گزارش نیک ۱۵۴: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«ملال این احساس است که هر کاری وقت ‌تلف‌کردن است؛ آرامش این احساس که هیچ کاری این‌طور نیست.»
-تامس شَش

در «گزارش نیک» هر روز گزارشی می‌نویسیم از عملکرد روزانه‌مان.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کرده‌اید.

برای آشنایی با شیوه‌ی نگارش گزارش نیک و مطالعه‌ی نمونه‌های متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.

چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک

می‌توانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسنده‌ساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداخته‌اید:

دست نویسنده‌ساز

پیاده‌روی

حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.

آزادنویسی

بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.

تکرارآموزی

یکی از آموخته‌‌های قبلی‌مان را از نو مرور کنیم.

کلمه‌برداری

دستِ‌کم یک کلمه‌ی تازه به دایره‌ی واژگانِ فعالمان بیفزایم.

گزارش نیک

ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه هم‌رسان کنیم.

چند نکته‌ی دیگر:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  5. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابه‌لای کارهایمان چند سطری درباره‌ی هر تجربه قلمی کنیم. این‌طوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمی‌شود. تنها کافی‌ست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمع‌بندی و ویرایش ‌خرده‌یادداشت‌های روز گزارشمان را بفرستیم.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علی‌پور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی |‌ علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب

کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنال‌نویسی)


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

25 آذر 1404

25 آذر 1404

126 پاسخ

  1. امروز ییشتر وقتم به جستجو برای خرید یک محصول گذشت. چون توی این آشفته‌بازار مجبور شدم یک کولرگازی بخرم. یک سوم نقد و مابقی اقساط. اولین بار است که توی زندگی‌ام این همه قسط به خودم می‌بندم. نمی‌دانم دارم به کجا می‌روم. از یک طرف نیاز داشتم تا برای خانه‌ی جدید کولر بگیرم از طرفی هم نمی‌دانم با این همه قسط چکار کنم. اگر دیدید که کانالم مدتی بسته است احتمالن به دلیل برگشت خوردن چک‌ها و بدهی باید حبس بکشم. البته دعا کنید کار به آنجا نکشد. همسایه را توی آسانسور دیدم. گفتم اوضاع اموالتان خوبه؟ گفت امان از بی‌بازاری. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم دارم این وقایع را خواب می‌بینم. کمی هم از کارهایم بگویم. یک شعر بلند کیومرث منشی زاده خواندم. خیلی حس خوبی داشت. وقتی دستم خالی است برای شعر گفتن کمی از منشی زاده که می‌خوانم، راه می‌افتم. این روزها خودم را ملزم کردم به نردبان نوشتن. گاهی که نمی‌توانیم با تمرکز و طولانی بنویسیم استفاده از نردبان نوشتن بسيار مناسب است.  یعنی پنج بار نوشتن در طول روز به مدت پنج دقیقه.
    تا بعد

  2. گزارش نیک نویسی نمی دانم ، این اولین نوشته من در این صفحه است.

    سیصد وشصت و پنج روز دیگر گذشت و من دوباره به تاریخ بیست و یکم مهرماه رسیدم به روزی که موهبت تجربه شگفت انگیز زندگی در این دنیا با همه معجزه هایش به من بخشیده شد..
    از صبح دارم عمری که گذشت را مرور می‌کنم…

    فیلتر حافظه ام را روشن کردم، تنظیمش کردم‌ روی خودم و شروع کردم به تحلیل.

    دلم می‌خواست یک بار هم که شده، خودم را از نگاه خودم ببینم؛ بی‌واسطه، بی‌قضاوت و بی‌تعارف.

    وااای! چه کار ترسناکی!
    کاری که ما بیشتر وقت‌ها، با تمام توان، درباره‌ی دیگران انجامش می‌دهیم؛ اما کمتر پیش می‌آید که خودمان را با همان دقت واکاوی کنیم .

    دلم میخواست ارزشمند ترین درس زندگی ام ،همان ک شاید فلسفه حضور من در این دنیا را توجیه میکند دریابم…احتمالا یکی از همان درس هایی که ساده از کنارشان میگذریم ولی آنقدر تکرار میشوند تا بالاخره یکجا یقه ی بیشعورِ درونمان را میگیرند که دیگر دستِ کم نگیریمشان.

    اساساً این کار برای آدمی مثل من که از مکاشفه‌های شخصی لذت می‌برد، جذاب و خواستنی است.

    پس چشم‌هایم را بستم…

    اول از همه، دخترکی شاد و شنگول ،بی قرار و عجول ،خیال دوز و رویا پرداز را دیدم که کتابی در دست داشت و خودش را برای امتحان آماده می‌کرد. یاد دوستانم، خاطرات مدرسه و قشنگی‌های آن دوران افتادم. چند ثانیه‌ای لبخند روی لبم نشست.

    آن روزها تنها دغدغه‌ام درس خواندن بود. هنوز هم تخصصی ترین کاری که بلدم، به درس و مشق و کتاب گره خورده است!

    اما از یک جایی به بعد درس ها در خاطراتم شبیه درس های مدرسه دیگر فقط شیرین نبودند؛ بعضی تلخ و شیرین بودند و بعضی، فقط تلخ…

    سال‌ها را یکی‌یکی مرور کردم تا رسیدم به سالی که گذشت.

    تا پیش از این، انگار در یک ماراتن استقامت، می‌خواستم روی زمانه را کم کنم! نوعی سرسختی و بی‌باکیِ گاه گستاخانه در خودم می‌دیدم؛ به‌ویژه هنگام عبور از سختی‌ها.

    درست مثل بچه‌ی پُررویی که دستش را به کمرش زده و رو به خدا می‌گوید:
    «خب خدا! داری باهام حال می‌کنی یا نه؟! از این میزان تاب‌آوری راضی هستی یا هنوزم باید ادامه بدم؟!»

    از انصاف نگذریم ، باید بگویم در تمام این سال‌ها، “امیدواری “شاید زنده‌ترین خصلت شخصیتی من بوده است؛ آن‌قدر نامیرا که حتی وقتی زندگی در تاریک‌ترین لحظاتش فرو می‌رفت، باز هم خاموش نمی‌شد.از آن مدل امیدواری ها که من را به “پُردستاورد بودن “تشویق میکرد ‌.به حرکت برای ممکن کردن غیر ممکن ها.

    اما در این یک سال اخیر، خودم را جور دیگری دیدم…

    هنوز امیدوار بودم، اما این بار از جنسی متفاوت.

    نه آن امیدواریِ برخاسته از سرکشی و گستاخی و یک‌دندگی؛ نه آن امیدی که انگار می‌خواست به هر قیمتی، زندگی را وادار کند مطابق میل من پیش برود.

    اصلاً بگذارید اعتراف کنم:
    شاید زیباترین هدیه‌ای که در تمام زندگی‌ام گرفته‌ام، همین امسال به دستم رسید؛

    «امیدواری از جنس صبر»

    صبری که از ناتوانی نبود؛ از تسلیم بود.
    تسلیمی که از ناگزیری نبود؛ از پذیرش بود.

    پذیرش اینکه قرار نیست همیشه همه‌چیز آن‌طور که من می‌خواهم پیش برود….یا قرار نیست برای همه درهایی ک میکوبمشان گشایشی در کار باشد.

    اینکه گاهی باید دست از جنگیدن با آنچه هست بردارم تا بتوانم آنچه را که باید بشوم، در آغوش بگیرم.

    در سالی که گذشت، فهمیدم آنچه من تأخیر می‌پنداشتم، شاید در حقیقت همان زمانِ لازم برای دگرگون شدنِ منِ قبلی بود ، فاصله گرفتن از آنچه که بودم و نزدیک ترشدن به آن انسانی که روحم ظرفیت بودنش را دارد.

    بالاخره مهمترین درس زندگی ام به بهین دستاورد عمرم بدل شد و تولد آدم جدیدی را در من رقم زد .

    رها کردم این جنگ های من با من را و مومن شدم به حکمت خدایی که از من بیشتر میداند تا “بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم”

    مبارک باد این تولد دوباره به یاری تمام آنچه نشد، تمام آنچه اتفاق نیفتاد….

  3. ➖روزواژه: «خوش‌فضا»
    «سرکار امیر باغ خوش‌فضا و عمارت عالی در خارج از کابل چند سال است که ساخته‌اند و به‌واسطه‌ی شدت میل به آنجا، روزهای جمعه را همه وقت در ضمن سال با چند نفر از خواص می‌روند و مطرب و رقاص تازه از هند با خود آورده‌اند؛‌ مشغول استماع ساز و سماع می‌شوند و صحبت می‌دارند.»
    -سید ابوالحسن قندهاری، گزارش سفارت کابل، ص۶۱
    ➖تمرینجا: بررسی دو تمرین. بحثی درمی‌گیرد درباره‌ی نقطه‌گذاری و سجاوندی در آثار ادیبان کاربلد که گاه به‌کلی مخالفِ آموزه‌های رایج و رسمی در شیوه‌ی خط است.
    ➖می‌رویم بوکلندِ شیرازمال. پُروپیمان است و چهارپنج تا کتاب خوب گیرم می‌آید. از جمله نسخه‌ای دیگری از «آه و دمِ» کاظم رضا. می‌خرم تا به اهلش هدیه بدهم. و اهلش را همان لحظه می‌یابم.
    ➖هوا ابری‌ست، دقایقی بعد اولین بارانِ پاییزی شیراز می‌بارد. چه خوش‌اقبالم که باران بدرقه‌ام می‌کند.
    ➖وبینار نویسنده‌ساز: پاره‌ای از کتاب «با سؤال‌هات زندگی کن» را می‌خانم. از صبر می‌گوید و می‌کوشد تعریف درستی از آن به دست بدهد. اینکه صبر نقطه‌یی طلایی است در میان بی‌صبری و تنبلی. صبر را نسبتی با عجله یا انفعال نیست. صبر پذیرش شرایط است به‌قصد بازیابیِ قدرت انتخاب خود.
    ➖بعد وبینار می‌رویم پیاده‌روی تا باران را از کف ندهیم. اول در ساندویچیِ «پرنده‌ی آبی» بندری و پنکیکِ مبسوط می‌زنیم بر بدن و سپس خیابان‌های نم‌‌زده‌ی اطراف را می‌پیماییم و درمی‌یابیم که زندگی در گفت‌وگوست.
    ➖دومین جلسه‌ی ۱۴‌مین کارگاه شعر: این جلسه چهار بخش دارد. اول به شعری از فریدون توللی می‌پردازیم و با آن مشقِ وزن می‌کنیم. دوم، حرفِ وزن‌های شکسته‌ در شعر نو به میان می‌آید و بنا می‌شود مقاله‌ی هوشنگ گلشیری درباره‌ی وزن در شعر فروغ را بخانیم و بکوشیم به چند تا از تمرین‌های جلسه‌ی پیشین خود وزن بدهیم. سومین بخش کلاس درباره‌ی شکل‌های ابتکاری در شعر مدرن است. نخست می‌پرسم: به نظر شما یک درخت در فهرست کارهای روزانه‌اش چه چیزهایی می‌نویسد؟ و سپس بنا می‌شود متنی خلاق بنویسیم در قالب فهرست کارهای روزانه‌ی یک ناانسان، که می‌تواند هر چیزی باشد. در نهایت می‌رسیم به افعال ساده‌ی فارسی و اینکه چرا مهم است شاعرِ زبان‌آور درنگی پرنگ‌تر داشته باشد بر افعال نغز و بسیط.
    ➖گاهِ بازگشت است. نخستین بار است که پایان یک سفر اینطور اندوهگینم می‌کند، پنداری شیراز خانه است و تهران مهمان‌خانه. قدردان مهرِ بی‌دریغِ دوستم، دوست هنرمندم، مریم جوینده.
    ➖ما آیندگانیم.

  4. مدتی است سوم شخص به سیاق کودکی نقاشی می‌کشد با تاثیر از حلزون های گزارش نیک چه خوشایند است لحظه خلق حلزون، به سادگی و بدون رنگارنگی کردن راه می روند در خانه هایش.
    قبل تر به یکی کشیدن بسنده می کرد،اما گویا ازاین پس شرایط اقتضا می‌کند جمعیت حلزون را سرازیر بر دفتر نقاشی کندتا دوران گذار را بتواند باصبر حوصله، و تاب آوری سپری کند.

    و گزارش نیک ۱۵۴ با حلزون هایش خوابید.

  5. استاد جان حلزون رنگی‌تان غوغا کرده با آن نگاه عاقل اندر سفیه که انگار بر گاردریلی نشسته که دارد به ما می‌گوید دیر نکنی‌ها می‌روم اگر نیایی.

    گزارش نیک ۱۱۳ سه‌شنبه من/ ۲۱ مهر ۱۴۰۵

    ـ ساعت ۶ با الارم می‌پرم انگار چشمانم به هم چسبیده اما سریع می‌نشینم که وبینار جذاب و مورد علاقه‌ام خلاقیت و بهره‌وری طاهره خادمی نازنین را از دست ندهم. اپلیکشن ساحلک دوستان نویسنده ساز و نحوه استفاده از آن که من هم همزمان با معرفی‌اش لینک را در هر دو کانالم گذاشته‌ام برای بهره‌وری بیشتر معرفی می‌کند.
    -جلسه دوم کوچینگ روایی با استاد منتورینگم که یک‌ساعت و نیم می‌شود و رضایت ایشان و حس خوب مان.
    ـ رفتن به لاهیجان برای گرفتن پرینت بانکی سفارت فرانسه‌ی مریم جان و بعد از آن بهترین کباب‌ش«کباب بناب» کنار استخر را با نان تازه‌ی داغ خودپزش را از دست ندادن. و بعدش از همانجا کمی خرید کردن.
    ـ به تمرینجا دوان دوان پنج دقیقه دیر رسیدن.
    _ دولینگوی عربی و از اول به سوم پرت شدن و خود را به دوم رساندن.
    ـ ادامه کتاب «سیاست‌های زنانه به سبک هرا» از طاقچه بی‌نهایت
    _در گفتگوی بی‌موقع با دوستی نیم‌ساعت اول وبیکار الهه علیزاده نازنین را از دست دادن اما به مبحث اصلی و صفحه دوم رسیدن و لذت بردن.
    ـ مشاوره دادن به دو دوست در مورد محصولات.
    ـ نویسنده ساز و ادامه مطلب صبر و خاندن از کتاب جذابی در مورد صبر: به نام: «با سوال هات زندگی کن». که دیدم را نسبت به صبر جامع‌تر می‌کند و درمی‌یابم نظرم در مورد صبوری و منافع آن درست است و نظر عموم با من متفاوت است و شاید اشتباه. که تماس بنگاهی و صحبت از خانه و شرایطش و صحبت با مریم مرا از آزادنویسی پایانی باز می‌دارد متاسفانه
    ـ وبینار هدف‌گذاری کایان توانا و نتایج آن
    ـ گذاشتن بخش ۱۹ کتاب صوتی چهار میثاق دون میگویل روییز بعد از دو روز بدلیل ضعف نت خاک‌برسر
    ـ وبینار شکیبافر تمرین کوچینگی زنده با منتورینگ مهدیه طباطبایی و کوچی سلما
    ـاز خستگی به محض پایان وبینار ده و نیم بیهوش شدن
    https://t.me/mahro1402

  6. ۰گزارش نیک ۱۵۴
    شال‌واژه‌ام: فاصله

    — از صبح همه به کار بودیم. تمیزکاری‌. رسیدیم به دیوارها. دیدیم پشت تابلوهای فرش خیلی کثیف است. همه را درآوردیم، گذاشتیم زمین. با جارو برقی حساب‌شان را رسیدیم. نه شُل‌شُلی، سفت و سخت. فرش‌ها نوبت بعدی بودند. لوله‌شان کردیم. پشت‌ فرش هم گناه دارد. دلش جارو‌ می‌خواهد. آب و کف درست کردیم برای سرامیک‌های زیر فرش. با حوله‌ی نم‌دار خشک‌شان کردیم. مبل‌ها را خواباندیم روی زمین. زیر و روی‌شان را جارو برقی و دستمال کشیدیم. مبل به مبل صندلی به صندلی‌. میز ناهار‌خوری سنگین را برعکس کردیم. پایه‌هایش رفت به هوا. تا توانستیم زیرِ رویه‌ی میز را گردگیری کردیم. بعد پایه‌ها دوباره روی زمین آرام گرفت. رفتیم سراغ آشپزخانه. ظرف‌ها را در‌آوردیم. کابینت به کابینت. کف و سقف و بالای سر و روی آن‌ها راشستیم. نردبان گذاشتیم سقف‌ کُل خانه را بشوریم.
    زنگ آیفون آمد. در را باز کردیم. خانم همسایه‌ی طبقه‌ی بالا آمد با یک عالم لباس. همه پشت و رو. گفت: «لطفن این‌ها را برایم بشویید. لباسشویی‌مان خراب است. شسته‌ها را بریزید توی سبد خودم می‌آیم می‌برم‌شان.»
    چرا نگفتیم خسته نباشی. فرمایش دیگری باشد. خواهر، مادر، دوستِ دیگری غیر از ما که ندارید؟ پنج تا کیسه لباس بود. همه برعکس. سرسام گرفتیم. کله‌هامان داغ شده بود. اصلن به ما چه مربوط این همه لباس را بشوریم. من گریه افتادم. با چشمان خیس، پریدم از خواب.
    خوردن یک بشقاب سوپ این همه خواب را لازم داشت؟
    — صدای سامی و راکی از حیاط می‌آید. از گربه‌ی روی دیوار لج‌شان می‌گیرد. گربه هم سرتق‌بازی در می‌آورد.
    — از کیوان ارزاقی رمان «بی‌نازنین» را می‌خوانم:
    همه چیز با یک ایمیل شروع می‌شود‌. سایه ایمیلی عجیب به مانی می‌دهد. پاسخ مانی، سبب شکل‌گیری رابطه‌ای مجازی بین آن‌ها می‌شود. رابطه به همین شکل نمی‌ماند و کم کم‌ پای آدم‌های دیگری که مانی فکرش را نمی‌کند باز می‌شود.
    نامه‌نگاری‌ها حال و هوای فضای مجازی روابط مجازی دروغ‌ها و پنهان‌کاری‌ها نیز در ان دیده می‌شود.
    روابط برآمده از وسایل ارتباطی جدیدی که بخش‌جدایی‌ناپذیر از زندگی انسان شده و پیامدهای خوب و بدی دارد.
    کیوان ارزاقی با دست گذاشتن روی این موضوع کوشیده است تا داستان جذابی خلق کند. رمان دیالوگ‌محور است و این کار نویسنده را سخت می‌کند چرا که فضا و محیط تا حد زیادی در این داستان حذف می‌شود و شخصیت‌ها می‌مانند و حرف‌ها و دیالوگ‌هایشان.
    «با شیوا وقتی توی هواپیما نشسته بود حرف زده بودم. خودم صدای مهماندار را شنیدم که گفت خانم تلفن را خاموش کن. تنم عرق کرده بود … وقتی موبایلش را گرفتم و پیغام « دستگاه مورد نظر خاموش است» را شنیدم، فهمیدم دیگر شیوا را نمی‌بینم.»
    —شاهین کلانتری در وبینار نویسنده ساز قسمتی از «کتاب با سوالات زندگی کن» را خواند. بیست پنج دقیقه ازاد نویسی را در باره‌ی صبر نوشتیم.
    — پیاده‌روی‌ را در تراس گذراندم. سی‌دقیقه. بدون وقفه.
    —ما امیدوارانیم.

    https://t.me/nahid40rasti02

  7. امروز بعد از انجام کارهای روزانه، « مادام بواری» را گشودم. هم متن گیراست هم موضوع و توصیفات. مدت‌ها بود به سمتِ رمان‌های کلاسیک نرفته بودم. آخرین بار «جنایت و مکافات» از داستایوفسکی را خواندم و چشمانم از یکنواختی و بی‌رخدادی‌ش و حجمِ زیادش رگ‌به‌رگ شد. یادم رفته بود که دن‌کیشوت را هم هر از گاهی یک فصل جلو می‌برم. دن‌کیشوت که انگار برایم حال و هوایِ خشک و دست‌مالی‌شده‌ی رمان‌های کلاسیک را ندارد. هم طنز است هم خستگی را می‌برد. هم داستان است و انگار یک نمایشِ مکتوب را در ذهنم ورق می‌زنم. یک فصل از آن را خواندم و لذت بردم امروز.
    امروز بایستی وویس جلسه هفت پیش‌رفته را گوش می‌دادم. استاد کتابی از نویسنده‌ای گم‌نام خواند. چسبید.

    از فروغ خواندم:
    عشق تو همچو پرتوِ مهتابست
    تابیده بی‌خبر به لجن‌زاری
    باران رحمتی است که می‌بارد
    بر سنگلاخِ قلبِ گنه‌کاری

    داستان‌کوتاهم را کامل کردم. البته نسخه‌ی اولیه که نیاز به ویرایش دارد برای انتشار در سایت.

  8. شلوغ اما نیک
    امروز صبح صفحات صبحگاهی را نوشتم. نوه‌ام را باباش آورد. یک‌ساعتی با من بود. سپردمش به بابابزرگ و رفتم که رفتم . وقت دکتر داشتم مصادف شد با جلسه دوم شعر وقتی رسیدم گفتند: وقتت برای فرداست قدری عزو جز زدم که گشتند یک کنسلی برای چهل دقیقه بعد پیدا کردند. ذوق مال شدم که مغتنم بود گوشی به گوش رفتم نشستم پشت در مطب و یک دل سیر با صدای حداقل شنیدم استاد از فریدون توللی خواند و به سبک نوشتارش توجهمان را جلب کرد و به تنوع واژه‌ها و وزنِ وزین اما ساده‌اش. قرار شد بر وزن آن و با الگو قراردادن آن شعری برای تمرین جلسه دوم بسازیم و بعد بنا شد فهرستی روزانه برای هرچه غیراز آدمیزاد بنویسیم. اینجا بود که دستیار پزشک به دادم رسید و صدا یم زد . بعد از مطب خرید ریزی از سوپر ایرانی و دوان دوان رفتم به خانه . لنای کوچکم مو از سر ظفر کنده بود و هر جفتشان جیغ بنفش می‌کشیدند .رسیدم رسیدم که خندید. به تلافی لبخند زیبایش بهش رسیدگی کردم دوقبضه. خوش اخلاق که شد. ناهار را آماده کردم که مامانش ساعت ناهارش را می اید سری به بچه اش بزند . جاتون خالی روز بریانی بود، اصفهانی‌ها نشنوند به سبک شوشتری آماده کردم با سبزی خوردن و ماست آبعلی حال و هوای اهوازمون مزه دارش کرد.
    بعد از ظهر که رفتند آخرین قسمت از جای خالی سلوچ را خواندم. در یوتیوب به مصاحبه‌ای فوق‌العاده با گلی امامی عزیز گوش دادم. لذت بردم از این‌همه احساس و این‌همه بی ادعایی بانویی نازنین چون او. انگار بخشی از خودم را در او می‌دیدم نقطه نظرها و دیدگاه ارجمندش به زندگی و عشقی که به همسر ازدست رفته اش کریم امامی دارد هنوز بعد از بیست سال از فراقش و دوست نوازی‌اش ، همه وهمه عصرم را ساختند برایش طول عمر با عزت از آرزو کردم باشد که خدایم اجابت فرماید.
    همینطور که ریچارد کلایدرمن زیبا می‌نواخت خودم را سپردم به دست نوشتن شعرگونه‌ای از جنس سپید بر تصویری بالاخره بعد از چند ساعت، همین قدری پیش اگر نه خیلی سپید به مرحله انتشار رسید. حالا هم که نامه اعمال می‌نویسم.
    چون دیشب تا ساعت سه ونیم صبح داشتم لیست عنوان شعر در می‌اوردم و آمدم بگذارم در قاب تمرین دوره که دیدم به فرمایش مازنی ها «ای دادِ مِ سره »شاهین به کاهلان پیام داده که می‌توانند تا جمعه بفرستند باز هم ذوق کردم چون تازه آنجا شعرهای تی اس الیوت منتظرم بودند با ترجمه های هفت گانه که لابد تا موقع آمدن لنا باید باهاشون سروکله می‌زدم. با اجازه بزرگترا برم بخوابم که بیش از این به پرت و پلا گویی نیفتم. اعتراف می‌کنم نمی‌توانم بازخوانی کنم. عذر تقصیر آقاجان که جناب صبر، صبرش لبریز شده می‌فرماید تا کار دستمان ندادی برو بکپ.
    آدرس کانال تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران
    گزارش نیک 154

  9. خستگی معنی متفاوت داره
    تو شاید کنار کسی که دوسش داری از خستگی، چرت هم بزنی
    ولی بازم کنارشی، بغلشی، همراهشی
    فک کنم اگه قلب کسی تو قلبت باشه، همه چی از یاد ت میره.
    از این جور صحبتا دیگه

  10. سال واژه : جسارت
    ۲۱ مهرماه

    صبحم را زود شروع کردم و بلافاصله لپ‌تاپ را باز کردم. آن یک ساعت زود بیدار شدنم را کاملاً به نوشتن اختصاص دادم. نقدی بر کتاب شازده احتجاب نوشتم و در کانال منتشر کردم. بعد کتاب جنون نوشتن رضا براهنی را آغاز کردم. ابتدا تورقی سریع بر کل کتاب انداختم و آثار او و مقالهٔ ابتدای کتاب را مرور کردم؛ مقاله‌ای دربارهٔ اینکه چرا رضا براهنی را پدر نقد ادبی ایران می‌دانند.

    بعد خواندن داستان روزگار دوزخی آقای ایاز را شروع کردم و از همان صفحهٔ اول، کشش فوق‌العادهٔ داستان و قلم نویسنده مرا کاملاً به جهان خود برد. بااین‌حال، غم‌انگیز بودن داستان حالم را بد کرد؛ تا جایی که از ادامهٔ خواندنش منصرف شدم. شاید انتظار مواجهه با خشونت به این شکل و با چنین جزئیات دقیقی را نداشتم. ممکن است امروز بهتر بتوانم با آن کنار بیایم.

    به سراغ شعرها رفتم و خواندن اولین شعر را شروع کردم. من عموماً با بیشتر شعرها ارتباط نمی‌گیرم و همین باعث شده کمتر به سراغشان بروم؛ اما این یکی را با عشق تا آخر خواندم و لذت بردم.

    تبر

    من تبر در دست

    با سودای کشتن در نهان مغز

    کنده‌های پوسیدهٔ این جنگل تاریک را یکسر

    خرد خواهم کرد

    با تبر در دست در جنگل

    هر چه نامی ز برگ و ریشه و شاخه است خواهم کند

    من تبر در دست خود در رقص

    هرچه را خورشید را از دیدگان تو نهان کرده‌ست در هر صبح در هر روز خواهم کند

    من تبر در رقص خود در رقص کوه و آسمان و زنده‌ها و مرده‌ها در رقص

    هر درختی را که بر چشمان تو این روشنی را تیرگی کرده‌ست خواهم کند

    من تبر در رقص خود در رقص

    خونم با جنون خشم من در رقص

    جنگل را از قلب خاک خواهم کند

    در بیابانی که جنگل بود روزی جنگلی تاریک

    من تبر را دور سر در رقص خواهم کرد

    تا کران بیکرانی خواهمش انداخت

    من تبر در رقص خون در رقص تیغ را خورشید خواهم کرد بر هر صبح بر هر روز

    دسته را ریشه برای جنگلی تازه خواهم برای جنگلی پرنور

    من

    تبر در رقص

    خون در رقص

    من در رقص

    —

    به نظرم دغدغهٔ شاعر در این شعر ارتباط نزدیکی با حرفهٔ خودش، یعنی نقد ادبی، دارد. فضای سیاهی را که نقد کردن در آن آسان نبوده، به‌خوبی به مخاطب منتقل می‌کند. شجاعت، جسارت و خودباوری از دیگر عناصر این شعر هستند که من خیلی می‌پسندم.

    کمی دربارهٔ نقد ادبی خواندم و یاد صحبت‌های استادم دربارهٔ شیوهٔ نقد کردن نویسندگان بزرگ افتادم. او معتقد بود هر کسی که به ادبیات علاقه دارد، چه بنویسد و چه ننویسد، باید نقد کردن را بلد باشد؛ ضرورتی که برای نویسندگان اهمیت بیشتری دارد.

  11. گزارش نیک سه شنبه ۲۱ مهر پاییز ۰۵

    ✓🟥 نقل قول از بزرگان
    اریک فروم — کتاب هنر عشق ورزیدن
    «در عشق، این تناقض رخ می‌دهد که دو انسان یکی می‌شوند و در عین حال، دو نفر باقی می‌مانند.»

