گزارش نیک ۴۲: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«هنوز هم ببرهایی در دنیا هستند
که از رؤیای ما پاسداری کنند
رؤیاها چون جنگل‌هایی گودند
که ناگهان عبور ببری آن را زیبا می‌کند
چون رد شدن فرشته‌ای از گودی آسمان»

-محمدباقر کلاهی اهری، کاش، ص۴۸

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

23 اردیبهشت 1405

23 اردیبهشت 1405

21 بهمن 1403

21 بهمن 1403

17 فروردین 1396

17 فروردین 1396

100 پاسخ

  1. گزارش نیک ۴۲
    امروز از ساعت ۴ صبح بیدار شدم تا ۸:۱۸ دقیقه. در این فاصله برای صبحانه بچه ها پنکیک درست کردم و رفتم لالا. ساعت ۹:۵۰ دقیقه مهدی از سر کار برگشت صبحانه را به اتفاق بچه ها خوردیم و مهدی رفت خوابید و من هم یک سری کار شخصی انجام دادم و از آنجا که این اواخر دلخوریهایی از اطرافیانم دارم افکارم را روی کاغذ آوردم و در کانالم ارسال کردم. دایی همیشه نگرانم صدایش درآمد. ولی هر چقدر تلاش کرد نتوانست حالم را بهتر کند. گاه فکر میکنم هیچوقت دیگر حالم خوب نخواهد شد. دیروز با دوستی قدیمی حرف میزدم و ماجرا را برایش شرح دادم، همه ماجرا را، در کل به من حق داد اما اعتقاد دارد من حساس شده ام و جرمی اتفاق نیوفتاده که من اینقدر آشفته ام. شاید راست می‌گوید ولی من آرام نیستم. امروز رفیق قدیمی ام، سندروم روده تحریک پذیر عود کرد. از دل درد به خودم می پیچیدم. یه ساعت درد کشیدم تا آرام شدم. چند سالی بود که مهمانم نشده بود.امروز حسابی از خجالتم درآمد. سه ساعت در رفت و آمد دستشویی ـ اتاق خواب بودم تا آرام شدم و روی تختم ولو شدم و شاید نیم ساعت بیهوش بودم. دوش گرفتم کمی با سر و روی خودم ور رفتم. شام حاضر کردم و وارد جلسه آنلاین با حمیده و سمیه شدم. اونقدر با حرف هایم خندیدند که سه نفرمان اشک میریختیم. من غر میزدم و آنها پاسخ می‌دادند. تا ۹:۲۱ در جلسه بودیم بعدش هم بساط شام. موقع شام دستی به سر مهدی کشیدم که دیانا گفت: مگه بابا سگه که داری تازش می‌کنی؟ گفتم این چه حرفیه دیانا جان!؟ مگه آدم فقط سگها رو ناز می‌کنه؟ مهدی خندید و گفت حالا بعد از عمری مامی به دستی کشید یه سر من ببین یه کاری نمیکنید دیگه دست نکشه…
    در فکر فرو رفتم، راست می‌گفت، من خیلی آدم بدی هستم این روزها…

  2. ✓سال‌واژه‌:  سکوت

    ✓ نمره‌ی روز:
    ۱- آزادنویسی کنم.
    ۲- کتاب بخوانم.
    ۳- برای پارسا زمان‌ویژه بگذارم.
    ۴- و پریا.
    ۵- در سایت، کانال یا پیجم محتوایی منتشر کنم.

    آزادنویسی کردم حدودن یک صفحه آن هم بخاطر گزارش نیک. معمولن روزهایی که اول صبح نمی‌شود آزادنویسی کنم تا آخر شب به سراغش نمی‌روم اما امروز نوشتن یک صفحه را غنیمت دانستم. چند برگ از کتاب «زبان آدم» خاندم. یک جمله‌ی کوتاه در کانالم نوشتم: ۳ از ۵.

    ✓ هزار کلمه‌نویسی: نیاز دارم بیشتر بنویسم. منتظرم پریا برود مدرسه تا آنطور که می‌خواهم برای نوشتن وقت بگذارم. نمی‌دانم بهانه می‌آورم یا سعی می‌کنم تمرکزم را طیفی قرار دهم تا سرخورده نشوم. کمی نوشت، کمی خاندن، کمی کارکردن.

    ✓یاری جستن:
    عاشق پژوهشم. دوست دارم عضو تیمی باشم که درباره‌ی موضوعی تحقیق می‌کنند.

    ✓ واژه‌گستری:

    ✓ گزارش آموخته:
    جمله‌ی کوتاه من در کانال تلگرام:
    پل میان علم و اجتماع «ادبیات» است.

    ✓رسانه‌ی شخصی:
    shadisafavi.ir
    https://t.me/shadisafavi
    https://www.instagram.com/shadisafavi.ir

    http://linkedin.com/in/shadi-safavi-a642a9300

    ۱- ساعت ۴ صبح وارد جاده‌ی رشت شدیم. تا حالا در این ساعت جاده را اینقدر شلوغ ندیده بودم.
    ۲- با چتی درباره‌ی سئوسایت حرف زدم.
    ۳- رسیدن و تمیزکاری اورژانسی خانه‌ای که یک ماه خالی بود.
    ۴- خاب و بعد آشپزی (کته‌کباب)
    ۵- آزادنویسی و زبان آدم
    ۶- گزارش نیک‌نویسی

  3. ۱. سریال “عشق بی پایان” دیدم.
    ۲.سفارش دادم،مجسمه‌ی یک زن زیبا بود،با گلهای رز قرمز،یک گلدان دوناتی در کنارش..بعد متوجه شدم استعداد زیادی در رشته‌ی هنر دارم.
    ۳.یک مجسمه‌ی جاقلمی گوسفند صورتی با تنه‌ی درخت قهوه‌ای،سه عدد روح شب تاب،
    شبها خیلی راحت به خواب می‌روم.
    ۴.ناهار پلو کشک قارچ 🍄‍🟫 پختم.
    ۵.دوش گرفتم و عطر پاپایا در فضا پیچید.
    ۶.به صورتم کرم گریپ فروت زدم.
    ۷.ضد آفتاب وانیلی زدم به همراه رژ 💄 بنفش و ریمل صورتی.
    ۸.دیشب با بهنام و مرجان در خیابان‌ها با ماشین در گردش بودیم.
    ۹.آروین به آکواریوم نگاه می‌کرد.
    ۱۰. مانتوی به رنگ موکا و شال گل رز را پوشیدم. جلوه‌ی زیبایی به ظاهرم بخشیده بود.از زیبایی زیاد خودم لذت بردم.
    ۱۱.گیاه خشکی به رنگ صورتی تهیه کردم،گلهای صورتی را میان گندم های گلدان چیدم.

  4. ☘طوفان

    ابری
    خامدست

    ببری
    آذرخش

    ابرببری
    ببرابری

    هم‌چنگال
    هم‌جامه‌
    هم‌‌دندان

    آقا اجازه
    من اینو بازنویسی کردم.
    چون به نظرم رسید که اول شعر اون فشردگی و کلمه‌های تازه‌ با تلفظ پیچیده خوب نبود.
    آقا اجازه
    فکر کردم قبل از رونمایی از یه کلمه‌ی سخت‌خوان و گیج کنندگی آگاهی از کلمه رو بدون توضیح در شعر طبقه‌بندی کنم.
    آقا اجازه
    فکر کردم شاید اینجا مخاطبانی دارم که هیچوقت فرصت نکنن به کانالم بیان. و خب این شعر تمام انرژی و تمرکز من رو از دیشب بلعیده و مدام من رو برای بازنویسی صدا می‌زنه. و یه جورایی همین شعر ساده حیثیتی شده برام.😆
    همین دیگه
    خدانگهدار

  5. – سال‌واژه‌ام همچنان مشقبازی
    – کوششم؟ این روزها جفت و جور کردن فرصت مشق‌کردن و کش‌رفتن سرمشق از این و آن
    – با این نظم، سر ظهری گزارش دیروز را می‌نویسم. شب‌هام جوری شلوغند که زودی تمام می‌شوند.
    – نشستم به ساماندهی عکس و فیلم‌های فستیوال تئاتر. فیلم چند اجرا را از دست داده‌ایم. رم دوربین خراب بوده و دیوانه شده و اجراها پر. باید مذاکره کنیم تا یک نوبت دیگر بیایند در سالن خالی -یا خصوصی- اجرا کنند و جبران کنیم.
    – یکی دو نفر هم دلخوری داشتند که دیر شده رسیدن عکس‌هایشان. دعوا و مسقره‌بازی.
    – نشستم وسط گپ و گفت تخصصی سه تا از بچه‌های جدی کارگردانی، یکی‌شان بازیگر تر، چقدر چیز یادگرفتم. چقدر چیز که اصلن نمی‌دانستم وجود دارند.
    – دو نفر هم نشستند به برنامه‌ریزی آینده‌ی مشترک – در تئاتر ظاهرن- من هم نخودی نشاندند کنارشان (چند بار نوشتم تا فعل شکل گرفت نشستن/نشاندن.)
    – یکی هم نشست و از نقشه‌ی آینده‌ی خودش گفت. ته هر جمله هی تو هم هستی، هر کار بکنم تو هم توش هستی.
    – به نظرم ترس خورده هستند آدم‌ها بعد از فستیوال، بعد از کار فشرده، بعد از سخت‌کوشی‌ها و اضطراب‌ها و دیدن آن روی همدیگه و دلخوری در دل نگه‌داشتن و نگفتن -که گیر و محتاج هم هستیم و چیزی لحظه آخری خراب نشود-. می‌ترسند تنها بمانند و رؤیاهایشان دود شود چون بخاهی یا نخاهی، تئاتر کار گروهی‌ست. به قول استاد جلال تئاتر تمرین دموکراسی‌ست.
    – بیشتر از این می‌توانم از کارهای نکرده بنویسم. مثلن فیلم‌هایی که نمی‌بینم. یک بار هم دفتر شعر نازکی گذاشتم توی کیف تا در خالی و خلوت روز بخانم. نشد. نخاندم.

  6. دیروز غصه داشتم، نشد تا شب گزارشم رو بگذارم. دلم برای بعضی از هنرمندهای موردعلاقه‌ی قدیمم تنگ شده بود. به این فکر می‌کردم که چقدر راحت میشه عاشق یک صدا شد و چقدر سخت میشه پذیرفت که اون صدا الان دیگه خیلی دوره. حتی نمیتونم بفهمم راه رو گم کرده که انقدر فاصله گرفته یا مقصد واقعیش از اول همونجا بوده. اینکه کسی با هنرش روی جهان‌بینیت تاثیر بگذاره و بعد از سر ترس یا منافع یا هرچیز دیگه‌ای خودش مقابل دیدگاهت بایسته خیلی اذیت میکنه.

    – پیاده روی کردم.

    – تحلیلِ تست سه محور شخصیت آیزنک رو از کتاب «آزمون‌های روان‌شناختی» علی آشیانی خوندم.

  7. چند روز پیش در استوری الهه علیزاده تصویری دیدم از ابری شبیه ببر. روی تصویر هم چند کلمه نوشته شده بود که حالا به یاد ندارم.

    چند روز است به ترکیبی فکر می‌کنم: سرکشی و معصومیت. سرکشی‌ای بی‌نیاز از آسیب زدن و معصومیتی عاری از اطاعت و سرسپردگی. این تصویر بعد از تماشای فیلم بنی و جون در ذهنم جان گرفت. نقش جانی دپ آرزویی را از عمیق‌ترین لایه‌های وجودم بیرون کشید. انگار برای نخستین بار فهمیدم واقعاً دوست دارم چه کسی باشم و آزادی را چگونه معنا کنم.

    دیشب سرکشی در ذهنم به هیئت ببر درآمد و معصومیت به شکل ابر. بعد یاد آن استوری افتادم. ناگهان ابر و ببر کنار هم نشستند. بعد ببر و ابر. بعد ببرخوییِ صاعقه در برابر نرم‌خوییِ ابر قرار گرفت و من در این تصویر حل شدم.

    شاید دقیق‌تر این باشد که در تمنای چنین حضوری حل شدم. در اشتیاق برخاستن از دل چنین هویتی. در رؤیای زیستن با این تقابل.

    برای من که زندگی همیشه با تروما، انقباض، فشردگی، بیش‌هشیاری، خستگی و تحریک‌پذیری درآمیخته، شاید حسرت‌برانگیزترین رؤیا همین باشد: چند ساعت آسودن در قامت ابر و اندکی ببرخویی با رعدوبرق.

    شعر برایم چیزی فراتر از کلمات است. گاهی جسم دوم من است. جایی که خودم را از همیشه حاضرتر، هشیارتر و واقعی‌تر می‌یابم. برای همین این خواهش و این رؤیا دیشب راه خود را به شعر باز کرد.

    امروز بیش از هر زمان دیگری باور دارم که هنر، به هر شکل، نجات‌بخش است. هم برای هنرمند، آن‌گاه که رنج و رؤیا را به زبان بدل می‌کند، و هم برای مخاطب، وقتی میان آشوب زندگی پناهگاهی می‌یابد و برای لحظاتی خود را به جهان دیگری می‌سپارد.

    شاید به همین دلیل است که هنوز تصویر آن ابرِ ببرگون رهایم نمی‌کند. رؤیای زیستن میان دو میل متضاد. نرم‌خوییِ ابر و ببرخوییِ صاعقه.

    ☘طوفان

    اَبربَبری
    خامدست

    ببرابری
    آذرخش

    هم‌چنگال
    هم‌جامه‌
    هم‌‌دندان

  8. * شاخک های حلزون دست به دست کرده‌اند خوش را ببیند او. *
    کلمه‌ی سال: خایه اخلاقی. برای اینکه دقیقن همینجا بنویسمش چند گزارش نیک توضیح دادم و لینک زدم. این یعنی کلمه‌ی سالم داره حمایت میکنه و حمایت میشه.

    1)لیست قیمت جدید را درست کردم. با بیش از نیم‌دهه سابقه. بهترین کیفیت و قیمت.برای ثبت سفارش هرگونه محصولات کافه به شماره ی زیر پیامک بزنید تا همکاران ما(خودم) در اسرع وقت با شما تماس بگیرند.
    2)خاک و خل اتاق را تکاندم و آن یک کارتن کتابی که یک هفته ده روز پیش از ایران کتاب آمده بود را باز کردم و چیدمشان و مرتب و منظم.
    3) تمرین‌های شعرماهی را انجام دادم.
    4) گزارش نیک نوشتم و کاریکلماتوری در کانال فرستادم.
    5) بالاخره تونستم یه متنی که راضیم کنه بنویسم. شاید بخاطر نامه‌ای بودنش بود. خرسندم. https://t.me/dreamdrawgrow

  9. ۰۵٫۰۴٫۰۲
    سال واژه‌ام: شجاعت

    روتین پوستی رفتم.
    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    نجمه صبح و شب نوشتم.
    سه غزل از منزوی خاندم.
    اندکی سیر عشق خاندم.
    دو بار آزادنویسی کردم.
    یک غزل منزوی را رونویسی کردم.
    با سمانه حرف زدم.
    با فاطمه و سمانه از یک غزل منزوی خاندیم و با کلمه سوار ترکیب ساختیم.
    متن کانالم را هوا کردم.

    https://t.me/NajmehAsghari

  10. باید بگویم که تالش را گذشتم اما تالش از من نگذشت، چرا شب ساعت ۱۲ به دنبال برگی از برگی بودم؟ دختری به زیبایی او چرا باید در آن‌جا می‌بود؟ اصلا مگر او در تالش بود که چشمانم پیاده‌روها را تی می‌کشید؟
    – با این‌که در رضوانشهرم و هوای شمال همه جایم را فیلرزده، از صفحات صبح‌گاهی و گزارش نیک جا نماندم.
    – چالش نویسندگی روز چهارده را در کانالم گذاریدم.
    – ساعت ۵ صبح پیاده‌روی را قدم زدم، با وجود وحشت از حشرات شمال.
    -شعر ماهی‌ام را جاده حیران از من گرفت، جهت تخلیه حرص آش دوغ سر کشیدم.
    – به گمانم جزو نادر افرادی هستم که مسافرت را دوست ندارم. دلم برای آشپزخانه‌ و کتاب‌خانه‌ام تنگ شده است.

  11. _ سال‌واژه‌ام: واقعیت
    _ خوب خوابیدم و آخرین روز کاری را با انرژی آغازیدم.
    _ بررسی یک مورد کاری با صبر و حوصله کافی.
    _مطالعه‌ی کتاب” تقاطع” از امیرحسین روحی و رسیدن به انتهای داستان گلی. قصه افکار و گفتگوهای درونی یک دختر روستایی را روایت می‌کرد که در خانه‌ی اربابی بزرگ شده‌بود؛ در بازه‌ی زمانی جوانی تا میانسالی او.
    _شرکت در وبینار” نویسنده‌ساز” و یادآوری این موضوع که مطرح نمودن سوالات مناسب چیزی کم از حل مساله ندارد.
    _ به قدر کافی آب نوشیدم.
    _در پایان روزکاری از خود پرسیدم:” تا الانم چند؟” پاسخ 6 بود. باید کاری می‌کردم. پس آستین‌ها را بالا زدم.
    _ لذت‌جویی از حضور در آشپزخانه.
    _ وقت‌گذراندن با کیانا و دیدن فیلم “I swear” این فیلم بر اساس داستان واقعی زندگی “جان دیویدسون” ساخته شده که مبتلا به سندرم تورت است. این نوع اختلال سبب می‌شود فرد حرفهای غیر ارادی بزند. تصور کنید در خیابان راه می‌روید و یک نفر به شما فحش دهد و سپس عذر خواهی کند. چه واکنشی نشان می‌دهید؟
    _خواب کافی
    _ نمره‌ی روزم 7

  12. سال‌واژه: استمرار در تولید محتوا

    امروز را با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع کردم، بخش تکراری و دوست داشتنی شروع روز.
    بعد برای انجام کاری به بانک رفتم. کارمند بانک وقتی برگه‌ها را دید گفت: «چه‌قدر خط‌تون قشنگه.» بعد با مکثی اضافه کرد: «ای کاش یه همکار هنرمند مثل شما داشتم.»
    با لبخند گفتم: «به خاطر دست‌خط؟»
    گفت: «در کل می‌گم.»
    بعد کم‌کم سفره‌ی دلش را باز کرد. گفت آرزو داشته هنرمند شود اما خانواده نگذاشته‌اند و به جای آن، ریاضی خوانده و کارمند بانک شده است.
    من بیشتر سعی کردم شنونده باشم. آخر سر به او پیشنهاد دادم اگر دوست داشت به سایتم سر بزند، درباره‌ی نقاشی و هنر آنجا می‌نویسم.
    بعد از آن برای یک تصویرسازی جدید اتود زدم و کمی هم روی نوشتن مقالک تازه‌ام کار کردم.
    در ادامه در جلسه‌ی کلاس نویسندگی شرکت کردم. شنیدن اینکه نوشته‌ها و متن‌هایم روان‌تر شده‌اند واقعن به من انرژی داد.
    شب هم در جلسه‌ی «شعرماهی» حضور داشتم.
    آخر شب با حال و هوای شعرهای همان جلسه خوابم برد.

    🌸🌸🌸🌸

  13. سال‌واژه: خودکارآمدی
    کاری که صبح نتونستم خوب انجام بدمش مایه دلخوری از خودم تا ته روز شد.
    با اینکه آمادگی نسبی داشتم ولی امتحان اقتصاد افتاد اخر تیر. این منو حتما میکشه. دیگه اینقدر کش اومده راحت شدن از دستش برام شده آرزو. دقیقا همون عذابی رو داره بهم میده که سر امتحان های اصول مهندسی 1 و 2 کشیدم.
    جلوی خودمو برای اکسپلور گردی چند ساعته گرفتم. درسته حالم خرابه ولی مطمئنم با اکسپلور گردی بدتر میشدم.
    حسنا پیام دادکه کاررو زود تحویل بدم. چه پیام به موقعی. کار کردن الان بهتر از هر چیز دیگه ایه.
    هندزفری نذاشتم بلند به آهنگا گوش دادم. یکی از بچه ها که راک پسنده لینک پلی لیست خود ساختشو بهم فرستاد. خوب بود ولی نه اونقدر که دلم بخواد خودم برم بزنم روش که بخونه مگه اینکه رو شافل باشه و خودش راهشو به لیست پخش باز کنه.
    با اینکه داغان بودم جهت ریلکس کردن مهن باهاش صحبتیدم.
    امروز مورد قدردانی تیممون قرار گرفتم. کارم مورد پسندشونه. ازشون تشکر کردم و یادآور شدم بنده دست رنج آموزش و کمک های گاه و بی‌گاهشونم. مخصوصا حسنای عزیزم که چه سعادتی بود اشنا شدن با این عزیز.
    دو روزه به خاطر امتحانی که بازم تاریخش عوض شد نخوابیدم. خیلی زود به رخت خواب رفتم. از فردا باید جمع بندی کنکور رو شروع کنم. کلی کار هست که باید انجام بشه.

    پ.ن: این فونت جدیده اینطوریه که تو فاصله میزنی ولی وجودشو حس نمیکنی دوباره فاصله میزنی. مخصوصا وقتی که اخر کلمه به «ر» ختم میشه.
    نمره روز:4

  14. ۱. باز اتفاق خنده‌دار داشتم. فکر می‌کردم بدترین اتفاقی که برای ورزشم می‌افتد، ده دقیقه تأخیر و نهایت جا گذاشتنِ زیراندازم بوده. ولی امروز خودم را جا گذاشتم به سلامتی. خاب ماندم. ساعت کوکم برای دوشنبه بوده و دیروز امتحانش را پس داده پس امروز هم کوکش کردم. یک ساعتی دیرتر بیدار شدم. دیگر مجبور شدم بهش بخندم وگرنه یکی دو ساعت را الکی می‌باختم.
    ۲. کلی داستان نوشتم. خودم هم باورم نمی‌شود در رمانم انقدر جلو رفته باشم. اولش قرار بود فقط تخیلی باشد ولی حالا به آنچه می‌خاستم نزدیک شده و ایده‌هایم پیچیده. تا حالا داستانی به این پر شخصیتی نداشتم.
    ۳. کمی از خیاطی را پیش بردم و حالا نمی‌دانم شنل می‌خاهم یا دامن؟
    ۴. هیچوقت قبل از مهمانی سریالی را شروع نکنید که می‌دانید ولش نمی‌کنید. لعنتی پیدایت می‌کنم واقعن در جذب مخاطب کوشا بود.‌ تنها مشکلم با پایان قالب‌بندی بود که خب برای یک سریال این سبکی عادی‌ست.ولی چرخش‌های داستانی جای تحسین داشت. به خصوص اولین چرخش که مرا از ناامیدی درست حدسیدن نجات داد. در رابطه با شخصیتِ پیچیده یکی از شخصیت‌ها همچنان گیجم. فرصت داشت کاری را که باید بکند ولی تصمیم گرفت برای هدف مهم‌تر فدایش کند. این فدا کردن هدفی مهم برای هدفی مهم‌تر هم در داستان جذاب است. حالا ساعت سه است و من پشت هم سریال پیدایت می‌کنم را دیده‌ام. آخرین سریالی که دیدم چه بود؟ به غیر از فرندز (سرگرمی) آذرماه بود.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  15. – سال‌واژه‌ام: هردم‌نویسی.
    – زندگی خوب پُر از این در و آن در زدن‌های بامعنی‌ست.
    – سریال ۸ قسمتیِ «I Will Find You» را تا ته دیدم. پایان رضایت‌بخشی دارد. می‌ارزد به دیدن. ولی کماکان ترجیحم فیلم سینمایی است تا سریال. هیچ چیزی جای فیلم خوبی را نمی‌گیرد که در ۲ ساعت جهان داستانی کاملی می‌سازد.
    – تمرینی که با بچه‌های دوره‌ی شعر انجام دادیم خیلی چسبید، با سطری از حرف‌های روزمره آغازیدیم و شعرواره‌ای نوشتیم. تو بازخورد هم کلی خوش گذشت. امیدوارم بزودی گزیده‌ی شعرهای خوب بچه‌ها را توی مجله‌ی «حلزون» ببینیم.
    – باز برگشته‌ام به «سورة‌الغراب» محمود مسعودی.
    – کلاس‌های خصوصی قدیمی و جدید هم به‌قوت برقرار است.
    – در وبینار نویسنده‌ساز امروز از دفتر شعر «وقت خوب مصائب» گفتم و نگاهی هم انداختیم به حکایتی از گلستان سعدی، که نمونه‌ی خوبی از داستانک مینیمال است:
    «پارسایی را دیدم بر کنارِ دریا که زخمِ پلنگ داشت و به هیچ دارو بِه نمی‌شد.
    مدّتها در آن رنجور بود و شکر خدای، عَزَّوَجَّلَ، عَلَی‌الدَّوام گفتی. پرسیدندش که شکر چه می‌گویی؟ گفت: شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.
    گر مرا زار به کشتن دهد آن یارِ عزیز
    تا نگویی که در آن دم غمِ جانم باشد
    گویم: از بندهٔ مسکین چه گنه صادر شد
    کاو دل آزرده شد از من؟ غمِ آنم باشد»
    – چه بودم اگر این همه دلتنگ نبودم؟
    – خاک حوصله‌ی درخت را سر می‌برد یا درخت حوصله‌ی خاک؟
    – این حرف به‌آذین را هم داشته باش: «من نویسندگی می‌خواستم، نویسندگی، کشش دردناک هستی من»

  16. دوتا بلبل یک‌ماهه که سعی می‌کنن روی کلاهک چراغ بالکن لانه بسازند. کلاهک چوبیِ حصیر‌بافت سوراخ‌سوراخه و شکل منحنیِ وارونه‌ای داره که از سقف آویزان‌ست. می‌تونید مجسم کنید.
    دو تا بلبل عاشق هر‌روز چوب‌های خشک و ظریفو میارن روی حباب می‌ذارن. چوبا سُر می‌خوره و میریزه روی بالکن. نمی‌فهمند که نمیشه. راست‌راستی عاشقن.
    یک سبد کوچولوی چوبی آوردم قسمتهاییش را با سیم‌های رنگی بافتم که مناسب برای لانه بشه، چوب‌هایی را که روی زمین می‌ریخت جمع کردم گذاشتم توی سبد و سبد را از سقف، روبروی چراغ آویزان کردم. فکر کردم طفلکی‌ها بِرَن اون‌تو عاشقی کنن و تخم بذارن و آواز بخونن. اما نرفتن. باز چوباشونو میذارن روی حباب و چوبا سُر می‌خوره و می‌ریزه پایین.
    جالب اینه که زیر حباب، یه زنبور خانه درست کرده از همون خانه‌های شش‌گوش مومی. لانه‌ش هر روز بزرگ‌تر میشه. الان حدود ۳ سانتیمتر‌مربع شده. خودش تَکی اونجا می‌شینه و گاهی هم پرواز می‌کنه میره روی گل‌ها. بالکنم پر از گیاه و گل‌های رنگارنگه. اطلسی، یاس و شمعدانی و گل‌های سرخ کاغذی. صبح‌ها اولین کارم رسیدگی به گل‌هاست.
    بعد می‌شینمو یک‌ساعتی صبحانه‌ی مخصوصمو دونه‌به‌دونه می‌خورمو کتاب می‌خونم. امروز « در حال و هوای جوانی» شاهرخ مسکوب را خواندم. خیلی لذت بردم.
    بعد چرخی زدم و مقدمات غذا را فراهم کردم.
    قهوه‌ام را همراه با تماشای اخبار شبکه‌های معاند نوشیدم. همان حرف‌های تکراری سراسر دروغ و فریب. خاموش کردم و موزیک گوش دادم.
    یک ساعتی نوشتم.
    خسته بودم. دراز کشیدم و مدی‌تیشن کردم.
    دوباره یک‌ساعت کتاب خواندم. رمان ایرانی« خاما» از یوسف علیخانی. کتاب را هدیه گرفتم.
    چند‌تا تلفن زدم.
    کمی خیاطی کردم.
    در وبینار جذاب نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    بعد از غذا گزارش نیک بچه‌ها را خوندم.
    دوره‌ی شعر برگزار شد. موضوع بحث امروز تقلید بود. بحث جالبی ست. بعد ساعت بازخورد. کارهای دوستان واقعن عالی بود. سپاس از آقای کلانتری که از بررسی هیچ کار بی‌توجه و سرسری نمی‌گذرند و به قول معروف مو را از ماست می‌کشند. با حوصله وقت می‌گذارند و یک به یک کارهارو بررسی و راجع به نکات مثبت ومنفی کارها صحبت می‌کنند. تشویق‌هاشون دلگرم‌کننده و انگیزه بخش است.
    گز‌ارش نیک نوشتم.

    بدری صفایی

  17. سال واژه: پیشروی
    ۱ـامروز کتاب چهره‌ی عریان زن عرب نهال سعداوی را تمام کرد. سعداوی یک زن عرب است که هم پزشک و هم پژوهشگر بوده. او عقاید فمنیستی داشته و در این مورد بسیار نوشته است. دلیلِ انتخاب این کتاب فشارِ کرم درونم برای آشنایی بیشتر با فمنیست بود. اما به محض اینکه شروع به خواندن کردم گفتم نه، این کتاب درباره‌ی فمنیست نیست بلکه تنها درباره‌ی یکی از میلیون‌ها فرد فمنیست‌باور است. سایه‌ی کینه و نفرت سعداوی که از نابرابری‌ها و فرهنگ ناهنجار مصر ناشی می‌شد را بر تمام جملات احساس می‌کردم. البته کینه و نفرت واژگان درستی نیستند. بگویم خشم متعادل‌تر است و بار حرفم را مثبت می‌کند. نفرت و کینه در اینجا باعث می‌شود دانش و بینش سعداوی دست‌کم شمرده شود، در حالیکه واژه خشم چه بسا به حرف‌ ‌ها و رنج او اصالت ببخشد. گرچه برایم این سخنان توام با خشم اذیت‌کننده بود و انگاری بعضی اوقات کتاب وارد بیانیه دادن می‌شد. نمی‌دانم، شاید این ذات‌ کتاب‌هایی است که عقیده‌ای مشخص را دنبال می‌کنند. حالا تصور کنید آن عقیده از نوع افراطی‌اش باشد. علل موثر در تقویت انگیزه‌‌ام برای مطالعه‌ی این کتاب حالت اتوبیوگرافی آن بود. چنین تجربه‌ای در مطالعه را با دو کتاب دیگر نیز لمس کرده‌ام: «تولستوی و مبل بنفش» و «یادداشت‌های بغداد».
    اگر از خواندن چنین کتاب‌هایی خوشنود می‌شوید حتمن این سه کتاب را پیشنهاد می‌کنم.
    ۲_ تکالیف دانشگاه را تمام کردم و همگی ارسال شدند. مطمعنم هیچ ترمی به گوهی این ترم نخواهد بود.
    ۳_ در گزینه یک همین گزارش سه کتاب پیشنهاد دادم.😁

  18. امروز را که گذشت روزی خوبی می‌نگرم.
    شاید در تمام اوقات حضور ما در لحظه وقتی گام‌هایی فراتر بگذاریم و از مقام ناظری بالادستی به وضعیت خود بنگریم، نگرش متفاوت‌تری به عملکرد خود پیدا کنیم.
    ۱. طبق معمول صبح تا نیم روز من همراه بود با اشتغالات همیشگی شغلی. دست و پنجه نرم کردن با انواع آدم‌ها با اخلاقیات و رفتارهای گوناگون، دو وجه اثر در من داشته است: هم آزمون روزانه پشتکاری و سنجش کاسه‌ی صبرم است که البته هرزگاه لبریز می‌شود و هم تحکیم این باور است که شرارت به درجاتی و در هر انسانی همواره در کمین است. امروز هم با موضوعی مواجه شدم که احتمالاً بعدها جنبه‌ی خبری پیدا خواهد کرد(و آن زمان شاید قابل نقل باشد).
    ۲. انگشتانی نحیف کلید را در قفل درب خانه چرخاند. جسد نیم‌جانی پس از یک روز جانفرسا وارد شد. گرما مزید بر علت. تا مرز جنون می‌برد مرا. مگر پاییز و زمستان و با ارفاق حتی بهار چه گناهی داشتند که خداوند فصل تابستان را بدان‌ افزود!
    ۳. در وبینار آقای کلانتری شرکت جستم. گاه فرصت حضور و بهره‌مندی را از کف می‌نهم. امروز جلسه‌ای متفاوت بود. به سبب سخنی که بدان باوری عمیق دارم(افول جهان در عصر مدرنیته) در پیشگاه ایشان در مقام متهم نشستم. گهی پشت بر زین و گهی زین به پشت. از مباحثه همواره لذت برده‌ام. به یاد دوران دانشجویی و عشق به بحث و جدل‌هایم افتادم. مشعوف شدم. گرچه جایی استاد بی مقدمه گفت دنیایت کوچک است و عباراتی از این دست. متوجه شدم که گاه نقد شخصیت گوینده را بر نقد ایده سهل‌تر می‌گمارد. تجربه‌ای شد بر عدم ورود به بحث دیگر با ایشان.
    ۴. مهمان آمد. تا دیروقت رسم مهمان‌داری را بجا آوردم. با وجود این‌که خلوت را بر همه چیز ترجیح می‌دهم، اما رسم مهمان‌داری را به نیکی به‌جا می‌آورم.
    ۵. بازگشت به آرامش. شامه‌نوازی عطرها همراه با بررسی و نگارش پیرامون روایح پناه‌گاهی است که روح و روان مرا از آلودگی‌ها جلا می‌بخشد. ساعاتی بدان گذشت و بی‌خبر از زمان شدم.

  19. کلمه سال: ویل‌ویلی

    ۱. رفتم کلاس خیاطی و درس جدید گرفتم.
    ۲‌. ناهار پختم.
    ۳. تکالیف جلسه‌ی شعر رو انجام دادم.
    ۴. چند نوبت آزادنویسی کردم.
    ۵. یه دفتر شعر خوندم.
    ۶. نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۷. شعرماهی رو شرکت کردم.
    ۸. یکم درس خوندم.
    ۹. تو کانالم انتشار داشتم.
    ۱۰. دربار رو خوندم.

    https://t.me/havirism

  20. سال‌واژه‌ام: پایبندی
    چهار روز بود که گزارش نیک نمی‌نوشتم. دیدم گزارش‌هایم هر روز شبیه هم است و هیچ تفاوتی بین‌شان نیست. نه‌اینکه بخواهم گزارش نیکم را سمبل کنم (که گاهی میکنم) ولی واقعیت این است که تمامی روزهای هفته‌ام (غیر جمعه) یک شکل ثابت دارند. از صبح پشت مانیتورم تا خود شب. آن لا لوها کتابی هم اگر بخوانم کند پیش میبرم و هفته‌ها طول میکشد تمام‌شدنش. تنها تایمی هم که بیرون از خانه‌ام آن یک ساعت پیاده‌روی‌ست که امروز شد دقیقا 160 روز مداوم.
    نمیدانم چه دیده‌ام از این روزمرگی سیزیف‌وار، که بیشتر از یکسال است به آن چسبیده‌ام و ول‌کُنش نیستم.
    حالا که گزارش نیک آیینه تمام‌نمایم شده، بجای اینکه به فال نیک بگیرمش، قال میگذارم و هُل میدهم زیر قالی؟ آیینه‌شکن کی بودی تو؟
    خب امروز چیکار کردم؟
    1. صفحات صبحگاهی را نوشتم.
    2. ادامۀ کتاب «عشق و فقدان در زندگی و درمان/ نشر قطره» خواندم.
    3. وبینار سرزبان را ببودم.
    4. وبینار نویسنده‌ساز را ببودم.
    5. پیاده‌روی کردم.
    6. روزگفتۀ امروز را ضبط کردم.
    https://t.me/matinchapani

  21. گزارش نیک

    1. انجام وظایف ثابت و دائمی

    2. فکر کردن در مورد جمله‌ی طلایی استاد «زرد نباشیم» و چگونگی زرد نبودن در کشمکش‌ها و تناقض‌ها‌.

    3.شرکت در وبیکار و یادداشت خلاصه‌ها

    4. خواندن داستان کوتاه پاتوق بولشیری تا انتها

    5. گشت زنی در فروشگاه‌های کتاب آنلاین

    6. تمیزکردن خانه‌ی خاله‌ام که روضه داشت. به مداح اعتراض کرده بودن صدات میره بیرون اشکالی نداره؟ اونم با صدای کلفتش گفت من چی کار کنم اونی که صدای منو بشنوه بگه جون عاشقش شدم مریضه.

    7. کمک کردن به همسایه برای خردکردن پیازها و خندیدن و غصه خوردن و در لحظه تنها شدن و دوست داشتن و دوست داشته شدن و سپس به حالت عادی برگشتن.

    حلزون مهتاد شده

  22. سال‌واژه‌ام: دوام‌یابی

    — قهوه‌ی جدید از کافه‌ی جدید؛ و رضایتی شدید از خودم برای شکستن عادت قدیم.

    — بیست صفحه از «بوف‌کور» خاندم.

    — خودنوازی کردم و برای خودم گردنبند و انگشتری مروارید و پروانه‌ای خریدم؛ خیلی زیاد دوستشان دارم.

    — در مسیر بازگشت، به دوستم خبر دادند که مادربزگش فوت شده است. تا خانه همراهی‌اش کردم و در غمش شریک شدم.

    — هیچکس خانه نبود. دوباره سعادتمند بودم چشمه‌ای دیگر از هنرهای دستم را بچشم.

    — در دفتر شعر «دیدن» از بیژن الهی، شعرِ «گُلخنتاب» را خاندم:
    خوابِ خوابی
    زیر پلک من. خوابی و نتوانم
    به خواب تو آمد.

    ای تهِ ریشه
    که سنگ می‌ترکانی! نور
    که دوشِ گرمابه‌ی سنگ می‌شوی!
    به زمزمه می‌آیی،
    به همهمه، به دعای سفر،
    تا خواب به خواب شوم،

    و تا خواب به خواب شوم،
    گاه جرقه‌وار
    از خواب می‌پرم
    به گُلخنِ خاموش.

  23. دست‌های ماهر او

    کفشای اسپرت توی جاکفشی بهم دهن‌کجی می‌کردن.‌ شسته بودمشون اما پارگی آستری‌شون توی ذوق می‌زد. جنسشون خوب و همه جاشون به غیر آستریِ پشتِ پاشنه، سالم و دلم نیومده بود بندازمشون دور.
    پرس‌و‌جو کردم و دو جفتشون رو بردم تعمیر.‌ تعمیرگاه کفش توی پاساژ ملک صالحی بود، خیابون چهارباغ عباسی. صاحب کارگاه کفاشی عاقل‌مردی بود خوش اخلاق.‌ گفت سه‌شنبه بهش زنگ بزنم، اگه آماده بود برم کفشها‌ رو تحویل بگیرم. وقتی امروز رفتم کفش‌ها رو دیدم باورم نشد همون کفشهای خودمه. نونوار شده بودن و انصافاً کفاش کارشو تمیز انجام داده بود. هزینه‌ی تعمیرشون رو معقول و منصفانه گرفت. خوبه پول نقد همراهم بود. امروز کارت بانک‌ صادرات و ملی و تجارت قرواطوار می‌یومد. میگن حملات سایبری به بانک‌ها شده و واسه حفظ حریم حساب خلق‌الله، اومدن جا‌به‌جایی رو با کارت این بانک‌ها تا رفع مشکل پیش اومده به تعویق انداختن.
    داشتم می‌گفتم‌. اسم کارگاهش آشنا بود واسم. «تعمیر کفش مهتاب».
    سال‌ها پیش توی اداره یه پرونده بازنشستگی پیش از موعد داشتم. همین آقا درخواست داده بود. گذر زمان روی چهره‌اش خط انداخته بود.‌ پرسیدم محل کارش همین جاس یا سر سال تغییر می‌کنه.
    گفت چهل و چند ساله توی همین دکان داره کار می‌کنه.
    وقتی گفتم ده، دوازده سال پیش و شاید بیشتر ارباب‌رجوع من بوده، واسش جالب بود که یادم مونده. آدرس یه کارگاه درست و حسابی تعمیر کیف دستی و چمدون رو هم ازش گرفتم و دو تا کیف که فقط بندشون پاره شده و محض یادگاری بودنشون واسم ارزشمند بودن رو بردم اول کوچه‌ی تلفنخونه، توی خیابون سپه و تحویل تعمیرکار دادم. قراره سه‌شنبه آینده برم تحویل بگیرم. هوا خرماپزون بود و تا اومدم از دروازه دولت برسم خونه، از گرما پختم.
    از پنجره‌ی اتوبوس، چشمم به مغازه‌های میوه‌فروشی و میوه‌های رنگارنگ این فصل که افتاد، یاد حرف ترامپ افتادم. دوازده میلیارد دلار پولای بلوکه شده‌ی ایران رو میخواد هپل‌و‌هپو بکنه و به جاش گندم و سویای تراریخته‌ی کشاورزای آمریکایی رو بندازه سر دلمون. ما خاک حاصلخیزی داریم که سوداگرا حتی از خاکمونم نمی‌گذرن و چشم طمع بهش دوختن و خاکمون رو هم قاچاق می‌کنن، اونوقت اون دلش واسه شکم مردم ایران سوخته و می‌خواد غلات مزخرف مزارع کشورش رو تو پاچه‌مون بکنه!

    این روزا دلم از خیلیا خیلی پُره. غمباد گرفتم و بغض راه گلوم رو بسته.
    خدایا خودت هوای ایرانم و مردم خوبش رو داشته باش. این خاک مقدسه و مردم این سرزمین باشرف. ایرانم و مردمش سربلند بمانند و پرافتخار.

    ۱۴۰۵/۴/۲
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک

  24. گزارش نیک

    امروز از صبح زیاد حالم خوب نبود. نمی‌دانم چم بود. دل و روده‌ام ریخته بود بهم. یک‌دفعه پیچ می‌زد، تیر می‌کشید، می‌گرفت و ول می‌کرد. البته که قابل تحمل بود. اما با سابقه‌ی بدی که داشتم، مرا بدجوری ترساند.

    خلاصه زوری صبحانه خوردم تا قرصم را بتوانم بخورم. بعد باز دو ساعت خابیدم. بیدار شدم و همچنان حالم بد بود. سرگیجه داشتم اما به روی خودم نمی‌آوردم. رفتم با خاهرم بازی کردم تا حواس خودم را پرت کنم.

    یکم شروع به تلفن‌بازی کردم. موثر بود. حواسم بیشتر پرت شد. بعد با خاهرم وسایل کمدمان را به کمد تازه‌‌ای که از همسایه‌مان گرفته بودیم، بردیم. تمیزکاری کردیم و آشغال ماشغال‌ها را دور ریختیم. بالاخره توانستم از رژلب فاسد و خوشبوی بچگی‌هایم دست بکشم. بویش برایم خاص بود. خاطره بود. نمی‌دانم شاید نباید دور می‌انداختمش.

    بعد تا ناهار آماده شود، بکوب بیست و هفت صفحه از کتاب تقاطع را خاندم. برای اولین‌بار توی تبلتم این کار را کردم. زیر جملات و کلمات مهم را هم خط کشیدم و حاشیه‌نویسی کردم.
    در حین خاندن به این می‌اندیشیدم که نویسنده از چه موضوعات عاطفی و ناملموسی گفته که حتا شناخت و فهمیدن آن‌ها هم سخت است، چه برسد به نوشتن‌شان به طوری که خاننده متقاعد و متوجه شود.

    مثلن از جمله‌ای که گفت «گلی و حسام طلاق گرفتند»، پنج شش صفحه فقط دارد دنیای درونی هر کدام از شخصیت‌ها را توضیح می‌دهد که ما دلیل این طلاق را متوجه شویم. چون شخصیت‌ها و احساساتشان به شدت پیچیده و متغیر هستند. و همین هم آن‌ها را در چشم خاننده‌ واقعی و باورپذیرتر می‌سازد.

    بعد هم وبینار را بودم و استاد از آثار زرد و آدم زردی شدن گفت. همانجا برایم سوال شد که من چقدر آدم زردی هستم؟ و این چه تاثیری روی انتخاب‌هایم دارد؟

    عصری با احسان بیرون رفتیم و همین موضوع را بیشتر گسترش دادیم. پرسیدیم آدم زردی بودن علاوه‌براینکه ما را به خرافه می‌کشاند به دین هم سوق می‌دهد؟ آدم‌های زرد، آدم‌های دینی هستند؟ تفاوت خرافه و باور دینی چیست؟ کارکردهایشان متفاوت نیستند؟

    بعد کمی از کتاب «خلاقانه پیش‌ برو» را باهم خاندیم و درباره‌ی این و بحث خلاقیتی که در وبینار بود گپ زدیم.

    شب در رستورانی که همیشه دلمان می‌خاست برویم ولی بسته بود، بالاخره غذا خوردیم. و تصمیم گرفتیم حتمن دوباره به آنجا برویم. مزه‌اش هنوز زیر زبانم است.
    حالا سیصد و شصت درجه با حال صبحم فاصله دارم. گمان می‌کنم خیلی بهتر شده‌ام. و فردا هم بهتر از امروز خاهم شد.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #یادداشت

    1. به به😍ببین کی اینجاست.
      خوش اومدی دختر جان.
      ذوق سرشار تو رو همیشه تحسین می‌کنم ساحل عزیز.

      1. قربون شما برم من. وبینارهاتون که برام باز شد انگار دوباره جون تازه گرفتم. مرسی که هستید.🥰🙏

      2. قربون شما برم. از وقتی وبینارهاتون برام باز شده جون تازه گرفتم. مرسی که هستید🥰🙏

  25. امروز چه کارهای نیکی انجام داده‌ام:
    سال واژه‌ام : آفرینش
    ۱-حوالی هشت صبح از خواب بیدارشدم. مقداری وقت تلف کردم تا ویندوزم بالا بی‌آید و سرحال شوم، بعد نیمرو با عسل خوردم و تصمیم گرفتم برای ناهار خورشت قیمه درست کنم، اخر ما که به حسینیه نمی‌رویم و از غذای نذری محرومیم، حداقل درخانه درست کنیم که حسرت به دل نمانیم.
    ۲-از آنجایی که دلم برای استوری‌هایی که قبل جنگ می‌گذاشتم تنگ شده بود، تصمیم گرفتم از سفره امروز ویدیویی بگیرم و استوری کنم.آهنگ افسوس تورج جان شعبانخانی را هم تنگش گذاشتم و از چیدمان سفره فیلم گرفتم؛ لذت بخش و به یادماندنی شد.
    در راستای سال واژه ام تا اینجای روز هم سفره ای رنگارنگ خلق کرده بودم و هم ویدیویی دلنشین.
    ۳-امروز هم با مامان تلفنی حرف زدم، برایم از شوهرخاله گفت که بیچاره حسابی سرش کلاه رفته بود؛ مثل اینکه در مسیر شیراز به گراش، وانتی را در جاده می‌بیند که انبه میفروشد کیلویی ۳۵۰ تومن. او هم بعد از بررسی انبه ها دو جعبه می‌خرد. راننده اصرار می‌کند که خودش جعبه هارا در ماشین می‌گذارد، او هم از مهربانی ۱۰۰ تومن دیگر به او انعام می‌دهد. وقتی به گراش می‌رسد، تصمیم می‌گیرد یکی از جعبه ها را برای مادرش ببرد که متوجه می شود تمام انبه‌ها سیاه و خراب شده است!. حالا بیشتر از اینکه سرش کلاه رفته باشد، از این عصبانی است که چرا به این ادم دغل باز انعام هم داده !.
    ۴-بعد از ناهار، طبق معمول دو ساعت نقاشی کشیدم. روی چانه‌ام دارم کار می‌کنم و کم کم نتیجه دارد رضایت بخش می‌شود.
    ۵-همزمان با نقاشی بخشی از کتاب صوتی جرئت بسیار از برنه براون را گوش کردم که میگفت آدمی باید بپذیرد که اسیب‌پذیر است، زمانی که با خجالت خودت کنار بی‌آیی و شجاعانه زندگی کنی، حتی با وجود خطا، از کسی که منفعل می‌ماند و می‌ترسد، یک پله جلوتری.
    البته دقیقا این جمله هارا نگفت، برداشت خودم بود. به یاد این جمله افتادم که فکر کن بمیری، بدون اینکه زخمی برداشته باشی، آنوقت فرشتگان از تو می‌پرسند: یعنی در این دنیا هیچ چیز ارزش جنگیدن و زخم برداشتن نداشت؟
    ۶-وبینار نویسنده‌ساز را تماشا کردم. از سخنان باارزش استاد لذت بردم، مبیناجان هم مثل همیشه نکات خوبی ارائه کردند.
    همزمان کمی میوه خوردم و مثل همیشه شیرانبه.
    ۷-دخترم امروز در شکمم حسابی بازی می‌کرد. یک بار که دراز کشیده بودم دیدم نزدیک به نافم دارد مدام به سمت بالا برجسته میشود ، انگار صدایم می‌کرد، «مامانی من اینجام» . من هم سلامش کردم و کمی نافم را فشار دادم. دوباره چند ضربه دیگر زد. کلی ذوق کردم. مثل اینکه اولین ارتباط های مادر و دختری دارد بین ما شکل می‌گیرد.
    ۸-امروز نقاشی مادر دختری که مدت ها پیش کشیده بودم و بخاطر شرایط جنگی نتوانسته بودم پستش کنم را در اینستاگرام گذاشتم. البته با این تفاوت که متن کوتاهی هم درموردش نوشتم. در کانال تلگرامم هم پستش کردم. وقتی داستان پشت تابلوهایم را روایت می‌کنم، حس می‌کنم به اثرم معنای بیشتری می‌دهد.
    ۹-نامه ای به دخترکم نوشتم.
    ۱۰-ادامه سریال شنود را تماشا کردم.
    ۱۱-به امروزم از ۱ تا ۱۰، ۱۰ می‌دهم.

    1. آخی چه حسِ قشنگی زهرا جان.‌🥰🥰
      معلومه شیطونک خانم خانم‌ها🤭🤭❤️❤️

  26. ✨ لیست کارهای مفید من در ۲ تیر ۱۴۰۵
    ۱. دوره‌ی ۷۴ام نویسندگی خلاق
    الف) «پاتوق پولشری» رو دوباره خوندمو از روش رونویسی کردم.
    ب) متن تمرین مخالف‌نویسیمو نوشتمو فرستادم.
    ۲. کارگاه نوشتمرین ۳۰ام
    الف) داستان «کارد رو گذاشته بود زیر گلوم» رو خوندم.
    ب) داستان «هفت روز قبل خواستگاریم» رو نوشتم.
    زوج عسلی
    شنبه ۳۱ مرداد
    امروز روز عسله. ماام یه زوج عسلی‌ایم!شیرین‌ترین زوجی که دنیا به خودش دیده.
    من و آقایی، هم‌دلو هم‌زبونیم. تاریخ بعدی رو قراره اون انتخاب کنه. قرار گذاشتیم وقتی هر دوتامون از سر کار برگشتیم، بره خونه‌شونو مامانش به مامان من زنگ بزنه تا قرار و مدار خواستگاری رو بچینن. بالاخره پاشنه‌ی درِ ما هم قراره از جا کنده شه. براش از خدا صبر جمیل می‌خوام، چون قراره حسابی دیوونش کنم. خود کرده را تدبیر نیست.
    یک‌شنبه ۱ شهریور
    زنگ بزنم روز پزشک رو تبریک بگم؟ همین‌جوری حرف زدن باهاش برام سخت بود، از دیروز شده یه کار غیرممکن. آقایی مظهر آرامشه، اما دل من آشوبه. قلبم تالاپ‌تولوپ می‌کنه، نفسم بند میاد. «الو عزیز دلم، همین الان باید برم یه عمل اورژانسی، بعداً زنگ می‌زنم».«باشه». و مثل همیشه، شب اون‌قدر داغون برمی‌گرده خونه که یادش می‌ره به یکی قول داده بود زنگ بزنه.
    دوشنبه ۲ شهریور
    «یکم زود نیست؟ آخه کله‌پزیاام اون ساعت باز نیستن!» ساعت چهار با آقایی می‌ریم کوه. دیدن طلوع آفتاب از اون بالا هیجان‌انگیزه، ولی خب چرا نمی‌تونیم یه صبونه درست‌حسابی بخوریم؟
    نیمرو با قارچ تو یه قالب بزرگ کره‌ی آب‌شده با دلستر هلو. به جاش یه فنجون چای سبز و یه برش کوچیک کیک هویج، اونم به اصرار من. خودش که لب نزد. برای منم یه رژیم نوشته که باید رعایت کنم. قبلش از اراده‌م پرسید، منم ادعا کردم می‌تونم هر چیزی رو کنار بذارم.
    سه‌شنبه ۳ شهریور
    ساعت ۱۰ صبه. هنوز زنگ نزده. دیشبم نزد.
    اگه نتونه کار و زندگیشو از هم جدا کنه، منم کم‌کم سرد می‌شم. اگه یه روز تصمیم بگیرم پرونده‌ی این رابطه رو ببندم، دیگه تا ابد بازش نمی‌کنم. اصلا حوصله‌ی دوئیدن دنبال کسی رو ندارم.
    چهارشنبه ۴ شهریور
    آقایی کلی معذرت‌خواهی کرد. حالا دیگه می‌دونه چقدر ازش دلخورمو باهاش قهرم. سه تا بوس صدادار برام فرستاد، یکم نرم شدم. گفت شب منو می‌بره شهربازی. هورااا! می‌خواد منو سوار رنجر و سورتمه و ترن هوایی کنه. برام پشمکو بلال بخره. آخر شبم می‌ریم بام تهران، روز داروسازی رو با هم جشن می‌گیریم. تازه یه کادوی ویژه هم برام گرفته.
    پنج‌شنبه ۵ شهریور
    گردگیری انجام شد. فینگرفودا آمادست. ژله‌ها رو ریختم تو قالب. درست کردن سالاد رو می‌ذارم برای بعدازظهر. شام فسنجونه؛ غذای مورد علاقه‌ی آقایی. الان باید از آرایشگاه برگشته باشه و کت‌وشلوارشم از خشک‌شویی گرفته باشه، ولی هنوز عکسشو برام نفرستاده. وقت من برای سالن ساعت سه‌ئه. کار خاصی ندارم؛ یه اصلاح و کوپ و براشینگ، با مانیکور و پدیکور، می‌مونه گریم و ژلیش ناخونام، همین. آقایی گفته آژانس نگیرم. چشم. خودش میاد دنبالم، منو می‌رسونه خونه، بعدش می‌ره دنبال خانواده‌ش.
    #Journaling #روزنگاری
    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/lalehfazeli

  27. 1. سال‌واژه: استمرار
    2. برنامه‌ریزی برای ساعت‌هایی که برق می‌رود و نمی‌توانم با کامپیوتر کار کانم.
    3. اتمام کتاب بوف کور از صادق هدایت و تداعی این شعر وقتی به وبینار نویسنده‌ساز می‌روم:
    «بیا بریم تا می‌ خوریم،
    شراب ملک ری خوریم،
    حالا نخوریم، کی خوریم»
    4. شرکت در مدرسه نوسنده‌ساز و نکته‌ی که دوست داشتم این بود که در ابتدای راه چی باعث می‌شه فکر کنیم چیزی که می‌نویسم فراتر از گند باشه.
    5. انگورا دارن می‌رسن، به به. (الان حسم شبیه اون مرد سیاه که کت زرد پوشیده و پشت درخت خیز برداشته و دست‌هاشو به هم می‌ماله.)
    6. در آخر هم تبلیغ«برند ستّار باکس.»

  28. سال‌واژه‌ام:نظم
    با دوستی به کم‌حرفی خودم رفتیم بیرون.  خوبی‌اش این بود که هیچ فشاری برای پیدا کردن موضوعی برای حرف زدن حس نمی‌کردم. با این حال، برخلاف انتظارم، از کتاب‌ها گفتیم، از فیلم‌ها و سریال‌ها، از مردم، و حتی از گیتار.

    دو کتاب خریدم. «ناطور دشت» و «عامه‌پسند». دومی تقریبا اتفاقی انتخاب شد.

    یک قسمت از سریال I will find you دیدم.

    وبینارنویسنده‌ساز را بودم.

    به برنامه‌ی درسی‌ام تقریبا رسیدم.

    کتابی را پس دادم، چند کتاب قرض دادم و یکی هم قرض گرفتم. حتی سعی کردم دوستم را به خواندن «بارون درخت‌نشین» ترغیب کنم و فکر می‌کنم موفق شدم.

    آخرشب برنامه‌ی فردا را چیدم و اتاقم را مرتب کردم. تا فردا صبح آسان‌تر بیدار شوم.

    امتیاز امروز: ۶

  29. سه‌شنبه، دوم تیر
    امروز را از خانه‌ی مادربزرگ در رودسر می‌نویسم.

    ساعت نه و نیم صبح بیدار شدم و طبق معمول، پیش از هر کاری، صبحگاهی‌ام را به رنگ نارنجی نوشتم. بعد برای ناهار لوبیاپلو درست کردم و راهی بازار شدم.

    یکی از دل‌چسب‌ترین اتفاق‌های امروز در همان بازار رخ داد. کتاب کودکم را به کتابخانه‌ای معرفی کردم و مسئول کتابخانه با اشتیاق ده نسخه از آن را خرید. برای نویسنده‌ها لحظه‌های عجیبی وجود دارد؛ ماه‌ها و گاهی سال‌ها با کلمه‌ها کلنجار می‌روند و بعد ناگهان در یک ظهر معمولی، وسط بازار شهری دیگر، می‌فهمند نوشته‌شان قرار است به دست چند کودک برسد.

    ساعت چهار همراه خانواده، خاله و دخترخاله‌ام راهی آبشار ممشلم رامسر شدیم. برای رسیدن به آبشار حدود نیم ساعت در مسیری جنگلی و کوهستانی پیاده‌روی کردیم. راه باریک بود و بعضی جاها خیس و لغزنده. ریشه‌های درختان کهنسال از دل خاک بیرون زده بودند و روی شیب‌های تند، مثل پله‌هایی طبیعی زیر پا قرار می‌گرفتند؛ انگار خود جنگل سال‌ها پیش برای رهگذرانش راه ساخته باشد.

    در بخشی از مسیر از میان رودخانه گذشتیم. آب، خنک و زلال بود و در گرمای تابستان جان آدم را تازه می‌کرد.

    خود آبشار خیلی بلند نبود، اما حوضچه‌ی زیر آن رنگی داشت که چشم را نگه می‌داشت؛ فیروزه‌ای روشن، شبیه عکس‌هایی که از آب‌های جنوب دیده‌ایم.

    پسرهای دخترخاله طاقت نیاوردند و شروع کردند به آب‌بازی. من هم خیلی دوام نیاوردم. جوراب و کتانی‌ام را درآوردم و پا به آب گذاشتم. خاله‌جان خندید و گفت: «سه دونه بچه داشتیم، رفتند آب‌بازی.»

    در مسیر برگشت، در بلوار کازینوی رامسر نشستیم و چای و تنقلات خوردیم. خستگی راه با چای داغ و هوای عصرانه، قابل تحمل‌تر می‌شود، از آن قانون‌های نانوشته‌ای که هنوز اعتبارشان را از دست نداده‌اند.

    امروز فرصت چندانی برای مطالعه نداشتم. فقط داستانک‌ها و جستارهای دوستان را خواندم و کمی ویرایش کردم. در گروه هم‌رسان نیز دست‌نوشته‌های چند نویسنده را مرور کردم.

    در راه رفتن به آبشار، وبینار نویسنده‌ساز را گوش دادم و در مسیر بازگشت، کارگاه شعرماهی آغاز شد. بخش آموزشی کارگاه برایم جذاب بود. شعرهایی خوانده شد که از ترکیب‌های آشنا و روزمره استفاده می‌کردند، اما آن‌ها را به شکلی تازه کنار هم نشانده بود، طوری که انگار کلمه‌های معمولی، ناگهان لباس دیگری پوشیده باشند.

    بعد نوبت تمرین رسید. ما هم با همین جمله‌های روزمره شعر نوشتیم.
    هر دو شعر من، تکلیف هفته‌ی گذشته، رد شدند.
    درباره‌ی شعر دوم چندان تعجب نکردم. خودم هم هنگام فرستادنش مطمئن نبودم و می‌دانستم هنوز چیزی کم دارد. اما درباره‌ی شعر اول، همان شعری که از زبان یک تور نوشته بودم، هنوز فکر می‌کنم می‌توانست شانس بیشتری داشته باشد.

    البته رد شدن هم بخشی از مسیر نوشتن است. روزی که هیچ نوشته‌ای رد نشود، احتمالاً روزی است که دیگر چیزی برای یاد گرفتن باقی نمانده؛ یا بدتر، روزی است که آدم دیگر چیزی برای فرستادن ندارد.

  30. سال‌واژه‌ام : تمرکز

    صفحات صبح‌گاهی‌ام را بنوشتم.امروز هم بیشتر از روزهای دیگر شد.

    دوباره کتاب «سکو‌ها خالی‌ست» را خاندم.

    شعرماهی را گوشیدم.

    سعی کردم تمرین شعر بنویسم. با نصیرو سعی کردیم شعر بنویسیم.

    خاستم بروم وبینار سرزبان که برق رفت. این ساعت برق کردن است آخه ساعت چهار. خدا خرتان کند.

    خیلی عجیب بود که برق یک‌ساعته آمد و به نویسنده ساز رسیدم.

    شعر‌ماهی را ببودم و بازخوردش را هم.

    بعد هم بدو حاضر شدم و وسایل را جمع کرده برای رفتن به سبزوار. همیشه دقیقه‌ی نودی‌ام‌ ایح ایح ایح. لنت به مو.

    روزگفتارم را گرفتم.

    بعد هم به راه افتادیم نصفه شبی. آخه کی نصفه شبی حرکت میکنه.

    https://t.me/yaddashtneda

  31. حلزون: من همه چشم شدم. خیره به دنبال گردالی‌هام.
    سال‌واژه: شناخت
    ۱. خوشحالم که هر روز با سال‌واژه‌ام هم‌آغوشم. به جز کارهایی که امروز طبق برنامه‌ی همیشگی‌ام در مسیر شناخت انجام دادم، در تجربه‌ایی متوجه شدم عجب آدم گاگولی هستم که هنوز نفهمیدم آدمها می‌توانند در لحظه چهره عوض کنند و شوکه‌ات کنند. رکب خوردم. دردم گرفت. یادم میرود نباید زود اعتماد کنم. جالب اینجاست که درست همان‌موقع داشتم در ورد آزادنویسی میکردم و دلم خاسته بود از محاسن اشتباه کردن بنویسم و آن را به خلاقیت ربط دهم. چیزی نگذشت که خانم محترم نقاب از چهره برداشت و دیوانگی‌اش عریان شد. من مانده‌ام تن هایِ تن ها، هاهاها. من ماندم و طعم تلخ شکست. شاید این دفعه کمی بیشتر یادم بماند. چرا بعضی اشتباهات اصرار دارند در عقد دائم تو بمانند؟ گرورم جریحه‌دار شده.
    ۲. باشگاه رفتم.
    ۳. پست‌های دوستان نویسندگی را در تلگرام خاندم و روزگفتارهایشان را گوش کردم. کامنت هم گذاشتم برایشان. از ارتباطی که شکل گرفت انرژی خوبی دریافت کردم.
    ۴. روزگفتار خودم را ضبط و منشر کردم.
    ۵. گزارش نیک دوم تیر را نوشتم.
    ۶. بازهم شب شد و باز ستاره. چالش بیخابی در ۲۴۸مین شب.

    https://t me/zohreyousefha

  32. سال‌واژه‌ام استمرار است.
    راستی چرا استمرار؟ چرا :نوشتن» نه، چرا «خواندن» نه. چرا «رفتن» نه. از خودم می‌پرسم. و خودم پاسخ می‌دهم چرا «استمرار »نه و در هر آنچه گفتی و حتی بیشتر از آن استمرار راه می‌یابد.
    با خودم زیاد حرف می‌زنم. احتمالا همه همینطور هستیم.
    صبح زود بیدار شدم. خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم رهبر قبلی و پادشاه قبلی با فاصله‌ی چند ستون از هم، کنار دیوار پلی ایستاده‌اند بالای رودی و شمع تولدشان را فوت می‌کنند. بیدار که شدم خوابم را نوشتم و حدودا نیم‌ساعت آزادنویسی داشتم.
    مرخصی امروز به جا بود، اما کم. دلم می‌خواهد دست کم شش ماه در غار تنهاییم به سر برم و بخوانم و بنویسم و از نو بخوانم و بنویسم.
    تولد بهروز بود. بعد از خرید رفتیم‌کافه. آلبالوها را بغل گرفته بودم که زیر سنگینی باقی خریدها به نشوند. همیشه قدم آلبالو در قلب من است.
    دو تا از داستانهای رولد دال را خواندم. پسری که با حیوانات حرف می‌زد و مسافر مجانی. از آن قصه هاست که چند ساعت در لابه‌لای ماجراهایش جا می‌مانی. خصوصا قصه‌ی اول.
    بعد از ورزش با سمیه، کمی رقصیدن.
    دوش گرفتم.
    شعر ماهی شروع شد. سر تمرین شعر ماهی قصه‌ی پسر را نوشتم.
    شعرهای بچه‌ها عالی بود.
    استاد هم بلاست. یک تییتر ساده‌ی اخبار را جوری می‌خواند که تمام احساسات شاعرانه‌ت غلیان می‌کند.
    دفتر شعری خواندم.
    چرا باید زیادتر حرف بزنیم را خواندم.
    در آخر انگار هیچی نخواندم. همیشه وقت تنگ است.

  33. سال‌واژه‌ی من: شناخت
    _رفتیم دفتر. باز هم برنج‌پارتی مورچه‌‌قندی‌ها. کُنجِ دفتر. الناز رفت پیفاف خرید. خون‌تومان. سه میلیون و نهصد ریال. «تو گه خوردی چراغ‌ها را خاموش می‌کنی» خطاب به… کی بود؟ پیر داشت. زاد داشت. رویا داشت. یادم نمی‌آید. من چراغ‌ها را روشن می‌کنم. برای همین هم می‌رویم دفتر. حضورتومان. الان اوضاع خیط است. اوضاعِ مال و انرژی و توان. اما باید بود و چراغ‌ها را روشن نگه داشت. تا وقتی که اوضاع بهتر شود. (استیکرِ «درست نمی‌شه، نگران نباش.») حضورتومان. به واحد حضور دارم هزینه می‌کنم؛ برای زندگی. اوه. مای. گاد. نوه‌گانم زانو بزنند.

    _خابم نمی‌بُرد. دیشب. چراغ‌ها روشن بود و زل زده بودم به سقف. «تو گه می‌خوری چراغ‌ها را خاموش نمی‌کنی» خطاب به؟ خطاب به خود خودش. سولاخ فرسی را باز کردم. سولاخ انحرافی بینی چپ؟ فرسی هم با این عنوان‌هایش. سولاخ انحرافی بینی چپ؟ تیغ هم داشت. همان. سولاخ چپ فرسی. فرسی روانی‌ست. روانیِ زبان‌گستر. می‌خاندمش و این‌طوری بودم که: «این روانییییه». اگر کسی وقت خاندنم به حرف بیاید که «این روانییییه»، توی کونم عروسی می‌شود.

    _«خوشبختی» از کلمه‌های زبان من نیست. یعنی نمی‌دانم خوشبختی چیست. نبوده که بخاهم خوشبخت بشوم. گاهی ولی چیزی برایم هم‌رنگِ خوشبختی می‌شود. نزدیک‌ترینِ خوشبختی. صمیمیت، نزدیک‌ترینِ خوشبختی است. یا شاید خود خودش. کلاس شعر امشب خیلی خوش گذشت. از آشنایی با شما خوشبختم. از آشنایی با من زانو بزنید. ای نوشتن. ای شعر. ای صمیمی‌دوستانم. Yahe.

    _ناهار پختم برای خندق بلای خاهرانم.

    _شعر نوشتیم با ندا اَل برشت اَل فائزه. وقتی ناهار می‌پختم. برای خندق بلای خاهرانم.

    _دفتر «سکوها خالی‌ست» از ایرج ضیایی را خاندم. می‌بینی؟ هیچ حواسم نبود اسمش ایرج است. فقط حواسم پیش خالی بودن سکوهایش بود. البته معیارم برای دوست‌پسر ایده‌آل دیگر دارا بودن نام مبارک «ایرج» نیست. همین‌که لز باشد، کافی است.

    _نویسنده‌ساز را بودم. «شکر آن‌که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی» از سعدی بود؟ به‌گمانم. دوستش دارم. شکر آن‌که به مصیبتی گرفتاریم نه به معصیتی. بعد؟ دختری که به معصیت گرفتار است با لاک‌های سرخابی‌اش آمد و از کتاب «بداهه کن» گفت و من با خود گفتم کاش می‌توانستم راز فوگُلاده‌گی‌اش را کشت کنم. و بفروشم؟ نه، فقط می‌کشم.
    https://t.me/elahebaseda

  34. سال‌واژه‌ام: طلوع.
    «شده‌ام کارشناس برجسته‌ی اتلاف وقت»
    امروز همین جمله بودم. چشم‌هایم تصمیم گرفته بودند تار شوند و سردرد بیافرینند.
    خاندن و نوشتن و حتی زندگی را به روزهای بعد
    حواله کردم. نوشتن را کاملن نه، چون کم‌اکی یله و آزاد و رها نوشتم.
    دوست داشتم دوباره سراغ شب‌ یک شب‌ دو بروم. کمی از صفحه‌ی ۹۹ را خانده بودید برایمان. دوباره خاندمش. می‌دانید چه شد؟ وقتی به خودم آمدم رها کردن کتاب برایم ممکن نبود. بی‌تاب بازخانی‌اش هستم. فردا زندگی را، و رمان را از سر می‌گیرم.

    دوستدار شما، لنا
    https://t.me/lenaamirii

  35. ـ تصمیم گرفته هرروز به واژه‌ی بی‌نوایی گیر بدهد؛ دیروز به «حوصله»، امروز به «جان». از جان گفت و نوشت. جان را زیست، با هر قدم و با هر نگاه.
    ـ پیاده‌روی رفت. به گرمای سگی فحش داد و به سبزی و کنجکاوی شاخه‌ها نگریست. درماندگی برخی را بر شانه گذاشت و شادی دیگران را رقصید، البته در خیال.
    ـ در چایخانه‌ای در شرق آسیا پیاله‌ای چای نوشید و کوشید فضای چایخانه را بِکاود، البته در خیال. چای خوردنش یک ساعتی طول کشید.
    ـ این روزها رهی با روحیاتش سازگارتر است. چندک شعری از رهی خواند.
    «ستاره، شعله‌یی از جانِ دردمندِ من است
    سپهر، آیتی از همتِ بلندِ من است»
    ـ ساعت که به پنج رسید، مادرش تصمیم گرفت او را به کار بگیرد. غر نزد و یاری رساند.
    ـ به مخاطب خیالی‌اش نامه‌ای نوشت و نیک پنداشت که دنیایش آبستنِ تحولاتی‌ست. با خود گفت: ای‌کاش نیک باشد.
    ـ از کتاب فرهنگ‌واره فارسی خلاق استادش چندین واژه برگزید و چیزهایی نوشت.
    ـ کوشید کاریکلماتورهایی بنویسد اما نتوانست. به جایش دیالوگ نویسی کرد.
    ـ امروز رمق داشت و نیک از آن بهره گرفت.

  36. این شما و این فسیل حلزون در موزه استاد کلانتری.
    سال واژه: آشتی
    و نمره ‌ی امروز ۸
    ۱. اولین‌کاری که پس از باز کردن چشم انجام دادم، نوشتن کارهای روزانه‌ی دیروزم بود که استاد دوست نداشتند و گفتند: همان شب. ما هم گفتیم: چشم.
    ۲. صفحات صبحگاهی را دم کردم و کافئین نوشتنی را نوش جان. طوریکه تا ۱۲ شب هنوز پرانرژیم.
    ۳. آماده کردن وسایل کلاس برای سروکله زدن با دوتا نوجوان دوست داشتنی که الحق استعداد هم دارند.
    ۴. خواندن کتاب با شما نبودم
    ۵. معرفی کتاب’ گیرنده شناخته نشد” و فیلم” میان‌ستاره‌ای” به دو نفر.
    ۶.انتشار مطلب در تلگرام.
    ۷.امروز پرنده‌ی حدیثه‌سادات بعد از ۷ سال از دنیا رفت و حال حدیث خوب نبود.
    ۸.زبان کار کردن از لغت جدید و شادوینگ و لیسینسگ و کمی رمان انگلیسی مناسب سطح زیر صفر.
    ۹. طناب زدن و دمبل زدن(آدم جوگیر ، دمبل دیگه چه صیغه‌ایه؟)
    ۱۰. پیاده روی به اندازه ۴ کیلومتر.
    ۱۱. خریدن رفتن و گرفتن هر آت و آشغالی که حس می کردم زمانی لازم می‌شود .از گرفتن روغن بچه تاااا پودر کاکائو.
    البته این وسط ها یک دفترچه‌ی خوشگل صورتییی، دو تا پاپیون یادگاری برای بچه‌های کلاس، کرم ضدآفتاب برای نسوختن صورت شهلایم و کمی نسکافه گلد برای اجرای ترند تیک‌تاک و البته گرفتن یک جفت گوشواره‌ی نقره‌ای رنگ برای دل و قلوه‌ی خودم.
    ۱۲. رفتن به حمام و انجام دادن یک ترند تیک تاکی برای جلوگیری از بوی بد بدن گه اگر جواب گرفتم فردا شب برایتان می‌نویسم.
    ۱۳ هزار کلمه نویسی که انداره چند روز برای نوشتن بهم ایده داد.
    ۱۴.شرکت در وبینار نویسنده ساز .
    ۱۵. درست کردن ناهار محبوبم یعنی ماکارانی با سویا که یک سوال به ذهنم رسید.اولین باز چه کسی در ایران سویا را لایق ماکارانی دانست؟ و شاید فردا در کانالم منتشر کردم.
    ۱۶. این روز‌ها دل‌ها حال و هوای حسینی دارد، دعای خیرتان را بدرقه‌ی راهم کنید❤️

  37. به نام خداوند جان آفرین
    آمده ام گزارش امروز سه شنبه دوم تیرم را برای نویسنده ساز بنویسم و بفرستم.
    حواستان هست به تیر رسیدیم. ۲۶ دقیقه مانده به ساعت «دو صفر» معروف یا شایدم چهار صفر یعنی ۲۷ دقیقه دیگر وارد ۳ تیر میشویم شایدمدر همان دو صفر وارد ۳ میشویم.
    این گزارش ۴۲امین گزارشی است که من برای سایت استاد شاهین کلانتری میفرستم. گزارش های اولیه را از دفتر خودش میفرستادم و حال از آبادی میفرستم.
    ۳ روز است که نتوانستم به وبینار برسم. ۳ روز است که سر کار میروم قبل از این ۳ روز هر روز سر کار بودم منتها چون کار خودم بود هر روز ساعت ۵ بعدازظهر به وبینار میرسیدم و وارد که میشدم گوشی را قفل میکردم و در جیب پشتی شلوارم میگذاشتم و اگر هم کسی نزدیکم بود معمولن دور میشدم و به کارم ادامه میدادم، بعضی وقتها داداشم «باد» اذیت میکرد و صدای استاد را با خود میبرد و من هم به دنبال باد و صدا میدویدم و کار را رها میکردم اما این ۳ روز داستانش فرق دارد. این ۳ روز صاحبکارش فرق دارد.
    ۳ روز است که کارگری میکنم ۲ روز از این ۳ روز سر مزرعه خشخاش کار کردم و امروز که روز سوم بود شاگرد کاشیکار بودم.
    اوستا امروز که میگفت«بهم نگو اوسا بگو بنا» پسر عموم بود، پسر عمویی که باجناق داداشم است. صاحب کار امروز داداشم بود. با اینکه میتوانستم به وقت وبینار یک لگد به دوغاب بزنم و تعطیل کنم اما نکردم. بنا گفت دوغاب بیشتری بساز، گفتم«چشم بنا» و سازیدم. با این حال میشد وارد وبینار شوم و به کارم هم ادامه دهم اما شلوغ بود و صدای گوشی من هم ضعیف، هندزفری لازم بودم که هندزفری ندارم جز یکی که خیلی وز وز میکنه و خط میندازه و یکی دیگر که از ان یکبار مصرف های است که در قطار یا هواپیما به مسافرها میدهند. یک آشنا دارم که سفر باکلاسی داشته و یادگار سفرش را به من کادو داد و من بعضی وقتا ازش استفاده میکنم اما الان تشریف ندارند.
    بدی من این است زیاد پر گویی میکنم با اینکه خسته ام و نصف کلمه ها و جمله ها را در خاب مینویسم اما دست از نوشتن بر نمیدارم البته استاد میفرمایند«فیروز زیاد حرف بزن» و یک کتاب هم در این مورد نوشت و چاپ کرد با عنوان«چرا باید زیاد حرف بزنیم»
    چرا باید زیاد حرف بزنیم؟
    کتاب را بخان تا متوجه شوی عزیز.
    اولین کتابی که در عمرم خاندم بوف کور بود و دومین کتاب«شاهراه تاثیر گذاری» بعد از اینکه شاهراه تاثیر گذاری زیاد روم اثر نکرد استاد کتاب «نویسنده ساز» را به مبلغ ۴۹٠ هزار تومان و یک وعده کباب با دوغ و ماست و خیار به من فروخت. نویسنده ساز بینظیر است برای کسی که مرد عمل باشد، اهل قلم باشد، در قدم باشد، هم قلم باشد، برای کسی که با همت باشد. پر از رازه، پر از آواز. کار کار نویسنده سازه. کار استاد سازه. ساز ساز آغاز. آغاز پر از آوازه. آواز در نویسنده سازه. و خوشبختانه من پسر خلف نویسنده ساز هستم. کل نویسنده ساز واس ماست.
    من بیشتر وقتها در خیالم با استاد و ساز و آواز هستم و وقتی پر از شور و غرور میشوم کار را به حصین میدهم و او هم با اپیکور آهنگ«دیگاه» را میخاند:
    هر چی دارم ساختم خودم ا اینکه دیوار دیروز امروز شده پلم.
    و من بیشتر لذت میبرم.
    زیاد حرف زدم و امروز زیاد هم کار کردم الان خسته ام و محتاج خاب. خاب آرامی را از خدا میخاهم.
    میخاهم خدا جانم یکتا را به من بدهد و فرد مرا با خود ببرد.
    در ۲۲ دقیقه بامداد چهارشنبه مینویسم. مینویسم خدایا تمام خودت را در تمام من فرود آور و مرا غرق در زندگی نور و آرامش کن. خدایا من از تو میخاهم همه ات را به تن من بیاوری، خانه تو در جان من است.
    بابت تمام نعمت هایی که به من دادی تو را شکر میکنم ای خالق یکتا ای خدا. ای خدا یکتا را به من بده. خدایا یکتا را به من بده و فرد مرا با خود ببر تا هر دو هم باشیم پر از من باشیم. سر باشیم. تن باشیم. برتر باشیم.
    چهارشنبه را پر از نور و رحمت و برکت میخاهم برای خودم و خانواده هایم. من خانواده زیاد دارم.
    خدایا برسان به من آنچه را که نیاز من است.
    سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم.

  38. گزارش نیک ۴۲
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    — ناخن‌‌هایم گوشه کرده است. به ناخن‌گیر نمی‌رسند. می‌کَنم‌شان. با دندان‌هایم. خون می‌افتند. با دستمال کاغذی خون‌شان بند می‌آید. فکرم می‌رود به تمام گوشه‌ها که گوشه‌ای افتاده‌اند و وسط‌ها و بالاها امان‌شان نمی‌دهند. به گوشه‌ی خانه، به گوشه‌ی آشپزخانه، به گوشه‌ی شالم، به گوشه‌ی لبم، به گوشه‌ی نوشته‌هام که گوش کسی بدهکار‌شان نیست.
    گوشه‌ها گناه دارند. نه؟

    — مهمان دیر آمد طبیعتن دیر هم رفت. ویرایش تمرین دوره‌ی شعر‌ماهی را دیر انجام دادم. دیر فرستادم. دیر رسید. دیربه مکتب رسید. دیر خوانده نشد. دیر هیچی نشد. دیر هیچی به هیچی شد.

    «برگ‌ها» چه کارمان دارند؟ انواعش افتاده‌اند وسط زندگی‌مان و هی دستور صادر می‌کنند؛ درس‌برگ، کالا‌برگ، کباب‌برگ، صدبرگ …

    — نزدیک‌ است که بیهوش شوم از خاب. خدا کند تا صبح با همین قدرت پیش برود.

    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  39. جدیدا صبح‌ها خسته‌ از خواب بیدار می‌شوم. این جدیدا یعنی دو روز. انگار واقعا تویِ خواب بیدار بودم. میدانم علتش دیر خوابیدن و بد خوابیدن و کم خوابیدن است. ولی خب.
    صبح را با اندکی نوشتن آغازیدم. روزی که نکوست از آزادنویسی‌اش پیداست. برای من نکو نبود. چون پیدا نبود.
    پادزهر خواندم. خط کشیدم. خودکار آبی آسمانی.
    فندق‌شکن وصل نمی‌شد روی لپ‌تاپ. وصل هم می‌شد کار نمی‌کرد. از خیرش گذشتیم.
    فیلم دوره‌یِ استاد میم را باز کردم. حوصله‌ام نکشید. بستم.
    باز هم پادزهر خواندم.
    وبینار نویسنده‌ساز را هم مثل همیشه بودم. فکر کردن یاد گرفتیم. گوشمان به شنیدن صدا و چشممان به دیدن سیمایِ مشعشع‌ِ مبینا جان روشن شد.
    ناهار هم میلم نکشید. شام ولی جبران کردم. حرص و خوراک را با هم خوردم.
    روزگفتار ضبط کردم. روانه کردم سمت کانال.
    برای لنا پادکستی از احمدرضا احمدی فرستادم. یک آهنگ کُردی/کوردی هم فرستادم. خوشش آمد.
    شرحِ باقیِ نیکی‌ها شرحِ اضافات است.
    شب بر همگان خوش✨

  40. باز دوازده گذشت و گزارش‌نیک را روانه‌ نکرده‌ام.
    روزها، برق‌آسا
    نمی‌فهمی چگونه صبحت شب می‌شود.
    برای من روزهای تابستان هم کوتاه است. روز باید آنقدر کشدار باشد که خودت از کشش آن کش بیایی و بیفتی. این روزها، تنها منم که کش می‌آیم و ساعت‌ها هم هیچ به روی نامبارک‌شان نمی‌آورند.

    باز اصل مصمم بودن مرا در مسیر نگه می‌دارد. هیچ غم‌تان نباشد.

    روزم امروز، بیشتر در تکاپوی مراسم پنجم زن‌عموی از کف رفته بودم. حیف شد زن‌عموجانم. دوست‌داشتنی بود و مهربان.

    باشگاه نرفتنم از تبعات همین مراسم بود که جلسه‌ی امروزم پِرت شد. سوخت.

    سری به شعرماهی زدم و دوباره کتاب ایرج‌خان را خواندم و کمی حسد ورزیدم و بعد خواستم غر بزنم که: « آی ایرج‌خان، بساط ساختی واسه‌ی ما، با این تشخیص مَپشخیصت. استاد هم که ما را گیر آورده است.» که از آن‌جا که هنوز در کف اوصاف خوب زن‌عموجان بودم، لب گزیدم و مثل خانم‌های متشخص، شعر سراسر تشخیصم را روانه‌ی کوی آقای شاهین کردم، بلکم بپسندد و گازی نگیرد، البته گاز هم نگرفت، تنها خندید. من نمی‌دانم، لابد جک سروده‌ام؟ باز وااسفا نثار خود کردم و در خود خزیدم.

    ساعت به ساعت بیست نزدیک می‌رفت که دیدم آقای شوهر مرغ‌های نَشُسته را در طَبق اخلاص گذاشته است و حواله‌ی من می‌کند. کاش انگشتری، دستبندی، چیزی را اینگونه هبه می‌کرد. به ناچار، گوش‌ها را به واسطه‌ی ایرپاد مشغول کلاس کردم و دستانم را مشغول پاکیدن چندش‌آور مرغ‌ها.
    در دلم غر هم می‌زدم که یکبار نشد من این کلاس اقا شاهین را بی‌دغدغه و تمرکز طی مسیر کنم. بله، غر زدم، چون زن‌عموجان در آن لحظات از آخر مبارکم رفته بود و تنها تف و لعنت بود که جولان می‌داد.
    خلاصه؛ بعدشم تف به ریا، گفتم شب تاسوعاست، حیف می‌شود خودم را کمی قاطی عزاداری‌های امام‌حسین علیه‌السلام نکنم.

    راستی روتین نوشتن‌ها را هم داشته‌ بودم، هرچند کم.

    وبینار نبودم.
    نمره‌ی امروزم بیشتر ۲ نمی‌شود.

    https://t.me/manesehchtgrh

  41. «شعر سیاسی من گلوله‌ی من است»
    میرزاآقا عسگری

    ۱-باز سعی می‌کنم سکوت را فراموش نکنم.
    ۲-امروز کتاب «درک اجبار اکنون» را تمام‌کردم.
    ۳ـ سعی کردم یک معرفی ترغیب‌کننده از کتاب برای دوستانم بنویسم.
    ۴-وبینار نوبسنده‌ساز شرکت کردم و تکرار مفهوم پرسشگری و سنجیده‌گویی را مرور کردیم.
    ۵-در بازار سنتی عبدالرزاق، خرید و گشت‌وگذاری داشتیم.
    ۶- تصویری از تدفین بچه‌های مدرسه‌ی میناب دیدم و جایزه‌ی گلدن‌شات که به عکاس آن تعلق گرفته بود، دردم را سنگین‌تر کرد. وقتی رنج عده‌ای، اسباب سرگرمی برای دیگران می‌شود..
    برای این تصویر جمله‌ای نوشتم‌و منتشر کردم.
    شاید بیش از صد جمله نوشتم تا بتوانم رنح مادری که هر لحظه جای خالی فرزندش را می‌بیند، توصیف کنم و اعتراضم را به به سوژه‌انگاری رنج انسان‌ها فریاد بزنم.
    «مرگ فرزندان ما برای جهان، تنها یک رقابتِ تماشایی‌ست»

  42. گزارش نیک امروز: سال‌های مدرسه‌ی نویسندگی

    امروز نشستم و به شش سال گذشته نگاه کردم. شش سالی که عضوی از مدرسه نویسندگی بوده‌ام.

    با نیت نویسنده شدن آمده بودم. مثل خیلی‌ها. فکر می‌کردم نویسندگی یعنی کتاب. یعنی قلم. یعنی فیلم و سریال و آدم‌های اخمو که پشت پنجره باران را نگاه می‌کنند و جمله‌های عمیق می‌نویسند.

    بعد فهمیدم نویسندگی، بهانه است.
    اصلِ ماجرا آدم‌ها هستند.
    چون آدم، به آدمیزاد زنده است.

    شش سال پیش شاهین کلانتری وارد دایره زندگی‌ام شد. البته «دایره» شاید کلمه بزرگی باشد. ما خانواده‌ای هستیم که به قول مادربزرگ خدابیامرزم «غریبه به دور» بودیم.

    این «غریبه به دور» هم بیماری عجیبی بود.
    آن‌قدر عجیب که وقتی خاله بزرگم با دوست‌پسرش ازدواج کرد، مادربزرگم صبح مراسم پاتختی، در مسیر رفتن به خانه داماد، مدام می‌گفت:

    «می‌دونم وقتی برسیم سر بریده دخترم رو روی میز می‌بینیم!»
    با چنان اطمینانی می‌گفت که انگار از قبل خبر موثق رسیده بود.
    خاله کوچکم که آن زمان نوجوان بود، تمام راه گریه کرد و احتمالاً در ذهنش مراسم پاتختی را با صحنه‌های جنایی اشتباه گرفته بود.

    خلاصه ما این‌طوری بزرگ شدیم.

    غریبه‌ها خطرناک بودند.
    دوست‌ها مشکوک بودند.
    و هر آدم جدیدی احتمالاً یک قاتل زنجیره‌ایِ در کمین محسوب می‌شد.

    اما نسل نوه‌ها کمی خرابکاری کرد.

    دوست پیدا کرد.
    با آدم‌ها حرف زد.

    و حتی بعضی‌هایش با همان غریبه‌ها ازدواج کردند و دنیا هم، برخلاف پیش‌بینی‌ها، به آخر نرسید و سری هم نبرید.

    حالا بعد از شش سال، ناگهان طی چند ماه، می‌بینم از خشکی درآمده‌ام. این را هم از او (استاد) دارم و شروعش شد با دعوتم به سمپوزیوم حضوری.

    دوستانی که یابیدم:

    اول که شاهین خان بود.
    بعد زهره رسولی.
    بعد نیلا شفاهی.
    بعد سارا یثربی.
    بعد غزاله فائق.
    بعد مریم جوینده.
    بعد سحر فرهادی.
    بعد آناهیتا آهنگری.
    بعد شادی صفوی.
    بعد لاله حقیقت.
    بعد اسماء که هنوز فامیلش را نمی‌دانم و امیدوارم خودش بداند.
    بعد ثمانه.
    بعد فاطمه بخشیان.
    بعد سامان و علی آراسته.

    بعد آقافیروز قاسمی.

    فهرست کوتاهی نیست.

    برای کسی که در خاندان «غریبه به دورها» به دنیا آمده، این تقریباً یک انقلاب اجتماعی محسوب می‌شود.
    و جالب اینجاست که همه این‌ها را از مدرسه‌ای دارم که قرار بود فقط نوشتن یادم بدهد.
    اما مدرسه‌ی بزرگیم، برخلاف مدرسه‌ی کودکیم فقط خواندن و نوشتن یاد نداد.
    آدم‌ها را یاد داد.

    و دوستانی که هنوز پیدا نکرده‌ام:

    خب پیدا نکرده‌ام دیگر.
    نشسته‌ام منتظر.

    و راستش انتظارِ پیدا کردنِ یک دوست جدید، از پیدا کردنِ یک جمله خوب، هیجان‌انگیزتر است.

    دوست جدیدم می‌شوی؟
    پس بیا از کانال‌های‌مان شروع کنیم. من تو، تو من.
    https://t.me/asa_fatemi

    1. چقدر جذاب و خواندنی بود فاطمه عسلی‌
      غریبه به دور هم ترکیب قشنگه.

      چقدر ذوق کردم اسمم رو دیدم.‌باعث افتخارمِ که دوست شمام. و من از داشتن دوستانی چون شما مشعوفم و یه خودم می‌بالم.
      باشد که دیگران حسودی کنند.🥰

    2. سلام عسل جان، خوشحال می شوم اگر من را هم به عنوان دوست، در جمع نیکتان بپذیرید.

  43. گزارش نیک ۴۲
    امروز از ساعت ۴ صبح بیدار شدم تا ۸:۱۸ دقیقه. در این فاصله برای صبحانه بچه ها پنکیک درست کردم و رفتم لالا. ساعت ۹:۵۰ دقیقه مهدی از سر کار برگشت صبحانه را به اتفاق بچه ها خوردیم و مهدی رفت خوابید و من هم یک سری کار شخصی انجام دادم و از آنجا که این اواخر دلخوریهایی از اطرافیانم دارم افکارم را روی کاغذ آوردم و در کانالم ارسال کردم. دایی همیشه نگرانم صدایش درآمد. ولی هر چقدر تلاش کرد نتوانست حالم را بهتر کند. گاه فکر میکنم هیچوقت دیگر حالم خوب نخواهد شد. دیروز با دوستی قدیمی حرف میزدم و ماجرا را برایش شرح دادم، همه ماجرا را، در کل به من حق داد اما اعتقاد دارد من حساس شده ام و جرمی اتفاق نیوفتاده که من اینقدر آشفته ام. شاید راست می‌گوید ولی من آرام نیستم. امروز رفیق قدیمی ام، سندروم روده تحریک پذیر عود کرد. از دل درد به خودم می پیچیدم. یه ساعت درد کشیدم تا آرام شدم. چند سالی بود که مهمانم نشده بود.امروز حسابی از خجالتم درآمد. سه ساعت در رفت و آمد دستشویی ـ اتاق خواب بودم تا آرام شدم و روی تختم ولو شدم و شاید نیم ساعت بیهوش بودم. دوش گرفتم کمی با سر و روی خودم ور رفتم. سلام حاضر کردم و وارد جلسه آنلاین با حمیده و سمیه شدم. اونقدر با حرف هایم خندیدند که سه نفرمان اشک میریختیم. من غر میزدم و آنها پاسخ می‌دادند. تا ۹:۲۱ در جلسه بودیم بعدش هم بساط شام. موقع شام دستی به سر مهدی کشیدم که دیانا گفت: مگه بابا سگه که داری تازش می‌کنی؟ گفتم این چه حرفیه دیانا جان!؟ مگه آدم فقط سگها رو ناز می‌کنه؟ مهدی خندید و گفت حالا بعد از عمری مامی یه دستی کشید به سر من ببین یه کاری نمیکنید دیگه دست نکشه…
    در فکر فرو رفتم، راست می‌گفت، من خیلی آدم بدی هستم این روزها…
    https://t.me/SougandSetareh

  44. دیگر از درخت زندگیم هیچ برگی بی‌هوا نمی‌افتد. هیچ برگی در اوج ناامیدی نمی‌میرد .
    من جدا شدن هر برگ را تماشا می‌کنم.
    دستش را می‌گیرم و همراه هم مسیر درخت تا زمین را طی می‌کنیم.
    برگ شادمان باشد یا اندوهگین دستش را رها نمی‌کنم.
    او را به آغوش زمین می‌سپارم سپس در مسیر بازگشت می‌خوابم و رویا می‌بینم.
    من هر صبح برگ جدیدی را می‌بینم.

    سال واژه‌ام پایندگی

    صبح هم کوتاه بود به دلیل دیر بخواب پیوستن شب گذشته.
    نوشتم آزاد آزاد در اول صبحم.

    داستانی دیگر خواندم از تقاطع روحی.

    بازنویسی متن تمرین سوم‌ را آماده کردم و او را روانه مدرسه کردم.
    تکلیف چهارمم را نیز کتابت کردم.

    بهر شفای کودک درونم در کتابی جستجو کردم. کودکم پندی دادو با جان و دل گوش کردم. برایم نقاشی کشیدو درد و دل کرد سپس قرار ملاقات بیشتر را در خواست کرد.
    شکر گفتم چند بار بوسه زدم بر صورتم بوسه تشکر نام.
    عنوان کتاب‌های امروزم اینگونه بود:
    اثری مرکب
    قدرتی که من هستم
    برای شناخت کودکان ناتوان در بهره‌گیری کامل از مغز، کتاب درسی را طلبیدم.

    ساعتی هم در وبینار آموختم و تمرین خطاطی کردم.
    چند پر از مرغ سریالم را تماشا کردم
    اما نام کاملش را یادم نمی‌آید.
    وعده ما باشد گزارش نیک فردا تا برایتان نامش را بیاورم.

  45. -سال‌واژه‌ام «واقعیت‌بافی».
    -نمره‌ی امروز ۷ به دلایل پایین.
    -با مامان رفتم خرید برای خونه.
    -کلاس شعرماهی رو شرکت کردم. شعرم خوب نبود باید بیشتر سعی کنم. از تشخیص خوشم میاد.
    -استاد گفت که از هسته‌ی زمین که راهش از داخل کوه هست بیرون نمی‌آید. حق دارد آدم از یک لحظه بعدش خبر ندارد.
    -یاد گرفتم استفاده از کلمه‌ی «خانش» برای فعل خاندن غلط هست. «خانش» واژه‌ای هست معادل «قرائت» در فارسی نه به معنی خاندن.
    -در کلاس شعرماهی تمرینی برای ادامه‌ی یک جمله‌ی ساده که در روزمره استفاده می‌کنیم داشتیم. دوستش داشتم. تمرینم رو داخل کانال قرار دادم.
    -یکی از داستان‌های بیژن نجدی رو خوندم و تصمیم گرفتم در روزگفتارم هم اون رو برای دوستام بخونم. اسم داستان: یک حادثه‌ی کوچک.
    -دفتر شعر «سکوها خالی‌ست» رو خوندم.
    -کمی با گوشی نقاشی کشیدم.
    -فیلمی میبینم حتمن. هنوز نمیدونم چی.
    -امیدوارم ببر من هم از جنگلم عبور کنه. بهش نیاز دارم.
    -آقا اجازه از این تیشرت‌های نویسنده‌ساز به ما جایزه نمی‌دین؟

    *جامانده از دیروز:
    -تولد مامانم بود، براش کیک گرفتم و گیلی‌گیلی کردیم. امیدوارم عمرش طولانی باشه. خیلی طولانی‌تر از بابا.

    حلزون از خودش دراومده به خودش نگاه می‌کنه.

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  46. سال واژه‌ام «ریل‌گذاری» است. تکه تکه ریل‌ها را کنار هم می‌گذارم تا آنچه باید بشود، بشود. هیچ‌وقت دیر نیست. تکه‌ها را کنار هم می‌کذارم حتی اگر خوب نباشند، صاف نباشند و یا مورد قبول بینندگان نباشند، می‌خواهم ادامه دهم.
    نمرهٔ امروز من پنج است.
    این خستگی تمام نمی‌شود، مثل چسب به من چسبیده است. با این حال از صبح که بیدار می‌شوم، تمام وقت در خدمت آشپزخانه هستم (استخدام تمام وقت بدون مزد).
    صفحات صبحگاهی نوشتم. به کاسکو آب دادم.
    ورزش کردم.
    بعد از ناهار مراقبه کردم و کمی هم مطالعه.
    می‌خواستم کمی دراز بکشم، ولی نوشتن مرا صدا می‌زد. نوشتم و نوشتم تا آرام شدم. بعد هم برای دخترم سیب‌زمینی سرخ‌کرده با سس مخصوص درست کردم.
    در وبینار مدرسه نویسندگی شرکت کردم. استاد آهنگی از طبیعت و آواز پرندگان گذاشته بود. دخترم گفت: «استادتون تو بهشته». همان اول قطع شدم و درست آخر وبینار توانستم دوباره وارد شوم.
    دخترم را بردم کلاس بسکتبال. کمی از «کارد را گذاشته بود زیر گلویم» را خواندم. این مدل نوشتن هم جالب است. خودم هنوز امتحانش نکرده‌ام، ولی انجام می‌دهم. بعد از کلاس، دخترم را بردم خانهٔ عمه‌اش. به خانه که رسیدم از گرما داشتم خفه می‌شدم.
    داستانکی نوشتم و در کانالم گذاشتم. این هم کانال من:
    https://t.me/bargmoments
    آخر شب با همسرم رفتیم پیاده‌روی. یک تی‌شرت سفید هم خریدم. نمی‌دونم چرا هر وقت ما می‌رویم پیاده‌روی، بهتر خرید می‌کنیم.

  47. سلام!
    سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊
    امروز کروکودیل خیلی صورتی بود.
    نمره روز: ۹
    گزارش نیک:
    ۱. صبح ساعت ۸ پاشدم، املت درست کردم و توی حیاط خوردم.🍳
    ۲. کار‌های دانشگاه رو یه قسمتش رو انجام دادم.
    ۳. فایل صوتی جلسه چهارم نویسندگی خلاق رو گوش دادم.
    ۳. وبینار نویسنده‌ساز رو شرکت کردم (این به یکی از قسمت‌های مورد علاقه روز من تبدیل شده واقعا عاشقشم)🥰✨️
    ۴. بعدش نشد برم پیاده‌روی ولی کتاب‌ مردی که در غبار گم شد رو خوندم این بین چند تا مشتری بقالی مامان خانم رو راه انداختم😁
    ۵. ساعت ۹ بود که تصمیم گرفتم ادامه کتابم رو با چند تا از دوستام به اشتراک بزارم و این بین چند دوست جدید پیدا کردم و درمورد نصرت رحمانی، آثارش، اشعارش و… صحبت کردیم و واقعا دوست داشتم بحث و جو رو و صحبت طولانی شد.
    ۶.یکی از دوستان اونجا بهم دو تا سایت معرفی کرد
    با توجه به جیزی که گفته بود یکی از سایت‌ها تو عطر‌های مختلفي که استفاده میکنی رو وارد میکنی و نظرات بقیه رو درموردشون می‌خونی.
    اون یکی هم برای فیلم بود اینجور که تو فیلم هایی که دیدی، میخوای ببینی رو وارد میکنی. میتونی نظرت رو راجع بهشون بگی و نظر بقیه رو بخونی.
    فعلا خسته هستم و نتونستم به این دو تا سایت سر بزنم ولی فردا نظرم رو میگم
    سایت عطر:
    https://www.fragrantica.com/
    سایت فیلم:
    https://www.letterboxd.com/
    کانال تلگرام بنده:
    https://t.me/symphonieverte

  48. سال‌واژه‌ام: ارتباط

    من گفتم من‌بعد ترک نکنم نوشتن این نیک‌گزارش را؟
    من شکر تلخ خوردم. من به گور صدام خندیدم.

    الان فیل‌کش را انداخته‌ام بالا. من به دکتر عمومی قول بقراط دادم که شب زودتر بخوابم؟ من آن‌جا هم حتی شکر تلخ خوردم و به گور صدام خندیدم.

    القصه.
    نفرین دوازده‌ گرفته‌ام. باید بگردم ببینم اسم مامانم را به کی گفته‌ام که برایم دعا گرفته که دوازده‌ظهر، سر از خواب بردارم؟ البته خواب عزیز، نه نه، ناناعت نشو.
    تو عشق اول منی. یادم که آمد شب پیشش ساعت ۳ نصف شب ریق خواب را سر کشیده‌ام قضیه‌ی دعا و اسم مامان و این «صوبتا» کنسل شد.

    پیام آمده بود که اوضاع فونت‌های سایت به قاراش‌میش گفته‌اند زکی. یا شاید هم بکّی. نمی‌دانم چیزی توی همین مایه‌ها.
    نفرین فونتی هم کنار نفرین دوازده به زاروزندگیم اضافه شده. چند روز پیش آن فونت خطرسناک را که به سایت نگار می‌زدم دیدم یواش‌یواش دارم فونتوفوبیا می‌گیرم.
    خلاصه رفتم ده‌بار کد نوشتم و ادیت زدم و کاری کردم که طوری شود که فکر نکنند که طوری نشده که این مشکل لاینحل است.

    سایت خودم را چک کردم ببینم عیب‌و‌ایراد sslش برطرف گشته؟ خدایی دم هاستم گرم.
    راستش از این‌که توی سایتم عکس دارم و هر چندروزدرمیان تیکت می‌دهم که هاست‌الله‌جان به دادم برس، باعث شده فکر کنم کاش هیچ‌وقت توی خیابانی-جایی نبینندم. که بگویند: «این همون اسکله‌ست که پیر ما رو درآورده با تیکت‌هاش هااا.»

    ولی به قدری از همین تیکت ‌و‌تیکت‌بازی، رسم سایت‌داری آموخته‌ام که پدر با مادر نکرد. البته فکر کنم این‌طوری نباید می‌گفتم. آهان منظورم این بود که چنان پشتیبان هاستم را دهان‌سرویس کرده‌ام که پدر با مادر نکرد؟
    البته زیروروکشی هم می‌خواستند انجام دهند که گمانم وجدان‌شان کلفت‌تر بود و در نتیجه تلکه‌ام نکردند.

    بیدار که شدم چه کردم؟ آهان به ترکاری دیشب خندیدم. رضا بابایی گفته بود کاری که پاراگراف توی مقاله می‌کند را جمله توی یادداشت.
    حالا من به سلامتی موقع کپی-پیست، پاراگراف اول را جا انداخته بودم و پست را گذاشتم و یکی دو ساعت بعد برگشتم دیدم کسی پستی که ذوق داشتم را سگ‌محل هم نکرده.

    منظورم لایک و این داستان‌ها نیست. منظورم رفتارشناسیست. نشستم دوباره خواندم پستم را. دیدم بعلهههههه «جا تره و بچه ریدههههه.»
    همان جاانداختن پاراگراف کاری کرده بود که وقتی پست را خواندم انگار فحش خارداداش به خودم و کتاب‌نقد و دوستاد(دوستان+استاد) داده‌ام.
    ریه بی به از ای بی؟

    چیزی توی همین مایه‌ها. صبح دوباره چشمم به پستم افتاد و خندکی زدم و گفتم بیا فقط مثل دو تا دوست خوب از کنار هم بگذریم.

    نشستم دو گزارش نیکی که توی کانال روزنده نوشتم را ویرایش نگارشی کردم و به این نتیجه رسیدم اسم فعلی‌اش را بگذارم: «روزندگی» به یاد پروین روزی. اسم فاعلیش را هنوز نمی‌دانم.

    آزادنویسی کردم. هی می‌آمدم آزادنویسی کنم و زندانی کاری می‌شدم. چه کاری؟ عجیب که یادم نمی‌آید. من‌بعد یادداشتش کنم.
    آهان به این فکر می‌کردم اتیکت اجتماعی اجازه نمی‌دهد راستی‌راستی ما بی‌سانسورترین‌ها را بنویسیم. به این فکر می‌کردم که خودم چه چیزی را سانسور می‌کنم؟

    مثلا می‌دانم معمولا ذهنم در برخورد با هرچیزی یک جواب بیش‌ازانداره صریح و رک که ممکن است ناراحت‌کننده باشد دارد و من این پاسخ‌ها را معمولا درکونی می‌زنم تا تلاش کنم انسان‌مدارتر رفتار کنم.
    اما جدی‌جدی آن زمان که مدام ساعت می‌گذاشتم و به آزادنویسی نمی‌رسیدم داشتم چه می‌کردم؟ فکر کنم داشتم از کتابناک، کتاب دانلود می‌کردم.
    آهان با جوجه‌ی خواهرم بازی کردم و دورش گشتم. بعدش دیدم ول‌کن‌ معامله نیست و سر از مستی برنمی‌دارد. من هم بردم تحویل پدرومادرش دادمش.

    بعدش هم گمانم ناهار را زدم و مامان کتلت یا شامی یا چیزی توی این مایه‌ها درست کرده بود.
    بابا هم سه‌-چهارتا زردآلو داد دستم که سلام به اسهال.

    وقتی ظرف را می‌داد همان همیشگی را گفت:
    «اینا رو از بازار زنجان خریدم، درجه یککککک. بزن شارژ شی.»
    به زندگی‌مان که نگاه می‌کنم می‌بینم همه‌جایش نوشته: «مید این زنجان.»

    بابا چندسالیست هر روز یک پایش کرج است و یک پایش زنجان. هر چه می‌خواهیم و سراغ می‌گیریم بابا آن جمله‌ی جادویی را می‌کشد بیرون:
    «بذار برم زنجان بگردم یه خوب‌شو برات پیدا کنم.»
    توی نقشه‌ی جغرافیایی بابا تنها دو کشور در جهان وجود دارد. کشور کرج و کشور زنجان.

    آن موقع‌های جنگ که دیگر با هر انفجار اشهد می‌خواندیم و مامان و بابا فرستادندمان اصفهان، قرار شد مامان هر روز با بابا برود سر کار که تک‌و‌تنها نماند خانه.
    دیدیم مامان هم شده بابای ۲. از زنجان و بازار زنجان تعریف می‌کند. سیب‌زمینی‌های خوبی دارد ولی. پوست‌نازک و بی‌گل.
    بگذریم. چرا دارم خاطره تعریف می‌کنم؟

    خلاصه بابا یک نان‌شیرینی تازه هم آورد با همان همیشگی: «اینم تازه‌ی تازه از زنجان.»
    اَی خِدا.

    سارا امروز مشغول به مهمان بود و وبیکار را نبود.
    فرصت شد برای حضار خاطره‌ی پذیرش گواهینامه‌ام را تعریف کنم و تهش هم بابت کامنت یکی از دوستان عزیز، یَک بحث مفصل کردیم و به قول شیما فقط یک کاستوم چرم و شلاق کم داشتم احتمالا توی آن لحظات.
    ادامه‌ی مقاله‌ی «زبان چیست؟» ابوالحسن نجفی را هم با هم خواندیم.

    آئورای عبدالله کوثری را نگاهی انداختم و برگانم از این فصاحتی که صرفا ساده نبود ریخت.

    بعدش هم پریدیم کف وبینار اوستاد و آن‌جا هم با هنرنمایی برخی کامنتها یَک فصل روشن‌گری داشتیم و نانای‌نای به قول نازلی.
    استاد سوالم را بی‌پاسخ گذاشت. واقعا که. «می‌خونید؟ هوم.»

    تازه صبر کن ببینم من راهنمایی بابت منبع و این‌داستان‌ها برای نوشتن جستار هم می‌خواستم ازشان.

    نازلی از غصه برای امتحان شیمی گفت و حقیقتا دلم می‌خواهد بنشینم با نازلی درس بخوانم که تنها نباشد. فکر‌و‌ذکرم پیش این بچه مانده.
    یادم آمد آناهیتا کماکان نمایش نارنگی به ما را پیچانده. واقعا که.

    یک جلوس با شیمسار رفتیم و از هر دری گفتیم و من از خودمراقبتی‌ام برای شیما گفتم. از مسائل دخترانه و خواستیم کمی بنویسیم که یاد تمرین کاریکلماتور افتادیم و ای وای گویوم‌مان. نشستیم و لای نسخه‌ی اکران خصوصی کتاب جدید استاد دنبال کلمه گشتیم.

    فندقو(جوجوی خواهرم) را آوردم و نازونوزش کردم و نمی‌دانم چرا یادگرفته بی‌صدا بخواند. نرمی و گرمی‌اش می‌خورد به صورتم و احساس التیام می‌گیرم.

    نشستم به نوشتن پستم و بعدش هم بازنویسی و این وسط مامان دو عدد بلّه برایم گرفت و زدم بر بدن و روشن شدم.

    درباره‌ی دل‌خوریم با «نون» حرف زدم.
    الان هم که در خدمت شما.

    آ-یّه.
    زد زیاد.
    https://t.me/channelelahehalizade

  49. گزارش نیک (1405/4/2) تیر‌ماه. روز سه‌شنبه.

    دعا خاندم. ذکر گفتم. بعد از غذا سپاسگزاری کردم.
    امروز کتاب “شب‌ملخ” از جواد مجابی را شروع کردم.

    البته کتاب “درخت‌بی‌مغز” تمام نشده. اما امروز نخاندم.

    نویسنده‌ساز،شرکت کردم.
    دوره شعر شرکت کردم. اما نتوانستم تمرینم را ثبت کنم. خانم نصیری بزرگوارم تلاش کرد، اما نشد.

    ظهر مدتی خابم برد.
    نمی‌دانم چرا زمان فیلم دیدن نمی‌توانم پیدا کنم.
    در کانالم شعری گذاشتم.
    واژه سال سلامتی انتخاب کردم.
    اما زمان ورزش‌هام نمی‌توانم پیدا کنم.
    همیشه یا گشنه‌ام یا دلم پُره.
    مدتی با خاهرم گفتگو کردم.

    او که از آسمان‌هاست از آسمانی بالاتر از سوم امشب ساعت 10 به بعد من را یاد کرد.

    نمی‌دانم چرا گزارش نیک دیشبم نرفته. نبود. یا استاد بزرگوار تایید نکرده. به هر حال نمی‌دانم چرا نبود.

  50. _ حضور در نویسنده‌ساز
    _ حضور در وبینار الهه‌ جان
    باز فرکانس سوگ مرا به نقطه صفر رساند. تمام چراغ روشن ماشین‌ها مرا به دنیای دیگری می‌بردن. صدای خاهرم در گوشم می‌پیچید. دلتنگی پایش را گذاشته بود روی گاز. بغضم ترکید و سیلاب غم سرریز شد.
    به خانه مادر کنار خاهرانم پناه بردم. دستان گرم خاهران و نوازششان داغم را کمی سرد کرد. قرار بر بی‌قرار گرفتم. چه بگویم که سکوت بهترین است. پسرعمه‌م آمد و باهم خندیدیم. شکر برای داشتن عزیزان شکر. اما همین هم که می‌گویم اشکم سرازیر می‌شود.
    راستی چه حلزونمون گوگولیه.
    https://t.me/Andishehayeneveshtari

  51. صبح نه چندان زود بیدار شدم. در این سه ماه اخیر که خوابم به هم ریخته، هر چه سعی در منظم کردنش داشتم، ناموفق بوده. اما بقیه‌ی روز مشغول این کارها بودم:
    ۱. نوشتن صفحات صبحگاهی: همیشه به صفحه‌ی سوم که می‌رسم موتور نوشتنم روشن می‌شود و تازه می‌فهمم چه می‌خواهم بگویم.
    ۲. آشپزی کردن: وسط آشپزی فهمیدم تاریخ انقضای یکی از مواد گذشته، مجبور شدم به غذای دیگری تبدیلش کنم.
    ۳. آزادنویسی و تکمیل تمرین شعرماهی: سخت بود اما به نتیجه‌اش می‌ارزید. آخرش یک آخیش از ته دل گفتم.
    ۴. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز: به موقع رسیدم و پشت درهای بسته نماندم.
    ۵. کلاس شعرماهی: مثل یک شب شعر شنیدنی بود.
    ۶. نوشتن کارهای فردا: چند مورد مهم را یادداشت کردم.
    ۷. کتاب خواندن: قبل خواب چند صفحه‌ای می‌خوانم.

  52. امروز حلزون به خویشتن خویش می‌نگرد. با او هم‌داستانم.
    ۱. بیدار که شدم ذهنم خالی بود اما مستعد خشم بودم. ننوشتم ولی کار کردم تا بهتر شوم. جمع‌وجور کردم و مقدمات غذا را فراهم کردم.
    ۲. در سمفونی بی‌نظیر عطر و رنگ هویج و هل غرق شدم. چقدر این دو در ترکیب با آبلیمو در برنج عالی می‌شوند. لذت بردم از مراحل پختن غذا، چیزی که کمتر رخ می‌دهد. به معجزهٔ لیسک هم دیگربار پی بردم که چطور هرچه در مسیرش هست، می‌روبد و پاک می‌کند. نوعی دل‌خنک‌کنی در کارش می‌بینم. دوست دارم هر کاری را به همان عمق و تمیزی انجام دهم. گاهی موسیقی چنین کاری با گوشه‌های دل آدمی می‌کند، یعنی به پنهان‌ترین کنج‌ها می‌رود و می‌روبد. مثلاً قطعهٔ «پرواز عشق» استاد لطفی برای من از این جنس موسیقی است.
    ۳. یادداشت ظهرگاهی نوشتم همراه با چای هل‌بوی.
    ۴. برای برادرزاده‌ام کلاس آنلاین برگزار کردم.
    ۵. شاهنامه خواندم. رسیده‌ام به داستان ایرج و سلم و تور. جالب نیست که در آن دوران از روی ناز روی فرزندان اسم نمی‌گذاشتند؟ تازه بعد از ازدواجشان هم بر خود پسران و هم بر همسرانشان اسم نهادند.
    «پدر نوز ناکرده از ناز نام»
    یا این بیت:
    «پدر نام ناکرده از نازشان
    بدان تا نخوانند بآوازشان»
    و جالب‌تر این‌که، فریدون سه پسرش را آزمود و بعد اسم گذاشت. پسر بزرگ‌تر از دست اژدها -که خود پدر بود و خودش را به آن شکل درآورده بود – فرار کرد و پدر، نامش را «سلم» گذاشت. چون فرار کرد تا سالم بماند و بعد هم به خاطر همین خصلتش، روم و خاور را به او بخشید، گرچه بعداً سلم حسودی کرد به برادر کوچک و با برادر وسطی فتنه به پا کردند علیه برادر کوچک‌تر.
    ۶. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۷. در طول روز دو تا یادداشت مفصل نوشتم.
    ۸. در کانالم هم یادداشتی نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  53. حلزون در حال خودکاوی است. او که از سمت هر دو دلبر دیروزی طرد شده با کله به صدف خود فرو برده عِ.
    ۱. زبان خوندم با همون برنامه‌هه. ۱۰ دقیقه.
    ۲.کتاب شعر هفته رو کامل خوندم. شعرهامم نوشتم هر چند چنگی به دل استادماهی نزدند ولی فرمایوندند که تلاشم ستودنی بود.
    خب الحمدالله که سبحان‌الله.
    ۳. نقاشی کشیدم.
    ۴. خیار با سس گوجه‌فرنگی امتحان کردم. توی یه کلیپ یوتیوب دیده بودم. چنگی به دلم نزد. باقی‌شو نمک پاشوندم.
    ۵. بعد از مدت‌ها فرصت کردم چند تا از روزگفتارهای همسفران را بگوشم و پیامی بگذارم.
    ۶. کارهای دیگه‌م کردم ولی چون تکراری‌اند از حوصله‌‌ی اِمشُیَم خارج است.
    سپاس
    فعلاااا خداااحااافظ

  54. گزارش کار نیک (۴۲)
    1. ورزش و نرمش صبحگاهی برای روغنکاری مفاصلم
    2. روزانه نویسی، در فواصل روز
    3. خواندن متن های دوستان در کانالهاشون، و خواندن گزارش کار نیک دوستان نویسنده‌ام. و بعد کتاب شعر ایرج ضیایی “ سکوهای خالی‌ست” را برای چندمین بار در طول هفته خواندم. هنوز شعرکی ننوشته‌ام. باید از زبان شیء چیزکی در چند سطر بنویسم. از زبان حوله نوشتم ، ولی به دلم نچسبید. راستش خودم را شاعر نمی‌دانم گاهی فقط در غم و سوگ چند سطری نوشته‌ام نباید وهم‌برم دارد که، بله! ، نه بابا شعر کدامه مشتی واژه که در تلاطم غم فوران میکند و از درونم بیرون میریزد بوده، همین، و بس.
    4. دیدن فیلم لاکپشت های نینجا که کلی خاطره ازشون دارم. که پسرانم چقدر عاشق این کارکتر ها بودند، ‌چقدر عروسک های آنها را بعنوان جایزه مسواک زدن و یا جایزه کارهای خوب براشون خریدم.
    5. خونه مادر رفتم. کار نیک واقعی
    6. نوشتن داستان‌ها و برخوردهای راننده‌های اسنپ
    7. شرکت در وبینارهای نویسنده ساز که اخرش قطع شد البته دیگه موقع خداحافظی‌ بود.
    8. جلسه درمان زانوهایم با فیزیوتراپی بعد از وبینار که تا کلاس شعر ماهی ادامه داشت.
    9. شرکت در کلاس شعر ماهی جلسه چهارم دوره یازدهم. عالی بود. فقط نت برداری نکردم چون در اتاقک کار درمانی بودم. حتی با تمرین شعر نوشتن، ذهنی با دوستان همراه بودم.
    10. پیاده روی در هوای دم کرده تهران که با درد زانویم دخترم اسنپ گرفت و سریع به خونه آمدیم.
    11. تا اخرشب در جلسه بازخورد شعرهای دوستانم بودم که خود کلاس درسی برای من بود.
    12. نماز دیروقت شد. اما توفیق انجامش را با سلامت مختصری در زانو ها ، روی میز و صندلی بجا آوردم.

  55. روزگار عجیبیست. هنوز سراشیبی یک ابهام تمام نشده، خودم را میانِ شکافِ دره‌ای دیگر میابم.
    نمی‌دانم به نفرین عجوزه‌ای تنگ‌نظر گرفتار شده‌ام یا محبتِ دنیا شامل حالم می‌شود.
    آواره شدم. در عرض چند ساعت. از امروز به بعد باید میان زمین و آسمان کار کنم. بی‌جا و مکان. پاره‌پاره.

    باشد ای روزگار. دمت گرم. این را هم می‌گذارم به حسابِ معرفتت و باز هم گزارش نیک می‌نویسم.
    – ساعتی با ثمینا کودکی کردم.
    – شعرماهی عزیزم را شرکت کردم. چند ساعتی غرق ظرفیت‌های حیرت‌آورِ زبان شدم.

    شاید فردا روزگار آسان‌تر گیرد. چه می‌دانیم؟

  56. فکر کن که تا جایی رفته‌ای و برای برگشتن حتی نمی‌توانی کرایه را کارت به کارت کنی یا اینکه مطمئن نیستی بشود پرداخت اسنپ را هندل کرد.(خدای اختلال ارتباطات)
    امروز خالی‌ام.
    به خالی بودنم می‌بالم.
    جماعتی که در دوران جنگ در یک بلاگ مشترک شناختم، دوستشان دارم. آن‌ها را بخشی از غنایم جنگ می‌دانم و شبیه باقی معاشرت‌هایم نیستند.
    یک قسمت ولاگ مری جین ریپورتر دیدم. من ژانر جنایی پرسن نیستم اما به ندرت اینکار را انجام می‌دهم. این رویه، جهت ذهنم را برای ساعاتی تغییر می‌دهد.در ضمن گمانم دلیل دومم اجرای مری جین باشد. اسم پرونده: پتی گور.
    امروز به شهودم گوش ندادم و جایی که نمی‌خواستم رفتم.
    همچنان با اثر«جومپا لاهیری» مشغولم.
    در راستای سال واژه ‌ام: ماراتن معکوس هم به پیج کتاب رسیدم هم فیلم آموزشی جدید را انتخاب کردم.

  57. حلزون‌وارگی در تغییر

    دلم به حال تک چشم‌ حلزون می‎سوزد. طفلکیِ لوچ.

    – بله، هنوزهم سال‌واژه‌ام «تعهدورزی» است. (دیدید امروز گیومه‌های درست را به کار بردم؟ چون دارم با لپ‌تاپ می‌نویسم و از این‌ها وجود دارد.) برای عمل به سال‌واژه‌ام دو روزی است -از ماه جدید- شروع کرده‌ام برنامه‌هایم را در برگه‌ای، بنویسم. اما به چه صورت؟ کل 24 ساعت را در صفحه می‌نویسیم، هر ساعت دو پومودورو است. حالا می‌نویسم که در هر پومودورو قرار است روی چه کاری تمرکز کنم؟ این باعث می‌شود که زمان را بهتر در دست داشته باشم. که مدیریت بهتری صورت بگیرد و ساعت‌هایم از بین دست‌هایم نلغزد و مثل ماهی برود. پس بله، هنوزهم سال‌واژه‌ام «تعهدورزی» است، با این تفاوت که دوباره دارم برای عمل به آن کارهایی می‌کنم.

    – اگر بخاهم به امروزم از یک تا ده نمره بدهم، ده می‌دهم. چرا؟ اولن برای سال‌واژه‌ام قدم برداشته‌ام. دومن صبح را زود بیدار شدم و با اینکه خیلی خابم می‌آمد، صفحه‌های صبحگاهی را نوشتم. بعدهم سریع صبحانه‌ای خوردم و شروع به تدوین کردم. با این‌کارها، خاب را به تعویق انداختم و از خودم راضی‌ام. گاهی چرت زدن بعد از خاب خوب است، اما من چون چندسالی است همین آوانس را به خودم داده‌ام، گفتم امرزو دیگر نه. مورد سوم اینکه، آنقدر گریه‌هایم را نگه داشتم و به تدوین ادامه دادم، که بلخره تاییدیه را از کارفرما گرفتم. بعدش کمی گریه کردم. اما همین که مقاومت کردم و پشت تلفن، با جیغ و فریاد جواب کارفرما را ندادم و او را از استودیو نپراندم، باید کارت صد آفرین بگیرم.(کیه که قدر بدونه؟ نیرو به این خوبی و خفنی و بدون جیغ) مورد چهارم‌هم اینکه دوباره امروز بعد از چندروز، کمی کتاب خاندم.(می‌خاستم درباره‌ی همین مورد روزگفتارهم ضبط کنم، اما وقت نشد. بهانه؟ شاید. شایدهم بعد از انتشار گزارش نیک، بروم و روزگفتار ضبط کنم و در کانال پر دهم.)

    – وبینار را شرکت کردم. همینطور که سعی می‌کردم رنگ را در تدوین در بیاورم، گوش می‌کردم. دوباره استاد یادآوری کردند که کسی با کسی دعوا ندارد، و چه بهانه‌های خوبی است سوال‌ها و نظرات مخالف. که حرف بزنیم و بشنویم. در همین گفتگوها است که آدمی یاد می‌گیرد. و دوباره برایم یادآوری شد که چقدر دوست دارم تفکر نقادانه را جدی‌تر دنبال کنم. باید درباره‌اش یاد بگیرم و یاد بدهم. اینگونه است که در مسیر یادگیری واقعی قرار می‌گیرم. از سعدی و زبان او گفتند. باید دوباره سعدی‌خانی را شروع کنم. حافظ که تمام شد، دارم از ابتدا رونویسی‌اش می‌کنم. حالا باید بیشتر سعدی بخانم و یاد بگیرم.

    – برای گسترش واژه‌دانم امروز هیچ‌کار نکرده‌ام. شرمسارم. اما جبران می‌کنم که شرمساری سودی ندارد.

    – در کتاب «ما ایوب نبودیم» ضرب‌المثلی را خاندم که فکر می‌کردم فقط ما آن را به کار می‌بریم. «فکر نون کن که خربزه آبه.»

    – قسمت اول عصر یخبندان را دیدم. (بله تابه‌حال آن را ندیده‌ام. شرم دوباره بر من. البته چرا؟ خب هرکسی چیزهایی را ندیده‌ است. نمی‌دانم. اما دست از یقه‌ی خودم برمی‌دارم.)

    – می‌خاهم بیشتر با خودم دوست باشم.

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  58. امروز نشد زیاد بخوانم و بنویسم، متأسفانه.
    -تمرینِ چهارم «نویسندگی خلاق» را فرستادم. همین که ارسالش کردم، چند ایراد دَرش پیدا کردم.
    چندتا از تمرین‌های دوستان را هم خواندم و کِیف کردم. وقت کنم بقیه‌شان را هم می‌خوانم.
    -روی داستان جدیدم کار کردم، خیلی کم.
    – در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم. …
    -چند صفحه‌ی دیگر از کتاب «نویسندگی خلاق» خواندم. جملات محبوبِ جدیدم از این کتاب را در گزارش‌های آینده می‌آورم.
    -یک بیت از حافظ بنویسم؟
    «گفتم آه از دلِ دیوانه‌ی حافظ بی تو
    زیرلب خنده‌زنان گفت که دیوانه‌ی کیست»

  59. باز استراحت مطلق بودم. فقط ناهار درست کردم. به گلدان‌های عزیزم که مدتی است غافل از آنها بودم رسیدگی کردم و آب دادم.
    کار دیگه ای نتونستم انجام بدم. زندگینامه نویسی را حلزون وار پیش می‌برم. هر چقدر می نویسم، می‌دونم قسمتی را جا انداختم. در ویرایش اضافه خواهم کرد. در آزاد‌نویسی احساس خوبی دارم. وبینار شرکت کردم. شعر ماهی خیلی برام لذت‌بخش است. از استاد معنی خوانش را یاد گرفتم. از اینکه هر روز چیز جدید یاد می‌گیرم از استاد ممنونم. نمی دانم چرا از بعضی کلمات خوشم میاد مثل خوانش یا در ترکی سوسباز .
    شعرهای دوستان مرا به وجد آورد. دفترچه شعری هم که استاد خواند عالی بود. روز خوبی بود. پر از آموخته‌ها و ساخته‌ها

  60. درود
    حلزون داره خودش رو نگاه می‌کنه🤔
    خب بعد از گندی که دیشب زدم، امشب می‌خوام مفصل بنویسم. البته اگر در توانم باشد.
    چیزی که بعداز ثبت گزارش یادم می‌آید، این است که خیلی چیزها را فراموش می‌کنم. کارهایی که مهم هستند اما من نادیده می‌گیرمشان. مثلا انجام دادن بعضی از تمرینات.
    امروز با بدن دردی شدید از خواب برخیزیدم. بدنم همه جوره دارد آلارم می‌دهد که به ورزش نیاز دارد. حذفِ قندهای مصنوعی کم‌کم به دوسال می‌رسد، اما در ورزش تنبلی می‌کنم. پشتِ چرخ نشستن هم پدر فقرات کمر و گردن را درمی‌آورد. مخصوصا اگر مفتکی برای مردم خیاطی کنی. بدن حال بد میشه. خب، من کمی خل‌مغزم به فکر همه هستم. که لازم هم نیست. خانم‌ها برای همه چیز هزینه می‌کنند، اما به خیاط که رسیدند، خودشان را به نداری می‌زنند و من هم دلم می‌سوزد.
    صبح آمدم که صفحات صبحگاهی بنویسم که یکهو به خودم آمدم دیدم به جای آن داستانک نوشتم. باور کنید این عمل کاملا غیر ارادی است. بعد که متوجه شدم، حالم بد شد و بی‌خیال نوشتن صفحات صبحگاهی شدم.
    از اینجا به بعد، دارم به مغزم فشار می‌آورم که روز را نشخوار کند.
    فایل مربوط به تمرین کارگاه دیشب را گوش دادم و چقدر با شعرهایی که استاد در ارتباط با جناب ممه خواند، خندیدم. چه کتاب‌های خوبی معرفی می‌کنند. کتاب‌هایی که تنها در کلاس‌های استاد کلانتری معرفی می‌شوند.
    نمی‌دانم این درست است یا نه، اما خیلی خودم را با این نویسنده‌ها مقایسه می‌کنم. البته رویم به دیوار این اصلا قابل مقایسه نیست، اما به خودم می‌گویم چرا من نمی‌توانم کمی مثل این نویسنده‌ها بنویسم. ممکن است بگویید خب، این‌ها زیاد کار کرده‌اند، خانه دل خورده‌اند، استخوان خرد کرده‌اند، من هم قبول دارم و افسوس که نمی‌توانم در حد آنها تلاش کنم.
    من فرصتی کمی برای نوشتن و خواندن دارم. به عنوان یک مادر و‌خیاط، نمی‌توانم بیشتر از چند ساعت برای نوشتن وقت بگذارم. اما حس می‌کنم همین چند ساعت هم باکیفیت نیست و درست مصرف نمی‌کنم. هرچند می‌خوانم و می‌نویسم، اما تکلیفم مشخص نیست. عاشق شعر هستم و از طرفی داستان نویسی یکی از هدف‌های بزرگم است که می‌خواهم به آن برسم. گونه‌های دیگر نوشتم را هم دوست دارم. گاهی فقط درگیر داستان می‌شوم، گاهی هم درگیر شعر. شاعر نیستم و نمی‌دانم برای شعر دقیقا باید از کجا شروع کنم.
    رفتن به اینستاگرام را برای خودم ممنوع کرده‌ام. از وقتی اینترنت وصل شده، بیشتر از چند بار به اینستاگرام سر نزده‌ام. چون می‌ترسم به آن وابسته شوم .
    نوشته‌های بعضی از دوستان را خواندم. تمرین در گروه گذاشتم.
    به نوشتن فکر کردم. نوشتن خر می‌شود گاهی با آدم راه نمی‌آید.
    با دخترم بازی کردم. البته از بس نق به جانم می‌زند. قایم‌باشک بازی و اسم فامیل بازی کردیم.
    خیاطی کردم. مشتری می‌خواست مسافرت برود. آن هم به شهری که من در آن به دنیا آمده‌ام. سردشت. چقدر اسم سردشت را دوست دارم. سردشت دقیقا همان طور که از اسمش پیدا‌ست، سرِ دشت است. یعنی خودش در سرازیری قرار دارد و دشت زیر پایش خوابیده است.
    من عاشق سردشت هستم. زندگی در خیابان‌های سردشت جریان دارد و این جریان جورِ خاصی است. نمی‌دانم چطور توصیفش کنم. اما مردمانی سرزنده دارد.
    عصر هم مشتری‌ای آمد که نیم ساعت درد دل کرد. گفت که پسر عمویش فوت شده. زنش او را کشته. گفتم: واقعا؟
    گفت مشکلِ دیابت داشت و کلیه‌هایش هم درست کار نمی‌کرد و دیالیز می‌کرد و دیالیز جواب نداد. حالا تصور کنید که با وجود این مشکلات، زنش او را کشته است🙃 گفت لکه‌هایی در مغزش بوده که زن به کسی نگفته. این چهارمین شوهری بود که زن کرده بود. هیچ دلیل موجهی برای این وجود نداشت که زن مرد را کشته باشد. در هرحال طرف کلی مشکل داشته و مردنش کاملا عادی بوده اما حالا زن مقصر است😐
    از چیزهای دیگر هم گفت. این خانم، آنقدر ناله می‌کند و از زندگی می‌نالد که چیزی هم جز رنج نصیبش نمی‌شود. این به سبب انرژی منفی خودش است. انگار خودش درد را به سمتِ خودش دعوت می‌کند. از کارهایی گفت که خانم‌ها با صورتشان می‌کنند، من که نفهمیدم چه می‌گوید. با این اصطلاحات آشنایی ندارم 😵‍💫🤕
    شیدبنگ و هزار کوفت و زهرمار دیگر. من خیلی هنر کنم، می‌توانم بنویسم و بدوزم.
    دارم به تمرین کارگاه فکر می‌کنم که ذهنم را درگیر کرده «انسان»
    انسان چیست؟ حس می‌کنم با انسان بودن بیگانه‌ام. از کجا معلوم که من اصلا انسان باشم؟
    چقدر فهرست کتاب های نخوانده‌ام زیاد است😭 واقعا برای مطالعه باید چه کار کرد؟چطور بهتر و بیشتر مطالعه کنیم.
    نمی‌دانم چرا این همه پراکنده نوشتم. شاید اثر خستگی باشد یا اینکه چون امروز فرصت نوشتن نداشتم.
    به صحبت‌های دوستی گوش دادم و می‌خواهم برایش کاری کنم که از بحران بیرون بیاید .
    یادم رفت که این را هم بگویم که خواهر شوهرم تماس گرفت و درددل کرد. گفت وقتی با تو صحبت می‌کنم، آرام می‌شوم. چقدر خوشحالم که این امنیت را در آدم‌ها به وجود می‌آورم. در پایان گفت سبک شدم و حالم بهتر شد. این آن چیزی‌ست که برای من ارزشمند است. برایم هیچ فرقی نمی‌کند که طرف مقابلم چه کسی باشد. خواهر خودم یا خواهر شوهر. امیدوارم اینجا با فوش مورد لطف دوستان قرار نگیرم😁😁

  61. بیدار شدم بازم خوابم یادم نمیاد.
    خیس عرق. دو نصفه‌شب میرم زیر دوش آب یخ. می‌لرزم. بعد خنکی ملسی به تنم می‌شینه. خوشم میاد. حالا خوابیدن آسونتره. خیلی دیرم بخوابم باز صبح زود پا می‌شم. “م” می‌گه این‌قد با آب سرد خودتو نشور استخونات درد می‌گیره. حق داره ولی کو گوش شنوا.

    بعضی بچه‌ها لینک گذاشتند مرور کردم کانالاشونو. می‌خوام بقیه تقاطع رو یه نفس بخونم تا کجا معلوم نیست.

    حسنک بر دار شد به سعایت بوسهل زوزنی و خشم مسعود غزنوی و دعای نیشابوریان بس نبود او را.

    “خ” می‌گه خیلی بدبینم. اما به نظرم اون حسنکیه برا خودش. شایدم بدبینیم به‌خاطر خوش‌بینی زیاد‌ازحد اولیامخدرس. خوش‌بین و بدبین چه فرقی می‌کنه وقتی همه چی خیلی خیلی از کنترل خارجه. “دیده دل‌ها عبث خون می‌شود آنچه باید بشود آن می‌شود.”

    توی کتاب اثر انتظار خوندم مکانیسم مغز جوریه که با تلقین مثبت یا منفی می‌‌تونه تو جسم بدون هیچ دلیل خارجی علائم بیماری بروز بده یا برعکس مریضی رو بدون استفاده دارو شفا بده. بحثش خیلی مفصله با مثال‌های آماری از بهبود بیمارها با شبهه دارو و دستکاری روحی آدمِ سالم و از این حرف‌ها. یه نمونش عروسک‌های “وودو” که چون افراد منطقه‌‌یی به نفرین وودو اعتقاد دارند با دیدن عروسک حتی از راه دور مریض میشن. حتی می‌میرن.

    یه سوال: نمونه‌هایی هستن که از راه دور نفله شدن در حالیکه نه از جادوی وودو اطلاع داشتن و نه از عروسک وودویی که براشون ساختن. یعنی هیچ پیش‌زمینه‌ی برای اثر انتظاری نداشتن پس اونا تکلیفشون چیه؟

    تو داستان‌هایی که تو نوجوونی خوندم و روم خیلی تاثیر گذاشت رمان ابلوف ایوان گنچاروفه.می‌دونین یکی از ترس‌هام چی بود؟ و هنوزم هس؟ اینکه شبیه ابلوموف بشم.

    شاید بهترین کارم کتاب خوندنه. کسیم قضاوت نمی‌کنم و از هیچی هم تعجب نمی‌کنم.

  62. | گزارش نیکِ نانیک

    نمره‌ی گزارشم: ۹ از ۱۰

    ۱_در گفت و گوی پدر این را شنیدم: «رِیل بالا شکم داده. ریل شکم می‌ده. خراب شده.» وقتی داشتم حرفش را می‌نوشتم، به فعلی که شکل داد فکر کردم. «شکم دادن»، فعلی‌ست که شاید بعدن ازش استفاده کنم. قابل استفاده است انگاری.

    ۲_در آزادنویسی‌م متنی نوشتم اما برای انتشار هنوز جای کار دارد. حس خوبی داشت. شاید فردا منتشرش کنم.

    ۳_نمی‌دانم چرا تا وقتی نیاز نداشته باشم، سمت نویسنده‌ساز نمی‌روم؟ می‌دانم بهم کمک می‌کند اما همان یک روز را بسط می‌دهم به چندین روزم تا حال خوشم ادامه‌دار باشد. ایده هم می‌گیرم. شاید به خاطر حال بدی‌ چند روزی‌م باشد. شاید بهانه‌گیر شدم. وگرنه شده بود تا چند روز نویسنده‌ساز را پیگیری می‌کردم و سر وبینار حاضر می‌شدم.

    ۴_در وبینار مقاله‌ی بداهه‌کُن را مبینا خواند. ایده‌های خوبی داد. از خلاقیت و آزادنویسی گفت که باعث می‌شود تا بداهه‌پردازی‌ شکل بگیرد. پس بداهه‌پردازی نیازمند دست‌گرمی‌ست که یکی‌ش همین آزادنویسی است که استاد رویش تاکید دارد.

    ۵_قرار است انیمیشن جابه‌جایی* را ببینم. خیلی وقت است می‌خواهم ببینم اما هر بار نمی‌شود. دلم می‌خواهد طلسمش را بشکنم.

    *swapped 2026

  63. آها این هم یادم آمد،

    لطفا footer پایین وبسایت را هم درست کنید. ۱۳۹۵- ۱۴۰۶ … آها، هیچی.

  64. از کلاس دانشگاهم شروع شد که خواستم ارائه بدم که نمیدونم چی شد که اینترنت انگولک شد. البته وصل شدم اما مشکل این بود که اصلا کار دیگری از من خواست و گفتم که هفته بعد انجام بدهم.
    نشستم و تکلیف مدارهای منطقیم را انجام بدهم. لعنتی یک سوال داده هنوز نتونستم حلش کنم. خیلی زیاده بعد اومده گفته که حتی بیشتر از این هم ممکنه بده. آخه خدایی خودش هم میتونه حل کنه؟
    خدایی تا الان سر اینم.
    طبق برنامه، کلاس زبان هم رفتم. شاید گفتنش عجیب باشه ولی باید بیرون رفتن را یاد بگیرم، واقعا برای من کار سختی هست به خصوص بخش «وقت گذراندن با دیگران»
    اگر می‌توانید در ایام امتحانات من را دعا کنید.

    ((((و درخواستی که دارم از استاد این هست که فردا من را در وبینار بالا بیاورد تا درباره مارهای خیلی خطرناک( الان انتظار دارم که ابروهایتان بالا و دهن پایین برود) صحبت کنم))))

  65. *حلزون روز به روز در حال تحول است و امروز زیر چرخ‌های ماشینی له شده و قاطیِ آسفالت شده بیچاره.
    گزارش نیک: (1405.4.2)
    سلام من ندا هستم. توجه شما را به مشروح گزارش نیکی که هم‌اکنون به دستم رسید، جلب میکنم.
    صبح با ناز و ادایی که مشخص بود از سرِ اجبار بوده، از خواب بیدار شدم و بعد از روتین صبحگاهی، به کلاس ورز‌ش‌ تخصصی پیوستم و در انجام بسی حرکات سنگین با دمبلِ سنگین، خودم را به ساعتی استراحت دعوت کردم. پس از آن حمام رفتم و بعد از مدت‌ها از سنگِ‌پا استفاده کردم و جانی دوباره به پوستِ کفِ پاهایم دادم. اینگونه بود که حمامِ نیم‌ساعته‌ام به چهلوپنج دقیقه کشید و بعد از آن استراحت نیم ساعته‌ام به استراحتی چهلوپنج دقیقه‌ای کشید. در این میان موهایم را شانه کردم و سپس روزگفتارم را ضبط کردم.
    روزگفتارم مربوط به شروع تابستان و تیرماه بود که ماهِ تولدِ من است و برنامه‌هایی که برای این ماه ریخته‌ام را در آن مطرح کردم.
    درضمن، طبقِ گزارشات نیک قبلم، سال واژه‌ام، «تداوم در نوشتن» است و در تلاش برای محقق کردنش هستم.
    و اما در مورد گزارش آموخته‌هام، طبقِ گزارشِ نیکی که دیروز ارائه کردم متاسفانه کتاب «شبِ هول» در حال اتمام است و این باعث رنجش من است. اما طبقِ برنامه‌ام برای این ماه، قرار است رمان «رستاخیز» و «کلیات شعر احمدضا احمدی» را بخوانم و از منتخبان آن رونویسی کنم. رونویسی بهترین کاری است که در به خاطر سپردن و یادگیریِ هرچه بیشتر کمک میکند و من این را تجربه و لمس کرده‌ام.
    (کانال تلگرامم: https://t.me/nedafen1404)
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و در آن حین تمرین شعرماهی را در سایت منتشر کردم و ساعت 6 وبینار را به مقصد کلاس یوگا ترک کردم و در آنجا لندینگ کردم.
    اندکی استراحت بعد از یوگا و فرستادن ایمیلی به دوستم بابت فرستادن جزواتِ آیلتس، به ساعتی کشید و بعد وارد دوره‌ی شعرماهی شدم.
    از آموخته‌هایم در گزارشِ نیکِ فردا برایتان میگویم.
    به خبری که هم‌اکنون به دستم رسیده، توجه شما را جلب میکنم. تایم خواب است و باید خود را به آغوشِ تختم بسپارم و در آن بیآرامم.
    موفق و موید باشین. تا گزارشات نیک دیگر، بدرود.

  66. نمیدانم کاریکاتور یک حلزون است یا نه؟ من آن را شبیه به جوجه ای میبینم که پر های گردنش هنوز رشد نکرده، نشسته ، سرش کج کرده و به طرح روی بالش مینگرد.
    اهم… ببخشید ، قرار بود گزارش نیک بنویسم ، ایبابا!
    برای سال واژه « خواندن و نوشتن » را برگزیده عم. هم می‌خوانم هم می‌نویسم و این تنها کاریست که تا روز قیامت با کمال میل انجامش میدهم .
    امروز هم بیشتر سعی کردم به همین سال واژه پایبند باشم . – درست است که برای اولین بار گزارش نیک می‌نویسم اما مدت هاست که با سال واژه اشناییت دارم- ^^
    صبح که با سرمای کولر بیدار شدم .راستش ، ما کولر روشن میکنیم میرویم زیر پتو! فلسفه عجیبی است. هنگام خوردن صبحانه به جلد اول دزیره نگاهی انداختم ، داشتم وسوسه میشدم مجددا آن را بخوانم که ناگهان به خودم آمدم و دیدم دارم مرشد و مارگاریتا را می‌خوانم. ترجمه اش برای سال ۶۲ است . واژه های زیبا و جالب اما سخت و دیریابی دارد. هر کلمه یا موضوعی که در نظرم جالب بود را یادداشت میکردم و معنا و مفهومش را از – به قولی « چاپاتی چت »- می‌پرسیدم و می‌نوشتم.
    بعد هم برای مادرم پیاز خورد کردم و باهم آش پختیم . او قصد دارد در این سه ماه از من یک آشپز تمام عیار بسازد. من هم با کله قبول میکنم . در آشپز خانه از واژه هایی استفاده میکند که یک ساعت تمام باید فکر کنم منظورش چه بوده . مثلا ناگهان می گوید :« نغینی خورد کن ! نغینی !» منظورش نگینی است . یا میگوید :« بعد از اینکه سیب‌زمینی ها در آب غوغیدند …» معنای این واژه را خودش هم کامل نمی‌داند . شاید همان در آب جوشیدن است .
    بعد از ترجمه حرف های مادر هم دوباره شروع کردم به آزاد نویسی و پنهان کردنش از دیدگان پدر و مادر . من بچه خوبی هستم! هرچه میشود به آنها می گویم اما در این مورد … میتوانیم در موردش چای بنوشیم..
    بگذریم ، ورزش کردم! دارم سعی میکنم به برنامه سختگیرانه و انجام ورزش های سنگینی که از جاهای مختلف پیدا کردم پایبند باشم . جدیدا انجام دادنشان برایم خیلی آسان تر از قبل شده.
    امروز یک ربع زودتر به کلاس استاد رفتم . همیشه دیر میرفتم و اتاق آسمان -وقتی از اسکای روم لجم میگیرد به اون میگویم اتاق آسمان- من را راه نمی‌داد . نامرد !
    بعد از کلاس همیشه به حرف های استاد و همسفران مدرسه نویسندگی می اندیشم . به جرعت میتوانم بگویم کلاس مورد علاقه عم است !!!
    دوباره سعی کردم بنویسم . نوشتم . پاک کردم . نوشتم . پاک کردم . نوشتم پاک کردم و ….
    دوست داشتم بیشتر و با جزئیات تر بنویسم اما برق ها رفت ! شانس ! لوک خوش شانس هستم … منظورتان چیست؟
    طنتسعسنطنغیتطتستعیتزدستتستطت
    فشار روحی روانی و خودزنی-

  67. چه گذشت بر ما در این بیست و چهار ساعت؟

    مجله‌ی نیویورکر را.

    روزگفتاری از شب بیداری

    شمشیر قلم. شیدای نصرتم. چرا تمام کراشان من مرده‌اند قبل از ازدواج والدم؟ آن از دازای و بعد صادق و حال نصرت. تف.

    ویرایش داستانک‌های مجله . بله با انهدام زندگی‌نامه‌ شدم منتقل به این بخش و سر‌گروه که نخشین نام دارد چه باذوق هست. چه کوشا و انرژی‌تمام‌نشدنی.

    تف بر گرمی. تف بر شرجی. تف بر آقا امیدی که تابستان هست.

    سلامی پس از چند روز به گلشیری. من نفهمم و یا گلشیر نوشته بد که او هم آدم و هر کارش نیست شاهکار؟ خاندم آرام‌ترینِ خود را. چند صفحه‌ای ناقابل در یک ساعت. دریغ از غرقگی که نبودم سه‌ی شب پی‌اش.

    یادداشتی از مردی که در غبار گم شد خاندم.

    گزارش نیک و چک کردن کانال یارانم. به‌به چه عجب نام علیزاده را دیدم! آقای سیفی نیز. می‌دارمشان دوست که مودی هستند که دائم‌الخسته هستند در کامنت‌‌ها.

    کلمه‌ای اضافه شد به دایره‌ی لغات فعالم. گرفته‌ام یاد از روزگفتار نصیرو : چس‌بنیاد. و بله او کرده کاری نیک بی‌آنکه داند.

    شعرکی از براهنی. از گل بر گستره.

    هفت صبح خاستم کنم با گوشی آزادنویسی که چشم‌ها رفتند پایین. خاستم بخابم که چشم‌ها رفتند بالا. دوباره مُرادم آزادنویسی و چشم‌ها پایین. آخر سر خاب و جاماندن از امتحان. در اصل دیر رسیدن.

    کمتر از همیشه دادم فحش به جهان و در آزادنویسی عوضش تف فرستادم به همه.

    کتاب کارگاه کاریکلماتور. آشنایی با شهروز جون. شکر خدا کراش نیست. بگذرم که تنها نوک زده‌ام فعلن. از باشگاه ادبیات هر چه بود و نبود درو کردم.

    سایت باده و افروشه. تک تک اجزای سایت و کلماتش در جهت مخاطب. چگونه افروشه شناخته‌ای چنین خوب مخاطب هدف را؟ تنها با چند سال زیستن با آن‌ها؟

    بازی با ابرپرسش‌های یک و دو: چه می‌دانم و نمی‌دانم از ملال‌هایم؟ تنها مشکلی که دارم توان و علم فهمش را همین ملال. هر چند صدایی می‌گوید مگر آدم ملول کون معناسازی دارد؟

    رونویسی از بهمن:
    + بحث کردن با بعضی آدم‌ها مثل آن هست که لاشخور را بخواهی متقاعد کنی گیاهخوار شود.( کردن و بخواهی اضافی و مابقی عشق.)
    + پیش از آنکه به دلارام رویاهایت برسی دست چه عجوزه‌هایی که باید در عالم واقع ببوسی( ماشاالله. موجز و طنز و تصویری. ستونی فرسی.)

    حلزون زیستم. حلزون بودم. حلزون روز تمامیدم.

    دست جیغ هورا برای پی‌دی‌اف چرا باید بیشتر حرف بزنیم. صفحه‌آرایی ماچ دارد.

    یرژی لتس: برای انسان گه‌گاه یک روز فارغ از زندگی خوبه.

    دخول به پرده‌ی دوم اشباح. می‌فهمم رابطه‌ی علل معلولی را کم‌کمک.

    و چه عقربه‌ها که نشکستند در انتظار وی‌پی‌ان.

    روزسوالی بی‌خانم چگنی.

    نویسنده‌ساز. پرش موضوع را می‌بوسم. اول صحبت از کراشِ برگی. بعد پرسش و پاسخ و سری به گزارش نیک. بیفتادم با حرف‌های خانم مددکار یاد رمان‌جا. جلسه‌ای که گفتند اوستا که رفته دیدند آناهیتا و سحر زن و بچه را. بیفتاد یادم کامنت‌های خانم مددکار و غش رفتن از حرص خوردن‌های شوخ‌گونه‌ی استاد.

    انتقال نت برداری از روزسوال به گوشی.

    زمزمه‌ی عشق حافظ. پارازیت‌های خاهرش و بیچاره شین‌.کاف. حرف، حرف از رند و مقاله‌ی شاملو.

    تف و نفرین بر پنگوئن‌ها.

    قصدم کوشش برای معناسازی و حال معنای چه؟ پس نوشتن لیستی از بایدمعنا‌سازها. زیستن ملال سبک زندگیمه.

    چند شعری از کراشم از دفتر کویر.

    شاپور و چه عجب. جملات ایراد‌مند امروز کمتر. توانستم به زور بلند خاندنش. گرفتم جانی و دنبال شکل‌های دیگر جمله. گاه هر تلاش برای بهتر کردن نتیجه‌اش عکس.

    درس‌برگ کارگاه را خاندم از نو. استفاده از قالبشان. و چه کمتر می‌نویسم کاریکلماتور نسبت به هفته‌ی قبل. کمتر می‌روم ور باهاشان. دانه‌ای نوشتم و به قول ناصرالدین شاه خودمان خوشمان آمد. هوا کردم در کانال.

    از شمشیر قلم صفحاتی اسکرین و ارسال در کانال برای لذت خلق الله.

    درخاست به شیوا که بخانیم با هم درس برای امتحان نهایی. او هم پذیرفت. و چه خوش آید نزدیکی و کاری با همسفران.

    روزی دیگر هم گذشت و هستم فعلن زنده و سالم.

  68. ۱- تقریبن تمام روز به عکاسی و فیلمبرداری گذشت. مواد خام فیلم بعدی آماده شده است. احتمالن تدوین این یکی زیاد طول نمی‌کشد، اما قبلی هنوز تمام نشده است. لعنت به تدوین.

    ۲- لعنت به دلتنگی.

    ۳- لعنت به اینکه انسان ناگزیر است از صداقت، به ویژه با خودش.

    ۴- لعنت به دشواری در روابط ساده و سادگی در روابط دشوار.

    ۵- لعنت به دست کوتاه و دامن کوتاه‌تر.

    ۶- چیزی جا نمانده است برای لعنت فرستادن؟

    ۷- املت دسته‌جمعی همراه پدر. جای شما هم محفوظ بود، همیشه هست.

    ۸- همین‌که هوا کمی بهتر شد نیک است.

    ۹- حال نیک هر چیزی را نیک می‌نمایاند.

    ۱۰- الهی شکرت…

  69. کلمه‌ی سالو: ترویجو

    شب‌هایی که بیهوش می‌روم از خستگی، صبحش غمگین‌ترم که چرا صبح شده و من چرا اینقدر خسته‌ام؟ گاهی حس می‌کنم زندگی از من فرار می‌کند.

    هوا خیلی گرم و خفه است. باد نمی‌وزد. آلرژی‌ام عود کرده و مدام عطسه می‌کنم.

    قبل من مراجع مانده پشت در و من یاد کارهایی میفتم که مانده و مانده و تکرار می‌کنم چرا اینقدر کار هست؟ چرا آمارها اینقدر زیاد است. چرا تمام نمی‌شود؟

    دلم سکوت می‌خاهد و ندیدن هیچ چهره‌ی جدید و مواجه نشدن با انتظارات و غرها. یا فرو رفتن توی غاری و فقط شعر خاندن و نوشتن و فیلم دیدن.

    اما به خودم نیازهایم را یادآوری کردم. راکد ماندن من را نمی‌رساند. شاید الان هم در راستای رفع نیازهایم نباشد ولی…
    عّاح. بیخیال.

    برای تمرین شعر با نصیرو و احمدو و فائزو تلاش کردیم. دوستشان داشتم از این بابت که ادامه دادنشان می‌ریزدم بیرون.

    نویسنده‌سازی که نویسنده می‌سازد. از احمدرضا احمدی‌ژون خاندند استاد. مبینا آمد و یک مقاله‌ی بوسیدنی معرفی کرد که ترغیب شدم بخانمش. استاد فایل کتابش را گذاشته بود توی کانال که ژ خوب، برای آن هم کمین کرده‌ام.

    با فرشته حرف زدم. در پیاده‌روی بود. از بچه‌ها پرسیدم و پرسید و رسید به خانه و داستان ما به سر‌ رسید. داستان مکالمه‌ی امروز.

    دارم فیلم می‌بینم. The monster. فقط می‌توانم بگویم عااااشق بازیگرش شدم که واااای، چه قدر خر است، خر مطلق. و داستانش ترکیب عجیب و واقعن عجیب خوش‌شانسی و بدشانسی و بی‌خیالی است. خدایا. دیوانه است دیوانه.

    بازخورد شعر داشتیم. «نچ، نه، نه، نچ». گازخورد شعر داشتیم.
    شعرها را که می‌خانیم خوشحال‌ترم.

    شاید کتاب، شاید فیلم، شاید خاب. فعلن گوشی شود شارج.

  70. ۱- با توطئه مامان و مایلو از خواب بیدار شدم و قبل از اینکه مایلو برگردد و تمرکزم را جرواجر کند، شروع به نوشتن صفحات صبحگاهی کردم.

    ۲- وقتی از پیدا کردن خوراکی برای رفع گرسنگی ناامید شدم، به سوپرمارکت محله رفتم و خودم را به بیسکویت مورد علاقه‌ام مهمان کردم.

    ۳- بعد از خوردن بیسکویت، مطالعه روزانه‌ام را انجام دادم.

    ۴- با خواهرم سریال مورد علاقه‌مان را تماشا کردیم.

    ۵- آزادنویسی کردم و ذهن پرتلاطمم را آرام کردم.

    ۶- داستانک مورد علاقه‌ام را که پارسال نوشته بودم، در گروه مجله ارسال کردم.

    ۷- درباره ایده‌هایم با خواهرم صحبت کردم و پیشنهادهایش را شنیدم.

    ۸- قسمت آخر شوی هندی مورد علاقه‌ام را تماشا کردم تا مثل همیشه کمی انرژی به خودم تزریق کنم.

    ۹- سریال «پیدایت می‌کنم» را که استاد معرفی کرده بود، دانلود کردم.

    ۱۰- با خواهرم بازی فوتبال پرتغال و ازبکستان را تماشا کردیم و از آن لذت بردیم.

    ۱۱- در حین ماساژ دادن مایلو، کانالم را به‌روزرسانی کردم.

    ۱۲- قبل از شروع بازی انگلیس و غنا، روزگفتارم را هم ضبط می‌کنم تا خیالم راحت شود که کارهای مهمم را انجام داده‌ام.

  71. گزارش نیک ۴۰۵/۴/۲

    عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف
    چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
    -حافظ

    -پس از شنیدن اپیزود امروز صدای سخن عشق، صبحانه خوردم و یک اپیزود از اپیزودهای بازمانده از قبل. پهن شدم روی زمین و کف و خون بالا آوردم از تفسیر فرزان.

    -امتحان انسان و محیط‌زیست دادم. یک‌ونیم‌ساعت دنبال همکلاسم‌ می‌گشتم که آنلاین نمی‌شد برای امتحان.

    -آویشن کوهی پاک نمودم.

    -روزگفتار ضبط کرده و هوا نمودم.

    ـ‌از مقاله احمد شاملو برای وبینارم رونویسی کردم.

    -نویسنده‌ساز

    -وبینار خودم. عاشق همه‌چیز هستم. اجرا. صحبت از حافظ. و آدم‌های حافظ‌دوست. اما هنوز نمی‌دانم چرا خودم را توی این دردسر انداختم. آیا روزی در کنفرانسی بین‌المللی درمورد حافظ سخنرانی خواهم کرد؟ آرزوی جدیدم این است‌(⁠@⁠_⁠@⁠;⁠)⁩

    -‌باغ را آبیاریدم. توت‌فرنگی چیدم و همه‌اش را خودم توی بالکن خوردم. به حلزون‌هایم غذا دادم. و کمی خاک‌های بالکن را گرفتم.

    -مامان‌ نبود. گشنه بودم. نیمرو خوردم¡

    -با زهرا هادی رفیق رفتم.

    -می‌خواهم سرگذشت ندیمه بخوانم. بعد هم اگر خوابم نبرد، ریاضی.

    #گزارش‌ـ‌نیک
    https://t.me/shivanotes

  72. سالواژه ی امروزم : خانه داری
    صبح بیدار شدم ، به خودم لعنت فرستادم و سوپ درستیدنُ شروع نمودم . سوپ آماده شده ، نشده دویدیم دمبال نون و مرغ کالابرگی .
    اونجا به شوهرم گفتم بگو دُمب مرغارو بذاره ، می خوام .
    نه گذاشت ُ نه برداشت گفت : آقا دنبلان مرغارو هم میدی بهمون ؟
    من اینجوری بودم که نه نه نگو نگو نگو دمبلا . نگو نگو .
    دیگه گفته بود و مَرده حم گفته بود : بله میدیم چَشم .
    از دیگر کارهای نیکم :
    وبیکار الهه
    وبینار استاد و مُلّا
    سه کیلو پیاز سرخیدن 🥵
    ظرف شستن روزی سه عدد
    🌼 واژه دان گردی امروزم روم به دیوار ، دنبلان بود . کلا کپی پیست می کنم اینجا . واژگان سره و ناسره و شعر هم نداشت همین بود :
    آلت تناسلی
    آلت، اسافل اعضا، پایین‌تنه، عورت، شرمگاه، عورتین، دستگاه تولید مثل
    قبل‌ودبر
    رحم، زه‌دان، بطن، بچه‌دان، واژن، اوول، تخمک، نطفه
    بیضه، خایه، تخم، دنبلان، ذکر، آنتن، احلیل، ابل، ایر
    اسپرم، نطفه، آب، آب پشت
    بکارت
    وسیله تولیدمثل جانوران، تخم .

    📌صدای کرمی داره میاد :سه ملیون ؟سه ملیون؟ پَ تو گفتی یازَّه ملیون !
    _اون هیش نی . اون هیش نی . اون مالِ ماشینَ.
    _مرغَه؟
    _آره
    _بُمونَ خرّاب می شَه تا صُ. بده شیش بپزّیمَش .
    انگار اونا هم مرغِ کالابرگی گرفتن .
    تُمبلان پا نمی شه بریم عزاداری .😖
    انگار کرمی داره به زنش می گه خارت بخورم که خار خرماست . حرفاشون همش خ داره .

  73. گزارش نیک 42:
    سال‌واژه‌ام: ارتباط
    1. تو محل کارم تا رسیدم دو تا عنکبوت کشتم. موجب ترس همکارم و دخترش شده بود.
    2. تو اتوماسیون یک نامه آمده بود که پی‌گیر کردم.
    3. کمی با گوشی وررفتم.
    4. امروز یوم‌العباس بود و روز دسته حسینیه. ساعت 11 تعطیل شدیم.
    5. در خانه بعد از نماز خوابیدم و رؤیا هم دیدم. خانمی بچه‌اش را در سوله‌ی من گذاشته بود. باهاش درگیر بودم.
    6. کمی از فصل شاعرانه سخن بگوی کتاب زبان گفتگو حقیقت اکبر جباری خواندم. دوباره باید بخوانمش. «شعر به مثابه تفکری ناب»، «خیال چیست؟»، «”وجود” و “موجود”» و «شعر به مثابه ابزاری برای گفتگو» تیترهای این فصل هستند. تعریف خیال جالب بود:«خیال قوه‌ای است که آدمی می‌تواند به وسیله‌ی آن به مرتبه‌ای از ادراک و معرفت دست یابد که بدون آن چنین امکانی وجود ندارد.» راستش در این فصل به حال استاد کلانتری و دوستان شعر ماهی غبطه خوردم.
    7. پادکست تو اهمال‌کار نیستی را از سیده زهرا شنیدم و کتاب صوتی روایت طف را از حامد عسگری خواندم.
    8. می‌روم تمرین کاریکلماتور و اگر رسیدم تمرین اول نوشتمرین. بعدش کمی کتاب بخوانم و بعد بخوابم.
    9. با خواهرم هم تصویری صحبت کردم. حالش خوب بود. یا نشان می‌داد که خوب است.

    1. هنوز آشتی نکردی زینب‌بانو؟ از شما بعیده. خوب باشین با هم. حیفه. فضول محله: ث‌چ

  74. ۱- امروز بالاخره به حلقه‌ی نیک‌نویسان پیوستم، بعد از کلی کنجار با خودم.
    ۲- امروز توانستم خورشتم را با برنجم تنظیم کنم.
    ۳- به بقال محل سلام کردم، گفت ۲ تومن کارت بکش تا جوابت را بدهم.
    ۴- سیستم بانک الف قطع بود، حقوقم را به حسابم در بانک ب ریختند. به ظهر نکشیده، آن یکی هم قطع شد!
    ۵- برای اولین بار طرح داستانی که به آن فکر می‌کردم را روی کاغذ آوردم. نوشتن به این سبک خیلی خوشمزه بود برایم. حالا گستردگی دنیای قلم را بهتر می‌فهمم.

    1. به به
      چه خوب که اینجایی عادل جان
      واقعن جان خالی بود تو این جمع فوق‌العاده ❤️

  75. من دیگر این گرما را نخواهم تاب آورد
    -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -از زمان جنگ تا حالا به محض بیداری گوشی را چک می‌کردم. امروز اما دیرتر سراغش رفتم.
    -برنامه‌ی تازه‌یی برای کانال کودکم، همان «خیال‌ریزه» چیده‌ام، که امیدوارم به زودی رونمایی شود.
    -کوله‌ی اضطراری‌ام را باز کردم. تازه امروز‌. زیرِ لباس و داروها، «آه و دم»ِ کاظم رضا را یافتم. انگار تو هر شرایطی، ریتمش ولم نمی‌کند. دوباره می‌خوانمش.
    -عصر، همراه مامان رفتم دنبال داروهای بابا. باز هم نویسنده‌ساز رفت از دست.
    -رفتنی پیاده‌روی کردیم بسیار. از نفس افتادم. افتادیم. برگشتنی سوار اتوبوس خط واحد شدیم. برای این‌که آفتاب نیفتد تو، پرده‌ها را کشیده بودند، اما گرما مانده بود تو. نرم‌بادی از لای پنجره می‌آمد ولی در حد فوت.
    تا نشستم، چشمم افتاد به جارو. جارو‌ها. یکی‌شان کمرخمیده، مو‌ژولیده، لم داده به پله. آن‌یکی بی‌مو و باجِرم تکیه داده به درِ وسط. درِ لعنتی هم بسته که مبادا خنک‌بادی داخل شود.
    به مچم نگاه کردم، ساعت نداشت. به روبه‌رو نگاه کردم، راننده هنوز نیامده بود.
    -خلاصه داروها را گرفتیم و آمدیم خانه.
    -خستگی‌ام که در رفت، نشستم پای آزادنویسی بل‌که گزارش نیک و یادداشت امروز را استخراج کنم.
    -بعدش هم رفتم پایِ گپ با نجمه‌جان.
    https://t.me/ZahraKordevaly
    |زهرا کردوالی|

  76. امروز انگار گم شدم.
    نمی‌دونم این نیک گویی رو از کجا شروع کنم؟؟؟؟
    با سال واژه شروع میکنم:
    خوددوستی/خودیابی/خودخواهی مثبت

    * امروز روز بارانی بسیار زیبایی بود، که در آن نهار کودکانه پسندی ساختم(ماکارونی) و کودک درون عامر جان رو شاد کردم.
    * امروز دو بار قهوه نوشیدم، آسمانِ بارانی میطلبید.
    * امروز خانوم جِنیِ عزیزم زیر باران شدید موش آب کشیده شده بود، چون خودش رو سپری برای جوجه‌هاش کرده بود و من دیر فهمیدم، ولی به محض فهمیدنِ این موضوع براش سقفی ساختم تا خیس نشه.
    * امروز روز پاکیزگی خانه بود، روز جمع کردن آشغالها، جاروبرقی، گردگیری، مرتب سازی.
    * آخ جون امروز روز خرید برای یخچال بود، نمی‌دونم چند نفر در جهان هستند که مثل من دوست دارند درِ یخچال رو که باز میکنند پُر از پُری ببینند.
    * امروز عامر جون اون مردی بود که خوانده بودیم “آن مرد آمد” و مردِ من دستِ پُر آمد.
    * امروز در خِلال پاکیزگی خانه فهمیدم بازم قراره برام مهمون بیاد😄 قبلاً که گفته بودم خونه‌ی ما زیاد مهمون میاد و باید اسمی درخور براش پیدا کنیم مثل مهمانسرایِ سامر.
    * امروز روز پنجمی بود که به باکتری های تخمیریم غذا دادم و دلم میخواد برای این موجودات زنده و فعال اسمی انتخاب کنم.
    بنظرتون بین این سه تا کدومش رو انتخاب کنم؟
    آردین🥟
    نانی🍥
    باکتو🦠
    اگر نمی‌دونید دارم راجع به چی حرف میزنم؟ باید بدونید که ترکیب مشخصی از آب و آرد یه مخمر رو فعال می‌کنه، در واقع انگار یه باکتری رو که سازنده‌ی مخمر هست بیدار می‌کنه و شما هفت روز به اندازه ای مشخص باید بهش غذا بدید.
    حالا با این اوصاف نظرتون چیه؟
    * امروز موقع جاروبرقی کشیدن چقدر به ایده‌هایی که سر کلاس نوشتمرین بهمون داده شد فکر کردم و همون حین داستانی به ذهنم اومد برای خواستگاری، جاروبرقی‌ رو خاموش کردم تا فکرم فرار نکنه، و سریع توی یه دفتر ثبتش کردم. برای خودم ایده‌ی جالبیه که کمی تکمیل بشه با شما هم به اشتراک میگذارم.
    * امروز راجع به این موضوع که انسان از نظر من چیه؟ و چطور تعریفش میکنم هم فکر کردم، نمی‌دونم چرا هی میرم بیرون سیاره زمین و مثل خدا به زمین نگاه میکنم؟
    ذهنم دوست داره اینجوری راجع به انسان فکر کنه، منم آزادش می‌ذارم. بچه‌ی شیطون و خلاقیه که نباید مانعش بشم.
    * امروز مبینا در وبینار در مورد خلاقیت و نقش بازی در خلاقیت صحبت کرد و من به این فکر کردم که چقدر خوبه من و عامر جون بازیهای بُرد گیم تو خونمون داریم و وقتی مهمون میاد دور هم سرگرم بازی میشیم.
    * امروز دوباره برای خودم نخود پخته درست کردم و با این روش اصلا معده درد نمی‌گیرم و دچار بادهای گرفتار کننده هم نمیوفتم و بدنم دیگه نخود رو دشمن خودش نمی‌بینه.
    * بزار بهتون یاد بدم☺️
    حتما نخودهارو با مقدار زیادی نمک خیس کنید جوری که آبش شور شور باشه. من از شب قبل اینکار رو انجام میدم ولی کسی که یاد داد گفت: چهار یا پنج ساعت کافیه، بعد آبکشی کنید تا کاملا نمکش شسته بشه و درون قابلمه‌ی مورد نظرتون بریزید با زردچوبه، فلفل سیاه و مقداری آب که قشنگ رویِ نخودها رو بپوشونه بزارید یکساعت و نیم تا دو ساعت با قُل زدنهای ریز آرام بپزه.
    درست کنید اگر دوست دارید و یاد من بیوفتید🥰چون خودم اون آقایی که یادم داد رو دعا میکنم، من از نخود فراری بودم ولی الان با خیال راحت میخورم و عاشقش شدم.

    خب دیگه حرفی ندارم و دلم میخواد برم قسمت دوم از سریالی که لیلی گلستانی( دوستِ محبوبم معرفی کرده رو‌ببینم) اگر اسم سریال براتون سوال هست اینه👇🏻
    the other Bennet sister

    شب خوش ☁️ استاد عزیز و هر آنکس که منو میخونی🌛

    1. گزارش نیکتون خوندم چقدر خوب بود عزیزم . در موررد تغذیه باکتری تخمیری بیشتر توضیح میدید ؟ به نظرم کشت مخمره و این به چه دردی می خوره؟ از فواید و کاربرد هاش برامون می گید ساره جان 🌷

  77. سال واژه: دَم‌زیستی
    1_ امروز جان کسی را نجات داده‌ام؟ دزدی را دستگیر کرده‌ام؟ آتشِ افتاده به جانِ ساختمانی را کشته‌ام؟ نه. ولی همچنان یک قهرمانم. چرا که خط چشمم را قرینه کشیدم.
    2_ خرید کردم. البته خرید نمی‌خواست کرده شود. می‌خواست، ولی بانک نمی‌خواست خرید کرده شود. من و یک عالمه خریدار دیگر با خرید‌های نکرده‌ی دستمان دانه‌دانه کارت‌های بانکی را چک می‌کردیم بلکه یکی‌شان رضایت بدهد. بالاخره‌” رفاه” طبق اسمش عمل کرد و مرفهانه، نان خشک و ماست به دست از مغازه خارج شدم.
    3_ برق رفت و طی اقدامی نیک اولین پیوند موفقیت‌آمیز اقوام مادریِ مخترعِ قطع برق با اقوام پدری توسط زبانم انجام شد که این موفقیت را به خودم و مشوقانم ایرج میرزا، رضا پیشرو و حکیم سنایی تبریک و تهنیت عرض می‌کنم.
    4_ پادکست گوش دادم. از کمال‌گرایی به عنوان ویژگی منفی در آن یاد می‌شد. آموخته‌ام در نویسنده‌ساز را کامنت گذاشتم که اگر کمال‌گرایی نبود هنوز پوشکِ برگ به پا در غار، گراز نپخته سق می‌زدیم. البته که با این قیمت خانه و لباس، صرفه در برگ و غار است ولی ترجیح می‌دهم از قانقاریای جای زخم دندان گراز نمیرم.
    طبق نظر شخصی‌ام، چیزی که به بدی از آن یاد می شود‌” نقص‌هراسی” است نه کمال‌گرایی و یک مشت توضیح دیگر که اگر حال داشتم دوباره اینجا بنویسم که الان نویسنده بودم.
    5_ ورزش کردم. پیشنهاد دوستم برای ثابت ماندن در پلانک، قرار دادن رژلب مورد علاقه روی مَت حین تمرین بود. این‌طور سلول‌هایم جزغاله هم شوند پایین نمی‌آیم تا رژ لِه نشود.
    6_ کِرِم ضد‌ ترک پا استعمال کردم که چون نو بود و هوا گرم و من هول، پلقی آمد بیرون و مار کوچکی کف پایم درست کرد. اضافه‌اش را به اقصی‌نقاطم مالیدم. انشاالله که علاوه بر ضد‌ ترک پا بودن، ضد‌ چروک و ضد‌ درد مفاصل و ضد‌ تیرگی و ضد‌ ریزش مو هم باشد.
    دیروز رفتم سر وقت کانالم که پاشید جمع کنید، «تو درست بنشین، تو پررنگ تر شو، تو یکم بیا پایین‌تر بچه.» و آن ها با شلوار کردی در حال تف کردن پوست تخمه وسط حال که« چی شده مگه حالا؟» چه شده؟ ننه‌تان مهمان رودربایستی دار دعوت کرده. “عنوان” در حالی که شکمش را می‌خاراند گفت« عه بد شد که» و آروغ زد. خلاصه که یه سراغ من اگر می‌آیید، با لباس پلو‌خوری نیایید که آدامس می‌چسبد بهش.
    https://t.me/sepiddandann

  78. سال‌واژه: رها کردن

    امروز تولدم بود. صبح را با باشگاه آغاز کردم و بعد، فرصتی پیدا کردم تا یک سال گذشته را مرور کنم. سالی که کم از تلخی نداشت، اما در دل همان تلخی‌ها درس‌های زیادی برایم پنهان کرده بود. سالی که گاهی زمین خوردم، گاهی ایستادم و گاهی فقط ادامه دادم.

    در این یک سال آموزش‌های تازه‌ای دیدم، کتاب‌های زیادی خواندم و با نویسندگانی آشنا شدم که نگاه مرا به زندگی عوض کردند. یکی از مهم‌ترین آشنایی‌هایم هوشنگ مرادی کرمانی بود. چند کتاب و داستان از او خواندم و شیفته‌ی سادگی و صداقت قلمش شدم. در «شما که غریبه نیستید» با کودکی دشوارش همراه شدم؛ کودکیِ پسری که مادرش را هرگز ندید و پدری داشت که دیگران او را دیوانه می‌نامیدند. هر بار که زندگی چنین آدم‌هایی را می‌خوانم، بیشتر به قدرت انسان برای ادامه دادن فکر می‌کنم.

    در کنار آن، کتاب‌هایی مثل زارابل، زمستان شغال، قاشق چای‌خوری، کودک ۴۴ و ببر سفید را هم خواندم و فیلم‌های زیادی دیدم. درباره‌ی بیشترشان در کانالم نوشته‌ام؛ ردپایی از چیزهایی که در طول سال ذهنم را درگیر کرده‌اند.

    بعد از کمی آزادنویسی، یادداشت کانالم را نوشتم. ناهار برنج و مرغ پخته خوردم. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و یک بار دیگر یادآوری شد که برای فهمیدن دنیا باید زاویه‌ی دیدمان را بزرگ‌تر کنیم. بعد هم به دندانپزشکی رفتم و در پایان روز، سری به خانواده‌ام زدم.

    اگر بخواهم این سال را در یک کلمه خلاصه کنم، آن کلمه «رها کردن» است؛ رها کردن بعضی حسرت‌ها، بعضی انتظارها و شاید بخشی از گذشته. نه برای فراموش کردن، بلکه برای سبک‌تر ادامه دادن مسیر.

    https://t.me/NajmehFatehi

  79. نمره روز:۸
    سالواژه:عوووووووودَ
    صبر کن، صبر کن. بزار توضیح بدم: اگر فیلمای برسلی رو دیده باشی متوجه شدی که منظورم چیه. دلایل زیادی دارم: این نوع فریاد های حین مبارزه رو کیا میگن (چه کسانی میگن نیست منظورم، برند خودرو سازی هم نه) که بخاطر تخلیه استرس، درد، شوکه شدن و حواث پرتی حریف انجام میشه.
    ساده بگم برای من معنیِ: اقدام، شیرجه زدن تو دل یک کاری، جفت پا تو در ، روبه‌رو شدن با ترسها و … رو میده ولی اینا خیلی خیارن، مطمعاام یک ماه دیگه بیخیالش میشم. تازه از تمام دلایل مضحکم بگذریم هر وقت یادم میوفته خنده‌ام میگیره، بنظرم همین بهترین دلیل باشه.
    امروز قبل سر کار رفتن کل کتابای راندا برن و این قبیل خزعبلات که بابام میخونه رو یواشکی ریختم تو کیفم و آوردم با خودم، یک قوطی خالی پنج گلویی روغن برداشتم و همشو ریختم توش و آتیش زدم لعنتی حتی شعله هاش زرد بود.
    یکی از دوستان کتاب فروشم مریض پیدا کردن کتاب کمیابه گفتم دنبال مردی که در غبار گم شد نصرت رحمانیم اونم بعد سه چهار ساعت با چاپ سومش سال ۱۳۴۲ انتشارات هدایت اومد پیشم.منم گفتم حلااالت.
    تو پخش درهم موزیکام آهنگ بیقرار معین(الهی من فدات، فدای اون چشات و…) این گوشی لامصب هم نقطه ضعف منو فهمیده، دیگه منم تسلیم این وسوسه شدم و تا آخر آهنگ لرزوندم. آهااااای قضاوت نکن. انقدر هم سبک مغز نیستم. همین چند دقیقه پیش با آهنگ الهه ناز بنازم ذوب شدم.
    ارادت🫡.

  80. حلزون امشب من را یاد یک تصویری انداخت که قبلن بیشتر در اینترنت رایج بود؛ انسانی که سرش را در دستش گرفته و به چشمانش می‌نگرد.
    سال‌واژه‌ام آگاهی، درباره‌اش چه کردم، پنج دقیقه تمرین تنفسی و چهارده دقیقه آزادنویسی
    آنچه امروز کردم؛ پس از جنگیدن برای گرفتن ماشین، با همکارم به مأموریت رفتیم. به همراه نمایندگان دهیاری و بهداشت جنوب، بازدید از تلنبارهای نخاله، تجمع فاضلاب خانگی و واحدهای غیرمجاز پلاستیک و لاستیک. و جر و بحث با واحد ضایعات‌فروشی که پسماندسوزی داشت. و واحدهای تولید زغال.
    از شدت گرما واقعن بی‌حال شدیم. خاکی و گشنه و تشنه آمدم خانه. بعد از خوردن ناهار، نیم‌ساعتی استراحت کردم. احساس می‌کردم، تمام اعضای بدنم فریاد می‌زنند.
    بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم، شاید قبلن خیلی دلم می‌خاسته از هر چیزی سر در بیاورم و خدا آرزویم را برآورده کرده که به چنین روزی افتادم که در هر سوراخ، سنبه‌ای سرک بکشم. در هر کارخانه‌ای، هر کارگاهی، هر بیمارستانی، هر صنفی و …..
    در وبینار شرکت کردم. احساس ناکامی از اینکه وقت ندارم همه کتاب‌ها و فیلم‌های معرفی شده را بخانم و ببینم و مطالب خوبی که خانم ملایی معرفی می‌کنند.کنم، بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم وبینارها را شرکت نکنم و این کتاب‌های انباشته را بخانم، ولی باز هم دوست ندارم وبینار را از دست بدهم. آقای کلانتری از بی‌توجهی دیگران گفتند، بعضی وقت‌ها خداراشکر می‌کنم که دیگران به ما بی‌توجه باشند مثل امروز که با لباس خاک و خلی در خیابان بودم. کاش هر وقت می‌خاستیم این توجه را داشتیم و هروقت نمی‌خاستیم نمی‌داشتیم.
    واژه‌های ترکیبی را نمی‌توانم به درستی در واژه‌دان بجویم. ولی در جستجوی کلمات نیک‌روزم، کلمه‌ی “آهیدن” مترادف تنفس برایم جالب بود.
    هنوز خوب متوجه نشدم تمرین نوشتمرین را کجا باید بنویسیم، در گزارش نیک، چگونه؟ هرچی فکر می‌کنم نمی‌دونم چرا نوشتمرین قبلی هم تمرینی ارائه ندادم ولی در مورد کلاس‌های دیگر، جای مشخصی برای ارائه تمرین داشتیم!

  81. شب تاسوعاست و مثل هر سال دغدغه هایم گل میکنه . هیاهوی شهر ، نذری ، سخنرانی ، طبل و سنج ، سینه زنی .
    همه یک صدا دارن ، صدای گم شدن ، سرگرم شدن .
    یاد جمله ی معروف دکتر شریعتی می افتم :
    مذهب علیه مذهب .
    فکر می کنم امام حسین دو جا شهید شد. یکجا در کربلا
    و
    یکجا در عزاداری های ما .
    البته نمی خوام بی انصافی کنم کسانی هم هستن که در پی کشف حقیقتن .ولی وقتی غلبه ی بازار سرگرمی را می بینم می رنجم .
    پدیده ی عاشورا مثل هر پدیده ی دیگه دو منظر داره :
    ۱- چرایی
    ۲- چگونگی
    ما اولی را رها کردیم از دومی هم فقط رنگ و لعاب به جنایت های این قصه می دیم تا اشک مردمو دربیاریم .
    کاش برای هر کدام از کارهایی که در این عزاداری ها می کنیم با خودمان فکر کنیم آیا حسین شهید شد که من این کار را بکنم ؟
    اگر بتوانم پاسخ درستی برای این سوال بیابم کار نیکی کردم که معادل نه یک روز بلکه معادل همه ی عمرم هست .🙏🏻

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *