کتاب ناداستان خلاق | داستان‌نویسی بر مبنای رویدادهای واقعی

سلسله‌ نوشته‌های «از کتاب‌های نویسندگی»‌ برای معرفی کتاب‌های این حوزه و نیم‌نگاهی به آن‌هاست. جملاتی که با رنگ آبی آمده‌اند از من هستند.

نام کامل کتاب: کتاب ناداستان خلاق:‌ داستان‌نویسی بر مبنای رویدادهای واقعی
عنوان اصلی: Writing creative nonfiction 2012
نویسنده: تیلار ماتسئو
مترجم: ستاره‌ عارف‌کشفی
ناشر: نیلوفر
سال انتشار: ۱۴۰۲

❞چند پاره از کتاب:

᪤ ناداستان داستان نیست. به عبارت دیگر، در ناداستان روایت ریشه در حقیقت و تجربیات دنیای واقعی دارد. به آخرین ناداستانی که خوانده‌اید، فکر کنید. شاید متنی بود در روزنامه‌ی صبح درباره‌ی یک اتغاق یا حقیقتی مستند؛ شاید زندگینامه‌ی مدیری را خوانده‌اید که با هوش خود به موفقیت سرشار دست پیدا کرده و وعده داده که رموز موفقیتش را در آن کتاب آشکار سازد؛ شاید گزارش نشستی را خوانده باشید که نتوانستید در آن حضور یابید. همه‌‌ی این موارد زیرِ عنوانِ کلی روزنامه‌نگاریِ خوب (Goof Journalism) دسته‌بندی می‌شوند؛ گزارشی که به «کِی»، «کجا»، «چگونه»، «چه کسی» و چرا می‌پردازد.

᪤ ما در نگارش ناداستان خلاق باید به مفهوم ناداستان پایبند باشیم. به این معنا که اجازه نداریم در واقعیت دخل و تصرف کنیم و عناصر برساخته‌ی خیال خود را به عنوان واقعیت ارائه دهیم. ما باید گزارشگر دقیق واقعیات باشیم. وظیفه‌ی ما، مستند کردن تاریخ واقعی است.

حالا شاید بپرسید چه چیزی سبب می‌شود تا یک ناداستان را «خلاق» بنامیم؟ فرم یا شکل.

᪤ ابزارهایی که برای روایت داستان‌های واقعی در اختیار ما به عنوان نویسنده‌ی ناداستان قرار دارد، همان ابزارهایی است که داستان‌نویسان از آن استفاده می‌کنند.

᪤ زمانی که شیوه‌ی روایت کردن داستان به اندازه‌ی محتوای داستان اهمیت پیدا می‌کند، آنگاه صحبت از ادبیات به میان می‌آید. در این عرصه، کارکرد شگردها و اصول روایتگری برای خلق یک داستان خوب در همه‌ی اشکال گوناگون یکسان است و شکل اثر یعنی، رمان، خاطره یا زندگی‌نامه، تأثیری در کارکرد شگردها و فنون نویسندگی ندارد.

᪤در نگارش اینگونه آثار، همواره قراردادی نانوشته به خواننده این تعهد را می‌دهد که با وجود پایبندی روایت به واقعیت،‌ ماجرایی جذاب در انتظار اوست.

برای نمونه این نوشته‌ی رضا قاسمی را بخوانید: چتر و گربه و دیوار باریک 

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

26 آبان 1399

26 آبان 1399

15 مهر 1402

15 مهر 1402

7 خرداد 1400

7 خرداد 1400

19 فروردین 1397

19 فروردین 1397

30 اردیبهشت 1404

30 اردیبهشت 1404

یک پاسخ

  1. با شوق و ذوقی بی حدددددد همه ویترین ها را بالا پایین میکنم ، این چطور است ها؟ آن یکی چی؟ نه نه این قدیمی شده آن یکی زنجیرش زیادی بلند است این یکی جدید تر است ، آن هم گوشه سمت چپ خیلی قشنگ است اما با موجودی کارتم جور در نمی آید .
    با هزار بالا پایین دو تا نیم ست کم کارمزد را از گوشه مغازه بیرون میکشم.
    وجودم همه ذوق شده ذوق و دیگر هیچ .بالاخره توانستم به خودم و همه آنهایی که می‌گفتند به درد نخوری بی عرضه ای هیچی نمیشی نشان بدهم که توانستم .من توانستم کار کنم  و طلا بخرم و  ذوق کنم. به خودم افتخار میکردم .با ۴۰_۵۰ گرم طلا انگار مالک زمین و زمان شده بودم .
    همه وجودم امید بود .شوق. توانستن و شدن .غرور و افتخار .
    گردنبند و گوشواره خورشیدی را با شوق به گردن و گوش آویختم تا یادم بماند که از پس چه روزهای تاریکی، چه سرزنش هایی چه تحقیرها و جدال هایی به اینجا رسیده ام .مثل مدال افتخار ورزشکاری که  کسی کمترین امیدی بدو نداشته باشد اما ناگهان ورق برگردد و روی سکوی اول طلا ببرد .برایم حکم مدال افتخار داشت یک دستاورد ، چیزی فراتر از فقط یک گوشواره و گردنبند. یک من توانستم بزررررگ . و شاید هم یک دهانتان را ببندید.شوقی برای تیک زدنِ هدف اول و رفتن به‌سوی بعدی ها .

    .امروز اما

    قطره های آب هم با من گریه می‌کنند، دوش آب گرم رفیق بی کلک این روزها، بیشتر از هر کس و هر جایی بی سرزنش و نصیحت فقط پا به پای من گریه کرده ، شنیده و دم برنیاورده .

    در چاه آب را که میبینم بیشتر گریه میکنم ، یادم  می افتد که هر روز چطور  به وقت دوش صبحگاهی ،مراقب بودم گردنبد و گوشواره ام خوراک چاه نشود و  گلوی گشاد چاه را با آن میبستم😢
    لعنت به من که از گردنم بازش کردم کنار آن  نیم ست دیگرم ، تک دست  و حلقه ازدواج  و ساعت نقره ام همانجا بالای کمد رها کردم لعنت به اعتمادم.
     
    امروز دقیقا چهاردهمین روزی است که دیگر ندارمشان  هیچکدامشان را .انگار سر خورده باشند و همه شان رفته باشند ته چاه و با خودشان امیدهایم را هم برده باشند . هزار باره با خودم تکرار میکنم‌
    همه درها که قفل بود دزدِ بی پدر از کجا آمد ؟؟؟ از کدام قبرستانی به سرش زد بیاید ته یک کوچه بن بست و بی سر و صدا طلاها را بردارد و برود؟

    حتی به پول نقد کنارش ، ساعت و .. دست نزد فقط و فقط طلاها را ببرد؟ بی رد پایی بی هیچ اثری بی کمترین زحمتی  بیاید  و برود ؟ و این دیوانه ام می‌کند که همه از پلیس و دوست و آشنا و غریبه می‌گویند: حتما آشنا بوده حتما آشنا بوده
    آاااااه لعنت به همه آشناهایی که اینگونه غریبه اند .لعنت به همه آشناهایی که دست می‌گذارند روی  شمع های امیدت  و یک یک میکشندشان.نا امن شده ام.بی اعتماد .همه تروماهای زندگیم با هم بیدار شده اند و دست بر قضا تمامشان  از مرحمت همین آشنایان بوده اند .
    و چه دردناک و عجیب که همه میگویند تنت سلامت پول و مال چرک کف دست است .

    کاش  فقط دردم  طلا  بود و پول.چطور می‌شود به این جماعت فهماند که آن بیشرف، امید و شوق مرا با خودش برد، دسترنجم را ، ذره ذره شوقم را و حتی اعتمادم را .انگار دوباره روی نقطه صفر باشم یا حتی منفی یک. طلا برایم زینت نبود نشانی بود از شدن و توانستن .
    منجمد شده ام به تمامی.  هر چند آرزوی محالی است اما کاش یادم برود ..کاش و هزاران  ای کاش ….
    ۲۴/.۲/۰۰۳
    م.شیخی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *