«غمِ خود را اگر در دل نگه داری
از این پنهانِ زهرآلود
به هر یک لحظه صدها خار خواهد رُست؛
دلت را با غمِ پنهان
مکن،
ای دوست،
زخمستان.
بیا،
من دل نه،
دریایی صدف دارم؛
به من ده هر غمی داری
و در دیدارِ دیگر
از منِ غمخوار
برای زینتِ شادیت
مرواریدها بستان!»
-محمود کیانوش، کتاب دوستی
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، لینک آن را هنگام ثبت کامنت، به شکل زیر، در قاب «وبسایت» ثبت کنید:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

88 پاسخ
قصهگوی نقشها
خورشیدکم سلام
حالت چطور است؟ صبحت را چگونه آغازیدی؟ من با نمونهی آزمایش. ترافیک است. بهموقع میرسم. پنج دقیقه به هشت. مدیر نیامده. حوصله ندارم. حوصلهی حرفهای بینتیجه. تمام میشود. بر میگردم خانه.
میروم آرایشگاه. داستانهای غریبی میشنوم. شاید فردا بنویسمشان. نام جدید صاحب آرایشگاه پریناز است. زرییی که پریناز شد. مگر زری چه کم داشت از پریناز. اولش یادم نیامد. بعد یاد پریناز ایزدیار افتادم. کدی بود جهت یادآوری. گفت دیشب در یک مهمانی ۸ ساعت رقصیده. گفت اهل مشروب نیست. حسودیم شد به زری پرینازشدهای که هشت ساعت رقصیده و زری زریمانده که رقصش میلنگد. به خانه برمیگردم.
وسط وبینار استاد میرسم. بعدش وبینار شکیبا جان. شکیبا از شوق و ملال و عشق میگوید. قصه میگوید. دوستداشتنی است. به وبینار خانم سعادت میرسم. موضوعش تابآوری. کلید زندهمانی این روزها. وچه خوب و دلنشین است فهیمه جان.
نوبت دولینگو است. سرگرمی حال خوبکن. روز ششم. گفتگویی دربارهی غذا. کارشناس به سوالاتی در خصوص آشپزی پاسخ میدهد. یک نفر تماس میگیرد و از طعم پیتزایی که آناناس به آن اضافه شده میپرسد. کارشناس میگوید: «غذا ماجراجویی است. امتحانش کن اگر دوست نداشتی ترکیبش را تغییر بده.» پیتزای آناناسی. نمیکشد که.
حالا نوبت سحر است. صحبت از سیندرلا است. از خوشآمدها و نیامدها. علتش. حال یا کودکی. کودکنویی که عمیقن میکاود کودکی و حال را و سحری که مسحورش میشوی.
و زنگ آخر با ندا خطخطی میکنیم. ندا احمدی. چه خوش میگذرد. خطخطی میشود مستکشی. حروف را زندانی میکنم و شعر مینویسم.
ندا میپرسد: «نقاشی چیست؟» مینویسم: «چیزی که نه میشود گفت و نه میشود نوشت.» نقاشی قصهگو است. قصهگوی ناگفتهها، نانوشتهها و ناشنیدهها. قصهگوی نقشها.
زری عارضی
#گزارش_نیک
https://t.me/zari_arezi
بهترین قسمت روز، گفتوگو با بهترین دوستم بود. گاهی وقتها باید آن ترازوی کوفتی را بیخیال شد و حرف زد. حتا همین مشکل بزرگ هم از خلا دیالوگ ایجاد شده است. گفتوگو و گفتوگو. گفتوگوی بیشتری باید کرد.
گزارش شصت و پنج
سالواژه: تبدیل
صبح میخواستم بروم حمام. قبلش خودم را در آیینه نگاه کردم و گفتم چرا من گریم هالووینی نداشته باشم.
درست است که جَوزدهی اینستاگرام شده بودم اما هالووین را از بچگی دوست داشتم. نمیشود تیم برتون را دوست داشته باشی و هالووین را نه. به نظرم در سرِ تیم برتون همیشه هالووین است.
_خلاصه اسکلتی روی صورتم نقاشی کردم. چندتا عکس که قرار نیست به اشتراک بگذارم گرفتم و تمام.
_برای پیج کاریام کمی تولیدمحتوا کردم.
ظهر بحثی پیش کشیده شد در مورد ارشد خواندن من. پدر این موضوع را به خودم سپرده اما مادر اصرار دارد به خواندن من. کاش خودش ادامه تحصیل بدهد و دست از درس من بکشد. نه که دوست نداشته باشم اما حالا نمیدانم. تصمیمی ندارم و از تراپیست که استاد عزیزم بودند هم کمک گرفتم اما در نهایت ما میمانیم و قوهی تصمیمگیری خودمان. تازه مادر هنوز نمیداند که چگونه ما را از استعدادهای درخشان جا انداختند.
بگذریم. کلافه از این حسها بودم. اگر کاری نمیکردم کل روز را میچپیدم در تخت و غصه میخوردم و کاسهی چه کنمچه کنم را در سرم خُرد میکردم.
_پس گفتم میخواهم کمی رانندگی کنم. تنهایی.
مدتها بود فرصتش پیش نیامده بود. نمیدانستم مقصدم کجاست فقط راه افتادم.
_در آخر هم نزدیک خانه پارک کردم و پیادهروی کوتاهی کردم و برگشتم.
با خودم فکر میکنم اگر بخواهم رفتارم را تحلیل کنم چه میشود؟ مثلا چرا ناگهانی به فکر رانندگی افتادم؟
شاید میخواستم بگویم مادر ببین من یک آدم بزرگم که خودم تصمیم میگیرم و کارهای بزرگانه میکنم.
_کلاس ضبط شدهی خودواژه را گوش دادم. شیرین بود و آموختنی. بعد از آن هم کمی تمرین بعدی را آزماییدم.
_به پیشنهاد پدر پیادهروی دوبارهای رفتیم. این بار طولانیتر و پربارتر و سردتر. در راه به یک مغازهی لوازم تحریری سر زدم. یکی از سرگرمیهای همیشگیام.
_شام هم عدسی گذاشتم. عدسیهایم کمنمک میشوند. ترس از نمک ریختن دارم. فکر کنم باید واژهای برایش برگزینم.
_و بالاخره پس از مدتها پادکست ۵۴۸ را تمامیدم.
بیست و پنج دقیقه نوشتم. از یک پریدریایی که تاجش را گم کرده بود. خودم هم نمیدانستم چطور پیدایش میکند. انگار که من کارگردان فیلمی باشم که تا به حال فیلمنامهاش را نخواندهام.
_شب هم قسمت چهارم کری را دیدم.
تکههای امروز:
خداوندا از اینکه به قدر کافی، به قدر لایق بودنت نتوانستهام شکرگزاری کنم، شرمندهام. اینجا این صفحه و کلمات برای من هستند و میخواهم به لطف تو با زبانِ انگشتهایم از تو تشکر کنم.
ظهر دخترعمهام که انتظارش را نداشتم تماس گرفت و گفت خوابم را دیده. خیر است. انشاالله.
اگر گزارشم را کمی زودتر مینوشتم، امروز پرنیکتر هم میشد.
گزارش نیک | نهم آبانماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
امروز آنقدر حرف در دلم جمع شده که نمیدانم از کدامشان شروع کنم. انگار هر کدام گوشهای از ذهنم نشستهاند و منتظرند نوبتشان برسد. اما من فقط نگاهشان میکنم و چیزی نمیگویم. نه از سر بیحوصلگی، نه از اینکه حرفی برای گفتن ندارم. درست برعکس، آنقدر حرف دارم که میترسم اگر یکیشان را به زبان بیاورم، بقیه هم راه بیفتند و دیگر نتوانم جمعشان کنم.
امروز دلم سکوت میخواهد. از آن سکوتهایی که آدم را از دنیا جدا نمیکند، فقط کمی فرصت میدهد تا صدای درونش را بشنود.
یادم افتاد به آن جملهی دکتر شریعتی که میگوید: «سکوت سرشار از ناگفتههاست.»
فکر میکنم بعضی روزها، سکوت آدم از هزار جمله شلوغتر است. حرفهایی که هنوز شکل نگرفتهاند، دلخوریهایی که نمیشود به زبان آورد، فکرهایی که خود آدم هم هنوز از تهوتویشان سر درنیاورده و حسهایی که فقط میشود با خودت حملشان کنی.
امروز از همان روزهاست. روزی که دلم میخواهد بهجای حرف زدن، کمی ساکت بمانم و بگذارم این همه ناگفته، بیعجله، درونم تهنشین شوند. شاید فردا بعضیهایشان کلمه شوند، شاید هم نه. فعلاً همین سکوت، نزدیکترین چیزی است که میتوانم به حال امروزم بدهم.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۸٫۱۰
امروز ساعت ده ازخواب بیدار شدم ولی دلم میخاست بازهم بخابم.
صبحانه ام را خوردم وناهار درست کردم.
ساعت یازده ونیم راهی محل کارم شدم.
امروز زود رفتم که به کارهایم رسیدگی کنم ولی فرصت نشد. چون بچه ها زودتر از زمان تعیین شده به موسسه آمدند.
شنبه ها بازی هدفمند داریم.بچه ها موقه بازی افسار گسیخته میشوند.
ازخوشحالی سر ازپا نمی شناسند.به هرطرف میدوند.ازسر وکله همدیگر بالا میروند.هیچ صدایی به جز سر وصدای خودشان را نمی شنوند.
هرچه صدایشان میکردم که آرام کنار دیوار بنشینند،گوش نمیکردند.
در نهایت به آنها گفتم که اگر به حرفم گوش ندهند ،برچسب های تشویقی شان را کم میکنم.
با هر ترفندی که بود آنها را به دو گروه تقسیم کردم. وبازی تشخیص رنگها را انجام دادم.
بعد از بازی به کلاس برگشتیم.
وبرچسب دو تا ازبچه ها که همدیگر را کتک زدند ،خط زدم.آنها هم با من قهر کردند وگفتند دیگر به کلاس نمیآیند.
این حرف همیشگی بچه های پیش دبستانی است.
هر وقت که برچسب می گیرند ،کلاس ومربی را دوست دارند.
هر وقت که برچسب نمیگیرند،با من وکلاس قهر میکنند.
عصر به خانه برگشتم وکمی استراحت کردم.
بعد ازآن شام درست کردم.
بعد ازشام ،همسایه بالایی وبچه هایش به خانه ما آمدند.
فرصت زیادی برای تمرین نداشتم وفقط یک صفحه آزاد نویسی انجام دادم.
موضوع زیر را برای تمرین امشب انتخاب کردم وچند سطر نوشتم:👇👇
اعتماد…
اعتماد روزی بهترین دوستم بود ولی حالا دیگر نیست.
قبلن عینکی بود برچشمم، که با آن به همه چیز وهمه کس خوش بین بودم.وهمه را زیبا میدیدم علی رغم زشتیها.
ولی الان دیگر نه آن عینک وجود دارد ونه آن نگاه مثبت.
به خیلی از افراد وخیلی از عنوان ها بدبین شده ام. که همه اش زیر سر اعتماد است .خودش میداند که با من چه کرده است.
دیگر هیچ رفاقتی با او ندارم.او لیاقت دوستی با من را نداشت…
شنبه ۹ آبان
گزارش نیک ۱۷۲
سال واژه ام تغییر
نیک ترین هایم بیدارشدن در صبح زود، خواندن نماز و آیاتی از قرآن و دو سه جمله ای درد دل با خدایم و شکر نعمت هایش بود.
وبینار دیروز آن جا که آقای کلانتری در مورد زنان خانه دار گفتند و دل مشغولی های فراوانشان،مرا بی نهایت خوشحال کرد دریافتم هنوز انسان هایی هستند که پرنده ی مهربانی در قلبشان آشیان دارد و از اینکه از ما زنان خانه دار حمایت می کنند حس خوبی پیدا کردم.
یک آن به یاد آوردم روزهای سخت زندگی را بزرگ کردن بچه ها، پخت و پز، جارو، گردگیری ،شستن ظروف، شستن لباس، تاکردن و اتوکشی لباس ها،پاک کردن شیشه ها، رسیدگی به تکالیف مدرسه ی بچه ها،تدارک عروسی دخترها،تهیه ی سیسمونی، نگهداری از نوه ها،پرستاری از همسر و بچه ها به هنگام بیماری و بسیاری کارهای دیگر را ،چند سال پیش یک نفر با صدایی بلند فریاد زد که من می آیم و کاری می کنم که زنان خانه دار را بیمه کنند ولی همان وقت صدایش خاموش شد این هم از بخت ما زن های خانه دار
ادامه ی خاطره ی گزارش نیک صد و هفتادم
روز انار:
و خواهر کوچولویم می رود تا صعودش از درخت بعدی را انجام دهد و این بار عجب صعودی هنوز شاخه ی اول را درنوردیده لِنگ پا می شود یک لنگ در هوا و لنگ دیگرش آویزان میان زمین و هوا، طفلک ترسیده و میان زمین و آسمان تاب می خورد دستانش شاخه ای را به زور چسبیده،پدر انارهای دستش را ولو می کند روی زمین، می دود؟ نه، می پرد و دختر دردانه اش را از فضا می قاپد سپس در آغوش می گیردش و با بوسه هایی پیاپی انزجارش را از درخت، انار و شاخه ی انار به نمایش می گذارد و می گوید:《بابا صَب کن انارچینیم تموم بِشَه بَه خدا کلکِ این دِرَخ را مِکَنَم.》و من چشم در چشم پدر تنها در دلم می گویم آخه پدرِ من به درخت چه مربوط، دخترت را ادب کن این نازدردانه ات را ! دختر به این ریزی و خُردی درخت بالارفتنش چه گذاشته؟
خواهرم خدا را شکر آسیبب ندیده فقط کاسه ی زانوی شلوارش پاره شده این هم که مشکلی نیست به یزد که می رویم پدر خوشکلترش را برای عزیزکرده اش می خرد و ناگفته نماند که تا شب درخت اناری نمانده بود که این دردانه ی پدر بالایش نرفته و تبرّکش نکرده باشد.
عصر می شود خورشید هنوز می تابد حرارتش کم شده و رمقی هم برایش نمانده، او مسافر است باید برود، درنگ جایز نیست نیمه ی دیگر زمین خوابند و باید بیدارشان کند.
ولی خب هر چه او دیرتر بار و بندیلش را ببندد و برود روز ما درازتر و شب آنها هم، پس حساب صافِ صاف
پدر و برادرم تکانی به خود می دهند برگ ها و خاک و خاشاک را از خود می رانند و غیب می شوند.
لحظه ای کوتاه نگذشته که بر می گردند چند جعبه ی پلاستیکی داخل فرغون نشسته اند.
پدر کنار هر تَلِ اناری روی کرت چنباتمه می زند انارها را وارسی می کند.انار پوسیده ای ( پلاسیده)اگر هست جدا می کند.هر بار دو جعبه داخل فرغون جا می شوند، برادرم فرغون را کنار در انبار می گذارد.واچیدن انارها در انبار، دستان مادر و مادربزرگ را می بوسد.مادربزرگ خبره تر است و وسواسی، دانه به دانه انارها را نگاه می کند چون مفتّشی، سالم باشد روی انارها می چیند وگرنه روی ازش می گرداند و پرتش می کند توی جعبه ی پوسیده ها،اگر این انار قاطی انارهای انبار شود فاتحه ی انبار انار خوانده شده است.
مادر هم انار وامی چیند ولی دل به کار نمی دهد چرا دل به کار نمی دهد مادر؟
مادر هزار و یک کار روی سرش آوار شده به کدامشان برسد؟ معلوم است به تمامش،به صبحانه، به ناهار، به شام،به واچیدن انار،به رخت و لباس بچه ها، به پذیرایی از شاگردان بومی و مهمان های فردا و شاید پس فردا،به جاروی اتاق ها، به شستن ظرف ها،به…یک مادر است و هزار و یک کار
ما بچه ها چه بی خیالیم در باغ خوش می گذرانیم، تفریحی انار می چینیم، تفریحی انار می خوریم آن هم هر اناری که به قول یزدی ها جونتَر است.کنار بند کرت ها حتی زیر گِل ها را تفحص می کنیم برای یافتن بادام هایی که تابستان کلاغ ها زیر خاک پنهان کرده اند.هر کس شانسش بیشتر بادامش بیشتر،جمع کردن بادام از زیر خاک یک نوع سرگرمی ست شاید هم وقت کشی زیرا در اتاق بالاخانه چند گونی بزرگ پر از بادام تنگاتنگ هم ایستاده اند از تابستان تاکنون،
و اما وقتی مادر زیر این همه کار کمرش خم می شود این وقت کشی چه معنایی دارد؟ آن سال ها و این سال ها چقدر از مادر غافل بوده ایم ؟و آیا هنوز هم غافلیم؟
ادامه دارد…
گزارش نیک
هرکی خربزه میخوره پا لرزشم باید وایسه. وایسادم. همان اول صبح که از رختخواب با دردکوفتگی و لرزش بدن ایستادم به شروع روز. شب پیش سهقاچ خربزه خوردم. عین یک توپ کوچک وسط جمع شبنشینی چشمک میزد. نمیدانستم فردا روز چه برسرم میاورد. صفحات صبحگاهی و صبحانه و وبینارکلونتری. مرغها را توی سینی فر چیدم. هوش مصنوعی به یارا گفتهبود به جبران کلهپاچهی دیروز غذای امروز را سبک و رژیمی میل کند. رشتههای پیاز با رشتهی افکارم گره میخورد. اما درد استخوانهایم هر رشتهای را از دستم میربود. فقط دوست داشتم به رختخواب برگردم و بخوابم. هویج نگینی قارچ فلفل دلمه سیبزمینی حلقهحلقه. در انتها به سلیقهی غذایی یارا چند برش گوجه هم اضافه کردم. همه را توی ظرف با عشق چیدم. خزیدم توی جا. خوابم نمیبرد. یکساعت ولگردی اینستاگرامی. صدای رعدوبرق میامد. از صبح نشستم توی بالکن در انتظار باران. با صدای غرش اسمان چای ریختم و کمی باقلوا رفتم تماشای باران. “سام” پسربچهی اپارتمان روبرو هم به استقبال باران امدهبودم. توی سرم میچرخید: این بچه این ساعت مگه نباید مدرسه باشه؟ لباسهای شسته یهلنگهپا روی جارختی اویزان بودند. تازدم و چیدم توی کمد.کمی رفتم وشستم. ساعت14:30 مرد خانه امد. ناهار خوردیم. میدانستم خیلی دوستش ندارد. مجبورم. برای سلامت او از نمک کم کنم و با خست تمام بهقدرضرورت به روغن لعنتی دستببرم. خوابیدیم. ساعت17 بیدارشدم و رفتم به خوانش کتاب مسکوب. متنی نوشته بود دربارهی انسان و اجتماع. چندباره خواندمش. بار اخر با صدای بلند خواندم و ستودمش. از روز قبل تکپیراهنی مانده بود برای اتو. صافش کردم. شام سوخاری رژیمی خوردیم.قارچ سیبزمینی سوسیس خانگی. درود بر مخترع سرخکن بدون روغن. لقمههای صبحانه یارا را چیدم. نانجو پنیرگردو و لقمهی دیگر کره مربای زنعموپز. سبد شبنشینیاش را چیدم و برایش انار دون کردم. دوستداشتن حوصله میخواهد به قدر دونکردن دانهای انار. نشستم به اموزش دیدن. بازار بورس. معنی این کلمه از مردی بهنام واندر بورس گرفتهشده. در زمان قدیم خانهی واندر بورس محل دادوستد و معامله بوده و از ان پس هر دکان معاملهی همگن بهنام بورس نام میگرفت. از سال 1341 وارد ایران شد. با یارا رفتیم شبنشینی. عموی یارا میگوید زبان عربی یک حروف کم دارد اما خیلی از واژهها معادل فارسی ندارد. من هم با او موافقم و میگویم. دوستی عربزبانی داشتم که میگفت ای کاش میتوانستم بعضی مداحیهای عربی را ترجمه کنم تا بدانی چه معنای عمیقی در ان نهفته است. چند واژه برای صدق مثال میاورد. هرچه میکنم یادم نمیاید. بهفارسی میشد جنگل خوفناک جنگل وحشتناک اما معادل عربی ان به خاطرم نمیاید. برمیگردیم خانه و یکراست این گزارش نیکو را با شعف تمام مینگارم.
بهقول کلونتری ما ایندگانیم.
فاطمه بهزادیمقدم
شنبه
9 ابان 05
نه آبانی که نه آبان نبود
سلام وونهو
امروز نه آبان بود. بله همان نه آبانی که هر سال یادش میفتم. به رسم نه آبانها گفتم برایت بنویسم. امروز هم نه آبان بود. اما یاد امروز نبودم. یا همان نه آبان. میدانی از وقتی آبان شروع شده یاد نه آبانم اما امروز نشد که به آن فکر کنم. یادم میآمد ها اما خیلی هم نه یعنی میگفتم امروز نه آبان است. اما تصویری دیگر نداشتم. هفت سال گذشته. یادم است اما نمیخاهم یادم باشد.
امروز نه آبان بود وونهو. امروز میخاستم وبینار بگذارم. از چند روز است که دارم فکر میکنم که نه آبان به نه آبان وصل شده. وبینارم روز اولش افتاده نه آبان. قسمت بود آیا؟ نمیدانم. اما امسال دیگر یاد نه آبان هفت سال پیش نبودم. درگیر بودم با فکر وبینار.
خیلی اتفاقی شد ها. خیلی اتفاقی شد نه آبان. همان نه آبان که تو رفتی. همان نه آبانی که از همهی گروههایم دل کندم و بریدم چون تو رفته بودی. تو رفته بودی و تمام کردم همهی گروهها را. چون آنقدر زیاد دوستت داشتم که نمیخاستم دیگر کسی را دوست داشته باشم که رفتنش ناراحتم کند.
امروز نه آبان بود. همان روزی که رفتی. همان روزی که دیگر مولتی کیپاپر نبودنم.
نه آبان بود وبینار داشتم. وبینار «خطخطی». کلی استرس داشتم. اما خوش گذشت. از نقاشی گفتیم. بچهها تعریف خودشان را از نقاشی گفتند. نقاشی کشیدیم. نقاشیهای بچهها را دیدیم. کلی قشنگ بودند. یوتاب هم برای نقاشیها هشتگ مستکشی را انتخاب کرد. باحال است نه. مستکشی.
نه آبان بود امروز اما مثل نه آبان نبود. دیگر نه یادش افتادم و نه بغضم گرفت. فکر که میکنم کمی فقط کمی ناراحتم میکند. شاید هم نه نمیدانم. زمان زخمها را درمان میکند نه؟ رفتن تو هم زخم بود. ردی ازش باقی هست اما خوب شده. زمان خوبش کرد. هفت سال. بعد از هفت سال باید خوب بشود نه؟
امروز نه آبان بود و خانهی سید بودیم. عروسمان. زودتر رفتیم. من و محبوب و سیدی کمکش. ماژیکهایم را هم برده بودم. پوستر «خطخطی» را کشیدم. نه آبان بود و کلی خوش گذراندیم.
امروز نه آبان بود. همان نه آبانی که هفت سال پیش آمد و یادش تا همهی سالها هست. امروز نه آبان بود اما مثل نه آبان نبود.
امروز فیلم therapy done right را دیدم. به نظرم فیلم جالبی بود. غافلگیریهایش را دوست داشتم.
موضوع امروز وبینار برایم واقعن جالب بود. خودم دفتری را قبلن برای طرح پرسش آماده کرده بودم و هر از گاهی برای گفتگوهایم از این سوالات استفاده میکنم. امروز هم چند سوال جدید به دفترم اضافه کردم و چندتایش را هم از دوستانم پرسیدم و خودم هم جواب دادم. به نظرم برای وقت هایی که گفتگوها مسیر کسلکنندهای را طی میکنند استفاده از این سوالها کمککننده است.
امروز کنار شام پروتئینی ام سالاد کاهو و ذرت هم درست کردم و از رنگ و طعم بشقابم واقعن لذت بردم.
من همچنان ادامه میدهم
شاهین عزیز
دیروز برایت ننوشتم. افسوس! ساعت دهونیم شب بیرون زدیم. فرصت از کف رفت. حالیا وفای به عهد. از جنبههای صدق رفتاری است. این گزارش نیک.به فرصت یادآوری بسیاری چیز میانحامد. از جمله همین استمرار. شاید مستمربودن پایهی ازچیزهاست. چه در زیسته شخصی. چه در زیسته اجتماعی. (میدانم میتوانستنم نحوه فصیحتری بهکارگیریم.) کلام آخر. اصرار بر استمرار. اصرار بر دگرگونی است. دگرگونی به چالش میانجامد. چه باک. حاصلش فضیلتیست گران مایه است. از زبان زمین فاخر جدا شویم. بپردازیم.
……………….
از شنبهی روز
آموزش فتوشاپ راتا نیمهدیدن
دفترچه خاطرات و فراموشی
نویسندهساز
بازنشر وبینار دوستان (مربوط به جمعه ۸ آبان)
رودراوی ( مربوط به جمعه ۸ آبان)
علی آراسته
#نیکروز
سلام آرزوجانِ نویسنده
نهمین روز از آبان ماه با شکرگزاری و آزادنویسی و تمرین نویسندگی و روزنویسی
آغاز شد. شکوفههای عناب را خواندهام و کتاب فلسفه پیادهروی را و کلماتی را نیز از هر دو کتاب یادداشت کردم. محدثه هم به کارهای خودش رسید. برنامه معنوی را جلو بردم. مصحف شریف را خواندم آنجا که مژدهی پسردار شدن ابراهیم را به او میدهند و همسرش شگفتزده میشود که در کهولت سن بتواند باردار شود. هر بار میان قصص قرآنی مفتون قدرت پروردگار میشوم.
بعد از آن با محدثه گپ زدیم پیشنهاد خوبی داد برای برنامهمان، مثل همیشه.
به سراغ کارهای خانه رفتم و زیتون هم که پای ثابت کار و برنامه است. متن کانالم را نوشتم و ویرایش کردم و خود را به وبینار رساندم استاد شعری از محمود کیانوش خواند که برایم دلنشین بود. میکوشم آثاری از او را پیدا کرده و بخوانم. بعد از آن در طی آزادنویسی قرار میشود که پرسشنامه پروست داشته باشیم سوالاتی را نوشتیم. سوالاتت را خواندم خوب و قابل تأمل بودند این هم تعدادی از آنها:
۱) اگه بتوانی یک فرهنگ را از کل جهان پاک کنی انتخابت کدوم است؟
۲) اگر جهان را یک ارکستر موسیقی در نظر بگیریم تو نوازنده چه سازی هستی؟
۳) به نظر تو زندگی چه رنگی است؟
۴) اگه میتوانستی بین نامرئی بودن و پرواز کردن یک گزینه را انتخاب کنی انتخابت کدوم بود؟
۵) به نظرت آدم خوبی بودن سختتر است یا بد بودن؟
۶) اگر این توانایی را داشتی که یک فرهنگ یا کار را در جهان و بین عموم مردم باب کنی چه کار یا فرهنگی را انتخاب میکردی؟
۷) چه اتفاق یا پدیدهای در زندگی هست که هنوز برای تو رنگ عادت به خودش نگرفته است؟
۸) اگر همنشینی با بزرگان جهان فراهم بدون محدودیت برای تو فراهم شود، سه فرد محبوبت برای معاشرت کردن چه کسایی هستند؟
۹) دوست داشتی میتوانستی در کدام یک از کتابها زندگی کنی؟
۱٠) به نظرت قاتل اصلی ذوق و شوق چیست؟
اواخر وبینار بود که صدای قطرات باران را بر شیروانی شنیدم و سراسیمه خود را به پشت بام رساندم ماندم زیر باران. هوا سرد بود و جذاب. صدای باران را ضبط کردم و باران که بند آمد پایین آمدم.
برنامه معنوی شبانه را طی کردم و بعد به ادامه کارهای خانه رسیدم.
میروم برای برچیدن ختم شب و تفأل به حضرت حافظ برای حسن ختام:
«تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همیسپرم
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان مرادت گشادهام در چشم
که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم»
https://t.me/zakiyehsepehrnia
میون آماده شدن مهرسام و محمد پریده بودم وسط وبینار فاطمه یاوری.
سر و صدا میکردند، نمیفهمیدم چی میگه. داشتم دنبال کیف پولم میگشتم که مهرسام گفت مامان اسم تو رو میگه.
اومدم و چیزکی نوشتم. مهرسام رفت و محمد مشغول خاطره گفتن شد و فقط صحبتهای گلی موعودی عزیز رو شنیدم.
تموم شد. با اینکه چیزی نفهمیدم نمیدونم چرا شدیدا حس خوبی گرفتم.
تموم وبینارها رو سر زنگ گذاشته بودم که شرکت کنم. از اونجایی که مهمون خونهی مادرشوهر که همون خالهی گرام هست بودم، نمیتونستم شرکت کنم.
الههی علیزاده و نصیری رو قاطی میکنم. همون معماری تفکر رو شرکت کردم. ولی باز باید به صحبتهای هیجانی خاله جواب میدادم و نمیفهمیدم.
مجبور شدم وسطش قطعش کنم.
این بلا سر وبینار نویسندهساز هم اومد.
فردا خودم وبینار دارم.
یعنی کسی شرکت میکنه؟
نمیدونم.
دیگه امشب مطمئن شدم که چی میگم.
اینجور مواقع به خودم میگم فردا شب این موقع میدونی چی شده.
فردا شب این موقع اولین تجربهی وبینار عمرم رو گذروندم.
اگر عمری باشه.
از سلسله نامههای من به بدنم.
شمارهی یک
—————————————————
«دستِ» عزیزم سلام.
همانجور که درحال نوشتن هستی به من گوش بده.
پیش از هر چیز بگذار بگویم که بینهایت شادمان و سپاسگذارم که دو دستِ سالم دارم. از تو ممنونم برای تمام لحظههایی که به کمک من میآیی.
حتی تصوّر نبودنت هم زجرآور است.
میخاهم لیستوار مرور کنم لحظاتِ همراهیت با من را و تشکرکنم بابت این همراهیها.
…………………………………………………
-ممنونم بهخاطر هربار که کتاب را برایم نگهمیداری.
-ممنونم بهخاطر هر روز بستنِ بند کفشهایم.
-ممنونم بهخاطر نگهداشتن فنجان قهوهام.
-ممنونم بهخاطر حریمی که دور بدنِ کسانی که دوستشان دارم میسازی. همان آغوش منظورم است.
-ممنونم بهخاطر نگهداشتنِ موبایل. خیلی خسته میشوی گاهی، من را ببخش.
-ممنونم بهخاطر تندتند تایپ کردن. میدانم گاهی گهگیجه میگیری.
-ممنونم بهخاطر شُستنِ من.
-ممنونم بهخاطر لمسِ چیزها.
-ممنونم بهخاطر خاراندن هرجایی از من که میخارد.
-ممنونم بهخاطر نگهداشتن و هدایت قلم و قلمو.
-ممنونم بهخاطر نشاندادن فحش. مخصوصن شما انگشت وسطِ محترم.
-ممنون و عذرخاهم بابت هربار که خاستم چیزی بسازم و اثری هنری خلق کنم و تو آسیب دیدی.
-ممنونم بهخاطر پوستکندن میوه.
-ممنونم بهخاطر باز و بستهکردنِ در.
-ممنون و عذرخاهم بهخاطر همهی ضرباتی که در والیبال زدی و خوردی. مخصوصن از انگشت شست که دوبار برگشت.
-ممنونم بهخاطر همهی وقتهایی که برای عزیزی دست تکان دادی. یعنی من تکان دادم و احتمالن تو سرگیجه گرفتی.
-ممنونم بهخاطر حمل چیزهایی که میخرم.
-ممنونم بهخاطر حرکاتت که رقصیدنم را زیباتر میکند.
-ممنونم بهخاطر همهی وقتهایی که در کتابفروشیها، روی عطف کتابها حرکت میکنی.
-ممنونم بهخاطر اینکه هربار زمین خوردم خودت را حائل کردی.
-ممنونم بهخاطر همهی وقتهایی که من را آرایش میکنی.
-ممنونم بهخاطر اینکه قاشق و چنگال را نگه میداری تا من غذا بخورم.
-ممنونم بهخاطر اینکه هستی تا با بودنِ تو لمس را تجربه کنم. لمسِ هرچیز و هرکس که در مسیر زندگی و عاشقیام قرار میگیرد.
-ممنونم بهخاطر پاککردن اشکهایم.
-ممنونم بهخاطر همهی لحظههایی که بیصدا و بیچشمداشت، هستی تا من کمی بیشتر و بهتر زندگی کنم.
…………………………………………………
نیکهایی که امروز با دستانم انجام دادم:
-خاندن کتاب «منحنی خلاقیت».
-بازخانی و ویرایش یکی از نوشتههایگذشتهام.
-یک ربع آزادنویسی.
-دستدادن به گرمی با یک دوست.
-در آغوش کشیدنِ یک دوست.
-نگهداشتن کیفم، ضمن پیادهروی.
—————————————————
و در انتها، دوستدارت
غزاله.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
گزارش نیک
روز شنبه ۱۴۰۵/۸/۹
توران محمدی
مانند هر روز، با شور و اشتیاق فراوان به سوی مدرسه راه میافتم. شنیدن آهنگهای زیبا و استشمام عطر و هوای پاییز، روحم را تازه میکند. به خود نویدِ روزی بهتر از دیروز میدهم؛ بهویژه در مورد کلاس و درس که متأسفانه این روزها از جایگاه واقعی خود فاصله گرفته است.
در کلاس هفتم، چهارپارهای از محمدجواد محبت میخوانیم. چقدر این قالبِ چهارپاره را دوست دارم؛ قالبِ اصلیِ شعرِ کودک. بخش دیگرِ درس، متنی دربارهٔ نوجوانی است که پیرامون آن بحث و گفتگو میکنیم. از دانشآموزان میخواهم که نسبت به علایق خود بیتفاوت نباشند. میگویم که به آنها غبطه میخورم، چرا که هنوز فرصتِ زیادی پیشِ رو دارند. تفاوت میان «غبطه» و «حسادت» را با مثال برایشان بازگو میکنم. در کلاس هفتم به من خوش میگذرد؛ با آنها پیوند عمیقی برقرار کردهام.
در زنگهای بعدی با بچههای هشتم و نهم کلاس دارم. در کلاس نگارش، بحثِ «حکایتنگاری» است که تمرین بسیار خوبی برای تقویتِ نوشتن محسوب میشود؛ به این معنا که حکایتی قدیمی را بازنویسی میکنیم و بخشهای مختلف آن را با ذوق و سلیقهٔ خودمان گسترش میدهیم. اما متأسفانه بسیاری از دانشآموزان، میلی به نوشتن ندارند و تنها برای رفع تکلیف، صفحهای را سیاه میکنند؛ و چقدر دشوار است که بخواهی به این نوشتهها نمره بدهی! کاش در درس انشا، نمرهای در کار نبود و معیارهای بهتری برای سنجش وجود داشت؛ آن وقت شاید آنها بیشتر علاقهمند میشدند و بدون هیچ دغدغهای مینوشتند. البته من همواره تلاش میکنم در نمره دادن، سختگیر نباشم.
عصر، کمی پیادهروی میکنم تا به ذهنم استراحت دهم. سپس، با توفیقِ حضور در وبینار «نویسندهساز»، دوباره به یادگیری میپردازم. این وبینار اگرچه هر روز برگزار میشود، اما با برنامهریزی و حسنِ سلیقهٔ استاد، هر بار جذابتر و پربارتر میشود. من همچنان از ایشان و دیگر دوستان میآموزم.
چند صفحهای از کتاب «فلسفهٔ پیادهروی» را که امروز اسناد معرفی کرد، میخوانم؛ بسیار جالب است و دوست دارم در فرصتهای مناسب، آن را تا پایان مطالعه کنم. کمی دربارهٔ تمرینهای دورهٔ شعر و کارگاه «خودواژه» فکر میکنم و یافتههایم را یادداشت میکنم. سپس، با خواندن چند شعر زیبا و آمادهسازی مطالبِ فردا، به کارهای امروز پایان میدهم و دل را به «دانای کارساز» میسپارم تا فردا را چگونه برایم رقم زند.
—
فهرستی از پرسشهای مهم برای گفتگو با دیگران:
۱. هنگام خجالت کشیدن، چه شکلی میشوید؟
۲. در نزد دیگران، با چه صفتی شناخته میشوید؟
۳. پول را شبیه به چه چیزی میدانید؟
۴. آیا تا به حال دروغی گفتهاید که پیامدهای بسیار بدی داشته باشد؟
۵. رویاهایتان را شبیه به کدام حیوان میبینید؟
۶. شغل فعلی خود را با کدام شغل عوض میکنید؟
۷. آیا تا به حال علایق دیگران را به مسخره گرفتهاید؟
۸. در هنگام خشم، چه واکنشی از خود نشان میدهید؟
۹. با بدترین فردِ زندگیتان چگونه برخورد (محاکمه) میکنید؟
۱۰. دوست دارید شبیه به کدام شخصیت کارتونی باشید؟
گزارش نیک ۱۴۰۵/۰۸/۰۹
چند روزی هست که سرماخوردگی امانم را بریده. گزارش نیک تایم کوتاه تر از همیشه میشوند. فعالیت روزانه ای به آن صورت انجام نمیدهم. نهایتا پذیرایی میکنم از مهمان ها. امروز متنم را دوباره نوشتم و آپلد کردم اما گویا ثبت نشده بود. فردا احتمالا استاد بازخورد میدهند به متنم. نمیدانم نظرشان چیست اما از حالا استرس دارم. کلاس های تمرین جا رو شرکت کردم و بعد هم کلاس های نویسنده ساز. یکی از سوال های که همیشه از خودم میپرسم اینه. آیا تو این کار را برای خودت انجام میدی یا دیگران ؟ دیگران میتواند پدر مادر یا حرف و حدیث فامیل باشد.یکی دیگه از سوال های که همیشه از خودم میپرسم این هست چرا میترسی ازت انتقاد بشه ؟ چرا همیشه نیمه خالی را میبینی؟ چرا به خودت ایمان نمیآوری و…، خب شاید مسخره به نظر بیاد که همه سوال هام منفی هستند چرا هیچ چیز مثبتی پیدا نمیشه. خودم هم نمیدانم در حال حاضر این ها دغدغه های من بودند. یک چیزی که متوجه شدم این بود که من در آزاد نویسی پرش ذهنی فراوان دارم اما همه چیز را مینویسم تا فاصله ذهن و دستم کمتر شود. تمرینی که هفته پیش داشتم نوشتن از روی کتاب سایهی تندرشکه چی بود اما هنوز بخش کمی را نوشته ام و تداوم هر روزه اش را نتوانستم حفظ کنم. اما حتما به روتین باز میگردم. امروز هم برخلاف گفته ام نتوانستم پیاده روی کنم مثل دیروز. راستی اواسط کلاس حدودا ساعت پنج و نیم برق رفت همه جا تاریک بود تنها نور اتاق نور گوشی دستم بود که صاف چشمانم را هدف گرفته بود هیچ چیز قابل مشاهده نبود از پله ها پایین رفتم. مامان بابام آهنگ گذاشته بودن گوش میدادند. برق ها آمد نگاهی گذرا به آلبوم عکس های قدیمی انداختم. همین حین بود که صدای در خانه به زنگ در آمد. ساک را جمع کردم سریع لباس عوض کردم و رفتم پایین خاله ام آمده بود از پدرم سری بزند. بعد کمی با رضا برادرم بازی کردیم و خوش گذشت. در پایان روز بخوام بگم ناراحتم که از چرخه عادی زندگی ام دور افتادم اما دوباره باز میگردم.
رویای سبز | مریم صداقت:
سفرنامه
شمارهی سه
روزی که نکوست، از صبحش پیداست؟
صبح جمعه رفتیم کوهسنگی. شونزده سال، گذشته. اولینباری که رفتم شش سالم بود. البته که تغییر کرده بود. توی دوران صفویه ساخته شده. از تابلوی معرفی فهمیدم. بهنظرم کسایی که متن این تابلوها رو مینویسن، باید خیلی دقیق باشن. در نگاه اول، همون تابلو اون مکان رو معرفی میکنه. برای گردشگرایی که بعدا بیشتر راجع به اون تحقیق نمیکنن، بهترین راهه. گوگول میفرماید شاه عباس اول اونجا تاجگذاری کرده.
اول صبحی و ییلاق رفتن. هوای تازه و حال خوبکن. تمیز و مرتب. مکانهای گردشگری پاکیزه کم پیدا میشن. کاش تو فرهنگمون زباله ننداختن جا بیفته و اینقدر از سرمون باز نکنیمش.
موقع بالا رفتن از کوه به مهندسها و کارگرایی فکر میکردم که این کوه رو اینطور راحت ساختن. عین آب خوردن میشد بالا رفت. حتی برای کسایی مثل مامان من که آرتروز پا دارن یا خودم که از ارتفاع میترسم.
خیابون منتهی به کوهسنگی خیلی زیبا بود. به حق شهرداری گل کاشته بود. مسیرهای سنگفرش همیشه انرژیبخش و چشمنوازن.
ابتدای پارک، حوض بزرگی بود. ماهی قرمزا توش وول میخوردن. بو میداد. بوی گندآب. آقای سالداری اون اطراف نشسته بود و با لبخند به من و خونوادم نگاه میکرد. تنها بود؟ نمیدونم. اصلا دوست ندارم دم پیری بیکس باشم.
طراوت و سبزی کوهسنگی به دلم نشست. برای مشهدیها که هیچ، برای تمام خراسانیها خوشحال شدم با وجود اون هوای خشک، سبزی هم دارن.
مهاجران افغانستانی زیاد بودن. ناراحتکنندست. جدا موندن از وطن رو نمیتونم تاب بیارم. خدا بهشون صبر بده. به امید آزادی وطنشون. دوست افغانستانیم میگفت بیشتر مهاجران افغانستانی در ایران، از قوم هزارهان. چون نسلکشی هزارهها تو تاریخشون بسیاره و همچنان مورد آزار و اذیت قرار میگیرن.
از کوه بالا میرفتیم به قصد دیدار. دیدار شهدای گمنام. مامان با درد پاهایش سر کرد. بهخاطر ذوق سفر و دیدن شهیدان و طلب حاجت. گمنامی در عالم شهادت. زبونم از وصفش قاصره. زیارت عاشورایی روی سنگ یکی از آنها پخش کردم و به فکر فرو رفتم.
نمیدونم چه جادویی داره این زیارت. آرومم میکنه. روزهای جنگ از ترس از دست دادن، میذاتمش و خواب میرفتم. از صدای خوش علی فانی انتظاری غیر این نمیره.
از آن بلندی، مشهد زیر پامون بود. چقدر این شهر بزرگ و پهناوره. جابهجا ساختمونهای بلند و آپارتمان بود. خواهری گفت من خونهی ویلایی بیشتر دوست دارم. منم همینطور. خدا رو شاکرم که توی روستا زندگی میکنم.
آب کوه، خنک و گوارا بود. نشست به جونمون. بابا طوری با ولع میگفت آب کوه که کنجکاو میکرد آدم رو. جالب اینکه کتری سوئیت ما رسوب نکرده. گویا املاح معدنی آب شهر خودمون بیشتره. کتریهای خونه پر رسوبن. چتجیپیتی میفرمایند سختی آب بیشتره که رسوب میکنن.
توتهای آمریکایی تو مشهد هم پیدا میشن. والّاه که چیز عجیبی نیست. منتهی من عادت دارم با دیدن هرچیزی ذوق کنم. اولینبار که توی تبریز دیدم، احساس کردم از درختها مغز انسان ریخته رو زمین. هنوز هم نمیدونم چهطور میشه خوردشون. اصلا قابل خوردنن؟ زمین دانشگاه که توتریزون میشه وقت خزان.
بابا با سوت “شب به گلستان تنها” رو میزد. اینقدر این آهنگو میخونم تو خونه که ورد زبون شده. حالوهوای ییلاقی با نوای سوت بابا محشره. استاد سوتزدنه.
رفتیم یه کبابی. انتظارات بابا و مامان که برآورده نشد. چون توی گرگان چندینساله مشتری پروپاقرص رستوران “سرحدی”ایم. این رستوران توی بازار نعلبندانه. یه بازار روباز توی بافت قدیم گرگان. انصافا که کوبیدههای آبداری میزنه.
صاحبمغازه میگفت ما که رفتیم گرگان، کباب درستوحسابی نخوردیم. راضی بودم. همین که مثل کوبیدههای دانشگاه لاستیکی نبود، کافیه. صاحبمغازه هم باشخصیت بود و بازم جذب لهجهی شیرین خراسانی شدم. بندهی خدا دلگیر بود از هزینههای گزاف مغازه. نزدیک حرم بود و پرخرج.
موندم عکاسهای مشهد چهطور هنوز مشتری دارن. باوجود هوش مصنوعی، فتوشاپ چهرهها غریب و سخت نیست. یادمه ۱۶ سال پیش، من و خواهرم ذوقمرگ شدیم. فرشتهای شده بودیم توی صحن. روبهروی گنبد طلا. تو دستمون هم گرد سحرآمیز بود. برق میزد. تاجهای باشکوهی هم رو سرمون بود. عکاسی که نزدیک سوئیتمون بود و تبلیغ میکرد به بابا میگفت حق همسایگی رو بهجا بیاره و نره جای دیگه عکس بندازه.
نونهای مشهد هم به مذاقمون خوش اومد. یکی از حسنهای کلانشهرا اینه که نونوایی زیاد داره. از یکی خوشت نیاد، میری یه جای دیگه.
کفشملّی تو مشهد هم شعبه داره. چه کردن این ملّیها. این هم تعجبی نداشت. اما برای من جالب بود. درست مثل دیدن آن آقای کتوشلواری روی موتور هوندای کلیک.
اولینبار بود که دوچرخههای اشتراکی میدیدم. این هم یکی از نیکهای مشهده. کاش دوچرخهسواری بلد بودم.
بعدظهر، قصد وکیلآباد کردیم. اولینبار بود که خونوادم مترو میدیدن. ابهت قطار زیرزمینی به وجد آوردشون. تأسفآوره که توی ایران شهرهای محدودی خط مترو دارن. امان از متروهای مشهد. ما از ایستگاه امام خمینی رفتیم. تو سیمثانیه ما رو قال گذاشت. شلوغ بود. افتضاح. بابا رو چپوندم تو یکی از واگنها. به حساب اینکه طرف خانمها نباشه. تا رفتیم با مادر و خواهرها سوار شیم، رفت. انگارنهانگار. ما موندیم و حوضمون. چندتا پسر عرب هم مثل ما جا موندن. کربلا پر ایرانیه. مشهد و قم هم پر عرب.
با نوبت بعدی رفتیم. اما باز هم امان. نقشهی خط مترو مثل متروهای تبریز نبود. تو تبریز به هر ایستگاهی که میرسیم، چراغش سبز میشه. اعلان صوتی هر ایستگاه هم معمولا کار میکنه. اما تو این مترویی که ما بودیم، نه. باید شیشدونگ حواسمون رو جمع میکردیم تا جا نمونیم. استرس جا موندن نمیذاشت خیالمون راحت باشه. بار اول بود. دفعات دیگه، عادت کردیم.
چندتا ایستگاه خیلی شلوغ بودن. هرچی به وکیلآباد که آخرین ایستگاه بود، نزدیک میشدیم از جمعیت کم میشد. اتوبوسها هم چندان شلوغ نبودن. البته بعضی جاها چرا. دستگاهی برای شارژ کارتها وجود داشت. توی تبریز باید توسط مسئولی شارژ بشه.
گردشگری هم یه هنره. مهارته. تو همین چند روز بهش رسیدم. آخه کی عصر میره باغوحش؟ اون همه راه رو کوبیدیم رفتیم تا وکیلآباد، تهش روی ماه حیوونات رو ندیده، برگشتیم. از همان راهِ اومده.
مادربزرگ هماتاقیم برای گرفتن امانتیاش اومد. چه خانم گل و مهربون و نازنینی. برامون سوغاتیهای مشهد رو آورد. زعفران و نبات. کیک خوشمزهای هم پخته بود. میگفت بوی هماتاقیام رو میدم. مریمها بوی همو میدن. خدا حفظشون کنه. اینقدر خوشانرژین که ناخودآگاه لبخند به لبم میآرن.
قسمت مامان هم شد. تبرک امام رضا. از چایخوری حرم هم چای نوشید و دلش آروم گرفت. برای مامان خیلی خوشحالم. یکی از آرزوهاش دیدن دوبارهی امام رضا بود.
از آشنایی با همسفرهای من سرحال شد. لیلا و خونوادهاش رو میگم. آهنربای مهربونیشون همون اول، مامان رو هم جذب کرد.
دوتا اتوبوسکافهی خوشگل هم دیدم. یاد یه فیلمی افتادم. فکر کنم اسمش “خانوداهی آشپز” بود. اونا اتوبوسرستوران داشتن.
بازارها و مغازههای مشهد، خصوصا اونهایی که نزدیک حرمن، پر شدن از بوی ادویهجات و عطر. همینحالا پیچید توی دماغم.
تو هر قدم یه عطر و ادکلنفروشیه. تا برسی به مقصدت، دستت پر میشه از کاغذهای عطرآگین. حواست نباشه، سرکیسهات میکنن. بله. مشهد اینجوریه.
توی کوچهی خونمون، چندتا خونهی قدیمیه. ارزش زیادی هم دارن. خاک برشون داشته. کهنه و رها شدن. خدا میدونه داستان این خونههای متروک چیه و آدمهایی که زمانی توش زندگی میکردن، به چه سرنوشتی دچار شدن.
کوهسنگی کالسکهسواری داشت. گوشت تن اسبا انگار ریخته بود. خوب نعل نشده بودن. کالسکههای میدان نقش جهان به خاطرم اومد.
آقایون برای خانومهاشون گل خریده بودن. رز قرمز. پسرانی فرصت رو غنیمت شمرده بودن. شمّ بازاریابیشون فوقالعاده بود. توی پارک و گل فروختن.
قلق این جغرافیا دستم اومده. جغرافیای حرم. دیگه گم نمیشم. صفایی که اینجا داره، گفتنی نیست. جدای از هردیدگاه و اعتقادی، آرامش اینجا قابل انکار نیست بهنظر من.
صبح جمعه عالی آغاز شد. اما انتهای روز بدوبدو بود و خستگی. ولی با خانواده که باشی، جهنم هم گلستان میشه.
زندگی در پرانتز
روزها، به قد صبح تا ظهر آب رفتهاند. کفشهایم هنوز جفتاند جلوی در. چهارشنبه بود؛ ماندگار شدیم در بیمارستان. افتاده بودم سر لج که باید وبینار را شرکت کنم. بغل گرفته بودیم در خیابان اصلی. صدای ماشینها و موتورها و کامیونها بیخ گوشم بودند انگار. پشیمان شدم. گفتم بیخیال. حالم خوش نیست. شلوغ است اینجا. معطل میشویم. سوتی میدهم. گفتی نه. باید باشی. باید برگردی. یکی تو گفتی، یکی من. آخر کدام اصرار راهیام کرد؟
صداها تمرکزم را میپراندند. تو هم خابیده بودی. تمام شد. استرس داشتم. کلافه بودم. قطرهقطره سرم میبارید. اول رگم ترکید. آنژیوکت را عوض کرد پرستار. نوبت به آمپولها رسید. شیفت عوض شد یا چی، نمیدانم؛ پرستاری آمد، خدا ببخشدم، گولاخ و بیاعصاب. سوال مسخرهای پرسیدم: «نمیشد تو همون سرم زد؟» چنان توپید به هیکلم که خندهام گرفت. درد داشت و تمام شد. وقتی به خانه برگشتیم، شب بود و گرسنگی قاروقور میکرد. منی که تا به حال آش نپخته بودم، بنا کردم آش بپزم. منی که تا به حال از زودپز استفاده نکرده بودم، بنا کردم با زودپز بپزم. خودم را میخاستم سرگرم کنم. چرا؟
ساعت یازده، از گشنگی کاسهکاسه آش میخوردیم. تو سرم را گرم کردی به شعر. هی پرسیدی، پرسیدی، پرسیدی. با چه هیجانی توضیح میدادم. وسطمسطها میگفتم: «دوست داری ادامه بدهم؟» میگفتی دوست دارم. یکجا خیلی خوشت آمد. گفتم همه میگویند شعر را معنی کن، ولی هیچکس نمیگوید تخیل کن.
صبح دانشگاه نرفتم. فکر میکردم بهترم تا اینکه ظهر شد. جمعه هم همینطور. امروز هم همینطور. سرم و آمپولها هنوز توی یخچالند. نمیدانم چرا پیچاندم و طفره رفتم از آنها. همینکه ظهر میشود، پلکهایم میافتند روی هم. تا شب دیگر باز نمیشوند. میخابم. شاید هم بیهوشم.
پدر زنبرادرم فوت شده. شیمیایی بود. سه روز است فقط به او فکر میکنم. با آن چشمهای آبی درخشان. موهای مخملی و لبهای همیشه مهربانش. چه دنیای بیدر و پیکری!
صبح برق اصلی ساختمان پریده بود. نانمان هم تمام شده بود. حوصله نداشتم چیتانپیتان کنم. با همان خابآلودگی، شالم را پیچاندم و چادر انداختم و رفتم از سوپری سر کوچه نان بخرم. بسته بود. رفتم از نانوایی بربری بخرم. گول خلوتی خیابان را خوردم. همینکه خریدم و برگشتم، آقا مرتضی را دیدم. از هول نزدیک بود با پای خودم بروم توی داربستها و گونیهای آبیرنگ ساختمان بغلی. چرا سرکار نبودی آقا مرتضی؟
تقصیر تو بود. هی میگفتی کی اینجا تو را میشناسد؟ چرا سخت میگیری؟ حالا خوبم شد. با همان بلوز آبی و دامن گلدار و صندل و شالی که شلخته پیچانده بودم و خمیازه میکشیدم، آقا مرتضی و پسرش آمدند. گِل بگیرند دروازهی شانسم را. با چهارتا به درک سر و تهش را هم آوردم. نزدیک به ظهر دوباره سنگینپلکم. باید بروم دانشگاه. کو حوصلهاش؟
هوا بارانخورده است. هوس دارم پیادهروی کنم، اما دیرم شده. نیمساعتی دیر میرسم به کلاس. مترو زیر پایم نیست، از سرم رد میشود. خابم. گیج و حواسپرت. دست میبرم به خاندن تئوری شعر. قد یک صفحه یا دو صفحه. تنگ است دلم برای مامان و بابا. شش ماه شد که ندیدمشان. آنها هم میخاستند این را؟ سالی دوبار دیدن هم؟
فکر میکردم سرد باشد هوا. یک بلوز اضافه پوشیده بودم؛ بیاحتساب ساختمانهای بلند، دورهمی اگزوزها و ازدحام آدمها. آب شدم از گرما. ولی هنوز خیابان دانشگاه خنک است. حیاط دانشگاه بیشتر. دوبار کلاس را گم کردم. هی برو بالا و بیا پایین. دست آخر کلاس در سالن همایش بود. در را که باز کردم، اول کمی طول کشید تا آدمها را ببینم. کسی داشت ارائه میداد؛ دربارهی هنر صدا. به اینجا رسیدم که هنر صدا نه در جایگاه موسیقی و ملودی و ساز، که تجربهی فردی، دیدن صدا و شنیدن دیدنیهاست؛ که محدودیتی ندارد در مادهها، محفوظ است در آنها. (اگر دوست داشتی ببینی +)
برگشتنی چندتا خرید داشتم. دخل و خرجم به خاک و خون کشیده شد. بعد هم حالندار بودم. نه چیزی خاندم، نه گوشیبازی و نه فیلمی. به خانه رسیدم و با بیسکوئیت جُمانه خودم را پذیرا شدم. و بعد غذا و غذا و غذا و نوشتن و تا همین حالا. همزمان فایلهای مربوط به هنر تعاملی جلویم بازند. همین روز، هفتهی آینده، ارائه دارم. باشد که نیک.
امروزنویسیهایِ باغبان
تصمیم گرفتم که گزارش نیک نویسی را از سَر بگیرم و مدوام بنویسم. نه فقط برای اینکه به کمرم نزند، بلکه این روزها متوجه شدم به سبب گزارش نیک نویسی تمایل بیشتری به انجام کارهایم پیدا میکنم و حتی شاید کار هم برای خودم میتراشم و همین مایه خشنودیست. حسابی با کیبوردم کلنجار رفتم و بازهم دکمه نیمفاصله را یافت نکردم. دارم همینطوری گزارشم را تایپ میکنم، اما شما نسخه ویرایش شده را خواهید خواند. امروز از صبح که بیدار شدم، اول کوهی عظیم از لباس را مرتب کردم و چشمم به بالکن افتاد. بیشتر از یک ماه است که میخواستم تمیزش کنم و مدام از زیرش در میرفتم. امروز دیگر کلافه شدم و یکدفعه دل به دریا زدم و خودم را بدبخت کردم. واقعا به یک بالکن نیم وجبی و نهایتا ده تا گلدان نمیخورد تمیزکردنشان انقدر سخت و نفس گیر باشد. احساس میکنم ماشین مرا زیر گرفتهست.
در این حد خسته و بیجان شدهام.
نمیدانم امروز چه بلایی سرم آمده بود. تمام ملحفه هارا هم درآوردم و شستم. جنون تمیزکاری گرفتهام. بعد از نماز شبیه جنازه پشت میزم آمدم تا کلمههای امروزم را تحویل بدهم و سبک شوم. برای ادبیات هم قدمی بردارم.
بعد از ساعتها باغبانی میچسبد.
اول یادداشت های دفترم را تکمیل کردم. فهرست روزانهام را سَر زدم و بعد هم یک متن درست و حسابی برای اتاق بایگانی نوشتم. که اگر مایل باشید میتوانید در لینک زیر بخوانید و نظراتتان را با متصدی درمیان بگذارید. مایه افتخار ماست.
https://t.me/ArchiverooM1
حالاهم گزارش نیکم را مینویسم. به دفتر شعری قدیمی سر زدم و مرور خاطرات شد. چندسال پیش پیرم درآمد تا این دفتر شعر ۷۸ صفحهای را پیدا کردم. نمیدانم چه جنونی بود که به تنم افتاد. در آن سال ۴۰۰ هزار تومان برای خرید تک نسخهاش از بازار سیاه تهران رشوه دادم. فکر میکنم قیمت اصلی کتاب چیزی دور و بَرِ ۱۰ هزار تومان بوده است. باور کنید کتاب مبتذلی هم نیست فقط انگار چاپش تمام شده بود و هیچکس چاپ مجددش را گردن نمیگرفت. بگذریم. همین الان مورچهای را روی میز به قتل رساندم. نمیدانم جدیدا این همه مورچه از کجا میاید. ما اصلا مورچه نداشتیم! هنوز ذهنم درگیر مسابقه ادبی جلال است و نمیدانم باید چکار کنم. شرکت کردن و باختنش ناامیدی میاورد و شرکت نکردنش حسرت.
کمی متنهای ویرایش نشده و کثیف نوشته دارم که باید مرتبشان کنم. کثیفنوشته از اختراعاتِ همین الانیِ خودم است. در فکر داستان کوتاه نویسی هم هستم اما امشب دیگر رمقی ندارم.
بیایید برای اختتامیه سهراب بخوانیم.
«هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر.
هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوبسحر میخواند.
جیب های ما صدای جیکجیکِ صبحهای کودکی میداد.
ما گروه عاشقان بودیم و راه ما
از کنار قریههای آشنا با فقر
تا صفای بیکران میرفت.*»
سهراب سپهری*
امروز توی وبینار نویسندهساز، با هم آزادنویسی کردیم و پرسشنامهی پروست خودمون رو ساختیم.
پروست من:
۱. آدمها در ذهن تو به چه دستههایی تقسیم میشن؟
۲. ژانر قصهی زندگیات چیه؟
۳. وقتی چیزی که عاشقشی مُد میشه، ذوق میکنی یا حرصت میگیره؟
۴. تکنیک پِرسنی یا ژانگولربازی پرسن؟
۵. راه مخفی و جادوییات برای سرحال کردن خودت چیه؟
۶. تنهایی برای تو پناهگاهه یا تبعیدگاه؟
۷. برای به دست آوردن چه چیزی حاضری با شیطان معامله کنی؟
۸. بچه که بودی، دلت میخواست وقتی بزرگ شدی شبیه کدوم شخصیت بشی؟
۹. عمق رو ترجیح میدی یا گستردگی رو؟
۱۰. کدوم ویژگی شخصیتت رو اگه از دست بدی، احساس میکنی دیگه خودت نیستی؟
آزادنویسی که تویش ارتباط فقدان باشد که کلمات و جملات به زور و روز دز اما بیرود و تف بهت با این لفاظیهای به ارگاسمنرسیدهات به هر حال میگویندش هذیان هزیان هظیان هضیان و هر شملش قشنگ است چندروزی است مرا بیعلاقگی به علائم نگارشی مینویسم به سیاق نثر فارسی قبل از دخولیات فرانسه
روز را به تحریر در آوردم تا حد امکان که هر چند از هر چه خاهی کفتم الی خود روز کمی از شب گفتم شاید برای همین باید گفتش شبنویسی نوشتم به همین گونه که کنون مینویسم گزارش را البته تا حدی نه عینن
چیز میزهایی از کانال الهه در دادم در پیوی یگلنه شیرین که تا به حال نشنیده بودم فامیلی کسی اسم باشد و آن هم اسم دختر چیزهایی هم فرستادم باز از الهه به زهرا بودش پادکستی با نگاه بنیادین به جنسیت میگفت تو حلسهی دیروزمان مسئلهاش زن و میدانستم الباه این را از قبل هر چند پادکست الهه دیروز مرا آمد یاد
کمی کزدم مرتب یادداشتهایم از وسز را چه بود اسمش نمایش سلطان مار از بیضه
بوسهدرمانیهای ویانا با اینکه بوسه نیست اما درمان است درمان ملال است گاه میآورد مرا سر شوق امروز هم داشت شکیبا وبیناری از ملال و اشتیاق
چندتا مقاله و یادداشت خاندم از سولهی الهه و بهبه و چهچه و گاه اه اه که الهه هم با همهی الهگی در دوران جهالتش تو یادداشت ادبی ایموجی میآورده
دیگر نمیدانم چطور و چگونه بعد از ظهر شده شب که عاقبت فقدان روزنویسی در طول روز است
نیکروز کویر طبس
ششم آبان راهی طبسایم با ماهه و اعظم و همسران. گروه ششنفریمان با آریوتور داریم میرویم جاذبههای کویر طبس را سیر کنیم. همسرجان بار اولی است با تور ایرانگردی میکند.
ساعت دهونیم چهارشنبهشب روبهروی ترمینال صفه سوار اتوبوس ۴۴ نفره میشویم. جمعی شلوغ و پرشروشور و بیشترشان جوانتر از ما میانسالان.
ابتدای سفر آشنایی همسفران است با معرفی کوتاهی از آنان. بعدترش تا ساعت یک بامداد پایکوبی جوانترهای گروه. صبح پنجشنبه میرسیم به اقامتگاه عمورضا. خانهای بومگردی با چند اتاق و ایوانی وسیع با کرسی در میان آن.
اتاقها کفخواب است و تنها پنجرهای کمعرض با دری چوبی و قدیمی راه نفسکش آنهاست به خرندی دنگال.
صبحانهای مفصل سر میز برای مسافران تور چیده شده. نان و پنیر و خیار و گوجه، کره و مربای هویج و آلبالو و عسل، تخممرغ نیمرو، و شربت و چای. بعد از آن پای نهادن به باغ گلشن است و تحسین نخلهای سربه فلک کشیده و پلیکانهای پرافادهی شناگر بر روی آب استخر میانهی باغ. دو پلیکان جوان بالها را دامنگون بالا گرفته و چون پرنسسهای کاخ ورسای، بر روی آب سُر میخورند و از گوشههای چشمشان فخر میفروشند. آن وسطی فرتوت است و کرک و پرش ریخته. از جایش تکان نمیخورد. با نگاهی پرحسرت شاخههای پرتوپ خرما را بر بالای نخلها مینگریم. آقای اسماعیلی میگوید اگر اینجا باغ گلشن نبود، تسمهای به دور کمر میانداختم و چون قرقی میرفتم بالا و خرماها را میچیدم. موزهی مس گلشن را سرکی میکشیم و همان خنزرپنزرهای مسی قلمزده که روزی در مغازهی پدر میدیدیم به چشممان میخورد.
بعدش میرویم سمت ازمیغان. اندکی پیادهروی در آب است و لذت از هوای پاک و عبور از کرت بین گندمزارها.
برمیگردیم به ۱۴۰۰ سال پیش و حملهی اعراب به ایران. خانههای مخفی گبرها در دل کوهها برای حفظ جانشان از مهاجمین عرب و در عجبیم از معماری هنرمندانهی ایرانیان ساسانی.
ناهار چلومرغ خوشمزهای است در خانهای روستایی مشرف به باغات نخل ازمیغان.
احمد در سرو غذا همکاری میکند. دیگران چای آویشن میریزند.
عصرش میرویم کالجنی. جایی است مشابه چاهکوه قشم. آب رود بین دو دیوارهی کوه خشک شده و آدمیان برکت سرزمین اجنه را هم به چُخ دادهاند.
شب کویر دیدنی است. ستارگان چون زریهایی نقطهنقطه در دل پارچهی مخمل سیاه شب به رویمان چشمک میزنند.
جوانان به گِرد آتش میخوانند و پایکوبی میکنند.
ماهه مدام نگران فرورفتن تیغهای بوتهی خار به بدن آنانی است که بیگدار مینشینند لبهی سنگی مقابل آتش.
شب که خسته و کوفته به اقامتگاه عمورضا برمیگردیم، شام آماده است. ماکارونی و کالجوش.ماکارونیاش را با سویا پختهاند و بیرنگ و بیمزهاست. همان کالجوش با نان خشکه انتخابمان است و بشقابهای ماکارونی دستنخورده میماند.
بعد از شام گروه توی ایوان، زیر کرسی مینشینند و پانتومیم بازی میکنند. دیشب توی مسیر بودهایم و چشمانمان خواب میطلبد. توی اتاقهای کفخواب میچپیم و شب روستا را به صبح میرسانیم.
۱۴۰۵/۸/۷
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
صفحات صبحگاهی نوشتم.
به گلها آب دادم.
ناهار پختم. لباسها را ریختم توی ماشین لباسشویی. ظرفها را شستم. خانه را مرتب کردم.
پادکست وبینار نویسندهساز را گوش دادم.
آزادنویسی کردم که داستانکی شکل گرفت.
دخترم را بدنسازی بردم. خودم هم رفتم پیادهروی. وقتی که برگشتم، توی ماشین منتظر دخترم نشستم و از پیادهرویام نوشتم.
«شازده احتجاب» را تمام کردم و رفتم سراغ «گاوخونی». ۷ صفحه خواندم.
کلمهبرداری کردم.
دخترم را بردم کلاس بسکتبال و رفتم خانهٔ جاریجان. نیمساعت نشستم و بعد رفتم دنبال دخترم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
گزارش نیک ۱۳۰ من/ شنبه ۹ آبان ۱۴۰۵
ساعت ۴:۳۰ بیدار میشوم دلم برای اذانگوی عربدهکش تنگ شده. ۸ روز است در خانهی جدید در سکوت و آرامشی ساکنیم که نگو و نپرس دارد. وسایلمان امروز کاملن چیده شد و فقط چندین کارتن در پارکینگ مانده که باید به انباری منتقل شود. و امروز هر چند از خستگی و کوفتگی نا نداشتیم اما آرامش حاصل از چیدن وسایل ما را با هر نگاه به شکرگزاری وامیداشت. ۶ صبح پس از نوشتن صفحات صبحگاهی وبینار استاد اعظم رمضانی با عنوان : تفاوت تعارض معمولی با آزار روانی جلسهی دوم بود و مبحث مورد علاقهی من که چون در این زمینه مطالعه و اطلاعات دارم و مریم جان هم بیدار بود در جوابگویی به سوالات مشارکت هم نمودم.
_ ساعت ـ۱۱ صبح مشاوره محصولی بود که بسیار آموزنده بود نکاتش.
ـ ساعت ۱۴ تمرینجا را حین انجام آشپزی و پختن زرشک پلو شنیدم.
ـ دولینگوی عربی و از پرت شدن به ششم، خود را به دوم رساندنم.
ـوبیکار الهه جان علیزاده و مبحث جذابش و مرور جلسات شیرینش با نحوهی بیان شیرینترش. و مهمان شیرینش شیما صادقی نازنین و چرخ زندگی که من از سال ۱۴۰۰ دارم و با آن مانوسم و در کوچینگ هم به آن اهمیت داده میشود و برای کسب موفقیت باید به آن توجه داشت.
_نویسندهساز و موضوعات جذابش و با جدیت یادداشتبرداری کردنم که اکنون چراغ چون خاموش است نمیتوانم از مطالب عنوان شده بنویسم اما یکی از کاربردیترین وبینارها بود که آغازش که ده دقیقه بخاطر وبیکار دیر رسیدم استاد جان در مورد محمود کیانوش میگفت و از او خاند و …
در هر دو کانالم در مورد :_ چرایی زندگیتان را میدانید؟ نوشتم از تجربیاتم و در بله بازخوردهای جالبی داشتم. جالب است که کانال بلهام که ۹۰ درصدشان افراد عادی هستند در نظر دهی بسیار فعالترند و بیشتر از تلگرامم خانندههای فعال دارم که اعلام نظرات دلگرم کننده است.
_رنج و معنا و ارتباطشان _ و یک مطلب از یک بخش از کانال خودشفقتورزیام گذاشتم.
_یوپریم دوست داشتنیام و کوچینگ زنده منا رضایی کوچی قبلیام در سال پیش که رشد خوبی داشته است و برایم خوشحال کننده بود. و بعدش منتورینگ جذاب بهناز طریقپیما و مهران بهشتی که از ساعت ۲۰ تا ۲۲:۴۰ ادامه داشت و بسی لذت بردم از تجربهها و نازکبینیهاشان.
_امروز بدلیل تا ساعت ۱۳ درگیر جابجایی آخرین وسایل بودن نتوانستم طبق برنامهام کتابم را ویرایش کنم. فردا که مریم جان عازم تهران است و تنهایم باید تلافی عقبماندگی امروز را هم درآورم.
_امروز بیشتر دریافتم که هیچکسی را نمیتوان تغییر داد. تلاش بیهوده نکنم. از کوزه همان برون تراود که در اوست، را باید آویزهی گوشم کنم.
https://t.me/mahro1402
گزارش نیک در قالب دست نویسندهساز
-پیادهروی: رفت و برگشت از خانه تا محل کار
-آزادنویسی: نیم ساعت و پانصد کلمه
-تکرارآموزی: دیوان حافظ و «هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست».
-کلمهبرداری: «شقایقانه» از «فرهنگواره فارسی خلاق»
-گزارش نیک: در حال نوشتنش خوابم میبرد.
امروزمو با دوش گرفتن شروع کردم تا درد و رخوت این چند روز از تن و جانم بره بیرون.
تماسی گرفتم با مادر برای تبریک تولدش.
نشستم پای آزادنویسی. وا کردم غصههامو .
گوش دادم فایل جلسه سوم خودواژه رو .
انجام دادم تمریناتش رو و سری زدم به پیجی که استاد معرفی کردن.
نگاهی انداختم به کانال دوستان .
از اونجایی که نرفتم سرکار ، ظهر رفتم پیادهروی. سعی میکنم تو پیادهروی حس دیدن و شنیدنم رو به کار ببرم.
وقتی برگشتم پختم ناهارمو و خوردمش در تنهایی.
به توصیه دکتر، استراحتی کردم.
وبینارنویسندهساز رو بودم. آزادنویسی از پرسشها جالب بود.
امروز فرصتی شد تا وبینار شکیباجان و سحر عزیز هم شرکت کنم. ایده نویسنده سخنران فوقالعاده است. پیش از این، وبینار نگار عزیز هم بودم. هر جلسه وبینار دنیای تازه از مطالب برای یادگیریه. فرصتیه برای ارتباطهای تازه و گفتگوهای سازنده. هر کدوم از دوستان روش متفاوت در سخنرانی و تدریس رو دارند که واقعا الهامبخشه. امید که بتونم وبینارها رو بیشتر باشم. از اینهمه لطف و حمایت استاد عزیز بینهایت ممنونم.
«بیشتر مردم به دلیل ترس از قضاوت، نقش بازی میکنند و خود واقعیشان را پنهان میکنند. اما پذیرش خود و آگاهی از ارزشها و احساسات درونی، کلید برقراری ارتباط اصیل و مؤثر است.»
از کتاب «راز گفتگو و اصول مکالمه بدون تظاهر»
شنبه ۹ آبان ۰۵
گزارش نیک امروز
سالواژه: «پستاندار درون»
صبح پاییزی تقریباً خنکی بود. بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی و برنامهی روز، ادامهی فیلم «وریتی» را دیدم. آنجا که لوون فهمید جرمی از قبل آن یادداشتها را خوانده و خودش آن بلا را سر وریتی آورده، یاد لباس قرمزِ لوون افتادم. آه، گندش بزنن. فکر کن طرفت بداند با نقشهی قبلی آن لباسها را پوشیدهای و دوباره جای دندانها را گاز بزنی. در صحنهی پایانی هم که لوون دست روی شکم باردارش گذاشت و با تردید سوار ماشین جرمی شد، اینجا جرمی بود که بوی شرارت میداد؛ و خود لوون که آن پیشنهاد را داد.
امروز «نامههای غلامحسین ساعدی به طاهره کوزهگرانی» را خواندم. آنجا هم ذهنم درگیر چرایی نرسیدن آنها به هم شده است.
«آرامجای کسی که میان استخوانهای گوهرمراد آواز میخواند.»
چه سنگنوشتهی دلنشینی.
یک زندگی مشترک با شک پایان یافت و یک زندگی دیگر با اختلاف طبقاتی بیپیوند ماند.
در «وریتی»، لوون هم قربانی است هم طراح؛ با آن لباس قرمز و پیشنهاد پایانی، خودش هم وارد بازی میشود. در نامهها هم ساعدی فقط عاشق نیست؛ میخواهد طاهره را شکل بدهد، و طاهره با سکوتش تا آخرین جمله روی سنگ قبر، پاسخ خودش را میدهد.
عصر وبینار نویسندهساز را تکهپاره دیدم و گوش دادم. بچهها چه کلمههای زیبایی برداشته بودند از سبد کلمهبرداریشان.
کلمهی خودم: «مَهپیکر» بود.
باهمنویسی را هم نصفهنیمه بودم. از دیروز که با نوشتن، به مسئلهی مهمِ یکی از واکنشهای رفتاریام پی بردهام، اشتیاقم به نوشتن و غور در خود بیشتر شده است.
قبل از خواب شاید فیلم «درمان درست» که دیروز استاد در وبینار معرفی کرد را ببینم.
یک دفتر شعر هم میخوانم.
پیادهروی همچنان آخر شب در حیاط.
https://t.me/mahnaz_roointan
صبح را با زنگ به پدر شروع کردم.
سرماخورده. صبح که داشت میرفت سعی کردم بیدار شم حالشو بپرسم ولی با چشمای نیمهباز خابم برد.
بعد از صحبت با پدر صفحات صبحگاهی نوشتم.
در دفتر جدید. دفتر قبلی با آزادنویسی و صفحات صبحگاهی و داستانک و… یک ماهه تمام کردم. خوشحالم. امیدوارم این یکی هم یک ماهه تمام شود.
رقصیدم.
صبحانه خوردم.
قرآن خاندم.
به دانشگاه رفتم. امروز از آن روزهای پر کار بود.
از ۱۰/۳۰ تا ۶/۳۰ کلاس داشتم.
مرصادالعباد و خاقانی و تاریخ تحلیلی.
به روی هم رفته روز خوبی بود.
کله سحر به داداشم زنگ زدم و حرف زدیم.
شب اون زنگ زد و حرف زدیم.
مامان بالاخره از گرمسار برگشت.
برای فردا همدانشگاهیمو دعوت کردم خونمون.
باشد که جز بینجامیدگان باشم.
صبح با سر درد بیدار شدم. پس من کلا نباید نوشیدنی الکلی بخورم. حتی کم، حتی با آب زیاد. درد و نفرین.
رفتم سرکار و طبق معمول تا ساعت ۱۰ با اشاره حرف زدم. چرا آدما تصمیم گرفتن روز رو انقدر زود شروع کنن؟ انقدر برام سوال مهمیه که الان میرم به لیست پرسشم اضافه میکنمش.
پاییز داره تموم میشه ولی شرکت ما هنوز برق میره.
امروز برای انجام کاری رفتم به منقطهای که زیاد راهم نمیوفته بهش. آثار جنگ تو چشم میزد. ساختمونایی که ازشون یه اسکلت و کوهی از آوار باقی مونده. سر خیابون خودمونم یدونه از این ساختمونا هست که من دیگه نمیبینمش یا اگرم میبینم توجهمو جلب نمیکنه. زندگی همینه عزیز من، آدمیزاد بندهی عادته.
راستی گفتم داداشم بورسیهی صد در صد گرفت؟ توی یکی از بهترین دانشگاههای استانبول. یجوری توی پوست خودم نمیگنجم که دلم میخواد به جای خانم مهندس، خواهر آقای مهندس صدام کنن. بخوام بیشتر بگم اینجوری که از مهندس بودن خودم اونقدر خوشحال نیستم که از مهندس شدن داداشم خوشحالم.
به مادربزرگ هم سر زدم. قند و نبات من، چاییش هم آماده بود. خوشمزهترین چایی زندگیم رو خوردم، البته تا بار بعدی که مادربزرگ برام چایی بریزه.
اتفاق جالب توجه امروز ۵ عدد تراول یک میلیونی بود. من تا امروز ندیده بودم، همین که دست دایی جان دیدم جوری هیجانزده شدم و پول رو بررسی کردم که دایی جان ۵ تا شمرد و داد بهم. شیفتهی این تعارفهای ایرانیم. از اون اصرار از من انکار. در آخر که گرفتم ازش ولی عوضش چیزی از کچل بودنش نگفتم و برعکس همیشه به جای اینکه بهش بگم دایی کچلوی قشنگم، گفتم دایی قشنگم. حالا نمیدونم این ۵ تراول سزاوار نوشتن یه رخدادک هستن یا نه.
امروز همون شنبهای بود که دو ماه ازش حرف میزدم که دیگه جدی جدی هر روز بنویسم.
ساعت ۵ بود و من هنوز به خونه نرسیده بودم. توی خیابون وارد وبینار شدم و خوشبختانه، موقع نوشتن لیست پرسشها، روی تختم نشسته بودم و لیوان چای کنارم و خودکار هم دستم بود. بالاخره بعد از دو ماه چیزی نوشتم و چی بهتر از گزارش نیک.
شب رو با غذا درست کردن و کتاب خوندن و بیهوده وقت گذروندن ادامه میدم.
۴/۵ صبح، نه نیمهشب بیدارشدم تا همسر را راهی سفری یکهفتهای کنم. قرآنی بالای سرش رگذراندم وکاسهی آبی در قدمش ریختم ودعای خیری بدرقهی راهش کردم. پسرم را به مدرسه رساندم. ساعت ۷ دور دریاچه پیادهروی کردم وبینار نویسنده ساز دوروز گذشته را که نتوانسته بودم حاضر شوم در پیادهروی گوش دادم. در جلسات برگزار شده دو فیلم «درمان درست» و« ریتی» هر دو درباره دونویسنده معرفی شد. حتما آخر هفته میبینمشان. در برگشت نیم ساعتی استراحت کردم کتاب دیوان پروین را خواندم .ساعت ۹ صبح باشگاه رفتم. صبحانه خوردم. ناهار درست کردم. در «تمرینجا» شرکت کردم.شلوغکاریهای شب قبل که از تولدهمسر باقیماندهبود را جمع وجور کردم و در وبیکار الهه علیزاده شرکت کردم. بلافاصله دل به دل نویسندهساز دادم. کتاب سه هزار سوال عنوان شد قرار گذاشتیم چند سوال در نیک نویسی برای همراهان مدرسه نویسندگی به اشتراک بگذاریم. دنبال پسرم رفتم. در بازگشت اتفاقی افتاد که از دلش رخدادکی جذاب درآمد. آن را درباشگاه با دوستان به اشتراک گذاشتم. دوست دارم قلمی در کاریکلماتور بزنم ودر کانالم ثبت کنم. اگر خستگی بگذارد. الوعده وفا سوالاتی که به اشتراک همراهان جان میگذارم:
۱- چقدر توانستهای به آنچه که گفتهای عمل کنی؟
۲- اگر این امکان باشد که به گذشتهات برگردی دوست داری در کدام ایستگاه زندگیت توقف کنی؟
۳- اگر اجازه دهند دوسال از عمرت کم شود و آن را به یکی از عزیزانت هدیه کنی، دوست داشتی به کدام عزیز بدهی؟
۴-به کدام یک از علايق وآرزوهایت نرسیدی؟
۵- اگر بازهم به دنیا میآمدی همین راه را ادامه میدادی؟
۷- چقدر موفق بودی خودت را به خود واقعیت که انتظار داشتی، نزدیک کنی؟
۸- از کدام ویژگیات خرسندی واز کدام پشیمان؟
۹- اگر مادرت یک دقیقه زنده میشد به او چه میگفتی؟
۱۰- اگر پدرت زنده میشد آخرین کاری که دوست داشتی برایش انجام دهی چه بود؟
۱۱- چه حرف ناگفتهای هست که تا کنون به فرزندت نگفتی؟
۱۲- در زندگی حسادت داشتهای؟ به چه کسی؟ بابت چه چیز؟
۱۳-نمیخواهم بگویی ولی رازِ مگویی در زندگی داری که به احدی نگفته باشی ؟
۱۴-گشت و گذاردر جنگل را دوست داری یا دریا یا کوهستان؟
۱۵- بهترین یادگاری که از خودت بر جای خواهی گذاشت چه چیزی است؟
۱۶-رفتار واحساساتت به چه کسی نزدیک است؟
۱۷- بین نویسندگان دوست داشتی با چه کسی یک ساعت صحبت کنی؟
۱۸- بین شعرا دوست داشتی با چه کسی صحبت کنی؟
۱۹- بهترین سریال خارجی که تا به حال دیدی نامش چیست؟
۲۰ بهترین کتابی که تا به حال خواندهای نامش چیست؟
ببخشید خسته تان کردم
نیکان شبتان نیک
حلحل انگار یک گاریست صدفش که بالای سرش پرندهای کفتاری کلاغی میپلکد.
خوابم میآید.
توی مدرسه مادری بحث راه انداخت. بحثی مسخره و مضحک. ردش کردم برود. امید دارم به کارهای بدش بیندیشد. نمیدانم چرا امشب مثل اهل دقیانوسیها مینویسم.
امروز نشانهی آ را یادشان دادم. بچههای امسالم هپروت را سیر مینمایند. آه…
به نویسندهساز نمیرسم شنبهها اما به چند وبینار دیگر بله. وبینارشکیبا اسکاف و ندا احمدی و کودکنوی خودم. کودکنو را دوست دارم سروسامانی دهم.
شب بخیر
غل شلوغی
زنجیر خستگی
صبح زود. درس. مترو. شلوغی. ایستاده. درس. متروبوس. نشسته. آغوش. دانشگاه. آزمایشگاه. پنج آزمایش. دو ساعت و نیم. گشنگی. خستگی. ناهار. تراموای. خاب. مترو. شلوغی. مترو. نشر چشمه. چای و کیکیزدی. طبقهی بالا. صدای نکره. کلافگی. بیتمرکزی. درسهای خاندهنشده. اضطراب. برگشت. اتوبوس. مترو. شلوغی. نشسته. زمین کثیف. درس. برگشت. خانه. قهر. شام. داد. پادرد. درس. درس. بیحوصلگی. خستگی. تسلیم. نوشتن. خاب. خاب. خاب.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
سال واژه: ساده
کلاس را پیچاندم و پتو را محکمتر بغل کردم و به ادامه خابم رسیدم. بعد هم که بیدار شدم، رفتم پایین. مادرم هم هنوز از باشگاه نرسیده، داشت از پشت گوشی با مادربزرگم حرف میزد. رفتم چایی ریختم، چند لقمهای هم حلوا خوردم. دستمال و پاککننده را برداشتم، رفتم بالا، آهنگی گذاشتم و دستی به سر و گوشش کشیدم. بعد از استراحت کوتاهی، شروع به خاندن فلسفه پیادهروی کردم.
عصر هم با مادر به آرایشگاه رفتیم. توی آرایشگاه، زنی میخاست موهایش را رنگ کند. رنگ موهایش را هم خودش خریده بود. اینقدر هم برای رنگ موهایش با آرایشگر حرف زد که گفتم وای، بعد از رنگ کردن موهایش چه تغییری میکند. اما وقتی موهای رنگشدهاش را دیدم، خب، خوب شده بود، اما نه اینقدر که پر فیس و افاده دربارهاش حرف میزد.
ابروهای خودم هم انگار هر روز کود تقویتکننده میزنم که اینقدر زود پر میشوند. زن دیگری هم داشت با مادرم حرف میزد. وقتی نزدیکشان رفتم، به مادرم گفت دخترت شونزده سالشه. مادرم گفت نه، این دختر بزرگمه. او هم لبخندی زد و گفت بهش نمیاد. مادرم گفت آره، کودک درون فعالی داره، خودش دوست داره سنش پایین باشه. بعد هم تشری زد، دست نزن به وسیلهها، مادرم قربانش بروم برایم یار تخریبچی خوبی است.
به خانه که برگشتیم، مادربزرگم زنگ زد و مادرم هم سرگرم حرف زدن با او شد. رفتم بالا و روی پروژه حسابداریام کار کردم. چهارشنبه میبرم ببینم استاد از همین مقداری که انجام دادم راضی است یا نه. بعد بروم بقیهاش را انجام دهم. پستی جالب هم توی اینستا دیدم که میگفت تولد آبانیا یه روز نیست، حتی یه هفته هم نیست، یه ماه است.
پرسشنامهی اختصاصی من/گزارش نیک
شفیقم. امروز توی نویسندهساز پرسشنامهای نوشتیم مختص خودمان. هیچ فکر نمیکردم پرسیدن از خود به روش پرسشنامهای سخت باشد اما بود. کلن هر کاری که آدم را با خودش روبهرو کند سخت است. بعد یکربع نوشتن هرکسی جالبترین پرسشهایش را با ما درمیان گذاشت و چه پرسشهای جالب و تاملی بودند به راستی. حالا دوستدارم چندتا از پرسشهایم را اینجا بنویسم تا تو هم ببینی. اگر خاستی دربارهشان بیاندیش و از خودت بپرس.
1. در بین فصلهای سال کدام را بیشتر دوستداری؟ چرا؟
2. در انجامِ چه کاریب دلت نمیخاهد احمالکاری کنی؟
3. بزرگترین رؤیای بچگیات را یادت هست؟ چه بود؟
4. دوستداشتی در چه کشوری به دنیا میآمدی؟
5. صبح به محض بیدارشدن از خاب دلت میخاهد چه کاری انجام بدهی؟
6. آخرین چیزی که شب قبل از خاب بهش فکر میکنی چیست؟
۷. با نوشتن از چه چیزی حالت بهتر میشود؟
۸. چه کتاب یا کتابهایی را حاضری دهبار بخانی؟
۹. اگر میتوانستی کدام علامت نگارشی را از فهرست علائم نگارشی حضف میکردی؟
۱۰. تا حالا عاشق یک شخصیت توی یک فیلم یا رمان شدهای؟
واژهی روزم گسسته خِرد بود از شاهنامه برداشتم.
امروز کانالم یادداشتی نگذاشتم عمدا، نه اینکه نتوانم میخواستم ببینم بعد از این همه هر روز نویسی در کانالم آیا کسی میرود؟ یک جور کنجکاوی مالیخولیایی.
البته حالا هم در مهمانی هستم اما نتوانستم از گزارش نیک امروز بگذرم.
در مورد کلمهی سال و هدفم همچنان آهسته و پیوسته پیش میروم.
میتوانم به روز کاملم نمرهی «نُه» بدهم بدون هیچ پشیمانی.
روزواژه: موهبت
چند روز ننوشتم. هر بار که قلم برمیدارم میدانم که از ننوشتنهایم پشیمان میشوم اما آدم میتواند از یک سوراخ هزاران بار گزیده شود و باز هم درس عبرت نشود. دیشب دیگر رد دادم. سرم از حجم تودههای فکری درهم برهم داشت به مرز انفجار میرسید که قلم را به دست گرفتم و نوشتم. هر کلمهای که روی ذهنم سنگینی میکرد نوشتم. گویی قلم، سیم تایپ سی است که تمام اطلاعات را از هارددرایو به روی کاغذ منتقل کند. آنقدر نوشتم تا ذهنم به فضای خالی و سبکوزنی درآمد. یک بار دیگر موهبت نوشتن برایم آشکار گشت. به امید دستی که خودش را دستیدستی از نعمت قلم به دست گرفتن محروم نسازد.
امروز بعد از یک فراق طولانی از جلسات ساعت ۵ استاد کلانتری، بار دیگر به همسفران مدرسه نویسندهساز پیوستم و بیست پرسشی که در کلاس نوشتهایم را اینجا و اکنون ول میدهم:
=====
۱. چه تصمیم کوچکی امروز گرفتی که بهش افتخار میکنی؟
۲. امروز چه فکری بیشتر از همه روی ذهنت سنگینی میکنه؟
۳. چه کاری دوست داری انجام بدی اما شرایط بهت این اجازه رو نمیده؟
۴. اگر یک ذهنیت درونت باشه که با حذف کردنش رسیدن به اهدافت رو شدنی میکنه، اون چیه؟
۵. چه رفتاری توی بقیه بیشتر از همه اذیتت میکنه؟
۶. یه دوست خوب چه رفتاری باهات داره؟
۷. وقتی خیلی عصبانی میشی دوست داری چیکار کنی؟
۸. چه عادتیه که ناخوداگاه انجام میدی اما بعد یه مدت متوجهش میشی؟
۹. دوست داری الان کجای این دنیا باشی؟
۱۰. یه صبح رویایی از نظر تو چه شکلیه؟
۱۱. روی میز تحریر رویاهات چه وسایلی میذاری؟
۱۲. همین الان بیشتر از همه هوس انجام چه کاری رو داری؟
۱۳. دوست داری چه جمله ای از مادرت بشنوی؟
۱۴. دوست داری چه جمله ای به مادرت بگی؟
۱۵. دوست داری چه جمله ای پدرت بشنوی؟
۱۶. دوست داری چه جمله ای به پدرت بگی؟
۱۷. بیشترین چیزی که از وجودش تو زندگیت قدردانی چیه؟
۱۸. بهترین رفتاری که خودت پیداش کردی اما در اطرافیانت کمتر دیدی چیه؟
۱۹. بدترین رفتاری که داری و توی اطرافیانت بیشتر دیدی چیه؟
۲۰. اولین و آخرین عادتی که میخوای برای همیشه کنار بذاری؟
صبح کار خاصی نکردم. یعنی تا آماده شدم و رسیدم دانشگاه ظهر شد. رفتیم کلاس و خوب بود. دارم برنامهنویسی با R یاد میگیرم. چقدر وقتی یاد میگیری ساده به نظر میرسد. انگار یادگیری یک شیب دارد که پدرت را درمیآورد و فکر میکنی نمیتوانی ردش کنی و آنجا هیچی هم نمیبینی. اما وقتی تمام میشود هم منظرههای خوب میبینی هم راه ساده میشود.
از صبح کمرم گرفته و عصر که آمدم داشت میترکید از درد. میخواستم فقط دراز بکشم، ولی بچهی خوبی بودم و روتینهایم را انجام داد و بعد دراز کشیدم.
عصر یک ساعتی باز به سر و کله زدن با اینترنت گذشت و بعد توانستم بروم سراغ کارهایم تا شب.
https://t.me/f_mahmudpur
امروز هم روزی آفتابی بود. با سرفههای خشک از خواب بیدار شدم. به ماهیها غذا دادم. گلها را آب دادم.
صبحانهای مختصر خوردم.
کمی آزادانه نوشتم.
بخشِ کوچکی از یک نوشتارِ کوتاهم را ادامه دادم.
کمی از فروغ و شهریار خواندم.
قمار باز را هم سی صفحه خواندم.
ناهار زرشک پلو با مرغ گذاشتم.
عصری به بازار رفتیم و به دوستانمان که به تازگی خانهدار شده بودند تبریک گفتیم.
کمی نقاشی کردم و موزیک گوش دادم.
گزارش نیک هفتاد و دوم.
امروز هم مثل روزهای دیگر رفتم سرکار.
از اول صبح درگیر کار بودم. البته این را هم بگویم فعلا در مرحله ی آموزشی هستم و باید آموزش ببینم. ولی خود همین مرحله ی آموزشی وسیع است.
حجم مطالب زیاد است انگار در دانشگاه جدیدی قبول شدم و باید درس بخوانم.
پروسه کمی برایم سخت است و اینکه از صفر شروع میکنم اما به هر حال طبیعی است.
افراد قدیمی داخل سازمان که از شکم مادر ماهر بیرون نیامدند آن ها هم سعی کردند و زمان گذاشتند تا به نقطه ی مورد نظر رسیدند.
من هم باید تلاش کنم و به نقطه ی اوج خودم برسم.
تست مرحله ی سوم را دادم. ولی امان از این تست. برای تست آماده شدم.
یکی از بچه ها هم که یک آقایی بود آمده بود. هر دو آماده شدیم و تمامی مراحل را طی کردیم. منتظر بودیم که بیایند و از ما تست بگیرند.
چندین بار زنگ را زدیم که بیایند اما انگار نه انگار.
مثل اینکه همه به رحمت خدا رفته بودند نزدیک یک ساعت یک لنگه پا منتظر بودیم.
کلی با هم حرف زدیم ولی هنوز کارشناسان مربوطه نیامدند.
در آخر خدا خیرش دهد یکی از بچه ها هم برای تست آمده بود و به او گفتیم که برود کارشناس مربوطه را بیاورد.
کلی خندیدیم و جنگولک بازی درآوردیم.
خاطره ی خوبی شد. کارشناس که آمد غر زدیم که ما یک ساعت منتظر شماییم ولی هر چه زنگ را فشار دادیم نیامدید.
گفت که ظاهرا زنگ خراب شده.
هیچی دوباره به اتاقمان برگشتم و موضوع را توضیح دادم.
دو تا جلسه داشتم یکی صبح و دیگری ساعت ۱۵
جلسه ی صبح را که ایمیل زدند و کنسل شد.
برای جلسه ی ساعت ۱۵ رفتم و حاضر شدم. اندکی بعد مدیرمان گفت که مدرس امروز مرخصی رفته و این جلسه هم کنسل شد.
به اتاق کار برگشتم و کمی برنامه را با پشتیبان آموزشیم مرور کردیم و بعد هم چند فیلم آموزشی مربوط به کار را دیدم و نکته برداری کردم.
خلاصه اینکه همین.
امروز سعادت شرکت در وبینار را نداشتم.
دیگر نمی توانم مثل قبل در وبینار حاضر بشوم، چون حجم کاریم زیاد شده است و درگیر شدم.
دلم برایش تنگ می شود. وبینار محبوبم نویسنده ساز را می گویم.
هر وقت از او دور می شوم دلم تنگ می شود.
به خانه آمدم و یک چای با خرما زدم و بعد حمام رفتم و دوش گرفتم.
فیلم های آموزشی را دیدم و آزمون هایش را هم دادم.
شام ماکارانی خوردیم و الان هم خوابم می آید. بروم بخوابم و تا فردا پرانرژی حاضر شوم.
گمان میکنم دوستم نتوانست کاری که قولش را داده بود برایم بگیرد. امروز که تلفنی حرف میزدیم چیزی نگفت و زود از موضوع رد شد. احتمالاً خجالت میکشد. تلفن را که قطع کردم حالم بد شد. انتظار نداشتم این طور بشود. ناامیدتر از قبلم. آنقدر دلم پر بود که ۱۷۰۰ کلمه آزادنویسی کردم. وسط تماشای رئالیتی شو اصلا حواسم نبود و چیزی هم از نویسندهساز نفهمیدم. به جان متنی افتادم که برای کانال نوشته بودم و بالاخره بعد از ۲۱ روز بیپستی، سرانجام پستی در کانال فرستادم. مطمئنم همین باعث میشود که چند نفر از کانال بروند بیرون. چون در این ۲۱ روز یادشان رفته بود که در کانالم عضوند. اما حالا که عرض اندام کردهام، دلیلی برای رفتن برایشان تراشیدم.
https://t.me/zahrahabibi9626
شبانهروی
-آغاز روز با «رانده»ی شاملو. بفرمایید بخشِ محبوب من:
«دست بردار که گر خاموشم
با لبم هر نفسی فریاد است.
به نظر هر شب و روزم سالیست
گرچه خود عمر به چشمم باد است.»
-کتابی جدید را میآغازم. «بیست کهن الگوی پیرنگ». بنظرم این سطرش، قصارِ جالبی است:
«زندگیِ روزانه ما غرق در داستانهایی است که سرشار از انرژی، اقناع و خلاقیت هستند.»
-ورزش میکنم. برنامهی جدید، حرکات جدید.
-سری میزنم به کانال کارگاه «خودواژه». بخشی از کتاب «دربارهی پیچیدگی»، که استاد گذاشته بود را، میخوانم. عنوانش برایم جذاب است پس میروم از سایت «ایرانکتاب» متن پشت جلدش را هم میخوانم:
«چگونه پدیدههای بهاصطلاح هوشمند و هشیار از اجزای ناهوشمند و ناهشیار ظهور میکنند؟ پیچیدگی پلی است بر شکاف بهظاهر پلناپذیر میان ریزترین وجه هستی عالم(که با مکانیک کوانتومی توصیف میشود) و گستردهترین وجه آن (که با نظریهی نسبیت به بیان درمیآید).»
همین بخش مجابم میکند کتاب را در لیست خریدم قرار دهم.
-میروم پیادهروی. شبانه. از خیابانهای خلوتی میگذرم که تنها روشناییشان، نورِ ورودی ساختمانهاست. گامیدن را تا آخرین توان پاهایم ادامه میدهم تا امروز را با دردی خوشایند به پایان ببرم.
«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهٔ من باید دور، تاریک و بیمعنی باشد-شاید من اصلاً ستاره نداشتهام!»
هدایت عزیز.
امروز دومین جلسه از کلاسهای مشاورهام برگزار شد. لذتبخشاند. جزوههای ناز نازی نوشتم. :))
نوشتم. کلی صفحه سیاه کردم. از صائب خواندم.
همچنانم در اکسل میگذرانم.
یکم صفحات وصال در وادی هفتم را ورق زدم چند صفحهای هم خواندم.
به ده گلدانِ دور و بر میز و کتابخانه آب دادم. خودم هم سبز شدم.
و در آخر به استوریها و هالووینپارتیهای مردم نگاه کردم. چرا که کاری جز نگاه از ما بر نمیآید. همین.
قربانت، شبت نیک.
زودبیداری و کار و کلاس و رسیدگی و عقبماندگی و چرا نمیرسم پس؟
– صبح را دوباره زود بیدار شدن و صفحههای صبحگاهی و مرور برنامهی روز.
– تمرین زبان و خوشحال از اینکه بهتر شدهام در جملهسازی.
– چرت صبحگاهی.
– چای. چای. چای زیاد.
– کلاس و رضایت از خود در کلاس و رضایت استاد از کلاس.
– فروغ خاندم امروز زیاد. قرار بود دیروز بخانم برای تکرارآموزی. فراموش کردم اما. امروز جبران کردم و هی فروغ خاندم که بگوید:
«من از کجا میآیم
که اینچنین به بوی شب آغشتهام؟»
– کارِ دوباره روی تمرینِ صحنهنویسی.
– از تمرینجای امروز میترسم بگویم و فردا گازخوردی بگیرم که مهراب به فریادم بیاید.
– سعدی خاندم که بخانم برایت:
«به ناز خفته چه داند که دردمند فراق
به شب چه میگذارند، علیالخصوص غریب
به قهر میروم و نیست آن مجال که باز
به شهر دوست قدم درنهم ز دست رقیب»
– مرور درسبرگ نویسندگی خلاق و فهم اینکه باز چقدر عقبم و چقدر نخانده دارم و گفتن بجنب بجنب بجنب به خود.
– تمرینِ دیدن و نوشتن هرآنچه میبینم با جزئیات و فرستادن در تمرینگاه الهه نصیرو.
– وبیکار را ببودم و باز محبت آنیکی الهه و خجل شدنم.
– چند ساعتی را رسیدگی به خود.
– وبینار احمدو را ببودم و نقاشی کشیدیم و یک فرش رنگیرنگی درآوردم از مستکشیهام.
– به پیشواز خاب زودتر از شبهای دیگر رفتن و امید به نیمهشب بیدار شدن و انجام کارهای دانشگاه و بعد شروع روز.
– کاش استاد در وبینار فردا، آهنگ «شب سپید» از گوگوش را پخش کند.
بیدار شدم و کار بود و حال نبود و شنبه بود و شَنبه؟ بدو، یکشَنبه؟ بدو، دوشَنبه؟ بدو، سهشَنبه؟ بدو، چهارشَنبه؟ بدو، پنجشَنبه بودو؟ بو که سودو. جمعه هم که سیچایچینه.
به مهدیه میگفتم حس چهارشنبه را دارم. گفت حرف نزن بابا شنبه است هنوز. خیلی دارند بیرحمانه واقعیت را به رویم میآورند.
اصلن گزارش نیک خودم است میخاهم غر بزنم.
خانه.
تمرینجا. اذیت کردن و کرم ریختن بعد از زدن دکمهی ضبط بیشتر حال میدهد. چون استاد چیزی نمیگوید و تو بعد از نوشتن هر جمله نیمنگاهی میکنی و بعد میبینی چیزی نمیگوید ادامه میدهی و سعی میکنی ضربهی محکمتری بزنی. اما خیلی جان ندارند ضربههایم. مهدیه مددکار درونم خابیده است.
بعد با نصیرو یک ساعت را جوری نوشتیم که پدر مادر را ننوشت. آخرها هم ندا آمد پوسترش را نشان داد.
نوکی زدم به «فلسفهی پیادهروی». میتواند کتاب بعدیام باشد. زیاد هم نیست.
نویسندهساز را بودم. نوشتیم و پرسشنامهی پروست خود را نوشتیم.
برخی از سوالهایی که نوشتم:
اگر میتوانستی فقط یکی را انتخاب کنی، بازیگر میشدی یا کارگردان؟
بیشتر دوست داری دوستت بدارند یا کسی را دوست داشته باشی؟
قبل از مرگ آخرین تصویری که میخاهی ببینی چیست و دوست داری کجا بمیری؟
وبینار شکیبا اسکاف را بودیم که از شوق گفت و از عشق گفت. چه قدر دوست دارم بیشتر دربارهی اسطورهها و افسانهها بشنوم.
با فائزو داشتیم تمرین وبینار میکردیم و داشت با ابزارهای اسکایروم ور میرفت. من همزمان کوکیها را توی سینی میگذاشتمتا بروند توی فر.
وبینار سحر را بودیم. از سیندرلا گفتیم و آناهیتا هم وصل شد و نکتهای دربارهی آن گفت.
وبینار ندا را بودیم و نقاشی کشیدیم و خیلی خوش گذشت. این با هم بودن و کاری کردن را خیلیخیلی دوست دارم.
نامهی ناعمه را خاندم و اکلیلی شدم. دوست دارم هی بخانمش.
زین پس؟ لالا.
کارِ تخصصی، پیادهرویست
برگیبرگی عزیزم!
نشد در وبینار الهه باشم. صوتش بود. شنیدم. مسئلهی مشترکش با تو: تخصص. دغدغهی همیشهام. میزنم بیرون. میگامم. کوچه به کوچه. واژههایی در ذهنم در رفتوآمد. گذران از روی تصاویرِ جلوی چشمهام. پروازِ نگاه از لابلای شاخهها. از این شاخه به آن شاخه پریدن. فرود آمدن. قدمزنان به سمت پلههای ساختمانِ نیمهکاره. پروژههای نیمهکاره. زنِ زبالهگردِ محل. همیشه لولیده در آشغالها. مستمر. استمرارِ دورهای. نااستمرار. پراکندگی. ضدِ ماندن. ضدِ عمق. پارک. گروهِ دخترانِ مقنعهبهسر، مقنعه دورِ گردن. صعود از دیوار توریِ کنار سرسره. دیوار ِ پُربچه. دیوار توهم. توهمِ دانستن. بچههای آویزان. آویزان از باورها. سنگ روی سنگ میچینند. دور از مادرها. ارزش روی ارزش میچینم. دور از سایهها. توپ انداختهام در زمین تخصص. پرتاب کردهام. هدف اما هنوز دور. یکی دو سنگی افتادهاند. آرمانم اما هفتسنگ. بریدهدرختی کهنه، در دل پلههای سنگی. دل کارخرابی میکند همیشه. قانع نیست به یک مقصد. مقصد؟ پیادهروی و مقصد؟ تخصص و مقصد؟ نداریم. نشد است. فقط رفتن است و رفتن. قشنگیش همین است. بچرخی و بچشی. فلسفهاش همین است. «فلسفهی پیادهروی». کتابی کنار فنجان چای. قلمی در دست. عینکِ قابمستطیلیِ جدید بر چشم. حاشیهنویسی میکنم. متن را. «توهم سرعت یعنی باور به اینکه سرعت در زمان صرفهجویی میکند. در نگاه اول ساده به نظر میرسد: کسی که کاری را به جای سه ساعت دوساعته تمام کند، یک ساعت وقت اضافه میآورد. اما این محاسبهای انتزاعی است، چنانکه گویی هر ساعت از روز درست مانند یک دور چرخش عقربهی کوچک ساعتدیواری است و عیناً برابر با آن.» وسوسهی علامتتعجبگذاری بهجای نویسنده! مکث و تأمل. لذت. یک قولوپ چای داغِ نباتی. هورت. «اما عجله و سرعت به زمان شتاب میدهند، زمان زودتر میگذرد، و دو ساعت عجله روز را کوتاهتر میکند. دقایق تکهتکه میشوند و از هم میگسلند، آنقدر اشباع میشوند تا منفجر شوند.» منفجر میشوم. در آهستگی اما، زمان کش میآید. یا خودش را میزید. همانکه هست. بدونِ اینکه له کنیمش زیرِ قدمهای عجولمان. هورتِ متفکرانه. هورتِ عمیق. قورت. نگاه به افق. تا امروز چند ساعت از عمرم را چپاندهام در دقیقهای؟ قورت. «آهستگی یعنی محکم چسبیدن به زمان، چنان بیفاصله با آن که ثانیهها یکیک فروبیفتند، قطرهقطره مانند چکهی مدام شیر آب بر یک سنگ. اینگونه کش آمدنِ زمان به مکان هم عمق میدهد. و این یکی از اسرار پیادهروی است: آهسته نزدیکشدن به مناظر که بهتدریج آنها را در نظر ما آشنا میکند. درست همانطور که ملاقاتهای مرتب و بقاعده دوستیها را عمیق میکند.» نامهنگاریهای مرتب و بقاعده. استمرار. عمیق شدن. آخرین هورت. لیوان خالیِ چای. جای خالی. تخصص و آهستگی. تاب آوردن ملال. تاب آوردن سکون. و تلاش برای بیرون آمدن. بیرون: فاصلهی دو درون. از درونی به درونی دیگر. از خانه به فروشگاه. از روانشناسی به ادبیات. و بستنِ در پشت سر. یا نه. بیرون این است: بیرون. خودِ بیرون. بیرونِ اصیل. احساسِ دقیقِ آنجا زیستن. «اکنون دیگر به راه افتادهاید. اما تنها محض خاطر اینکه راه بروید. بیرون باشید. همین، همهاش همین است. و حالا بیروناید. بیرون رکن وجود ماست: احساس دقیقِ آنجا زیستن.» بیرون. بیرون ماندن. بیرون شدن. تأمل کردن و تجربه کردنِ بیرون. بیرونی که نه فقط راهی بینِ دو درون. که بیرون است. مستقل. متأثر از مبدأ و مقصد. ولی رها. آزاد و پرورنده. خالقِ لحظههای جدید. مفاهیم نو. پیوندهای تازه. تخصص. بینشپروری. چرخش نگاه. کارگرهای جلوی کافه. نردبانی چوبی در دست. یکی جلو. یکی عقب. رونده. پیادهرونده. با نردبانی در آغوش. تخصص را آغوشیدن. بیش از پیش. و به پیش راندن. بیرون رفتن. بیرونِ اصیل. نه به هدفِ پیوند زدن. که پیوندی اگر خواست میپیوندد. فقط رونده بودن. میروم. میپیمایم. میگامم. بیرون را. بیرون میمانم. بیرون اصل است. رکن وجودمان. رکن تخصصمان. فرشته! قبول داری گام گذاشتن در مسیر تخصص، پیادهرویست، نه دوی سرعت؟
کار تخصصی پیادهرویست. اما بیشتر در مسیرهای تکراری. عبورهای مکرر. بار اول، منظره. بار دوم، جزئیات. بار دهم، تغییرات. و بار صدم، خیره شدن به چیزی که همیشه همانجا بوده. زیرِ چشمم. پیشِ چشمم. اما ندیدهامش. پیادهروی همین است دیگر. گذرِ دوباره از مسیرهای آشنا. هر بار دیدنی تازه. هر بار کشفی نو. آشناییِ بیشتر. عمقِ بیشتر. ماندن. ماندن و باز هم گام برداشتن.
رستنراه
https://t.me/naemehsajadi
🍀شنبه ۱۴۰۵/۸/۹
صبح بهمحض بیداری رفتم سمت گوشی. البته میدانم کار نیکی نیست ها، ولی باید مرسولهی پستیام را رهگیری میکردم. طفلکی مرسوله سه روز است که در نقطهی تبادل میان تهران و کرج معلق است و ایضن در پنجشنبهی گذشته گیر افتاده، دستوپا میزند برای خلاصی!
چرخی زدم توی صفحهی گزارش نیک و تعدادی از نوشتههای همسفران را خواندم. سپس آلارم گوشی را تنظیم کردم برای سهتا از وبینارهای همسفران. البته همینجا اشاره کنم که خبری از برگزارکنندگان نبود🤔 آمدیم. نبودید. رفتیم.
در زندگی از دریچهی حواس پنجگانه رسیدم به حس چشیدن. مطالب جذابی آموختم. مثلن اینکه حس بویایی با حس چشایی ارتباط تنگاتنگی با همدیگر دارند. اگر با افزایش سن بخشی از حس چشایی از دست برود، اغلب به این دلیل است که حس بویایی دیگر به قدرت سابق نیست. یا اینکه ما گمان میکنیم طعم غذا را از طریق دهان حس میکنیم، حال آنکه بینی از طریق استنشاق بوی غذا بیشترین اثر را در طعم غذا دارد.
بعد از مطالعه شالوکلاه کردم رفتم پیادهروی. البته تنها و بدون گوشی. هوا سوز داشت سر صبحی. بهگمانم باران دیشب دلیلش بود. حین پیادهروی در سکوت و تنهایی به مغز فرصت دادم ایده بپردازد برای بهبود کیفیتِ زیستن.
وقتی برگشتم دوباره رفتم توی سامانه. چی شد پس؟ هنوز که توی پنجشنبه گیر کردی که! خدا لعنتت کنه ادارهی پست! تا من باشم دیگه سایتی کتاب نخرم. گور بابای تخفیف!
از یادداشتهای روزانهی جلال آلاحمد خواندم. کلمهها و جملههایی را یادداشت کردم. بعد از ناهار رفتم خشکبار ارگانیک و کمی بادام سنگی و گردو خریدم با مقداری سنجدِ درشتِ امساله.
ساعت ۱۷ به وقت وبینار نویسندهساز. در بخش تکرارآموزی استاد از کتاب دوستیِ زندهیاد محمود کیانوش، شعر خار و مروارید را برایمان خواند، شعری که تقدیمش کرده به دوستش بهمن فرسی، نویسندهی محبوب استاد شاهین کلانتری.
غمِ خود را اگر در دل نگه داری
از این پنهانِ زهرآلود
به هر یک لحظه صدها خار خواهد رُست؛
دلت را با غمِ پنهان
مکن،
ای دوست،
زخمستان.
بیا،
من دل نه،
دریایی صدف دارم؛
به من ده هر غمی داری
و در دیدارِ دیگر
از منِ غمخوار
برای زینتِ شادیت
مرواریدها بستان!»
در بخش آزادنویسی استاد چندین سؤال از کتاب ۳۰۰۰ سؤال از خودِ خودم خواند. و بنا شد ۱۵ دقیقه سؤال بنویسیم.
بخشی از پرسشنامهی من:
۱. وقتی از زمینوزمان کلافه میشوی به چه چیزی میپناهی؟
۲. در زندگی بیشترین ضربه را از چه کسی خوردی؟
۳. درجمعبودن را بیشتر میپسندی یا خلوتکردن؟
۴. روزهایی که زیاد حالوحوصله نداری چقدر به برنامهی روزانهات پایبندی؟
۵. فکر میکنی آدم قویای هستی؟
۶. برای رسیدن به خواستههات چقدر اهل تلاشکردن هستی؟
۷. برای ترک عادتهای بدت چیکار میکنی؟
۸. انجام چه کاری بهت حس آرامش و رهایی میده؟
۹. در برابر آدمهای زیادهخواه و بیمنطق چه واکنشی نشان میدهی؟ مقابله یا دورشدن؟
۱۰. برای اینکه شبها بهتر بخوابی چه تدابیری میاندیشی؟
۱۱. چقدر به سلامتیت اهمیت میدهی؟
۱۲. چقدر به قولوقرارت پایبندی؟
۱۳. اهل پیادهروی هستی؟
۱۴. وقتی خیلی عصبانی هستی چیکار میکنی تا آروم بشی؟
۱۵. وقتت رو بیشتر با چی میگذرونی؟
۱۶. چطور با غمهایت کنار میآیی؟
۱۷. وقتی هر دری میزنی به خواستهات نمیرسی چه میکنی؟
۱۸. هدیه دوست داری چی بگیری؟
۱۹. اهل فیلمدیدن هستی؟
۲۰. برای رفتن به سفر اولین مقصدت کجاست؟
با زهرا توی گوگلمیت کتاب خوندیم دربارهی بازاریابی، و بعدش موضوعی داشتیم داغ، و نیمساعتی تلفنی هم حرف زدیم.
رفتم پینگپونگ بعدظهر و کیانا هم آمد تا اسنپ بگیرم برای رفتنش به یوگا.
چیشد که تصمیم گرفتید برید بیرون؟
با آبجی بزرگه مثل انسان راه افتادیم سمت دکتر. مطبش جابهجا شده بود. چهل دقیقه پُرسانپرسان گشتیم و نیافتیمش. تا اینجا خستهکننده ولی طبیعی بود.
ماجرا از جایی خراب شد که باد شدت گرفت.
رفتیم کفشفروشی. آبجی بزرگه چند تا کفش پا زد. یکی را پسندید. قرار شد تا ته خیابان را دنبال مطب بگردیم، اگر نبود برگردیم برای خریدنش. ولی برق رفت. باران شروع شد. گردوخاک بلند شد. من و آبجی بزرگه هم دربهدر دنبال تاکسی بودیم. پیدا نشد که نشد.
چراغقوهی گوشی را روشن کردیم و راه افتادیم. مواد لازانیا را خریدیم و رفتیم سمت پارکینگ اتوبوسها.
تو خط واحد نشستیم به انتظار. از پنجره زل زدم به جدولهایی که خیس خورده. پردهی پنجره گره خورده بود و مدام میخورد تو پیشانیام. بعدِ این همه ماجرا احتمالن باید عصبی میشدم، ولی خندهم گرفت. مدام به آبجی میگفتم: «مارکوپولو تو سفراش اینقدر ماجرا نداش که من و تو داشتیم.»
تو کوچه بودیم که آبجی ناغافل زنگ زد به دوستش و گفت: «درو بزن.»
رفتیم خانهی همساده. بوی سوپش کل خانه را برداشته بود. میوه زدیم و با یک کاسه سوپ برگشتیم خانه. انصافن عجب سوپی بود.
بعدِ سوپ، مواد لازانیا را آماده کردیم. البته من خستگی در کردم و بیشتر زحمتش افتاد گردن آبجی.
لازانیا را گذاشتیم سر گاز و نشستم پای نوشتن. باید ثبت میکردم امروز را.
تا الان که یادداشت را میگذارم، هنوز لازانیا آماده نشده.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
نهم آبانماه 1405
تا ساعت 8 بشود از کتاب «اصلگرایی؛ اصل را بچسبید و فرع را رها کنید» خواندم. همان اولش با خواندن این جمله: «خرد زندگی زدودن همۀ چیزهای غیر ضروری است.» از خودم پرسیدم: «غیر ضروری یعنی چی؟ وضوح نداره. آیا اصلگرایی همون مینیمالیسم هستش؟» چشم نخورم به مدد وبیکارهای تفکر و پرسشگری الهه علیزاده چقدر پیشرفت کردم. نکتهی مهم این بخش: «فقط صرف دعوت شدن به یک جلسه دلیل خوبی برای حضور در آن نیست.» این کتاب معرفیشده برای باشگاه کتابخوانی پنجصبحیهای سیده زهرا محمدی است. قرار است هم این کتاب را بخوانیم هم عادتسازی کنیم. هر جا پرسش میبینم هایلایت میکنم تا سروقت بهش نگاه کنم و یادداشت کنم.
بعد از چند کار اداری رفتم کلاس مداخلات روانپرستاری خانواده با دانشجویان ارشدم. گفتوگویمان حول و حوش حمایت هیجانی خانواده بود که یاد انیمهی «همسایهی من توتورو» افتادم که دیشب دیدم. وقتی دخترک داشت از توتورو میگفت، پدر تکذیب یا تایید نکرد فقط گفت برخی وقتها دیده میشوند و برخیها میبینند. حرف به واژهسازی هم کشید و کارگاه «خودواژه». یک بازی یادم دادند که مثلاً چطور میشود پرده میشود خالیشهر؟
در خانه نماز و ناهار و کمی استراحت و سپس وبیکار الهه جان و وبینار نویسنده ساز. در وبیکار سرزبان صحبت از ویژگی ارتباط فکر بود. در همین وبیکار شیما صادقی از چرخهی زندگی و تمرینی برای بهبود یک حیطه گفت. در وبینار نویسندهساز آزادنویسی کردیم و پرسشهای پروستی خودمان را نوشتیم. اگر دوست داشتید به این پرسشها جواب دهید:
«هیجانی که این روزها بیشتر تجربه میکنید چیست؟
این هیجانات را کجای بدنتان تجربه میکنید؟
چقدر برای واکاوی هیجاناتتان وقت میگذارید؟
کدام هیجانتان را بیشتر میشناسید؟
چه عاملی در آشنایی شما با این هیجان تاثیر داشته؟
کدام هیجانتان را نمیشناسید؟
چه عاملی سبب شده این هیجانتان را نشناسید؟
چه میشود اگر از هیجانات خود و تاثیرشان بر بدن خود بیشتر بدانید؟»
روزگفتارم را ضبط کردم. از کتابهای «طرحواره درمانی برای طرحوارهدرمانگران»، «راهنمای کمبریج برای طرحوارهدرمانی» و «نقشههایی از تمرین روایتی» خواندم. جملهای از کتاب «طرحواره درمانی برای طرحوارهدرمانگران»: «درک این موضوع که از طریق این تمرینات میتوانید به درمانگری مؤثر و دلسوز بدل شوید، از اهمیت بسزایی برخوردار است. اگر درمانگران را معیار سلامت روان بدانیم، در آن صورت افراد اندکی در آن جای میگیرند.»
وقت خواب نزدیک است و برای فایل ارائهی پروپزالم کاری نکردم. البته قبل از خواب حتی در حد یک اسلاید کار خواهم کرد. شبتان خوش
قهرمانی
#گزارش_نیک
امروز ” لبخند بیحوصله” بودم.
دیروز ” گیلاس کرمخورده”
پریروز ” یاس چشم انتظار رهگذر”
پسپریرور ” آسمان خیالاتی”
روزهای قبلترش یادم نیست و روزهای بعدترش یادم نرسیده.
راستی عصری ” طلا” بودم و در خیالم با ” مسی” ازدواج کردم و اجازه ندادم ضربم بزنند به آزادی یا بشوم نوسانگیر جان آدمها.
ظهری اما قورباغه بودم نه از آنها که چند متر زبان دراز میکنند فقط برای خوردن پشهای بدبو و بوگندو
یک قورباغه دستکم سه کیلویی که در گیلان زیسته؛ در زمینی سرسبز با وسعت چند هکتار.
از دوروبرهایش کسی تخم نمیکند چپ نگاهش کند یا لنگه دمپایی و لگد مهمانش کند.چون ” صادراتی” و پولساز و آبرو بیار است.
قبل ظهر هم “هلوی لهیده بودم با تنی لهولورده اما لپهای گلانداخته.
صبحی اما ارکیده گلندار بودم که امیدوارانه با قدری آب برگهایش را سبز نگه داشته تا باز گل دهد، ناز کند و پشت چشم نازک، برای کاکتوس روی میز.
آن زمانها که آدم دیده شدم، چگونه نیکویی، زیبایی و دانایی مشق کردم؟
مراقبه، شکرگزاری، صبحانه سلامت، پیادهپیمایی تا ۷ هزار گام برای یادمان هفت هزار سالگان.
کار روی صفحه محصول سایت و بهبودش، حضور متنی و تصویری در لینکدین و تلگرام.
شنیدن نویسندهساز، شعری از قیصر امینپور .
آ”های مردم خبردار” :
«که ملائکه حاملِ عرش، چهار فرشتهاند: یکی به صورتِ آدمی، و دوم به صورتِ گاو، و سوم به صورتِ عقاب، و چهارم به صورتِ اسد.»
عجایبالمخلوقات
زکریا بنمحمد قزوینی
راستی آهای مردم کوچه بازار
حراج نیست قلب شیدا.
مبادله اما هست با تبسمی راستکی نه بیحوصله یا بامنت
روزم با تماس و صدای رضا میآغازد. مدتیست دوست دارم بیشتر در رختخاب بمانم. انگار در خاب کوه میکنم، تنم یا روانم، اصلن هر دو خستهاند.
ساعت ده میروم پیادهروی. میرسم پارک به معصومه زنگ میزنم تولدش را تبریک میگویم. خوشحال میشود.
روایت جاناتان گاتشال در «حیوان قصهگو» جذبم میکند. واقعن حیرتانگیز است، داستانها روی ذهن و احساسات ما اثر مستقیم میگذارند. گاه احساسی را جایگزین حسی دیگر میکنند. در زمانی که داستان را میخانیم خشم ما به دلسوزی و گاه غم ما به شادی تبدیل میشود.
«سازندهی داستان وارد کلهی ما میشود و مهار مغزمان را به دست میگیرد.»
در کتاب اشاره به پیترپِن و ماندن او در سرزمین خیالی دارد. (چند روز پیش هر دو انیمیشن پیترپن را دیدم.)
بزرگ شدن درد بزرگی است اما اگر کامل با دنیای کودکانه خداحافظی نکنیم چطور؟ همچنان رویاپرداز بمانیم و قصهها را باور کنیم.
من گاهی برای ادامهی زندگی پیترپن میشوم. محرومیت از دوران کودکی درد بزرگیست.
نقاشی «سقوط ایکاروس» و «منظره با سقوط ایکاروس» را به توصیه الههجان تماشا میکنم. قرار بود به جزئیات توجه کنیم.
پیتر بروگل در منظره سقوط، نشان میدهد زندگی عادی ادامه دارد حتا واقعهی به ظاهر بزرگی مثل سقوط ایکاروس، زندگی را از جریان نمیاندازد.
پس شاید در واقع همین کارهای به ظاهر ساده، اهمیت بیشتری دارند.
امروز در «سرزبان» الههجان خلاصهای از پروژه امسال «معماری دستگاه فکری» که همان یادگیری زبان فکر است، میگوید.
چهارمین معیار جهانشمول فکری «ارتباط» را با این پرسش که:
«چیزهایی در زندگی دارید که ربطشان را پیدا نمیکنید؟»
مطرح میکند.
در آزادنویسی پرسشهایی به سیاق پرسشنامهی پروست مینویسیم.
در حال حاضر چه چیزی خوشحالت میکند؟
چه عملی حسوحالت را تغییر میدهد؟
اگر می توانستی در زمان سفر کنی به کدام دوره میرفتی؟
هنگام بحث اولین جملهای که میگویی چیست؟
دوست داری در تولدت چه هدیهای از عشقت بگیری؟
برای مهمانهای عزیز چه غذایی میپزی؟
اگر بتوانی همین الان سفر کنی به کدام شهر میروی؟
با کدام نویسنده دوست داری همسفر شوی؟
خودم بهمن فرسی را انتخاب میکنم. زبان و طنزش را دوست دارم. فکر میکنم در سفر مرا میخنداند و بسیار از او میآموزم.
این مدت، نه دلم، و نه دستم به نوشتن میآمد، تا که یاد تو در خاطرم زنده شد. با تو، برای تو، همه چیز مهیاست فروغ جان؛ چون تنها پل ارتباطی من و تو، نوشتن است. با نوشتن، تو را لمس میکنم، میبویم، میشنوم، و زندگی میکنم. میخواهم از روزم برایت بگویم. راستش با بد حالی شروع شد. شیفت سنگین پریشب، شیره جانم را کشیده بود. نفهمیدم کی خوابم برد، کی صبح شد، کی به شب رسیدم. فقط زمانی حس کردم زندهام، که به اتاق تراپی رفتم. بعد از دو هفته، دیدن تراپیستم، سبزم کرد. آنجا گریستم، خندیدم، متعجب شدم، و فهمیدم. وقتی از اتاق بیرون آمدم، ذهنم نفس میکشید. برای اینکه روحمم نفسی تازه کند، یارم دو ترکیب همیشگیام را برایم گرفت. فنجانی قهوه، تیرامیسو. آن لحظه شده بودم یک دختر بچه دو ساله، که تازه چشم باز کرده و اطرافش را دیده. اکلیل میبارید از همه جا. مرا صدای موزیک، رقص، خنده، و حرفهای شیرین احاطه کرد بود. و در آخر فروغ عزیزم، خواندن شعر تو و گفتن از روزم برای تو، مسبب لبخند رضایتم از امروز شد.
– همیشه دلتنگ تو، دریا.
ادرس کانال بنده:
@daryagholami11
هر روز
سالواژهام: نظم
صبح درس خواندم. از برتری خفیف هم خواندم. عادتهای خوب را چطور بسازیم؟ حضور داشته باش. هرروز حضور داشته باش. مثبتاندیش باش. که یعنی حتی تو افسردگی فکر کن اگر این نبود هیچوقت معنی شادی را نمیفهمیدی.
بعدش باز درس بود و بعد کلاس. تو کلاس هرکاری کردم جز شنیدن. آزادنویسی کردم ۱۵ دقیقه. خوابیدم هم. بعدش پیادهروی بود و وبینار نویسندهساز. قرار شد پرسشنامهای آماده کنیم. برخی از سوالاتم:
۱. دوست داشتی گربهی خونگی باشی یا خیابونی؟
۲. کدوم گروه هریپاتر رو انتخاب میکردی؟
۳. وسیلهی نقلیهی موردعلاقهت چیه؟
۴. خواب زیر پتو تو هوای سرد یا جلو کولر تو هوای گرم؟
بعد… آها شرححال نوشتن را موکول بکنم به فردا شاید. خسته میباشم. دربارهی مریض PTE بود.
راستی امروز هالووین بود. که چه فاز بگیرم نه تو تقویم ما نیست. چرا همهی جشنهای دنیا که دوست دارم را جشن نگیرم؟ البته کاری برایش نکردم.
فقط یک فیلم دیدم که باید ترسناک میبود. فیلم The Others. جالب بود. شخصیتهای اصلی روح بودند و نمیدانستند که روح بودند. و از انسانها میترسیدند. چون فکر میکردند روح بودند. چنین کتابی خوانده بودم تو بچگی. فکر کنم از آر.ال.استاین بود.
امتیاز امروز: ۷
من با تو قهرم.
تو را میگویم گزارش نیک، هیچ حرفی با تو ندارم. فقط آمدهام بگویم که از امروزم چیزی به تو نمیگویم.
از آنچه در مسیر کلاس دیدم نمیگویم.
نمیگویم که حصارهای قدیمی، لمیده در دست پیچکها را دیدم.
نمیگویم دروازهی آبی پوشیده از گلهای کاغذی سرخابی رنگ را دیدم.
نمیگویم درخت نارنجی خاک آلود با نارنجهای مرض گرفته را دیدم.
نمیگویم تیر برقها دستهاشان را به هم چسبانده بودند تا کبوترها بنشینند.
نمیگویم یک تاکسی زرد زهوار در رفته را دیدم که میان خیابان غرولند میکرد و سرفههای دودیاش را در هوا پخش میکرد.
نمیگویم امروز خوابآلود بودم.
نمیگویم امروز از دیدن یاسی خوشحال شدم.
نمیگویم امروز داستانک نوشتم. آن هم سه تا. که یکیشان را از همه بیشتر دوست دارم.
نمیگویم امروز ۳۰ دقیقه در تاکسی منتظر بودم تا مسافر بیاید.
نمیگویم امروز شروع کردم به خواندن سنگ صبور چوبک.
هان دیدی، هیچ کدام را به تو نگفتم. دیدی راستراستکی با تو قهر کردهام.
۱۴۰۵/۸/۹
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
گزارش نیک امروز
امروز صبح تا ناهار برنامهریزی میکردم که تا ماه آینده برای کارم چکار کنم. وبینارم رو بالاخره تو ای سمینار ثبت کردم. درباره فریلنسری هست. بعد از ناهار کار کردم و استراحت. ساعت ۵ وبینار نویسندهساز بودم. وبینار نویسندهساز فقط درباره نوشتن نیست و حتی میتونی درسی برای زندگی یاد بگیری و این خیلی خوبه. بعد از وبینار کار بود تا ۸ و نیم شب. و الانم میخوام برم سریال dark matter رو ببینم. اگر به دنیای موازی و این مدل داستانها علاقه دارید، پیشنهاد میکنم ببینید.
سلام زکیهجان، دوست خوبم!
شنیدهای میگویند آدمیزاد موجود عجیبی است. برای فردایش برنامه میچیند، غافل از اینکه فردا ممکن است برنامههای دیگری برای او داشته باشد؟ گاهی زندگی درست همانجایی که خیال میکنی همهچیز تحت کنترل توست، یک اتفاق کوچک از جیبش درمیآورد و تمام نقشههایت را به هم میریزد. انگار برنامهریزی میکنیم که زندگی فرصت کافی برای غافلگیر کردنمان داشته باشد.
امروز من هم با برنامهریزی شروع کردم اما قطع شدن برق در مطب باعث شد بیشتر از ساعت معمول آنجا بمانم. خلاصه اینکه برنامههای روزانهام با یک خاموشی ناگهانی، وارد مرحلهی بازنگری شدند. وقتی به خانه برگشتم، سراغ مادران و دختران رفتم و فصل ۱۵ را با شخصیتهایش گذراندم. بعد هم منتظر ماندم تا وبینار شروع شود.
استاد در ابتدای جلسه دربارهی کتاب «دوستی» اثر محمود کیانوش صحبت کرد و شعر «خار و مروارید» او را برایمان خواند. از قلم خوب و پرمایهی این نویسنده گفت و من همانجا افسوس خوردم که چرا تا امروز هیچکدام از آثارش را نخواندهام. گاهی در همین کلاسها با نامهایی روبهرو میشویم که انگار باید زودتر از اینها به کتابخانهمان راه پیدا میکردند. تصمیم گرفتم بیشتر با محمود کیانوش و جهانبینیاش آشنا شوم. حالا یک نویسندهی تازه هم به فهرستِ خواندنیهایم اضافه شده است.
بعد از صحبتهای استاد، نوبت به آزادنویسی رسید؛ البته این بار با یک تفاوت جالب. قرار بود پرسشنامهی پروست خودمان را طراحی کنیم. من هم دست به کار شدم و حدود پنجاه سؤال نوشتم. بعضی سؤالها را از خودم پرسیدم، بعضی را از آدمهای خیالی و بعضی را هم انگار از کسی که هنوز فرصت نکردهام درست بشناسم؛ یعنی دقیقن خودم.
از میان آن پنجاه سؤال، این چندتایشان را بیشتر دوست داشتم:
۱. دنیا برای تو چه رنگی دارد؟
۲. اگر قرار بود جنسیتت را انتخاب کنی، دلت میخواست مرد بودی یا زن؟
۳. اگر قرار باشد یک چیز را برای ابد با خودت نگهداری، آن چیست؟
۴. خواب چه چیزهایی را بیشتر میبینی؟
۵. اگر قرار بود آدمیزاد نباشی، دوست داشتی چه چیزی باشی؟
۶. به نظرت یک مرد جنتلمن چه ویژگیهایی دارد؟
۷. دوست داری در پیری چطور زندگی کنی؟
۸. ازدحام در تو چه حسی ایجاد میکند؟
۹. دوست داشتی پدر و مادرت چه اخلاقی داشته باشند؟
۱۰. دوست داری زیبا باشی یا خوششانس؟
۱۱. ازدواج و زندگی مشترک را چگونه میبینی؟
۱۲. دوست داری فرزندت شبیه خودت باشد؟
۱۳. آیا برای خودت زندگی کردهای یا برای دیگران؟
۱۴. در نگاه دیگران چه شکلی هستی؟
۱۵. بزرگترین حسرتت در زندگی چه بوده است؟
۱۶. اگر قرار باشد یک چیز را در زندگیات تغییر بدهی، آن چیز چیست؟
۱۷.زندگی چه چیزهایی را به تو تحمیل کرده است؟
راستش را بخواهی، فکر میکنم بعضی سؤالها بیشتر از آنکه برای گرفتن جواب باشند، برای باز کردن دریچهای به گوشههای پنهان ذهن آدم طراحی شدهاند. گاهی آدم تا وقتی از خودش چیزی نپرسیده، نمیداند چه جوابهای عجیبی درونش انبار کرده است.
اگر دوست داشتی، تو هم به این سؤالها فکر کن و جوابهایت را جایی برای خودت بنویس. لازم نیست برای من بفرستی. همین که چند دقیقهای با خودت خلوت کنی و به آنها جواب بدهی، کافی است. شاید در میان جوابهایت به چیزهایی برسی که تا امروز حتا از وجودشان خبر نداشتی.
و اما برنامهی بعدی امشبم تماشای فیلم «درمان درستدرمان» است. امیدوارم فیلم خوبی از آب دربیاید. حتمن در نامهی بعدی برایت از فیلم و برداشتهایم خواهم گفت.
تا نامهی بعد، مراقب خودت و جهان زیبای درونت باش.
دوستدارت آرزو
✓🟥بایگانی رویاها |
گزارش نیک | امتحان در سرزمین زیردریاییها
خوابم در جهانی فانتزی و خیالانگیز جریان داشت. دنیایی با حالوهوای کارتونها، انگار همهچیز از جنس رنگ و حرکت و تخیل ساخته شده بود. فضا حالتی غیرواقعی داشت، مثل وقتی که در کودکی به تماشای یک انیمیشن طولانی مینشستیم و برای مدتی فراموش میکردیم بیرون از قاب تلویزیون چه خبر است.
گویی در محیطی شبیه مدرسه حضور داشتیم. درس میخواندیم و خودمان را برای امتحانهایی آماده میکردیم. نوعی جنبوجوش در فضای خواب جریان داشت. انگار زمان امتحان نزدیک بود و ذهن همه درگیر آمادگی برای آن بود. با این حال، خاطره روشنی از درسها، کتابها یا پرسشهای امتحانی در ذهنم باقی نمانده است. فقط حس حضور در آن فضای آموزشی و همراهی با دیگران را به یاد دارم.
در پایان خواب، تصویر متفاوتی جای همه آن صحنهها را گرفت. چند نفر از دوستانم به سمت یک زیردریایی رفتند و وارد آن شدند. تصویر زیردریایی در میان آن فضای کارتونی، حالتی شگفتانگیز داشت. انگار قرار بود دوستانم از سطح آشنای جهان فاصله بگیرند و به قلمرویی پنهان و ناشناخته سفر کنند.
خواب با همین تصویر به پایان رسید: دوستانی که درون زیردریایی ناپدید میشوند و جهانی خیالی که هنوز هزاران گوشه کشفنشده در خود دارد.
از این رؤیا، داستانی کامل به یادم نمانده است. تنها چند قاب رنگی از آن باقی ماندهاند، مثل تکههایی از یک انیمیشن که پس از خاموش شدن صفحه، هنوز در گوشه ذهن روشن ماندهاند.
تلاش برای برقراری ارتباط
وقتی دوستانم وارد زیردریایی شدند، من بیرون ماندم. با این حال، دلم میخواست با یکی از آنها تماس بگیرم و از وضعیتشان باخبر شوم. به فکر افتادم تلفنم را بردارم و به او زنگ بزنم، اما ناگهان به یاد آوردم که زیردریایی در اعماق آب قرار میگیرد و آنجا آنتن تلفن همراه وجود ندارد. همین فکر باعث شد متوجه شوم که حتی اگر بخواهم با آنها ارتباط برقرار کنم، فاصله و محیط زیر آب اجازه چنین ارتباطی را نمیدهد.
✓ 🟥گزارش نیک | بعدازظهری در جستوجوی دانایی
امروز بعدازظهر، در ساعتی که روز آرامآرام از تبوتاب ظهر فاصله میگرفت، راهی شرکت داروپخش شدم. قرار بود با آقای عبدالهی دیدار کنم و در خلال یک جلسه آموزشی، شیوه کار با سامانه تیکو را بیاموزم.
ورود به فضای شرکت، برایم حالوهوای خاصی داشت. محیطی که در آن هر حرکت، هر پرونده و هر ثبت اطلاعاتی بخشی از نظمی بزرگتر بود. آقای عبدالهی مرا با سازوکار سامانه آشنا کرد و در امتداد توضیحاتش، پنجرهها و بخشهای مختلف تیکو یکی پس از دیگری پیش چشمم گشوده شدند. من نیز با کنجکاوی، مراحل را دنبال میکردم و میکوشیدم آنچه را میبینم به دانشی ماندگار در ذهنم تبدیل کنم.
در آن لحظه به این فکر میکردم که گاهی ورود به یک حرفه، بسیار دیرتر از آغاز به کار کردن در آن اتفاق میافتد. شاید آدم پیش از آنکه ابزارهای کارش را بشناسد، صرفاً در مجاورت یک حرفه قرار داشته باشد. اما درست از لحظهای که منطق پنهان ابزارها را درمییابد، احساس تعلق عمیقتری به جهان کاری خود پیدا میکند.
امروز سامانه تیکو را آموختم و از این بابت احساس رضایت داشتم. با این حال، آنچه برایم ارزشمندتر بود، تجربه حضور در کنار همکاری بود که دانستههایش را با من تقسیم کرد.
در راه بازگشت، به مسیر پیش رو فکر میکردم. به مهارتهایی که هنوز باید بیاموزم، به تجربههایی که در انتظارم هستند و به تصویری از خودم که دوست دارم در آینده ببینم.
شاید حرفهای شدن، چیزی جز جمع شدن همین لحظههای کوچک نباشد. لحظههایی که در ابتدا معمولی به نظر میرسند، اما بعدها وقتی به یادشان میآوریم، درمییابیم که بخشی از سرگذشت ما را ساختهاند.
امروز یکی از همان لحظهها بود.
✓🟥گزارش نیک | مناعت طبع
امشب، در میان گفتوگویی، جایی شنیدم که برای توصیف من از واژهای استفاده شد که آهنگ غریبی در گوشم داشت: «مناعت طبع». واژهای که گویی پیش از آنکه معنایش را بدانم، چیزی از جنس خودم را در آن احساس کرده بودم.
کنجکاوی مرا به سوی لغتنامه کشاند. معنای کلمه را جستوجو کردم و با مفاهیمی چون عزت نفس، بلندهمتی، بزرگواری و حفظ کرامت انسانی روبهرو شدم. اما آنچه بیش از همه در ذهنم نشست، این بود که مناعت طبع شاید هنر دشوار حفظ خویشتن باشد. اینکه انسان در گذر از نیازها و محرومیتها، چنان مراقب شأن درونی خود بماند که برای به دست آوردن چیزی، ناگزیر از کوچک کردن خویش نشود.
با خودم فکر کردم چه فاصله ظریفی میان غرور و مناعت طبع وجود دارد. غرور گاهی آدمی را بر فراز دیگران مینشاند، اما مناعت طبع او را در کنار دیگران، استوار و بینیاز از اثبات برتریاش نگه میدارد.
شاید مناعت طبع به معنای نخواستن نباشد، به معنای نپذیرفتن محبت هم نباشد. شاید فقط نوعی آگاهی آرام از ارزش خویشتن باشد، آگاهیای که اجازه نمیدهد انسان در ازدحام خواستههایش، خودش را از یاد ببرد.
امشب این واژه را به دفتر ذهنم سپردم. گاهی یک کلمه، همچون بوی آشنایی که از پنجرهای دوردست به اتاق کودکی بازمیگردد، ناگهان دریچهای به سوی شناخت خویشتن میگشاید.
و من با خود اندیشیدم که شاید یکی از دشوارترین هنرهای زندگی، همین باشد: دوست داشتن دیگران، نیاز داشتن به آنان و در عین حال، پاس داشتن حرمت خویش.
#رویانگاری
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
مدرسه پر از صدا بود. پر از کار. پر از برگه. پوشه. بچه. صدا صدا صدا.
رفتیم اداره. بعد از مدرسه. سوال پرسیدم و کارم انجام شد.
آمدم خانه. سیبزمینی، پیاز و پرتقال به دست.
ناهار خوردم. کمی ظرف و جابهجایی وسیلهها.
هزار و سیصد کلمه نوشتم تقریبا. از همهچیز. در و دیوار.
بوف کور خواندم. خیلی کم. حوصلهی کتاب نداشتم.
دراز کشیدم روی مبل. بالش زیر سر. پتو روی تن. وریتی را دیدم. شاهین کلانتری معرفی کرده بود. محض سرگرمی. خوشم آمد. قشنگ بود. با دو بازیگر زن مورد علاقهام. اسمشان را نمیدانم. به چهره میشناسم. وریتی که تمام شد آشپزی شروع شد.
کتلت پختم. چقدر طول کشید. دستم زرد شد. سیبزمینیاش زیاد. خوشمزه شد ولی.
شام خوردیم و یک قسمت مظنون. ظرف شستم. اینستا بودم با سهیل و خندیدیم.
چه زود تمام شد امروز. فیلم میخواهم. باز هم. زیادِ زیادِ زیاد.
سلام حلزون. چرا اونجور شدی؟
☆ مشق دوم «خودواژه» رو اوکی کردم.
☆چندتا شعر به تمرینام اضافه کردم، ولی هنوز چنگی به دل نمیزنند؛ البته به جز یکیش. باید روی بقیهشون همچنان کار کنم.
☆ «شازده احتجاب» رو تموم کردم. رگههایی از «دخمهای برای سمور آبی»، «بوف کور» و «عکسی برای قاب عکس خالی من» توی این کار هست. این داستان خیلی چندلایه و تو در تو بود و خوندنش اصلن سرراست نیست. حتا شکل داستان خیلی غریب و نو هست. اتفاقات، زمان و راوی مدام عوض میشن، جوری که باید شیش دنگ حواست به متن باشه تا سر در بیاری. من که کامل قصه را نگرفتم. باید بعد از یه فاصله دوباره کتاب رو مرور کنم.
☆ این چند روزه خیلی درگیری دارم. دیروقت خونه میرسم. خدا رو شکر که کتاب و قلمدفتر هست. نوشتن و خوندن تنها راه رستگاری برای این روزاست انگار. سپاسگزار بودنم.
سال واژه: کنترل خشم و یادگیری زبان با کروکودیل. (چه طولانی شد.)
نمره روز: ۷.۵
۱. بخشی از کتاب مائدههای زمینی و مائدههای تازه رو خوندم.
۳. جدیدا موهام رو شبیه جودی میبافم.
۴. یکم مکالمه انگلیسی کار کردم.
۵. به بطالت گذروندم.
۶. وبینار شرکت کردم و بچهها سوالای جالبی طرح کردن منم یکی از سوالام این بود:
تا حالا شده به این فکر کنین که:
واو من چه حرفای قشنگی میزنم! نکنه شبیهشون نباشم؟
البته این سوال رو قبلا توی کانالم مطرح کرده بودم.
۷. به یک شعر زیبا به زبان اردو برخوردم:
پتا پتا بوٹا بوٹا حال ہمارا جانے ہے
جانے نہ جانے گل ہی نہ جانے باغ تو سارا جانے ہے
از میر تقی میر هستش
و معنیش میشه:
برگبرگ و شاخهشاخه، همه از حال من باخبرند؛
همه میدانند چه بر من میگذرد، جز آن گل که باید بداند و نمیداند؛ درحالیکه تمام باغ از حال من آگاه است.
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
سالواژه: رشد پلهای
نمیدونم از امروز چی باید بنویسم.
خیلی اونجور که باب دلم باشه نگذشت. اتفاقهای خوبی افتادن، نه اینکه معنایی نداشته باشن که بخوام بهشون بپردازم؛ نه. حوصلهش رو ندارم. همین.
– حواسم نبود که چالشعر روزانه را جا انداختهام و اصلن فراموشم شده شعر بنویسم. امروز دوباره برگشتم به ماجرا.
– رفتم سر کار و برگشتم.
– وبینار مدار را شرکت کردم.
– بخشی از نویسندهساز را ببودم.
– لباسهایم را شستم.
– سعی کردم از پستهای دوستانم بخانم و بکامنتم.
– رفتم وبینار ندا و باهم خطخطی کردیم.
سال واژه: پذیرش
دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت
دائماً یکسان نباشد حالِ دوران، غم مخور
اول هفته صفحات صبحگاهی به آزادنویسی گره زدم. همچنین موفق به آزادنویسی پایی که پیادهروی باشد، شدم. باوری از ما میگوید شنبه بازگشت دارد. یعنی هر کاری شنبه کردی، باز تکرار میکنی. به همین خاطر بعضی کارها روز شنبه انجام نمیشود. مثلا مراسم ختم. البته عروسی هم نمیگیرند، خدایی نکرده منجر به تجربه ناموفقی میشود که مجدد تکرار میشود. خودم شماره دکتر اضطراری نباشد، روز شنبه نمیگیرم.
حالا امیدوارم شنبهی نوشتنی دست و پاییام تکرار شود.
این روزها مشغول خواندن «مادران و دختران» هستم. همراه با چالشیان همخوان. امروز هم چند صفحه خواندم. چندبار قصد خواندنش کرده بودم ولی همان دو سه صفحه اول از دستانداز اسامی الدوله و سلطنه رد نمیشدم. تو ذوقم میزد و پا پس میکشیدم، ولی حالا به مدد با همخوانی از گروه جلو افتادم. البته باز هم وقتی خواستم بخوانم با مانع قبلی مواجه شدم ولی فایل صوتی کتاب با صدای خود نویسنده راه را برایم باز کرد. یک قسمت که گوش کردم مشتاق شدم خودم بخوانم.
بعد از ظهرم خرج یخزدایی از یخچال پر برفک پارس کردم. بیست وپنج سال از عمرش میگذرد. هربار قصد عوض کردنش کردم چالهای خودنمایی کرد با اولویت پر کردن بیشتر. تا رسید به پرواز تورم فعلی.
سر شب بخشی از دفتر شعر «کلید آذرخش» نوری علا خواندم و کلمه و عبارتهایی از آن برداشتم. آخر وقت هم پای نوشتن همین گزارش نیک نشستم. البته آخر وقت خودم که ده و نیم است.
پیادهروی
نویسندهساز
امروز زبان داشتم. صدای جیغ و دعوای سامی و آراد چنان زیاد بود که چیزی از کلاس کوفتی نفهمیدم. از اول تا آخر کلاس صدام بسته بود. دقیقن وقتایی که باید تمرکز داشته باشم، این دو تا از همه روزهای دیگر البته زبان نافهمتر میشوند.
فیلم بامبولک رو برای ششصدمین بار با سامی دیدم. یه فیلم موزیکال کودکانه که بیشترین هدفش ترغیب مامان و باباها به فرزنداوریه.
کتاب با شما نبودم.
آزادنویسی.
همهاش به خودم میگویم بنویس گزارش نیک تو،
از صبح بنویس،از صبح تا شب در چند نوبت بنویس، هرکاری که کردی بعدش بیا بنویس، و نگذار برای آخرشب که به چنین سرنوشتی دچار شوی.
مهمانی آخرشب دریک جای دنج اما بی آنتن، فقط چند دقیقه وقت خواستم که حداقل سهمی در گزارش نیک امشب داشته باشم.
جای همهی دوستان نیک من خالی.
1. سالواژهام: استمرار
2. پیادهروی دور باغچه و دویدن به مدت بیست دقیقه
3. مهمانداری کردن که کار سختی بود.
4. خرید یک لامپ خورشیدی و حذف لامپ مهتابی برای افزایش کیفیت خاب.
– از صبح خاله جان را بردم بیرون تا برایش گوشی جدیدی بگیریم. گوشی خیلی خوبی دارد که نمیتواند با آن کار کند. حتی نمیتواند به تلفن پاسخ دهد چه رسد به اینکه خودش به کسی زنگ بزند یا از باقی امکاناتش استفاده کند. گوشیاش به درد نوجوانی پیگیر و شرور میخورد که دست زنی سالخورده و خمیده افتاده است. مثل یک ازدواج بهشدت ناموفق که هم گوشی ناراحت است و هم صاحب گوشی. خلاصه که رفتیم بیرون و یک گوشی تاشوی مدل قدیمی برای خاله گرفتیم به این امید که دستکم بتواند به ما زنگ بزند یا تلفن را پاسخ بدهد.
– شما هم دوستی دارید که وقتی با هم بیرون میروید ساعتی یک بار دلش بخواهد چیزی بخورد یا هوس چیزی برای خوردن کند؟ خواستم بگویم اگر دارید و دلتان خواست او را بکشید (که البته کاملن هم حق دارید) من جای خوبی برای خلاص شدن از شر جسد سیریناپذیرش سراغ دارم.
– پیادهروی جانانهای کردم و حالا دیگر رمق رفتن از این اتاق به آن اتاق را هم ندارم.
– در این وقت عزیز واقعن دلم قهوه میخواهد.
– سیب هست و زندگی لبخند میزند.
– پروردگارا، در میان راههای بیشماری که انسان میتواند خودش را به فلاکت بیندازد سریعترین راه رهاکردن دست شماست.
– الهی شکرت…
پنجشنبه ۷ آبان
در آسمان تور سفید بزرگی پهن کردهاند که نور صید کنند. خورشید در تور افتاده و دستوپا میزند. میرویم سر لوکیشن فیلمبرداری میکرودراما.
جمعه ۸ آبان
دیروز دیگر مجالی برای نوشتنم نماند. گوشی را بوسیدم و گذاشتم کنار. تا شب درگیر ضبط بودیم. امروز اما من در تمام سکانسها حضور ندارم و شاید بتوانم کمی بنویسم. خارج از شهریم. دیشب تا زمانی که خابیدیم صدای سگ میآمد و امروز صدای الاغ. البته که نمیتوان اسمش را خاب گذاشت. از سرما تمام شب تکتک اعضای بدنم را حس میکردم. یک موش کوچک هم در ساختمان باغ هست. مینشیند جلوی من و خردههای نان را از زمین جمع میکند. دلم نمیخاهد گیر بیفتد. باغ پر است از درختهای بِه پربار و دو انار که بدجور دلبری میکنند. زیر سایهی یکی از درختها نشستهام و به سکوت بین کلمات «ضبطه، حرکت، کات» گوش میدهم. شعرکی هم مینویسم.
هر روز که در تنهایی مینوشتم چندان متوجه این نبودم که «نوشتن ذهن را به درون میچرخاند… به تخیل و در کل زندگی درونی پروبال میبخشد؛ و با این کار منشأ شکلگیری خود در معنای مدرن آن میشود.» اینجا در میان این جمع شلوغ و این بلبشو، یک دنیای درونی میسازم و به آن میپناهم. میان این دو دنیا در رفتوآمدم. تیم برای گرفتن سکانسی در بیابان از باغ دور میشود. بقیه تلویزیون روشن میکنند. زیر گوش من. دلم میخواهد بروم همان زیر درختان به اما اینجا پایم را روی کاناپه دراز کردهام و راحتترم.
نمیدانم به چه فکر میکنم. چیزی بدجور ذهنم را مشغول کرده است. به بازی کردن؟ به در نقش فرو رفتن؟ من ترسیدهام. بچههایم کجایند؟ دلم درد میکند. داروها هم چندان موثر نبودهاند.
همه برای کشتن موش بیچاره بسیج شدهاند. از من هم میخاهند که چون نمیترسم کمک کنم. اما من میگویم که فقط برای بیرون کردنش همکاری میکنم. در را باز میگذاریم و زیر در اتاقها و زیر مبلها را پتوپیچ میکنیم تا تنها راه دررواش رو به باغ باشد. شروع میکنند به برداشتن میز و صندلیها و وسایل گوشهی اتاق. موش بیچاره اشتباه میکند و صاف میرود سمت شکارچی. او هم نامردی نمیکند و یک ضربهی پشهکش مثل پتک بر سرش میکوبد. طفلک گیج شده. نگاهم را برمیگیرم و میگویم: «نزنش گناه داره.» صدای چند ضربهی متوالی دیگر انگار برسر من فرود آمده باشد. نگاه میکنم، سرش را بین یکی از پتوها فروبرده و بقیهی هیکلش بیرون است. از دم میگیرند و پرتابش میکنند به خارج از باغ. آفتاب را جهتیابی میکنم. حتمن در سایه است. اینجوری لااقل شاید کمی بعد از گیجی درآید و راهش را بکشد و برود. در آفتاب باشد زجرکش میشود.
تازه میفهمم چرا بازیگری دومین شغل سخت دنیاست. آفتابسوخته شدهام و تمام عضلاتم تیر میکشد.
شنبه ۹ آبان
تا ۳ صبح مشغول بودیم، حدود ۴۵ ساعت. به خانه که رسیدم بدون دوش گرفتن صاف رفتم توی تخت. برای اولین بار تا ظهر خابیدم. امروز صبح را مرخصی میگیرم. عصر اما شیفت هستم.
دوباره برمیگردم به روال عادی زندگی که چندان بد نیست. البته به جز مقالهنویسی. به دیروز فکر میکنم. به تست صدایی که استاد آواز گرفت و من را تشویق کرد به پیگیری استعدادم. به اینکه در یک سال گذشته درهای جدیدی به دنیای هنر گشودهام. به اینکه چقدر جسارت تغییر دارم؟
پرده را کنار میزنم. به گورستان روبهرو چشم میدوزم. قلبم آکنده میشود از اندوه. هنوز بعضیهاشان جان دارند و نفسهای آخر را میکشند. باران دیشب هم در آن حدی نبود که نجاتشان بدهد. جان کندنشان را طولانیتر میکند. پرده را میاندازم.
قبلن پرده را که کنار میزدم، سبزی و طراوتشان جانم را تازه میکرد. اما حالا اصلن دوست ندارم از پنجره بیرون را نگاه کنم. این کاجستان روح خانهام بود. بیروحش کردند.
حالا این تکه خاک زخمی که مرگ عزیزانش را ذرهذره به چشم دیده چه سرنوشتی در انتظارش هست نمیدانم. حتمن چندی بعد با لودر به جانش خواهند افتاد و بر گُردهاش بار بُرجی را خواهند گذاشت. برجهایی که آسمان را هم از من خواهند گرفت. و باز این خاک تسخیر شده ظلم را تحمل خواهد کرد. و باز تا مدتها من و این تکه خاک باید صدای گوشخراش لودر و اره و فرز را تحمل کنیم.
به کابوس میماند. چه صبور است این خاک عزیز.
حالا او هم مثل من دلش تنگ میشود برای شنیدن آواز پرندهها هر صبح. که از یک سال قبل به اینطرف، که شهرداری دیگر درختها را آب نداد، هر روز صدایشان کمرنگتر شده. چه غوغایی بود از صدای گنجشکها اینجا. به نوبت یکی بعد از دیگری بیدار میشدند. کلاغ و بلبل و گنجشک و بعد کبوتر.
صبحانهام را میبرم روی بالکن تا اندوهم را قسمت کنم باسبزی گلدانهایم. میآیم تا سبز ماندن را یادآوریشان کنم.
چطور میشود بی سبزیِ گیاهان تاب آورد. بی صدای پرنده چهقدر زندگی خالیست.
امروز مثل خیلی از روزهای اخیر، پرنده شدم. نه از آن پرندههای خوشخوان. ذهنم پرنده شده. بیقرارِ بیقرارم. در هیچکار نمیتوانم متمرکز باشم.
از کتابی به کتاب دیگر میپرم. معنی جملات را نمیفهمم. اصلن توی کتاب نیستم.
به اداره برق زنگ میزنم. نه یکبار، شاید صدبار. نه یک شماره، شاید به ده شماره. پاسخم را رباط میدهد. تلفن گویا و شمارهها و مواردی که ربطی به پرسش من ندارد. صدای آدم نمیشنوم. نمیدانم در این موارد مردم مشکلشان را چهطور و کجا حل میکنند.
وقتی یکماه قبض برق بی هیچ دلیل و هیچ مصرف اضافی چند برابرماههای دیگر میشود، مبلغ قبض را پرداخت میکنی، خودت را قانع کردهای که چون همهچیز لحظهای گران میشود، حتمن برق هم تابع این قاعده است. و ماه بعد میبینی مبلغ قبض مثل ماههای گذشته و طبق روال قبل آمده است. یعنی ماه قبل بهطور غیر معمول پنج برابر بوده، و تو علتش را نمیدانی و میخواهی بدانی. اما هیچکس جوابت را نمیدهد. و این یکی از هزار پرسش بیجواب است که از صبح که بیدار میشوی با آن درگیری. خب مغزت پرنده میشود و بیقرار میشوی و سردرد میگیری.
منتظر بستهای از دیجیکالا هستم. یک کتابیار. یعنی کتابنگهدار. و این انتظار بلاتکلیفم میکند. دوست داشتم بروم پیاده روی یا بخوابم.
کتابی دستم میگیرم. دو سه سطر می خوانم. هیچ نمیفهمم.
دوباره به اداره ی برق زنگ میزنم. کسی جواب نمیدهد. چندبار است شماره داخلی ۱۶۵ را گرفتهام. جواب نمیدهد. خانمی در دبیرخانه، که این شماره را به من داد گفت:« اگر پشت میزش باشد جواب میدهد». پشت میزش نیست. یعنی از صبح تا حالا پشت میزش نیست؟ کارمند اداره برق پشت میزش نیست. کی پشت میزش است؟ آنقدر زنگ میزنم که بیاید پشت میزش. امروز، فردا، پسفردا…… بالاخره که یک روز میآید. باید بیاید. همان روز مچش را میگیرم.
چند سطر مینویسم.
گزارش نیک دوسهتا از بچهها را میخوانم.
به دخترم زنگ میزنم. خواهرم زنگ میزند.
سرم درد میکند. چند دقیقه دراز میکشم. خوابم نمیبرد. چند نفس عمیق میکشم. کمی آرام میگیرم. گرسنهام. غذا میخورم. دوباره شماری ادارهی برق را میگیرم. ساعت یکوربع بعد از ظهر است. هنوز پشت میزش برنگشته.
تلویزیون را روشن میکنم و گشتی توی کانالها میدهم ببینم کار جنگ و انتخابات آمریکا و اسراییل به کجا کشیده. خبرها و تفسیرها و حرفهای تکراری و صدای ارهوار و جاروبرقیگونهشان خارج از تحملم است. خاموش میکنم و آرام مینشینم و فکر می کنم. فکر میکنم که چه باید کرد.
فهرست مینویسم. فهرست کارهای امروزم. بقیه روزم.
کتاب خانم دَلُوِی از ویریجینیا وولف را دست میگیرم. هنوز خط داستان دستم نیامده. چند صفحه بیشتر از این کتاب را نخواندهام.
من که خواندن آنهمه کتابهای سختخوان برایم آسان و لذتبخش بود، امروز معنی کلمات را نمیفهمم.
بستهام میرسد. کتابیار ارسالی از دیجیکالا. چهقدر سخت باز شد. ده لایه سلفون دورش پیچیده بود. و بالاخره کتابیار گرانقیمت خودش را آفتابی میکند. خیلی پیزوری است. اما اگر زود نشکند و خراب نشود کاربردش خوب است. کارم را آسانتر میکند.
چندی پیش برای آیپدم کیبورد گرفتم که راحتتر و سریعتر نوشتههایم را تایپ کنم. وچهقدر ذوق کردم. بماند که یاد گرفتن دکمههایش روز اول اعصاب خرد کن بود و داستان مفصلی دارد. اما حالا تایپ کردن برایم راحتتر شده.. هنوز سرعتم کم است. بهتر میشود. همین موضوع نیازم را به کتابیار باعث شد. حالا عیشم کوک کوک است.
در وبینار نویسندهساز کتاب دوستی از محمود کیانوش معرفی شد. کتاب فلسفه پیاده روی نشر ماهی و کتاب کار روشنفکری بابک احمدی هم معرفی شد. و از چند کتاب مهم دیگر نیز نام برده شد.
راجع به پرسشنامهی پروست صحبت شد و لزوم داشتن پرسشنامهی روزنگاری که با توجه به دغدغهها و علائق خودمان طرح کنیم.
در وقت آزادنویسی پرسشهای زیادی طرح کردیم که قرار بود در گزارش نیک امشب منتشر کنیم. ولی چون نوشتهام خیلی طولانی شده از آن صرفنظر میکنم.
بدری صفایی
خسته نیستم. قدر دیشب. قدر امروز خستم. روز خوبی بود. نسبتا. فکرام خوب نیست! هیچوقت نبوده. زیر بار این افکار دارم له میشم که تو یه غریبهای و من به تازگی یاد گرفتم غریبهپرست نباشم و قریبهپرست هم نباشم.
نیاز دارم خودپرست باشم. ولی دنیا جنگله. بین کلی افتابپرست رنگ عوض میکنم. رنگ پرای کلاغ شدم. سیاه. مثل گذشتت. مثل خودم وقتی یاد کارات میوفتم.رو سیاهم، سیاهِ سیاه.
سالواژه: شوق زندگی
پرسش
برترین راه معنوی، خودِ زندگیست. اگر بدانید هر روز را چگونه زندگی کنید، کل زندگی تجربهای رهاییبخش میشود. با این حال، نخست لازم است برخوردی مناسب با زندگی داشته باشید، وگرنه میتواند بسیار گیجکننده باشد. ابتدا باید متوجه باشید که در واقع، فقط یک گزینه در این زندگی دارید و این گزینه به شغل، شخصی که با او ازدواج میکنید یا خداجو بودن یا نبودنتان ربطی ندارد. مردم بار انتخابهای فراوانی را به دوش خودشان تحمیل میکنند. در حالی که سرانجام، شما میتوانید همهی اینها را دور بریزید و فقط یک تصمیم بنیادی و زیربنایی بگیرید: آیا میخواهید شاد باشید یا نه؟ بهراستی به همین سادگیست. پس از این انتخاب، راه شما در زندگی بهطور کامل روشن خواهد شد.
کتاب «رها از بند» اثر مایکل ای. سینگر. آیا میخاهم شاد باشم؟ این سوال را امروز چندین بار از خودم پرسیدم. اول جواب دادم بله. بعد دیدم نیاز به جواب ندارد. این سوال تلنگر است. جوابش میشود کارهایی که انجام میدهم. انگار روی یک دیوار خانه این سوال را نوشتم و موقع رفت و آمد به اتاقها جلوی چشمم است. بیتاثیر نیست.
امروز لنا زودتر از همیشه بیدار شد و آمد اتاقم. روی پایم نشست و من مشغول هرزهنویسی بودم. نتوانستم ادامه دهم و اصلن حاضر نبود از کنارم تکان بخورد. مریض و تبدار بود. خیلی مظلوم شده بود و فقط دلش بغل میخاست. خوشبهحال من.
چخوف خاندم. نوشتم. با بچهها بازی کردم. تمرینجا و وبینار نویسندهساز رفتم. در وبینار قرار شد پرسشنامهی پروست خودمان را داشته باشیم. فکر نمیکردم که نوشتن این سوالات اینهمه مرا قلقلک بدهد. حتا اگر به همهی آنها جواب هم ندهیم، مرورشان حالمان را عوض میکند.
* کدام عضو بدنت را بیشتر از بقیه دوست داری؟
* دوست داری تا چند سالگی عمر کنی؟
* چه کسی را هنوز بعد از سالها که به یاد میآوری، فحشش میدهی؟
* اگه یک روز توی جمع رودربایستیدار بگوزی، باز هم حاضری برگردی به آن جمع؟
* حاضری با مرد یا زنی که بسیار بااخلاق و زیبا و همهچیزتمام است ولی زیربغلش همیشه بو میدهد، رابطه داشته باشی؟
* بدترین خصلتی که در وجود مرد یا زنی میبینی و حاضر نیستی ارتباطت را ادامه بدهی چیست؟
* چه آرزویی برای خودت داری که به نظرت محال است به آن برسی؟
* همین امشب چه خبری را بشنوی از ذوق ممکن است سکته کنی؟
* دوست داری چطور بمیری؟
* چه اتفاقی بیفتد خیلی عصبانی میشوی و آن رویت بالا میآید؟
* اگر قرار باشد توی یک جزیره فقط با پنج نفر زندگی کنی، چه کسانی را با خودت میبری؟
* اگر همین امشب قرار باشد بمیری، دوست داری چه غذایی بخوری؟
* چقدر پول داشته باشی دیگر خیالت راحت است؟
* دوست داری تولد امسالت کجای دنیا باشی و کنار چه کسی؟
* به چه کسی هر وقت فکر میکنی حالت بهتر میشود؟
* دوست داری چهکاره شوی؟
* اگر از الان تا آخر عمر فقط بتوانی یک آرزو کنی آن چیست؟
* اگر قرار بود یکی از اعضای بدن باشی، کدام عضو را انتخاب میکردی؟
* بیشتر شبیه کدام یکی از شخصیتهای سریال فرندز هستی؟
* اگر بتوانی تاریخ را عوض کنی، کدام برهه از آن را تغییر میدادی؟
* زندگیات بیشتر شبیه کدام فیلم است؟
سال واژه: خودیابی🌷
— روز نوازش
شنبه مانند خودش بود.
اولین روز هفته.
شلوغ و پرکار برای من.
روز نوازش بود. نوازش خودم و خانه.
بدنم را با ورزش نوازش دادم.
و مغزم را با دورهی تحلیل داده که متعلق به همسرم بود. صوت سومین کلاس خودواژه را هم گوش دادم.
همهی انواع میزهای خانه را با دستمال نمدار نوازش دادم.
و سرامیکها را با تی، خوششان آمد چون برق میزدند.
فرش را با جاروبرقی نوازش دادم و رنگش باز شد.
در تمرینجا شرکت کردم و دوباره خودم را نوازش دادم. کمی با استاد گفتیم و خندیدیم. دلمان میخواست استاد سیخونک بخورد و داستان شیراز بودنش را لو بدهد اما او سیخ بخور نیست.
نویسنده ساز را هم بودم. چه خوش بود.
سوال نویسی کردیم. سوال نوشتم چندتایی میپرسمتان.
۱)شب را بیشتر دوست دارید یا روز؟
۲)صدای شیر آب را دوست دارید یا قُلقُل کتری؟
۳)تا به حال به صدای تپیدن قلبتان گوش دادهاید؟
۴)بوی کدام میوه برایتان خوشایند است؟
۵)چه رنگی بیشتر جذبتان میکند؟
۶)چه خصلتی را دوست داشتید به شخصیتتان اضافه کنید؟
۷) درونت بیشتر غم جای دارد یا شادی؟
به حمام رفتم و موها و تنم را با آب گرم و شویندهها نوازش دادم.
و در انتها کمی چشمانم را با سریال سه قسمتی بریتانیایی با نام « Karen pirie » درد آوردم.
۱۴۰۵/۰۸/۰۹
گزارش نیک ۱۷۲ فرح
✔️مثل هر شنبه خونه مادرم رفتم و در حمام رفتن به او کمک کردم.
تغذیه کانال از مجله نوروساینس ، در مورد تربیت نوزاد زیر یکسال مطلب استخراج کردم و در چند پارگراف در کانال خلاصه وکوتاه گذاشتم.
آدرس کانال فرحنامه https://t.me/Farah_Sedaghat
هر دو راننده اسنپ در رفت و برگشت به خونه مادرم، بسیار مؤدب بودند. راننده دوم خیلی حرف زد از گرونی و جنگی در پیش روی هست گفت . از انتخابات اسراییل گفت که نتانیاهو سرکاره هنوز . انتخاب به مرحله دوم کشیده شده مساوی کردن. بعد از طرح و اجرا با شکست تحویل بنزین در جایگاههای سوخت به ماشینها حرف زد، مرد بادقت و واردی بود و کلی هم مخالف بود. بعد هم آرزو کرد دنیای با صلح و آرامش باشد.
در خونه استراحت کرد. کمر درد شدیدی گرفتم فقط کمر را با پتو پیچیدم و ادویل ۴۰۰ نوش جان کردم، الهی شکر برای وبینار با دوسه استکان چای حالم عالی شد.
✔️شرکت در وبینار نویسنده ساز ساعت ۵
✔️دیدن سریال کرهای که دیگه خیلی جنایی شده رقابت ناسالم دانشآموزان یک دبیرستان الان به قتل کشیده شده برای اینکه به مجسمه و کاپ قهرمانی دست پیداکند.
✔️دوساعت جستوجو در گوگل برای پرسشنامه مارسل پروست و زندگینامه او گذاشتم چه سوالات جالبی.
باید یک فهرست از “سوالات پروستی” خودم را بنویسم. یادم سال ۶۰ یک لیست سوال از خواستگارا تهیه کردهبود. نظرتون راجع به ولایت … نظرتون در مورد طالقانی ، بهشتی، نظرتون در مورد جهاد دانشگاهی، آیا موافق گروکانگیری هستید….وووو بیشتر سیاسی بود تا خانوادگی و عشقولانه متاسفانه.
«مارسل پروست با نام کامل والنتین لویی ژرژ اوژن مارسل پروست، زاده ی ۱۰ ژوئن ۱۸۷۱، درگذشته ی ۱۸ نوامبر ۱۹۲۲، نویسنده و مقاله نویس فرانسوی است. او به دلیل نگارش اثر عظیمش با عنوان در جستجوی زمان از دست رفته، یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ ادبیات قلمداد میشود.در سال ۱۸۹۲ فعالیتهای ادبی جدی پروست آغاز شد و او همکاریش را با نشریهی لو بانکه شروع کرد. در این نشریه ۱۵ مقاله از پروست چاپ شد که بعدها در کتاب خوشیها و روزها دوباره منتشر شد.»
🐌 حلزون مدرسه نویسندگی ریلکس کرده و در سادهترین حالت خودش را نشان داده، هر چه سادهتر دلرباتر.
✍️خار و مروارید
«غمِ خود را اگر در دل نگه داری از این پنهانِ زهرآلود به هر یک لحظه صدها خار خواهد رُست؛ دلت را با غمِ پنهان مکن، ای دوست، زخمستان. بیا، من دل نه، دریایی صدف دارم؛ به من ده هر غمی داری و در دیدارِ دیگر از منِ غمخوار برای زینتِ شادیت مرواریدها بستان!» (محمود کیانوش، کتاب دوستی)
✍️
نمیدانم با کلمه میسرایم
یا با خاک شعر میگویم
و آنچه چشم و گوشم را
پر میکند
کلمه است یا خاک
(بیژن جلالی)
گزارش نیک ۱۷۲:
سال واژه:به کار گیری آموخته ها و عمل گرایی
امروز خیلی بی انرژی و خسته بودم.شب قبل ۱ خوابیدم.بعضی روزها مثل امروز بی برکت هستند.محمدعلی جانم از ۷ بیدار شده.
امروز بیشتر و ۹۵ درصد فقط کارای روتین مربوط به بچه رو انجام دادم.وبینار ساعت ۵ هر شرکت کردم.الان هم دارم گزارش نیک می نویسم.
محمدعلی و باباش هم خوابیده اند.
تا بعد….
امروز با بدن درد از خواب بیدار شدم. بخاطر همین به تمام کارهایی که برنامهریزی کردم نرسیدم.
یک صفحه مدیر مدرسه خواندم.
درباره ایدهای که در ذهنم بود یک صفحه نوشتم.
جلسهی تمرینجا شرکت کردم.
پس از آن یک ساعت خوابیدم.
وبینار امروز استاد از مزایای سوال پرسیدن گفت. پونزده دقیقه در آزادنویسی سوال نوشتیم؛
از جنسیت خودت راضی هستی؟
دوست داشتی جای کدام شاعر بودی؟
آیا شغلی که داری راضی هستی؟
از مرگ میترسی؟
دوست داشتی نویسنده کدام کتاب بودی؟
برنامه روزانهی فردا را مینویسم.
گزارش نیک ۱۷۲
شنبه ۹ آبان ماه ۱۴۰۵ ساعت ۲۱:۴۵
تصمیم
ساعت ۴:۱۸ بیدار میشوم. حوصله ندارم که بیدار بمانم. به رییس سر میزنم، رختخوابش را مرتب میکنم و دوباره برمیگردم و میخوابم. ساعت ۶:۲۹ بیدار میشومم.
بار و بندیلم را بر میدارم و توی هال میآورم، ابتدا میز تاشو و بعد کتابها و تخته شاسی و مداد و خودکار را.
امروز میخواستم واژه های روزانه را با لپتاپ بنویسم ولی به خاطر کند بودنم در تایپ، از آن صرف نظر میکنم. ولی حتما تو روزهای آینده آن را انجام خواهم داد.
دیروز به خاطر دورهی خودواژه، اینستاگرام را نصب کردم. فعلا به اکانت قبلی به خاطر فراموشی تایید دو مرحلهای و همینطور ایمیلم دسترسی ندارم. پارسال کلا گوشی را گذاشتم کنار و با چندین و چند چالش، رفتار استفاده از گوشی هوشمند خود را تغییر دادم. ولی به این صورت اکانتم را از دست دادم.
ساعت ۱۴ نمی توانم در جلسه تمرینجا استاد شاهین کلانتری شرکت کنم.
ساعت ۱۴ در سی و نهمین روز، این قسمت از کتاب جزیرهی سرگردانی اثر سیمین دانشور استوری میکنم (تاملی کرد و افزود: «به نظر من مشکل شما حیرانی است، یک حیرانی عارفانه» اولین بار بود که هستی چنین اصطلاحی را میشنید. اولین باری بود که کسی حالات او را بررسی کرده بود و نامی بر آن حالات گذاشته بود. اندیشید نامگذاری مهم است. وقتی نامی بر چیزی یا بر حالتی گذاشتی یک قسمت از مسأله حل شده است.)
کتابها را میخوانم. واژهها را می نویسم.
همهی روزهایم مثل هم شده است. فعلا میخواهم برای مدتی بعضی از برنامههای روزانه و دورههایی که دارم را کنار بگذارم تا سختی و خستگی هایم برطرف شود.
امروز با صدای اینکه کارن جاشو خیس کرد بیدار شدم با استرس از اینکه چطور آب بکشم
بیدار ماندم صبحانه خوردم کارن فقط یک لقمه خورد رفتم بخوابم بیدار شدم دیدم کارن هم خوابید ولی هر کار کردم چیزی برای نوشتن ندارم نه حس خاندن داشتم نه نوشتن .
ناهار پختم. بعد ناهار هزار کلمه تایپ کردم با این روش که فقط باید یک کلمه ، کلمه بعدی را بنویسم هر چه می خواهد باشد .
امروز در وبینار استاد قرار گذاشتیم سوالهای خوب بنویسیم.
۱. دوست داری دنیای خیالت واقعی باشد یا همین واقعیت را دوست داری
۲. اگر یه شی بودی چی بودی
۳. کدام هنر را بیشتر دوس داری
۴. دوست داری دکور خونه ات مدرن باشه یا سنتی
سالواژه: نظم
صبح را بیموبایل آغازیدم. شش و نیم بیدار شدم که دخترم راهی مدرسه کنم. تا هفت و نیم که برود، فقط اعصاب خرد کنی بود. بچهها حالا به هیچ صراطی نمیروند. یک ساعت زبان خواندم. کمی هم با کتاب رازهای ذهن ثروتمند مشغول بودم. به وقت ورزش یادم افتاد که دخترم مهمان دعوت کرده است، افتادم به جان خانه. برای ناهار زیرهپلو با مرغ درست کردم. برای شام هم خورشت کدوسبز. سالگرد ازدواجمان بود. خودم چند وقتی است که به همهی مناسبتهای مختص خودمان بیتوجهم. او برایم هدیه خریده بود به همراه خوراکی مورد علاقهام. بعد ناهار سبزی پاک کردیم. چند پادکست مرتبط با ارتعاشات را گوش دادم.
گزارش نیک چند دوست را خواندم. بیرون رفتنم با یک دوست را به روز دیگر موکول کردم.
در وبینار نویسندگی شرکت کردم و چند پرسش طرح کردم.
یکی با حال و هوایم بیشتر جور بود. اگر قرار باشد یک نفر را برای همیشه از زندگیات کنار بگذاری، انتخابت کیست؟
از چیزهایی که خواندم و برایم فایده داشت: کلید موفقیت زندهکردن انرژی درونتان است.
زندگی چهار بعد دارد. عاطفی، مادی، روحی و معنوی. عالم مادی نسخهی چابی عوالم دیگر است.
ذنیای بیرونی شما، بازتابی از دنیای درونتان است.
سراغ فرهنگ واره فارسی خلاق رفتم و تورقش کردم.
به تکرار ایمان آوردم
و گزارش نیک ملیکا را خواندم و فهمیدم ازدواج کرده است. هنوز به او تبریک نگفتهام.
نه هشت سال پنج
دلمشغولی های روز
تا پنج، حسابوکتاب. عددها تا تراز نشوند و سندها تا ثبت نشوند رهایت نمیکنند.
مذاکرهی تلفنی. کاری نو در زمینهای نو.
وبینار از دست رفت.ساعت شش، مطب سعید. ترمیم بوتاکس.
سعید: «عجله داری؟»
گفتم: «نه، اصلاً.»
روی صندلی انتظار، مردهایی که از تجربهٔ تزریق ژل لب میگفتند. بوی لیدوکائین و الکل.
بو و صدا به هم میرسند و فکر از راه میرسد.
راستی آن است که هست. درستی آن است که باید باشد.
راستی تیغ دارد، درستی نه.
درستی بر راستی فضیلت دارد، دستکم برای امروز.
بعد ذهنم لغزید به عالم مُثُل افلاطون.
افلاطون دایرهٔ کامل را میجست، ما اغلب دلیل اختلاف را.
چند صفحهای از «خسرو خوبان» خواندم.
سعید صدایم زد. بلند شدم. بوتاکس ترمیم شد.
از مطب بیرون آمدم با روزی که هیچ اتفاق بزرگی نداشت.
گزارش نیک ۶۸
آغازیدم روز را با آزادنویسی.
شعر زیاد خواندم. مشق شعر کردم.
با تمرینهای «شعرماهی» و «خودواژه» و «نویسندگی خلاق پیشرفته» درگیر شدم.
بعد از چند روز ورزش کردم. باید ادامهاش دهم.
گامیدم.
با دوستانم، مجازی وقت گذراندم.
به کانالهای همسفرانم سر زدم. ذوق میکنم از خواندن نوشتههایشان.
با «تاکسیدو» بازی کردم. خوشحالم که مثل قبل از مریضی، میدود.
«تاریکی» خواندم. قسمتهایی از رمان واقعا اینقدر تاریک است که خواندنش نفسگیر میشود.
«گزارش نیک» را ثبت میکنم و میروم برای آزادنویسی.
شام و آخرش هم خواب.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۷/۵ از ۱۰
گزارشنیک”1405/8/9″ آبان. روز شنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمد عزیزی را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
کتاب”سورهالغراب” از محمود مسعودی را خاندم.
آن “ه” آخر “ت” است اما من چنین گزینهای در کیبورد گوشی ندیدم.
کتاب “الگوهای ساخت واژه” از حسین سامعی را خاندم.
داستانکی در مورد ساخت واژهای نوشتم اما نیاز به بررسی دارد.
شعری آمد نوشتم.
شعرهای پراکندهای از هر شاعری در کانالیمیگذارند که برای آجی با صدای بلند خاندم.
نویسندهساز شرکت کردم که بعد از چند دقیقه خابم برد.
وبینار خانم حقپرست بزرگوار نتوانستم شرکت کنم.
اینم از نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
زن که باشی لابلای زندگی، زندگی میکنی اگر بخاهی.
لابلای مادر بودن، لابلای همسر بودن، دست خودت را میگیری و میبری یک گوشهای با دلخواستههایت خلوت میکنی و تمام هستی هرگز نمیتوانند سد راهت باشند.
زن که باشی بلدی زندگی کنی لابلای هرچه نشدن و نتوانستن.
تا زن نباشی، زن بودن را نمیفهمی
بهترین روز
امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود. بدونِ هیچ دلیل و اتفاق خاصی. وسایلی که سفارش داده بودم، رسید. پُر از بوهای خوب بود امروز، هم عطر لوازمم هم عطر آدمهایی که در خیابان دیدم. نمیدانم این منطقهی رشت اینطور است که آدمهایش عطر میپوشند یا بقیهی منطقهها هم اینطور است؟ فعلِ پوشیدن برای عطر را از زبان انگلیسی میآورم. به نظرم قشنگتر از عطرزدن است. دو ساعت پیادهروی و عکسهای زیبا گرفتم. شاید فردا استوری کنم. باید متن انتخاب کنم برای عکسها. کتوشلوارم را تحویل گرفتم، خیلی خوشدوخت است. دوستش دارم. با طلا و ساعت مشکی ستش میکنم. میدانستید من سالها ساعت نمیپوشیدم؟ دلایلش را بعدها در کتابم میگویم. از اول امسال ساعت میپوشم. با طرح خاص و عجیب و غریب. باز هم استفاده از فعلِ پوشیدن.
فردا باید بروم نمایشگاه نقاشی، برایم سخت است ولی باید بروم، دفعهی قبل که دوستانم نمایشگاه نقاشی دعوتم کردند، نرفتم. آنها هم ناراحت شدند. امیدوارم خیلی همهمه و شلوغی نباشد، وقتی فامیلِ دوستانم، نمایشگاهِ نقاشی میآیند، هیجانزده میشوند و یکسره سروصدا راه میاندازند. ولی دوستانِ نقاشم ساکتترین و در عین حال خوشصحبتترین موجوداتند. از فردا پروژهی جدید را شروع میکنم. پرسشنامه را فردا به اشتراک میگذارم، باید بیشتر فکر کنم و ویرایش کنم.
گزارش نیک ۱۷۲
پرسشنامهی پروست شما چگونه میتواند باشد؟
پرسشنامهی پروست من
پرسشنامهی روزنگاری من
«پرسشگاه من»
پرسشهایی از دل دلتنگی، سوگ، عشق و خودشناسی
این بار میخواهم از خودم بپرسم؛ از چیزهایی که در دلم مانده، از حرفهایی که نگفتهام و از دلتنگیهایی که هنوز نامشان را نمیدانم.
### بخش اول: من و پدرم؛ قصهای از جنس دلتنگی
1. چرا هنگام بیماری، مانند پدرت بیقرار میشوی؟
2. چرا اینقدر دلتنگ پدرت هستی؟
3. چرا خانوادهات، خواهران و برادرانت، تو را اینقدر سرد و بیاحساس قضاوت میکنند؟
4. چرا دلتنگیهایت را اینهمه درون خودت میریزی؟
5. چرا مانند خواهر کوچکت، دلتنگیهایت را فریاد نمیزنی؟
6. چرا رفتارهایت اینقدر به پدرت شبیه است؟
7. چرا مانند پدرت، دلتنگیهایت را با ناله و آه بیان نمیکنی؟
8. چرا خداوند من و پدرم را اینگونه آفرید؟
9. چرا ظاهرت سرد و آرام است، اما درونت دریایی توفانی از دلتنگی به پا کرده است؟
10. چرا بعضیها تو و شیوه سوگواریات را قضاوت میکنند؟
11. چرا هنوز دوره سوگ پدرت برایت به پایان نرسیده است؟
12. چرا هنوز در تاریکی خاطرات، دومین سالگرد درگذشت پدرت را مرور میکنی؟
13. چرا این همه عشق را در زمان حیات پدرت، آنگونه که در دلت بود، به او نگفتی؟
14. چرا پدرت را «بابای شیرینم» صدا میکردی؟
15. چرا خواهر بزرگترت اینهمه شیرینزبانی و ابراز عشق به پدرت را نوعی پررویی میدانست؟
16. چرا پدر رفت؟
17. چه شد که پدرت در ذهن و خاطراتت چنین شیرین و دوستداشتنی باقی ماند؟
18. چرا گاهی فکر میکنی قدر این الماس زندگیات را ندانستی؟
19. از کجا مطمئنی که قدرش را ندانستهای؟ مگر تمام آن لحظههایی که برایش وقت میگذاشتی، نشانه عشق و قدردانی نبودند؟
20. چرا با وجود همه آن محبتها، هنوز خودت را سرزنش میکنی؟
21. چرا فکر میکنی باید از سوگ پدرت دست بکشی؟
22. چرا تصور میکنی دلتنگی باید روزی تمام شود؟
23. چرا از ریشهای که بریده شده و زخمی که عمیق است، انتظار درمان فوری داری؟
### بخش دوم: من، سرزمینم و دنیای درونم
24. چرا اینقدر آبدانان را دوست داری؟
25. چرا مینویسی؟
26. چرا میاندیشی؟
27. چرا کتاب میخوانی؟
28. چرا عاشق خدای خود هستی؟
29. چرا جز او پناه دیگری نمیبینی؟
30. چرا پدرت همیشه میگفت: «خدایا، جز تو پناهی نیست»؟
31. آیا این جمله از پدرت به تو رسیده یا از دلتنگی او در جانت ریشه دوانده است؟
### بخش سوم: اگر من…
32. اگر دفتر بودی، دوست داشتی چه چیزی در تو بنویسند؟
33. اگر کتاب بودی، دوست داشتی چه کتابی باشی؟
34. اگر پرنده بودی، به کجاهای جهان پرواز میکردی؟
35. اگر روح بودی، نخستین دیدارت با پدرت بود یا برادرت؟
36. اگر میتوانستی با عزیزان ازدسترفتهات دیدار کنی، نخستین حرفت به آنها چه بود؟
37. اگر پاییز بودی، عشق خود را به چه کسی نشان میدادی؟
38. اگر بهار بودی، شادیات را با چه کسی تقسیم میکردی؟
39. اگر تابستان بودی، گرمای وجودت را به چه کسی هدیه میدادی؟
40. اگر زمستان بودی، سرمای وجودت را در کدام گوشه جهان رها میکردی؟
41. چرا باد پاییزی اینقدر سرد و دلتنگکننده است؟
42. چرا باران پاییزی، حالوهوای عاشقانه دارد؟
43. چرا گاهی دنیا با تمام بزرگیاش، جایی کوچک به نظر میرسد؟
### بخش چهارم: من و مفهوم مرگ
44. چرا آدمها از مرگ میترسند؟
45. چرا بعضی آدمها هرگز یا بسیار دیر به آگاهی از خویشتن میرسند؟
46. آیا تو از مرگ میترسی؟
47. چرا تصور میکنی از مرگ هراسی نداری؟
48. چرا گاهی مرگ را شبیه بیرون آمدن از زهدان تنگ و بسته مادر و ورود به جهانی ناشناخته میدانی؟
49. چرا تصور میکنی زندگی پس از مرگ میتواند بهتر از زندگی در دنیای خاکی باشد؟
50. چرا مرگ را نه پایان، بلکه آغاز زندگی در پهنه کهکشانها تصور میکنی؟
51. چرا فکر میکنی روح در گستره آسمان آزادتر از زندگی بر روی زمین است؟
52. چرا مفهوم رهایی و آزادی روح برایت اینقدر شیرین شده است؟
53. آیا پذیرش مرگ برای تو به معنای پذیرش پایان زندگی است یا جستوجوی معنایی فراتر از آن؟
54. چرا قلبت را به خدایت سپردهای؟
55. آیا ایمان به خداوند، ترسها و نگرانیهایت را آرامتر کرده است؟
56. چرا مرگ در نگاهت چنین آرام و آسوده رخنه کرده است؟
### بخش پنجم: من و کشف خویشتن
57. چرا دلت اینچنین زود و آسان به شناخت خویشتن رسید؟58. چرا شناخت خود، تو را به تأمل درباره مرگ نزدیکتر کرد؟
59. آیا خودشناسی همیشه انسان را با پرسشهای بزرگتری درباره زندگی و مرگ روبهرو میکند؟
60. چرا این پرسشها را اینقدر دیر نوشتی؟
61. چرا پیشتر فکر میکردی از پرسشگری فراری هستی؟
62. از چه زمانی چنین پرسشگر چیرهدستی شدی؟
63. آیا از وقتی وارد دنیای نوشتن شدی، هنر پرسیدن را آموختی؟
64. آیا نوشتن کمک کرد صداهایی را بشنوی که سالها در درونت خاموش مانده بودند؟
65. آیا نوشتن برای تو راهی برای گفتوگو با خودت، پدرت و خدایت شده است؟
### بخش ششم: من و سوگند به قلم
66. چرا سوگند خداوند در ذهنت اینهمه تکرار میشود؟
67. چرا سوگند به قلم و آنچه مینویسد، برایت اینقدر زیبا و دلنشین است؟
68. چرا قلم را وسیلهای برای کشف حقیقت درون خود میدانی؟
69. آیا میتوانی با نوشتن، دلتنگیهایی را بیان کنی که زبانت از گفتنشان ناتوان است؟
70. اگر قلم میتوانست از تو سؤال بپرسد، نخستین پرسشش چه بود؟
اما حالا قلم به دست گرفتهام. مینویسم تا خودم را بهتر بشناسم، نه برای اینکه دلتنگیام را انکار کنم؛ مینویسم تا به خودم اجازه بدهم دلتنگ باشم، دوست بدارم، به یاد بیاورم و زندگی کنم.
پرسشگاه من؛ جایی که پرسیدن، شکل دیگری از دوست داشتن
# گزارش نیک
https://t.me/ehteram_karami
خابهایم را به یاد نیاوردم.
سه صفحهی صبحگاهی نوشتم و برنامهی امروز را فهرستبندی کردم. باید در بیستپنج دقیقه انجام شوند.
پس از بیست و پنج دقیقه یوگا، بیست و پنج دقیقه هم آزادنویسی کردم، با فونت hoda.
نوشتن با فونتهای مختلف، آدم را به اقلیمی جدید میبَرَد.
حافظ گفت:
دوستان دختر زَر توبه ز مستوری کرد
شد بَرِ محتسب و کار به دستوری کرد
در حافظنویسی، به شعرهایی از دیوانش برخوردم که تا بهحال نخاندهبودم.
تار نواختم. برای تکرارآموزی به سراغِ نخستین گوشههای ماهور رفتم.
ادامهی فیلم «همه میدانند» از اصغر فرهادی را دیدم.
در صحنهها و جزئیاتش فرو رفتم. مثلن در عروسی چه اشیایی وجود دارند؟ پسرِی هشتساله، عروسی را چگونه میبیند؟ مواجههی دو عاشقِ قدیمی که حالا هر کدام صاحب خانوادهاند چهگونه باید باشد؟
بازیِ ژاویر باردِم در نقش پاکو را دوست دارم.
در تمرینجا فرق توضیح و توصیف را فهمیدم.
در آزادنویسی، اتاقم را توصیف کردم.
پیادهروی کردم. با سکوتِ خیابان در بعدازظهر پاییز، همراه شدم.
یک کلاس حضوریِ یوگا داشتم. پس از چند سال تدریس، امروز برای نخستینبار طراحیِ تمرین را بلوکبندی کردم، بلوکِ خابیده، بلوکِ نشسته و بلوک ایستاده. نتیجه وصف ناپذیر بود. پراکندهکاری نداشتم. زمان و انرژیام را مدیریت کردم و دیگر هرگز بدون برنامهی مکتوب، به کلاس نخاهم رفت.
در نویسندهساز، دستِ نویسنده رو شد.
پرسشنامهی پروستم شامل سوالهای زیر بود:
• در طول روز چهقدر به خودت و دیگران دروغ میگویی؟
•فعالیتهای بدنی چه جایگاهی در برنامههایت دارند؟
•به جز شبکههای اجتماعی، صحبتکردن و پیامک، چه استفادهای از موبایلت میکنی؟
• از تاثیرگذارترین معلمِ زندگیات یک آموزه بگو.
•به خوشبیاری و بدبیاری معتقدی؟
▪︎وقتی در جمعی، از دیگران بدگویی میکنند، نخستین واکنشت چیست؟
•رمز کارتت را با صدایی بلند میگویی یا در گوشِ فروشنده نجوا میکنی؟
• چه تعریفی از هنر داری؟
کلمهها و عبارتهای ولواره، سرخینهگیِ شرم، شاخهی آفتزده، تناتن، کمکوش، مرهماندوده، دیوگونگی، از هملت به فهرستِ کلمهبرداری راهیافتند.
از فلسفهی پیادهروی، پیادهروی به قصد هیچ و منظره را به درون ریهها کشیدن را برداشتم.
با شعر باغِ آینه از شاملو، همراه شدم.
تا پایانِ روز، مرغابیِ وحشی و خسروخوبان را خاهم خاند و با تار خلوت خاهم کرد.
از خاب که بیدار شدم، اولین کار، سراغ مراقبهی بادیاسکن رفتم. ولی چنان ذهنم آشفته بود که مراقبهی نشد. صبحانه درست کردم. و مهمتر از همه بیست و پنج دقیقه نوشتم.
در کار امروز مأموریتی هم رفتم. راننده موقع بازگشت، کارمندی که از ادارهی دیگری آمده بود، گفت که آقایی را به نام خوشآموز میشناسد، که تدریس میکرده است. و بعد فهمیدم که همکار پدرم ، در بخش اداری بوده است. به پدرم که گفتم شناختش. چه عجیب آدمها همدیگر را دوباره پیدا میکنند.
متمرکز شدم بر یادگیری مهارت هنریم.
وبینار را شرکت کردم. شعر شنیدم وکلمهبرداریهای دوستان را. بعد هم نوشتیم. موضوع آزادنویسی طرح سئوال بود. سئوال کم آوردم. و دیگه به سئوالهای عجیب و غریب زیر هم رسیدم:
1- دوست داری چه جوری خودکشی کنی؟
2- دوست داری به چی اعتیاد پیدا کنی؟
3- دوست داری چطوری سوپرایز شوی؟
4- کدام قانون را زیر پا گذاشتی؟
5- چه نوع دیوانگی را دوست داری؟
6- چه صفت بدی داری؟
7- از چه اتفاق بدی خوشحال میشوی؟
8- دوست داری چه قانونی تصویب شود؟
9- دوست داری چه چیزی را خراب کنی؟
10- کدام حشره را دوست داری؟
امروز چه روز زیبایی بود اول صبح بعد از انجام فریضه نماز و نوشتن و پیادهروی خودم را برای کلاس وصل به اصل خانم یاوری آماده کردم. واقعا انرژی میگیرم. چه خانمهای با صفایی میآیند و حرف میزنند و بهرهمند میشوم خانم یاوری هم از کیفیت خواب که جلسه قبل هم توضیح دادند صحبت کردند و یک لیست از برنامههایی که باید در روز انجام دهیم برایمان فرستادند. حانم گلی موعودی هم در تایید حرفهای خانم یاوری صحبت کردند یک وبینار کوتاه اما مفید بود. امروز باز هم حرف جنگ همه جا پخش بود و چه روزگاری از گرانی و بی نظمی در قیمتها برای مردم درست شده است. همیشه در زمانی که بحث جنگ داغ میشود بیاد آن دوران تلخ وخاطرههای هولناک بمباران شهرها توسط هواپیماهای عراق که ساخت روسیه بود میافتم. با خواهرم در بارهی دانشگاهش حرف زدم و کتاب گلستان سعدی را ورق زدم و خواندم. در وبینار شرکت کردم ابتدا کلمه برداری بود و کلمات خوبی مثل رخوتناک هالهوار ریغو مهپیکر آشوبناک جهانرها ناکسشیرخواه عطشزده و غیره نوشته شد و بعد یک ربع آزاد نویسی بود. و طرح سوال از خودمان بود. کتابش هم معرفی شد. بیشتر میتوانم به جزئیات بپردازم مثل شام چی خوردم و با کی حرف زدم و چی ناراحتم میکند و دیگر اتفاقات اما بسنده میکنم امروز شنبهای بود که کتاب هفته را گشود و یک روز خوب اما پر مشغله بود برای مردم روزگار. به امروزم نمرهی هشت میدهم روز خوبی بود به کانال تلگرام مهرابی سری بزنید ممنون به این آدرس 💚👇💦
https://t.me/notetoday1
خودپندک
کپیرایتینگ را جدی بگیر تا دیگران تو را جدی بگیرند.
کار را به بازی بگیر.
دو خط بخان چهار خط آزادنویسی کن.
مثل یک مترجم کتاب بخان.
✍ فاطمه محمدی
#گزارش_نیک
#خودپندک