«آه! میگويند چون بگذشت روزی
بگذرد هرچيز با آن روز.
…
پيشِ چشمِ من وليکن
نگذرد چيزی بدونِ سوز
میکشم تصويرِ آن را
يادِ من میآيد از آن روز!»-نیما یوشیج
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
در گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
122 پاسخ
سالواژهی من: ارتباط
اه چقدر دارد خوشم نمیآید که با اعلام ساعت میآغازم گزارش نیک را. ولی خب.
حداقل کارکرد سیستم ترکینگ دارد و میتوانم گزارش دقیقی از بیدارباشم داشته باشم برای اصلاح الگوی خواب.
ساعت ۱۰:۲۵. بله. همان همیشگی.
پنجره بسته بود اما سوز میآمد.
خواب چی میدیدم؟ هزاربار گفتم از خواب بیدار شدی اول گوشی چک نکن که آن خواب کوفتی پرماجرا نپرد. مگر برای رمانت و تلاش به زبانآوردن تجربهی ذهنی نمیخواستی ازشان استفاده کنی؟
ای بابا نوک زبانم است هااااا. پّیشّ.
دلم صبحانهی گرم میخواست. میخواهد. هر روز. آخرسر مامان دوباره یک عدد از آن نانشیرینیهای مید این زنجانی داد دستم.
قرص ضد حساسیت را هم به خوردم داد.
گزارش نیک دیروز را نوشتم و به صورت پاششی، پاشاشیدمش کف سایت اوستاد.
به وبینار نویسندهساز دیگر میگویم: «دوستاد.»
مختصر و مفید. مجل تجمع دوستان و استاد.
چیه وبینار نویسندهساز؟ اووووههههه طولانی. گفتن کامل اسمش نیازمندم میکند به دو روز دوران نقاهت.
اوستاد، دوستاد چه بدی داشت که یکبار نگفتی؟
الان هم نشستهام روی صندلی، یَک لنگ بالا و بغل خودم و آن یکی هم ولنگار و آویزان. پاهایم را دوست دارم. وسط کار زانوبوسی میکنم. دلشان میخواهد نه؟ گوگولیهای درازم.
بابا برگشت خانه. عه. این وقت روز؟
گفت مسافر را رسانده مقصد و آمده. حق هم داشت. روز جمعه هم زودتر برنگردد خانه؟
به ارتباطی اندیشیدم که به طرز مضحکی توی زندگیم تبدیل به سریال ترکی شده.
دودوزهبازی تا کجا؟
توی اتاقم بمب ترکاندهام. خال مرتبکردنش را با اتاق تنها گذاشتم و خودم آمدم بیرون. بعد دوباره برگشتم پشت صندلی.
احساس میکنم این روزها ممکن است بغبغبغو کنم بسکه کفتر جلد صندلیم شدم. کونم صاف شده بسکه نشستم.
فکر میکنم الان از من میتوانند به عنوان مدل باسن ارگونومیک برای صنایع وابسته به صندلیسازی استفاده کنند.
چشمم خورد به کانزاشیهایم. دلم برای استفادهیشان تنگ شده. البته در حدی مو هست که ببندم.
باز به اینکه چرا یک نفر اینقدر متظاهر است فکر کردم. سرویس کردم خودم را با این فکر.
قرار بود جمبهها وبیکار سرزبان در حد نیم ساعت پرسشوپاسخ داشته باشیم که نشد. برنامههایم جور نشد.
عوضش به اوستاد پیام دادم کسب رخصت برای دوستاد.
عالح. مختصر و مفید.
مغزم را میکوبیدم به جمجمهام که این دیگر چه تصمیمی بود؟
الان که بدتر شد. حالا باید چه بگویم؟
گمانم این بود که اوستاد جمبهها نیستند و من و مبینا وبینار را میگیریم دستمان و هر دو هم که علاقهمند به پرسش.
ولی مثل اینکه اوستاد خودشان جمبهها دوستاد را هستند و تو نگو پنجشنبه هم دستشان بند دل طبیعت بود وگرنه که عاره.
اینطوری که آدم رویش نمیشود پایش را جلوی دوستان دراز کند.
بقیهی روز را ثبت نکردم و حالا دقیق یادم نیست چه خبر بود؟ فقط یادم است که باز نشستم به ادامهی مطالعهی کتاب.
آهان راستی عکاسی هم کردم. سایهی پرده مدام میشد شبیه پرنده. شبیه کلاغ و از آنور نور خورشید ماهی میشد و این کلاغ را مینوشید.
استوریش کردم و توی کانالم هم فرستادم.
شبش به ندا پیام دادم. تازه برگشته بودند. گفتم چقدر هوس مشهدآمدن دارم. ولی خب جور نمیشود. گپ زدیم و دلشاد شدم.
ندا از شله مشدی گفت. فکر کردم آش است. گفت مثال حلیم است که رویش قیمه ریخته باشند.
به حق چیزهای ندیده.
عکسش را هم فرستاد. نه واقعا دلم خواست. من الان شله مشدی از کجا پیدا کنم خانم احمدیخانم؟
آهان یادم آمد با شیمسار جلوس رفتیم و خیلی هم مفصل دو ساعت برایشان چسناله کردم.
و من باز هم فکر میکردم به سنجیدگی بیشتر. به سنجیدگی شیما و سارا.
وسط صحبت با ندا بودیم که مسئلهای پیش آمد و رفتم و با خواهرم یک ساعتی صحبت کردیم و عقلمان را ریختیم روی هم تا به جایی برسانیمش.
خوب بود. فکر کنم به جاهایی رسید.
بعدش برگشتم. ندا نبود. خواب رفته بود؟
ناناعت رفتم. آن وسط رفتم اما مسئله فوریفوتی بود.
حیف. کاش میشد بیشترتر گپ بزنیم.
بعدش هم باز ادامهی رساله را خواندم و لالا.
آ-یّه.
زد زیاد.
https://t.me/channelelahehalizade
چِرتنیک
رفته بودم از صبح خروسخوان به فنا
نه چشمی بود محض خواندن نه مخی رها
عَنترنِت هم دو روزست رفته آنگولا.
نه کتاب خواندم نه نوشتنی رها
قنبرک زدم و لش کردم روی تخت
میگرن گایید مخم از بد بخت
باز شیطان به روزم ریده بود
هرچه رشتهبودم پنبه بود
دیدم طوفان نثر شاهین چرخ ادب
لهله ذهن، ویر دست، هاری مغز عذب
خامهی کویرکش، شبسماورکوب
مویخاطرهکن… تثلیث گربهی مطلوب
جنگ اشکبوس و رستم دستان خایهجفت
چونکه دیدند رزم دست و قلم شاهین مفت
نثر وحشی، نثر شوریده، نثر جیز…
آخ گازم گرفت…
گرچه نثرش وحشی و واکسن واجبست
رامدستیش کاستومِ چرم و شلاق لازمست
حلزون امروز حس حلزون رباتیک را میدهد.
۱_ به درسهای دانشگاهم رسیدم. دوباره من و دوباره مباحثی که مثل باتلاق اعصابم را در خود فرو میبرد. گاهی از خودم میپرسم یاد گرفتن اینها به چه دردم میخورد؟ ادامه میدهم اما. لابد روزی به حال دردی افاقه کرد.
۲_ روبهروی خانه یک درخت توت، مشرف به پنجره اتاقم وجود دارد. درختی که بخشی از آن توت سفید و بخشی دیگر به واسطه پیوند، توت قرمز است. پرندهها جمع میشوند برای خوردن این توتها. یکی از کارهای آرامشبخش این روزهایم تماشا کردن و شنیدن این پرندهها شده است.
۳_رفتیم باغ. علفهای هرز را کندم. جماعت باغ میروند ما هم باغ میرویم. انقدر کار میکنیم که اصلن لذت و عشق و حال در طبیعت بودن بین خستگی گم میشود. اما نکته همینجاست که برای حفظ زیبایی و زندگی باید مدام از شر علفهای هرز خلاص شوی. (فلسفیدن معلولِ زرد)
۴_ چای دم کردم و زیر درخت یاسمن خستگیام را با وبینار نویسندهساز در کردم.
۵_ عصر که به خانه برگشتیم، حمام کردم. نمیدانم چه مرگم شد که تب و لرز و سرگیجه گرفتم. فکر کنم یک سری به ازرائیل زدم و برگشتم. بعد فهمیدم که گرمازده شدم و باید مدام جرعه جرعه آب بخورم.
تو ای شرجی تو ای گرما چرا یخ زدی حلزون؟سالواژه: شناخت
۱. بیدار شدم.
۲. صفحهی صبحگاهی نوشتم. نشد که صفحات بشه.
۳. نمیدانم چرا گیج و منگم امروز. با این حال نوشیدن آب را از یاد نبردم.
۴. خودم را پرت کردم در استخر آب سرد. شاید منفیهایم را بشورد. چرا نشست؟
۵. یک عالمه لباس برای شستن انتظارم را میکشید و من حالش را نداشتم. به خودم گفتم مهم تویی. الان چی دوس داری؟ گفت: شبهمردن. مُردم برایش. فکر کنم نیمساعتی طول کشید. با باطری ۵۰ درصد شروع کردم به شستن و تمیزکاری. خوب پیش رفت.
۶. برای قدردانی از خستگیها و تلاشهایم، فیلم دیدم. “In the mood for love” فیلم چینی در سال ۲۰۰۰ ساخته شده گویا. یک ربطهایی به من داشت. داستان عاشقانهای دربارهی غرور.
۷. گاهی باید از خودت تشکر کنی. همین که ادامه میدهی خوب است. ممنون که ادامه میدهی.
_ سالواژهام: واقعیت
_ نوشتن صفحات صبحگاهی
_ چهل دقیقه پیادهروی که از واجبات فردای پیمایش است.
_ طبخ آلبالو پلویی رنگین
_ شنیدن آهنگ ” Ta Ki Seni Gorene Kadar”
_ خواندن چند بخش از کتاب “دال دوست داشتن” نوشتهی حسین وحدانی
_ لذت تماشای تکاپوی مردم در یک شب تابستانی. آیا حقیقتن نگاهم به مردم بود؟
_ ادامهی رمان ” آناکارنینا”
_ به قدر کافی آب نوشیدم.
_معلق بین خواب و بیداری. شاید امروز واقعیت را بیش از همیشه زیستم.
_ نمرهی امروزم 8
نیک، میانِ اینهمه
_ امروز حالندار بودم. تنم کوفته بود و حالم ناخوش. صبح که بیدار شدم، صفحات صبحگاهیام را نوشتم. بعد مصطفی را صدا زدم. لینک مطالب مربوط به آزادنویسی، گزارش نیک و حتی صفحات صبحگاهی را برایش فرستادم. چند روز پیش گفته بود تصمیم گرفته آزادنویسی داشته باشد. پرسید: «آزادنویسی چطوریه؟ آدم باید چیکار کنه؟ اینکه صبحها مینویسی، آزادنویسیه؟» برایش کمی توضیح دادم و امروز هم جزئیات بیشتری فرستادم. خیلی مشتاقم این کار را شروع کند، اما جلوی خودم را میگیرم که هی نپرسم یا پاپیچش نشوم. در وبینار امروز هم دربارهی آزادنویسی حرفهای خیلی خوبی زده شد. چند بار وسطش گفتم: «میشنوی؟» او داشت کتابخانه را مرتب میکرد و من آشپزی میکردم. گفت: «دارم گوش میدم.»
_ امروز روزِ تمیزکاری بود. با هم خانه را سر و سامان دادیم. فردا مهمان داریم؛ فردا ظهر. و دقیقا فردا ظهر، اولین جلسهی کتابنقد است. همان فردا ظهر هم نوبت مطب دارم. ظهرِ شنبه، اولِ هفته. به این فکر میکنم از آن روز اول که گِلم را سرشتند و به پیمانه زدند، گفتند شلغم شورباش کنیم حال بیاد. اغلب همهچیزم همینطور درهم میشود. کلاسها، برنامهها، دعوتیها و اتفاقات به هم گره میخورند و کلافهام میکنند. یکشنبه هم مهلت پایانی پروژههای تصویرسازی است. یکی از کارها را انجام ندادهام و فایل نهایی را هم آماده نکردهام. میخواستم به خاطر مهمانی فردا، امروز انجامش بدهم، اما فرصت نشد.
_من و مصطفی بر سر بالشتی که رویهاش نرمتر است دعوا داریم. آن بالشت در اصل مال من بود، اما او به غصبش دست برد. دیشب، طی یک حرکت انتحاری و خودآغوشوار، حقم را پس گرفتم؛ چون این بالشت مال من بود. حق من بود. سهم من بود. بعد که از همهی حیلهها و راهها وارد شد تا بالشت را پس بگیرد، تصمیمی عادلانه گرفتم؛ نه دل او بشکند، نه آغوشم بیخود شود. یک شب در میانش کردیم. یک شب بالشت برای من، یک شب برای او. امشب سهم اوست و بالشتک نازنینم را سخت در آغوش گرفته و شیطنتوار نگاهم میکند. احتمالا اگر این یک قلم را بنویسم و در کانال بگذارم، خوشش نیاید. برای همین این را مینویسم و در سایت استاد میگذارم، که خنجرم را حسابی از پشت فرو کرده باشم؛ بیآنکه بداند.
_امروز سختترین کار دنیا را انجام دادم؛ سختترین کار دنیا در آشپزخانه. فکر میکنید سختترین کار آشپزخانه چیست؟ پاک کردن گاز. اصلا حوصله نداشتم. اول قرار شد مصطفی انجامش بدهد، ولی دلم قرص نبود. برای همین کارها را جور دیگری تقسیم کردیم: او جارو بکشد و وسایل را جمع کند، و من گاز را تمیز کنم. وقتی کار تمیزکاری گاز تمام شد، انگار لایهلایه چربی از مغز و روحم سابیده بودم؛ بس که ذهنم راحت شد. حالا مشکل این بود که دیگر دلم نمیآمد رویش غذا بپزم.
_ حین کارها کتاب جدیدی را شروع کردم و خدا را شکر که در وبینار هم توانستم شرکت کنم.
_ بعد از مدتها عریان و آزاد و ژولیده نوشتم. خیلی به مغزم چسبید. روز عاشورا هم این تجربه را داشتم و بخشی از آن را در کانال منتشر کردم. آزادانه نوشتن و دست بردن در زبان و مفاهیم، بیآنکه مجبور باشم معنای تثبیتشدهشان را حفظ کنم، به وجدم میآورد.
_ آخر شب هزارکلمه آزادنویسی داشتم. بعد هم بقیهی کارهای خانه را جمعوجور کردم و متنی کوتاه در کانال همرسان کردم. گزارش نیک را هم نوشتم، اما ارسالش ماند برای صبح.
https://t.me/sajedeh_haqparast
سالواژه: خودآغوشی
یادم رفته بود بذارم🙈
خودآغوشی
چه باحال☺️☺️🌱
سال واژه: استمرار در تولید محتوا
امروز هم با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع شد، یکی از تکراریترین لذتهای همیشگی.
نوشتن صفحات صبحگاهی برایم شبیه هر هفته رفتن به حافظیه است، جایی که وجب به وجبش را میشناسی، اما باز هم دلت میخواهد مرتب به آنجا سر بزنی. آشنایی از لذت آن کم نمیکند، حتا آن را عمیقتر هم میکند.
پروژهی اتود نقاشیِ امروز خیلی خوب پیش رفت. با ندانستن شروع شد و به نتیجه رسید که همان اتمام کار است. بهنظرم وقتی اتود میزنیم ــ همان اسکیسهای اولیه ــ نباید با آگاهیِ بیش از حد جلو رفت. اتود بیشتر به شهود نیاز دارد تا دانستن، حرکتی است برای کشف، نه برای اثبات.
تقریبن تمام امروز به نقاشی کشیدن گذشت.
در کانال تلگرام در مورد روند طراحی و رنگگذاریها پستی نوشتم.
📍لینک کانال هنرنامه| مریم جوینده
https://t.me/majalehonarimaryamjouyandeh/177
کلمه سال واژه ام: تحرک و پویایی
اولین اقدامی که واسه سال واژه ام انجام دادم، این بود که ۱۰۰۰ کلمه رو تبدیل به ۲۰۰۰ کلمه کردم. خوندن کتاب شعر و رمان رو به مطالعهام اضافه کردم. تا مدتی خوب پیش رفتم تا اینکه کارم رو شروع
کردم و کلا برنامههام به هم ریخت.
وقت کم آوردم.
هنوز نتونستم به هماهنگی برسم.
زیادی شلوغ شدم.
صبحی خواستم خودم رو زورکی خواب کنم و اما خوابم نبرد.
صبحانه املت زدیم.
متن کانالم رو آماده کردم.
ناهار فسنجون خوردیم.
آزادنویسی کردم.
نویسنده ساز شرکت کردم.
سامیار تازگی یه هنر جدید یاد گرفته و بالای سطل آشغال میره و خودش رو به سینک ظرفشویی
میرسونه و با جیغ و هوار تلاش میکنه اون بالا بمونه و با ذوق و شوق آب بازی میکنه،
دیروز حین هیجاناتش دو تا از پشقابهای سرویسم رو شکست، کلی حرص خوردم. به هر بهانهای میره اون بالا.
شام کوکو سیب زمینی خوردیم.
به زور مامان از خواب بلند شدم. اصلا دوست نداشتم بر م کوه ولی ایشون بزور منو از تخت کند و برد. قشنگ مردم تا به قله برسم. کلی شکلات خوردم که فشارم نیوفته. فک کنم مرض قند گرفتم.
لباسا رو انداختم لباسشویی و بعدم پهنشون کردم. برا اینکه رنگ لباسانپره تو اتاق گذاشتم رختآویز رو. تا شب خشک شدن ولی حوصله نداشتم جمعشون کنم.
امروز بابا برگشت. حالش خوش نبود. گرما زده شده بود. حوصله هم نداشت. امیدوارم اوما این دم آخری دوباره با حرکت سامورایی نرفته باشه رو مخش.
تند تند درس میخواندم. ولی باز هم عقبم. زبان نخواندم و موقع تست زدن هم خوابم برد.
یادگرفتم اینفوگرافی شیشهای درست کنم. خیلی خوشم نیومد ازش. اما خب مهم نیست وقتی کارفرما اینو میخواد منم همینو میدم بهش.
نویسنده ساز شرکت کردم. نامه ای به ندا نوشتم. اخرین بار که پروفایلش در چت تلگرام بالا امد برای خیلی وقت پیش بود. کمی دلم برایش تنگ شده. عکس اخیرش را دیدم. کت و شلوار خیلی بهش میاد. فک کنم یادگرفت بالاخره چطور موهاشو ببافه. مهارتشم تو ارایش کردن بهتر شده. رد کرم پودر نمونده و رنگ مناسبی انتخاب کرده چون دیگه تفاوت رنگ گردن و صورتش تو ذوق نمیزنه. چه بانوی زیبایی.
شب پی دی اف جزوه رو با گوشی خوندم. زیر نور ماه قدم میزدم و میخوندم. تازگیا میترسم کور بشم. هی تا یادم میوفته به دور دست نگاه میکنم و چشامو با اون تمرینایی که تو اینستا دیدم تکون میدم. دوست ندارم عینکی بشم.
۰۵٫۰۴٫۰۵
سال واژهام: شجاعت
دوش گرفتم.
صفحات صبحگاهی نوشتم.
نجمه صبح و شب نوشتم.
یک غزل از منزوی خوندم.
رخدادنگاری کردم.
با سمانه حرف زدم.
پست کانال هوا کردم.
معده درد داشتم و کل روز چیزی نخوردم. کل روزم به گند کشیده شد.
https://t.me/NajmehAsghari
سالواژهام: طلوع
_صبحانه، بازی، رُفت و روب، نهار، قرمه سبزی، لباس، شست و شو
_نویسندهساز، تاخیر، قطع و وصل، قطع، ناامیدی، خواب
_پادکست، روانشناس کودک، ۴ اپیزود، دکتر یاوری، بدون فریاد
_چرا، باید، زیادتر، حرف، بزنیم؟، بخش اول تمام
_مادران و دختران، دو فصل، کیف، حیرت، قدرت قلم، تسلط بر لهجه، هنر و هنر و هنر...
_شازده پسر، خواب، لالایی، رادیووار، یک ساعت تمااام!
_کلمه برداری، رونویسی:
*برق خندهاش شکسته
*از سرش میاد از پاش درمیره
*خویشی به خوشی سودا به رضا
_صبح بخیر، زندگی شبانه، نُچ نُچ، تاسف، بای بای، لالا
«نام گل سرخ» حسابی داره بهم میچسبه.
«آیا نویسندهها قابل اعتمادند؟» رو از سایت خانم کاشانکی خوندم. تا آخر به اندازهی عنوانش جذاب بود.
دارم حلزونی برای امتحانا آماده میشم. درسای این ترمم زیاد ولی جالبن.
با بابام رفتیم پیادهروی.
چمدون جمع کردم واسهی خونهی دوستم. (نبودِ خانوادش برای ما مسافرته.)
همین الانا تو کانال آقای مفیدی جوین شدم و: عمر گران میگذرد خواهی نخواهی IYKYN*
مهرگان عزیز خیلی ممنونم از محبت شما. خوشحالم که خوندید و دوست داشتید ❤️🥰
سالواژهام: نظم
کمی از کتاب «این راهش نیست» خواندم.
بالاخره قورباغهام را قورت دادم و مبحث داروهای فشارخون را یک روز مانده به امتحان یاد گرفتم. بیشتر روز به درس خواندن گذشت. خوب مرور کردم اما نمیدانم توی مغزم هم خوب ماندهاند؟
یک قسمت از سریال I Will Find You دیدم.
تو اتوبوس این کارها را کردم: درس خواندم، خوابیدم، وبینار نویسندهساز بودم، به کودک الکی شادی نگریستم.
به چندتا اشکال خواهرم جواب دادم.
حرفهای خیلی شب امتحانی زدیم.
امتیاز امروز: ۵ (چون بیشتر بقا تا امتحان بود)
تن میلشد. بالش فقط نگاه میکند. دل به یاد کتابهاست. چشم بهانه میگیرد. پا از راه میگریزد. چند سطر جلوتر خبریست. نیسانِ هندوانه چپ میکند گوشهی اتاق. در بوی هندوانه اتاقیست. کتاب توی دیوارها میمیرد. گربه در قرنطینه. رو دیوار همسایه و مینالید. بردیمش دامپزشکی. واکسن و شستشو. سه روز بعد پسمان میدهند. میآید تا تثلیث گربهها شکل بگیرد. بدن فریاد میکشد. تن از نوشتن میگریزد. ذهن لهله میزند. مغز هار میشود نوشتنی. دستها طلبکارند. کتف نمیآساید. خیالات دقمرگ. آیندهی دقمرگ. پا میپلاسد. قلم کویرکُش میشود. ناخن پی شانس است. خاطره هارتر میشود. جاده کثافت است. شب صدای سماور میدهد. مو خاطره میکند. نیلوفر امضای دیوار است. دستها تنهاتری میآموزند. چشم از منظره و خط، ارث پدرش را میستاند. روز میبازد. شب بازندهی ازلیست.
😍😍😍 انگار یه بخشی از داستانه.
فداه تو فرشتورک.
استاد با خوندنِ متنتون حسِ قدمزدن روی یه ابرِ رنگینکمانی🌈 رو داشتم؛ واژههاتون رها و آزاد بودن، سرمست شده بودن از ذوق نویسندهشون. حس کردم عنصرِ هوایِ وجودتون یه طوفانِ واژگانی راه انداخته.
قدردانِ این فرصتِ طلاییام برای همسفرای مدرسهی نویسندگی؛ فرصتی که با خوندنِ گزارشهای روزانهی استادمون، میتونیم از تجربههای ارزشمندشون بهره ببریم.
برقرار و مانا باشید.
عزیزی لاله جان. ممنونم از مهرت.
استاد شما خدای من تو نویسندگی شدید، هرچی مینویسین برام کاملاً باورپذیره. حتی تصویرای ناممکن -مثل چپه شدن نیسان تو اتاق، هار شدن مغز یا طلبکار بودن دستها- برام واقعیه. به نظرم شبم میتونه صدای سماور بده.
جذابترین بخش داستان این که انگار جهانی رو که برامون ساختین، بیهیچ مقاومتی قبول کردم.
عزیزمی لاله جان.
مرسی از این پیام خوووشگلت.
به به
این نوشته فقط مخصوص خود شماست استادجان. بی نظیره. از همهجاش خلاق بودن میباره.
دمتون گرم.🌱🌱
محبت دارید فهیمه نازنین.
چه غم عجیبی حس کردم تو این نوشتهتون استاد. و چه تصویرسازی بینقصی. انگار سر بر بالشی دگر مینگریستم و دست کوتاه بود برای یاری شاهینی بیبال و پر
عزیزی شبنم هنرمند.
انگار هر جمله یه داستانه که میخواد تو رو دارد یه دنیای جدید بکنه 🦋🦋🦋
-صبح زود بیدار شدم.
-نوشتن ایدههایی برای قول و قانونِ روزانه.
-نوشتن گزارش نیکِ روز ِ قبل که شبیه به داستان شد.
-خابِ عصرانهای که میچسبد.
-رفتن به آرامگاه خیام و احساس آرامش.
-عکاسی از خودم و دوستم در فضای شلوغ با وجود اضطراب اجتماعی یا نوعی خجالت.
-عکسی که کنار خیام با موهای پریشون و خندهی از ته دل گرفتم به من احساس واقعی بودن خیلی خوبی داد.
-برگزاری تولد دوستم در کافه + کیک و چای خوردن. مهمترین بخش بود. هنوز بهش فکر میکنم آب دهنم راه میٱفته😂
-رستوران رفتن که تو این گرونی خودش به نوعی شهامته.
-حرف زدن با مامان بابا و بغل کردنشون.
-کمی کتاب قبل از خواب.
امروز ترکیبی از خانهنشینی و طبیعتگردی بود. چه خوب میشد هر روز ترکیبی از این دو باشد. وقتی به طبیعت میروم انرژیام مضاعف میشود.
-دم را غنیمت شمردیم و با دخترخالهها روی چمن وسط گلها و بوتهها نقاشی کشیدیم. حس خیلی خوبی داشت. مدتها بود نقاشی نکشیده بودم و با خودم قرار گذاشتم این کار نیک را بیشتر انجام بدهم.
-روی پلی معلق راه رفتیم. با اینکه تکانهایش زیاد نبود اما حس میکردم به جایی بند نیست و دلم میریخت. دل آدم هم وقتی به جایی بند نباشد زودتر بیقرار میشود.
-به وبینار نویسندهساز نرسیدم. در عوض آزادنویسی کردم و بعدش هم رونویسی از کتاب بچهها من هم بازی. چند صفحهی آخرش مانده است.
-یکی از یادداشتهای قدیمیام را با پانوشتی تازه در کانالم گذاشتم.
-دو شعر از نادر نادرپور خواندم که هر دو بسیار به دلم نشستند.
—سالواژهام: درنگ
—صبح… روم به دیوار. ظهر ساعت یک از خواب بیدار شدم. طبق عادت کمی توی گوشی چرخیدم. کمی با الهه چتیدم و گفت که میخواهد وبیکار جمعهها را کنکل کند. در عوض جمعهها مهمان نویسندهساز است. از همین حالا مشتاقم تا الهه را در نویسندهساز ببینم.
—صبحانه را زدم و افتادم به جان آشپزخانه.
ظرفها را شستم. گاز را سابیدم. کابینتها را دستمالیدم. اینجور مواقع فکرم هزار راه میرود.
از مرور خاطرات گذشته بگیر تا گرفتن تصمیمات جدید و جرقههایی برای نوشتن. سابش و مالش که تمام رفت. کمی نشستم تا خستگی در کنم. پیریه و هزااااار دردسر.
—نذریهای دیروز آنقدر زیاد بود که لازم نبود امروز غذا بپزم. پس قیمهها را ریختم توی ماستها. لقمهی آخر را هنوز قورت نداده چسبیدم به آزادنویسی. همین آزادنویسی هم سخت شده است. کلا نوشتن برایم سخت شده. دیگر شوقافزا نیست. توانفرساست. انگار روزهی سکوت گرفته مغزم. حرفی برای گفتن ندارد. خست به خرج میدهد برای خرج کردن کلمه.
—هنوز فایل کارگاه نوشتمرین را گوش ندادهام. از فردا کتابنقد هم شروع میشود و دوباره قرار است با هر جلسه پاره شوم و ای وای گویوم. از همین الان خوابم گرفت. ای کاش خرس بودم و میتوانستم به خواب زمستانی بروم.
—این روزها هی خودم را زیر رادیکال میبرم. نه تنها خودم را بلکه تمام خواستهها و آرزوهایم را. نتیجه اغلب یکسان است. ریشهی همهی آنها یک چیز است. چیزی که عمری از آن فرار کردهام و خیال میکردم فراموش شده و خلاص. اما…
—در وبینار نویسندهساز شاهین کلانتری گفت نامه بنویسم. به یک ناانسان. به مچبند آتلدارم نوشتم و تجربهی خوبی بود. همان شد پست امشب کانالم.
—هوس قهوه کردم و بعد از چهار ماه برای خودم قهوه درست کردم. فنجانبهدست لب پنجره ایستادم و از گربهها عکس گرفتم. توی سایه لمیده بودند و خستگی در میکردند.
—دم غروب با شیما و الهه جلسه داشتم. مثل همیشه خوش گذشت.
—«رود راوی» را دوباره از اول شروع کردم. در روزهای جنگ چند صفحه خواندم اما تمرکز نداشتم و رهایش کردم. اولین کتابیست که از «ابوتراب خسروی» میخوانم.
—با خواهرم حرف زدم. سعی کردم به جای آنکه امید واهی دهم با او همدلی کنم. امیدوارم تصمیمات درستی بگیرد.
—برای چندمینبار سراغ «کبریت خیس» رفتم.
یکی از اشعار درخشان این دفتر:
«لازم نیست دنیا دیده باشد
همین که تو را خوب ببیند
دنیایی را دیده است
از میلیونها سنگ همرنگ
که در بستر رودخانه بر هم می غلتند
فقط سنگی که نگاه ما بر آن می افتد
زیبا می شود
تلفن را بردار
شماره اش را بگیر
و ماموریت کشف خود را
در شلوغ ترین ایستگاه شهر
به او واگذار کن
از هزاران زنی که فردا
پیاده می شوند از قطار
یکی زیبا
و مابقی مسافرند»
https://t.me/sarachegenii
سالواژهی من: کتاب
امروز مهمانهایمان رفتند. یکی دوروز پیشمان بودند و بهمان خوش گذشت خیلی. با اینکه آمادگی مهمان آمدن را نداشتم اما باز هم خوب شد که آمدند. متاسفانه امروز اینستاگردیام زیادتر از حد معمول بود. میدانم اینجا باید گزارش نیک بنویسیم و جای تعریف ولگردیها نیست اما خب بازهم. انگار چون خیلی وقت بود سراغش نرفته بودم عوضش را درآوردم.
وبینار نویسندهساز شرکت کردم بعد از چندروز و کلی سرحال آمدم و به مسائلی فکر کردم که قبلا بهشان فکر نکرده بودم.
امروز ده صفحه آزادنویسی کردم و بابتش خوشحالم. با اینکه در تمام این صفحات خودم را از خاک سر طاقچه بیفایدهتر دانستم و کلی به خودم فحش دادم و بینهایت از خودم بدم آمد. انقدر اعصابم از خودم خرد شده بود که با خودکار کاغذ را پاره کردم. الانم که یادآوری میکنم دوباره دارم از خودم متنفر و عصبانی میشوم پس ترجیح میدهم همینجا این بحث را تمام کنم.
روزگفتار ضبط کردم و متنی نوشتم برای کانالم. با خواهرم ویدیوی یوتیوب دیدم که دلش نشکند. (اصلا هم سرش غر نزدم)
بعد هم ساعت یک و نیم در اقدامی خودجوش خوشخواب تختم را جابهجا کردم تا راحتتر شود. از این کارم خیلی راضی بودم.
https://t.me/parehkalam
سالواژهام: پایبندی
از امروز میخواهم تا حد امکان فهرست ننویسم و خودروایتگری را تمرین کنم. نه اینکه فهرست بد باشد و با فهرست نمیشود. نه. دیگر برایم کارکردی ندارد.
یادم هست که این مشکل خودروایتگری را موقع تمرینات متمم هم داشتم و هنوز هم دارم. میترسم درس را اسکرول کنم پایین و شعبانعلی بخواهد که مصداق فلان را در زندگی خودتان پیدا کنید.
خوابم این روزها تعریفی ندارد. دیر میخوابم و زود هم بیدار میشوم. به خودم قول داده بودم که حداقل ساعت خوابم را با چرخۀ خواب هماهنگ کنم تا وقتی بیدار میشوم کمتر کسل باشم. نمیشود. برنامکی نصب کردهام که قبلا در اینجا از آن گفتهام. بار میگذارم و صبح اگر سه جمله تایپ نکنم قطع نمیشود. بعد پنجدقیقه هم چک میکند که آیا بیدار شدهام؟
میدانم که آسیبزاست ولی چه کنم؟
امروز را ولی خوب خوابیدهام. روز تعطیلم بود.
صفحات صبحگاهی را نوشتم و نشستم به فیلم دیدن. در آرشیو سریال قصههای مجید دنبال مضمون خاصی میگردم. پیدا نمیشود. کلافه میشوم.
پیادهرویِ اینروزاهایم را دوست ندارم. پسر عمهام عنر عنر راه میافتد و با من میآید. نمیداند حُسن این پیادهروی به همین تنهارویهاست. میدانم چطور از سرم بازش کنم.
روزگفتۀ امروز را ضبط میکنم و مینشینم به برنامهریزی هفتۀ آینده.
https://t.me/matinchapani
۱. ساعت ۱۰ صبح بیدار شدم و اولین کاری که انجام دادم صفحات صبحگاهی بود
۲. ظرف ها را شستم و رفتم خریدهای خانه را انجام دادم یک ملیون تومان هزینهی ماست و دوغ و وایتکس و دستمال کاغذی و خمیر دندان و نرم کننده لباس شد. مرا بگو که از حقوقم چهارملیون نگه داشتم برای اینطور خرج ها .رفت که رفت!
۳. از آنجایی که چند روز بازار تعطیل بوده است هیچ میوه ای در بازار پیدا نکردم که بخرم. مهمانها که آمدند میوهای نبود که بگذارم جلوی دستشان. به ناچار یک کاسه تخمه جلوی دستشان گذاشتم و چس فیل درست کردم (چس فیل هایم نچسفیلدند)
۴. کار و کاسبی در نبود آنفولانزای فصلی و ویروس های فصل اعتدال، بسیار کساد است. امروز عصر به علت کمبود مشتری آنکال شدم و نرفتم سر کار.(میکروب ها نیز نمی میکروبند!)
۵. تمرین صد و بیست و چهار شعر هفته را رساندم به شعر پنجاه و یکم
۶. تصمیم راسخی گرفتم که غزلی در وزن فعولن فعولن فعولن فعولن بنویسم. امروز با خودم راه نی رفتم و غزل ناسروده را در خیالم میخواندم و مزه مزه میکردم. درست مثل مادری که جنینی را که تاکنون ندیده است، در خیالش میبوسد، بوسیدمش.
۷. کتاب مردگان زرخرید از نیکلای گوگول را شروع کردم و تا صفحهی ۱۸ خواندم.
۸. امشب ساعت دو ، اگر خوابم ببرد، خواهم خوابید. خوابیدن در شب را بسیار دوست دارم اگر امشب خواب با پلکهایم لج نکند دوباره.
سال واژه که نه، سال عبارت: نه همون همیشگی
صرف فشار آوردن به این ذهن چموش موشدوان مینویسم که مسیر و مسیل نویی گشتیم در این مغز رو به زوال.
روز به شادی و خرسندی صبح پادشاهی تعطیلی آغازید و با استرس دیر نرسیدن به خانه مادری جایگزین شد.
پنجشنبه جمعهها اغلب روز خانوادهاند.
امروز خالههای مامان بعد از سالها به صرف ناهار دعوت بودند. مامان هم نگران که مبادا تعدد غذایی و تنوع کم باد. سه رقم تهیه دیده از نه صبح منتظر میهمانان.
قبلترها این مهمانان مامان، از قبیل سحرخیزان کامروا بودند و حال نمیدانیم درست. آن زمان، چهار صبح بیدار بودند ناشتایی را پنج میخوردند. ناهار را یازده و با مهمان نهایت دوازده را، شکمهای بیطاقتشان خالی میدید. شام نیز به شش نرسیده تمام بود و هفت و سی و دو هضم شده بود.
امروز من و همسر، برادرم و همسرش و مادر و پدرمان از یازده منتظر و خیره به در که چه کسی صدای زنگها را به صدا در میآورد.
ساعت ۱۳:۳۰ رسیدند.
جای شما خالی، دلمه بود، باقالی پلو با گوشت و چیزی شبیه آلبالو پلو با مرغ یا پلو با مرغ آلبالویی بهتره، داشتیم.
نوش جان شد. جان به جان اضافه.
کمی حرفیدیم و خندیدیم. چهارباری چای دم کرده و نوشیدیم.
آلارم وبینار نویسنده ساز بهانهای شد.
باقی را امکان نوشتن نیست.
باقی را خوابیدم در خواب دیدم گزارش میخواهد شاهین. با صورتی برافروخته که چه شد چرا نصفه نوشتی و من بیهوش از خاب، نمیشد چشمانم را در خاب حتا باز نگه دارم. صرف تعهد به گزارش
دلم میخاست میتوانستم این حلزون را ول بدهم روی دیوار اتاقم.
سالواژهام: شناخت
١. با شرفته. ایدهی کسبوکاری در راستای ثبتنام کلاس حضوری را آنقدر پروراندیم که پاره شدیم از خنده.
٢. «گاییدمت عزیزم». اینطور آغازید، نامهام در نویسندهساز. باهم نوشتن، شانس است، توی روزهای کمنویس. «بنویس، نامهنویس، بنویس، نامهنویس.» با صدا و یادی از دکتر شماعیزاده.
٣. نویسندهساز. بودمش اما؟ یادم نیست. آها، آناهیتا آمد. از کتابی گفت. لهجهی جنوبی داشت. هملهجهی من. یکی از شخصیتهای داستان. گفت «وابی»؟ «وابی» یعنی «شد». وابی، واوی، آوی، همهاش یکیست و همهاش «شد». نه. همهاش یکی نیست. هرکدام «شد» ِ یک دریاست. استاد؟ توقع بیجا، زبان، آزادنویسی، حرف اینها یادم است و دیگر یادم نیست چه گفت. استاد.
۴. شعری که برای جلسهی پیش دورهی شعر نوشته بودم را توی کانالم منتشر کردم.
۵. پیادهروی. میخاستم بروم. ممدو گفت من هم. گفتم بیایی؟ گفت اگر اجازه بدهی. گفتم بیا. پارکبازی نکرد چرا ولی؟ ها؟ میترسید؟
۶. میروم از روی یکی از «بوسهدرمانیهای ویانا» رونویسی کنم و شاید عکسی پیدا کردم که بیانگر عاطفهام باشد و استوری کنمش و صدای درونم میگوید دستهی فیلام در عاطفهات و دیگر بای ولی آره عاطفهام.
گزارش نیک ۴۵
سالواژه: فاصله
«بعد از سلام
فاصله بینمان چقدر است؟ چگونه این نامه به دستت خاهد رسید؟ پرسشهایی است که از خودم دارم.
به این نتیجه رسیدهام که احوالنَپُرس همدیگر باشیم بهتر است. برای تو فرقی ندارد. اما با منطق خودم که استدلال میکنم به صلاح خودم میدانم: یک همزیستی مفارقتآمیز.
میدانی
چقدر ساعتها کنارت بودم اما دریغ از یک لحظه خوشی. که اگر هم بوده کاذب بوده.
لطفن از من بپذیر که بعضی از ما انسانها وقتی خودمان را وابسته چیزی میکنیم دوست داریم غرق آن شویم جوری که تا مرز اعتیاد پیش میرویم و وقتی که در منجلابش فرو رفتیم دیگر درآوردنمان هیهات است. حالا بیفت دنبال دوا و درمانش. بیفت دنبال مرکز ترکش. آنقدر زیادهروی کردهایم که کمرَویاَش را تاب نمیآوریم. باید با زور و بدبختی ترکمان دهند.
اعتراف میکنم زمانهای زیادی را در راه عشق به تو از دست دادم.
اعتراف میکنم در راه سرسپردگی تو لحظههایی را که میتوانستم بخانم یا بنویسم یا لااقل فیلمهای خوب ببینم، به باد دادم.
میدانی
وابسته بودن به بعضی چیزها دمار درمیآورد. دلبستگیاش تب و لرز.
من با نوشتن و خاندن توانستم از زیر یوغ وابستگی به تو درآیم.
با «گرام»ها مشکل ندارم. فقط با توِ اینستا به مشکل برخوردهام. البته ببخش که بیتعارف شدهام.
امیدوارم در نامهی بعدی بیشتر توجیهت کنم.»
ادرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
سالواژهام طلوع
«از خاب بیدار میشوی. سرت درد میکند. نمیتوانی خودت را از رختخاب بیرون بکشی.»
-بد میخابی لنا خیلی بد. اصلن یادت هست سالواژهات، چرا طلوع بود؟ که سحرخیز باشی و طلوع را ببینی. آنوقت تو چه میکنی؟ بیدار میمانی که طلوع را ببینی.
«به کارها فکر میکنی. احساس میکنی نمیتوانی از پسشان برآیی. به بالشت باز میگردی.»
-فرار برایت عادت شده تعجبی نمیکنم.
« کمی بعد بلند میشوی. خودت را میرسانی به گالری. در پیاده روی، حواست نیست. نمیبینی. فقط راه میروی. یک لحظه، صدای پرندهها را میشنوی. یاد میآورند زندگی همین لحظه است. یاد میآورند بخاهی نخاهی دیر میرسی. قدمهایت را آرام میکنی. سبزی درختان را میبینی. برگهای زرد را در آغاز تیر ماه میبینی. سرت تیر میکشد. چهار گربهی لمیده در سایه را میبینی. نمیتوانی بشمری سه تا…یا چهارتا. زیر سایهی موتور خابیدهاند. حالشان کرختی تابستان است.»
-شاید اگر از گربهها انقدر نمیهراسیدی باهاشان بازی میکردی. شاید به تماشایشان میایستادی. اصلن دلیل نشمردنت همین ترس بود نه؟
محال است از کنار تصویر زیبایی رد شوی و نگاهش نکنی تو. اما این ترس، حواس تو را از زیباییها پرت میکند. مثل خطهای طراحیات وقتی تلاش میکنی بینقص باشی.
«چشمهایت تارتر از همیشهاند. نمیبینی کاغذ را. اما طراحی میکنی. قلممو هما اول از طراحی انصراف میدهد. قلمموی تازه برمیداری. لذت طراحی با قلمموی نرم و روان خوشحالت میکند. دیگر لازم نیست مدام رو پالت بکشیاش، تا تیز شود نوکش. موهایت خفهات میکنند. کلافهات میکنند. میخاهی ببندیشان. دست در کیف میکنی. کانزاشی را پیدا نمیکنی. موهایت را گوجه میکنی و قلمموی کهنه را گیر میدهی در گوجهی مو.»
-تو همان دختری هستی که موهایش را نمیبست؟ باور نمیکنم.هنوز هم با کش و سنجاق میانه نداری. کم حوصلهتر شدهای اما. زود میروی قلممو و مداد و کانزاشی و گوجه.
قطرههای اشک مصنوعی را در چشمت میریزی؟ اگر میریختی چشمهایت در طراحی یارتر میشدند. شرط میبندم حالا هم نریختهای.
«سراغ شب یک شب دو میروی. باز هم از اول میخانی.»
-از جان این کتاب چه میخاهی؟ در صفحاتش پی چه میگردی؟ خیال میکنی خاندنش تو را نویسندهی بهتری میکند؟ یا شاید خانندهی بهتری.
«آن وسط چند صفحهای را رد میکنی. اما جملههایش هنوز در ذهنت دارند مرور میشوند. باز هم مشق مینویسی. در نامهی سوم میفهمی نام آقای شب یک شب دو زاوش بود. نمیدانی چطور بخانیاش. جستجو میکنی.»
-زاوُش دلبندم. زاوُش. استادت هم گفته بود نامش را باز یادت نماند. زاوُش به معنای کوکب مشتری، زئوس.
«در صفحات آخر نامهی سوم گنج مییابی.»
-فرسی را دوست داشتی. اولین بار که «شب یک شب دو» خاندی، یادم هست. شیفته شدی. آن موقع هم جملههای پایانی بخش سوم برایت گنج بودند. که ادبیات واقعی دفترچههای خاطراتاند و همین نامهها که در لحظه زاده میشوند میمیرند؟
«مینویسی از روی آن پاراگراف. بلند میخانیاش. دوباره مینویسی. دوباره بلند میخانی. دوباره. دوباره. دوباره.»
-پی چه میگردی در این نامهها؟
میان پست کردن و پست نکردن این ادبیات شاید واقعی و صمیمانه، شاید دروغین و ریاکارانه ماندهام. در پست میسوزانمش.
https://t.me/lenaamirii
قدم هایت را آرام میکنی 🦋
1. سالواژهام: استمرار
2. یه کانال زدم، البته مطمئن نیستم که به خوبی از پسش بربیام اما دم بچهها گرم که حمایت کردند.
3. امروز که دور باغچه پیادهروی میکردم روی دیوار یک گربهی ماده با یک گربهی نر چشم تو چشم شده بودند و من هر وقت از کنارشان میگذشتم طوری نگاهم میکردند که انگار مزاحمشان هستنم.
4. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد در مورد بحثهای مختلفی صبحت کردن حتی پرسش و پاسخ هم چاشنی وبینار بود که برام خیلی لذتبخش بود.
https://t.me/samanmofidi78
داداش انگار مزاحمشون بودی؟؟؟
گربه آقایی: این پسره تنش میخاره جون تو. بذار برم یه چنگ و چونگش کنم تا بفهمه از حریم ناموس من رد نشه.
گربه خانومی: ای وای آقاموون. ولش کن. خون خودتو کثیف نکن. بیچاره تو فکر کانالشه. اصلن مارو نمیبینه. قربون اون پشمات بشم من.
گربه آقایی: فقط واس خاطر تو خانومم. وگرنه جرش میدادم تا درس عبرت بشه واسه باقی رفقای اون مدرسهی نویسندگیش. حتمن الان میره تو گزارششم مینویسه که ما رو در حال عشقبازی دیده. ای توف.
گربه خانومی: تصدقت برم. بیا بخاب یکم پشتتو ماساژ بدم و لیست بزنم. ولی کن این نویسندهی جوان رو. خودمون رو عشق است. میوووو
:)))))
غزاله دمت گرم چقدر خلاقانه نوشتی، از هر چیزی داستان میسازی. آفرین بابا دمت گرم.
گزارش نیک امروز به پاسداشت القای نگرش نیک امروز جناب کلانتری بود که فرمود روتین روزانه نباید مانع شکلگیری و نگارش گزارشنویسی روزانه شود.
آدینهها گرچه معمولا تعطیلم، اما شیفت کاری همه چیز را به هم زد. بدخلق هم بودم. نه از بابت رفتن سر کار در روز جمعه. درد شدید عصب دست چپ بسیار آزارم میداد. نگارش دیروز متنهای طویل در گوشی موبایل و همرسانی آنها در کانال باعثش شده بود. درد به حدی بود که دستم را نمیتوانستم باز و بسته کنم.
خلاصه به خود باوراندم که امروز قرار است فقط یک دست داشته باشی. به سختی خود را به ماشین رساندم و کل مسیر رفت و برگشت را با یک دست رانندگی کردم.
به منزل که بازگشتم، علاج را در کیسه یخ یافتم و البته یک حبه قرص منیزیوم. خواب بر من مستولی شد. نمیدانم اثر کیسه یخ بود یا منیزیوم.
در وبینار استاد شرکت جستم. مطالب چونان همیشه مفید و کارساز.
مطلبی پیرو سخن استاد پیرامون نقش زبان و اندیشه در کانال نگاشتم.
با دوستی عزیز و گرانمایه ساعتی مکالمه برقرار شد. پس از خواندن کتاب اعترافات ژان ژاک روسو بیش ای پیش بر تلاش در کشف دوستهای خوب در زندگی ارزش میگذارم.
به بهانه خرید از منزل بیرون رفتم تا پیادهروی ولو اندکی هم داشته باشم. در سکوت شبانه افکاری در ذهنم لولید. به قدری از برآیند افکارم لذت بردم که لبخندی ناخواسته بر لبانم بنشست. ایدهی نابی بود برای پرداختن و نوشتن. تا رسیدم خانه فراموشم شد. اهمالکاری در ثبت فوری افکار، آفت جانم است.
#گزارش_نیک۴۵
امروز به دشواری گذشت. دیانا تبدار بود. همیشه کسالت خودم در یک کفهی ترازوست و کسالت دیاکو و دیانا در کفهی دیگر. و اغلب، این کفهی دوم سنگینتر بر جان من فرود میآید.
وبینار نویسندهساز این روزها به آئین هر روزهام بدل شده. وقتی در آن حاضر نمیشوم، انگار چیزی از کف دادهام؛ مانند حرف زدن با عزیزانی که رفتند و جای خالیشان همیشه هست. آدمیزاد به هر چیزی خو میگیرد، حتی به نبودن عزیزترینهایش. این سیرِ جهان است. اگر خو کردن نبود، از انسان در گذر سالیان هیچ نشانهای برجای نمیماند.
امروز در وبینار، پرسشی را مطرح کردم که مدتی است ذهنم را میخورد: چرا نمیتوانم بینقاب بنویسم؟ شاهین با مثالهایی طنزآمیز پاسخ داد و پذیرفتم که اندکی نقاب در زندگی ضروری است. اما نمیدانم چرا این را پرسیدم؟ من بارها از صداقتم نه تنها ضربه که کتک خوردهام. استخوانهایم زیر بار کنایههای حرفهایی که روزگاری از عمق جان بر زبان جاری کرده بودم، شکست و خرد شد. با این همه، هنوز دست از راه برنداشتهام و ادب نشدهام. شاید روزگاری کسانی پیدا شوند که مرا با همین صداقت دوست بدارند.
امروز میاندیشیدم که چرا عزیزانم تمام کدورتهایشان از من را برای روز مبادا نگاه میدارند؟ برای آن هنگام که از ایشان خطایی سرزند و من اگر گلایهای کنم، ناگاه آن کینهها را چون بهمن بر جانم فرو ریزند و من نه از سرما، که از سردیِ بیمهری جان میسپارم. این روزها بسیار میاندیشم و دفتر را سیاه میکنم تا از خاطر نبرم که گاهی باید تصنعی لبخند زد، تصنعی خندید و تصنعی چیزی را وانمود کرد که نیستم. این روزها باید سوگند دیگری از خود نشان دهم. سخت است و به آن عادت نکردهام، ولی عادت میکنم…
صبح برای یکی از همکلاسیهای قدیمیام پیام تبریک تولد فرستادم. گمان میکنم این تنها کاریست که از دور دست از من ساخته است. اما پاسخی بیش از یک تشکر ساده یافتم. گمان نمیبردم این چنین شادش کنم، اما شادش کردم و این، جانِ امید را در وجودم تازهتر کرد.
دیانا تب دارد و من امشب را تا به صبح، بیدار و شبزندهدارم.
#۵تیر۰۵
#سوگندستاره
#غربت
#امواج_ذهنی_یک_ADHD
نمیدانم چرا حلزون را دیدم احساس کردم ضدیخ رویش ریخته.
سالواژهام ارتباط است.
حوصلهام خواب رفته. صفحات صبحگاهی را نوشتم. واژهواژه خدا را صدا زدم. خواب بد دیدم. خواب خوب هم دیدم. خواب خوبم کوتاه بود و خواب بدم سریالی صدوپنجاه قسمتی.
موطلایی از کی به خوابم نیامدی؟ توی خواب لبخندهایت زیباتر بود و کیف میکردم از همنشینی. موطلایی چه شد که نشد؟ موطلایی من هم به خوابت میآیم؟ تو دلتنگم میشوی؟
یادداشت فرشته را خواندم و اعترافهایش. من هم اعتراف میکنم. اعتراف میکنم متنفر میشوم از خودم وقتی میگویم: «چه میشد پسر بودم؟» پسربودگی. این روزها در سرم چرخ میخورد. دختر چه کم دارد؟ یک عضو دراز؟ به درازی عضو بر نمیگردد میدانم. برمیگردد به فرهنگ، محیط، جامعه. در فرهنگی که دختر را ضعیغه بخوانند چه انتظاری میرود؟ هر چقدر هم چهارنعل بتازیم به سوی پیشرفت و تغییر، دیانای این خاک کهنهباورهایش را منتقل میکند.
اعتراف میکنم بیزارم از خواستار پسربودگی.
9:16
پروکسیها از کار افتادهاند و حوصلهی روشن کردن فیلتر را هم ندارم. تا اینجای روز آزادنویسی داشتهام، پادکست تونالیته شعور انسانک و قسمت چهارم زبان چیست سرزبان را گوش کردم. ناهار پختم. رفتم و روبیدم. با فاطمه دربارهی سوگ حرف زدم. و با زمزمه پرسیدیم. طبق اینها نمرهام بالای پنج میشود تا اینجای روز اما، ناراضیام. علتش؟ فعلن با یک نمیدانم بزرگ روبهرو هستم.
12 نامه از نادر ابراهیمی به همسرش را خواندم. زبان نامه برای همسر ثقیل بود، هر چند پر از مهر. «ما تا زمانی میکوشیم خود را خالصانه و عادلانه قضاوت کنیم، از قضاوت دیگران نخواهیم ترسید و نخواهیم رنجید.» این نکنه نه فقط در زندگی مشترک که در تمام مراحل زیستن کارآمد است. داشتن معیار و وجدان بیدار. نامهی اکبر رادی به محمد جمالزاده تداعی میشود. «تنها نااصلها و بینسبها هستند که خوشآیند و تحسین دیگران را گدایی میکنند.» نشدنی نیست اما سخت است. بسیار سخت، حتی با وجدان سوپربیدار و معیارهای نازل شده از آسمان.
17:1
نیمساعت درگیر عنترنت بودم و باید بگویم خاک بر سرت بریند آقای همراه اول. شما همراه آخر هم نیستی با این وضعیت. کاش نیمساعت پایانی را هم همراهی نمیکردی. حالا بهتر درک میکنم چرا راضی نیستم از خودم. به سارای مریم جوینده میاندیشم. چقدر گیج و گول است که آینهی تمامنمایم شد؟
دوست عزیز کمکاری از شماست از استاد توقع جادو و وردخوانی داری؟ راهحل؟ وا مصیبتا. اصلن حالم بد شد. دختر جان طوری سوال بپرس که هم تو لذت ببری هم من. فقط سارای مریم جوینده لذت میبرد از اینطور پرسیدنت. صبح امروز به زمزمه گفتی ببین درست میپرسی؟ سوالت کارکرد دارد؟ حالا خودت که… نه بگذار بگویم ریده بیدی به ازی بید. زیادهروی میکنم؟ بگذار بکنم تا تو باشی که بدانی چه را چگونه بپرسی. حالا هم برو شام را آماده کن و به کارهای بدت بیندیش.
18:53
بیست دقیقه از بامداد گذشته و هنوز پروندهی جمعه را نبستهام. روی ایوانم. ماه خیرهخیره نگاهم میکند. عاشقم شده انگار. آری عاشق. بدم میآید معشوقبودگی همیشه را. ماه هم شاید بخواهد عاشقی کند. عاشقی کردن زیباست. دوست داشتن گاه از دوست داشته شدن لذتبخشتر است.
قورقور قورباغهها را دوست دارم. زندهام میکند. در دوردست آتشی بهپاست. سرخ سرخ سرخ. مهاندود. فصل کشت دوم است و بازی با آتش.
به کارهای بدم فکر کردم؟ نه. به تو فکر کردم. فکرهایم بغض شد و بغضهایم را به موزیک کوردی سپردم. هر چه آزاد مینویسم نامه نمیشود. هنوز نتوانستهام برایت نامه بنویسم در این سالها. هفتهی جاری را برای تو خالی میکنم. نوشتن از تو الزامیست. نامهی احمدرضا احمدی به فروغ فرخزاد را میخواندم. نامهاش شعر بود. خود شعر. دوست دارم بارها بخوانمش و بفهممش.
امروز روز خوبی بود. توانستم کمی مثمرثمر باشم. همین که آموختم سارای مریم جوینده نباشم مثمرثمر است، نه؟ بله اگر که یاد گرفته باشم. آتش رو به خاموشیست و ماه سرخی چشمانش را به قرنیههای قرینهام میریزد و من جاری میشوم از سرخ.
داروَگ مامان.https://t.me/sarazolfaghary
جمعه از ساعت ده شروع شد
سالواژهام: ارتباط
۱.فرصت آزادنویسی نبود. بلافاصله بعدِ صبحانه با سارا به تمرین پرسشنویسی پرداختیم. پس از آن صفحات صبحگاهی را در ظهرگاه نوشتم.
۲.کتاب «ابهام را در آغوش بگیر» را خواندم. تمرینِ دیگری برای ابهام یاد گرفتم «احتمال». تمرین به این شکل است که پایان جملاتی که قطعی میدانیم، احتمال را اضافه کنیم. مثلن در آینده نویسندهی بزرگی خواهم شد… احتمالن. و عبارتهای دیگری مثل: به نظر من، با دانش کنونیام، من اینطور فکر میکنم و… متناسب با موضوعی که مطرح میکنیم.
حالا فایدهای که نویسنده گفته این است: با این کار اطمینان از صحنه حذف میشود و به میزان بیشتری از ابهام اجازه ورود میدهد. برای ماجراجویی و اکتشاف هم فضا باز میکند.
تمرین «کنجکاوم بدانم» را هم، کماکان انجام میدهم. خوشم آمده. بذارید این را هم توضیح بدهم: برای این تمرین یه کاغذ برمیداریم و یه خط وسطِ آن میکشیم. یه طرف تمام امیدواریها را مینویسیم. مثلن امیدوارم فردا 5 صبح بیدار شوم. امیدوارم در جلسهام عالی عمل کنم. امیدوارم با فلان شخص دوست شوم. حالا سمت دیگر، واژه کنجکاو را با امیدوارم جایگزین میکنیم. مینویسیم: کنجکاوم بدانم فردا 5 بیدار خواهم شد. کنجکاوم بدانم در جلسهام چگونه عمل خواهم کرد. کنجکاوم بدانم با فلان شخص دوست خواهم شد. و… مثالهای دیگر. یه چیز جالب که بعد انجام این تمرین وجود دارد این است که میبینیم چه تصورات و توقعاتی از خودمون داریم که اکثرِ مواقع بیجا و غیرمنطقی هستند.
امروز این را هم انجام دادم. یه مثالی که دیشب برای خودم نوشته بودم رو هم بگم: مثلن من به جای تعهد گذاشتن و برنامهریزیِ قطعی که درمورد فلان موضوع یادداشتی خواهم نوشت، جلویِ آن امیدواری نوشتم: کنجکاوم بدانم فردا یادداشتی برای کانالم مینویسم؟ در مورد چه موضوعی؟
مثل اینکه جواب داد. چون حالا در حال نوشتنش هستم.
۳. مقدمه کتاب «حیرت» را خواندم. در نویسندهساز امروز معرفی شد. خوشم آمد از موضوع کتاب. مقدمه را که میخواندم، آنجا که نویسنده گفته بود: صدایی مرا خطاب قرار داد: حیرت را پیدا کن. من هم جوگیرانه با خودم تکرار کردم: ابهام را پیدا کن.
توضیحاتی که در مقدمه داده بود برای پیشبردن کتاب و فصلها، الهامبخش بود برام، که به مفهوم ابهام همینطور بیشتر دقت کنم. و بعدِ آن، تعریف خودم را هم بررسی کنم. اصلن تعریفی براش دارم؟ اینکه ابهام را چگونه میبینم؟ در چه چیزهایی برای من بیشتر نمود پیدا میکند و پررنگ است؟ کجاها، در چه مواقعی بیشتر اذیتم میکند؟ چون لایههای مختلفی دارد آنطور که فهمیدم. ندانستن معنی یک واژه در جملهای که چندین معنا دارد واضح است آن اندازه ابهام را آزاردهنده نمیکند گلهای بکنم. میخواهم دنبال مصداقهای پیچیدهتر بگردم. آزاردهنده بودن ویژگی آن است میدانم. اما مسئله این است که چه چیز اوست آن را برایم دوستنداشتنی کرده و مرا به درجا زدن میاندازد. چه چیزش را درک نکردهام؟
اما برگردیم به حیرت.
یه قسمتی از کتابِ «حیرت»، نویسنده اینطور نوشته بود:
«چرا حیرت؟
به این خاطر که در طول تکامل انسان به عنوان موجوداتی کاملن اجتماعی، آنهایی که توانستند با دیگران متحد شوند و الگوهای رفتاری شبیه حیرت را پیش بگیرند، در مواجهه با خطرات و امور ناشناخته واکنش بهتری نشان دادند. در جهانی که همه به دنبال پیشرفت و ترقی هستند، حیرت منجر به احساس شادی، معنا و حس حضور در جمع شده و همچنین بدنهای ما را سالم و ذهنهای مارا خلاقتر میکند.»
۴.برای تمرینِ توجه به محیط و عکاسی که الههیِ معماری در روزسوال مطرح کرده بود، دو عکس سبزی که گرفته بودم را در سرزبانآباد با دوستانم همسفره شدم.
۵.و به پیشنهاد الههیِ معماری سراغ «ایران به نحو پارسی» که فرامرز پارسی در آن به رابطهی معماری و زبان پرداخته بود برفتم. الهه در سرزبانآباد نظرمان را هم درموردش پرسیده بود، که امروز کامل نتوانستم ببینم. البته در این اندازه بگویم با شنیدن صدا و لحن و انسجامِ جملاتش، اصلن حرف زدنش، حیرت کردم. و ذوقم برای دیدنش بیشتر شد. بله! من آدمهایی را ببینم که اینطور شفاف و تمیز صحبت میکنند، حیرت میکنم. هربار و هربار… تازگی دارد برایم.
اصلن سراغ نوشتن آمدم به قصد تقویت بیانم و ابراز و توصیفِ شفاف خودم، محیطم و همه چیز، با کمک واژهها. به قصد شناخت کلمات دیگر…
ولی در همان اندازه که دیدم بگویم:
اولن سوالات خیلی خوب و شفافی پرسیده بود. حسودیام شد و به یاد پرسشهای خودم افتادم که چه اندازه جای کار دارند تا به اون سطحی از درست سوال کردن برسم.
بذارید چندتا از سوالات را اینجا هم بذارم:
چرا ایده یک معماری تو یک زمانی شکل میگیرد و مورد توجه قرار میگیرد و یک ایده دیگر مورد توجه قرار نمیگیرد؟
چه رابطهای میانِ زیبایی بدن انسان و یک بنا وجود دارد؟
چه رابطهای میان طبیعت و یک اثر هنری وجود دارد؟
چرا با وجود مرزبندیهای تحت عنوان معماری ایرانی، هندی، رومی، این معماریها انقدر شبیه هم هستند؟ و چرا با تمام شباهتهایی که دارند تفاوتشان اینقدر قابل درک است؟
چه شباهتی بین اینهمه تفاوتها در معماری و تفاوتِ لهجهها و زبانها وجود دارد؟
آیا قانونی به کل موجودات زنده حاکم است که به دستاوردهای یکی از این موجودات زنده، یعنی انسان هم حاکم باشد؟
ایا این همه تفاوت و شباهتها به کیفیت وجود انسان ربطی دارد؟ اگر اینطور است باید سراغ انسان برویم؟
این جمله «مهمترین وظیفهی حیات، تکرار خودش است.» هم توجهم را جلب کرد. باید کامل ببینم.
کتاب «حیرت» را طاقچه و کتاب «ابهام را در آغوش بگیر» را طاقچه بینهایت دارد.
کانالم: https://t.me/PhoenixO0
گزارش نیک و غیر نیک
روزش چجوری شروع شد؟ با نالههای پسرش از دلدرد و استفراغ ساعت پنج صبح و کثیف شدن پتوهای خونهی مامانش. شب ساعت دو خوابیده بود. جنازه بود. از ساعت پنج تا نه دستش روی شکم پسر گردش میکرد. ماساژ پشت ماساژ. پسر، ناله. مادر، ماساژ. خوب نشد. به زور پسرَ رو بردن دکتر. آمپول، آمپول. آمپول نوشت خانم دکتر. خانم دکتر بیاعصاب. هر چی سوال میپرسید هیچی نمیگفت. مثل یه ربات برنامه ریزی شده فقط زرتی دارو مینوشت. آخه زن تو مثلا دکتری، مادری، زنی. نباس حداقل جواب سوالا رو بدی؟ همدلی نخواستیم. تو رو خدا سر جدت فقط دکتری کن. نباس بدونه داروها با هم قاطی نمیشن؟
خونه که رسید تازه دلدردای خودش شروع شد. سندرم روده تحریک پذیر، دوباره رودشو تحریک و اغفال کرد. همیشه تقاص ندونم کاریای بچهها رو پدرمادرا میدن. اونم ننهی رودشه دیگه. عمری براش مادری کرده. امروزم در حال تقاص پس دادن بود که کانال دوره رو چکید. دَدَم وایای گفت. وقت بازخورد امروز بود. سیصد و خوردهای کلمه نوشت و خودشو فحش داد. آخه اِشَک خانم چرا تنبلی میکنی. مگه نمیتونی زودتر بنویسی؟
قبلا یه داستان از گرفتگی چاه نوشته بود که جذبش کرد و چاه خونشون گرفت. خوب شد از گرفتگی ماه ننوشت. حالا هی بشین قانون جذبو مسخره کن. طرف داستان نوشت سرش اومد. حالا اگر داستان مینوشت میلیاردر شده گوزم کف دستش نمیذاشتن. شایدم جذبش خوب کار نمیکنه. فقط منفیا رو میگیره. کارشناس لازم داره. شایدم فالگیر و رمال کار بلد. شایدم دکتر. دکتر جذب داریم؟ سگ اخلاقم باشه قبولهها.
تو اینستا میگن زنای هُموسپینس با مردای نئاندرتال مزدوج میشدن. میگن به خاطر همینه که بعضیا چند درصد ژن نئاندرتال دارن. اون این چیزا حالیش نمیشه ولی مطمئنه معده و رودش نئاندرتاله چون غذای آدمیزاد امروزی اصن بهش نمیسازه و خوددرگیری داره و یه جورایی هر روز نزده میرقصه.
حالا وسط دردای گوارشی، معده هی اکو میکنه «بی دَنَه چای وِرَسن؟» لامصب مگه قراره چایی درستت کنه. بدبخت مِهتاد
گزارش نیک
قرار بود در گزارش نیک از کارهای مفید بگویم اما نه، بگذارید یککم از بدیها بگوییم؛ از بدیهای یک کار مفید.
صبح با کابوس بیدار شدم، کابوسی واقعی؛ آنقدری که احساس ترس و غم و وحشتش با من ماند.
یک ساعت؟ دو ساعت؟ نه، تا همین حالا هم احساسش با من مانده.
میدانستم نباید دربارهاش بنویسم. از کجا؟ نمیدانم، اما میدانستم نباید بنویسم.
به وبینار رسیدیم و آزادنویسی.
هفت دقیقه، هفت دقیقه آزادنویسی کافی بود تا برگشت حال بد.
انتظار داشتید با آزادنویسی بهتر شده باشم یا آزاد و احساس بهتری داشته باشم؟ نه، حتی نوشتن هم به دادم نرسید؛ فقط وحشت را تازه کرد.
امیدوارم اولین نفری نباشم که با آزادنویسی حالش بدتر شده باشد؛ اگر باشم یک تپه دیگر هم به کلکسیون تپههایم اضافه خواهد شد.
و بعد یک آغوش، یک شیرکاکائو و کیک، یک پیادهروی شبانه کنار اسکله و دیدن قایقهای بزرگ و کوچک و رنگی، یک گشتوگذار داخل پارک و یک ذرت با سس مایونز و کچاپ توانست نجاتدهنده و بیدارکننده از احساسات یک کابوس باشد.
فرار از دست احساسات کابوس کمی طول کشید، دقیقاً مانند جمله قبل طولانی، اما احساس میکنم، فرار کردم.
احسان شناسا
سالواژهام: حرکت
_ نیمصفحه صبحگاهی نوشتم. صبحها حوصلهی خودم هم ندارم و واقعاً بیش از این نوشتنم نمیآید.
_ لباسهای مشکیمان را اتو کردم.
_ به خاله و دخترخالهام که دیروز از کربلا برگشتهاند زنگ زدم و زیارت قبول گفتم.
_ قسمت دوم I will find you را دیدم. به نظرم کشش قسمت پیش را نداشت اما به قول استاد از سریالهای نمایش خانگی خودمان قابل تحمل و تأملتر است.
_ ادامهی کتاب روانشناسی سوگ را خواندم و برای سارا ذوالفقاری در ویس توضیح دادم.
خواندن بعضی بخشها درد سوگ را دوباره زنده میکند و حالم را خراب.
اما برای مروج سوگپذیری شدن دردشان را به جان میخرم.
_ به ختم شوهرعمهام رفتم و مجبور به سلام و علیک با فامیلهایی شدم که حتی یادشان نمیآمد من که هستم؟
_ با همسرم به هایپر مارکت رفتیم و برای خانه خرید کردیم. زور تورم را آنجایی فهمیدیم که فقط یک چهارم سبدمان پر شده بود و از دفعهی پیش که تمام سبد پر بود دو میلیون بیشتر هزینه کردیم.
_ به جای پیادهروی، بیست دقیقه با برنامهی فیلیمو ورزش، ورزش کردم و فهمیدم آن حرکاتی که خودم همیشه در خانه انجام میدادم نوازش بود نه ورزش.
_ با همسرم جز دوم قرآن را تلاوت کردیم. چند وقتیست که با همراهی گروهی سعی میکنم تفسیر آیات را بخوانم و همین مرا نسبت به معانی کنجکاوتر کرده. اینبار همسرم بلند میخواند و من معانی را دنبال میکردم و بیشتر از همیشه از خواندن قرآن لذت میبردم.
_ یادداشت کانالم را هوا کردم و از حواسپرتیهایم گفتم.
_ با یکی از دوستانم پس از مدتها صحبت کردم.
_روزانهنویسی کردم.
گزارش نیک
سالواژهام: نوزیستی
فکر کردم بخیهام میخاهد بیوفتد. ترسیدم. نه، خوشحال شدم. خب آنوقت دیگر نمیکشمش. کشیدن درد دارد. خیلی.
یکی از آن رایتینگهای باقیمانده را نوشتم. کلی خوشحال شدم و با نوشتهی خودم حال کردم. آخه میدونی چَرا؟ چون قشنگ معلوم بود چت جیپیتی ننوشته. نوشتهام امضا داشت. نوشتهی چت قشنگ رباتی و حوصلهسربر بود. مثل نوشتههای «انسان یک موجود اجتماعیست. انسان برای زیستن به همنوع خود نیاز دارد و…» از این چرت و پرتها. دو ساعت خزعبلاتبافی تا دو کلام حرف بزند. آن را هم انقدر عصاقورتداده میگوید که اصلن خاننده دریافت نمیکند.
اما من متنم را از ریشه با سوال شروع کردم. ساده و به زبان خودم نوشتم.
موضوع رایتینگم «اصول اخلاقی در داروسازی» یا همان «Ethical Practice in Pharmacy» بود. برای کلمهی ethic زیاد معادل درستی در فارسی نداریم.
چون فقط موضوعش اصول اخلاقی نیست. خب آنوقت میگفتند اصول اخلاقی. ولی موضوع، تصمیمگیری درست بر اساس بررسی تمام جوانب و حقوق همگانی است.
که اصلن کار راحتی نیست. و متخصصان این حوضه هم بر سر خیلی موضوعات تفاهم ندارند و نمیتوانند به یک نتیجهی کلی برسند.
مثلن همین موضوع که زن میتواند بچهاش را بندازد یا نه، اگر میتواند تا چه زمانی، این یک موضوع اتیک است. که همانطور که پیداست اتفاق نظری رویش نیست و هر کشوری قانون خودش را دارد.
در رایتینگم هم اول از همین گفتم. و معنای اتیک را روشن کردم. (بالاخره باید متوجه میشدند من دو واحد درس قوانین و اتیک در داروسازی را گذراندم.)
و بعد به ادامهی بحث پرداختم.
کمی با مامی غیبتیدیم. پشت سر فلانی و بیساری که فلانکار و بیسارکار را کردند و خاک بر سرشان، حرف زدیم. راستش نه، نچسبید. غصه خوردم. از دعوا و بحث خوشم نمیآید. دو دقیقه باهم نمیتوانید یک جا بند شوید بیدعوا مرافه؟
وبینار بودیم. خندیدیم و شنیدیم و لذت بردیم. بازم استاد کلی از آن بحثهای داغ و پرمغزش کرد راجب زبان. این آدم داد میزند که چقدر شیفتهی زبان است. چقدر حیرت میکند و چقدر عاشق است. ما را هم مثل خودش عاشق میکند. (البته که به پای خودش نمیرسیم.)
بعد با احسان مثل همیشه به لب دریا گریختیم. قدم زدیم. قایقها را دیدیم. ذرت خوردیم و بازی بسکتبال نگاه کردیم.
شبم که به خانه رسیدم پریدم تو دل میگوپفکیها. بویش کل راهرو را گرفته بود. و انقدر خوردم که نمیتوانم از جایم بلند شوم.
چیزی جا ماند؟ خیلی چیزها. اما به همینقدر کفایت میکنم.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#یادداشت
-سالواژهام «واقعیتبافی».
چون سالهای زیادی رو در سرم زندگی کردم و حالا میخام بیام بیرون و جهانم رو به قدرِ توانم بسازم.
-به امروزم نمرهی ۱۲ میدم از ۱۰ .
چون
-امروز تصمیمی که مدتی بود میخاستم انجامش بدم رو عملی کردم. رفتم و برای اولین بار تتو زدم. روی دستم. سمتِ چپم. اونجا که به قلبم نزدیکتره. عکس دوتایی من و بابا. داریم به هم نگاه میکنیم. یکی دو سالهام. حالا دیگه اثرش نه فقط در روحم که روی جسمم هم میمونه. حتی بعد از آخرین نفسم.
-عکس تتوم رو برای آنا فرستادم. گفته بود اگه انجامش دادم حتمن براش بفرستم. فرستادم. گفت خیلی قشنگ شده.مرسی واسه ذوقت آنای خوش قلبم.
-وبینار نویسندهساز امروز هم عالی بود. درموردِ شناخت زبان صحبت شد. دربارهی احساسِ گیجی حین یادگیری.
-توی وبینار ۷ دقیقه آزادنویسی کردیم. من برای مارمولکِ پشتِ آبگرمکن نوشتم. در کانالم هم هوا کردم. عجیب مقبول افتاد. حتی دوست نازنینم زهرا محمدی نامهام را خاند و در کانالش همرسان کرد. من نباید از ذوق رگ به رگ بشم عایا؟ همچین دوستانی کی داره والا؟
کانال زهرای نازنین👇🏻
https://t.me/Sayehdastesoha
-گزارش داش فیروزم رو که خوندم، بازم تاسف خوردم برای کشوری که اینروزا تاسف خوردن براش ته نداره.
اما داش فیروز اگه این متن رو خوندی بدون خیلی مردی. مردیام به پول توی جیب و هیکل گُنده و به قول ناعقلان تستسترون نیست. همین که شرف داری و داری واسه زندگی میجنگی خودش کلی کاره. برات دعا میکنم همون خدا که تو بیشتر از من قبولش داری و باهاش مانوسی اونی رو برات رقم بزنه که نتیجهاش بشه احساسِ خوشبختی واقعی.
-جلسهی بازخورد نویسندگی خلاق عالی بود. گرچه کارِ من مقبول نیفتاد، بازم استاد سنگ تموم گذاشت واسه اجرا. خیلی بانمکه. گفتم که اگه دختر بود میرفتم خاستگاریش. باهاش پیر نمیشدم. لبت خندون مَرد که اینروزا کلی خنده به لبم میاری.🙏🏻
-از کشفیات امروزم :
اینکه نیلا ساقی شده. لای پارچهها جاساز میکنه.
گفت براش مشتری جور کنم. ثواب داره به هرحال. جوونه.
سارا(یثربیشون) با آقای لوله کش که خیلی اتفاقی کچله و کف سرش عین آینهست صمیمی شده.
گفتم میام اینجام مینویسم که دستم براش سبک باشه.
*از هردو عزیزرضایتنامهی کتبی گرفتم.
-روزگفتارمم راجع به همین احساس گیجی که بالاتر گفتم ویسیدم.
-ساعت از ۱۲ گذشته و من هنوز کلی کار دارم.
تا فردا و گزارشی دیگر
اودافظظظ.
https://t.me/ghazalehfaegh
غزاله 😂. امشب شب رسوایی بود کلن.
ای وای ای وای :)))
ایشالا تهش خیره خاهر
روزها میگذرند اما ردشان بر جان و دلمان میمانند.
امروز انگار که بیمار باشم، مدام چرت زدم. گویا حساسیتی گرفتهام. در میان چرت زدنهایم اینها را انجام دادم:
۱. یادداشت صبحگاهی نوشتم.
۲. برای دانشآموزانم کاربرگ نوشتم و فرستادم.
۳. قرار بود برگههای نمونه سؤالهای خودم را آماده کنم برای دانشآموزان، آنها را آماده کردم اما هنوز نفرستادهام. بهتدریج خواهم فرستاد. هنوز چیزی بیش از دو هفته تا امتحانات نهایی مانده است.
۴. دو یادداشت از نصرت رحمانی خواندم. چقدر غمگین بود و تنها.
۵. آخرین داستان از کتاب «تقاطع» را خواندم. در مجموع، دوستش داشتم. شاید برگردم و بخشهایی را که جملات طولانی همراه با توصیفهای زیباست، بنویسم. اصطلاحات خوبی هم یاد گرفتم.
۶. کمی از غزلهای سنایی خواندم.
چند تا لغت تازه هم یاد گرفتم:
«پرویزیدن» یا «پرویختن» یعنی «غربال کردن» و از همان ریشه، «پرویزن» را داریم که به معنای «غربال» است. گویا در گذشته خاک را میبیختند، اصلاً شغلی به همین نام بود: «خاک بیزان» و از حاصل این غربال، اندکی سیم و زر به دست میآوردند.
نزاری قهستانی در شعری اینگونه میگوید:
«تو خسروی و من از صدق دل، نه از پی زر
بر آستانهٔ قدر تو خاکْ پرویزم»
کلمهٔ دیگر، «زَرْق» بود که احتمالاً به معنای «زرک» یا همان «پولک» است. به خاطر همین، کلمهٔ «زرق» را به معنای ریا به کار میبرند، چون با نصب پولک بر روی چیزی، ماهیت اصلی آن پوشیده میماند و زرین واقعی به نظر میرسد.
گاهی هم به آسمان، به دلیل وجود ستارهها، «طارم زرقپوش» میگویند.
صفت «جانآویز» را هم دوست داشتم، به معنای خطرناک.
۷. فردا آزمون مجازی درس من است. برایش سؤال طرح کردم.
۸. با همسرم بخشی از فیلم «جولی و جولیا» را دیدیم. نشد کامل ببینیم چون من باید سؤال طرح میکردم.
۹. یادداشتی برای کانالم نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
it is time to go ghost and fix everything bro
طبق تصمیمم از امروز قرار بود حرف بالا شروع به عملی شدن بشه اما نشد چرا؟
دلیل واضح نداره و البته که بهش فکر نکردم اما یکی از اصلی ترین دلایل این بود که امروز روز شروع در نظر گرفته شد اما هیچ زیربنایی و برنامه و پلنی واسه امروز خویش در نظر نگرفتم و چند بار تصمیم به شروع کردم اما خب چون انگیزه ای نبود و همینطور هدفُ برنامه ای پشتش نبود پس حتی اقدام به هدف گذاری نکردم
هرچند الان هم وقت مناسبی است تا شروع به انجام همون هدف گذاری ها کنم و پناه ببرم به ریکوردر گوشی این تا اینجا ( از فردا جزئیات و تصمیماتم به طور منظم اینجا به اشتراک شما درخواهد امد توقع میرود که همراهی کنید یا خواندن و یاداوری و سوال کردن و تحت فشارِ مثبت قرار دادن کمک به انجام هرچه بهتر این دوران کنید
ممنون از توجه شما!ناچ.
بریم سراغ اتفاقات امروز : همینک دوباره زدن خیلی ممنون از عمو ترامپ ( شاید ترامپ نزدع نمیدونم) اما مثل اینکه قصد دارن نذارن من برنامم بنویسم ( ادیت تکمیلی ترامپ زده)
ماشین که حدود یکماه بوپ تو پارکینگ خوابیده بود رفتم از خواب بیدار کردم البته جایی نبردم فقط بیدار شد تا اونجا از خوابیدن زیادی سکته نکنه و بمیره فقط موقع خوابوندن دوباره نمیدونم چرا بوق زد نمیدونم کجا گند زدم
افتر دت( یک جمله انگلیسی کامل نوشتم اولش این افتردت طبیعتا کسی ناراحت نمیکنه که) فرستادنم به مغازه برای خرید وسایل و خبر بد این بود که به دلیل تعطیلی های مکرر مغازه غارت شده بود فکر میکنم بجای غارت خیمه های حمله کردن به سمت قارچ ها چون هیجا قارچ نداشت فقط یک مغازه و آن هم قیمتش جوری بود که تصمیم گرفتم پیتزای بدون قارچ داشته باشیم خیلی هم مشکلی نداشت البته نونش کهنه بود و کمی سرد شده بود مال من مزه داشت زیاد هم داشت اما کمی ازاردهنده شده بود
اما بخش جالب تر ماجرا این بود که یک دختره کاملا روم کراش زده بود فکر میکنم دقیقا اومد وایساد بقل دست من اینهمه جا تو مغازه بود چرا دقیقا پیش من وایساد و صورتش کرد سمت من و منم که بسیار خجالتی به گوشی پناه بردم و اون هم داشت پناه میبرد به گوشی من اما خب جوری وایسادم که نتونه بیینه چون طبیعتا اگر تلگرام من را میدید کراش زدنش کنسل که میشد هیچ شرفم در محل میرفت و باید خودم را میکشتم البته که آخرش به هیجا نرسید و همینطور مبهم تموم شد قصه مان شاید هم عاشق تیپم شده بود اخه نه که سر کوچه بود مغازه با شلواری که زاپش باز شده و عمرش تمام شده و دمپایی رفتم ( دمپاییم بسیار هم شیک تشریف داره نظرتون راجب دمپایی بد نباشه لطفا) و از قضا مجبور شدم سه تا خیابون بگردم تا قارچ پیدا کنم با اون سر وضع و نزدیک به ده دختر دیدم که یکیشون جلو مغازه بود و مجبور شدم از جلوش رد شم تا برم تو و کاملا دید من و چهارتا هم داخل مغازه که سه تای دیگر اهمیتی نداشتند
شاید با خود بگویید چرا تو کاری نکردی با دختره و پیشنهاد ندادی دو دلیل بالا گفته شد و دلیل سومش بسیار قیافه مظرب و پریشونی داشت و منطقی نبود ریسک کنم همینطور همراه او فکر میکنم خواهرش بود و نمیشود که پیش خواهرش بروم بگویم شمارت بده میخوام رل بزنیم
خستگی محرم هم از تنم دراومد تا حدی امروز
امروز شیر موز هم خوردم و لیوان اخر را به خودم ریختم و هرچی تفاله بادوم و خرما بود اومد تو لیوان من مزه همه چی میداد جز شیر موز ازین ببعد حتما حواستون باشه بطور کامل میکس شده باشد شیر موزتون تا این مشکل پیش نیاید
و راستی پروفایل جدید لنا امیری خیلی کراش شده است و یک سور به کل بچه های مدرسه نویسندگی زده است برخلاف بقیه که به دلم نمیشینند ایشون به دلم نشست ( و یک عده محدود دیگر هم خوب هستند)
نمیدونم خودمم چرا متنم اینجوری شد یک بخشی کاملا ادبی یک بخش خودمونی و یک بخش رسمی همه ژانرها تو متنم جا شد
متنمم بخونید الکی نوردش نکنید رد شید از روش زحمت کشیدم نوشتم
سال واژهام: آفرینش
امروز برخلاف همیشه، ساعت یازده صبح بیدار شدم. انگار تمام کمخوابیهای روزهای اخیرم را جبران کرده بودم. صبحانه کمی از ساندویچهای باقیمانده از شام دیشب خوردم و بعد چند استوری از شرححال دیشب گذاشتم.
کمی با مامان تلفنی حرف زدیم. برایم تعریف کرد که برادرم برای نصب پرده راهی روستایی در حوالی گراش شده بود. آنجا صاحبخانه و برادرم مشغول صحبت دربارهی جهیزیه و سیسمونی بودند و اینکه چقدر ناعادلانه است که خانوادهی دختر باید همهی این هزینهها را به دوش بکشند. برادرم گفته بود: «خواهر من هم باردار است و مامانم باید برایش سیسمونی بخرد، ولی چون شمال زندگی میکند قرار است آنجا خرید کند.»
ناگهان زن صاحبخانه پرسیده بود: «منظورتان زهرا قاسمیزادگان است؟ همان که ساری زندگی میکند؟ من پیج اینستاگرامش را دارم، اتفاقاً خیلی از استوریهایش لذت میبرم.»
برایم خیلی جالب و باورنکردنی بود که اینقدر اتفاقی، شخصی در روستایی حوالی زادگاهم، پیگیر نوشتهها و استوریهایم باشد. خوشحال شدم که حضورم در فضای مجازی توانسته اثری بگذارد و در خاطر آدمهایی بماند
برای ناهار کمی خورشت مرغ درست کردم تا با نان بخوریم. با اینکه امروز برنج نداشتیم، سهم برنج شیرین را گوشهی پنجره ریختم. وقتی میبینمش که هر روز به من سر میزند، دلم برایش ضعف میرود. کاش مجبور به اسبابکشی و جابهجایی خانه نبودیم؛ خیلی دلتنگ این موجود کوچولو خواهم شد.
بعدازظهر همسرم خوابید و من تصمیم گرفتم کمی به کارهای خانه برسم. ظرفها را شستم و اجاق گاز را تمیز کردم. همانطور که مشغول تمیز کردن بودم، در وبینار نویسندهساز هم حضور داشتم.
یکی از بحثهایی که برایم خیلی جالب بود دربارهی سؤال «خب که چی؟» بود. اینکه چرا اصلاً باید هر روز بنویسیم؟ استاد گفتند اگر دقت کنیم، این سؤال در تمام بخشهای زندگی وجود دارد؛ یک روز ناخواسته به دنیا میآییم و روزی دیگر ممکن است بیخبر از همهچیز از دنیا برویم. چیزی که اهمیت دارد، معنایی است که خودمان میسازیم.
شاید هنرمند کسی باشد که از دل همین روزهای معمولی و اتفاقات کوچک، معنا خلق میکند. موهبت زندگی کردن شاید همین تواناییِ آفرینش باشد.
همچنین دربارهی آزادنویسی صحبت شد؛ اینکه گاهی بهترین ایدهها زمانی به سراغ آدم میآیند که بدون فکر کردن و بدون محدودیت شروع به نوشتن کند. حتی ثبت گزارش نیک روزانه هم میتواند تمرینی برای نوشتن باشد؛ اینکه هر روز بنویسیم و به مرور دنیای خودمان را روی کاغذ بسازیم.
بعد از آن میوهها و سبزیجات را شستم، یخچال را مرتب کردم، لباسها را جمع کردم و تصمیم گرفتم براونی شکلاتی درست کنم تا با چای بهارنارنج بخوریم و ادامهی سریال «شنود» را ببینیم.
امروز برای دختر کوچکم هم نامه نوشتم. برایش گفتم که دیشب اولین عروسکش را خریدم و چقدر خوشحالم که حالا اندازهی یک فلفل دلمهای شده و با هم وارد هفتهی بیستودوم بارداری شدهایم.
گاهی فکر میکنم نامههایی که برای او مینویسم، خودشان شبیه گزارش نیک هستند؛ ثبت روزهایی که هنوز کنار هم نیستیم اما از همین حالا خاطره میسازیم.
به امروز از یک تا ده، نه میدهم. این یک نمره را هم به این دلیل کم کردم که امروز نقاشی نکشیدم؛ اما وقتی به سالواژهام فکر میکنم، میبینم امروز هم مشغول آفرینش بودم؛ از ساختن طعم یک غذا گرفته تا مرتب کردن خانه، نوشتن و ثبت لحظههایی که شاید روزی تبدیل به خاطره شوند.
۱- وجود مرگ یعنی زندگی «ایمن» است؛ اگر مرگ وجود نداشت زندگی ترسناک میشد. خوب است که قصهی زندگی یک پایانبندی منطقی دارد.
۲- بیهوا این آهنگ سیاوش قمیشی را زمزمه میکردم: «اگه احساسمُ کشتی، اگه از یاد منو بردی، اگه رفتی بی تفاوت، به غریبه سر سپردی، بدون اینو که دل من، شده جادو به طلسمت، یکی هست اینور دنیا، که تو یادش مونده اسمت» نوجوان که بودم دلباختهی سیاوش قمیشی بودم. بیاغراق آهنگی از او نبود که حفظ نباشم. جالب است که از یک جایی به بعد دیگر هنرمند موردعلاقه نداری، بیشتر اثر موردعلاقه داری.
۳- «لحظههای بیتو بودن میگذره اما به سختی…»
۴- همیشه برایم عجیب است که آدمها با اندوختهای که در ایران به دست آوردهاند (تحصیلات، تخصص، پول) هجرت میکنند و بعد از ایران بد میگویند. مثل این است که از محل کار قبلیات بد بگویی درحالیکه به هر حال خیلی چیزها را آنجا آموختهای، حقوق هم گرفتهای.
۵- دوش آب خیلی سرد که البته خودخواسته نبود و یکجور توفیق اجباری بود.
۶- هوای خنک شبانگاهی.
۷- احساس ایمن بودن، در پناه بودن.
۸- الهی شکرت…
شعر ابتدای ” گزارش نیک” امروز، وصف حال من است…
۱. ساعت ۶ صبح بیدار شدم.
۲. غذای ” بیژن” 🐱 آماده بود. در ظرف مخصوص او ریختم.
۳. غذای گربه های بیرون پخته بود، آنها را آماده کرده و چند تکه هم برای گربه ی پایین پنجره کنار گذاشتم.
۴. وسایل صبحانه و نهار بعلاوه ی بطری آب را در کوله ام گذاشتم.
۵. دوش خنک گرفتم بلکه خواب از سر بپرد.
۶. یک ظرف آب تازه گذاشتم سرِ گذر پیشوهای محل.
به دو تا از ناقلا های در کمینِ من، غذا دادم.
یک مشت دیگر مانده بود. پشت چراغ قرمز گربه ی حامله ای به آرامی راه می رفت و زمین را بو میکرد، فهمیدم که سهم ایشان بوده پس کنار خیابان نگه داشتم و نا امیدی را از وجودش تا حدی زدودم.
۷. به پمپ بنزین نرسیدم اما به موقع به محل کار رسیدم.
محل کار من گویی خانه ی دوم من است؛ شاد، گرم و صمیمی. روزهای تلخ هم داشته اما روزهای شیرین آن خیلی بیشتر است.
کار و چای و کار و چای و کار و نسکافه…
بیژن 🐱حوالی ظهر در را باز می کند و یک راست سراغ مادری که هر گز او را نزاییده است، می آید.
کاری ندارد به مشغله ی من، او دلبری می کند و منتظر آبگوشت بوقلمون اش است.
ظرف را با قربان صدقه پیش روی او ، می گذارم.
شلپ، شلپ، شلپ…به نظرم قشنگ ترین صدای زندگی است. حسابی که آبگوشت به جانِ نازنین اش چسبید، از روی میز به زمین پریده و مشغول تمیز کردن سبیل های مبارک اش می شود.
قربان صدقه کنان در را برای او باز می کنم و حواس جمع از راهرو می رود.
۷. همکار عزیزی با من امروز شیفت بود، با اخلاق خوش مان متوجه ی گذر زمان نشدیم.
۸. به خانه بر می گردم، هلاک بودم از گرما. وارد وبینار نویسنده ساز شدم. به به چه موزیک قشنگی🥹 فرامرز اصلانی برای من یادآور روزهای دیرین عاشقی است.
۹. دوباره دوش گرفتم.
۱۰. وبینار شروع شد …دو باری قطع شدم. دیگر حتا غر هم نمی زنم. از اینترنت معلول، بیش از این توقعی ندارم.
۱۱. به قرار ملاقات رفتم. همزمان با دوستم به کافه رسیدیم.
۱۲. پنج، شش تایی گربه سیر شدند از سهم غذایی که برایشان برده بودم.
غذای گربه های محل را هم پخش کردم. امروز جمعه بود و اغلب گربه ها گرسنه بودند.
۱۳. غذا خشک گربه هایم، تمام شده بود. می بایستی دست پُر بر می گشتم. آنها چه می دانند که افزايش قیمت غذای خارجی شان، روز افزون است.
ذوق می کنند، سیر می شوند. خیال من راحت می شود.
۱۴. به درد دل های خواهر گوش می دهم.
۱۵. ظرف ها را می شورم و در حین کارها پادکست آلمانی گوش می دهم.
در نهایت سراغ ” گزارش نیک” می آیم. جویای احوالش می شوم و دلی تازه می کنم.
گزارش نیک روز جمعه پنج تیر ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
امروز از آن روزهایی بود که بیشتر «نوشته شد» تا اینکه «اتفاق افتاده باشد». چند تا یادداشت نوشتم و بعد رفتم سراغ دو تا کتاب کودک. با کلی ذوق فکر میکردم میآیم و در کانال جدیدم ازشان معرفی مینویسم… اما هرچه جلوتر رفتم دیدم دارم ناخواسته خلاصهنویسی میکنم، آن هم با چاشنی اسپویل! یعنی اگر خود نویسنده میدید، شاید میگفت: «آفرین، کل داستان رو هم گفتی که!»
همانجا یک لحظه وایستادم. با خودم گفتم: تو قرار بوده کتاب و فیلم معرفی کنی، نه اینکه پروندهشان را رو کنی و مهر پایان بزنی! 😄
بعد فهمیدم واقعیت این است که هنوز بلد نیستم معرفی درست و حسابی بنویسم. فعلاً فقط بلد هستم حس خودم را از داستانها بنویسم. حتی یک لحظه وسوسه شدم آن ادعای کانال را پاک کنم، ولی نکردم. گفتم نه… بماند، یاد میگیرم. همین مسیرش هم جذاب است، حتی اگر فعلاً شبیه معرفی کتاب نباشد و بیشتر شبیه لو دادن فیلمهای قبل از اکران باشد!
آخرش هم یک داستان کوتاه از کارگاه داستان گذاشتم، اما ذهنم هنوز دنبال یک پست تازه میگشت، انگار کانال تازه متولد شده گرسنه بود و هی میگفت: «خب بعدش چی؟»
تا اینکه در وبینار «نویسندهساز» شاهین کلانتری، یک پیشنهاد ساده مثل یک فرشته نجات رسید: آزادنویسی، نوشتن یک نامه به یک نفر.
بدون فکر شروع کردم. فقط نوشتم. کلمات هم انگار از قبل منتظر بودند، یکییکی آمدند نشستند روی صفحه.
آخرش که نگاه کردم، دیدم میشود کمی دستکاریاش کرد، کمی مرتبش کرد و به عنوان پست کانال گذاشت.
ممنون از استاد عزیز… واقعاً بعضی وقتها آدم حس میکند بدون اینکه چیزی بپرسی، دقیق میدانند وسط کدام پیچ جادهای ایستادی؛ همانجا چراغ میدهند.
https://t.me/MashgheBodan
سالواژه: ویلویلی
اول:
همانطور توی رختخاب یوتیوبگردی کردم. ویدئویی دیدم که از مشکل دریادلی میگفت. میگفت خیلی نگران تردد بیحدوحصر علاقهها درون قلبتان نباشید. به اعصاب خودتان مثلث باشید و صرفن چیزی را که همین الآن بیش از همه میخاهید برگزینید و مدتی مثلن ۶ ماه مشغولش باشید. بعد بروید سراغ میل بعدی. نیازی نیست خود را سرزنش کنید. این ویژگی شماست و توی یکسری کارها آدمی با همین ویژگی دریادلی میتواند موفق باشد.
دوم:
با تخممرغ پخته مشکلی ندارم. اما وقتی میشود عسلی خوردش، چرا تمامپز؟ میگویم چرا. چون ممکن است وقت بگذارید تخممرغ نازنین را عسلی کنید ولی بعد که رفتید پوست بگیرید متوجه شوید که نه تنها سفیدهاش آنقدر به پوسته چسبیده که تقلاهای شما برای در آوردنش، کمگوشت و زشتگوشتش میکند بلکه هنوز تا عسلی شدن هم چند قُلی فاصله داشته. و قیافهاش جوری میشود که انگار دارد توی پیشدستی استفراغ میکند. استفراغ زرد. آن وقت است که بیخیال کالریشماری میشوید و با تخممرغ بعدی، نیمرو درست میکنید.
سوم:
مینویسم. بیشتر از معمول. شعری که هفتهی پیش نوشته بودم را اصلاح و به نسخهی قابلقبولتری تبدیل میکنم. به نظرم از آن به این رسیدن خوب است.
آن:
«جانسختترین کلماتم
جمع شدهاند زیر خودکار
و تکراریترین قسمت جمجمهام را
برای کاغذ پخش میکنند.
پروانهای که سالها
با زور آبکیِ چسبها
پای خاطراتم نشسته
با فراخوانِ افسانهایْ
سالمندتر از نیازِ شعر
نور را باور میکند
و بالهایی را در قربانگاه کاغذ لم داده بودند
میجنباند.
اما فرفرههایی که مدتها
بیتوقف درون جمجمهام رقصیده بودند
فسفس ایستادنهاشان
سرعتنفسهایم را
به گامهای حلزون میرساند و
دستهایم را برای یاریِ پرواز
به مقصد نمیرسانند.»
این:
«حکمرانان جمجمهام
جمع شدهاند پشت خودکار
تا سنگینترین سیاهیام را
روی کاغذ سر ببُرند
و پنجههای هیچ کلمهای را
بیگوشت برنگردانند.
سُسِ غلیظی که سالها
خیالم را استراحت داده بود
با فراخانِ جوششی
سالمندتر از نیاز شعر
تاریخش تمام میشود
و افکارم را بیرون میفرستد.
اما سایههایی که مدتها
لای پای حاکمان مانده بودند
بچههایی نامشروع به دنیا آورده و
در جایجای جمجمهام رها کرده بودند
که بازیگوشیهاشان هنوز
حکمِ حاکمان را میلرزاند
و سرعت گامهای مرا
به پاهای حلزون میرساند.»
ولی باز هم نیاز به اصلاح دارد.
چهارم:
ناهار میپزم. برای خانواده هم میفرستم. این روزها وقت آشپزی پیشبند جدیدم را میبندم. فکر کنم کمی نگران لباسم هستم چون رنگش روشن است. نمیخاهم لکه شود. اما خاستهی من مهم نیست. همین حالا هم لکه شده است.
پنجم:
کلیدر گوش میکنم. دیگر دارد مزخرف میشود. زمانی که کتاب با مسائلی مثل عشق، خیانت، رسیدن به یک شغل یا چیزهایی از این دست سروکله میزند بیشتر لذت میبرم. قاطی سیاست که میشود، از علایقم میزند بیرون. کلیدر هم الآن که قاطی سیاست و مبارزه برای آزادی شده، دیگر برایم جذاب نیست. گلمحمدِ وحشی و یاغی شده و دستور میدهد ماموران حکومتی را که دنبالش آمادهاند گوش ببرند و تازه بهشان دلداری میدهد که بیگوشی بهتر از بیسریست. هوف. بخشهای اول کتاب را بیشتر دوست داشتم تا اینها را.
ششم:
«بلوار سانستِ» بیلی وایلدر را تماشا میکنم. منتها روی دور تند. دلیلش بد بودن فیلم نبود، کم بودن وقت من بود. وگرنه به نظرم جزو بهترین فیلمهای وایلدر است. کمی هم مرا یاد «گل سرخی برای امیلی» از ویلیام فاکنر انداخت. ارزش تماشا کردن دارد و توصیه میکنم.
هفتم:
با دوستم میروم پیادهروی. امروز بیشتر از روزهای قبل پیادهروی میکنیم. هوا خنکتر و مناسبتر است. به نوشتههای هم نظر میدهیم و از کتابهایی که مشغول خاندنش هستیم حرف میزنیم. هر دو اشتیاق زیادی به کلیدر نداریم و هر دو از «درباری از مه و خشم» لذت میبریم. این هم انگار در مورد دوتامان صادق است که زیاد حال فیلم تماشا کردن نداریم. در حال حاضر سریال بیشتر به ذائقهی جفتمان خوش میآید. تصمیم میگیریم سریال ارباب حلقهها را با هم تماشا کنیم. هر چند اُف بر من که هنوز فیلمهایش را هم ندیدهام.
هشتم:
«علاءالدین، لجن، غریبه، شکار، شیطان، تونل، پژواک» ۷ کلمهای هستند که انتخاب کردم تا من و دوستم برای هفتهی بعد فرهنگ شخصیاش کنیم.
و «حفره، بُرِس، خصوصی، شانهبهشانه، دوشاخه، مشکوک، غرق، دنبالهدار، دلواپسی، دایره» هم ۱۰ کلمات منتخبمان برای تمرین شعرنویسی همان هفتهاند.
لینک کانال:
https://t.me/havirism
🧿 لیست کارهای مفید من در ۵ تیر ۱۴۰۵
۱. ۳۰امین کارگاه نوشتمرین
الف) متن «درکِ حضورِ دیگری» نوشتهی محمد مختاری رو با دقت مطالعه کردم.
ب) تمرین «تعریف من از انسان چیست؟» رو انجام دادم.
تعریف من از انسان
گاهی، فقط گاهی، انسان تیرِ سهشعبهی زهرآگینی میشود در قلبتان.
گاهی، فقط گاهی، انسان مرهمِ زخمهای قلبتان میشود.
گاهی، فقط گاهی، از حسِ خوشبختی در آسمانها سیر میکند.
گاهی، فقط گاهی، غمِ روزگار بر سرش آوار میشود.
گاهی، فقط گاهی، عیارِ این انسان بیستوچهار میشود؛ نگرانِ قندِ زندگیتان میشود که مبادا افت کند، و دل من برای چنین طلایِ بیستوچهارعیاری غنج میرود.
انسان، تنهاترین موجود در میانِ مخلوقات است؛ آنقدر تنها که از دلسپردن به دیگری سر باز میزند و عطایش را به لقایش میبخشد.
انسان، حریصانه در پیِ جلبِ توجه و محبوبیت است. سینهاش مملو است از رازهای ناگفته برای انسانی قابلِ اعتماد.
پیش میآید که انسانی میخواهد به ذهنِ انسانی دیگر راه یابد تا بداند در آن چه میگذرد. انسانها از معما جلوه دادنِ زندگیشان لذت میبرند. من اما در سیارهای شیشهای زندگی میکنم؛ وجودم از جنسِ شیشه است: قلبم، روحم و نگاهم.
انسانها حکمِ چرخدندههای موتورِ اقتصادِ یک جامعه را دارند؛ چرخدندههایی که در خدمتِ اهدافِ از پیش تعیینشده، کاملاً ساییده شدهاند.
انسانِ قرنِ حاضر، افکاری پریشان دارد و فلسفهی زندگی -یعنی شاد زیستن در لحظهی حال- را از یاد برده است.
#Journaling #روزنگاری
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/lalehfazeli
گزارش نیک
شهابجان سلام. از آخرینباری که برایت نوشتهام میگذارد. یادم نمیآید. در اخریننامه قرار بود چه بنویسم. علیالحساب برایت بنویسم، جریانی راه افتاد است. به اسم گزارش نیک.
اسمش قشنگ است. «نیک» دلم میخواهد یا فامیل یا اسم کسی باشد، نیک/ نیکی/ نیکپور راستی اسم بازیگر هم هست. که در زمان خودش کراش خیلیها بود. نیکیکرمی. بعد از جنگ ایران که با مرگ لاس میزدم.
دیگر خیلی از کارها از چشمم افتاد است. حس خیلی از جدلها را دیگر ندارم خیلی از حرفها انرژیبر است حوصلهفرسا. فاز سکوت برداشتهام این روزها. کامنت احساسی هم کمتر میگذارم. با اینور و آن.ور. با اینحال هنوز بعضیجاها از دستم در میرود. بعضی حرفها در میهمانیها، اینور و آنور در تلویزیون. این قدر تکرار میشود. عقم گرفته است. در آن جمع حرف بزنم. کل هنرم. این است. با آنحرف دلقکبازی در بیاورم.
البته دیگر از این دلقکبازیهم خستهام. فقط سکوت. راه خودم را میروم. هنوز هم سودای فیلم و سینما از ذهنم بیرون نرفته است. دوغچرا تا همین دیروز فیلمهای نمایش خانگی را میدیدم. سلیقهام نازل شده ولی حالا دیگر. از فیلمهای نمایشخانگی عقم میگیرد.
اما از حاشیه هم بگذریم، جانکلام این است از امشب تصمیم گرفتهام رمان اکران کنم. جای سریال. و سینما. فیلم خوب هم میبینم. اما تا اطلاع ثانوی سینمای ایران پلمپ است.
امروز ادامهی کارهای سایتم را پیگیری کردهام. نمیدانم کی تمام میشود. امروز کتاب هم خریدهام. «هیس» از کاتب. و «نزدیکایده» میخواهم کتاب «حیرت» هم بخرم. بلکه بتوانم روزمرگیهایم بیشتر ببینیم و سوزهی داشته باشم برای گزارش نیک.
امروز برای دومینبار. «بوطیقایارسطو برای فیلمنامهنویسان» را آغازیدم. میخواهم سینمای جدی را با بوطیفا شروع کنم.
فردا کارگاه کتابنقد شروع میشود. کنجکاو بدانم با چه منابعی قرار آشنا بشوم.
قسمت شیرین امروز فقط آنجا بود. که خانمبرگی. پیشنهادم را برای یک گفتگوی دونفره تلفنی پذیرفت.
چقدر نیک آقای اراسته عزیز❤️
سالواژهی منحصرانهی من؛ استمرار
نمرهی امروزم که مثل هر روز بیست بیست است
با این که
هزار کلمهنویسی را به هیچ گرفتهام متاسفانه
آنقدر که برایم دنگکفنگک دارد.
امروز، آزاد نویسی و روزانهنویسی و گزارشنویسی و پیاده روی، آن هم عقبکی داشتهام.
کَمَکی کتاب خواندم.
کانالِ تلگرامی عزیزتر از جان را به روز کردم و عجیب دلم خواست، کاری را انجام بدهم که اثراتِ مثبتی بر احوالاتِ تعداد آدمیان زیادی داشته باشد.
چقدر از صبح بشورمو و بپزمو و بسابم و آخر شب هیچی به هیچی نباشد؟
دلم توفیر در امور میخواهد.
توفیر در جایگاه اسم البته.
نوشتن چه عالیست.
الان فهمیدم، که باید این تفاوت را خودم به خودم هدیه بدهم.
کس دیگری نمیتواند.
وقت خوابم گذشته.
شب خوش 😵💫
https://t.me/ghesehaye_shokouh
سالواژهام: ارتباط
امروز در یک دورهمی ثبت نام کردم. قرار است که در آن به نقد «صد سال تنهایی» بنشینند.
من صد سال تنهایی را نخاندم. اما به همین بهانه خاندندش را از سر گرفتم.
در زاهدان ما چنین دورهمیهایی کیمیاست. گذشته از این، چهارتا آدم جدید هم میبینم و سالواژهام را خوشحال میکنم.
پس از آن فصلی از «نویسندگی خلاق» را نکتهبرداری کردم.
نقاشی کشیدم.
نویسندهساز را بودم.
با برادرزادهام چرخی در حیاط زدم. عجب بچهی کنجکاو و مهربانی است. تکتک مورچهها زیر بار مهربانیاش مردند. «نازی موچه، نازی موچه.»
برای مورچهها و اینکه تمام حیاتشان به باد معده بند است، افسوس خوردم. نمیتوانستم به بچه چیزی بگویم، وگرنه مرا هم کنار مورچهها خاک میکرد.
سال واژهام را خوشحال میکنم🙂
بهبه! حلزون جان هم رفته آببازی 🤩🤭🏊🏼
سالواژهام: سامان
در فکرم که یه شعرکی برای سامان بنویسم.
خب! خب!
یه سری کارهای امروز، از جمله خرید زیتون و رسیدگی به امور تمیزی منزل عزیز جان و ناهار پختن و نوش کردن با دایی جان و به چرتکی زدن و بعدش راهی شدن به ولایت قشنگم ساری.
نزدیک بود راهی شدنمون به تعویق بیفته، چون از صبح همسر و دختر ویرپسی بیدار شدن.
کمی دارودرمانی و چای نبات درمانی کردیم. تا همسر بهتر شد و راهی شدیم.
به محض رسیدن، اول کار حمام رفتنم بود. بعدش هم یک چای و خرما خوردم.
ولو شدم رو مبل و گوشی چک کردم، گزارش نیک نوشتم.
اندازهی یه دنیا، فردا کار دارم. دختر صبح باید بره مدرسه.
آخه چرا؟ تا آخر هفته، براشون برنامه گذاشتن.🤦🏻♀️🤦🏻♀️
یه ضربالمثل هست که میگه: «حسنی به مکتب نمیرفت، وقتی میرفت جمعه میرفت.»
داستان اینهاست.
زمانی که وقت رفتن مدرسه بود، تعطیل کردند، حالا توی تابستون بعد از امتحانات باید برن مدرسه.
خدایا خودت ما رو نجات بده.
دلم نمیخواست غر بزنم ولی زدم. خوب کردم که غر زدم.
حالا برم بخوابم.
شبتون شکلاتی 🍫
گاهی دستم لال می شود. کلمات ریسه شده روی سطرها میپیچند دور گردنم. فرو میروند به حلقم. رگ هایم را سوراخ میکنند و بعد جوهر نشت میکند بیرون. ازسوراخهای بینی و کاسههای چشم و منافذ پوست. تمام نمیشود جریان بیرنگ جوهر.
اتفاقی برایم افتاد. در لحظه فکر کردم آیا باید تشکر کنم یا دعوا راه بیندازم؟ فایدهی آن کار ناراحتکننده جلوی چشمم بود. دعوا کردم. ناراحت شدم. بعد فکر کردم، آیا عمیقاً این قدر ناراحت شدم؟ چه چیز را از دست دادم مگر؟ شبیه یک داستان بود. شخصیت زن باید طبق منطق آبدوغخیاری یک بعد از ظهر تابستانی، چنین واکنشی نشان می داد. منطقِ من نبود. خواننده ی آن، چنین توقعی از زن داشت. خواننده که بود؟
در ورزش امروز عین الاغ لگد زدم. به بختم؟ به بدبختیام؟ مگر بدبختم؟ میشود چیزی نبود و احساس بودنش را داشت؟ مثل داستان مرغی که فکر میکرد ارزن است.
چند فصل از کتاب” یکی از ما برگشته است” را خواندم. زبان اصلیاش خوشخوان است. درون مایهاش شبیه جلدهای قبلی و بعدیش است. دوستش دارم هر چند که کتاب خاص و مهمی نیست.
امروز، اولِ روزِ من که میشود وسطهای روزِ شما، طرفهای دو عصر، چایی (دقت کنید دوستان؛ چایی، نه چای. تأکید میکنم هربار. لطفاً حرمتِ من را بشکنید، حرمتِ این جذابِ بیتکرار را نه.) زندگی را برایم نرم کرد.
بعضی چیزها و بعضی آدمها «زندگیآسونکن» هستند، شما هم میدانید حتماً.
بعدش یک بیت از خیام خواندم. اینجا برای بارِ دوم زندگی نرمتر شد. البته روم به دیوار، توی اینستاگرام.
بعد ناهید که از باغ پدریش برامون گیلاس آورده بود، گفت برم پایین. رفتم و گرفتم. همیشه این میوه خونگی گوگولیها، بیشتر طعمِ هفتسالگی میدهند، نه؟؟
بعد قرار شد همراه با استاد بنویسیم. شما نامه نوشتید؛ من فقط نوشتم. خوب نبودم. شدم.
تنِ کاغذ را خطخطی کردم. از توی خطوط، شکلکِ بستنی را تشخیص دادم. بعد یک کالسکه هم پیدا کردم. یکی از جذابترین خطخطیهایی بود که روزگار به خودش دیده بود.
رندوم سراغ یکی دو جلد کتاب رفتم و از هر کدام دو صفحه خواندم که نگم امروز هیچی که هیچی.
امروز یه دخترِ تماما از پنجره آویزان بودم. صبحِ زود و شبها من را میتوانید در این لوکیشن بیابید که معلوم نیست دنبال چه کوفتی میگردم. مردی برداشته یاسِ آبشاریِ روی دیوارش را کنده. عه، دِ منظرهٔ من بود خب. چه کسی گفته خانهٔ خودت مربوط به خودت است؟
خواهرم کیک پخت. شبیه نگار جواهریان در «حوض نقاشی» که هرشب کتلت میپخت، فقط کیکِ خیس میپزد. واژهٔ سالِ بعدش را باید «تنوع» بگذارد.
شبم را با انتشار مطلبی در کانال میبندم.
چه ایل بیز آبی دارِ نیکی 🐌
سالواژه ی امروزم :سلامتی
۱. ایندفه از خانه ی کرمی اینها صدای دعوا می آمد . پسرشان بود ، همانکه در ناوگان دریایی کار می کند ، چند ماه رو عرشه هست و چند ماهِ کمتر می آید و در این گوشه ی دنج دنیا می زیَد.
دارد زن می گیرد . عروسی چطور می خواهند بگیرند . نگران نباشم ، حقوق پسره خوب است .مادرش یکبار بهم گفت و گفت که عروسم اصلا به خانه مان نمی آید .
ما داریم از این خانه می رویم . کرمی اینها هم دارند می روند .
با صدای دادو بیدادِ پسره از خواب پریدم . دم دم های غروب خوابیده بودم . بعد از شرکت در وبینار و من کلا فقط امروز وبینار شرکت نموده بودم . هیچ ِ هیچِ هیچ کار نیک دیگری انجام نداده بودم .
۲. مادرم حدود یک میلیون تومان داده بود و سبزی نعنا خریده بود . سبزی هارا با چه زحمتی با پدرم پاک کرده بودند . آن روز که من خانه شان بودم و سرسفره ی سبزی پاک کردن رسیده بودم . گفته بودم من فعلا کلاس دارم و پدرم گفته بود کلاس داشته باشی هم اینها به تو تعلق می گیرد و یک دسته نعنای خیلی سبز گذاشته بود روی پارچه طرف من .
آن نعنا ها ، آن نعنا هارا می گویم که بلخره پاک شدند و وقتی از اتاق بیرون آمدم ، خبری ازشان نبود ، همه شان پاک شده بودند و در حیاط خیسانده بودنشان .
هیچ نمی دانم آن ساعت ها چگونه گذسته بود ، بعد از وبینار خواب رفته بودم و حالا نوبت شستن سبزی ها بود .
چند روزبعدش که می شود چندین روز پیش از این ، به مادرم زنگ زده بودم و سراغ نعنا هارا گرفته بودم .
گفته بودم که بلخره باد نبردتشون که . و مادرم با حسرت و خنده و تعجب گفته بود که : چرا اتفاقا همّشونو باد برده . صبح که آقات رفته بود بالکن روی تخت بودن ، اما دم غروب که باز یک سری بهشون زده بود، دیده سینی ها و آبکش ها همه خالین و یکدونه نعنا هم نمونده .
گفتم : گفتم مواظب باد باشید، گفتم باد درمیاد و گفته بودم که میدانی مادر باد ها جدیدا عوض شده اند و مثل قدیم نیستند .
چند روز پیش که عروسک بزرگی را شسته بودم ، یک بند کفش تمییز به گردنش بسته بودم و از قلاب کنار پنجره آویزان کرده بودم . فردایش که خواستم ببینم عروسک خشک شده که بردارم یا نه ،سر جایش نبود .
اول فکر کردم کسی از پشت بام این خانه کوتاهها آمده و دست انداخته و آن را برداشته. ولی بعد که پایین را نگاه کردم دیدمش که افتاده پایین و در مثلث برمودای تونل نور گیریافتمش .
بله مادر من ، باد ها تغییر کرده اند و مثل قبلا نیستند ، بادها عوض شده اند و بادها دیگر دست دارند و کاری می کنند .
🪷 واژه دان گردی امروزم در موتور جستجوی اهل قلم ، واژه “نعنا”بود و واژگان سره اش :
نانوک ، پذور
📌 تا به الان فکر می کردم نانوک فحشه مثل مثلا (دور از جانتان) نانجیب یا نا اهل .
سالواژهام: دوامیابی
صبحِ جمعه، مهربان و گرم، مرا در آغوش کشید؛ آنقدر گرم که تا ساعت یازده، فاطمهی سحرخیز را در تخت نگه داشت. بعد از آن هم آنقدر مهربان بود که در گوشم زمزمه کرد: «لازم نیست امروز قهوه درست کنی؛ سفارش بده. با یک روز که چیزی نمیشود.»
لحنش آنقدر پرمهر بود که نمیشد به او نه گفت.
ظهر، کمی سرزنشگر شده بود و مدام میگفت: «کاری بکن.» من هم شعری نوشتم و تقدیمش کردم؛ اما راضی نشد. کمی هم از «بوف کور» خاندم؛ همانقدر که حظ ببرد. انگار بلخره رضایت داد و اجازه داد کمی استراحت کنم.
عصر، اتو را در یک دست و لباسهای چروک را در دست دیگر گرفته بود و با لبخندی ساختگی به انتظارم نشسته بود. تا مرا دید، هر دو را در آغوشم انداخت؛ انگار میخاست تمام محبتهای صبح را پس بگیرد و گرمایش را این بار جور دیگری نشانم بدهد.
شب هم روبهرویم نشست و نصیحتم کرد که دستکم به خاطر او، گزارش نیکِ امروز را مفصلتر بنویسم. هنوز نصیحتهایش تمام نشده بود که دوستم زنگ زد. حرفهای او برایم از پند و اندرزهای جمعه دلچسبتر بود. آخر، غیبت اگر با اهلش باشد، بیشتر میچسبد.
سالواژه: ریسکپذیری
دیشب ساعت ۲:۳۰ دقیقه از خواب پریدم و بعدش هم دیگر نتوانستم بخوابم. همین باعث شد که کل روز احساس خستگی و خوابآلودگی کنم و کارهای روزمرهام را یا نصفه انجام دهم یا کلا قید انجامدادنشان را بزنم. در کل گزارش نیک امروز این چنین است:
۱. آزادانه حدود ۷۰۰ کلمه نوشتم.
۲. بعد از چندین سال و به پیشنهاد خانواده به دو مکان تفریحی جدید رفتم. به نظرم فضای این دو مکان با قبلیها فرقی نمیکرد، اما خانواده اصرار داشتند که این دو مکان خیلی زیباتر از قبلیها هستند و این منم که متوجه نمیشوم! از نظر من که کوه مثل کوههای قبلی بود، چمن مثل چمنهای قبلی بود و آسمان هم که فقط یکی داریم، پس نمیتواند تمایز برجستهای رقم بزند.
۳. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. ولی از شانس بدم هر جا که بحث به دغدغههایم مربوط میشد، اینترنت بهیکباره میپرید و موضوع را از دست میدادم.
اما وقتی استاد در قسمتی از وبینار موضوع معنادادن به زندگی را مطرح کردند، این نکته به ذهنم آمد که ممکن است انسان در جستوجوی یک معنای اصلی، به چیزی نرسد و معناهای نصفهونیمهای را هم که پیشتر داشته، از دست بدهد. چیزی که خودم عمیقا تجربهاش کردهام.
۴. یک اتوفیکشن نوشتم با الهام از جملهای که روی دیوار دیدم.
۵. فصل ۶ و ۷ کتاب «اسم نمیخواهد» را خواندم. از فصلهای قبلی بیشتر خوشم آمد، بهخصوص قسمتهایی که راوی و هیتلر با هم کَلکَل میکردند.
سال واژه:استمرار
– چند صفحه ای از کتاب روان درمانی اگزیستانسیال را خواندم.
– پانزده دقیقه آزادنویسی کردم.
– در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
– سی دقیقه ای زبان انگلیسی خواندم.
نوشتن گزارش نیک را نالازم می دیدم، اما به سال واژه ای که انتخاب کردم فکر می کردم، آزاد نویسی امروزم درباره استمرار به یادم آمد.
نوشته بودم، هر دفعه ای که قرار است کاری را انجام دهم به این می اندیشم که این کار را انجام میدهم که چه شود؛ اما این بار طور دیگری به انجام هر روزه کارها نگاه کردم اینکه نتیجه ای که از عملی در آن روز به ثمر میاید لزومن اولویت نیست بلکه خود انجام شان در آن روز است که باعث میشود هرروزه بنویسم، بخوانم و یادبگیرم.
انقدر خوشم میآید از زنگ هشدارم زودتر بیدار شوم. احساس بردِ صبحگاهی. انگار اضافهزمانی پیشکشم کردند. حتا به قدرِ یک ربع. زمان مفت باشد کوفت باشد.
خاب عجیبی دیدم که هیچیاش یادم نبود. فقط توی نت گوشی نوشتم: تنها صحنهای که یادم است، ناحیه شکمم خونریزی داشت.(نمیدانم چرا تمام خونریزیها را در خاب پریودی و فوبیایش تلقی میکنم؟) لباسم انگار پاره پاره بود. خابهایم اغلب جناییست و همین به یاد نیاوردنش را حسرتبارتر میکند. اهمیتی ندارد داستان چه باشد لحظهی به یادآوردنش شیرینترین تجربهام میشود. خاب هم گره خورده به داستان. به کشف.
روزهای جمعهام را پیش مادرجان میگذارانم. گاهی به چالش میخوریم ولی به تازگی فهمیدم باید بیشتر از مادرجان بنویسم. از حرفهایی که، تکراری دربارهی گذشته میگویند. از حسرتهای یک پیرزن ۸۰ ساله. میگویند:«از جوانیتان درست استفاده کنید ما که نکردیم.» با خودم میفکرم امکان دارد پیر شوی و با حسرت نگوییاش به نوهات؟ زندگیام حالا هم گره خورده با حسرت. آنموقع چگونه نخورد؟
سه نوبت خط چشم کشیدم. هیچوقت بلد نبودم خط چشم بکشم. چرا آدم کاری را مدام میگوید بلد نیستم و هیچ وقت هم نیاموزد؟ بار اول فانتزیای کشیدم از خودم. میخاستم شیطانی شود نازنازی شد. بار دوم شدم شبیه مداد.(بابا گفت اشکند؟) بار سوم آدمیزادی کشیدم. دوست ندارم آرایشم آدمیزادی باشد.
نشستم شیطان پرادا میپوشد را دیدم. تجربه به من نشان داده وقتی انگیزه میخاهی فیلمی در آن حیطه ببین. فروردین بود که پاندای کونگفوکار را دیدم و بیشتر کلاس کونگفویم را جدی گرفتم. حالا هم تابستان است و کلاس خیاطی. این بار تخصصیتر از دو سال پیش. مشاورم بهم تکلیفی داده هر شب مهارتی یاد بگیر دربارهی انگیزهات. امروز فقط روی طراحی کار کردم. فردا که خانه روم تخصصیتر ویدیو میبینم و میتمرینم. راستش من عاشق تابستان پر جنب و جوشم. کاش همیشه تابستان بود و من همیشه میدویدم.(خدایا بخدا غلط کردم گرما را شدید نکنیها)
ورزش نکردم پنج روزه. بدندردش از آن دردهای بیخودِ از کار بینداز است. کاش فردا ورزش کنم.
گزارش نیک امروز
سالواژه: پِستانه یا «مغزِ پستاندار»
صفحات صبحگاهی نوشتم.
اول از همه خوابم را نوشتم. دیشب خواب دیدم مریم شعرهایم را نقاشی کرده بود. بیست نقاشی خلاقانه که در زیر هر تصویر شعرم را با خط خودش نوشته بود و به دیوار مدرسهشان چسبانده بود.
وبینار نویسندهساز بودم.
وقتی استاد کتاب «حیرت» از “داچر کلتنر” را معرفی کرد، رفتم طاقچه تا اگر بود در لیست ذخیرهها بگذارم، که دیدم نوشته: «این کتاب را قبلاً خریدهای». باورم نمیشد، حتماً جزء جوایزی بوده که از طاقچه گرفتهام.
کمی به کارهای عقب افتاده رسیدم
در حین انجام کارها، آنقدر به بقیهشان فکر کردم که بعضی کارها نیمهتمام ماند.
به گلی کمک کردم.
گلی مهمان داشت و چنان تند تند کارهایم را انجام دادم که خودم هم حیرت کردم. آنجا دیگر فرصتی برای فکر کردن به کارهای ایستاده در صف نبود.
قرار است قبل از خواب به انتخاب سارا بازی دونفره داشته باشیم.
میخواهم شعر، و کمی کتاب «حیرت» را بخوانم.
https://t.me/mahnaz_roointan
امروز کوتاه.
– ده صفحهی دیگر از کتاب «نویسندگی خلاق» را خواندم. آخرهایش هستم.
– روی داستانکوتاهِ جدیدم کار کردم.
– در وبینار «نویسندهساز» آزادنویسی کردیم، در قالبِ نامه. من آزادنامهام را برای رعنا نوشتم.
-دو ساعت و نیم سَرِ جلسهی بازخوردِ «نویسندگی خلاق» بودم. سرحال شدم. دَمِ آقای کلانتری گرم که نهایتِ انرژیاش را میگذارد.
-اول قصد داشتم برای گزارش نیک امروزم فقط یک جمله بنویسم. ولی بعد از جلسهی بازخورد، نظرم عوض شد و بیشتر نوشتم.
و اما آن جمله:
«اگر وجدان داشته باشد، از اشتباه خود رنج خواهد کشید. این، مجازات او خواهد بود…»
داستایفسکی، «جنایت و مکافات»
لیلی ما کنار هم نشستیم تو گزارش نیک 🩵🩵🩵🩵🩵
سال واژهام پایندگی.
همانطور که پیش تر ها گفتندهاند سالی که نیکوست از بهارش پیداست، روزی هم که نیکوست از صبحش پیداست.
روزی که صبحش با لبخند آغاز شود. قبل از اینکه چشمهایت را باز کنی عطر ریحونهای جوان روحت را تازه کند. مگر میشود این روز بد بگذرد و بد باشد؟
امروز عطرم ریحون بود. نوشیدنیام دوغ پر یخ بودو موسیقیام “speake softly love ” .
امروز بیش از قبل از خودکارم کار کشیدم آنقدر که رنگش پریدو غش کرد.
۲ صفحه آزاد نویسی صبحگاهی داشتم همچنین تمرینی از حق نوشتن برای گفتگو با خود جوانم و تمرینی دیگر که در مجموع ۹ صفحه شد.
طبق دستور استاد در نویسندهساز عصر هم ۲ صفحه آزاد نویسی داشتم و در نهایت هم نوشتن گزارش نیک ۲ صفحه شد. بله باید آن را هم ابتدا در کاغذ ثبت کنم باید کلامم را نخست به دست کاغذها بدهم و رضایت آنهارا بگیرم.
امروز جلسه بازخورد نویسنده خلاق بود. بازخورد بی نهایت جذاب همراه خوانش زیبای استاد.
بله بله درست حدس زدید کتاب هم خواندم اما بهتر است دربارهاش نگویم . امشب مطمعنا خواب کروموزوم ها را خواهم دید. کودکانی که از من درباره ویژگی هایشان میپرسند اینکه هرکدام چه شکل و شمایلی دارند. چشمان کدامشان فاصله دارد. کدامشان مشکلات قلبی، گوش های بد شکل، کدامشان لب شکری، سر کوچک و … دارند .
۶ صفحه مانده تا کتاب گوسفند سیاه تمام شود. شاید امشب بعد از پرتاب گزارش نیکم در سایتمان آن را بخوانم. شاید هم نه فردا بخوانم. پیشنهاد میدهم شما هم بخوانید این کتاب را.
چه خوب است ۵ ارزش اصلی خود همان گوسفند های سیاه خود را بشناسیم. گوسفندان سیاهی که به زندگی ما معنی میدهند.
همانطور که برنت منزوار میگوید:
《آسیب پذیر باشید درباره اینکه چه کسی هستید و چه چیزهایی بیشترین اهمیت را برایتان دارد گفتگویی کوبنده و بیرحمانه صادقانه داشته باشید.
گوسفندهای سیاهتان تکههای شکسته شما را کنار هم نگه میدارند به ویژه در همان لحظات و شرایطی که احساس میکنید ممکن است از هم بپاشید.》
گفتگویی کوبنده و بیرحمانه صادقانه 👌🏻👌🏻👏🏻
🩵🩵🩵🩵🩵🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
صبحهای جمعه، قبلاها بیشتر جمعه بود. بیشتر جمعهبودنش بروز داشت. یعنی همینکه چشمهایت را باز میکردی، انگار تالاپی میافتادی در اقیانوسی که حالاحالاها برایت عمق داشت، جان داشت، و خیال تمام شدن هم قاطیاش نبود، خدایی هم کش میآمد و کلی برای همهچی وقت داشتی.
بچگیها، روزهای جمعه، پامیشدی و میدیدی بابا دارد حاضر میشود، دلی به دشت و بیابان بزند و شاید هم کوهنوردی کند و تو هم سریع میگفتی که با او میروی.
میرفتی.
کوه را سلانهسلانه قدم میزدی.
قدم بود و سکوت و گرمای دمدمصبح، که خوب به ریههای بچگانهات میچسبید.
تو بودی و با همه دخترانگیهایت و عطر کوه. کوهستان ردش را روی نفسهایت میانداخت و نسیمش روی تنت مینشست و تو هم دل میدادی به بودنش.
عطر زمستانی و تابستانیاش با هم توفیر دارد کوه. چند ساله بودی که اینها همه را ریزریز یادت هست؟
به چشمه که میرسیدی، بابا میگفت: «ی پیچ دیگه هم بریم دیگه رسیدیم به قله.»
ولی این ترفند بابا بود. دانهدانه پیچ کوهها را گز میکردی به خیال پیچ آخری. خوب به هنوهون که میافتادی، تازه سه تا پیچ مانده بود. بابا هی میگفت برگردیم؟ تو میگفتی نه. کم نمیآوردی و در راه برگشت، تو ذوقمرگ بودی و قدمهایت تندتند میشد. گاهی میدویدی و سرازیر پایین میشدی و بابا میگفت: «زیگزاگی بیا. پیچ میخوره مچ پات و قِلقِل میخوری.»
بعد تو گاهی گوش میدادی و گاهی تختهگاز میدویدی که زود برسی پایین و به خودت افتخار کنی و مردم که رد میشدند، ماشاللهماشالله میگفتن و قند بود که تو دلت آب میشد که عجب دختریام، عجب کوهنوردی شدم من.
اما جمعههای اینروزا.
مثل امروز تنها خاطره بود که سراسر گزارش نیکم بود.
خاطرهی کیهانبچهها.
خاطره تلوزیونهای سیاه و سفید.
عروسکهای پنبهای.
و من
دلم دخترانگیهایم را خواب دیده بود.
موهایم را.
بازیهایم را.
خاطرهها و خوابهایم نمره میگیرند از من،
همان پایههایی که من را ساختهاند.
و مصمم بودن را شاید از خاطرههایم بیشتر میآموزم.
https://t.me/manesehchtgrh
چندشبیست بیشتر از گزارش نیک غر میزنم. امروز ساعت ۱۳ از خاب بیدار شدم.
از آنجاییکه سالواژهام «شفقت» است، خودم را در آغوش گرفتم و گفتم: «فدای سرت قشنگم، حتمن به استراحت بیشتری نیاز داشتی. از حالا تا شب کلی وقت داری. امروز گزارش نیکِ پرباری مینویسی.»
اشکنه را درست کردم و بر بدن زدم.
شیر روشویی چند روزی بود آب میداد. عذاب وجدان داشتم. اولین موردی که باید به آن رسیدگی میکردم همین بود. زنگ زدم به آقای هرندی. گفت نیم ساعت دیگه میآیم.
باورتان میشود ایشان هنوز در منزل من و در سرویس بهداشتی هستند.
فکر کنم امشب باید نگهشان دارم همینجا بخایند😂.
سه بار روشویی شکست. همه جا تعطیل بود. هی از دیوار یک دسته دوم پیدا کردیم و خریدیم.
یک بار از دستش افتاد و هزار تکه شد.
یک بار جای پیچش شکست.
یک بار پایه بد جا رفت.
هیچی الان منتظرم ببینم این بار به خیر میگذرد یا نه.
الان صدایم کرد. مثل اینکه درست شده.
خیلی دوست داشتم کار نیکی انجام بدهم. ولی نشد. فقط تنها اتفاق نیک این بود که با آقای هرندی خیلی صمیمی شدم.😅
منظورم بخابند بود. لعنت به اشتباه تایپی😐
خدا شاهده انقد خسته ام که حتا نمیتونم دراز بکشم. حالا چرا خسته ام.
امروز جمعه پنجم تیر صبح زود با اوس احمد رفتیم سر کار و تا ۸ و نیم شب کار کردیم. وقتی تعطیل کردیم و رفتیم که آتیش کنیم بیایم سمت خانه کلید قفل فرمان ماشین نبود و هر چه گشتیم پیدا نکردیم بعد از یک ساعت بلخره با فرز قفل فرمان را بریدیم و لحظه ای که برش تمام شد و خاستیم کابل برق را جمع کنیم داداشم کلید را دیدیم که رو زمین داشت خاک میخورد. یعنی انگار صدتا فهش خاهر مادر بهمان داد این کلید بی پدر و مادر.
راستی امروز تو وبینار نویسنده ساز شرکت کردم با حضور استاد شاهین، هر چند سر کار بودم و نمیشد حواس هفت گانه ام را جمع وبینار کنم اما چند تا از حواس هایم را جمع کرده بودم و استاد گفت«فیروز از چه واژه ای بدت میاید» من دستهایم سیمانی بود و نمیشد جواب بدهم اما اینجا میگویم من از خیلی واژه ها مننفرم اما الان یاد ندارم ولی چون بچه ها از ناموس نام بردند من هم لازم است تنفر خودم را از این ناموسن و تو را به ناموست قسم اعلام کنم اما متاسفانه از وقتی خودم شروع به نوشتن کرده ام در بعضی از جملات این واژه ناموسن و قسم به ناموس را به کار برده ام ولی به جان میمزم قسم از این واژه مننفرم. از خورشت فسنجون هم خوشم نمیاید.
اوس احمد امروز شیره ما را گرفت و همه ما را صرف کار کرد حالا میخاهم خداحافظی کنم و بخابم.
_مطالعه نداشتم. آزاد نویسی داشتم اما کم. پیادت روی نکردم و بیشتر انرژیم را صرف کار و فکر کردم بنابراین نمره ۳ و نیم را به خودم میدهم.
_سال واژه اینجانب «فروش» بوده و کماکان بی فروش و بی کالا هستم
_ شب و روز خوبی را برای همه بچه های نویسنده ساز آرزو میکنم. امیدوارم هر روزتان پر از نور و شور و عشق و امید باشد. خدا یار و نگهدارتان.
_بعضی از بچه ها پرسیده اند که ما کلن ۵ حواس داریم شما چطور از ۷ حواس حرف میزنید آقا فیروز. حواب این است که نمیدانم اما فکر موکونم ۷ تا دارم شایدم بیشتر از ۷.
آقای قاسمی فرد نوشته های شما یک سریال که هر شب یک قسمت تماشا میکنم. بله درسته نمیخوانم تماشامیکنم.
خداقوت 🦋
نوش جانتون خانم ابراهیمی
خوشحالم که شما رو پای سریالم دارم و مرسی از نگاه زیباتون.
یادم باشه از شما هزینه پریمیوم نگیرم😊
سال واژهام: خوددوستی/خودیابی/خوددوستی مثبت
ای روتین هر روزهی عزیزم دلم برات تنگ شده.
مهمان دارم و هرروزم جور دیگری رقم میخوره.
نه میتونم وبینارهای خوشحال کنندهام رو شرکت کنم نه میتونم راجع به موضوعاتی که دلم میخواد فکر کنم یا بنویسم.
دلم برای آرامش شخصیم تنگ شده. برای روتینی که دوستِ عزیزی در گزارشِ روزش بهش میگفت: تکرار سیزیفوار.
من این تغییری که مهمان در روتین آدمی ایجاد میکنه رو دوست دارم ولی وقتی کِشدار میشه احساس میکنی حریم شخصیت دزدیده شده، بی تاب و خسته میشی.
خداروشکر بخاطر کششی که در من ایجاد کرده. شایدم بهتره بگم تابآوری.
امروز برای خودم جایزه دوتا گل خریدم.
مبارکم باشه.
شب خوش🌷☁️
سالواژهام: ریلگذاری
آمدم صفحات صبحگاهی بنویسم، خودکارم ننوشت. خودکار اضافی نبرده بودم. صبحانه که خوردیم، سریع جمع و جور کردیم با سگها و طبیعت خداحافظی کردم و به سوی اصفهان حرکت کردیم.
به خانه که رسیدیم، همسر جان همانجا توی هال خوابید. دخترم هم توی اتاقش سرگرم موبایلش شد. من رفتم توی آشپزخانه و ناهار پختم.
سری به سایت استاد زدم. تازههای داستان را باز کردم، خبری از آخرین داستان کوتاه من نبود. نمیدانم قرار نیست داستان من منتشر شود و یا به زودی منتشر میشود. به هر حال گذشتم و صفحه گزارش نیک را باز کردم. گزارش استاد، عسل فاطمی و سحر فرهادی را خواندم. چقدر همه خوب مینویسند، از خودم ناامید شدم.
در اتاق دخترم را باز کردم که بگویم بیاید ناهار بخورد، دیدم خوابش برده است. فندق، عروس هلندیاش، هم توی بغلش به خواب رفته بود.
بعدازظهر گفتم بخوابم. عحب خوابی شد! خواب که چه عرض کنم؟ بیدار بودم و خواب میدیدم؛ خوابهای پریشان.
از ظهر میخواستم نامهای به غول چراغ جادو بنویسم. میپرسید چرا غول چراغ؟ چون منِ اسفندماهی اگر با خیالاتم زندگی نکنم که جور زمانه را تاب نمیآورم.
از قضا استاد در وبینار گفتند که آزادنویسی کنیم در قالب نامه. من هم به غول چراغ جادو نوشتم. میخواستم در کانالم منتشر کنم که منصرف شدم و ترجیح دادم نامه در خلوتم بماند.
لباسها را روی بند پهن کردم. ظرفها را شستم و خانه را مرتب کردم.
تلویزیون روشن بود. دوبلهٔ بامزهٔ یک فیلم مرا به گذشته برد. تصمیم گرفتم برای یک دوست قدیمی نامه بنویسم. نوشتم. اما آن هم در خلوت ماند، چون حتی نمیدانم آن دوست کجاست.
سری به واژهدان زدم و کانالم را به روز کردم.
https://t.me/bargmoments
ساعت هفتونیم بیدار شدم، مثل دو روز قبل. زود است؟ بس است دیگر. از ساعت دوازده شب تا این ساعت کافیست دیگر. بعدش چه؟ هیچ، در رختخوابم نشستم و نیمساعتی طول کشید تا ویندوزم بالا بیاید. بعدش در نوت گوشی شروع به روزنگاری کردم. نیمساعتی شد. از وقتی خواهرم رفته، گزارش هر روز را برایش مینویسم. مادرم بربریبهدست آمد. جمعهها صبح میرود مسجد برای دعای ندبه و در برگشت نان تازه میخرد. سفره را که پهن کرد، غرید: «زحمت بکش بیا صبحونه بخور.» طعنهاش را به روی خودم نیاوردم و رفتم آشپرخانه. چشمم که به قالب پنیر لاکتیکی افتاد غریدم: «از این چرا خریدی؟» لاکتیک نیست، لاستیک است لامصب و به غایت بیمزه. حالا خودتان میدانید، خواستید بخرید. پاکت خامه را که از هفتهی پیش در یخچال جا خوش کرده و دلورودهاش با چاقو درآمده و جختی توک قاشق خامه تهش بود با بربری تازه خوردم. بعدش رفتم اتاق و گوشی بهدست روزنگاری کردم. مادرم هم سر شستن چهارتا استکان چنان سروصدا راه انداخت و هی به من غرید: «یه وقت نیایی کمک.» آخر شستن چهارتا استکان کمک میخواهد؟ دو روز است دارم «لهوف» میخوانم. از «سید بن طاووس». پدرم سؤالی پرسید که برای جوابش جستجو کردم و این کتاب را در طاقچه پیدا کردم. بعد از جاروبرقی و گردگیری رفتم حمام. بالاخره تکانی به خودم دادم و ناخن شست پایم را بعد از چند روز استخاره گرفتم. ناهار مثل همهی جمعهها آش رشته داشتیم. مادرم زیادتر پخت که به در و همسایه هم بدهد. با پدرم که رفتن برای پخشش، سلوکشان نشده بود که به کدام همسایه بدهند و غرغرکنان آمد.
در خانهی ما اگر رونق هست، صفا نیست. صفای خانهمان خواهرم بود که رفت. و خدا میداند که دیگر صفای گذشتهها را ندارد. ظرفهای ناهار را شستم و بعدش رفتم سراغ گوشی و سری به کانالهای دوستان زدم و بدون از پیش تعیینشده خوابم برد و وبینار الهه را از دست دادم. چرا اینقدر میخوابم؟ بقیه هم اینگونهاند؟ گزارشهایشان را که میخوانم، حسرت میخورم به اينهمه انرژیشان. پدرم در این چند روز، روزی سه مرتبه «کربلای معلی» را میبیند. چند سال است که دیگر هیئت نمیرود. گویی از آن هیئتی که قبلن یک سرش اول کوچه بود و سر دیگرش ته کوچه، حالا به جز چند پیرمرد کسی نمیرود. خواستم در وبینار نویسندهساز شرکت کنم که دیدم شارژ گوشیام کم است. منصرف شدم و بعد هی به خودم زک زدم: «حالا تا هرجایی که شارژ داشتی شرکت کن.» بعد از چندبار تلاش بالاخره جا باز شد و وارد شدم. نمیدانم جای چه کسی را که قطعشده گرفتم. خب روزی است دیگر. باز صحبت از اهمیت روزنگاری شد. ساعت نزدیک شش بود که شارژ گوشی تمام و خاموش شد. کتاب زبان که دو روز است پخش اتاق است، چشمکی بهم زد و من هم نه نگفتم و یک ساعتی در معیت او بودم. از برکات دههی اول محرم این است که از آشپزی معاف هستیم. خدا برکت. عراق و لبنان و پاکستان امروز عاشوراست. چرا غرب و شرق ایران عاشورایشان یک روز بعد از ماست؟ باید بخوانم تا بدانم. رفتم تلگرام تا مطلبی را در کانال بگذارم، چشمم به کانال الهه افتاد که نوشته بود وبینار جمعهها کنسلشده. مادرم با خواهرم رفت هیئت و اصرار داشت من هم بروم. نرفتم. حوصلهی جاهای شلوغ را ندارم. شاید هم خودآزارم که افکار روندهام به تشریح رفتار غیر است و به چوخ رفتن روانم. اولینبار است که حوصلهی جامجهانی را ندارم. بعد از شام و شستن ظرفها خواستم کمی بخوانم که دروغ چرا، مغزم نکشید. چرخی در کانالها زدم. شاید برای شما هم سؤال است چرا خواهرم کاری نمیکند و ظرف نمیشوید؟ خب او سوگلی ناصرالدینشان یعنی مامانم است و معافیت دائمی دارد. به جانتان قسم. بالأخره برای نشریهی حلزون مطلبی فرستادم. شاید تأیید نشود، ولی مهم این است که در این گروه فعالیتی کنم. راستی سلام.
بفرمایید کانال. برند نیست، تولیدات خودم است. https://t.me/elhamkhazaiee
سالواژهام : تمرکز
گزارش نیک؟ نانیک؟ کمنیک؟
توی بالکن بودیم و هوا خوب و باد میآمد. صبح دیگر باد نیامد. تنبلی میکردم بلند شوم برم توی خانه. باز با صدا بلند شدم. توی بالکن بیشتر هم صدا میآمد.
نمیخاستم بروم دنبال دسته. گرم بود. داغ بود. اما حال توی خانه ماندن را هم نداشتم. پس رفتم. خیمه آتش زدند. اسب و شتر هم بود. بعد هم افتادند دنبال دسته. من هم همراه ضدم. مهدی فسقلی برای خودش راه میرفت و زنجیر میزد. کج میرفت راست میرفت. رفتیم و رفتیم و یک گوشهای نشستیم. خوشبختانه توی سایه. یکم خاند و گوش دادیم. هنوز ادامهدار بود اما ما خسته بودیم. من و خاهرم. پی برگشتیم. وقت برگشت دیدیم که ابوالفضل آن وسط است و لباس پوشیده و هی میزند توی سر خودش. بچههای اسیر بود. آمدیم خانه. ابوالفضل هم آمد و گرفت خابید و گفت بیدارم کن. اما خودمان را کشتیم بیدار نشد که نشد. شب نخابیده بود بچه.
نهار. باز هم حسینیه. باز هم قیمه. امروز قیمهاش امروز خوشمزه بود. روزای دیگه مزهی آب میداد.
کمی خابیدیم. همگی. کولر روشن روی دور تند. اما گرم بود گرم.
بیدار شدیم. صحبت کردیم. بچهها باز هم دعوا کردند. دوباره هم آببازی کردند. و منم داشتم ازشان عکس میگرفتم و منم خیس کردند.
ظهر بود و داغ بود. پس راه نیافتیم. ساعت پنج که شد راه افتادیم. میخاستیم سبزوار هم سری بزنیم. زنگ زدیم. یکی نبود. یک جواب نداد. پس گاز را گرفتیم و آمدیم مشهد.
ترافیک بود زیاد. زیاد ها. همه داشتند برمیگشتند. چند باری هم فکر میکردم میخایم بمیریم. اما زنده ماندیم. روز بود و شب شد و کلی توی راه بودیم. اما آخرش رسیدیم.
گزارش را نوشتم. همش به فکر میکنم چیزی را ننوشتهام اما یادم نمیآید چی.
این هم نانیک امروز.
https://t.me/yaddashtneda
شماره ۴۵ گزارش نیک با آرایش اعداد ۱۴۰۵/۰۴/۰۵
شالیزار. آواز غوکها. دویدن نارنجی زیر پوست چرمی پرتقال. صدای زنجرهها لابهلای شقایقهای سفید و نارنجی. تابستان.
پیوسته سالواژهام را زمزمه میکنم. شبیه راه رفتن مورچهها کنار خط باغچه، واژهها را برمیچینم، گاه از یک دفتر شعر، جستاری، داستانی. واژه را به دوش میکشم.
در صفحات صبحگاهی هنوز دارم از انسان مینویسم. از خوابهایم. محمد شاهان کمالی که موزیکی را تحلیل میکرد. چنین خوابی دیدم؟ هیچ یادم نیست. یادم هست که چراغ خاموش، بدون عینک در تونلی رانندگی میکردم. کف جاده پر از علائمی بود که دیدنشان چنین آشکارا، بدون عینک، محال بود. با تمام علائمی که دیدم به بنبست رسیدم. در تونل باید دور میزدم. از شدت تعجب یا ترس از خواب پریدم.
ـ پندار که از سارا و سارینا برای تولدش کیسهخواب هدیه گرفته حالا از ذوقش تو بالکن، لای کیسهخوابش خوابیده. یاد کودکی و شبهای تابستانیش بخیر. ستارهها توی مشتمان بودند. با انگشت شست و سبابه ستارهای را نشان میکردم. میچیدم. گوشهی لپم میگذاشتم. به خیالی که مال خودم است. رازی گوشهی لپم. حالا با تماشای خوابیدن پندار ذوق میکنم. انگار خاطرهای را با او شریک شدم. هر چند آسمانمان بیستاره شده. نه اینکه ستاره نیست، دست ما از همه چیز کوتاه است.
ـ به مژگان جان قولی دادهام که نظرم را دربارهی کتابش بگویم. بعد از صفحات صبحگاهی میروم سراغ وفای به عهد.
ـ سری به کانال دوستان مدرسهی نویسندگی میزنم. بعد به کانال محمد شاهان کمالی. به نقل از لویناس مطلبی نوشته. متوجه نمیشوم. بهانهای میشود که هم حالش را بپرسم و هم کمک بخواهم برای فهمیدن اینکه چرا چهره مهمترین نقطهی اخلاق است. مثل همیشه مهربان و با حوصله توضیح میدهد. من هنوز درست موضوع را نفهمیدم.
ـ یادداشت ششم مردی که در غبار گم شد را خواندم. اعترافات نصرت رحمانی دربارهی اعتیاد، زن، عشق.
ـ خرچنگوار، زیر نفسهای آفتاب قدم میزنم. حین بلند بلند فکر کردن، صدایم را ضبط میکنم. از شقایقهای وحشی سفید رنگ میگویم. از صورت گرد شاگرد مغازه با دندانهای فاصلهدار، موهای قهوهای رنگ لَخت، ککومکهای صورتش میگویم که مرا به یاد شخصیتهای کارتونی میاندازد، همانهایی که مسحور چهرهشان میشوم. از نشخوارهای ذهنیم میگویم که با این روش گفتگو تقریبا به صفر رسیده. از صدای جیرجیرکها یاد گزارش نیک اسماء یارایی میافتم. لابد این هم یکی از همان جیرجیرکهای مجرد و هول است که چنین میجیرد.
ـ تیچر وحید پیام داده شکیبا صوتهای جلسه را دریاب و شعری هم از پارمنیدس گذاشته. شعر را میخوانم. بخش هشت را چندبار تکرار میکنم. پارمنیدس در پانصد سال پیش از میلاد مسیح میگوید:
«هستنده نازاییده و تباهیناپذیر است، زیرا کامل و جنبشناپذیر و بیانجام است.»
ـ چند دفتر شعر را ورق میزنم.
آسمانم غرق ظلمت میشود از ولادیمیر مایاکوفسکی
منظومهی مناجات از مصطفی رحیمی
دفتر شعر کلاغ از ادگار آلن پو
«شب، نشان از پیری خود داشت
اختران نیز از سپیده دم_
زاده شد پایان راه ما
چلچراغ آبی مبهم»
تو چه میدانی درد یعنی چه؟ از سلیم باباله اوغلو
«اسبها، ارابهها، ماشینها…
سرعت را زیاد کردند
اما تغییری در فعل«رفتن» به وجود نیاوردند
تفنگها شلیک کردند اما صدای از سطرها، مصراعها نیامد»
ـ در وبینار نویسندهساز استاد جان از حیرت گفت و آناهیتا بخشی از کتاب باد نوبان را برایمان خواند. یک کتاب دیگر به کوه کتابهایی که باید بخوانم اضافه شد. چقدر دلم خواست میتوانستم در سمپوزیوم شرکت کنم. افسوس.
ـ مونولوگ پاتوق پوشلری را خواندم، اصلا مناسب غروب جمعه نیست، دلم گرفت از نافرجامی عشق.
ـ ادامهی طرف خانهی سوان را میخوانم و غرق در توصیف پروست از کلیسا میشوم:
«مادربزرگم، بیآنکه چندان بداند چرا، ناقوسخانهی سن تیلر را عاری از خودستایی، فرومایگی و ابتذالی میدانست که نبودشان او را وامیداشت طبیعت را_ هنگامی که دست انسان مانند باغبان خانه عمه بزرگم آن را خوار نکرده بود_ و آثار سترگ بشری را دوست بدارد و سرشار از نفوذی نیکو بداند. بدون شک، هر بخشی از کلیسا که به چشم میآمد، آن را به واسطه نوعی اندیشه که در آن دمیده شده بود از هر ساختمان دیگری بازمیشناسانید، اما پنداری آنچه کلیسا را به درک هویت خودش میرساند و موجودیت فردی و مسئولانهاش را یادآور میشد، برج ناقوسخانهاش بود. او بود که از زبان کلیسا سخن میگفت. و بالاتر از همه، کمابیش بر این گمانم که مادربزرگم ناقوسخانهی کومبره را دارای آن حالتی میدانست که برایش از همه چیز دنیا گرانبهاتر بود: بیپیرایگی و برازندگی.»
https://t.me/My_Hand_writee
خسته و کسل هم به خاطر طولانی شدن سفر و راه هم به خاطر مهمان ناخانده،پریودی.
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲.سال واژهام ارتباط را با واژه مکث بسط دادم. مکث کردن در رابطهبین فردی چه کمکی میکند؟مکث در گفتوگو،مکث در پاسخ دادن.
۳. نمایشنامه خرده جنایتهای زنا شوهری را خواندم. هیجانی و جذاب بود. « به نوعی بازسازی رابطه بعد از بحران»
۴. جلسه بازخورد نویسندگی خلاق شرکت کردم. متن دوستانم خیلی خیلی جذاب و اجرای استاد دلنشینشون کرده بود. متاسفانه متنم رو چند باری ارسال کردم اما بارگذاری موفقی نداشت.
اگر میشد، باور بفرمایید که از تمام کارهای نیکش، با جزئیات فراوان، میگفت. اما حال که نمیتواند بگذارید گزیدههایی که بیخطرند را برایتان فهرست کند. راستی دیگران چه خوب و تمیز و نو مینویسند، مخصوص لنای عزیز. چند روزیست نامههایش را دنبال میکند. قشنگ است.
اما مکرراتش:
ـ هنوز موهبت نوشتن صفحات صبحگاهی را نیافته اما نوشت.
ـ بین دورههای فرادرس چرخی زد تا دورهی مطلوبش را بیابد.
ـ محض رضای خدا باید کاری بیابد اما نمییابد. به «یافتن» اندیشید، عجب واژهی ناشناخته و بدردنخوری. البته برای او.
ـ قهوه نوشید و در بخش جستواژهی دفترش چند واژهای اضافه کرد، از فرهنگوارهی فارسی خلاق استادش. راستی عجب واژههایی، عجب ترکیبهایی. ممنون استاد:)
ـ سری به واژههای فارسی سَره زد. جالب بود اما با خیلی از آنها مأنوس نبود.
ـ بیصبرانه در انتظار دورهی داستان کوتاه است و تجربهی جدید.
ـ از بیژن جلالی خواند.
« برای کاغذِ سفید مینویسم
که چه تنهاست
و چه اندوهبار است
تنهایی او
آنگاه که بر او کلامی نیست
و خالی از صداست»
ـ باز هم روی داستان کوتاهش کار کرد. امیدوار است این همه کوشش دستکم چند قدمی رو به جلو باشد.
ـ امروز امیدوار بود. از آن امیدهایی که گم کردی اما برای چند لحظهای مییابی.
1.امروز با یکساعت راه رفتن آن هم در گرما، دلی از عزای پیادهروی درآوردم. در زمان استراحت با گربههای پارک همنشین شدم. یکی از آنها بدجور دلباختهام شد و تمام مدتی که روی نیمکت نشسته بودم با ناز و عشوه مجبورم کرد تا نوازشش کنم.
2.سوال و جوابهای دوستان در وبنیار نویسندهساز برایم جالب بود و حتی در بعضی موارد من را به فکر فرو برد.
3.داستانکم با نام «نذری» را در اینستاگرام پست کردم. البته با زور و ضرب فراوان و رعایت نکردن قواعد نگارشی بهخاطر جا دادن متن در کپشن. بعد از پست کردن، عذاب وجدان سایتم دوباره سراغم آمد. حتما فردا با طراح اتمام حجت میکنم.
4.«ملکوت» را تمام کردم. باز هم برایم غافلگیرکننده بود. پایانِ باز داستان هم به دلم نشست.
گاهی احوالم فرا با فروتر از ایجاد گزارش است. مثلا میخواهم بدوم به بام یا بدوم به دشت در خیالم. پرنده شوم به خیال پرواز دستجمعی که آرزوی پرندگی من است.
امروز کتاب «اکو» را تمام کردم.
افتادم به کندوکاو کلمهی ملغمه که چیست. رسیدم به کلمهی منحصربفرد آمیختار.
از ادبیات عرب که زیاد در معرض آن نبودم جز چند شاعر که امروز افتادم پی«غادة السلمان»و چند شعر خواندم. فکر میکردم غادة مرد باشد اما کافی بود به (ة )دقت کنم و بس. حالا این غادة چه لوبت زیبایی است. کاش طعنه بزنم به جناب براتیگان که زیباترین زنان جهان، ژاپنی نیستند.
در وبینار نویسنده ساز بودم.
پرگار جهان را چرخاندم و باز به خودم رسیدم. ریاضیدان خوبی نمیشوم. شاید روزی تاجر خوبی شوم.
در پایان این گزارش گوله میشوم در خیالم تابستان تمام شده.
صبح← بودلر: همه چیز در این جهان جنایت تراوش میکند. روزنامهها، دیوارها، چهرهی انسان.
پیش از ظهر← مسکوب: چه قدر زندگی کردن شرمآور است. ( جلد اول روزها در راه)
ظهر← حافظ: بخاه دفتر اشعار و راه صحرا گیر چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است؟
بعد از ظهر← مسکوب: زندگی میکنم برای زندگی کردن.
عصر← کامو: هر اثر هنری خود اعترافی است.( انسان طاغی)
شب← کامو: هر بار که انقلاب هنرمند بالقوهای را در هیات یک انسان میکشد خود را اندکی به خفگی نزدیکتر میکند. ( انسان طاغی)
کانالش: https://t.me/hphp137.
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
چه جای مدرسه و بحث کشف کاشاف است؟
-حافظ
به عنوان گزارش نیک امروز میتوانم به: یادگیری علائم مرضِ بلاکشدگی، دویدن تا خونه مادربزرگ در آفتاب، فحش دادن به و آروزی انفجار کردن برای کهکشان راه شیری و ضبط کردن آن به عنوان روزگفتار، گرفتن تعداد بیشماری فال از حافظ، تفسیر آخری برای مهمترین شخصِ جهانم، چت کردن با آنی، گریه کردن و به طرز عجیبی سرمست بودن بعد آن، و یک فَقَره بحثِ تلگرامی اشاره کنم.
#گزارشـنیک ۰۵/۴/۵
سالواژه: رها کردن
امروز بیشتر به مطالعه و نوشتن گذشت. «زندگی جعلی من» را تا صفحهی ۴۴ خواندم. هنوز احساس میکنم وارد داستان نشدهام و همهچیز بیشتر شبیه یک معماست. از طرفی، «عشق کافی نیست» مرا به فکر فضیلت معمولی بودن انداخت و یادداشتی دربارهی آن نوشتم. یادداشت دیگری هم دربارهی «زندگی جعلی من» منتشر کردم؛ برداشتی از همین چند صفحهی اول و بوی شرجیای که از کتاب گرفتم.
زهرا جان هم دو تصویر جدید نشانم داد. یکی را انتخاب کردیم و دربارهاش نوشتیم.
وسط این خواندنها و نوشتنها، دوباره این فکر به سراغم آمد که نمیدانم اگر بازیگر بودم یا مهندس معمار، حال بهتری داشتم یا نه. تنها چیزی که دربارهی امروز میتوانم با اطمینان بگویم این است که حالم خوب نیست.
این روزها خواب بیشتری میخواهم. به زور خودم را از رختخواب جدا میکنم، اما جدا میکنم. به زحمت میخوانم و مینویسم، اما میخوانم و مینویسم. منتظر حال خوب نمیمانم؛ چون ممکن است زمان زیادی را صرف انتظار کنم و زندگی از کنارم بگذرد.
دلم اصلاً سفر نمیخواهد. سفر یعنی کنده شدن، و من این روزها نمیخواهم از جایی کنده شوم. حتی دلم میخواهد در مهمترین بزنگاههای زندگی خواب باشم. حوصلهی هیچ اتفاق تازهای را ندارم.
با همهی اینها، امروز به خودم نمرهی ۱۰ میدهم. نه به خاطر نتیجه، بلکه به خاطر تلاشی که کردم. برخاستن سخت است و شروع دوباره سختتر.
امسال میخواهم نقاب قهرمان را رها کنم. قرار نیست همیشه قوی باشم. من فقط یک آدمیزادم، با تمام کموکاستیهایش.
https://t.me/NajmehFatehi
حلزون خوشگل من آبی پوشیده
تو رختخواب مخملِ آبی خوابیده
یه روز شاهین رفته بازار اونو خریده
قشنگتر از حلزونم هیچکس ندیده
– سالواژهام: تعهدورزی
– قرار بود هشت و نه بیدار شویم و ده بیدار شدیم. بلخره روز تعطیل است اشکالی ندارد.
– ده تا عکس با مفهوم طرد شدگی گرفتیم و با رنگ و نور بازی کردیم و برای استاد ارسال کردیم. اینهم از این درس و تمام.
– نمیدانم امتحان آن دو درس عمومی چه روزی است حتا. باید پیگیری کنم اگر دلم خاست.
– دوست دارم اتاقم را از بیخ و بُن مرتب کنم. نیاز است انگار. شایدهم فقط میخاهم با اینکار از انجام کارهای اصلی دربروم. کسی چه میداند.
– وبینار امروز را بودیدم. هفت دقیقه آزادنویسی کردیدیم. پرسش و پاسخ داشتیدیم. سوالی نداشتیدم. گوش دادیدم. -بس است. حال بهم زن نکن بازی با فعلها را.-
– قرار بود با دوستی بروم پیادهروی. نرفتیم. البته او رفت. من ماندم در خانه. چرا؟ غم عصر جمعه یقهام کرده بود. لعنتی امروز را از پسش برنیامدم. هنوزهم حتا اینجاست انگار. باید بروم بخابم تا خوب شوم شاید. احتمالن باید از خانه بیرون میزدم تا اوضاع بهتر شود. نزدم.
– گوشی لعنتی را هرچه خالی میکنم باز میگوید حافظه ندارد. نمیفهمم کجایش پر است. درماندهام کرده است. باید عوض شود. دیگر درست بشو نیست.
– میخاهم بروم کمی کتاب بخانم و بخابم. امیدوارم دیر نخابم. یعنی حداقل دوازده خاب باشم. یا حداقل اگر دیرتر خابیدم، امیدوارم کتاب خاندن مرا بیدار نگه داشته باشد، نه اکسپلورگردی و هرچیز دیگری.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
نمی فهمم کجایش پر است 😁
روز ترسناک
سالواجه: ترویج
اعتراف میکنم…
در مسابقات زنها همیشه بازنده بودم.
از مسئولیت میترسم و فراری از آنم.
یکی از علتهای تنفرم از این چندماه بلند شدن ساعت هفت است. البته اجبارش دیگر.
رفتارم را به زور نوشتن ملایم میکنم وگرنه احساسات مثل خشم طغیانکنندهاند و بوووم، میترکانند.
به هر کسی که آغوش بیمنت و بیطعنه دارد حسودم.
به کسی که به اهداف من میرسد و دارد نیازهای من را در خودش رفع میکند شدیدن غبطه میخورم.
یک سانسورچی حرفهای هستم.
از ترس آسیب دیدن، دوری را ترجیح میدهم و اعتماد برایم سخت است.
خاستم دیشب بنویسم اما گفتم موضوع امروز باشد. اعترافات. زندگی شجاعانه جز با گفتن؟ به بچز که گفتم شرمی دارم از بدن، و راهش؟ گفتن از بدن؟ دیدن از بدن؟
اینکه حالا میدانم بزرگترین و بیشترین شرم زنها در بدن است. میدانستم ولی یادآوری شد. این که زن بودن باید و نباید دارد عذابم میدهد. کیرم توی باید و نباید ها. عاو راستی زن نباید بگوید کیرم. پس کیرم توی نبایدها (۲).
دیروز که دیدم آمار را نفرستادم حالم گرفته شد. کل این هفته من فقط بدوبدو بودم و کارها عین ماهی از دستم لیز میخورند. و باز هم ناکافی بودن. که چه واقعن؟ دارم با خودم چه کار میکنم؟
امروز جلسهی مشاوره دارم. حس میکنم بعدش حالم بد خاهد شد. «اصلن حالم بد شد». بنابراین یکسری کارها را صبح بکنم.
نمیخاهم از جایم بلند شوم. از امروز میترسم.
چند پست از بچهها خاندم. ویس شیما را شنیدم. پست نصیرو و فائزو دربارهی همین اعترافات است.
خاب چی میدیدم؟ خاب دیدم با دوستانم رفتهایم خرید و کیفم را با همهی وسایلش گم کردهام و آخر سر از شفت درآورده است.
و خاب دیدم که رفتهایم با سارا و مهدیه شورت و سوتین بخریم و عجب تنوعی خَداوکیلی. یک خاب دیگر هم بود. این اولی ملایم بود و آنیکی ترسناکتر.
وقتی اینقدر زود بیدار میشوم از بس هیچکس نیست احساس تنهایی میکنم.
میخاهم بروم ادامهی «زندگی شجاعانه» را بخانم.
«چگونه از خود محافظت میکنیم؟ چه زمانی و به چه صورت از راهکارهای دفاعی استفاده میکنیم؟ چه چیزی باعث میشود زرهمان را کنار بگذاریم؟»
دو ویدیو از تمرینات صداسازی را دیدم و شنیدم. روش جالبی دارد. تارهای صوتی را حس میکنم و آناتومی سر و گردن پاس میکنم. فاطمه یاوری ویسهایی فرستاده بود برایم از خاندنهایش، گفتم میقام. خاندن. احساس مومیایی بودن در صدایم را دارم. انگار دنیای کشف نشدهای است. دلم میخاهد صدا و خاندن هم راهی باشد برای تخلیه. مثل نوشتن. گاهی میاندیشم که من دارم چه گوهی میخورم که اینقدر نیازمند تخلیهام. از طغیانگری و تلاطم احساسات دیروزم فهمیدم که باید ملوان بودن را بپذیرم. و دریا هم طوفان زیاد دارد. یک ملوان بهتر است مجهز به ابزارهایی باشد و مهارتهایی، تا غرق نشود. صدا، نوشتن، ویدیو، هنر، علم، تجربه، به همهچیز برای غرق نشدن چنگ میزنم.
اَخی، اولینباری بود که راحت بودم و گریه هم کردم. خیلی وقت بود جلوی کسی گریه نکرده بودم. حس خوبی دارد. و اعترافات همیشگی. و مواجهه با شرمها. باید میگفتم. آنقدر میگویم تا کم شود. فکر میکردم حالم بد شود ولی ایندفعه بهتر شدم. شاید دفعات قبل خیلی جلوی خودم را میگرفتم و این عذابم میداد.
میخاهم امروز با این اپ نویسندگی ور بروم. ساختار جالبی دارد. این قسمتی که مربوط به رمان است را دوز دارم زیاد. اصلن حالم خوب شد.
وقت چیست؟ نوشتن آماری که بر عهدهام است و دوباره و دوباره لیست کارها. عاح.
فلم ببینم.
دیدم نسبت به سانفرانسیسکو در ماشین جور دیگری شد. چه قدر هیجانانگیز که احتمال مرگت وجود دارد. اَخی.
سینمایی را سریالی میدیدم، ببین سریال را دیگر چه میبینم. البته این یکی را پشت هم دیدم. عژیب است.
خابم گرفت. فکر میکردم دو ساعت خابیدم اما چهل دقیقه هم نشد به گمانم. بلند شدم و نسکافه ر بر بدن زدم و هایاع (از شدت لذت).
نویسندهساز ر ببودم. بحثهای بوسیدنی. «که چه بشه؟» فکر کنم کل زندگی دنبال جواب این سوال بگردم و پیدا نکنم و بمیرم. و اگر کل عمرم در پی جواب این سوال باشم، و آن معناسازیهای پی در پی، احتمالن خوشحال بمیرم. به بچز میگفتم، باور من که مبینا دیروز پرسید ازمان همین بود. من خاهم مرد. جملهای است که جور دیگری زندگیام را جلو میبرد. و گاهی یادم میرود که خاهم مرد.
نامه نوشتم. به عزیزم در یک ماه خاص. استاد گفت به کسی بنویسید که دسترسی به او نمیتوان داشت و قرار نیست این نامه را به او بدهید. من دلم خاست به یک زمان خاص بروم و برایش بنویسم و خب نمیتوانم نامه را به او بدهم، چون همهچیز در همان لحظه است. و میدانی چه شد؟ دلم خاست برای الانش یک ویس بگیرم و با او حرف بزنم. چون او الان در همین لحظه همان است.
فردا شنبه است و خر است.
موضوع دیگر وبینار چندشکل بودن بود. خاستم یک کامنت احساسی بنویسم و بگویم خیلی خستهام که هرجا یکشکلم، و نمیتوانم خیلیجاها جوری باشم که خودم است، و مدام به این فکر نکنم که فرشتهی درست و غلط چیست، و یک عاح بگذارم تنگش، که استاد یکهو زد توی کانال احمد ذوقی و قیافهی من آن لحظه.
راستش از وقتی سر کار رفتم، حس میکنم سر کار رفتم. یا رکب خوردم. چهجور؟ من تجربهی کار و بهداشت عمومی را میخاستم، نه تجربهای از جنس حاشیه. ولی انگار متن همان حاشیه است و شاید این دلیل تردیدم شد. که من شاید، در کنار سلامتی، یا قبل آن، باید چیزهای دیگری را ترویج کنم و یاد بگیرم.
استاد دارد در کنار نوشتن چه چیزی را ترویج میکند؟
الهه چی؟
یک زندگیای در کنار موضوع است. آن زندگی برای من چیست؟
دلم میخاهد تا ساعت ۹ کتاب بخانم یا فیلم ببینم و به این فکر نکنم که فردا شنبه است.
با نصیرو حرف زدیم و به این اندیشیدیم که اگر هر پنجتا جلسهی سمپوزیوم را برویم چه خوب میشد. اما با نگاهی به قیمت اتوبوس متوجه شدم هزینهی رفتوآمدم از کلاس بیشتر میشود. نصیرو هم که اووو. هی به هم نگاه کردیم و پیشنهادات بیشرمانه دادیم. نچ. جواب نمیدهد. البته فقط این هم نیست. کلن دوری چیز بدی است. اصلن هم حسودی نمیکنم. اصلن اصلن هم دلم نمیخاهد. اصلن اصلن اصلن میدانی؟ آره.
میترسم بخابم و فردا صبح بشود و شنبه و اینها.
-بکش بیرون تو را به خداه.
-زشت است، زن نباید بگوید بکش بیرون.
حلزون جالبیست. چشمهای ممهگون.
https://t.me/Fereshteh_bargi
گزارش نیک “140t/4/5” تیرماه. روز جمعه.
ساعت ۷ صبح بلند شدم. به آجی گفتم به من میوه بده. میوه خوردم. بعد گفتم برای من یهدونه بلال سرخ کن. بلال خوردم دوباره خابیدم تا ۹ صبح.
۹ گفتم به من چایی بده. قبل چایی یهدونه گوجهفرنگی با نون خوردم.
بعد چایی خوردم ۲ تا کاسه. من چایم در کاسه با ملاقه میخورم.
بعد شروع کردم به نوشتن یادداشت در کانالم.
یادداشت هوا کردم در کانالم.
بعد ناهار خوردم. با سالاد کاهو اما سُسش ماست بود.
چون من سالمخاری میکنم. تا حد امکان مواد کارخانهای که فرآیند پیچیده دارند نمیخورم. چون سر سسها خیلی بلا میآورند که شما میخورید و میگویید خوشمزهست.
بعد شروع کردم به فیلم دیدن. فیلم “شکستن امواج” با نویسندگی و کارگردانی” لارس فون تریر” بود.
یک جملهای در فیلم بود زمانی که با نامزدش دارد صحبت میکند میگوید.
نامزدش میگوید هنوز دوستم داری؟
دختره میگوید دوست دارم اگر بدونی معنی یا مفهموم دوستداشتن چیه.
همان موقع برگشتم بهش گفتم آفرین. اگر بداند. که نمیداند.
وسطهای فیلم متوجه میشویم که نمیداند.
نویسندهساز شرکت کردم.
بقیه فیلم را بعد از نویسندهساز دیدم.
دعا خاندم.
سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
https://t.me/speechoff
-سالواژهام: تدریس.
-تهماندهی غذا را ریختم کف حیاط. هیچ گنجشکی روی درخت نبود. سهچهار تا «پیشپیش» کردم. یکی پیداش شد. خیالم راحت شد که بقیه را هم خبر میکند. مثل همیشه.
برای هزارمین بار دلم خواست پرندهی خودم را داشتم. سیمرغم را میگویم. کاش میشد صدایش بزنم. بیاید. بنشیند. حرف بزند. نازش کنم.
-«تیغهی انحرافی سولاخ چپ» ولم نمیکند. دوست دارم یکجا بخوانم و تمامش کنم. ولی نه. دلم نمیخواهد یکجا بخوانم و تمامش کنم. هر خطش را باری تو دلم میخوانم و باری با صدای بلند. کیف میدهد لحنش بهم.
-به موقع رسیدم به نویسندهساز. اولِ متمایل به وسط جلسه بود که رفتیم سراغ آزادنویسی. و من نامهیی برای سیمرغم نوشتم که بعد از چکشکاری ثبتش میکنم تو کانال.
استاد از مزایای آزادنویسی برای کاهش استرس گفت و افزایش خلاقیت. ادامهدادن جریان تداعیها معجزه میکند برای رسیدن به ایده.
این جمله را هم سر جلسه نوشتم: آزادنویسی، جرقهی خلاقیت را شعلهور میکند.
-بعدِ نویسندهساز کمک بابا رفتم خرید برای خانه.
-شام را که زدم هم نشستم پای نوشتن. یادداشت کانال را کشیدم بیرون.
-کارگردانی این هفته را هم نوشتم روی کاغذ.
-گزارش نیک را هم به سرانجام رساندم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
– سالواژه: فیالحال ارتباط است ولی گمانم به زودی یا به جستار یا روایت تغییر دهم. فعلاً در مرحلهی فکر هستم.
حلزون چرا آبی شده؟ بر روزگار نرفتهی نیما گریه کرده؟
– چون حوصله دیدن سریال ندارم. دیشب 4 قسمت سریال I will find You را دیدم و امروز هم 4 قسمت دیگرش را. چون این فیلم بر اساس کتاب هم نام فیلم است، پس کتاب الکترونیکش با دو نام پیدایت خواهم کرد و پیدات میکنم موجود است. یک جمله از خالۀ پسر که همۀ کاسه کوزههای فیلم تهش به ایشان ختم شد: «شنیدی که میگن عیار نویسندگی به بازنویسیه.»
-سایتم را به روز کردم.
https://t.me/bidemajnoon9
سال واژه دایره لغات
امروز روز خوبی بود . همین طوری الکی بهم خوش گذشت . کار خارقالعاده هم نکردم هاااا.
با اژدر ( اسم اژدهای درونم اژدره ) کلی حرف زدیم و به این نتیجه رسیدیم که به زندگی گندمون سر و سامون بدیم .
خلاصه که اتفاق قابل عرضی نداشتم اما خوش گذشت
گزارش نیک فرح (۴۵):
از ۷ بیدارم. چیلر را روی ۲۰ درجه میزارم و در خنکای آن دوباره میچرتم امروز خسته دیروزم که خیلی پادرد داشتم.
امروز جمعه است. همان روز “هالی دی” “روز مقدس”، روز تنبلی موجه است. پس منم میخوام تنبلی کنم به قول دکتر آرش نراقی “ تنبلی پسندیده”:
«در ستایش از «تنبلی» دکتر نراقی داد سخن میدهد و به ما توصیه میکند که گاهی دست از هرگونه کوششی برداریم و برای فراغتِ روحِ خود وقت بگذاریم و نفسی تازه کنیم. و از این سخنان نباید سوء استفاده کنیم و زندگی را به بیکاری بگذرانیم. این سخنان خطاب به کسانی است که چنان در کار غرق شدهاند که زندگی را از یاد بردهاند و برای خود وقت نمیگذارند. در عین حال که کوشش میکنیم برای آرامش و فراغت و “تنبلی پسندیده” وقت بگذاریم، باید برای کار هم وقت بگذاریم و همیشه توجه کنید که: تو رو به خدا لطفن، کمی هم کار کنید.»
گفتم امروز تنبلی پیشه کنم اما از صبح ، صبحانه نیمرو با پنیر درست کردم. و چای دم کردم. به جای اعضای خانواده که هر روز چای و صبحانه میپنگونند، خودم همه را برعهده گرفتم. بعد ظرفهای مهمونهای ناخوانده دیشب را جمع و جور کردم. آخه شب شام غریبان کسی مهمون دعوت میکند؟ اومده بودند نذریشون را ببرند ولی همسرِ سرخوشِ من بدون توجه به دردهای جسمانی من بزور آنها را به داخل دعوت کرد. منم با چادر نماز در بین نماز مغرب و عشا به آنها پیوستم و خوش و بشی کردم. ولی تا ۱۱/۵ بودند😳که بعد از آن گزارش نیکم را پست کردم.
امروز بعد از صبحانه شبکه کارتون را گرفتم و دوتا انیمیشن مشدی و پر از هیجان دیدم. “ سندباد: افسانه هفت دریا” ( ۲۰۰۳ و امریکایی) خیلی منو سر کیف آورد. کودک درونم پر از انرژی شد. جالبی کارتون این بود که دوبلورهای ایرانی اصطلاحات بامزه روش گذاشته بودند، کمدی_ فانتزی زیبایی بود و خوبْ برازنده روز “تنبلی پسندیده” بود.
ناهار هنوز از نذری ها دیروز دوسه تایی مانده😊الهی شکر. البته سالاد الوویه هم درست کردم با سالاد شیرازی که با غذای نذری مزه داد.
_ فیلم مستند از آپارات، مستند ورود دختران و زنان در ورزشگاه آزادی” را دیدم و افسوس خوردم که زنان چرا از حداقل آزادی در جامعه برخوردار نیستند.
(فیلم عشق فوتبال: شرمگین مجتهدزاده _ پاییز خوشدل)
از کتاب شب یک ، شی دو فرسی برای باردوم شروع کردم بخواندن.
شرکت در وبینار نویسنده ساز.
عصر جمعه طبق هر جمعه با خانواده دور مادرم جمع شدیم.
دورهمی خانوادگی خوبه داریم. امشب نوبت پسر برادرم بود که شام پیتزا گرفت. دخترم شیرینی از قنادی لرد روبرو کلیسا مریم مقدس در کریمخان خریده بود، چقدر “ گاتا” و شیرینی های مرباییاش تازهای بود.
تا ساعت ۹/۵ با خانواده برادرم کنار مادرم بودیم.
امروز یکی دو متن خوب دیدم و حیفم آمد اینجا از آنها حرف نزنم. یک مطلب دیگر هم هست.
1- اولین متن، از منظومه مناجات اثر مصطفی رحیمی بود. بخشی از کتاب را استاد کلانتری در دوره نوشتمرین به اشتراک گذاشته بودند:
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
به عصر تو
ز قطره قطره باران هراس باید داشت
مباد آنکه ز ابر
سموم مرگ شبی بیسحر فرو بارد.
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
2- متن دیگر، شعری از یاسر قنبرلو است:
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
زیرمجموعه ی خودم هستم
مثل مجموعهای که سخت تهیست
در سرم فکر کاشتن دارم
گرچه باغ من از درخت تهیست
عشق آهوی تیزپا شد و من
ببر بی حرکت پتوهایم
خشمگین نیستم که تا امروز
نرسیدم به آرزوهایم
نرسیدن رسیدن محض است
آبزی آب را نمیبیند
هرکه در ماه زندگی بکند
رنگ مهتاب را نمیبیند
دوری و دوستی حکایت ماست
غیر از این هرچه هست در هوس است
پای احساس در میان باشد
انتخاب پرندهها قفس است
وسعت کوچک رهایی را
از نگاه اسیر باید دید
کوه در رشتهکوه بسیار است
کوه را در کویر باید دید
گرچه باغ من از درخت تهیست
در سرم فکر کاشتن دارم
شعر را، عشق را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
3- امروز طرح داستانم را ویرایش کردم و قسمت اولش را منتشر. جفت و جور کردن روابط بین شخصیتها و سیر منطقی اتفاقات زحمت زیادی داشت. بعد فکر کردم چقدر ساده به داستان نگاه میکردم و عمق تلاشهای نویسنده برایم ملموس نبود. امروز فهمیدم که پشت هر داستان و رمان خوب چقدر تقلا و آزمون و خطا وجود دارد.
خوشحال میشوم داستان را از دفترم دنبال کنید. نشانی دفتر پربرگم:
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃 🍃 https://t.me/asaremoaser 🍃
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
راستی فونت اینجا چقدر خفن است. این چه فونتیست؟
فونت «سمیر» عادل جان.
سالواژه من: تغییر
۱- ساعت یکربع به شش صبح از خواب بیدار شدم. بعد از کلی غلت زدن و البته چک کردن نتایج بازیهای شب قبل، حوالی ساعت ۷:۳۰ دوباره خوابم برد.
۲- ساعت ۱۰:۳۰ به زور از خواب بیدار شدم، چون مایلو مثل ننهمردهها چشمانتظار من مانده بود. دستی به سر و گوشش کشیدم و مایلو هم بعد از کلی لیسمالی، اجازه داد صورتم را بشورم و روتین پوستیام را انجام بدهم.
۳- در حالی که خِرتخِرت ساقهطلایی سَق میزدم، چند صفحهای از رمان «رهایت میکنم» را خواندم.
۴- بعد از ناهار، خودم را به خوابی دو ساعته دعوت کردم. خواب دیدم گلهای سفید و بسیار بزرگی روبهرویم هستند؛ گلهایی شبیه شقایق. آنقدر از زیباییشان ذوق کرده بودم که بالا و پایین میپریدم. خواهرم که کنار مامان ایستاده بود، در حالی که از ذوق من خندهاش گرفته بود، با دوربین حرفهایاش آن لحظه را ثبت کرد.
۵- از خواب پریدم و متوجه شدم ساعت پنج است. خواب مانده بودم و پشت درِ وبینار ماندم، اما آنقدر دوستان را هل دادم تا بالاخره جایی برایم باز شد. به پیشنهاد استاد، نامهای غیرقابل انتشار نوشتیم و من برای دخترعمهای نوشتم که در عنفوان جوانی از میان ما رفت. همین بهانهای شد تا آزادنویسی روزم هم انجام شود.
۶- بعد از بازگشت نافرجام، لباس پوشیدم و خریدهای سوپرمارکتی مامان را برایش انجام دادم.
۷- به خواست مامان، فیلم هندی «بلک» را به صرف تخمه و چای برگزار کردیم.
۸- کانالم را بهروز کردم و تصمیم گرفتم تا روزگفتارم قربانی نت ضعیف نشده هرچه زودتر آن را انجام بدهم.
۹- چند مقاله در مورد انظباطشخصی خواندم تا بتوانم به خوبی انجامش بدهم.
هنوز حیرت را گم نکردم
سالواژه: زبان
۱. پیادهروی در خلوتیِ پارکِبهشت چقدر میچسبد. پرندگان از چه حیرتزدهاند که اینطور با هیجان سروصدا میکنند؟ کاش زبانشان را میفهمیدم. مینشینم روی نیمکت سبز، زیر سایهی درخت کاج. باد خنک میزد به صورتم. موهایم میپراکند. با محبوبه تلفنی مکالمه میکنم. مریضاحوال است.
۲. خانه را گردگیری میکنم و جارو میکشم. شناور کولر خراب است، چند بار دستی آب میریزم داخل تشت کولر. چرا وسیلهها زود خراب میشوند؟
۳. «سنگصبور» چوبک را شروع میکنم. وای از زلزلههای زندگیما. آدم بعد از زلزله آدم قبل نیست. مثل زلزلهی هجدهم و نوزدهم دیماه.
۴. ظهر نیم ساعت آزادنویسی میکنم. در وبینار هفت دقیقه همراه استاد نامه مینویسم. دلتنگ مادر هستم. با نوشتن نامه به او دلتنگیام سبک میشود.
۵.جلسه با سه تا از دوستان برای آشنایی با فروش محصولات آرایشی، بهداشتی و مراقبتی، یک ساعت زمان میبرد. هنوز تصمیم نگرفتم. دوستان راضیند. دعوت به همکاری میکنند.
۶.چند ایده از کتاب «چرا باید زیادتر حرف بزنیم» استاد کلانتری را یادداشت میکنم.
۷.فیلم جانفدا را میبینم. گروهی کماندو ترکیهای، برای جنگ با تروریستهای تکفیری و داعش تا پای جان میجنگند. مردم عادی را نجات میدهند.
۸.کانال و مطالب مربوط به «کارگاه کتابنقد چهار» را مرور میکنم.
«یادگیری ادبی» از شریلی لینکن. «چطور نقشهی ذهنی بکشیم» از تونی بوزان. «بوفکور» و چند نقد بر آن. «سورةالغُراب» و نقدی بر آن. چند نمونه مرورنویسی بر «راه هنرمند، آقای ارمغان، ملت عشق.» «سبکشناسی» از سیروس شمیسا. «مدرنیسم» از دکتر منصوره تدینی. داستان و فیلم «راشومون». رمان «آزاده خانم و نویسندهاش» از رضا براهنی.
برای فردا و «کتابنقد پنج» ذوق دارم.
۹.امروز بر اساس معیارهای چکلیست روزانه، هشت نمره میگیرم.
۱۰.نیم ساعت یوگا تمرین میکنم. تنفس عمیق و شاواسانا انجام میدهم. شکرگزاری میکنم.
کانال تلگرام
@p_a_52
خواب دیشبم در طول روز پردهای نازکی شده بود در معرض باد. آخر هم به درستی به یادم نیامد. ولی میدانم خاب مهمی بود. در اول صبح در رختخاب
_ پست کانال و سایتم را گذاشتم.
حال بیرون آمدن از اتاق را نداشتم. از همین اول صبح اش پیدا بود چه روزی دارم. هرگاه اشک چشمانم نمیبارد بدنم گریه میکند.
_ حضور در نویسنده ساز. و آزادنویسی در کلاس به جانم چسبید.
یک سیبزمینی کوچک که بچهها سرخ کرده بودند در دهانم گذاشتم. و به یاد خاهرم افتادم که آخرین باربه سختی همین سیبزمینی از گلویش پایین رفت. اشکها دیگر امانم را برید. جگرم سوخت. آنقدر گریه کردم تا آرام شدم.
خدایا من از حکمت زندگی هیچگاه سردر نخواهم آورد. میدانم در دنیا دو دوتا چهارتا نمیشود. اما از نعمتهایی که در اختیار دارم غافل نیستم و سپاسگزار و شاکر توام.شکر
الهی هیچکس غم به دلش راه نیابد. آمین
نمیدانم تا وقت خاب چکار خاهم کرد. در تلاش برای خاندن هستم که چشمانم از بخاطر گریه و پیاز داغ خانه مجال نداد.
https://t.me/Andishehayeneveshtari
حلزون افتاده تو دریا آبی شده.
سالواژه:
۱. توی برنامهی ایسام ول میچرخیدم و چیزای قدیمی و کلاسیک سرچ میکردم و مینگرستیم و کیف مینمودم.
که یکهو چشمم به کتابی افتاد دربوداغان.
نوشته: «سوپرنایاب». چند صفحهاش را گذاشته بود. خواندم. خوشم آمد. سفارش دادم. کاش هر چه که خوشم میآید، فِرتی نخرم.
«صحنههای مهیّج عشق» از اسکندر ریاشی.
از اسم کتاب به گمانم مشخص است که چرا سوپر نایاب؟ هااااهااااهاااا👹
۲. انگلیسیبازی با اپلیکشنی توی گوشی. که جالب است در طول روز، احساس لگوش تغییر میکند. اگر دیر شود و درست را نخوانده باشی، عصبانی میشود و قرمز. و هی جلوی چشمت است تا آخر تسلیم شوی و بروی سراغش. خلاقانه است و هوشمندانه.
یادگیری زبانهای مختلف را بسیار دوست دارم همیشه به دو دلیل: ۱. بتوانم آثار ادبی را با زبان اصلیشان بخوانم و با ترجمه مخصوصا توی ایران، سرم کلاه نرود.
۲. یادگیری هر زبان جدید، دری را میگشاید سوی تجربههای جدید با ارتباط با محیط، فرهنگها و آدمهای جدید (همراستا با سالواژهام).
۳. مستند دیدن را دوست دارم اگر حال و حسش باشد. امروز مستندی با عنوان «minimalism» را دیدم و ادامهاش هم مانده که میبینم کمی دیگر.
۴. امروز انقدری درازکش بودم که کمرم زخم بستر گرفته یا شده؟
برای این افعال ترکیبیها، مرجعی باید بیابم. تازگی فهمیدهام خیلی لنگ میزنم. شاید هم مهم نیست. نمیدانم.
چقدر نمیدانمهام زیادند.
بروم کتابهام را بخوانم «حلزووونی». حلزون فحش میدهد و میگوید: «من پیش تو شاهم.»
بای.
من که سالواژهام مشقبازی.
– خاب کافی. کافی یعنی بدون زنگ ساعت و لگد خانواده، بدن خودش بیدار شود.
اصلن ما خانوادگی از خانه بیرون میزنیم نه به قصد سفر و دیدن شهری و مردمانی دیگر. میرویم برای خفتن جور دیگر، کمی بیشتر. جبران کسری خاب و صاف شدن بدهیهایمان به تن. آخ اگر بدانی بدن چطوری نقد میکند اینجوری طلبهایش را.
پیشنهاد: با خاب شوخی نکنید. مقایسه هم نکنید. نیاز بدن آدمها متفاوت است. نیاز بدن زنها کمی بیشتر.
خودتان هم میفهمید کی دارید از ش سوءاستفاده میکنید و قضیه تنبلیست.
– برنامهی هفتهی پیشرو را منظم کردم برای کارهای مدرسه نویسندگی.
– برنامهی هفتهی پیش رو را منظم کردم برای پلاتوهای مکتب.
– بالاخره نقشهام برای شروع فلان کار را سر و شکل دادم و گامهای روزانه تعریف کردم. قدم اول، به قدر فقط یک روز، تحقیق و بررسیست. روز دوم حتمن اقدام است. همان کاری که میدانی درست است انجام بده، با رفتن است که گامهای بعدی معلومت میشوند.
– به قرص و دواهای خانواده رسیدم. هر کسی یک کیسه دارو و مکمل دارد، چیزهایی کم است و باید جور کنیم. هنوز بهترین خریدم همان ارگنایزرهای داروهاست. آدمحسابش را دارد که کدام قرصها را نخورده.
– دوش آب سرد شفاست در تابستان. اگر کچل کنم هم راحتتر. هر نوبت میشود کمتر از پنج دقیقه.
– کتابِ لاغری را تمام کردم. کتاب لاغری هم سوا کردم برای فردا. لذت تمام کردن کتاب مهم است برایم. مثلن صد سال است که جرأت نمیکنم به ابله دست ببرم.
– برای غذاهای خانواده خلاقیت و خجستگی خرج کردم.
– مشق شب هم نوشتم همینجا.
🦋🦋🦋
دیشب مادرم اجازه داد ساعت یک و نیم بخوابم.
صبح ساعت هشت بیدار شدم.
به من گفت میشه نری خونهتون همینجا بمونی.
حالم بد شد. دوباره قلبم درد گرفت.
ساعت پنج خونه رسیدم ولی حالم خوب نبود. ایرج برام اکسیژن وصل کرد و داروی قلبم رو خوردم. خوابم رفت.
زمانی بیدار شدم دیدم آناهیتا حرف میزنه. خیلی قربونش صدقهاش رفتم عزیز مامانش.
حالم بده نمیتونم دیگه ادامه بدم. فقط خواستم گزارش نیک را به هیچ وجه ترک نکنم.
به نظر میرسد حلزون با مخ خورده زمین و بدحال است.
سالواژهام، آگاهی.
امروز خیلی بیحال و خسته بودم، ترجیح دادم، این یک روز را استراحت کنم. از ماسک صورتی که دیروز درست کرده بودم، روی پوستم زدم. داستان “داستان کارد گذاشته بود زیر گلویم” را کامل خاندم. پیرمرد دیوانه، نوهی نازنین را به چه روزی انداخت. آدم از ترس چه کارهایی که نمیکند.
سی صفحهای از کتاب “درک حضور دیگری” را خاندم. متن سختی بود، نیاز به تأمل بیشتری دارد.
با دوستی دبیرستانی صحبت کردم و پشت سر دوستان دبیرستانی دیگرانم کلی غیبت کردیم.
با دوستان طبیعتگردِ تیاتردوست، برای یکشنبه قرار کافه و تیاتر گذاشتیم.
وبینار مدرسه نویسندگی را شرکت کردم. هر کلاسی از نویسندگی وسوسهام میکند که شرکت کنم، ولی دوست دارم، هر کلاس را با آرامش و سر فرصت بگذرانم. حلزونوار.
به واژه جالبی برخوردم که تا به حال ندیده بودم، “شهروا”، به معنی بیارزش، متضاد اصلی. سکهای که فقط در قلمروی فرمانروای محلی ضربکنندهی آن رواج داشت. پولی که ارزش حقیقی آن کمتر از بهای اسمی آن باشد.
فایلی صوتی در خصوص طرحوارهی مهرطلبی شنیدم. مسئول رفع مشکلات همه نیستیم. اولین و مهمترین مسئولیت ما حفظ سلامت روحی، روانی، جسمی، جانی، مالی خودمان است.
آدرس کانالم: https://t.me/armaghannevesht
نیک نامهی روز پنجم ماه چهارم سالی که میخوانمش «زیبایی»
✓ دوش آب خنک و بیداری.
✓ سوار شدن بر مترو و خواندن خاطرات مهناز روحانی.
✓ کوه و باد و آب چشمه و رودخانهی تگری و نفس و عشق و معاشرت پس از یک سال و اندی به زیبایی.
✓ دوش آب گرم و بیرون شدن خستگی از تن.
✓ نویسنده ساز با قطع و وصلی بسیار اما پربار.
✓ ابراز غمهایمان با حرکت تنهایمان در ایستگاه دست افشانی سی و نهم با دوستان جانی.
✓ گزارش و گپ زدنم در مورد زمان و توان و معنا با زهرا جان هادی.
✓ ضبط روزگفتار بیست و سوم که هنوز در حال چرخیدن است که شاید شود آسمانی.
✓ آمادگی برای خوابی به موقع با کیفیتی عالی
✓ تصمیم آزادنویسی و سپاسگزاری پیش از خواب با امیدواری.
https://t.me/Fatemeh7Aseman
ناهارم از برکت ارادت مردم به سیدالشهدا، از نذریهای دیروز آماده بود. بنابراین اگر قرهقاج نبود بهمن بیگی را تمام کردم. خاطراتش از زندگی ایلی، از فقر و رنجهای آنها. از تقابلشان با حکومتها که سختی زندگی سختشان را سختتر کرده، میگوید. کلید مشکلات را هم باسواد کردن آنها میداند. بیسوادی و یاغیگری را رفیق و همراه هم میپندارد.
زندگی در اروپا و آمریکا را رها میکند و به زندگی با عشایر برمیگردد، بنیانگذار آموزش و پرورش عشایری ایران میشود. به نوعی واسطه عشایر و حکومت میشود.
نثر روان و دلنشین کتاب دوست داشتنی است. گرچه برای بالارفتن سلیقه خوانندهای که میخواهد بنویسد، خواندن متنهای پیچیده را لازم میدانند، ولی این سبک نوشته را میپسندم و میتوانم ارتباط برقرار کنم.
در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. چشم به کامنتها متوجه موضوعی که استاد برای آزاد نویسی داد نشدم. بنا را بر نوشتن بدون طرح موضوع گذاشتم، بعد متوجه شدم باید با کسی یا چیزی حرف میزدیم. حیف شد.
ــ سال واژه: مکعبِ پردازش
( نگارش، خوانش، نیایش، گزارش، سازش و ستایش)
ــ پیاده رویِ امروز زمانش کم بود، اما معتقدم پیادهروی جدایِ از بدنی سالم، ذهنی آماده تحویلت میدهد و این موتور مغزم را روشن و فعال نگه میدارد.
ــ بعد از مدتها، و البته فراغتبال توانستم وارد وبینار شوم. قبلترش با خودم میگفتم:« ای داد امروز که جمعهست وبینار برگزار نمیشه که.» همون حکایت «حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت» واسه من صدق میکرد. منتها متوجه شدم تایمش همه روزه شده و این شد که سعادت ورود به کلاس نصیبم شد.
ـــ لابلای همه اینها فهمیدم: چقدر کمکار شدهام و به دور از علایقم ایستادهام. پس خستگی را کنار گذاشتم و دستِ کنجکاویِ برانگیختهام را محکم گرفتم. شروع کردم به جستجو در رابطه با «گزارش نیک و چگونه نوشتنش» و البته این اولین گزارشِ نیک من شد.
ــ کتاب «مسافر» از اندی اندروز را آغازیدم و دو فصل اولش را خواندم.
ــ طبق تعهدی که کمرنگ شده بود اما باز پسگرفتمش، پستی در کانالم قرار دادم.
ــ بعد از ظهر در کانال مدرسهٔ نویسندگی پوستر دورهٔ کتابنقد را مشاهده کردم و تصمیم گرفتم در آن شرکت کنم. و بسی خوشحال هستم که این دوره از فردا ظهر آغاز میشود.
ــ آزادنویسی کوتاه در وبینار، مخاطب قرار دادن یک شی، یا موجود بود که اگر ناموجود بود هم بهترتر میبود. من در رابطه با «خواب» نوشتم که از همان نوزادی اختلال بدی در خواب داشتم و هنوزم دارمش. هنوز نتوانستم تنظیمش کنم و بازگردانی به تنظیمات کارخانه هم بیفایدهست چون از اساس مشکل دارد.
https://t.me/zahraballampour
مثل اینکه آب حلزون ما را گرفته است.
خب بعد از گازخورد امروز عصر، دیگر جرات خودتخریبی ندارم😬
اما مگر میشود من خودم را تخریب نکنم؟
بعد از خوابیدن زیرِ سقفِ آسمان و سروصدای مرغ و بغبغوی کبوترها و واقواق سگها، صبح ساعت شش و نیم بیدار شدم😎 اما آنقدر خوابم بیکیفیت بود که احساس خستگی و کلافگی میکردم. برای همین گزارش نیک دوستان را خواندم. البته بی انصافی نکنم که نگاه کردن به ستارهها خیلی لذتبخش بود.
بعد باز از نصرت عزیز خواندم. کاش روح نصرت رحمانی من را تسخیر کند😬
مردی در غبار را کمکم میخوانم که تمام نشود. مثل بیسکویتی که آن وقتها در مدرسه ذره ذره میخوردیم که زود تمام نشود😅
ده صفحه هم کتاب ضربان را مطالعه کردم. باز اینجا باید من از استاد بابت معرفی کتاب تقدیر و تشکر کنم🫡
یک جایی از کتاب نویسنده میکوید؛
«کبوترِ نامهرسان است این کتاب. محضِ هیچی و هیچ کس مینویسم. هر که بخواندَم مسئولیتش کردنِ خودش است. من ادیبات عمل نمیآورم: به سادگی در گذر زمان زیست میکنم. کنشِ نوشتن، نتیجه ناگزیر زنده بودنم است. دیر زمانی آنقدر خودم را ندید گرفتم که دلدل میکنم محضِ یافتنِ خودم آستین بالا بزنم یا نه.»
خیلی این تکه را دوست داشتم.
یادداشتکی نوشتم. کوتاه. مهم انتشار است. من انتشار روزانه را خیلی دوست دارم و انجامش برایم مثلِ خوردن یکی از وعدههای روز واجب شده.
در گرمای خرماپزانِ کازرون به طرف شیراز برگشتیم. در راه جای خیلی جالب و باصفایی پیدا کردیم😍
جایی که کسی بلدش نیست. کنار چشمه و زیرِ درختهای گسِ بلندبالا. اطرافِ گسها هم درختهای دوست داشتنیِ زرشک کوهی. پا که با میان درختها میگذاشتم، هزار پروانه پرواز میکرد و چه منظرهای بود 🥹
من از بینِ حشرهها، عاشق پروانهها هستم.
تا عصر آنجا بودیم و من ساعتها به رقصِ شاخهها نگاه کردم و اندیشیدم. اندیشیدن من به این شکل است که من معلوم نیست به چه میاندیشم، فقط زل میزنم به گوشهای😬
زبالهها را از طبیعت جمع کردم. باز هم به قولِ شیرازیها آدمهای لاشی را درک نمیکنم که چرا در طبیعت زباله میریزند😡 خب احمق جان، همان طور که غذا را با دستهای نازنینت در دهان میگذاری، زبالهها را هم در کیسه بینداز و با خودت ببر. دستت که قطع نمیشود.
برگشتیم و در مسیر موزیک کُردی گوش دادم. اولین باری بود که به ریتم و موسیقی و کلمهها در موسیقی کردی اینطور دقت میکردم. چقدر زبان کردی زیباست، مخصوصاً موسیقیِ کردی. بگذار سوالی بپرسم؟ چرا این استاد کلانتری تا حالا در وبینارش موسیقی کردی پخش نکردند😡
همه زبانهای دنیا را آزمودند ولی چرا کُردی نه؟ صدای خوانندههای کرد هم زیباست. ولی چیزِ جالبی که این روزها زیاد میبینم، این است که هوش مصنوعی خیلی خوب آهنگهای کردی را تقلید میکند. خیلی شگفتانگیز است که گاهی هوش مصنوعی بهتر از خودِ خواننده کار را در میآورد.😍
نمیدانم فقط من این مرض را دارم یا دیگرانی هم به آن دچارند که یک آهنگ را هزار بار گوش میدهم بعد کنارش میگذارم. دیگران را هم زله میکنم.
ای چه گردشی است که ما زنها تا دو روز باید جمع کنیم و بشوییم و بسابیم😐 والا به خدا این انصاف نیست. فقط ۱۰۰ جفت جوراب باید بشوییم. همینها نیک نیست؟ از نیم هم نیکتر است😌
لینک کانالم😌. https://t.me/giyabanb
۱. کلمه سالم اندیشهنگار است؛ پس روز را با هزار کلمه نوشتن آغازیدم و گذاشتم هر فکری بیاجازه وارد شود.
۲. برای سایتم از کتاب ذهن آغازگر نوشتم. نوشتم که کارِ درست، همان انجام دادنِ آرام و پیوسته است؛ بدون انتظارِ اتفاقی بزرگ. معنا در خودِ ادامه دادن پنهان است.
۳. کمی ورزش کردم و چند صفحه از داستان اندیش خواندم. بعد، فردوسیخوانی امیر خادم را گوش دادم و چند غزل حافظ خواندم؛ لحظههایی آرام و سنگین.
۴. در وبینار نویسندهساز، هفت دقیقه به یک ماگ نوشتم؛ ماگی که در خیال من روی پیشخوان یک کتابفروشی در انگلستان، در روزی بارانی، بود و بخار چای از دهانهاش بالا میرفت. زمان زود تمام شد. استاد از پوچی گفت؛ از اینکه انسان برای ساختن معنا گاهی به چیزهای خطرناک پناه میبرد، و اینکه هنر کمخطرترین پناه است.
۵. ساندویچ درست کردم و چای نوشیدم.
۶.سعی دارم دستخطم را فانتزی کنم. این خط حالوهوای قصهها را دارد؛ انگار در قصری دور زندگی میکنی و شاهاژدها نامههای مهمش را به تو میسپارد تا با دست بنویسی.
۷. فیلم زباناصلی میبینم و شاید بیرون هم بروم.
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite