نمیدانم کدام رندی گفته بود: «اگر دقیقن بدانید دیگران دربارهی شما چه فکر میکنند، درجا دق میکنید.» برای اثباتش لحظهیی بیندیشید به آشدرهمجوشِ افکار و احساساتتان نسبت به اطرافیان.
باری، یکی از راههای ایدهیابی و بلکم خودشناسی، از راهِ نوشتن، این است که به جای ابراز نظر دربارهی چیزها و آدمها، برعکس عمل کنیم.
مثل این شعر مارک استرند:
«من به مرگ فکر نمیکنم؛ مرگ است که به من فکر میکند.
لمیده در صندلیاش، دستهایش را میمالد به هم
میکشد به ریشش و میگوید: «به استرند فکر میکنم،
فکر میکنم به اینکه یکی از همین روزها
دوباره پا میگذارم در حیاط، داسم را در هوا تابی میدهم،
یا در برابرِ مهتاب به ساعت شنیام نگاه میاندازم،
و سروُکلهی استرندِ ژاکتپوشیدهی کراواتزده پیدا میشود
و با هم، زیرِ درختانِ بیبرگِ خیابان، قدمزنان به سوی شهرِ ارواح میرویم.
وقتی به میدانِ بزرگ با آن عمارتهای مرمریاش میرسیم
جمعیتی که منتظرمان بودهاند با فریادهایی از تهِ دل
به ما خوشآمد میگویند و اشکهاشان
که از فرطِ نباریدن شیشهوار و سفت شدهاند
جرنگی بر سنگهای زیرِ پاشان میریزند.
ای کاش زودی اتفاق بیفتد. زودِ زود.*»
حالا خیال کنید یکی از اشیای اتاقتان لب گشوده به نقد شما. با چه حرفی متحیرتان میکند؟
*مرد و شتر، ترجمهی امیرمحمد شیرازیان، ص۳۷