شده؛ روزگاری نویسنده با کاغذ کلنجار میرفت، حالا با موجودی حرف میزند که نه خسته میشود، نه چای میخواهد، نه سکوت را میشکند؛ فقط پاسخ میدهد. اما جستار، بیشتر از پاسخ، به پرسش احتیاج دارد. شاید ارزش این گفتوگوها هم همین باشد؛ نه آنچه هوش مصنوعی میگوید، آنچه نویسنده ناچار میشود دوباره از خودش بپرسد.
بعد از وبینار، آخرین بندهای پروپوزال کتابم را هم بستم. دکمه ارسال را که زدم، اتفاق بزرگی نیفتاد. نه آسمان روشنتر شد، نه صدایی آمد. فقط باری که چند هفته روی شانههایم نشسته بود، بیسروصدا بلند شد و رفت. بعضی پایانها جشن ندارند؛ فقط نفس کشیدن را دوباره ممکن میکنند.
شب، «زیر چنگال شب» را خواندم. انگار هر کتاب، ساعت مخصوص خودش را دارد. بعضی کتابها اگر زیر نور ظهر خوانده شوند، چیزی کم دارند؛ باید شب، وقتی سکوت از دیوارها بالا میرود و اتاق کمی از خودش خالی میشود، بازشان کرد. آن وقت کلمات دیگر فقط خوانده نمیشوند؛ کنار آدم مینشینند.
امروز چیزی تولید کردم، چیزی یاد گرفتم و چیزی خواندم. روزهایی از این دست، شبیه جملههایی هستند که نقطه دارند. نه چون همهچیز تمام شده، چون میشود با خیال راحت، جمله بعدی را شروع کرد.
رشد حلزونزاست. رشد همیشه حلزون سالم نمیزاید، گاهی هم حلزون معلول میزاید. مثل حلزونی با چندین چشم.
۱ـ صبحم را با صفحات صبحگاهی شروع کردم. امیدوارم آنقدر به نوشتن صفحات صبحگاهی ادامه بدهم که برسم به این حرف جولیا کامرون در کتاب حق نوشتن: «وقتی صبحم را با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع نمیکنم تا پایان آن روز انگار یک چیزی کم است.» نوشتن اول صبح مثل شارژ ۱۰۰ درصد میماند. آدم حتا اگر انرژی خاصی هم نگیرد لااقل بقیهی روزش را با ذهن بازتری سپری میکند.
۲ـ امروز دلم کتابهای جدید میخواست. نوکی به نمایشنامهی «کرگدن» اوژن یونسکو زدم. بعد یادم آمد مدتهاست نمایشنامه نخواندم. دقیقن از وقتی که برنامهی هفتگی حلقهی ادبی «پاورقی» بخاطر جنگ و قطعی نت به هم خورد. پاورقیای که ۲ سال تمام، حتا در هفتههای عید و امتحانات هم فعالیتش را قطع نکردیم حالا زیادی گوشهگیر شده. فکر کنم باید بعد امتحانات به همحلقهایهایم پیام دهم و هر چه زودتر سری به دست و گوشش بکشیم. آخرین بار باهم سه نمایشنامه از بهمن فرسی خواندیم. هر هفته یک نمایشنامه. «پلههای یک نردبان»، «آرامسایشگاه» و «موش». اولی و آخری را خیلی دوست داشتم، مخصوصن پلههای یک نردبان را. با آرامسایشگاه ولی زیاد ارتباط نگرفتم.
۳ـ امروز با امیرعلی یک داستان با شخصیت دادن به ماشینهای اسباببازی ساختیم. گفتم بیا یک بستنیفروشی راه بیاندازیم که فقط ماشینها مشتریاش باشند. تا اینجایش پیشنهاد ذهن من بود. بافتن بقیهی داستان بیهیچ اصراری افتاد دست برادرزادهی ۶ سالهام. بیاینکه قصدی باشد با یک بستنیفروشی ماشینی مواجه شدیم که هیچوقت بستنی ندارد. هر وقت که مشتری میآید تازه یادش میآید برود بستنیهایش را بسازد. من که قدرت چشیدنش را نداشتم اما امیرعلی میگفت بستنی کاکائوییهایش مزهی روغن گریس میدهد. گفتم چرا گریس؟ گفت گریس کاکائوی ماشینهاست. حالا من نمیدانم این بچه کی گریس خورده که طعمش را این همه درک میکند. من گفتم بخش آبیموه را هم به بستنیفروشیمان اضافه کنیم. شریکم اما موافقت نکرد. گفت عمه جان ما تو بستنی ساختن موندیم، حالا بخش آبیمیوه راه بندازیم؟ گفتم خیر سرم میخواستم آب رادیاتور مرغوب بدهم دست ماشینهای مردم. ماشین یخچالدار (مسئول بستنیفروشی) اینقدر ساخت بستنی را لفت داد که صف ماشینها زیاد و زیادتر شد. ماشین پلیس سر رسید گفت اگر به من فالودهی لیمویی بدهید ترافیک را حل میکنم. فالودهی لیمویی نبود، جایش کاکائو گریسی دادیم بهش. بالاخره ترافیک کمکم خوابید. راستی امروز فهمیدم ماشین سیاهها بیشتر بستنی چوبی دوست دارند و ماشین سفیدها بیشتر بستنی لیوانی. چون اگر بستنی آب بشود ماشین سیاهها کثیف نمیشوند ولی ماشین سفیدها چرا، پس لیوانی برمیدارند تا بستنی رویشان نریزد.
۴ـ بچه کبوتر را که روی زمین افتاده بود نجات دادم. تازه دارد پرواز یاد میگیرد و در بال زدن ناشیست. مدام زمین میخورد و خسته میشود. امروز نزذیک بود اولین شکار بچه گربهی پیشی سیاهه بشود. بهموقع رسیدم.
۵_با دوستم حرف زدیم و غر دانشگاه و استادها را زدیم. سر آخر خدا را شکر کردیم که لااقل هر چه باشد بهتر از این است که صفت کنکوری و پشتکنوری را یدک بکشیم.
سالواژهام: بهخانی
خوب خاندن همان خوب فهمیدن است؟
– نامهای از محمد قائد میخانم. حیرت میکنم از اینکه برای هر استدلالش، مثالی در چنته دارد. خوب نمیفهمماش، اما بر سطرها میایستم و بر هر جمله درنگ میکنم.
– روزی را که با نوشتن نیاغازم، تمام روز با واژهها غریبهام.
تعارف میکنم، سر اینکه کدام چیزها را بگویم. تقلا میکنم، که چگونه گفتنیها را بنویسم.
در میانهی امروز صد جمله نوشتم. آنهم بیوقفه. جملههایی نوپا و شاید نارس، با دمدستیترین کلمات. چه خوب که اشتهای نوشتنم باز شد.
– نیلا دوباره بیحوصله است. سراغ خوراکیها را میگیرد. چیزی گیرش نمیآید. لبولوچهاش در هم میرود.
همیشه عادت دارم بخشی از خوراکیهایش را قایم کنم. برای همین حالا که ناامیدانه نگاهم میکند.
سال واژه من عادته.
از بس عادت کردم که عادت نکنم مجبور شدم امسال تمرکز کنم رو عادت کردن تا بلکه مجبورشم عادت کنم به عادت کردن.
بگذریم امروز لیست بلندبالایی داشتم برای انجام دادن ولی به دوتاشون بیشتر نرسیدم:/
لیستوار عرض مینمایم خدمتتان که چه کردم و چه نکردم.
_صبح بیدار شدم دیدمم ای دل غافل! خالم زنگ زده بود که برنامه بیرون رفتن رو باهام هماهنگ کنه ولی من سایلنت بودم و در خواب ناز. هر چی بعدش زنگ زدم جوابمو نداد چون خالم منیژهخانومه و نازش زیاده. اولش راسیتش ناراحت شدم ولی بعدش دیدم بلاخره تا حدودکی مقصرم. در این مواقع بهترین دفاع حملهست در نتیجه زنگ زدم بهش و گفتم ناراحت شدم که از دستم ناراحت شده و باید ازم عذرخاهی کنه، دیگه خلاصه خندید و انگار یه ذره از دلش دراومد، ولی من دیدم هنوز کامل دلش صاف نشده، یه حدود ده بار دیگه زنگ زدم و هر بار ازش خواستم که ازم عذرخاهی کنه. آخرش گفت کون*یم کردی از دستت دیگه ناراحت نیستم.
_کتابنقد شرکت کردم وبازم فهمیدم ای بابا هیچی نمیدونم که.
_دوستم گفت بریم استخر. استقبال نمودم و رفتیم. اما راهمون ندادن:) گفتن ظرفیت پره. هیچی دست از پا درا زتر برگشتیم. منم از حرص یه دوش آب یخ گرفتم. الان کی ضرر کرد من یا اونا؟
_جلسه شیش نویسندگی خلاق شرکت نمودم با سردرد. صحنه محنه یادگرفتیم. چقدر چیز هست که باید یادبگیرم تا بفهمم اصلا نویسندگی یعنی چی…
_گشت طولانی در کانال دوستان زدم و برای همه تقریبن کامنت گذاشتم. اینکارو نمیکنم که منو بشناسن و یا بیان تو کانالم. انجام میدم چون ازشون یاد میگیرم و همینطور میخام نشون بدم که با دقت متنشون رو خوندم. بلاخره نویسنده با خاننده شوق میگیره دیگه.
_۳ ساعت تمام تلاش کردم که یه چیزی برای کانالم بیابم ولی هیچی درست وحسابی ننوشتم،در نتیجه یه چیزی قدیمی گذاشتم.
_دنبال تبلت گشتم. کسی از دوستان حدود ۱۰۰میلیون نداره در راه خدا بده؟ برای یه بنده خدایی میخام. توجه بفرمایید قرض نهها چون اون بندهخدا نیاز به پول بادآورده داره.
آدرس کانالمم نمیذارم فعلن، تا یه کم راه بیوفتم.
سال واژه:….
گسترش یک جمله از ۱۰۰ جمله
۴۵.دلم برای خاطرهها تنگ میشود.
افکارم پر است از خاطره. خاطرههایی قدیمی و دور. خاطرههایی که دیگر هیچ اثری از آنها برجا نمانده. تنها در ذهن من جایی تاریک و موهوم برای آنها هست.
من عشقم را تنها در خاطرهها صاحب میشوم.در خاطره ها خوشبخت هستم و می رقصم و امیدوارم.
در خاطره هایم نان همیشه گرم است.
نهار روی اجاق میپزد و بویش همه جا میپیچد.
در خاطرههایم هنوز دو نخل بلند در حیاط خانهمان ایستادهاند.
هیچ گاه در خاطرههایم فراموش نمیکنم که چاییام را بخورم، چون چایی ام همیشه داغ است.
در خاطراتم آدمهای رفته، هیچ وقت نرفتهاند.
آدمهای مرده هیچ وقت نکردهاند. لباس های قدیمی، قدیمی نشدهاند. و من هیچ وقت نوشتن را ترک نکردم. حتی در سخت ترین و ناامید کنندهترین شرایط.
خاطرههات چه خوبن.
😘😘😘❤️
بالاخره پس از چند هفته به گزارش نیک برگشتم.
سلام بر حلزون بزرگوار.
سالواژه: هردممشغولی
از ۱۷ سالگی به بعد، به معنای واقعی کلمه، “زندگی” را احساس کردم. تا همین امروز جان کندم تا زنده بمانم. از پاییز پارسال تا حالا ولی، مُدام اتفاقات جور واجور افتاد و البته هنوز ادامه دارد. شدت و همزمانی برخی از آنها دیوانهکنندهست.
در شگفتم چطور هنوز زندهام؟
چرا ما آدمها اینقدر سختجان یا به اصطلاح عامیانهتر “پوست کلفت” هستیم؟
مشغولم. مشغول. امروز هم همهی تلاشم را کردم تا به برنامهام پایبند بمانم. شاید بزرگترین چالش امسال من، همین “هر دم مشغولی” باشد. مُسکّن روانم است. همان روانی که این روزها آنقدر آسیبپذیر شدهاست که فقط کافیست یک “بالا چشمت ابروست” نثارش کنی. آنوقت چنان بهم میریزد که…
ملخی در کفشم دیدم. ترسیدم و نزدیک بود به گریه بیفتم. پدربزرگم را سوار آمبولانس کردند و بردند. غمگینم. کسی که میخواهمش را دیگر هیچوقت نمیتوانم ببینم. دلم شکستهاست. آه… یک آهِ کشدار. از آن آههایی که نهادت را میسوزاند اما یک کشوقوسی هم به روان خستهات میدهد.
خبر خوب این است که کانال تلگرامیام را ایجاد کردم اما این امتحاناتِ جایِ خالی نمیگذارند تمرکزم را برای تولید محتوا جمع کنم. جایِخالی بر هر چه امتحان و اجبار.
امروز در وبینار مدرسهی سرزبان، ادامهی مقالهی “زبان چیست” ابولحسن نجفی را خواندیم. بزرگترین تفاوت انسان و حیوان در قوهی زبانی، توانایی “زبانآوری” بشر است. بشر میتواند زبان بسازد اما حیوان این قابلیت را ندارد.
در وبینار نویسندهساز نقد استاد به مجموعه رمان “هریپاتر” را پرسیدم.
۱۰۰ جمله آزادنویسی کردیم. به واقع، داستانهای “دبستانی” نوشتم. اما معجزه کرد. قفلِ ذهنم شکسته شد و دستم روان.
استاد یک اعترافی باید کنم. من کابوس داستانکوتاهم را دیدم. هم به جهت اینکه هنوز بازخورد شما را نمیدانم. هم اینکه فضای ان داستان مرا میترساند. واقعا وحشتناک است چیزی بنویسی که خودت جرئت نکنی سمت آن بروی. یعنی ملکهی جنایت انگلیس، آگاتا کریستی از داستانهای خود هیچ هراسی نداشت؟
خدا داند.
امروز ترجمه کردم. از فارسی به عربی. از عربی به فارسی.
دانشجوی زبان و ادبيات فارسي بودن اینگونه است. پدرت را در میآورند.
ولی دلپذیر بود. چون جنبهی تکلیف و امتحان دارد، تلخ میشود.
راستی! “پدرت را در میآورند” یعنی چه؟
پدر آدم را از کجا در میآورند؟
دلی نوشتم. فکر نمیکردم طولانی شود.
شبتان پرتقالی.
سال واژه: صبر
امروز به دلیل بخوابی دیشب سخت بیدار شدم. انگار پرنده در سینه ام بال بال میزد. اونقدر پر اضطراب بیدار شدم که تا دو ساعت دور خودم میچرخیدم بی آنکه بدانم چرا حالم خوش نیست. سعی میکردم به چیزی که مضطربم کرده بود بی اعتنا باشم اما نشد. بالاخره گوشی تلفن را برداشتم و با مادر تماس گرفتم. میدانم میتوانم آرامش کنم. این از من برمی آید. از من که دلم دریاست و هیچ چیز به سادگی نمیتواند آنرا متلاطم کند.
دو ساعت اجاق گاز را سابیدم تا برق تمیزی را در آن دیدم در همین اثنا هم آشپزی میکردم. با دوستی کپ و گفتی داشتیم. مهدی زود آمد و ناهار را با هم خوردیم.
امروز خیلی کم توان بودم. از ساعت ۳ خوابیدم تا ۴:۱۵. خواب بودم اما خواب خوشی نبود. دوست نداشتم بیدار بشوم. دلم میخواهد چند روز پشت هم بخوابم. خواب و خواب و خواب.
شاید این همه خستگی از تنم بیرون رود.
عصر جلسه داشتم. بعد از جلسه رفتم باشگاه، اول خواستم با دوچرخه بروم ولی با دامن شلواری ای که پوشیده بودم نمیشد دوچرخه سواری کنم.
وارد باشگاه شدم. باشگاه که چه عرض کنم سالن مد. چقدر من با خانمهای داخل باشگاه فرق دارم. بعد از باشگاه به خودم گفتم دمت گرم سوگند! تب داری و خستهای ولی با پرویی ورزشت رو با جون کندن به انتها رسوندی.
هجده تیر در تهران به جلسه ای دعوت شدم که بلیط برگشت برای برگشتم موجود نیست. برای همین دلخورم و نمیتوانم شرکت کنم.
فردا روز دیگری ست. شاید فردا حالم بهتر بود
سال واژهام: تمرکز
حلزون یکی از چشماشو از دست داده. فکر میکنه بدون اون نمیتونه کاری بکنه.ترسیده و وحشت کرده. زل زده به چشم افتادهاش. فکر میکنه همه چیشو از دست داده. فکر میکنه دیگه کسی دوسش نداره. میخاد چشمشو برداره و بچسبونه سرجاش اما نمیتونه. میخاد گریه کنه فکر میکنه این پایانه و دیگه نمیتونه به زندگی ادامه بده. اما میتونه. حلزون هنوز یه عالم چشم دیگه داره. با از دست دادن یکی هیچی تموم نمیشه. اما حلزون الان ترسیدهاس یکم که بگذره. میفهمه. آروم میشه. به زندگیش ادامه میده.
کتابنقد را بودم. استاد مقالهای از محمد قائد خاند. درباره هوش مصنوعی. هوش مصنوعی سوال پرسیده بود و قائد هم جواب داده بود.
گزارشهای نیک را خاندم و زا آنجا وارد سایت متین چپاین شدم و مقالهی روانشناسی تکاملی را خاندم.
https://matinchapani.ir/evolutionary-psychology/
برنامه دیدم. دلیل؟ مجری بودن پسرم بود. اما دیدم احساسات واقعی آدمهای واقعی حس دیگری دارد.
نویسندهساز را بودم. صد جمله نوشتیم کودکانه و مدرسهای مثل بابا آب داد. استاد از آنا فورا هم گفت و پستب از گذشتهها را برایمان خاند. بعد هم سوال و جواب. و باز هم سوال من: کتاب برای نقاشی. چرا سوال دیگری ندارم؟ سوال بلد نیستم آیا؟ ولی خب کتاب برای نقاشی بیشتر سوالم است خب. چه کنم بیسوالم شاید.
بعدش نوشتم. بعد از مدتها رفتم سراغ روزنگاریام. امروز و دیروز را نوشتم و یک ساعت و نیم بی وقفه نوشتم. از احساسات فرار نکردم و نوشتم. عجیب بود از احساسات نوشتم و احساساتی نشدم. با خنثاترین حالت ممکن داشتم مینوشتم از احساساتم. شاید به خاطر پذیرش بود که اینقدر راحت مینوشتم هان؟ ولی خیلی خوب بود. بعد از مدتها تایپ کردن. بعد از مدتها روزنگاری. هووف کاش بشوم مثل قبل و هر روزم را بنویسم. دلم به گزارش نیکها و روزگفتارهایم خوش است.
با فرشتو و فائزو صحبت کردیم. تور پروفایل گردی هم گذاشتیم. بعد تصمیم گرفتیم که باز گردیم به تخصصی نوشتنمان و برای امتحان یه ربع وقت گذاشتیم که هر کس پستی منتشر کند در رابطه با موضوعش. منم نوشتم از نقاشی. ولی اجبار هم گاهی وقتا خوب جواب میدهد.
https://t.me/yaddashtneda
گزارش نیک (۲)
شنبه | ۱۳ تیر ۱۴۰۵
سالواژه: Error 404
• قبل از خواب، روایت نخست از کتاب «باید به کسی میگفتم که اینجا بودهام» را خواندم.
مدتها پیش خریده بودمش. عنوانش بدجور به دلم نشست. حس میکنم من هم باید به کسی بگویم که اینجا بودهام.
• به وسوسهی چک کردن گوشی قبل خواب و پس از بیداری نه گفتم. به وسوسههای کوچک و بزرگ دیگری هم همینطور. ذوقزده نمیشوم. میدانم که تا ابد نمیتوان بر قدرت اراده تکیه کرد.
• صبح پس از پاسکاریهای چندباره بین بانک و پستبانک، به کتابخانه رفتم. مقالههایی از سایت استاد را خواندم. اتفاقی با فرهاد بابایی و کتاب «کیفیت نیما» آشنا شدم. روزهای بعد میخوانمش تا ببینم دربارهی کیفیت من چه داستانی نوشته است.
پنج پرسش اساسی طرح کردم. به گمانم باید بسیار بنویسم تا به پاسخشان نزدیک شوم.
در قفسههای کتاب گشتی زدم. لذتبخش بود و شوقافزا. دو کتاب به امانت گرفتم.
• در وبینار نویسندهساز بودم. سینهخیز خودم را به سنگر صد جمله رساندم.
استاد به گزارشهای نیک روز قبل محل گربه هم نگذاشت. نکند استاد با خود خیال میکند ما هر جایی میرویم و گزارش نیک مینویسیم؟ اصلن ذوقم کور شد.
• امشب هم به سالن رفتم. شوقی برای سالن نداشتم. رفتم چون قول داده بودم که میروم.
این بود گزارش نیک امروز من.
کانال تلگرام: همچنان کارگران مشغول کارند. از راست برانید تا ببینم چه پیش میآید.
-با کمی فاصله از بیداری، صفحات صبحگاهی را نوشتم. دلم سوخت برای خودکار سبزی که دل و رودهش درآمده بود و مجبور شدم یک سرخابیش را جایگزین کنم.
-لیست کارهایم را فهرستوار نوشتم؛ فقط کارهایی که در اولویت بودند و مطمئن بودم انجامشان میدهم.
-زبان خواندم. تازگیها از برنامهی دولینگو خوشم آمده است. مثل یک بازی میماند و اصلا خستهکننده نیست.
-وبینار نویسندهساز را بودم و صد جمله با استاد نوشتیم که خیلی رهاییبخش بود.
-کانالم را بهروز کردم و به کانال دوستانی هم سر زدم. برخی نوشتهها سر ذوقم آوردند.
-آزادنویسی کردم و به سالواژهی جدیدی فکر کردم. قبلی را دوست نداشتم. بهزودی یکی را برمیگزینم.
-کتاب خواندم نه به قدر کافی. خلوت یکی دو ساعتهی قبل خواب را به آن اختصاص میدهم.
کلمه سال: اندیشهنگار
در طول روز توانستم ۱۰۰۰ کلمه بنویسم؛ هرچند روند نوشتن با وقفه بود؛ صبح شروع کردم، ظهر کمی مکث شد و سرانجام عصر ادامه دادم تا تمام شود.
با دخترم به داروخانه و فروشگاه رفتیم. در کنار این کارها، روی یک مدل سؤال PTE کار کردم، پادکست انگلیسی جدیدی در کانال تلگرام به اشتراک گذاشتم و ۴۰ دقیقه ورزش کردم. مادران و دختران یک را تمان کردن و چند صفحهای از چند کتاب دیگر خواندم و کلمهبرداری کردم.
کلماتی که امروز به آنها اندیشیدم:
از «جور هندوستان»: گفتگویی عصبسای / آسمانجل / چقدر ولنگار و نامرد.
از کتاب «قطعات» سیروس شمیسا چند صفحهای خواندم و دو بیت از منزوی و دو بیت از بخاری توشهام شد. شعر زیبای حسین منزوی:
«شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغلپیشه بهانهاش نشنیدن بود»
و همچنین:
«مانی چو نقش آن صنم مست میکشد
چون میرسد به ساعد او دست میکشد» (شوکت بخاری)
نکتهای از کتاب «هنر رمان» میلان کندرا به نظرم جالب آمد؛ اینکه رمانها به ما یادآوری میکنند زندگی پیچیدهتر از آن است که رسانههای سطحی نشان میدهند.
« در حالی که رسانههای همگانی، به جای تفکر و اندیشه، پیچیدهترین مسائل و مفاهیم را بهگونهای سطحی و کلیشهوار پخش میکنند و باعث سرعت بخشیدن به یکشکلسازی آدمیان میشوند (جایی که افراد روحیه و سلیقهای مشترک مییابند و میکوشند همرنگ جماعت شوند)، روح رمان به خواننده میگوید چیزها پیچیدهتر از آناند که تو فکر میکنی و انسان پیوسته در تکاپوی شناختن جزئی از هستی خویش است. »
در این میان، کلمه «آنارشیسم» در کتاب «روانکاوی منفی» به چشمم خورد. تا جایی که متوجه شدم، آنارشیستها معتقدند دولت، قانونهای تحمیلی و هر نوع قدرت متمرکز، باعث محدود شدن آزادی انسان و ایجاد نابرابری میشود. آنها به جای دولت، خواهان جامعهای هستند که بر پایه همکاری داوطلبانه، کمک متقابل و مدیریت شخصی اداره شود. بسیاری فکر میکنند آنارشیسم یعنی «هرجومرج و آشوب»، اما در فلسفه سیاسی، آنارشیسم به معنای «آشوب» نیست، بلکه به معنای «نظمی بدون حاکم» است؛ یعنی جامعهای که در آن مردم بدون نیاز به پلیس یا دولت، بر اساس اخلاق و توافق با یکدیگر تعامل کنند.
شام سمبوسه خوردیم و در پایان، فیلم «رازها و دروغها» را دیدم. داستان فیلم درباره دختری به نام «مانو» است که متوجه میشود فرزند خوانده است و هرگز والدین واقعیاش را نشناخته. او تصمیم میگیرد به دنبال مادر بیولوژیک خود بگردد و در نهایت او را مییابد، اما با حقیقتی تکاندهنده روبرو میشود: مادر او، زنی سفیدپوست به نام «باب» است که در محلهای معمولی و متوسط زندگی میکند.
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
سالواژهام: پژوهشیدن
حال عجیبی دارم. از آن حالهای ندانم که خوشحال است. میدانی داشتم فکر میکردم حتا اگر هیچ اتفاقی در زندگیات رخ ندهد روز در خوشحالیات تأثیر دارد. شوقی که برایش داری. من عاشق تولدم. نمیدانم چرا. اصلن بیدلیل. عاشق روز مهم آدمها. روزی که میتوانی برای خودت ول بگردی و فقط هر چه میخاهی بیانجامی. روزی که برای خودت کتاب میخری. روزی که هدیه میگیری با دوستانت وقت میگذرانی، میرقصی و بیدلیل خوشحالی. البته همیشهاش اینطور نیست. شاید خوشحالیات همراه شود با پوچی یا ترس. ترس از نشدن و نتوانستن. من ترس و شرمم و بیزار ازشان.
من از شرم میترسم چون آدمی میکندم که نمیشناسمش. اینکه خوب است. «آدمی که میشناسمش و نمیخاهم» درست است. گاهی دوست دارم آدمی باشم که نمیشناسم. که از خودم فاصله بگیرم. یکی دیگر بشوم.
در همین راستا رفتم کتابفروشی. راستش تخفیف تولدم هم مشوقم شد. راستشتر دلیلش بود. رفتم و دنبال دو کتاب گشتم. «تو مادرت نیستی» و «به خیالم فقط من اینطورم». دو کتاب که شرم را میشناسندم. اولی را خریدم. میخاهم طلبکارِ الکی از دیگران نباشم. مسئولیتپذیرتر باشم. حتا اگر کسی را مقصر میدانم(فکرش تقصیر من نیست) روی عملم تأثیر نگذارد. من نه دوست دارم الکی ببخشم و نه توجیه کنم. میتوانستم و میتوانم تصمیمات دیگری بگیرم. ولی تا اینجایش اینطور پیش رفتم و اغلب از خودم بدم میآید. و امروز فکر کردم وقتش است بروم توی کار شرم. نه به حرف. برای پژوهیدنم سوژهاش کنم.
و چه کتابهایم با احساساتم گره خوردهاند. خوشیمنیای که وقتی کتابها انتخابت میکنند پیش میآید. «زندگی دلخواهتان را بسازید» آزمونی از احساسات داشت. کلی ولی مسبب انسجام فکری. من احساسات منفیام با مثبت پرفاصله بود. اما ازش بدم نمیآید. مدلم این است. با خودم به صلح نرسیدم و شاید هیچوقت نرسم. در جنگم. و جنگِ آگاهانه را بیش از صلحِ «سر در برفکن» دوست دارم. (اَه شبیه شعارهای سیاسی شد نه؟)
جملهای که مشوق شرمکاویام شد(از کتاب زندگی دلخاهتان را بسازید):
«آزمون پاناس، کارآمد است؛ چون با استفاده از آن، بسیاری از افراد اولین بار خود را درک میکنند و میبینند که هیچ چیز عجیب یا اشتباهی در آنها وجود ندارد.»
آدم فکر میکند معیوب است در حالی که نمیداند طبیعیست.
سال واژه : رشد پله ای
به نظرم رشد، شیب یکنواختی ندارد؛ بیشتر شبیه یک تابع پلهای است.
انگار روح و زندگی من هم همینطور است و هر بار که به این مفهوم فکر میکنم، آرامتر میشوم.
امروز را در حالت سکون گذراندم اما می دانم بخاطر استراحتی که داشتم در روزهای آینده تغییرات خوبی رو اعمال میکنم
۱. دیر از خواب بیدار شدم
۲. یکی از اشعارم رو ادیت کردم و روی انسجام مفهومی متمرکز شدم .
۳. وبینار مدرسه نویسندگی شرکت کردم.
۴.تصمیم جدی گرفتم برای نوشتن و روند کانالم رو در راستای اهداف نویسندگیم تغییر دادم و برنامه ریزی کردم.
لینک کانالم
https://t.me/WaterLilyEcho
گزارش نیک امروز
۱-شانزده هزار قدم دم پیادهنوردی(ترکیب پیادهروی و کوهنوردی)
۲-آبتنی کردن در حوضچه اکنون (مکانی در کوههای درکه که فقط خودم به این نام میشناسمش)
۳-آنفالو کردن کسی که دیگر دوستم نیست
۴-تماشای فیلم راشامون ۱۹۵۰
۵-حضور در نویسندهساز در حین رانندگی
۶-نوشتن گزارش نیک
کلمهی سال: ویلویلی
۱. خاب دیدم.
۲. میخاستم طراح سایت شوم.
۳. همکلاسی سابقم درسش میداد.
۴. نمیخاستم پیش او یاد بگیرم.
۵. پنیربرشته درست کردم برای صبحانه.
۶. با برادر خوردیم.
۷. او رفت و من ماندم.
۸. روزگفتار بچهها را گوش دادم.
۹. ظرف شستم.
۱۰. درس خاندم.
۱۱. تشویق دارد.
۱۲. کمتر از ۱۰ دقیقه پادکست گوشیدم.
۱۳. درباره کتابی بود که دارم میخانم.
۱۴. بیخیالش شدم و رفتم یوتیوب.
۱۵. دنبال ویدئوهای برندون سندرسون گشتم.
۱۶. دفتر دست گرفتم و مثلن یادداشت برداشتم.
۱۷. فکر کنم گفت جهانسازی را میتوان از موبی دیک یاد گرفت.
۱۸. لزومن نباید کتابش فانتزی باشد.
۱۹. نفهمیدم کدام ترجمهاش بهتر است.
۲۰. استاد کلانتری گفت صالح حسینی و پرویز داریوش.
۲۱. گفت آسانخان نیستند.
۲۲. خاستم باقالیپلو بپزم.
۲۳. باقالیها قدیمی بودند.
۲۴. محض احتیاط منصرف شدم.
۲۵. استانبولی پختم دوباره.
۲۶. دیر آماده میشد.
۲۷. به خانواده نگفتم در حال پختنم.
۲۸. پس از مراحل اصلی به خانواده پیام دادم.
۲۹. که میخاهند آنها هم یا نه؟
۳۰. اول شک داشتند.
۳۱. چون هنوز آماده نبود.
۳۲.احتمالن احتمال میدادند دیر بپزد.
۳۳. گفتم ۱۰ دقیقه طول میکشد.
۳۴. نظرشان عوض شد.
۳۵. برادرم با موتور آمد دنبالش.
۳۶. پارچهپیچ تحویلش دادم.
۳۷. ناهار خودم را خوردم.
۳۸. کالریها را وارد مانکن کردم.
۳۹. سالاد هم درست کرده بودم.
۴۰. شروع کردم با کلمههای هفته شعر نوشتن.
۴۱. سعی کردم از تمرین مصدرسازی استفاده کنم.
۴۲. نتیجهاش شد شمارهی ۴۲ تا ۶۱.
۴۳. بوسیدنِ دلواپسیهای خصوصی.
۴۴. مالاندنِ سینههای شک.
۴۵. دستپاچگیِ دنبالهدار عقل.
۴۶. گشودنِ دکمههای پرهیزکاری.
۴۷. دورکردنِ خوشحالیِ رنگها.
۴۸. تنزدنِ پسماندهی گرما.
۴۹. یخزدنِ واماندهی لمس.
۵۰. وسوسهی حفرههای حوصله.
۵۱. بیسِکگی غرورِ خودخانده.
۵۲. دسیسهی خلسهی ناخانده.
۵۳. بازشدنِ آغوشِ تمنا.
۵۴. غرقشدنِ آرامِ روشنی.
۵۵. گوارشِ دایرهای آب.
۵۶. مرورِ مشکوک غرقگی.
۵۷. نگاهِ جادوزدهی لذت.
۵۸. اتمامِ اشتهای معشوقهپرستی.
۵۹. حسرتِ نوشَوَندهی بکارت.
۶۰. حسابِ سرانگشتیِ بهگِلنشستن.
۶۱. و اینک، پشیمانی.
۶۲. وبینار الهه علیزاده را شرکت کردم.
۶۳. از عروسهلندیها هم گفتیم.
۶۴. دوست داشتم جلسه را.
۶۵. به مامان گفتم چوبشور و بستنی بگیرد موقع آمدن.
۶۶. بستنی پروتئینی منظورم بود.
۶۷. فنآرتهای مجموعهی دربار را برای آرزو فرستادم.
۶۸. ظرف شستم.
۶۹. جلد ششم کلیدر را تمام کردم.
۷۰. این جلد راضیام کرد.
۷۱. نویسندهساز شرکت کردم.
۷۲. با بچهها ۱۰۰ جمله نوشتیم.
۷۳. وسطش به خاطر نوشتن بستنیام را کنار گذاشتم.
۷۴. برای مامان گردو پاک کردم.
۷۵. بعد هم کمی با بِساب برقی سابیدم.
۷۶. امروز چایی جدید دم نکردم.
۷۷. به قدیمی گفتم که کلیدر ۶ را دوست داشتم.
۷۸. او هم دوست داشت.
۷۹. بهخصوص همخانیاش با دربار را پسندید.
۸۰. گوجه و خیار خرد کردم.
۸۱. ذرهذره قدمزنان خوردم.
۸۲. شام نان و پنیر و چای و مویز خوردم.
۸۳. همزمان سریال «friends» گذاشتم پخش شود.
۸۴. ظرف شستم.
۸۵. امروز لباسهایم را هم سر جایشان گذاشتم.
۸۶. گنجشکهای سلمی را ادامه دادم.
۸۷. یک داستان خیلی قشنگ داشت.
۸۸. شب توی روزگفتارم تعریفش کردم.
۸۹. جلد جدید دربار را شروع کردم.
۹۰. در کانالهای دوستان چرخیدم.
۹۱. ریاکشن و کامنت گذاشتم.
۹۲. میخاستم واژهی اکنونیدن توی تمرین شعرم بباشد.
۹۳. ولی الآن یادم آمد.
۹۴. و الآن چند ساعت است که تمامش کردهام.
۹۵. جوجو را بوسبوسی کردم.
۹۶. اسم کانال شعرم را عوض کردم.
۹۷. یک «ها» بهش اضافه کردم.
۹۸. یک شعر دیگر داخلش فرستادم.
۹۹. خودم نمیدانم تا به حال چند شعر نوشتهام.
۱۰۰. گزارش نیکم را نوشتم.
لینک کانال:
https://t.me/havirism
نمره روز: ۷
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم
۲. گلوی دوستی با دوستان قردیمی را با چت تر کردم
۳. خواب کافی و تغزیه مناسب داشتم
۴. ابروهایم را برداشتم
۵. همراه با خواهرم رفتیم بازار . چندان خوش نگذشت ولی یک عینک آفتابی دیدم که یک دل نه صد دل عاشقش شدم. فردا اگر پول نان بدهم و تا ماه آینده از گرسنگی تلف بشوم هم باید آن را بخرم.
۶. چندتایی شعر فوق کوتاه نوشتم. مثلا یکی از آنها فقط پنج کلمه داشت:
جنونم
مرا در آینه پیدا کن
یا مثلا این یکی با شش کلمه:
تشویشم
مرا گم کن
در وقار صدایت
۷. کادوهای برادرزاده را در کاغذ کادو پیچیدم. و برای این کار به سرچ کردن در یوتیوب پناه بردم تا بلکه کمی باکلاس از آب در بباید؛ چسی چسی چسی… فردا روز تولدش است قربان آن چهاردندان برنجی اش بروم. گوجیگوجیگوجی 😍😍😍 فردا او را به جای کیک خواهم خورد
میخاهم در ابتدای گزارشهایم خودم و آن روز را به چیزی تشبیه کنم.
امروز من «Numbering وُرد» بودم. از بسکه فهرستوار نوشتم و عدد زدم.
1. خوب خابیدم.
2. ناشتا قهوه ننوشیدم.
3. صبحانه خوردم.
4. فیلم دیدم.
5. مارتین ایدن را دیدم.
6. آهنگ گوش دادم.
7. کمک مامان کردم.
8. میوه خوردم.
9. با مامان گپ زدیم.
10. عکس بابا روی پوستم رو بوسیدم و بوسیدم و بوسیدم.
11. خوشحالم که همراهمه.
12. ناهار زدیم بر بدن با مامان.
13. سربهسر مامان گذاشتم.
14. به خاله زنگ زدم.
15. به بسته بودن خیابانها فحش دادم در دلم و در بیرون دلم.
16. رفتیم خانهی دخترخاله عیادت بچهاش.
17. شایان خوب بود خدا را شکر.
18. بوسش کردم.
19. بغلش کردم.
20. دور هم چای نوشیدیم.
21. خندیدیم.
22. حالمان خوب شد.
23. به مردم سواران فحش دادم در دلم و در بیرون دلم.
24. چای نوشیدیم دوباره.
25. برگشتیم خانه.
26. نویسندهساز را شرکت کردم.
27. استاد پیرهن رنگی رنگی پوشیده بود.
28. فکر کنم طرح لباسش نخلهای رنگی بود.
29. استاد تمرین نوشتن ۱۰۰ جمله را گفت انجام دهیم.
30. انجام دادیم.
31. در انتهایش ندایِ « ای وای گویوم» را سر دادم.
32. گفتند گزارش نیکمان را مدل همان ۱۰۰ جمله بنویسیم.
33. نمیدانم درست انجامش دادهام یا نه.
34. کلاس نویسندگی خلاق را شرکت کردم.
35. استاد پیرهن نقش گل پوشیده بود.
36. زمینهی لباس تیره بود و نقشش گل.
37. با دیدن لباسش یاد مطلب «سوادِگُل» افتادم.
38. هنوز هم سواد گل نداریم.
39. فکر کنم یکی از گلهایش محمدی بود.
40. تازه گذشته محمد صلوات.
41. مغزم مریض است.
42. از کرم ریختن به دیگران لذت میبرم گاهی.
43. نویسندگی خلاق درمورد صحنه بود.
44. خدایا چقدر فیلم و کتاب که ندیدهام و نخاندهام. عمری بده و توان و حوصلهای.
45. تازه به ۵۰ تا هم نرسیدهام.
46. شام را بهاره درست کرد (خاهرم).
47. بندری درست کرد دخترک.
48. دستپختش فاجعه نیست اما زنده نگهت میدارد.
49. تند بود.
50. سوختم.
51. سس تند هم زدیم رویش.
52. میگویند این فلفلِ تند خوردن از میلِ به خودآزاری میآید.
53. متن روزگفتارم را نوشتم.
54. نکتههایش را مینویسم تا منسجم حرف بزنم.
55. قسمت دوم روزگفتارم را وُیسیدم.
56. در مورد اهمیت نوشتن است.
57. منت بگذارید و بروید گوش کنید.
58. از نیمه گذشتم.
59. عسل فاطمی محبت کرد و برایم چند مجله فرستاد.
60. ممنون عسل جان.
61. سامان رفیق خوبی است.
62. کمی آزاد نویسی کردم.
63. دلم تنگ است.
64. چرا به صد نمیرسم؟
65. چرا خورشید میتابه؟
66. چرا میچرخه زمین؟
67. آمدم آهنگ گوش کنم یاد گزارش نیک افتادم.
68. متن ابتدایی صفحهی گزارش نیک خیلی زیبا بود.
69. اگر احساس را از انسان بگیرند چه چیز باقی میماند؟
70. رباتها لذت بوسه را نمیفهمند.
71. به ۱۰۰ نمیرسم میدانم.
72. امروز کار نیک کم کردم.
73. فدای سرم.
74. زنده ماندن هم خودش کار نیکیست.
75. دارم آهنگ گوش دهم.
76. گوگوش را گوش میدهم.
77. «غریب آشنا» و «کویر» را گوش میدهم.
78. خسته شدم.
79. دستم درد گرفت.
80. چشمم خسته شده است.
81. خابم میآید.
82. شاید فیلم ببینم.
83. شاید ساراباند برگمان را ببینم.
84. خاب را دوس دارم اما فعالیت شبانه را هم دوست دارم.
85. دیگر بس است نمیتوانم به ۱۰۰ برسانمش.
86. شب بخیر.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
سلام غزاله جان.
سوالات را دوست داشتم:
اگر احساس را از انسان بگیرند چه چیز باقی میماند؟
What remains of a human when emotion is gone?
گزارش نیکم:
سال واژهام پایندگی.
امروز موهایم را بافتم در کنار آینه.
امروز آنچه را که دیروز نداشتم به دست آوردم. هم صحبتی را یافتم که سبز سبز گفتیم و خندیدیم.
امروز آزاد نویسی داشتم همراه توقف در میانه نوشتن. در وبینار نویسنده ساز هم آزاد نوشتم اما این بار بدون توقف. یاد گرفتم نکته طلایی این نوع نوشتن در پیوسته نویسی بدون مکث است. همان نکتهای که سانسورچی درون را به خوبی کتک میزند.
امروز یکی از داستانک های مدرسه نویسندگی را برای دوستانم خواندم. همگی لذت بریدم و یکی از ما هم زیر لحاف نرم داستان خوابش برد.
امروز در جلسه ششم نویسنده خلاق شرکت کردم. از فکر پایانش غصه دار میشوم.
امروز خط تمرینی هم داشتم و ناخنکی هم به
زبان انگیلیسی زدم.
امروز کتابی از صمد بهرنگی شروع کردم به نام قصه های بهرنگ و در همان ابتدا با اولدوز آشنا شدم.
امروز به خوبی گذشت و من در ساعات پایانی روز خستهای خوشحالم.
امروز به کلی دفتر و کتاب را کنار گذاشتم تا این لحظه که به اعتراف نشستهام به نوشتنِ گزارش نیک.
امروز اصلن دلم نخواست سمت دفتر و کتاب برم مگر برای تمیز کردن و گردگیریِ کتابخانهام.
امروز شده بودم مأمور بشور وبساب. گمان کنم فردا هم وضع همین باشه. گفتم از قبل بگم که انتظار دیگهای ازم نداشتهباشید.
سبزس پاک کردنِ اول صبح و بو کشیدنِ ریحان ولی از قلم نیفتاد.
بعد از ظهر دوش گرفتم و با خواهرام زدیم بیرون و طبق معمول کافهای نشستیم و گپ زدیم و چیزکی خوردیم. که البته قیمتی، خیلیهم چیزک نبود ،اما کمیت و کیفیت واقعنعنعن چیزک بود.
اینم از امروز دیگه
بدری صفایی
سالواژهام: ارتباط
در کتابنقد، قائد دک و دهان ه.م را با ۳۰۰۰۰۰۰۰ ترابایت اطلاعاتش بست و مرا به منگی آن امیدوار کرد.
از این به بعد بیشتر به صفحهاش سر میزنم.
بخشی از ماجرای پرومته را به زبان خودم در آوردم داستانش پیچیده است و هزار زبان.
برایش فهرست درست کردم.
زبان خاندم.
تمرینهای html را انجام دادم.
به نام خدا
فیروز هستم یک قاسمی.
امروز که شب شد شنبه بود، اول هفته بود.
امروز ۱۳ تیر بود و این گزارش پنجاه و سوم من است که برای نویسنده ساز میفرستم.
دیشب ساعت ۴ از سر کار برگشتم بعد از یک دوش خوشگل دم طلوع خابیدم. تا ساعت ۳ خابیدم.
امروز جوری خسته بودم که برای تکان دادن انگشتهایم نیاز به کمک داشتم.
بابا میخاست مرا به سر زمین بفرستد اما نتوانستم و نرفتم.
بابا مغازه را تعطیل کرد.
بابا خابید.
بابا گفت تو برو در مغازه.
بابا همیشه به من طعنه میزند.
بابا میگویید تو عرضه نداری.
بابا میگویید وقتی بمیرم بعد از چهل روز به سراغت میایم ببینم در چه حالی.
بابا راست میگویید.
میگویید تو عرضه نداری. این عرضه چیست کجا باید دنبالش بگردم.
به بابا گفتم میروم اما نرفتم، رفتم تو حیاط تا فکر کند رفتم ولی آمد مچم را گرفت.
بابا میگویید زن بگیر.
مامان میگویید دختر تقی را بگیر.
من زن نمیگیرم.
همه میگویند تو دیگر پیر شده ای.
من پیر نشدم.
من هنوز جوانم.
من میخاهم پولدار بشوم.
میخاهم نامدار بشوم.
میخاهم با هفت دختر خوشگل ازدواج کنم.
میخاهم هر روز زن هایم را ببوسم.
میخاهم برای زن هایم چیپس و پفک و بستنی بخرم.
میخاهم ۳ اتوبوس بچه تولید کنم.
میخاهم بابا شوم.
میخاهم پسرانم را به باشگاه بفرستم تا هر که باهام دعوا کرد کتکش بزنند.
میخاهم با فرزندانم مهربان باشم.
میخاهم با همسرانم مهربان باشم.
میخاهم برای آنها خانه بسازم.
میخاهم لانه بسازم.
میخاهم زندگی کنم.
میخاهم در آرامش زندگی کنم.
من آرامش میخاهم.
فردا صبح باید بیدار شوم.
باید زود بخابم.
باید زود گزارشم را بنویسم.
امروز چکار کردم.
امروز کار نکردم.
امروز کتاب نخاندم.
امروز آزاد نویسی کردم.
امروز باغچه حیاط را دوباره بیل زدم.
امروز دیوار حیاط را سیمان کاری کردم.
امروز تلفنی با خاهرم حرف زدم.
امروز حس و حال جدیدی داشتم.
امروز مادرم لباسهایم را شست.
دیشب خودم لباسهایم را شسته بودم ولی مادرم دوباره آنها را شست چون شستن مرا قبول ندارد.
امروز همسایه گفت پسفردا کمکم کن میخاهم آرماتور خانه ام را ببندم، با اینکه حال نداشتم قبول کردم.
امروز مهرداد برادرم پیام داده بود ۲ روز نیستم میتوانی ۲ روز جای من به کارگاه بروی.
برای همین رودربایستی هاست که دوست ندارم در مغازه بایستم چون هر که بیاید هر چه ببرد من ممانعتی نمیکنم و میدهم. میدهم، من اوسکول خودم را هم میدهم.
امشب با حسام تو حیاط نشستیم و تخم خشخاش جدا کردیم، بیشتر از ۵ نوع و رنگ مختلف جدا کردیم.
امشب حمید را دیدم.
امشب زیاد شام خوردم.
امشب رفتم مغازه سیگار بخرم مغازه دار گفت«موجودی نداری»
امشب دوست داشتم تو حیاط بخرم مادرم بهم پتو و بالشت نداد.
امشب هوس آب انگور کردم.
امشب از پدرم پول قرض کردم.
شنبه هم گذشت.
یکشنبه آمد.
یکشنبه خوش آمدی.
یکشنبه صفا آوردی.
یکشنبه داداش هر چه از خوب و خیر و نور و برکت و رحمت در خود داری را به من بده.
یکشنبه از برادرت شنبه بپرس من پسر خوبی هستم هوایم را داشته باش.
خدایا ممنون و سپاسگزارم ازت بابت تمام نعمت های که به من دادی.
خدایا شکرت
الهی شکر.
امیدوارم هر روز بیشتر از دیروز به آرامش برسم.
گزارش نیک روز شنبه سیزدهم تیرماه
سالواژه: جسارت
این روزها مدام از خودم میپرسم چرا کارهایم دیگر رنگ نیک ندارند، انگار همهچیز به روزمرگی تبدیل شده است، روزهایی که میآیند و میروند، بیآنکه رد روشنی از خودشان بگذارند
صبح ورزش کردم، اما آیا ورزشی که فقط انجامش بدهم و چیزی ننویسم، نیک است؟
کارهای خانه را انجام دادم، اما مگر تکرار بیپایان ظرف و لباس و جارو، نیکی محسوب میشود؟
با بچهها بازی کردم، اما وقتی خستگی و بیحوصلگی همراهم بود، آیا آن بازی واقعاً نیک بود؟
شاید مسئله این نیست که امروز نیکی نداشتم، شاید مسئله این است که چشمم دیگر نیکیهای کوچک را نمیبیند، یا شاید جسارتی که برای امسال انتخاب کردهام، از من چیزی بیشتر از انجام دادن کارهای همیشگی میخواهد؛ جسارتِ بیرون آمدن از تکرار، جسارتِ خلق کردن، نوشتن، و ساختن روزی که وقتی شب به آن نگاه میکنم، بتوانم بگویم: امروز فقط زندگی نکردم، چیزی هم به زندگی اضافه کردم.
https://t.me/MashgheBodan
خودم دیدم که بود
لنگهی چپیِ پنجرهی رو به حیاط باز بود. نسیم، ملایم میآمد و میرفت. با خشخشِ پرهایش، نگاهم کشیده شد سمتِ میزی که کنارِ لنگهی راستِ پنجره بود.
کبوتری سفید، کلیدی به نوک داشت.
چشمهایم که بازتر شد، کلید نبود.
ضامنِ نارنجک بود.
همانجا خشکم زد. شُل شده بودم یا چوبِ خشک؛ نمیدانم.
نارنجک هم بود.
خودم دیدم که بود.
زنگِ موبایل، خوابم را پارهپاره کرد.
لبهی تخت که نشستم، نه خبری از نارنجک بود و نه از کبوتر.
گویندهی اخبار بود که خبر از صلح میداد.
۱۴۰۵/۴/۱۳
فاطمه بخشیان
#داستانک
https://t.me/sayesarkalamat
گزارش نیک ” 1405/4/13″ تیرماه. روز شنبه.
دعاخاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب “شبملخ” از جواد مجابی را خاندم.
کلمهبرادری هم از همین کتاب انجام دادم.
زنگ زدم ماساژور کنسل کردم.
نویسندهساز شرکت کردم. در ۱۰۰ جمله. سری اول خیلی کم بود که اصلن عددم ننوشتم. سری دومم باز نتوانستم ۱۰۰ کنم. خلاصه از خجالت چیزیی در کامنتها ننوشتم.
اما یکی از جملههام این بود :
“دمپاییهای آجی پانسمانیست.”
این جمله را ادامه دادم. تا دمپاییها شروع به حرف زدن کردن.
نمیدانم چرا آجی پانسمان زخمهای من را انجام میدهد از چسبزخمهای من میزند به دمپاییهاش.
میگویم خب چرا نمیخری.
میگوید مدل اینا دیگه نیست. خریدم ولی با آنها راحت نیستم. اینا خیلی راحته. از چسبهای تو زدم دیگه.
کتابنقد شرکت کردم.
خبر خوب اینکه پشتبانی امروز از داستانم در سایت اسکرینشات گرفته بود فرستاد.
گفت خانم صنعتی داستانتون در سایتست.
براش زدم خودم باید برم ببینم، مطمن بشوم. رفتم دیدم. بلی آنجاست. اما دیشب نبود. از دیشب آراموقرار نداشتم به خاطر داستانم. البته نه اینکه تُوفهای باشه. نه. فقط یه بخش درونیه که نمیشود توضیحش داد. فقط باید از درون خودتان حسش کنید.
دلم آراموقرار گرفت.
آجی دیشب هی میگفت خانمکوچولو حالا یه داستانه دیگه. نرفته. ملت اذیت نکن. منظورش از ملت پشتیبانی بود.
آخه من همه چی را به آجی میگویم. حتا دیالوگهامون. من چی گفتم، او چی گفت.
بلاخره کلمه تحقیق کتابنقدم امروز پیدا کردم و ثابتش کردم. تا حالا چندین کلمه را تا وسط رفتم، ولش کردم. نمیدانم چرا به دلم نمینشست.
قربون و صدقه خاکستری و سفید-قهوهایام رفتم. اینا پیشیهااَند.
https://t.me/speechoff
کلیدواژه: روایت
امروز صبح 3 تا مقاله و پروپزال داوری کردم. سه تا را هم رد کردم. مرض نداشتم. یکی مقالهاش را 6 ماه پیش در مجله دیگر چاپ کرده بود. دومی اصلاحاتش را انجام نداده بود. سومی هم عنوان تکراری بود چرا باید کاری میکرد که فردا روی دستش میماند. یعنی معیار داشتم.
عصر دو ساعت مشاورهی گروهی بودم. از صحبت و تعامل با دوستانم لذت بردم/
آخر شب هم دو ساعت مشاوره آنلاین تو سامانه 4030.
کمی رودِ راوی خواندم
گاهشمار نازنینم را هم نوشتم.
حالا هم آمدهام روی ماه حلزون را ببینم و جملهی انتخابی استاد خوشسلیقه را بخوانم و بروم بخوابم. یاد آهنگ امشب شب مهتابه افتادم.
با هم بخونیم؟
سرچ کردم چه شعر طولانیه از علی اکبر شیدا:
متن آهنگ امشب شب مهتابه
امشب به بر من است ُ آن مایهی ناز
یارب تو کلید صبح ُ در چاه انداز
ای روشنی صبح به مشرق برگرد
ای ظلمت شب با من غم دیده بساز
امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام
حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام
گویید فلانی آمده آن یار جانی آمده
مست است و هشیارش کنید خواب است و بیدارش کنید
آمده حالتو احوالتو سفید رویتو سیاه خالتو ببیند برود
امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام
حبیبم اگر خواب طبیبم رو میخوام
کِی باشد و کی باشد و کی
مِی باشد و می باشد و می باشد و می
او گه لب می بوسد و گه من لب وی
او مست ز می گردد و من مست ز وی
امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام
حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام
ماه غلام رخ زیبای توست
سرو کمر بستهی بالای توست
ای عزیزم
مجمع دلهای پریشان جمع
ای حبیب ای طبیبم
چین سر زلف چلیپای توست
ای عزیزم
ای مه انور، لعل تو شکر، از همه بهتر، قند مکرر
جانم جانم قند مکرر لب و دندان توست
ای عزیزم
تو این صفحه میتونید بشنوید و لذت ببرید:
https://setare.com/fa/news/38536
سلام زینب جان. چه خوب که معیار دارید.
این معیار داشتن همیشه ناجی آدم است. معیار، پلی است میان هرجومرجِ احساسات و نظمِ اندیشه. بدون آن، ما فقط مجموعهای از واکنشهای تصادفی به اتفاقات هستیم، اما با داشتن یک معیار، ما “انتخاب” میکنیم، و البته که با سلیقهتر هم انتخاب میکنیم.
برای معیار در انگلیسی چند کلمه به ذهنام میرسد:
I had a criterion
I had a standard
I had a guiding principle
_ کتابنقد بودم. متن گفتوگوی محمد قائد با هوش مصنوعی خوانده شد، و فکر دقیق قائد مثالزدنی هم است. احتمالن به قول خانم باده بخشی به خاطر این بود که مخاطبش یا همان هوش بیهوش را دستکم نگرفته بود.
_ نویسندهساز بودم و آنافورا نوشتم.
_ خوب شد صندلم نیاز به چسبکاری داشت، که به بهانهی کفاشی پیادهروی هم بروم.
_ خانمی نشست کنارم. قدری حرف زدیم از حرفهایی که این روزها همه جا میزنیم و میشنویم. یک مورد پیوند … به … داشت که البته طبیعی و گریزناپذیر است. میدرکیم.
واژه سال: ارتباط
۱. هنوز ۹ نشده بود که بیدار شدم. باید پولی را برای پدر واریز میکردم که کردم تا به امورات مالیاش برسد و رسید. حس خوبیست توانمندی که منجر به کمک پدر و مادر میشود.
۲. صفحات صبحگاهی و خابم را نوشتم.
۳. بدنم به چند حرکت کششی و تعادلی نیاز داشت. در اختیارش گذاشتم.
۴. شعر خاندم.با این پند استاد که شعر را صرفا برای معنا و فهمیدنش مانند مدرسه نمیخانیم. شعر خاندن نیز مانند گوشدادن موسیقی است. با این دیدگاه لذت بیشتری از خاندن شعر بردم.
۵. تعطیلی فرصتی شد تا با خاهرجان خرید برویم و کلی گپ بزنیم. از دلتنگی و نگرانیها گفتیم. در نهایت خودمان را برای داشتن زندگی مستقل از خانواده تحسین کردیم.
۶. به توصیه درمانگرم کتابی را دوباره دستم گرفتم:
«سوالاتت را تغییر بده تا زندگیات تغییر کند» و به توصیه استاد میخاهم کتاب را مزهمزه کنم.شتابی برای به پایان رساندنش در کار نخاهد بود. یادگیری حلزونوار است.
۷. چند صفحه از شب هول خاندم:
ستم طبیعت در حق اینان بود. نه فقط بیماری و مرگ زودرس در خانههایشان کشتار میکرد، بلکه فقر به مرور زمان ماهیتی خشن و گاه درندهخویانه به آنان میبخشید.
۸. آزادنویسی داشتم و روزگفتار در کانال تلگرامم در مورد خودگویی هوا کردم.
۹. جلسه ششم کارگاه نویسندگی خلاق حضور داشتم.کلی آموختههای تازه و عالی درباره صحنه و دیالوگنویسی. تاکید استاد در دیالوگنویسی:
دیالوگ بنویسیم برای اندیشیدن.
نکته های پایانی کارگاه به اندازه جلسه مشاوره برای من ارزشمند و مفید بود. منی که بارها ذهنم خطا میرود که در نوشتن استعدادی ندارم و از جاده منحرف میشوم. گفتههای استاد دوباره مرا به مسیر برگرداند. نوشتن برای یادگیری و زندگی بهتر است. نوشتن را یک کار حاشیهای و یا سرگرمی ندانم. نوشتن قرار است مرا به آدمی بهتر تبدیل کند. رشد دهد. دوباره مرا بسازد و حتی بارها و بارها مرا بسازد.
ممنونم بسیار زیاد از شاهین کلانتری،استاد بینظیر و خوشحالم که در جمع همسفران خوش ذوق هستم. از تک تک گزارشها بوی امید میبارد.
نیکروز یوگایی
اولین روز هفته با یوگا آغازید. امروز سه سیکل بیست کششی کار کردیم. حسابی چفت و بست مفاصلمان روغنکاری شد.
بچهها دیشب تا دمادم صبح پای فوتبال جامجهانی بودند.
آنیتا گفت بازی آرژانتین و کیپورد نفسگیر بود. در نهایت هم سه بر دو آرژانتین، بازی را برد و قرار شد به مصاف مصر برود.
اسم کیپورد تازه به گوشم خورده. کشوری آفریقایی که از پرتغال استقلال یافته و فقط پانصد و سیهزار نفر جمعیت دارد. چند تا جزیرهی آتشفشانی دور هم شدهاند کیپورد و فوتبالیستهایش، مسی، آقای گُل آرژانتینی را به نفسنفس انداختند.
امروز زنگ آیفون واحد ما توسط میهمان یکی از همسایههای مجتمع اشتباهی زده شد. همان همسایهی خوشاخلاقمان که چند روز پیش حسابی عصبانی بود بابت اینکه زنگ آیفون واحدشان توسط میهمان ما اشتباهی خورده وساعت هفتونیم عصر از خواب پریده بود. میهمان امروز همسایهمان، خانمی بود که خودش را مادرشان معرفی کرد. به آرامی گفتم زنگ کناری را بزند. اندیشیدم دنیا چقدر کوچک است.
ساعت چهار کلاس داشتم. مرجان امروز از چاشنی احساس در اجرا میگفت و اینکه چه اندازه روی قضاوت و حس مخاطب میتواند موثر باشد.
به خانه که آمدم آلارم گوشی خبر از شروع وبینار «نویسندهساز» داد. شاهین امروز تمرین نوشتن صد جمله در پانزده دقیقه داد. از آنافورا گفت و آغازینهای تنگ و گشاد جملههای آنافورایی.
چند نفری با اسم مستعار توی وبینار میآیند. استاد تأکیدش بر نوشتن نام و نام خانوادگی خودمان در پروفایلمان است و بدجور از این نامهای مستعار شاکی است. اتفاقاً آنانی که پیامهای چرتوپرت میگذارند هیچکدام نام خودشان روی پروفایلشان نیست.
بابک امروز خواسته چند فیلم حسابی دور هم ببینیم. «پدرخوانده» یکی از آنهاست. اگر این فوتبالهای جام مجالی بگذارد برای دیدن فیلم.
«فیلم «پدرخوانده» از فیلمهایی بوده که شاهین هم تأکید داشته حتماّ ببینیمش.
این روزها اسباب و وسایل معیوب خانه را دارم وارسی میکنم و میدهم تعمیر. از اینکه وسیلهی عیبداری توی کنج و پسل خانه باشد متنفرم. فلاسک قدیمی، یادگاری وهدیهی خاله اقدس خدابیامرزم را از انباری آوردم بالا تا بدهم تعمیر. یادگاریها باید سالم بمانند و توی چشم باشند تا به یاد صاحبانشان باشیم.
امروز از نیما، پسرداییام شنیدم بعد از جنگ قیمت کاغذدیواری، بیحیا بالا رفته. شمارهاش را به یکی از دوستانی دادم که قصد داشت خانهی اجارهای را کاغذدیواری کند.
داستانهای اصفهان نصف جهان، قضیهی نمکترکی و سگ ولگرد را از صادق هدایت دانلود کردم. از امشب به خودم قول دادهام قبل از خواب چند صفحهای بخوانم تا پایان هفته سه داستان را تمام کنم.
هوا که تاریک شد، قسمتی از گزارش نیک امروزم را نوشتم.
شب فوتبال مراکش و کانادا خانواده را نشاند پای شبکه ورزش. مراکش سه هیچ کانادا را جا گذاشت.
بعد از فوتبال قسمتی دیگر از سریال «بدنام» را دور هم دیدیم. از همین نمایشهای خانگی است. حسن پورشیرازی درنقش مردی هَوَل خوش درخشیده. آنچنان حس نفرت را به بیننده القا میکند که همان لحظه دل آدم میخواهد سر از تنش جدا کند.
در ساعات انتهایی شب باقی گزارش نیکام را کامل میکنم و میفرستم روی سایت شاهین خان.
گزارش نیک
ایرانم. باید خاب باشد. دقیقتر نگاه میکنم. چشمهای سیاهش. موهای لخت و کوتاهش. چتریهایش. مژهها، مژههایش.
پوست صورتش را به صورتم میمالم. اصطکاک. گرما. نرمی. واقعیست. خون جریان دارد. نبض دارد. قلب او میتپد. قلب من بیشتر میتپد.
اما ریسک نمیکنم. هر لحظه را غنیمت میشمارم. هرآن ممکن است بیدار شوم. هرآن ممکن است موشکی بزند روی تمام امید و آرزوهایم. پس هرآن میبوسمش. گونهی راست، گونهی چپ، راست، چپ، راست راست راست راست.
تمام راه را بغلش میکنم. میرقصیم. ازش فیلم میگیرم. همه چیز را باید ثبت کنم. باید ثابت کنم خاب نیست. مدرک جمع میکنم. باهم توی تبلتش بازی میکنیم. میکوشم تا تمام بازیها را ببازم. میخاهم فقط ببازم تا او فقط بخندد. میخندد. چشمهای تیلهایش را جمع میکند و لای مژههایش قایم میشوند.
بزرگ شده است. قد کشیده. رانهایش تپل شده است. گازشان میگیرم. جیغ میکشد. قلقلکش میدهم. و ثانیهشمار، شمارهی معکوس شده است. فریاد میزند. فریاد میزنم: میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ تو جون منی آخه.
حداقل بداند. اگر نیرویی همین لحظه مرا از اینجا کشید و ربود، بداند. حس کند. و مرا یادش بماند.
خاب است؟ نمیدانم. فقط گزارش میدهم.
گذشتن از هفتخان رستم برای گرفتن یک بلیط. کنسلی. تاریخ گذشتهی اعتبار پاسپورت. قیمت لحظهافزون. بستن چمدان. بیدار شدن چهار صبح. خداحافظی فرودگاه. چشمهای خیس. پرواز. و ایران. تهران.
آغوش. گریه. بغل. بوس. میشود تمام امروزم. که شاید همهشان بوده یک رویا.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#یادداشت
کلمه سال : دورِمن
خوب پیش رفت. اطراف ام رو گشتم. شغل جدید تست کردم. و از قاب احتیاط ام زدم بیرون.
میدونید چه اتفاقی افتاد؟
منی که به اندازه خوردن کله پاچه نیم پز از زنگ. زدن واهمه داشتم، امروز به اندازه کل عمر ام به مشتری ها زنگ زدم و فهمیدم که
بله یه سری کارا انقدر توی ذهنم بزرگ آن که جایی برای پرواز نمیزارن.
وبینار استاد را بودم. اسما نبود؟ یا کم حرف بود؟چک نکردم چون ذهنم درگیر بود.
پیاده روی.
نوشتن 100.جمله با بچه ها در وبینار که خیلی چسبید.
الان هم فیلم پشت چشمان اش منتظر هم هستن.
فعلا بای.
یه بغل برای همه تون 🫂
گزارش نیک
سال واژه: ترویج
سر کار بودم و نواقص آمار آموزش بهداشت را دادم.
مراجع دوماههای با وزن ۳۷۰۰ گرم. گوشت نداشت که واکسن بزنیم و هق، به زور و تلاش.
با فریما و حنانه رفتیم دریا و میخاستیم ازین سینیهای خوراکی چسی درست کنیم که کردیم. خوشمزه هم بودند. فقط کنار دریا زود نم میگیرند.
آمدم خانه و پریدم و رسیدم به فائزو و احمدو و حرف زدیم و یک پست نوشتیم و تصمیمات جدیدی گرفتیم.
تعطیلات است مثکه و میتوانم بعضی کارها را پیش ببرم.
حلزون چشمالو.
متنهای گزارش نیک را دوست دارم. راه میدهد برای گسترش.
1-صبحگاه نویسی سه صفحهای برای نرمش ذهن و دست.
۲-کتاب مد و مه ابراهیم گلستان را ورق زدم و خواندم و لذت بردم و زندگی کردم. معتقدم آدما به اندازه خوندن زندگی بقیه یک زندگی بیشتر از سهمشون دریافت میکنند .
۳- تخم یک ستون جدید توی کانالم را امروز کاشتم.
عنوانش ادبستان است یعنی محل یادگیری ادبیات و در مورد آشنایی زدایی در شعر چند خط هرچند کوتاه نوشتم.
۴-شعر خواندم و چند کلمه توی صندوق کلمهجات نوت گوشیم اضافه کردم که موقع نوشتن نگاهکی بیندازم و هندلی بزنم برای روشن شدن ماشین نوشتنم.
۵-توی وبینار نویسندهساز صد تا جمله نوشتم و هفت تا انتخاب کردم که روش کار کنم.
از ۱۰به خودم ۶میدم.
گزارش نیک
هم عاشق فرودگاهم، هم ازش متنفرم.
از خداحافظی توی فرودگاه بیشتر متنفرم.
خداحافظی از دوستانم که چند روزی اینجا بودند و من تا آخرین لحظه سعی میکردم خودم رو از داشتنشان سیراب کنم.
امیدوار باشم به دیدن دوبارهشان و وعدههایشان درباره زود آمدن را به خودم بخورانم.
بردیا آمده بود، خداحافظی کردیم و قرار بود زود ببینمش، یک سال گذشت.
سیاوش آمده بود، خداحافظی کردیم، قرار بود زود ببینمش، یک سال گذشت.
ماهان هم آمده بود، خداحافظی کردیم، قرار بود زود بیاد، خیلی گذشت.
کمکم از خداحافظی متنفر شدم.
کمکم از فرودگاهی که از بچگی دوستش داشتم و دارم متنفر شدم.
امروز بیشتر از همیشه ازش متنفر شدم.
خداحافظی سخت نبود، غیرممکن بود.
دلم تنگ شد، دلم تنگ بود. از آخرین لحظه دلم تنگ بود.
فقط دو ماه، دلتنگی دو ماه رو طاقت میارم.
امروز سر وبینار چالش ۱۰۰ جمله رو تمرین کردیم. بماند که میخواستم به استاد بگم این چالش توی اپلیکیشن نویسندگی من به صورت روزانه فعاله، اما استاد سرش شلوغه و در زمان خلوتی خودش میبینه.
اما احتمالاً باید به استاد بگم لیوان مکمل اون لیوان معروفشو پیدا کردم.
صد جمله نوشتم. حال و هوای اولین جملات به احساساتم مرتبط میشد، در جملههای وسطی درباره خودم و خواستههام نوشته بودم و بعد کامل درباره او نوشته بودم.
اینم یه روزی رویاگونه بود که برای من دو روز گذشت.
سالواژهام: نِوِشتیَت
– رفتم سراغ «یوزپلنگانی که با من دویدهاند». چه نثرِ پُرخیالی. چندتا از جملاتِ محبوبم از داستان «سپرده به زمین»:
«جمعه، پشت پنجره بود.»
«…، آنقدر خشک بودند که تابستان اطرافشان دیده نمیشد.»
«آنها به هم چسبیدند. کسی نمیتوانست بفهمد که کدام یک از آنها دارد به دیگری کمک میکند.»
– یک اصطلاح بامزه در یوتیوب شنیدم:
Crypto Bros؛ برادرانِ کریپتویی، داش ترِیدِرا، از اون داداش ترِیدِرها
– چند صفحهی دیگر از «درک حضور دیگری» خواندم؛ نوشتهی محمد مختاری، کتاب «انسان در شعر معاصر».
«اما همواره موانعی بر سر راه بوده، و گسستهایی پدید آمده است که سبب شده شعر، در هر دوره بناگزیر تجدید مطلع کند، و دوباره البته به گونهای تازهتر، به این کارکرد اساسی خود بگراید.»
«انسان آرمانی هر دورهای، همان عاشق برانگیخته در شعر آن دوره است. طرح و تصور این عاشق برانگیخته تا آنجا که بر جنبههای تجربی و شناختی حال و گذشته مبتنی است، رنگ و بوی حال و گذشته دارد. و از آنجا که حاصل کشف و تخیل آینده، یا بازیافتهای فراتجربی است، متفاوت و آرمانی میشود.»
– در وبینار «نویسندهساز» صد جمله نوشتم.
فکر کردم آنافورای من همچین چیزی باشد شاید:
«شبگون یعنی…»
– از شرکت در جلسهی ششم «نویسندگی خلاق ۷۴» بسی لذت بردم.
«مگه نمیگفتی از همهی این آدما متنفری؟»
«خب.»
«پس چرا میخوای براشون فداکاری کنی؟»
«برا اونا نیس. برا خودمه.»
(تلاشی مذبوحانه برای دیالوگنویسی.)
– یک موسیقی بیکلام در سبک Deep House:
Panama از The Avener.
– کانال تلگرامم هم خوب است، سلام میرساند.
– «بلندخوانی، آزمون فصاحت است.»
شاهین کلانتری، کارگاه داستان کوتاه ۵
https://t.me/LailyMaddah
تعطیل بودند، من نبودم.
مسافرت بودند، من نبودم.
هر کسی زندگی را به سبک خودش «زندگی» میکند. من هم امروز را اینطور «زندگی» کردم:
نوشتم، مقاله آموزشیام را ، تا یاد بدهم، آنچه میدانم.
خواندم، ادامه داستان «به سوی تنهایی» را، تا قصه نوشتن یاد بگیرم.
نوشتم، ادامه رمانم را، تا روزی بتوانم الهام بخش باشم.
پیاده رفتم، تا ذهنم را آرام کنم.
گوش دادم، به وبینار نویسندهساز، تا بودنم را با همفکرانم جشن بگیرم.
امروز نوشتم، خواندم، تفریح کردم تا زندگی کنم برای سالواژهام: «بیشنویسی»
مدتی بود که لابلای سطرهای کاغذ گیرم میکردم و یک پاراگراف را شونصد مرتبه ویرایش میکردم. تا خیالم از تمیزی جملهها راحت نمیشد، مطلب را ادامه نمیدادم. خودم میدانستم این تلهی وسواس چقدر ترمز کار را میکشد و بیشتر گرفتار نظم میشوم تا خلق محتوای دلخواهم. این عادتی بود که به آهستگی در من ریشه دواندهبود و این آخریها آزارم میداد. دیگر با نوشتن مثل سابق کیف نمیکردم. ولی امروز یک اتفاق چارهساز شد.
🍃
برای خودم جای تعجب داشت، ولی امروز برای اولین بار در تمرین آزادنویسی وبینار نویسندهساز شرکت کردم. یک سالی هست که شاگرد این مدرسه هستم، ولی تا امروز آزادنویسی نکرده بودم. دلیلش تقریبا موجه است. خیلی از روزها وبینار را توی جاده گوش میدادم و فرصت نمیشد تا قلم دست بگیرم. ولی امروز شد. هم خانه بودم، هم استاد کلانتری چالش آزادنویسی راه انداختند.
🍃🍃
دستم کند بود، ولی خودم را به چالش کشیدم. تند و تند به مغزم فشار میآوردم که فقط چند کلمه تحویل دهد تا جملهای سر هم کنم. چقدر حسش جانبخش بود. مالامال احساس رهایی شدم در آزادنویسی. این حس با من بود که سیمپیچیهای کهنهی مغزم را دارم به هم میریزم و کمکم کلمات شاید
(ببخشید که متن ناقص مونده😁)
و کمکم کلمات شاید بیربط را باهم ترکیب میکنم. مغزم زایندهتر شد.
🍃🍃🍃
حالا جرئت گرفتم که از کلیشهها و سنجیدهنویسی دور شوم. نه اینکه بگویم هنوز آن عادت وسواسگونهی بازبینی و فکر کردن بیش از حد را ندارم. ولی کمتر به جملههای قبلم برمیگردم. کمتر قلمم روی کاغد گیر میکند. میدانم که هنوز جای کار دارد تا به سطح مطلوب برسم، ولی آزادنویسی امروز بیاغراق معجزهکرد.
دوست داشتید به دفترم سرکی بکشید. قدمتان روی چشم. نشانی دفتر پربرگم:
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃 🍃 https://t.me/asaremoaser 🍃
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
گزارش کار نیک (۵۳)
اصلن امروز شنبه است یا جمعه ؟
کلن من رد دادم، عجیب حس جمعه دارم.
✔️بعد از صبحانه، اول کانالم را تغذیه کردم.فیلم سینمایی دیشب،”شورشیان آخر هفته”منو انداخت تو خط کودکان اوتیسمی و سرچ در باره ان. کلی مطالب علمی در مورد اوتیسم جستجو کردم و ذخیره کردم که هر بار چند پاراگرافی در کانال فرحنامه بذارم.
✔️ناهار شیرین پلو و مرغ آلو درست کردم.
ماست و ماست و موسیر با نان خشک جودوسر میان وعده خوردم. ناهار شیرین پلو با ران مرغ
✔️بعد از ظهر بعد از نماز و نیاش باقی سوره انعام به اندازه ده بیست آیه خوندم.
دلم می خواست در وبیکار الهه علیزاده شرکت کنم ولی جون پا درد دارم باید استراحت کنم.این روزا پادرد و زانو درد نفسم را بریده. نیت مهمه.
✔️شرکت در وبینار نویسنده ساز. و سپاسگزار خدا هستم بخاطر این وبینار پادرد یادم رفت شاید هم مسکن خوردم اثر کرد. صد جمله آزاد نویسی داشتیم.
وقتی تند تند و فهرست وار و بیوقفه مینویسی نشخوارهای ذهنت خالی میشه و همین خوبه. رها نوشتن، کوتاه و موجز نوشتن از هرچیز و تداعی نوعی تخلیه هیجانیست.
در مورد آنافورا مطالبی استاد شاهین گفتن تکرار آن هم خودش یادآوری خوبی برای من بود.
✔️اخبار گوش دادم.
✔️به کتابها دوروبرم ناخنک زدم.
✔️آنچه بافته بودم شکافتم چون از طرح و رنگهای تند خوشم نیومد.
✔️در مورد خانم “شهرنوش پارسیپور”که دیروز به رحمت خدا رفت کمی سرچ کردم. و ناراحت شدم چرا این نویسنده زن معروف را نمی شناختم. زندانی دو رژیم بود. و دارای کتابهای متعدد. رمان سگ و زمستان، توپی قرمز، آویزهای بلور، طولا و فضای شب، زنان بدون مردان، عقل آبی، ماجرای ساده و کوچک روح درخت، شیوا، بر بال باد نشستن، کمی بهار،خاطرات زندان،آداب صف چای و حضور گرگ. و و و
با دخترم سریال دیدم.
هر روز گزارش نیک دوستان را مطالعه میکنم. دمتون گرم دوستان. عالی می نویسید. کارش استیکر قلب و تشکر و لایک بود و میشد نوشته عزیزان نویسنده را لایک کرد.
سلام فرح جان. استیکر هم براتون کامنت میکنم. 🥰🙏😁
“شهرنوش پارسیپور”🖤
جمله منتخب من:
وقتی تند تند و فهرست وار و بیوقفه مینویسی نشخوارهای ذهنت خالی میشه و همین خوبه.
When you write rapidly, in lists, and without stopping, it flushes out your mental loops, and that’s a good thing.
سالواژهام: ارتباط
شنبه با آزادنویسی آغازیدن گرفت و با کتابنقد و شنیدن جلسه اول پایهکار و باران و خواندن رمانِ «آزاده خانم و نویسندهاش» و بیبرقی، ادامه یافت…
اینترنتم که وصل شد در یَک حرکت انتحاری سه کتاب سفارش دادم. عقدهای، عقدهای… •_•
از محمد قائد. بله، دفترچه خاطرات و فراموشی را که نمیشود به فایلمایل و اینجور چیزها بسنده کرد و قانع شد.
اما از آن دیگری بگویمتان: چند ماه پیش اسمش را از نویسندهساز شنیدم. کنجکاو خواندنش بودم. اما از نویسنده آن خوشم نمیآمد. علتش را نمیدانم. بیدلیل شاید. تنها شناخت من از او در حد «مدیر مدرسهاش» بود که آن را هم هیچوقت چند صفحه بیشتر نتوانستم ادامه دهم.
شاید بخاطر همان کتاب بود که دیگر سراغش نمیرفتم و مقاومتی نسبت به کتابهای دیگر او داشتم. تصویری که از کتاب «مدیر مدرسه» در ذهنم است، تپههای طولانی و معلمی تنها که داستانِ کش آمده و ملالآوری در آن مسیر و مدرسه داشت. احساس میکنم داستانِ کتاب اصلن چیز دیگری باشد الان که یادش افتادم و اشتباه میگویم؟ نمیدانم…
اما چون یادداشتهای مسکوب را هم خوانده بودم از این سبک خوشم آمده بود و کنجکاو یا بیشتر اینکه فضول بودم بدانم نویسندهها منهای داستان و رمان و سبکهای دیگری که مینویسن، روزمرهشان چگونه میگذرد؟ افکارِ منظم، آشفته و درهم برهمِ زندگیشان چه شکل و شمایلی دارد؟
هر بار کتابی سفارش میدادم «یادداشتهای روزانه آلاحمد» ته دلم ورجه وورجه… نه! قشنگ فریاد میزد دریاب مرا ای بیرحم!
و بله، بندهخدا بالاخره دریابیده و خریده شد…
۱۳ تیر ۱۴٠۵
https://t.me/PhoenixO0
سالواژهام: درنگ
برمیخیزیم. با درد. روده پیچپیچان. معده خنجکشان.
اُمپرازول؟ نه. فاموتیدین؟ نه. هیچکدام چاره نیستند. باید داروی دیگری بخورم. که تسکین دهد. دردهای عصبی را. که هفتهی بدی بود. هفتهی گذشته. که پر از استرس و اضطراب بود. که خستگی روحی و جسمی با هم بود. درد میکشم و وقت میکُشم تا دم کتابنقد.
باز هم از محمد قائد میخواند. استاد. باید بیشتر بخوانم. از قائد. نثرش؟ الماسگونه. طنزش؟ ظریف.
آزادانه غر میزنم و فحش میدهم. میریزم روی کاغذ. تمام حال بدم را. تمام میشود مگر؟ نه. درگیر و دربند آدمی هوکیهوکی* که باشی تا همیشه غر داری. برای زدن. بلاتکلیفت میکند. آدم هوکیهوکی. به تو هم سرایت میکند. هوکیهوکی بودنش. زیاد که دمپرش باشی. باید بیشتر کنم فاصلهام را. با او.
با دوستم حرف میزنم. او هم بدحال است. گاهی احساس میکنم چقدر شبیهیم. دلداری میدهیم یکدیگر را. تنها کاری که از دستمان برمیآید.
گوش میسپارم به الهه. که همچنان زبان چیست میخواند. از ابوالحسن نجفی. باید بخرم. مقاله را. نیاز دارم که مرورش کنم. مهمان امروز شیماست. دربارهی درجا زدن و یکجا ماندن حرف میزند.
از سرزبان به نویسندهساز. بعد از دو روز غیبت. صد جمله مینویسیم. در ده دقیقه. صد جملهی دبستانی. بیشتر از خودم مینویسم. طبق معمول.
حالم خوش نیست. اما جلسه با الهه و شیما را نمیتوانم کنسل کنم. حرف میزنیم. از خودمان. از تصمیماتمان. از فیلم. از کتاب. از سریال. اعتراف میکنم. حرف زدن با شیما و الهه حالم را خوب میکند.
همیشه.
دفتر شعر دوردست را میخوانم. دوزبانه است. کردی و فارسی. وامیداردم به آزادنویسی. شعرکی متولد میشود.
نگاهی میکنم. به یادداشت پارسالم. در همین تاریخ. از آینده گفتهام. خوشحال نبودهام. مثل امروز. نگران بودهام. مثل امروز. حالم نوسان داشته است. مثل امروز. هوکیهوکی شدهام؟ نه. نیستم. نمیخواهم که باشم.
ادامه میدهم رود راوی را. آرامآرام. جرعهجرعه. هرشب چند صفحه.
کانال تلگرام من:
https://t.me/sarachegenii
*کسی که نوسان خلقی و رفتاری دارد.
سالواژهام: بیَنجامیدن
امروز گامی بزرگ برداشتم و اولین پادکست وبینار نویسندهساز رو گوش دادم.
طبق برنامه قراره یک روز به درمیان به گذشته نویسندهساز برگردم.
درنهایت موفق شدم به وبینار نویسندهساز بپیوندم.
کمی زبان کار کردم.
قسمتی از سریال ترکیم را دیدم.
کتاب مسأله حجاب در جمهوری اسلامی خاندم. البته اندکی طول میکشد تا به کتاب برگردم چون در خاندنش فاصله افتاد.
ضبط صدا داشتم.
باشد که جز بینجامیدگان باشم.
https://t.me/Jonnevice_channel
شاید اگر بین روزها فرق بگذارم گوله گوله اشک بریزند.
همه روزها خوبند. روز بد نداریم دوستان.
این قانون را تازه ساختم تا فردا که حوصله نوشتن بود.
تا بعد.
بلند میشود از خواب، به نظر میرسد هنوز تشنه است، سیرخواب نشده است.
چند وقتی است که خماری و کسالت خواب، گوشاگوش چشمانش پیله میبندد. علت را نمیداند، کلافهاش میکند این کندی. شکش به کمخونی میرود. دوباره آزمایش خون را باید تکرار کند. از این فکر غصهاش میگیرد.
سستی یک نوع افلیجی است، پاهاش نمیروند و ذهنش را درگیر میکند.
حدود ساعت ده، تنش از جا کنده میشود، آینه صداش میزند، با نگاهی پر از شماتت، صورت پفآلودش را دید میزند. شرم میکند از ناسحرخیزی. زبانش لب باز نمیکند، از آینه حیا میکند، در دلش اما سرتاپاش را به توبره میبندد. عصبانیت راه افتاده است، رگبه رگ، سلولبهسلول در جانش جولان میدهد.
بیشتر از این پای آینه نمیایستد، میرود تا بقیهی روز را دریابد.
بدون چایی، روزش روز نمیشود، حالا میخواهد سحر باشد یا دمدم ظهر.
رمقی نیست برای دمآوری. قهوهی فوری داغداغ هورت میکشد. زیادی شیرین است،
نمیچسبد. لقمهای نانوپنیر، شبیه بیسلیقهها، تعارف دهانش میکند، به همان بسنده میکند و بیخیال میشود.
سراغ قرآن میرود و دو صفحهای میخواند، عصبانیتش درجهای فروکش میکند.
کتاب «چرا عاشق میشویم» را میخواند، افسردگی هم به بیحالیاش اضافه میشود. شاید دلش از آن عشقها میخواهد، شاید هم نمیخواهد. خودش هم نمیداند چه میخواهد.
کتابنقد را میآغازد.
به حال و هوا و دانش محمد قائد غبطه میخورد. چگونه انسان تا این حد از توانمندی و دانایی میرسد؟
دوباره خودش را فحشباران میکند. وعده میدهد به دلش، تاریخ را بیشتر بداند. دیگر چه چیزی را باید بیشتر بداند؟ همهچی ، همهچی، همهچی.
به سراغ نوشتن میرود. مینویسد و مینویسد.
وبیکار الهه را از دست نمیدهد.
به وبینار هم میرسد.
فیلم ساموریایی را میبیند. فیلم را با توجه به تذکر استاد، از نطر میگذراند. سکوت فیلم و صحنهها برایش مفهوم میسازد.
دوباره خواب جولان میدهد.
آرزو میکند سحر برخیزد.
https://t.me/manesehchtgrh
– دیشب اتفاقِ وحشتناکی برایم افتاد. امروز تا ساعتِ ۴ بعد از ظهر خواب بودم. علاقهای ندارم به تعریف کردنِ اتفاقی که برایم افتاده است. دوست دارم که دردها و رنجهای زندگیام برای خودم نگه دارم.
– امروز در حالِ شنیدنِ آهنگِ On The Nature Of Daylight بودم که این دو خط را نوشتم:
دنیا رنج و درد و غم و اندوه است.
و گاهی مُردن را به این دنیای کوتاه و بیارزش ترجیح میدهیم.
آدرسِ کانالِ تلگرامِ من:
https://t.me/amin_articles
چه نقل قول زیبایی… دوست داشتن تنها حسی است که به مرارتهای دنیا میارزد.
و اما امروز:
امروز مام زمین بیشتر افقیام دید تا عمودی بس که جان در بدن نداشتم. مدام از خوابی به چرتی و از پهلویی به پهلوی دیگر، بیماری نیست شاید فقط بیحالی است اما باعث شد کمتر بخوانم و بنویسم.
۱. در کلاس کتابنقد شرکت کردم و از نوشتهٔ محمد قائد بسیار آموختم.
۲. یادداشت صبحگاهی نوشتم، کمنوشتم، فقط خواستم تداوم را حفظ کرده باشم.
۳. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. صد جمله نوشتیم. خوب بود اما به مرحلهٔ «ای وای گویوم» رسیدم. دستخط هم ملانصرالدینی. وااسفا.
۴. شاهنامه را پیش بردم و چند صفحهای خواندم.
۵. از کتاب «اطلس دل» بخشی را خواندم.
۶. داستانی از کتاب «زیر دندان سگ» بهمن فرسی خواندم. چقدر جاندار مینویسد. تصاویرش در ذهنم چنان زندهاند که انگار خودم زیستهام. این تصاویر را که از کتابها در ذهنم رسوب میکنند، بسیار دوست دارم. هر بخش داستان را چندینباره خواندم.
۷. یادداشتی در کانالم نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
۸. به پدر و مادر همسرم سر زدیم.
(یعنی میخواهیم سر بزنیم. یاد خاطرات ناصرالدین شاه افتادم. در جایی گفته بود رفتیم فلانجا، بعد همانجا نوشته بود البته هنوز نرفتیم، شاید هم اصلاً نرفتیم. حالا حکایت ماست.)
گزارش نیک ۵۳
سالواژهام: فاصله
در وبینار نویسندهساز صد جملهی کوتاه نوشتم. چه تمرین خوبی.
شنبهها در کانالم #شنبه_گو را دارم. امروز پست کانالم آنافورایی بود. اتفاقن شاهین کلانتری در وبینار نویسندهساز از آنافورا گفت. جالب شد برایم. آن را در گزارش نیک میفرستم:
«شنبه را جوان میکنم
شنبه را جوان میکنم با سفیداب سرخابِ زندگی
شنبه را جوان میکنم با سلام، خوبین، چطورین، تعارفهای معمولی
شنبه را جوان میکنم با سیلی سرخ یک جمعهی دیروزی
شنبه را جوان میکنم با سلولهای بنیادی یک مرکز جوانساز امروزی
شنبه را جوان میکنم با گواهی ولادت روزهای نیامدهی بینام و نشان
شنبه را جوان میکنم با افکار بکرِ شاعری نوپا، نوجوان
شنبه را جوان میکنم با عکسهای قاب گرفتهی روزگاران از دست رفته
شنبه را جوان میکنم با آرزوی روزهای خوبِ گذشته اکنون حال آینده
شنبه را جوان میکنم با پخش کردن نذریِ شادی برای دلهای گرسنهی غم گرفته
شنبه را جوان میکنم با شعرهای شاعری گوشهی خانه نشسته»
شب خوش.
ادرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
نه اینکه نوشتن را تنها از سرِ علاقه دوست داشته و تنها شیفتهی خواندن باشم؛ بلکه سالهاست با نوشتن زیستهام و خورهوار در دلِ کتابها گشتهام.
گاهی احساس میکنم کلمات، تکهای از وجودم شدهاند و کتابها، اعضایی از خانوادهام.
روتینِ ایام امروزم را نیز رقم زد؛ اما تفاوتش در ایستگاهِ نوشتن بود؛ آن هم در وبینارِ نویسندهسازِ. امروز، برای نخستین بار نوشتنِ صد جمله را در دقایقی محدود تجربه کردم.
راستش، گاهی برای چه نوشتن در حیرت میماندم؛ اما انگشتانم ریسمانِ ذهن را برای نوشتن میکشیدند.
این وسط تقوتوقِ کیبوردِ استاد، طنینِ دلانگیزِ فضا را دوچندان میکرد.
اتمام روزم بعد گرفتن انرژی از جمع نویسندگان با اتمام رساندن جستار تحلیلی پایان نیکو یافت.
✍️ نفیسه سادات
آزادنویسی. چت. تنش. نویسنده ساز. امتحانات نهایی. حمام. روزسوال. کاریکلماتور. روزگفتار. گزارش نیک. گزارش به شیوا. نصرت رحمانی. مادران و دختران. مادام دوبوآری. ابرپرسشها. مثلثوال. یادداشت. انیمه.
(: میزان تاثیر پذیریم از خانم کاشانکی)
😂😂 واای که من چقدر عاشق شمام، هر روز با عشق میخونم گزارشهاتون رو 🥰❤️
• وقتی در خانه مادر بزرگه زندگی کنی اگر اعضای خانواده نزدیک باشد آخر هر هفته و اگر دور در طی سال در یک بازه دور هم جمع می شوند و این روزها یک خانه دار تمام عیار شدم و نیمی از روزم را صرف کدبانو بودن میکنم.
• کتاب نان و شراب را خواندم و فهمیدم چقدر از سیاست هیچ نمیدانم .
• اپیزودی از جافکری گوش دادم و سعی کردم بتوانم عمل کنم.
• نیاز داشتم حرف های گوش کنم که کنجکاوی ام را برانگیزد بنابراین به پادکست ناخن بلند واه واه سحرجان در کست باکس گوش سپردم و ساعتی بعد در جستجوی این بودم که ناخن کاشتن چه تاریخچه و چه بلاهای پنهانی دارد .
• متنی در وصف این روز هایم نوشتم.
• در وبینار نویسنده ساز شاهین کلانتری برای روز دوم شرکت کردم و چیزک های آموختم .
• چایی دم کردم، به پشت بام رفتم غروب را تماشا کردم.
• نمیدانم نیک بود یا که نه ، بهرحال برای اولین بار گزارش نیک را نوشتم، و حال وقت خسبیدن است .
#گزارش_نیک
1_ خواب هر کسی را توقع داشتم ببینم بجز الهه خانوم جانِ علیزاده. زهی سعادت. جالب اینکه داشتم در مورد وبیکارهایش با او صحبت میکردم.
2_ خیلی وقتها، مراجعان به توضیحاتم گوش نمیدهند.( برایش دنبال راهحلم) برای همین، زمانی که یک سرتاپاگوش به تورَم میخورد حالم جا میآید. امروز حالم جا آمد. مخصوصا که نگرانی شدیدش هم برطرف شد.
3_ صفحات صبحگاهی نمینویسم چون ترجیح میدهم پنج دقیقه هم که شده بیشتر بخوابم. بجایش وجدانم را با نوشتن بین مراجعان دلداری میدهم. وجدانم ولی گول نمیخورد و در گزارش نیک وادار به اعترافم میکند.
4_ هیل بیلی را قطره قطره میخوانم. تمامش که کردم به سمع و نظرتان میرسانم.
5_ یک لایو خوب در مورد نحوه استفاده از هوش مصنوعی دیدم. فهمیدم چطور سوال کنیم تا ai با خطای کمتری جواب بدهد.
6_ سه قسمت یک ساعته از برنامه آموزشی مرتبط با کارم دیدم. آنقدر هیجانانگیز بود که با وجود خستگی چشمها، مغزم با نشاطتر شد.
اینستاگردی خَر است.
سال واژهام: خوددوستی/خودیابی/خود خواهی مثبت
امروز چقدر خودم را خواستم؟
چقدر خود خواهی داشتم؟
حمام رفتم / غذاهای خوشمزه پختم/ کمی پیادهروی کردیم در میان شالیزارها/ با دوستم لیلی، خیلی رمزی و کوتاه حرف زدیم.
امروز خودخواهیهای من نمره ۴میگیرد آیا؟؟؟
تا نمرهی ده خیلی مانده برای خودخواهتر شدن.
در وبینار نویسنده ساز ۱۰۰ جمله نوشتیم، من هم نوشتم.
اینها را بیشتر میپسندم👇🏻
– یک هیولا صدا میزند، (نام یکی از فیلمهای دوست داشتنی من است، حتما ببینید 👌🏻)
– سنجاقک دیشب جان داد.
– باباآدم بدنیا آمد.
– فنر از جا پرید.
– وتن تب دارد.
– دریا مرا بلعید.
– نمرهام شاد است.
– مردن شاید خوب باشد.
– قورباغه گریه کرد.
– آرامش فرار میکند.
– میز کارم غم دارد.
– غم آویزان است.
– صدا غلیظ است.
استاد فیلم Le samouraï رو معرفی کرد و من هم دارم الان میبینمش.
خیلی خوابم میاد، شاید نتونم خوب ببینمش یا تمومش کنم.
شبتون بهشت☁️🌛
سالواژه : استمرار
بیدار بودم و هی از اینور به آنور چرخیدم تا تمام آلارمها صدایشان درآمد و به دست شخص شخیصم قطع شدند تا آخرین هشدار.
هر کدامشان هم متن (منظورم تایتل است) دارند.
اولی؛ پاشو قشنگم
دومی؛ دیر میشه پاشو
سومی؛ مگه با تو نیستم پاشو
از تخت بیرون آمدم،
خوابهای قروقاتیم را نوشتم
صبحانه پختم و خوردم
دو تا نوشته را همزمان پیش بردم
ناهارم آشپزخانه در هفتهی گذشته بود
بعد
تمیزکاری گاز و هواپز و همهی وسایل پزندهی کثیفِ آشپزخانهام
و همزمان چت در گروه تلگرام با دوستان نویسنده و نازنینم
صدبار که نه دستکم شش بار دستکشِ آشپزخانه را از دستم بیرون آوردم و باز پوشیدمش
شرکت در وبینار «نویسندهساز» که واقعا نامش شایسته و بایسته است.
صد جمله نوشتم، نه در ده دقیقه که در چهارده دقیقه و نه دبستانی که حدود سومراهنمایی بود جملاتم.
کمی از فضای اینمدلی نوشتن دور افتادهام.
قطعا راست و ریس میشوم.
بعدش متن کانالم برای امشب را نوشتم
بعدتر رفتم پیادهروی
بدون موبایل اما با همراه
برگشتم به خانه
یک خوراک پروتئینی سالاد مانند درست کردم با عدس و هویج و فلفل دلمه و ذرت و ماست یونانی و سفیده تخممرغ و نمک و فلفل و آبلیمو😋
با نون مشهدی چسبید.
حالا هم در خدمت شمایانم.
کاریباری تا فرداشب؟
سالواژه من: تغییر
۱- صبح زود از خواب بیدار شدم. هرچه سعی کردم، خوابم نبرد. نشستم صفحات صبحگاهیام را نوشتم، اما دیدم این وقت صبح بیدار ماندن گناه است؛ در نتیجه دوباره گرفتم خوابیدم.
۲- برنج را ریختم توی پلوپز، خورشتم را هم از یخچال درآوردم و گذاشتم روی اجاق گاز.
۳- تو بالکن روی قالیچه کوچکم نشستم و کتاب «بوف کور» را همراه با یک استکان چای تمام کردم.
۴- ساعت پنج در وبینار شرکت کردم
و با استاد و بچهها صد جمله نوشتم.
۵- درباره رخوت و بیحوصلگیام احساس گناه میکردم و میترسیدم شبیه کسی بشوم که از شبیه او شدن وحشت دارم. برای همین آزادنویسی کردم تا شاید به راهحلی برای این مسئله برسم.
۶- مایلو اسباببازیاش را آورد و التماس کرد باهاش بازی کنیم. من و خواهرم هم ناامیدش نکردیم و حسابی باهاش بازی کردیم.
۷- بیخیال دیدن فوتبال شدم و با مایلو و خواهرم به پارک رفتیم. در حالی که کمکش میکردیم چربیهایش را آب کند، گوشهنظری هم به خودمان داشتیم.
۸- در حالی که کنار دوستانم نشسته بودم و میان هیاهوی پارک، کانالم را بهروز کردم.
سالواژهام: تعهدورزی
در آفتاب کنار استخر لمیدهام. از آب بالا آمده و خیس. به نور خورشیدی فکر میکنم که به سمتم میآید و همین که درختی جلوی رسیدنش را میگیرد، فریاد میزنم برگرد. سردم است. نمیخاهم آفتاب را لحظهای از دست بدهم. همه رفتهاند. من آخرین نفرم که میخاهد پهنای آفتاب را ترک کند و دوش بگیرد.
دو بچهی هفت ساله، لباس عوض کرده و نکرده، دوباره کنار استخر نشستهاند. میگویم مگر همین حالا لباس عوض نکردید؟ پس چرا باز آمدید سراغ آب؟ یکیشان میگوید: «الان که دیگه نمیخاهیم بریم تو آب. میخاهیم ماسه بازی کنیم.» بعد سعی میکنند با آب استخر و خاک باغچه، ماسه درست کنند. دارند دریا و ساحل را شبیهسازی میکنند. یکیشان در این بازی خرگوش است و آن یکی خرس. به آنی که خرس است گفتم باز دمپاییهایت را تابهتا پوشیدهای و گفت: «خرسها دوست دارند همهچیز را وارونه استفاده کنند.»
لبخند به لب میشوم از خلاقیت و ذهنیتشان. از اینکه کسی هستند جز خودشان، جز انسان. که نشدهاند زنی شوهردار، که شوهرش ماموریت است و باید غذا بپزند و خانه را تمیز کنند. نشدهاند مردی که خلبان است یا پلیس. شدهاند خرس و خرگوش.
آفتاب دارد رمقم را بیرون میکشد. خاب روی پلکهایم چهار زانو نشسته و میخاهد از پا بیندازدم. کاش میشد همینجا خابید. چرا نمیشود؟ محدودیتهای خودم برای خودم. که نکند بتابم و در آب بیفتم؟ نکند آفتاب زیادی بسوزاندم؟ نکند حشرهای بیاید و برود در جانم؟
پاهایم را هم از آب بیرون میکشم و میگذارم زیر آفتاب، تا بخشکند. به کتاب توی کیفم فکر میکنم، که دیروز تا حالا، یک صفحهام از آن نخاندهام. به صفحههای صبحگاهی که دیروز و امروز فراموششان کردهام. به خودم، که هرچه جلو میرویم، بیشتر او را دوست دارم.
فکر میکنم به آدمهایی که باعث میشوند، بیشتر توجه کنم به همهچیز. به همین گرمای خابیده روی دستهایم.
نگاه میکنم. به اطرافم. به رودخانهای که منتظر است چیزی به دهانش بیفتد و آن را با خودش ببرد. به گربهای که دیشب وقتی در اتاق تنها بودم و تکان خوردم، یکدفعه از جایی پرید بیرون و ترسید و رفت در حیاط و حالا هنوز آنجاست. به آدمهایی که سادهاند ولی دیدنی. به دختر عمویی که آنطرفتر نشسته و کل روز را، با هوش مصنوعی به زبانی جز زبان مادری، روایت میسازد و روی زبان دیگری کار میکند تا بهتر بلدش شود. به آقاجانی که کل روز و شب فکرش نماز و دعا است، و به منی که قبل از پریدن در استخر، سعی میکردم هر که را میتوانم همراه کنم و بکشانم وسط بازی، گفت: «میدانستی آب پاشیدن به دیگران باعث بیمهری میشود و دیگر کسی دوستت ندارد.» و من با نگاه و لبخند، مهر ورزیدم به نسلی که انگار هیچگاه دوست داشته نشد و شاید زندگی نکرد. که لذتهای سالم را، اشتباه دانست و کنار گذاشت.
به کارهایی که دیروز نکردم و امروزهم نمیشود بکنم فکر میکنم. به گزارش نیکی که دیروز ننوشتم. به گزارش نیک امروز، که متفاوت شد. که کاری نکردم جز توجه به اطراف و همین شد کار مهم دیروز و امروز. که حالا کو تا دوباره از شهر بزنیم بیرون و من کمی گوشی را کنار بگذارم و به جز آن صفحهی کوچک چند اینچی، اطرافم را ببینم. اطرافم را با همهی اطراف بودنش. همان اطرافی که همیشگی است، اما تازه است.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
سالواژه: ریسکپذیری
اینترنت از صبح با من سر ناسازگاری دارد. وقتی میتواند با نور رقابت کند، پس چرا با لاکپشت و حلزون دمخور شده و بهکلی ماهیتش را فراموش کرده؟ سر وبینار نویسندهساز مدام این پیغام را در بالای صفحه میدیدم: ارتباط شما با سرور قطع شده است! انقدر اعصابم خرد شد که نشستم و یک اتوفیکشن دربارهاش نوشتم. ولی کاش بهجای اسکایروم، میتوانستم این پیام را در زندگی واقعی ببینم. مثلا هر جا که به بیراهه میرفتم و قرار بود سر از ناکجاآباد دربیاورم، این پیام برایم میآمد: ارتباط شما با مسیر درست قطع شده است. اینطوری روزهای کمتری را هدر میدادم و حسرت کمتری هم میخوردم.
گزارش امروز:
۱. عرضم به خدمتتان که تنبیه دیروز جواب داد و امروز ۷۸۱ واژه بدون این که همدیگر را هل بدهند و گردنکشی کنند، در آزادنویسی و در ۶۳ جمله کنار هم نشستند.
۲. همانطور که پیشتر گفتم، با جمله مورد علاقهام اتوفیکشن نوشتم!
۳. یک دقیقه در میان، در وبینار نویسندهساز حضور به هم رسانیدم.
۴. فکر میکنم نبرد میان من و کارفرمای چت جیپیتیباز تمام شد. مفتخرم که امروز خودم را برنده اعلام کنم تا ببینیم فردا چه میشود. امیدوارم دیگر با هم دسیسه نچینند.
با کنارزدن هَووی عزیزم چت جیپیتی، امروز کارها را به روش خودم انجام دادم و از نتیجه، راضیام.
حلزون چشاش شده مثل خوشهی انگور. یه جبّهچشم جدا شد که بره دنیا رو بگرده. بقیهی چشما با تعجب نگاه میکنن.
۱. حلقهی دوستانم رو تنگتر کردم و صمیمیتر.
۲. روی سقف خونه، یه بخش کوچیکش، چوب داره. بالای جایی که میخوابم. خیلی وقتی فکر میکنم طرحه یه نهنگه و باید بکشمش. امروز رفتم تو کارش. ۶، ۷ تا نهنگ کشیدم. هنوز کلی جا داره.
۳. رفتم پارک سر نبش.
یه آقا پسر جوونی از لای شاخههای یه بوته یه بستهی سفید کشید بیرون. قبلش با گوشی حرف میزد. به گمونم آدرس میگرفت. آدرس همین بسته رو.
۴. دارم همزمان سورهالغراب و کریستین و کید رو میخونم. هر روز که میرم سراغشون از دو صفحهی قبلش شروع میکنم و بعد ادامهش. تازه دوزاریم میفته.
بله مرگ قسطی هم همچنان در کنارش دارم ادامه میدم و خیلی کیف میده. خیلی دوسش دارم. تمام صفحاتش مثل فیلم توی کلّهمه. میدونم از اون کتاباس که تا ابد باهام میمونه. توی سرم.
مُردم .
سالواژه: غرقگی
۱. از خواب برخاستم.
۲. صفحات صبحگاهی را نوشتم.
۳. باشگاه رفتم.
۴. کتاب «بازی بلندمدت» را خواندم؛ همان جا که گفته بود: برای عالی بودن در یک کار، باید بپذیرید که در کارهای دیگر معمولی باشید.
۵. از باشگاه که برگشتم، با خودم گفتم دیگر سراغ نوشتن نمی روم؛ سه ساعت تمام خوابیدم.
۶. اتفاقا بیشتر نوشتم! مادرم می گوید: نکن بدتر کنی!
۷. تماشای سریال I Will Find You را آغاز کردم.
۸. صوت «کتابنقد» را گوش دادم؛ بدا به حال کسانی که این جلسه را از دست دادند! بحث مقاله محمد قائد درباره هوش مصنوعی عالی بود.
۹. در تلگرام متنی درباره سختی ارسال تکالیف نوشتم؛ در وصف تمرین های خالی مانده و رو سیاهی ما بابت آن ها.
۱۰. گزارش نیک نوشتم.
-سالواژهام: تدریس.
-صبح دوباره رفتم دنبال کار. یک مدرسهی دیگر.
-ظهر خسته و کوفته برگشتم و پخش زمین شدم تا عصر.
-عصری هم فایل کتابهای دبستان را دانلود کردم برای خواندن دوباره.
-سر چرخاندم، شب شده بود. یادداشت کانال را هوا کردم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سرِ صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
بسیار زیبا❤️❤️