    ✓🟥 گزارش نیک | آشنایی با روح عصیانگر یک دوست تازه‌وارد

    دیشب، در امتداد گفت‌وگویی با یک دوستی تازه‌وارد، به لایه‌ای از شخصیت او نزدیک شدم که پیش از این، چنین آشکار و ملموس در برابرم قرار نگرفته بود. گویی پشت چهرهٔ آرام و جوانش، اراده‌ای برای عبور از مرزهایی وجود داشت که سنت و مناسبات خانوادگی پیرامونش ترسیم کرده‌اند.
    آنچه دیشب برایم روشن شد، فقط میل به انتخاب کردن نبود، بلکه نوعی عصیان در برابر از پیش تعیین شدن سرنوشت بود. میل به اینکه انسان، حتی اگر در خانواده‌ای با قواعد سخت‌گیرانه زندگی کند، روزی بتواند دربارهٔ زندگی خودش تصمیم بگیرد و سهمی از اختیار را که سنت از او دریغ کرده است، بازپس بگیرد.
    این شناخت تازه، مرا در موقعیتی دوگانه قرار داد. از یک سو، جسارت چنین روحی برایم تحسین‌برانگیز بود. از سوی دیگر، ناگهان پیچیدگی راهی را احساس کردم که شاید در برابر این دوستی قرار داشته باشد. عبور از سنت، تنها به اراده نیاز ندارد. گاهی باید با ترس، تردید، وابستگی و پیامدهای انتخاب نیز روبه‌رو شد.
    با خودم فکر کردم که عصیان، همیشه فریادی بلند یا حرکتی نمایشی نیست. گاهی در یک گفت‌وگوی صمیمانه، در بیان خواسته‌ای برخلاف انتظار دیگران، یا در پافشاری آرام بر حق انتخاب خویش آشکار می‌شود. شاید کسی هنوز در آغاز راه استقلال باشد، اما همین که امکان دیگری را برای زندگی تصور می‌کند، چیزی در جهان بستهٔ پیرامونش ترک برداشته است.
    برای من، این شناخت تازه با امید و نگرانی درآمیخته بود. امید به اینکه در پس محدودیت‌ها، اراده‌ای برای ساختن آینده‌ای متفاوت وجود داشته باشد و نگرانی از اینکه مسیر چنین انتخابی تا چه اندازه دشوار و پیش‌بینی‌ناپذیر خواهد بود.
    هنوز نمی‌دانم این عصیان تا کجا امتداد خواهد یافت و زندگی چه پاسخی به آن خواهد داد. شاید زود باشد که از آینده سخن بگویم. آدم‌ها را باید در گذر زمان شناخت، در فاصلهٔ میان آنچه می‌خواهند و آنچه سرانجام برایش تصمیم می‌گیرند.
    فعلاً همین اندازه برایم کافی است که در آشنایی با یک دوستی تازه‌وارد، با روحی مواجه شده‌ام که ظاهراً نمی‌خواهد تمام زندگی‌اش را بر اساس نسخه‌ای از پیش نوشته‌شده بگذراند.
    و من، با همهٔ امیدها و تردیدهایم، امشب کمی بیشتر به معنای انتخاب فکر می‌کنم. به اینکه دوست داشتن یک انسان، گاهی به معنای همراه شدن با پرسش‌هایی است که هنوز پاسخی ندارند، و پذیرفتن این واقعیت که هیچ‌کس را نمی‌توان پیشاپیش در قالبی قطعی محصور کرد.
    بعضی آشنایی‌ها، پیش از آنکه راهی را روشن کنند، افق تازه‌ای پیش چشم آدم می‌گشایند. شاید ارزش امشب نیز همین باشد.
    #گزارش_نیک #دوستی #عصیان #حق_انتخاب

    ✓🟥گزارش نیک | پیامی در بطری، سکون یین و تصادف‌های دلپذیر سرنوشت
    سه‌شنبه، ۲۱ مهر ۱۴۰۵ | فال اوراکل دربارهٔ آیندهٔ رابطه

    امروز برای نگاهی به آیندهٔ رابطه‌ام با یک دوستی تازه‌وارد، سراغ کارت‌های اوراکل رفتم. خودم کارت‌ها را کشیدم و سه کارت، به ترتیب، پیش رویم قرار گرفتند: Message in a Bottle، Yin و Serendipity.
    سه عنوان که کنار یکدیگر، مرا به فکر فرو بردند. انگار قرار بود از ارتباط، صبر و اتفاق‌هایی حرف بزنند که همیشه نمی‌توان از پیش برایشان نقشه کشید.
    کارت نخست، Message in a Bottle، پیام در بطری، مرا به اهمیت ارتباط و صداقت برگرداند. در رابطه‌ای که هنوز در آغاز راه است و پرسش‌های فراوانی دربارهٔ آینده‌اش وجود دارد، حرف زدن و شنیدن اهمیت زیادی پیدا می‌کند. شاید آنچه بیش از هر چیز لازم دارم، این باشد که احساسات و نگرانی‌هایم را صادقانه بیان کنم و به طرف مقابل نیز فرصت بدهم خودش را نشان دهد. گاهی یک گفت‌وگوی صمیمانه می‌تواند دریچه‌ای به سوی شناختی تازه باز کند.
    کارت دوم، Yin، مرا به سکون و پذیرش دعوت کرد. من که گاهی با هیجان به آینده فکر می‌کنم و گاهی از دشواری‌های احتمالی آن نگران می‌شوم، شاید لازم باشد کمی از شتاب ذهنم فاصله بگیرم. قرار نیست تمام ابهام‌ها همین امروز برطرف شوند. می‌توانم علاقه‌مند باشم، امیدوار بمانم و در عین حال، به رابطه فرصت بدهم تا مسیر واقعی خودش را پیدا کند.
    کارت سوم، Serendipity، از اتفاق‌های خوشایند و فرصت‌های پیش‌بینی‌نشده سخن می‌گفت. این کارت برایم یادآور این احتمال بود که زندگی گاهی از راه‌هایی پیش می‌رود که در محاسبات اولیهٔ ما جایی نداشته‌اند. شاید در این آشنایی نیز چیزهایی وجود داشته باشد که هنوز نمی‌شناسم و در گذر زمان آشکار خواهند شد.
    وقتی به این سه کارت در کنار هم فکر کردم، به نظرم رسید که پیام مشترکشان بیش از آنکه دربارهٔ نتیجهٔ نهایی رابطه باشد، دربارهٔ چگونگی پیمودن مسیر است. ارتباط صادقانه، صبر و آمادگی برای مواجهه با اتفاق‌های پیش‌بینی‌نشده.
    من هنوز نمی‌دانم این آشنایی به کجا خواهد رسید. موانع و پرسش‌هایی وجود دارند که نمی‌توان با یک فال از میان برداشت. آیندهٔ رابطه به انتخاب‌ها، شناخت متقابل و شرایط واقعی زندگی هر دوی ما بستگی دارد.
    اما شاید لازم نباشد برای ادامه دادن، از همین حالا پاسخ همهٔ پرسش‌ها را داشته باشم. می‌توانم قدم بعدی را بردارم، بدون آنکه ادعا کنم پایان راه را می‌دانم.
    امشب، این سه کارت را نه تضمینی برای ازدواج و نه حکمی دربارهٔ سرنوشت، بلکه بهانه‌ای برای تأمل در نظر می‌گیرم.
    پیام در بطری، یین و اتفاق خوشایند.
    سه یادآوری برای روزهایی که قلبم امیدوار است و ذهنم هنوز پرسش‌های فراوانی دارد.
    شاید هنر این روزهای من همین باشد: صادقانه ارتباط برقرار کنم، برای شناختن دیگری صبور باشم و به زندگی اجازه بدهم چیزهایی را نشانم دهد که هنوز نمی‌دانم.

    ✓🟥گزارش نیک | وبینار نویسنده‌ساز
    و تمرین نادانستن

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز، صحبت به صبر رسید، به انتظار و به آن مهارت ظریف و دشوار که تحمل ابهام نام دارد.
    فهمیدم صبر همیشه نشستن در گوشه‌ای از جهان و چشم‌دوختن به ساعت نیست. گاهی صبر، توانایی ادامه‌دادن زندگی در شرایطی است که هنوز پاسخ روشنی برای پرسش‌هایمان نداریم. چیزی در راه است، اتفاقی باید بیفتد، کسی باید خبری بدهد، دری باید باز شود، اما جهان فعلاً از ارائهٔ توضیحات بیشتر خودداری می‌کند.
    پژوهش‌های روان‌شناختی دربارهٔ تحمل ابهام، مرا به این فکر انداخت که شاید یکی از مهارت‌های مهم زندگی، آموختنِ زندگی‌کردن در فاصلهٔ میان پرسش و پاسخ باشد. فاصله‌ای که در آن ذهن ما دوست دارد هرچه زودتر پرونده‌ها را ببندد، برای اتفاقات معنایی قطعی بسازد و از آینده خبر بگیرد، حتی اگر ناچار شود بخشی از پاسخ را از خیال خودش قرض کند.
    اما تحمل ابهام مهارتی آموختنی است. می‌توان تمرین کرد که ندانستن را با خطر قطعی اشتباه نگیریم، برای هر تأخیری معنایی شوم نسازیم و برای رهایی از اضطراب، به هر پاسخ شتاب‌زده‌ای پناه نبریم.
    به نظرم نویسنده بیش از بسیاری از آدم‌ها به این مهارت نیاز دارد. صفحهٔ سفید در آغاز چیزی را تضمین نمی‌کند. شخصیت داستان هنوز نمی‌داند چه سرنوشتی در انتظارش است و نویسنده هم همیشه نقشهٔ روشنی برای پایان ندارد. گاهی باید اجازه بدهد کلمات راه خودشان را پیدا کنند و معنا، آهسته‌آهسته، از میان تاریکی بیرون بیاید.
    شاید زندگی نیز در بعضی لحظه‌ها چنین باشد. ما همهٔ اطلاعات را نداریم، همهٔ درها باز نشده‌اند و همهٔ انتظارها به پایان نرسیده‌اند. با این حال، می‌توانیم بنویسیم، کار کنیم، معاشرت کنیم، بخندیم و برای فردا برنامه داشته باشیم.
    امروز از وبینار نویسنده‌ساز این اندیشه را با خودم برداشتم که صبر، تسلیم‌شدن در برابر زمان نیست. صبر می‌تواند تمرین آزادی در برابر وسوسهٔ دانستن باشد. این‌که بپذیرم هنوز نمی‌دانم، اما ندانستن را بهانه‌ای برای متوقف‌کردن زندگی‌ام نکنم.
    بعضی پاسخ‌ها را باید جست‌وجو کرد، بعضی موقعیت‌ها را باید تغییر داد و بعضی پرسش‌ها را باید مدتی باز نگه داشت.
    امروز تمرین من همین است: زندگی‌کردن در حضور پرسش‌ها، بی‌آن‌که برای فرار از ابهام، به هر پاسخ موقتی پناه ببرم.
    #نویسنده‌ساز

    ✓🟥 گزارش نیک | بی‌صبری باستانی، هندسهٔ پنهان سرنوشت و علم رمل( اعداد )

    گاهی گمان می‌کنم انسان از همان روزی که برای نخستین بار به آسمان نگاه کرد و نتوانست از حرکت ستارگان پاسخی دربارهٔ فردای خود بگیرد، به جست‌وجوی راهی برای گشودن قفل زمان افتاد. هنوز ساعت اختراع نشده بود، هنوز تقویم‌ها بر دیوار خانه‌ها ننشسته بودند و هنوز کسی نمی‌توانست اضطراب انتظار را با نگاهی به صفحهٔ روشن تلفن همراه تسکین دهد. با این همه، بی‌صبری وجود داشت، همان بی‌صبری دیرینه‌ای که آدمی را وامی‌داشت از پرواز پرندگان، شکل ابرها، افتادن استخوان‌ها، خطوط کف دست و جایگاه ستارگان معنایی برای آینده استخراج کند.

    شاید تاریخ فال‌گیری، پیش از آن‌که تاریخ میل به دانستن باشد، تاریخ دشواریِ ندانستن باشد.

    در جهان باستان، از میان‌رودان تا مصر و یونان، آدمیان نشانه‌ها را می‌خواندند تا در آشوب حوادث، نظمی پیدا کنند. کاهنان بابلی حرکت سیارات و ستارگان را ثبت می‌کردند و از آن‌ها برای تفسیر رویدادهای زمینی بهره می‌گرفتند. در سنت‌های گوناگون، اعداد نیز به‌تدریج از شمارش اشیا فراتر رفتند و معنایی نمادین یافتند. عدد دیگر تنها پاسخ به این پرسش نبود که چند دانه گندم در انبار باقی مانده است. می‌توانست نشانه‌ای از هماهنگی جهان، نسبت میان اجزا یا نظمی پنهان تصور شود که ذهن آدمی آرزو داشت روزی آن را کشف کند.

    من در خیال خود، انسان باستانی را می‌بینم که کنار چراغی کم‌نور نشسته است و به انتظار بازگشت کسی، پایان جنگی، باران یا پاسخ پرسشی عاطفی روزگار می‌گذراند. او نیز، مانند ما، از ناتمام‌ماندن داستانش بی‌قرار است. شاید برای تسکین این بی‌قراری، سنگ‌ریزه‌ای بر زمین می‌اندازد، نشانه‌ای بر لوح می‌کشد یا عددی را در کنار نام محبوبش می‌نویسد. نمی‌دانیم در ذهن هر یک از آن انسان‌ها چه می‌گذشته است، اما می‌توانیم حدس بزنیم که میل به یافتن معنا در حوادث نامعلوم، بخشی دیرپا از تجربهٔ انسانی بوده است.

    ✓🟥 مختصری درباره‌ی علم رَمل

    رمل، در سنت تاریخی خود، از همین خانوادهٔ جست‌وجوهای نمادین است، هرچند مسیر شکل‌گیری و گسترش آن را نباید با همهٔ شیوه‌های پیش‌گویی باستانی یکسان دانست. این هنر که با آرایش نقطه‌ها و ساختن شانزده شکل اصلی سروکار دارد، در سنت‌های عربی و اسلامی پرورده شد و بعدها در سرزمین‌های مختلف، از جمله ایران، جایگاهی در میان علوم غریبه پیدا کرد. در آن، نقطه‌های فرد و زوج در چهار ردیف قرار می‌گیرند و از ترکیب آن‌ها شکل‌هایی پدید می‌آید که نام‌ها و تعبیرهای ویژه‌ای دارند. سپس این شکل‌ها در خانه‌های یک جدول قرار می‌گیرند و رمل‌دان می‌کوشد نسبت میان آن‌ها را بر اساس قواعد سنتی تفسیر کند.

    چه جذاب است که از چند نقطهٔ پراکنده، دستگاهی از روابط ساخته می‌شود. ذهن، که از پراکندگی می‌ترسد، در برابر نظمی که بتوان آن را آموخت و تکرار کرد، احساس می‌کند شاید سرانجام راهی به سوی مجهول یافته باشد. رمل‌دان فقط به نقطه‌ها نگاه نمی‌کند. او قواعدی را به کار می‌گیرد که به هر شکل معنایی می‌بخشند و میان شکل‌ها رابطه برقرار می‌کنند. به این ترتیب، سکوت صفحه به زبانی نمادین تبدیل می‌شود.

    اما آیا این زبان می‌تواند آینده را با اطمینان آشکار کند؟ از منظر علمی، شواهد قابل اتکایی وجود ندارد که نشان دهد رمل قادر است رویدادهای آینده یا سرنوشت یک رابطه را به‌طور معتبر پیش‌بینی کند. ارزش تاریخی آن در شناخت شیوه‌هایی است که انسان‌ها با آن‌ها به مجهولات خود معنا بخشیده‌اند. ارزش شخصی آن نیز می‌تواند در فرصتی باشد که برای اندیشیدن به پرسش‌های خود فراهم می‌کند.

    و سپس ابجد است، این الفبای عددی که در آن حروف ارزش‌های عددی دارند و نام‌ها می‌توانند به مجموعه‌ای از اعداد تبدیل شوند. الف، ب، جیم، دال، هر کدام از قلمرو صدا و نوشتار به قلمرو شمارش قدم می‌گذارند. در حساب ابجد کبیر، الف یک است، ب دو، جیم سه و دال چهار، تا آن‌جا که حروف در مراتب بالاتر ارزش‌های عددی بیشتری می‌یابند. این شیوه در سنت‌های مختلف برای تاریخ‌گذاری، رمزپردازی، شعر و برخی تفسیرهای باطنی به کار رفته است.

    وقتی نامی را به عدد تبدیل می‌کنیم، اتفاقی ظریف در ذهن رخ می‌دهد. چیزی که پیش‌تر با خاطره، صدا و چهره پیوند داشت، اکنون صورتی محاسبه‌پذیر پیدا می‌کند. نام از زبان بیرون می‌آید و روی کاغذ به عدد تبدیل می‌شود. آن‌گاه وسوسه‌ای سر برمی‌آورد: شاید میان عدد این نام و عدد آن نام، میان تاریخ تولدها و حروف مادران، نسبتی وجود داشته باشد که بتواند از آینده خبر بدهد.

    این وسوسه را می‌توان فهمید، بی‌آن‌که ناچار باشیم نتیجه‌اش را حقیقتی اثبات‌شده بدانیم. انسان دوست دارد تصادف‌ها را به رابطه تبدیل کند و رابطه‌ها را به داستان. ذهن ما در میان داده‌های پراکنده به دنبال الگو می‌گردد، به‌خصوص هنگامی که موضوع برایمان اهمیت عاطفی دارد. گاهی هم یک تعبیر کلی را چنان با تجربهٔ خود هماهنگ می‌کنیم که احساس می‌کنیم نشانه دقیقاً برای ما سخن گفته است. روان‌شناسی برای بخشی از این تجربه‌ها مفاهیمی مانند سوگیری تأییدی و اثر بارنوم دارد.

    با این حال، من نمی‌خواهم این همه را به حساب ساده‌لوحی انسان بگذارم. آنچه ما را به سوی نشانه‌ها می‌برد، همیشه ناآگاهی نیست. گاهی نیاز به تسکین است، گاهی میل به بازی با نمادها، گاهی کنجکاوی تاریخی و گاهی تلاش برای تبدیل احساس مبهم به پرسشی روشن. مسئله از جایی آغاز می‌شود که نماد را با مدرک اشتباه بگیریم و تصمیمی واقعی را به نتیجه‌ای واگذار کنیم که راه معتبری برای آزمودنش نداریم.

    در این میان، بی‌صبری باستانی هنوز در ما زنده است. تنها ابزارهایش عوض شده‌اند. انسان امروز، که به دانش و فناوری دسترسی دارد، همچنان ممکن است در انتظار پاسخ یک پیام، نتیجهٔ یک آزمایش، سرانجام یک پرونده یا آیندهٔ یک رابطه، به نشانه‌ای پناه ببرد. او شاید دیگر سنگ‌ریزه‌ای بر خاک نیندازد، اما صفحه‌ای را بارها تازه می‌کند، آخرین زمان حضور کسی را بررسی می‌کند یا از کنار هم قرارگرفتن چند اتفاق، معنایی دربارهٔ فردا می‌سازد.

    در چنین لحظه‌ای، گذشته و اکنون به یکدیگر نزدیک می‌شوند. گویی در زیر پوست تمدن، همان انسان بی‌قرار نشسته است که می‌خواهد بداند آیا انتظارش به نتیجه می‌رسد، آیا محبوبش بازخواهد گشت و آیا آینده آن‌گونه که آرزو می‌کند شکل خواهد گرفت.

    شاید به همین دلیل است که بحث تحمل ابهام در وبینار نویسنده‌ساز برایم با رمل و اعداد پیوند خورد. تحمل ابهام یعنی بتوانم به این میراث دیرینهٔ جست‌وجوی نشانه‌ها علاقه‌مند باشم، تاریخ آن را بخوانم، قواعدش را بیاموزم و از زیبایی نمادهایش لذت ببرم، بی‌آن‌که از هر عدد یا شکلی وعده‌ای قطعی برای آینده طلب کنم.

    من می‌توانم نامی را به ابجد تبدیل کنم و از بازی حروف و اعداد شگفت‌زده شوم. می‌توانم شکل‌های رمل را رسم کنم و دربارهٔ تاریخ و تعبیرهای سنتی آن‌ها بخوانم. اما پس از آن، باید به همان جهان بازگردم که در آن شناخت واقعی یک انسان به گفت‌وگو، رفتار، زمان و تجربه نیاز دارد. هیچ محاسبه‌ای جای رضایت آزادانهٔ دو انسان، صداقت میان آن‌ها یا شناخت تدریجی‌شان را نمی‌گیرد.

    اکنون بیش از همیشه به این فکر می‌کنم که شاید یکی از دشوارترین صورت‌های صبر، دست‌کشیدن از تقاضای پیش‌گویی باشد. این‌که بتوانم از آینده بپرسم، اما از او طلب ضمانت نکنم. بتوانم امیدوار باشم، بی‌آن‌که امید را با خبر قطعی اشتباه بگیرم. بتوانم در کنار نقطه‌ها و عددها بنشینم و بدانم که زندگی، حتی اگر هنوز رازآلود باشد، در همان لحظه‌ای ادامه دارد که من سرگرم رمزگشایی از آن هستم.

    انسان باستانی چراغش را روشن می‌کرد تا در تاریکی نشانه‌ای بیابد. من نیز گاهی چراغ ذهنم را بر نقطه‌ها و حروف می‌اندازم. اما شاید روشنایی حقیقی آن‌جا آغاز شود که بدانم همهٔ تاریکی‌ها برای همیشه کنار نمی‌روند و با این حال، می‌توان راه رفت.

    امضا: دکتر علی‌ اندیشمند

    #رویانگاری #بایگانی_رویاها #رمل #حساب_ابجد #تحمل_ابهام

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  12. نوشتن هم پریود می‌شود

    شب شده و من هنوز چیزی ننوشته‌ام. بجز این یک جمله البته. امروز از آن روزهایی‌ست که فراری‌ام از نوشتن. شوربختانه هر چند وقت یکبار این اتفاق برایم می‌افتد. فکر می‌کردم پنج دقیقه بیشتر حوصله‌ام نکشد «باغ، باغ، باغ ما» را بخانم اما شروع همانا و غرقگی هم همانا. نویسنده طوری قلمش زوم می‌شود روی هر لحظه که وامی‌داردَت به مراقبه. به دیدن. به حس کردن. متوجه می‌شوی جهان آنقدرها هم که فکر می‌کردی تند و شتاب‌زده نیست و این ما آدم‌هاییم که شلوغش کرده‌ایم. قبل از خاندنش فکر می‌کردم این هم رمانی‌ست مثل بقیه‌ی رمان‌ها. اما نبود. با هر جمله‌اش تو را به چالش می‌کشد. چرا این جمله نحوش این شکلی‌ست؟ چرا نویسنده هر بار یک جمله را به چندین شکل مختلف پشت سر هم تکرار می‌کند؟ دلیل این همه تکرار چیست؟ با خودت فکر می‌کنی تو هم مُجازی اینقدر تکرار کنی یا علم خاصی می‌طلبد؟ قطعن که علم خاصی می‌طلبد و احتمالن سبک و فرمی‌‌ست. اما یک نویسنده چطور می‌تواند صاحب سبک بشود؟ هر جمله‌اش پرتت می‌کند به یوتوب، تلگرام، گوگل. وامی‌داردت به تحقیق. با خودت فکر می‌کنی این جمله یعنی چی؟ و این قسمت جذاب ماجراست. اینکه نمی‌توانی سرت را بندازی پایین و ساده از کنارش بگذری. اگر این کار را بکنی بعد از چند صفحه دست از خاندن خاهی کشید. باورم نمی‌شود اینقدر نوشته باشم، چون اصلن چیزی به ذهنم نمی‌رسید. ماحصل تنانگی کاغذ و قلم است دیگر. فراموشم شده بود.

    #گزارش_نیک

    https://t.me/Mohammadfaty2

  13. خستگی‌زدایی با رقص

    دیشب طی بیهوشیِ ناگهانی‌ای نتوانستم گزارش نیک بنویسم. پس امروز برای پیشگیری زودتر می‌نویسم.

    در راه رفتن به کلاس رقص هستم. بعد از چهار پنج ماه بالاخره برمی‌گردم. هفته‌ها برای اینکه بروم کلاس رقص یا نه دودل بودم. نکند آن‌روز بعد از یک روز سنگین درسی، خسته باشم و نتوانم؟ به خودم فشار نیاورم یک‌وقت؟ و خیلی استرس‌های دیگر.

    اما دقیقن به خاطر همین استرس، مصمم شدم با وجود خستگی و درس و کوفت و زهرمار، بروم. چون رقص از استرسم می‌کاهد. پس این کار را برای سلامتی‌ام هم انجام می‌دهم.

    در راه دانشگاه چندصفحه مقاله‌ درباره‌ی رقص خاندم. نتیجه‌هایی که در این مقاله خاندم هم بی‌تاثیر بر تصمیمم نبود. در روزهای آینده ازش خاهم نوشت.

    موسیقی گوش کردم. آهنگ شب‌شکن داریوش، ترانه‌اش نظرم را جلب کرد. اما جاهاییش برایم لفاظی آمد. البته برای نظر دادن باید ترانه‌اش را جداگانه بیشتر بررسی کنم.

    و همین‌جا نوشته را رها کردم و رفتم کلاس رقص.
    از کلاس رقص برگشته‌ام. بعد از کلاس انرژی خیلی زیادی داشتم. همچنان هم دارم با اینکه از شش صبح بیدارم و دانشگاه بودم و بلافاصله رفته‌ام کلاس.

    قشنگ مشخص بود چندوقت کلاس رقص نیامده بودم. نمی‌توانستم حرکات بعدی را حفظ کنم. یک‌دفعه یادم رفت و تمرکز لازم را نداشتم.
    باید بیشتر تمرین کنم.
    اما خوش‌گذشت. تجربه‌ی یک ساعت کلاس با این استاد به همه چیز می‌ارزد.

    امروز شعرکی هم نوشتم. که در کانال شعرم منتشر کردم. کاش می‌توانستم لا‌به‌لای کارهایم آزادنویسی هم کنم و کمی کتابم را بخانم.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  14. گزارش نیک | برگ ۰۴
    روزواژه: غفلت
    امروز عجیب و مهم بود. از آن جهت که می‌شود گفتش نقطه عطفی در زندگی‌‌ام ساخت. اولین نقطه از سلسله‌ نقاط عطفم، از روز قبل شروع شد. داشتم کتاب ازنفس‌افتاده می‌خواندم و یاداوری تمام روزهای سخت و چالش‌هایی که فردیت و زندگی روزمره داشتم چشمانم را اشکین کردند. کتاب به شرح مبحثی می‌پردازد که کمتر کسی به آن اشاره دارد؛ غفلت هیجانی. خلاصه‌اش می‌شود تمام آنچه که پدر و مادرهای خوبی که برای بچه‌هایشان زندگی خوبی مهیا ساخته‌اند اما هیچوقت به احساسات و نیازهای کودک به عنوان یک فرد جدا از والدین و هویت مستقل، پاسخ داده نشده‌است. و چه جنگ درونی‌ای برایمان در بزرگسالی ساختند با این غفلت و نادیدگی احساسات ما. و من برای سال‌ها بی‌خبر بودم از احساساتم، هرکاری که می‌کردم در درست و غلطش تردید داشتم، توقعات نامتناسب از خودم داشتم، بیستر از یک هفته نمی‌توانستم انصباط فردی‌ام را رعایت کنم و هر اشتباهی می‌کردم سرزنش همراهی‌ام می‌کرد. همه‌ی آنچه در بزرگسالی تجربه کردم به سبب توجه‌های ریزی بود که پدر مادرم طی سال‌های کودکی از من دریغ کرده بودند. برای هر صفحه‌ای از کتاب گریستم و احساسات را اینگونه تخلیه کردم.
    روز بعد نقطه‌ی دوم اتفاق افتاد.من و امین بودیم. [او کسی‌ست که سه سال هر روز وجودش در زندگی‌ام را شکر می‌کنم.]
    او داشت از روزش می‌گفت تا اینکه از نگرانی و ترس‌های انباشته در قلبم به گریه افتادم. دریافتم تا به امروز گریه تنها راه حل من برای تخلیه‌ احساسات بوده‌است. چون در کودکی هر زمان ناراحت، خشمگین و اذیت می‌شدم نمی‌پرسیدند چه شده، و اگر کسی هم پرسید به دنبال شنیدن احساسات من نبوده است. اما امین مرا در آغوش کشید، صبورانه کنارم ماند، نوازشم داد، مشوقم شد تا بگویم چه احساسی دارم، گرچه بغض راه گلویم را سد کرده باشد. این دو اتفاق امروز نقطه عطفی بودند برای پذیرش بهتر احساساتم، تا بیشتر آن‌ها را محترم بشمارم، تا زمانی که درون خودم نگهشان دارم دارم آن‌ها را خفه می‌کنم، نادیده‌شان می‌گیرم، درست همانطور که مادرپدرم با من کردند. از این پس دنبال راهی می‌گردم تا احساسات را به کلمه دربیاورم. شاید در آینده بیشتر از احساساتم بشنوید.

  15. روز ام به خبرِ مرگ شروع شد رفتم فاتحه و جنازه از وبینارِ ساعت ۵ و دوره‌ای شعر جا ماندم متاسفانه بابابزرگ ام وفات کرده جزئیات داده نمی‌تونم جاای نیستم که بشه نویس‌داری کرد خدانگهدار تا فردا

  16. دیر نوشتن حتی بهتر از هرگز ننوشتن است. تنظیم کرده‌ام که متنم را نهایتا پسا‌شام نوشته باشم. خیالم آسوده‌تر است. اما هنوز نظمِ خاص و بهینه‌‌ای برای نیک‌نویسی‌هایم ندارم. چقدر هم عنوان دلنشین است گزارشِ نیک. چه می‌نویسی؟ از روزم؛ نیک می‌دانم دم و بازدم و هر گام کوچکی که را که برای رشد خویش برمی‌دارم.

    وبینار امروز از آگاهی بود؛ آگاهی از صبر با معرفی کتابی بنام:« با سوال‌هات زندگی کن» از الیزابت بنگارتن. نوشته بود: «صبر رشدِ فکری‌‌ست. میانه‌ای بین بی‌احتیاطی(بی‌صبری) و تنبلی‌ست. هرچه صبرِ بیشتری به‌خرج دهی، بیشتر به اهدافت نزدیک می‌شوی و میزان افسردگی و مشکلاتت کاهش می‌یابد.» تأمل‌برانگیزترین جمله به‌نگر من این بود. «پارادوکس صبر هم پذیرش است و هم انتخاب‌‌.» بعد هم تتمهٔ نامهٔ دیروزمان با موضوع صبر را نوشتیم در جنبه‌ها و عرصه‌های مختلف زندگی. من از سه حوزه‌ی عاطفی، مهارتی و مالی نوشتم‌. اینکه چطور صبر این حوزه‌ها را دگرگون می‌کند و ماهیت‌شان را تغییر می‌دهد.

    متن کانالم اختصاص یافت به هشتمین نامه از مجموعه نامه‌ها برای مادرم. اوایل که نامه می‌نوشتم حزین بودم و غم کالبدم را تصرف می‌کرد. اما حالا احساس خوشایندی دارم. انگار روبرویش نشسته‌ام و با نگاهم با او ساعت‌ها به گفت و گو می‌پردازم.

    غزل‌هایی خواندم از سعدی و شعرهایی از نصرت رحمانی و اما ابیات و سطور برگزیده این قسمت از شعرخوانی تعلق می‌گیرد به:
    این بیت از سعدی در غزل شمارهٔ ۱۷۶
    بسیار می‌گفتم که دل با کس نپیوندم ولی
    دیدار خوبان اختیار از دست دانا می‌برد
    و این سطر از دفتر شعرِ حریق باد «در عطر عشق»:
    اگر نهفتن درد التیام واهی بود،
    لبان خسته‌ی من، قفلِ آهنین می‌شد

    بعد هم پرسه زدن در کانالِ رفقای خوش‌نویسم و خواندن داستان کوتاهِ « مادرانه یا ما در آینه‌» از آرزو بابایی. آنقدر شیفته و مجذوب داستانش شدم که آدرنالینم بالا رفت. پایانش هم به زیباترین شکل ممکن بود. آفرین به این ظرافت قلم و خلاقیت آرزوی عزیزم.

    دیگر حالا از برنامه ام کتاب مانده. می‌روم بقیهٔ بوف‌کور را بخوانم. و امشب اگر فرصتی باشد و خوابم نبَرد تمام شود. انگار عادت کرده‌ام اول باید گزارش بنویسم و بعد کتاب بخوانم. همین دیگر.

    https://t.me/zahraballampour

  17. امروز در انتظار گذشت، بر سر دوراهی‌های طاقت‌فرسا.
    بیست‌ونه جمله نوشتم با اول و دوم شخص و سوم‌. دست آخر یکی از آن‌ها را در کانالم گذاشتم.
    امروز روز پرسه در میان مرصاد العباد و فیه مافیه بود.
    چنان در این دوراهی مانده بودم که حتی برای تصمیمات روزمره عادی هم زمان زیادی گذاشتم. مثلا این‌که امروز پیاده‌روی بروم یا نه قدر چند دقیقه به طول انجامید.
    عصرگاه به آزادنویسی و پرداختن به رمان‌جستار گذشت و تلفیق گزین‌نوشته‌هایی که در طول چند روز نوشته بودم.
    شب باز هم به دورهمی و دید و بازدید گذشت‌. هر سال که خاله از فرنگ می‌آید همین بساط را داریم‌‌. هر شب دورهمی و مهمانی.
    قبل از خواب دوست دارم «کوچه ابرهای گمشده» را بخوانم و بخوابم.

  18. سال‌واژه: رشد پله‌ای

    دیروز گزارش نیک ننوشتم. می‌دانم چرا و به چرایی مقابله با آن پرداخته ام اما نمی‌خواهم بنویسمش. جمله‌ای از کتاب «وقتی نیچه گریست» اثر یالوم هست که می‌گوید:

    «من، چرایی در زندگی دارم، بنابراین با هر چگونه‌ای خواهم ساخت.»
    من می‌پذیرم و می‌سازم، اما گاهی باید چیزهایی را در نطفه خفه کرد تا بتوان به جریان زندگی پیوست.

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و در آزادنویسی واقعاً رها و آزاد شدم. طبق الگوی استاد، از صبر نوشتم و به صبر در عرصه‌های مختلف زندگی پرداختم و تلاش کردم آن‌ها را آنالیز کنم.

    رکورد زدم و بالای ۸۰۰ کلمه نوشتم؛ روزهای گذشته نهایتاً تا ۶۰۰ کلمه می‌نوشتم. آن‌قدر غرق بودم و لذت می‌بردم که گذر زمان از دستم سُر خورد. به خودم آمدم و دیدم بیست‌وپنج دقیقه تمام شده است. روزهای قبل، حین نوشتن، چند بار به گذر زمان نگاهی می‌انداختم، اما این بار فرق داشت.

    دورهٔ شعر هم فوق‌العاده شوق‌آور بود. در یک جمله می‌گویم: انگار با شعر می‌توانم دوباره خودم را بیافرینم.

    فردا مهمان داریم و امروز حسابی مشغول کمک به مادرم بودم.
    https://t.me/WaterLilyEcho

  19. گزارش نیک | تخت‌نشینیِ هدفمند

    امروز زود از خواب بیدار شدم. اتفاقی که اگر قرار بود به‌تنهایی ملاک پیشرفت آدم باشد، الان باید مدیرعامل بیداری‌های زودهنگام شده بودم. ولی از همان ابتدا تا انتهای شب در تخت بودم. یعنی روز را زود شروع کردم، اما شروعِ روز با شروعِ زندگی دو مقوله‌ی جداگانه‌اند که فعلاً با هم قهرند.
    گاهی دلم می‌خواهد هیچ کاری نکنم. نه قرار، نه دیدار، نه وظیفه، نه پروژه‌ی خودسازی، نه حتی آن صدای نامرئیِ درون که مدام می‌گوید: «پاشو یه غلطی بکن!»
    فقط تخت باشد و فیلم و کتاب. یک جور مرخصیِ بی‌حقوق از اداره‌ی زندگی. نه اینکه لزوماً خسته باشم، گاهی آدم دلش می‌خواهد دنیا را از فاصله‌ی یک بالش تماشا کند. بی‌آنکه خودش مجبور باشد در اتفاقاتش شرکت کند.
    البته میان استراحت و اهمال‌کاری یک مرز باریک وجود دارد که من هنوز موفق نشده‌ام پیدایش کنم. احتمالاً مرزبانش هم مثل خودم خوابیده است.

    اما صبر!
    در وبینار نویسنده‌ساز، رسیدیم به مبحث صبر در کتاب «با سؤال‌ها زندگی کن». بعد هم سی دقیقه آزادنویسی درباره‌ی صبر، با سه پرسش که هرکدام به‌تنهایی می‌توانستند آدم را از تخت بلند کنند البته در حد نظریه.

    پرسش اول: من در چه عرصه‌هایی از زندگی نیاز به صبر دارم؟

    پاسخ من این است که در بازسازی خودم، در نوشتن، در ساختن دوباره‌ی رابطه‌ام با زندگی و در پذیرفتن فقدان‌هایی که قرار نیست با یک جمله‌ی انگیزشی از بین بروند.
    من گاهی از خودم انتظار دارم بعد از این‌همه اتفاق، یک‌دفعه بلند شوم، گرد و غبار روح را بتکانم، لباس موفقیت بپوشم و بروم دنبال ادامه‌ی زندگی. انگار آدمیزاد هم مثل هتل است، بعد از تخلیه‌ی اتاق، فقط کافی است خانه‌داری بیاید و همه‌چیز را مرتب کند.
    اما بعضی اتاق‌ها دیرتر مرتب می‌شوند. بعضی مهمان‌ها با رفتنشان هنوز در اتاق می‌مانند. بعضی فقدان‌ها هم کلیدشان را پس نمی‌دهند.
    شاید صبر برای من یعنی به خودم اجازه بدهم آهسته‌تر از برنامه‌ی زمان‌بندی‌شده‌ی ذهنم حرکت کنم، بی‌آنکه هر روز بابت سرعت کم، از خودم خسارت بگیرم.

    پرسش دوم: آیا تنبلی را با صبر اشتباه گرفته‌ام؟
    نه، راستش را بخواهید، پرونده‌ی من بیشتر به اهمال‌کاری نزدیک است تا صبر. صبر یعنی بدانی چه کاری باید بکنی و به نتیجه‌اش فرصت بدهی، اهمال‌کاری یعنی بدانی چه کاری باید بکنی و اول بروی درباره‌ی فواید صبر یک مقاله بخوانی.
    من هم گاهی به‌جای انجام‌دادن کار، مشغول مطالعه‌ی فلسفی درباره‌ی چراییِ انجام‌ندادنش می‌شوم. بعد هم با خودم می‌گویم هنوز زمانش نرسیده. کدام زمان؟ معلوم نیست. ظاهراً یک قطار اختصاصی قرار است از ایستگاه زندگی بیاید و مرا مستقیم به مقصد برساند، بدون اینکه لازم باشد بلیت بخرم یا از خانه بیرون بروم.
    اما می‌دانم که همیشه هم ماجرا تنبلی نیست. گاهی بعد از سوگ، آدم برای ساده‌ترین کارها هم باید از یک دیوار نامرئی بالا برود. گاهی هم ترس از شروع، لباسِ شیکِ صبر می‌پوشد و خودش را جای آن جا می‌زند.
    شاید راه تشخیص این باشد: اگر امروز توان یک قدم کوچک را دارم و مدام آن را به فردا حواله می‌دهم، احتمالاً با صبر طرف نیستم، با یک اهمال‌کارِ خوش‌بیان روبه‌رو هستم که برای هر کاری یک تبصره دارد.

    پرسش سوم: آیا من دچار انفعالم یا دچار بی‌صبری؟
    احتمالاً هر دو، با یک چاشنیِ عجله برای رسیدن به نسخه‌ای از خودم که هنوز فرصت نکرده‌ام بسازمش.
    گاهی آن‌قدر دلم می‌خواهد دوباره پرانرژی، فعال، خلاق و سرحال باشم که از همین نسخه‌ی امروز خودم غافل می‌شوم. گاهی هم از ترس اینکه مبادا باز هم روزها بگذرند و اتفاقی نیفتد، آن‌قدر به خودم فشار می‌آورم که ترجیح می‌دهم هیچ اتفاقی نیفتد.
    یک جور مسابقه‌ی دو بین انفعال و بی‌صبری، یکی نشسته و آن یکی دارد دورش می‌دود.
    شاید صبر برای من این باشد که نه مجبور باشم همیشه در حال پیشرفت باشم و نه خودم را به حال خودم رها کنم. بتوانم یک روز تمام در تخت بمانم، کتاب بخوانم، فیلم ببینم و فردایش یک کار کوچک را واقعاً انجام بدهم.

    قبل از وبینار امروز، یک پیشنهاد شرافتمندانه هم به استاد درباره‌ی موضوعی برای وبینارهای نویسنده‌ساز دادم. اینکه پیشنهاد به مرحله‌ی اجرا برسد یا نه، فعلاً در اختیار آینده است، اما دست‌کم امروز فقط مصرف‌کننده‌ی فکرهای دیگران نبودم. یک فکری هم از خودم صادر کردم. با رعایت تمام موازین گمرکی.

    در ادامه، مقاله‌ی «توصیف حس مریضی در نوشتن» و «ادبیات بیمار» و جستارهایی از ویرجینیا وولف را در نیویورکر خواندم. وولف از آن نویسنده‌هایی است که حتی وقتی درباره‌ی بیماری می‌نویسد، آدم حس می‌کند زبان هم تا امروز در مرخصی استعلاجی بوده و کسی خبر نداشته است.

    چقدر عجیب است که برای دردهای جسمی هزار جور واژه داریم، اما وقتی نوبت به دردهای درونی می‌رسد، زبان گاهی مثل پزشکی که نسخه‌اش را گم کرده باشد، فقط می‌گوید: «استراحت کنید و مایعات فراوان بنوشید.»

    شاید نوشتن، همین تلاش برای پیدا کردن واژه‌هایی باشد که هنوز برای تجربه‌های ما ساخته نشده‌اند. کلمه‌هایی برای آنچه حس می‌کنیم، اما بلد نیستیم بگوییم، یا بلدیم بگوییم، اما هنوز جرئت نکرده‌ایم.

    شب هم چند اپیزود از سریال «شرق بهشت» نتفلیکس دیدم. به این ترتیب، روزی که تقریباً تماماً در تخت گذشت، میان صبر و بیماری و ادبیات و درام تلویزیونی تقسیم شد.

    از نظر جغرافیایی، محدوده‌ی حرکتم بسیار کوچک بود، از بالش تا لبه‌ی تخت و از لبه‌ی تخت تا بالش. اما از نظر فکری، چند بار از خودم بیرون رفتم، دوری زدم و برگشتم.
    نمی‌دانم این را باید استراحت حساب کنم یا اهمال‌کاریِ فرهنگی.
    فقط می‌دانم امروز، دست‌کم، از خودم نخواستم قهرمان باشم. گاهی آدم باید بی‌خیال قهرمان‌بازی بشود تا بتواند دوباره آدم‌بازی کند.

    فردا اگر شد، از تخت هم مرخص می‌شوم.
    https://t.me/asa_fatemi

  20. بامداد است حالا.
    یعنی یک و سی‌هفت دقیقه صبح است حالا.
    و من هشت کلاس دارم.
    و من شش و نیم یا هفت باید بیدار باشم.
    مشق دارم الان.
    نشسته‌ام مشق می‌نویسم.
    نه.
    در واقع مشق‌نوشتن را هنوز شروع نکرده‌ام.
    درس فردا را پیش پیش می‌خوانم.
    کار زیاد است اینجا.
    همه‌اش ریخته بر سرم.
    نشسته‌ام که معانی کلمات را پیدا کنم.
    و تلفظ صحیح‌شان را ببینم.
    زیاد است. زیاد. زیاد. زیاد.
    نمی‌دانم معنی بنویسم، فیلترشکن وصل کنم. یا زور بزنم صدای i را شبیه اِ بگویم و نه ای.
    حلزونم من. کوند و کوند و کوند راه می‌روم.
    شوق و ذوق و فکرم البته اینجا نیست.
    ایده‌ی نوشتنی آمده است و ذهنم دارد به خود کام می‌بخشد.
    ضربانش بالا رفته و بزاقش مترشح.
    کجاست که به درس و تلفظ اهمیت دهد؟
    ما ماندیم اینجا.
    منتظر ایشان. که کارش تمام شود و آیا بپذیرد کار ما را یا نه؟
    که گمان هم نمی‌کنم طفلک چیزی عایدی‌اش شود امشب.
    که وقت نوشتن ندارم.
    که کلی کار ریخته سرم و هشت کلاس دارم که هفت باید بیدار باشم برایش.
    همین که اید‌ه‌اش را نوشته، کلاه بندازد بالا.
    خبری نیست امشب.

  21. صبح زود بیدار شدم.
    کارهای همیشگی ‌روزانه.
    پیاده روی امروز را نرفتم دوسوم روز را درحال دست وپنجه نرم کردن با دردی مزمن بودم.
    کتابی که دوهفته‌ی پیش سفارش دادم و جریان داشت امروز به دستم رسید.
    کتاب « ازش چی یاد گرفتی» نوشته‌ی احمدجوکار.
    شام نپختم.
    یک رخدادک برای خوراک امشبم در باشگاه نویسندگان نوشتم.
    کلا روز پر دردی بود.
    الان گزارش نیک
    شبتان نیک

  22. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    می‌نویسم تمرین نویسندگی خلاق را. نمی‌فرستمش اما. جای کار دارد هنوز.
    می‌خانم زبان را و می‌باشم تمرینجا را. برای نخستین‌بار برخط یا به قول اجنبی‌ها آنلاینش را.
    این‌بار تمرین خانم علیزاده حیرت‌زده‌ام می‌کند.
    میان این همه خوبان، ما کی باشیم؟
    باز هم زبان می‌خانم تا به‌وقت وبیکار. مرور می‌کنیم ادامه‌ی مبحث دیدگاه را. قرار می‌شود که فردا را تمرین کنیم‌.
    نویسنده‌ساز را می‌باشم و از صبر می‌نویسم.
    نگاهی به تمرینم می‌اندازم.
    شب را به پیاده‌روی می‌روم. صدای کفش مزاحم قبلی همچنان توی گوشم. تصمیم می‌گیرم که تا جای ممکن پیاده‌روی را به روز موکول کنم. پیاده‌روی اگر همه‌اش به اضطراب بگذرد که هوده‌ای ندارد.
    اسطوره‌ها را می‌کاوم. داستانکی می‌چپانم توی افسانه‌زارم.

  23. امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    فضلی خاندم از کتاب تقویم بی‌هدفی. چند صفحه‌ای هم از رمان آئورا.

    چیزی هم نوشتی؟
    دو نوبت آزادنویسی کردم.

    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    تاب‌ناپذیر.

    به کدام خاطره برگشتی؟
    داشتم پیاز حلقه می‌کردم برای زذشک‌پلو، یاد رستورانی افتادم که دوران دانشگاه با بچه‌ها می‌رفتیم. چه زرشک‌پلوی معروفی داشت.

    چه‌چیزی در نویسنده‌ساز پررنگ بود؟
    بازنگری در مفاهیمی مثل «صبر».
    اینکه در مواجهه با ابهام و ندانستگی، چه‌اندازه شکیبا هستیم؟
    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/hananeveshhtan

  24. سال‌واژه: ثمربخشی
    نیک خابیدم.
    صبح را نیک شروع کردم.
    نیک اندیشیدم.
    نیک نوشتم.
    نیک خاندم.
    نیک خندیدم.
    نیک تمیزکاری کردم.
    نیک به وبینار گوش دادم.
    نیک پیاده‌روی کردم.
    https://t.me/sohahashayeb

  25. امروزِ من:
    در پیچشِ چینشِ کلمات، می‌پیچم.
    یادی کنم از دبیر ادبیاتم که حسابی عاشق واج‌آرایی بود و عادت داشت کلمه‌ها را بشکند و بعد، از حروفشان، واژه‌های عجیبی بسازد و کنار واژه‌ی قبلی بگنجاند و جمله یا مصرعی آمیخته به واج‌آرایی از آن بسازد. چشم‌های براق و خنده‌ی بعد از رسیدن به لذتِ ساختِ واج‌آرایی‌اش هنوز جلوی دیدگانم به تازگیِ روز اول است. امروز از جانم کاسته و بعد، اندکی اضافه شد. مثلِ یوزپلنگانِ بیژن، یک تنه برای دو نشست می‌دوم. ذوقِ فردا و گفت و شنود در مورد کتاب را دارم. هماهنگی با مسئول کافه و کارهای مقدماتی انجام شد. چند روز بعد دومین سالگرد شروع «عصری با کتاب» است. برنامه‌ی خاصی برایش ندارم. مگر چه فرقی با باقی روزها دارد. بچه‌ها ذوقش را دارند. در دفتر روزنوشت، نوشتم. کلیپ‌ها را پست کردم. وبینار را شنیدم و آزادنویسی کردم. آنقدر راه رفتم، پشت پاهایم تاول زد و شب شد. این کفش‌هایم را دوست‌دارم. با اینکه می‌دانم همیشه بعد از پوشیدنشان تا روزها باید پاهای تاول زده و انگشت کوچولوی وحشت‌زده را در آبِ گرم و صابون ناز‌پرورده کنم و او از تلخی و سختیِ روزگار بنالند، با این همه باز هم رختِ بی‌حیایی تن کردم و کفش‌های نورِ چشمی‌ام را پوشیدم و زدم به شلوغی. مرض است دیگر. اصلن قدم زدن و فکر کردن با این کفش‌هاست که آنها را عزیز کرده. در نیمه‌ی اولِ آن سه ساعت جان کندن در خیابان‌ها و پیاده‌رو‌های شهر، به این نتیجه رسیدم که همیشه زورم به خودم می‌رسد و حسابی دست و دلبازم در حذف خودم. انگار همیشه هفت‌تیرِ تک‌تیرِ شش‌تیر ندار دارم و در اولین فرصت آن یک گلوله‌ی باقی مانده را در مرکز پیشانی‌ام می‌چپانم و تصور می‌کنم جهانِ بدونِ من چه دلگشا و زیبا شده برای دیگران. یادِ فیلم مردان سیاه پوش افتادم. آن صحنه‌ای که شخصیت اصلی به سرِ موجود فضایی شلیک کرد و کمی بعد سری تازه از تنش جوانه زد. شاید جوانه می‌زنم اما رو به پایین. حیف دبیر ادبیاتم نیست تا امشب به محصولش افتخار کند، با این همه لفاظی در کلماتی که سالاد می‌شوند. در نیمه‌ی دوم که دیگر تاول‌ها شکل گرفته بود و در حال سوزش بود، دست از سرزنش خیش برداشته و کمی مهربانتر شدم و اطرافم را ذره‌ای شاعرانه نگریستم. ماه و خورشید ناتوانن که در یک لحظه یک‌جا باشند، مگر در کسوف. فکر کردن به نظمِ آسمان سوزش تاول‌ها را بیشتر می‌کرد. فکر می‌کنم رابطه‌ای میان این کفش‌ها و فلسفه وجود دارد. در میانه‌ی راه به کتابفروشی سر زدم. بیشتر ملزومات‌التحریری‌ست تا کتاب‌فروشی. میان خروارها ماگ و دفتر و جینگولی‌جات، چند تایی هم کتاب پیدا می‌شود. تازه از میان آنها هم باید بگردی نشرِ خوب بیابی برای کتابی خوب. دو کتاب یافتم، یکی از «فریدون مشیری» و دیگری یک کتاب در مورد جُستار ‌نویسی. باقی‌ِ کتابها باید برود خمیر شود متاسفانه. حینِ راه رفتن با آن‌یکی کتابفروشی تماس می‌گیرم تا ببینم بیژن نجدی به شهر راه یافته یا هنوز او جن است و من بسم‌الله. مدتی پیش کتابم را امانت دادم به گردن‌نگیر‌ترین کتابخانِ شهر. حالا دستهایم در پوست گردو مانده. سفارشم تا دو روز دیگر هم نمی‌رسد. حس می‌کنم در دور افتاده‌ترین جای جهان زندگی‌ می‌کنم، ده روز گذشته و خبری نیست. این کتابفروشی، کتابفروشی‌تر است اما پر از کتاب کمک درسی‌ست، تا ادبیات. تا شعاع چند کیلومتری‌ام خبری از کتابفروشی نیست. چه دنیای کوچک و محدودی در اطرافم جاری‌ست و چه خفقانی‌ست وقتی نمی‌توانم میان قفسه‌های کتاب و لای برگه‌های آن پیچ بخورم و کتاب بخرم. با دستهای خالی از کتابِ موردِ نظر و تاول‌های سوزان، خودم را به مهربانی قطره‌های دوش سپردم.🌀

    1. 🌿🌿هیچ‌وقت کتاباتو نده به اونی که ممکنه پسش نده. دیدم که می‌گم. بعدم چرا اینترنتی نمی‌خری؟خیلی از کتابارو کتابفروشی‌‌های اطرافمون ندارن.

  26. سال‌واژه: شوق زندگی

    ساعت ۱۲:۴۰ نیمه شب است یا بعد از نیمه شب.‌لنا بی‌خاب شده و آمده اتاق من و می‌خاهد کنارم بخابد. وول می‌خورد و هیچ‌جوره خر نمی‌شود که بیرون برود. همین الان با من درگیر شد و قهر کرد خوشبختانه. ولی متاسفانه پشت در نشست و جایی نرفت. محلش ندادم و رفت.
    امشب تا ساعت ۱۰:۳۰ پای لپ‌تاپ بود. عین خر کار کردم. آخرش گفتم: «خب حالا تهش که چی.» جواب دادم: «هیچی.» آرام‌تر شدم. همان جوابی را که می‌خاست گفتم و دهنش را بست. اسکل من خیلی خسته‌ام. این کسشرها چیست که می‌پرسی؟
    ساعت ۵ در وبینار بودم. کمی از یک کتاب درخشان را استاد برایمان خاند. به آزاد نویسی نرسیدم. باید کارم را تمام می‌کردم.
    ساعت ۳ دیدم رخدادک ننوشتم و به فکر فرو رفتم و هیچ کمکی نشد تا وقتی قلم به دست گرفتم.
    ساعت ۱:۱۵ بعد از نیمه‌شب است. متاسفانه لنا با من آشتی کرد و تا الان کنارم بود. دو تا قصه برایش گفتم و چند بار مابین چرت زدم. باز خدا را شکر که رفت.
    امروز حین انجام کار کلی وسواس داشتم. نمی‌دانم لازم بود یا نه.
    خاب امانم را بریده.

  27. ٢١ مهر ١۴٠۵
    دیر بیدار شدم. گفتم عصر خیزم. با اینحال از همون اول پر از خشم بودم. یکی از آدم های مهم زندگیم رو از دست دادم. اون یه آدم که می‌تونست بهم کمک کنه هم بوته خیار شده هرچی بهش میگم جواب نمیده.
    صبر، تنفس عمیق و مدیتیشنی که استاد کلانتری به ما یاد داده رو باید انجام بدم.
    عیش نگارین، باید در موردش ساعت ها بنویسم. ساعت ها حرف بزنم. ساعت ها وقت بزارم تا رد آدم های اشتباه رو از ذهنم حذف کنم.
    دارم میرم دانشگاه، خوبی دانشگاه فقط به حضور بچه هاست. درس خوندن لذت بخشه اما اگه کسی نباشه، نه.
    امیدوارم کسی این حرفا رو نخونه. چون این چند روز دارم به شدت دارم زندگیم رو به فنا میدم.
    کمی کتاب خوندم و خیلی نوشتم. با بچه ها کافه رفتیم و درمورد اهمیت دوست صمیمی داشتن حرف زدیم.
    به پیدا کردن شغل فکر کردم اما نتیجه خاصی نگرفتم. یکی از معضلات اخیرام پیدا کردن شغل هست.
    در آخر سریعتر از همیشه شب شد و با فکریدن دوباره به آغوش خواب رفتم.

  28. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    صبح بود و کلاس‌ها‌.‌ طبق معمول. ظهر به قدری ناخوش بودم و بی‌خواب که کلاس را زمین گذاشتم و برگشتم اتاق‌. خوابیدم. سرزبان را بودم. جمع‌بندی بخش پرسش از دیدگاه بالاخره تمام شد. در نویسنده‌ساز ، استاد از صبر گفت. چه تصادفی‌. بزرگ‌ترین پرسش این روزهای من همین صبر است. فکر می‌کنم انسان صبوری نیستم. در صبر، بی‌صبری می‌کنم. باید تربیت کنم من صبرمند را. نوشتم از چیزهایی که صبر می طلبند. در حال حاضر . از من‌. ای دل غافل. خواب بودم و نشد تمرینجا را باشم. فردا هم که کلاس دارم. کمی زبان تمرین کردم. تمرین را فرستادم و رضایت استاد را جلب کردم. رفتم نزد دوستانم. چندان خوش نگذشت. حوصله‌ی معاشرت با انسان‌ها را ندارم. آمدم یادداشتی بنویسم که دیدم دارد پهلو می‌زند به جفنگ و چص‌ناله‌جات. این شد که رها کردم و یادداشت پیش‌تر ‌ها را هوا کردم. درباره‌ی زبان بدن بود‌‌. چه بگویم. نوشته‌های خامدستانه و انتشارشان در کانال اذیتم می‌کند. اما باید صبور باشم. نویسندگی آسان نیست. صبر. صبر. صبر.
    کانال من:
    https://t.me/mrymsedaghat21

  29. سه‌شنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۵
    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    دستم را روی شکمم گذاشته‌ام و با لبخند خمیازه می‌کشم. می‌خواهم از امروزم بنویسم؛ روز پرکاری که پشت سر گذاشتم. روزی که چقدر شیرین بود

    هشت صبح، با دل‌نگرانی مادرانه از خواب بیدار شدم. احساس کردم لیلیا تکان نمی‌خورد. هرچقدر با دست لمسش کردم و این‌طرف و آن‌طرف شدم، فایده‌ای نداشت. فرشته‌ی کوچولوی من عمیق خوابیده بود.

    دلم طاقت نیاورد. بلند شدم و تا آشپزخانه رفتم. کمی موز خوردم و جرعه‌ای هم شربت نوشیدم. بعد به تختم برگشتم و دوباره به پهلوی چپ خوابیدم. اما خبری نبود.

    دیگر داشتم نگران می‌شدم. تصمیم گرفتم از حس شنوایی کمک بگیرم. وارد اینستاگرام شدم و چند کلیپ دیدم. با شنیدن صدای موسیقی‌ها، خانم کوچولوی ما هم بیدار شد!

    آخ که چرخیدنش چه آرامشی به دلم داد.

    حالا می‌توانستم با خیال راحت بخوابم؛ البته که دیگر خواب از سرم پریده بود!

    یکی دو ساعت بعد، میان خواب‌های نصفه‌ونیمه، تصمیم گرفتم تختخواب را ترک کنم.

    با مامان و مادرشوهرم صبحانه خوردیم و گفتم تا دیر نشده، بروم و حاضر شوم.

    مادرشوهر مهربانم شب گذشته، وقتی ما خواب بودیم، کفش‌های همسرم را شسته بود. یکی از کارها انجام شده بود. مامان مهربانم هم لباس‌ها را اتو زد و آماده کرد. حضور این دو فرشته در خانه برایم نعمت بزرگی شده است.

    ابروهایم را مرتب کردم، میکاپ کردم و لباس بلند و مشکی‌ای را که از دوران پیش از بارداری‌ام داشتم، پوشیدم. عجیب بود که اندازه‌ام شده بود! البته قبلاً بیشتر به تنم می‌نشست، اما حالا هم با وجود شکمم بد نبود.

    مامان تا نگاهم کرد، گفت: «وایسا عکست بگیرم! شبیه شهرزاد شده‌ای.»

    مادرشوهرم هم گفت: «هزار ماشاالله! کاش با این لباس هم عکس می‌گرفتی.»

    حتی بوت‌هایم را که از کمد بیرون آورده بودم و از بس در کمد مانده بودند خاک گرفته بودند، شست. اما هر کاری کردم، اندازه‌ام نشدند!

    امیدوارم به‌محض اینکه لیلیا به دنیا بیاید، ورم پاهایم هم بخوابد.

    کمی از کتلت شام دیشب خوردم تا در طول عکاسی اذیت نشوم. چند دست از لباس‌ها و کفش‌های لیلیا را هم برای عکاسی برداشتم؛ به همراه قاب عکسی که از او داشتم.

    سعید به خانه آمد. لباس مشکی‌ای را که خریده بود پوشید و آماده شد. بعد با هم به سمت آتلیه راه افتادیم.

    با وجود ترافیک شدید، خیلی دیر نکردیم و آدرس هم تقریباً سرراست بود.

    به باغ که رسیدیم، دو عکاس جوان به استقبالم آمدند. ابتدا لباس مشکی‌ای با کلاه پوشیدم و با این ست در آتلیه عکاسی کردیم.

    بعد نوبت به ست سفید رسید؛ لباسی که در آن شبیه فرشته‌ها شده بودم. با این لباس در باغ عکاسی کردیم. حتی بال‌های فرشته هم برایم گذاشتند و دسته‌گلی از لیلیوم‌های سفید به دستم دادند. این قسمت برایم خیلی جالب بود؛ آخر گل لیلیوم همیشه من را به یاد اسم دخترم، لیلیا، می‌اندازد.

    روی تاب هم عکس گرفتیم.

    در نهایت به اتاق انتخاب عکس رفتیم و ۲۱ عکس انتخاب کردیم!

    بعداً که به خانه برگشتم، با خودم گفتم کمی زیاده‌روی کرده‌ام. شاید می‌شد عکس‌های کمتری انتخاب کنم و واقعاً به این تعداد نیازی نداشتم. اما چه کنم؟ من عاشق عکسم و هرکدام از آن‌ها برایم ارزشمند بود.

    در لباس‌های بارداری که پوشیده بودم، شکمم کاملاً مشخص بود. از نیم‌رخ دیگر کوچک به نظر نمی‌رسید و کاملاً متناسب بود.

    ظهر که به خانه برگشتیم، ناهار خوردیم و کمی استراحت کردم. اما دوباره باید آماده می‌شدم و به کلاس بارداری می‌رفتم.

    با اینکه اصلاً حال‌وحوصله نداشتم، دلم نمی‌خواست حتی یک جلسه از این کلاس را از دست بدهم. تازه امروز در کلاس تئوری، همسرها هم حضور داشتند.

    قبل از رفتن به کلاس، گروه «بله» را بررسی کردم و ناگهان چشمم به عکس یک نوزاد افتاد.

    پسرک لیلا بود؛ میراث!

    باورم نمی‌شد. لیلا در کلاس دوست صمیمی‌ام شده بود و با هم در کلاس‌های بارداری شرکت کرده بودیم. تازه وارد هفته‌ی سی‌وهشتم شده بود و من هنوز فکر نمی‌کردم به این زودی زایمان کند.

    ماجرا از این قرار بود که در معاینه متوجه دفع پروتئین در ادرارش شده بودند و به همین دلیل سریع به زایشگاه رفته بود. آنجا کیسه‌ی آبش را پاره کرده بودند و خانم مسیح‌پور هم برای کمک به او رفته بود.

    با انجام ورزش‌ها و استفاده از روش‌های کمک‌کننده به پیشرفت زایمان، دهانه‌ی رحمش تا شش، هفت سانتی‌متر باز شده بود. در نهایت هم با کمک اپیدورال، یا همان روش تسکین درد زایمان، ادامه‌ی مسیر برایش آسان‌تر شده بود.

    لیلا خیلی راضی و خوشحال بود. پسرکش را در آغوش گرفته بود و برایش شعر می‌خواند.

    از میراث تشکر می‌کرد که این‌قدر همکاری کرده و پسر خوبی بوده است؛ اینکه با هم از پس این تجربه برآمده بودند.

    خواندن حرف‌هایش برایم شیرین بود. یک لحظه با خودم فکر کردم که شاید به‌زودی نوبت من و لیلیا هم برسد؛ اینکه دخترکم را در آغوش بگیرم و برایش لالایی بخوانم.
    به کلاس بارداری که رسیدم، در ساعت اول همه با هم ورزش کردیم. سپس همسرها به ما ملحق شدند.

    باورم نمی‌شد که سعید سر وقت آمده بود! حضورش در آن جمع به من دلگرمی می‌داد. خوشحال بودم که این‌قدر برایمان اهمیت قائل است؛ اینکه به خاطر دختر و همسرش، کارش را رها کرده و آمده تا با دقت به حرف‌های ماما گوش بدهد.

    او پدر خیلی خوبی می‌شد.

    ماما درباره‌ی ماساژهای بارداری آموزش داد. گفت در آغوش گرفتن مادر چقدر به جنین احساس امنیت می‌دهد. از شکل‌گیری هوش کودک از دوران جنینی و اهمیت سال‌های اولیه‌ی زندگی در رشد و شکل‌گیری شخصیتش حرف زد.

    کلاس آموزشی فوق‌العاده‌ای بود. از اینکه همسرم هم در آن حضور داشت، خیلی خوشحال شدم.

    اینکه چنین اطلاعاتی را در اختیار پدرها هم می‌گذارند، به نظرم ارزشمند است. وقتی درباره‌ی دردهای مادر هنگام زایمان و مراقبت‌هایی که نیاز دارد صحبت می‌شود، پدرها هم بهتر می‌توانند شرایط همسرشان را درک کنند. شاید این آموزش‌ها کمک کند نسل جدید، بیشتر قدر همسران و فرزندانشان را بداند.

    سعید به خاطر ترافیک سنگین با موتور آمده بود. صبر کرد تا اسنپ بگیرم و بعد خودش رفت.

    از شانس بد من، راننده‌ای نصیبم شد که نه‌تنها با سرعت رانندگی می‌کرد، بلکه حرف‌های عجیبی هم می‌زد.

    البته آن‌قدر خسته بودم که درست در گفت‌وگوهایش شرکت نمی‌کردم.

    می‌گفت: «این‌قدر این راننده‌ها بد رانندگی می‌کنن که اگه از خدا نمی‌ترسیدم، روزی سی نفر رو می‌ترکوندم، آبجی»

    بعد خرما خورد و به من هم تعارف کرد. تشکر کردم، اما برنداشتم.

    حتی اصرار کرد که اگر دوست دارم، به ضبط ماشینش وصل شوم.

    تنها خواهشم این بود که این‌قدر با سرعت و بی‌احتیاط رانندگی نکند؛ اما چیزی نگفتم.

    یک بار هم گفت: «من و پسرم جز همدیگه کسی رو نداریم.»

    داشت دلم برایش می‌سوخت که فهمیدم منظورش از پسرش، ماشینش است.

    گفت: «باورتون می‌شه یه بار ماشینم به ترتر افتاده بود؟ بهش گفتم می‌شه لطفاً خوب شی، قربونت برم؟ درست شد! به نظر من انرژی خیلی تأثیر داره.»

    خنده‌ام گرفته بود، اما تأییدش کردم

    وقتی به خانه رسیدم، مامان و مادرشوهرم منتظرم بودند. برایشان از کلاس تعریف کردم.

    نیم ساعت بعد، سعید با پاکتی به خانه آمد. وقتی دیدم برایم یک توپ ورزشی بزرگ خریده، خوشحال شدم. به کمک پمپ، بادش کرد.

    همان‌جا فهمیدم که شرکت در کلاس بارداری تأثیر خودش را گذاشته است

    مثل همیشه، بعد از خوردن شام، به تماشای ادامه‌ی سریال شهرزاد نشستیم.

    آخر شب بغلش کردم و حسابی از او تشکر کردم؛ برای اینکه امروز این‌قدر برای من و دخترش وقت گذاشته بود.

    هرچه می‌گذرد، بیشتر می‌فهمم که چقدر دوستش دارم. چقدر ابراز عشقی که در عمل خودش را نشان می‌دهد، باارزش و عمیق است.

    و چقدر مطمئنم که پدر فوق‌العاده‌ای برای دخترکم می‌شود.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    فردا مهمان عزیزی داری. باید زودتر بخوابی تا سرحال باشی.

    روز شیرین و خسته‌کننده‌ای بود. چشم روی هم بگذاری، لیلیا به دنیا آمده و تمام این روزها به خاطره تبدیل شده‌اند.

    امشب دوره‌ی تمرین یوگای بارداری در خانه را هم خریداری کردی. خوشحالم که می‌خواهی ورزش را به‌صورت جدی در خانه دنبال کنی تا برای زایمان آماده‌تر باشی.

    فقط یادت باشد که در این هفته‌های پایانی، تمرین‌ها باید متناسب با شرایط بارداری‌ات و توصیه‌ی پزشکت باشند.

    ⸻

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 آفرینش و هنر: ۵
    🥗 تغذیه و آب: ۸
    ✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۵
    📖 خواندن و شنیدن: ۵
    🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
    🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۱۰
    🧸 آمادگی برای لیلیا: ۱۰
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰
    💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
    😴 استراحت و خواب: ۸

    امتیاز امروز: ۸۱ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  30. سال‌واژه: زن.
    صبح زود و درس.
    درمانگاه.
    ظهر رفتم خانه‌ی ن. آخرین روزی‌ست که اینجاست. دیگر هفته‌ای یک‌بار نه، اگر خوش‌شانس باشیم ماهی یک‌بار هم را می‌بینیم. دلم خیلی تنگ می‌شود. رفتیم پیاده‌روی و خرید. ن هم آمد. با ن و ن شام پختیم. دسر پختیم. اهنگ گوش دادیم و خندیدیم و سعی کردیم به این فکر نکنیم احتمالن به این زودی‌ها این شب تکرار نمی‌شود.

  31. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»
    امروز هم بعد از رساندن بچه‌ها به مدرسه نوشتم. و بعدش هم تا ظهر نشستم به انتخاب و فرستادن جملاتی که تمرین جلسه‌ی شعرمان بود.
    ظهر خوابیدم. وقتی بیدار شدم پیامی در کانال دوره‌ی شعر دیدم که استاد نوشته بود امشب جلسه‌ی بازخورد نداریم. عالی بود. حالا تا جمعه باز فرصت دارم بیشتر روی جمله‌ها کار کنم.

    منجوق‌دوزی کردم و بعد هم وبینار نویسنده‌ساز. امروز استاد باز هم از صبر گفت و کتابی در همین مورد خواند. بعد از با هم نویسی، باز هم منجوق‌دوزی کردم و به درس بچه‌ها رسیدم. جلسه‌ی دوم شعر بود که بسی آموختیم.

    این روزها از خواندن عقب افتاده‌ام. کارهایم زیاد شده و وقت کم دارم. تا قبل از خواب سعی می‌کنم‌ چند صفحه بخوانم.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  32. توضیح و شرح کامل انواع گاه شماری پایه دهم انسانی در کلاس و چندی هم با مشاوره دادن به پایه ی نهم سپری شد.
    قبل برگشت به منزل سری به افق کوروش زدم و یکم خوراکی هایی من جمله کیک و آبمیوه و شیر کاکائو و… خرید کردم.
    قسمت چهارم در میان قدم ها را هم دیدم (تصور زندگی با معلولیت سخته این افراد قطعاً سختی های زیادی می کشن.)
    @Maryamwriter_2

  33. توضیح و شرح کامل انواع گاه شماری پایه دهم انسانی در کلاس و چندی هم با مشاوره دادن به پایه ی نهم سپری شد.
    قبل برگشت به منزل سری به افق کوروش زدم و یکم خوراکی هایی من جمله کیک و آبمیوه و شیر کاکائو و… خرید کردم.
    قسمت چهارم در میان قدم ها را هم دیدم (تصور زندگی با معلولیت سخته این افراد قطعاً سختی های زیادی می کشن.)
    @Maryamwriter_2

  34. چهارشنبه برای خوشحالی کافیست

    رفته بودی مدرسه. سلانه سلانه یا دوان دوان؟ اولش سلانه سلانه. آخرش دوان دوان. 
    رسیده بودی و مقوای بزرگ بشقاب سلامت را دستت داده بودند و تشکر کرده بودی. چشم‌های ماهی و مرغ و کره خندیده بود بهت توی بشقاب. 

    با مقوای بشقاب سلامت رفته بودی توی کلاس و ماهان و امیرعباس از قبل نشسته بودند. تک به تک می‌آمدند و هی سلام. سلام. 
    ترکیب چیده بودی دیشب و حالا چیدی‌شان سر کلاس به امید دعوای کمتر و آرامش بیشتر.

    تقارن درس داده بودی و شمارش با تقارن و رنگ آمیزی متقارن. بعضی بچه‌ها نفهمیده بودند. یک طرف سبز و یک طرف آبی. توضیح چندباره‌ی تو. 

    دلت مالش می‌رفت از گشنگی‌. زنگ تفریح که شد تو خوشحال‌تر از بچه‌ها بودی. وقتی کاسه‌های آش را روی میز دیدی. بربری به دست دخلش را آوردی و دلت باز هم آش می‌خواست. ولی نان و پنیر سق زدی در ادامه البته با انگورهای الهه که عجب چسبید. با شکمی پر و پلک‌های سنگین شده به کلاس برگشتی. 

    دلت می‌خواست یک گوشه می‌خوابیدی. اما ادامه‌ی تقارن را گفتی و اجتماعی. خط زمان بود. دیروز، امروز، فردا. مثلا درس‌ها را به هم وصل شده بودند. خط زمان با مبحث قبلی ریاضی. فک بچه‌ها بی‌وقفه کار می‌کرد و سر تو بی‌قفه درد. چت شده بود؟ کم آبی؟ کم خوابی؟ کم ساکتی؟

    دوباره زنگ تفریح. محسن و امیرمحمد آمده بودند توی کلاست. کلاس پنجم‌اند حالا. ازشان خواسته بودی ماژیک بکشند روی اسم خانم جعفری که بالای کاربرگ هنر خورده بود که زنگ بعد می‌خواستی با بچه‌ها درستش کنی. ماژیک کشیدند تند و تند و دمشان گرم. 

    سر خوردی پایین از پله‌ها و چای بدمزه‌ای نوشیدی. مانده در فلاسک. زورشان می‌آید چای‌ها را نو کنند انگار برای این گلو‌های کهنه‌کار. 

    زنگ آخر بود و همه بچه‌ها چسب و قیچی به دست. بشقاب سلامت مقوایی را چسباندی روی تخته. و کاربرگ‌های هنر را به دست بچه‌ها. رنگ می‌کردند. می‌بریدند. می‌چسباندند هر ماده‌ی غذایی را در گروهش. با کمک بشقاب روی تخته.

    کاغذ کاغذ کلاس. همه‌جا تکه تکه. جارو و خاک‌انداز می‌دادی به نوبت دستشان که زیر دست و پایشان را جمع کنند. کاغذها دلشان نمی‌خواست بروند. چنان بغل کرده بودند موزاییک‌ها را که انگار از اول جزشان بودند.
     
    زنگ خورد و کلاس تمیز بود و بشقاب‌های سلامت کوچک کاغذی روی میزت. همه رفتند. تو ماندی و جمع و جور و سلانه سلانه. 
    الهه دیدت و خندید که ترکیده‌اید. ماهیتابه زده بودند توی صورتت؟

    از ماشین پیاده شدی و روانه به سمت خانه. پسرهای بعد از ظهری نزدیک خانه هم به سمت مدرسه. دست یکی بستنی دیدی و دلت خواست. شیرین و خنک. پیچیدی توی مغازه‌ی علی. بستنی به دست تا خانه. جان می‌داد بهت بستنی. 

    رسیدی خانه و لباس‌ها را کندی و انگار نه انگار که پاییز است. تکلیف فرستادی و سوالات درس‌ها. 

    ناهار را که خوردی، لمیدی روی مبل. ادامه‌ی شب هول. به خودت غر زدی از طولانی شدنش. و اینکه تمامش می‌کنی به زودی ولی می‌ترسی از نفهمیدنش. 

    سه شده بود به گمانم. پهن زمین. بالش خنک زیر سرت. پتوی نازک روی تنت. خواب در آغوشت. 
    ساعت چهار و بیست و دو دقیقه بود که سهیل زنگ زد بهت که از خواب بیدار شدی. از قبل با هم هماهنگ کرده بودید که زیاد نخوابی. 
    کمی تلفنی حرف زدی. با الهه. با فاطمه.
     
    پریدی توی وبینار و همزمان که گوش می‌دادی، جمع و جور کردی. ظرف شستی. پیازها را خرد کردی برای عدس‌پلو و رسیدیم به آزادنویسی.
    از صبر می‌گفت استاد و بخش‌هایی از کتابِ با سوال‌هات زندگی کن. جدید بود. نگاهت را عوض کرد به صبر. نوشتی و نوشتی. بیشتر از هزارکلمه. 

    رفتی سراغ پیازها و آشپزی. عدس‌پلو درست کردی. ظرف‌ها را باز هم شستی و سهیل آمد. 
    کلاس شعرت شروع شد و همزمان شام می‌خوردید. نت اذیت می‌کرد و گاهی قطع و وصل می‌شد.

    سفره را سهیل جمع کرد و تو مشغول کلاس. تمام که شد حرف می‌زدید و بازی. کاتان و چای. بازی بیخودی بود برایت. شانس هیچ. حوصله‌ات سر رفت بیشتر. 

    باز هم ظرف شستی. چقدر ظرف می‌شویی؟ 
    و حالا که می‌نویسی دوست داری نخوابی. دوست داری بخوانی. ولی صبح جان می‌کنی برای بیداری. فردا چهارشنبه‌ است و همین برای خوشحالی‌ات کافیست.

  35. قسمت امشب: حلزونی زیر درخت پرتقال یا نارنگی با چشمانی ورقلمبیده.

    قراری که داشتم را رسیدم و به قرار نرسیدم و به بی‌قراری چرا.
    شب‌بخیر.

  36. گزارش نیک | بیست‌ویکم مهرماه ۱۴۰۵ سال‌واژه‌ام: جسارت

    کار نیک امروز من، شرکت در وبینار نویسنده‌ساز و گوش‌دادن به بخشی از کتاب با سؤال‌هایت زندگی کن نوشته‌ی الیزابت وینگارتن بود که شاهین کلانتری آن را می‌خواند. شنیدن این بخش حسابی به دلم نشست. انگار پرسش‌های کتاب در همین روزهایی به سراغم می‌آیند که بیش از همیشه به مکث‌کردن، دوباره پرسیدن و از زاویه‌ای دیگر دیدن زندگی‌ام نیاز دارم.

    بعد از شنیدن کتاب، دست به آزاد‌نویسی بردم و با تکیه بر برداشت‌های خودم، متنی برای کانال «مشقِ بودن» نوشتم. برایم لذت‌بخش است که شنیده‌هایم فقط در حد یک تجربه‌ی خوشایند باقی نمی‌مانند و می‌توانند بهانه‌ای برای فکرکردن، نوشتن و پیدا کردن راهی تازه برای دیدن زندگی باشند.

    امروز جسارت برای من یعنی به پرسش‌هایم فرصت بدهم، از کنارشان بی‌تفاوت نگذرم و اجازه بدهم بعضی شنیده‌ها، چیزی را در من تکان بدهند و به کلمه تبدیل شوند.
    https://t.me/MashgheBodan

  37. نیمه شب است و بعد از روزی سخت به خانه رسیده‌ام. وسوسه می‌شوم سریع بخوابم. درس وبینار امروز صبر است. می‌گوید اول گزارش نیک را بنویس بعد بخواب. صبح آزادنویسی کردم. امروز شیفتم را تغییر دادم تا بتوانم بعد از ظهر همراه خواهرم پیش دکتر برویم. وبینار را در راه مطب شنیدم. میان بوق ماشین‌ها و همهمه مردم. ساعت 6 مطب بودیم ولی دکتر اتاق عمل بود و ساعت 9 شب رسید و ما صبر کردیم. باز تا ساعت ده و نیم صبر کردیم تا نوبتمان شود و من کتاب «هیچکاک و آغاباجی» را خواندم. سرماخوردگی‌ام نیز در حال بهبود است. 15 دقیقه از راه مطب را هم پیاده‌روی کردیم. خسته‌ام و نوشته‌هایم دَرهم بَرهم است. وسوسه سیگار هم دیگر اذیت نمی‌کند. امروز روز بیست و یکم ترک بود و این عدد برای کسانی که عادتی را ترک می‌کنند یا عادتی نو می‌سازند عددی با معناست.

  38. گزارش نیک 

    صبح را که استارت زدیم، به سوی. بیرون. دیگر داریم رفته‌رفته، اندک اندک اندک برای بهروی مناسب. در می‌یابیم که بهینه‌تر است رختخواب تشک را  نزدیک ۹ ببوسیم و‌ سلام به آفتاب کنیم. اما حواسم جمع است. که بالاتر نوشتیم زدیم بیرون. و از بخت بدمان، پس از سالها برای کاری گذرمان به بیمارستان افتاد. که انتظار انتظار انتظار انتظار انتظار انتظار دست آخر کارمان انجام نشد بازگشتیم خانه. وقت‌مان مرد. امان از نقص سیستم‌ها اداری و پزشکی و سلامتی. بگذریم. بازگشتیم و ادامه کتاب در کمال سادگی خواندیم. اژ محدودیت گفت محدودیت خلاقانه. گفت آدم‌ها در کار خلاقانه دوجورند بغضی برای پروژه‌شان زمان تعیین نمی‌کنند. و دچار  وسواس فکری می‌شود. که آیا منابع کامل. این اسلاید برای جلسه اول خوب است. امید منابع برای ارائه در جلسه کافی است. عده‌ای هم این قدر بازه‌ی زمان تحویل پروژه را کوتاه می‌گیرند که فقط پروژه را تحویل بدهد. گفت. نه به آن سر طیف بچسبیم و نه این سر را ارج بنهیم. گفت برای کار یک‌ بازه‌ی نه خیلی کوتاه، نه خیلی بلند زمان تعیین کنیم. اما دلم برای یک فیلم خوب تنگ شده است. خدا کند  کنار عادت‌های ارزشمند بمانم.

    علی آراسته 
    #نیک‌روز

  39. از رخدادهای گل‌درشت امروز، دیدارمان با دوستان اهوازی مدرسهٔ نویسندگی بود: ندا جان پشم‌فروش، حدیث جان کاشانی‌زاده و شیما جان صادقی و چه خوش ساعاتی بود، آن ساعاتی که با هم گذراندیم. در کافه نشستیم و حرف زدیم، از همه‌چیز. از زندگی‌هایمان و دغدغه‌های ابن روزهایمان و نوشتنمان. ندا و حدیث، شعرهای جدیدشان را خواندند. شعرناک رفتیم کتاب‌فروشی و آن‌جا هم در کنار قفسه‌ها از کتاب‌ها گفتیم و برای هم کتاب‌های محبوبمان را نشان دادیم و از تجاربمان در خواندن کتاب‌های مختلف گپ زدیم. دوستان که رفتند، من ماندم در کتاب‌فروشی و رفتم سمت تحریری‌جات. علاوه بر سه کتابی که برگزیده بودم، مداد نوکی و کیف‌دستی پشمی قشنگی با طرح‌های سفالینه‌های فلات غرب ایران گرفتم‌. کتاب‌هایم همه در حال‌وهوای شعر بودند چون این روزها، جانم شعر می‌طلبد. کتاب «در تعریف شعر» منوچهر انور که همان‌جا در میز و صندلی راحت کتاب‌فروشی نشستم و خواندمش. همان بخش تعریف را که شبیه شعر نگاشته نویسنده و چه قلم سحرانگیزی و چه ارجاعات به‌جایی. کتاب دیگر، «مقالات شمس» بود. در خانه مدام ورقش زدم و اصطلاح «خو وا کردن» را بسیار پسندیدم. کتاب دیگر، «هزار باده هزار باد در هزاره‌های شب تو بر تو» محمدرضا اصلانی بود که سحر کلمات بود‌. خرسند از خریدم به خانه آمدم و سریع ناهار آماده کردم. عصر در بخشی از وبینار نویسنده ساز شرکت کردم اما کاری پیش آمد و رفتم آموزشگاه. چای هم بردم. آن‌جا هم با همکارهمسرم از کتاب‌ها حرف زدیم. شب حالم بد شد. سلام سرماخوردگی . پادتن انگار دروغی بیش نیست. سرفه امانم را برید بس که هوا بد بود.
    با تمام این احوال، یادداشت کانال را نوشتم. ندا سپرده بود که دربارهٔ دیدار امروزمان باشد‌. در کتاب‌فروشی چند صفحه‌ای نوشته بودم، با تغییراتی اساسی، یادداشتی کوتاه از این دیدار نوشتم‌، دیداری با خواهران کلمه‌ای‌ام‌.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  40. بنام خدا
    گزارش نیک ۱۵۴:
    امروزم را با چند صفحه آزاد نویسی شروع کردم و تازه شدم با نوشتن.
    از «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق» خاندم:
    «خاک‌تنی در کلمات
    در واژه آب‌تنی نه، خاک‌تنی می‌کنم. در غبارِ روی کلمات ناجستنی‌ها را می‌جویم و به شعر می‌رسم.
    شعر کلمه است اما شعر‌‌تر خود کلمه است، هر کلمه. و شعر‌تر‌تر از همه‌ی واژه‌ها، «اگر» است که مادر همه‌ی شعر‌هاست، همو که یاد‌آور همه‌ی حسرت‌ها و نابسندگی‌هاست.»
    چند فصل از رمان «شب‌یک شب‌دو» خاندم.
    «بوف‌کور» را تمام کردم.
    چند صفحه از «بوطیقای شعر نو» خاندم.
    ادامه‌ی داستان «همسرم» از چخوف را خاندم.
    وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم، استاد از کتاب «با سوال‌هایت زندگی کن» خاندند که درباره‌ی صبر بود. خیلی برایم جالب بود، مفهوم صبر برایم تغییر کرد و بیست و پنج دقیقه با موضوع نقش صبر در عرصه‌های مختلف زندگی، نوشتم که این‌بار که از صبر نوشتم دیدگاهم نسبت به صبر تغییر کرده بود. وبینار‌ها اوقات خوشی هستند.
    شب دوباره مهمان آمد و متأسفانه نتوانستم در جلسه‌ی شعر محبوبم شرکت کنم، مهمان‌ها تا پاسی از شب ماندند.
    آخر شب باز آزاد‌نویسی کردم و بیشتر درباره‌ی صبر نوشتم.
    محبوب امروز:
    «حس می‌کنمت، همیشه اینجا هستی
    پنهان چه کنم تو را که پیدا هستی؟
    تو با منی و خود منی و اینان،
    گویند که نیستی تو، اما هستی»
    حسین منزوی

  41. سه شنبه ۲۱ مهر
    گزارش نیک ۱۵۴
    سال واژه ام تغییر

    سحرخیز باشیم و از سکوت و آرامش سحر لذت ببریم.
    ابتدای هر روز ارتباط با خدا

    *نوشتن فهرست کارها:
    تا توانستم حتی ساده ترین کارهایم را روی کاغذ نوشتم و به وقت اجرا انگار خوشحال ترین آدم روی زمین بودم به خاطر تیک زدن های فراوان

    *نوشتن سه صفحه روزانه نویسی:
    در سه صفحه از صبر نوشتم و سوال هایی از خودم پرسیدم.
    چرا صبر پیشه کنم؟
    آیا تا به حال آدم صبوری بودم؟
    آیا از صبر من کسی یا کسانی سوء استفاده کرده اند؟ چه کسی یا چه کسانی؟
    صبورترین آدم زندگی ام کیست؟
    پاسخ:
    مادرم
    چرا مادرم صبورترین است؟
    چون همیشه خودش را نادیده گرفته، خودش را در اولویت قرار نداده و آیا این خوب است؟این که سختی ها را تحمل کنی به خاطر دیگران و جیکت هم در نیاید؟
    اگر دیگران شعور و احساس داشته باشند که میوه ی صبر مادر شیرین است در غیر این صورت چه؟آیا خستگی به تن این آدم نمی ماسد؟آیا از گذشته ی خود پشیمان نیست؟

    *دیباچه ی گلستان:
    به حکم ضرورت سخن گفتیم و تفرج کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که آثارِ صولتِ بَرد آرمیده بود و ایامِ دولتِ وَرد رسیده

    پیراهنِ برگ بر درختان
    چون جامه ی عیدِ نیکبختان
    اولِ اردیبهشت ماه جلالی
    بلبل، گوینده بر منابرِ قُضبان
    بر گلِ سرخ از نم اوفتاده لَالی
    همچو عرق بر عذار شاهد غَضبان

    صولت=حمله
    ربیع=بهار
    بَرد=سرما
    وَرد=گل سرخ
    قُضبان=جمع قضیب به معنی شاخه های ستبر و مطلق شاخه ها
    لَالی=مرواریدها جمع لؤلؤ
    عِذار=موی بالای پیشانی و موی چهره و به معنی چهره  هم آمده
    غَضبان=صفت مشبهه به معنی خشمگین

    *پیاده روی کردم.
    *آب کافی نوشیدم.

    کتاب *بوف کور را می خوانم.

    چه کاری می تواند بکند؟اگر او را به خانه می خواند دیگر عباس هیچ وقت حرف و دشنام، خشم و خط و نشان مرگان را به جد نمی گرفت.اگر همین جور می ماند می باید تا صبح نگران پسر، مثل سرکه در خود بجوشد و دندان بر دندان بساید.
    *جای خالی سلوچ

    کمی بخندیم.
    حکایت بهلول و دزد:
    روزی بهلول کفشی نو پوشیده بود و وارد مسجدی شد که نماز بگزارد.در آن محل مردی را دید که به کفش های او نگاه می کند فهمید که آن مرد طمع به کفش او دارد ناچار با کفش به نماز ایستاد.آن مرد گفت:با کفش نماز نباشد! بهلول گفت: اگر نماز نباشد،کفش باشد.

    وبینار را بودم و نبودم.نیم ساعت اولش را بودم که استاد جملاتی از کتاب با سوالات زندگی کن اثر الیزابت وینگارتن را خواندند باید فایل صوتی را کامل بشنوم.

    دلنوشته های دوستانم را خواندم همین طور گزارش نیک های همراهان را، یکی از دیگری بهتر، کتاب های زیبا و متنوعی هستند که هر روز صفحاتی را به ذهن می سپارم و روز بعد در من اثر می گذارند و زیباتر می نویسم.

    ما آیندگانیم.

    نمره ام ۸

  42. صبحی رفتم پیش زهرا، دوتا پیج اینستا را بررسی کردم، اولی دختری بود هجده ساله که نزدیک یک میلیون دنبال‌کننده داشت و توی بیشتر پست‌ها گفته بود که چطوری گوشی آیفون خریدم، یا سومین و دومین و اولین ماشینم و اینها، یکی از آن مردم‌سوارها بود که خدایی اگر خر پیدا نشود چطوری می‌تواندسواری بگیرد.
    ۲_ زینب آمد دفتر و گفت زندایی مامان مرده، منم گفتم مثل اینکه زن‌وشوهرهایی که بیشتر می‌جنگد، پشت سر هم می‌میرند.
    زهرا پیج جاری خاهرشوهرم را نشان داد، قبلن کیک خانگی می‌پخت و در اینستا می‌فروخت، حالا زده تو مدرس‌گری تولید محتوا برای اینستا، حالم دارد از این اینستا به هم می‌خورد. به زهرا گفتم شاید بچسبم به نوشتن، تنها چیزیست که با تمام وجودم می‌خاهم، و یکی هم حرف زدن در مورد کتابا.
    رفتم باشگاه.
    زنگ زدم مامان و گفتم کار داشتی زنگ زدی؟ گفت: «شاهان می‌خاست با تو حرف بزنه»، وروجکی شده برای خودش.
    صبحی یادداشت نوشتم توی کانالم، و الانم دوست دارم بروم سروقت کتاب «آزادی، حق و عدالت»، امروز توی دفتر برای زهرا تعریف کردم که عجب شانسی آوردم که خریدم‌ش.
    امروز فرصت نشد در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کنم و اما پیاده‌روی:
    ظهری از دفتر تا خانه را پیاده آمدم.

  43. حلزون انگار خود را زوم کرده است تا بتازد تندتر. اما نمی‌داند مگر هنوز حلزون است؟

    صبح گریه می‌کنم.
    تا ظهر گریه می‌کنم.
    زنگ می‌زنم و با زنگ گریه می‌کنم.
    حرف می‌زنم با بغض و در بغض ریزریز گریه می‌کنم.
    دلم تنگ می‌شود برای خودم. برای کودکی‌هایم، روزهایم گریه می‌کنم.
    با مامان حرف می‌زنم. گریه می‌کنم.
    ناز می‌دهدم و با هر ناز او یک‌دم گریه می‌کنم.
    از خودم ناامید می‌شوم و در خودم می‌مانم. بیرون نمی‌آیم و در تنم گریه می‌کنم.
    می‌رسم ساکت به تمرینجا. ساکت می‌گوشم. در سکوتم تمام می‌شود.
    در مدرسه پرسه می‌زنم. ساکتم. کتاب‌ها را ورق می‌زنم. از رنج می‌خوانم. در رنجی که دارم از رنج می‌خوانم. رنج را درونم صدبار می‌نویسم و پاک می‌کنم. باز می‌نویسم و باز پاک می‌کنم. پاک نمی‌شود این‌بار. باز پاک می‌کنم. نمی‌شود. ردی از دست‌خط رنجم مانده که چسبیده بر تنم. لکش مانده بر دستم. برشانه‌ام. دردی که تصویری از رنج است یا این رنج است که درد را نوشخوار می‌کند. پاک می‌کنم و پاک می‌کنم. من پاک نمی‌شوم. هستم.
    چند قدم مانده به وبیکار الهه، خواب من را از من می‌رباید و من مانند براده‌‌های خرد آهن جذب خواب می‌شوم. بی‌مقاومت. مغناطیس درد است و میدان جذب. وبیکار و بعد از آن وبینار از دستم می‌رود و من همچنان دردناک غنوده می‌مانم.
    می‌رسم به شعر. ساکت می‌نشینم. حضورم کافی‌ست گاهی. از شاعری و وزن می‌گوید و من تنها گوش‌هایم را فرستاده‌ام تا بشنوند و انگشتانم تا ثبت کنند هر آنچه باید را.

    https://t.me/manesehchtgrh

  44. سال‌واژه
    امروز از صبح تا ظهر درگیر فیزیوتراپی و دکتر طب فیزیکی بودم.
    با کیسه‌ی داروهای گرون و معده‌داغون‌کن برگشتم خونه.
    تمرین‌جا پر از نکته و آموزه و حال خوب و فضای صمیمی و شاد بود.
    کمی روزنگاری و کمی مطالعه کتاب داستان کودک و کمی خواب.
    عصر دوباره مطب دکتر و شوکه از حرف‌های ناامیدکننده و چشم اشکبار برگشتم خونه.
    دیگه هیچی ننوشتم و هیچی نخوندم و هیچ‌کار نیکی هم نکردم.
    به جز روتین هرشب، پستی در کانال تلگرام و گزارش نیک.

  45. پیتزا، ون، کوشینگ

    سال‌واژه‌ام: نظم

    صبح کلاس اول را نرفتم. به‌جایش پانزده صفحه از کتاب برتری خفیف خواندم. خلاصه‌ای هم ازش نوشتم تو پوشه‌ی مدیریت دانش‌شخصی. همچنان درباره‌ی اثر مرکب بود. اما این‌بار دلایل اینکه چرا خیلی‌ها بهش عمل نمی‌کنند. اولا اینکه انجام دادن و ندادن‌شان راحت‌ است. و اینکه اثر فوری ندارند. نیم ساعتی هم درس خواندم و مبحث دیابت دیروز را تمام کردم. حالا اما رسیدم به کلاس دوم. ساعت ده است اما استاد نیامده.
    خب کلاس را گوش دادم. حرف از پولیپ بود.
    ۱ونیم قسمت دیگر از The Owl House هم دیدم.
    کلاس عملی‌ سمیولوژی. معاینه‌های اعصاب. یادت نره اول خودتو به مولاژ معرفی کنی. تو ریه هم یادت نره یهو کل ۶تا رو پایین نری. یکی راست یکی چپ.
    حالا نیمه‌ی دوم فارما نشستم. صرفا دنبال جایی برای خواب می‌گشتم. فعلا بخوابیم.
    قدم زدن تا بلور. پایین یا وسط یا بالا. بالا. بیرون یا وسط یا گوشه. گوشه. لاته یا چی یا چی. لاته. وبینار نویسنده‌ساز. کتاب خیلی خوبی خواندیم درباره‌ی صبر. شنیدیم. و آزادنویسی درباره‌ی صبر. من نوشتم که وقتم تلف شدنی بی‌صبر می‌شوم. مثلا تو صف. آسانسور. اتوبوس. تایم‌های بین کلاس‌ها گاهی. وقتی استادی دیر می‌کند. انتظار می‌کشم اما اگر بتوانم کار مفیدی بکنم دیگر اسمش انتظار نیست. مثلا کتابی بخوانم. کاری بکنم. اما بعد فکر می‌کنم بیکار بودن واقعا وقت تلف کردن است؟ خیلی فکرها همینطوری در مواقع بیکاری به سرم زده‌اند. که بعدا شده‌اند ایده‌هایی برای بهره‌وری یا موضوع یادداشتی یا داستانی. شاید شبیه آزادنویسی. پیتزا هم. برچسبش.
    قدم زدن تو تاریکی و شانس آوردن برای ون.
    درس خواندم. کلیات غدد فوق‌کلیه. حالا بروم کمی دیگر بخوانم. بعد بیایم بنویسم که ازش خواندم.
    ازش خواندم. کوشینگ موشینگ بود.
    حالا شاید کمی از سقوط بخوانم. بعدش فردا بیایم بنویسم که ازش خواندم. همین دا.
    راستی دارم روی مدیریت دانش‌شخصی هم بیشتر کار می‌کنم. چند تا کلمه و نقل‌قول و خلاصه کتاب امروز بهش افزودم. همین. دا واقعا.

  46. گزارش نیک

    زندگی میتواند سراسر مراقبه باشد حتی نوشتن
    سری ادوایاند

    این روزها کسی ذهن‌خوانی بلد نیست. پس تا وقتی یک ذهن‌خوان پیدا نکرده‌ایم باید نیازهای خود را با صدای بلند و رسا بیان کنیم.
    جان‌گاتمن/جولی شوارتز گاتمنز

    طلوع لحظه‌ی اغازیدن روز نبود، ساعت 11:17 دقیقه درست در نیمه‌ی روز.
    مرغ‌ها رو از توی فریزر کندم و انداختم توی قابلمه. ناهار مرغ سسی مورد‌علاقه‌ی یاراست. کَمَکی صبحانه زدم و صفحات صبح‌گاهی نوشتم. پاگذاشتن توی اشپزخانه به اراده‌ی خودم اما برگشتنم با خداست.دریا می‌ماند،ادم را غرق می‌کند. سفره‌ی چیده شده انتظار یارا را می‌کشد. امد و ناهار زدیم. به‌جانمان نشست، به قلب‌هامان نیز. خواب کوچکی زدم و نیم‌ساعت مانده به وبینار به شوق مطالعه از تخت‌خواب کندم. باعشق اثر گاتمن را خواندم. درست حسابی دعوا کن. مغزم را تمام در اختیار حرف‌های کلونتری سپردم و هم‌زمان ظرف‌های توی سینک را نجات دادم. هم‌نویسی و ازادنویسی کردیم و اکنون در این دقیقه‌های منتهی به باشگاه گزارش نیکم را می‌نگارم. اگر باشگاه برای تقویت عضلات است ازادنویسی هم برای تقویت عضلات نوشتار است. باشگاه این‌روزها خیلی به‌جانم می‌چسبد. زیر فشار تمرین‌ها گاهی پوره می‌شویم اما این درد لذت‌بخش را دوست دارم. در‌ ِورودی “ز” را دیدم. گفت که روز اول عادت ماهیانه است. گفتم کاش نمی‌امدی و به‌خودت استراحت می‌دادی. گویی ورزش در این روزها بیشتر حال ادم را خوب می‌کند. به او گفتم این استمرار حتی در چنین روزهایی احساس‌ رضایت‌درونی می‌تراود. سالاد‌الویه‌ی بدون سس یک منبع پروتئینی عالی‌ست. بعد شام نشستم به پاک‌کردن سبزی‌ها و از ان‌جا که سبزی بدون غیبت پاک‌کردنی نیست با مامان تماس گرفتم و از او پرسیدم فرق جعفری با گشنیز چیست؟ با “ف” حرف زدم روز پنج‌شنبه برای منو یارا نوبت ازمایش خون ردیف کند. با “ح” گپ زدیم و گل گفتیم. رفتیم خانه‌ی عموی یارا پارچه را تحویل زن‌خیاطش دادم. یادم باشد عکس مدل بجورم و بفرستم. فردا ناهار ماهی کبابی‌ست با دست‌پخت مادرشوورپز. همین می‌تواند شوق بیداری فردا باشد.گزارش نیکوی محبوبم را می‌کاملم پیش از ان‌که صبر یارا تمام بشود و فیلم مورد علاقه‌مان را پلی کند.

    فاطمه بهزادی‌مقدم
    سه‌شنبه.
    21 مهر 05

  47. دیشب به او گفتم سختم است که بدون صبحانه از خانه بیرون بزنم.
    صبح با صدای شکستن گردو از خواب بیدار شدم. برایم سفره چیده بود. ذوق کردم. صبحانه‌ام را خوردم. با لذت. زیر لبخند آفتاب با خیابان قدم زدم. کلاس اول را شرکت کردم. فاصله‌ی میان کلاس اول و دوم را دزدیم تا شکم نوشتن را سیر کنم. لاته خریدم. کیفیتش خوب نبود. به کتابخانه رفتم. کیف را گذاشتم. دفتر دست‌کم را در آوردم و نوشتم.
    کلاس دوم شروع شد. بحث در کلاس اصلا جالب نبود. حتی حوصله سربر بود. چه کنم چه نکنم. تصمیم گرفتم تمرین خط کنم.
    کلاس تمام شد. خوشبختانه زودتر هم تمام شد. فورا پریدم داخل تمرینجا. دقایقی به خوشی و شور گذشت.
    عصر در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. ۲۵دقیقه آزادانه نوشتم. درباره‌‌ی صبر. صبر یعنی چه؟ چه نمره‌ای به صبرم می‌دهم؟
    آیا من صبورم؟
    بعد از وبینار کمی به نیمه‌ی تاریک ماه ناخنک زدم. غروب هدیه آمد. زهرا هم از خواب بیدار شد. نشستیم حرف زدیم.
    داستانکم را ویرایش کردم. دلم رضا نبود اما ارسالش کردم.
    عمو و زن عمو آمدند. بالاخره موفق شدند خانه پیدا کنند. شام را فلافل زدیم. زن عمو شروع کرد به روزنامه پیچ کردن ظروف ماهم افتادیم به جان کتابخانه و کتاب‌هایش.

  48. بلاخره کارهای ثبت‌نام رانندگی تمام شد. حالا مانده شروع کلاس‌ها و قام‌قام. از اینکه به رانندگی برمی‌گردم خیلی خوشحالم. لا‌به‌لای کارها و بدوبدوها به تمرین کلاس شعر فکر می‌کنم. در بهداری نیروی انتظامی، فکر کردن به شعر، کار آسانی نیست.

    آدم‌های جریان‌ساز. در باجه کاردان فنی، مردم که همگی مرد بودند جز من، مانند گله مورچه‌ای که قندی پیدا کرده باشند، به سوراخ شیشه‌ای باجه هجوم آورده بودند. از صف هم که هیچ خبری نبود. ماندن بین آن‌همه مرد و تحمل بوی عرقشان، آدم را از هرچه رانندگی و گواهینامه‌گرفتن سیر می‌کند. زیر لب غرغر می‌کردم که یکهو پیرمردی از میان جمعیت صدایش را بالا برد که از باجه فاصله بگیرید و کارت‌ ملی‌تان را بگذارید تا صدایتان کنند «همتون هم که پیرمردید». همان چندتا پیرمرد انگار به خودشان بیایند، از جمعیت فاصله گرفتند، اما همچنان چند جوانک ضریح را سفت چسبیده بودند. من هم کارتم را تحویل دادم و نشستم روی صندلی تا صدایم کنند. چرا یک زن محض رضای خدا اینجا نیست؟ پیرمرد جریان‌ساز زیر لب غرغر می‌کرد. وضعیت چنان بود که حتا اگر صدایمان هم می‌کردند نمی‌شنیدیم. با ح بحث می‌کردیم که پیرمرد آمد کنارمان و شروع کرد به گله و شکایت که عادتمان شده بچسبیم! با تکان سر، حرفهایش را تایید می‌کنیم که می‌بینیم یک آقایی کنار باجه دارد بپربپر و لی‌لی‌کنان جلوی کاردان راه می‌رود. کاردان داشت از او تست می‌گرفت. آن‌هم جلوی همه. همه نگاهش می‌کردند. کمی خجالت‌آور بود. به ح گفتم: اگر به من گفت لی‌لی کن جلوی این همه مرد من قید رانندگی رو می‌زنم، قربون اسنپ. ح هم غیرتی شد رفت پیش سرهنگ بالارتبه مثلا رئیسشان که این چه وضع است، حریم شخصی به کجایتان است و اینها که آن‌ها هم گفته بودند داریم می‌سازیم! پیرمرد جریان‌ساز حالا که هم‌عقیده‌هایش توپش را پرده کرده بودند، با جرات بیشتری صدایش را بالا می‌برد. از آن‌همه آدم فقط پنج شش نفر همراهش شدند. در این فاصله که ح لوتی‌اش را پر کرده بود و رفته بود، صدای ضعیفی را شنیدم که اسمم را صدا می‌کرد. با کلی ببخشید‌ببخشید‌کنان از سیل جمعیت زائران باجه کاردان فنی عبور کردم. خدا خدا می‌کردم ح بیاید. یک آقایی پرسید، برای گواهینامه آمدی؟ خواستم بگویم نه برای ریدن روی قبر عمه‌‌ات آمده‌ام (خیلی عصبانی بودم) که سری تکان دادم، نمی‌دانم چرا لبخند زد، از آن لبخند‌های تحسین برانگیز که آفرین با اینکه زنی آمدی گواهینامه هم بگیری. باورم نمی‌شود که در تهران زنان موتور می‌رانند، در اهواز گواهینامه‌ی ساده گرفتن تحسین‌برانگیز است! بلاخره این شتر روی من هم نشست و به دستور کاردان با خجالت جلویش راه می‌رفتم و خودم را نشان می‌دادم که بله من سالمم. خجالت‌زده بودم و نگاه سنگین جمعیت را حس می‌کردم. از نگاه‌هایشان متنفر بودم و البته خود کاردان! بلراخره ح آمد و کنارم ایستاد و مثلا مواظبم بود. خداروشکر لی‌لی نکردم. حکم صادر شد و آزاد شدم از زندان نگاه‌ها. پیرمرد جریان‌ساز را نگاه کردم و گفت به سلامت. پیرمرد جان، کاش آدم‌های بیشتری از تو در جامعه باشند. آدم‌هایی که تغییر را از خودشان شروع می‌کنند.

    در نویسنده‌ساز استاد از صبر می‌گوید و پاره‌ای از کتاب «با سوال‌هایت زندگی کن» را می‌خواند که بهانه‌ای می‌شود برای آنکه در آزادنویسی، رابطه‌مان با صبر را بیشتر بشکافیم. در آزادنویسی‌ام به جاهای خوبی می‌رسم. خودم را التیام می‌دهم.

    در فصل جدید کتاب «چرا تا به حال کسی این‌ها را به من نگفته بود» شگفت‌زده می‌شوم که کشفیات در آزادنویسی‌ام را به زبان دیگری می‌یابم. انگار که کائنات دارد تاییدم می‌کند:
    «این تصور سال‌هاست که به ما القا شده که شادی معیار اصلی است و هرچیز خارج از چارچوب آن، مشکل سلامت روان به شمار می‌رود.» «اما انسان‌ها برای شادبودن دائمی آفریده نشده‌اند.» «حالت عادی آدمی حالتی است که مدام دستخوش تغییر می‌شود.» «احساسات بخشی از تجربیات ما هستند.» «لحظات شاد جزئی از کل هستند. این کل، مجموعه‌ای از احساسات است که توامان آن‌ها را تجربه می‌کنیم.»

    حالم خیلی عوض شد. آن کرختی این چند روز از روحم پاک شد. وقتی رنجی به سراغت می‌آید، قرار است که از تو آدم جدیدی بسازد.

    آشپزخانه و کارهای خانه را هم که می‌کنم کمی کلافگی‌ام کمتر می‌شود. آماده می‌شوم برای کلاس با یک شیک توت‌فرنگی پروتئینی. استاد از وزن می‌گوید. وزن پاره‌ای از شعر توللی را قرض می‌گیریم و با واژه‌ها بازی می‌کنیم. از فهرست کارهای روزانه یک شی یا حیوان می‌گوییم که باید هفته آینده آماده کنیم. از افعال ساده‌ای می‌گوید که بعضی‌شان را نمیدانستم وجود دارند اما خیلی زیبا هستند. استاد می‌گوید که در نوشته‌هایتان مخصوصا شعر، ازشان بیشتر استفاده کنید. کلاس شعر است اما فراتر از شعر می‌آموزیم. کودکانه با واژه‌ها شعرسازی می‌کنیم.

    در انتهای شب همراه با شامی فوق‌العاده، تدلاسو عزیزم را دیدیم و لالا.

    فاطمه شَبِّه
    https://t.me/faashnevesht

  49. سال‌واژه/ فصل‌واژه: حرکت

    کلاس پشت کلاس. با سردرد شدید برخاستم و با عذاب سر کلاس زنان نشستم و این وسط چند دور دچار فروپاشی احساسی شدم. تایم بین کلاس‌ها خوابم نبرد و بی‌خوابی و سردرد امانم را بریده بود. سری به حیاط خوابگاه زدم و سال بلوا را برداشتم تا بخوانم.
    کسی توی حیاط نبود. دوستم آن‌طرف ورزش می‌کرد و دخترک دیگری آن طرف‌تر توی گوشیش چت می‌کرد.
    کتابم را دست گرفتم و روی نیمکت حیاط دراز کشیدم و چند صفحه‌ای مطالعه کردم.
    زیر گرمای ملایم آفتاب کلمات می‌رقصیدند و چشمم را گرم می‌کردند. روی نیمکت خوابیدن ایده‌ی خوبی نبود پس برخاستم و قدم‌زنان چند صفحه‌ی دیگر هم خواندم و بعد رفتم توی اتاق و تقریبا مُردم.
    سه ساعت پشت هم خوابیدم. سردردم آرام که شد رفتم دنبال کارهام.
    کمی درس خواندم. زینب را اتوتراپی¹ کردیم. حمام رفتم و اسکراب و کراکسم را شستم و بالاخره بوی خون و جفت از تنم و وسایلم جدا شد. شام را همه با هم خوردیم و حالا که ساعت ۲۳:۲۳ را نشان می‌دهد توی تختم نشستم و گزارشم را می‌نویسم و برنامه دارم بعد هوا کردن‌ روزِ مثلا‌ نیکم، کمی درس بخوانم و بعد هم دیگر خواب.
    فردا روز خسته‌کننده‌ای‌ست. از امروز خسته‌کننده‌تر.

    ¹اتوتراپی: گرم کردم حوله با اتو‌ی خوابگاه و گذاشتن حوله روی عضلات دردناک.
    https://t.me/ravaanehh

  50. روزی معمولی بود با این تفاوت که علارغم کُند‌گذشتنش، سنگین نگذشت.
    صبحش کتاب «تقویم بی‌هدفی» را خاندم. هنوز هم می‌گویم که کتاب جالبی‌ست. دوستش دارم. اما فکر نکنم تا قبل از اتمامش بتوانم نظرم را درموردش بگویم.
    خبر خوب اینکه قهوه خریدم.
    ناهارِ خوش‌طعمی دست‌پخت ننه را خوردم.
    نویسنده‌ساز، موضوعش درمورد صبر بود همچنان و استاد بخش‌هایی از کتاب «با سوال‌هات زندگی کن» را خاند. موضوع جالبی‌ست. گوشه‌ی ذهنم نشسته و مدام به آن فکر می‌کنم. دوست دارم درموردش جستاری بنویسم.
    بعد از کار نیمچه پیاده‌روی کردم و درضمن پیاده روی با دیدنِ ویترین یک مغازه‌، ایده‌ی داستانی به ذهنم رسید. از اینکه ایده‌ای به ذهنم رسید، بسیار کیفور شدم. مشاهده‌گر بودن، بدون مزد نخاهد بود.
    رسیدم خانه و دوشی گرفتم که ۴۰ درصد خستگی روز را شست و برد درون فاضلاب. بعدش هم قهوه‌ای زدم بر بدن.
    نیم ساعت «خسرو خوبان» خاندم.
    روزگفتار این هفته را ضبط‌کردم و در کانال گذاشتم. روزگفتار برای محتوای هفته‌ای‌ یکبار؟ شهر عجیبیه.
    موضوعش «عجله» است. خیلی برایم جالب بود که این هفته در فکر عجله کردن بودم و استاد این دو روز مبحث «صبر» را مطرح کردند.
    شام هم پاستای خاهرپز بود که نوشِ جان کردیم. جای همگی خالی.
    از این به بعد هم می‌نشینم به خاندن «خسرو خوبان» همچنان.
    یک چیزی، این رمان‌های کلاسیک چیزی شبیه جادو درشان دارند. مثلن با کمترین صحنه‌سازی تو را می‌برند دقیقن همان‌جایی که خیالِ نویسنده بوده‌است. حتی می‌توانی بوی خاکِ مزار را هم حس کنی. در ادبیات این اسمی دارد؟ همین جادو را می‌گویم؟
    بعدش هم که لالا است دیگر.
    و
    اودافظظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh
    کانال گزارش نیک‌هایم:
    https://t.me/rooodnameh

  51. گزارش میگ میگ
    صبح بود و کار.
    ظهر بود و نودل.
    عصر بود و سر زبان.
    عصرتر بود و نویسنده‌ساز.
    سر شب بود و کتاب «بازی و خلاقیت»
    شب بود و کلاس شعر.
    شب‌تر بود و تخصیصیون.
    شب‌ترین بود و یادداشت و روزنویسی.

  52. سخت‌ترین تصمیم قبل از سفر چیه؟
    ‌
    بیداری‌ام با صدای آجی و شوهرش بود. از اول هفته رفته‌اند سفر. اتفاقن دیشب گفتم فردا با آنها تماس بگیرم و احوال‌شان را بپرسم. حالا خودشان زنگ زدند اما. رفتم میان تماس‌تصویری‌ و حرف زدم باهاشان. بعد از آن تازه صبحانه خوردم. به خودم آمدم دیدم ای‌داد‌ بی‌داد، فراموش کرده‌ام با صفحه‌های صبحگاهی روزم را شروع کنم. گفتم کاری است که شده. حالا بنویس. نوشتم. بعد متنی که دیشب آمده بود به دستم را بازنویسی کردم و فرستادم برای بازبینی و گازخورد. بعد ایستادم به جمع کردن اتاق و آماده کردن لباس‌هایی که می‌خاهم ببرم سفر. این بخش وسایل آماده شد و سفره‌اش جمع. بعد آمدم سراغ اصلاح صورت و کمی رسیدگی به این پوست نازنازی که هرچه می‌کنی بازهم ناراضی است و جوش می‌زند. کلافه‌ام کرده. نمی‌دانم کی می‌خاهد تمام شود این غرور جوانی! بعد رسیدم به تمرینجا. بررسید استاد فرستاده‎‌ام را. خوب بود. امیدوار کننده بود. می‌شود ادامه داد به این‌نوع نوشتن. خوشم آمده از کوتاه‌نویسی‌های گاه و بی‌گاه. که بنویسی بلند هرروز، اما یادت نرود کوتاه‌گویی. دارم تمرین می‌کنم و خوشحالم با این تمرین‌ها. بعد ناهارکی خوردم و ته‌مانده‌ی وسایل پخش در اتاقم را جمع کردم. دانشگاه، هیچ نظمی برای اتاقم باقی نمی‌گذارد. در شش ماه دوم سال، یک‌طرف اتاق رنگ ریخته و قلمو و پالت و مقوا و در آن طرف دیگر، مدادرنگی و کاغذ و ماژیک و چسب. بین این دو کتاب است و دفتر و لپ‌تاپ. خلاصه که جایی نمی‌ماند سالم. رسیدیم به ساعت چهار و رفتم وبیکار. آخرین‌بخش جمع‌بندی بود. باز مرور کردیم آنچه یاد گرفته بودیم درباره‌ی مولفه‌های نظریه و دیدگاه. مثال زدیم که بهتر جابیفتد برایمان. بعد همگی باهم رفتیم وبینار. اول شنیدیم از کتاب «با سوال‌هات زندگی کن» و بعد آزادنویسی کردیم. درباره‌ی صبر و مفهوم آن و اینکه درکدام موارد زندگی‌مان صبر کرده‌ایم و کجاها تنبلی. بعد از وبینار کمی خرده‌کاری کردم و پریدم در حمام. دوش گرفتم و آمدم بیرون. نشستم پای دیدن نمونه‌کار برای تدوین. که این کار جدید را چطور باید به سرانجام برسانم. بعد نشستم به دیدن تصویرهای گرفته شده. که بفهمم موجودی چیست و چه در دست دارم برای کار. هنوز وسایلم را جمع نکرده‌ام. احتمالن تا صبح را بیدار باشم و بعد در ماشین بخابم. چون هنوز کمی کار دارم. تدوین کلیپ و بعدهم جمع کردن وسایل. این بین، دوساعتی را هم داشتم فکر می‌کردم برای سفر چه کتاب‌هایی با خودم ببرم. هنوزهم تصمیم نهایی نگرفته‌ام. به‌نظرم سخت‌ترین بخش جمع کردن وسایل برای سفر، انتخاب کتاب‌هایی است که می‌خاهی با خودت ببری.
    ‌
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  53. گزارش چهل و هفت
    سال واژه: تبدیل
    نیکی امروزم کم بود. کلافه‌ام.
    امروز پیاده‌روی نرفتم و خودم را سرزنش می‌کنم. تکه‌ای از سرزنش‌هایم: می‌دونستم که این چرخه رو قطع می‌کنی. می‌دونستم امروز می‌رسه اما می‌خواستم مقاومت کنم.
    کاش خودم را به این حال نمی‌انداختم. کاش نمی‌گذاشتم دیگران در این حالم اثرگذار باشند.
    بیشتر وقت امروز به بطالت گذشت. چیزی نیافریدم و به آفریده‌ها کم توجهی کردم.
    بیشتر وقت امروز رزیدنت بازی کردم. در حدی که چشم‌هایم سوخت و بازی امروز نه از سر خوشحالی و سرگرمی بلکه از سر حل کردن معماهایی بود که من توانش را داشتم.
    کمی با مائده‌ی عزیز صحبت کردم.
    کمی هم با ساره جان.
    فیلم سقوط دو را دیدم. دوست نداشتم.
    قارچ سرخ کردم و با سیب زمینی خوردم.
    به حجم خالی امروزم نگاه می‌کنم. چرا خالی گذاشتمش؟
    شاید هم دارم کمال گرا بازی در می‌آورم. امان.

    چند ساعت بعد از آن حالم جمله قصار گزارش نیک را دیدم.
    خودم را می‌بخشم. با هزار کلمه داستان نویسی همراه وبینار ۵۴۶ تلخی امروز را به مقدار زیادی می‌کاهم.
    داستانم را دوست دارم و باید ویرایشش کنم.
    وقتی در نوشته هایم مسیر جدیدی را امتحان می‌کنم دوست دارم بازخورد استاد را داشته باشم. پس شاید پس از ویرایش در تمرینجا ثبتش کردم.
    حالا حالم بهتر است.

  54. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    به اداره بیمه رفتم و کاری را که مدت‌ها برای انجامش تردید داشتم را انجام دادم.
    ناهار پختم.
    پادکست «جافکری» را گوش دادم.
    کمی زبان اسپانیایی خواندم.
    به مدرسه دخترم رفتم. جلسهٔ دیدار با معلمان بود.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    برای شام سالاد اولویه درست کردم.
    رفتم بیرون، خیارشور خریدم.
    به دخترم در درس کار و فناوری کمک کردم.
    ظرف‌ها را شستم و اجاق گاز را پاک کردم.
    ۱۰۰ جمله آزادنویسی کردم. به صبر فکر کردم و به زندگی‌ام.
    از روی دو تا از داستانک‌های «داستان‌های ۵۵ کلمه‌ای» رونویسی کردم.
    فیلم A mosquito in the ear(2026) را دیدم.

  55. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۲۲

    قصه جدایی برگ از درخت ارمغان پاییز است.
    اما برگها با مرام هستند همگی با هم ،درخت را تنها نمی گذارند.چون می دانند درد جدایی برگ ازشاخه چقدر برای درخت کمر شکن است.

    بعضی از برگها با اولین باد پاییز سست می شوند ومی ریزند.
    بعضی دیگر در میانه راه ،می افتند ونقش بر زمین می شوند.
    بعضی دیگر تا پایان پاییز درخت را همراهی می کنند.

    اما دراین بین حساب برگ عاشق، ازبقیه برگها جداست. هیچ باد وبارانی او را از درخت جدا نمی کند.حتی برف وسرمای زمستان هم او را ازپا در نمی آورد.
    او تنها کسی است که با درخت می ماند با آنکه می داند خودش تنها می شود.

    من با اینکه خزان پاییز را دوست ندارم اما نوشتن ازپاییز را خیلی دوست دارم.

    گزارش کوتاهی از امروز من:

    گوش دادن به فایل صوتی وبینار
    تمرین آزاد نویسی
    مطالعه کوتاه
    کار وآشپزی و…

  56. ۴ صبح در گوشم صبح نجوا کرد به بیداری
    شکر کردم. شرشر آب گرفتم بر تن. جرعه‌هایی هم سر کشیدم.
    سر خوردم توی رحم و همانجا نفسی دادم و نفسی دیدم.
    همه تن کش دادم. چند سطری بودکششم سوی قلم.
    دست بردم بیخ نارنجی و سبز، سر بریدم یک خیار و دو هویج بعد چلاندم لپ لیموها را
    مرغ و مرغانه؛ یکی صبح یکی ظهر خوراندم به شکم
    شعر حرف شهریار قنبری پر حرف است
    صبح و شب بر مامان بودم.، هر چه ماساژ و دعا بود له خوردش دادم

  57. سال واژه: ساده
    هفت صبح از خاب بیدار شد که به دانشگاه برود. نه، آن روز کلاس نداشت. پس برای چه بیدار شد؟ آهان، یادش آمد. وقت ماساژ داشت. خوب بود. رفت ماساژ، بعد از آن هم استراحت کرد.
    اما صدای دانش‌آموزهای مدرسه‌ی کوچه‌ی بغلی نگذاشت استراحت کند. پس زبان تمرین کرد. تمرین‌هایش را حل کرد. مادرش از باشگاه رسید. توی کارهای خانه به او کمک کرد. دلش گردو سبز می‌خواست، اما چند دانه باقی نمانده بود که همان‌ها هم پوک بودند.
    به تمرینجا رفت و از نوشته‌ی دوستانی که زودتر از او شروع به نوشتن کرده بودند، چیزهای جدیدی یاد گرفت. جلسه‌ی بامزه‌ای بود. توی جلسه‌ی قبل استاد گفته بود به دنبال نوشتن چیزی بروند که برایشان سخت‌تر است. این جلسه با رسم شکل برایشان جا انداخت. صحنه نوشتن، به‌خصوص جزئیات صحنه، برایش دشوار بود. باید بیشتر رویش کار می‌کرد.
    توی وبینار هم استاد از صبر خاند. او هم توی نوشتن فکر کرد کجای این صبر ایستاده است: تنبلی یا عجول بودن؟ خودش هم خوب می‌دانست که عجول است. می‌خواست زود نتیجه بگیرد، که خب حتماً هم می‌شد زود نتیجه گرفت. افراط توی همه چیز مرض است. پس او هم تعادل را حفظ کرد.
    بعد از آن رفت خمیر کوکی هویج‌گردو را که استراحت کرده بود از یخچال بیرون آورد و سرگرم پختش شد. متنی هم توی کانالش هوا کرد و رفت بخابد.
    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  58. ۲۱ مهرماه ۱۴۰۵

    سال‌واژه: پیوستگی 🐜

    «به تجربه دیده‌ایم شرحی مستند، اما دور از فضای ذهنی و باور مخاطب، ممکن است بر برداشت او از حرف‌های قبل و بعد اثر بگذارد و اعتبار گوینده از نظر راست‌گویی در چشم شنونده صدمه ببیند. چه‌بسا داستان تخیل بیشتری برای شنونده داشته باشد و راحت‌تر پذیرفته شود تا آنچه واقعاً اتفاق افتاده است. به نظر شنوندهٔ شکاک، واقعی جلوه نمی‌کند. از این رو کسانی که هنگام تعریف کردن برای دیگران ترجیح می‌دهند از خیر روایتی که احتمال دارد به اعتماد شنونده لطمه بزند بگذرند، از جمله مربی‌ها و والدین، اندرز می‌دهند حقیقت را بگویید، زیرا داستان‌سرایی نام دیگری است برای دروغ. ما حتی وقتی پیداست راوی داستان‌سرایی نمی‌کند، اگر حرفش به اندازهٔ کافی قانع‌کننده به نظر نرسد، شنونده باید چه کند؟»

    این بخشی از پیشگفتار محمد قائد بر کتاب آدم‌های ما در قاهره است. این کتاب که یادداشت‌های قاسم غنی از سفرش به قاهره را در بر دارد، با پیشگفتار قائد جذاب‌تر و خواندنی‌تر شده است.

    پس از تمام کردن جای خالی سلوچ، این کتاب را برای مطالعه برگزیدم.
    پادکست نویسنده‌ساز را همراه با بیست‌وپنج دقیقه ازاد نویسی گوش دادم
    گوشت چرخ‌کرده را همراه با پیاز رنده‌شده در تابه‌ای که با کره چرب کرده بودم، به کمک کفگیر پهن کردم. دست زدن به گوشت خام برایم خوشایند نیست. روی آن پورهٔ گوجه‌فرنگی ریختم و لایهٔ بعدی را با ورقه‌های سیب‌زمینی چیدم. در تابه را گذاشتم تا با شعلهٔ کم آب بیندازد و مزه‌ها به خورد هم بروند. بعد از آنکه مواد کمی تفت خوردند، برای پخت بهتر مقداری آب اضافه کردم.

    در این فاصله، رؤیای خام دیشبم را که در نوت گوشی‌ام ثبت کرده بودم، برداشتم و در صفحهٔ دفتر خواب‌نگاری‌ام با کمک خودکارم حسابی تفت دادم! آن را با صدای بلند خواندم و سپس با دوستان همیشه همراهم به اشتراک گذاشتم.

    غذای تابه‌پز را همراه با ترشی خوردیم و نوبت چای عصرانه در هوای پاییزی رسید.

    دیوان شعر حسین منزوی را برداشتم و هم‌زمان با غروب زیبای بیست‌ویکم مهر خواندم و لذت بردم. امروز ولع زیادی برای شعرخوانی داشتم.

    حالا می‌نشینم به نوشتن گزارش نیکم و بعد کتابی برای مطالعهٔ آخر شب برمی‌گزینم؛ شاید هم دوباره سراغ دیوان شعر بروم.

    #گزارش_نیک
    ✍️ زری قوام
    https://t.me/nimkhatttttt

  59. – قهوه‌ی ترک دم می‌کنی و مثل همیشه چیز دندان‌گیری از کار درنمی‌آید. حس می‌کنی «جذوه» خاک داشت از بس استفاده نشده بود. می‌گویی مهم نیست، کمی خاک هم برای بدن لازم است. مثلن فکر می‌کنی تا به حال هیچ کثافتی نخورده‌ای؟ هر روز به میزان کافی مایع‌ ظرفشویی تناول می‌کنی، خاک که با بدن هماهنگ است. یک ساعتی طول می‌کشد عکس‌ها را ادیت نهایی کنی و بعد کراپ بزنی تا آماده شوند برای چاپ. انتخاب لباس بیشتر از کار عکس‌ها طول می‌کشد. آخرین باری که به این چاپخانه آمدی پارسال همین‌ روزها بود، آن موقع بساط جوجه‌کباب راه انداخته بودند و با هر ضرب و زوری بود به تو هم خوراندند. یک عکس در سایز بزرگ سفارش دادی که گفتند تا عصر طول می‌کشد،. باقی عکس‌ها را گرفتی، قاب و شاسی هم زدی برایشان. طبق معمول ده دقیقه دنبال سوئیچ در کیف گشتی. موبایلت هم خاموش شد. عکس‌ها را بردی خانه‌ی پدر. قشنگ شده بودند. بابا هم راضی بود. خواهر را رساندی خانه. آنجا سیب خوردی. گفتی دنیایی که در آن سیب هست هیچ‌چیز کم ندارد. همان‌جا هماهنگ کردی تا قاب عکس بزرگ را به خانه‌ی بابا برسانند. خودت هم دست‌پر برگشتی. چس‌مثقال رنگ را در ظرف کوچکی ریختی و گوز‌مثقال هم اکسیدان اضافه کردی. فرچه را اول در جهت عکس روی ابروها کشیدی و بعد هم در جهت رویش آن‌ها. زمان‌سنج را گذاشتی روی چهار دقیقه و همان موقع رنگ را پاک کردی. خوشحالی که با این شیوه لازم نیست چیزی را چک کنی. اینکه در این اوضاعِ درهم هنوز به فکر رنگ‌کردن ابروها هستی جای تحسین دارد. دوش گرفتی و در حمام گزارش را در ذهنت نوشتی. فقط صبحانه خورده بودی و مغزت دیگر جواب نمی‌داد. الان هم زیادی سنگین شده‌ای و باز هم مغزت جواب نمی‌دهد.

    – یکی از خوبی‌های افزایش سن این است که هیچ میزان از جاکش و روسپی و هم‌خانواده‌هایشان تکانت نمی‌دهد؛ آنقدر دیده‌ای و شنیده‌‌ای و چه بسا حتی بوده‌ای که به هیچ‌کجای عفت و نجابتت برنمی‌خورد (خودم را می‌‌گویم.) من یکی که اصلن دلم نمی‌خواهد به عقب برگردم. همین‌جایی که هستم بهترین جاست.

    – پروردگارا، داشته‌هایمان آنقدر زیادند که به شمارش درنمی‌آیند. بعضی چیزها را نداریم یا آن‌طور که دلمان می‌خواهد نداریم، اما در مقابل هزار هزار نعمت داریم که این همه تنها از فضل شماست. چشم ما را به داشته‌هایمان باز کن و قلب ما را به فضل خود آگاه بگردان که آنگاه ما بی‌نیاز خواهیم بود بر هر آنچه نداریم.

    – الهی شکرت…

  60. عدم انتشار روزانه. عدم روزگفتار. عدم داستان کوتاه. عدم نمایش‌نامه. عدم مغاک تیره‌ی تاریخ. عدم تلاش. عدم درس. عدم خط. عدم خطاطی. عدم تایپوگرافی. وجود طراحی. وجود شعر. وجود آزادنویسی. وجود ملال. وجود صدجمله. وجود آدم‌خاران. وجود روزنویسی. وجود گزارش.

  61. امروز چیکارا کردم؟
    ۱) مدیرصحنگی اجرای امروز رو به اتمام رسوندم.
    ۲) صدای سخن عشق گوش دادم.
    ۳) شب یک شب دو خواندم.
    ۴) آلن دو باتن ورق زدم.
    ۵) دوبله‌ی یک دقیقه از انیمیشن اسمورف‌ها را انجام دادم.( دوبله ی شخصیت اسمورف غنچه‌ای که تند تند حرف می‌زد.)
    ۶) کمی نوشتم. یک چیزشعرکی نوشتم و کمی از ورجه‌وورجه‌های ذهنم.

  62. فکر کنم گزارش قبلی را جای اشتباهی ثبت کردم.
    پس دوباره می‌نویسم: جز نوشتن بیش از هزار کلمه در وبینار عصر همراه بقیه و نوشتن یادداشتکی در کانالم امروز در باب نوشتن خیلی هم نیک نبود.
    البته از گوش دادن به چند صفحه از کتاب«با سوال‌هایت زندگی کن» با صدای استاد کلانتری لذت بردم و باعث شد در مورد شنیده‌ها و ذهنیاتم کمی تا قسمتی تأمل کنم.
    گزارش امروز را می‌نویسم به امید نیک‌تر شدن فردا از امروز.

    آدرس کانالم در تلگرام
    https://t.me/tarqim1

  63. امروز خاب ماندم. تمام برنامه‌هایم به باد رفت. به همین سادگی. بعد از این که به مامان گفتم «چرا زنگ نزدی بیدارم کنی» گریه کردم. مثل بچه‌ها. کلن این چند‌وقته زیاد مثل بچه‌ها شده‌ام. بچگی‌ام انقدر بچه نبودم که حالا هستم. توی سرزبان هم گفتم: «این روزا حالت عاطفی زیاد برام بولد شده.» هنوز هم انگار خابم. اصلن امروز دلم می‌خاهد بخابم فقط. یا شاید هم خاب دلش من را می‌خاهد.

    باز هم نشستم پای کتاب «دوازدهمی» از فرسی. نمی‌دانم این از عاطفه‌ی زیادم است یا چی. ولی حس می‌کنم این کتاب‌ها دارند با ما درد و دل می‌کنند. به خصوص کتاب‌های فرسی. یا شاید هم نویسنده‌ها دارند از تریق کتاب‌شان با مخاطب درد و دل می‌کنند. این درست‌تر است. نویسنده است که دارد درد و دل می‌کند. اما نه با مخاطب. مخاطب اگر بود که آدم می‌رفت می‌نشست روبه‌روش و حرف می‌زد نه این که رو بیاورد به نوشتن. آدم از تنهایی معتاد می‌شود. یکی به گل، یکی به الکل و یکی هم به نوشتن. اما این آخری اعتیادِ سالم است. البته جدیدن یک چیزی هم هست که به شدت اعتیادآور است و اسمش اکسپلور است و خیلی هم از بقیه‌ی اعتیادزا‌ها خطرناک‌تر است. داشتم از نوشتن می‌گفتم. نوشتن همان چیزی است که گاهی بعضی آدم‌ها از تنهایی بهش رو می‌آورند و کاش همه فقط به نوشتن رو بیاورند از تنهایی. و این تنهایی به معنای تنها‌بودن نیست. این را توی کتابِ «فلسفه‌ی تنهایی» هم نوشته‌بود. تنهایی یعنی آدم کلی دوست و آشنا و فامیل و همسایه و همکار و …. داشته‌باشد اما هر‌وقت دلش می‌خاهد دمی با کسی از هر دری حرف بزند و از چرت‌بودنِ محتوای زندگی‌اش بنالد، کسی را محرم نداند. کسی را فقط شنونده نیابد. و آن‌وقت است که رو می‌آورد به اعتیاد و اگر مثل ما خوششانس باشد می‌خورد به پدیده‌ای به نام «نوشتاردرمانی» و هی می‌نویسد و می‌نویسد و اگر خوششانس‌تر باشد یک روزی هم نوشته‌های قابل انتشارش را به آدم‌ها نشان می‌دهد و آدم‌ها هم می‌خانند و او از تنهایی درمی‌آید و با کلمه‌ها دوست می‌شود. نویسنده دارد با هیچ‌کس درد و دل نمی‌کند جز با خودِ تنهایش و اصلن همین که آدم با خودش حرف بزند نه با مخاطب به نظر من بهتر است و کار را راحت‌تر می‌کند در نوشتن. اصلن چی شد که به اینجا رسیدم؟ داشتم مثلن گزارش نیک می‌نوشتم. بی‌خیال. بروم کمی ترکی تمرین کنم. راستی امروز هم توی نویسنده‌ساز از صبر گفتیم و شنیدیم. چرا صبر؟ حالا که من این همه بی‌صبر شده‌ام چرا باید بحث سرِ صبر باشد؟ کتابِ «با سؤال‌هایت زندگی کن» هم کتاب خوبی است.:
    «صبر یک میانه‌ی طلایی است بین دو رفتار یکی از روی بی‌احتیاطی و یکی از روی تسلیم. بی‌صبری و تنبلی.»
    چند روزی بود که کم‌تر به سالواژه‌ام فکر می‌کردم. اما امروز فهمیدم که «شجاعت» خاهر یا برادرِ صبر است. این موضوع مرا خیلی خوشحال کرد. مثل فیلم‌های هندی که طرف بعد از سی سال خاهر و برادرش را پیدا می‌کند. من هم امروز خاهر و برادرِ سالواژه‌ام را پیدا کردم. و جالب این که من سال‌ها با این خاهر یا برادر مشکل داشتم. توی آزادنویسی‌هایم به این نتیجه رسیدم که قبل‌تر صبور نبودم و فکر می‌کردم صبورم. من منفعل بودم. شمعی بودم که فقط می‌سوخت. اما حالا که با شجاعت آشنا شدم صبور شده‌ام. حالا دیگر شمعی نیستم که فقط می‌سوزد و آب می‌شود. شمعی‌ام که نور می‌تاباند به اطرافش و هم راهِ خودش و هم کمی از دنیای اطرافش را روشن می‌کند و حداقل یکدرصد هم شده دنیا را از تاریکی دور می‌کند. من حالا سعی می‌کنم صبور باشم ولی صبر بدون انفعال. سعی می‌کنم بپذیرم اما پذیرش بدون تسلیم. روزی فکر می‌کردم پذیرفته‌ام اما درواقع داشتم انکارش می‌کردم. انکار مرا به تسلیم می‌رساند و به بی‌صبری. و صبر برایم سخت بود و دردناک. اما حالا سعی می‌کنم بپذیرم و انکار نکنم و برای حل موضوع تلاش کنم. حالا صبر دیگر برایم مثل آن روز‌ها سخت نیست. سخت نیست و هدفمند است. صبر در ابهام همیشه هدفمند است.

    https://t.me/mahdeyekazemiii

  64. 21/07/1405
    گزارش نیک 151♥️🐌
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده
    1. صبح ساعت نه نیم به سمت کارخانه‌ای در فیروزکوه به راه افتادم. سوزش‌ کمرم لذت بردن از طبیعت را از یادم برد. به جز چند منظره از تپه‌های خاکی، یک روستای کوچک و درختان سرسبز چیز دیگری در ذهنم نمانده است. دوستم هم که در کارخانه بود از اینکه دوباره من را با خط اخم و چشم‌هایی که آبریزش داشت می‌دید گله کرد. یک گوشم را در کردم و گوش دیگرم را دروازه. پرسش اینکه چرا بازدید را به روزی که سرحال بودم موکول نکردم را هم بی‌جواب گذاشتم. در راه برگشت برای زل زدن به سقف و کمی دراز کشیدن به ثانیه شماری افتاده بودم. این رشته‌ی بهداشت حرفه‌ای هم من را سلطان جاده‌ها کرده است.
    2. دعای سپاسگزاری سر سفره را پیش و پس از صرف صبحانه و ناهار خواندم.
    3. تمرین خود هیپنوتیزم برون ریزی را انجام دادم. با همکلاسی‌های دوره‌ی هیپنوتیزم قرار چالش سی روزه‌ی تمرین هیپنوتیزم گذاشتیم. هر بار که به دنیای درون می‌روم، کلی احساسات گندیده پیدا می‌کنم. دو روز پیش کودک درونم به اندازه‌ی ساداکو یامامورا در فیلم The Ring وحشت‌آور بود. خودم از شناخت کودکی خشمگین که درونم ساخته بودم تا مرز شب اداری پیش رفتم. خدارو شکر امروز ساداکو یامامورای درونم دست از سرم برداشته بود و برون ریزی با جملاتی مانند ترس از آینده و چند جمله‌ی تنفرآمیز کوتاه خاتمه یافت.
    4. در وبینار روزانه امرزو با موضوع «صبر» همگی با هم آزاد نویسی تمرین کردیم. من یک پاراگراف اول شخص، یک پاراگراف دوم شخص و یک پاراگراف سوم شخص نوشتم. با خودم هم به نتایج جالبی رسیدم. دریافتم که من درخصوص موضوعاتی راجع به خودم غیر صبور هستم. مثلا اگر از خانواده‌ام چیزی بخواهم، انتظار دارم یک غول چراغ آرزوهایم در یک چشم به هم زدن اجابت کند. در نویسندگی صبورم. زیرا از آن لذت می‌برم و نوشتن برای من نوعی درمان است. در شغلم صبورانه حل مسئله انجام می‌دهم. در روابط عجول هستم. زیاد حرف می‌زنم اما کمتر حوصله‌ی شنیدن دارم. دوست دارم با آدم‌ها سریع به نتیجه برسم. فکر می‌کنم اگر لذت بردن را به هر کاری دعوت کنم، در آن موضوع صبور می شوم.
    5. سپاسگرازی
    سپاسگزارم برای یک روز کاملا عادی دیگر.
    سپاسگزارم برای وبینار روزانه، استاد شاهین و این جمع اهل استمرار.
    سپاسگزارم برای چای عصرانه، لباس‌های تمیز و کمی استراحت.

  65. سالگرد ازدواجش است. او هیچ وقت یادش نیست و همسرش همیشه یادش است.
    سالگرد ازدواجت است. تو هیچ وقت یادت نیست و همسرت همیشه یادش است. 
    سالگرد ازدواجم است. من هیچ وقت یادم نیست و همسرم همیشه یادش است.
    درستش اینه که تا می‌تونیم به هوشنگ اطلاعات ندیم و فقط ازش اطلاعات بگیریم‌. با یه تست ساده می‌شه فهمید چقدر سفره دلمون رو پیش این یارو باز کردیم.
    جونم برات بگه اون همسایه‌مون بود شبا می‌رفتن با پرچم و … آره، بعد رفتن مکه، بعد پسرشون خونه رو کرده بود پاتوق و هتل و اینا، یادته؟ 
    همون همسایه، لامصب هفته‌ای ۷ روز بوی پیازداغ سوخته‌ش کل ساختمون رو برمی‌داره، اَه.
    وایسا بالاسر قابلمه‌ت زن دیوونه‌مون کردی به خدا.
    حالا من امروز در یک اقدامِ “نمی‌دونم چرا” شیشه پودر پیازمو برداشتم بردم تق‌تق و تق در خونشون. گفتم ببین اینو خوشت اومد از فلان جا بخر خاطر جمعه.
    توکل بر خدا. الهی بپسنده هم ما راحت شیم هم خودش و خانواده‌ش. والا.
    او در خانه بود. کارش در خانه بود. زندگی‌ش در خانه بود. وسایلش در خانه بود. آسایشش در خانه بود. 
    او می‌توانست از خانه بیرون برود ولی نمی‌رفت چون بسیار گسترده‌ماتحت بود. او در خانه‌ با خودش، عوالمی داشت.
     او زیادی به خودش می‌‌رسید و از خودش متشکر بود. او موقع انجام امورات مطبخ، حتمن پیش‌بند می‌بست و دستکش دستش می‌کرد. 
    او برای انجام کارهای آشپزخانه پومودرو می‌گذاشت و تا زنگ به صدا در می‌آمد کار را در هر مرحله‌ای بود رها می‌کرد و می‌رفت می‌نشست سر نوشتن. 
    او بسیار زن خودخواهی بود. او خیلی هم خوب می‌کرد که این مدلی بود. در کله او مدام این صدا می‌پیچید: “همینه که هست. دو روز دنیا رو که نمیشه توی آشپزخونه گذروند. والا!”
    به قول جناب سعدی
    بدخوی، در دست دشمنی گرفتار است که هرجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد.
    اگر ز دست بلا بر فلک رود بدخوی
    ز دست خوی بد خویش، در بلا باشد.
    (گلستان)
    سعی می‌کرد صداهای اطراف را بشنود برای حفظ تمرکز و حضورش در اکنون جاودان و مقاومت در برابر رفتن به هپروت. ای، تلاش بدی نبود.
    وی وضو گرفت که نماز بخواند: ساعت ۱۲ظهر. نماز خواند: ساعت ۴ و نیم. علت: خرده کاری‌های خانه که باعث می‌شود وقتی می‌خواهی از آشپزخانه بروی به اتاق ده تا کار هم در مسیر انجام می‌دهی و مسیر ۳۰ ثانیه‌ای برایت ۴ و نیم ساعت کش می‌آید.

    فردا روز بهتری‌ست.

  66. وای که چه خوشرنگی حلزون.
    ☆جایتان نه‌خالی، با تالستوی تو رو در بایستی افتادم و «مرگ ایوان ایلیچ» را تا ته خاندم، ۱۰۰ صفحه‌ای که اگر خیلی از همسفران همین گزارش نیک اراده کنند، خیلی بهتر از آن را خاهند نوشت. روی سطرها تخت گاز می‌رفتم و فقط یکی دو جا نوشته‌ها برایم ارزش مکث داشتند. لطف این داستان فقط شاید به جابجایی زمانی بود. تالستوی همان اول کار، ته داستان را می‌گوید و ادامه‌ی ماجرا حالت پیش‌داستان می‌گیرد. برای دوره‌ی خودش عمل شاقی بوده، ولی حالا خانش این کتاب، من نوعی را مجذوب نکرد. خلاصه که تا داستایفسکی و چخوف هست، تالستوی چرا؟
    ☆ دوره‌ی شعر کمی راحت‌تر از جلسه‌ی قبل هضم شد. شعر بازی‌ست. شعر ماهی‌ست.
    ☆ خسته و سپاسگزار بودنم.

  67. جوگیر اطلاعیه‌ی «روز بدون خودرو در پردیس دانشگاه» شده بودم و از برادرجان خواسته بودم با هم برویم سرکار. برادرجان خواب ماند، همین شد که خودم رفتم دیرتر از همه وقت رسیدم. با خودم مسابقه‌ی زمان دارم. به پاس جبران دیر رسیدن کودکی‌ام.
    دوستم زهرا کریمی امروز هم روز پرستار را با ارسال تصویری بهم تبریک گفت. دوست قدیمی دیگر هم روز پرستار را تبریک گفت. من بیشتر به خاطر تولد حضرت زینبش کیف می‌کنم نه روز پرستارش. 4 سال بیشتر پرستار نبودم.
    بخش سرگرد «لمس» محمدرضا کاتب را خواندم. یک یادداشت نوشتم با این عنوان:« آزادنویسی سرگرد به شکل نامه.» کجا؟ برای این بخش از کتاب: «نامه‌های عاشقانه‌ای که باید برای او می‌نوشتم، برای خودم تو دفترم نوشتم و بعد دیگر فرشته‌ای در کار نبود. هیچ کس دیگری هم نبود. تازه داشتم پی می‌بردم آن دفتر عجب لکاته‌ای‌ست و چکارها که از دستش بر نمی‌آید.» یک جا هم نوشتم :«چه بابای باحالی: دفتری که غم‌هات را توش بنویسی.» دلم نمی‌آید این پاراگراف را برایتان ننویسم: «یک شب بابام با یک دفتر بزرگ آمد خانه. مثل این دفترهایی بود که تو دفترخانه‌ها ازش استفاده می‌کنند. حتماً کسی بهش داده بود. بهم گفت باید قسم بخورم هزار تا از غم‌هام را برایش توی آن دفتر می‌نویسم. تنها چیزی بود که تو عمرش ازم خواسته بود.» بماند که در ادامه حالم گرفته شد چون نوشتن نتوانسته بود حریف غم‌ها، آرزوها و دردهای سرگرد بشود.
    باز بعد از ناهار خوردن چرتم گرفت و رفتم تخت خوابیدم. هی هر روز به خودم می‌گویم بعد از ظهر نخواب، نمی‌شود. رفتم وبیکار سرزبان الهه علیزاده ولی باز اکثرش را خواب بودم. اولهایش را شنیدم و سلام و سطهاش را و وایتکس و این حرفا. آخرش هم که اسمم را برد و اینکه ساکتم اما در قلبش جای دارم. کاش وبیکار همان ساعت 6 و 30 دقیقه برگزار می‌شد. گرچه آن وقت‌ها هم دو سه روز تداخل برنامه داشتم. الان دارم پادکستش را گوش می‌دهم. «پرسش از دیدگاه» تمام شد. فردا تمام‌تر می‌شود. ذوق دارم هفته‌ی بعد الهه می‌خواهد چه مفهومی را واشکافد.
    به پادکست وبینار نویسنده‌ساز هم گوش دادم. آزادنویسی هم کردم. در جلسه‌ی دوم دوره‌ی شعر 14، با نوشتن تیترِ «فهرست کارهای کتاب لمسِ محمدرضا کاتب»، انتقام صبحم را از «لمس» گرفتم. دارم برایش.
    حالا می‌روم سر به سر محتواهای کارگاه «رنج من، گنج من» بگذارم. وقت اتمام تمرین نزدیک است. دیروز شروع کرده بود درس بخوانم. دست و دلم به خواندن امتحان درسی نمی‌رود. یکی از رنج‌های من همین امتحان دادن در این سن و سال است، آن‌هم امتحان تشریحی. اسم امتحان را باید از رویش بردارم بلکه گشایشی حاصل شود. یک گشایش هم این می‌تواند باشد که باز جنگ شروع بشود (نقطه‌ای تفاهم من و دانشجویان کارشناسی ارشدم).
    حلزون گزارش نیک گاری نارنجی دیشبش را شکسته و توی سر و رویش پاشیده، معلوم نیست چرا عصبانی شده.

    1405.7.21
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  68. سه‌شنبه ۲۱ مهر
    روزنویسی
    رونویسی
    آزادنویسی
    تیترنویسی
    روخوانی
    پیاده‌روی
    صبح خلوت بودم و تقریبا تا ظهر با نوشتن ور رفتم و تا دلم خاست خوندم و تمرین کردم تیتر نوشتن رو. خیلی حال داد. تمرینم آماده نبود و خوشبختانه استاد هم گفتن بررسی روز جمعه است. اما من لذتم رو بردم از تعداد کاغذهایی که مشق کرده بودم. ظهر حسابی شلوغ بودم. تندی ناهارمو خوردمو و درگیر روتینهای کاری شدم. انرژی که از نوشتن انباشتم، در مسیر کارهای تکراری خرج شد. حس کردم چرا زود خسته‌ام می‌کنه، چون خلاقانه نیست. بخشی از کار من همیشه تکراریه. چالشی اگر باشه چالشهای ارتباطیه. گاهی باید رابطه جسورانه بلد باشی. گاهی هم رابطه همدلانه و حمایتگرانه. یه جاهایی هم فقط شنونده. القصه، تا قبل از کارگاه شعر از محل کار زدم بیرون. از تمرینات جذاب کارگاه خیلی خوشم اومد. کارگاه تموم شد، بعد من رسیدم خونه. دوشی گرفتم. با پناه کوچولو تصویری گپی زدم و بعد خودمو سپردم به رختخاب و نوشتن گزارش نیک.

  69. 📍از خودت بیرون بیا، همه چیز تغییر می‌کند.

    سال واژه: خوددوستی 🌷

    — بخش اول روز (تیر می‌کشد)
    دیشب بعد از رفتن مهمان‌ها نتوانست ظرفها را بشوید زیرا زانو دردش بیشتر شده بود. از خودش می‌پرسید چطور می‌توانستم خودم را بیشتر دوست داشته باشم؟
    یک قرص دیکلوفناک می‌خورد و شروع به نوشتن گزارش نیک می‌کند.
    آخرهای نوشتن دیگر خواب مجالش نمی‌داد و در حالت خلسه گزارشش را به سایت و کانال روانه کرد و به خواب رفت.
    ساعت پنج صبح بیدار می‌شود. همیشه حداقل یکبار در طول شب به دستشویی می‌رود اما اینبار با شستن آرایش صورتش و مسواک زدن خوابش می‌‌پرد.
    روی مبل می‌نشیند و گزارشی که در حالت خواب‌آلودگی درون کانالش گذاشته بود را ویرایش می‌کند. بعد کمی در آغوش همسرش وول می‌خورد تا با بوسه و هم‌آغوشی بلعیده می‌شود.
    بلاخره ساعت هفت مجددا به خواب می‌رود و بعد از خط مرزی بیداری‌اش، بیدار می‌شود.
    خط مرزی برای او ساعت نُه صبح است.
    قبل از آن خوب و زود محسوب می‌شود و بعد از آن دیر و از دست رفته.
    آیا او از دست داده بود صبحش را؟
    با خودش فکر کرد چون چند ساعت پیش به مدت دو ساعت بیدار بوده و دیشب هم مهمان داشته پس اشکالی ندارد و نیاز به خودزنی نیست.
    زانوی چپش از درد زیاد تیر می‌کشد. حوصله‌اش نمی‌برد آنهمه ظرف را بشوید.
    چای دم می‌کند و لباسهارا در لباسشویی می‌ریزد تا شسته شوند. آفتاب خیلی پاییزی و قشنگ است. می‌طلبد در این هوا روی بند رخت لباس پهن کند.

    تا چای دم بکشد به تلگرام سری می‌زند و دو بازخوردک به گزارشش را می‌بیند و ایموجی برایشان می‌فرستد.
    خوشحال می‌شود، این را حس می‌کنم.
    دو نفر از دوستانش حسشان را به زن‌ عمو در قالب کلمه برایش می‌نویسند.
    چای دم کشیده. به جای نان تُست، کاک‌های زن عمو را با کره و پنیر و کمی چای می‌خورد.
    در ذهنش می‌گوید ای کاش زن‌عمو شرط فرزندآوری برایشان نمی‌گذاشت و می‌شد دوباره کاک بخورد.
    این موضوع باعث می‌شود رخدادکی بنویسد.
    نوشتن رخدادک برایش سخت است و اگر موضوعی پیش بیاید که نوشتنش راحت باشد باعث خشنودی‌اش می‌شود.

    بخشی از ظرفها را می‌شوید و خشک می‌کند و سرجایشان می‌گذارد. زانویش حکم می‌دهد که بس است.
    الباقی ظروف می‌ماند برای بعد.
    لباسهای شسته شده آماده‌ی آویختن و تاب بازی بر روی بند رخت هستند تا کمی آفتاب و باد هُلشان بدهند.
    همسرش تازه بیدار شده و دوباره با او هم کاک با چای می‌خورد. فکر چاقی از ذهنش عبور می‌کند. اما باعث نمی‌شود که او از کاک بگذرد.
    حیاط را آب می‌زند و رد شدن حشره‌ای کوچک از روی پایش باعث می‌شود چند جیغ بنفش بکشد.
    قهوه‌ای دم می‌کند و مشغول نوشتن بخشی از گزارشش می‌شود.

    — بخش دوم (پتوی بی‌حوصلگی)
    حس می‌کنم بی‌حوصلگی و خستگی و درد تمام روز چون پتویی دورت پیچیده شده بود.
    چون می‌دیدم که ظرفها‌ی کثیف دیشب هنوز روی صفحه کابینتت مانده است.
    زمان تمرینجا نزدیک است و تو در حال شستن فنجان‌هایی هستی که روی هم تلنبار شده.
    وسط شستشو رهایشان می‌کنی، روی زمین دراز می‌کشی و تمرین‌جا گوش می‌دهی. تمرین الهه علیزاده تحسین فراوانی از سوی استاد می‌گیرد. یاد گذشته‌ات می‌افتی که در کلاس والیبال ثبت‌نام کرده بودی. مربی چند حرکت به شما آموزش می‌داد و به حال خودتان رهایتان می‌کرد و می‌رفت تا با شاگردان قدیمی‌اش والیبال بازی کند و تو دیگر چندان از این رشته‌ی ورزشی خوشت نیامد.
    حالا چرا تحسین‌های استاد تو را یاد آن خاطره انداخت؟
    بنظرت استاد در تعریف کردن و کوبیدن شاگردان تفاوتی قائل می‌شود؟
    بنظر می‌رسد که اینطور نباشد، خدا عالم است.
    فکر کنم زهرا ابراهیمی قندک بود که به استادت گفت: به زبان گربه‌ای قندک چطور خوانده می‌شود و در جواب استاد گفت که باید از خواهرش بپرسد.
    تو اما زحمتشان را کم کردی و گفتی که بنظرت گربه می‌گوید «خندخ».
    بعد از وبینار مشغول دیدن قسمت سوم از سریال (Neagley) می‌شوی، آنطور که تو را شناختم از جنایی‌ اکشن لذت می‌بری و بازیگر نقش اول این سریال که دختری جوان و خوش قد و بالاست را دوست داری. یک دورگه‌ی زیبا.
    سریال آمریکایی‌ست که در کشتن و خون‌پاشی هندی‌ست، متاسفانه.

    خوشبختانه نهار غذای دیروز است و تو فقط سالاد را بیشتر می‌کنی. همسرت همه‌چیز را پهن و بعد از خوردن جمع می‌کند. خدا پدرش را بیامرزد.
    همت به خرج می‌دهی و باقی ظرف‌ها را می‌شویی و نویسنده ساز شروع می‌شود.
    استاد از صبر می‌گوید و کتابی برایتان می‌خواند. یاد این دو روز می‌افتی که لای هیچ کتابی را باز نکرده‌ای.
    همسرت وقت معارفه با درمانگر آنلاین دارد باید سریع شستشو را تمام کنی.

    — بخش سوم (توفیق تیرامیسویی)
    گفتگوی همسرم با درمانگرش بیش از یک‌ربع می‌شود.
    من آماده شده‌ام تا با هم برویم چشم پزشکی تا چشمانم معاینه شوند و جواب آزمایشهای مادرش را هم نشان دهیم.
    دیر می‌رسیم و دکتر مطب را بسته است.
    توفیق اجباری و قشنگی برای ما شد.
    بعد از مدتها پیاده‌روی خوب و جانانه‌ای داشتیم و یاد گذشته‌ها کردیم که آخر هفته‌ها به شهر می‌آمدیم برای پیاده گشتن و حداقل ماهی یکبار به کافه یا رستوران می‌رفتیم.
    دلم تیرامیسو خواست، پس باهم کافه‌ای جدید را امتحان کردیم جایتان خالی کافه‌ی بزرگ و قشنگی بود.
    کمی حرف زدیم و بعد از آن دوباره پیاده‌روی کردیم و به خانه بازگشتیم تا من گزارشم را بنویسم و استراحت کنیم.
    خدا را شکر بابت پاهایمان و سنگفرش پیاده‌رو که پهن و خوب بود برای پیاده پیمودن مسیر و لذت بردن از آنچه می‌دیدیم.

    ۱۴۰۵/۰۷/۲۱
    https://t.me/pichesabz

  70. آن‌قدر حلزون را اسطوره‌‌ی صبر و آهستگی دانستیم که خون‌به‌جگر مشت بر سینه می‌کوبد و ما را نفرین می‌کند. صدف‌ش دندان در آورده و خونش را بر همه عالمه پاشیده است و با چشمانی از حدقه درآمده می‌گوید از تن کچلم دست بردارید می‌خاهم سر به بیان بگذارم و در مسابقه‌ی دوی سرعتی شرکت کنم تا حال همه‌ی شما نویسندگان را بگیرم.

    در ضمن برای تامس شَش، بده شِش می‌دهم. که حرف را پیچانده و به خردمان داده است. بابا بی‌خیال آن‌قدر سخت نگیر.☺️
    امروز یادداشت تلگرامم را چنین نوشتم:

    فنجانم را پر از زندگی می‌کنم

    کبرا دوست زمان راهنمایی و دبیرستانم بود. دختری با رویی سفید و چشمانی مشکی. فکر کنم موهایش قهوه‌یی روشن بود. بس‌که مقنعه‌ها آن‌زمان جلو بود، رنگ مویش یادم نیست. نرمانرم صحبت می‌کرد. دیگر ندیده بودمش، اما می‌دانستم خانم دبیر شده است.

    به همت یکی از دوستان همکلاسی ، گروهی از این دوستان با هم جمع شدیم که او هم در میان ماست. چند روز پیش برایم زنگ زده بود. با هم گپی زدیم. او در کانال تلگرامی من حضور دارد. از او پرسیدم «بنویسم در کانال؟ با نوشته‌هایم ارتباط برقرار می‌کنی؟» پرهیجان و دوستداشتنی گفت «اره، حتمن ادامه بده و بنویس. با خاندن مطالبت، به یاد خاطره‌ها می‌افتم و با دیدن عکس‌هایت خوب دیدن را می‌آموزم.» حرفش برایم دلگرمی شد.

    به یاد بزرگی می‌افتم که می‌گفت «اگر حرفی می‌آموزم و می‌آموزانم حتا خودم عمل نکرده باشم، کافی‌ست در یک نفر تاثیرش را بگذارد برایم همان بس است.»

    این روزها که می‌نویسم و از تجربه‌های زندگیم می‌گویم و کتاب‌های خانده و نخانده را معرفی می‌کنم یادم می‌ماند که من هم یک انسانم، که صدها اشتباه و ناآگاهی دارد و سعی می‌کند که بیاموزد.

    من هم در نوسان زندگی ضرب‌آهنگ‌های متفاوتی را می‌نوازم. بالا می‌روم، پایین می‌آیم، ساکن می‌شوم و خلاصه به هر دری می‌زنم که درست تغییر کنم.

    صبح امروز تجربه‌ی شیرینی داشتم. اهل ورزش صبح‌گاهی هستم. قبل از صبحانه پانزده دقیقه نرمش می‌کنم. اما امروز طعم نرمشش جور دیگری بود.

    فاطمه یاوری دوست و هم‌نویس عزیزم با تنش رفیق است و کاری متفاوت می‌کند، هم ما را می‌رقصاند، هم مدیتیشن می‌کند و هم یوگا.

    ساعت شش‌ونیم صبح به او پیوستم در فضای اسکای‌روم. آهنگ ملایمی پخش می‌شد، موسیقی مراقبه. چشمانم را بستم و روی زمین دراز کشیدم. انگار صبح با تو حرف می‌زند. صدای زمین را می‌شنوی. صداهای در سرت خاموش می‌شوند. تو به خودت، به خلقت نزدیک می‌شوی. صدای خورشید را می‌شنوی، صدای گنجشک را می‌بینی. عطر نسیم را می‌چشی. با درون خودت به صلح می‌رسی.

    با چشمانی بسته، به تنم می‌اندیشیدم. به تنی که سال‌هاست با من است. به واژه‌های:
    تن‌آرامی
    تن‌خاهی
    تن‌دوستی
    تن‌مهری
    تن‌نوری
    تن‌جودی
    تن‌سودی
    تن‌سوری
    تن‌بویی
    تن‌شویی
    تن‌دوستی
    تن…
    و
    امروز سپاسگزار تن‌م بودم.
    فنجانم را پر از زندگی کردم و سرکشیدم.

    صبح‌ها با ما می‌آیی تا با تنت آشتی کنی؟
    https://t.me/golnesasher

  71. خاب دیدم که صورتم پر از خال‌خال‌هایِ قهوه‌ای است. در خاب خیلی ترسیدم.
    با نوشتن یک صفحه‌ی صبحگاهی در دفتر و یوگا، روزم را آغازیدم.
    از روی شعر حافظ با این مطلع نوشتم:
    در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
    حاصل خرقه و سجاده روان در بازم
    برای تکرارآموزی، از روی اسامی سانسکریتِ آساناها نوشتم.
    کتاب یک‌سال تا رواقی‌گری را خاندم. امور قابل کنترل و غیرقابل کنترل را در دو ستون نوشتم.
    در زیرمتن، به کاربرد استعاره در متن و نام گذاری‌ها رسیدم.
    یک کلاس آنلاین یوگا داشتم.
    در تمرین‌جا، راه و رسم نقطه‌گذاری را یاد گرفتم.
    تار نواختم. از دیروز باید تا یک الی دو روز، قطعه را بخانم و نت‌خانی و ریتم‌‌خانی کنم و بعد با ساز تمرین کنم. کار را سخت‌تر کرده ولی ارزشش را دارد.
    سرانجام صحنه‌ای نوشتم تا برای نقد در تمرین‌جا، ارسال کنم.
    در نویسنده‌ساز، کتاب با سوال‌هایت زندگی کن اثر الیزابت وینگارتن معرفی شد و استاد دیگر بار از صبر گفتند.
    این جمله‌ها را به فهرست کلمه‌ها و عبارتها افزودم:
    صبر میانه‌ی طلایی است. میانه‌ی دو رفتار است، بی‌صبری و تنبلی.
    هرچه انسان صبورتر باشد، تلاش ببشتری می‌کند.
    پارادوکس صبر این است که هم پذیرش است و هم انتخاب.
    پذیرش واقعیتهای جهان برای به دست‌آوردنِ آزادی انتخاب.
    شجاعت خاهر صبر است.
    در بیست و پنج دقیقه و در قالبِ آزادنویسی، به نمود صبر در زندگیِ شخصی پرداختیم.
    صبر بوده که تا اینجای زندگی مرا با خودش آورده. صبر دوستی می‌کند با امید و این دو، مسیرم را هموار می‌سازند.
    به پیاده‌روی رفتم. پس از چند سال به سه‌شنبه‌بازار هم سری زدم. از شیر مرغ تا جانِ آدمی‌زاد دیده می‌شد.
    سالها از دیدنِ کامواهای رنگی می‌گذشت. خانمی با میل، شالی، بلوزی یا پوششِ دیگری می‌بافت.
    نت‌خانی و ریتم‌خانی را تمرین کردم.
    خسرو خوبان را خاندم، چه توصیف‌هایِ بی‌نظیری دارد. طوری از هامون می‌گوید که خودت را آنجا می‌بینی‌.
    تسلی‌بخشی‌های فلسفی و شب‌هول را هم پیش بُردم.
    رخدادک را نوشتم و منتشر کردم.
    روزم را با مرغابیِ وحشی و نت‌خانی به پایان خاهم‌برد.

  72. گزارش نیک پنجاه و چهارم را می نویسم.
    امروز را چه طور گذراندم؟
    امروز صبح رفتم طب کار و نسخه ی قبلی آزمایشم را دادم تا ویرایش کنند و یک نسخه ی دیگر از آن را به من بدهند.
    یک نسخه را گرفتم و نسخه ی دیگر باقی ماند چون ساعت ۱۴ آماده می شد.
    به خانه برگشتم و دوباره ساعت ۱۴ باید می رفتم آنجا تا نسخه ی دوم را بگیرم.
    این همه راه رفتیم و دوباره راه رفته را باید برویم.
    کمی کتاب خواندم و بالاخره فصل آخرش هم تمام شد.
    در وبینار نویسنده ساز امروز دوباره از صبر صحبت کردیم.
    استاد پاره ای از کتاب با سوال هات زندگی کن را که درباره ی صبر بود برایمان خواند.
    چه کتاب جذابی بود پر از نکته های عمیق.
    نگرش های جدیدی درمورد صبر آموختم.
    کتاب اشاره کرده بود که هر چه آدم صبورتر باشد راحت تر به اهدافش می رسد و از افسردگی و اضطرابش کاسته می شود.
    به رابطه ی صبر و شجاعت اشاره کرد.
    و جمله ی میانه طلایی بهترین رفتار اخلاقی بین دو رفتار نادرست یکی بی احتیاطی و دیگری تنبلی که صبر بین این دو قرار دارد.
    آزادنویسی امروز پایان کار امروز بود.
    امروز هم دوباره درباره ی خودمان نوشتیم و صبر، اما در حوزه ی متفاوت تری این کار را انجام دادیم.
    من نامه را درباره ی نوشتن نوشتم.
    اینکه نویسندگی مهارتی است که نیاز به زمان و صبوری دارد.
    نویسندگی حرکتی حلزون وار است.
    در ابتدا فقط باید زمان بگذاری و یاد بگیری.
    زیاد بخوانی و زیاد بنویسی تا بعدها نتیجه ی آن را ببینی.
    شاید در ابتدای راه هیچ پیشرفتی را مشاهده نکنی و با خود فکر کنی که تمام وقتت را بیخود تلف کردی، اما بعدا نتیجه خودش را نشان می دهد و آوازه ات همه جا را پر می کند.
    در کارها، آثارت نتایج را می بینی و ممکن است به عنوان نویسنده از تو یاد کنند.
    بعد از اتمام وبینار هم آماده شدم تا بروم و نامه ای که می خواستم را از همکار قبلیم بگیرم.
    ماشاالله چه قدر ترافیک بود و یه ده دقیقه ای دیر رسیدیم.
    بنده خدا خسته و کوفته منتظر بود تا برسم و نامه را تحویلم دهد.
    من هم برای جبران خواستم که او را به خانه برسانیم.
    هر چه قدر اصرار کردم که بیا ما سر راه تو را هم برسانیم قبول نکرد.
    گفت عابر بانک کار دارم.
    هر چه از ما اصرار از او انکار.
    نمی دانم واقعا کار داشت یا خجالت می کشید.
    به هر حال من سعی خودم را کردم.
    بعد برگشتیم به خانه من هم کمی فیلم دیدم.
    اولشمی خواستم گزارش نیکم را در حد یکی دو جمله بنویسم تا ارتباطم با این زنجیره قطع نشود اما وقتی ادامه دادم به اینجا رسیدم.

  73. از صبح درد دارم. از وقتی چشم باز کردم. سر تای‌چی نمی‌توانستم بایستم یا حتا بنشینم. ترجیح دادم راه بروم زیر آفتابِ صبح پاییز. کوچه‌ی «باغ طوطی» در محاصره‌ی صداهاست. بیشتر از همه صدای پرندگان که پس‌زمینه را پر کرده است. می‌توانم صدای انواعشان را از هم تمیز بدهم. واضح‌تر از همه غارغار کلاغ‌ها. صدای خش‌خش نسیم بین برگ‌ها هم می‌آید. و صدای پای خودم. دلچسب است آفتاب.
    امروز جلسه داریم. قبل از جلسه با مریم هم پیاده‌روی می‌کنم در حیاط دانشکده. درد دل می‌کند و راجع به پروژه حرف می‌زنیم. خود جلسه دو ساعتی طول می‌کشد اما پساجلسه، الی‌ الابد. آنقدر که راننده‌ی جدید زنگ می‌زند که: «تشریف نمی‌آورید؟»
    هوا ابری‌ست اما نمی‌بارد. مثل انبوه بیمارانی که شاکی‌اند از این‌که علائم پریودی را دارند اما پریود نمی‌شوند. تجویزم برای اینان اگر مشکل پاتولوژیک ندارند صبر است. برای آسمان نیز.
    بعد از پخت‌و‌پز و خوروخواب می‌روم سراغ مقاله و قبل از دوره‌ی شعر سه پومودورو می‌نویسم. چه دستاورد شگرفی برای من.
    گلویم ناگهانی درد گرفته‌ است. وقت به خود رسیدن ندارم. سوپ آماده درست می‌کنم و می‌روم سر جلسه‌ی شعر.
    بعد از جلسه به جای ظرف شستن می‌نشینم به نوشتن. چشمانم می‌سوزد. به گمانم تب دارم. غلط نکنم صدای نمِ باران هم می‌آید.
    کاش درمی‌یافتم که هیچ‌کاری تلف کردن وقت نیست.

  74. هفت‌و نیم. دوش. نیمرو. قهوه. نوشتن. شکرگزاری. باشگاه. یوگا. کشش همسترینگ. درد. درد. درد. قیمه‌پلو. ظرف. کار. کار. کار. خستگی. درد. جولیا‌کامرون. خواب. امیدواری.

  75. سلام
    امروز سازشم با درددوستانه بود چون داروی معده کمی اثر داشت.اما الان ترس درمان سخت تر با من است.وقتی با خودم دوست شدم که ؛تمام بدن را به باد فنای بدو دیر شد ،زشته،این دفعه آخره وجملات بی حاصل عمر را طی کردم. ولی به پشتکار خودم مطمئن هستم روزهای خوب هم فرا می‌رسد.وبینار را با استاد ودوستان همراه بودم.صبر کلمه ای که اگر دروجودت باشد همیشه کار را با کمترین صرر وبیشترین سود به انجام می‌رسانی. جلسه شعر هم خوش گذشت.گرچه به خودم دلداری می‌دهم نترس بنویس.هنوز کسی از بازخورد نمرده. فیلم این ماهستیم را هر روز میبینم .

  76. بیست و یک هفت سال پنج:

    امروز هم با زندگی کلنجار رفتم.
    از صبح ترس‌ها آمدند. رخ نمودند و نرفتند. ترس از بیکاری با ادامه‌ی پرکاری، ترس از پیری، و جدیدتر از آن، ترس از تنهایی. چیزی که هرگز نداشتمش. و می‌دانم این منم که باید از آن‌ها عبور کنم.
    منی که در بیست و سه چهار سالگی، در شهر خودم، خانه‌ای قایمکی اجاره کردم تا تنها باشم. آن زمانی که عزیزترین‌هایم زنده بودند و همان‌ها که نگران چطور زیستنم بودند، نتوانستند به من ترس را القا کنند. من رفتم و به تنهایی پناه بردم. با تنهایی هم‌خون بودم. عجین. عاشقانه.
    اما امروز گاه به وحشت می‌رسم.
    تنهایی را انتخاب می‌کنی تا از دست کسی یا کسانی خلاص شوی. بعد یک روز خودت روی دست خودت می‌مانی.
    امروز مریم آمد. با هم راه رفتیم و حرف زدیم و بغض کردیم و اشک هم ریختیم برای تنها شدنمان. تمام روزهایی که کنار هم بودیم و گذشت. همه‌ی این در دسترس بودنمان برای هم، همه‌ی آغوش و پناه بودنمان، تمام شده؟
    مریم رفت.
    به این مصرع فکر می‌کنم؛ زخمی به او بزن عمیق‌تر از انزوا.
    این شعر مرا همیشه زنده زنده خورد می‌کند، و دوباره جان می‌دهد.
    هربار کسی مرا تنها می‌گذارد، هربار خانواده‌ام کوچک شد، و حالا که شکل و شمایل تنهایی شده‌ام، مدام این مصرع را زمزمه می‌کنم.
    روی تخت افتادم. ملافه سرد بود. لپم را که گذاشتم روی بالش، بوی خودم را داد — بوی تنهاییِ مانده در پارچه. وبینار را شنیدم. ادامه‌ی مبحث صبر. کلانتری جان بخشی از کتاب «با سؤال‌هایت بمان» را خواند. می‌گفت صبر میانه‌ی طلایی است. می‌گفت صبر تسلیم نیست، آزادی است. می‌گفت، می‌گفت، و من به سقف تاریک اتاقم نگاه می‌کردم. این سطح از انسان دوستی و واقعی بودن و معلم بودگی ستودنی‌ست.
    تنهایی در پارچه؟
    تنهاییِ پارچه؟
    پارچه در تنهایی؟
    نگرانی. نگرانی.
    صبر، نام دیگری است برای ماندن در جایی که نمی‌خواهی.
    آری. شاید صبر رنج با آرامش است. و درست است — بی‌صبر نمی‌توان به هیچ عمقی دست یافت. اما فرقی نمی‌کند. بهرحال انسان و زندگی مجاب بودن است، دچار بودن است، دستی و بال گردن بودن است. نکند من به گردن دنیا افتاده‌ام؟ بگذار لااقل خودم سر خودم را کلاه نگذارم.
    درون و بیرونم قیام کرده است. از صبر خسته‌ام.
    بگذریم.
    خیال ندارم بیش از این در این منجلاب شنا کنم. این‌قدر راه رفته‌ام که حس بیهوشی و اغما دارم. پاهایم نیستند. سرم سنگین است.
    بوی تنهاییِ مانده در پارچه.
    به درک.
    از کار‌های نیک روز هم بگویم؟
    باید بخوابم.

    (حلزون ببخش اگر این روزها بیش از پیش تلخم)

  77. نه، خوب نیستم. کلی دلیلِ خوب دارم برای خوب نبودنم اما نمی‌تونم بیانشون کنم. نمی‌تونم کمک بخوام چون این توی خانوادۀ من عادی نیست. نمی‌تونم گریه کنم چون اینجا گریه فقط برای مراسم ختمه. نمی‌دونم چطور باید حالم خوب بشه. از وقتی مدرسه نرفتم بدتر شده. والیبال و پیاده روی و تموم کارهایی که تو مدرسه باعث می‌شد فراموش کنم، فراموش شدن. انقدر چاق شدم که می‌تونم تو بخش دوستانِ گوشتیِ استاد جا بگیرم..دیگه تخمی نیستم. : )
    کلی کتاب و فیلمِ نصفه توی یادداشت‌هامن. دیدن لیستش حالم رو بدتر می‌کنه.
    صبر، صبر، صبر… من بر تمام مصیبت‌های پیشین صبر کردم ولی گذر نکردم.. تا همیشه حسرت گریه کردن در مراسم خاک‌سپاری عزیزانم در من باقی خواهد ماند…
    من پرم از احساسات سرکوب شده‌ای که دست خودم نبود.

  78. گزارش نیک ۱۵۴ فرح
    چه خواب‌های عجیبی دم صبح دیدم فهرستی نوشتم چون واقعن نوشتن آن فضاهای سخته.‌ دوباره به خواب‌نگاری روی‌آوردم.
    امروز تترها و عنوان کتاب شعرها را که در جلسه اول شعر باید تمرین می‌کردیم را باز تعدادی نوشتم. تعدادی هم در راه شمال که فایل صوتی جلسه را گوش میدادم یادداشت کردم. یکبار ۱۳ جمله اش را در کانال گذاشتم و امروز هم از آن تعداد سی‌تا انتخاب کردم و دوباره درکانال فرحنامه پست کردم.
    هفته پیش در روزانه نویسی‌هایم سفرنامه نوشتم از صبحانه گرفته تا افرادی را که دیدم و جاهایی که رفتم را نوشتم. و این هفته با استفاده از گوگل مستندسازی کردم و نوشتنم را با دقت‌تر نوشتم. چه از لحاظ تاریخی و یا جغرافیایی. مثلن ناهار خوران گرگان را با تاریخ و جغرافیایش بهتر در کانال فرحنامه نوشتم. هم سفرنامه هفته پیش را ویرایش و ادیت کردم و هم مستندتر نوشتم .
    دوسه ساعتی فقط نوشتم و لا به لای آن هم کار خونه و آشپزی و پخت ناهار را انجام دادم. این‌جوری مخلوط بیشتر از نوشتن. لذت بردم.
    عصر در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. باز مسئله و مفهوم صبر را بیشتر مورد بررسی و شناخت عمیق‌تر قرار دادیم. و ۲۵ دقیقه آزاد و رها نویسی آخر را امروز حس کردم بهتر از دیروز نوشتم.
    دیدن فیلم: سریال کره‌ای دیدم.
    نماز و نیایش شبانگاهی را زود انجام دادم که به کلاس مجازی شعر دوره ۱۴ ساعت ۸ برسم. و چه دور‌ه‌ای و ما ادراک دوره شعر!
    حلزون نویسندگی بنطرم دچار پرشون احوالی شده، آرامش در فضایش نیست، امیدوارم زودتر فضایش خلوت شود تا به آراستگی و آرامش برسد. . البته با رنگ نارنجی که در فضایش پاشیده شده سرخوشی او را می رساند.

    «ملال این احساس است که هر کاری وقت ‌تلف‌کردن است؛ آرامش این احساس که هیچ کاری این‌طور نیست.»
(تامس شَش)

    ملال این احساس است که کارها یکنواخت و خسته‌کننده شده، و آرامش این احساس است که نتیجه کار خلاقانه و شگفت انگیز است. (فرح)

  79. وقتی روز را با یک صبحانه‌ی متوسط شروع کنی، ممکن است تمام روزت متوسط پیش برود. این برای من اتفاق افتاد. بنابراین در همین ابتدا می‌گویم که نمره‌ی امروزم پنج است. اول صبح بیست دقیقه آزادنویسی کردم. بعد سراغِ تیترنویسی برای دوره‌ی شعر رفتم. به دلیلِ لذتی که این تمرین به من می‌دهد، در طولِ روز چندين بار تکرارش می‌کنم. امروز دودل بودم توی سرویس اداره بنویسم یا نه اما هربار که بر سر دوراهیِ قرار می‌گیرم نوشتن را ترجیح می‌دهم.  در اغلب موارد خوب پیش می‌رود. امروز اما داستان بسیار جالب‌تر از آن چیزی بود که فکرش را می‌کردم و توانستم لذتی دوچندان ببرم و تیترهای تازه‌ای بنویسم. مثلِ همین چند  تا:” از فحش‌های آبدارم سیراب نشدم” ” فکر می‌کردم تا حالا زنده بوده‌ام” ” باغبان ریشه‌ی درخت‌ها را به خاک سپرد” سپس کمی شعر خواندم و کارهایی کردم که ناگفتنی است و مجال نیست و کتاب “بارون درخت نشین” را اِدامیدم و در کلاس شعر هم شرکت کردم. استاد کلاس را به سه بخش تقسیم کرده بود. وزن در شعر، سرودن شعر از زبان غیر انسان و افعال ساده و مرکب. بسیار چسبید کلاس امروز. دم استاد و بچه‌ها گرم.

  80. ☘️سه‌شنبه ۱۴۰۵/۷/۲۱
    امروز ناچار شدم به خودم مرخصی استراحتی بدهم. ناخوش بودم. برای تجدید قوا در خانه ماندم. باشگاه نرفتم. بدنم سرد بود و فشارم پایین. لیوان‌لیوان چای دارچین و زنجبیل خوردم تا یکم گرم شدم.
    درازکشیده زیر پتو از پنداشته‌های استاد خواندم: «بکوشیم درباره‌ی چیزهایی که نمی‌دانیم بنویسیم؛ این کار ما را وادار به جست‌وجو و یادگیری می‌کند.»
    استراحت کردم.
    شعر خواندم.
    استراحت کردم.
    پرسه‌زدم در مدرسه‌ی نویسندگی.
    استراحت کردم.
    دفترچه‌ی کلمه‌برداری را ورق زدم.
    استراحت کردم.
    چند صفحه از دریچه‌ی حواس پنجگانه را پیش بردم.
    استراحت کردم.
    در حال‌وهوای جوانی شاهرخ مسکوب را ادامه دادم.
    استراحت کردم تا وبینار نویسنده‌ساز شروع شد.
    استاد بخش‌هایی از کتاب با سوال‌هات زندگی کن را خواند. جمله‌ها خیلی ملموس و خواستنی بود. قرار براین شد که در آزادنویسی از نمود صبر در زندگی خودمان بنویسیم.
    و اما صبر…
    صبر واژه‌ی غریبی نیست برایم. آشناییِ دیرینه دارم با صبر. از کودکی‌ تا اکنون. «صبر، همه چیز است» زندگی بدون صبر هیچ معنایی در نظرم ندارد. درست است که صبر گاه جانکاه و طاقت‌فرساست؛ اما بارقه‌های امید از دور پیداست.
    و این روزها یکی از اسباب صبرم «نوشتن» است.
    الهی شکر🌱

  81. ۱. زود بیدار شدنم.
    ۲. با دوستم حرف زدم.
    ۳. تمرین نقاشی داشتم.
    ۴. پرحرفی کردم و اصلا نیک نیست این مورد.
    ۵. کیک خوردم و سریال دیدم.
    ۶. گزارش امروز را هم خلاصه کردم.
    نه از سر تنبلی برای نوشتن، امشب دلم نمی‌خواهد به روزمرگی‌ام فکر کنم.

  82. 1.سال‌واژ‌ه‌ام: استمرار
    2. شرکت در وبینار شعر و رسیدن به این نکته که وقتی یک وبینار رو جدی بگیری و نکات رو یادداشت‌بردای کنی چقدر بیشتر یادت می‌مونه و هدف وبینار و تمرین‌ها رو متوجه می‌شی. چقد جمله‌م «و» داره. خ
    3. قبل و در حین وبینار شعر حالم زیاد روبه‌راه نبود اما به آخر وبینار که رسیدم حالم بهتر شد.

  83. امروز صبح بیدار شدم و فکر کردم دیدم کار واجبی ندارم دانشگاه و ماندم خانه که بروم سراغ کارهای دیگر.

    زنگ زدم شرکتی که یکی از تست‌هایمان را داده بودیم انجام دهند و جوابش خوب در نیامده بود. طبق معمولِ روزهای گذشته جواب نداد.

    دوباره و سه‌باره زنگ زدم و جواب داد و گفتم و گفت زنگ می‌زنیم بهت.

    گذشت و زنگ نزد و خودم زنگ زدم و وصل کرد یکی دیگر و بحثمان شد. کلی درباره‌ی پروتکل حرف زدیم و آخر معلوم شد طبق چیزی که بهشان گفته بودم تست را انجام نداده‌اند و قرار شد هزینه‌ام را برگرداند و برگرداند.

    حالا بعد از دو سه هفته دنبال راه‌های دیگری‌ام برای این تست.

    ظهر که شد آن‌قدر بحث کرده بودم و حرص خورده بودم خسته شده بودم.

    واقعاً چقدر مردم بی‌حوصله و بی‌دقت کار می‌کنند و راحت یک چیزی سرهم می‌کنند و شرکتی می‌زنند و می‌گویند داریم فلان می‌کنیم و بهمان. داخلش را که می‌بینی افتضاح است.

    گفتم بگذار بروم سراغ کار و از این جریانات فاصله بگیرم ذهنم آرام شود. آن قدر اینترنت بد بود و آن قدر کند و اذیت‌کن بود که چند برابر خسته شدم.

    بعد رفتم از حرصم آشپزخانه را مرتب کردم که خب این یکی اینترنت نمی‌خواست و واقعاً آرام‌تر شد ذهنم. خوب است اگر هر بار عصبانی شوم آشپزخانه مرتب شود.

    حالا وضع فرق خاصی نکرده. هنوز برای تست سردرگمم و هنوز اینترنت خراب است. ولی خب من باید کارم را ببرم جلو. باید بروم باز کار کنم.

    https://t.me/f_mahmudpur

  84. یکروز زیبای دیگر به‌پایان رسید.
    با رنج ، با تنهایی، بلاتکلیفی، بیماری مادر
    موقع پیاده‌روی یکبار دیگر وبینار رنج را مرور کردم .
    هی راه رفتم و راه رفتم .
    کلاس شعر شرکت کردم .
    این هم روزی بود دیگر
    🧷 تا پاک نگردی از وجودت
    هر پختگی که هست خام است
    چون اصل همه به قطع هیچ است
    این از همه، هیچ ناتمام است
    عطار/دیوان اشعار /غزلیات

  85. ورزش کردم و به خودم سخت گرفتم. سخت‌تر از وقتی که دیروز گرفتم. ولس سخت نبود. آسان بود خواندن حافظ. عادی بود که بتوان در آن نوشت. عادی بود که هوایم را به هوای حافظ وصل کنم. عادی بود که شعرهایش را حفظ کنم اما امروز نه. روزی دیگر. باید تلاش کنم. باید خودم را آماده کنم برای نوشتن. برای حفظ کردن. برای اینکه بیشتر بدانم هم باید تلاش کنم.
    دو قسمت دیگر هم سریالی را دانلود کردم و به خیالم به اهدافم نزدیک شدم که نشدم. فقط سرگرمی. فقط اینکه بتوانم سرگرم کنم خودم را.
    خواندم کتابِ «زیر چنگال شب» را. خواندم و کمی ماند. خواندم و کمی کمتر ماند. اشکالی ندارد. شاید باید از اول بخوانم. شاید هم باید کتابی دیگر را در دست بگیرم. باید بخوانم‌. باید بنویسم.
    گفتم شعر خواندم؟ دیشب فکر کردم گزارش ننوشتم اما نوشته بودم. نوشته بودم و یادم نبود. حالا فکر می‌کنم شبیه به آزادنویسی شده اما بیشتر تداعی بود. داستان مدرن هم همین است. همین که می‌نویسم. همین که گزارشم را طور دیگری می‌نویسم. می‌نویسم تا به نیکی برود.‌

  86. ویل‌ویلی

    – صبحِ زود بیدار شدم. امروز قرار بود قدری دیرتر راه بیفتیم. در این فرصت، ماندم بین نوشتن و دوش گرفتن. دوش برنده شد. تن که احساس بهتری داشته باشد، نوشتن هم حالش خوب می‌شود.

    – امروز کمی درهم‌وبرهم بود. یک تجربه‌ی بد داشتم که رویم نمی‌شود بگویم. بگویم؟ فکر کنم نگویم بهتر باشد و حداقل آبرویم اینجا حفظ شود.

    – بچه‌های مدرسه امروز سفره‌ی سلامت داشتند. نمی‌دانستم. یک تعارف کوچک هم نزدند. فکر کنم معلم‌های ابتدایی بیشتر از دبیرها آدم حساب می‌شوند.

    – امروز شمشیر را از رو بسته بودم، توی همه‌ی کلاس‌ها. به تمام بچه‌های یک کلاس حتا آن‌ها که کلاس زبان می‌رفتند و بیشتر بلد بودند منفی دادم. گفته بودم حروف را با صداهایشان یاد بگیرند. برای خاندن لازم است که بلد باشند. چیزی که به جز چند نفرشان بقیه تویش جای کار دارند. برای همین گفتم جلسه‌ی بعد یا جبران می‌کنند و یا این منفی در مستمرشان تاثیر داده می‌شود. جالب است که این تهدید بچه‌ها را ترساند اما مگر یک منفی بیشتر از نیم یا یک نمره می‌تواند روی مستمر تاثیر بگذارد؟

    – توی کلاس هفتمی‌ها الفبا را تمام کردم. از این به بعد خاندن و گرامر و لغت در پیش دارند. خیلی خوب است. بچه‌های هفتم پرانرژی زرنگ‌اند.

    – بعد از مدرسه جلوی مغازه‌ی خانواده‌مان پیاده‌ام کردند و ناهار خوردم. توی خانه کمی خابیدم اما بس نبود. از زجرآورترین کارهای امروز وقتی بود که بعدازظهر بیدار شدم و برای درس دادن رفتم. اصلن از خاب سیر نشده بودم.

    – برگشتنی توی فروشگاه بستنی پروتئینی و نودل خریدم.

    – از دوستم و دخترش که مریض است احوال گرفتم و سوتی‌های امروزم را برایش گفتم.

    – در شعرماهی شرکت کردم و فکر کردم چقدر خوب می‌شود اگر بتوانم هر روز از دیدگاه وسیله‌ای، حیوانی، کوفتی زهرماری فهرست کارهایی که روزانه انجام می‌دهد را بنویسم. تمرین‌های این دوره‌ی شعرماهی خیلی متنوع هستند.

    – یادداشت و روزگفتار در کانالم هوا کردم.

    – چالشعر روزانه را انجام دادم و تیکش را فرستادم. هرچند خیلی خوب نشد اما حداقل خودم را از دست شکستن عادت نجات دادم و جای تقدیر ندارد؟

    https://t.me/havirism

  87. – هنوز نتوانستم مطلب روزنامه را کامل کنم.‌ حس می‌کنم دیگری چیزی برای اضافه‌کردن ندارم.
    – کتاب «از آن چند تن عاشقان کتاب» را سفارش دادم. می‌خواستم شازده احتجاب هم سفارش بدهم که تمام شد.‌ این دومین بار در این هفته است که تا می‌آیم چند کتاب را با هم سفارش بدهم، یکی از آن‌ها تمام می‌شود. مردم در مهر ماه بیشتر به کتاب‌خوانی روی می‌آورند؟
    – استاد کمی از صبر خواند. چیزهایی یاد گرفتم که پیشتر نمی‌دانستم.
    – یک قسمت دیگر رئالیتی شو دیدم. بی‌نمک و بی‌مزه شده. دیدنش دیگر نمی‌ارزد. شاید هم من به ملال دچار شده‌ام؟
    – به دوستم کمک کردم که کتابش را مشابه‌یابی کند. البته هنوز کارش تمام نشده.
    – هزار کلمه آزادنویسی، آن هم به زور.
    – «رها و ناهشیار می‌نویسم» آن هم فقط ۱۲ صفحه.‌

    https://t.me/zahrahabibi9626

  88. ☘️سه‌شنبه ۱۴۰۵/۷/۲۱
    امروز ناچار شدم به خودم مرخصی استراحتی بدهم. ناخوش بودم. برای تجدید قوا در خانه ماندم. باشگاه نرفتم. بدنم سرد بود و فشارم پایین. لیوان‌لیوان چای دارچین و زنجبیل خوردم تا یکم گرم شدم.
    درازکش در تخت زیر پتو از پنداشته‌های استاد خواندم: «بکوشیم درباره‌ی چیزهایی که نمی‌دانیم بنویسیم؛ این کار ما را وادار به جست‌وجو و یادگیری می‌کند.»
    استراحت کردم.
    شعر خواندم.
    استراحت کردم.
    پرسه‌زدم در مدرسه‌ی نویسندگی.
    استراحت کردم.
    دفترچه‌ی کلمه‌برداری را ورق زدم.
    استراحت کردم.
    چند صفحه از دریچه‌ی حواس پنجگانه را پیش بردم.
    استراحت کردم.
    در حال‌وهوای جوانی شاهرخ مسکوب را ادامه دادم.
    استراحت کردم تا وبینار نویسنده‌ساز شروع شد.
    استاد بخش‌هایی از کتاب با سوال‌هات زندگی کن را خواند. جمله‌ها خیلی ملموس و خواستنی بود. قرار براین شد که در آزادنویسی از نمود صبر در زندگی خودمان بنویسیم.
    و اما صبر…
    صبر واژه‌ی غریبی نیست برایم. آشناییِ دیرینه دارم با صبر. از کودکی‌ تا اکنون. «صبر، همه چیز است» زندگی بدون صبر هیچ معنایی در نظرم ندارد. درست است که صبر گاه جانکاه و طاقت‌فرساست؛ اما بارقه‌های امید از دور پیداست.
    و این روزها یکی از اسباب صبرم «نوشتن» است.
    الهی شکر🌱

  89. صبح باز هم قبل از این‌که به عقربه‌ی ساعت فرصت داده باشم ۵ بار از روی نقطه‌ی صفر عبور کند، از تخت بیرون آمده‌ام. چند روز شده که پابه‌پای تحولات منطقه در حال تحولم. با دختر توی آینه در جنگم. با دختر توی آینه در صلحم‌. مذاکره کننده‌ی خوبی هستم. و نیستم. با خودم سر چیزی توافق می‌کنم. و مثل تیم ایران زیر میز می‌زنم. با این حال چیزی که در زندگی قطعیت دارد، خود زندگی است. و البته آپلود بودن فایل نویسنده ساز روز قبل در کانال مدرسه‌ی نویسندگی.
    بین نویسنده ساز و فایل آفلاین دوره‌ی نویستدگی پیشرفته‌ی دیشب، دومی را انتخاب کرده‌ام که بهترین تصمیم امروزم بوده.
    مدیرعامل‌مان آمده توی واحد. سراغ کارها را گرفته. و شعر خوانده و رفته. عادت دارد با کلمه‌هایی اتفاقی، چند بیت بخواند. امروز نوبت مشاعره با چای بوده و قهوه.
    حل شدن در دل معشوقه که ایرادی نیست
    چای هم آب کند در دل خود قندش را

    شعری که برایم شاعرانگی ندارد. شعرهای تاریک و تلخ را دوست‌ دارم. شعرهای بدون قند.

    گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
    بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

    یا شعر سیاوش کسرایی:

    امان ز شبرو خیال
    امان،
    چه ها که با من این شکسته خواب می‌کند
    ولی من ای دیار روشنی
    دلم چو شامگاه توست
    به سینه‌ام اجاق شعله خواه توست
    نگفتمت دلم هوای آفتاب می‌کند؟

    کلاس زبان کوردی را باز انداخته‌ام به هفته‌ی بعد. لابد این از همان چند انتخابی‌ست که نباید می‌کردم.
    تمرین core م را طولانی و انعطاف پذیری را کوتاه انجام داده‌ام. نتوانسته‌ام به خواندن چیزی جز زیر چنگال شب از نویسنده‌ی گم‌نام راضی شوم. هنوز صدای خوانده شدنش از صبح در سرم بوده. و مهم‌تر از خواندنش، چطور خواندنش. آن‌طور که واژه‌ها زنده شده‌ بودند. که منحصر به فرد شده بودند.
    خود را سپرده‌ام به جادوی ملاتونین. تا چه با من امشب این شکسته خواب می‌کند.

  90. جامانده. ناکنده دل. همه منتظر بودند. اتوبوس روشن بود یا نه؟ کنار پنجره جای من خالی بود. بهروز ملتهب. من بی‌خیال. تب سرماخوردگی. خواب‌های ملتهب. دیروز نوشتار درمانی با فاطمه خانوم که تمام شد. خزیدم زیر لحاف. اثر قرص بود یا بی‌خوابی شب پیش که یک نفس خوابیدم تا خود صبح. هنوز بی‌حال بودم و خواب لازم. کار داشتم. راه افتادیم. با کمی دم‌نوش و قهوه آنقدر جان گرفتم که به پازل بازی کنم. بعد آزادنویسی و تمرین عنوان شاعرانه. هر عنوان راه می‌برد به چند سر شعر تازه. دوباره شعر الیوت را از نو نوشتم. بیژن الهی از باقی دلچسب‌تر بود از باقی ترجمه‌ها. مدیر عامل تازه را لابه‌لای حرف و حدیث‌ها معرفی کردند. نمی‌دانم چه حسی‌ست تا دیروز نامت تو بوق و کرنا باشد و به آنی تلنگ اسبت زیرپا خالی کند. نمی‌دانم چه حالی دارد مدیرعامل خدابیامرز. رسم نابکار روزگار پاچه ورمالیده است. تمام خطوط زیر ترس حمله‌های سایبری دیوار است. در عصری که دنیا رو مدار اینترنت می‌چرخد ما لنگ در هوای اینترانت پیزوری مانده‌ایم. با سحر و عاطفه حلیم خوردیم. جای شما خالی کمی چسبید. کارهای دست آخر انجام دادم ناچاراً. قرار است یک روز در هفته کشیک دهم کارهایی از این دست را. تا رسیدیم خمیر درست کردم برای شام و پریدم تو وبینار نویسنده‌ساز. استاد چند صفحه از کتاب با سوال‌هات زندگی کن را خواند. که با ابهام پرسش‌ها بمانیم. اینکه ظهور اینترنت چطور دامن زده به اضطراب ابهام. چرا ماندن با یک پرسش ضرورت است. اینکه صبر می‌تواند زندگی را پرمحتواتر کند. و آزادانه نوشتیم از اینکه چه جاهایی به صبر نیاز داریم. صبر در نوشتن برایم مسئله مهمی‌ست و صبر در مهارت کوچینگ. هنوز کلاس تمام نشده ورزشم شروع شد برای حالم تعریق و تحرک بد نیست. کلاس بعدی ساعت 19 و ساعت 20 کلاس شعر. فهرست نوشتیم از کارهای روزمره نامعمول‌ترین چیزها مثل دندان مصنوعی پدربزرگ مدرسه.
    صبح زود از لیوان آب بیرون می‌رود
    در حفره‌ای مرطوب و تاریک مکش می‌شود.
    بر سطح خیس و ناهموار لثه‌های پیر چمباتمه می‌زند.
    شوری لقمه‌های نان و پنیر با یک قلپ چای شیرین.

    صرف افعال مغفول. چون غنودن ، بیختن، آرمیدن، پیراستن در جمله‌های نامعمول.

  91. سال‌واژه‌ات: تدریس.
    صبح که زود بیدار شدی. با مامان رفتی دنبال الباقی کارهای کافی‌نتی.
    برگشتی، لَش کردی. خوابت گرفت.
    بیدار شدی. رفتی سراغ نوشتن.‌ ایده‌یی تو ذهنت بود. از دیشب. نیمه‌های شب. نوشتی‌اش.
    یادداشت امروز کانال شد.
    چند تا داستانک داشتی از قبل. ویرایش‌لازم بودند.
    چند صفحه‌یی هم از «تقاطع» خواندی. شیرین بود.
    ازم خواستی گزارش نیک امروزت را روایت کنم. راوی‌ات شدم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  92. نمی‌دانم چرا دلم می‌خاهد زودتر ساعت خاب برسد و بخابم. با اینکه خابم می‌آید اما خابم نمی‌برد. شبیه کابوسی که در آن شاش دارم و منتظرم بخابم تا در آن بشاشم، تا در رویا خالی شوم.
    در بیداری که رویا نمی‌بینم.

    بعد از بیداری دلم نیامد ننویسم. رفتم و کار کردم. قرار بود از استان بیایند برای بازدید از شبکه.

    گلودرد ندارم. اما سرفه کمی. اصلن ولش کن. درست است که آدم با این‌چیزها نمی‌میرد ولی اه بیخیال، شاید شد. نه. چرا فرشته؟
    رو به‌ دریا نشسته‌ام و با تکه‌چوبی روی شن‌ها می‌نویسم. می‌نویسم چی؟ هذیان؟‌ کاش توی خاب همین صحنه را ببینم که الان توی خیال می‌بینم. خاب و خیال فرق می‌کنند.

    تمرینجا را بودم.

    با بچه‌ها خاندیم. «هیچ بخشی از ما بد نیست» را ادامه دادم.
    خابم می‌آمد، نخابیدم.

    نویسنده‌ساز. شنیدن از کتابی که استاد خاند، از صبر و پرسش. نوشتن.

    دوباره کتاب.

    بعد آخرین پادکست نورو را شنیدم. تیترش چشمم را گرفت. «وقتی مرز جدی گرفته نمی‌شود». و کتاب «مرزها و رابطه‌ها». در طاقچه علامت زده بودم اما خوب بود که نیازم را بیشتر پی بردم به این کتاب.

    «زیر چنگال شب» را خاندم. نه کامل. آن‌قدر گیرا هست که تا آخر امروز بخاهم بخانمش ولی شاید هم نه.

    با بچز جلوسیدیم ولی من هی دارد حالم بد می‌شود و دارو هم خوردم ولی خب. این هم شتری بود که روی بخت من خابیده و ماتحت شتر الان توی دهن بخت من است.

    بروم برای خاب.

  93. گزارش نیک ۵۰

    خوش‌حالم به پنجاه «گزارش نیک» رسیدم. تجربه‌ای‌ست شیرین.
    دیر بیدار شدم.
    آزادنویسی کردم. نوشته‌هایم آن‌قدر شخصی شده‌اند که نمی‌توانم در کانال بنویسم‌شان. برای همین چند روزی‌ست کانال را به‌روز نکرده‌ام.
    باید چیزی مخصوص کانال بنویسم.
    ادامه‌ی سردرد اجازه‌ی ورزش نداد. از تنبلی نیست.
    کمی گامیدم.
    با «تاکسیدو» بازی کردم.
    با «یوسا» به ۵۰۰ صفحه رسیدیم.
    دوباره آزادنویسی کردم.
    کلاس «شعر» برگزار شد. مثل همه‌ی کلاس‌های «استاد» عالی بود. استاد شعری زیبا از «فریدون توللی» خواند.
    شب به سراغ سریال و «یوسا» می‌روم.
    روز، اتفاق خاصی نداشت. چون دیر بیدار شدم، کوتاه هم بود. اما دوستش داشتم.

    کانال تلگرامم:

    https://t.me/saaye_zaad
    نمره‌ی امروز: ۸ از ۱۰

  94. امروز ۲۱ مهر ماه ۱۴۰۵
    صبح دل انگیز پائیزی دمید صدای خروسی از دور دستها آمد و کلاغی بال زد اما صدای اذان همه‌ی صداها را محو کرد و بعد هم سکوت و نماز و دعا و بعد از آن نوشتن آغاز شد. بعد از آن پیاده‌روی رفتم و انگار حالم خوش نبود. وقتی برگشتم بهتر شده بودم به برادرم زنگ زدم و با هم حرف زدیم و با خواهرم هم حرف زدم. یکی از معلمهای کلاس برایمان شیرینی آورد که از بیمارستان جان سالم بدر برده بود. و کتاب سمفونی مردگان را ورق زدم تا بعد بخوانمش و کتاب پی‌دی‌اف ملکوت را چند صفحه‌اش را خواندم. به خاطره‌ی دوران دبیرستان رفتم و چه ترسو بودم و با خواندن داستانی مبهم از ترس قالب تهی می‌کردم و داستانهای ترسناک را دوست ندارم. نمره امروزم هشت است. و به کانال تلگرام مهرابی سر بزنید. 👇
    https://t.me/notetoday1

  95. ۱ دارم می نویسم دختدم خوابیده پسرم دارو خورده و خوابیده منم رفتم دفتر رمانم را برداشتم و شروع کردم.
    ۲ ششماه از درد خار پاشنه عذاب کشیدم احساس میکنم یه کم بهترم.
    ۳ فیلترشکن گوشبم رو خاموش کردم که نرم سراغ اینستا…
    ۴ دلم چایی میخواد منتطرم بالاخره شوهرم بفهمه من درست نمیکنه بره خودش چایی بذاره
    ۵ امروز وبینار شرکت کردم اخراش رسیدم.
    ۶ صبحی توی مدرسه پسرم جلسه داشتیم عقب نشستم و نوشتم.
    ۷ دخترم رو بردم عصر حمام و سابیدمش
    ۸ یه کم از مقاله هایی استاد توی دانلودها گذاشته بودم خوندم.
    ۹ برای همه بچه ها ارزوی سلامتی دارم و برایمادرها تن سالم و اعصاب راحت از خدا میطلبم و خدا به شوهرها هم یه عقل درست و حسابی بدهد آمین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *