یک شیوه‌ی بی‌فایده‌ی دیگر برای چیرگی بر خودسانسوری

هزار سال پیش ورداشتم دفترچه‌یی را هدیه دادم به رفیقی به این خیال که خالی‌ست؛ دوستِ ما اما چندی بعد با دلِ پُر برگشت و دیدم ریده‌ام به اَلَک. نگو دفتره همان دفتری‌ست که توش قصه‌اکی نوشته‌ بودم بس فجیع در باب خاطرات سانفرانسیسکو.

 

اصلن چرا پند جکسون براون را نصب‌العین نکردم که گفت: «چیزی را که دوست نداری کسی بخاند، هرگز ننویس.»

بعدش درس عبرت شد؟ خیر. نوشتم، و بدتر. ریختم زیر دست و پا؛ ولی همیشه با این نگرانی که نکند یکی از اطرافیانم فضولی کند و بیفتد به جان یکی از همین اوراق پخش‌وپلایِ جای‌جایِ دفترم.

 

تا راهی یافتم یافتم‌یافتمانه: اول هر متنِ خودافشایانه بنویسم:‌ «گفت:» به‌ امید آنکه فضول فرضی با دیدن این واژه بپندارد این‌ها را من از کسی شنیده‌ام و نقل کرده‌ام فقط، یا مونولوگی‌ست از داستانی.

خب. این هم یک راهکار بی‌فایده‌ی دیگر برای غلبه بر خودسانسوری.

یک بار هم تمرین «۱۰۰ جمله»‌ را اینطوری بیازما:

 

گفت:

۱. گور بابای خودسانسوری. بی‌پرواتر از همیشه می‌نویسم. نوشتن یعنی بی‌پرده نوشتن.

۲. این قضیه را تا به‌حال به هیچ‌کس نگفته‌ام…

۳. ماجرا اینطور شروع شد که…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

12 مرداد 1403

12 مرداد 1403

16 خرداد 1403

16 خرداد 1403

7 اردیبهشت 1402

7 اردیبهشت 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *