گزارش نیک ۱۴۳: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«گشودن راز، بی‌شباهت به پوست‌کندنِ‌ پیاز نیست هر لایه‌ی آن، اشکی تازه می‌آورد.»
-محمود طیاری

در «گزارش نیک» هر روز گزارشی می‌نویسیم از عملکرد روزانه‌مان.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کرده‌اید.

برای آشنایی با شیوه‌ی نگارش گزارش نیک و مطالعه‌ی نمونه‌های متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.

چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک

می‌توانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسنده‌ساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداخته‌اید:

دست نویسنده‌ساز

پیاده‌روی

حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.

آزادنویسی

بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.

تکرارآموزی

یکی از آموخته‌‌های قبلی‌مان را از نو مرور کنیم.

کلمه‌برداری

دستِ‌کم یک کلمه‌ی تازه به دایره‌ی واژگانِ فعالمان بیفزایم.

گزارش نیک

ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه هم‌رسان کنیم.

چند نکته‌ی دیگر:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  5. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابه‌لای کارهایمان چند سطری درباره‌ی هر تجربه قلمی کنیم. این‌طوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمی‌شود. تنها کافی‌ست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمع‌بندی و ویرایش ‌خرده‌یادداشت‌های روز گزارشمان را بفرستیم.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علی‌پور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی |‌ علی جواد | مریم معتمدی‌راد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب

کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنال‌نویسی)


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

25 مرداد 1395

25 مرداد 1395

25 اردیبهشت 1402

25 اردیبهشت 1402

121 پاسخ

  1. گزارش نیک یکشنبه ۷/۱۲

    رفتم سرکار، تو مدرسه کارهایم به خوبی پیش رفت.
    برنامه درسی و زنگ تفریح و ساعات درسی را تنظیم کردم.
    خوشحالم که امروز خوش‌اخلاق و مهربان و سرحوصله بودم.
    سعی کردم جرأت‌مندی و جسارت خودم را تقویت کنند.
    از سه تا آرایشگاه مردانه درباره کار و خدماتشان سوال کردم.
    به همکارانم درخواست حمایت و همراهی کسب و کارم را دادم.
    به سرم زد بیام از فعالیت‌ها و افکار امروزم گزارش نیک بنویسم.
    چند تا مطالب از کانال همسفران نویسندگی خواندم.
    یک محصول جدید به غرفه گلفروشی‌ام اضافه کردم.
    دو تا سفارش جدید گرفتم و جواب مشتریان را دادم.
    ظرفهای شام را شستم. بعد از شام سریال دلخواهم را دیدم.
    نوشتن شکرگزاری و اقدامات روزانه.

    اقدام بعدی: در با مشورت پدر و مادرم، قرار شد بروم و برای قرارداد سال جدید صحبت کنم.

    نکته: هر چه می‌گذرد بیشتر به این باور می‌رسم که باید دایره ارتباطاتم را قویتر و هدفمندتر کنم.

    ​طرح و خیال
    قلم شیدایی‌های فاطمه علی‌خانی

  2. # گزارش نیک

    ### جمعه ۱۰ مهر

    **سال واژه: جسارت**

    صبح را با شور و شوق اردو بیدار شدم. از روز قبل قول پیک‌نیک به هم داده بودیم. فهمیدم کم خواندن این روزهایم باعث کم نوشتنم شده. کلمه‌ها ناز دارند و زود قهر می‌کنند از دلت.

    صبحانه را با کتاب *عادت‌های خرد* خوردم. به دل طبیعت که زدیم، چون کودکی با دیدن هر چیز کوچکی شادی می‌کردم. بعد از چندین روز بی‌حس بودن به دنیای دور و برم، تلقین پیک‌نیک جواب داده بود.

    اسم دریاچه «دوقلو» بود و راه خاکی میان آن دو. درست مثل یک نقاشی دو چشم گرد زیبا و دماغی باریک. درسا کنار دریاچه نشستیم؛ برایمان این سکوت بی‌بدیل، با وجود گردشگران بسیار، تحسین‌برانگیز بود. صدای پرندگان، زنگوله گوسفندان و گوساله‌هایی که شیر می‌خواستند، مرا به دنیای خیال و داستان برد و هر سمتی را چون ماشین تایپ نگاه می‌کردم و کلمه‌ها را در ذهنم بالا و پایین می‌کردم. هرچند عایدات عملی ای نداشت و در همان صندوقچه ذهنی تلنبار شد.

    آسمان حال و هوایش نامعلوم بود، چون در دو ساعتی که آنجا بودم، همه فصل‌ها را تجربه کردیم جز زمستان و برف و تگرگش. این هم از زیبایی‌های تمام‌نشدنی پاییز است.

    درختان و بوته‌های کنار دریاچه منظره را برای نقاشی کامل کرده بود. آرزو کردیم حداقل کسی که آشغال می‌ریزد یا آهنگ با صدای بلند می‌گذارد در نزدیکی ما پیدا نشود و خب، خداراشکر، چیز آزاردهنده‌ای نبود.
    t.me/soroodsokoot

    همیشه دوست داشتم در پیک‌نیکم کتاب بخوانم و توانستم چند صفحه‌ای از *پروژه شادی* را با منظره پشتی اردک‌های روی دریاچه بخوانم.

    سرمست و شاد از اینکه زنده‌ام و نفس می‌کشم، شب را با فکر اینکه «دائماً یکسان نباشد حال دوران» سپری کردم؛ چرا که هفته‌ای که گذشت پر بود از منفیجات.

    امیدوارم این هفته شیرینجاتش بیشتر باشد.

  3. دیروز کی بیدار شدم؟ زودتر از ده نبوده احتمالا.
    مشکل دستم عود کرده و نمی‌توانم با انگشت اشاره‌ام تایپ کنم. دستم بی‌حس می‌شود. همیشه یک مانعی هست خلاصه. یک رنجی. برای نوشتن. بلند شدم. کمی آزادنویسی کردم و بعد نشستم به بارگذاری و سئوسازی مقاله‌ی باده توی سایت تئاتراه. چقدر این سایت را دوست دارم. راستی باده هنوز عکس پست جدید را نفرستاد که.
    با دوستم جلوس را پیش بردیم. کمی مطالعه کردم.
    بعدش با دوستی دیگر دو ساعتی گمانم حرف زدیم. لابه‌لای حرف‌ها اولین باران پاییزی آمد. یَک رعدوبرقی هم زد که خیالم برد اتمی را زدند.
    پشت پنجره ایستادم. هوای ابری رنج زمان و مکان را باز می‌گرداند. دیروز کوشیدم این را هم بگذارم توی پروسه‌ی بازنگری و بازفهمی برای رهایی از زمان و مکان.
    آش از دیروز مانده بود. توی هوای بارانی می‌چسبید. گرم کردم و خوردم. با کشک زیاد. بعدش به کارهای عقب‌مانده‌ام رسیدم.
    هنوز رخوت توی تنم است. گمانم پاییز دارد تأثیرش را رویم می‌گذارد و غم عالم را می‌ریزد توی دلم. البته دیدم دیگر از پاییز متنفر نیستم. اما دوستش هم ندارم. شب‌های طولانی غمگینم می‌کند و رنج آغاز و پایان جهان و این‌که فقط نخطه‌ای فاکینگ میکروسکوپی هستم در جهان و غبار گذرا را یادم می‌اندازد. راستی گفتم اسم مستعارم چه بوده؟ غبار کهکشانی. گمانم آن زمان هم همین رنج را داشتم که این اسم را برگزیدم. دوستم می‌گفت: «چرا خورشید نه؟» و سمیه‌ی درون من: «چه ربطی داشت؟»
    شب‌های طولانی را دوست ندارم چون تمام جهان شب است. تاریک است. و این تاریکی کوچک نشانش می‌دهد اما در حقیقت فقط تهیست. تاریکی‌هایی که به نظر می‌آید بعدشان هیچی نیست و بن‌بست است و هر چه پیش می‌روی می‌بینی تمامی ندارد. دوست ندارم شب را.
    سال‌هاست که دوست ندارم شب را.
    وقتی برق می‌رود و آسمان شب ظاهر می‌شود زنگاری از گذشته و کهن‌بودگی به چشمم می‌آید. همه‌چیز قدیمی می‌شود و من حس می‌کنم بیابان‌گردی هستم که راه صحرا گم کرده. تمام شواهد و دلایل چنان علیه شبند که دلیلی برای دوست‌داشتن نیست جز وقت خواب که چشم استراحتی کند. روز است و نور و روشنایی که غم زمان و مکان را می‌برد از دلم.
    کارهایم را انجام دادم. محتویات کارگاه را مرتب کردم و منابع را قطعی‌تر برگزیدم. رنج من، گنج من. پرسش از زبان رنج. اسم کارگاه این است. فکر می‌کنم قسمت عمده‌ی رنج‌های ما ناتوانی در دیدن است. در انکار. در فرافکنی. گمانم بیش‌تر گمان می‌کنیم رنج‌های‌مان را می‌بینیم.
    بعدش حاضر شدم و رفتم کافه واسه نخطه‌گذاری جمبه. سفارش را گرفتم. چهل-پنجاه‌دقیقه‌ای طول کشید تا حاضر شود. نشسته بودم بیرون. همان میزوصندلی‌ای که دوستش می‌دارم. بادکنکی سبز با نخ به طاق ورودی خانه‌ی بازی وصل بود و باد می‌بردش تا محدوده‌ای معلوم. عکس گرفتمش. در دل شب و تاریکی، این بادکنک ولِ بالای سرم بیش‌تر یادم آورد که نخطه‌ایم در فراخنای تاریکی. شعرم آمد. سرودیدم. استوریش کردم. باران آمد. رفتم نشستم تو. صدای آهنگ داشت سرمرا می‌برد. بوی سیگار و قهوه. عوق.
    باران قطع شد ولی جای من دو پسر جوان نشسته بودند پشت آن میزوصندلی و تاس می‌ریختند و تخته‌نرد بازی می‌کردند.
    سفارش را گفتم پک کند. بردم. با مامان خوردیم تا ببیند اگر خوشش می‌آید بعدا برای آن‌ها هم بگیرم.
    بعدش نشستم به نوشتن پستی که جمله‌ی اصلی‌اش حاصل گفتگو با الهه نصیری بود.
    که سانسور در نوشتن از کجا پدید می‌آید و کلماتی که در گفتار زندگی دارند چرا در نوشتار سانسور می‌شوند؟
    دو ساعتی زمان گذاشتم برایش. دوست داشتم آن پست را. آن موضوع را.
    بعدش با دوستانم جلوسیدم و بای‌بای ما رفتیم.

  4. نمی‌دانم چرا دیشب گزارش نیکم را یادم رفت. یعنی توی ذهنم بود. حتی گفتم بعد از حمام و قبل از خواب می‌نویسمش. اما بعد از حمام با خیال راحت خوابیدم!
    ظهر امروز بود که یادم افتاد.
    یادم افتاد که دیروز دیر از خواب بیدار شدم. استراحت کردم حسابی. نوشتم و شب هول خواندم و کار و برنامه‌ریزی‌های مدرسه.
    عکس‌های عروسی را با سهیل نگاه کردیم و غر زد و حرصم درآمد. دیر ناهار خوردیم و کمی قهر کردیم و زدیم بیرون.
    رفتیم بوستان ولایت دوچرخه سواری. چه هوایی بود. یک ساعتی رکاب زدیم و حرف زدیم.
    سیب گاز زدیم و برگشتیم خانه.
    شام درست کردم و فیلم دیدیم. باز هم نوشتم و کارهای مدرسه. اتو زدن و شستن ظرف‌ها و حمام.
    فراموش کردن گزارش نیک و خواب.

  5. شنبه /یازدهم مهر /چهارصدوپبج .
    جمعه را به دید بازدید به مادر زن و باجناق های عزیز گذشت برعکس انچه میگویند باجناق فامیل نمیشه و مثل درخت تنومند دم مستراح میمونه که نه میشه زیر سایه اش رفت و از برکات سایه ش استفاده کرد و نه از میوه درختش تناول کرد ولی در مورد باجناق های من موضوع کاملا متفاوت است و با انها رابط ای کاملا دوستانه دارم و بیشتر با آنها رفیق هستم و با هم مسافرت و گشت گذار میکنیم . البته به واسطه گرانی های بیش از حد توان مردم که باعث شده از هم دور شوند ولی فکر میکنم باید این ارتباط ها همچنان پایدار و پا بر جا بماند و بماند در ادوار که ما ایرانی ها میهمان نواز بوده وهستیم که نباید این خصلت ایرانی از بین برود که خودم داستان های دیده ام به شهر ها یی رفتم مخصوصا دوران جنگ و سربازی و بعداز آن که صاحبخانه ها بدون هیچ اشنایی مرا به خانه شان پذیرفته اند و پذیرایی کرده اند . مخصوصا سال 63 در جزیره قشم گیر افتاده بودم و هیچ لنجی نبود که به بندر عباس برگردم و ساعت 10/30 دقیقه تنها جایی که در شهر باز بود مخابرات رفتم دو جوان شیک پوش گفتند مشکلی داری گفتم لنج ها رفته و دریا طوفانی است با قایق تند رو هم خطرناک است برای رفتن به بندر . انها مرا به خانه شان دعوت کرد ند و شب با بهترین غذا و تمیز ترین رخت خواب از من پذیرایی کردند حتی صبح زود زحمت کشید ند و مرا به اسکله بردند و خیلی مهمان نوازی کردند .
    البته بنده هم بعد کم نگذاشتم که یکی از آن پسرها برای سربازی به طهران اعزام شد وقتی مرخصی داشت و یا کاری در طهران داشت برایشان انجام میدادم که واقعا افراد بومی قشم ادم های نازنین و مهربانی هستند .
    به هر روی یادی هم کنیم از هوای دل انگیز و پاییزی شهرها یمان و طهران که بوی باران و بوی خاکی که از تماس باران با کف خیابان ها به شامه میرسد نشانه ای از تعقیری در فصل زندگی ماست .
    در قدیم میگفتند چند سال داری میگفتندچهل بهار و تابستان و پاییز و زمستان را دیده ام و دیدن هر فصل برای چشمان ادمی و لمس کردن انها دل فریب و روح انگیز است .

  6. سال‌واژه‌ام: زن.
    تا جایی خابیدم که سکانس‌ پایانی خابم سه بار تکرار شد و کمرم درد گرفت. ساعت ۱۰ونیم بیدار شدم.
    صبحانه خوردم و مشغول درس خاندن شدم.
    بابا که آمد برایش املت درست کردم.
    دوستم قرارمان را به تعویق انداخت برای همین برنامه‌ی دیگری ترتیب داده و با ص و ن رفتیم پیتزا خوردیم. چه پیتزایی بود. به‌به. حسابی حرف زدیم و دوباره غیبت اکس ن را کردیم و توی راه برگشت رفتیم خرید مواد‌غذایی.
    دخترها را تا خانه‌شان رساندم و وقتی رسیدیم دم خانه ن باران گرفت یکهو. تا رسیدن اسنپم رفتم خانه‌اش یک چایی خوردم و گربه‌اش را انگولک کردم.
    برگشتم خانه ساعت ۱۰ونیم بود. کیک سیب پختم برای م. خودش خانه نبود. رفته بود بیلیارد. انقدر درخواست کرده بود که دلم نمی‌آمد فردا کیک نپخته برگردم. برش زدم و گذاشتم توی یخچال.
    لباسی که فردا می‌خاستم بپوشم اتو زدم و وسایلم را جمع کردم و کنار گذاشتم و یادم نیس چگونه و در چه حالتی خابم برد.

  7. جمعه آخر شب بعد از خواندن گزارش‌نیک‌استاد کلانتری چوب‌کبریت از پلک‌هایم افتاد و رفتم در حجله‌ی‌خواب.
    گزارش‌نیکم‌را شنبه ۱۱:۲۰ مینویسم درحال روبه‌رو‌شدن با ارزوهایم و نتیجه رنج‌هایم هستم.
    و هرلحظه با سیلی زدن به خودم‌مطمن میشوم که خواب نیستم.
    نمیدانم چه بگویم بین تمام اتفاقات دل‌قُرِآور اتفاقات خوب، زبانم را دربرابر خداوند هستی آفرین لال میکند.
    ایونت جمعه نتیجه دست‌رنج ۱۰ سال تلاش و ۲۰سال تاریکی‌ زندگی‌ام‌بود که عالی‌تر از تخیلم برگزار شد.
    چنان قوت در استخوان‌هایم میپلکَد که اعتمادبنفسی که سالها با حس‌بی‌کفایتی سرکوبش‌میکردم در من جوشید و هویت و رسالت خودم را که سالها دسته‌کم‌میگرفتم را بیان کردم و درحال ابرازش در دنیای مجازی هستم.
    رویاهای ما در لحظه درحال اتفاق افتادن هستند و‌تنها مانع برای تجربه نکردنشان خودِکثافتِ‌ترسوی‌درونمان است.( شوخی میکنم، باارزش‌ترین دارایی هرفرد خودش است)
    حین فعالیت در دنیای مجازی و‌ امید دیده شدنم و‌هزاران آرزوی در ذهن برای کسب درآمد از صبح در آگهی‌های دیوار دنبال کسی میکردم که توانایی‌های من به‌کارش بیاید.
    نمیدانم آینده چه میشود، هرگز نمیدانستم
    فقط تلاش میکنم‌ ما آیندگانیم😉🌱🤍☀️
    https://t.me/mahsamaghsoudi7۶

  8. 🌱 ۱۰ مهر ۱۴۰۵

    شب‌هایی که شاعر نیستی
    شعر بخوان
    تا شب گذشتنی شود
    و کلاغ‌ها دیدنی

    ✨ پرنده‌ی شب‌هایی که شاعر نیستم
    عباس صفاری

    شب‌هایی که شاعر نیستم
    کلمات کهنه‌پوش می‌شوند
    و کلاهشان مثل آی باکلاه
    گشاد بر سرشان،
    انگار به میهمانیِ یک جُلپاره‌فروش
    دعوت شده باشند.

    اگر بنویسم سنگ
    بی‌برو برگرد باید
    پنجره‌ای، سری، بال پرنده‌ای
    یا چراغ نیمه‌شبِ خیابانی بشکند.
    در آسیاب دهکده‌ای متروک
    اگر به خواب رفته باشد
    حتمن سنگ نیست‌.

    یا فرض بگیرید پیاده‌رو
    می‌تواند سر به بیابان بگذارد
    و در ابدیتِ منتقدپسندی جاری شود
    اما در هیچ فصلی جز پاییز
    عابری نخواهد داشت.

    روزگار کلاغ را اما
    دوستان شاعرم آنقدر سیاه کرده‌اند
    که رنگ‌های دیگرش را نمی‌بینم.
    حالا کلاغ را
    شاعر که نباشم
    خبرچینِ صابون‌خورِ گوشواره‌دزدی
    بیش نمی‌بینم
    کلمات نونواری هم اگر
    به پُستم بخورند
    عارشان می‌شود با او
    بر یک شاخه دیده شوند.

    رستن‌راه
    https://t.me/naemehsajadi

  9. روزم را با خواندن شرق‌شناسی و نوشتن صفحات صبح‌گاهی شروعیدم. در صفحات صبحگاهی در مورد تمایز نوشتم. صبحانه را مفصل خوردم. چای دارچینی را هم بستم تنگش.
    ظهر به مامان کمک کردم تا خانه را مرتب کند. برای ناهار اشتها نداشتم. مامان پیشنهاد غذا از من خواست. مثل همیشه هیچ پیشنهادی نداشتم.
    ۲۵ دقیقه آزادنویسی کردم. باز هم سوال‌های بی‌پایان و احوال بلاتکلیف من که دست از سرم برنمی‌دارد.
    عصر با ریحانه بیشتر از یک ساعت حرف زدیم.‌به زمین و زمان غر زدیم. از اینکه امیدمان به ۱۰ سال آینده‌ی زندگیمان است بسیار گفتیم. به هم کتاب هم معرفی کردیم. از شرق‌شناسی گفتم و او گفت دنبال یک کتاب چاپ ۱۲۸۰ می‌گردد که مربوط به دوران قاجار است. آخر حرف‌هایمان از کتاب همیشه به این می‌رسد که چقدر کتاب وجود دارد و چقدر زمان بیش از اندازه برای خواندنشان محدود است.
    با بعضی از آدم‌ها می‌شود از هر دری بدون واهمه صحبت کرد. ریحانه برای من از همان آدم‌هاست. حرف زدن با او باعث می‌شود آخر هر تماس انرژی مثبت داشته باشم. سر آخر قرار شد برای هم نامه بنویسیم و اگر مقدور بود در کانالمان منتشرش کنیم.

  10. 1. پی‌ام‌اس و سگ‌اعصابی و سست‌تنی و نازک‌دلی. زیاد خابیدن و کم غذا خوردن هم افزود به ریدمان. کم نوشتم و کم توانستم بنویسم و نوشتم که نوشته باشم و بتوانم براپورتم در گروه نویسنده‌ساز که الهه نصیری امروز روزنویسی را شد. و مخم را زدم برای انتشار، وگرنه پی‌ام‌اسی که بودم (و هستم)، نمی‌خاست چیزی منتشر کند.

    2. یک بار توی جمع دوستانم، چیزی گفتم که پراندن به دوست‌پسر دوستم بود. وقتی چشمم به دوستم افتاد، دیدم نمی‌خندد. «ای عن‌ خانم، پس طرف دوستی‌پسرت را می‌گیری.» این را گفتم؟ این را می‌گویم الان. آن لحظه تعجب کردم و خوشحالیدم از واکنشش. چون نشان داد که از این حرف خوشش نمی‌آید و فهمیدم که از این حرف خوشش نمی‌آید. به نشان دادن می‌اندیشم. هنوز به اندازه‌ی کافی به روی خودم و دیگری نمی‌آورم که در ارتباط از چه چیزهایی خوشم نمی‌آید. در حالی که آدمی هستم که از خیلی چیزها خوشم نمی‌آید.

    3. جاری‌گاه عواطف است رقص، نیست؟ است. برایم. رقصک امشب مثل یک وهم، کوتاه بود و فراموش‌شدنی. باز اتاق را تاریک کرده بودم. می‌دانم گریه‌ام آمد تا چشم‌هایم، نمی‌دانم چکاندمش یا نه. می‌دانم سایه‌ی دستم را دیدم روی دیوار، نمی‌دانم چرا گفتم ای دختره‌ی دیوانه.

    4. پیش بردن کارومارها و مسئولیت‌ها. دلخاهم این است که سنجیده‌تر از زمان و انرژی‌ام استفاده کنم و به جایی برسم که سریع‌تر کار را پیش ببرم و برای هر کاری اندازه‌ی خودش وقت بگذارم.

    5. گفت‌وگویی با فرشته و ندا. میانه‌ی گفت‌وگومان، حرف از درمان و تراپیست شد. فرشته از تجربه‌اش گفت و اشاره کرد به رابطه‌ی ذهن و زبان و رابطه‌ی درمان و زبان. گفت اضطراب یک زبان است. و بخشی از تراپی، یاد گرفتن چطور صحبت کردن با خود یا چه زبانی داشتن است.

    6. من دوتا گز خوردم و آن‌ها نفری چهارتا. امید که همان گز، سنگ بشود توی کون‌شان.

    https://t.me/elahebaseda

  11. سه و هفده صبحه و من نخوابیدم.
    هنوز هم بیدار.
    ساعتیه که درس می‌خوندم. بیشتر از یه ساعت.
    خوابم میاد.
    خوابم میومد.
    اما بیدار موندم. چون گزارش ننوشته بودم.
    گزارش بنویسم از چی؟ کدام نیک؟
    بیدار موندم که تهش مثل اول وسطش نباشه.
    دل‌خوش‌کنی دیگه.
    فردا کلاس دارم. باید می‌نشستم درس پیش رو می‌خوندم.
    سرکلاسش که هیچی نمی‌فهمم.
    می‌شینم روزنویسی می‌کنم رو کاغذ. زل می‌زنم به این و اون.
    هرکی کار کسشعری کرد رفت رو مخم، می‌نویسم. که تو نکنیا! اِخّه.
    الان نشسته بودم واسه این. ویدیو می‌دیدم.
    روزم روز بدی نبود.
    باب میل هم نبود البته.
    جمعه بود و شرجی بود و نان تمام شد و آب تمام شد و من، بی‌حوصله نه نان خریدم نه آب خریدم و تنها نشستم در تاریکی آشپزخانه به نوشتن از روزم و از این خاطرپریشانی تا قدر نظمی و سامانی دهیم این ذهن‌ را.

    نوشتم و این بار ایده‌ای و انگیزه‌ای و امیدی بود ما را تحفه‌ی ایام.
    و خوب بود.
    دیگر اینکه پول‌هایم دستم نمی‌مانند و تولد دوستم نزدیک است و باید پول‌هایم را جمع کنم و شاید قایم کنم در جیب دوستی دیگر.
    و فکر می‌کنم اگر این ایده کار نکرد، زشت است که هدیه دیگری به تو را که بسیار دوستش می‌داری هدیه دهی؟
    کاش انسان‌ها به اهمیت دادنِ پشت هدیه بیش‌تر اهمیت می‌دادند آن‌وقت من می‌توانستم تمام خیابان‌ها را پیاده روم و تمام کتاب‌ها را با دست بنویسم و تمام خوراکی‌ها را نخرم تا خرده‌پول‌شان هدیه‌ای درخور که نه، ولی بهتر برایش می‌خریدم.
    یا تمام یک کتابِ خوب را از واو تا واو برایش می‌نوشتم تا یادش بماند که به یادش بوده‌ام.
    همین.

  12. میبخشید این ورق را اشتباها به گزارش نیکو فرستادم ولی برای امروز تدوین ویرایش شده بود.

    صبح را به مدون کردن افکار و خیالات آشفته ذهن، در برگهای صبح، زسر گذراندم. اواخرش بودم که یک داستان بامزه در ذهنم زد و دلش نیامد دستم که برخیزد از صفحه، تا به انجام رساند آن قصه . دیروز هم همین شد برگهای سبز به قصه های سرخ و سفید و آبی درآمدند و سر به نسیم سپردند، و شدند آنچه میباید. یکی کلاغ، یکی سار. یکی غبغب یکی دار. یکی گل و یکی خار. و من که استاده مخدوشم در حکمت یار. هفت کفش آهنین پاره کردم در کوره راه ها تا بیابم مامنی که نظر کرده برا یم یاربی یارها. یا به فارسی ساده، من قراره چه گوهی بشم دراین دنیا. اول رفتم بالا، بعد از بالا رفتم ، بالا . تا رسیدم به بقا. آنجا نشستم لختی و فهمیدم که نه من اینجاییم نه ایشان آنجایی. دلم میخواست شاعرکی شوم نقاش. انگار با بعضی رنگها و رنگ وارنگها اخوتی داشتیم درطلوع رنگین کمانها. آثار شاملو، بهمن محصص، پل کله، و امثالهم روح و دلم را قلقلک میدادند، اما ذهنم در بازی بقا بکس و باد میکرد که عقب نیفتم و حداقل در ظاهر هم شده بَرنده و بالنده بنظر بیایم ، که نشد. مثل کفش هفت زنانه ، برای پای یازده مردانه. خلاصه در همین گیر و دارها، از شکم نهنگ یونس درآمده و به مقعد فاگین دیکنز رفتیم بارها. تا ایشان هم بگوزید و پرتابیدیم به باغ مصفای عطارها. البته عطارهایی حریص و امروزی. تا خلاصه قبل از آنکه کاروان به آخر رسد؛ به بیرون جهیدیم. و بقول شهریار، سنین عمر به هفتاد میرسد ما را خدای من ، که به فریاد میرسد ما را و خوشبختانه کلاس نویسندگی بداد رسید و پیوستم و چه خوب شد که، ” قبل از آنکه پرده فرو افتد…” من هم راه را به چشم خود دیدم و هم یار را. همیشه تمنا میکردم در دعا که این گدا هم به تاج مرادش برسد. ، حالا. و شکر که قبول افتاد و جهان رخصتی داد ما را. و حالا میدانم که راه هست، اما من طاقت راه و همت راهروی دارم یا نه را به جهان واگذاردم که میدوزد آنچه خود بریده، انشاالله.

  13. امروز ۲۵ دقیقه آزادنویسی داشتم. چند دقیقه هم بیش‌تر تا جبران آن چند دقیقه مامان مامان گفتن‌های امیرحسین وسط نوشتنم شود. تند نوشتم. شاید بدون فکر. ولی هر چه جلوتر می‌رفتم کشف تازه‌ای می‌کردم؛ از خودم و از اتفاق‌های پیرامونم. چیزهایی که شاید ساعت‌ها گوشه‌ای لمیدن و فکر کردن عمرا به سرم می‌انداخت.
    من با اعجاز نوشتن آشنا هستم. هرچند گاهی از ان دور می‌شوم. ولی تجربه دوباره آن هنوز هم مرا به وجد می‌آورد.
    این روزها پر از تازگی هستم. شاید به خاطر تازگی نگاهم باشد. حیف است این روزها را زندگی نکنم و ثبت نکنم. تا برای فردا روزی که دوباره مردگی به سراغم می‌آید حرفی به خودم برای گفتن داشته باشم.
    خدایا! چقدر این نوشتن خوب است. دستمریزاد به تو و آن نون والقلمت.

  14. دیشب وسط خاندن «سایه به سایه» از «گور و گهواره» خابم برد و اول روز تمامش کردم. هر چقدر هم که روزهایم را شلوغ کنم در آخر تنهایی و بیکاری نجاتم می‌دهند. این روزها زندگی از روی هویتم سر نمی‌خورد.
    چند صفحه‌ای را با آزادنویسی پر کردم. از صبح طرحی در سرم افتاده بود. در خانه فقط دفتری را داشتم که توی آن طراحی‌های خوبم را تمیز می‌کشم. دو به شک بودم اما غلط کرده دفتری که ترجیح بدهد خالی بماند. خطوط یکدیگر را ادامه دادند. ماه آب شد و چکید روی زمین و روی دختر و پسری که گوشه‌ی کاغذ بودند نریخت. کبوتری عظیم‌الجثه هم تمام این صحنه را به خاطر سپرد.
    برای خودم چای تیره ریختم که شاید جای قهوه را پر کند. برنامه داشتم با دوستم نروم نمایشگاه معماری اما باد و باران اختیارم را گرفتند. مدتی به بستن موهایم گذشت که هرچقدر دوست داشتم زیر باران بمانم. در نهایت باز گذاشتمشان. مثل همیشه. رفتم دنبال دوستم و چند ساعتی در نمایشگاه بودیم و بعد از آن‌ هم شام و چند ساعت دیگر صحبت راجع به گربه‌‌ها و آدم‌ها.

  15. جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵
    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    یک دقیقه مانده به ساعت یک نیمه‌شب. می‌نویسم.

    فکرم مشغول است. به کوتاه شدن موهایم فکر می‌کنم. فردا باید نیمی از آن را در آرایشگاه جا بگذارم؛ موهای مشکی و پرپشتم را. دلم برایش تنگ می‌شود. از دست دادن همیشه با نوعی غم همراه است، حتی اگر به انتخاب خودت باشد.

    اما کاش همه‌ی از دست دادن‌ها شبیه به مو بود و دوباره بلند می‌شد.

    به عکاسی روز یکشنبه فکر می‌کنم. به کلاس بارداری که باید بعد از آن بروم. به ناهار فردا. به عکس‌هایی که امروز فرصت نکردم استوری کنم.

    به اوقات تنهایی‌ام که این روزها کم شده.

    به هفته‌ی پیش رو؛ هفته‌ای سخت، پرکار و شیرین.

    ۷:۳۰ صبح با فشارهای عمیقی در ناحیه‌ی کمرم بیدار شدم. فشارهایی که گاهی از انقباض رحم می‌آیند و این روزها برایم ترسناک‌اند. خداروشکر که به‌خیر گذشت. وقتی سعی کردم دوباره بخوابم، منتظر حرکت لیلیا شدم.

    آن‌قدر نوازشش کردم تا دخترکم بیدار شد و از دل‌نگرانی بیرون آمدم. آن‌قدر شروع کرد به تکان خوردن و چرخیدن که به سختی دوباره توانستم بخوابم.

    بعدازظهر چای کرک درست کردیم و مقداری خوراکی برداشتیم و به اتفاق مامان و مادرشوهرم رفتیم لب رودخانه.

    هوا فوق‌العاده بود. بادهای شدید و خنکی می‌وزید. بوی پاییز می‌آمد. کم‌کم نم‌نم باران گرفت. چندتایی عکس گرفتیم.

    پاهایم به‌شدت ورم کرده بود و همان‌جا فهمیدم این روزها دیگر توان رفتن به طبیعت را ندارم. باید منتظر به دنیا آمدن لیلیا می‌ماندم و بیشتر استراحت می‌کردم.

    هوا رو به تاریکی رفت و قطرات باران تندتر بارید. زیلو و وسایل را جمع کردیم و برگشتیم.

    در راه بازگشت به خانه، دیدم چاپخانه باز است. عکس‌هایی را که مدت‌ها بود قرار بود چاپ کنم و مدام به تأخیر افتاده بود، چاپ کردم. حالا قاب‌های اتاق دخترکم تکمیل می‌شد.

    روتختی لیلیا هم رسیده بود. رفتیم تحویلش گرفتیم و بعد به فروشگاه لوازم آرایشی رفتم و تعدادی از وسایلی را که برای میکاپ عکاسی نیاز داشتم خریدم.

    به خانه که برگشتیم، مثل همیشه دورهم سریال «خانه به دوش» را تماشا کردیم و به پایان رساندیم.

    از فردا باید سریال کمدی دیگری دانلود کنم که سرگرممان کند.

    قاب‌ها را هم آماده کردیم. درست همان‌طور شد که می‌خواستم. خیلی خوشحال شدم.

    روتختی را هم انداختیم و حالا دیگر اتاق دخترکم واقعاً دارد تکمیل می‌شود. کوسن‌های روی تختش هم رسیده‌اند که فردا تحویل می‌گیریم.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    امروز بخش عمده‌ای از کارهایت انجام شد. به طبیعت رفتی و روز قشنگی را کنار افراد خانواده‌ات گذراندی.

    ۳۵ هفته‌ات هم کامل شد و دخترکت حالا به اندازه‌ی یک کاهوی چینی است. قدش ۴۷ سانت و وزنش ۲۶۰۰ گرم شده. البته که در سونوگرافی مقدار دقیق‌ترش دستت می‌آید.

    به‌زودی باید ساک زایمانت را آماده کنی و کارهایت را سر و سامان بدهی.

    روزهای زیبایی در راه است.

    ⸻

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 آفرینش و هنر: ۵
    🥗 تغذیه و آب: ۸
    ✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۵
    📖 خواندن و شنیدن: ۰
    🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
    🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۶
    🧸 آمادگی برای لیلیا: ۱۰
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰
    💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
    😴 استراحت و خواب: ۱۰

    امتیاز امروز: ۷۴ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  16. به نظرم امروز اولین روز پاییز بود. هوا قشنگ مست و پاتیل‌مان کرد. چون به پلک‌هایم کافور نرسیده و هی می‌روند که بچسبند به هم، باز هم چکشی می‌گویم و می‌روم. -شاید از فردا مثل استاد در طول روز بنویسم گزارشم را- اصل مطلب این‌که، سه صفحه‌ی پُرملات آزاد نوشتم، در بند هم نوشتم از قضا، آزادشان بیشتر به دلم نشست. خودسانسوری هم نداشتم اصلا، چون مغزم در ناخودآگاهش حتی هنگامی که آزاد می‌نویسم هزاران فیلتر سوار می‌کند بر افکارم تا آن‌چه به کاغذ می‌رسد با آن‌چه در جمجمه‌ام وول می‌خورد، فرق کند. آدم این‌که گاهی پرده‌ای میان خودش و محیط و دیگران و حتی باز خودش نکشد را نیاز دارد. هم پیاده رفتم، هم تاب سوار شدم و هم با ماشین توی شهر چرخیدیم با کسانی. کمی به مجازی رسیدم. کتاب خواندم و چون تصمیم گرفته‌ام برگردم به عادت مقاله خواندن، فهرستی از سوال‌هایم نوشتم تا درباره‌شان بخوانم در روزهای بعدی. گزارش نیک استاد را همین چند دقیقه‌ی پیش خواندم، کاش می‌شد بگویم: «دینضمسمطتدسدسط» که یعنی ذوق فراوان. گزارش نیکِ استاد‌فنم تا چند روز. همین.

    ۱۰ مهر| شماره‌ی هفتم
    https://t.me/setayeshariian

  17. ظهر را با صفحات صبحگاهی آغازیدم. خب بالاخره می‌شود جمعه‌ها را تا بوق سگ خوابید. بوق سگ من، صدای پلاستیک نان هم‌اتاقی بود. هم‌اتاقی جدید. شاید به تلافی آلارم ۶:۳۰ صبح من که هردومان بیدار شدیم و نگاه خصمانه‌ای به هم انداختیم و دوباره خوابیدیم. فهرستی هم نوشتم از کارهای روز. روزی که برای خودم است و بیمارستان نمی‌قاپدش ازم‌‌.
    کتاب‌ها را چیدم روی هم تا تیک هر کدام را بزنم‌. اول “دفتر یادداشت” ساراماگو را خواندم‌. اینکه این‌قدر ضدآمریکا می‌نویسد مشکوک است برایم. شاید از کسی پول می‌گرفته. بعد “ایوانف” چخوف را تمام کردم. ایوانف را یک ماه است همه‌جا با خودم می‌برم و هربار چند صفحه می‌خوانم‌. توی خانه‌ی خواهر‌، مامان یکی دوساعته تمامش کرد. بیشتر از من دوستش داشت. من هم اگر صفحه آخر را نداشت، کمتر دوستش می‌داشتم. هرچه خواستم چندجمله‌ای درباره‌اش بنویسم نمی‌شد. انگار هیچ فکری شکل نمی‌گرفت توی سرم درباره‌اش. گذاشتمش به خیال خودش تا بعد بیاید توی خیال من. بعد داستان “آخرین غروب برای یک قَدَر قلتشن رشتی” از اکبر تقی‌نژاد را خواندم از کتاب رشت. فرم این داستان شبیه یکی از داستان‌های “نیمه‌ی تاریک ماه” گلشیری بود. یادم نیست کدام. دلم برای قلتشن بیچاره‌ی داستان سوخت. شاید به اندازه کافی سیاه نبود برایم، نیمه‌های روشنش را بیشتر دیدم و سوخت دلم برایش‌.
    توی وبینار ۲۵ دقیقه آزادنویسی کردم. توی ۵ تکه‌کاغذ کوچک‌. که بعد بیندازمش دور. قول داده‌ام تا چهار ماه هیچ دفتری نخرم. موقع جابجایی اتاق فهمیدم می‌توانم با دفترهایم کار و کاسبی راه بیندازم. با فروششان هم دفترهای جدید می‌خرم و همینطور کارم می‌گیرد.
    رفتم پیاده‌روی. در حسرت دو قطره باران. نبارید. هر روز که استاد از پیاده‌روی می‌گویم پیاده‌روتر می‌شوم. توی راه بازخورد کارگاه کودک را شنیدم. داستان اول بودم. استاد لطیف دانستش و تعریف‌هایی کرد اکلیل‌پاش. همش منتظر بودم چیزی بشنوم مثل «سَمبل کرده‌ای» یا «اصن حالم بد شد» یا «این که داستان نیست قربونت برم، این سالاد کلمه‌ست» اما از بیخ گوشم گذشتند. باید هزار بار بازنویسی‌اش کنم و بعد بگذارمش توی کانال. شاید با نقاشی‌هایش.

    بقیه‌ی شب را با سردرد و چشم‌بند گذراندم و کارهای آماده‌شدنی برای فردا. توی خوابگاه طوری همه‌ی کارها را تنظیم می‌کنم که بیشترین هم‌پوشانی را داشته باشند. مثلا توی راه که می‌روم اتو را تحویل سرپرستی بدهم مسواک در دهانم است و برگشتنی لباس‌های ماشین را خالی می‌کنم و بعد بطری آب را پر می‌کنم و همه را باهم می‌آورم تو اتاق. که مجبور نشوم مثلا دوبار از تخت بیایم پایین یا سه بار پله‌ها را بروم بالا. بله، تنبلی مغز را تقویت می‌کند.

    https://t.me/mahnameyeman

  18. گزارش نیک۱۴۳

    چند روز پیش مطلبی خواندم که در انتها آدرسی نوشته بود: «تهران کریمخان نبش عسجدی.» یک دفعه یاد خیابانی به همین نام در اهواز افتادم. بچه که بودم اگر از آن‌ خیابان می‌گذشتم، می‌خواندم: عَسجُدی یا عَسجِدی. رد شدن از این خیابان تنگ و دراز با چند درخت نخل و کُنار که سایه‌‌سار عابرانش بود، برایم دلپذیر بود. انگار در همان بچگی از پدرم شنیده بودم شاعر است. همین. اما چون هیچ شعری از او در کتاب‌های درسی نبود در ذهنم نماند.
    رفتم سراغ سایت گنجور. تازه فهمیدم تلفظ درستش عَسجَدی است. ای دل غافل هیچ‌کدام که من می‌گفتم درست نبوده.
    ابونظر عبدالعزیزبن منصور عَسجَدی شاعر قرن چهارم و پنجم هجری قمری بوده است. اطلاعات زیادی از زندگی او در دسترس نیست. آنچه مسلم است او در دوران محمود غزنوی بوده و مداحی او را می‌کرده. اما از اشعارش پیداست روزگار سختی را می‌گذرانده است. عَسجَدی به عنوان اولین شاعری شناخته می‌شود که از صنایع لفظی و معنوی در اشعار خود استفاده کرده و روش خاص او را بعدن قطران و رشید وطواط دنبال کرده‌اند.
    «صبح است و صبا مشک‌فشان می‌گذرد
    دریاب که از کوی فلان می‌گذرد
    برخیز چه خسبی که جهان می‌گذرد
    بوئی بستان که کاروان می‌گذرد
    از شرب مدام و لاف مشرب توبه
    وز عشق بتان سیم غبغب توبه
    دل در هوس گناه و بر لب توبه
    زین توبه نادرست یارب توبه»
    فقط نمی‌دانم خیابان عَسجَدی هنوز به همین نام مانده است یا نه؟ چون بیشتر خیابان‌های اهواز تغییر نام داده‌اند.
    — صبح ملافه‌ شستم. ملافه‌ی پتوها را. سنجاق‌های‌شان را در آوردم و ملافه‌هارا از پتوها جدا کردم. پلنگ‌های پتوها برای چند ساعت خودنمایی کردند. گاهی دخترانم می‌گویند: «مامان هنوز ملافه دور پتو می‌گذاری و سنجاق می‌کنی؟ ملافه‌های کیسه‌ای درست کن که راحت باشی.» اما من هنوز از پهن کردن ملافه روی زمین و کادر کردن پتو روی آن و سنجاق زدن لذت می‌برم. مرا می‌برد به روزهای خیلی دور. دوست دارم رویه‌ی پتو و لحاف را ببینم. دوست دارم گرمای پتو را هر وقت روی خودم می‌کشم حس کنم. دوست ندارم آن‌ها قایم باشند. از این لحاف و پتوهای آماده خیلی لذت نمی‌برم. راستی اولین بار چه کسی به سرش زد که کارخانه‌های پتو‌بافی راه بیاندازد؟ کارخانه‌های نساجی را چطور؟
    —امروز روز آبیاری گیاهان هم بود. با هم حرف زدیم. تنهایی خوب نیست.
    — ناهار عدس پلو پختم با مرغ غیر سسی. آب‌پز.
    —وبینار نویسنده ساز بودم. بیست و پنج دقیقه آزاد‌نویسی. بعد از آن آخرین جلسه‌ی بازخورد کودک‌نویس را گوش دادم.
    —کتاب «علویه خانم و ولنگاری » را دوباره می‌خوانم. بعد از سال‌ها. روی هر واژه و جمله جور دیگری نگاه می‌کنم.
    —شام ساندویچ کوچکی با مرغ و کاهو و گوجه خوردم.
    —گزارش نیک را که بفرستم راحت‌تر می‌خوابم.

    https://t.me/nahid40rasti02

  19. امروز شیفتم شب بود. نگویم از دهن سرویسی که کشیدم. خصوصن سر اولین فیشی که آمد. شیک شیک شیک. پشت سر هم. به حدی امشب شیک شیک شیک، که اسمش می‌آمد عوقمان می‌گرفت. وسط این گیرودار، وقتی یادم می‌آمد امروز نه به وبینار رسیدم، نه درست و حسابی نشستم بنویسم، تمام انرژی و احوالاتم بهم می‌ریخت. حس گوه کمبود به سراغم می‌آمد؛ اما وقتی قرار بر نوشتن گزارش نیک چشمک می‌زد، شاد و شنگول می‌شدم.

    دیشب بعد از فرستادن گزارش نیک، به کما رفتم و هول‌و‌هوش ۱۲،۱ ظهر به‌هوش آمدم. نگویم که چقدر کیف داد. اما بدبختانه معده‌ام نتوانست ناهار مورد علاقه‌ام را ببلعد. آخر شب سر همین موضوع هم غم کشیدم.

    کاش می‌شد بیشتر بنویسم؛ اما نیاز دارم خواب خواب خواب.

    کانال من:
    @daryagholami11

  20. خوشا بی‌ترتیبی
    ۱۳.طبق بررسی‌های انجام شده توسط اینجانب به عنوان کسی که قوت غالبش کیک و نوشیدنی داغ است، کیک‌های رولی سیرنگ در مقایسه با سایر کیک‌های کارخانه‌ای، خوشمزه‌ترین است.
    ۱۷.نهار لازانیای هِری درست کردیم که یعنی همه چیز را میریزی روی هم بپزد آبش که کشیده شد پنیر پیتزا را می‌افزایی و تامام . ساده و خوشمزه.
    ۳.همسر که خانه است، چای‌ساز فرصت سرخاراندن ندارد.
    ۸.مصاحبه محمد حسن شهسواری شنیدم و یه کارهایی کردم که از بیان آن در این مقال معذورم.
    ۱۱.کتاب «داستان خلاقیت» از شهسواری را خواهم خواند ولی نخواهم خرید چون پول بیکار، این روزها کم دارم. خودش گفت کتاب «حرکت در مه» را هم در بر می‌گیرد.
    ۱.کامنت‌های پستی که گذاشته بودم را دوست داشتم. شهسواری گفت وبلاگ‌نویسی برای عادت به روزانه‌نویسی خوب است اما آدم را معتاد به با۲زخورد گرفتن می‌کند. درست گفت. معتادم و حسرت آن پست‌هایی را می‌خورم که یک روز دیوانه شدم و پاک‌ کردم، روز خاک سپاری یک نفر که خیلی‌ها نفرین و لعنتش می‌کنند. آن روز حس می‌کردم تشییع جنازه خودم است!
    ۴.سخنرانی زرین‌کوب را هم شنیدم درباره نقد ادبی. نکته جالبش این بود که گفت نقد، قضاوت است و تو نمی‌توانی نقدی بنویسی که اگر نویسنده بیاید بخواند بگوید من چنین حرفی نزدم؛ یعنی که 1. مطمئن شو نسخه‌ای که داری می‌خوانی دقیق است (در مورد اثری مثل دیوان حافظ) ۲.مطمئن شو اثر را درست فهمیده‌ای. نکته جالب دیگر این سخنرانی مرزهای ادبیاتی بود که ظاهرن از قرن 19 شروع شده است بعد از برقراری مرزهای جغرافیایی..
    ۱۲.باز این دخمل ما را غافلانه گرفت.
    ۶.موهای رایا را آندرلایت نمودیم. عجب چیزی شد.
    ۹.باید دیوان سعدسلمان را بخوانم.
    ۵.باران و باد پاییز را تاب نمی‌آروم. برنامه شب‌گردی داریم.
    ۷.نیکلسون، ممنون که ادبیات فارسی را اینقدر دوست داشتی.
    ۱۹.روز هنوز ادامه دارد.
    ۱۶.اباحی‌گری خودم را به هزار زهد ریایی ترجیح می‌دهم.
    ۱۵.دیروز کسی را که اصلن فکر نمی‌کردم جایی دیدنم که اصلن فکر نمی‌کردم و هر دو چقدر خوشحال شدیم.
    ۱۴.دوستانی دارم که اسمشان را نمی‌دانم چون اسم مهم نیست.
    ۱۰.باقلوا با چای زیر باران.
    ۱۸.گاهی از بس شیرینی می‌خورم چشم در می‌گیرم ولی چه باک، دو روز عمر چه ارزش‌ پرهیزگاری دارد؟

  21. خواب‌ طولانی و پرماجرایی دیدم ولی خوشبختانه خسته‌ام نکرد. خوب و کافی بود. خوی دیگری داشتم تو رؤیا. با دوستی تو کتابفروشی‌ بودیم و داشتم متقاعدش می‌کردم نمایشنامه‌‌ی کم‌یابی را نخرد که خودم بخرم. در اوج بی‌اعتنایی به حرفم خریدش. بعد زدیم بیرون که سگ دوستم را گاز گرفت و نمایشنامه را تو دستش پاره‌پاره کرد. وقتی بیدار شدم دلخور بودم چند لحظه. از سگ نه، دوستم.
    ○○○
    کمی دل بدهم بیشتر انگلیسی روزنویسی کنم. همان آدمم ولی تو نوشتن حال دیگری و امکانات دیگری دارم.
    ○○○
    نمی‌دانم الان چه کاری ازم برمی‌آید. نمی‌دانم و فقط می‌توانم به ابرهای بارانی خیره بشوم و بگویم حیف که این لحظه زیاد نمی‌پاید و باید برگردم. به گمانم تجربه‌ی دشواری نمی‌آید که ساعتی فقط حرکت ابرها یا مورچه‌ها را تماشا کنم. کاری که بچگی زیاد می‌کردم. آرزویم این است زندگی‌ای داشته باشم که اینطور بگذرد: لحظه‌هایی غرق در خیال و تماشا باشم.
    ○○○
    می‌نویسم و برای شنبه آماده می‌کنم کارها را.
    ○○○
    سرعت یادگیری مثل سرعت زندگی کند است. پیوسته و آهسته پیش می‌رود. برای فهمیدن موضوعات پیچیده، دنبال بیان ساده نباش، پیچیده دریافتش کن.
    ○○○
    برای حرفم صورت‌بندی دلخواهم را نیافته‌ام ولی می‌گویم که رویش کار کنم: وقتی بحث تعهدی جنون‌آمیز است، چرا علاف چیدن برنامه‌ای معقول می‌شوی؟

  22. روز شاشی

    به تمام مشکلات ما شاشید آسمان. دریایی از شاش در این خیابان‌ها و چاله‌هایش راه افتاده بود. برای رسیدن به اتوبوس از میان اوره‌‌ها دویدم تا به شکر برسم.
    اتوبوس، از ایستگاه من بازجذب آسمان شد.
    همچون فرشته‌ای چرخ‌دار.

    طول راه، عرضی به بزرگی مطالعه‌های چندکاره داشت. زبان و مقاله‌ی رقص و پیش‌مطالعه‌ی درس‌ها.

    کلاس فارماکوگنوزی، فرمول‌های سرّی جادوگرانی در لباس مدنی بود. اما به ورد‌ها خنده فوت می‌کرد و عشق به تن‌های جوان گیاه داشت.
    استاد در آسیب خاک‌ها مو سپید کرده بود. و مرا هم در وسوسه‌ی آسیاب‌های خاکی می‌انداخت.
    گیاه، جلبک، لیکن و تمام زاییدگانشان. نوزادان سحرآمیز.

    فارماسوتیک مدیسینال، ضدخاب بود وتمرکزخاه. سوال بود و گرداب گنگی. ارزشمند بود. او جادوگر بزرگ بود.

    بازگشت، پرشاش‌تر از صبح بود. انگار که آسمان از صبح تا غروب تمام دریا را یک‌باره سرکشیده باشد.
    به دروازه‌ی خرید رفتیم. برای بازدید شلوارهای ترشیده‌ی کاخ‌ها.
    و یکی‌ از آن‌ها بختش گشوده شد.

    بعد پاسخی سریع برای خشم معده‌مان نوشتیم. با دندان‌هایمان، روی کاغذ همبرگر‌ مرغ.

    حالا وقت رهایی از دروازه‌ها بود به سمت نارسیدن به بی‌انتها.
    آنجایی که وجودی به احترام هر رهگذر سری بالا می‌کند. به ساحل می‌دود و از نو بیدار می‌شود.

    به چرای چای رفتیم. چمن شدیم. رقصیدیم.
    در پناهگاه پاندایی، عروس نفرین‌شده را به پشت مه‌ها فراخاندیم. دیدیم. آوازش دادیم. آزادی‌اش را به تماشا نشستیم. دنبال پروانه‌ای کردیم.

    آیا پروانه‌ها هم مثل رنگ شهرها فراموش می‌شوند؟ آواز چه؟
    آواز کجا به ساحل می‌رسد؟ شاید آنجا که کسی دیگر او را با گوش‌های باز نشنود. آنجا که پنبه بسوزد. و بویش را دیگر هیچ دماغی حس نکند. عادت شود. همیشگی شود.

    اما من همیشگی‌اش را دوست دارم. حتا اگر روزی ساحل شود. و ماسه‌اش از خاکستر پنبه‌های صورتی باشد.
    چرا چشم‌ها دیگر سخن نمی‌گویند؟

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  23. بیست دقیقه مانده به یک بامداد که اولین گزارش نیکم را در اینجا ثبت می‌کنم. (در کانال بله)
    امروز خانه‌ی مامان بودم، چقدر دلم می‌خاست می‌رفتم به کلبه‌ای در جایی که پنجره‌اش روبه منظره‌ای پر از درختان باشد و صدای کلاغ و گنجشک بیاید.
    کرسی هم بدک نبود باشد و روی آن سنجد، کشمش‌گردو و کدو‌حلوایی.
    چندکتابی با خودم می‌بردم آنجا و می‌خاندم و زمانی که چشمانم خسته می‌شد می‌رفتم زیر لحاف کرسی و چرتی می‌زدم و بعد بیدار می‌شدم و چایی با کیک شکلاتی می‌خوردم.
    این‌ها خیالات امروزم بود و اما شاهان بازهم دچار بلا شد و لب بالایش پاره شد وقتی با اسبش داشت بازی می‌کرد.
    مامان سرماخورده بود و حال نداشت اما باحوصله‌تر از روزهای دیگر بود.
    از صبح می‌پرسید نهار چی کنم؟
    چندتایی پیشنهاد دادم، مثلن گفتم آش‌رشته و گفت: سبزی نداریم.
    آخرش تصمیم گرفت غذاهای دیروز را که در یخچال مانده بود به خوردمان بدهد و من یاد یکی از طنزهای اینستا افتادم.
    فرصت خوبی بود که کتاب «روانشناسی تکاملی»، «زرسالاران» و داستان «ملکوت» را بخانم، هنوز در ملکوت ماندم و کارهایی که دکتر حاتم با آدمها می‌کرد و حرف پایانی مرد منشی که می‌گفت اگر زنده بمانم، خودکشی می‌کنم.
    آمدیم خانه و با اینکه خابم می‌آمد بخشی از جستارهای کتاب «خودسرنوشتن» را خاندم.
    بعدش هم کمی از تاریخ بیهقی را خاندم.

    یادداشت نیمه‌کارم را تمام کردم و حالا هم دارم گزارش نیک را می‌نویسم.

  24. دل‌خوشم به ۲۵ دقیقه‌های بعد از ظهر، که وامی‌دارندم به نوشتن. تمام امروز چیزی ننوشته‌ام جز همین ۲۵ دقیقه‌ی ناقابل.
    چه خوب که دیگر آزادنویسی‌هایم گرد کلیات نمی‌گردند. از همین چیزهای دست و پاگیری می‌نویسم که تمرکز می‌زدایند حین نوشتن.

    دلم عجیب لک زده است، برای پیاده‌روی‌های طولانی که این‌روزها نصیبم نمی‌شود. که حین راه رفتن آنقدر با خودم حرف بزنم، ناخاسته لبهایم بجنبد و چون دیوانه‌ها به نظر برسم.

    چند روز دیگر خانواده راهی می‌شوند. از همین حالا دلتنگم. باید بلند شوم و با این احساس مزخرفی که درونم می‌لولد به ادامه‌ی کارهایم برسم.
    غذا بپزم، خانه را جارو بزنم، نیلا را آماده کنم. اگر بشود از این روزهای باقی مانده ای که خانواده هستند لذت ببرم.

  25. سال واژه: پذیرش
    واژه ی مناسب امروز من: گوگیجه بود.
    از فرط بی‌خوابی شب قبل و حجم کار زیاد در محل کار، گوگیجه گرفتم.
    صبح خیلی خیلی زود غذای گربه های بیرون را آماده کردم.
    دوش گرفتم، و سر کار رفتم. ( از زیارت بیژن خان و دلبری هایش بسی خرسند شدم).
    کمی در پشت بام، هنگام باریدن ابرها نفسی تازه کردم.
    به گربه های شهر از سعادت آباد گرفته تا پونک و اکباتان، غذا دادم.
    سوپ بار کردم.
    ۳ ساعتی به معنای واقعی غرق خواب شدم.
    خورخور های جینجر من را متوجه کرد؛ چراغ ها روشن مانده بود، سوپ و غذای فردای گربه ها روی گاز بود. این هم حداقل موهبت موجود پشمالوی گرسنه.
    سبزی تازه را خرد کرده در سوپ ریختم. منتظر شدم تا مزه ها به خورد هم روند.
    کلی ظرف شستم.
    غذای گربه ها را آماده کردم.
    پادکست گوش دادم.
    با مایکروسافت بر سر بازیابی حساب کاربری سر و کله زدم، البته ناتمام ماند.
    لباس ها راشستم.
    با تافی بازی کردم.
    هر طوری بود قبل از خواب خود را ” نیک شبی” دیگر رساندم.

  26. بی‌خوابی عدوی نیک نیک‌نویسی

    چهل و پنج دقیقه است می‌کوشم. کوششی بی‌ثمر. دوساعت پیش هدر رفت. وقتی که تمرین مثلسوال را می‌نوشتم و چرت می‌زدم. چرتم پاره شد. شکرگزاری شد توی کانال. مراقبه کردم. عبارت تاکیدی گفتم. نه. نع. نمی‌برد مرا امشب. تقصیر خودم بود. قبل از ده باید کارهایم را می‌کردم. امیدوارم تجربه‌ی امشب را تکرار نکنم فرداشب.
    از چهار بامداد بیدارم. سپیده‌ی یازدهم مهر با این وضعِ لنگان ظهر می‌شود. امروز چسبید. تا هشت صفحات صبحگاهی، مطالعه، اینستا و پیاده‌روی تیک خورد. اولین بار بود چهار صبح نوشتم. خوشایند بود. سکوت و سکوت. با همان آرامش سراغ اسماعیلی ناآرام رفتم. از چه می‌گریزد؟ ازدحام ذهنش برای چیست؟ شرق‌شرق. ترق‌ترق دمی نمی‌آساید. شترق. می‌چرخد. می‌بیند. می‌دود. می‌گوید. سیال. سیال نویسی را دوست دارم. ماجرا می‌جوید. یک جایی و همه جا. گره می‌خوری در پی یافتن گره اصلی. اسماعیل دستم را گرفت برد پیش هادی. خداحافظی کردم. فروغ بی‌فروغ چشم‌هایش را دیدم. اسماعیلی ماند و هادی‌یی که می‌پایید همه جا را.
    سیبی شستم و خوردم و اینستا گردیدم. محتوا‌هایی خوبی دیدم. راضی‌ام از آن حدود یک‌ساعت. سوالی ماند از حاج‌آقایی.  «قلبت بی‌قرار چیست؟» قلبم بی‌قرار چیستی؟ چیستی که نمایش داده می‌شود تصویر گل خاردار هر دم در سرت؟ خارهایش را می‌بینی، تیز و برنده. با چه قرار می‌گیری؟ تو خود راهنمایی. روشن کن در این تاریکی فانوس را. پیاده روی هم پربرکت بود. شکرش را به‌جا آوردم با جزییات. بعد از صبحانه و آزادنویسی. اندکی کمک مامان. دیدن ارباب حلقه‌ها چهار ساعت به علاوه‌ی دو. بل‌اخره تمام شد. برای آراگورن و دوستانش دعا نکردم که کردم. برای فارومیر بغض نکردم که کردم. خاک‌های فراوان نریختم بر سر مستر فرودو که ریختم. اگر سم نبود فرودو همان اول شکست می‌خورد. راز دوستی مثل سم چیست؟ کاش سم دوست من بود. نویسنده‌ساز هم بودم. نوشتم. از آزادنویسی‌هایم ناراضی‌ام. مسائلم را پیش نمی‌برد.(اگر را از جمله حذف شود فصیح نیست؟ وسواسی‌ام کرده استفاده‌ی زیادم از را. بلد نیستم انگار جمله‌ی بدون را بنویسم.) فاصله دارند هزاران سال نوری مغز و دستم. بیشتر. بیشتر از بیشتر باید بنویسم. خب دیگر هر چه منتطر مربی علیزاده بودم نیامد. و نویسنده‌ساز اینگونه پایان یافت. شب هم بسیار حرص خوردم. خشم گرانده بود صورتم را. تعمیم دادن درست نیست. ولی، امانت هم نمی‌شود داد دیگر. بعد سه سال امانت را درب و داغال پس می‌فرستد. اگر بیش از این بهش فکر کنم دچار فشار عصبی هم می‌شوم. آن‌ها  به خیال خود زرنگی کرده‌اند. نمی‌دانند رو کردند روی کثیف‌شان را مانند اورک‌ها. و تنفر مرا غلیظ‌تر، هرچند آسیبش به خودم بیشتر است. خشمم آموخت امانت گرفتم چیزی را گوش‌های طرفم را مخملی نبینم. یامداد شد امیداورم بخوابم.

    سارا ذوالفقاری
    #از_زندگی

  27. امروز دیرتر از خواب بیدارشدم.
    آسمان ابری بود خودم رو از تخت کندم آبی به صورت زدم.
    دو پوموردور رفتم پیاده روی دور دریاچه هوا بسیار مطبوع بود ولی دلگیر.
    برگشتم صبحانه خوردم
    به قول پسرم شام از دیشبم «میهمانی مامان» داشتم. عمه‌ی بچه ها برای شام مهمانم بودند.
    دوباره بازگشت به تختخواب فکرکنم بابت ابری بودن هوا ودلگیری فضا باشه
    مطالعه‌ی کتاب زندگی از دریچه‌ی حواس پنج گانه را که استاد در کانال گذاشته بودند را شروع کردم سه پومودور شد حس نکردم گذر زمان را.
    ناهار خوردم وخوابیدم
    در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم از استاد شاهین :«ساده بنویسیم.از تکرارِ تکرارها نترسیم. گزارش نیک را جدی بگیریم. وقتی شروع به نوشتن کنیم تازه معلوم می‌شود چه مي‌نویسیم.»
    ودر پرسش ‌و پاسخ ، کامل نماندم.
    کمی به درس ریاضی پسرم رسیدم.
    فیلم قصده‌ی گاوسفید رو که از فیلم های ممنوعه سال ۹۸ به نویسندگی مریم مقدم که هنرپیشه ی اصلی فیلم هم بود، را دیدم قشنگ بود دیدن این فیلم را پیشنهاد می‌کنم.
    سری به کانال دوستان همراه نویسندگی زدم با متن خدای رنگین کمان خانم مریم گلمکانی عزیزم غم وفراق آن روزها در جانم زبانه زد.
    بعضی از گزارش‌های نیک دوستان را خواندم
    مطلبی درکانالم گذاشتم
    نوشته‌ی امروز ۲۵ دقیقه نوشتن آزاد در وبینار را ویرایش کردم.
    شام نخوردم ی سیب وکمی انگور جایگزین کردم.
    و اکنون در گزارش نیک این دونامِ اصیل وپر محتوا «گزارش» و « نیک» درخدمت شما.
    ستون‌نویسی گزارشِ نیک نویسان سبز وپر محتوا آمین🙏🏻

  28. جمعه ۱۰ مهر
    گزلرش نیک ۱۴۳
    سال واژه ام تغییر

    به نامت گشایم کنون دفترم
    که بی نام تو در سخن ابترم
    خداوند جان و خدای رحیم
    که از ذره ای در برش کمترم
    کریما عنایت نما بنده ام
    چو لطفت نباشد ز خس بدترم
    *سید محمد میرهدائی*

    و سرآغاز روز با نام و یاد خدا در نماز و تلاوت آیات نورانی کتاب مقدسم قرآن

    امروز هم از نوشتن روزانه ام بی نصیب ماندم.
    فهرست کارهایم را نوشتم.

    جارو و گردگیری کردم، ظرف ها را شستم.برای درمان سرماخوردگی های احتمالی در فصل سرما  بادام ها را شکسته مقداری از مغزها را آسیاب کردم برای تهیه حریره ی بادام و بادام جوش، بقیه را داخل ظرفی شیشه ای ریختم.

    با رفتن تابستان و ورود پاییز لباس های گرم را از چمدان بیرون آوردم و لباس های تابستانی را به چمدان سپردم.

    گسترش کلمات هر بار سه کلمه:
    آغازه=یکی از آلات کفشدوزی، دوال یا تسمه که کفشدوز میان رویه و تخت کفش می دوزد، آغاره هم گفته شده

    آغازیان= در اصطلاح جانورشناسی جانورانی که بدن آنها از یک یاخته تشکیل یافته و فقط با میکروسکوپ دیده می شوند و بیشتر در آب های شیرین و قعر دریاها زندگی می کنند.بعضی از آنها در بدن انسان یا حیوانات یا گیاهان به سر می برند که آنها را انگل هم می گویند.

    آغَر=رودخانه خشک،خشک رود

    گلی خوشبوی در حمام روزی
    رسید از دست محبوبی به دستم
    بدو گفتم که مشکی یا عبیری
    که از بوی دلاویز تو مستم
    بگفتا من گِلی ناچیز بودم
    و لیکن مدتی با گُل نشستم
    کمال همنشین در من اثر کرد
    وگرنه من همان خاکم که هستم
    *گلستان سعدی*

    آب فراوان نوشیدم.

    نصف و نیمه در وبینار بودم و یک صفحه بیشتر ننوشتم آزاد نویسی را

    امشب برایم شب بسیار پربرکتی است و من افتخار می کنم که چند روزی از مادرم مراقبت خواهم کرد.

    روزهای جمعه به گلدان ها رسیدگی می کنم چون بیرون بودم آنها را فراموش کرده بودم به محض رسیدن به خانه آنها را سیراب کردم.

    نمره ام ۵

  29. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    امروز با صفحات صبحگاهی شروع شد و در پی اون، نوشتن لیستی غیرمنطقی از کارها. بیشترش هم انجام نشد که قابل پیش‌بینی بود.
    کلاسی با موضوع اهمال‌کاری شرکت کردم که اطلاعات سودمندی داشت.
    بسیار بی‌حوصله و کلافه بودم و قشنگ‌ترین بخش روز، سفارش هدیه برای لیلیا بود؛ فرشته کوچولویی که به‌زودی به دنیا میاد و من این شانس رو داشتم که سهمی در خوشحالی‌ش داشته باشم.
    حتی ۲۵ دقیقه آزاد‌نویسی ابتدای وبینار «نویسنده‌ساز» رو هم راجع به حسم به لیلیا و هدیه‌هاش نوشتم.
    این حجم از هم‌حسی با فرشته‌ای که هنوز متولد نشده، برام خیلی خاص و نابه.
    یک قسمت از سریال «This Is Us» رو هم دیدیم.
    این گزارش نیک بیست‌وششم منه و احساس خیلی خوبیه که تونستم ۲۶ روز پشت سر هم بنویسم؛ هم گزارش نیک‌ها رو و هم صفحات صبحگاهی رو.

  30. امروز پیاده‌روی کردم. جزوه نوشتم. به جایی که ایستادم در زندگی فکر کردم. اشک ریختم. از ته دل خندیدم. بغل کردم. کارهای آوینه رو انجام دادم. کلاس نویسندگی رو شرکت کردم. توی آزاد نویسی، بی‌سانسورترین ورژن خودم رو در آغوش گرفتم و حرف‌های گفته نشده‌ی یک هفته اخیر رو، با دوستی به اسم «من»، درمیون گذاشتم و اشک ریختم. زلال شدم و اندازه‌ی یک جلسه‌ی پر و پیمان تراپی، حالم خوب شد. حالا آبی آبی هستم. آبی باشید نانازها.
    (باید تلاش کنم که بیشتر در طول روز گزارش نیک بنویسم که نصف شب، اتاق خاموش، چشم‌هام رو اذیت نکنم. الان هم تنها دلیلی که بلند نمی‌نویسم همینه. همین و کلاس هفت صبح.)

  31. گزارش نیک

    امروز باران که چه عرض کنم، آسمان رو سوراخ کرده بودند. شاید هم آسمان می‌خواست ما را سوراخ کند.
    هری‌پاتر و محفل ققنوس خواندم. به یاد گذشته‌ها. باز هم دلم می‌خواست بخوانم.
    زیر سیل رفتیم مرکز خرید برای گردش و خرید.

    دو نفر را دیدم که صددرصد اطمینان داشتم لباس‌هایشان را در دکور یکی از مغازه‌ها کنار هم دیده بودم.

    در ذهنم جرقه‌‌بازی شد. تفکر تئوری توطئه در ذهنم شکل گرفت.

    برای آدم‌ها جایی را ساخته‌اند که همه لباس‌هایشان را از آنجا بخرند و همه شبیه یکدیگر شوند.

    از آرایشگاهی که در طبقه اول همه‌ی مدل موها را یک شکل طبق مد می‌زند، تا همه‌ی لباس‌ها که دور یک مد می‌گردند.

    و در آخر در بالاترین طبقه یکی از بزرگ‌ترین گناهان کبیره یعنی شکم‌پرستی با انواع غذاهای خوشمزه و معمولاً ناسالم سرو می‌شود.
    همه‌چیز حس مصنوعی بودن داشت برای لحظه‌ای.

    من می‌دانم انسان اول یک چیزی می‌سازد و بعد قصه‌ای برای آن می‌سازند.
    می‌دانم باهوش‌ترین انسان هم ذهنش به همچین توطئه‌ای برای یکی کردن انسان‌ها نمی‌رسد. کار، کار خودمان است.

    من می‌دانم از زمانه‌های قدیم بازار بوده، مد بوده، داخل بازار قهوه‌خانه و چای‌خانه و رستوران هم بوده و خب چون ساختمان‌ها را در آن زمان چندطبقه نمی‌ساختند بازار قدیم متفاوت شده است.
    با دانستن همه‌ی این موضوع‌ها ذهنم برای این مرکز خرید به دنبال ساخت قصه‌ای بود، چه بسا قصه‌ای عامه‌پسند و راحت.

    آخر می‌دانید مغز من حوصله زیادی ندارد و سریع به دنبال جواب است.
    بعد از خرید و خوردن یک ساندویچ خوشمزه (آره مامان من که داری اینو می‌خونی بهت نگفتم غذا خوردم)

    رفتیم کنار دریا با ساحل.

    چای گرفتیم، قدم زدیم، یک‌کم رقصیدیم (سالسا) و انیمیشن عروس مرده را دیدیم که ای‌کاش صحیح‌تر ترجمش می‌کردند: عروس نفرین‌شده.
    تعداد بارهایی که این انیمیشن را دیدم از دستم در رفته اما آخرین دفعه با ماهان در شاینی فیلم خدابیامرز دیدیم و ماهان یک‌تنه کل انیمیشن را تحلیل نمود و واقعاً نمود.

    از اول انیمیشن که چقدر نقش پروانه‌ی اول فیلم اهمیت دارد تا نکات ساخت بی‌نظیر این انیمیشن.

  32. ۵/۷/۱۰
    جمعه

    ۱. صبح
    با صدای گرم و شیرینِ اومدنِ خانواده بیدار شدم و صبونه، یه سیبِ سبزِ آبدار و گوشتی خوردم.

    ۲. ناهار
    تا ناهار «جنایت‌ومکافات» خوندم.
    شاید بگی علی چرا تمومش نمی‌کنی؟
    باید بگم چون بنده یه فردِ کُندخوانم و این کتاب حدودِ هشتصد صفحه‌ای هست.

    ۳. عصر
    خوابیدم و با صدای گریه‌ی خواهرم که داشت املا می‌نوشت بیدار شدم.

    اکثر مامان‌هایی که دیدم تو مشق‌ها به بچه‌هاشون کمک می‌کنن، اما مامانِ من از این بابت خیلی سخت‌گیر هست. یادمه کلاس چهارم که بودم، برای امتحانِ پایان‌ترمِ ریاضی یه دفترِ چهل‌برگ نمونه‌سوال نوشت و من بی‌نوا حل کردم، چون فکر می‌کردم عادی هست.
    نمی‌دونستم طورِ دیگه‌ای هم می‌شه باشه.

    همه‌ی بچه‌ها الگو رو یاد می‌گیرن و بعد اون الگوها رو می‌شکنن یا محکم‌ترش می‌کنن. وقتی فشار زیاد باشه، بچه هم به درست و غلط بودن الگو شک می‌کنه و شروع می‌کنه به سوال کردن و مقایسه‌ی خودش با بقیه. و اون‌وقت هست که تو همون بچگی شروع می‌کنه به الگوشِکنی و ساختارسازیِ جدید. اما اون فقط یه بچه‌ست؛ ساختار و الگو از کجا پیدا کنه؟ وقتی الگوی پدرومادر رو کامل قبول نداره و شک کرده، اینجاست که بچه می‌شه گوسفندی سیاه در مکانِ مقدسی به نامِ کتابخونه؛ جایی که از خونه امن‌تر هست، جایی که کلی الگو و زندگیِ جالب پیدا می‌کنه.

    اکثر خونواده‌های ایرانی بچه رو با شرم تربیت می‌کنن.
    من علی، فرزندِ شرمم. شرمی با من و همراهِ من بزرگ شده؛ شرمی که من هفته‌ای یک‌بار ۴۵ دقیقه راجبش با دکتر صحبت می‌کنم.

    می‌دونی چه شکلی هست فرزندِ شرم باشی؟
    انگار همیشه یکی حواسش بهت هست که بگه: کافی نبودی، جالب نبودی، الان گند می‌زنی، ساکت شو، حرف نزن، کاش بمیری، نخند. هُفففففف.

    و چه اهمیتی داره؟
    بذار گند بزنم.
    گند زدم و عرقِ شرم و خجالت هنوز به تنم مونده. خجالت یعنی دوست داشته باشی زمین دهن وا کنه و تو رو ببلعه. دوست داری غیب بشی، بری جایی جدید زندگی کنی، جایی که کسی تو رو نمی‌شناسه. جایی برای شروعِ دوباره. جایی که فکر می‌کنی دیوِ شرم و خجالت همراهت نمی‌شه.

    بگذار یک حقیقتِ تلخ رو بگم: اون دیو نزدیکِ تو نیست، بلکه درونِ توست. هر گوری هم بروی، همراهت میاد. پس سعی کن کشتنِ دیو رو یاد بگیری، نه فرار از اون.
    اما فرق هست بین شرم قبل از گند زدن و بعد از گند زدن، ببین شرم که در هر صورت میگه اینکار رو نکن گند می‌زنی حالا تو میری دقیقا همون کار رو می‌کنی و شاید گند هم بزنی و شرم کنی اما شرم اولی با شرم دومی زمین تا آسمون فرق داره.
    نمیدونم تونستم منظور رو برسونم یا نه.
    سوال اینجاست شرم اول به دوم می‌چربه یا نه؟
    دیگر برایتان بگویم که از صبح تا ظهر و از ظهر تا عصر، روی تخت دراز به دراز افتاده بودم. خواندم و چَت کردم و به حرف‌های برادرم گوش دادم که از خاطراتِ جالبِ سفر می‌گفت. بعضی از آن‌ها واقعاً جالب بود، اما به بیشترشان اهمیتی نمی‌دادم.

    نوشته‌های خانم اسکاف رو خوندم و فهمیدم من در نویسندگی، کودک که هیچ، بلکه جنینی هستم که تازه شکلِ لوبیا شده.

    شدم مثلِ زویا پیرزاد در «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم»، منتها نسخه‌ی منطقه‌ی محرومِ کتاب.

    ۴. طبیعت
    با رفیقام رفتیم کَنگ و پاستا آتیشی خوردیم. جاتون خالی، خیلی کیف کردم و خوشگذشت و خوشمزه بود.

    @sarvfaam

  33. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    – کتاب صوتی «آنک نام گل» رو گوش دادم اما نه کامل. به نظرم جزو اون کتاباییه که باید متنی خونده شه نه اینکه بهش گوش بدم.

    – بخشی از انیمه‌ی «نام تو» رو دوباره تماشا کردم. از دیروز دارم تماشاش می‌کنم و هنوز تموم نشده.

    – شلوار ورزشی داداشمو براش درست کردم.

    – لباسمو از خیاطی تحویل گرفتم و شستم.

    – بخشی از اتاقم رو مرتب کردم. کشوهام رو خالی و دوباره پر کردم و یه‌سری از لباس‌هارو هم آویزون کردم.

    – چند دست لباس تا کردم و گذاشتم تو ساک تا خانواده‌ام بیارن و بذارن تو خونه‌ی موقت که اگه باری اونجا موندم لباس داشته باشم. راستش زیاد دلم نمی‌خاد اونجا تنها بمونم. قرار شد کلیدش رو هم عوض کنن.

    – برای ناهار املت قارچ درست کردم و خوردم.

    – نگاهی به مطالب تدریس انداختم و تا حدودی آماده‌شون کردم اما بازم احساس می‌کنم که کافی نیستم و دارم کم‌کاری می‌کنم. سعی می‌کنم خودمو قانع کنم آمادگیم از اونه که دو سالی تدریس کردم اما نمی‌دونم. خب تازه‌کارم و هنوز دستم نیومده اما این دلیل می‌شه؟ ز طرفی خودمو قانع می‌کنم که نگرانی من فقط تدریس نیست. من باید به مستقر شدن و جابه‌جایی وسایل و رفت‌و‌آمد و خود تدریس فک کنم.

    – یادداشت و روزگفتار پِرت دادم تو کانالم.

  34. جمعه ۱۰ مهر
    ۸:۳۰ بیدار میشم. کش و قوسی میدم به بدن. رختخابمو مرتب می‌کنم. میرم دستشویی. آبی میزنم به دست و صورت.
    آب ولرم رو میدم پایین. مشغول نوشتن صفحات صبحگاهی و خابم میشم. ماشالا همه فامیل جمع شدن. جا واسه دورهمی قطع بود، اومدن تو خابم.
    دفترچمو می‌بندم و میرم صبحونه بخورم با خاهر. بعدش اون می‌ره سرکار منم می‌رم سروقت کار خونه. می‌شورمو می‌سابم. صدای بارون میاد. تندی یه چیز می‌پوشم و می‌پرم تو کوچه. نیم ساعتی زیر بارون می‌چرخم. آخیش. یه چند روزی بود هر وقت زنگ میزدم به مامان، می‌گفت ساری بارونیه. حسودیم میشد. امروز بلخره به مرادم رسیدم. بارون و بوی نم خاک، منو میبره خونه مادربزرگ. لابه‌لای درختای نارنگی و پرتقال. اونم تو پاییز، ترکیبی از رنگ سبز و نارنجی.😍 از پیاده‌روی که برمی‌گردم، می‌پرم تو حموم. دوش آب داغ بعد از خیسی و رطوبت بارون بهم کیف میده. واسه ناهار عدسی بار می‌ذارم و بعد می‌رم سراغ نوشتن. متنی می‌نویسم در باب گزارش نیک که نیکی ازش می‌باره. بعد تو کانالم هوا میکنم. خیلی منسجم نشد اما قصدم اینه ادامه‌اش بدم و بهترش کنم. غزلی از حافظ رونویسی می‌کنم. داستان کوتاهی از چخوف میخونم.«نامزد»
    عدسی آماده شد. نبود خاهرم فرصتی شد واسه نشون دادن هنر آشپزیم.😍 تنهایی میخورمش بعد آماده میشم واسه دو جلسه گروه‌درمانی آنلاین.
    تو جلسه امروز از ارزشها حرف زدیم و یاد گرفتیم چطور با کارای کوچیک روزمره، بشه ارزشهامون رو زندگی کنیم. گروه همیشه تجربه‌های تازه بهم میده و کلی چیز از اعضا یاد می‌گیرم. دارم گروه رو آماده می‌کنم برای نوشتن.☺️
    آذرخش مکری تو یه ویدئو میگه: تنهایی رشد نمیکنی. بخش مهمی از رشد و توانمندیت به روابطی وابسته است که با محیط و دیگران داری.
    بعد از گروه، فایل وبینار امروز رو گوش میدم و بعد چند صفحه‌ای از کتاب فرهنگ‌واره فارسی خلاق استاد شاهین رو می‌خونم و این چند نکته رو یادداشت می‌کنم:
    🔅با دایره واژگان محدود نمی‌توان به نثر الماس‌گونه رسید.
    🔅گسترش دایره واژگان نخستین الویت نویسنده است.
    🔅انسان هر‌ چه بیشتر واژه داشته باشد، متمدن‌تر است.
    گسترش دایره واژگانی یکی از نیازهای ضروری و مهم من🙃

  35. برق انداختن خانه. خداحافظی با پرز و موهای کف اتاق. گوش سپردن به نویسنده‌ساز. پیرنگ نمایشنامه‌های هنریک ایبسن. نجات اردک وحشی از زیر غبار یک‌ساله. نوشیدن شعر با ساجده و مخلوط عاطفه‌، تجربه و کشف. رسیدن به کابینت گل‌سرخی‌ها و ضعف رفتن. پیدا کردن دو تابلو از قدیم‌ندیم‌: سه دخترخاله در صحرا. نظم دادن به عروسک‌ها. عروسک‌های دوران بچگی و بزرگی. خندیدن به رویایم: حفظ کودکی با نو ماندن عروسک. گوش دادن به ترانه‌ی لادن و گریستن.
    https://t.me/NarjesAzimii

  36. سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    تا الان که چند دقیقه به دو ظهر مانده، یک انفجار عصبی شدید داشتم و طبق معمول به چنان قدرتی دست پیدا کردم که در کمترین زمان ممکن، تمام خانه جمع‌وجور شد. وسایل اتاق‌ها را جابه‌جا کردم، هرآنچه توی دست‌وپا بود و جا نمی‌شد را در سوراخ‌سمبه‌ها چپاندم، هالتر و دمبل‌ها را بلند کردم و خلاصه هل دادم و پرت کردم و و و. الان که فکرش را می‌کنم، چطور ممکن است؟ کار یک روزم را یک ساعته تمام کردم؟ نشسته‌ام سفارش‌هایم را تا پایان روز تحویل بدهم. آرام شده‌ام انگار. از فردا برنامه بدو‌بدو است برای دانشگاه و با همه‌چیز باید بای‌بای کنم. برای کارگاه چاپ تخصصی یک هوا لیست خرید دارم و مانی‌هایم در آستانه‌ی میس رفتن‌اند.(💸💸) زهرا هادی در گزارش نیکش از موزه‌ی گرافیک نوشته بود و هوس کردم بروم. کلن زهرا خیلی گرافیک‌پِرسن است و کنجکاوم بدانم گرافیک می‌خاند یا قصد دارد بخاند یا کار کند یا علاقه‌مند است فقط؟ البته از ما چه مربوط؟ راستش اسم چاپ که آمد یاد او افتادم. نوشته بود نمی‌داند با وجود تکنولوژی چاپ دستی چه صیغه‌ایست دیگر؟ من هم مثل او فکر می‌کردم، اما وقتی دست به کار ببری تازه می‌فهمی هنر چاپ هم مثل هنر طراحی مهارتی می‌طلبد که با آن تصویرسازی‌های منحصر با بافت‌های بخصوصی انجام می‌دهند؛ خیلی باب خلاقیت را بیشتر از تکنولوژی باز می‌کند. از ترم گذشته چنان چاپ توی سرم افتاده برای تلفیقش با گرافیک و نرم‌افزار که تقریبن همه‌ی جست‌وجوهای این یک ماهم در این زمینه بوده و برایش برنامه‌های جدی دارم. از چاپ ژلاتینی هم برای پروژه‌ی پایان‌نامه‌ام استفاده خاهم کرد. راستی پایان‌نامه‌ی ما کار تحقیقی و تئوری نیست. باید ایده‌مان را عملی ارائه بدهیم. نمی‌دانم چرا گفتم، ولی خب گفتم که نگفته نمرده باشم. هوا ابری است. احتمالن تهران امروز بارانی باشد. در گزارش صدیقه علیزاده هم خاندم که دوست داشت دیروز از شعر بگویم. علاقه‌ی او به شعر واقعن به وجدم می‌آورد. راستش صدیقه‌جان می‌خاستم، اما مسیر گفت‌وگو به سمت دیگری پیش رفت. ان‌شالله فرصت‌های بعد.

    _ساعت ۱۲ شب است و نشسته‌ام طرح می‌زنم. روزگفتارم را گذاشته‌ام و یکی از سفارش‌ها را تحویل داده‌ام. با دیگری این‌قدر ور رفتم و کلافه شدم و ور رفتم و کلافه شدم و ور رفتم و کلافه شدم که نشد و اعصابم به‌هم ریخت. داشت اشکم درمی‌آمد. چه عجیب که بعد از آن خابم گرفت و یک ساعتی عصر خابیدم. بعد که بیدار شدم غذا خوردیم و محض تنوع انیمیشن «کایوت دربرابر اکمی» را دیدیم. چقدر قشنگ بود و سرحالم آورد. نمره‌ام نه از ده. کایوت را یادتان هست؟ همان گرگی که خودش را می‌کشت تا میگ‌میگ را بگیرد. او طی آخرین نقشه‌اش باز هم شکست می‌خورد و تصمیم می‌گیرد وارد دنیای آدم‌ها شود تا از شرکت سازنده‌ی وسایل کارتنی شکایت کند. خاااایلی جالب بود. فکر نمی‌کردم روزی عاشق کایوت و میگ‌میگ شوم. بعد از انیمیشن برای فردایمان پاستا درست کردم. عاشق گوش دادن به موسیقی‌های بی‌کلام هنگام کار کردنم. انگار زندگی برای لحظه‌ای فیلم می‌شود و من دوربین. بعدتر هم که الان باشد، نشسته‌ام و می‌نویسم. بعدترتر هم مشغول شعرک شبانه می‌شوم و چند صفحه تئوری می‌خانم و تمام. باشد که فردا نیک‌تر از امروز بیاید.

    _ باز آخرشبی گرفتم دور سفارشِ نشو و باز هم نشد. جدی‌جدی دلم می‌خاست گریه کنم یا سرم را بیندازد زیر چرخ تریلی. بعضی طرح‌ها دیوانه‌ام می‌کنند. چه روز گندی بود. حتی دریغ از یک قطره باران. آسمان هم چنان غمباد داشت که گفتیم تا سرشب یک وجب جای خشک نمی‌گذارد. نه‌تنها نبارید که احساس می‌کنم گفت: برو پی درس و مشقت بچه! تو کار ما دخالت نکن.

    هووووف. عصبی و کلافه‌ام.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  37. صبح ساعت هفت بیدار شدم البته قبلش هم بیدار می‌شدم ها اما خابم میامد. ساعت هفت و چهار دقیقه بلند شدم. تا حاضر شدم و رفتم پایین هفت و نیم شد و موقع بیرون رفتن بابا بود. از اول صبح این توی ذهنم بود که باید سوار خط مسیر دو بشم. بعد هم رفتیم بابا هم با موتور شبیه حلزون میره. قشنگ حوصلم سر میره. دیگه نزدیک پایانه بودیم که اتوبوس مسیر دو رو دیدم گفتم همین اتوبوسه. بعد بابا هم اینقدر یواش می‌رفت که داشتم میگفتم کاش محمدرضا بود. دیگه رسیدیم و گفتم نگه دار همین جا نگه داشت و منم پریدم پایین حالا می‌گه چرا هنوز نگه نداشته بودم پریدی پایین. هی می‌گفتم مگه من می‌تونم از موتور در حال حرکت بپرم پایین چه حرفا می‌زنی. بعدش دویدم و سوار اتوبوس شدم و نشستم و حرکت که کرده یادم افتاده که این رو نباید سوار می‌شدم. البته خوشبختانه مسیرش یکی بود. فقط آن یکی اول خیابان جمبه بازار نگه می‌داشت و این یکی تهش. رسیدم و گشنه بودم و دریغ از یه مغازه باز. رفتم و همه کتابفروش‌ها تازه داشتند میامدند. همین‌طور داشتم برای خودم قدم می‌زدم که با صدای چمن‌زنی‌های وسط خیابون آن سمت برگشتم و ریحانه رو دیدم که داره دست تکون میده. یکم گشتیم و بعد زکیه سپهرنیا آمد و سه تایی با هم گشتیم. از بچه‌های مدرسه هسته اسمش را شنیده بودم قبلن. از ریحانه هم شنیده بودم. بعدش هم که گشتیم. من بحر تماشا رفته بودم. ایا این بحر درست است یا آن بهر درست است. نمیدانم که. بحر یا بهر. فکر کنم بحر شاید هم بهر چه بدانم. خب برای خودم ماژیک گرفتم از این دوازده رنگه‌های رنگی پنگی. مال بچه‌ها. حالا کارت کار نمی‌کرد. نرم افزارش هم کار نمی‌کرد. پول نقد دادم. دیگه همینطوری گشتیم و گشتیم تا ریحانه کتاب خرید. با زکیه خداحافظی کردیم. بعد هم با ریحان تا امام حسین آمدم و بعد هم سوار بر سی و هشت و پایانه و بعد هم پیاده تا خانه. بعدش که رسیدم. رفتم پایین غذا خوردم. بعد آمدم بالا. دراز کشیدم و سریال هندی‌ام را دیدم و بعد هم رفتم سراغ ویدیوهای آموزشی نقاشی. بعدش بی‌لنگر خوندم و تمومش کردم. هورایی. هورایی. هورایی. بلخره تمام شد. آخر کتابها حس خوبی دارد. شاید یه حس غم هم گاهی بهت دست می‌دهد. این حس غم را بیشتر موقع بادبادک باز حس کردم. آخرین انار دنیا را صوتی گوش دادم. وقتی که تمام شد گریه‌ام گرفته بود. معمولن آن کتاب را توی اتوبوس گوش می‌دادم چون نمی‌توانستم کتاب بخانم. بعدش خابیدم. خاب طولانی داشتم اما انگار خاب ندیدم. حس بیدار شدن را داشتم و هی خابیدن را. وقتی بیدار شدم شش و چهل دقیقه بود. همین حدودا. بعدش پاشدم و رفتم حمبوم. بعدش هم هشت شد با فرشته و الا حرف زدیم و زدیم. بعد هم شروع کردم به رونویسی و آزادنویسی.

    https://t.me/yaddashtneda

  38. از سخت به آسان یا از آسان به سخت؟ از شب به روز یا از روز به شب؟ این گزارش، از سختیِ شب به آسانیِ روز است.
    سختی‌هایم شب شده‌اند و شب‌هایم هم سخت. لایه‌لایه بتن ریخته‌اند لای شب‌هایم. حرف‌های بتنی که از قلبم نمی‌گذرند. اشک‌های بتنی که خشک نمی‌شوند. کمردردهای بتنی که خوب نمی‌شوند. شب‌هایم سنگین شده‌اند؛ تمام شب را روی کمرم ریخته‌اند. هرچه به صبح نزدیک‌تر می‌شوم، کمتر زیر آوارِ شب فرو می‌روم.
    عصر، آزادنویسی است و اتوهای طولانیِ روز جمعه.
    ظهر، چخوف‌خانی و فیلم کوتاهِ مسخره‌ی «سرریز»
    و اما صبح.
    صبح واقعی نیست. صبح رویاست. صبح، آسانیِ رویاست. صبحِ آسان، بدون قهوه، جادویی‌ست. صبحِ آسان کنار دوستان، با گپ‌زدن درباره‌ی مارکز، خودش جادوست. قهوه می‌خاهد چه کند؟ حرف هست، خنده هست، مارکز هست ، اولین باران پاییز هست و صبح هست آسان.

  39. سال‌واژه: رشد پله‌ای

    • از کجا شروع باید کرد؟ از بغض‌ها یا لبخندها؟

    چند روزی در نوسان احوال بودم و گزارش ننوشتم؛ با وجود اینکه غنی و پربار بودم. اما چیزهایی مرا بندِ خود کرده بودند؛ چیزهایی که به بندبند وجودم رسوخ کرده بودند.

    حالا که می‌نویسم، ساعت ۱۵:۲۲ است و باران می‌بارد. شعرکی از ته قلبم جوشید و نوشتم و کانالم را هوایی کردم؛ از هوای معطر شعر. به عشق اولین باران پاییزی؛ به عشق فوت کردن قاصدکِ بغض‌ها و دل به گلِ لبخندها دادن.

    • در اینستاگرام پستی از نویسنده، حسام اپیکچی، دیدم که یک بیت از اشعار بیدل دهلوی را گلچین کرده بود و حسابی ذهنم را به خودش مشغول کرد:

    «غَمِ مُستَقبَل و ماضی‌ست‌ کان را حال می‌نامی
    نقابی در میان است از غبار پیش و پس اینجا»

    حکایت ما و دل‌آشوبه‌ها و ماندن بین گذشته و آینده. حال، وسط، مجالی ندارد.

    • با دوست صمیمی‌ام ویدیوکال زدم و طبق روال با هم انگلیسی تمرین کردیم. مابین تمرین اسپیکینگ هم خیلی وقت‌ها راه به بحث‌های مختلف و عمیق‌تری باز می‌شود که برایم دوست‌داشتنی و ارزشمند هستند.

    راستی، آخر کلاس از گزارش نیک برایش گفتم و او را هم به این جریان شیرین دعوت کردم.

    • داشتم گلخانه را آبیاری می‌کردم که یکهو پرنده‌ای فسقلی از میان بوته‌های گوجه‌گیلاسی پرید بیرون. بچه انگار به‌خاطر باران و هوای سرد به گلخانه‌ی ما پناه آورده بود.
    فکر کنم بلبل بود. خلاصه که سورپرایز ناز و باحالی بود. ذوق‌مرگ شدم.
    بلبل جان هم بالاخره راهی پیدا کرد و به بیرون رفت.
    در آخر هم گوجه‌های رسیده را چیدم. طراوت تمام فضا را پر کرده بود. پس در لحظه ماندم و نفس عمیقی کشیدم.

    https://t.me/WaterLilyEcho

  40. توی شهریور بود که دیدم آقای مهدوی دوره‌ای با عنوان تاپاس پاییزی برگزار می‌کند. توضیح داد که تاپاس در زبان سانسکریت به معنای قربانی کردن است. در این دوره تمرین می‌کنیم که عادت‌های بد یا مضر را قربانی کنیم برای آزاد کردن انرژی در جهت پویایی و رسیدن به خواسته‌ها.
    تصمیم گرفتم که شرکت کنم و اولین انگیزه‌ام خود کلمه‌ی پاییز بود. من جزو آدم‌هایی هستم که افسرده‌گی پاییزی می‌‌گیرند. والا که ما آدم‌ها به چه درد و مرض‌هایی مبتلا می‌شویم. با خودم فکر کردم پاییز را با این دوره شروع کنم بلکه زهرش را کمی بگیرد ایشاالله که در کنارش عادتی را هم بتوانم قربانی کنم.
    وقتی اولین دستور العمل دوره توی کانال گذاشته شد من مثل سگ پا سوخته توی راهروهای بیمارستان می‌دویدم. برو صندوق. برو پذیرش. برو رادیولوژی برو کوفت برو مرگ. احساس کردم چیزی که باید قربانی کنم شانس ریده‌مالم است.
    پنج‌شنبه فایل صوتی را شنیدم. لحن و صدای با صلابت آقای مهدوی کمی زهرم را گرفت.
    از شنبه تا سه‌شنبه تمام تلاشم را کردم که وسط آن‌همه مشکل تمریناتش را انجام بدهم. چهارشنبه فایل جدید آمد. باید به عادتی فکر کنم. مشخصا به یک عادت. عادتی در زمینه‌ی تحرک و رژیم غذایی و سبک خواب. الان یک ساعتی هست که دارم فکر می‌کنم قدرت قربانی کردن کدام یک از عادت‌هایم را دارم؟ یکی از گزینه‌هایم اهمال‌کاری در تمرین‌های روزانه‌ی یوگاست. از فردا به مدت سه روز یک‌ربع آساناهای یوگا را انجام میدهم و بعد تعهدم را از سه روز به یک هفته افزایش می‌دهم. ایشاالله همین‌جا هم گزارش می‌دهم.
    آخرهای سنگ صبورم. نمی‌توانم تمامش کنم چون برایم سنگین است. انگار که مدام در دل این روزگار نشسته‌ام و کتک می‌خوردم. مدام تنم و جانم درد می‌کند. مدام گریه‌ام می‌گیرد. مدام از تعصب و خرافه و مذهب بیزارتر می‌شوم. مدام از خودم می‌پرسم من کجا دگمم؟ پایم در کدام گل گیر است؟ کجا گوهرم و کجا سیف‌القلم؟ خداکند هیچ‌جا سیف‌القلم نباشم. فکر می‌کنم چقدر کاکل زری‌ها و گوهرها و جهان سلطان‌ها در این روزگار قربانی خرافه و زن‌ستیزی شدند.

  41. ساعت ده و بیست دقیقه‌ست و من بیدارم تهران. ساعت دوازده همایش انتخاب رشتۀ دانشگاه دارم. هنوز هم معلوم نیست که در پایان علاقه و تنفرم به کدام رشته و دانشگاه می‌رساندم. والا که ما هم خسته شدیم… حالا ساعت دو و چهل و سه دقیقه ست. همایش تموم شده و ناهار رو زدیم. خواهر هنوز مریضه. خوشبختانه هنوز این میراثِ نحس را به کسی پیشکش نکرده. ساعت شده پنج و ربع و وسط وبینار، تا نیم ساعت پیش همه خواب بودیم و جای شما خالی چقدر چسبید. حالا مامان داره فرنی درست میکنه به بهانۀ گلودرد خواهر، برای پدر. آخر پدر عاشق فرنی‌ست. مرده‌خورهای هدایت را باز خواندم و نوشتم و نوشتم. پیاده روی هم بود هرچند که کم بود. برای فردا ساعت چهار به دندان‌پزشکی احضار شدم. رفته‌ بودم به گزارش‌های قبلی سر بزنم از برگ‌های کامنت شدۀ خانم چیتگرها ذوق کردم🌿. باشد که روزی بعنوان همسفر ثابت‌قدم پذیرفته شویم. از دستِ نویسنده‌ساز فقط به کلمه برداری نرسیدم. البته به آن‌هم ناخنکی زدم ولی کارش را به دفترچه‌ام نکشاندم. همین.

  42. سال‌واژه: شوق زندگی
    دیوار

    امروز موبایلم را روی آلارم نگذاشتم و گفتم هر موقع بخاهم بیدار شوم. یک‌بار حدودن هفت صبح بود که چشم‌هایم را نیمه‌باز کردم. سریع بستم و خودم را خاباندم تا نه صبح. مدیتشین پرانایاما انجام دادم. باز هم ذهنم هزار راه رفت. حتا نزدیک بود بغض کنم از بازسازیِ اتفاقی در ذهنم. دوباره برگشتم به بدن. به لحظه. جایی که هیچ چیزی یا کسی تهدیدم نمی‌کند. ادامه دادم و تمامش کردم. این چهارمین روز بود. راستی یکی دو تصمیم هم به ذهنم رسید موقع انجامش. تصمیم‌ها تقریبن محکم بودند و امری. می‌گویم تقریبن چون اگر در روزهای بعد هم حسش کردم مطمئن‌تر می‌شوم. هنوز از آن‌ها نیستم که یک‌بار چیزی به قلبم برسد و آن‌قدر شفاف باشم که درکش کنم. هنوز ذهنم در کار قلبم دخالت می‌کند. برای همین باید ببینم صدا از کجاست.
    شروع به هرزه‌نویسی کردم و قبل از تکمیلش رفتم برای خوردن صبحانه. اتاقم را گردگیری کردم و جارو زدم. ظرف شستم و نشستم به نوشتن رخدادک. خاستم ننویسم و حتا بعد از نوشتنش هم منصرف شدم برای ارسالش. با خودم گفتم:« کمال‌طلبیِ تخمیتو بذار کنار. تا حد امکان پای عهدت بمون. روزی یه رخدادک. مثل قرص ویتامین D3 که هر روز یکی بعدِ نهارت می‌خوری.» فرستادم رخدادک را و یک لایک به خودم گفتم.
    نهار قرمه‌سبزیِ جا نیفتاده‌ای خوردیم. ظرف‌ها را شستم تا آینه‌ی دقم نشود برای غروب. دوباره استراحتی کردم و بعد ادامه‌ی هرزه‌نویسی‌هایم را نوشتم. وبینار را با تاخیر وارد شدم و سریع هم خارج شدم.انگار از لایِ در سَرک کشیدم و بعد فرار کردم. نمی‌دانم چرا؟
    دیدم برای داستانک هیچ کاری نکردم. شروع کردم روی کاغذ به نوشتن. با خودم صحبت کردم. گفتم:« تو دختری یا پسر. قصه‌ات چیست. در گورستانی و داری گودالی می‌کنی یا داری به یک جنازه تجاوز می‌کنی. یا نه یک قصه‌ی تکان‌دهنده نیستی و یک احساسی هستی که به زیبایی قصه‌ای می‌سازد و در ذهن می‌ماند.» هیچی. آخر که داشتم دفتر را می‌بستم به ذهنم رسید راجع به همین دختر سیزده ساله که داستانش را شنیدم و با مردی چهل ساله ازدواج کرده بنویسم و داستانک را با حضورش در سالن آرایشگاه شروع کنم. اضطرابش و حتا چند تا لواشک توی کیفش. موقع خاندن خطبه‌ی عقد، دختر در حال جویدن لواشک باشد. دوباره ذهنم مشغول شد که اصلن مادرِ این دختر چطور روابط جنسی را برای دخترِ کوچکش توضیح داده. او که هنوز ذهنش درگیرِ جامدادی و دفتر با طرحِ لبوبوست چطور می‌تواند مرد عریان چهل ساله را با دم و دستگاهش هضم کند؟ وحشت نمی‌کند؟ نمی‌خاهد برود بغل مادرش بخابد؟ نتوانستم خودم را جای آن دختر بگذارم و چیزی بنویسم.‌ فعلن منصرف شدم از این داستان. دنبال چیز دیگری هستم.
    دلار ۲۵۸ هزار تومان است.‌باید برای اجاره‌ی خانه کاری کنم. نمی‌دانم چرا اینقدر از برنامه‌ی دیوار بدم می‌آید. برایم سنگین است وقتی واردش می‌شوم. در فیلتر‌ها رهن و اجاره را میزنم. تعداد اتاق‌های خواب و داشتن یا نداشتن پارکینگ و انباری و بعد که اعمال فیلتر را میزنم چند خانه‌ی تخمی برایم می‌آورد که تا بغض کردن میروم. آخر بی‌ناموس این خرابه‌ها چیست که برایم می‌آوری؟ این رهن و اجاره‌ها از کدام سوراختان در‌می‌آید؟ امیدوارم برای تمام سوراخ‌های باعث و بانی‌اش هزاران اتفاق بیفتد. ساعت ۱۹:۵۰ است. ببینم تا چند ساعت آینده چه می‌بینم و می‌شنوم و می‌فکرم؟
    ساعت از ۱۲ شب گذشته. بالاخره توانستم رخدادک را در روز خودش بفرستم و شاید وقتی خالی کنم برای کارهای دیگرم. همین چند دقیقه قبل خاهر‌زاده‌ام وارد اتاق شد. برق‌ را خاموش کرده بودم و گوشی در دستم بود. سریع خودم را به خاب زدم. آمد بغلم کرد و شروع کرد به بوسیدنم. چشمانم را باز کردم و بغلش کردم. همان‌طور که مرا می‌بوسید گفت: « خاله اینقد دوسِت دارم.» اینقد یعنی خیلی زیاد. کلی فشارش دادم و با گفتن شب‌بخیر از اتاقم بیرون رفت. من هم می‌روم با همین گرمای بوس‌های لِنا بخابم.

    https://t.me/Neveshtkhaneh

  43. گزارش نیک
    بله. گفتیم نوشتن گراراش‌نیک را شب بنویسیم. ببینیم شب‌نشنی و شب‌چره به صرف گزارش چگونه است. به شیوه‌ی سوم شخص
    برکت افتاده است علی امروز هم  بیرون زد. برای مجلس ختم دوستی.
    علی این‌ بار با لباس متفاوت در این‌چور مجلس ختم حاضر شد. با کت‌‌وشلوار مشکی با کراوات سرمه‌ای. علی دو‌دل بود که آیا  نوع پوشش من در این مجلس توی ذوق کسی نمی‌زند؟ آیا به جز من کسی دیگری در آن مجلس با کت‌‌وشلوار و کروات ‌حاضر شده است؟ آیا این پوشش برای میزبان‌های آن مجلس توهین تلقی نمی‌شود؟ واکنش حاضران چگونه است ؟ علی با این وراجی شناور ذهنی درگیر بود. تا تصمیمش را گرفت و فرصت مواجه از خودش نگرفت، اولین کسی که از تصمیمش حمایت کرد و مشوقش شد پدرش بود. مادرش دودل بود. «کسی در مجلس ختم کت‌‌وشلوار مشکی با کراوات سرمه‌ای تنس ندارد در آن مجلس ندارد.» بله علی تصمیمش گرفت. کت‌‌وشلوار مشکی و کت‌‌وشلوار سرمه‌ای.  بعد از کلی قربان‌صدقه‌ی پدرانه. از خانه بیرون زنده‌اند. به مجلس ختم رسیدند. فرضش درست بود، میزبان‌ها کت‌‌وشلوار مشکی پوشیده بودند، فرضش درست نبود، کسی با کراوات نبود. از همان اول شروع می‌کند به سلام و دستش روی سینه‌اش می‌گذارد وارد می‌شود، ساعت نزدیک به۴:۰۰ ظهر است. مجلس تمام شده است. با جمعی از خویشاوندان به از مسجد خارج شدند. همه مشغول سلام و احوالپرسی بودند. فرضش درست نبود. علی هم یکی یکی که به کسی می‌رسید سلام می‌کرد، ظاهرش  موجب شگفتی شد. هر کسی که به علی بازخوردش مثبت بود. علی خیلی خوشکل شدی… برگردیم به اول شخص. به نوشتن فکر می‌کنم.  به اینکه اگر بی‌تکلف انجام شود.  با کمترین مانع‌تراشی ذهنی که بیشتر است اثر و دلفین‌های زبانی است. اگر هزینه صبر در نوشتن بدهیم. می‌بنیم که نوشتن یاری‌گر خوبی است. تا نقاط‌ضعف‌مان را به نقطه‌های‌قوت تبدیل می‌کند. آسیب‌هایمان را به امتیاز تبدیل می‌کند. بعضی وقت‌ها می‌گویم من و نوشتن شما همه.

    علی آراسته 
    #نیک‌روز
     

  44. زمان عنصر مهم و حیات‌بخشی است. زمان شیر آبی است، باز. ما ناتوانیم، مچ‌هایمان نحیف اند و عضلات‌مان تحلیل رفته‌اند.
    و تکرار، نوشیدن آب است از این شیر. شست و شوی لباس‌هاست. تکرار، به‌مانند آبیاریِ پای گلدان‌هاست.
    نمی‌گویند: “دیروزی ازین آبشخور آب خورد‌ه‌ام، بنابراین، کافیست.” باز می‌نوشند، گرچه از روی نیاز باشد. کسی نمی‌گوید ماهِ پیش، این گلدانِ حسن یوسف آب خورده است و بقیه‌اش اضافیست. باز آبش می‌دهند.
    اما حسن یوسف در زمستان کمتر آب می‌خورد. شاید هفته‌ای یک بار. یا کمتر. اگر هم‌چون آذر آبش بدهی، آن هم چهار بار در هفته، ریشه‌هایش خفه می‌شوند، راهاب‌ها راه هوا را رُفت و روب می‌کنند، ناگهان دیگر اثری از روزنه نیست. و دیگر آذری نیست که برایش شعر بخوانی. گلدانش را می‌یابی. خالی.
    عشاق برکنید ریشه ز گلدان عاشقی
    مسدود شود راه تنفس ز اشکِ ما
    و درختان حرا را ببین که به چه قدرت ایستاده‌اند و تارهایشان تماما زیر آب است؛ آذرِِ بیابانیِ من اما خشکید و هنوز با اندیشیدن به رنجش می‌گریم. شدید. پیوسته. عشق است که این‌قدر اشک می‌آورد و عَشَقّه می‌پیچد به دورتا دور نفس‌گاهت تا راهی نماند و زیباتر شوی، محو شوی در وجودِ عشق، که تو نباشی و آذر باشد. دیگربار.
    باری، او یک گیاه است. در واقع، “آن” یک گیاه بود و الان یک گلدانِ زیبایِ خالی است. و آذر دیگر تکرار نمی شود. هزاران مانند آذر می‌آیند روی این میز تحریرِ فکسنی و هیچ کدام‌شان آذر نیستند. همچون کتابی که در مترو میرداماد شروعش کرده و همانجا تمامش کردم. آن کتاب را بارها می‌خوانم اما این دیگر تکرار نیست، نه روی خط یک متروست، نه من هفده سال دارم، بلکه تجربه ایست، نو. هر جرعه‌ی آب که می‌نوشم، تجربه‌ای متفاوت نقاشی می‌کند که هیچ کدام مثل طرح قبلی نیست. جرعه‌های اول گواراترند، جرعه‌های آخر آرام‌بخش‌تر. و وقتی به انتهای بطری می‌رسی، بهتر است آرامش یابی از نوشیدن، درب بطری را ببندی و بروی.
    در باب تکرار همین کافی است که هر دم ما تکراریست و هر بازدم ما تکراری‌تر. و این تکرار است که ما اینجاییم. این تکرار است که اجزای ما خودشان را دوباره می‌سازند هر از چندی؛ اما این تکرارها، شاید در انتها مسیری بسازند. رد ذغال روی کاغذ، وقتی حرکت قلم تکرار می‌شود. حجمی می‌سازد. راهی، مسیری برای بهتر بودن. که سرپرستان بهتری برای امثال آذر باشیم و دنیای بهتری برایشان بسازیم.
    امروز نه لیستی هست و نه نوشته‌ای که بگوید من فلان ساعت چه کارهای خوبی کرده‌ام. دعوی گناهکار بودن دارم. دلم از تکرار ملول شد و به فکرهای پراکنده مشغول. امید که اگر حتی همچو من امروز کار خاصی نکرده‌اید، تکرارهایتان همگرا شود به مسیرِ خوبی که بگویید؛ آخیش دل‌مان خنک شد.

  45. – هفت صبح بود که رسیدم اصفهان. بابا آمد دنبالم و همین که رسیدم خانه، خابیدم تا یک ظهر. نفهمیده بودم هیچ‌چیز را در این چند ساعت. حسابی خسته بودم. هرچه فکر می‌کنم بیشتر می‌فهمم که حق قل هو ول لاح چیزی به‌جز همسفر خوب و دوست و کتاب، باعث دوام آوردن دیروزم نبود. بیدار که شدم، دوش گرفتم و بعد نشستم به تعریف کردن دیروز برای مامان و بابا. نشان دادنِ عکس‌ها. چه ذوق زیادی داشتم برای تعریف کردن دیروز. هنوزهم دارم. می‌ترسم بگویم احتمالن حالاحالاها این ذوق با من می‌ماند و چیزی خوشحالی‌ام را خراب نمی‌کند و بعد زندگی سر بازی بردارد با من و ویرش بگیرد برای خراب کردن ذوقم.

    – عصر را به جمع‌ کردن وسایل برده، گذراندم. به دیدنِ چندباره‌ی کتاب‌های خریده و هدیه گرفته. به جوراب اردکی رنگی‌رنگی‌ام. به ورقه‌‌برچسبی که خریده‌ام و نمی‌دانم به‌کجا بچسبانم‌شان. مثل چند ورق دیگری که خریده‌ام و مانده‌اند روی کتاب‌ها. به پلنری که دیشب در آخرِ پیاده‌روی دیدمش و جالب آمد به‌نظرم. دو‌طرفه بود و متفاوت. داشتم فکر می‌کردم وقتی در برنامه‌ریزی ماهر شدم از آن استفاده کنم. بعد دیدم عجب راه غلطی. بگذار استفاده کنم تا بلکه به‌هوای آن، خراب نکنم برنامه‌ریزی‌هایم را. نگاه می‌کنم به آن‌همه «مریم ابراهیمی» که استاد دیروز نوشت و فکر می‌کنم باید دست به‌قلم شوم و طرح بزنم و ذوقم را به‌چاه نریزم. قلم بزنم و حتا اگر خراب شد صفحه، یک‌صفحه‌ی دیگر بردارم برای خراب کردن. انقدر خراب کنم و خراب کنم و خراب کنم، تا کشف کنم و یاد بگیرم و تغییر کنم.

    – روزها ذهنم را بالاپایین می‌کنم، تا دستم بیاید چطور می‌توانم روزم را بهتر بگذرانم. هنوز درتلاشم برای یادگیری بیشتر و بهتر. دوست دارم راه خودم را پیدا کنم. که بفهمم من چطور می‌توانم لیموی زندگی را تا قطره‌ی آخر بچکانم.

    – دوباره برایم یادآوری شد که آدم‌های خوش‌ذوق، تو را هم ذوقی می‌کنند برای ادامه‌ی زندگی. زندگی را برایت پررنگ‌تر می‌کنند.

    – در وبینار امروز دلم باران خاست. عصر دوستی‌هم از شمال برایم ویدیو فرستاد و آنجاهم بارانی بود. اصفهان، آسمان گرفته بود ولی بارانی درکار نبود. با استاد و بچه‌ها، بیست‌و‌پنج دقیقه آزاد نوشتیم. 1165 کلمه نوشتم. خالی کردم خودم را. آوردم روی کاغذ همه‌چیزِ موجود در ذهنم را. خودم را سبک کردم که ادامه بدهم مسیر را راحت‌تر.

    – اصلاحیه‌ی آخرین کار تدوینی که در دست داشتم را انجام دادم و فرستادم برای کارفرما.

    – امروز بیشتر روز را، به‌استراحت گذراندم. دلم می‌خاست فقط دیروز را مرور کنم و همین‌کار را هم کردم.

    – می‌خاهم کمی و نرمکی کتاب ورق بزنم قبل خاب.
    ‌
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  46. امروز هم دستی به صفحات صبحگاهی کشیدم. شروع خوبی برای روز است و جدیدن ذوق نوشتنش را دارم.
    بعد از میل کردن صبحانه نشستم به گوش دادن ویس کلاس طلیعه. خوب عمل کردم. اگر یک جلسه دیگر هم گوش کنم می‌رسم به کلاس در حال پخش.
    حین گوش دادن کلاس از این بیلبیلکا اومدن تو کوچه که یه پیانو دستی دستشونه و آواز می‌خونن.
    شروع کرد به خوندن سلطان غم چشم و چراغم مادر. این آهنگ را دوست ندارم. مرا یاد زمانی می‌اندازد که مادربزرگم فوت کرده بود. اون زمان همش اینو گوش می‌دادم. خلاصه سهم گریه امروزم هم به لطف این آهنگ تکمیل شد.
    بعد از ناهار نشستم پای پدرخانده. سه ساعت فیلم بود.
    بعد از فیلم چشمام خسته شده بود. هم میخاستم استراحت کنم هم یه کرم تو تنم وول وول می‌کرد که پاشم کار کار کنم. خلاصه یکم استراحت کردم و بعد رفتیم بیرون و اومدیم و از فرصت استفاده کردم آخر شبی سهم دائی جان ناپلئون امروز را هم خاندم. کتاب محشری است. درست است که هیچی جای کتاب را نمیگیرد اما به نظرم گاهی خاندن پی دی آف در لپ‌تاپ هم مزه خودش را دارد.
    https://t.me/Jonnevice_channel

  47. 10/07/1405
    گزارش نیک 143♥️🐌
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده
    1. هیپنوتیزم آموزی:
    امروز روز دوم کلاس هیپنوتیزم بود. صبح خواب ماندم و با ده دقیقه تاخیر به کلاس رسیدم. بعد از صبحانه وسط کلاس هم شروع به چرت زدن کردم و در ادامه به خواب عمیقی فرو رفتم، که مسبب این هم شد که استاد و بچه‌ها حسابی با من شوخی کنند.
    دو تمرین هیپنوتیزم گروهی انجام دادیم و تازه فهمیدم که بسیاری از مدیتیشن‌هایی که انجام می‌دادم در واقع خود هیپنوتیزم درمانی بود و خودم فقط از اسم تکنیک خبر نداشتم. نمی‌توانم ناامیدی‌ام را انکار کنم که خودم قبل از شروع دوره ، خود هیپنوتیزمی را بلد بودم اما خوب مطالب مفید دیگری هم یاد گرفتم. مثلاً استاد از رمز موفقیت گفت. برایمان توضیح داد که رمز موفقیت تمرکز است و تمرکز فقط با عشق و به علاقه به وجود می‌آید و اگر عشق و علاقه در هر کاری نباشد تمرکز که لازمه‌ی هر موفقتی است غیر ممکن می‌باشد.
    2. هزار کلمه آزادنویسی کردم.
    3. سپاسگزاری
    سپاسگزارم برای صبحانه، ناهار، عصرانه و یک روز عادی و زیبا.
    سپاسگزارم برای استاد شاهین ♥️و دوستان اهل نوشتن♥️.

  48. صبح انرژی لازم برای جمعه بازار رو نداشتم و خواندن مردی در غبار رو شروع کردم. اگه بشه تا شنبه تمومش کنم. وقتی کتاب می‌خونم، کیفیت نوشته‌هایم خیلی بهتر میشه. انگار یه رنگ و بویی از اون کتاب رو میارم داخل نوشته‌هام.
    با آقا پسرها یه پیاده‌روی کوتاه در حد چند خرید هله و هوله و میوه داشتم.
    فیلم پیک محصول سال ۲۰۲۶ رو دیدم اکشن و هیجان انگیز بود. از نظر روحی به کمی هیجان نیاز داشتم.
    آزادنویسی.
    مشق‌های آراد.

  49. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۱۱

    امروزساعت نه صبح ازخواب بیدار شدم وصبحانه خوردم .سپس فایل صوتی وبینار را گوش دادم.بعدش برای خریدن نان وسبزی خوردن بیرون رفتم.
    هوا ابری بود وبارون نم نم می بارید. البته نه باریدن مدام انگار اتصالی پیدا کرده بود گاهی چند قطره می زد وگاهی قطع می شد.

    خریدهایم را انجام دادم و برگشتم .ناهار ماکارانی درست کردم.
    عصر تمرین آزاد نویسی را انجام دادم وبعد از آن موضوع زیر را برای ادامه نویسی انتخاب کردم و چند سطر نوشتم .👇👇

    صبح امروز…
    صبح امروز مثل هر روز بود ولی یه فرق کوچک داشت.آسمان کمی دلش گرفته بود واندکی هم بارید.
    صبح امروز فهمیدم که پاییز چه زیبا به ما سلام کرد وخودش را به موقع به ما رساند.

    صبح امروز از شنیدن صدای باد لابه لای شاخه های درختان کنار خیابان شاد شدم.
    صبح امروز از هوای خنک و دلچسب پاییزی خرسند بودم.
    صبح امروز خوشحال بودم که پاییز ،تابستان را بیرون کرد‌.
    صبح امروز فهمیدم که پاییز واقعن از راه رسید.

  50. جمعه‌ی خود را چگونه گذراندید؟
    دیشب که مهمانی بودیم و تا آمدیم و خاستم بخابم ساعت نزدیک‌ ۳ صبح شده بود، پس امروز که جمعه است، تا ۱۰ صبح خابیدم. برای منکه تقریبن سحرخیزپرسِن هستم زیاد است. علی ایها الحال، صبح جمعه را از ساعت ۱۰ آغازیدم. از دیشب برنامه ریخته بودم که امروز فیلم «داستان‌های موازی» اصغر فرهادی را ببینم. چند روزی بود که فکر دیدنش در سرم بود. اول از همه اینکه زمان فیلم بیشتر از ۲ ساعت است و من روی سرعت ۱٫۵ دیدمش؛ اما نه‌ چون می‌خاستم زودتر تمام شود، فقط چون کارهای دیگری داشتم و می‌خاستم مدیریت زمانم را داشته باشم. وگرنه فیلم ذره‌ای خسته‌کننده نبود و به نظرم حتی یک سکانس و دیالوگ اضافی نداشت. پیرنگ داستان و حل شدن ماجراها در هم را بسیار دوست داشتم. دیالوگ موردعلاقه‌ام هم شد «یه اردک چطور توی یه بطری جا‌ میشه؟ / از قدرت خیال / اردک واقعیه، بطری هم واقعیه / اما اردک توی بطری نه / همش ساخته و پرداخته‌ی ذهنه». آه از این خیال. دیگر اینکه من عاشق آپارتمان‌های فرانسوی هستم و چون فضای فیلم در دو آپارتمان به صورت مشخص‌تر می‌گذشت، درنتیجه خودِ لوکیشن فیلم‌برداری هم برای من جذاب بود. یکی از فانتزی‌هایم مدتی زندگی کردن در آپارتمانی در فرانسه و خوردن قهوه در کافه‌هایش است. خودم را هم در کافه تصور کرده‌ام، همانجور باد می‌آید و هوا خنک است. پاییزی باشد مثلن. من پشت میزی که جلوی کافه در خیابان است نشسته‌ام و قهوه می‌نوشم. باران ریزی هم اگر بزند که دیگر عالی می‌شود. آری خلاصه؛ آقای فرهادی در فانتزی‌های من فیلمبرداری کرده است و چه خوب فیلمی هم ساخته‌است. سرسری در یوتیوب عنوان ویدئوهایی‌ که در نقد فیلم بود را دیدم. جای تاسف دارد که همه منتقدند و هیچ‌کس واقعن منتقد نیست. #فراستی‌نباشیم‌طور… بعد‌از فیلم کمی به چشم‌هایم استراحت دادم و شُلکس نمودم… کتاب «لیلی‌های لیبرال»را می‌خانم… نثر روان و محتوای جالب کتاب باعث شد یکساعت بدون وقفه کتاب را بخانم. الان تا صفحه‌ی ۵۰‌اش را خاندم و حالا که ساعت ۱۷:۰۰ است، بروم نویسنده‌ساز. مثل روال این چندوقت، نوبت به آزادنویسی رسید؛ شروع به نوشتن کردم، اوایلش خوب بود اما جلوتر که رفتم کم‌کم خُلقم رو به تنگ شدن گذاشت. انگشت‌به‌انگشت، غصه و ناراحتی و دلتنگی دستش را پیچاند دور گلویم. فهمیدم باید بروم. کجا؟ نمی‌دانم. اما باید بزنم بیرون، بروم سمتی، راه باید بروم. راه باید بروم… ساعت ۱۸:۲۰ دقیقه‌است و از خانه زده‌ام بیرون. هنوز هم نمی‌دانم قرار است به کدام سمت بروم. در مترو هستم و به سمت توپخانه‌ی سابق و امام حاضر می‌روم، احتمالن از آنجا هم راه کج کنم سمت شمال شهر. می‌خاهم تنها باشم. به کسی نگفتم وعده‌ی دیدار بگذاریم. کلافِ توی سرم زیادی بزرگ‌شده، باید بخش عظیمیش‌را بِکَنم و بی‌اندازم دور… تا آخر خط آمدم. تجریش. در مسیر رسیدن به سطح زمین هستم. به قولِ عزیزی «پله‌برقی‌های تجریش جوونی آدمو نذر عباس می‌کنه»… هنوز به سطح زمین نرسیده‌ام. آح… مژده! رسیدم به سطح. بارانِ قطره‌چکانی می‌بارد. به‌به این هم اولین بارانِ پاییزی من. درست است که چُسکی‌ست، اما «کاچی به از هیچی». فهمیدم نباید نشست تا محبوب بیاید، باید بزنی بیرون، دور شوی از خیالش تا نزدیک شوی به خودش. باران را می‌گویم. محبوبِ من است. پیاده راه میفتم سمت باغ فردوس. یکهو دلتنگ کافه لمیز شدم. فکر کنم نزدیک به یکسال است که پیاده این سمتی نیا‌مده‌ام. پیاده‌روی در ولیعصر و آن‌هم همراهِ نمه‌ای باران، اصلن تازه شدم زین بیرون زدن، آفرین بر من. قهوه‌ام را سفارش دادم و منتظرم آماده شود، می‌توانید حدس بزنید چه سفارش دادم؟ البته قبلش به ساعتم هم نگاه کردم… در کافه نشسته‌ام و به پاهای رهگذران در پیاده‌رو نگاه می‌کنم. کمی برگِ خشک‌شده کفِ پیاده‌‌رو ریخته. هنوز کامل پاییز نشده، کامل‌تر که شود، شهر نارنجی‌تر می‌شود. داشتم می‌گفتم، نشسته‌ام و به پاهای رهگذران نگاه می‌کنم و صدای قدم‌هاشان را حدس می‌زنم. مثل بخشی از فیلم «داستان‌های موازی». جدن هر آدمی، ریتمِ قدمی منحصر به خودش دارد و هر ریتمی داستانی… اولش که آمدم این سمتی گفتم یک‌سر به باغ‌فردوس هم می‌زنم، اما کمی که نشستم، دیدم اصلن حسش را ندارم. باغ فردوس تنهایی نمی‌چسبد، دیدم تصمیمم به نرفتن درست‌تر است؛ پس نرفتم… کمی پیاده‌روی کردم و برگشتم. در راه برگشت شعری سرودم، عنوانش «ماه می‌دانست» است. در کانال هوایش کردم… به خانه که رسیدم، کمی ولو شدم و چیزی خوردم و دوشی گرفتم که الحق با این دوش‌گرفتن، یک جان به جان‌هایم اضافه شد. حالیا کمی دیگر لیلی‌های لیبرال را می‌خانم و بعد هم چند موضوع که برایم طرح سوال شده است را در اینترنت می‌جویم و احتمالن هم بعدترش دیگر باتری‌ام ته کشیده و باید لالا بنومایم. این بود انشای امروز ما آقا معلم.

    اودافظظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  51. سال واژه: ماراتن معکوس.
    اولین قدم زدن زیر بارون پاییزی.
    ملاقات با یکی از دوستای کانالی و استفاده از دید زیبایی‌شناسیش.
    دور شدن از خودم، از دست دادن خودم،حتی نوشته‌هایم را گم کردم.
    خاندن چند صفحه کتاب «خانه ی مانگو».

    ا

  52. سال واژه: ساده
    تا لنگ ظهر رختخابم را سفت چسبیده بودم. توی خاب هم یک‌بار می‌دیدم موهایم را بنفش کرده‌ام، چقدر به صورتم می‌آید. بار دیگر می‌دیدم یکی مرا دزدیده است و به ناکجاآباد می‌برد. ولی جدای از آن، نمی‌دانم چه مرضی داشتم که تو بچگی دلم می‌خاست کسی مرا بدزدد و با خودش ببرد. و انگار که داشت آرزویم برآورده می‌شد. اما خب، خاهرم نگذاشت و مرا از خاب بیدار کرد. من هم چپ‌چپ به او نگاه کردم.
    کاری نمی‌شد کرد، پس بساط صبحانه را راه انداختیم که می‌شد به آن ناهار هم گفت . اما تا مادر ناهار را درست کند طول می‌کشید. خاهرم گشنه بود. سرشیر و مربای سیب که مادر تازه پخته بود را خوردیم.
    با هم فیلمی دیدیم و چقدر قشنگ است دیدن موفقیت آدم‌هایی که هیچ پشتوانه‌ای نداشته‌اند. الان قوت قلب فرزندانشان هستند.
    به وبینار نویسنده ساز رفتم. با هم بیست و پنج دقیقه نوشتیم و من نفسی راحت از تخلیه‌ی نشخوارهایم کشیدم. به حمام رفتم و سر و سامانی به خود دادم. بعد به خانه‌ی مادربزرگم رفتیم. دایی و خاله هم آمده‌اند. چقدر پسر دایی‌ام که تازه شروع به حرف زدن کرده است، بامزه و شیرین است. می‌خواهم درسته قورتش دهم.
    وقتی به خانه برگشتیم، سری هم به کتاب‌هایم زدم. انگار مهم نیست آدم‌ها چقدر با هم فاصله دارند، یک اتاق، یک خیابان، یک شهر یا حتی کشور. نخواهند دردت را بفهمند، نمی‌فهمند.
    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  53. سال‌واژه/ فصل‌واژه: حرکت

    حمام کردم. لباس اتو کشیدم. درس خواندم. غذا پختم. چای خوردیم. چرخ زدم. دوباره درس خواندم. بغل کردیم. حرف زدیم. باز چای خوردیم.
    و امروز هنوز به پایان نرسیده‌.
    قبلا ها اضطراب داشتم از زمان کم آوردن‌ها. حالا ولی همه کار می‌کنم و اضافی هم می‌آورم. نمی‌دانم چطور شده. یا من سریع‌ترم یا زمان کش می‌آید. همین حالا هم که گزارش می‌نویسم چشمم مدام بین کتاب گوشه‌ی تختم و صفحه‌ی گوشی در حرکت است.
    از قلم آقای معروفی خوشم آمده. سال بلوا را از هم‌اتاقیم امانت گرفتم تا بخوانم. نویی کتاب وسوسه‌ام کرد برای تجربه‌ی شناورِ داستان شدن با دقیقا همان کتاب. شوقم بیشتر از داستان برای فارسی آرام در جریان، بین ورقه‌های خوش بوی کتاب است.
    دوستم می‌گفت خودش کامل نخوانده. مشتاق است نظر من را بداند. من ولی شاید شبی در حد چند ده صفحه کمتر بخوانم. بعضی شب‌ها خیلی دیر وقت توی تختم می‌خزم. و همین‌که گزارش نیکم را هرجور شده می‌نویسم حتی گاهی نیم‌چشمی و در عالم خواب، از نظرم کار شاقی‌ست.
    فردا می‌رویم زایشگاه. اولین شیفت زایشگاهم را در یازدهمین روز از مهر ۴۰۵ رقم می‌زنم. نیمچه مامایی هستم سرخوش و در آرزوی تماشای نیمچه زایمانی.
    امیدوارم فردا ببینم.
    مشتاقم و مضطرب. بیشترِ اضطرابم ولی به خاطر امتحان فرداست.
    بلدم و بلد نیستم. سپردم دست خدا. نسپارم دست خدا پرانول لازم می‌شوم.
    چند روزیست که باز دستم به نوشتن نمی‌رود. دوست دارم بنویسم ولی هیچ چیز آنقدر سر شوقم نمی‌آورد که انرژی بگذارم.
    حتی رخدادک نویسی هم.
    آنقدر همه‌ی روز هام کسل‌کننده شده که هیچ دیدگاه شخصی‌ای راجع به هیچ لحظه‌ای ندارم.

    مثلا چه دیدگاهی باید برای مراحل زایمان داشته باشم؟
    یا چای خوردن با بچه‌ها؟
    یا مثلا حمام رفتن، اتو کردن لباس، کوتاه کردن ناخن و از این قبیل کارهای مادربزرگی.

    راستی امروز برنجم خیلی خوب از آب درآمد. بوی پلوی مامان‌پز می‌داد.
    قرمه‌سبزیم را ولی دوباره سوزاندم.
    ته گرفت و بوی سوختنی راه افتاد. درس بزرگ امروز این بود که هیچ‌وقت غذا روی گاز خوابگاه رها نکن‌. حتی اگر گمان می‌کنی فراموش نمی‌کنی، همان دفعه دقیقا فراموش می‌کنی.
    دلم برای بوی کاغذ تنگ شد. گزارش کافیست. سال بلوا آنور منتظر نشسته.
    https://t.me/ravaanehh

  54. خدای رنگین‌کمان

    امروز نوه‌ام با هزار ناز و غمزه،
    شعر «به نام خدای رنگین‌کمان» را از کتاب فارسی سوم دبستان خواند.
    صدای کودکانه‌اش در جانم پیچید.
    با هر کلمه‌ای که می‌خواند، لبخندهایم کش می‌آمدند.
    ناگهان نام «کیان پیرفلک» از پستویِ ذهنم سربرآورد.
    تیغ صدای مادر داغدیده‌اش جانم را شکافت و نگاهم به یخ نشست.
    «کیان» همان پسربچه‌ی ده‌ساله‌ای‌ست
    که چهار سال پیش، گلوله‌ی ظلم فرصت زندگی را از او ربود.
    صدای نوه‌ام را می‌شنیدم، اما تصویر کودکی در ذهنم جان گرفته بود که بی‌صدا شده بود.
    کودکی که باید گل‌خوشه‌‌ای می‌شد و با بازی و شعر و رؤیاهایش هم‌ذوقی می‌کرد.
    گریستم به تقدیر اندوهبار کودکی که چهار سال، آغوش خانواده‌اش از او خالی مانده.

    گریه‌ام بند نمی‌آمد.
    در دلم طوفانِ آشوبی بود که راه به بیرون نمی‌یافت.
    «خدای رنگین‌کمان» یادافروزِ زخمی‌ست به نام «کیان».
    زخمی همیشه‌باز، که گره خورده با گلوله،
    در حافظه‌ی ایران.

    @yaddashthayemaryamgoli

  55. جمعه‌ را دوست دارم. خیلی‌ها دوست ندارند.
    برایم پر از انرژی و انگیزه‌است. برای خیلی‌ها دلگیر.
    مثل کارتون‌های بچگی، خیلی‌ها چیزهایی دیگر دوست داشتند. ولی من عاشق نیلز بودم.
    جمعه را روز خانواده نامیده‌ام. از زمان مجردی. حتی با دوستانم جایی نمی‌رفتم.
    رسم خانه‌ی پدری جمعه‌ها ناهار آش، شام قرمه سبزی است.
    این رسم را با خودم به جهیز آوردم.
    ناهار آش باقِله گذاشتم. قطعا مثل کیبرد من نمی‌دانید باقله یعنی چه. در زبان ملایری یعنی لوبیا قرمز. به بچه‌هایم اسم درست آش را یاد داده‌ام. بقیه نه. می‌گویند آش لوبیاقرمز. ولی این آش وجود ندارد. باید اسم درست نسل به نسل بگردد. نمی‌خواهم در تونل زمان این اسم گم شود.
    ملاتش اما لوبیا قرمز و بلغور گندم است. ملایری‌ بلغور گندم اما اُروش می‌شود. کمی نمک و پیازداغ.
    بعضی‌ها هم هنگام سرو، شیره‌ی انگور را به عنوان چاشنی اضافه می‌کنند.
    من اما شیره نه دوست. نانی پهن می‌کنم و آش را رویش می‌ریزم. این آش را فقط به‌خاطر نان زیرش می‌خورم. طعم بهشت می‌دهد.
    بعد از ناهار سر درد لعنتی آمد. چه شده نمی‌دانم. تلافی یک سال رفتنش را در این هفته یک جا درآورد.
    تمام روز را زهرمارم کرد. مدام شدتش بیش‌تر می‌شد.
    برای شام تصمیم داشتم خوراک لوبیاسبز درست کنم. چون سبزی قرمه نداشتیم.
    همه خوراک لوبیا چیتی دوست دارند، ولی من سبز.
    بعد تصمیم گرفتم کوکوی لوبیاسبز درست کنم.
    در نهایت کوکوسبزی ساختم.
    چقدر این کوکوی لعنتی را دوست دارم. اکثرا دوست ندارند.
    سس قرمز هم رویش بیاید عالی می‌شود.
    بعد از خوردن شام سر دردم قطع شد.
    محمد را مامور قصه خواندن کردم. اما دو وروجک التماس می‌کردند که من قصه بگویم.
    چرا که از پس من بر می‌آیند و می‌توانند ۵۰ تا کتاب و قصه‌ی من درآوردی را به خیک من ببندند.
    محمد اما کتاب‌ها را خلاصه می‌کند و قال قضیه را می‌کند.
    قصه را گفتم و آمدم بخوابم که سر و کله‌یشان پیدا شد، که گرسنه‌ایم.
    برای خودشان شیرکاکائو درست کردند و همین که به تخت رسیدند بی‌هوش شدند.
    بله شخم زدن خانه قطعا انسان را خسته و بی‌هوش می‌کند.
    این روزها خیلی کلافه‌ام.
    باشد که رها شوم.
    او از آیندگان و ما از بی‌خیالانیم‌.

  56. پسران خواهر آخری خانه ما هستند و من می‌خواهم گزارش نیک بنویسم و از این «شُدآیند» شان کلافه‌ام. شدآیند را دیروز از کتاب «فرهنگواره فارسی خلاق» یاد گرفتم و فکر نمی‌کردم به این زودی بتوانم خرجش کنم.
    باید بنویسم و بروم سر کارم که نه جمعه حالیش است و نه مرخصی و روز تعطیل.
    روز را با هجده دقیقه پیاده‌روی شروع کردم. آزاد نویسی کردم. نیم ساعت در ورد تایپ کردم که 850 کلمه شد. احساس خستگی داشتم یک ساعت خوابیدم. بیدار شدم و برای تمرین کلاس نویسندگی خلاق استاد کلانتری صحنه نویسی کردم. نیمی از تمرین را نوشته ام بقیه را امشب یا فردا صبح می‌نویسم.
    ساعت 2 بعد از ظهر سر کارم بودم. توانستم دقایقی از وبینار نویسنده‌ساز را گوش دهم. روز دهم ترک سیگار است و وسوسه سیگار همراه با سردرد داشتم که مقاومت کردم.
    شام را سر کارم خوردم. به مغازه ساندویچی همسایه‌مان هندی سفارش دادم و با سس تند خوردم. وسوسه سیگار از بین رفت و امروز پیش خودم روسفید در آمدم.
    ساعت یازده و پانزده دقیقه به خانه رسیدم. دو صفحه از کتاب «فرهنگواره فارسی خلاق» را خواندم و واژه زیبای «شبنمزاد» یقه‌ام را گرفت، در شعری از میرزاآقا عسگری:
    «شاید که واژگان شبنمزاد
    چکه‌چکه
    در اقیانوسی کهن فرو شده‌اند»
    همین واژه باعث شد به کتاب «ستاره در شن» میرزاآقا عسگری مراجعه کنم و تکرارخوانی داشته باشم:
    «تابان جرقه‌یی بودم
    در بوسه دو چخماق
    شگفتا، کوتاهْ‌گاهی که منم!»
    دست استاد کلانتری امروز به همراهم بود و هر پنج مورد را در برنامه داشتم.
    -پیاده‌روی 18 دقیقه
    -آزادنویسی 30 دقیقه
    -تکرارآموزی : ستاره در شن
    -کلمه برداری: شبنمزاد، کوتاه‌گاه
    -گزارش نیک را هم ملاحظه فرمودید.
    -نمره‌ ام به امروز 8

  57. سال‌واژه:پیوستگی

    رابطه وقتی بر عشق و علاقه باشد فرق ندارد حیوان باشد یا انسان؛ چشم‌پوشی می‌کنی از کار بد و ناشایستش!

    هر روز به محض اینکه یک کم هوا روشن شود میو‌میوهای اشلی بیدارم می‌کند که برایش غذا بگذارم یا اگر ظرف آبش کم باشد پرش کنم.
    امروز برایم عجیب بود که نیامد. صبح که پا شدم کتابی را که دیشب می‌خواندم و کنار تختم بود برداشتم تا روی میزم بگذارم. اول فکر کردم هنوز خوب لود نشدم و چشم‌هایم خوب نمی‌بینند. سطح میز و قسمتی از یک دفترم در مایعی زرد‌ رنگ غوطه‌ور بود. برقم گرفت. فهمیدم قضیه از چه قرار است.

    خواب پنجاه‌ساله از سرم پرید با رایحه‌ی جیش آقا اشلی.
    کارد میزدی خونم درنمی‌آمد.
    پشت سرم را که نگاه کردم ایستاده بود و بِر و بِر نگاهم می‌کرد.
    چاره‌ای نداشتم جز اینکه از سر عشق مثل کودکی بچه‌هایم جیش ایشان را تمیز کنم و از گل نازک‌تر نگویم مبادا دل‌آزرده شود آقازاده.

    یک ساعتی بخاطر نظافت اطاقم کارهایم به تعویق افتاد.
    قرار پیاده‌روی با دوستم را کنسل کردم. بعد نشستم به آزاد‌نویسی در همین مورد که وقتی عشق باشد، فرق نمی‌کند به مجنون باشد یا اشلی 🐈‍⬛

    ۳۰ صفحه از «جای خالی سلوچ» را خواندم و به صفحه‌ی ۲۰۵ رسیدم.
    ناهار را همسرم آماده کرد. دمپختک ماش با ترشی. خوشمزه بود و قابل تقدیر.

    خواب‌نگاری امروز حسابی درگیرم کرد. خوابی را که چند شب قبل در دفتر نوشته بودم تا یادم بماند امروز برای ویرایش و تکمیلش دست به دامن گوگل شدم برای پیدا کردن نام پرنده‌های اساطیری.
    بالاخره بعد از یک ساعت و نیم ویرایش و نوشتن و تکمیل اطلاعات منتشرش کردم.

    عصر با دوست عزیزی که از گناباد آمده بود قرار داشتم. در کافی‌شاپ دیدارمان تازه شد و دو ساعتی با هم حرف زدیم.
    از بچه‌ها گفتیم او از دخترش که آمریکاست و من هم از پسرم که کاناداست و هر دو نگران وضعیت کنونی ایران و مردم ایران هستند.

    از او جدا شدم و پیاده‌روی کردم و به خانه برگشتم. بعد روی قسمت دیگری از داستانم کار کردم تا فردا تکمیلش کنم و به اشتراک بگذارم.
    و اینک می‌نویسم گزارش نیک امروزم را گزارشی از روزی که میان دوستی و عشق و نوشتن گذشت.

    #گزارش_نیک
    ✍ زری قوام

  58. سحرخیزی قبلن بهت می‌آمد الان نه. شعر‌جمله‌ها را می‌خانی. رونویسی می‌کنی. می‌خابی. بیدار می‌شوی. داستان کوتاه می‌خانی. در حد خرده‌عادت‌. رسیده‌ای به بخش چهار. من هم مثل تو وامانده که چه نخی هست بین پرونده‌ها. از کتاب‌خانه شیوه‌ی فنی نمایش‌نامه‌خانی بر می‌داری. بخش خلاصه‌ی سه فصل اول را می‌خانی. رابطه‌ی علل معلولی با وضعیت تعادل و حادثه‌ی مهیج. چند صفحه‌ای از ایوانووف می‌خانی. قصد داری با کتاب شیوه‌ی فنی نمایش‌نامه‌خانی بررسیش کنی. یادش بخیر پارسال آذر ماهی گرفته بودی. چند صحنه‌ی چند ثانیه‌ای هم پر ذهن جفتمان از خاندنش در مدرسه می‌پخشد. هنوز به حادثه‌ی مهیج نرسیده‌ای. گمان می‌بری وضعیت تعادل همین زمین‌داری و کم‌پولی است. شاید حادثه هم اعتراض کارگرها یا همچنین چیزی باشد. صداع را می‌خانی. فقط نصفه‌اش را. نویسنده مثل من« تو» را خطاب کرده. پنج‌جمله می‌نویسی. بیشتر حتا. سی‌تایی. اما فقط چندتایی از عطر. کلمه‌ی ساحلک. به شیوا می‌گویی بهرام صادقی تو نمایش در دو پرده چه آتشی به پا کرده. مثل دیروز نخ و سوزن به دست می‌افتی به جان جرخوردگی‌ها. اصلن نمی‌فهمت. لباس را بنداز. دور این چه کاری‌ست؟ خودت هم نمی‌دانی. برخلاف همیشه حین کار جسمی ذهنت گنجشگ‌گونه نمی‌پرد. متمرکز بر موضوع دوخت‌ و دوز. تلاشی برای فلسفه‌بافی ازش. با یک ساعت حمام به عنوان بی‌شعورترین شهروند شناخته می‌شوی. آزادنویسی می‌کنی. حدود یک ساعت. توش تصمیم می‌گیری برگردی به بافتن. خریدن کاموا بهانه‌ی خوبی است تا سری بزنی به پارک شهر. راستی باید عضو کتابخانه‌اش هم شوی. دفعه‌ی پیش مدارک و این حرف‌ها همراهت نبود. به شدت مشتاقم که چه کتاب‌هایی دارد. البته از وقتی که با نویسندگان تبعیدی آشنا شدیم بقیه به نظرمان گوزاند. شاید چون آزادند. در دفتر طراحی مواردی از کتاب خط در گرافیک را یادداشت می‌کنی. سرچکی می‌کنی تا فرق طراحی فونت و طراحی حروف را بفهمی. وامانده که الان انجام چه کاری برایت مناسب‌تر است. حروف یا فونت؟ به گمانت طراحی فونت پروژه‌ای بزرگ است. پس می‌روی سراغ حروف. دنبال لوگوتایپی برای اسمت. همش به لطف ثبت روزنویسی تو نویسنده‌ساز. همین جریان به فکرت انداخته کمی با اسم خودت ور بروی. خیلی از اسکیس‌هایت جالب‌اند اما کو پس رابطه‌ی فرم و محتوا؟ آن‌طور که باید عجیب نیستند. شوریده و جادویی نیستند. خیالی هم ندارند. قانونی هم نکشسته‌اند. می‌گویم نکشسته‌اند چون اصلن قوانین را نمی‌شناسیم. هوا ابری. بادی. کمی بارانی. گامیدن را باید گاییدن. با خاهرت می‌روی. می‌خری برایش دو کش ساتنی. می‌خرد برای خودش کیف آرایش. کش شده پولِ راه انداختن ایلسترتور. خاک تو سرت کنم که اسمش هم نمی‌توانی بگویی. کار کردن باهاش که بماند. می‌خاهی ضدافتاب بخری. داروخانه‌ها بسته‌. دست‌فروش‌ها خانه‌هایشان. گرد و خاک تو چشمت و چشمش. چشم خاهرت. پیچیدی و پیچید به کوچه پس‌کوچه‌های خلوت. کوچه‌های پر درخت. کوچه‌ای که بود پشت پارکینگ عمومی. با دیدن ماشین‌های قراضه می‌افتی و می‌افتم یاد سریال‌های ده نود آمریکا. این منظره در غروب چگونه است. خاهرت می‌گیرد چند عکس بد و گریه‌آور برای عکاسان. زر می‌زند و زر می‌زند و کمی هم ور. از چی؟ کص‌دراماهای مدرسه. مدام می‌گویی دو سه دقیقه‌ای کن سکوت و کن توجه به اطرافت. درخت‌ها را ببین. ابرها را. نگاه درِ این ساختمان چه قشنگ است. می‌گوید می‌بینم و می‌حرفم. احساسم آن لحظه می‌دانی چه بود؟ همان که از دهانت پرید و به خاهرت هم گفتی. احساس مردی که زنش هی خرج می‌کند و زر می‌زند آخر سر هم می‌گوید عزیزم تو خیلی لجی هستی. به من توجه نمی‌کنی. کوچه یوسفی. کوچه نظری. پارکی می‌نشینی تا وبینار شرکت کنی. مگر نت کار می‌کرد؟ باران می‌‌آید بیش از چند کم. اصرار می‌کند به برگشتن. بر می‌گردی. از دورترین راه بر می‌گردی. خاهرت را می‌فرستی خانه. کمی می‌گامی نزدیک مترو. گامیدن را باید در سکوت و خلوت گایید. مترو را می‌بینی و بچه‌هایی که فوتبال بازی می‌کردند. تابستان این قسمت بچه‌ها ببشترند. دختر بچه‌هایی که اسکیت می‌کنند. مادرانی که روی نیمکت‌ها می‌نشینند. البته تابستان. پسر و پدری هم دوچرخه‌سوار کنار زمین فوتبال. نزدیک‌های هفت بر می‌گردی. خطاطی می‌کنی. قبلش وسایلت را تمیز می‌کنی. آب می‌جوشی. سرد که شد چند قطره‌ای می‌ریزی تو جوهرت. در فاصله‌ی سرد شدن گزارش می‌نویسی. حالا خطاطی می‌کنی. عذر می‌خاهم الان هم خطاطی نمی‌کنی. تازه می‌آغازی نگریدن را. بعد قلم را روی مشق حرکت می‌دهی. حالا جدی جدی و راستی راستی می‌آغازی خطاطیدن را. ترس مثل همیشه هست مثل خدا که همیشه هست. موبی دیک یا چیزی شبیه به این. اسماعیل صدایم کن. شب هول. خطاطی یعنی مواجه با ناتوانی. می‌کوشی تا مواج نشوی. می‌شوی اما به ساحل نمی‌رسد. حروف را بی‌نقص می‌نویسی. اتصالات و کلمات را می‌رینی. «گا» را یک صفحه تمام می‌نویسی و می‌بینی. در چندتای آخر فرجی حاصل می‌شود اما باز آنچه که باید نیستند. بیش از سایر روزها روزنویسی می‌کنی. هزار و اندی کلمه. اندی که خاننده است و می‌گوید خوشگلا باید برقصند از ننه‌اشان نترسند. از تن‌خاهی می‌نویسی. من را می‌خاهی جانم؟ از خطاطی و تایپوگرافی. می‌گردی پی معناشان. به جایی نمی‌رسی. می‌گردی پی معنای درس و مدرسه. می‌یابی. می‌بینی هرکدامشان معنایی جدا دارند. مدرسه می‌روی و قصدت دیپلم گرفتن برای آدم دیدن. هر چند که صرفن در حد رفع تکلیف حرف می‌زنی. یادداشت می‌نویسی برای کانال. کوتاه. انتظارش را نداشتی اما یادداشتی ارگاسم‌رسان هم نبود. در بازنویسی به کل تغییر می‌دهی زبانش را. گزارش را می‌بازنویسی. می‌فرستی. هنوز نفرستاده‌ای. چند دقیقه‌ی دیگر می‌نویسی. چند دقیقه‌ی بعدترش هم چند خطی می‌نویسی از نامه‌ی شیوا. خوشبختانه یک فصل کامل فرصت داریم

  59. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    +صبح را با چند کلمه نوشتن در رختخواب آغاز کردم. یک دفترچه خریده‌ام برای نوشتن در بستر. «نوشتن‌بستری» هم حالی دارد و صفایی.
    + دندان‌ ساییدم. با خمیر ژله‌ای. باید حوصله کنم. اهمیت سلامت دندان‌ها را فراموش کرده‌ام.
    +بافتی تن کردم و کفشی پا و گامیدم و دویدم در حیاط خوابگاه. باران می‌بارید. نم‌نمک. کوتاه. سبزه‌ها باران سوده و شبنم‌زده. خردقارچ‌‌هایی لاولوی علف‌ها عرض اندام کرده بودن. عشق‌بازی کردم با گلی زرد. انگشتر زیبایی بود.
    + دست یاری رساندم به همنشین شیرازی‌ام. چمدان‌هایش را تا طبقه‌ی سوم بردیم. گل می‌گفتیم و گل می‌شنفتیم. پس از چندین‌ماه دیدار. همین نیکی امروزم، مهر خوب بودن سراسر روزم را زد.
    +فطیری خوردم کره‌مال و آب‌جوشی. گردویی شکاندم با پایه‌ی صندلی. محدودیت، خلاقیت می‌آورد. خوابگاهی‌ها این را خوب درمی‌یابند.
    +لابه‌لای کارها، پشتیبانی می‌کردم. دیگر به شروع دوره نزدیک می‌شویم و پرسش‌ها کم می‌شود.
    +رفتم پی جاروبرقی. اتاق دیدن داشت. آشغال‌دانی شده بود. اما جاروبرقی خدازده توان مکش نداشت. سرپرست، چنگالی کرد توی لوله‌اش. بلکه مانع را بیاید. توفیر چندانی نکرد و از خیر تمیزی گذشتیم. فعلا البته. باز هم رفتم. به قول هم‌اتاقی «قسمت نبود.»
    +لیست کارهای روزم را نوشتم. ذهنم آرام گرفت. شفاف شد.
    + یک ربعی «سنگ صبور» را خواندم. برای من سخت‌خوان است. شکیبایی باید پیشه کرد برای خواندن.
    +پیش بردم آموزش‌ها کپی‌رایتینگ را. چه حظی می‌برم در دنیای رنگ‌و‌وارنگ تبلیغات. شهر، شهر فرنگه/ هفتاد و دو رنگه
    +گپی زدیم با دوست همدانی و گفتیم از دغدغه‌های دانشجویی. فارغ‌التحصیلی‌ات که از رگ گردن بهت نزدیک‌تر می‌شود، سرگیجه‌ی بلاتکلیفی می‌گیری.
    +ناهارم را گرم کردم و ترشی لیته‌ای قاطی‌اش و به خورد بدن جان دادم.
    +کاغذ سیاه می‌کردم با آزادنویسی‌هایم.
    +سنگ صبور را می‌خواندم در دل و تلاش برای ارتباط با آن.
    +شعری خواندم از رحمانی، نصرت و کاوافی. شعر. شعر. شعر. مجنون‌آسایی حین خواندن و حظیدن از تناسب‌ها.
    + نویسنده‌ساز را بودم و آزادنویسی کردم و توشه‌ای اندوختم. کیبوردفرسایی هم عالمی دارد.
    +گپی هم زدیم با مادرجان و خواهری. به خواهر فتوای کات دادم. هوا، هوای کات کردن است. از این پسره، چیزی در نمی‌آید.
    +بدن جان را مهمان سوپی کردیم و الحمداالله به مذاقش خوش آمد غذای سالم.
    +شروع کردم به خواندن کتاب «چرا باید بیشتر حرف بزنیم» اوس کلونتر. اوستا، اوستای ایجاز است. به جانم نشست. دغدغه‌ی حرف زدن دارم و چی از این کتاب بهتر. نویسنده‌سخنران جدید هم که آغاز شود، با کلّه می‌روم تو. از همین تریبون اعلام می‌کنم.
    +یادداشتی نوشتم. حساسیت واژگانی پیدا کرده‌ام. راحت واژه‌ای را نمی‌نشانم در صفحه.
    +الان هم می‌خواهم دندان بسایم و ژلی بزنم به رخسار و لالا کنم.
    شعر کاوافی:
    در این حجره‌های تاریک روزهایم چه خالی چه ملال
    بی‌قرار پیش و پس می‌روم و دنبال پنجره می‌گردم
    گشایشی است اگر بشود یکی باز کنم
    پنجره‌یی نیست یا من نمی‌یابم
    بهتر که نیست
    از کجا که نور دردسر دیگری نشود
    کی می‌داند نور چه چیزها را روشن کند؟
    کانال من:
    https://t.me/mrymsedaghat21

  60. روزهای اول پاییز، گرفتار ویروس جدید شدم. تب‌ولرز، سرماخوردگی، بدن‌درد، سردرد. خلاصه پکیجی از دردها. بیشتر روز خواب بودم. قرص می‌خوردم و می‌خوابیدم. و انرژی‌م را جمع می‌کردم برای آن چندساعتی که مدرسه هستم. بچه‌ها همراه بودند. سخت نگذشت. این روزها درست‌وحسابی نخواندم و ننوشتم، مگر دیدن و خواندن چیزهای قدیمی که کلافگی جسمی را از یادم ببرد. امروز خودم را از این مخمصه نجات دادم. به‌محض بیدارشدن، چندصفحه نوشتم. همان صفحات صبحگاهی. چای خوردم که گلویم باز شود. بعد قرص‌ها را انداختم بالا. حالا سرحال‌ترم. گزارش‌های نیک استاد را در کانال خواندم. توصیه می‌کرد در طول روز گزارش نیک را بنویسیم و با جملات پیوسته. تصمیم گرفتم امروز انجامش بدهم و دوباره بپیوندم به این جریان.
    کتاب خواندن روز را ترجیح می‌دهم به شب. وقتی که هنوز مغزت شب‌بخیر نگفته است. تقویم بی‌هدفی خواندم. درباره‌ی یلگی و نمایاندن امر نمودناپذیر به وسیله‌ی هنر. کتاب موسیقیدن را هم بعد مدت‌ها باز کردم. تعریف نویسنده از موسیقیدن جالب بود: «آهنگسازی، تمرین، و بازنوازی، اجرا و گوش فرادادن فرایندهای جداگانه‌ای نیستند بلکه همگی جنبه‌هایی از یک فعالیت عظیم انسانی به نام موسیقیدن به شمار می‌روند.»
    ناهار خوردم. خوشمزه‌ بود هرچند مزه‌ی واقعی غذا را حس نمی‌کنم. یک قسمت سریال دیدم. زبان خواندم. دولینگو به‌خاطر کم‌کاری اخیر، علامت قرمز می‌فرستد. برنامه‌ی کلاس فردا را هم نوشتم. موبه‌مو که یادم نرود.
    اکنون هوا ابری‌ست. جای دوری نمی‌روم. همین اطراف قدم می‌زنم که سنگینی چندروز خانه‌نشینی را پس بزنم.
    بعد از قدم‌زدنی نیم‌ساعته و اندکی خرید برگشتم خانه. باد تندی می‌وزید. کوچه و خیابان خلوت بود. هم‌اکنون صدای باران را می‌شنوم. بالاخره از این هوای ابری، باریدن گرفت. با دانه‌های ذرت، پفیلا درست کردم به اندازه‌ی خانواده. بعد نشستم پای خواندن کتابی که تعریفش را شنیده بودم. داستان نمک‌گیرم کرده بود اما از استرس کارهای خرده‌ریزه دوباره بلند شدم. برنامه‌ی پنج‌زنگه را نوشتم و همراه برنامه‌ی سه‌زنگه ارسال کردم برای معاون. دوباره آمدم سر وقت نوشتن.
    به‌گمانم اثر قرص‌هاست که دم‌ به دم هوای خواب به سرم می‌زند. به کانال دوستان سر زدم و از آن‌ها خواندم و چند خرده‌کار دیگر. احتمالا قبل از خواب، ادامه‌ی همان داستان نصف‌ونیمه را بخوانم.

  61. به بابا میگم فلان چیز اینجور شده، خوب بعدش اونجور شده، خوب.
    جوابش چیه؟
    رشته کلاف خاطره رو می‌گیره و می‌شکافه که آری فلانی توی جمعی نشسته بود هر چی می‌گفت به بقیه می‌گفت، بگو خوب.
    اینقد خوب خوب کرد تا یه رندی در اومد بهش که من دیگه خسته شدم به پسرت بگو برات خوب‌خوب کنه.

    عاشق شیوه‌ی آموزش مامان و بابامم، سرزنش و کنایه در صدر و قدرتمندترین شیوه از نظرشون
    گاهی که سر ذوق باشن احتمال اندکی تشویق هست البته در اغلب اوقات تهش یه ” اگه فلان کارم بکنی، بهتر میشه” هم هست تا یه موقع به قول بابا هوا برت نداره کافیه و مدام در تلاش باشی برای بهترشدن.
    چنین که می‌نماید و چنان که می‌دانی کرم کمال‌طلبی توی دی‌ان‌ای من هست.
    بعد از مراقبه، ترکیبی یوگا و پیلاتس زدم به صرف پلانک و شنا و اسکوات به عنوان دورچین.
    تا اتو رو به برق زدم، سرمو بالا گرفتم هفت هشت تا پیراهن و روسری و شلوار سرم ریختن و اینجوری صبح جمعه صاف شدم.
    حوالی ده و نیم بیردن زدم، بوی بارون بین ابرها قایم‌موشک می‌کرد اما رد عطرش تو هوا جا می‌موند و آدمو هوایی می‌کرد برای پرسه زیر بارون. اما هنوز اونجور نبود که خیس و خنکت کنه.
    دفتر که رسیدم یه نصف ماگم قهوه ریختم، یادم بود یه شکلات تلخ توی کیفم هست. یادگار دیروز بود، توی مغازه باقلوا‌فروشی توی نعلبکی ویکتوریایی و استکان کمر باریک گذاشته بودن تا با چایی بخورم. دلم نیومد یه جرعه رو آلوده کنم به طعم شکلات حتی تلخش.
    نیم ساعت آزادنویسی کردم همچنان بی‌قرار بودم. چند ورق از کتاب ” شکست بخورید و برخیزید” خوندم. باهاش خیلی موافقم در مورد اثر فرم‌های بدنی روی انگیزه حرکت یا میل به ایستایی
    رفتم آشپزخونه سینه مرغ آغشته به سس سیر رو گرم کردم و خوردم. دیگه وقت کار بود اما اینترنت کند بود کچلم کرد تا وصل شد و چنین بود که یک کله رفتم سراغ انبارداری، ترتیب موجودی‌ها و سفارش‌های جدید.
    ساعت ۵ عصر هم باز آزادنویسی. درود تمام خدایان عالم از ازل تا ابد بر روح استاد شاهین جان کلانتری که در سرما و گرما، تابستون و زمستون، غم و شادی، در همه احوال هیزم به اجاق نوشتن میریزه و جماعتی دورش گرم زندگی میشن.
    تا ۸ شب دفتر بودم. برگشت رفتم شلوار زرد ارغوانیمو از خیاطی گرفتم، دو شات از محصولات طبیعی‌باش گرفتم و درجا سرکشیدم.
    کل مسیر هم ویدئوهای معرفی رستوران و بیزنس دیدم از ” رکو‌شو”. عجب اجرا و ایده‌های نابی داشت‌. چقدر نمکی فلفلی تعریف می‌کرد دهنم آب افتاده بود برای تک‌تک غذاها.
    همینطور زیر بارون گامیدم. یه گپ با جواد داشتم در مورد محصولات مشابه سایتش در علی بابا و امکان واردات و شاید صادرات به کشورهای اطراف.
    در مورد ایجنت‌هایی که میشه برای کارش ساخت و چیزهایی از این قسم.
    خوب، امروز رو کمی گشودم با جزئیات تا روزهای آتی چه پیش آید و چطور مقبول افتد.
    راستی شعر ” بعد از تو” فروغ هم چسبید و می‌تونم ادعا کنم امروز هم خونسرد بودم هم خودمو در مرکز اتفاقات و مسئول زندگیم دونستم با انتخاب‌هام.

  62. سال‌واژه: تغییر
    ۱- برای ناهار آش رشته‌ای پررشته با نعناع‌داغ و پیازداغ فراوان درست کردم. همراه شدنش با نان بربری تازه و لیموترش تازه، عملاً مرا تا بهشت همراهی کرد.

    ۲- امروز هم دوست همپای صبحگاهی‌ام نیامد. نگرانش شدم و با مادرش تماس گرفتم. خدا را شکر اتفاق بدی نیفتاده بود و فقط دوران پس از عصب‌کشی را می‌گذراند. خیالم که راحت شد، نگرانی‌ام هم جمع شد و برگشت سر جایش.

    ۳- کتاب «ساخت داستان برند» اثر آرنولد میلر را شروع کردم. تعریفش را از یکی از دوستانم شنیده بودم و فعلاً چند صفحه‌ای از آن را خوانده‌ام. تا همین‌جا برایم جالب بوده و کنجکاوم ببینم در ادامه چه چیزهایی یاد می‌گیرم.

    ۴- به درد عمه‌ام می‌خورد، اما امروز نتوانستم برای پیاده‌روی بیرون بروم و در نتیجه پیاده‌روی را در خانه برگزار کردم. البته تا جایی ادامه دادم که شقایق احساس کرد ممکن است سرش گیج برود و همان‌جا بساط پیاده‌روی خانگی را جمع کردم.

    ۵- در سریالی که می‌دیدم، بازیگر اصلی در جواب کسی که می‌خواست او را بخرد، گفت: «پول بدترین چیزی است که می‌تواند انسان را با آن آزمایش کرد.» این جمله درست‌ترین جمله‌ای بود که شنیدم.

    ۶- با آتوسا درباره دایناسورها، عصر یخبندان و به وجود آمدن نخستین نسل انسان صحبت کردیم. بحث جالبی بود و چیزهای خوبی یاد گرفتم. فقط نمی‌دانم چرا در این میان باید دلم برای دایناسورها بسوزد. بالاخره موجوداتی بودند که تصور هم‌زیستی با آنها به اندازه کافی وحشتناک است.

    ۷- نمره امروز ۹ شد. یخچال خانه را حسابی سابیدم، به حرف‌های شقایق گوش دادم، صفحات صبحگاهی نوشتم و آزاد‌نویسی کردم. اما مهم‌تر از همه اینکه نه نگرانی خاصی داشتم و نه ناراحت بودم. همین آرامش برایم دلیل کافی بود که امروز را با خیال راحت ۹ بدهم.

  63. امروز را در خانه بودم. کارهای جمع‌وجور خانه و شست‌وشو و از این دست کارها. بعد از صبحانه، کتاب «هیچ‌چیز جای کتاب را نمی‌گیرد» را شروع کردم و در فواصل مختلف خواندم. مدتی بود از خواندن دور افتاده بودم. سفر و ازدحام دیدارها و بیماری، روال خواندنم را تغییر داده بود. امروز در آرامش و با مزه‌مزه کردن، بخش‌هایی از این کتاب را خواندم و لذت بردم. میان این خواندن‌ها هم کار خانه انجام دادم. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. در ۲۵ دقیقه آزادنویسی، به گفت‌وگوهای ذهنم پرداختم و از چند و چونشان پرسش کردم و پاسخ دادم. این بار از هزار کلمه رد شدم، ۱۰۵۵ کلمه. در هر حال به این نتیجه رسیدم که نیاز به تغییر دارم، هم در زندگی، هم در فکر. برای بهبود نوشتنم باید کیفیت زندگی‌ام را بهتر کنم.
    از کانال برخی از دوستان هم مطالبی خواندم.
    اسم بچه‌های یکی از مدرسه‌هایم را در دفتر نمره وارد کردم و برنامه را نوشتم.
    یادداشت کانال را هم نوشتم.
    دیشب هم آخر وقت در کارگاه خودواژه ثبت‌نام کردم.
    امروز آرام‌تر با زندگی برخورد کردم و خستگی‌ام را پذیرفتم و سعی کردم از خودم انتظار زیادتر از توان بدنی‌ام نداشته باشم. در مواقع استراحت، اندیشیدم. در یکی از نوبت‌های اندیشیدن یاد طعم آلوهای قرمزی افتادم که در تبریز از باغ دوست چیده بودم، از درختی که بسیار زیبا بود. شش یا هفت صبح بود که با لذت می‌خوردمشان. دراز کشیده بودم و مزه‌شان را به جانم هدیه می‌دادم. وقتی دستم را دراز کردم سمت ظرف و دیدم هنوز یک آلوی دیگر هست، خیلی خوشحال شدم. شاید چون آن آلو،آخرین چشیدن آن طعم برای امسالم بود. فکر می‌کنم به خاطر خوردن یک آلو که کم‌مزه بود، یاد این خاطره افتادم. دوست دارم آرام‌تر زندگی کنم و لحظات را ببینم و بشنوم و بچشم و ببویم و بسایم. حس‌هایم را بیشتر دوست دارم بعد از این بیماری که چشایی و بویایی‌ام رفته بودند.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

    1. در امروز‌بودگیِ دیروز، یوزپلنگان نجدی را تا انتهایش دویدم و جان‌بخشی‌هایش را بوسیدم.¹
      خنزر پنزرهای آغشته به ماجراهای این مجموعه، از من هم انسان‌ترند.‌ می‌گویی چرا؟
      می‌گویم که در داستان یکی مانده به آخرش «سه‌شنبه خیس» ما چتری را می‌بینم که آدم شده. نه این که سیاوش شده باشد.
      آدم شده. همچون درختی که میرآقا شده بود.²
      به گمانم آهِ انسانی آن چتر دل‌خور، تا زمانه‌ی ما کش آمده و حالا نشسته است روی گلویمان.
      آزادی تر و تازه‌‌اش هم الهام‌بخش بود. همان داستان‌ یکی مانده به آخر. سه‌شنبه‌ی خیس.
      می‌شود که آن آزادی، از کاغذ برخیزد و در زمانه‌ی ما بنشیند؟
      اگر آره، می‌شود باران هم با او هم‌نشین شود؟
      آن روز، در زمانه‌ی ما چگونه خاهد بود؟
      خدا می‌داند. آنچه مرا دانستن است، بازگشت به این مجموعه و ذکر شدنِ «شب سهراب‌کشان»ش است.
      باقی راه را تمرین کردم. زبان خاندم و اسطوره‌ها را کاویدم.
      اتاق را هم مرتب کردم. نویسنده‌ساز را پس از هفته‌ای بودم و در آن نوشتم. بعد هم برای سمج‌بچه‌مان تولد گرفتیم. فهمیدم که بغل کردن را از بغل شدن بیشتر دوست دارم.
      ¹مجموعه داستانی از بیژن نجدی‌ تحت عنوان «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند»
      ²اشاره به یکی از داستان‌های مجموعه تحت عنوان «خاطرات پاره‌پاره‌ی دیروز»

  64. احمد عزیزی نوشته بود: «ساعت رنجِ صبح از خواب بیدار شدم.»… خوب خابیدم. الان ۱۴:۰۴ است. داشتم رو کاغذ می‌نوشتم. روی کاغذ برمی‌گردم به کودکی، با خطی که روزبه‌روز کودکانه‌تر می‌شود، نقطه‌هایی که جداجدا ترسیم می‌شوند و حروفی که وضوحی دبستانی می‌یابند… هوا بارانی‌ست. کاش در بارانشهر می‌زیستم بی‌‌لحظه‌ای وقفه در بارش. می‌دانم که دلم را می‌زد و آن‌گاه از تمنای آفتاب می‌نوشتم. می‌دانم و می‌خاهم. مثل عشق که می‌دانی حضور مداومش نامرئی‌اش می‌کند اما تو برای همه‌ی لحظه‌ها می‌طلبیش. مصیبت آدمی همین است: نهایت برخی چیزها را می‌جویی اما نیک می‌دانی که لذت در اندک‌سهمی از آ‌ن‌هاست. ضرورت تلخِ یک عالمه نداشتن برای درک ذره‌ای داشتن… حیف نیست این هوا را وابگذارم و نروم پیاده‌روی؟ تا ساعت پنج برنامه‌ی خاصی ندارم. پس اول ۲۵ دقیقه (یک پومودورو) مطالعه می‌کنم و بعد می‌تنم به چاک جاده، تنیدن با جاده را خوش‌تر می‌دارم، «جاده اسم منو فریاد می‌زنه». قبلش به تفأل بنگرم به دیوان فروغ فرخزاد: «چه گریزیت ز من؟ چه شتابیت به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی اینهمه تاریک پناه؟»… قبلِ گامیدن ۲ «پومودورو»، یعنی ۵۰ دقیقه «شازده احتجاب» خاندم. در عنفوان جوانی چندان راه‌دستم نبود و درست درکش نمی‌کردم، حالا اما مثل آبِ روان صفحه به صفحه جلو می‌روم و چه لذتی هم می‌برم. بعد پا شدم راه بیفتم، پیرهن تازه‌ام یادم افتاد، چند هفته است افتاده یک گوشه فرصت نمی‌کنم ببرمش خشکشویی. پیرهن سفیدِ خوش‌دوخت و خوش‌قواره‌‌یی‌ست. هرچند دلم از زودچرکیِ لباس‌های سفید پُر است، اما حیا نمی‌کنم و باز لباس سفید می‌خرم. خلاصه گفتم بگذار پیرهنه را همین حالا افتتاح کنم. باهاش بروم زیر باران تا اولین مواجه‌اش با آسمان، رمانتیک رقم بخورم. اولِ راه باران جانی نداشت،‌ منظره‌ام شاشیدنِ مردی شلوارکی بود گوشه‌ی خرابه‌ای و آن‌سوترش پیرمردی که چیزی شبیه تور ماهیگیری پیچیده بود گرد خودش و توی نخاله‌ها می‌گشت. اما ده دقیقه بعدش شیر دوش آسمان باز شد، باز شدنی. مخصوصن زیر باران راه می‌رفتم. مگر می‌شود ادعای باران‌دوستی بکنی ولی تا می‌بارد شورتت با بکشی رو سرت و بخری تو پستو؟ سرِ راه ۱۵۰ گرم قهوه‌ی تازه خریدم. حالیا دفترم. دومین قهوه‌ی روزم را نوشیده‌ام و آماده می‌شوم برای وبینار نویسنده‌ساز. قبلش پیرهنه را انداختم تو حمام. شاید خودم اتویش کنم… گمانم فلانری اوکانر بود که گفت: «اگر یک نفر تنها ۷ سال زندگی کند هم عمری قصه دارد برای نوشتن.»، (البته این ۷ سال را یکجا نوشته بود ۱۷ سال. ولی فرقی هم نمی‌کند. پس پی‌اش را نمی‌گیرم تا عدد دقیق را دربیاورم.) می‌افزایم: اگر یک نفر روزی ۲۰ دقیقه هم پیاده‌‌روی کند، دستِ کم اندازه‌ی یک داستان کوتاه چیز می‌یابد واسه نوشتن… حالا که بارانی‌ست سخن حکیمانه‌ای هم در باب عشق دربنمایم: «ٖعشق یعنی دیر نکنی. چه سر قراری ساده، چه در بزرگ‌ترین وعده‌ها.»، اگر دستت به دنده می‌رسد، بده شِش… دیگر اینکه هضم غذا را نمی‌دانم ولی پیاده‌روی برای هضم کتاب بهترین گزینه است، البته بعد از نوشتن… یک ایده هم به‌ذهنم رسید که شاید بزودی در قالب فرسته‌ای وبلاگی هوایش کنم:‌ «فهرست کتاب‌هایی که نیمه‌کاره رها کرده‌ام اما دوستشان دارم»… رسیدم به ۲۲:۵۵. از وبینار نویسنده‌ساز به اینور را بگویم برایت. اولِ وبینار از این گفتم که تکرار -در شکل‌های گوناگونش- یکی از مؤثرین شیوه‌های آزادنویسی است. می‌توانیم کلمات ثابتی را مدام در آغاز جملات تکرار کنیم یا جمله‌هایی بنویسیم با فعل‌های مشترک، حتا از این بهتر، می‌توانیم یک مضمون ثابت در نظر بگیریم و ده‌ها جمله‌ی گوناگون بنویسیم به‌قصد یافتن بهترین شکل بیانِ آن مضمون. هدف از آزادنویسی خلق متنی شسته‌رفته نیست که فوری به مخاطب عرضه شود. آزادنویسی را تمرین‌های باشگاهیِ ورزشکاری حرفه‌ای ببینیم، قهرمان المپیک هم توقع ندارد تمرین‌های روزانه‌اش زیر دوربین‌ها باشد و هر روز بهش مدال بدهند، درخششی اگر دارد هر چند سال یکبار است. آفرینش ادبی هم همینطور است، هزارها کلمه می‌نویسی محض دستگرمی بلکه بعدِ قرنی آس رو کنی… تو پرسش‌وپاسخ‌های وبینار باز هم حرف به تصمیم‌گیری کشید و پیشنهاد کردم شناخت خطاهای شناختی را جدی بگیریم. برای شروع، همین فهرست خطاهای شناختی در ویکی‌پدیا هم سودمند است. بعدها برای شناخت هر خطا می‌توان سراغ منابع جدی‌تر رفت… پساوبینار بدنه‌ی فرسته‌ی روزانه‌ی «گزارش نیک» را به‌روز کردم. «دست نویسنده‌ساز» را هم به صفحه افزودم… «گزارش نیک» حالا برای خودش روزنامه‌ی پروپیمانی شده با ستون‌های رنگارنگی از همسفران همدلِ من… ساعت ۷ آخرین جلسه‌ی بازخورد به تمرین‌های کارگاه «کودک‌نویس» را برگزار کردم. بزودی منتخبی از داستان‌های این کارگاه را توی کانال مدرسه نویسندگی هوا می‌کنیم… شام نیمرو خوردم. سبک‌تر که غذا می‌خورم کارآمدترم… یک وقت اساسی گذاشتم برای مرتب کردن کاغذهای پراکنده‌ی روی میزم. جمعه‌ها فرصت خوبی‌ست برای دیجیتالی کردن نوشتجات کاغذی، و همین‌طور برنامه‌ریزی برای هفته‌ی پیشِ رو… بعد رفتم دراز کشیدم و سه پومودوروی دیگر «شازده احتجاب» خاندم و خلاص. ۵ تا ۲۵ دقیقه برای کتابی ۱۱۸ صفحه‌ای. کُند خاندم، ولی لطفی هم در تندخانی نمی‌‌بینم. مارشال مک‌لوهان گفته بود شیفتگان حقیقیِ مطالعه عاشق مزه‌مزه‌ی کلماتند. برگ برنده‌ی «شازده احتجاب» نمایش هنرمندانه‌ی خشونتِ برهنه و ریشه‌داری‌ست که برای آگاهی از تاریخ نکبت‌ناکِ این سرزمین ضروری‌ست. امشب فیلم «شازده احتجاب»‌ را هم می‌بینم. کار کارگردان فیلمِ‌ محبوبم: «خانه‌ای روی آب»… الان می‌روم پیاده‌رویِ‌ شبانه. ضرب‌المثل مهجوری می‌گوید: «شب، قلعه‌ی مرد است.»

    1. الهی کلمه مضمون😉😊😂 درست نوشته بودم وقت نکرده بودم برم چک کنم، ببینم درست نوشتم خدارو شکر این رو حداقل درست نوشته بودم
      خوبه ۲ بار هم تکرارش کردید
      مضمون جان فکر کنم اگه آلزایمر بگیرم دیگه تو رو یادم نره چطوری بنویسم😁

      ولی یک عبارت دیگه پشت بندش نوشته بودم که دو تا غلط املایی داشت
      بیسوادیست که از دوران طفولیت مانده🙈
      سوتی از این وحشناکتر نمیشد داد☺️
      مثلا اومده بودم دلجویی اونوقت
      یه دفعه مخاطب بیاد با این جمله مواجهه بشه😎
      بیسوادیت که از دوباره طفولیت مانده🤭
      این چه جور دلجوییه آخه دختر 🙃 تو روحت صلوات دختر که با این غلط املایی آبرو نمیزاری برام😅😊

      خلاصه واقعا حقم بوده معلم ابتدایی و راهنماییم همیشه املا رو بهم تک میدادن🤣

      پرستو ۶ ساله پیش دبستانی از تهران😶‍🌫️
      ممنون بابت آموزش پنهانتون😉

  65. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»
    صبح با دیدن صورت سارا جلوی رویم شروع شد.
    صبحانه‌ی مادر دختری خوردیم. وقتی آب توی کتری برقی قل‌قل می‌جوشید گلویم تیر کشید از ترس. نمی‌دانم چرا با آب داغ یاد شکنجه می‌افتم. مرگ‌های با درد و زجر. مثلاً آب داغ بریزند توی گلویت. شاید جایی خوانده یا شنیده باشم که در زمان‌های قدیم این‌گونه آدم‌های خطاکار را می‌کشته‌اند. بگذریم.

    امروز جمعه‌ی شلوغی بود. از صبح یک کوه ظرف شستم و بعد هم ناهار و بعدش هم رفتم خانه‌ی دخترخاله‌ام برای پختن حلیم. امروز هفتم خاله فاطمه بود. و بنا بود حلیم خیرات کنیم. بعد از بخت و پخش حلیم آمدم خانه. هم خیسِ عرق بودم و هم این که باید به درس بچه‌ها می‌رسیدم. و دوباره مرتب کردن و جارو زدن خانه.

    چند صفحه از کتاب شعر «زمستان از گریبان تو آیا سربرآورده است» نوشته‌ی علیرضا رجبعلی‌زاده خواندم. صبح هم بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی و برنامه‌ی روز به کانال بچه‌ها سرزدم. بالاخره برنامه‌ی ساحلک از دیشب روی گوشی‌ام نصب شد. ذوقش را دارم کلی بنویسم آن‌جا.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  66. نیک‌روزی

    موهای بلندم را موخوره‌گیری کردم تا با من بمانند.
    – ستون پای صحبت بزرگترها را با قصه‌های ملانصرالدین آمیختم و ربطش دادم به روزگار سیاه خودمان.
    – سرکی به دیوان آزاد بلگرامی زدم و دوستانم را به چند بیت مهمان کردم.

    – می‌روم دوش بگیرم و روحم را برای دقایقی از روزگار ککه‌مال جدا کنم.
    لباس‌های بچه‌ها را لکه‌گیری می‌کنم و لباس‌های سفید را با دست می‌شورم. یک ساعت‌وربع توی حمام بودم. الان هم مچم درد می‌کند😒

    -ناهار قرمه‌سبزی و برنج پختم.
    -یوتوب‌ویدیوی زبان را دیدم و کلمات جدید را یادداشت کردم.
    -ناهار خوردم و چرتی یک ساعته زدم.
    – در وبینار نوبسنده‌ساز با دوستانم ۲۵ دقیقه نوشتم که «وصیت‌نامه» شد عملن. تا بحال چنین تجربه‌ای نداشتم. ترس و ابهام عجیبی خِرَم را گرفته است.

    -پیاده‌رویِ یکساعته‌ای با گلبرگ داشتم. گلبرگ اجازه نمی‌دهد به ایده فکر کنم و باید شنونده باشم برایش ولی پیاده‌روی را با او دوست دارم که کمکم می‌کند دخترم را بیشتر بشناسم و او روی من حساب کند.

    -با همسایه‌هام یک‌ساعتی خوش‌وبش کردم. هر دو اهل خوزستانند و حرف‌های جالب و نزدیک به فرهنگ من دارند. خیلی چیزها ازشان دستگیرم می‌شود.

    -شام خوردیم و من در یادداشت‌هام دنبال ضرب‌المثل گشتم و برای ستون
    «رنگین‌کلام 🌈» فردا آماده کردم.
    -لابلای کتاب‌های اصفهان پرسه می‌زنم از صاحب‌بن‌عباد برای مقاله‌ام مطلب حمع کتم.

    -یک ساعتی کتاب «الاصفهان» نوسته میرسیدعلی جناب را می‌خانم و چه حیرت‌ها که از تاریخ و فرهنگ ملت نثببم نمی‌شود…

    شب بخیر

    https://t.me/marzie_yarmohamadi

  67. گزارش سی و ششم
    سال واژه: تبدیل
    صبح را با نوشیدن آب جوش همراه عسل و آبلیمو شروع کردم. به سبب سرماخوردگی‌ام و اینکه قهوه تمام شده. خمارش شده‌ام.
    کنار پنجره نشستم، نوشیدم و گزارش‌های نیک همسفران نیکم را خواندم. از هرکس تکه‌ای به خودم می‌افزایم. چقدر گزارش‌های استاد وقتی صرفا فهرست‌وار نباشند پر حلاوت‌اند.
    امروز سفرنامه را پیش نبردم. پدر سیستم را لازم داشت و من هم نخواستم فعلا نوشتن سفرنامه را لو بدهم پس اجازه دادم به کارش برسد.
    بعد هم کارگاه جدید را خبردار شدم. هنوز ثبت نام نکرده‌ام اما فکر می‌کنم مکملی عالی برای واژه‌شناسی باشد.
    پس نیک ترین کار امروز وقت گذراندن در خلوت مادربزرگ و پدربزرگ بود. مادربزرگ بیشتر. در آسمان هم آشوب رویایی برپا بود و ما هم تماشاگر.
    حالا هم با نم نم باران هم‌قدم می‌شویم و فرامرز اصلانی گوش کنان بر می‌گردیم خانه.
    فردا آخرین نوبت آمپولم است. چرا اینقدر شنبه‌ها زود به زود می‌رسند؟

  68. امروز صبح بیدار شدم مانند همه‌ی صبح های دیگر. وقتی برای ورزش نبود. از بس کارهای یهویی پیش آمد. صبحانه و چای و کارهای مخصوص روز جمعه.
    ناهار ماکارونی پختم. دوش رفتم. دو تا متن در سایت بارگزاری کردم. چند روز بود به علتِ ضعیف بودن نت، نشده بود.
    در مورد خرابی متوالیِ وسایل های برقی‌ شنیده بودم اما تا برای خودم پیش نیامد، باورم نشد. همین را مایه‌ی کارم کردم برای نوشتن و یک رخدادک منتشر کردم در سایت.

    آزادنویسی کردم روی کاغذ.

    ازغزلیاتِ شهریار خواندم و این بخشی از آن است:
    تا دهن بسته‌ام از نوش لبان می‌برم آزار
    من اگر روزه بگیرم، رطب آید سرِ بازار
    تا بهار است دری از قفس من نگشاید
    وقتی این در بگشاید که گلی نیست به گلزار
    هر گز این دورِ گل و لاله نمی‌خواستم از بخت
    که حریفان همه زار از من و من از همه بیزار

    حدود پانزده صفحه هم از فایلِ«حرف و سکوتِ» محمد کیانوش خواندم.
    یک پیش‌نویس در مورد تمرین انتزاعی نویسی هم نوشتم.

    شب برادرم مهمانم بود و برایش زرشک پلو با مرغ درست کردم و طبیعی بود کاملاً درگیرباشم تا آخر شب.

  69. دهم مهر
    -تا محل کارم هیچ‌زنی به غیر از من سوال اتوبوس نمی‌شود. در مسیر پیاده‌روی ایستگاه تا محل کار، صدای برخورد پاشنه‌ی کفش چپم به آسفالت، زیپ کیفم و صدای آب درون بطری که با هر تکان من بالا و پایین می‌شد، تنها صداهایی بودند که می‌شنیدم. جز من و مرد هیچ‌کس در خیابان نبود. مرد سه متر جلوتر از من راه می‌رفت و سیگار می‌کشید. دلم هوای سیگار کشیدن کرد، شاید اگر مقصدم جای دیگری بود از دکه وینستونی می‌خریدم و دود می‌کردم، شاید هم نه. نمی‌دانم‌.
    -محل کار مثل همیشه بود، چیز تعریف‌کردنی ندارم که بگویم، البته دارم اما از حوصله‌ام خارج است.
    -بدترین تصمیم برای عصر جمعه‌ها خوابیدن است، که من هر هفته انتخابش می‌کنم. نمی‌توانم خوب بخوابم، مدام خواب‌های آشفته می‌بینم و گمان می‌کنم خواب مانده‌ام، جامانده‌ام، دیر شده و از این قبیل مزخرفات.
    -با دوستانم قرار می‌گذارم که چهارشنبه کلاسی را غیبت کنم و به دیدارشان بروم. یادم می‌افتد همچنان کادو تولدی برای دوستم نخریده‌ام.
    -هنوز منتظرم مردک حرفی از واریز حقوق بزند.
    -دلم برای یکی از دوستانم تنگ شده اما وقتی ده روز گذشته و پیامم را پاسخ نداده، خود را تحمیل نمی‌کنم و نتیجه می‌گیرم که نیاز به تنهایی دارد‌. البته امیدوارم که اتفاق بدی برایش نیفتاده باشد. شاید هم فردا پیام دیگری برایش بفرستم، نمی‌دانم.
    -به کارهای شخصی و عقب افتاده‌ام می‌رسم.
    -تکالیف فردا را انجام می‌دهم.
    – فیلم دیگری از برگمان می‌بینم.
    -از برادرم عصبانی هستم اما حوصله‌ی توضیح دلیلم را ندارم. بی‌حوصلگی‌ام از همان ناشی می‌شود.
    -خسته نیستم اما احساس می‌کنم بهتر است به رختخواب بروم. فکر می‌کردم بتوانم کارهای بیشتری انجام دهم اما طور دیگری پیش رفت. من هم گذاشتم پیش برود.

  70. نارنجی‌ام کن

    ساعتِ هفت شب. نور زرد لامپ لبخند می‌زند به کاغذهای زرد. من به زردها می‌اندیشم. به صورت مامان‌جونم که وقتی مریض بود چقدر زرد شده بود. به داداشم که وقتی به دنیا آمد زردی داشت و یک هفته‌ای توی دستگاه بود و نمی‌گذاشتند بیاید پیشم. نه. زردها را دوست ندارم. حتی خورشید را هم. چشم آدم را کور می‌کند. امروز من هم با زردی آغازید. زردیِ خورشیدِ ظهر، وقتی مامانم پرده‌ی اتاقم را کشید و گفت، ساعت خواب. با زردی هم ادامه یافت. رنگ زرد برای من، رنگ استرس هم هست. استرس که می‌گیرم، احساس می‌کنم زردنبو شده‌ام. برای جواب کنکور که قرار بود ساعت چهار بعد از ظهر بیاید، استرس داشتم. صدف هم پا به پای من استرس داشت. اما در آخر، سازمان کثافت سنجش اعلام کرد، احتمالا یک یا دو روز آینده یا حداکثر اوایل هفته‌ی بعد، نتایج می‌آید. با صدف کلی فحش نثارشان کردیم و فقط وقتی موضوع بحثمان عوض شد که فحش کم آوردیم. سازمان کثافت سنجش هم زرد است؛ مدام می‌شاشد به روانمان و شاش هم زرد است. اه. لعنتی؛ حتی کتابهای بد هم زردند.

    مامانم صدایم زد، گفت که بوی بُرس حرارتی‌ام درآمده. یادم رفته بود. دویدم توی آن یکی اتاق و موهایم را صاف کردم تا اندکی از وزی‌اش کاسته شود؛ از این اسکاچیت خدادادی‌اش. خداوندا، نکند موقع خلقت موهایم واقعا گمان کردی قرار است با موهایم ظرف بشویم؟ بیا. حالا خوب شد؟ حتی ذره‌ای هم کار خانه انجام نمی‌دهم. همین را می‌خواستی؟
    اگر قرار بر این شد که پس از مرگم با موهایم اسکاچ بسازند، بگویید زردش کنند.

    کمی آلیس در سرزمین عجایب بازخواندم. قهوه هم با من همراه بود. قهوه، یار همیشگی. عروسک‌خرگوشی هم روی میز بود. تصور کردم شاید همان خرگوش است که با کلاهدوز دیوانه سر میز عصرانه می‌نشست. این تصورات خوشایندترین بخش روزم‌اند. واقعا اگر قدرت تخیل و تجسم نبود چه زندگی ملال‌آورتری داشتم.

    یک پوشه‌ی نو در یادداشت‌هایم ساختم و اسمش را گذاشتم الهه‌ی یاوه‌سرایی. عکسی را که گرفته بودم به عنوان اولین محتوا بارگذاشتم آنجا. و آن چه بود؟ تصویر پوسته‌ی نارنگی در لیوان‌ شیشه‌ای. تنها رنگ فام‌دار این تصویر، پوسته‌ی سبزنارنجیِ نارنگی است. انگار زمستانی است که یک تکه از پاییز را دزدیده و در زندان شیشه‌ای اسیرش کرده.

    ساعت پنج هم که وبینار نویسنده‌ساز استادشاهین بود. بیست و پنج دقیقه آزادانه نوشتیم. کاش می‌توانستیم همین‌قدر آزادانه هم زندگی کنیم. یاوه ببافیم و بشکافیم و وارونه راه برویم و الکی بخندیم و ناگهان بزنیم زیر گریه. حالا که فکرش را می‌کنم، زندگی ناآزاد هم زرد است.

    باید زنگ بزنم به مشاور کنکور هنریون باید زنگ بزنم به خانم صابری و ویدئوهای اتود بازیگری‌ام را ازش بگیرم؛ اگر هنوز داشته باشدشان. باید شکسپیر بزنم به کمرم. باید فیلم‌تئاتر ببینم. باید… بایدهای زیادی وجود دارد و شب است و من هیچ کاری از پیش نبرده‌ام. شخصیت من هم دارد به زردی می‌گراید. کاش تا قبل از خواب، نارنجی شوم نارنجی رنگ بهتری است.

  71. گزارش نیک – دهم مهرماه هزار و چهارصد و پنج

    صبح را با عذاب وجدان کارهایم آغاز کردم. چند دقیقه کوتاه آزادنویسی کردم چون دینگ دانگ دیجیکالا سفارش‌هایم را آورد. ذوق‌زده سفارش‌هایم را باز کردم و شبیه لوگوی دیجیکالا شدم. امروز را دعوت بودیم خانه خاله. شیتان‌پیتان‌کنان رفتیم. اینکه عضو خانواده‌ای باشی که با وجود هزاران مسائل باز هم در کنار هم جمع می‌شوند، نعمت بزرگی است. همین معنای خانواده است. کباب و جوجه زدیم بر بدن. دلتان نخواهد. هوا، آخ هوا. دیوانه‌ام کرد. باران زد و من دیگر در جایم بند نبودم. اول زیر باران خوب دلی از عزا درآوردم و بالا و پایین پریدم عین بچه‌ها. چرا هروقت خیلی خوشحالیم حس می‌کنیم کودک شدیم؟ چون دیگر حسابی خیس شده بودم، رفتم نشستم در بالکن با ویوی کوه. حس‌م را با «س» تقسیم کردم. چون خوشبختی وقتی تقسیمش کنی، بیشتر می‌شود. تنها جایی که ریاضیات خلع سلاح شد. امروز شکرگزارتر از همیشه بودم، بیشترش بخاطر اینکه آدمی هستم که نمی‌توانم نسبت به طبیعت بی‌تفاوت باشم. اگر باران می‌آید، بنظرم مهم‌ترین خبر روز باید باشد. چقدر خوشحالم که اینگونه خلق شده‌ام. از هنر، نوشتن و عشق به طبیعت بهره برده‌ام. نویسنده‌ساز را بودم و در بالکن به صدای استاد گوش می‌دادم. با صدای پس‌زمینه نم‌نم باران و صدای سکوت. لپ‌تاپ و کاغذ و قلمی همراهم نبود. همه چیز مهیا بود برای نوشتن. این هوا، این صداها همه چیز مرا دعوت به نوشتن از حس و حالم می‌کرد. پس پا گذاشتم روی قوانین آزادنویسی، نوت گوشی را باز کردم و شروع کردم به تایپ کردن. در دلم می‌گفتم که بین ننوشتن و نوشتن با گوشی کدام حالت را بهتر می‌کند؟ قطعا نوشتن به هر روشی. چقدر خوب شد نوشتم. چقدر خوشحالم در نوشتن، عملگرا شده‌ام. منتظر بهترین شرایط نمی‌ایستم. وقتی نوشتنم تمام شد، از خودم پرسیدم، فکر کن تمام این حس‌ها و ایده‌های قشنگ را بخاطر ابزار اشتباه، ننوشته بودی. بنویس، ادامه بده و دوام بیاور، به هر روشی که می‌توانی به نوشتن چنگ بزن. غروب هم پیاده‌روی کردیم در یکی از مال‌های شهر. کتابفروشی رفتیم، چیزی چشمم را نگرفت اما بودن میان کتاب‌ها و معرفی خوانده‌هایم به بقیه، حس خوبی دارد. خواستیم برویم جاده چالوس که مسدود بود پس به هوای خاطرات کنار دریا، همان کنار جاده ایستادیم و با پلی‌لیست نوستالژی تازه‌یافته‌ام، بلالی بر بدن زدیم. خسته و کوفته و له، تمام مسیر برگشت به خانه را، عین هاپوها، سرم را از پنجره بیرون آورده بودم، تا می‌توانستم هوای خوب را در خاطرم ذخیره کردم. وقتی هوا خوب باشد، آدم بهتری هستم. خیلی بهتر. آمدم خانه و روزم را نوشتم. فکر کنم چند دقیقه دیگر بیهوش بشوم. امیدوارم گزارش نیکم، برای همسفران، ذره‌ای سودمند بوده باشد. تازه! اسمم وارد لیست همسفران ثابت قدم گزارش نیک شد! چه نیک‌پایانی برای امروز.

    فاطمه شَبِّه
    https://t.me/faashnevesht

  72. ذهنم تخیلم دوست دارد بنشیند به تصویری که هرشب از حلزون می‌بینیم خیره بماند و هی داستان بسراید
    امروز جمعه‌ی کم شدائدی بود
    باز هم از صبح یک دستم به کتری بود و آن یکی به قلم و کاغذ
    اولِ نوشتن جوری هول بودم و پر مشغله که به نظرم می‌آمد تنها یک صفحه برای رفع حوائج صبحگاهانه بنویسم که یکهو به خودم آمدم و دیدم ای جانم شده هفت صفحه و تازه هنوز به سپاسگزاری یومیه هم نپرداختم.
    حال خوبم را لای صفحات سیاه شده جاگذاشتم و صبحانه آماده کردم و خودم نخوردم چون یک ساعت از لووتیروکسین نگذشته بود.
    تا موقع صبحانه‌ی خویشانه، زمینه‌ی ناهار را سازیدم.
    توی کانال تلگرام دوستانم را خواندم و کامنت گذاشتم.
    هر صبح موقع تلگرام گردی یادِ خود نگاه می‌دارم که گزارش‌نیک خوانی داشته باشم اما، شب موقع نوشتن گزارش می‌بینم فراموش شده .
    دیشب و شب قبلش خواب‌های پر تلاطم و تاریک می‌دیدم.
    به یادِ تابستان‌های رمضانیِ خیلی دور.
    به تاریکی شب‌های قدر، وقتی ماه به شب هجده و بیست و بیست و دو رسیده..
    وقتی تنها راهی که اختناقِ ماندن طولانی در روستا را شبگردی به بهانه‌ی احیا کم‌رنگ می‌کرد.
    بگذرم از خاطره،
    همیشه فردای خواب تاریکم، روزی پرآشوب می‌شود.
    ناهار را پختم و سرو کردم.
    امروز هوای شهرم پاییزی و ملایم بود.
    چقدر باد و باران حالم را عوض کرد.
    آشپزخانه مالی و ساماندهی به ظروف کثیف و تمیز کردن اجاق گاز.
    این‌ها کارهایی‌ست که هیچ مزیتی ندارد و در خانه نمی‌شود که انجام نشود.
    بعد خوردن استیک‌سوخاری مرغ و پوره‌ی سیب‌زمینی و قارچ و کدو حلوایی بخارپز، آشپزخانه مالی هم انجام شد.
    وقت نویسنده‌ساز گوشی به دست تلگرام را گشودم که، پسر جانم از آن‌سوی دنیا، نه به آن‌سوییِ قاره‌ی آمریکا، کمی اینورتر، تماس تصویری گرفت.
    این ماه‌ها، پر از خستگی کار است و تداوم کوشش برای ادامه‌ی تحصیل.
    قبل‌ترها بیش از این می‌دیدیمش.
    حالا هفته‌ای یک‌بار.
    بعد از دیدار مجازی که دلتنگی واقعی را پوشش ‌نداد، کفش و کلاه کردم به سمت مکان پیاده‌روی.
    توی مسیر با دختر قرار و مدار بعد از پیاده‌روی را گذاشتم.
    امروز هوا عالی بود.
    بعد آن در خانه، مراسم شام ربانی اجرا شد.
    بعد هم چای و حالا نوبت نوشتن و خواندن بود.
    مقداری از کتاب پر واژه و دل ریش کنِ خسرو خوبان را خواندم.
    آفلاین نویسنده‌ساز را نیوشیدم، بعد هم‌نشسنم به نیکانه‌نویسی امشب.
    تا موقع خواب؛
    ۱-تایپ ۲۵ دیقه
    ۲-گرم کردن شیر و خوردنش به هوای جلوگیری دل‌درد شبانه
    (دیشب از ۴ تا ۵ صبح مارگونه به خودم پیچیدم)
    ۳-مسواک و شستشوی صورت.
    ۴-بارگذاری مطلبِ امشب‌کوتاهِ کانال
    و انشاالله
    ۵-یک خواب با کیفیت و بی‌درد را در فهرست دارم.

    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  73. گزارش نیک چهل و سوم را می نویسم.
    امروز روز جمعه بود و قرار بود به مهمانی برویم.
    مهمانی خانه ی عمو.
    اما چون خسته بودم تا ساعت ۱۰:۳۰ خوابیدم.
    از روزی که وارد کار شدم خستگی ام بیشتر شده و دلم می خواهد همیشه بخوابم.
    کمبود خواب دارم.
    بالاخره آماده شدیم و رفتیم.
    هوا چه قدر خوب شده.
    پاییز که از راه می رسد جان می گیرم.
    پاییز را دوست دارم. پاییز می گوید تغییر زیبایی ات را افزون می کند.
    پاییز تماما درس است.
    خانه عمو رسیدیم و کمی که نشستیم زن عمو چای آورد.
    چاشنی هم شکلات و نقل نعنایی بود.
    چای را که خوردیم با خواهرم به اتاق خواب رفتیم که لباسمان را عوض کنیم.
    درگیری داشتیم که شلوارمان را هم عوض کنیم یا فقط بلوز خالی را بپوشیم.
    لباسمان ست بود.
    بعد از چالش و درگیری به این نتیجه رسیدیم که ست را بپوشیم.
    بلوز به همراه شلوارش.
    ما تا به نتیجه برسیم سفره را گذاشته بودند.
    دستم را شستم و بعد سر سفره نشستم.
    غذاهای رنگی از قیمه گرفته تا خورشت مرغ و انار.
    دانه های انار و آلوچه، نارنج و مرغ با هم ترکیب شده بودند.
    مزه ی ترشی داشت ولی خیلی خوشمزه بود.
    سفره را جمع کردیم و ظرف ها را شستیم.
    کمی بعد که نهارمان هضم شد، زن عمو دوباره چای آورد که من دیگر نخوردم.
    پارت بعد میوه آورد.
    گلابی و انار و سیب.
    گلابی تازه و کرچ بود گاز که میزدی صدایش پخش می شد.
    انار که شیرین و ملس بود.
    بعد آماده شدیم و بیرون رفتیم.
    رفتیم ماشینی رو ببینیم که شاید بتوانیم بخرمیش.
    ماشین برای پدر پسره بود که به رحمت خدا رفته بود و این ارث از پدر برایشان باقی مانده بود.
    ولی بنده خدا خیلی گران می گفت و فقط به فکر استفاده ی خودش بود.
    عمو جان کمی قیمت را پایین بکش که ما هم یه استفاده ای بکنیم.
    عمو گفت شما چه قد دوست دارید بخرید؟
    ما که از قیمت ها خبر نداشتیم کمی در دیوار جستجو کردیم.
    چشمان که از خرید ماشین آب نخورد به جمعه بازار رفتیم و گشت و گزار کردیم.
    من و خواهر دو تا تاپ برای زیر کت خریدیم که خیلی ناز و گوگولی بود.
    به خانمه گفتم کمی تخفیف بده ، اما گفت سود زیادی نداره آخه ۲۵۰ تومان چی میدن.
    کارت و دادم و رمز رو بهش گفتم همان قیمت را کشید بدون کوچک ترین تخفیفی.
    کمی جلوتر رفتیم و پاستیل های خارجی خریدیم.
    خوشمزه بود واقعا.
    شال برای مادرم خریدیم. شالی که برای پاییز مناسب بود.
    این جمعه بازار بهانه ای شد برای پیاده روی.
    کاسب ها زیاد بودند.
    جنس ها متنوع از خوراکی گرفته تا لباس و چیزهای دیگر.
    هر کس بساطی پهن کرده بود و جنس خودش را می فروخت.
    به خانه برگشتیم و من سردرد داشتم.
    این سردردهای مزخرف از کجا می آیند؟
    شام هم بلال آب پز با سس هزارجزیره خوردیم و بعدش هم چای زدیم که شاید این سردرد رفع شود.
    اما رفع نشد.
    الان هم باید برم بخوابم و برای روز کاری بعدی آماده شوم.

  74. دیگر کوچولو نیستم

    سال‌واژه‌ام: نظم

    هوش مصنوعی نتوانسته بود دست‌نویسم را کامل بخواند. اول صبحی قورباغه‌ام را قورت دادم و نشستم ادیتش زدم. اونجاها که نوشته بود‌ نتونستم بخونم. گیج واقعی. بعد حالا می‌روم به برنامه‌ریزی روز. اصولا از شبِ قبل نوشتن انگیزه‌ی خیلی بیشتری می‌دهد. اما بهتر از هیچی‌ست. خوابم را هم تعریف کنم. کوچولو بودند. بستنی‌ها. طعم‌هایی که تا حالا ندیده بودم. انتخاب‌هایم هم کوچولوها بودند. توت‌فرنگی کوچولو که با دانه‌های انار درست شده و بیرونش ژله‌ی شیرینی. یک سودای مینیمال هم برداشتم. نمی‌دانم چرا مینیمال. ناخودآگاهم چه می‌گوید نمی‌دانم. از بین آن همه چیز بزرگ من چرا همه‌ش هرچی کوچولو بود برداشتم.
    دوتا داستان کوتاه هم از چخوف خواندم. داستان بی‌عنوان و بلیت برنده. اولی جمله‌ی آخرش ضربه داشت. دومی بیشتر ذهنی بود. زن و شوهری که فقط با نگاه کردن حرف‌های هم را می‌فهمیدند.
    و ۳ پومودورو درس خواندم. چاقی. چیز چندان جالبی نداشت اما زود تمام شد.
    بعدش حمام و خواندن با آهنگ‌های قدیمی. کمی هم از فصل سوم فرام. همین الان تو کمد دیواری‌ام. چون جای دیگه‌ای نیست که خلوت باشه اینجا. اینجا خانه‌ی مادربزرگ. روی یک عالمه بالش و پتو. اما حیف که جا نمی‌شوم. من دیگر کوچولو نیستم. ۲۲ساله می‌شوم فردا. و دارم تلاش می‌کنم سعی بکنم گزارش‌نیکو در طول روز بنویسم. خیلی کم هم گیتار تمرین کردم. متاسفانه در طول هفته نخواهم توانست. حالا هم رفتم تو وبینار. هنوز شروع نشده.
    خب آزادنویسیدم. و به سوال‌ها و جواب‌ها گوش دادم.
    بعدش رفتیم کافه. کیک و کادو و تولدم. قورباغه‌ی توی لیوان. و مامان‌بزرگم بهانه‌ی جدیدی کشف کرد برای بیرون نرفتن. اینجا سوسکی بود منتظرم دربیاد بگیرمش.
    بعدا از سریال From هم دیدم. فصل سوم تلخ‌تر است و سوال‌ها فقط دارند بیشتر می‌شوند.

  75. ۱. خلاصه‌ای از ده مهر
    ‌‌‌‌
    _بعدازظهر به سمت درخت‌های انارِ حیاط رفتم. بااینکه بیش از بیست درخت انار داریم، بیشترشان را آفت نابود کرده و بی‌ثمر هستند. انار را که چیدم، قطره‌های آبِ روی برگ‌ها و شاخه‌ها ناگهان روی سرم ریخت. به سمت رودخانهٔ نزدیک خانه‌مان حرکت کردم. وقتی برنج‌ها بریده می‌شوند، از بالادست آب این بیچاره را قطع می‌کنند. داخلش نشستم و شروع به خوردن انار کردم؛ هنوز کاملاً نرسیده بود و به ترشی می‌زد، ولی شیرینیِ سکوتِ حاکم بر کول‌چاه‌ها همه‌چیز را از یادم برده بود.
    ‌‌‌‌
    _به خانه که برگشتم، باران شدید شد. روی تخت دراز کشیدم و از پنجره به بارانی که می‌بارید چشم دوختم. باران را دوست دارم؛ اجازه می‌دهد بیشتر در خانه وقت بگذرانم. فکر نمی‌کنم «وقت‌گذراندن» چندان ترکیب درستی باشد؛ شاید «انزوای اجباری» صحیح‌تر باشد. دیگر نیازی نیست بهانه‌تراشی کنی که چرا به بیرون نمی‌روی. باران است دیگر! مگر نمی‌بینی؟
    ‌‌‌‌
    _بیدار که شدم، وبینار را باز کردم. آزادنویسی را به این روش انجام دادم:
    روش نخست این است که یک مفهوم را به چند طریق بیان کنیم. مثلاً «بارش باران» را می‌شود به چندین روش بیان کرد:
    «آسمان گریه کرد.»
    «ابرها چلانده شدند.»
    «خاک نم‌دار شد.»
    …
    روش دوم این‌گونه است که فقط با یک فعل بنویسیم. مثلاً فعل «است»:
    «صبح است. احسان بیدار است. غذا آماده است…»
    ‌‌‌
    _در «حرکت در مه» به هرا، خدابانوی رابطهٔ زناشویی، رسیدم؛ زنی که تمام زندگی‌اش را وقف امر مقدس شوهرداری می‌کند و آن را مقدس‌ترین کار می‌داند.
    ‌‌‌
    _شام قارچ خوردیم. برادرم همراه با شوهرعمه‌مان به جنگل رفته بودند و قارچ‌ها را چیده بودند. هر بار که این قارچ‌ها را می‌خورم، احساس جالبی به من دست می‌دهد؛ آمیخته‌ای از استرسِ سمی‌بودن قارچ و طعم مطلوبش که با هر قاشق در وجودم می‌نشست.
    ‌‌‌
    امروز : ۷/۱۰

  76. عنوان: گزارش نیک من. نه، دلنوشته. صبر کن، شاید غرغرنامه. ارتش ناموزون واژه؟
    شاید هم روز‌نویسی با رایحه‌ی جمعه.

    زور جمعه‌ی دلگیر زیاد است. چندین مرتبه اشکم را درآورده است. اما خوب است که امروز جمعه است‌ وگرنه تقصیر ها را گردن چه کسی می‌انداختم؟

    صبح را آزادانه نوشتم. دیوانگی می‌خواستم. دیوانه نوشتن. مثل هوا که غر زد، داد زد، وزید و گریه کرد. سپس اشک‌هایش را پاک کرد و شروع کرد به خندیدن.
    اما دیوانه نشدم. خودم را تنبیه کردم. به چه جرمی؟ نمی‌دانم.
    می‌گویم بنویس. معلم عبوسی شده‌ام که با ترکه بالای سر دانش‌آموز ایستاده و نمی‌گذارد از پنجره به بیرون نگاه کند.
    برف می‌بارد. ولی او باید مشق‌ها را تمام کند.

    از سهراب شعر خواندم. بدتر شد. احساسات غلیان کردند. بچه به جان معلم افتاده است.

    لااقل فیلمی که تماشا کردم پایانی خوش داشت. وگرنه بد می‌شد. لگدی محکم نصیب معلم می‌شد. اما خودمانیم، کاش معلم حسابی کتک می‌‌خورد.

    گرمی اتاق و سردی حیاط دست به دست هم داده‌اند تا پلک‌هایم را به هم برسانند. اما امروز من بدترین و ظالم ترین دشمن عشقم. ارتش قهوه، سربازان چای، تا می‌توانید پلک‌ها را از هم جدا کنید. بگذارید خون گریه کنند. تا سیاهی نیامده آنها اجازه ندارند به هم برسند.

    از حال و هوای جوانی شاهرخ مسکوب خواندم. رابطه‌اش با … شکر آب شده. از جلال‌الدین می‌گوید. درباره‌‌ی او می‌خواند. می‌خواهد از او بیشتر بداند.

    داستان هنری هشتم و شش همسرش را تمام کردم. به قول روای او یک سیب زمینی زشت و بدترکیب است.

    از مورچه‌ها بدم می‌آید. تنم از مورچه‌ها بیزار است. دشمنی ما عمیق است. مورچه‌ها برای تنم نقشه کشده‌اند. مورچه‌ها آرزوی مرگ ما را دارند. می‌کشمشان با حرص همانطور که در کتاب پایان یک عمر او می‌کشت با حرص. مورچانه‌ سیاه‌ها را می‌کشت. منم می‌کشمشان.

    جمعه، روز مردگان. اتاقم پر از جنازه است. جنازه نباید روی زمین بماند. نعش کش، جارو برقی، جنازه‌ی موهای مرده‌ام را به او می‌سپارم.

    امروز اتاق تکانی داشتم. دهان جارو‌برقی را گرفتم مقابلش. جاروبرقی جیغ می‌زد او نمی‌ترسید. دیوار را رها نمی‌کرد. از من اصرار از او انکار. چه کارش داری؟ حالا که اینقدر سفت به دیوار چسبیده بگذار بماند. بگذار بماند و تار ببافد. تازه او که دشمن نیست، مورچه نیست. او عنکبوت است.

    در وبینار هم آزادانه نوشتم. داستان نوشتم. زنی زار می‌زد. دیروز هم زنی را نوشتم که خودش را تمام کرد. آیا روزی این داستان‌های ناتمام را تمام می‌کنم؟ یا در همانجا که متولد شده‌اند می‌میرند؟

    ۱۴۰۵/۷/۱۰

    #روز_مرور

    https://t.me/maryamebrahimi21

  77. #گزارش_نیک۱۴۳

    سال واژه: خوددوستی 🌷

    —بالاخره آمدند
    روزم را زود شروع می‌کنم. برنامه دارم تا اول به حمام بروم، اما قبلش حتما باید شیرسنجدم را بنوشم.
    بعد از حمام مشغول انجام کارهای باقی مانده‌ی لیستم شدم. کابینت بالای گاز را تمیز کردم و ظرفهایش را طور دیگری چیدم که مطلوبم باشد.
    ساعت یازده وقت مشاوره داشتم که درمانگرم نیم‌ساعت آن را عقب‌تر انداخت.
    در این بازه با خواهرم صحبت کردم و بازخورد دوستانم را به گزارش نیک شب گذشته‌ام خواندم و‌ پاسخی برایشان نوشتم.
    جان و فکرم سبک‌تر شد وقتی با درمانگر صحبت کردم.
    همه جای خانه تمیز و مرتب شده بود و دوست داشتم این تمیزی فریز شود.
    یک ساعت بعد مهمانها می‌رسیدند پس مشغول درست کردن سالاد شیرازی و گرم کردن قرمه‌سبزی شدم که دیشب پخته بودم. آب را برای درست کردن برنج روی گاز قرار دادم.
    برنج در حال جوشیدن بود که مهمانها رسیدند و خواهرم در آبکش کردنش کمکم کرد.
    دور هم گفتیم و خندیدیم. عصر مهمانها برای پیاده‌روی در اطراف خانه‌ با همسرم بیرون رفتند.
    شب شد و خواهرم شیر محلی را که برای پنیر زدن خریده بود جوشاند.
    چند لیوان شیر داغ هم برایمان ریخت تا با کیک و شیرینی بخوریم. اینطور از درست کردن شام قسر در رفتم.
    حالا هم ساعت نه شب فضا آماده‌ است تا به خواب برویم و مهمانهایم باز هوس پیاده‌روی به سرشان زد آنهم در هوای بعد از باران.
    اما مادرم و یکی از خواهرزاده‌هایم به پیاده‌گردی نرفتند. از آنها می‌پرسم که هرکس چطور می‌خوابد تا برایش رختخواب بیاندازم.
    زانو دردم دوباره شروع شده و نمی‌توانم از آن چیزی بگویم، زیرا مهمان ناراحت می‌شود.
    دوست دارم زودتر بخوابیم.
    در اتاق دراز کشیده‌ام و گزارشم را می‌نویسم.

    ۱۴۰۵/۰۷/۱۰

  78. _ حامد از بی نظمی مالی گفت و پرسیدم
    تا رسید به شرایط آینده و ایجاد درآمد با کسب و کار چرخه مدیریت اطلاعاتی امروز سهم خود را از جریان برمی داریم، چگونه؟ بالاخره به فلوئیسم اقتصادی رسید. 
    کتابش نخوانده، مانده، تاریخ انقضاء ندارد.

    _ بیشتر از کمی بازی گوشی در گوشی.

    _ حضور در وبینار نویسنده ساز وبا استاد و همسفران آزاد نویسی ۲۵ دیقه ای نوشتیم، ارمغانش سبکی و شادی درون.و تاکید استاد بر دست نویسنده ساز وبه عبارتی پنج انگشتی بودن مستمر.
    پیاده روی
    آزادنویسی
    تکرار نویس
    گزارش نیک
     کلمه برداری

    _ «مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد.
    مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد»

    و گزارش نیک ۱۴۳  در کنار نیکی عزیزتر از جان خوابید.

  79. دیشب که آن‌همه نوشته بودم با این فکر خوابیدم که برخی وقت‌ها نه تنها زیاد حرف می‌زنم و حرافی می‌کنم، گویا برخی وقت‌ها زیاد هم می‌نویسم. زینب گزارش نیک، آزادنویسی که نیست دریاب.
    جمعه و تعطیلی و بی‌حوصلگی‌اش سبب شد خیلی خوش ندرخشم. چند ساعتی روی محتوای آنچه قرار است درس بدهم متمرکز شده‌ام. به پادکست نویسنده‌ساز گوش دادم و وقت آزادنویسی‌اش متوقف کردم و 25 دقیقه آزادنویسی کردم. بعد از آزادنویسی ادامه پادکست را شنیدم و دو کتاب نامبرده شده را از طاقچه دانلود کردم: «نوشته‌های دیگر» از بابک احمدی و «شکارچی کرم ابریشم» از امیر تاج‌السر.
    در کتاب «لمس» با خواندن فصل 9 بخش «لمس‌شدن میان تاریکیِ منظره و عطر چای» را تمام کردم و وارد بخش «لمس شدن میان سکوت اصوات و کلمه‌های پیش‌رس» شدم. در بخش اول شخصیت‌های اصلی صبور و سرگرد بودند و در بخش دوم ریحانه و مناف. حالا باید ببینم این بخش سراغ چه کسی می‌رود. یک چیزی را خوب می‌دانم و آن اینکه برای فهمیدن «لمس» باید صبوری کنم. از «چکادنشین والا» چند صفحه‌ای از واکاوی نمایشنامه‌ی «عروسک‌خانه» را خواندم. تا اینجا صحبت از این بود که ایبسن در نوشتن این نمایشنامه از چه کسانی و چه جریاناتی اثر پذیرفته است.

    1405.7.10
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  80. سلام
    جمعه خلوت وتنهاست. به نظرم آدمها جوری برای همه چیز قانون ومقررات گذاشتند.وهرکس از وقتی بدنیا می آید براحتی باهمه چیز می سازد تا زمانی که مشکل هرچند کوچک نگاهت را عوض ویا دقیقتر می کند.
    حتی نبودن یک دستگیره در بالا رفتن از پله ویا برجهای بلند بدون درختان بلند وهزار تا کمبود که مجبوری بی صدا رد بشوی.امروز هم دروبینار لحظات شیرینی را کنار دوستان تجربه کردم.داستانک اختر را نوشتم .با نوشتن روزانه ذهنم تندتر کار می کند .فیلم هم دیدم .تلویزیون که خدا روشکر از صبح تا شب مثل یخچال خوب کار می کند .من اما با زر فیلم بدون سانسور دوست دارم
    .

  81. از یادآوری سال‌واژه‌ام خجالت می‌کشم. از این‌که بیکارم و هیچ کاری نمی‌کنم برایش. از این ناامیدی. از این دل‌گرفتگی.
    عروسکم را برمی‌دارم. گریه می‌کنم بغلش. هوای خانه نفسم را می‌گیرد. می‌روم تو حیاط. چه زود تاریک شد هوا. کاش می‌توانستم بزنم بیرون. بی‌مقصد راه بروم فقط. تو حیاط قدم می‌زنم. موزیک گوش می‌کنم.
    برمی‌گردم تو. می‌نویسم. یادداشتی چند خطی می‌شود برای کانال.
    می‌روم سراغ کتاب کودک.
    «آیا کسی می‌داند مترسک‌ها هم گاهی می‌ترسند؟»
    کتابی‌ست که استاد گذاشته تو کانال کارگاه.
    دورم می‌کند از ناراحتی‌ها.
    بچه می‌شوم. عروسکم را کنارم می‌نشانم. خودم ساختمش. دخترم است یک‌جورهایی. برایش کتاب می‌خوانم. حال جفت‌مان بهتر می‌شود.
    سفت می‌چسبانمش به خودم و گزارش نیک را می‌نویسم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  82. سال واژه ــ بازآفرین
    ــ امروزمن ۶ صبح با روتین صبح(صفحات صبحگاهی، صبحانه، مدیتیشن، قهوه، یوگا) شروع می‌شود و نهایت سعی من تا این روتین ثابت بماند و خداروشکر امسال از درد کمر و دیسک و سیاتیک راحت شدم. دکتر می‌گفت نصف اهالی جنوب، آخرای فصل گرما این درد به سراغ‌شان می‌آید و دلیلش هم بی‌تحرکی و خوابیدن جلو کولر با پتویی ضخیم و نصف‌شب هم با خودش فیتیله‌پیش و کنار رفتن پتو همانا و برگشتن این دردها همانا.ولی با کمک یوگا امسال گریختم.
    ــ طبق قول به خودم دو نیم ساعت در دو نوبت هر روزه به تمرین پیانو می‌گذرد و گذشته است.
    ــ کتاب خوانی و سرکشی در واژه دان و کاویدن واژه ها
    ــ رونویسی از درباره‌ی شعر و شب یک شب دو
    ــ یادگیری زبان انگلیسی و ترکی
    ــ و گل سر سبد امروز وبینار نویسنده‌ساز و آزادنویسی که حسابی از خجالت بنده خدایی در آمدم و شستمش و کشتمش و خلاص.
    ــ شب به مهمانی و دورهمی گذشت و ساز و آواز
    ــ و گزارش نیک و خواب

  83. انسان فقط و فقط تسلیم تمایلات خود است؛ و هم آن را لازم دارد و بس.
    _یادداشت‌های زیرزمینی

    ۱. بیدار شدم و دوباره خوابیدم تقریبا همه‌ی جمعه‌ها همینکار را می‌کنم. بیدار می‌شوم چون بدنم آموخته ساعت ۶ صبح وقت بیدار‌شدن است و دوباره می‌خوابم چون روز جمعه‌ست و می توانم بیشتر بخوابم.
    ۲. بعد صبحانه کمی با فضای مجازی مشغول شدم.
    ۳. تمیزکاری را شروع کردم و تا ساعت چهار بعد از ظهر ادامه داشت.
    ۴. دوباره خوابیدم. وقتی بیدار شدم غم را هم با خودم بیدار کردم. چند روزی‌ست خود به خود پیدایش می‌شود. دیگر نتوانستم تمیزکاری‌ام را ادامه دهم. برای مدتی وسط اتاق بدون هیچکاری نشستم. حمام هم رفتم کارساز نبود. غمگین بودم و غمگین ماندم.
    ۵. خوبی سریال همین است که آدم وقتی خودش غم دارد سریال هم غمگین‌تر می‌شود. برای همین گریه کردم.
    ۶. لباس فردا را انتخاب کردم و خودم را قانع کردم نیازی نیست اتو بکشم، حالا چه اشکالی دارد دوتا خط و چروک داشته باشد؟!
    ۷. گزارش را نوشتم.

  84. قرص زمستان کامل بود که ماهیان سرخ به فتح پایان بازار رسیدند. میوه‌ای که یادی از نامش نبود و خودش نیز.
    بستن چشم‌ها را گشودن. آغازیدن انتهای خط.
    پای دربند وزنه‌ای در ژرفنای شناگر آبها.
    بیهوده دست میازی. جوانه در پایان است.

  85. امروز روز بدی نبود، دیشب فراموش کردم بنویسم که گزارش نیک خواندم. اما امروز نه. نوشتم تا توانستم. صبح کمی، حدود نصف صفحه. از حال خودم. توی مدرسه نویسندگی گشت زدم. اون را هم زیاد. جملات دوست داشتنی را یادداشت کردم. دفتری دارم مخصوص همین کار. رفت و آمد امروزم بین گشت و گذار در کانال استاد و نوشتن بود. بعد از ظهر هم حدود بیست دقیقه نوشتم این بار در باره‌ی خود نوشتن.
    مطلبی در لذت نوشتن منتشر کردم. برای شام سالاد الویه درست کردم و آشپزخانه مملو از ظرف‌های کثیف شد.
    فیلم دیدم و گزارش نیک را نوشتم.

    ۱۰-۷-۱۴۰۵
    #گزارش‌نیک
    #مهلا‌طهماسبی‌زاوه
    https://t.me/ma0hlq

  86. خوب شروع وه‌کنم گذارش نیک پس از نیک ره:

    خوبه تولد بی‌قمم از برکت مادرم اگِه به مادرم بگم تولدم چه وقته می‌گه:
    — روزی که گاو و گوسپندا می‌رفتند سپیده‌دم به چریده!
    آخ مادرِمه سال به دوازده‌ماه گاو گوسپندا می‌رند چریده!
    بخاطرِ همی‌ کیسه همسرم هیچ‌وقت خالی نمی‌شه به‌ ای بهانه‌ها.
    مادرم غمِ دوماد خوده خورده!
    ازی جانب و بعد می‌رم سراغ‌ِ روز ام:

    روایت هاای دلیل عبارت از سپیده‌دم تا ساعت ۱۲ شب باید پرداخت گذارش‌نیک پس از نیک
    اکنون ساعت ۲۱ شب هسته

    شعر:
    شب شده و شب شده
    تجلی خاب تازه بیدار شده
    در گذارش‌نیک
    پس بخاطرِ همی‌ در کانالِ استاد به مراسم تولد هیچ‌وقت دعوت نیستم!

    باشه به دیانا خانوم تولده تبریک بگم:

    تولد تولد تولدت مبارک
    بیا شمع‌هاره پوف کن
    که صد‌سال نویسا کنی

    خوب چکارکنم تنم می‌خاره!

    از صبح چکارا که نکردم نگو نپرس یعنی کردم به هرات چیزی می‌خاند تاکید کنند بجاای که بگند انجام دادم از نه اول او استفاده کنند!

    — رمانم داستان ره موفق شدم از بچه‌گی شروع کنم کاری که چندین‌بار بند آمدم
    — دوتا شعر نویس‌داری کردم گذاشتم تو کانالم
    — شش صفحه آزاد نویس‌داری کردم
    — هزارکلمه نویس‌داری نکردم همسرم خونه بود
    — پیاده‌‌روی ازی سر به ای سر حال رفتم با آهنگ
    — روزی عجیبی بود لوله‌ای گاز اجاق‌گاز ترکید سوخت تیز رفتم گازه قطع کردم
    — هر پنج‌دقیقه رفتم رمانم ره بررسی و نویس‌داری کردم
    اولِ برجه یا نیسته نمی‌فهمم اما از صبح مه بودم و یخچال ای تو پلاستیک یخچال وسیله مورد نیاز شکم ره درست می‌کردم می‌ذاشتم
    صبح جا شما خالی همسرِ گلم رفت دیزی کله‌پاچه زبان‌اش ره با گلی آب شوربا گرفته بود با نون سنککی نوشیجان کردِم هنوز موند نهار ام داغ کردم خوردِم
    خوب خدانگهدار تا فردا
    ادامه داده نوه تونم کار خیلی دارم خدانگهدار تا فردا
    https://t.me/sadegaalezadai

  87. دیشب رفتیم مهمانی و آمدیم و چقدر دیر شد. میخواستم زود بخوابم که صبح زود سرحال بیدار شوم و بروم فیلم ارائه‌ام را بگیرم برای کنگره. ولی تا رسیدیم خانه و خوابیدم شد ۳.

    صبح ساعت ۸ داداش آمد. حلیم خریده بود و گفت سرد شود حیف است. چشم‌هایم باز نمی‌شد ولی خب باید زود بیدار می‌شدم که روشنایی روز را برای فیلم از دست ندهم. حلیم را خوردیم و رفتم سراغ تمرین ارائه.

    تمرین خیلی خوب بود. چند باری برای خودم گفتم و هر بار روان‌تر می‌شدم. لباس پوشیدم و آماده شدم برای ضبط.

    ولی مگر می‌شد؟ سخت بود. خب آدم حالت عادی هم حرف می‌کند گاهی کلمه‌ای را اشتباه می‌گوید. حین فیلم هم پیش می‌آمد ولی من می‌خواستم تر و تمیز باشد و دوباره از اول می‌گفتم. گاهی وسطش چیزی یادم می‌رفت و فاصله‌ی زیادی می‌افتاد و باز از اول. یا مثلاً می‌دیدم فلان قسمت کلمه‌ی خوبی به کار نبرده‌ام یا می‌شد بهتر بیانش کرد و باز از اول. یک بار هم صدای ماشین کدوفروش آمد و باز از اول.

    نمی‌دانم شاید زیادی حساس شدم. ولی خب گیر می‌دهند که تر و تمیز باشد و صدا خوب باشد و شمرده بگویید و روان بگویید و دیگر من هم ده بار گرفتم تا شد. انگلیسی بودن ارائه هم سختی‌اش را بیشتر می‌کرد. تازه شانس من بعد از مدت‌ها دقیقاً امروز هوا بارانی شد و البته چه خوب، ولی خب نور کم شد و من استرس آن را هم داشتم که برسم تمام کنم.

    دیدن خودم توی فیلم و شنیدن صدای خودم چقدر اذیت‌کننده بود. ولی خب همین است دیگر. اهمیت نمی‌دهم. برای بقیه حتماً عادی است.

    بقیه‌ی روز به ناهار خوردن و عصر خوابیدن و بعد دوباره دیدن فیلمم و جدا کردن بخش‌هایی که می‌خواهم گذشت.

    الان می‌فهمم برای قوی شدن در هر کاری باید دقیقاً همان کار را انجام داد. اگر می‌خواهی ارائه‌ات بهتر شود برو ارائه بده. خواندن بیشتر موضوع و نوشتن متن و در ذهنت تکرار کردن ارائه نمی‌شود. باید شروع کنی حرف زدن. حتماً باید تمرین ارائه را بگذارم در روزم.

    امروز فهمیدم چقدر تمرین Speaking واجب است برایم. زبانم بد نیست، ولی حرف زدن را زیاد تمرین نکرده‌ام.

    نتیجه آن چیزی که در ذهنم بود نشد، ولی باید یادم باشد هر کاری یک مهارت است که به مرور در آن بهتر می‌شوم. استعداد و شانس و این حرف‌ها را هم باید بریزم دور. فقط و فقط به شکل یک مهارت ببینم که باید یادش بگیرم. یک فرمول ساده است. اگر الان نتیجه خوب نبود باز تمرین کن، سری بعد بهتر می‌شود.

    https://t.me/f_mahmudpur

  88. سال‌واژه: شناخت

    تولدم مبارک. کدام تولد؟ همان که جسمت را از یک سولاخی میکشند بیرون. وگرنه تولدهای بیشتر دیگری هم تجربه کرده‌ام که مرا از جهانی به جهانی دیگر برده‌اند. برای آن تولدها زمان کرونوسی کر و لال است.

    تا صبح خابم نبرد. قرار نداشتم. ۸ صبح خابیدم تا ۱۱. به لطف همسر، املتی به عنوان صبحانه‌ناهار زدیم بر بدن. ویندوزم که بالا آمد، دستی به سروگوش خانه کشیدم. هوا، ابری‌بارانی. گور بابای کارهای عقب‌مانده. این هوا گامیدن می‌خاهد. بچه‌ها را توجیه کردم در خانه بازی کنند تا با همسر جان کمی قدم بزنیم. فرصتی پیش آمد تا درباره‌ی مدرسه‌ی ۱۰ ساله با هم گفت‌وگو کنیم. آنقدر از مدرسه ناراضی‌ام که نگو. کاش میتوانستم در کرج یا اطرافش مدرسه‌ی طبیعت پیدا کنم. نیمه‌ی دوم پیاده‌روی را به گفتن از حال خودمان گذراندیم. این روزها چطوری؟
    خوبم و سوالی که این روزها از خودم میپرسم این است که چطور می‌شود اینقدر از زمان کرونوسی شکست نخورد؟

    انیمه‌ی پسر و مرغ ماهیخوار را با هم دیدیم. باید باز هم ببینمش. با یک‌بار و دوبار نمیفهممش. قلعه‌ی هاول هم همینطور بود.

    در کانال سرزبان چرخی زدم و ویس آخر را دوباره گوش کردم. حالت عاطفی چگونه دیدگاه ما را می‌سازد؟

    این روزها دل و دماغی برای انجام کارها ندارم. دلم میخاهد سکوت کنم. سکوتی طولانی.

  89. در صفحه‌ی صبحگاهی به خودم مهر ورزیدم و دست از سرزنش‌گری کشیدم. پیش از این، هجمه‌ی چرایی‌ها گریبانم را گرفته‌بود. زیر بار فشار چرا‌ها، کمرم خم شده‌بود که چرا چند سال پیش کاری را کرده‌ام یا نکرده‌ام.
    بیست‌ و پنج دقیقه، هزار کلمه آزادانه نوشتم.
    از روی شعر حافظ رونویسی کردم:
    ای‌هدهد صبا به سبا می‌فرستمت
    بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت
    تاکنون این‌قدر در معنای شعر حافظ غور نکرده‌بودم.
    مربای بالنگ، وادارم کرد که برای صبحانه منتظر کسی نمانم.
    از دیشب که مربای بالنگ خریدم، لحظه‌شماری می‌کردم برای صبحانه.
    ساعت ۸، شاگرد کلاس یوگا بودم. خانم آقایی پناهگاه سگ دارد و هر جلسه در کنار سگ‌ها یوگا می‌کند.
    پیش از ناهار، دستی به سر و روی خانه کشیدم.
    در و دیوارها هم با جاروزدن و گردگیری، نفسی چاق کردند.
    به ادامه‌ی کتاب هیچکاک و آغاباجی پرداختم، عبارت《خنده را هشت حصه می‌کند》 را به فهرست کلمه‌برداری افزودم.
    بی‌لنگر هم را هم ادامه دادم. تازه در بخش پایانیِ داستان، ویژگیهای شخصیتِ اصلی، گفته می‌شود.
    نگاهی به کتاب درک و دریافت موسیقی انداختم. هر بخش، یک موسیقی مکمل هم دارد. بخش ابتدایی مربوط به موسیقی واگنر بود که در یوتیوب شنیدم.
    برای نخستین‌بار با شخصیت داستانم در نویسنده‌ساز، دوست شدم و خودم را جای او گذاشتم. پبشتر یک نوشتن مکانیکی بود و حسی نسبت به شخصیت‌ اصلی نداشتم.
    دختری که در زیر باران در قدم می‌زند و پسری به او می‌گوید 《چترت بشم》 پسر را دک می‌کند و به زندگی خودش فکر می‌کند که بعد از چهل سال با هیچ پسری دوستی نکرده و هیچ پیشنهادی نداشته که یک موتوری کیفش را می‌قاپد‌.
    در کیفش چک سفید امضای رئیس شرکت و چند سکه است.
    هاج و واج با یک تاکسی به دنبال موتوری می‌رود که اصلن ندیده‌بودش. یک موتوری از پشت بوق و چراغ می‌زند و تاکسی را متوقف می‌کند. دزد است که از دختر می‌خواهد چهارصد میلیون برای آزادی برادرش بدهد تا کیف را به او پس دهد. دختر که دو روز پیش حسابدار ارشد شرکت شده می‌پذیرد. در حال نوشتن بود که تایمر استاد به صدا درآمد.
    در پومودورِ تارنوازی، سعی کردم نزدیک به مشقم بنوازم. فاصله‌ها، زمان‌گذاری‌ها و تاکیدها را رعایت کنم.
    نمایشنامه مرغابی وحشی و یک طرح از روی چکاد‌نشین والا خاندم.
    ادامه‌ی فیلم قهرمان را دیدم. چه بازی بی‌نقصی داشت محسن طنابنده.
    برای تکرارآموزی، فایل تئوری موسیقی را شنیدم.
    آنقدر در برنامه‌هایم غرق شدم که به پیاده‌روی نرسیدم.
    بیست و پنج دقیقه نوشتم، با مطلع بهتر بود که.
    پیش از خاب، یوگا کردم.

  90. ☆نمی‌توانم نوشتن را به آخر شب موکول کنم. ذهنم بیش‌فعال شده، خاب و بیدارم را به هم می‌ریزد. با مغز بیدار می‌خابم اگر یک ساعت مانده به خاب قلم دست بگیرم. پس گزارش نیک را زودتر می‌نویسم و بعدش شاید فقط بشود چند صفحه‌ای خاند. مثل دیشب که «شب سهراب‌کشان» از بیژن نجدی را خاندم و در این داستان ذوب شدم. کتاب که دست می‌گیرم، سندروم مغز بی‌قرارم گل می‌کند و ذهنم هزار جا می‌پرد. ولی این نوشته با من کاری کرد که میخکوب بمانم و حتا آرامتر از حد معمول مطالعه کنم. همه‌اش تصویر زنده بود و داستانی داشت که در اوج سادگی چشم آدم را تر می‌کرد. قصه‌ی رستم و سهراب به خودی خود تلخ است، حال آنکه کرولالی در پی کشف آن باشد.
    ☆چندتایی کلمه‌ی ناب از گلشیری یاد گرفتم. از کلمات این کتاب، یک سوتی هم در نوشته‌های خودم کشف کردم. در داستانم «بست نشستن» را «بسط نشستن» نوشته بودم. چه اشتباه جانکاهی! با خودملامت‌گری بسیار متن را دوباره دست کشیدم و فرستادم. یک شکلات خارجی هم نذر ابوالفضل کردم که دیدگاهم در صفحه‌ی مربوطه پذیرفته شود. مایه‌ی خجالت شد این کار. حتا رو ندارم که صفحه‌ی بازنویسی را چک کنم.
    ☆ در وبینار نویسنده‌ساز، آزادنویسی نمودم. داستانی با راوی بی‌جان نوشتم. به دلایلی که معلوم خواهد شد، باید از حواس پنجگانه استفاده می‌کردم تا داستان پیش برود. تصمیم گرفتم کل داستان را با استفاده از حواس پنجگانه بنویسم.
    ☆ بی‌اندازه خوشحال شدم که قرار شد استاد فرهنگنامه‌های واژگان سره را به‌زودی معرفی کند. حتا اگر فرصت آنلاین شدن هم نداشته باشم، ویس وبینار را گوش خاهم داد. دربه‌در فرهنگنامه‌ی مناسب برای واژگان سره هستم. برای بازخورد گرفتن از استاد بابت واژگان داستانک‌هایم بی‌نهایت مشتاقم. کاش زود محقق بشود این بند ستاره.
    ☆آخرین داستان «نیمه‌ی تاریک ماه» را هم خاندم. حس تمام کردن یک کتاب خوب چقدر غریب است. مالامال داستان یا داستان‌های ناب شده‌ای، می‌دانی دیگر داستان جدیدی نیست که بخانی، با این حال کتاب روبرویت است و دلداری‌ات می‌دهد که هر موقع خاستی بیا و باز سرکی بکش.
    چه جای عجیبی کتاب تمام شد. فهرست کتاب را که نگاه می‌کنم، رنگین‌کمانی از فرم و شیوه‌ی روایت می‌بینم. اسم خیلی از داستان‌ها توی ذهنم چسبیده و چقدر از این قلم ناب یاد گرفتم. به چندتایی از داستان‌ها حتمن باید برگردم. گلشیری در یکی دو داستان از چهارمحال هم قصه گفته بود و من چقدر خوشوقت شدم. آخر من چهارمحالی هستم. گلشیری هم اصفهانی‌ست. همسایه‌ایم یک جورهایی. فهمیدم که داستان‌ها در همین اطرافمان هستند، نویسنده فقط باید آن‌ها را ببیند. فهمیدم که نیازی نیست همیشه ایده‌ای دهن‌پر‌کن داشت تا داستان نوشت. گاهی یک اتفاق دم دستی به صد جور نوشته‌ی خوب راه می‌دهد. فهمیدم که می‌توان با نامه قصه نوشت، می‌شود یک روان‌زخم یا نقص بدنی را آنقدر کاوید و در آن عمیق شد که داستانی به نابی «نمازخانه‌ی کوچک من» حاصل شود. من خیلی از این کتاب یاد گرفته‌ام و از آن در گزارش نیک بسیار نوشته‌ام. می‌دانم با بازخانی داستان‌ها، باز هم نکته خاهم آموخت. خوشحالم که نفس می‌کشم و خانش «نیمه‌ی تاریک ماه» به انجام رسید.
    ☆داستان کوتاه‌‌های همسفرانم در کانال استاد را می‌خانم. دست‌مریزاد به همه‌ی همسفران. کارگاه ششم برایم آورده‌های بسیار داشت. تقریبن اولین داستان کوتاه جدی‌م را نوشتم. قبل‌ترش هم چیزک‌هایی نوشته‌بودم، ولی در این داستان همه چیز خیلی جدی شد برایم. شاید هم برکت انرژی جمعی بود که ده‌بیست روزی پابند نوشتن یک قصه شدم. قصه‌ای که با قهرمانش هم‌پا شدم، سردرگم ماندم، خسته‌ی راه شدم، و ادامه دادم.
    ☆سپاسگزار بودنم. باید این بودن را سپاسمند باشم. حتا می‌شود برایش جشن گرفت.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  91. جمعه ۱۰ مهر
    ساعت ۶:۳۰ صبح. کش‌وقوسِ حسابی‌ای به بدن می‌دهم. نفس عمیقی می‌کشم. سلام می‌کنم به زندگی. فهرست کارهای روزم را می‌نویسم. دفتر شعر شاملو را ورق می‌زنم. دیدی به دوروبر می‌اندازم. گوشه‌گوشه‌ی اتاق و زیر تخت انبانی از کتاب و کاغذ و دفتر است. مدیونید اگر فکر کنید دختر شلخته‌ای هستم😊 هفته‌ی شلوغ‌و‌پلوغی داشتم. کتاب‌ها را مرتب می‌‌چینم. تلنبار کاغذها را دسته‌بندی می‌کنم. کتاب‌های امانتیِ کتابخانه را جدا می‌گذارم. نگاهی می‌اندازم به تاریخ تحویل کتاب‌ها که در صفحه‌ی آخر درج شده. جلد دوم داستان کوتاه چخوف فقط تا پس‌فردا اعتبار دارد. یادداشت می‌کنم که یادم نرود برای دو هفته‌ی دیگر تمدیدش کنم. خنزرپنزرهای داخل کمدم را جمع‌وجور می‌کنم. جارو می‌زنم. دوش می‌گیرم. صبحانه خرما می‌خورم با کدوحلوایی پخته. آماده می‌شوم تا به دیدنِ عزیزی بروم. به گفت‌وگویی صمیمانه می‌نشینیم. تازه می‌شوم. به خانه‌ی برادرم می‌روم. با زن‌داداشم قرار است بیسکویت درست کنیم. سرِ راه از فروشگاه نزدیک خانه‌شان کره‌ی نارگیل می‌خرم. از هفته‌ی پیش ۴۵۰ تومان رفته روی قیمتش. انگشت‌به‌دهان می‌مانم! خدا به خیر کند. به کجا داریم می‌رویم!
    اولین باران پاییزی نم‌نمک از راه می‌رسد. پشت پنجره می‌ایستم به تماشای باران. باد هم می‌وزد. دمی بعد کف خیابان خیسِ خیس می‌شود. هوا از بوی لطافت آکنده است. بیسکویت‌ها که از فر بیرون می‌آیند می‌روم قدمی بزنم زیر باران تا لطافت و طراوت را به جان، ارزانی کنم. نو می‌شوم.
    در ادامه‌ی پرسه‌زنی‌هایم در مدرسه‌ی نویسندگی در ایستگاه یادداشت‌های روزانه متوقف می‌شوم. به مطلب جالبِ‌توجهی بر می‌خورم: گاه‌شمارِ روزانه. چگونه با نوشتن زندگی کنیم؟ لینک را باز می‌کنم. راه‌وروش گاه‌شمارنویسی را می‌آموزم. به ذهن می‌سپارم که در گزارش نیک بعدی این شیوه را به‌کار بگیرم.
    در وبینار نویسنده‌ساز استاد یک‌راست می‌رود سراغ آزادنویسی. استاد می‌گوید: در باهم‌نویسی قدرتی هست که اغلب در تنهانویسی نیست. شیوه‌های گوناگون را در نوشتن به کار بگیرید. شوقِ کشف داشته باشید. چنان‌که فروید می‌گوید: «کنجکاوم چه خواهم نوشت». ما آزادنویسی می‌کنیم تا حین نوشتن گوشه‌های زندگی‌مان را ببینیم. حین نوشتن با جنبه‌های دیگری از خودمان آشنا شویم.
    دو داستان کوتاه از چخوف می‌خوانم: «زندگی زیباست» و «رویاها». کلمه‌برداری می‌کنم.
    برای تکرارآموزی یک فایل صوتی از وبینار نویسنده‌ساز را می‌شنوم. گزارش نیک را که می‌نویسم، دستِ نویسنده‌سازم کامل می‌شود.
    الهی شکر🍀

  92. اصلا هیچ نمی‌چسبم به هیچ‌کدام‌ از نوشته‌ها.
    آدم‌ چسبیدن نیستم یا بلد چسبیدن؟
    شاید باید بروم گورم را گم کنم از دیارها.
    گورم را باید کجا گم کنم که آنجا هم نچسب نمانم؟
    نچسب؟
    بله، نچسب.
    شاید حتی به گور هم نچسبم بعد مردنم.

    امروز این افکار در من وول می‌خورند.
    به خودم سخت می‌گیرم.
    گریه می‌کنم.
    دلم برای تنهایی‌هایم می‌سوزد.
    دلم برای کودکی‌هایم تنگ می‌شود.
    نقاشی خودم را می‌کشم امروز.
    دخترکی با موهای بنفش.
    عروسکم سبز‌ست با موهای طلایی.
    چندسال دارم؟
    پاهام را دراز کرده‌ام و نشسته‌ام و عروسکم روی پاهام تکان می‌خورد.
    چندسال از آن روزها گذشته است؟
    امروز حس تنهایی غالب‌ست.
    که هیچ‌کس را ندارم مگر؟
    گریه مغلوبم می‌کند.
    دلم می‌گیرد.
    با خدا حرف می‌زنم. خیال می‌کنم او هم با من قهرست. دوباره گفتم او قهر نمی‌کند. اما من ساکت ماندم. آرام نشستم. اجازه دادم خدا هر جور دوست دارد با من باشد.
    شبیه آدم‌های دیگر. هر جور هستند خب باشند. مگر به آن‌ها سپرده‌ام؟ که مثلا من را دوست بدارند یا ندارند. خوب است که از آدم‌ها توقعی ندارم. نشستم و گفتم بگذار بگذرد. اما نمی‌دانم چرا بیخود و بی‌جهت گریستم. شاید دیوانه‌ای چیزی شده باشم.

    در همین حال‌وهوای خودم بودم که مادرشوهرم برای ناهار آمد پیش ما.
    چقدر کمرش درد می‌‌کند. راهنمایی‌اش کردم کمی دراز بکشد. یک‌سال نمی‌شود که عمل قلب داشته است. حالا باید زانوهاش را هم عمل کند. از نگاه کردن به او دلم می‌سوزد. سنی ندارد. اما از خودش خیلی کار کشیده است.
    واقعا با زن چه کرده‌اند در سرزمین ما.
    زن چقدر طفلک است.
    زن چقدر گناه دارد.
    چه می‌کنند با زنان این سرزمین؟
    این فرهنگ جنس برتر از کجا نشد می‌کند؟
    مادرشوهرم طفلک.
    طفلک زنان کشورم.

    وبینار را هستم.
    حواسم به قیافه‌ی استادست.
    نمی‌فهمم بهترست یا نه.
    حالش را می‌پرسم. فکر می‌کنم نمی‌بیند تا جواب دهد. شاید هم نمی‌خواهد چیزی بگوید و ماجرا را کش‌دار کند.
    اما آدم‌ست دیگر.
    یک روز خوب است و یک روز دیگر خراب.
    من امروز خراب‌خرابم.
    تنهای تنها.
    تنهایی بد نیست.
    اما دلت که شکسته باشد چرا. بد است.

    فیلم The past از اصغر فرهادی را می‌بینم. خوبی‌اش این‌ست که غمم برای ۲ساعت و ۱۰دقیقه‌ای می‌رود و من سرگرم ماجراهای فیلم، در دلم کارگردان را تحسین می‌‌کنم و در موردش چیزکی در کانالم منتشر.

    کتاب درخشش‌های تیره را دست می‌گیرم. دوباره از اول می‌خوانم تا با صحبت‌های الهه تطبیق دهم.

    حال‌و‌حوصله‌ی خیابان‌‌گردی را هم از من گرفته‌اند. سر هر چهارراه که می‌رسم پرچم‌دستان پرچم‌هاشان را می‌رقصانند و کسی هم بلندبلند دلش برای جنگ قنج می‌رود.
    چه توهمات مسخره و چه عقاید پوچی.

    احساس گرسنگی می‌کنم. انگور باغ پدر را به عشق خودش چندحبه‌ای نوش‌ جانم می‌کنم.

    دلم می‌خواهد تا صبح در کتاب‌ها و دوره‌هایم چرخ بزنم و بخوانم و بگردم. اما می‌دانم چشم‌هام از گریه خسته‌اند و توان خواندن ندارند.

    https://t.me/manesehchtgrh

  93. پیازوارگی:
    دهِ هفت سال پنج:
    جمعه:
    هر شب چند نسخه گزارش نیک دارم. نسخه‌ی اول که معمولن تکه‌پاره است، چون در طول روز نوشته شده؛ دومی که سرهم‌بندی می‌شود؛ و سومی که معمولاً نسخه‌ی سانسور و کوتاه‌شده است، همان که در دیدگاه‌ها کپی می‌شود و شاید راهی به کانال هم پیدا کند. البته نمی‌دانم این نسخه چندم است.
    امروز با آلبوم «عشق آمد» شجریان و اندکی نوشتن، ظهر شد.
    بعد از ناهار —که کماکان عدس‌پلوی شنبه‌پزِ فریزری بود (یک هفته شد) — فیلم «رقیبانِ آمزیا کینگ» را تا نیمه دیدم. دقیقه‌ی بیست‌ونهم، مک‌کانهی دیالوگ طولانی‌ای از کندوی سالم گفت: زنبورها کیلومترها می‌روند و برمی‌گردند، برای هم غذا می‌آورند و هوای هم را دارند. قبلن درباره‌ی زنبورها خانده‌ام که ملکه و کارگرها همه ماده‌اند. نرها فقط برای جفت‌گیری‌اند و بعد از آن، در کندو به رویشان بسته می‌شود. زنبور کارگر زن است کیلومترها می‌رود، برمی‌گردد و شاید برقصد تا آدرسِ گل را به بقیه بدهد. رقص، زبانِ کندو است. ( این را جایی نخاندم) و حتما کندوی سالم یعنی جایی که در آن، رقصِ یک زنبور کارگر، حرف حساب به حساب می‌آید.

    نمی‌دانم چرا میان این تعریف، مدرسه‌ی نویسندگی را دیدم. جناب کلانتری گفت ما اینجا را نگه داشته‌ایم تا آدم‌ها بروند و هر موقع دلشان خواست برگردند و بدانند اینجا همیشه هست برای نوشتن و رفاقت کردن.
    لاک زدم. بادمجانیِ تیره. رنگی مثل شبِ های تابستان، یا مثل پوستِ بادمجان زیر آفتاب. دست‌هایم را روی میز می‌گذارم و می‌بینمشان. زن بودن. چه دلتنگم برای آن بخشی از خودم که ساعت‌ها پای ست‌کردن لباس بیدار می‌ماند، رنگ‌ها را کنار هم می‌چید، طراحی می‌کرد، می‌دوخت برای تنش. و به این کار نمی‌گفت اتلافِ وقت.

    امروز خواهرم از سفر برگشت. یک هفته، شاید ده روز. نمی‌دانم؛ در نبودِ او زمان شکلش را از دست داده بود. بغلش کردم. یک بغلِ طولانی. در آغوش او من دوباره دختر شدم، خواهر شدم، بچه شدم. نه توضیحی، نه دلیلی. فقط بغل. آدم‌هایی که زبان بغل را بلدند، صد هیچ از بقیه جلوترند.

    بعد وقت وبینار بود.۲۵ دقیقه از حالِ دلم نوشتم. از دلتنگی. از اینکه خواهرم قصد دارد برای همیشه از این شهر برود. از آن سؤالی که مثل خوره افتاده به جانم: من هم باید بروم؟ آیا می‌توانم کار و خانه را رها کنم و بار دیگر این شهر را ترک کنم؟ ترسم را نوشتم؛ همان ترسی که مثل باد از لای کلماتم می‌گذرد و نمی‌گذارد جمله‌ام کامل شود. از زن‌بودن در عین زن‌نبودنم نوشتم. از اینکه من که زنم، خودم هم سهمی دارم در این بی‌توجهی. گاهی خودم اولین کسی بوده‌ام که زنانگی‌ام را کنار گذاشته تا راحت‌تر از درها بگذرم. از این زادگاه و مادرِ آفرینش نوشتم. از نگاهی که زن را تحقیر می‌کند حتی وقتی می‌ستایدش. آن‌جا که می‌گوید «زن یعنی زندگی» و بعد می‌خاهد زندگی را برایت تعریف کند. این تصاحبِ مداوم، این مهربانیِ مسلح. آدم باید مراقب کسانی باشد که «به نامِ تو» حرف می‌زنند.

    قدری آسترولوژی خاندم و نوشتم از انرژی این روزها: عقرب و اسد. مرگ و آفرینش، پشت‌به‌پشت. عقرب نیش می‌زند تا پوست بیندازی؛ اسد آتش می‌آورد تا دوباره بدرخشی. من در همین نقطه ایستاده‌ام که باید کسی در من بمیرد که دیگر نیستم، تا آنی متولد شود که می‌خاهم باشم. پوست‌انداختن را یاد گرفته‌ام ولی هنوز نمی‌دانم زیر آن پوست، چه کسی نفس می‌کشد.
    «روزها در راه» خاندم. کمی هم «در یتیم». کلمه برداشتم و بعد در تاریکی اول شب نیم ساعتی پیاده رفتم.
    در ادامه : دیدن بقیه‌ی فیلم، و شاید نوشتن با کلمات نو.

  94. – خواهرم دوست بانمک و خاصی دارد. چند روز قبل گفت پیشنهادی در رابطه با ماشین لباسشویی دارم که کیفیت شستشو را بالا می‌برد؛ در یک کاندوم مایع لباسشویی بریزید و سه سوراخ ریز در آن ایجاد کنید و همراه لباس‌ها توی لگن ماشین بیندازید. مایع به تدریج از آن سوراخ‌ها خارج می‌شود و لباس‌ها خیلی تمیزتر می‌شوند. گفتم عزیزم مردم برای استفاده‌ی واقعی خودشان هم خجالت می‌کشند کاندوم بخرند، اینکه می‌شود آش نخورده و دهان سوخته. باز حداقل آدم کاندوم را به یک زخمی بزند شرمندگی خریدنش را می‌تواند به جان بخرد، ولی اینکه خجالت بکشی و بعد چنین استفاده‌ای از آن بکنی چه سودی دارد؟ چنین دوستان خوش‌فکری داریم.

    – بابا زنگ زده، می‌‌گوید هر بار که رعد‌و‌برق می‌زند کنتور ما می‌پرد، تا الان پنج شش بار پریده، چه کار کنیم؟ گفتم خوب کردی زنگ زدی، الان به بخش فوریت‌های برق ارجاع می‌دهم که رسیدگی کنند. پدر جان، مگر من اداره‌ برقم؟ چه رابطه‌‌ای میان من و کنتور و سیم‌برق و فازمتر هست که شما به من منتقل می‌کنی آن هم وقتی سه نفر آدم بالغ همین الان در خانه‌ی شما هستند؟ (هیچکدام از این‌ها را نگفتم. گفتم به جز یخچال‌ها همه چیز را از برق جدا کنید حتی سه‌راهی‌ها، ببینید باز هم تکرار می‌شود و چیزهایی از این قبیل.) راستش یکی از کاربردهای مهم نوشتن برای من این است که به ناراحتی‌هایم از طریق نوشتن بخندم؛ وقتی موضوع ناراحت‌کننده‌ای را با نوشتن مسخره می‌کنم حقیقتن برایم التیام‌بخش می‌شود، حس می‌کنم به یک دردی خورده است و اصلن زهرش گرفته می‌شود. الهی شکر برای نوشتن که التیام‌بخش جان آدم است.

    – در آزادنویسی امروز اصلن متوقف نشدم، با اینکه هم در طیف غم و هم قدردانی برون‌ریزی‌های عمیقی داشتم اما اجازه ندادم مرا متوقف کنند. ۱۸۵۷ کلمه تایپ کردم و به قول استاد زلال شدم.

    – بعد از سال‌ها امروز رفتم استخر؛ برای من معجون عجیبی از خاطرات تلخ و شیرین است استخر رفتن. گمان نمی‌کردم جسارتش را پیدا کنم. رفتم و خیلی از فشارهای جسمانی را به آب سپردم اما ناچار شدم در آزادنویسی مفصل به آن بپردازم تا فشارهای ذهنی هم مرتفع شوند. خوب با خودمان درگیریم، هر طرفی را می‌گیریم یک طرف دیگر در می‌رود.

    – امروز به خودم می‌گفتم خدا را شکر در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که یکتاپرستی چیز عجیبی نیست و می‌شود در موردش حرف زد، چه خوب که دست‌کم با ماجراهایی مثل بت‌پرستی درگیر نیستیم و اگر دوست داریم به خدای نادیدنی بیندیشیم و در موردش بگوییم آزادیم. بعد اندیشیدم که بت‌پرستی هنوز هم رونق دارد و چه بسا بسیار پررنگ‌تر، ما بت‌هایی داریم که تجسد بیرونی ندارند و همین موضوع خطرناک‌ترشان هم می‌کند. اگر جسمیت داشتند می‌شد تبر برداشت و آن‌ها را شکست اما بت‌های امروز اغلب انتزاعی هستند یا طوری از نظر پنهانند که هرگز آن‌ها را بت تصور نمی‌کنیم و خودمان را به‌هیچ‌وجه بت‌پرست نمی‌دانیم، درحالیکه تمام ترس‌هایمان ریشه در همین بت‌پرستی دارند.

    – زمانی که من در خواب عمیقی بودم شما چتر حمایت و مراقبتت را بر سر من باز کرده بودی و همه چیز را تحت کنترل داشتی، طوری‌که هنوز حیرت‌زده‌ام از این شیوه‌ی مراقبت‌گری شما. پس حتمن آن ماجراهای دردناک هم از برنامه‌ی مراقبتی شما بیرون نبودند. اعتماد وظیفه‌ی من است که برای همین انجام‌وظیفه هم محتاجم به یاری شما.

    – الهی شکرت…

  95. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. دارم کتاب‌ «عادت‌های اتمی» می‌خونم. فکر نمی‌کردم که چقد خوبه این کتاب. کلن برگ‌ریزون شدم. قبلن از کتاب خوندن اجتناب می‌کردم اما الان نظرم دگرگون شده . دوست دارم که در کتاب خوندن انسجام لازم را داشته باشم.
    3. عمل‌کردن به برخی از ایده‌های کتاب مثلن از تایمر ویندوز استفاده کردم که ساعت یازده شب تمام برنامه را ببنده و کامپیوتر را خاموش کند که بتونم زودتر بر بالین خود بیارامم. در ضمن نرم‌افزار «Microsoft To Do» را نصب کردم تا هر شب ساعت ده به من نوشتن گزارش نیک را یاد‌آوری کند تا هی آخر شب یادم نیاید که حوصله چندانی نداشته باشم.
    و در آخر ماچ به کله‌هاتون.

  96. راستش امروز با سردرد بدی بیدار شدم خدا نصیب گرگ بیابان نکند.
    از این رو خیلی به مغز و جوارح فشار وارد نکردم برای خواندن و نوشتن جز هوا کردن یادداشتکی در کانالم.
    البته که نتوانستم از پیاده روی و روزواژه‌ام که «قرق» بود، بگذرم.
    که در واژه یعنی: بستن، قدغن و ممنوع‌الورود و امثال کلماتُهم.

    جناب اوحدی در دیوان اشعارش اینگونه سروده:
    گل در قرق عرق کند از شرم روی تو
    صافی به کوچها دود از جستجوی تو
    در شانه دید موی تو صافی و زان زمان
    برسینه سنگ می‌زند از شوق موی تو

    این هم آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/tarqim1

  97. چه روز نازی بود. اصلا آفتاب در آسمان نبود؛ فقط ابر و ابر. ساعت ۵ بلند شدیم برویم کوه. امروز بچه کوچکه هم بود. برخلاف تصورم عقب نماند حتی جلو هم افتاد. مامان این بار کیک و عسل آورده بود. اصلا بروی کوه و چای نخوری که ترکیب کامل نمی‌شود. می‌شود؟
    امروز اتاق‌تکانی فصلی داشتم. هر چیزی که قابلیت انداختن در ماشین داشت را ردیف کردم وسط و به نوبت داخل ماشین انداختم. برای اینکه پتوها تا شب کاملا خشک شوند، باید جریان هوای ساکن را می‌شکستم؛ به همین خاطر مجبور شدم در این هوای سرد پنکه بزنم تا زود خشک شوند.
    امروز The Fifth Estate را دیدم. عجیب بود. همه‌اش درباره افشا کردن یک سری مدارک بود. چند باری وسطش چرت زدم. خیلی اسم ایران در آن می‌آمد. اگر به خبرنگاری و این چیزها علاقه دارید، شاید خوشتان بیاید.

    در ادامه «یادداشت‌های یک دیوانه» را خواندم. بخش‌های قبل یک داستان شروع می‌شد و تمام می‌شد؛ ولی الان که اواخرش است، در چند بخش پشت سر هم دارد دو شخصیت را توصیف می‌کند. نمی‌دانم سر و ته قضیه برایم مشخص نیست در این داستان. ولی چون جزئی‌نگاری نویسنده برایم جالب است دارم ادامه‌اش می‌دهم.

    نویسنده‌ساز را بودم و نوشتم. بخش صبح و ظهر روزم را با جزئیات تمام می‌نوشتم. الان که نگاه می‌کنم، یک بخشی از صبح جا مانده. آن قسمتی که طبق معمول از گروه جا مانده بودم و فکرهای جالبی به ذهنم نمی‌رسید. خوب شد کسی دور و برم نبود دوست ندارم وقتی این‌جوری نسبت به همه‌چیز ابراز تنفر می‌کنم، بقیه پیشم باشند. (این هم چیز جدیدی بود که تازه فهمیدم و به آن دقت کردم.)
    تند تایپ کردن خیلی مزه می‌دهد. البته هنوز هم نمی‌توانم در ۲۵ دقیقه ۱۰۰۰ کلمه بنویسم. ولی خب، همین سرعتم کیف می‌دهد.
    وسط وبینار گوشی‌ام زنگ خورد و یک خبر خوب به من دادند. امیدوارم جلسه فردا خوب پیش برود و همه‌چیز قطعی شود.

    یک ساعتی زیر باران قدم زدم البته دو بار قطع شد و دوباره بارید. چقدر آهنگ‌های فانک بهتر شده‌اند. پلی‌لیست‌های الان که تازه ریلز شده‌اند، با قبل جنگ خیلی فرق دارند. رو مخی هایش کم نیست ولی خب کلی از خفن‌هایشان را ذخیره کردم.
    در حد ۲۰ دقیقه ویدیوی آموزشی دیدم و بعدش دوباره شروع کردم به آزادنویسی، به امید اینکه بتوانم چیزی بنویسم و در کانال منتشر کنم.
    https://t.me/MaedehJavadiCHN

  98. روز پرماجرایی بود. صبح به صبحانه و رقص و آماده شدن گذشت. پویش قند و فشار داشتیم.
    راه بسیار خلوت و ساکت بود. مجالی شد برای زمزمه‌ی آهنگ و درآوردن صدای یاکریم. خدا شاهد است، خیلی یواش صدای یاکریم درمی‌آوردم و ریزریز می‌خندیدم. شما هم خیابان خلوت گیر آوردید صدای یاکریم دربیاورید.

    بعد خاستم پیتزا بگیرم که کازامیا بسته بود، حالا کی ضرر می‌کند؟ (حبیب‌مود)

    نوشتم و نوشتم، کاشکی بیشتر می‌نوشتم.

    نویسنده‌ساز بود و نوشتن و پرسش و پاسخ. خوب است. موضوعاتم تکراری‌اند و دوستشان ندارم ولی تا ازشان ننویسم نمی‌توانم عبور کنم و بروم موضوع بعدی. استاد را در کنار نیسان آبی تصور کردم در حال فروختن هندوانه برای کسب روزی حلال و دمش گرم. زندگی سختی می‌شد ولی. ولی نمی‌دانم سخت‌تر از الان؟ احتمالن در زمستان هم کدو حلوایی می‌فروخت. چه قدر زندگی‌های متفاوت را می‌شود تجربه کرد. مثلن من هم می‌توانستم بروم دانشکده‌ی هنر و کارگردانی بخانم؟ یا روانشناس می‌شدم. یا الان دومین بچه را، شاید هم سومی، شاید هم چهارمی. زندگی‌های گوناگون. همه‌شان درد دارند.

    قبل از اینکه جلسه‌ام با کیمیا آغاز شود باز نوشتم و احساس حماقت و ساده‌لوحی کردم از رفتارم ولی الان که نگاه می‌کنم جز پیچیدگی روابط و تجربه‌ها نمی‌بینم و به رفتارم کلمه‌ی حماقت را نمی‌چسبانم. می‌بینم که دلم می‌شکند و فشرده می‌شود و آره، می‌دانم که هنوز خام و کوچکم، ولی نه آنقدر که ندانم می‌آموزم و می‌گذرم و می‌رسم به بن‌بست بعدی. جمله‌ی قصار خوبی بود.
    «هیچ‌وقت در زندگی حسرت چیزی را نخورده‌ام. بن‌بست چیزی نیست که تازگی داشته باشد. بن‌بست از وقتی که شروع به هر کاری می‌کنی وجود دارد، مهم این است که یک انگیزه‌ی قوی‌تر بتواند تو را از این بن‌بستی که توش گیر کرده‌ای بکشد بیرون و ببرد توی یک راه دیگر. شاید هم توی یک بن‌بست دیگر.»
    -جعفر مدرس صادقی

    با کیمیا تجربه‌ی جدید و نابی داشتم. بعد از آن مصمم شدم کتاب «هیچ بخشی از ما بد نیست» را بخانم. بعد از «تمرین».

    نوشتم.

    با الهه نصیری و ندا احمدی گفت‌و‌گو داشتیم بوسیدنی و لیسیدنی.

    و همین. هنوز مانده به خاب. می‌نویسم و روزنویسی را منتشر می‌کنم و می‌خانم و تکه‌های قرمزی را جمع می‌کنم از زیر دست و پای مردم و زندگی بباید.

  99. جمعه‌ها سرم شلوغ است و بیشتر ایام مهمان دارم غریبه نیست بچه‌هایم هستند و من از شوق دیدارشان کارهای زیادی انجام می‌دهم تهیه غذا و آماده کردن شام وقت زیادی می‌برد و صبح جمعه هم سریعتر کارهایم را سر و سامان می‌دهم. اما سال‌واژه‌ام را از یاد نبردم و همان کارهای معمول اول صبح را انجام دادم یک ترک مثبت هم انجام داده‌ام قطع تقریبی تمام خوردنی‌های شیرین را در واقع سعی می‌کنم کمتر مواد قندی بخورم اگر طاقت بیاورم و دوباره سراغ این اعتیاد به قند نروم منظورم همان چیزهای شیرین است. یک واژه هم در دفتر واژهای خاص یادداشت کردم که در کتاب آل‌احمد خواندم واژه‌ی سم‌الباقی گله یعنی گرد و خاکی که گله موقع رفتن پشت سر به راه می‌اندازند. امروز باز هم خاطره‌ی جنگ صدام را برای دخترم تعریف کردم و ناراحتم کرد و با یک چای بدون قند آن بغض را فرو بردم. با خواهرم حرف زدم و دردهای پنهانم را گفتم و برای داستان کودک هم کمی اندیشیدم و چند شخصیت را دوباره خط زدم چهل دقیقه نوشتم خسته نشده‌بودم اما رهایش کردم چون خیلی کار داشتم به امروز نمره‌ی نه می‌دهم. کتاب آل‌احمد را خواندم بنام نفرین زمین چند فصل دیگر مانده به کانال تلگرام بیایید و خاطره یا روایتی از جنگ ایران و عراق را بخوانید 👇

    https://t.me/notetoday1

  100. گزارش نیک ۱۰۲ من/ جمعه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
    _دیروز تولد پسر کوچکم سیامک بود. که دیالیز شدنش درد بزرگی است که شبانه روزم را گرفته و جز درمان از راه دور و دعا کردن چیزی در توانم نیست. هیچ مادری روز تولد فرزندش را فراموش نمی‌کند به دو دلیل : رنج و درد زایمان و شیرینی تولد فرزندش که شیرین‌ترین احساس‌ها موقع دیدن فرزندش و در آغوشش گرفتن است که با هیچ شادی قابل مقایسه نیست و تمام رنج ۹ ماه و درد زایمان را بلافاصله صفر می‌کند. از دیشب انگار جوان شده‌ام و در همان حال و هوایم. چه موجود غریبی است انسان و عجیب‌تر مادر. مادر که می‌شوی بدبخت‌ترین و خوشبخت‌ترین موجود جهانی. لذت مادر شدن گرانقدرترین هدیه‌ی الهی است اما رنجی که از بدو تولد در قلب چون بلور و شکننده‌ات از ترس آسیب دیدن فرزندت تمام لحظات زندگی‌ات را به لحظاتی سراسر اضطراب و تنش مبدل می‌کند و… اما هر نگاه به او شیرینی تمام جهان را بر قلبت جاری می‌کند. این حال ناگفتنی است و تلخ و شیرین با هم است که مادرت می‌کند و متفاوت از همه. تا مادر نشده باشی نخواهی فهمید این رنج سراسر شیرینی را. خداوند نصیب‌تان بکند. نمی‌دانم نفرین است یا دعا. اما برای من شیرینی‌اش بیشتر بوده تا رنجش هر چند بیشترش در فراق بوده.
    _امروز تا ۶ صبح خوابیدم و بدون آلارم ساعت ۶ بیدار شدم. سر حال بودم و صفحات صبحگاهی و مرور مطالب وبینار هفدهم راه هنرمندم و ارسال مجدد وویس جلسه هفته پیش«شانزدهم» از ساعت شش و بالاخره بعد از یک هفته دانلود شدن.
    _ ارسال بخش دوم وویس کتاب « شمس خاموش» به درخواست فالورهای بله و ارسال مجدد بخش ۱۳ کتاب ۴ میثاق که از دیروز در حال ارسال است و هنوز هم نشده. لعنت بر این نت نانت. گذاشتن صبحانه با شعرم از دفتر شعر سعید عقیقی«از سر بی‌حواسی» در هر دو کانالم.
    ـ دولینگوی عربی و در اول دایموندی ماندنم
    _بارش باران از ساعت حدود 13تا 17:30 و کیفوز شدنم در جلسه ویژن بوردسازی و همنوایی خوشش با من در تصویرسازی هایم. احساس می‌کردم غلیان احساسات شیرین بارانی‌ام حس تصویرسازی‌ام را تشدید می‌کند.
    _نویسنده‌ساز محبوب و ۲۵ دقیقه آزادنویسی داستانکی‌ام و فهمیدن این که استاد جان هم باران را دوست دارد و بسیاری از جاها دارد می‌بارد و در سیاهکل همچنان شراشر می‌بارد از ظهر تا الان که شب است و من غرق حال خوشم از صدای بارش بر سقف‌های شیروانی اینجا و یاد پدر و مادر باران دوستم و بی ارزشی این زندگی که همه چیز می‌ماند جز انسان پرادعا. و پرسش و پاسخ محبوبم با یادداشت‌برداری.
    _ شنیدن وویسای کوچینگ مدیران و یادداشت برداری یک‌ساعته
    _شنیدن وویسای دوره نجوم تروپیکال با یادداشت‌برداری (مبحث مورد علاقه‌ام از جوانی)
    _ ثبت‌نام دوره خود واژه
    _ ادامه کتاب هشیاری مالی جولیا کامرون و رمان رازهای سرزمین من رضا براهنی

    https://t.me/mahro1402

  101. گزارش نیک ۱۴۳فرح
    جمعه واقعن تعطیله.
    ولی چرا من اینقدر کار دارم. شاید چون یک سفر در پیش دارم. دارم کم‌کم دارم آماده میشم. از صبح بدن درد دارم یا مال تغییر فصل‌ه یا مال بدنِ روماتیسم‌زده منه. یا مال طبقه هفتم برجی است که دوساله ساکن شدم. و دور تا دورش‌ بر و بیابونیه و هیچ ساختمانی هم دور و برمون نیست. خلاصه دیشب یواشکی شوفاژ برقی را تا اذان صبح روشن کردم.
    دوبار بیدار شدم. نمازم رو خوندم. شوفاژ را روی درجه یک و ملایم گذاشتم و لباس خواب زمستونی پوشیدم. و الحمدالله راحت خوابیدم .
    نماز صبح شوفاژ را خاموش کردم. و خدا را شکر کردم.
    صبحانه خوردم و بساط‌ آش رشته را دور و برم چیدم تا برای عصر خونه مادرم، بپزم. عصرونه با خانواده ماست. لیلا هم کیک پخته، کیک دو رنگ ساده و شکلاتی. هنوز هم معتقد بیخودی دکترا مهندسی پزشکی گرفته باید می‌رفت شف می‌شد.
    چند بار ماشین لباسشویی را پر و خالی کردم. جمعه است دیگه.
    ✔️دیدن فیلم مستند “بندربند” از منیژه حکمت. “بَندَر‌بَند”
    ✔️آشپزی: ناهار کدوهای دیروز را ورق‌ه ورقه کردم و سرخیدم. با گوشت چرخ شده تف داده تزیین کردم.‌ و یک کته سفید هم تنگش گذاشتم. آش هم آماده شد فقط رشته‌اش را عصر می‌ریزم که یک جوش بخوره و تر و تازه می‌برم. چون آش اگر رشته‌اش را زود بریزی خمیر میشه،
    یادش بخیر خونه قبلی که سی‌و‌سه سال بودیم اول هرماه آش رشته می‌پختم. و به در‌همسایه می‌دادم. دیگه آخریا کاسه نداشتم😂از بس که آش با جاش داده بودم😳
    یک کاسه ‌بزرگ پیرکس، پر از خاطره از دوستم آزیتا داشتم که خونه همسایه روبرو رفته بود. و بعد از سه ماه که به من رسید با یک دیس حلوا همراه بود. تلفن زد بعد از سه ماه عذرخواهی کرد که کارگر خونه آنرا بالای یخچال بزرگه گذاشته بود و از دید من پنهان شده بود.
    ولی حالا کار من که برای کاسه پر از خاطره‌ام کردم چی بود؟ این بود که در این سه‌ماهه هر بار از در خونه حاج خانم رد می‌شدم، کاسه را در نظرم می‌آوردم می‌گفتم حاج خانم لطفن کاسه منو پس بفرست.
    و بعد از سه ماه یک روز روزه‌دار بودم که از امامزاده صالح برگشتم، و بعدازظهر خوابیدم. خدمتکار حاج خانم زنگ زد و گفت براتون نذری آوردم. آنقدر گیج خواب بودم که سریع سی چهل پله را دوتا یکی کردم. چه حلوایی، یک دیس پلو خوری بزرگ، از آنهایی حلوایی که تو حرم امروز بهم تعارف کردن و به علت روزه مستحبی، نگرفتم. حتی خانمه گفت بذار تو کیف‌ات برای افطارت. گفتم نه مرسی کیفم چرب میشه و بوی حلوا میگیره.
    (عجب آشی منو برد توی خاطرات سال‌های پیش. “گود اُلْدْ دیز” به قول امریکایی‌ها.)
    جمعه تعطیله.
    بعد از ناهار هنگام دراز کشیدن چند صفحه از کتاب شب یک شب دو را خواندم .
    آش منم الان که ساعت ۴/۵ بعدازظهره،آماده شده، کاش در وبینار نویسنده ساز به همه دوستان سری یک کاسه کاش هوسانه در این عصر جمعه ۱۰ مهرماه که هوا هم بدجوری آش می‌طلبه، میدادم.
    من روزانه نویسی را در آی‌پد انجام میدم، بغل میزی توی حال گذاشتم و هر چند ساعتی دوسه پارگراف می‌نویسم و اخرشب فهرستی از کارهامُ در گزارش نیک میذارم.
    جمعه تعطیله.
    چند مطلب برای کانال تهیه کردم یک خاطره از سال ۱۳۶۲ نوشتم که صد دفعه ویرایش کردم، و چند نکته روان‌شناسانه ، اگر شد برای هر روز هفته تهیه دیدم، که میذارم.
    عصر در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. چون در راه خونه مادرم هستم ،پس نوشتن ۲۵ دقیقه را از دست دادم.

    شب از خونه مادرم که آمدم رفتم سراغ سایت که گزارش نیک را بذارم.
    کاریکاتور بامزه حلزون نویسندگی را دیدم. دمتون گرم استاد شاهین با این کاریکاتورها. از آن قشنگ‌تر جمله ای بود که استاد در ابتدا گزارش نیک ۱۴۳ نوشته بودند:
    « گشودن راز بی شباهت به پوست کندنِ پیاز نیست هر لایه‌ی آن، اشکی تازه می‌آورد.» ( محمود طباری)

  102. بعد از صبحانه، مامان با خاله و شوهرخاله رفت بازارچه. منم بعد از پرگویی با دخترخاله رفتم حمام و شوخ از تن بشستم.
    ساعتی با وسایل درگیر و با چمدون دست به یقه شدم.
    کمی سبزی پاک کردم کمک مامان. آلبالوپلوی خوشمزه‌ی خاله‌پز را نوش‌جان کردیم.
    زبان خواندم و دوباره توی ایوان خوابیدم.
    دیلم هنوز گرم است. احسان و پویا تا زنگ می‌زنند، داد و بیدادشان هنوز از دست گرما بلند است. بنابراین می‌خواستم از هوای خوش نهایت بهره رو ببرم.
    بعد از بیداری، میوه و چای خوردیم. خاله و مادر دوباره مقادیری آلبالوپلو به خوردم دادند و بعد خداحافظی کردم و شوهرخاله رساندم ترمینال. ایستاد تا اتوبوس راه افتاد.
    تو اتوبوس نویسنده‌‌ساز امروز را گوش دادم. و با دوستم چت کردم. احتمالن در ادامه به خواب بگذرد و اگر حالی باشد، مطالعه.

  103. – اینستاگرام را درنوردیدم.
    – مامان گفت گلس گوشی را بد زدم و شاید صفحهٔ نمایشش را خراب کرده باشم. البته غیرمستقیم گفت.‌ فقط خدا می‌داند که چقدر برای نصبش دقت و وسواس به خرج دادم.
    – لته نوشیدم. شیرین بود. شیرینی‌اش دلم را زد.‌ نمی‌دانم گفته بودم یا نه، جدیدا قهوه را تلخ می‌نوشم. جدیدا تلخی را ترجیح می‌دهم. از من بعید بود. بعیدتر از بعید.
    – آهنگ گوش کردم. قدیمی، جدید، کلاسیک، پاپ، رپ. هر چیزی که به دستم رسید.
    «دستم از دست تو دور / این شروع ماجراست / روز و شب هفته و ماه / قصه‌های غصه‌هاست»
    – ویرایش اسکریپت یوتوب دو‌ سه ساعتی وقتم را گرفت و هنوز مانده.‌ تمام شو دیگر لعنتی.
    – خواندنی‌ها: چند صفحه «رها و ناهشیار می‌نویسم»، چند صفحه «شب هول» و چند صفحه «شکارچی کرم ابریشم».
    – دیدنی‌ها: حیاط همسایهٔ روبه‌رویی و چند قطره باران روی پنجره.
    خوردنی‌ها: افسوس پارسال همین موقع.
    – انجام‌دادنی‌ها: ۱۲۰۰ کلمه آزادنویسی
    – شرکت‌کردنی‌ها: وبینار نویسنده‌ساز فقط.
    – دوست دارم غر بزنم.
    – فیلم ندیدم.
    – رخدادک ننوشتم.
    – حس می‌کنم به تنوع معتاد شده‌ام. دلم می‌خواهد همه چیز نو شود. اصلا نمی‌توانم تکرار را در هیچ چیزی تحمل کنم.
    – می‌خواهم کمی دربارهٔ فشن ژورنالینگ بخوانم.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  104. ووی حلزونو. با خروار خروار الوار.
    توی متن نوشته «پوست کندن» یاد یه خاطره افتادم. چند سال پیش یکی از بچه‌ها خیلی عصبانی‌م کرده بود بین شوخی و جدی یهو گفتم: «اگر اونجوری کنی پوستتو می‌کَنَم.» رفته بود با ترس به مامانش گفته بود: «خانم می‌خواد پوستمو بکنه.»
    منم فرداش با خنده و مهربونی بش گفتم: «آخه شما مثل نارنگی خوشمزه‌ای. می‌خواستم مثل نارنگی که پوستشو می‌کَنیم می‌خوریمش، شمام بخورم. هام، هام.» بچه غش کرد از خنده. از همون روز فهمیدم بچه هر کلمه و جمله‌ای رو جدی می‌گیره و واقعی. کلمه‌ها مهم‌تر شدن واسم.
    اگر بچه‌ها نبودن بعیده دنیا رو تاب میاوردم تا حالا.
    حالم بهتره امروز. فقط انرژی‌م پایینه هنوز خیلی.
    امروز شکسته می‌نویسم می‌خوام.
    به سختی و با یه وقفه‌ تونستم ۱۰۰۰ کلمه تایپ کنم بعداز چند روز نتونستن.
    بازم با کاردستی سرگرم بودم. از جذاب‌ترین کارهای دنیاس واسم. قد نوشتن و نقاشی. الانم اگه جونی داشتم باز می‌رفتم پای یه کاردستی جدید اما حیف…
    دو سه تا آرزوی بزرگ دارم که یکیش خیلی ربط داره به ساخت کاردستی.
    دلتنگ چند نفرم اما فقط باید دلتنگ موند گاهی. اینجوری بهتره.
    شب بخیر.

  105. تکراری که تکرار نیست

    ــ آزادنویسی. روزنویسی. کانال‌گردی. پادکست. کتاب. نویسنده‌ساز. با وجودی که هر روز همین‌ها را تکرار می‌کنم باز هیچ دیروزم شبیه امروزم نیست.

    #گزارش_نیک

    https://t.me/Mohammadfaty2

  106. گزارش‌نیک”1405/6/10″ مهر. روز جمعه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور را خاندم.

    زمانی موسیقی گوش کردم.

    شعری در کانالم هوا کردم.

    زمانی را با آجی گفتگو کردم.

    صبح بعد از خوردن صبحانه دوباره خابیدم.

    https://t.me/speechoff

  107. صبح زود بیدار شدم. به حیاط رفتم. هوا کاملن سرد و ابری بود. فکر کردم امروز روز سردی باشد. اما این طور نبود. صبحانه خوردم و آماده شدم. ساعت 7 صبح روبه‌روی مترو هفت‌تیر بودم. ایستگاه جوانمرد قصاب پیاده شدم. دیگه ساعت نزدیکای 8 شده بود. اعضای تور و تورلیدر را شناختم. اولین بار بود، با سفرنویس گشت می‌رفتم. دوستم، مینو جان، ده دقیقه بعد رسید. مینوجان، دوستش نازی و همکارش را به من معرفی کرد. دو تا از همسفران تورهای قبلی را هم شناختم.
    برنامه‌ی امروز، به مناسب دهم مهرماه و مهرگان بود. سوار اتوبوس شدیم. به تپه میل رسیدیم. بالای تپه یک بنای تاریخی بود. گچ‌بری‌هایش داستان‌های غم‌انگیزی داشتند. بعد از تپه میل، برای برداشت محصول ذرت، به یکی از مزارع رفتیم. بعد هم اومدیم تا نزدیکی‌های خیابان کریم‌خان زند، یک خانه دهش شده‌ی زرتشتی برای تازه ازدواج‌کرده‌های زرتشتی و شنیدن توضیحات‌شان.
    با دوستم مینو و نازی و همکارش، تا میدان ولی‌عصر پیاده‌روی کردیم و سوار مترو شدیم. موقعی که سوار مترو شدیم شماره‌ی نازی را گرفتم که عکس‌هایی که ازم گرفته را برام بفرسته. رسیدم خونه، وقتی اومدم شماره‌اش را ذخیره کنم. دیدم اسم و فامیلش را کامل برایم نشان می‌هد. چقدر اسم و فامیلش برام آشنا بود. چند دقیقه‌ای فکر کردم. یادم اومد. نازی، دوست دوستم یلداست. من با یلد از اول راهنمایی دوستم و از بس همه چی را برام می‌گفت، راجع به نازی هم گفته بود. و من تا به حال نازی را ندیده بودم. بهش پیغام دادم که یلدا را می‌شناسی. و خیلی تعجب کرد که از روی حرف‌های یلدا شناختمش. و گفت بیش از ده سال است که با یلدا قهر است و باهاش تماسی نداشته. خلاصه کلی تعجب کرده بود. و تازه درد و دلش تازه شد که چه اتفاقاتی بین‌شان افتاده بوده. و تازه پیغام گذاشت اگر با یلدا صحبت کردی بگو فلان و بیسار. و اگر هم نمی‌خاهی می‌تونی با من دوستی نکنی. گفتم تازه نه تنها دوستم هستی. شاید بتونم آشتی‌تون هم بدم.
    کلاس واژه را ثبت‌نام کردم. در وبینار هم همراه دوستان، نوشتم. بعد از شام اومدم که عکس‌های امروز را در اینستاگرام بگذارم. و منتظر عکس‌های دسته‌جمعی بودم. که از طرف آشنایی، پیغام ویروسی عکس قدیمی را دریافت کردم. من هم بی‌توجه روی فایل برای نصب زدم. هم‌زمان هم داشتم به خاهرم می‌گفتم این موضوع را. خاهرم سریع تشخیص داد که ویروس است. و پاکش کردم. از ترسم همه‌ی برنامه‌های بانکی را هم پاک کردم. و موبایلم را خاموش کردم. این هم شانس من. حالا واقعن نمی‌دونم ویروسی شده یا نه؟ تا الان که برای کسی از طرف من پیغامی نرفته است. ولی اگر پیغامی اومد جدی نگیرید.

  108. گزارش نیک آدینه ۱۰ مهر پاییز ۰۵

    ✓🟥گزارش نیک، یک وبینار و یک سؤال که با من ماند

    امروز عصر خانه آرام‌تر از همیشه بود. چراغ اتاق روشن بود و نورش روی میز و صفحه لپ‌تاپ افتاده بود. پشت میز نشسته بودم و روبه‌رویم صفحه وبینار «نویسنده‌ساز» باز بود. صدای استاد از لپ‌تاپ می‌آمد و آن‌طرف صفحه، آدم‌هایی از شهرهای مختلف احتمالاً در اتاق‌های خودشان نشسته بودند، هرکدام با حال و هوای زندگی خودشان.
    جلسه را با ۲۵ دقیقه آزاد‌نویسی شروع کردیم.
    بیست‌وپنج دقیقه فرصت داشتیم که بدون وسواس، بدون ویرایش و بدون این‌که مدام دنبال جمله خوب بگردیم، فقط بنویسیم. انگار درِ ذهن را باز کنیم و اجازه بدهیم هرچه آن پشت مانده، روی کاغذ بریزد.
    من هم شروع کردم به نوشتن.
    در آن چند دقیقه، صدای تایپ با سکوت خانه قاطی شده بود. گاهی دستم تندتر می‌رفت و گاهی چند ثانیه روی صفحه می‌ماندم و دنبال ادامه جمله می‌گشتم. آن آزادی عجیبِ نوشتن بدون داوری، آدم را کم‌کم از خودش دور می‌کند و بعد دوباره به خودش برمی‌گرداند.
    بیست‌وپنج دقیقه که تمام شد، فضای جلسه تغییر کرد. از نوشتن فاصله گرفتیم و وارد بخش گفت‌وگو و پرسش و پاسخ شدیم.
    همین‌جا بود که یکی از بحث‌ها برای من جدی‌تر شد.
    استاد درباره خطای شناختی مسیر رفته و هزینه‌ای که برای آن داده‌ایم صحبت کرد.
    این‌که گاهی آدم فقط به خاطر هزینه‌ای که در گذشته برای یک مسیر داده، خودش را مجبور می‌کند همچنان در همان مسیر بماند.
    وقت گذاشته‌ایم. پول داده‌ایم. تلاش کرده‌ایم. انرژی گذاشته‌ایم. شاید سال‌هایی از عمرمان را صرفش کرده‌ایم.
    بعد، وقتی به جایی می‌رسیم که دیگر مطمئن نیستیم ادامه دادن آن مسیر انتخاب درستی است، گذشته دستمان را می‌گیرد و می‌گوید:
    «اما این همه هزینه‌ای که کردی چه می‌شود؟»
    همین سؤال برای من عجیب آشنا بود.
    چند لحظه از فضای وبینار فاصله گرفتم و به اتاق نگاه کردم. صفحه لپ‌تاپ روشن بود، صدای استاد در فضا می‌پیچید و کنار دستم فنجان چای آرام‌آرام سرد می‌شد.
    فکر کردم چقدر در زندگی، گاهی به جای این‌که از خودمان بپرسیم «از اینجا به بعد چه می‌خواهم؟»، مشغول حساب کردن هزینه‌های گذشته‌ایم.
    انگار اگر مسیرمان را عوض کنیم، باید اعتراف کنیم تمام آن سال‌ها اشتباه بوده است.
    اما نکته استاد برایم روشن بود:
    هزینه‌ای که در گذشته داده‌ایم، نباید تصمیم امروزمان را گروگان بگیرد.
    ممکن است مسیری زمانی انتخاب درستی بوده باشد و امروز دیگر نباشد.
    ممکن است سال‌هایی که در آن مسیر گذاشته‌ایم ارزشمند بوده باشند، حتی اگر تصمیم بگیریم ادامه ندهیم.
    وبینار که تمام شد، صفحه لپ‌تاپ هنوز روشن بود و اتاق دوباره به سکوت خودش برگشته بود. چند لحظه همان‌طور نشستم و به بیست‌وپنج دقیقه نوشته‌هایم و حرف‌های بخش پرسش و پاسخ فکر کردم.
    شاید بهترین سؤال امشب همین بود:
    اگر امروز، بدون در نظر گرفتن هزینه‌هایی که در گذشته داده‌ام، دوباره قرار بود انتخاب کنم، چه مسیری را انتخاب می‌کردم؟
    جوابش را هنوز نمی‌دانم.
    اما بعضی سؤال‌ها قرار نیست همان شب جواب داده شوند.
    بعضی سؤال‌ها فقط می‌آیند، گوشه‌ای از ذهن می‌نشینند و آرام شروع می‌کنند به جابه‌جا کردن وسایل اتاق‌های قدیمی ذهن.
    امشب «نویسنده‌ساز» برای من از همین جنس بود.

    غروب جمعه و فیلم « رنگ انار » سرگئی پاراجانف🎬

    غروب جمعه بود. خانه در آن ساعت خاصی از روز قرار داشت که روشنایی بیرون آرام‌آرام عقب می‌نشست و شیشه‌ی تلویزیون صداینچی، پیش از آنکه فیلم شروع شود، مثل یک پنجره‌ی سیاه و عمیق روبه‌رویم ایستاده بود.
    رنگ انار را گذاشتم و نشستم.
    از همان قاب‌های نخست، احساس کردم قرار نیست فیلم را به معنای معمول کلمه تماشا کنم. قرار نیست کسی در گوشم قصه‌ای تعریف کند ( برعکس سینمای قصه‌گوی پازولینی ) و من منتظر بمانم ببینم بعد چه می‌شود؟ پاراجانف انگار قصه را از دوش سینما برداشته و به جای آن، تصویر را نشانده است.
    هر قاب، صحنه‌ای بود از یک تئاتر عجیب و خاموش.
    آدم‌ها در قاب می‌ایستادند، می‌نشستند، نگاه می‌کردند و گاهی چنان آرام حرکت می‌کردند که انگار زمان هم در آن اتاق‌ها و حیاط‌ها و کلیساها، آهسته‌تر از جهان ما می‌گذشت. پارچه‌ها، کتاب‌ها، سازها، شمشیرها، انارها و لباس‌ها دیگر فقط اشیا نبودند. هر کدام انگار خاطره‌ای قدیمی را در خود پنهان کرده بودند.
    گاهی فکر می‌کردم پرده‌ی تئاتری روبه‌رویم باز شده و بازیگران وارد شده‌اند، اما دوربین به جای آنکه صحنه را ثبت کند، خودش تبدیل به یکی از بازیگران شده است.
    فیلم قصه‌ی چندانی برای تعریف کردن نداشت. یا شاید قصه آن‌قدر در تصویر حل شده بود که دیگر نمی‌شد آن را از رنگ و سکوت و موسیقی جدا کرد.
    به جای اینکه مدام بپرسم «بعد چه اتفاقی می‌افتد؟»، کم‌کم پرسش دیگری در ذهنم شکل گرفت:
    این تصویر چه چیزی را در من بیدار می‌کند؟
    و این همان جایی بود که رنگ انار برایم از سینما فاصله گرفت و به شعر نزدیک شد.
    مثل وقتی در یک شعر، یک واژه ناگهان خاطره‌ای را از سال‌های دور بیرون می‌کشد، در این فیلم هم یک رنگ، یک دست، یک تکه پارچه یا یک انار می‌توانست مرا چند لحظه از اتاق خودم بیرون ببرد و به جایی نامعلوم در حافظه بفرستد.
    قرمز انارها در آن صفحه‌ی عظیم تلویزیون، دیگر فقط قرمز نبود. رنگی بود غلیظ و زنده، چیزی میان خون، عشق، زندگی و خاطره.
    و من در غروب جمعه، در اتاق خودم نشسته بودم و به فیلمی نگاه می‌کردم که انگار از جهانی بسیار دور آمده بود تا چند ساعت، وسایل و رنگ‌ها و آدم‌هایش را در خانه‌ی من بگذارد.
    شاید برای همین است که رنگ انار بیشتر از آنکه فیلمی برای «فهمیدن» باشد، فیلمی برای ماندن است.
    قصه‌اش ممکن است بعد از تمام شدن فیلم از ذهن کنار برود، اما چند قابش جایی در حافظه می‌مانند. مثل تصویرهایی که سال‌ها پیش دیده‌ایم و نمی‌دانیم کجا، اما هنوز مطمئنیم زمانی در برابر چشمانمان بوده‌اند.
    امشب فهمیدم پاراجانف سینما را از بند قصه آزاد کرده بود تا تصویر بتواند نفس بکشد.
    و آن غروب جمعه، روی صفحه‌ی صداینچی تلویزیون، من بیشتر از آنکه یک فیلم ببینم، درون یک شعر تصویری قدم زدم.
    شعری که انار داشت، سکوت داشت، بدن داشت، رنگ داشت و خاطره.
    و وقتی فیلم تمام شد، چیزی شبیه پایان یک داستان در من نبود.
    فقط چند تصویر مانده بود.
    چند رنگ.
    و طعم دورِ اناری که انگار هنوز در دهان حافظه‌ام بود.
    نام انگلیسی فیلم :
    The colour of pomegranate

    #گزارش_نیک #سینما #رنگ_انار #پاراجانف #رویانگاری🎬

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  109. 📝 #گزارش_نیک ۱۴۳
    امروز مهمان داشتیم مادر از صبح مرغ شکم پر روی کاز گذاشت من دیر از خواب بلند شدم خانم زندی و هانیه رسیده بودن و توی درست کردن ناهار هم کمک کردن یکم با هانیه حرف زدم. داداشمم طبق معمول سرش تو درس و کتاب بود بهد ناهار ظرف ها رو شستیم و همگی چرتی خوابیدیم عصر هم با اسنپ برگشتن دو پست جدید بعد یه سال تو پیچ تدوین سریال های آسیاییم گذاشتم و ادامه نقاشی اردک رو تکمیل و تموم کردم تا صفحه ۲٠٠ جای خالی سلوچ هم مطالعه صوتی همزمان با پی دی اف الکترونیکی کردم و آخر شب متون فقه بخش وکالت رو چند صفحه ای خوندم و تست آموزشی زدم و برای داداش قصه قبل از خواب تعریف کردم.
    دهم مهر۱۴٠۵مریم باقری
    چنل تلگرام @Maryamwriter_2

  110. دیشب را می‌خواستم نخوابم که ساعات شب را هم داشته باشم، ولی کافئین مصرف نکردم و نشد. امروز را هم با تلگرام شروع کردم متاسفانه، طوری که حس بهره‌وری القا کند! مثل سازمان‌دهی کانال‌ها به نسبت اهمیت.
    بعد از ادای بدن‌سازی روزانه، با یادآوری استاد تمثیل‌شناسیِ مسلط به جغرافیا، موفق شدم سر حوصله سری به نقشه‌های ارث پدری‌ام بزنم، و فهمیدم که ای‌وای! حداقل ده مورد سوءتفاهم جغرافیایی داشته‌ام!
    تسلط نسبی به مناطق تهران را همان سر کلاس هدف‌گذاری کرده بودم، امروز اما اضافه شد: استان‌های ایران و جغرافیای تقریبی‌شان، کشورهای جهان و شهرهای مهم‌شان.
    مطالعه‌ی نقشه این ایده را به ذهنم رساند که می‌توانم در ساعات خلوت حضورم در تهران، حضور در مکان‌های متنوعی را تجربه کنم. کانالی شخصی خواهم زد تحت عنوان پروژه‌هایی که برای نیمه‌ی دوم سال مدنظر دارم.(فعلا ۴ کانال شخصی دارم!)
    برای ددلاین سه‌شنبه، چارچوب کلی داستان کوتاهم را سعی کردم تمام کنم، در وبینار نویسنده‌ساز.
    برای کلاس فردا هم باید فیلم آینه را ببینم.
    می‌ماند 100-150 صفحه از محاکمه. به گمانم امشب دیگر واقعاً کافئین لازمم. اگر نپیچانمش!

  111. امروز هم رخت سیاه به تن کردم.
    امروز هم همان لباس دیروز و پس‌پریروز را پوشیدم، نه چون خیلی شبیه انتلکت هایی نظیر زاکربرگ و جابز هستم، بلکه چون خیلی وقته به لباس فروشی ای سر نزدم. میدانم، میدانم که غمگین نیستم، این غم چیزی در خود دارد. شخصیتی درون من هست که میکشاند من را به سمت تیرگی و حداقل میدانم که این همزاد بی قواره من آن همزاد اصلی و متعالی من نیست.
    او صرفا یک نسخه باطل شده سیاه‌بخت است که سایه وار دنبالم میکند.
    یک روزی از روزها در زیر این آسمانِ آبی و سپید، لباسی دیگر پوشیدم، رنگش سیاه نبود و رنگ جالبی داشت اما جالب است که بر روی آسفالت را که نگاه میکردم و انعکاس نور خورشید بر روی زمین را که می‌دیدم، دوباره چشمهایم سیاهی را نشانه میگرفت.

    راست میگوید: (حرف را بچسب، گوینده‌اش هرکی که میخواهد باشد بگذار باشد!!)
    ” اگر همه چیز را داشته باشیم که همه میتونستیم به بهترین خودمون تبدیل بشیم. مهم اینه با این نداشته ها چیکار میخوای بکنی.”
    ای نامرد همه‌فن‌حریفِ حقه باز! چقدر دیگر حرفهایت را باید بپذیرم؟ چرا شکست نمیخوری؟ چرا همیشه چیزی در آستینت داری برای رو کردن؟ حتی وقتی به تو بگویم دیگر نیازی نمیبینم تا با تو صحبت کنم! چرا از هم نمیپاشی؟ چرا مثل من دنیا روی سرت آوار نمیشود؟

    نوشته هایم بوی همان دوران دبیرستان را میدهد. همچنان در ارزوی تبدیل کردن سایه ها به آن همزاد والا هستم. همچنان شکست میخورم. این سه روزی که شروع به نوشتن کرده‌ام باعث شده تا کمتر درد و زخمش را به یاد بیاورم. صرفا از این میترسم که نوشتن هم به نوعی شکست دیگری باشد در کارنامه سیاه من.
    امروز هم رخت سیاه به تن کردم. نه چون عاشق پیشه شده‌ام یا مشکی را رنگ عشق مینامم. امروز هم مشکی میپوشم چون فرقی نمیکند که در دل سیاهی شب و با نور مانیتوری که خیلی برای چشم ها و طبیعت انسان مفید نیست چه رنگی به تن کنم.

    رنگ، رنگ و وارنگ.

    دوست دارم سال دیگه همین موقع هم دوباره – فارغ از روزهای آتی که سیاه باشد یا سفید – سیاه به تن کنم. نه برای شیک پوشی‌اش، نه برای جذاب به نظر رسیدن یا چیز دیگری. سیاه به تن میکنم تا همزمان در کِیف و کوک درونی خودم عزاداری کنم برای فردی که امروز این نامه را نوشته است.
    نمیدانم، مطمئن نیستم که چقدر سودای استمرار را میتوانم زنده نگه دارم مثل یک جرقه آتش در دل چوب‌های جنگلی؟
    کسی چه میداند، هان؟ به هر حال امیدوارم در نبرد پیش رو ادای عزاداری قهار را برای این همزاد خیره‌سر و بی‌خیال بازی کنم. برنده به راستی کیست؟ هردو؟ یکی از ما؟ یا هیچکدام؟
    یعنی جواب را زمان میداند؟ شاید هم نه. شاید کسی نمیداند جز آنها که در نبرد زخمی شدند.

    *(پیشاپیش از ننوشتن گزارش نیک فردا عذرخواهم.
    فردا در بالای برجک های بتنی به دنبال این هستم که چطور باید این همزاد را شکست دهم حتی اگر دوباره شکست بخورم!)

  112. ۱ پختم و شستم و سابیدم و به رمانم فکر کردم.
    ۲ نزدیک ظهریکی از وبیناراای روزهای گذشته را گذاشتم تا موقع آشپزی گوش کنم اما هیچی نفهمیدم.بچه ها شلوع می کردن.موزیک گذاشتم.
    ۳ بچه ها را بردم حمام.
    ۴ خودم دوش گرفتم و کمی ارامش گرفتم.
    ۵ تحلیل سیاسی گوش دادم و خوابیدم پسرم یهو بیدارم کرد زدمش و بعد مثل چی پشیمون شدم.
    ۶در وبینار عصر شرکت کردم و چند دقیقه ای ازاد نویسی کردم.
    ۷با پسرم مشقهایش رو کار کردم و به غذا سر زدم
    ۸ همسرم بچه ها را برد پارک دارم قهوه می خورم و فیلم سینمایی از تلوزیون میبینم و گزارش نیک می نویسم.
    ۹ برای اینده کشورم نگران شدم و لحطاتی همه چیز برایم مفهومش رو از دست داد.
    ۱۰ یاد یه خاطره افتادم و گریه شدم وقتی پسرم سه ساله بود اونو توی خیابون گم کردم شروع کردم جیغ زدن و با رفتاری جنون اسا دنبالش گشتم بالاخره بعداز بیست دقیقه یک پسر مدرسه ای نوجون پیداش کرد و اوردم بهم تحویل داد ازش تشکر کردم و دعا کردم و گریه کردم و رفت..اما یه اقایی میانسالی از کنارم رد شد گفت خانم مواظب بچه ات باش با اعصاب مردم بازی نکن! حرفش یادم نمیره.

  113. گزارش نیک ۴۰

    خوش‌حالم که به ۴۰ «گزارش نیک» بی‌وقفه رسیدم. ممنون از «استاد».
    اما امروز را با آزادنویسی آغازیدم.
    ورزش کردم ولی زیر چسه‌بارانی که می‌آمد، نتوانستم مقابل سیگار نکشیدن مقاومت کنم.
    سیگار زیر باران از نعمت‌های الهی‌ست.
    با «یوسا» حرف زدم.
    درباره‌ی «ناباکوف» و آثارش خواندم. جمله‌ی زیبایی هم ازش پیدا کردم که دوست دارم در کانالم قرار دهم.
    هم‌چنان دلتنگم. هم‌چنان چاره‌ای نیست جز نوشتن از دل‌تنگی. چرا نمی‌آید؟
    هر دو خودخواهیم و نتیجه همین است که شده.
    شعر خواندم. مختصری مشق شعر کردم. چیز خوبی نشد.
    با برادرم سر کتاب‌هایی که خواندیم به هم پز دادیم.
    آزادنویسیدم. می‌شود این‌طور نوشت؟
    روزنویسیدم. این هم می‌شود این‌طور نوشت؟
    کمی با دوستانم چرت گفتیم و خندیدیم.
    «گزارش نیک» را نوشتم که دوباره بروم سراغ «یوسا».
    نمی‌دانم شب سریال می‌بینم یا می‌خوابم.

    کانال تلگرامم:

    https://t.me/saaye_zaad
    نمره‌ی امروز: ۸ از ۱۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *