فرزندت را گروگان گرفتهاند و در ازای آزادیاش پولی میطلبند که اگر کل اموال خیشاوندانت را هم بفروشی باز هم از پس پرداختش برنمیآیی.
چنان ویروس مهلکی فراگیر شده که با کمترین تماسی از طریق هوا نیز میتوان به آن مبتلا شد، مجبوری به دل دورافتادهترین نقاط طبیعت بگریزی.
پس از سالها به رازی پنهان پی میبری: اینکه همسرت مزدورِ جریانی مخوف است و در قتل دهها نفر دست داشته و شغل او تنها پوششی است برای انجام عملیات پنهانیاش.
ناگهانی بینایی یا شنواییات را برای همیشه از دست میدهی.
تمام جزییات یک جنایت بزرگ را میبینی، اما تهدید میشوی که به هیچ عنوان نباید در افشای آن بکوشی.
عزیزترین آدم زندگیات واپسین روزهای زندگیاش را میگذراند، میخاهی او را به یکی از آرزوهای بزرگش برسانی، اما محتاج پولی.
فردی ناشناس تو را میدزدد و در زیرزمینی نمور در دل جنگل مخفی میکند، برای رهاییات میکوشی.
دار و ندارت میسوزد و آه نداری که با ناله سودا کنی، برای تامین ناچیزترین نیازهایت میجنگی.
در اوج شهرت و اعتبار با تهمتی ناروا مواجه میشوی که کل حیثیتت را به باد میدهد و برای اعادهی آن تکاپو میکنی.
بیش از این نیازارمت. حرف دربارهی داستان است و فاجعه. استخدام ذهنِ فاجعهاندیش به خدمت داستانپردازی.
دومینوی اعمال آدمی با فاجعه راه میافتد. رفع فاجعه یا پیشگیری از وقوع آن.
ترس از تاریکی قدرت میگیرد، اما خوفانگیزترین مکانها در روشنایی ناکار میشوند. قصه نور میافکند رو به فاجعه، با نمایش فاجعه. عمق فاجعه. تشنهی قصهایم شاید چون از ابهت فاجعه میکاهد.
دیدی گاهی آدم کرمش میگیرد دربارهی مرگ اطرافیانش خیال ببافد و همان دم شرم میکند از ذهنِ بیافسارش؟
محضِ فکر نباید خودسرزنشی کرد. طبیعت آدمیست.
ما که قصه میپروریم میتوانیم ذهنِ فاجعهاندیش را مایه و پایهی کار کنیم.
خیالبافی دربارهی کدام فجایع برایت هیجانانگیزتر است؟ سوژهی داستانت آنجاست.
دوباره به فهرست آغاز این مطلب بنگر.
میتوانی چیزی به آن بیفزایی؟ این پایین بنویس.

8 پاسخ
درباره داستان و ذهن فاجعه پرداز نوشتید، یکی از مطالب قدیمی تان را به یاد آوردم که در زمان تصمیم گیری سریع، اگر راجع به موضوع قبلاً نیاندیشیده باشی (ننوشته باشی)، نمی توانی تصمیم درستی بگیری، و به ذهنم رسید که چقدر داستان پردازی درباره فجایع می تواند در شرایط غیرعادی کمک کننده باشد. ذهن فاجعه پرورم، موضوعات زیر را پیشنهاد داد:
-به تازگی از جنایات یک قاتل روانی شنیده ای، که در محله شما دیده شده، و در نزدیکی خانه همسایه ردپای خون می بینی
– در دل جنگل راه برگشت را گم می کنی و با قبیله آدمخوارها مواجه می شوی
– دانشمندان پیش بینی کرده اند، کره زمین تا یک ماه آینده نابود می شود و همه جانداران از بین می روند، ولی امکان انتقال محدودی از انسان ها به کرات دیگر وجود دارد
– قدرت پیش بینی بخش هایی از آینده را داری و می خواهی جلوی فجایعی را بگیری ولی دیکران باورت ندارند
– فرد بسیار ثروتمندی هستی و اقوامت برای دست یافتن به اموالت، به بیمارستان روانی منتقلت کرده اند
– هر بار تغییرات کوچکی در خانه و وسایلت می بینی و متوجه می شوی یک نفر همه جا در تعقیبت است
– فکر می کنی یک کار معمولی دلری ولی متوجه می شوی در یک باند مافیا هستی و ناخواسته کارهایی برای این باند انجام داده ای؟
ترس از تاریکی قدرت میگیرد، اما خوفانگیزترین مکانها در روشنایی ناکار میشوند. قصه نور میافکند رو به فاجعه، با نمایش فاجعه. عمق فاجعه. تشنهی قصهایم شاید چون از ابهت فاجعه میکاهد.
خبری که این روزها خیلی ذهنم رو درگیر کرد:
مردی که دست و پای خود را برای دفاع از وطن در جنگ از دست داده است. او در حال حاضر قهرمان کشورش است، همه جا از دلاوریهایش میگویند. اما او به یک چیز فکر میکند، با تمام شدن جنگ زندگی این سرباز به کدام سو میرود؟ شجاع است، اما آیا شجاعت و جنگجو بودن به او توان روبرو شدن با چالشهای زندگی جدیدش را میدهد؟
به هوش که می آیم خود را دست و پا بسته درون قایقی میبینم ، مرد میگوید قرار است من را به یک باند تجارت زنان بفروشد و حالا باید قبل از رسیدن به آنها خودم را نجات دهم.
درود بر استاد عزیزم
بر اثر یک تصمیم عجولانه خانهات را از دست میدهی و توان مالی اجاره خانه هم نداری. یکی از اقوام تو و اسباب خانهات را به خانهاش میبرد و در مدت یک هفته با یک تهمت ناروا و آبروریزی را میبردو اسباب خانهات را بیرون میریزد. تو میمانی و بیخانهمانی و تهمتی بیروا در شهری غریب.
درود استاد کلانتری عزیز و ممنون از آموزشهای خلاقانه و عمیق شما.
برای من گیر افتادن مخصوصا جاهای تاریک و بسته و مورد تجاوز قرار گرفتن فاجعه آمیزه و به تازگی همین نگرانی تجاوز رو برای برادرزاده 10 ساله ام هم دارم و معمولا محتوای خوابهای من همیشه شامل این موارد میشه. امروز تو وبینار تلنگر شد برام که چه عالی و کمک کننده میشه در موردش بنویسم و با انتهای این فاجعه در نوشتن ،خودم رو مواجهه کنم🙏🏻🌷
عطرهای خوش کارگاه داستانپزی میآید… از آشپزخانهی شماست؟
ای قطّام تیارت ایران.