«روزی که برف سرخ ببارد از آسمان
بخت سیاه اهل هنر سبز میشود»
-صائب تبریزی
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، لینک آن را هنگام ثبت کامنت، به شکل زیر، در قاب «وبسایت» ثبت کنید:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

80 پاسخ
امروز غذا با آبجی بزرگه بود. تا دمِ ظهر خوابیدم.
بعدِ ناهار، دمنوش رزماری و آب پیاز آماده کردیم. برای ماسک مو. دفعهی اول بود، پس تست لازم داشت. آبجی زد و رفت حمام. من هم زدم. سردرد بدی گرفتم. نمیدانم از بوی تند پیاز بود یا رزماری.
از حمام که برگشتم، سیبزمینی پاک کردم. سرم را خشک کردم.
شام زدیم و نشستم پای نوشتن. یادداشت کانال را هوا کردم.
کمی «تقاطع» خواندم.
گزارش کمنیکم را هم نوشتم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
صبح که بیدار شدم داشتم به خوابم فکر میکردم.
توی خواب بابا من را به مدرسه رساند و من سر کلاس با دوستانم صحبت میکردم در حالی که خواهرم خواب دانشگاه و خوابگاه دیده بود. مامان گفت: احتمالن خوابهایتان جابهجا شده.
من هم به همین فکر میکردم.
امروز نوشتن داستانی را شروع کردم که ایدهاش از چند روز پیش توی ذهنم افتاده بود. با اینکه قشنگ از آب در نیامد ولی نوشتنش تجربهی جالبی بود.
توی آزادنویسی رویاهای خواهرم دوباره پیدا شدند و فضای خوابم دوباره شکل گرفت.
امروز خانوادگی آشپزی کردیم. از خوردن کیکی که دستپخت خانه بود کلی لذت بردم.
روزهایم بایگانی اشتباهات دیروزهایم شده. احساس میکنم حبسم. در قفسم. در جوب غرق شدم و خفه شدم. از طبقه اول افتادم و مردم. پنجره را که باز کردم لولای صدا نداده، روی سرم خراب شدهاست. خودکاریام که از جیب آن مدیر بانک لعنتی افتاده است. ابر بی بارانیام وقتی همه بارانشان میگیرد.
شلنگِ افتادهام، کف دستشوییام. پوستِ پستهام که کودکی اصرار دارد با من کاردستی بسازد و هرچه چسب میزند، به هیچ چیز نمیچسبم که نمیچسبم.
آخر دلستر های فلزی، منم؛ همانی که میریزندش توی سینک و رویش آب میگیرند. آن سفرهی یکبار مصرفی خانه مادربزرگ که پهن بودو زوالش در رفته بود اما جان پذیرایی داشت هم منم.
من سفره ام. ماهی نه. دریا ام، آبی نه. درختم، سفت نیستم. انسانم، احساس ندارم. آهنگم، آهی در بساط ندارم. پازلم، تکهای ندارم. گلم، برگی ندارم.
من این روز ها عدم وجودم. من این روز ها آن تصمیم سختم که نمیگیریش. من این روز ها آن گریهی تلخم که ایکاش از گونههایت مرا پاک کنی.
من باید از اینجا بروم جایی که حس کنم، وجود دارم.
لطفا بیا من نباشیم.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۸٫۹
دیشب خواهرم به خانه ما آمد وتا پاسی ازشب باهم صحبت میکردیم.
ساعت نه صبح از خواب پریدم ودیگر خوابم نبرد.سماور را روشن کردم ومنتظر شدم به جوش بیاید.وچایی دم کنم.
خواهرم نیز همان لحظه بیدار شد.صبحانه
را آماده کردم وبا هم خوردیم.
بعد از صبحانه من مشغول درست کردن ناهار شدم.
ناهار خوردیم و خواهرم ظرفها را شست .
من هم فایل صوتی وبینار را گوش کردم.
عصر جمعه شد ومن دوباره دلم گرفت
.
دفترم را برداشتم ومشغول نوشتن شدم.
موضوع زیر را انتخاب کردم وچند سطر نوشتم.
مهربانی…
مهربانی را دوست دارم اما او روی خوش به من نشان نداد.
من همواره به رنگ او در می آمدم.
گاهی ابر میشدم وبر سر همه میباریدم.
گاهی رود میشدم و همه را سیراب میکردم.
گاهی خورشید میشدم وبه همه میتابیدم.
گاهی سایه میشدم وجلوی آفتاب میایستادم.
توقع من ازمهربانی زیاد بود اما کمترینش سهم من شد.
شاید مهربانی من را لایق محبت خود نمی دانست.ویا شایدم دلیل دیگری داشت که من نمیدانم…
این نامه یک استثناست!
غزالهی عزیزم سلام.
امروز این نامه را برای تو نوشتم.
نه فقط برای تو وقتی هشت سالت بود، یا وقتی شانزدهساله بودی، یا حتی وقتی هجده یا نوزدهساله شدی و … .
مخاطب این نامهام، تو در همهی آن لحظههاییست که نتوانستی. نشد. نذاشتند.
امروز که هشتمین روز از هشتمین ماهِ سال ۱۴۰۵ است، کاری کردم که شاید در آینده نقطهی شروعی باشد برای همهی شما که تنها بودید. من امروز دارم برای همهمان تلاش میکنم و راستش را بخاهید، نتیجه اگرچه برایم مهم است، اما تصمیم گرفتهام از خودِ این مسیر و سفر هم لذت ببرم.
آموختنِ لذتبردن از لحظههایم را دارم تمرین میکنم.
مثل همین استکانِ چای که در کنارم است و دارم مینویسم و پنجره باز است و بیرون باران میبارد و بوی باران میرود درونِ ریههایم و میچسبد به سلول هایم شاید.
امروز کتاب هم خاندم کمی.
راستش فکر کنم چشمانم ضعیف شدهاند؛ سردرد میگیرم کمی که میخانم. یا شاید سردرد دارم و آن میزند به چشمهایم. نمیدانم. میروم دکتر روزی.
همین زود خستهشدن و چشمدرد و سردرد، باعث شده نتوانم طولانی بخانم.
دوستانم وبینارهای عالی برگزار میکنند اما همین چشمدرد و سردرد توانِ شرکت درشان را بهم نمیدهد. حتی محتوای کانالهایشان را هم نمیتوانم مرتب بخانم.
از درد و گله بگذار بگذرم.
آرامشِ عجیبی درونِ قلبم است. هیچوقت اینقدر در وجودم عمیقن احساس آرامش نمیکردم.
شاید رویَش یک خروار غم و ترس و خشم و اضطراب باشد، اما زیرش آرامش است.
شدهام شبیه دریا. سطحم شاید گاهی پُرموج باشد و طوفانی، اما اعماقم تاریک و آرام است.
دقت کن، تاریک و آرام. دیگر دارم میپذیرم که درد و تاریکی جزئی جدایی ناپذیر از منند.
که شاید رسالتم گذشتن از همین تاریکی و تبدیلش به نور است.
راستی حواسم هست که یک غواصی به شما بدهکارم. میبرمتان یک روزی. روزی که هنوز جوان باشم.
دیگر همین عزیزِ مهربانم.
دوستتدارم و بدان که به تو افتخار میکنم.
به تو که همیشه مهربانی و ارزش را انتخاب کردی.
دوستدارت
غزالهی امروز.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
سالواژه: ساده
خاب که نه. نمیدانم خاهرم چیکار کرد، اما اینقدر سروصدا کرد که نگذاشت بخابم. وقتی هم بیدار شدم، قرار شد برویم پیش خانواده مادری که رفته بودند یکی از روستاهای نزدیک شهر. سرگرم جمع کردن بند و بساطمان شدیم. مادرم هم برای ناهار کشک بادمجان درست کرد. آنها زیر درختی نشسته بودند، ما هم کنارشان بار و بندلیلمان را پهن کردیم.
سرگرم حرف زدن با هم شدیم. این وسط هم خودم را بینصیب از خوراکی و تنقلات نمیگذاشتم. نزدیک جایی که نشسته بودیم دیوار مرگ گذاشته بودند. مردم برای تماشا میرفتند. داییم هم به ما گفت برویم. انگار صاحب دیوار رفیقش بود که خیلی صمیمی با هم خوشوبش میکردند.
دفعه اول تا رفتم بالا، ترسیدم و زود پریدم پایین. دفعه دوم اما خاله و خواهرم هم آمدند. موقع دیدن چرخیدن موتور روی دیوار، حواسم را جمع کردم. به این فکر کردم که این بماند، اما چه فرصتها و تجربههایی برای ترسیدن از دستمان لیز میخورد.
بعد هم کارگاه خودواژه بود. نمیدانم این بیدقتی کی دست از سرم برمیدارد که یادم رفته بود توی کلمهسازی به جای فاصلهی کامل از نیمفاصله استفاده کنم. اما خب، خوراک خوبی برای این هفته جور شد. میشود با بخش دیگری از دنیای واژهها آشنا شد.
عصر هم دیگر وقت رفتن رسیده بود. توی جاده به نویسندهساز هم رفتم. استاد فیلمی معرفی کرد که دوست دارم به سراغش بروم. بعد هم دستِ نویسندهساز، امروز قشنگ پاهایم را آزادنویسی کرد. آزادنویسی را هم با هم انجام دادیم. سر راه هم به فروشگاه رفتیم و کمی خرید کردیم و به خانه برگشتیم. تا لباسهایم را درآوردم، توی اینستاگرام چرخیدم، چشمهایم بسته شد و به خاب رفتم. البته فکر میکردم زیاد خابیدم، اما نه، همچین زیاد هم نبود. بلند شدم، به کارهایم رسیدم. دوباره به سراغ خسرو خوبان رفتم و چند ورقکی از آن خاندم. جمعه خودش که کثافت است، فردایش از آن کثافتتر است.
جمعهها که بساط کباب به راه است، صبحانه را سبکتر میخوریم. تمام لذتش هم در همان آماده کردن است.
از صبح باران ریزی شروع شده، به قول گیلانیها خاکهباران میبارد. برنامهی خاصی نداریم جز دور دور کردن بیهدف، که تفریح مورد علاقهی من نیست.
کمی آزادنویسی میکنم و چند صفحهای میخانم از کتاب آناتومی داستان:
«در داستانگویی خوب مخاطب میتواند دوباره وقایع را در زمان حال تجربه کند. به طوری که قادر است نیروها، انتخابها و عواطفی را درک کند که شخصیت را به انجام اعمالی خاص هدایت کرده است
کارد به استخوان رسیده.
ننگ بر جمعه.
پنج ساعتِ مدام پیاده روی.
امروز رو گشتم تو مشهد. با خانواده. خوش گذشت. خیلی خستهام. خیلی.
گاهی وقتا نمیخوام زندگی کنم چون نمیتونم تحمل کنم. تحمل دیدن تهیدستا رو ندارم. تحمل دیدن بچههای کار، پناهندهها، سالمندان محتاج، دستفروشهای کنار خیابون، کارگران، مردان ترازو به دست تو پیادهروها، بلوچهای دستفروش، چهرهی غمزده و خستهی سرپرستهای خانوار.
غصهی تموم عالم و آدم میریزه به دلم. هموطنهای بیگناهمون، بچههای فلسطین، گرسنههای آفریقا و یمن، جنگزدهها و…
شرم میکنم از زندهبودنم. زندگی و دنیا برام وحشتناکتر میشه. سختتر میشه. اما چاره چیه. میون این همه رنج و فلاکت و بلا و ظلم هم باید زندگی کرد. باید. شاید محض خاطر همون نورها بین تاریکیها.
کانال من:
https://t.me/mrymsedaghat21
تو میتونی بهم کمک کنی؟
دال عزیزم
امروز را کامل خانه بودم. کارهایم پیش رفت بهنسبت اما برای کارهای بیشتری برنامه داشتم و نشد. اما خب بدم پیش نرفتهام. صفحههای صبحگاهی را نوشتم و از خابهایم گفتم. از اینکه دقیقن همان بخشها که دلم میخاست جزئیاتش را یادم بماند، نمانده. بعد صبحانهی مختصری خوردم و البته که وقت ناهار بود. بعد نشستم به انجام تمرینهای کارگاه «خودواژه». یادم رفته بود که باید داستانکهم بنویسیم. اول واژههایی را که برای هر حوزه باید مینوشتیم، آماده کردم و بعد رفتم سراغ نوشتن داستانک. زیاد موفق نبودم، اما بدهم نشد. میشود روی آن کار کرد و زبان بهتری درست کرد برایش. بعد کمی علافی این میان و شروع کارگاه. امروز با یک پیج واژهباز آشنا شدیم و ذوق دارم بتابم در آن. بعدهم شعری شنیدیم از کتاب «مادرد» از علی عبدالرضایی. آنقدر محو آن شدم که گفتم کاش کارگاه همینجا تمام شود و فکر کنم به شعر فقط. اما ادامه دادیم و باهم تمرین کردیم. باز واژه ساختیم. تمرینهای واژهسازی جمعهام را میسازند. دوستشان دارم.
ساعت پنج رفتیم وبینار. استاد فیلم دیگری معرفی کرد که دلم خاست ببینم همین امشب. اما فکر نمیکنم وقتش بشود. اما بههرحال در صف اولینها است. بعدهم از دست نویسندهساز حرف زدیم. از پازادنویسی گفتیم. همان پیادهروی یا آزادنویسی با پا. سحر گفت یکی از بچهها این واژه را ساخته و خوشم آمد از آن. بعد تکرارآموزی را گفتیم که خب من کاری برایش نکرده بودم مثل بیشتر روزها. شرمگین نگاه کردم فقط. بعد رسیدیم به کلمهبرداری و داشتم یکی دوتا مورد، برای جمعآوری کمی آبرو. در کتاب «1984» نوشته بود: «مانند پیشمزهی مرگ بود.» بعد آزادنویسی کردیم و بعدهم مرور گزارش نیک.
بعد از وبینار کمی چیزمیز خوردم و نشستم پای وبینار الهه. اول فهمیدیم چرا و از چهزمان الهه علاقهمند شد به معماری و بعد از مسیر گفت و بعدتر باهم پنج دقیقه نوشتیم از آنچه میبینیم. آنچیزهایی که اطرافمان است. بعد که تمرین تمام شد، فهمیدم من چه کمدقتم. خیلی ساده نام هرچه دیده بودم را نوشته بودم، اما مثلن مبینا، نوشته بود رنگ وسیله را، شکلش را و درکل طول داده بود جمله را و دقیق دیده بود. یاد گرفتم از هردو. دوباره میخاهم این تمرین را انجام بدهم.
جزوههای هنرهای معاصر را فرستادم برای یکی دوتا همدانشگاهی. این هفته امتحان است و منهم تازه فهمیدهام. یعنی فردا فرصت میکنم بخانم؟ بعد روزگفتار ضبط کردم و دربارهی حقخاهی گفتم و اینکه مظلومنمایی برای طلب حق را نمیفهمم و نمیپسندم. کمیهم روی پوستر وبینار «گفتوساز» کار کردم. به یک نتیجههاییهم رسیدم.
چه باید میکردم و نکردم؟ زبان خاندن و انجام کارهای تصویرسازی و جمع کردن سفرهی پوستر و راهاندازی کانال وبینار. تازه هنوز برنامهی هفتهی پیشِ رو را هم ننوشتهام. هووووووف. نمیدانم بعضی دوستهام روزهایشان چند ساعت است که کارهایشان همه پیش میرود و هیچچیز عقب نمیماند و از دستشان در نمیرود. تو میدانی؟
راستی دیشب پیش از خاب، دیدم فیلم* معرفی شده در وبینار را. جالب بود برایم. آن ارتباطها و حقایقی که لحظهبهلحظه بیان میشد و تغییر میکرد. حتا آن اتفاق نهایی و اینکه نفهمیدم درنهایت آدم بد دقیقن کدام یکی بود؟ اما تصمیم گرفتم نامهی انتهایی فیلم را نادیده بگیرم و هرچه قبل از آن بوده را واقعیت بپندارم.
*verity 2026
سالواژه: ثمربخشی
امروز چند کار عقبافتاده را انجام دادم میخاستم باری از روی دوش آیندهی نیامده بردارم.
چهارچوب کلی یک برنامه مطالعاتی برای ارشد را نوشتم.
دوباره گریزی به دفتر شعر بهار را باور کن فریدون مشیری زدم.
امروز فهمیدم رسیدگی به گلها نوعی تراپی است.
۱۴۰۵/۰۸/۰۸
گزارش نیک:۱۷۱🐌❤️
سال واژه: در مسیر معنوی
نمره روز: ده از ده
تطهیر در جمعه
جمعه برای من یعنی پاکسازی. پاکسازی بعد از یک هفته درگیری با چالش های رنگارنگ. هرچند کوفتگی و فکرهای سرگردان کم چسبنده نبودند. اما دو تمرین صبحگاهی خود هیپنوتیزم برون ریزی خاطرات تلخ گذشته و شکرگزاری از اعضای بدن حسابی رقیقشان کرد و دوش ظهرگاهی و شستشوی بدن با آب و نمک دریا باقی سیاهی ها را شست و برد. تن آسایی در اتاق خواب آلود گرم شده با هیتر جدید هم عیش و نوش عصر را به حد اعلی رساند و از سنگینی رسیدگی به قرتی سازی های شنبه کم کرد. نارنگی،سیب و یک کاسه انار شیراز شبم را زرد و نارنجی و خونی کرد. بوی نم و صدای برخورد قطره های باران با برگ درخت ار ار کنار پنجره ی اتاقم به درد دل های خواهری تلفنی رنگ سبز پاشید و من را به هیجان آورد که آخر شب مدیتیشن سپاسگزاری از گلو و غده ی تیروئید را هم به روزم سنجاق کنم.
سپاسگزاری
سپاسگزارم برای ماکارونی رشته ای مامان پز و ترشی فلفل که در کنار مادرم برای ناهار نوش جان کردیم.
سپاسگزارم برای یک روز عادی آرام در کنار خانواده.
سپاسگزارم برای از سرگرفتن نوشتن گزارش نیک.
سپاسگزارم برای استاد شاهین و دوست های اهل ادبیات و نوشتن.
امروز جمعه ۸ آبان بود و این گزارش ۷ ناپیوسته من است به خودم به سرو
وقتی دیدم کلاسی که با زحمت زیاد برای همدانشگاهیانم تدارک دیدم آن هم در مورد موضوع مهم برند سازی شخصی در لینکدین مهجور مانده و تنها ۷ نفر شرکت کننده داشت حس عجیبی داشتم ؛ بیشتر این حس به خاطر این بود که اساتید حس خوبی نداشتند و انتظار شرکت کنندگان بیشتری داشتن . راستش خودم نیز گمان میکردم حداقل ۲۰ نفری بیایند .
ولی من لذت بردم از کلاس .
متاسفانه مجبور شدم برای کلاس به خونه خانم حسینی برم زیرا اینترنت آنجا سرعت بیشتر دارد.
بعد هم بدو بدو رفتم خانه و تر و تمیز کردم تا بابا و دوستش بیایند و این آقا بسیار آدم ساکت و عجیبی بود .
عصر داشتم بین واژه هایی که میساختم گشت میزدم تا یکی را برای داستانک انتخاب کنم که ساعت زنگ خورد وقت کلاس خودواژه بود ولی هر چه تلاش کردم اینترنتم یاری نکرد.
یک کلام اعصابم خط خطی بود بابت اینترنت و خراب شدن ماشین و مهمان ناخوانده و هیچی درس نخواندن .
ولی
.
.
. مدل ناخن انتخاب کردم و برای هفته آینده وقت گرفتم . احتمالا به ناخنکار بگویم دوست دارم طرح یکی از ناخن هایم را خودم اجرا کنم بدون اینکه هزینه کم شود ،امیدوارم موافقت کند .
هفته گذاری من ( سرو چمان و خرامان ) برای هفته آینده در سه چیز است
۱. فارماکولوژی دستگاه عصبی مطالعه و مرور و تست
۲. دارو درمان نورولوژی (ایمیل و عرصه )
۳. خواندن کتاب روزی ۵ صفحه
۴. روزی ۱۵ دقیقه واژه سازی و نوشتن
حلزونِ بهتزده به اطراف نگران،
و منِ بهتزده به شعر صائب نگران،
مهران جانم هم عاشق شعر و شاعری و سرایش است،
و عاشق شاعران نو و کهنه،
کهنگی چه وجهه میدهد به شعر یه شعور،
هر چه شعورمان کهنهتر جذابتر، دلخواهتر،
جمعه روزم خوش شروع شد و ادامه یافت و به حالا رسید.
نویسندهساز امروز را آفلاین شنیدم و میروم به دانلود و دیدن فیلمِ درماندرست البته فردا.
پیادهروی رفتم و چه عالی بود.
آزادنویسی با پا در سطح شهر.
کلی از نوشتههایم در ۴۰۱ را خواندم، از یکیشان نوشتهی امشب کانال بیرون طراوید.
شیدا ماهنامهی چهارگوشه را خواند و یکی از موضوعات ادامهنویسی را نوشت و برایم فرستاد.
خواهرکم چه خوب مینویسد.
آنور دنیا،
میان غوغای کارهای هرروزه، تنها.
برایش لینکِ کتاب نویسندهساز استاد را فرستادم.
و آدرس کانال تلگرام مدرسهنویسندکی را.❤️
از پخت و ساخت ناهار و شام و بشور بمال آشپزخانه و باقی جاها و پذیرایی مهمانها نمینویسم.
پنجشنبه و جمعهها، بسیار پر کارم.
کمی بوبوک و کمی سرخ و سیاه خواندم.
خوش به حال من یا خوش به حال استاندال و داستایوفسکی؟؟
اصلن خوش به حال همه.😍😍
خدافظ.
سلام.
امروز صبح دیرتر از خواب بیدار شدم. صفحات صبحگاهی را نوشتم. دیشب مهمان ناخوانده داشتیم و تا ظهر مشغول تمیزکاری و مرتبکردن بودم.
بوستان سعدی را خواندم:
بر مرد هشیار دنیا خسست / که هر مدتی جای دیگر کسست
چنین گفت شوریدهای در عجم / بکسری که ای وارث ملک جم
اگر ملک بر جم بماندی و بخت / ترا کی میسر شدی تاج و تخت
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و دلگیری عصر جمعه را تا حدودی شست. در وبینار خانم افروشه شرکت کردم؛ موضوع وبینار «یادگیریِ یادگیری» بود.
از ویژگیهای کلیدی یادگیری این است که تغییری نسبتاً پایدار است، حاصل تجربه و تمرین است، فرایندی مداوم است و متفاوت از آموزش است.
چه دانشآموزان خوشبختی دارد خانم افروشه!
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
از سه روز پیش که طوفان زد میشود پاییز را حس کرد. دیروز بذر چند گل پیچک کاشتم توی حیاط. امیدوارم سبز بشوند.
صبح صفحات صبحگاهی را با فراغ بال نوشتم. یک صبح جمعهی تعطیل و دلپذیر.
امروز حالم بهتر بود.گریهام نگرفت خداراشکر. دیروز تا ساعت دوی شب فقط اشکم را پاک میکردم. انگار پیازی را کنار چشمم میچلاندن. گریهدانم سرریز شده بود.
ظهر بخشی از فیلم وریتی را دیدم. جالب بود. امشب اگر وقت کنم تا آخر میبینم.
عصر در وبینار نویسندهساز آزادنویسی کردیم. با این آزادنویسی توانستم بخشی از رفتارم و علت آن را کشف. کشف مهم و دلپذیری بود.
شب زهرا آمد و با هم حسابی خوشگذراندیم. دوستش دارم. مثل علی شوخطبع و خوشمشرب است.
https://t.me/mahnaz_roointan
روز واژه :
نوبت نیکنویسی امروز شد وباز کاسه چه بنویسم وچه ننویسم دستم. جالبست حتی بعد از یک روز پرکار و پراتفاق، باز هم به وقت نوشتن قلم فلج مادرزاد میشود و زبانِ ذهن لال.
امروز جمعه ۸/۸ تولد همسرم بود چون در منزل بود نتوانستم کیک تولدش را آماده کنم. سالهاست این کوچکترین کاریست که برای عزیزانم انجام میدهم وآن پختن و تزیین کیک تولدست. خواهر همسر ایندفعه این کار را به عهده گرفت. با کیکی به همراه گلدانی زیبا وهدیهای، برادرش را خوشحال کرد. جای شما خالی، شام درخدمتشان بودیم.
حوالی ساعت ۴ یادم آمد کلاس «خود واژه» دارم در آن گیرودار پختوپز و مرتب کردن خانه،گوشی را برداشتم وبا یک لیوان چای و دفتر یادداشتم رفتم سرکلاس. استاد واژگان خوبی را مرور کرد. تقریبا تمامشان را در پوشه واژگان گوشیم نوشتم. همینطور پیچی از اینستاگرام معرفی شد که برای بازبینی ومرور واژگان خلاق بسیار مفید بود. بعضی از واژگان جلسهی قبل در داستانک های دوستان را مرور کردند. داستانک من هم بینشان بود. « رؤیا بان» . امروز مطالعه نکردم فردا جبران خواهم کرد . نیمچه پیادهروی هم رفتم که خیلی به دلم ننشست. فردا خواهم رفت .
نیکان، شبتان نیک.
زیر باران نشسته بودم روی نیمکت و فکر میکردم اگر این رعد و برق صاعقه شود و خشکم کند چی؟ اگر جریان برق از تنم بگذرد و چوبم کند چی؟ اگر این باران سیل شود و غرقم کند چی؟ اگر این شب صبح شود و بیدارم کند چی؟ تصور این یکی را اصلا دوست نداشتم. چون آنوقت فردا است و تف توی شنبهها. کاش جمعه بود هر روز اما شنبه نبود. البته اگر شنبهی خارجکیها را بیاوریم توی هفتهی خودمان خوب میشود. چهار روز تعطیلات راضیکننده است.
قبلترش توی ماشین نشسته بودم و فکر میکردم که دلتنگیام کجا رفته؟ ذرهذرهاش را بذرمانند پاشیدم توی جاده و تمام شد.
قبلتر؟ خداحافظی بود و کوهستان بود و طاقبستان و صبحانه توی طبیعت و بیدار شدنی غریب توی جایی جدید.
قبلترش را یادم نیست، رویایی نمیبینم این روزها.
گزارش نیک
جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵
توران محمدی
همین که چشم باز میکنم، سرم را به سوی پنجره میچرخانم و به زندگی سلام میکنم. صبح را با شنیدن چند آهنگ زیبا میآغازم؛ تلفیقِ شعر و موسیقیِ دلنشین، روح و جانم را مینوازد.
باز هم چه زود جمعه شد! نمیدانم چرا این روزها گذر زمان چنین برقآسا شده است؛ تا چشم بر هم میزنی، آخر هفته و جمعه از راه میرسد.
مطالبی را دربارهٔ تمرینهای دورهٔ شعر و کارگاه «خودواژه» یادداشت میکنم. این کار برایم بسیار جالب است و شور و ذوقِ خاصی به درونم میبخشد. سپس به سراغ برگههای املا و انشای دانشآموزان میروم. نمرات مثل همیشه چندان چشمگیر نیستند، اما در بین برگههای انشا، ردپاهایی از استعدادِ نوشتن به چشم میخورد؛ باید آنها را جدی بگیرم و حتی در خارج از وقتِ کلاس، با آن دانشآموزان بیشتر کار کنم.
به عصر جمعه میرسم؛ همان زمانِ دلگیری که همه از آن مینالند. من هم این تجربهٔ تلخ را بارها و بارها داشتهام، اما از مدتی پیش، با شرکت در دورهٔ «ویراستاری» و حالا هم کارگاه «خودواژه»، این ساعت از رنگ و بویی خاص برخوردار شده و آن را چون دیگر روزها، با نشاط همراه کرده است.
شرکت در وبینار «نویسندهساز» نیز از توفیقاتی است که امروز هم نصیبم شد. و باز هم ذوقِ «آزادنویسی» که برایم بسیار جالب است. باورم نمیشود که بدون هیچ پیشزمینهٔ ذهنی، اینگونه بیوقفه بنویسم؛ طوری که گذر زمان را حس نکنم و تنها صدای استاد است که مرا دوباره به کلاس برمیگرداند.
آشنایی با این اساتید و شرکت در دورهها و کلاسها را لطف خدا میدانم؛ لطف اوست که باعث شده است همچنان با شور و اشتیاق، در مسیرِ نوشتن گام بردارم.
شب را نیز با مطالعه و نوشتن و آمادهسازیِ مطالب تدریس فردا، به پایان میرسانم.
“پُرکس و بیکس خودُم”
مادرجون خدا بیامرزم میگفته.
کار نیک زنده میمونه چه صاخب اثر باشه چه نباشه.
اگر روزی آیندگان گذرشون به گزارشهای نیک من بیوفته چه تصویری از من میبینند. در تصوراتشون هوای مثل من زیستن میکنند؟
انتظار زیادی دارم؟
دست کم باید جایی آغازگر باشم تا اسم انسان برازنده من هم باشه.
پاسخی برای پرسشهام ندارم اما میتونم برای آیندگانی بنویسم که روزمرگیها کلافشون کرده:
صبحی دیرتر از تمام روزهای ماه جاری بیدار شدم چون تا نیمهشب بیدار نشسته بودم و یه نمونه تروتمیز از سایت درآمدزا طرح زدم.
پول توشه؟
اصلا.
فازت چی بود پس؟
دلی بود همه.جیزش، از کاوش و پرسش برای موضوعش تا انتخاب هر المان همسو با شخصیت برند کارفرمایی و …
دلت آروم گرقت؟
اصلا
فازت چی بود؟
به دلم گوش کنم و بزنم توی دهان عقلم تا دنبال دلیل منطقی برای هر کنشم نباشه.
سرگرمی؟
اصلا
پس فازت چی بود؟
سردرآوردن از سوالاتی که جوابی براشون ندارم اما مته شدند و مخمو سوراخ کردند.
سر درآوردی؟
اصلا
فازت چی بود؟
ساکت شدند و پذیرفتن من یک آدم ناقص به خصوص در عقلامیتم و تا نوک موهام پر از احساسه
الان هم نوک موهام درد داره. انگار غصههام راه گرفتند از قلبم به سمت سرم بعد سُرخوردن روی تاب موهام و گیر کردند نوک موهام.
خیال میکنی؟
اصلا
فازت چیه پس؟
یادآوری کنم “بار کج به منزل نمیرسه”، “یار خوب تمام ماجراست” و ” کار نیک بیجواب نمیمونه” فقط زمان دقیقش مشخص نیست.
چی؟
رسیدن به جواب.
شاید باشی و جوابها برات نمایان بشه و شاید نباشی و پاسخها جاری بشن برای هدایت دیگران
کارهای پسندیده از شکرگزاری، مراقبه تا نوشتن، پست تلگرام، تغییر قیمتها به صورت کامل و اصلاح دیتابیس و پیگیری نولقص دیتا
تقویت عضلات برای ۹۰ دقیقه
توجه به تغذیه سالم و سلامتی
بازخوانی داستان سگ ولگرد صادق هدایت و اندیشیدن به خودم و شباهتهایم در بعضی جهات با سگ
کمی هم با سعدی و حافظ همنشین شدم.
دو صفحه رو کاغذ نوشتم به گذشته خوب سفر کردم و خاطرات اوایل ازدواجم رو یاد آوری کردم
وسط وبینار نویسنده ساز رسیدم
چند صفحه از خسرو خوبان خوندم
چقدر خوب که کتابهای جدید می خونم از لینک سایت استاد
صبح با بدخلقی بیدار شدم. دیشب تا صبح خواب دیدم که کاری را به دقیقهی نود سپردهام و در هول و وَلای انجامش دلشوره گرفتهام. آزادنویسی راهِ فراری شد تا مغزم آسوده شود. بعد درس خواندم تا ظهر. مهمان داشتیم. یک پایم توی اتاق بود و پای دیگرم در پذیرایی. نیمکرهای از مغزم آناتومی سر میخوانْد و نیمکرهی دیگر برای نوهی داییام، نقاشی میکشید. خلاصه که بعدازظهر عجیبی بود. غروب که باران بارید، من هم زنده شدم و شعرکی نوشتم. شب هم به همان منوال گذشت و کمی شعر حفظ کردم و خلاص. راستی، مامان سرِشب راهنمای مواجهه با بمباران اتمی را خواند و خواست گوش بدهم. از کِی به این فلاکت رسیدیم؟ توضیحاتش سریال چرنوبیل را برایم تداعی کرد. یعنی به چنان کثافتی دچار خواهیم شد؟ امیدوارم کار دنیا به آنجا نکشد. همین میزان از جنایت هم که تا الان رخ داده، اثری در من بجا گذاشته که گمان نکنم با هیچ مرهمی -حتی الهی و آسمانی- بهبود پیدا کند. باشد که خدا فکری به حال این جهان بکند. آمین.
۸ آبان| شمارهی سی و پنجم
یه دورهمی دیگه و حرفهای تکراری با آدمهایی که سروتهشان را پول و داراییهایشان گرفته، که اگر مالشان را بگیری دیگر چیزی برای رونمایی و ارائه ندارند. حوصله ندارم. سرم را داخل گوشی میبرم. چرا آمدم؟ شاید خواستم عصر جمعهام پر شود یا زودتر بگذرد. نمیدانم.
نوکی به شب هول.
بازخوانی بوف کور.
آزادنویسی.
پیادهروی.
سلام آرزوجانِ، همدست و همداستان.
امروز را هم به روال روزهای گذشته، صبح را با شکرگزاری و روزنویسی و آزادنویسی و همینطور تمرین نویسندگی آغاز کردم. درد دیشب را جانانه را ادامه داد و امروز را کمی تخفیف داد.
برنامه معنوی را پی گرفتم، مصحف شریف میخوانم و نهجالبلاغه؛ این هم حکمتهایی است، حکمتهای درخشان آن:
«بزرگترين عيب آن كه چيزى را كه در خود دارى، بر ديگران عيب بشمارى.»
بعد با محدثه گپ زدیم، موسیقی گوش کردیم و وقت دلچسبی سپری شد. از فیلم «نارنگیها» برای محدثه گفتم؛ یک فیلم گرجی درباره مرد باغبانی که درختهای نارنگی را پرورش میدهد و بهطور ناگهانی میزبان دو سرباز میشود که از دو جبههٔ متفاوت و دشمن یکدیگر هستند. فیلم، انسانیت بینظیری را به تصویر میکشد. موسیقی جذابش را برای محدثه فرستادم.
ساعتی را هم به بازی و غذا دادن به زیتون گذشت.
کتاب «فلسفه پیادهروی» را امروز شروع کردم و چندین صفحه از آن را خواندم. فردریک گروس میکوشد از فضیلتهای پیادهروی بهعنوان مراقبه بگوید که راه رفتن پیوند عمیقی با آزادی دارد؛ این قسمت از کتاب توجهم را جلب کرد:
«فقط وقتی از همه چیز روگردان شویم، همه چیز به وفور به ما داده میشود؛ همه چیز یعنی شدتِ خودِ حضور.»
متنم را نوشتم و ویرایش کردم؛ هر متنی که در مورد خدا باشد را طور دیگری دوست دارم و متن امشب از این دست متنهاست.
ساعت ۵ به وبینار رسیدم. استاد فیلمی را معرفی میکند به اسم «درمان درست درمان»؛ یادداشتش میکنم که ببینم بعد از آن از اهمیت کلمهبرداری صحبت میشود؛ کلمههای اندوخته در انبان را مینویسیم و بعد با موسیقی، آزادنویسی میکنیم و چند دقیقهای هم به پرسش و پاسخ میگذرد.
ساعتی را به خلوت شب و برنامه معنوی گذراندم و از کتابهایی که تازه خریدم عکس میگیرم که برای محدثه بفرستم.
به کارهای خانه رسیدم. سریال «سرخ و سیاه» دیدیم؛ این چندمین کاری است که از آیدا پناهنده میبینم؛ نویسنده و کارگردانی کاربلد است.
آرزو امشب غزلی از کمالالدین اسماعیل خواندم که اسمت میانهاش است:
گیرم که آرزوی دلم جمله حاصلست
اکنون چو نیست روی تو حاصل کجا برم؟
گفتند: برگرفت فلان دل ز مهر تو
من داوریِ مردم جاهل کجا برم؟
گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم؟ آن دل کجا برم؟
ختم شب را با غزل حافظ برمیچینم:
خیال حوصله بحر میپزد هیهات
چههاست در سر این قطره محال اندیش
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم
چرا که شرم همیآیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش
امیدوارم در سلامت باشی و به کاپیتان تیم استراحت بدهی.
https://t.me/zakiyehsepehrnia
امروز پیادهروی کردم. کارگاه خودواژه و وبینار نویسندهساز را سر کارم گوش دادم. چند صفحه هم «سنگ صبور» خاندم. آخرین گزارش نیک را 5 روز پیش نوشتم و امشب مدام به خودم میگویم: «رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود».
چرا یک بند حرف؟
قدیمترها وقتی دست به قلم میبردم، کلمات خودشان روی کاغذ کشیده میشدند. موضوعی را باز میکردم و از موضوعی دیگر سر در میآوردم.
قدیمترها وقتی عزم میکردم به نوشتن از هر گوشهی ذهن، راهی به دیگر گوشهی آن باز میشد. بی آنکه بخاهم.
الان قلم میچرخد و میچرخد و امان نمییابد ولی دریغ از یک کلمه. کلمات سنگ میشوند به سقف دهانم. مرور میکنم که امروز این را بگو. از آن گله کن. داستان فلان را بنویس و بسانِ فلانی را، همین که کاغذ میبینم رنگ از رخ مغزم میپرد. پوک میشود لامصب. خشک میشود و هرکار میکنم نه فلانی را به یاد میآورم نه بِسانش را.
حرف میزنم با خودم، در مغزم. با آن آدم قدیمترها. با آنکه انشای فردایش را ساعت یازده شروع میکرد و فردا بهترین را نوشته بود. با همانی که کلمات را به بیراهه میکشاند و دستِ آخر مقصدی خوشایند برایشان دست و پا میکرد. اما مدتهاست هرچه میگردم کمتر پیدایش میکنم. گویی من نبودم. من نزیستم. آن آدم قدیمترها فقط یک رویا در سرم بوده.
حرفها دارم. از اینجا. از آنجا. نگاهم میچرخد. پیاده میروم. گوش میکنم. آخ یادم آمد، زنی امروز در خیابان شوهرش را کتک زد و انصافن مردک کتک مفصلی خورد. دیگر چه؟ نمیدانم. قرار بود امشب از آن بنویسم اما چه بود؟ چه شد؟ یادم نمیآید. چه بود؟ این اواخر فکر میکنم نکند مرض فراموشی گرفته باشم؟
یکبند حرف داشتم و دست به چانه، زلزل نگاه میکردم هوا تاریک شود تا مجالی پیدا کنم برای نوشتن ولی هوا که تاریک شد چراغ مغز منم خاموش شد.
برای همین میگویم اکنون اینگونه است:« من از بندبندِ حرفهایی که توی سرم تلمبار شده یکبند حرف دارم ولی یک بندش را مینویسم.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لیست کارهای جمعه:
طراحی عکس کانال یک بند حرف، راهاندازی مجدد کانال تلگرام، انتشار متن در کانال تلگرام بعد از مدتها( این بار به امید ادامه)، مطالعه، آزاد نویسی و پیاده روی.
https://t.me/Yekbandharf
کمی نوشتم. کمی خدمترسانی کردم. گفتم خدمترسانی، برای همین کاری داشتم که مجبور بودم سرپا بایستم. کارهای بدنی که نیاز به ایستادن زیاد دارند در ابتدا میتوانند یک ورزش هم باشند اما وقتی بیش از توان بدن باشد کمکم آزارنده میشوند. امروز چند شعرِ خوب از منوچهر آتشی خواندم. صوت شعرماهی را دوباره گوش دادم و به چند تا از کانالهای دوستانم سر زدم.
۸ آبان ۱۴۰۵
دیشب ساعت ۳ با توجه به دردزیاد زانوهام مسکن بسیارقوی خوردم وتا نزدیک ظهرتقریبا درحالت بیهوشی قرارگرفته و خابیدم.
بعد ازخوردن صبحانه طبق روزهای قبل درخانه پیاده روی کردم.
تماشای آسمان وابرهای پائیزی وبچه گربه های حیاط هم مثل همیشه برایم پرازشگفتی وآرامش بود.
فکر می کنم به علت شرایط فعلی که نمی توانم برنامه های روزمره ی طبیعی قبل ازجراحی راداشته باشم کمی بی حوصله وبی انگیزه شده ام.
کتاب می خانم، آ زادنویسی می کنم، بیشتروبینارهارا شرکت می کنم اما حس وحالم کوک نیست.
بعضی شب ها تصمیم می گیرم گزارش نیک راتامدتی ننویسم، چون تقریبا برنامه های زندگی من باتوجه به شرایط فعلی ام تقریبا تکراری است ولی امشب هم نوشتم.
🍀جمعه ۱۴۰۵/۸/۸
صدای سرزنشگر درون به سراغت آمده. یکبند بیخ گوشَت میخواند که از تو نویسنده در نمیآید. خودت را خسته نکن.
صفحهای مینویسی. چنگی به دلت نمیزند. واژههایت را میبری به بازارِ واژهدان تا با نوواژهها تاختش بزنی. ترس بَرت میدارد، نکند راست میگوید! صدای درون لحظهای از ضربهزدن باز نمیایستد. کمر بسته به دلسردکردنت. این مزخرفات چیست که مینویسی؟ حالت به هم نمیخورد از این نوشتههای بیسروته؟
ملول میشوی. میخزی روی تختت. میپناهی به کتاب. «به صدای سانسورچی درونتان پروبال ندهید. با گوشسپردن به حرفهای توخالیاش موجب تقویت آن نشوید و به آن اعتبار نبخشید. باید نادیدهاش بگیرید.» این جملهها را که میخوانی، آبی میشود بر آتشِ سانسورچی درون. آتشِ گُرگرفته رو به خاموشی میرود. جانی دوباره مییابی. میروی به سراغ کاغذ و قلمت. درست در همینلحظه غرشهای پیاپیِ آسمان نویدِ آمدنِ باران پاییزی را میدهد. باران نرمنرمک میآید، سپس شدت میگیرد و برای دقایقی شلاقی میبارد. درختان از زلالش مینوشند. از پشت پنجره نه، میروی توی حیاط تا بیواسطه باران را نظارهگر باشی. تمام لطافتش را در آغوش میکشی و نغمهی باران سر میدهی.
……………………………………..
فهرستی از اقدامات امروز:
۱. تغییر چیدمان اتاق از تابستانی به زمستانی
۲. مختصری آزادنویسی با پا
۳. ادامهخوانیِ تا میتوانی بنویس
۴. خواندن یادداشتهای روزانهی جلال آلاحمد و روزها در راه شاهرخ مسکوب.
۵. گلگشتی در گنجور و برچیدن ترکیبواژههای شاعرانهای چون: ناوک دلدوز/ خوانِ یغما/ چهر مهرافزای/ پیر دُردآشام/ خارِ غم/ چشمِ جادو/
۶. پرسهزنی یکساعته در وبگاه مدرسهی نویسندگی و خواندن فرستهی مانیفست وبینار نویسندهساز
۷. آزادنویسی متفاوت در وبینار نویسندهساز: قصه نوشتم😊
۸. شعرخوانی از دیوان حافظ و غزلیات سعدی و مشق شعر
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
🌱از غزلیات سعدی
جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵
سالواژه: پیوستگی 🐜
جسارتِ خلق کردن
«خلاقیت با یک ویژگی فردی مهم، یعنی جسارت، همبستگی بالایی دارد. از آنجا که خلاقیت به معنای خلق راههای نو و جدید است هر فرد خلاقی باید جسارت و اعتمادبهنفسی داشته باشد تا بتواند مسیر تازهای ایجاد کند. زیرا بسیاری از ما انسانها تمایل داریم در مسیری ساکن و اصطلاحاً امتحانپسداده حرکت کنیم و گام برداریم.»
جولیا کامرون
امروز دوباره به سراغ فصل «ابزار بنیادی» از کتاب جولیا کامرون رفتم و آن را بازخوانی کردم. این بار بیش از همیشه برای نوشتن صفحات صبحگاهی مصمم شدم.
سه صفحه آزادنویسی کردم و تصمیم گرفتم هر آنچه را با حواس پنجگانهام در محیط اتاق احساس میکنم، روی کاغذ بیاورم از صداهای عبور و مرور وسایل نقلیه و آدمهایی که در کوچه بودند تا صداهای اعضای خانواده.
آنچه میدیدم، آنچه لمس میکردم، صافی کاغذ دفتر زیر دستم و حتی بوی غذایی که هنگام ظهر در فضای خانه پیچیده بود. تمرینی ساده بود برای دقیقتر دیدن و شنیدن و لمس کردن جهان اطرافم.
چند صفحهٔ دیگر از کتاب «مادران و دختران» مهشید امیرشاهی خواندم. از حلقهٔ کتابخوانی کمی از دوستان عقب هستم چون دیرتر شروع کردهام. نثر خانم امیرشاهی را خیلی دوست دارم و از خواندنش لذت میبرم.
جلسهٔ دوم کارگاه «خودواژه» جالب و متفاوت بود. با ساختن واژههای تازه، ذهنمان را به بازی گرفتیم. استاد شعری از علی عبدالرضایی با عنوان «مادرد» خوانند و کتاب «پارسیگویی» را معرفی کردند. کتابی که دربرگیرندهٔ پرکاربردترین واژههای بیگانه در زبان روزمرهٔ فارسی است.
یکی از تمرینها ساختن واژههای ترکیبی بود. به این صورت که آخرین حرف واژهٔ اول، حرف آغازین واژهٔ دوم باشد. حاصل این بازی زبانی واژههایی مثل اینها شد:
کتابانک
دیوارنگ
رنجان
آشیانور
بهارود
در وبینار نویسندهساز هم شرکت کردم.
امشب مهمان دارم و به همین دلیل گزارش نیک را زودتر مینویسم. میدانم تا پایان شب در پست دیگری مشغول انجام وظیفه خواهم بود و احتمالاً دیگر فرصتی برای خواندن و نوشتن نخواهم داشت. چه حرف بجا و خوبی استاد کلانتری دربارهٔ خانهداری گفتند: خانهداری خود یک شغل مهم است واگر در کنار آن نگهداری بچه هم اضافه شود از سختترین کارها میشود. شنیدن این حرف برایم خوشایند بود.گاهی به رسمیت شناختن زحمتی که هر روز بیوقفه انجام میدهیم از سمت بقیه دلگرمی بزرگی است.
امروز دوباره به صفحات صبحگاهی برگشتم. با واژهها بازی کردم، خواندم و نوشتم.
شاید پیوستگی همین باشد جسارت تجربه کردن مسیرهای تازه را از دست ندهیم.
#گزارش_نیک
✍️ زری قوام
گزارشنیکِ پرشی
سهشنبه
5 ابان 05
ساعت بیداری 8:30. یکربع توی جایم تنم را کشیدم و 8:45 از رختخواب کندم.امدم توی بالکن صبحانه زدم و صفحاتصبحگاهی نگاشتم. وبینار نویسنده ساز گوشیدم. کلونتری گفت یادداشتهای روزانهی شاهرخ مسکوب از ان دسته کتابهاییست که باید همیشه
دمدستمان باشد.( هماینک کتاب وی کنار دستم نشسته) از او بیاموزیم که چگونه میتوان یادداشت روزانه را در سطح اثرادبی ارتقا داد. نکتهای که دربارهی مسکوب هست ایناست که وقتی ادیبی پژوهشگری چون مسکوب یادداشت روزانه منتشر میکند جنبه ادبی اهمیت پیدا میکند. بهترین الگوی گزارش نیک. و درادامه گفت که داشتن رسانه شخصی به ذهن دوم میماند دیگران میتوانند از ان الگو بگیرند.
جمعه
8 ابان 05
از سهشنبه پریدم به جمعه. دوروز ننوشتن شیرازهی گزارش نیک از دستم دررفته.نشستهام زیراسمان شب پساز یک ازادنویسی عاشقانه میاندیشم چگونه گزارش نیک بنویسم. صبح ساعت 9/5 زودتر از یارا بیدارشدم. شبپیش خانهمان روضه بود. وجودم هنوز سرشار است. چقدر نوکری برای این خانواده را دوستدارم. دیروز هیچ ننوشتم. از صبح تا شب دویدم. سوالی توی سرم میچرخد. روزایی که وقت ضیغه و کارها خروارخروار روی سرت ریختهاند نوشتن صفحاتصبحگاهی چه دردی را درمان میکند؟ برگردیم به صبح امروز. ظرفها را توی دستگاه چیدم. سینیها را شستم. لباسها را انداختم لباسشویی. چای و کیک زدیم با عطر وجود یارا. چای هم با او میچسبد. رفتیم خانهی پدر. کلهپاچه زدیم. گفتیم وخندیدیم. مادرم را سیر مینگرم. نکند دیربشود.چه ترسی مبهمی همراه من است. ساعت 16 برگشتیم خانه. سعی میکنم از نوشتنِ لیستوار این گزارش نیکو فرار کنم و جریان نوشتار را به راه دیگری سوق دهم اما ذهنم کار نمیکند.( از مضرات حتی یکروز جاماندن از گزارشنیک است). نشستیم تماشای فیلم. سریالی از نمایشخانگی. از همانها که دخترپسری توی کافه رویاروی هم نشستهاند و رویا میبافند. دختر دهسال بزرگتر از پسر. پدرش مولتیمیلیارد است. احساس میکنم دارم سکتهای مینویسم. (خواننده بداند خودم نیز تا مرز سکته رفتم تا بتوانم منظورم را برسانم) خلاصه که هردو قول دادند از روزهای باهمبودنشان کیف لازم را ببرند. رفتند کتابفروشی و دربارهی کتابها حرف زدند. افسوس که هیچکدامشان را نخوانده بودند. پسرک عاشقپیشه برای معشوقش از روی همان کتابهای نخوانده شعر میخواند. همانجا از یارا خواستم فیلم را نگهدارد یا حتی صدایش را خفه کند تا بتوانم بخوابم. حیف گوش و چشم و ورودیهای ذهن ما که همچین خوراکی بخورانیم. دوش گرفتم و اتوکشیدم. با “ف” گپزنانه زدیم. حین تماس، یارا با یکلیوان چای زعفران امد. حالم را جا اورد. گاهی گرمی محبت توی همان لیوان چای جمع میشود. حالیا نشستهام رویاروی سفیدی صفحه و اندیشناکم که این دوروز ننوشتن چه برسرم اورده که سکتهایطور مینویسم.
فاطمه بهزادیمقدم
جمعه
8 ابان 05
@fatemehbehzadimoghadam
گزارش نیک هفتاد و یکم.
گزارش نیک هفتادم را ننوشتم و از دستم در رفت یعنی یادم رفت که بنویسم.
نمیدانم چرا اینطور شدم آن یک باری که از نوشتن در رفتم همان باعث شد که این عادت در من شکل بگیرد.
عادت های بد چه زود در آدم شکل می گیرند.
نه اینکه از قصد نخواهم بنویسم. نه واقعا اینطور نبود بلکه شدت خستگی اجازه نداد تا بنویسم.
بعضی اوقات آنقدر خسته ای که جز خوابیدن و استراحت کردن دلت نمی خواهد کار دیگری انجام دهی.
امروز مهمان داشتیم عمه و شوهر عمه آمده بودند پیشمان.
خیلی خوش گذشت. در کنار هم بودن لذت به خصوصی دارد.
نهار را خوردیم و کلی خنده و شوخی کردیم.
اصلا صله رحم وقتی باشد انرژی در کل وجود جوشش می کند و تو شاد و جوان می شوی.
در کنار هم بودن و خندیدن زندگی را زیباتر می کند.
خواب بعدظهر چه قدر چسبید.
طوری خوابیدم که انگار سال ها بود خسته ام و بدنم از درد کوفته شده بود.
وقتی بیدار شدم دیدم ساعت نزدیک ۱۷ و شروع وبینار هست.
شوهر عمه بعد از نهار رفته بود، اما عمه پیشمان ماند و با مادربزرگم صحبت می کرد.
با وجود مهمان نتوانستم از نویسنده ساز بگذرم.
وارد وبینار شدم و استاد کلانتری در حال صحبت کردن بود.
فکر کنم استاد هنوز شیراز هستند.
شیراز استاد ما را گرفته و دلش نمی خواهد تحویل دهد.
شیراز عزیز خوب استاد ما را مال خودت کردیا.
چه چیزی استاد را آنقدر به شیراز وابسته کرده؟
نمی دانم ولی هر چه هست به نظر خوب می آید.
کلمه های خود را به اشتراک گذاشتیم. آزادنویسی کردیم. از تکرارپذیری سخن گفتیم.
شاهین کلانتری پرسید چه کتابی را دوست دارید بازخوانی کنید؟
من بوف کور را انتخاب کردم.
نمی دانم حس خوبی به این کتاب دارم و ناگهان آن کتاب به یادم آمد.
عشقی که در آن کتاب موج می زد را دوست داشتم.
بعد از وبینار هم دوباره به جمع پیوستم و تخمه خوردیم.
دوباره صحبت کردیم.
عمه می خواست با پدرم به خانه برود او را بدرقه کردیم و من خانه را جارو برقی کشیدم.
حس غریبی داشتم امروز.
غروب غم انگیز جمعه نفسِ دلم را گرفت.
احساسات تودرتو و نوسانی می آمدند و می رفتند.
تو وبینار حضور داشتم، ولی غم عجیبی را هم تجربه می کردم.
این احساسات واقعا عجیب و غریب هستند.
در آزاد نویسی که از آن صحبت کردم کمی آرام تر شدم. وقتی آن ها را از نزدیک دیدم و به آن ها گوش سپردم کمی کمرنگ تر شدند.
بعد هم به اتاق رفتم و مطالب کاری ام را مطالعه کردم.
وقتی دو روز را از کف داده باشی، پی گرفتن دنبالهی همان روند اسفبار قبلی در روز سوم اصلاً کار سختی نیست.
بعد تمرین کششی صبح، افتادم به جان کارهای عقب افتاده. میکوشیدم نشانههایی از تسلط به اوضاع را به زندگیام برگردانم. رسیده بودم به نقطهای که باز شدن قفل مرحلهی بعدی، تنها با بستن پروندههای مفتوح مراحل قبلی ممکن بود.
در ادامه، تا قبل از شروع تمرین گروه، مهمترین اقدامم کلنجار رفتن با دوربین بود. دست آخر، بعد از برداشت صد و چهل و چندم از تک جملهای که قرار بود در ریلز اشتراکی گروه رقصمان بگویم، کوتاه آمدم. نه از سر رضایت. بلکه چون از شارژ گوشی چیز زیادی نمانده بود و با آن وضعیت، چشمانداز استقبال عمومی از این اثر چه بسا در برداشت صد و شصت یا هفتادم هم نبود. موقع تمرین فهمیدم عارضه مختص به من نبوده. خیالم از بابت ویو نگرفتن ریلز به کل راحت شد.
بعد تمرین، چند جا سر زدم تا در پیگرفتن سنت دو روز گذشته سنگ تمام گذاشته باشم. اعادهی نظم به زندگی هم احاله شد به شنبه.
صبح پیادهروی در هوای خنک سر کیفم میآورد. کوچهها خلوت است. در زمین چمن عدهای پسر نوجوان با جیغ و فریاد فوتبال بازی میکنند.
چرا اکثرن جمعه را دوست ندارند؟ استاد هم از جمعه بدش میآید. من عجیبم که روزها برایم فرقی ندارند؟
جمعه و شنبه برای آدمی که همیشه خانه است چه توفیری دارد؟
به دیوان حافظ سر میزنم. از غزل
«شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان
که بمژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان»
رونویسی میکنم.
در آزادنویسی موضوع محوری «جمعه» است. اگر سرکار میرفتم من هم تف میانداختم به عصر جمعه. البته برای کسی که معمولن دلش گرفته، عصر جمعه با صبح دوشنبه تفاوت چندانی ندارد.
امشب میآیم سراغ بازخانی «رها و ناهشیارمینویسم». هر بار که نسبت به نوشتن کمی سست میشوم، سراغ جستارهای ادر لارا میآیم. او میگوید جستارنویسهای موفق از لحظه تولد جستارنویس نیستند. همه میتوانند فرآیند فکر خود را در روایتی شخصی بنویسند. خوب و بد اهمیت ندارد، نوشتن، فرآیندی تفکرساز است.
سندرز که خود جستارنویس است میگوید:
«نوشتن جستار شبیه این است که راهت را در جنگل پیدا کنی، بیآنکه بدانی در تعقیب چه شکاری هستی و دنبال چه نشانهای میگردی.»
در ادامهی تبریکات تولد، مهرافزای امروزم، تماس رویا و پیام استاد عزیز است.
سمیه هنوز خانه نیافته. به چند فایل سر زده. مستاجرها میگویند صاحبخانهها یکباره پانصد میلیون گذاشتن روی پول پیش. واقعن در این شرایط چه کسی میتواند یک ساله پانصد میلیون پسانداز کند؟
صاحبخانه میگوید به او مربوط نیست. دولت هم وام میدهد به مستاجرها و دو برابر پس میگیرد. این میان مستاجران چه کنند؟
به سمیه میگویم اگر همهی مستاجران دستبهیکی کنند و جابهجا نشوند، آنوقت صاحبخانهها پول ندارند بدهند مستاجر قبلی بلند شود.
امشب هم باران و رعدوبرق سبب مسرت میشود. سنجاب درونم میآید بیرون و صدتایی گردو میشکنم.
فیلم فانتزی «در جنگل» را میبینم. ترکیب موزیکال از سیندرلا، راپونزل، جک و لوبیای سحرآمیز و شنلقرمزی. در انتها میرسند به آنجا که آرزوها بدون تاوان بدست نمیآیند.
امروز از عملکردم راضیم. طبق چکلیست روزانه، نمرهی نه میگیرم.
متن کانال را کوبیدم و از اول نوشتم. فردا انتشارش میدهم. باورم نمیشود که دو هفته زمان برد تا بالاخره چیزی برای کانال بنویسم. البته چند متن نوشته بودم اما برای انتشار مناسب ندیدمشان. از خودم راضیام که پیچوخمهای نوشتن را با وجود ناامیدی پشت سر گذاشتم. چند بار خواستم که را کنار بگذارم اما ترسیدم بعدش از خودم متنفر شوم. آن قدر نوشتم و بازنویسی کردم که جانم بالا آمد.
«به زبان مادری گریه میکنیم» تمام شد. چیزی که در کتاب توجهم را جلب کرد، عنوانهای هر جستار بود. عنوانها ساده و دمدستی بودند. به نظرم نویسنده برای انتخاب عنوان زمان زیادی نگذاشته بود. همین کارش، عنوانها را خاص کرده و سختی انتخاب عنوان را برای نویسندهها میکاهد.
نگار جان افروشه در وبینارش از یادگیری گفت. بعد از سالها پای صحبت یک معلم نشستم. چقدر قشنگ توضیح میداد. خاطرات بدم با معلمها را شست و برد. به نوعی برایم معلمتراپی بود!
عجیب است که از تمامشدن کتاب حس بدی نگرفتم. یعنی منتظر بودم تمام شود؟
فکرش را میکردی که روزی نه تو حالم را بپرسی و نه من چیزی بگویم؟ به همین راحتی آدمها همدیگر را فراموش میکنند؟
حس میکنم حالم از رئالیتیشو به هم میخورد و اصلا هم رئال نیست.
آزادنویسی بود یا نوشتار درمانی؟ شاید در حال گذر از چرخهٔ ناامیدیام و دارم به زندگی عادی برمیگردم.
قبل از اینکه اینترنت دوباره قطع شود، خوب است که سری به سیوهای اینستاگرام بزنم.
https://t.me/zahrahabibi9626
گزارش شصت و چهار
سالواژه: تبدیل
امروز. امروز کارهای نیکم کم نبودند. صبح خودم را بیداراندم تا پنج کلمهی برگزیدهی کارگاه را انتخاب کنم. از انتخابهایم راضی شدم و بعد با دستهبندی شغل داستانکی نوشتم. داستانک بیمخور.
بعد از نهار، هوای پاییزی ما را به گردشگری در طبیعت فراخواند. به کارگاه خودواژه وارد شدم و بعد آنتن و اینترنتم خداحافظی کردند و من هم ناچارا از کلاس.
فردا باید کلاس ضبط شده را گوش دهم.
آبهویج بستنیام را در هوای نیمپاییزی نوشیدم. به ابرها خیره شدم. به کوهها و به هیجان موتورسواران حرفهای در پیست مخصوص.
بعد هم خانه. شام. کمی پیش هم داستانکی نوشتم. برای داستانک آبان ماه. اولین بار است که میخواهم شرکت کنم.
ها یل و سرخ و سیاه هم دیدم. هر دو حرصساز بودند.
حالا هم میخواهم کومان ببینم.
فردا روز نیکتریست.
ساعت ۸ صبح شاگردِ یوگا بودم ولی پیش از کلاس، دو صفحهی صبحگاهی نوشتم. فهرستنویسی معجزه است، سرم بِرود، فهرستنویسیام نمیرود.
امروز حافظ اینگونه گفت و نوشتم:
نصیبِ من چو خرابات کرده اِله
در این میانه- بگو، زاهدا- مرا چه گناه؟
از وقتیکه قطعهبندی و تحلیلِ قطعه را آغازیدهام، دیگر با تار کُشتی نمیگیرم تا قطعه در بیاید.
سه پومودورو تار نواختم.
بخشی از فیلمِ «همه میدانند» از اصغر فرهادی را دیدم. بازیِ ژاویر باردِم بینظیر بود. بازیاش در «جایی برای پیرمردها نیست» هم ستودنیست.
ریکاردو دارین، بازیگرِ مورد علاقهی استاد کلانتری هم بازی میکند.
کارگاه خودواژه برگزار شد. آتشاد، دستیر، اناروز و جوانیش، در طول کارگاه متولد شدند.
نویسندهساز با معرفیِ فیلم «Therapy right done» و بازی ریکاردو دارین، آغاز شد.
در آزادنویسی رخدادک نوشتم. پرشهای ذهنیام کاهش یافته.
تار نواختم.
خسروخوبان، هملت، شبِ هول و تسلیبخشیهای فلسفی را خاندم. چهحیف که تاکنون از هملت محروم بودم.
روحنورد، فرسودگیِ عاطفی، انباشتِ تنش، زمانپو، تیزویر به معنای هوشمند را به فهرست کلمهبرداری افزودم.
در پیادهروی، به تمرین آهستگی پرداختم.
نگاهی به فرهنگ واژهسازی در زبان فارسی انداختم.
کورنمک =حقنشناس، گراناندام=فربه. گرگآشنایی=آشنایی به دروغ و فریب، هم به فهرست کلمهبرداری رفتند.
خنجر نور در دل ظلمت از داود رمزی را خاندم.
مادری کردهبود برای واژهی مادر.
با خوشههای خشم، تکرارآموزی را تجربه کردم.
روز را با تار و شنیدن فایلهای تئوری موسیقی به پایان خاهمبرد.
رخدادک:
ماهِ گذشته، بدونِ اطلاعِ قبلی و در واپسین جلسه از ترم، تصمیمی را که چند ماه در کاسهی سرم میچرخید، علنی کردم و یکی از کلاسهایم را به پایان بردم. بچههای کلاس به دنبالِ «منپروری و جسمسازی» بودند نه یوگا. با ذهنی شتابناک، در کلاسِ عصر که انباشتگیِ تنش در بدن موج میزند، فقط به دنبال حرکات آکروباتیک و نمایشی بودند.
رهنمودهایم، آب در هاون کوبیدن بود. برای اینکه آسیبزایی را به حداقل برسانم و از سویی اختیارِ کلاسم را به دستشان ندهم، باید طراحیِ تمرینِ ویژهای را تدارک میدیدم، حتا خاصتر از یک کلاسِ خصوصی. کمکم انرژیخار شد برایم. باوجود دلخوریها و پیگیریهایشان، پاسفت کردم بر تصمیم. نمیفهميدند و نمیدانستند با چه شیبی به قهقرا میروند، اما من میدیدم که هرجلسه، بلاسنج سرختر میشود.
باری، نمیدانم خشنود شدم یا آشفته، وقتی ساعت ۱۱ صبح، پیامِ تبریکِ بچههای آن کلاس را به مناسبتِ روز مربی دیدم.
اگر من به جایِ آنها بودم، در صورت چشمدرچشم شدن هم، آشناییمان را انکار میکردم، چه برسد به اینکه پیامِ تبریک بدهم.
امروز از آنها بخشش را آموختم. بررگتر از آن بودند که به بهانههایِ کوچک، مهربانی را زیرِ پا بگذارند.
گزارشنیک”1405/8/8″ آبان. روز جمعه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمد عزیزی را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
کارگاه خودواژه را شرکت کردم.
نویسندهساز شرکت کردم.
وبینار خانم افروشه بزرگوار شرکت کردم.
فقط وقتی در کار تدریس بوده باشی میفهمی چقدر کاردرستست.
واقعا براوووو دارد.
زمانی موسیقی گوش کردم.
اینم از نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
تا چشم باز میکنم سه صفحه مینویسم.
بعد مراقبه میکنم. ذهنم را آماده میکنم برای روز جدید.
دوش میگیرم.
از سکوی سرخ میخوانم.
چند بیت از اشعار پروین اعتصامی میخوانم:
«صفنی جوی که گویند نکوکاری
سخنی گوی که گویند سخندانی
بگذر از بحر و ز فرعون هوامندیش
دهر دریا و تو چون موسی عمرانی»
چند خطی مینویسم.
امشب مهمانم خانهی برادرم. برادرزاده عزیزم کتاب قصه «دایناسورها» هدیه میبرم. کتاب را میخوانم و او ذوق میکند.
برنامه روزانه فردا را مینویسم.
فروغ عزیزم
اگر نمیگویم خانم فرخزاد و یا به جای تو نمیگویم شما، به این خاطر است که میخواهم حس کنم بین ما دوستی و مودتی برقرار است. دلم میخواهد تصور کنم که آرزویم محقق شده است و من به زمان تو آمدهام، حتی در زمانی به کوتاهی خواندن این نامه.
از کجا برایت بگویم. اگر در زمانهٔ ما بودی حتماً تو را به جرم افساد فی الارض، اعدام میکردند و آن وقت من هم جنازهای میشدم که پشت تابوتت، زار میزدم.
از کارهای امروزم اگر بخواهی بدانی، میتوانم بگویم که روزم را با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع کردم. آدم صفحات صبحگاهی که مینویسد، یادش به خیلی چیزها میافتد. باعث میشود کارهایت را بنویسی. حتی بعضی وقتها امیدوار هم میشوی و شکرگزاری میکنی.
تا اهالی خانه خواب بودند، کارهایم را کردم. آنها که بیدار شدند و صبحانه خوردند، به باغ رفتیم. مهمونی دورهای فامیلی داشتیم.
با جاری جان تماس گرفتم و احوالش را پرسیدم. بعد هم به دختر خالهام زنگ زدم. مدتها بود از او بیخبر بودم.
بعدازظهر یک گوشه توی باغ پیدا کردم و در کارگاه خودواژه شرکت کردم. چه لذتی از این کارگاه بردم. صدای خندهٔ فامیل را میشنیدم، اما من در کارگاه خوشحالتر بودم. بعد هم که کارگاه تمام شد، احساس سرزندگی کردم. چند روز بود که از نظر روحی حال خوبی نداشتم. تو چه زمانی احساس سرزندگی میکردی، فروغ عزیزم؟
بعد از کارگاه به جمع فامیل پیوستم. پانتومیم بازی کردیم. بعد هم آواز خواندیم و رقصیدیم.
فروغ عزیزم همه به من میگویند چرا فلان کار و بهمان کار را نمیکنی. من غیر عادیام یا …؟ بگذریم. هرگز ندیدمت، ولی دلم برای دیدنت پر میکشد. الفتی که با تو دارم گویی از زندگیهای بیشمار روی هم تلنبار شده است.
۱۶ صفحه از «شازده احتجاب» را خواندم. گذشته از اینکه توصیه استاد است، بازخوانی چنین کتابی قند مکرر است. این بار انگار تازه میفهمم، شاید بار اول خوانده بودم که فقط خوانده باشم. یادم نمیآید.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
ویلویلی
– تولد دوستم که حالا دیگر تهران زندگی میکند را تبریک گفتم. دیشب نامهای به همین جهت برایش فرستاده بودم. خوشحالم که برایش نوشتم. گفت آنقدر دیروز مشغول تولد بوده که امروز شبیه روز بعد از تولدش است. گفت با همسرش در وبینارهایم شرکت خاهد کرد. قرار گذاشتیم از این به بعد برای هم نامه بنویسیم. حداقل ماهی یک بار. شکل جذابی از رابطه همین نامهنگاریست.
– برگههای بچهها را صحیح کردم و نمرهها را وارد کردم. فکر کنم یک ساعتونیم، دو ساعتی طول کشید. همه را مرتب کردم و رفتم خانهی دوستم.
– یک عالمه چیزهای خوشمزه برایم پخته بود. کدو و کیک پزیده بود، انار دان کرده بود، شکلاتهای خوشمزه آورده بود و پاستیل هم درست کرده بود. با این همه منچمان نصفه ماند و نشد که خیلی بمانم چون عروسی دعوت بودیم.
– رفتم خانه و کمکم آماده شدیم. با رانندهها هم همین وسطها هماهنگ شدیم که فردا من و همکارم را ببرند یا نه. بعد هم راه افتادیم و آمدیم عروسی.
– نشد وبینار «از معماری» الههی قشنگم را شرکت کنم. توی شلوغیام. آمدیم عروسی. امروز حتا وقت نوشتن هم نشد. همینجا توی تالار که همه مشغول رقصیدناند مینویسم. به نظرم خاننده بردن برای عروسی بهتر از دیجی داشتن است. این عروسی پذیرایی و غذایش باکیفیت است و خانندهاش هم خیلی خوب است. تازه سرویس بهداشتیاش هم رتبهی بالایی از من میگیرد.
– یادداشت کانالم را میگذارم و جواب پیامهایم را میدهم. همینجا توی تالار به مطالب تدریس فردا نگاه میکنم. امروز پیامهای خوبی دریافت کردم. نمیدانم تا هفتهی آینده اوضاع چطور میشود. باید صبح زود بیدار شوم و هنوز لباسهایم اتو هم ندارد.
نوشتنجان میدانی امروز میخواهم برای تو بنویسم. ساعت ده شب سراغت آمدم. جمعهی شلوغی بود. پر از تاید و وایتکس و شرشر آب.
دو جمعه است که با سهیل مشغول تمیز کردن خانهایم. گرچه بعضی کارها تکرار میشود مثل جاروبرقی.
نوشتنجان اما به هر حال کار همیشه زیاد است. با اینکه من آدم وسواسیای نیستم و مثل خانمهای قدیمی مدام دستمال به دست. امروز هم دیر از خواب بیدار شدیم و از وقتی پاشدیم کارها شروع شد.
دیروز لیست بلندبالایی نوشته بودم. این را اول بگویم که سهیل نامردی کرد و در آخر کارهایی که من انجام داده بودم هم خودش خط زد و حرصم را درآورد و دلخنکی خط زدنشان روی دلم ماند.
نوشتنجان اینها بماند به کنار. بگذار لیست وسایلی که تاید بهشان زدم را بهت بگویم. سطل آشغال. لباسها به اضافه شالم که در دست شستم. کتانیهای سفیدم که فاطمه بهم داده که زهرا بهش داده بود و به پایش تنگ است. زیرلیوانی و جاسوئیچی بافتنیام که مامان برایم بافته. سطل برنج و دیگر یادم نیست. سهیل هم در تایدمالی و شست و شو کمک میکرد. خب جاروبرقی هم کشید و من هم گردگیری کردم. حسابی حمالی کردیم دیگر. نگویم.
نوشتنجان، کتابخانه را فراموش کردم. خاکی ماند. دیگر بیخیالش شدم. چون میخواستم ابروهایم را بردارم و به پوستم هم برسم و آشپزی. لوبیاپلو درست کردم. جایت خالی چه تهدیگی درآوردم. با ترشی کلمبنفش مادرشوهرم زدیم بر بدن. ساعت نه و ربع بود به گمانم که دیگر با خیال آسوده نشسته بودم روی مبل. شام هم خورده بودیم. البته ظرفهای کثیفش توی سینک بود ولی من دیگر کاری نداشتم. ظرفها دست سهیل را میبوسیدند.
نوشتنجان قبل از شام و آخرهای آشپزی بود که انیمه قلعه متحرک هاول را شروع کردیم به دیدن. من بار سوم و سهیل بار اول. با آهنگش در عروسیمان رقصیده بودیم و میخواستم یک بار باهمدیگر تماشایش کنیم. دیدن سه بارهاش کنار سهیل با تجربهی رقص با موسیقیاش رمانتیک بود. متنی هم دربارهاش نوشتم که میخواهم در کانالم منتشر کنم اما به دلم ننشسته زیاد. کمی رویش کار میکنم.
نوشتنجان میخواهم امشب زود بخوابم که فردا دوباره شنبه است و باید بروم مدرسه. چه زود آخر هفته تمام میشود کاش یک روز دیگر هم تعطیل بودم.
راستی یادم رفت بگویم بوف کور هم خواندم. وسطهایش هستم. عجیب است و دوستداشتنی.
حيات واژه: دورهمي، ريرا، چایی
حدود ساعت ۱۱ ظهر ناهارم آماده شد. خانه را هم از دیشب مرتب کردم . چای را دم گذاشتم. عود را روشن کردم و در خانه چرخاندمش. خودم که عاشق بویش هستم.
تازه هر عود دیگری داشتم حتما بهتر از بوی خانهای است که در آن بوی چند جور غذا میپیچد. این که دیگر بوی چوب و ماسالا ست.
دوستانم که رسیدند چای و کیک، با خوشمزه بازیهای کودک مهمان به اسم ریرا، صرف شد.
ناهار را دورهم خوردیم و بعدش دخترانه در گوشه ای به مسائل مهم دنیایمان پرداختیم. چس نالهی نخریدنهایمان، صحبت از دوستان مشترک و غیرمشترک و رفع ابهامات، وضع اقتصادی جیبهایمان، برنامه ریزی سفر و از این دست.
خلاصه که آخر هفته ای شد نیک در کنار سی سی ها
آخر شب هم محض خالی نبودن عریضهی نوشتن، چند صفحه ای از کتاب «پیرمرد و دریا»ی ارنست همینگوی را خوانم .
جمعه ۸ آبان
گزارش نیک ۱۷۱
سال واژه ام تغییر
شب هم آهنگی
لب ها می لرزند.شب می تپد.جنگل نفس می کشد.
پروای چه داری،مرا در شب بازوانت سفر ده.انگشتان شبانه ات را می فشارم و باد شقایق دوردست را پرپر می کند.
به سقف جنگل می نگری ستارگان در خیسی چشمانت می دوند.
بی اشک،چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست.
هشت کتاب،*سهراب سپهری*
کلمه برداری
سه واژه از فرهنگواره ی فارسی خلاق
*ژولیده مو:
گرچه *ژولیده مو گدایانیم
شهپرِ جبرئیل شانه ی ماست
علینقی کمره ای، مجموعه ی خیال،ص۱۹۴
*گورآسا:
من نشسته ام کنار پنجره ی خانه ی تنهایی، رو به حیاطی افتاده در کمند سکوت *گورآسای صد و هشت پنجره ی خاموش روشن
بهرام مرادی، مردی آن ور خیابان زیر درخت،ص۹
*دوری گزین:
اما فریدون عرضه ی کارش دنباله پیدا نکرد شاید برای آن که بسیار *دوری گزین و فروتن است.
بهمن فرسی،جناب فریدون ص۸
دیباچه ی *گلستان*
ادامه ی سبب تالیف گلستان:
دیگر عروس فکر من از بی جمالی سر برنیارد و دیده ی یأس از پشت پای خجالت برندارد و در زمره ی صاحب دلان متجلّی نشود مگر آنگه که متحلّی گردد به زیور قبول امیر کبیر عالم عادل،مویدِ مظفرِ منصور،ظهیرِ سریرِ سلطنت و مشیرِ تدبیرِ مملکت، کهفِ الفقرا،ملاذالغربا،مربی الفضلا،محبُ الاتقیاء، افتخار آل فارس،یمین الملک ملک الخواص،باربک فخرالدوله والدین و غیاث الاسلام والمسلمین و عمدة الملوک والسلاطین: ابوبکر بن ابی نصر اطال الله عمره و اجل قدره و شرح صدره و ضاعف اجره که ممدوح اکابر آفاق است و مجموع مکارم اخلاق
هر که در سایه ی عنایت اوست
گنهش طاعت است و دشمن، دوست
پشت پای خجالت=عبارتی ست دارای استعاره، حاکی از آنکه خجالت گویی تشخص یافته و در پیش روی عروس فکر در حرکت است و عروس، چشم نومیدی به پشت پای آن دوخته تا وقتی که زیور قبول اتابک حاصل آید.
*متجلّی=زدوده و دارای جلا و روشنی
*متحلّی=آراسته
*ظهیر سریر سلطنت= پشتیبان تخت پادشاهی
*ملاذ الغربا= پناهگاه غریبان
*مربی الفضلا= پرورنده ی فاضلان
*محب الاتقیاء= دوست دارنده ی پرهیزگاران
*باربک= بزرگ دربار، وزیر دربار
*غیاث الاسلام والمسلمین= فریادرس اسلام و مسلمانان
*ابوبکر بن ابی نصر:
ملقب به فخرالدوله در اول کار متصدی آشپزخانه بوده و به همین سبب حوائجی شهرت داشته،پس از مدتی منظور نظر اتابک واقع شده و به امارت و وزارت رسیده، مردی اهل فضل و فضیلت دوست بوده است و در فاصله ی میان ۵۵۸ تا ۵۶۱ به امر ترکان خاتون خواهر علا الدوله اتابک یزد مقتول شده
*اطال الله عمره=خدا عمر او را دراز گرداناد.
*اجل قدره=قدر او را بزرگ کناد.
*شرح صدره=سینه ی او را گشاده داراد.
کلمه ها و جمله هایی از کتاب *مادران و دختران* اثر خانم *مهشید امیرشاهی*
کتاب اول، عروسی عباس خان:
پرگداز
بارفتنا=بلور نیمه شفاف
کیابیا
نوباوگی
هره و کره= خنده ی شدید و خارج از اندازه
ارنعوت= بدقواره، بدترکیب
خدم و حشم
قماش
بغ و تغ
لودگی =شوخی و مسخرگی
آدم آهَه و دم ناگهان بانگی برآید.
قزل قورت
غیله= چیزخور
غیهب شب= سختی تاریکی شب
انار قوقوسی= تکه ای از انار پوست کنده
معطوف
وراجی =پرحرفی، روده درازی
شلاب =شُل آب، آب گل آلود
سیاق
لغز =یاوه گویی، لیچارگویی
آدینه ام با کلمه ها گذشت.
نمره ام ۹
امروز روز عجیبی بود. در روزمرهوارترین حالت ممکن شروع شد.
حوصله سررفتنهای روز جمعه به سراغم آمده بود و حافظ خواندم و کمی سرحال شدم.
مقداری از« قماربازِ» داستایوفسکی را جلو بردم.
ماکارونی پختم.
مادربزرگ دلمه پخته بود و ساعت دوازده زنگ زد و خواست پیشش برویم. اما نشد که بشود.
عصر چون پای آرش در باشگاه شکسته بود، مجبور شدم به عیادتش بروم. عمه و زنعمو را هم برداشتم و راهی شدیم. دوسه ساعت نشستیم و صحبت حولِ محورِ پای آرش فقط به ده دقیقهی اول محدود بود. باقی کش و قوسهای کلامی.
غروب کمی استراحت کردم.
کمی آزادنویسی کردم.
موزیک گذاشتم و طرح اولیهی یک درختی در ماه را کشیدم و پروراندمش.
سلام
امروز تا ساعت ۱۲ ظهر جمعه را خواب آلود وسینه خیز خودم را زنده نگه داشتم .دلم خوش بود که ناهار آماده است اما آشپز دوتا شد وغذا هم دومزه ،اما نکته مهم این است که به خودم اجازه داده ام اشتباه کنم اما حق سرزنش نداشته باشم .فیلم دیدم سه قسمت از سریال ما با همدیگریم .از کلمات جالب که شنیدم ،ناز بالش،گلبو،گل انداخته،
هوس کردم غذای مورد علاقهی بچهابرها را بپزم. شیر را ریختم توی برنج. شیربرنج پختم. شیربرنج هم شبیه حلیم است. بعضیها با نمک میخورند بغضیها با شکر. من با نمک، بابا با شکر دوست دارد.
نمکیها نمیتوانند شکریها را متقاعد کنند و شکریها هم توانایی متقاعد کردن نمکیها را ندارند. اما شکر و نمک فرقی ندارد وقتی مهم کنار خوردن است.
امروز صبح حلقهی ازدواج مامان فرار کرد. چون مامان معتقد است خودش ناپدید شده و او دخالتی نداشته است. من و مامان و مهدی کل خانه را شرحهشرحه کردیم. پیدایش نشد. اگر پیدایش کنم مثل سگ میزنمش. میدانم یه گوشه مخفی شده و به ریشمان میخندد.
دیشب خواب دیدم. عجیب و غریب بود. اما عجیبتر از آن این بود که بعد از گذشت ۲۴ ساعت هنوز هم بسیار دقیق و روشن در خاطرم مانده بود. نوشتمش. اصرار داشت ثبت شود من هم به خواستهاش رساندمش.
سرشان را شکستم. بعد تکهتکه شان کردم. بعد هم با لذت مغزشان را جویدم. تخمهها را میگویم آخر فیلم دیدن بدون تخمه نمیچسبد.
امروز یکی از شخصیتهای منفور کودکیام در ذهنم جولان میداد. چرا یکهو یاد او افتادم؟ این را خدا میداند. همش مقابل چشمانم بود با آن لبخند کریهاش. تا میتوانستم با آزادنویسی در فحش و بدوبیراه غلطاندمش.
لباسش سبز، پوستش سفید، گوشتش زرد. پرتقال را میگویم همانی که با لذت خوردمش.
قندان امروز با چه پر شد؟
کارگاه خودواژه، شکلات بود. بعد از آنهم وبینار که نقلونبات بود.
نیم ساعتی پیادهروی داشتم بعد از آن هم دوش درمانی. فرفر موهایم آب را که دیدند با ذوق بیرون پریدند. روغن مالشان کردم. گذاشتم همانطور خوشحال بمانند.
۱۴۰۵/۸/۸
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
سال واژه: شوق زندگی
بی قراری
همهی ما احساس بیقراری را میشناسیم. بیقراری نقطهی مقابل احساس آرامش و آسودگی با خود است. بیقراری نوعی هیجانزدگی ذهنی است. ما قرار نداریم و همهی کارها را با عجله انجام میدهیم، بهسرعت از این کار به سراغ کار بعد میرویم. هر جا هستیم فکر میکنیم باید جای دیگری باشیم. حتی در خواب هم بیقراریم و در هیچ حالتی احساس سکون و راحتی نمیکنیم. انگار به دنبال چیزی هستیم که نمیدانیم چیست. در یخچال را باز و بسته میکنیم. با تلفن همراهمان ور میرویم، روزنامه میخوانیم، به اخبار گوش میدهیم، هر کاری میکنیم که احساس تنهایی و رنج درونیمان را از خاطر ببریم.
کتاب «هنر زندگی کردن» اثر تیکناتهان. بیقراری را خوب میشناسم. بیشتر از هر چیزی. از وقتی یادم است همراهم بوده. اصلن الان جزئی از سلولهای من است. شاید هم خیلی بیشتر از جزء است و حالا من جزئی از بیقراری هستم. میبینی چطور به خودم پیله کردم. مچ خودم را گرفتم. این همه سال گذشت و ذهنم یک طعمه جلویم گرفته بود و میگفت: «بیا باز هم بیا. قرار است به زودی این طعمه را به تو بدهم تا حالت جا بیاید. خوشحال شوی و از زندگی لذت ببری.» مرا کشاند تا اینجا. خیلی گولش را خوردم. از حالا به بعد احساس حماقت میکنم اگر باز هم مثل قبل باشم. امروز بارها و بارها یادآوری کردم به خودم. اکنون. اینجا. داری ظرف میشوری. اسکاچ کفی را ببین. آبی که از ساق دستکش کوتاهت داخل میشود و پوستت را خنک میکند حس کن. به صدای بشقابهایی که کفی میکنی و روی هم میگذاری گوش بده. صدای بچهها توی هال. گاهی شبیه جنگ میشود. دوباره خودم را آرام میکنم و میگویم جنگی نیست و سبکی از زندگی است که دارم یاد میگیرم.
صبح مدیتیشن و هرزهنویسی را انجام دادم. این هفته با لپتاپ نوشتم و تعداد کلماتم کمتر شد. فدای سرم. تمیزکاری کردم و نوشتم. لم دادم و بیمشغلگی را تمرین کردم. برای اینکه کمی کنار خانواده باشم بامداد خمار را دیدم. خوشحالم از آن زمانها عبور کردیم و این عشقهای تخمی خیلی کمتر شده. اسمش عشق نبود. بیشتر از نبودن و ندیدن بود. در کف خیلی چیزها ماندن. اگر کمی با آن رحیم خر بیشتر معاشرت میکرد و کمی هم گناه، میفهمید که خبری نیست و این همه لهله او را نمیزد. یاد یکی از همخابگاهیهای خاهرم افتادم. تعریف میکرد که در شهرشان پدری دخترش را سر همین مسائل کشت و در باغچهی خانهاش خاک کرد. خدایا این فکر و اعتقادات نسنجیده و تخمی تا کجا با ما عجین شده؟
روزم خاکستریِ رو به سیاه بود. فقط گذراندمش.
مهم نیست امروز چه گذشت. این که چقدر کنار خانواده خوش گذشت هم مهم نیست. اینکه چقدر قلبم شاد است از داشتنشان را بیخیال.
مهم این است که کل روز درونم آشوب بود که وقت کم دارم برای تمرین وبینار.
منبعی جستم ولی آنقدر درونم آشفتهست که نمیفهمم چه میگوید. فقط تصمیم گرفتم از کوچه رندان را تهیه کنم.
موفق نشدم کار بچهها را ببینم. هنوز نمیدانم چه میخواهم بگویم.
استاد گفته بهتر است با سیستم وصل شویم. نمیدانم میشود یا نه.
فقط فردا را زمان دارم.
مضطربم.
مگر خود حافظ مدد کند.
حلژون پاچید.
قصهای دیگر خواندم از کتاب «هیچکاک و آغاباجی»
و فردا آخرین قصهش.
میندیشم چقدر خوشاقبالم که با مدرسه نویسندگی آشنا شدم که علاوه بر نوشتن توی وبینار بقیهی همسفران هم شرکت کنم میتوانم و بیاموزم از یادگیری و معماری و سلامت و… و… و…
امروز وبینار نگار افروشه بود و یادگیری و وبینار الههنصیری و معماری کنار نویسندهساز.
خودواژه هم کیف داد باز.
به کودکنو اندیشیدم.
چه مسخرهبازیای است؟ این قدر زور میزنم هفته را تمام میکنم و زرتی باز شنبه میآید.
فیلم این یارو را دیدم. نویسندهمویسنده داشت یارو فیفتیشیدز آو گری و ممهاناری. دیشب خاستم ببینم بعد حس کردم دارد ترسناک میشود درش را گذاشتم. این استاد رو مود ترسناکمرسناک بود مدتی و نزدیک فیلمهایی که معرفی میکرد نمیشدم. کم بدبختی دارم، فیلم ترسناک هم ببینم.
اما نبود. صبح دیدم و پرهایم ریخت ولی من همانجا گفتم ایسته کنید بابا این یارو نویسنده است و بعد خود فیلم دوباره به من گفت که بابا یارو نویسنده است. به نظرم فیلم شاهکاری بود برخلاف نظر استاد که میگفت خوب است اما شاهکار نیست و اینها، چون ممهاناری توش ایفای نقش میکرد. لایق اسکار است.
ولی میدانی چی شد؟ موضوع جالبش کاری بود که با حقیقت میکرد و این دقیقن همان کرمی است که توی داستان دوست دارم بریزم. اینکه خاننده علاوه بر اینکه موقع خاندن فکر کند حقیقت دارد، اتفاقن لحظهای هم بگوید این نویسنده است؟ بعد بگوید نه نیست. بعد بگوید هست. خلاصه دوست دارم روانی تحویل جامعه بدهم.
بعد هم با بچهها نوشتن و گپ زدن و بعد درست کردن ناهار. کباب را درست کردم و گوش کن، مهم اطراف کباب است که کمی گردو، کمی زیتون، کمی ترشی، کمی ماست، کمی پیاز، سس انار هم تنگش و اوف؟ اووووف. با تهماندهی لیموناد دیروز که گازش هم البته رفته بود.
کارگاه خودواژه بود و کلمه میساختیم. بعد از کلاس رازندگی آمد توی ذهنم که ترکیب راز و زندگی بود و میتوانستم با شیرم تو رازندگی کاملش کنم. خوب بید؟
از صبح درگیر این داستان کوتاه بودم. شاید روش برخی، و روشی که منطقیتر به نظر میآید این است که داستان را که نوشتی بگذاری خیس بخورد و بعد بروی سراغش، اما برای الان من روشی که قبلن داشتم و کاری که توی کارگاههای داستان کوتاه انجام میدادیم بیشتر جواب میداد. اگر بنویسم و بگذارم کنار میدانم که کمتر سراغ موضوع جدید میروم و میگویم حالا بیا آن را بازنویسی کن. من میخاهم از دست داستانها رها شوم.
نویسندهساز بود. نوشتیم و استاد فیلم تازهای معرفی کرد و نرسیدم ببینمش. آنهایی که شخصیت نویسنده دارند برایم جذاباند و حقیقتن از فرشتهی ۱۶ساله بپرسی عمرن میرفت سمت این فیلمها. برایم دیدن این مسیر خیلی جالب است، اینکه چگونه علاقههایم تغییر کرد.
وبینار نگار افروشه آغازید و موضوع؟ یادگیری. دوست دارم چه چیزهایی را یاد بگیرم؟ سوال خوب. در یادگیری چه چیزهایی گیر کردهام؟ باید بگویم خیلی چیزها و این حس سرخوردگی هم به من میدهد.
با الهه نصیری بودیم و وبینار «از معماری». فهرستی نوشتیم از چیزهایی که در اطرافمان میبینیم و الهه توجه ما را به دیدن جلب کرد.
جلسه با کیمیا و بچز آغازید و دربارهی تحرک گفتیم و مرزگذاری در سلامتی. این کلمه را خیلی دوست دارم و دلم میخاهد بیشتر و بیشتر دربارهاش بیاموزم. «مرزگذاری».
بعد هم حمام و شام.
زین پس؟ لاعلاع اما مکن ای صبح طلوع.
☆تسلیم تمارین «خودواژه». آدم خودش را در تمرین بهتر کشف میکند تا بنشیند و بگوید من در فلان عرصه بهترم. امروز، بعد از ارسال تمارین خودواژه و فکر کردن به چند تمرین اخیرم، فهمیدم که در طنز استعداد بیشتری نسبت به شعر دارم. حالا استعداد یک چیز است، ممارست یک چیز دیگر. و خوب میدانم ممارست از استعداد بالاتر است. شعر را بسیار دوست دارم، ولی تا الان خیلی جدی آستین بالا نزدهام و در آن دریا آبتنی کنم، شنا که بماند.
☆گذری به انقلاب، پیادهروی و پیدا کردن کتاب «بیست کهنالگوی پیرنگ». برای خاندنش بسیار ذوقی هستم.
☆شرکت در کارگاه «خودواژه». تمرینهای این کارگاه تازگی و خاصیت خودشان را دارند. از هرچه انجام داده بودم سوا هستند.
☆ خدمت «شازده احتجاب» هستم. رگههایی از «بوف کور» در آن موج میزند. آن تکرار اتفاقات، آن ناسرراستی روایت، و آن هان هان گفتن شخصیت که در «بوف کور» بود، در اثر گلشیری موج میزند. داشتم فکر میکردم که نوشتن همچین داستانی برای نویسنده باید چقدر سخت باشد. مدام راوی عوض میشود و شخصیتها جابجا نام برده میشوند. یا معلوم نیست الان کدام تکه از داستان در حال روایت است. بیخود نیست که گلشیری را استاد مینامند. رگههایی از «رود راوی» را هم اینجا پیدا میکنم. آنجا که شازده با زنی همبستر میشود و زن با او بازی میکند. این صحنه مرا یاد شلاق خوردن قهرمان در «رود راوی» میاندازد. با این همه فکر نمیکردم که این داستان تا این حد سختخان باشد. خیلی ازم انرژی میگیرد تا بفهممش. حتمن نیاز به تکرارآموزی دارد.
☆ سپاسگزار بودنم.
1. سالواژهام: استمرار
2. پیادهروی در هوای سرد و بارانی که تجربهی خوبی برام بود.
3.کشیدن نقاشی همراه با آهنگ گوش کردن.
4. چک کردن کانال برخی از بچهها که برام لذتبخش بود.
5. آبیاری فلفلهای باغچه که نمیدونم چرا پر محصولتر از تابستان شدهاند انگار هوای خنک بهشون میچربه.
– جهان مرا با تمام ترسهای بزرگم یکجا مواجه کرد؛ در مدت چند روز مرا چشم در چشم بزرگترین ترسهایم قرار داد و این رویارویی را از برخی جنبهها تا مدتهای طولانی حفظ کرد. من هنوز از آن ترسها عبور نکردهام، آنها هنوز هم برای من همانقدر ترسناکند که قبلن بودند. تلاش جهان بیفایده بود. من بزرگتر از اینی که هستم نمیتوانم بشوم، کاش دست از تلاش بردارد.
– گل آفتابگردان برایش بردم.
– وقتی همه رفتند من ماندم.
– دلم نمیخواست گزارش بنویسم.
– پاییز پادشاه دیکتاتور فصلهاست.
– سیب هم نیست، سکوت هم نیست حتی.
– پروردگارا، تمام آنچه رخ میدهد از دل نگرشها و احساسات و رفتارهای ما بیرون میآید. شما چیزی را به ما تحمیل نکردهای و نمیکنی؛ حتی ایمان داشتن به خودت را. اما در تمام آنچه رخ میدهد سایه به سایه همراهمان هستی و هر کجا که درخواستِ یاری کنیم یاریدهنده را میفرستی. شما منطقیترین و در عین حال مهربانترینی و همین است که سبب شده قابلاعتمادترین باشی.
– الهی شکرت…
گزارش نیک ۱۷۱
جمعه ۸ آبان ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۰: ۲۰
بیداری ۴:۳۰
امروز کارم را با خواندن کتاب شروع میکنم.
صبح در قسفه کتاب، دنبال قصههای دکتر سیوس میگشتم که چشمم به مقاله انگلیسی از دوره ارشد افتاد. مقاله این طور شروع میشود:
«وقتی از جورج مالوری، کوهنورد مشهور جهان، میپرسند، چرا به قله اورست صعود کرده است، میگوید: «چون آنجاست». بسیاری از محققان کارآفرینی نیز استعاره مشابهی را به کار میبرند. از آنجایی که فرصتها وجود دارند و برخی از افراد در تشخیص و بهرهبرداری از فرصتها نسبت به دیگران از بصیرت یا هوشمندی بیشتری برخوردارند، بهرهبرداری از این فرصتها میتواند منبع سودهای اقتصادی و در برخی موارد، شهرت و ثروت باشد. »
ساعت ۱۴ ،قسمتی از شعر بلند صدایِ پایِ سهراب سپهری استوری می شود.
ساعت ۱۶ دورهی خودواژه با استاد شاهین کلانتری دارم. در جلسه بازخورد به تمرینها، پی به ضعف کارهایم میبرم. از خودم راضی نیستم
ابن روزها بسیار خستهام. رییس ضعیف شده است. باید غذایش را به دهانش بگذارم. جابجایی هم که سختی مخصوص خود را دارد
از طراحی امروز هم اصلا راضی نیستم.
🪷 ارتکابهای تکراری(با عاریهی واژهی ارتکاب از استاد) – نوشتن واژگان، رسیدگی به امور رییس، کارهای خانه. خواندن کتاب، یادگیری زبان فرانسه، خبرهای روزانه، شبکههای اجتماعی، گپ با دوستان، طراحی و اسکیس زدن.
امروز شد روز کوهنوردی ما با جمعی از دوستان،
زدیم به دل زاگرس زیبا و با شکوه و دورانها از سر گذرانده و روزگاران و مردمانی که در طول تاریخ در دل خود جای داده، و به پیشنهاد یکی از دوستان همگی بلند شدیم و جداگانه در دل صخرهها و درختان سدر به دنبال عسل کوهی گشتیم،
و طبق معمول بیبهره نماندیم،
بیبهره که چه عرض کنم، دوکیلو عسل پیدا کردیم البته با کمی سختی برای جمع کردنش و بعد میوهی ریز وخوشمزهی کلخونگ( با بنه فرق دارد) چیدیم,
سپس فضایی آرام برای مطالعه و کتابخوانی پیدا کردم و از شاهرخ مسکوب وصادق هدایت و صادق چوبک خواندم و چندبرگی از شاهنامه و غذای محلی بوزقورما در دل طبیعت و سهتار و آوازهای قشقایی در این فضا جور دیگری به دل مینشیند و به تن خسته، جان میدهد.
📝گزارش_نیک ۱۷۱:
«تنبلی به وجودم رخنه کرده یا روزهایم تنوعی برای نوشتن ندارد… هر چه هست باعث شده از وبینار های روزانه فعلاً دور شوم و حتی گزارش نیک هایم یکی در میان شوند؛ هانا(دختر عمو) دیشب به سختی در آغوشم لا گریه خوابش برد صبح که بیدار شدم هر دو روی فرش خشک و سفتی بودیم صبحانه کنجد و پنیر و چای خوردیم و عمه لیلا و دخترش تیام آمدند هانا هم خوشحال شد بخاطر همبازی جدید، لازم به ذکره که خانه ما نیامدند خانه مادربزرگم آمدند و خانه مادربزرگ دقیقاً دیوار به دیوار ما چسبیده است و حتی راه رفت و آمد هر دو حیاط به هم باز است. برای ناهار قیمه صرف شد و کمی با هانا به قایم موشک و فیلم دیدن و… گذشت عصر هم ماشین را روشن کردم و همراه مادر هانا را رساندیم خانه خودشان در طی مسیر یک سر لوازم تحریر هم رفتیم و با کارت عمو چیزهایی خرید من هم در افق کوروش که همراه مادر بودم اتفاقی سارا همکلاسی سابق دانشگاه رشته ی آموزش ابتدایی ام را دیدم و سلام و علیکی نسبتاً صمیمانه کردیم این روزها سریال زیبای چینی مرثیه ی پاییزی با بازیگری چنگ لی و روهان را می بینم؛ امشب هر دم حس تنهایی میکنم یکم پیش دعوای کوتاهی با خانواده داشتم و جملات پدر قلبم را مثل سوهانی فرو خورد کاش عمر آدم ها دست خودشان بود کاش…🩹»
@Maryamwriter_2 چنل تلگرام
من، دیوار خالی روبرو، نگاه
من، شستن ظرفها، پادکست
من، توالت، تفکر
من، آشپزی، ترانه
من، فنگشویی کمد لباسها، کتاب صوتی
من، درسهای پسرم، قرآن
من، آویختن لباسهای شسته شده، وبینار
من، لَم، شنیدن دخترم
من، تماشا، پیادهروی
من، سوال، نوشتن
من، حمام، تخیل
من، خواندن، مادام بوآری
من، هفته پیشِ رو، فهرست کارها
من، خانواده، فیلم
من، جمعه، زندگی
گزارش میگ میگ
امروز تمامش به یک کلمه گذشت.
«وبینار»
نوشتن و نوشتن و نوشتن.
که مرا چه شده است؟ که او را چه شده است؟
که ما را چه شده است؟
قرار است وبینار بگذاریم. یا وبینار ما را بگذارد.
نمیدانم.
سوالم شده است شبیه مرغ اول بود یا تخممرغ.
وبینار الهه نصیری را بودم و لذت بردم.
صبح با ندا و فرشته و الهه در مورد وبینار حرف زدیم. شب با ندا و فرشته. الهه در مورد وبینار حرف زدیم.
و من با خانواده در مورد وبینار حرف زدم.
میدانم مسیر سخت و دشواریست.
اما میدانم پر بار است. تمام امیدم همین پرباریست.
تکگوش هندزفری را درمیآورم و به دستهایش میدهم. خداحافظی سریعی میکنم و به سمت اتوبوس میدوم.
کارت میزنم و روی صندلی مینشینم. و به امروز فکر میکنم.
سه ساعت پیادهروی توان پاهایم را گرفته است.
امروز با فکر «زعفرونا خراب میشه» بیدار شدم و تا ساعت دوازده درگیر جداسازی زعفرانها شدم. کمی اطرافم را جمع کردم و بعد به سمت محل قرارمان رفتم.
از آخرین پیادهروی دونفرهمان خیلی گذشته بود.
این بار هم با یک مسیر جدید و یک جعبه شیرینی از راه رسید.
قدم زدیم و حرف میزدیم. قدم میزدیم و برایم فیلم میریخت. قدم زدیم و آهنگ گوش دادیم. قدم زدیم و شیرینی خوردیم. قدم زدیم و سکوت کردیم. قدم زدیم و خندیدیم. قدم زدیم و مسابقهٔ «هرکی دیرتر از حاشیهٔ جدول بیفته» دادیم.
قدم زدیم و از سید گفتم
قدم زدیم و از سید گفتم
قدم زدیم و از سید گفتم
قدم زدیم و « در نامهام به سید چه بنویسم؟»
قدم زدیم، قدم زدیم و قدم زدیم.
پاها و زانوهایمان معترض بودند، اما ما همچنان قدم میزدیم و من از سید میگفتم.
کانال منhttps://t.me/meslenafas
از جمعه بدم نمیآید جمعه ماهیتش ویلانی توی هفته است مثل بچهای که هیچ کس به فرزندی قبولش نمیکند. امروز هم زودتر از موقع از خواب بیدار شدم و ساعت سهو نیم شب، تازه مهمانهای همساییمان خداحافطی کردند البته صدایشان آرام بود اما من را بیدار کرد و تا ساعت چهار و نیم خوابم نبرد. دست و صورتم را با آب خنک شستم وضو گرفتم حسابی سردم شد نماز خواندم و دعا کردم و منتطر نوشتن ماندم دستم یخ کرده به خودکار نمیرفت و کمکم خوب شدم و نوشتم امروز کمر درد داشتم یک قرص خوردم و به پیادهروی رفتم شلوغ بود خیابانها از موتور سوار دو ترکه و ماشینهایی که نمیدانم در صبح جمعه کجا بودند و از کجا میآمدند پر بود. گربهها هم در کنار دیوارها و در پارک و میدانها خمیازه میکشیدند و جمباتمه زده ما را ورانداز میکردند دم کله پزی پر از گربه بود و بعضیها مستی دیشب از سرشان نپریده بود و آواز میخواندند. در صبح زود چند نفر قابلمه به دست منتظر حلیم بودند و نانوایی بربری صف بود و بوی نان تازه خوشایند بود و یاد بچگی و خاطراتم افتادم که مادرم همیشه دم نانوایی که میرسید برای من و خواهرم نان شیرمال میگرفت و نصف میکرد و بوی همان نانهای تازه در سرم است چه دوران و خاطراتی امروز برایم زنده شد. راستی امروز نان شیرمال در فر درست کردم عالی شد دوست داشتم شما هم بخورید اما افسوس خیلی از من دورید. خوردن یک چای تازه دم در صبح جمعه لذت بخش است. امشب مهمان دارم و مرغها را میخواهم سرخ کنم. اما نه صبح زود بعدازظهر، همه آدابش را بجا میآورم. سبزی خوردن را پاک کردم و دوباره نوشتم و سوژهای از ملالی که در این زمانه درست شده نوشتم در نوشتن از کتاب نونوالقلم جلال رونویسی کردم و به من ایده داد و امروز راس ساعت پنج در وبینار شرکت کردم و استاد از کلمه برداری گفتند یک ربع نوشتم اینترنت امروز خوب بود و قطع نشد. ساعت هفت به وبینار خانم یاوری عزیز رفتم و با هم حرف زدیم خیلی خوش گذشت. من زودتر خداحافظی کردم. نمرهی امروزم نه است. و به کانال تلگرام من بیایید.👇💦
https://t.me/notetoday1
سلامتی یک فضیلت است یا امتیاز؟
آبی دلم میخاهد تشکر کنم از آنانی که انسانم میبینند و میخانندم. فارغ از ملیت و قومیت و جنسیتم. شما انسانهای بزرگی هستید. گیر یک تکه کاغذ و یک مشت خاک نیستید. حضورتان گرم میکند دلم را. ببین آدمی کارش به کجا رسیده که بابت رفتار انسانی دیگری تشکر میکند. مگر حقم نیست انسانم ببینند؟ مگر انسان بودن، شدن، ماندن، وظیفهی ما نیست؟ دنیا آنقدر به قهقرا رفته آبی که انسانیت هم شده یک هنر. کار هر کسی نیست فاصله گرفتن از تن و زمین، دیدن از دور. من از آدمهایی که حاضرند ریق رحمت را سر بکشند برای عقایدشان میترسم. آبی دوسه روزیست شل کرده خدا درهای رحمتش را. یکسره خبرهای خوب. کاسهای زیر نیمکاسه است حتمن(خندهی شیطانی). استرس و اضطراب پوفیوز کچلم کرده آبی. میترسم طول و عرضم یکی شود. وسط این گیر و درگیریهایم یکهو فرشتهای سبز شد از جنس برگ و حکمت پاشاند به بیوشیمی بدنم. دوباره گوشیدمش و دوباره آموختمش: سلامتی یک امتیاز است نه یک فضیلت. دانستم فضیلت از جنس ارزشگذاریست و امتیاز از جنس امکانات. یادمان نرود اگر سلامتیمان دچار افت شد چیزی از ارزشهای انسانیمان کم نخاهد شد. اینکه سلامتی را از جنس فضیلت بدانیم یا امتیاز در نحوهی برخوردمان با مشکلات و خودمان بسیار اثرگذار است. به گمانم دلیل استرس و اضطرابهایم را یافتم. من سلامتی را یک فضیلت میدانستم و اضافهوزن را افت ارزش انسانیام. کاشف به عمل میآیم که همهچیز را از جنس فضیلت میدانستهام و این خصلت از صدر اسلام مرا به ریشش گرفته. افسوس. راستی آبی، اولین آدمیبرگیای بود که در عمرم دیدم(بزن روی لینک ببین😁).
https://t.me/Mohammadfaty2
گزارش نیک ۶۷
میگرن اجازه نداد آدم فعالی باشم. بیشتر روز در تخت بودم.
کانال تلگرامم را حوالی ظهر بهروز کردم.
حتا میگرن حریفم نشد در «خودواژه» شرکت نکنم.
خوابیدم تا شاید بهتر شوم. نشدم. ممنون.
کمی خواندم و نوشتم.
نگاه به تلویزیون فکرش هم شوخی مسخرهایست با این سردرد.
اگر بتوانم مقداری مطالعه میکنم و خواب.
سلاااااااام
خوشحالم که برگشتم.
این مدت من سرم خیلی شلوغ بود. اولین سال کاری من بود و خب امسال به من تدریس یه کلاس اول دخترانه رو دادن و تمام تمرکزم این مدت روی کارم و مدرسه و دخترام بود.🥰🤍✨️
و توی این مسیر سحر فرهادی عزیز خیلی کمکم کرد و تجربیاتش رو در اختیارم قرار داد.🤍✨️
ممنونم ازت سحر جانم.✨️🤍
سال واژه: کنترل خشم🎀🐊🪆
نمره روز: ۹.۵
گزارش نیک:
۱. هفت صبح پاشدم و خب دیگه نشد بخوابم. اتاقم رو مرتب کردم و جارو زدم.
۲. بعد خونه رو مرتب کردم.
۳. ناهار درست کردم.
۴. حمام
۵. کتاب مائدههای زمینی و مائدههای تازه از آندره ژید رو شروع کردم با ترجنه مهستی بحرینی.
۶. با یکی دوستام صحبت کردم.
۷. بعد از مدتها وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم. و خیلی حس خوبی داشت.
۸. بعد سعدی خوندم.
۹. زبان خوندم.
۱۰. باز سعدی خوندم.
۱۱. برای بابا سعدی خوندم.
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
هر چند خیلی کمکار شدم.
در ضمن واقعا این مدت خیلی خوب تونستم به سال واژهام عمل بکنم.😂🐊
شاید کار با بچهها معجزه کرد.
البته خشم من محدود به موارد محدود و نادر و خاص بود که خب همونم داره کم کم درست میشه.
دارم عاقل میشم😂🐊
هشتم آبانماه صفرپنج
تا به اینجا که ساعت 18 است از امورات روزمره و بهداشت و عبادات بگذریم فصل دو به من دروغ بگو را دانلود کردهای. روزگفتار 294 ام خودت را ضبط کردهای و از فصل 7 کتاب خوب گوش نمیدهی و توجه به دیدگاههای مخالف گفتهای. یاد الهه علیزاده و سرزبانش هم افتادهای. در جلسه 3 کارگاه خودواژه شرکت کردهای. این کارگاه را دوست داری. میدانی که باید رهایش نکنی تا آن ضعفت در جملهسازی بهتر شود. در وبینار نویسندهساز شرکت کردی. فیلمهای «Verity» و «Therapy Done Right» را دانلود کردهای. نمازت را خواندهای. میروی روی اسلایدهای جلسه دفاع پروپزالت کار کنی و بعد آماده شوی که بروید مهمانی خانوادگی.
ساعت 21 و 45 دقیقه است شام خوردهای و برگشتهای. خوش گذشته است. جای فاطمه و خانوادهاش خالی. داستان «سرکار استوار پریشیبهیف» از چخوف. «Prichibeyev، این اسم از فعلی به معنای: کسی را به زور مشت و لگد از جایی بیرون کردن ساخته شده است.» پس داستان استوار بازنشستهای را خواندی که اهل بزن بوده و شعارش این: «-متفرق شوید! ازدحام نباشد! به خانههاتان برگردید!»
باید بروی سر وقت اسلایدهایت، اما دوست داری انیمه ببینی. از فردا اسلایدهایت را بساز.
جمعه برای من عطر گلهای سفید و ریز امینالدولهی است که لم دادهاند به دیوار همسایهی روبهرویی خانهی مادربزرگ و عابران کوچه را لحظهای مدهوش میکنند.
از وقتی که قدم به قدم پیشرفت در رسیدن به کلمهی سالم را میبینم حالم از همیشه بهتر است.
با نوشتن یک ربع صبحگاهی، و رزش و پیاده روی و یادداشت هوا کردن میتوانم به روزم نمره کامل بدهم.
گزارش نیک | آدینه ۸ آبان پاییز ۰۵
✓🟥بایگانی رویاها/ مسابقه پرتاب میخ
خواب دیدم در مسابقهای عجیب شرکت کردهام. مسابقهای که رشته ورزشی آن پرتاب میخ بود. در میان شرکتکنندگان ایستاده بودم و قرار بود مهارت خودمان را در پرتاب این قطعات کوچک و سخت فلزی به نمایش بگذاریم. فضای مسابقه برایم حالوهوای رقابت داشت. هیجان حضور در میدان را احساس میکردم و انگار تمام حواسم متوجه پرتابها و عملکرد شرکتکنندگان بود.
نمیدانم میخها را با چه شیوهای پرتاب میکردیم یا معیار داوری چه بود. حتی به خاطر نمیآورم که میخها به هدف اصابت میکردند یا نه. فقط میدانم که در آن مسابقه حضور داشتم و از بودن در فضای رقابت لذت میبردم.
وقتی بیدار شدم، نخستین چیزی که از خواب در ذهنم باقی مانده بود، همین تصویر نامتعارف بود: مسابقهای برای پرتاب میخ. نمیدانم برنده شده بودم یا شکست خورده بودم. نتیجه در جایی دور از دسترس حافظهام جا مانده بود.
شاید در آن خواب، نتیجه چندان اهمیتی نداشت. من در میدان بودم، چیزی را به سوی هدفی نامعلوم پرتاب میکردم و از هیجان رقابت سهم خودم را میگرفتم.
گاهی خواب، پیش از آنکه معنایی داشته باشد، فقط شکلی تازه از زنده بودن است.
#رویانگاری
✓ 🟥جمعه، چهارمین ایستگاه مراقبت از خود
امروز جمعه نوبت چهارمین جلسهٔ لیزر فولبادیام بود. برای رفتن به کلینیک آماده شدم و خودم را به یکی دیگر از ایستگاههای مسیر مراقبت از بدنم رساندم. سرمای محیط و تماس هوای خنک با پوستم، از همان ابتدا حضورم را در فضای کلینیک پررنگ میکرد. در طول جلسه، حس سرما با انتظار برای پایان کار همراه بود.
وقتی جلسه تمام شد، احساس خوشحالی و رضایت داشتم. چهارمین جلسه هم به پایان رسیده بود و این برایم اتفاق کوچکی نبود. به مسیر طیشده فکر میکردم و از اینکه با وجود فاصلهٔ میان جلسات، این برنامه را ادامه دادهام، احساس خوبی داشتم.
گاهی مراقبت از خود در همین لحظههای ساده معنا پیدا میکند. در یک بعدازظهر جمعه، زیر سرمای دستگاه لیزر، با تمامشدن یک جلسه، احساس کردم قدم دیگری برای رسیدگی به خودم برداشتهام.
چهارمین جلسه تمام شد و من با حس خوشایندِ به پایان رساندن یک مرحله، به خانه برگشتم.
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
هشت هشت سال پنج
بیشترِ روزم در پناهِ واژگان گذشت. خواندم، یادداشت برداشتم، با لغتها کشتی گرفتم و سرانجام چند سطری نوشتم. چند صفحه از «خسرو خوبان» خواندم و همزمان واژههای تازه را از دلِ متن بیرون کشیدم. در کلاس واژهورزی شرکت کردم و با چند لغتِ نو دست و پنجه نرم کردم.
در وبینار، پانزده دقیقه آزادنویسی کردم، با پرسش آغازیدم و ادامه دادم و از دلِ همان نوشتنِ بیتکلف، ایدهای نسبتاً درخورِ توجه جوانه زد. وبینار دیروز را هم شنیدم، حاصلش تنها اندیشیدن نبود، بلکه کمی از اضطرابم نسبت به بیکاری کاست و مشوقی شد تا از نشستن و اندیشیدن نگریزم. پس از مدتی با خواهرم گفتوگویی جدی کردم، حرفی که شاید سالها به تعویق افتاده بود. پایانِ روز هم فیلم Therapy Done Right را دیدم که استاد معرفی کردند. برایم جالب بود، بهویژه کلیشهگریزیِ دلنشینی که در روندِ فیلم به چشم میخورد. پیشنهاد میکنم ببینید، و البته خودم هم تصمیم دارم به فاصلهی چند روز، با دیدِ متفاوت بازبینی کنم.
فیلم دربارهٔ روانکاوی مشهور است که از روشهای معمولِ درمان خسته شده است. او تصمیم میگیرد به جای آنکه فقط با بیمارانش حرف بزند، مستقیم در زندگیشان دخالت کند تا مشکلاتشان را حل کند. فیلم حول محور این پرسش است که مرزِ میان کمک کردن و دخالت کردن کجاست؟ آیا هدفِ خوب، وسیلهٔ بد را توجیه میکند؟ در نهایت، فیلم اشاره میکند به اینکه درمانگر هم میتواند خودشیفته و کنترلگر باشد.
امروز در ظاهر پرمشغله به نظر نمیرسید، انجام امور روزمره، نظافت و خواندن و نوشتن. اما در باطن سرشار از خودکاوی بود.
٨ آبان
امروز بس، نچسب بود. تنها تیکه امروز که خوشمزه بود ساعت ۵ تا ۶ عصر بود. بقیه روز رو باید تیکه تیکه کنم و قورت بدم. امیدوارم در اسید معده ام بسوزد و هیچگاه برنگردد. حتی دفع هم نشود.
امروز مادران دختران خواندم هنوز 90 صفحه ای عقب هستم تا به بچه ها برسم. امیدوارم امشب تموم بشه.
در اخر
از تک تک شما به خاطر اینکه وجود دارید، ممنونم
سال واژه: پذیرش
خانه کجاست؟ در آن آرامش دارم، با همه ی کم و کاستی ها قدری می آسایم. چگونه می شود در چشم بر هم زدنی همین که آن را ترک می کنم ماجراها شروع می شود؟
روز بدی نبود، خوب هم نبود.
قلب خود را در لحظه به نگاه گربه های معصوم شهر می سپارم، آرام می شوم.
اما امان از خانه، همین که رسیدم و بچه هایم به استقبال آمدند، گویی در آغوش امن مادر خود را رها کردم.
خانه کجاست؟ سکوت است و وجود گربه های نازنین ام، دستپخت مهری جان همسایه ی عزیز تا خستگی از تن من به در شود.
خانه همین قدر ساکت، بی آلایش و بی همتاست.
خانه تان آباد.
سالواژه: رشد پلهای
گردآفریدم
برایت نگفته بودم که چقدر عاشق فصل پاییزم؛ تنالیتهٔ رنگهای گرم برگها و خشخشهای شاعرانه.
میدانی؟ بعد از چهار سال، این اولین سالی است که پاییز را در رشت نیستم. پاییز رشت با بقیهٔ شهرها فرق دارد. وجببهوجب آن را نفس کشیدم. پاییزهایش هم عطر بهاری داشت. اما من بهارآغوشی نداشتم. خودم کنار خودم قدم میزدم. زیر نمنم باران میدان شهرداری شعر میخواندم و نان شکلاتی داغ با قهوه میخوردم.
حقیقتاً کمی از نوشتن شعر مأیوس شدهام. احساسات شاعرانه دارم، خیلی هم زیاد فوران میکنند، اما شعر نمیشوند. نمیدانم چرا. با اینکه زیاد شعر میخوانم و حفظ میکنم و البته نمیتوانم بگویم زیاد مینویسم. نه، اصلاً هیچکدام کافی نیستند. زیبایی در وجودم شکل دادهاند، اما نه هنوز برای شاعر واقعی شدن. روی کاغذ هم که مینویسم، چرتوپرت میشود یا اصلاً شعر محسوب نمیشود. غمرنگ میشوم.
همین الان که در تلگرام پرسه میزدم، این تکه از گزارش نیک استاد کلانتری را خواندم:
«پرورش مهارت نویسندگیمان را مانند پرورش نوزاد ببینیم. با توقعات نابهنگام به ذوق خودمان لطمه نزنیم.»
چقدر نیاز داشتم. اما هنوز دلم نتیجهای مطلوب میخواهد. انگار گاهی صبر در من میمیرد.
این جمله از کتاب نویسندهساز یادم میآید:
«نوشتن یعنی رفتن و نرسیدن، بیذرهیی احساس باخت.»
گوشیام را کنار میگذارم و میروم سراغ غزلهای سعدی.
جمعه ۸ آبان
https://t.me/WaterLilyEcho
«روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم»
«از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم»
«مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم»
و گزارش نیک ۱۷۱ در زمزمه شعر مولانا خوابش برد.
سالواژه: نظم
صبح با نظم شروع شد. هم بساط نوشتن به راه بود، هم مطالعهی بخشی از حرفها همسایه و هم پای زبان نمیلنگید.
به وقت ورزش مادر زنگ زد. با اینکه با خودم قرار گذاشتهام موقع انجام کارهایم، تلفنم را جواب ندهم، ولی تلفن مادر را نمیشود، جواب نداد.
تا وقت ظهر حالم خراب بود. هرچه نوشتم، تراپی نشد که نشد.
بعد از نماز تازه به آرامش رسیده بودم که باز تلفنی دیگر /
بعدظهر هم اینطور به گند کشیده شد.
وبینار استاد هم پر بود از بوی گند و کثافت عصر جمعه
طاقتم طاق شد. همه چیز را رها کردم و رفتم پیادهروی تا هفت و نیم شب.
خرمالو ، لبو و شلغم خریدم.
یک نوبت نوشتم. یک قسمت سریال دیدم
شام سر دستی با انرژی خوب درست کردم.
کتاب رازهای ذهن ثروتمند را خواندم.
گزارش نیک خواندم.
چند ایده هم در سرم برای تولید محتوا شکل گرفت. باشد که به مرحلهی اجرا برسد.
گزارش نیک هم نوشتم.
باقی بماند.
#گزارش_نیک۱۷۱
سالواژه: خودیابی 🌷
— جمعه
جمعه بود. من هم به ترکیبش دست نزدم.
جمعهی کثافتی نبود، نبود آنچه استاد نامش داد.
ساکت بود. من هم ساکت ماندم. گذاشتم ساکت بماند.
او خواب بود، من تنها صبحانه خوردم.
در یوتویوب چرخ زدم. رخدادکی نوشتم.
در کانالم نشر دادم.
فیلمی که دوستم گفته بود دیدنش خالی از لطف نیست را تماشا کردم و برای من خالی از لطف بود. هیچ شوقی درونم به جریان نیانداخت، اما تا انتها دیدمش.
پتوی او را به لباسشویی دادم. تمیز و خوشبو تحویل گرفتم. در هوای مطبوع جمعه روی طناب پهنش کردم.
به کلاس خودواژه رفتم، حس میکنم به بازیای دعوت شدهام که مغزم را قلقلک میدهد. قلقلکش را دوست دارم.
به نویسنده ساز رفتم بعد از مدتها.
بعد از مدتها نامها را اسکرول کردم. دوستانم را دیدم.
دیدم که تنها نیستم.
خوب است.
استاد فیلمی معرفی میکند که چند روز است قصد دارم ببینم اما نمیدیدم. ترغیب شدم به دیدن.
مینویسیم. مینویسم در این پانزده دقیقه.
جمعه را مینویسم.
مینویسم چقدر سکوت داشت اما کثافت نبود.
چای آماده است میخواهم کوکی جدیدی را امتحان کنم.
کوکی شکلاتی تلخ پرچمدارِ من است.
فیلمی که استاد معرفی کرده بود را دیدم. دوباره پی بردم که سلیقهی ما یکی نیست.
۱۴۰۵/۰۸/۰۸
دیروز گفتم خودم را برای بدترین حالت آماده میکنم. همان هم شد. بدترین حالت. هیچ سلولی محض رضای خدا زنده نمانده بود.
مقدارکی ناراحت شدم. ولی خب دیگر چه کنم. اصلاً انگار این کار تمرینی است که هی همه چیز خراب شود و من هی ادامه بدهم. واقعاً پوستکلفتتر شدهامها. اتفاقِ امروز اگر پارسال میافتاد سه روز عزا میگرفتم.
خودم را سرزنش نمیکنم. یک عالمه چیزها خارج از کنترل من بود.
رفتم سراغ فرمول خودم. الان هر کاری میشود کرد همان را انجام بده.
در مترو تا خانه یک لیست نوشتم از همهی کارهایی که میشود کرد. کم هم نبود. نوشتن لیست خرید مواد و وسایلی که میخواهیم و خریدنش، کارهای بیوانفورماتیک پروژه، شروع نوشتن مقاله و چند تا کار دیگر.
همینها را انجام میدهم تا سلولهای بعدیام برسند.
الان همینها را میشود انجام داد.
https://t.me/f_mahmudpur
گزارش ۱۷۱
اصلاحیه
سلامتی یک فضیلت است یا امتیاز؟
آبی دلم میخاهد تشکر کنم از آنانی که انسانم میبینند و میخانندم. فارغ از ملیت و قومیت و جنسیتم. شما انسانهای بزرگی هستید. گیر یک تکه کاغذ و یک مشت خاک نیستید. حضورتان گرم میکند دلم را. ببین آدمی کارش به کجا رسیده که بابت رفتار انسانی دیگری تشکر میکند. مگر حقم نیست انسانم ببینند؟ مگر انسان بودن، شدن، ماندن، وظیفهی ما نیست؟ دنیا آنقدر به قهقرا رفته آبی که انسانیت هم شده یک هنر. کار هر کسی نیست فاصله گرفتن از تن و زمین، دیدن از دور. من از آدمهایی که حاضرند ریق رحمت را سر بکشند برای عقایدشان میترسم. آبی دوسه روزیست شل کرده خدا درهای رحمتش را. یکسره خبرهای خوب. کاسهای زیر نیمکاسه است حتمن(خندهی شیطانی). استرس و اضطراب پوفیوز کچلم کرده آبی. میترسم طول و عرضم یکی شود. وسط این گیر و درگیریهایم یکهو فرشتهای سبز شد از جنس برگ و حکمت پاشاند به بیوشیمی بدنم. دوباره گوشیدمش و دوباره آموختمش: سلامتی یک امتیاز است نه یک فضیلت. دانستم فضیلت از جنس ارزشگذاریست و امتیاز از جنس امکانات. یادمان نرود اگر سلامتیمان دچار افت شد چیزی از ارزشهای انسانیمان کم نخاهد شد. اینکه سلامتی را از جنس فضیلت بدانیم یا امتیاز در نحوهی برخوردمان با مشکلات و خودمان بسیار اثرگذار است. به گمانم دلیل استرس و اضطرابهایم را یافتم. من سلامتی را یک امتیاز میدانستم و اضافهوزن را افت ارزش انسانیام. کاشف به عمل میآیم که همهچیز را از جنس فضیلت میدانستهام و این خصلت از صدر اسلام مرا به ریشش گرفته. افسوس. راستی آبی، اولین آدمیبرگیای بود که در عمرم دیدم(بزن روی لینک ببین😁).
https://t.me/Mohammadfaty2
گزارش ۱۶۷
### انسان در تنهایی از پا میافتد
۸ آبانماه ۱۴۰۵، جمعهشب، ساعت ۱۹:۵۵
پس از دو روز دوری، دوباره به دنیای نوشتن برگشتم.
ماجرا از چهارشنبه آغاز شد؛ هنگامی که در ماشین مشغول یادداشتبرداری درباره موضوعی بودم. ناگهان سرم دورم میچرخید، به خودم آمدم. راننده مجبور شده بود ماشین را متوقف کند. سرگیجهای شدید به سراغم آمده بود؛ درست مثل لباسی که در میان توفان از بند رخت جدا شود و در هوا به دور خودش بچرخد. سرم چنان به دوران افتاده بود که خودم را به گوشهای از خیابان رساندم و سرم را میان دستانم گرفتم تا بتوانم تعادلم را حفظ کنم.
سرگیجه همچون گردبادی سهمگین به جانم افتاده بود. مرا از پا انداخت، لحظاتی زمینگیرم کرد و سپس آرام گرفت و رفت.
این اتفاق هشداری بود؛ تلنگری سخت از سوی بیماریای که خود را به دنیایم رسانده بود و از من میخواست جدیاش بگیرم و به پزشک مراجعه کنم. اما گذشت و من پیگیر آن نشدم.
روز بعد، در گردهمایی کتابخوانی، حدود ساعت ۹ شب، سرگیجه دوباره و ناگهانی از راه رسید. این بار مرا مچاله کرد. رنگ از چهرهام پرید و گویی مرا از دنیایی که در آن حضور داشتم جدا کرد و به دنیای مردگان برد.
وقتی به خود آمدم، دوستانم را دیدم که دورم حلقه زده بودند. یکی لیوان آب را به لبم نزدیک میکرد، دیگری شکلاتی برایم آورده بود و دوستی دیگر دستهایم را ماساژ میداد.
همهچیز را میدیدم، اما انگار هیچ حسی در وجودم باقی نمانده بود. نه توانی برای حرف زدن داشتم و نه رمقی برای واکنش نشان دادن. دوستانم با نگرانی میپرسیدند:
ـ خوبی؟ حالت خوبه؟
آرام پاسخ دادم:
ـ خوبم.
گفتند آب بخور، اما حتی توان نوشیدن یک جرعه آب را هم در خود نمیدیدم.
دوباره چشمهایم را بستم تا شاید اندکی نیرو در وجودم جمع شود؛ نیرویی که بتوانم با آن خودم را روی صندلی نگه دارم.
همه نگرانم بودند. خودم هم میدانستم که حضورم در آن نشست کتابخوانی مختل شده و برنامه دوستانم را به هم ریختهام، اما کاری از دستم برنمیآمد. اختیار بدنم از دستم خارج شده بود. تنها کاری که میتوانستم انجام دهم، انتظار کشیدن بود؛ انتظار برای فروکش کردن گردبادی که در سر و تنم به پا شده بود.
سرانجام حالم کمی بهتر شد. از دوستان خداحافظی کردم و آرام به راه افتادم.
در مسیر بازگشت، احساس عجیبی داشتم؛ گویی ذهنم کرخت و قفل شده بود. برای آنکه به خودم روحیه بدهم، زیر لب آوازی سر دادم. در دل تاریکی شب، در خیابانهای منطقه نیلوفر، گاهی لیلی میکردم و با خودم میگفتم:
«چیزی نیست، تاب بیاور، تو ورزشکاری، از پسش برمیآیی.»
به هر زحمتی بود خودم را به خانه رساندم. همین که کلید را در قفل چرخاندم و وارد شدم، همسرم با نگرانی پرسید:
ـ چندین بار به تو زنگ زدم، چرا تلفنت خاموش بود؟
ماجرا را برایش تعریف کردم. قرار شد فردای آن روز به پزشک مراجعه کنم.
اما فردا به کلینیک رفتیم و پزشک حضور نداشت. روزها گذشت و من همچنان با سردرد و سرگیجه دستوپنجه نرم میکردم. شدت ناتوانیام به جایی رسیده بود که به بستر پناه بردم. زندگی برایم متوقف شده بود. دیگر توان انجام سادهترین کارهای روزمره را هم نداشتم. تنها تن رنجورم را به دست رختخواب سپرده بودم و روزها را یکی پس از دیگری میگذراندم.
در این روزهای خانهنشینی، فرصت بیشتری برای فکر کردن پیدا کردم. به موضوعی اندیشیدم که شاید در روزهای سلامت کمتر به آن توجه میکنیم:
انسان چقدر میتواند ضعیف و ناتوان باشد.
گاهی یک بیماری کافی است تا تمام تصوراتمان درباره توانایی، استقلال و قدرت شخصی فرو بریزد. انسانی که تا دیروز بهراحتی راه میرفت، ورزش میکرد، مینوشت، به دیدار دوستانش میرفت و کارهای روزمرهاش را انجام میداد، ناگهان حتی برای نوشیدن یک لیوان آب نیز به دیگری نیازمند میشود.
در چنین لحظاتی درمییابیم که استقلالی که به آن میبالیم، تا چه اندازه شکننده است.
زندگی بهتنهایی، در بعضی لحظات، تقریباً ناممکن میشود. انسان به انسانی دیگر نیاز دارد؛ کسی که در روزهای بیماری کنارش باشد، دستش را بگیرد، لیوان آبی به دستش بدهد، نگرانش شود و حضورش را به او یادآوری کند.
شاید ما در روزهای سلامتی، قدر این حضور را بهدرستی ندانیم. گمان میکنیم از عهده همهچیز برمیآییم و برای ادامه زندگی نیازی به دیگری نداریم. اما بیماری، بیرحمانه این تصور را کنار میزند و حقیقتی ساده را پیش رویمان میگذارد:
ما آنقدرها هم که تصور میکنیم، مستقل و بینیاز نیستیم.
انسان موجودی است که به دیگری نیاز دارد؛ نه فقط برای دوست داشتن و دوست داشته شدن، بلکه برای زنده ماندن، تاب آوردن و از نو برخاستن.
شاید معنای واقعی همراهی نیز همین باشد؛ اینکه کسی در روزهای ناتوانی، بیآنکه از او چیزی بخواهیم، کنارمان بماند.
گاهی یک لیوان آب که دستی مهربان به سوی ما دراز میکند، معنایی عمیقتر از هزاران جمله درباره عشق و انسانیت دارد.
«بیماری گاهی میآید تا به ما یادآوری کند که انسان، حتی در اوج استقلالش، موجودی نیازمند است؛ نیازمند دستی که بگیرد، چشمی که نگرانش باشد و قلبی که در لحظه ناتوانی تنهایش نگذارد.»
#گزارش نیک
https://t.me/ehteram_karami
اپیزود دوم
نگاهی به کتاب سمفونی کلیسایی
به گمان من، «سمفونی پاستورال» اثر آندره ژید کتابی است که در ظاهر درباره عشق، شفقت، ایمان و نجات یک انسان نابینا سخن میگوید، اما در لایههای عمیقتر، پرسشی تکاندهنده درباره وجدان، خودفریبی و ماهیت عشق مطرح میکند.
این کتاب را میتوان نوعی اعترافنامه دانست؛ اعتراف انسانی که تصور میکند در حال انجام کاری مقدس و خیرخواهانه است، اما آرامآرام درمییابد که شاید بیش از آنکه در پی نجات دیگری باشد، در حال ارضای نیازهای پنهان خویش است.
اجازه بدهید از چند زاویه به آن نگاه کنیم.
۱. عشق یا میل به مالکیت؟
کشیش داستان، دختری نابینا را از محیطی محروم بیرون میآورد و میکوشد به او زندگی، زبان، شناخت و زیبایی ببخشد.
در ظاهر، این کار جلوهای از عشق مسیحایی و انساندوستی است. اما ژید بهتدریج از ما میپرسد:
آیا واقعن دیگری را دوست داریم، یا دوست داریم تصویری را که از خودمان بهعنوان یک انسان فداکار و نجاتدهنده ساختهایم؟
شاید یکی از عمیقترین پیامهای کتاب همین باشد:
گاهی آنچه عشق مینامیم، در حقیقت نیاز ما به دوست داشته شدن، مورد ستایش قرار گرفتن و احساس مهم بودن است.
کشیش نمیتواند بهسادگی میان عشق الهی، وظیفه اخلاقی و میل شخصی خود مرز بگذارد.
۲. نابینایی واقعی در کجاست؟
یکی از زیباترین و در عین حال تلخترین استعارههای کتاب، نابینایی است.
دختر داستان نابیناست، اما آیا دیگر شخصیتها بینا هستند؟
دختر نمیتواند جهان را با چشم ببیند، اما بهتدریج با تجربه، احساس و شناخت خود به درکی از جهان میرسد.
در مقابل، کشیشی که بینایی جسمانی دارد و خود را راهنمای معنوی دیگری میداند، از دیدن حقیقت درون خودش عاجز است.
نویسنده کتاب: سمفونی کلیسایی؛ اندره ژید به ما میگوید:
ممکن است چشمهایمان باز باشند، اما در برابر حقیقتی که نمیخواهیم ببینیم، نابینا بمانیم.
این نابینایی، شاید خطرناکتر از نابینایی جسمانی باشد؛ زیرا انسان نابینای جسمانی میداند که نمیبیند، اما انسان گرفتار خودفریبی حتا نمیداند که حقیقت را نمیبیند.
۳. آیا نیکی همیشه نیک است؟
ژید در این کتاب مفهوم خیر و شر را به چالش میکشد.
کشیش خود را انسانی خیرخاه میداند. او به نیت نیک خود باور دارد، اما آیا نیت خوب برای خوب بودن یک عمل کافی است؟
آیا ممکن است کسی به نام محبت، دیگری را به مسیری هدایت کند که بیشتر به سود خودش باشد؟
آیا ممکن است باورهای مذهبی و اخلاقی، گاهی پوششی برای خواستههای سرکوبشده ما باشند؟
ژید بهجای آنکه پاسخ اخلاقی سادهای بدهد، ما را وادار میکند که به نیتهای خودمان شک کنیم.
۴. سمفونی پاستورال؛ موسیقی زیبای یک فریب؟
عنوان کتاب نیز معنای نمادین جالبی دارد.
«پاستورال» به فضای روستایی، طبیعت، آرامش و زندگی شبانی اشاره میکند. در ظاهر، همهچیز میتواند مانند یک سمفونی زیبا و هماهنگ باشد.
اما در زیر این آرامش، تضادها، حسادتها، امیال پنهان و رنجهای انسانی جریان دارند.
شاید ژید میخواهد بگوید زندگی انسان همیشه آن موسیقی هماهنگی نیست که ما دوست داریم تصور کنیم.
گاهی زیباترین نغمههای زندگی، پوششی برای عمیقترین آشفتگیهای درونی ما هستند.
۵. آنچه کتاب در دل خود پنهان کرده است
به نظر من، راز اصلی کتاب در این پرسش نهفته است:
آیا ما واقعن حقیقت را میخواهیم، یا فقط حقیقتی را دوست داریم که تصویر مطلوبی از ما بسازد؟
کشیش نمیخواهد خودش را انسانی خودخواه ببیند. او میخواهد باور کند که عشقش پاک، نیتش مقدس و رفتارش اخلاقی است.
اما انسان همیشه آنگونه که درباره خودش فکر میکند، نیست.
شاید بزرگترین تراژدی شخصیت داستان این نباشد که مرتکب خطا میشود؛ بلکه این باشد که برای مدتی طولانی نمیتواند خطای خود را بشناسد.
و این همان نقطهای است که کتاب از یک داستان عاشقانه و مذهبی فراتر میرود و به اثری درباره روان انسان تبدیل میشود.
۶. برداشت شخصی من؛ کتابی درباره شجاعت دیدن خود
اگر بخواهم پیام کتاب را در چند جمله خلاصه کنم، میگویم:
* دوست داشتن دیگری به معنای حق داشتن بر زندگی او نیست.
* نیت خیر همیشه به رفتار خیر منجر نمیشود.
* ایمان، اگر با شناخت خویشتن همراه نباشد، ممکن است به ابزاری برای فریب خود تبدیل شود.
* انسان گاهی بیش از آنکه از حقیقت بترسد، از فرو ریختن تصویری که از خودش ساخته است میترسد.
* شفقت واقعی زمانی آغاز میشود که دیگری را مستقل از نیازها و آرزوهای خودمان ببینیم.
اگر شما جای کشیش بودید؛
اگر روزی درمییافتید آنچه عشق مقدس میپنداشتید، آمیزهای از خودخواهی، میل، نیاز به ستایش و فریب خویشتن بوده است، آیا شهامت اعتراف به آن را داشتید؟
یا مانند بسیاری از انسانها، به توجیه رفتار خود ادامه میدادید تا تصویر زیبایی که از خود ساختهاید، ویران نشود؟
شاید آندره ژید در «سمفونی پاستورال» بیش از آنکه درباره یک کشیش و یک دختر نابینا نوشته باشد، آینهای در برابر انسان قرار داده است تا از خود بپرسد:
«آیا من واقعاً آن انسانی هستم که تصور میکنم؟»
و شاید ارزش ماندگار این کتاب در همین باشد: ما را نه به قضاوت درباره شخصیتهای داستان، بلکه به محاکمه آرام و صادقانه خویشتن دعوت میکند.
کتاب: سمفونی کلیسایی
نویسنده: آندره ژید
https://t.me/ehteram_karami
اخلاقِ خوب همان رضایتِ فکریست
من اخلاقِ ویژهای دارم، اینکه وقتی موضوعی در گذشته موجبِ رنجشم شده، تا میتوانم تحلیلش میکنم. با مشاورم، موضوع را بررسی میکنم. تا میتوانم مینویسم. اما وقتی تحلیلم تمام شد دیگر مستقیم و غیرمستقیم به آن اتفاق اشاره نمیکنم. فراموشش میکنم. من دنیای عجیبی دارم. فکر کن که امروز به یاد آن پرنده باز هم گریه کردم. پرنده هیچ استعارهای نیست. واقعن وجود دارد. یکبار صدایش را هم ضبط کردم. حتا رفتم امروز جستجو کردم که نغمههای پرندهها چه طنینی میسازند؟ زیاد تعجب نکن. اگر با من در خیابانهای رشت قدم بزنی، میبینی به هوا خیره میشوم و یهو میگویم: «زیبایی را میبینی؟» و بعد گریه میکنم. من با خشم و نفرت نمیمانم. نمیتوانم. نمیتوانم با خشم و نفرت زندگی کنم. یا در گروهی حضور دارم و آن گروه را دوست دارم، یا نیستم. همین. به همین سادگی فکر میکنم.
از لذتهای امروز:
امروز صبح توانستم چند مفهومِ روانشناسی را برای چندمین بار تحلیل کنم. چه خوب که آن نوشتههای قبلی را منتشر نکردم. من خیلی صبورم. خیلی زیاد. آنقدر منتظر میمانم و کار میکنم تا به نتیجهی دلخواهم برسم.
از شخصیت:
امروز به یک شخصیت فکر کردم، اینکه چرا در چهرهاش غم عمیقی مینشیند. چشمهایش که بیشتر وقتها غم دارد. اما این غمش را غم بزرگی حس میکنم. غمی که فقط خودش میداند، شاید حتا خودش هم نمیداند که اگر حالتِ دوم باشد و خودش هم نداند که چرا غمگین است؛ که من گریهْ به جای او.
از نقاشی:
باید بروم نمایشگاه نقاشی دوستانم. نمیدانم گُل هدیه ببرم یا شیرینی؟ میدانم که نقاشها هم عاشقِ شیرینی. پس همان کیک یا شیرینی میبَرم. امروز عکس و فیلم افتتاحیهی نمایشگاه نقاشی را دیدم و کیف کردم و از دلم گفتم: “You killed it”
برای نمایشگاه، دوستانم کتوشلوار پوشیدند. انگار نه انگار همانهایند که با پیشبند و روپوشِ رنگی و چهره و بدنِ خسته و رنگی و قلمو به یک دست و لیوانِ قهوه به یک دستِ دیگر، کار میکنند. فردا کتوشلوارِ جدیدم را از خیاطم تحویل میگیرم و بعد باید بروم نمایشگاه نقاشی که فقط من را کم دارند. کتوشلوار مشکی دوختم، در حدِ ریاست جمهوری، نه دیپلمات را بیشتر دوست دارم. کتوشلوارِ مشکی در حدِ دیپلمات.
از خانه:
امروز تا به خودم آمدم دیدم که شکلات صبحانهْ روی نان فانتزی توی دستم، و دارم خانه را متر میکنم. مترکردن همان راهرفتن است. فکر میکنم از مهندسی میآید. وقتی نقشهایی را متر میکنیم هی باید راه برویم. خلاصه یک لحظه به خودم آمدم و دیدم که برگشتم به اصل خویش. فقط دو روز مراعاتِ خانهی فرشدار را کردم. اولش خودم را گول زدم که نه حواسم هست که خُردهنان نریزد. بعد دیدم نه. من آن آزادی را میخواهم که همراه با غذاخوردن فکر کنم. بعد نشستم. لقمه خیلی کوچک بود. لقمهی ساعت دوازدهِ ظهر بود. زود تمام شد. جالب است بدانید فرش اتاقِ کارم را هنوز پهن نکردم. نمیخواهم. من اتاقِ کار عجیبی دارم، که فقط یکی از دوستانم اتاقم را دیده، آن هم به واسطهی وبینارهای آنلاین. عاشقِ این اتاقم. نمیدانم تغییرش چه حسی خواهد داشت، بعد از شش سال.
از نوشتنِ گروهی:
امروز کنارِ آشیانهی زندگیم، با صدای باران و رعدو برق نوشتم. آشیانهی دوم زندگیِ من، نوشتن است. صدایِ بارانِ جمعه فرق دارد. من جمعه را هم دوست دارم. خیلی وقتست که هیچ روزی برایم دلگیر نیست. همیشه وقتی اینطور وحشیوار باران میبارد، فکر میکنم نکند اینبار شهر را سیل ببرد. ولی هیچوقت این اتفاق نمیافتد. نمیدانم دلیلش رودخانهی داخلِ شهر است که باعث میشود آبِ باران به رودخانه بریزد؟ الان که ساعت 19:35است، شهر چنان بیسروصداست که انگار همهی آن سروصدا را تکذیب میکند. من از همین باران میآموزم که زندگی منعطف است ولی انسان میچسبد به یک اتفاق و رهایش نمیکند. انگار انسان دوست دارد که در لحظهای فریز شود، اما زندگی میگوید: نه. من چنین نیستم. تو هم نباش، تا از بودنت لذت ببری.
از خواستههایم:
دلم با این باران و گرفتگیِ هوا، کتابخواندن در کافهی دنج میخواهد. شاید این هفته یک ساعت را تنها در کافه «نوشت» کتاب بخوانم و بنویسم و هاتچاکلت بنوشم. کتابِ «کوچهی ابرهای گمشده» و تبلت و دفتر و قلم را بردارم و بروم. همین فردا.
از تکرارآموزی:
بازخوانیِ بوف کور از صفحهی 79
از کلمهبرداری:
نایافت
پُرگوشت
سپیددست
از ارتکابات امروزم گشت و گذاری در اینستاگرام، مراقبهی اسکن بدن، نوشتن صفحات صبحگاهی، خاندن دوبارهی فایل هفت ناخدای شهریار مندنیپور تا صفحهی 21 و کلمهبرداری. چه جذابیتی دارد خاندن این متن برای من. لذت خالص.
مجلهجات، تملقات پخته، روزنامهجات، هراسخوار، بینیازی تاریخ، خورشیدسوار، صبح کاذب، تنورهی صداها، قطران سیگار، خندان ریشخند، ستونهای غباری، امتداد شاخههای، خشاخش، سنگیسنگی، خوان ادب، گوشه میگیرد، چنگ شب، سکوت کهنهای، صدای آواری، زر پیکر، جنونیترین، دورلاخها، آفتاب سودهی، حریص خریدن، هزج، سرد لعل، شادابی گوشت، برج شعر، قرنهاقرن، دشت نثر، کاتبان تقدیر، اتلال کله، بساتین، بیرون میخزیدند، خونبو.
استرس برای نوشتن تمرینهای خودواژه و متمرکز شدن برای ساخت واژهها و نوشتن متنی نه چندان شببه داستانک.
شرکت در کلاس خودواژه. تماس با دوستم. و شرکت در وبینار مدرسهی نویسندگی.
و باقی بنشینم به یادگیری کار دومم، شاید از این رذالت اداره نجات پیدا کنم.
شاید هم متنی برای کانالم بنویسم.https://t.me/armaghannevesht