ببین شکل چی هستی

-خودمو شکل یه رودخونه می‌بینم که سنگ‌های بسترش کلماتن. دوست دارم همیشه جوری زلال و جاری باشم که سنگای رنگارنگ درونم صیقلی بشن و به چشم بیان.

جالب نیست؟ اینکه آدم هر روز خودش را به چیزی مانند کند و درباره‌ی دلایل شباهت خودش و آن چیز بنویسد.

بعدها که پوشه‌ای از این تشبیه‌ها گرد آمد، می‌بینیم از انبوهی از اشیا و مفاهیم و موجودات برای بیان بهتر احساسات و ویژگی‌هایمان بهره جسته‌ایم.


تو امروز خودت را به چی تشبیه می‌کنی؟

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

5 دی 1403

5 دی 1403

19 مرداد 1396

19 مرداد 1396

5 اردیبهشت 1404

5 اردیبهشت 1404

7 تیر 1402

7 تیر 1402

8 مرداد 1404

8 مرداد 1404

7 پاسخ

  1. امروز پنکه‌ی سقفی هستم. پره‌های استخوانی رنگم برای پرواز در اتاق آماده‌اند. می‌چرخم. سرگیجه و سرگیجه و سرگیجه. دور تند سرگیجه و سرگیجه. از پرواز که فارغ‌ می‌شوم، خلأیی خوشایند لمسم می‌کند.

  2. امروز فکر میکنم شبیه به فرفره ای چوبی و رنگارنگ هستم که کودکی مستانه و مداوم من را میچرخاند.
    بدون توجه به اینکه من چقدر سرگیجه میگیرم،مدام دچار حالت تهوع میشوم و اصلا نمیتوانم از دیدن مناظر اطراف لذت ببرم.
    انگار همه چیز به سرعت در اطرافم در حال حرکت است.
    اول که شروع میکنم به چرخش رنگ ها لکه لکه هستند و کم کم تبدیل به خطوطی میشوند که آنها هم شروع به محو شدن میکنند و سرانجام فقط سفیدی میبینم.وقتی هم که از حرکت می ایستم آنقدر سرگیجه دارم که تا به خودم بیایم دوباره چرخش آغاز میشود…

  3. شاید دفتری ننوشته ام یا کتابی نخوانده، یا شاید کتابی که بعضی از صفحاتش خالی مانده، یا شاید ستاره ای سوسوکنان در میان دشت وسیع آبی آسمان ها، شاید شن ریزه ای در ساحل اقیانوس، شاید پری از پرهای پرنده ای بی پرواز، شاید لحظه ای در ذهن تاریخ

  4. امروز خودم رو شکل یه کتابفروشی قدیمی میبینم.از بیرون شاید خیلی به چشم نیام.از عمد دکور ویترین رو امروزی نکردم.اما اگر اهل عُمقی وارد شود، میبیند که نور پردازی و فضای داخل چقدر گرم و با اصالت است،همیشه سعی کردم از این کتاب های زردِ دو زاری روی قفسه هایم نگذارم.کتاب هایی را دوست دارم که انسان با خواندنش حس کند در حق خودش لطف بزرگی کرده.

  5. شباهتم با ماهی از آن‌جا آغاز می‌شود که هر دو در جهانی زندگی می‌کنیم که حرکت‌ِ آرام، زبان اصلی آن است؛ جهانی که در آن شناور بودن میان لایه‌های ناشناخته، طبیعی‌تر از ایستادن در یک نقطه است.
    🐠

  6. پولک بودم امروز و شاید هستم اغلب.
    به لیزی پولک ماهی و به زبری پولک تمساح. حساس چون لیزی پولک ماهی. صدا، لمس، بو، مزه و نگاه که زیادی شود از آستانه‌ی تحملم -که آن‌ هم خودش داستانی دارد- لیز می‌خورم توی خودم و پولک‌هایم آهنی می‌شوند و تمساحی. زره پولک تمساحی تن می‌کنم تا چند ثانیه و چند دقیقه و چند ساعت.

  7. تا قبل از این خودم رو شبیه حلقه کامواهای رنگی مامان بزرگ می‌دیدم که دور دستم می‌انداختم تا با کمک همدیگه گره‌های اون رو باز کنیم و آخرش یک گوله کاموا بشه برای بافتن ژاکت و شال گردن. اما الان خودمو یه فرش ابریشمی ایرانی می‌بینم که گره‌های منظم همون کامواهای رنگی، نقش و نگارهای قشنگی توش درست کرده. این فرش رگه‌های طلایی رنگ زیادی داره که از نوشته‌هام درست شده. بعضی روزا این رگه‌های طلایی بیشتره و بعضی وقتا کمتر. اما امسال می‌خوام مثل کلمه انتخابیم، «بیش‌نویسی»، این رگه‌های طلایی رو، بیشتر و بیشتر در فرش زندگیم ببافم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *