خستهم. داغخوردهم. داغی هوا هم دارد میسوزاندم. دستهای ترکخوردهم را روی فرمان پوسیده میکشم که باز صدای دینگ پیامش کمرم را میلرزاند. یادم میآید روزی با این صدا، قلبم ضربان میگرفت اما حالا ازش میترسم. از کی آن همه لطافت به هیولا تبدیل شد را نمیدانم.
اولش یک سرگرمی یا شاید یک زنگ تفریح بود برام. نمیشناختمش. گفته بود ساز میزند. ورزش میکند. زبان انگلیسی میخواند. من هم خوشم میآمد از زن امروزی تهرانی که ساز بزند، برقصد، شعر بگوید، لباس خوب بپوشد، آرایش کند، عشوه بریزد. اطرافم نبود از این زنها. هر وقت بیکار میشدم پیامش میدادم. حرف میزدیم. اولینبار که براش شعر گفتم. خوشش آمد. عکسش را فرستاد. گفتم چشمهای محشری دارد. باز هم خوشش آمد.
داشتم زندگیم را میکردم. زندگیم خلاصه شده بود به شالیکاری، مالی که از دست رفته بود و عشقی که به وصال نرسیده بود و داغی که به دلم مانده بود. داشتم با بدبختیهای خودم میساختم که این زن با آمدنش، بدبختیهام را بیشتر کرد.
وقتی گفت نبودی نگرانت شدم، قلقلکم آمد. خوشم آمده بود یک زن با آن همه لوندی نگرانم شود. گفت تماس بگیرم؛ آن هم تصویری. با ذوق از زمین بیرون آمدم. نشستم توی ماشین. گل روی دستم را تکاندم. در آینه موها و عینکم را صاف کردم. بوی نم، بوی گیاه پوسیده و بوی خاک خیسخورده از کُپ لباسهام بلند میشد. آفتاب چنگ انداخته بود رو صورتم. با اینحال زنگ زدم. نخواستم برنجانمش.
تصویرش که وصل شد، غرق شدم توی چشمهاش. سلام که کرد، خواستنی بود صداش. از عکسش هم قشنگتر بود و جذابتر. خواستم فرار کنم. اصلا شبیه هم نبودیم. او درست شبیه یک نقاشی ظریف بود توی ویترین یک مغازهی لوکس و من مردی از سرزمین شالی، با دستهای پینهبسته، تهلهجهای کهنه و دلی مرده. زندگیم آنقدر زمخت بود که کنار ظرافت زنانهش، شبیه شاخهای خشک توی باغ پر گل به نظر میرسید.
فکر کردم الان پشیمان میشود اما نشد. لحنش نرم ماند وقتی حالم را پرسید. محبت را در پشت صفحهی گوشی، توی چشمهاش دیدم. جسور شدم. حرف زدم. خاطره گفتم. شوخی کردم. غش کردم از غشوضعف کردنش. وحشی شدم از خندیدنش. پوست سفید و اندام خوبش تحریکم کرد. فکر کردم اگر محدودیت نداشت میرفتم پیشش. سفت بغلش میکردم. لبهاش را میگرفتم بین دندانهام و دلی از عزا درمیآوردم.
بعد از آن دیدار مجازی، بیشتر دوست داشتم ببینمش. هر روز منتظر بودم کارم تمام شود و دستمزد زنهای شالیزار را بدهم، بروم بنشینم در خانه و دور از چشم زنم پیام براش بفرستم. بعضی وقتا هم تو زمین شالی کنار صدای قورباغهها و جیرجیرکها میماندم تا تصویری ببینمش. کارگرهام میدیدند یک چیزیم میشود. مرخصشان کردم و نشستم توی سایه. تماس تصویری گرفتم. با لبخند تصویرش را وصل کرد و یک لحظهی کوتاه چشمهاش را بست و نفس عمیق کشید. وقتی گفتم چرا میخندد، گفت: کیف میکند از دیدنم.
شیطنتم گل کرد و گفتم: مگه من دهاتی چی دارم تو که کیف میکنی؟
باز خندید و گفت: کیف میکنم از داشتنت.
موهای بافتهشدهش را کنار زد و با چشمهای درشتش نگاهم کرد: واقعن برام فرقی نمیکنه که کجایی و چند سال ازم بزرگتری. بیشتر از چیزی که فکر کنی برام مهم و عزیزی. تا حالا این حس رو به هیچکس نداشتم.
لبخندم را پیش او پنهان نمیکردم. وقتی گوشی را نزدیکتر گرفت، حس کردم میخواهد مرا لمس کند. من هم مشتاق لمس سر و سینهی بیرون آمده از لباسش بودم.
ذوقمرگ میشدم از حرفاش. از دیدن نگاه تشنهش. از دیدن خندههای از ته دلش که اعتراف میکرد سالها نداشته. نگاهش من را میبرد به عمق چشمهای سارا. همان تمایل، همان خواستن را یادم میآورد.
یک غرور عجیبوغریب آمده بود سراغم. برای دومینبار بود که حس کردم من هم خواهانی دارم. این را به او گفتم. مغرور نشد. فاصله نگرفت. مشتاقتر شد و این بیشتر مشتاقم کرد به دوست داشتنش.
وقتی از کار خسته میشدم، مینشستم و براش شعر میگفتم. خوشش آمده بود که ادبیات خواندم. من هم خوشم آمده بود که طبع شعرم دوباره گل کرده. بعد سارا، زنی که دوست داشتم با او ازدواج کنم اما به خاطر داشتن بچه، مادرم سکته کرده بود و جنگ به راه افتاده بود، فکر نمیکردم کسی دیگر را پیدا کنم که عاشقش شوم. عاشق شده بودم. اینکه توی آفتاب شرجی بنشینی روی زمین خیس و با دیدن عکس یک زن شعر بنویسی، اسمش عشق اگر نبود چه بود؟
بیشتر روزها حرف میزدیم؛ بیشتر از آنکه یک آشنا با آشنا حرف بزند. شاید مثل دو تا غریبه که وسط برهوت تنهایی، پناهی در صدای هم پیدا کردند. از ورشکستگی و زن و بچهی مردهم براش گفتم. از اینکه یک زنی را دوست داشتم اما یکی دیگر را به عقدم درآوردند که نمیخواستمش. از اینکه از شرکت اخراج شدم و زمین شالی خرج زندگیم را میدهد. او هم گوش میداد. انگار خوشش میآمد من را کشف کند. من را با همهی زبریم، با همهی شکستگیم.
عاشق این بود که مازنی یاد بگیرد. براش از زبان و لهجهی مردم اینجا گفتم. قربانصدقهی مازندرانی یاد گرفت و بعد همانها را تحویل خودم میداد. منم سربهسرش میگذاشتم. احساساتی بود. پر انرژی بود با وجود داروهای اعصابی که میگفت میخورد. شاید هم برای من اینطور بود؛ همینش من را سردماغ میکرد. دوست داشتنش را میفهمیدم.
پیامهاش روزبهروز بیشتر میشد. علاقهش هم. نگرانم بود و این نگرانم میکرد. اولش گفتم شاید دارد دلبری میکند. دلبهدلش دادم. قربانصدقهش رفتم اما یک جایی حس کردم حرفهاش دارد به مرز خطر میرسد.
داشتم شام میخوردم که ده بار پشت هم تماس گرفت. گفته بودم که اگر جواب ندهم، یعنی در خانه هستم و زنگ نزند. زنم شک کرده بود اما چیزی نمیگفت. مجبور شدم گوشی را خاموش کنم. آخر شب که روشن کردم، چندین پیام و تماس از دست رفته داشتم. گله کرده بود از جواب ندادنم. گفته بود تنها بوده و باران باریده و از ترس با من تماس گرفته. در آخر گلهگذاریهاش هم گفته بود که پیام ندهم و تمام کنم. کلی عذرخواهی کردم تا کوتاه بیاید و آشتی کند. نمیخواستم ناراحتش کنم یا از دستش بدهم.
چندبار دیگر این کار را تکرار کرد. هر بار به یک دلیلی میگفت که دلتنگ است و حال خوبی ندارد. گاهی مجبور میشدم از خانه بیرون بروم. در کوچهای، پارکینگی یا پشتبام با او حرف بزنم و سعی کنم حالش را بهتر کنم. با دیدن چشمهای سرخشده و آشفتگی خودش و خانهش فهمیدم حال خوبی ندارد.
از طرفی ترسیده بودم. گفته بود شوهر و بچه دارد. قرار نبود پای وابستگی بیاید وسط. نمیدانستم چه میخواست از من؟ که برایش زبان بریزم، بخندانمش و قربانصدقهش بروم؟ با وجود فاصلهها کاری بیش از این نمیتوانستم بکنم.
اواخر از دعواهایش با شوهرش و خانوادههایشان میگفت. از اینکه قصد خودکشی دارد اما دلش به حال فرزندش میسوزد. از خیانتهای شوهرش میگفت و بیاعتناییهایی که به او میکند. یکبار هم وسط حرف زدنمان، صدای داد و فریاد شنیدم و صدای نفسهایش را که میگفت قطع نکن، تو پیشم باش.
از این علاقهی ایجاد شده ترسیده بودم. تصمیم گرفتم کمی فاصله بگیرم تا این اشتیاق از سرمان بپرد. گفتم باید به سفر بروم و مدتی نیستم. حالش گرفته شد. گریه کرد. التماس کرد که نروم و گفت دلتنگی میکشتش. گفت عاشقم شده و میخواهد با من بماند. بعد هم از طلاق حرف زد. همانطور که داشتم توی ماشین عرق میریختم، یخ زدم.
توی آینه نگاه کردم و گفتم: تو شوهر داری دختر خوب، بچه داری؛ منم زندگی خودم رو دارم.
باز هم گریه کرد؛ جوری که یک مادر سر قبر بچهش زار میزند گریه کرد. گفتم حاضری به خاطر من از بچهت بگذری؟ جوابی نداد. میدانستم زندگیش سخت میگذرد و خانواده راضی نمیشود طلاق بگیرد اما دلیل ماندن خودم را هم نمیدانستم.
گفتم: یکم عاقل باش. تو منو حتی یکبار هم از نزدیک ندیدی. مگه من چی دارم که تو زندگیت رو به خاطر من خراب کنی.
همانطور که توی تراس نشسته بود و اشک میریخت گفت: من وقتایی که پیش توام آرومم. فقط میخوام پیشت باشم برای همیشه. برام مهم نیست که زن داری.
حرفها و التماسهاش نتوانست از رفتن منصرفم کند. حتی برق اشکهاش که توی آفتاب ظهر تابستان میدرخشید هم نتوانست منصرفم کند. یک هفته گوشی را خاموش کردم تا عشق از سرش برود اما نرفت؛ وقتی هزاران تماس و پیام از دسترفته را دیدم، فهمیدم که نرفت.
رفتم شالیزار. تصویری زنگ زدم تا اتمام حجت کنم. خواستم برق عصبانیت را در صورتم ببیند. سرد حرف زدم. تلخ شدم. سرش فریاد زدم. در جواب گفت یک هفته نخوابیده و چیزی نخورده و باز گریه کرد. رنگ به صورتش نمانده بود. چشمهای همیشه بشاشش سرخ بود و متورم. از مدل بستن موهاش میشد بفهمی که روزهاست با شانه قهر کرده. حتی احساس کردم لاغرتر شده. زیر چشمهاش گود افتاده. میلرزید و گریه میکرد. هق میزد و گریه میکرد. دلم براش سوخت اما نباید وا میدادم. ادامه دادن این رابطه هیچ فایدهای نداشت. اینبار توهین کردم. حرفهای زشت زدم تا به خودش بیاید.
در حالیکه داشت اشکهاش را پاک میکرد گفت: این حرفا رو میزنی که ازت بدم بیاد ولی نمیاد. من میدونم تو همون آدمی هستی که دلت نمیاومد گریه کنم.
مسخرهش کردم. کارش را عین دیوانگی و بچگی تلقی کردم. باز هم ناراحت نشد. باز هم گفت: من میخوام برای همیشه باهات باشم حتی اگر بازم خردم کنی.
کار از کار گذشته بود. زبان نمیفهمید. شده بود شبیه گٍل چسبناک کف پام. خم شدم. گٍل را جدا کردم و قطع کردم.
حالا ماهها گذشته. پیام پشت پیام است که از او میگیرم. اولش خواهش بود. بعد نفرین شد. بعد توهین و حالا کارش به تهدید کشیده. از کی آن همه لطافت به هیولا تبدیل شده بود را نمیدانم. اینکه زندگی با او چه کرده بود را هم نمیدانم.
فقط میدانم در ذهن من مردی زندگی میکند که شبیه یک اوجا، پاهایش به زمین چسبیده؛ هیچ طوفانی نمیتواند آن را از ریشه بکند؛ حتی عشقهای اشتباهی که دارد دودمانش را به باد میدهد.