«آناکارنينا را تولستوی، آگاهانه يا ناآگاهانه، بر اساس طرح مادام بوآری فلوبر نوشته است. اما اين هيچ از قدر تولستوی کم نمیکند. چون در هنر آنچه مهم است اجرای يک فکر است، نه خود آن فکر. اجرای تولستوی از اين طرح، اگر قویتر از فلوبر نباشد، هيچ کمتر از آن نيست. »
-رضا قاسمی، الواح شیشهای
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، لینک آن را هنگام ثبت کامنت، به شکل زیر، در قاب «وبسایت» ثبت کنید:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

137 پاسخ
گزارش نیک .
پنجم / آبان /چهار صدوپنج.
امروز صبحانه رو با بچه های دفتر خوردیم دورهمی مزه داره . سپس چند مراجعه با مردمی گرفتار از ناملایمات روزگار که ناله میکردند از خجالت از زن و بچه با پدری صحبت کردم که با فرزند بزرگ سالش که وقت ازدواجشان رسیده است چهار نفری در یک آپارتمان پنجاه متری اجاره ایی آن هم به سختی پرداختش توسط سه نفر یشان که کارگری میکنند از پسش برنمی آیند که من هم شده بودم عزت غصه خور که نه عزتی برایش مانده بود نه مکنتی که بشود کاری برایشان کرد گفتم پدر جان حکم این روزهای مملکت شده حکایتی که عقده قوره رو سر کوره در می آورند , مردمی از گرانی و سختی قیمت ها پایشان را روی سر یکدیگر میگذارند بلکم سرشان را از آب بالا نگه دارند و نفسی برای چند صباحی بکشند کسی خرجش به برجش نمیرسد طلب حساب نداده را میکند برادر از خواهر یا عمو از بچه برادر توقع ارثی را میکند که صاحب مال هنوز زنده است و حی و حاضر .
آخ سگ که استخوان سوخته رو بو نمیکنه و از آدم زنده حاضر طلب ارث و میراث کردن خودش داستانی شده از گرفتاری مردم این روزگار . واقعا تفکرات اعتقادی و ایدولوژی مردم رو بابت هر کاری نسبت به هم دستشان را باز میکند واز انسانیت دور میکند و برای خودشان دور هم جمع میشوند و تحلیل میکنند که بله برو حقت را بستان و این حق زن و بجه ات را با زور دادگاه هم که شده بگیر دیگر هرچه به عقل ناقصم میرسید به این پیر مرد بی نوا گفتم بلکم مقداری از اندوهش بکاهم ولی باز هم اخرش که بلند شد گفت مگه خرج خونه شوخی آقا ما توی خرج یومیه هم مانده ایم .
دیگر خودم هم کم آورده بودم بچه های جوان تر دفتر گویی نگاه عاقل اندر سفی به من میکنند گفتند آخر خودت به این چیزها که به این پیر مرد گفتی باور داری که درست میشود , حل میشود پدر جان سختی اش همین چند روزه است و اوضاع بهتر خواهد شد .
نگاهی به آنها کردم و ماندم دیگر جواب اینها را که مشتی جوان مدعی هستند چگونه باید داد و قانعشان کرد که خودم هم قانع نشدم و نیستم .
اخیراً کمتر به گوشی سر می زنم و بیشتر دفتر نویسی می کنم.
همین موجب شده در ارسال گزارش نیک ها کمی فراموش کار شوم با اینکه در دفتر می نویسم.
سری به یکی از کشوهای میز زدم چند بسته مدادرنگی شش رنگ بود، یادم نمی آید برای چی خریده بودم اما برای کشیدن حلزون های رنگی به کارم می آید،
راستی امروز کلی ماندلا کشی هم انجام دادم گویی در هنگام ترسیم در بعد زمان ذوب شده و زمان را حس نمی کنم.
مقاله تجارت الکترونیک را که دیروز شروع کرده بودم به اتمام رساندم و نکات مهمش را یادداشت کردم.
چند مقاله خواندم. در مورد آینده مشاغل و دگرگون شدن آنها در آینده.
پرامپت نویسی را جدی گرفته ام می خواهم یادش بگیرم.
امروز چند تلفن زدم چند تلفن را هم جواب دادم.
آرامش درون بیشتر شده، حضرت پروردگار را سپاس که توان سپری شدن روزهای سخت را می دهد.
.
و گزارش نیک ۱۶۷ هم خوابش برد.
به نام خدا گزارش نیک!
۱.این تایم گزارش نیک اصلا به من نمیخوره ، غروب که میشه اعصابم به شماره میوفته و چشم انتظارم نی نی لالا بنماید.
۲.دیروز رفتیم پیاده روی . صبح از سیری پرسیدم اوضاع هوا چیست؟
گفت تا یک ساعت باران میبارد.
یکساعت گذشت. نبارید.
رفتم. پیاده روی بدون چتر.
در پارک باران آغازید.
نی نی نمیگذارد روکش گالسکه را بکشم.
به زور متوسل شدم.
نی نی با انگشت کوچولوی تپلویش قطره های باران را از پشت روکش شفاف گالسکه لمس میکند.
خیس شدن من با تیشرت در باران پاییزی که لحظه به لحظه تند تر میشد می ارزید به تماشای این لحظه .
زن نانوا برایمان دست بلند کرد. ایستادم نان بخرم . گالسکه در سراشیبی نانوایی سر خورد. گفت وایسا برات میارم. با نایلون نان و خورده اضافه پولم آمد.
نی نی سرش را از زیر روکش بیرون آورده بود.
آمدم خانه ، غر زد ، خوابید، بیدار شد، وبینار نویسنده را از وسط رسیدم ، چند دقیقه نوشتم نمیدانم چی ولی خوب بود.
یک داستان کوتاه شروع کردم
بقیه روز تلاشی و چالشی بود برای همچنان نبردین و کم نیاوردن.
کلماتی که یادآور زندگیاند
افشین عزیز
این درست که باید بیپرده از اندوه خود نوشت و نقلِ غم غمزداست. اما این هم پُر بیراه نیست که غم غم میزاید و چندان نباید لیلی به لالای اندوه گذاشت. باری، خوش دارم فاز مثبت بودن بردارم و برمیگردم به رونویسی از فهرست «حیاتواژههایم»، کلماتی که با مرور آنها خنک میشوم، خالی میشوم، خلاق میشوم:
آبی، کتاب، ایده، دریا، نو، عشق، آینده، خلوت، جزیره، آرامش، مهربانی، یاس، کوچه، شعر، نوآوری، سفره، رفاقت، تغییر، زندگی، نور، سبزه، درخت، چمن، ابر، باران، گیلاس، پیادهروی، پرنده، چشمه، برکه، خاک، کویر، قهوه، مادر و…
وقتی این واژهها را دوباره و دوباره با دستخطِ خودت روی کاغذ مینویسی، پنداری جاهایی از مغزت را آبوجارو میکنی که گذرگاهِ این چیزهاست. بیازما.
━━━━━━━━━━━━━━━━
ضمیمه کنم فهرستی از ارتکابات شنبه را:
شروع روز با مطالعه و نوشتن، برگزاری «تمرینجا» و بازخورد به ۶ نفر، هماهنگیِ یک عالمه کار خردهریز، وبینار نویسندهساز و بازگشت به «روزها در راه» شاهرخ مسکوب، برگزاری واپسین جلسهی دورهی پیشرفتهی نویسندگی خلاق و جمعبندی بحث دربارهی رمان آوانگارد و هنجارگریزیهای زبانی، دلگرمی از پیامهای مهرآمیز همسفران دوره و عزم ادامهی آن، پیادهروی در دروازه قرآن شیراز و مطالعهی شبانگاهی و خابی جانانه.
━━━━━━━━━━━━━━━━
ما آیندگانیم.
گزارشی نیک اما بیات
کلاً اهل انتشار نوشتههایم نیستم. آنها را در فایلی بینام در «نازناز» (لپتاپم) نگه میدارم. سالهاست که او تنها خوانندهی محبوب من است!
اما روز جمعه تجربهای داشتم که دلم خواست با شما به اشتراک بگذارم.
در یک کارگاه نویسندگی شرکت کردم. استاد چند کتاب چاپشده داشت و البته یک گروه تلگرامی هم. نه کتابهایش را خوانده بودم و نه گروه را چک کرده بودم.
کارگاه که نبود؛ بیشتر شبیه یک برنامهی گفتوگوی دونفره بین استاد و یکی از دوستانش بود. تا جایی که مجبور شدم آن چهرهی انقلابیام را از پرده بیرون بکشم و استاد را متوجه کنم که: «اهای! ما برای تماشای برنامهی شبکهی چهار، روز تعطیل اینجا نیامدهایم!»
ایشان هم مثل کودکی اعتراف کرد که اولین بار است کارگاه برگزار میکند و خلاصه، کارگاه هوا شد و به یک گفتوگوی دوستانه تبدیل شد.
البته ماجرا تا اینجا، در حد تاریکخانهی عکاسی، تاریک بود؛ تا اینکه بندهخدا زده شاهین آموزش داده رفتم داستان استاد را در گروه تلگرامیاش خواندم.
تاریکی چرخی زد و ماجرا دارک شد .
آنجا بود که فهمیدم شاهین چرا میگوید کتاب چاپ کردن خیلی هم مهم نیست. اصلاً همانجا بود که فهمیدم این کلانتری چرا اصرار دارد شاگردانش کانال تلگرامی داشته باشند.
تازه فهمیدم چقدر عاشق ممیز وزارت ارشادم که اجازهی چاپ به هر کتابی را نمیدهد!
تازه فهمیدم چرا مردم «بدنام» تماشا میکنند!
تازه آنجا بود که خواستم بر دستان فهیمه رحیمی بوسه بزنم که شاهین اونگارد را با آن پیراهنهای گلگلی تصور کردم که برندهی نوبل ادبیات میشودو شاهین کت شلواری را می دیدم که دارد از دست رئیسجمهور ۱۷۰ سکه جایزه میگیرد؛ برای تربیت نویسندگانی که تمیز مینویسند و میدرخشند!
البته برای اینکه روشنفکرنماییام کامل شود، باید اضافه کنم که نوشتن داستانهای خاکبرسری هم بالاخره میتواند شغل، فن و هنر باشد. خداینکرده تصور نکنید من استاد را به خاطر انتخاب موضوعی از کتگوری سایتهای خاکبرسری نکوهش میکنم؛ نهوالله! مگر میشود؟ من برای آزادی بیان و تنوع موضوعات ادبی احترام قائلم!
من فقط، فقط و فقط، جسارت انتشار نوشتههایی را تحسین میکنم که ظاهراً از هنر و تکنیک داستاننویسی بینیازند؛ چه کسی گفته برای انتشار یک اثر، اول باید بلد باشی بنویسی؟
و در پایان، زندهباد شاهین کلانتری!
حالا که این تجربه را پشت سر گذاشتهام، بیش از همیشه قدردان شما هستم؛ چون تازه فهمیدهام گاهی نگهداشتن نوشتهها در یک فایل بینام، نه نشانهی ترس از انتشار، بلکه شاید نشانهی احترام به خواننده باشد.
ممنون از همرسانی این تجربه🍃
عصرِنیک
امروز برای بدخوابی دیشب قدری دیر بیدار شدم و به همان ترتیب مثل دومینو همه کارهایم به تعویق افتاد. ساعت هشت لنا را به من سپردند امروز میل غریبی داشت به نخوابیدن و میل غریبتری به سلطه طلبی که چه؟ الا و لله، باید فقط مرا نگاه کنی و باهام حرف بزنی. گوشی را یکی دوبار به گوش چسباندم تا فصل اول زوربای یونانی را بشنوم . با پاشنه پایش محکم به زانویم می کوباند که اگر راست راستی مادربزرگی دل بده. دل دادیم گردنمان هم از مو نازکتر تا 5 بعداز ظهر که آمدند دنبالش . فصل اول زوربای یونانی را شنیدم.
امروز در نامههای عاشقانه و منظومهی عینالقضات و عشق- عاشقانههای عباس معروفی چه به جانم نشست که در نثرش هم گاهی شاعرانهگی موج میزند اما بسی دلنشین بود . کیف کردم حیف است شما هم کیف کنید:
چقدر دنیای رمان
قشنگ است نیمه شب!
کاش میتوانستم
دستهات را بگیرم
بگردانمت در آن شهرها و کوچه ها
کاش میتوانستم تو را بنویسم
کاش نقاشی هم بلد بودم.
دیگه نوبتی هم اگر بود نوبت سفرنامه ناصر خسرو بود. پاره بیست و دوم از عرقه تا طرابلس را خواندم و چند بار . بالاخره نوشتم یاداشت آن را و در کانال منتشر کردم.
امروز به دعوت فاطمه یاوری قرار شد یکساعت هماهنگ آزاد نویسی داشته باشیم با شنیدن موسیقی . به آنها ملحق شدم و یک ساعت آزادنویسی داشتیم نمیدانم اینهمه پرت و پلا در کدام زنبیل و توی کدام گنجه ذهنم قایم شده بودند که سرریز کرده و سراسیمه خودشان را بیرون میریختند. بعد از آن نیم ساعتی توقف بود و به رقصیدن صبحگاهیشان پیوستم و بالاخره به وبینار «وصل به اصل» فاطمه جان- عصرگاه خوبی با دوستان برایم ساخته شد.
گفتگوی رضاکیانیان را درمنشور دیدم و باز قدری احترام به همه احترامی که برایش قائلم افزوده شد.
طنزنامهی « با حکیم ناصر خسرو و جناب سعدی در طرابلس» را در کانال قراردادهام اگر مایل بودید در لینک زیر بخوانید:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
گزارش نیک 167
پنجم آبانماه صفرپنج
دوچرخهسواری میکنم. پاهام به رکاب نمیرسند. اما به هرجانکندنی رکاب میزنم. پنجهی پاها را میکشم. باز میکشم. آنقدر میکشم تا سرانگشتانم مماس رکابها میشوند. پاها از مچ تا انگشتها شبیه تکهای چوب، سفت و لَخت میشوند. محکم رکاب را میچسبند. تنم را تکانی میدهم تا چرخها بچرخند. با هر رکابی تنم به سمت و سویی تاب میخورد. حرکت دورانی چرخها در فضا برایم عادیست. چرخها نرم و نازکند. و قطرهای طویلشان باعث میشود سرعتم بیشتر از معمول باشد. آن پایین، خیابان چه سر شلوغی دارد. هیچگاه از تردد ماشینها و آدمها خسته نمیشود. هیچکس هم سر بلند نمیکند تا نگاهی به آسمان بیندازد. اگر چشم از خیابان برندارم شاخههای سبز و درهم درختان صورتم را زخمی میکند. سرم را از آنها میدزدم. در این تقلا تعادلم بهم میریزد. اما هرگز نمیفتم. همچنان رکاب میزنم و گاهی با سرعتی که بیشتر به ایستادن میماند، سعی میکنم خودم را نگه دارم.
در همان حالت پرایدی را میبینم بدون سرنشین با درهای باز، از حاشیهی خیابان عبور میکند و ناگهان میایستد. موتورهای کوچک و بزرگ رنگارنگ، همه بیسرنشین در حال ترددند. با آنکه چرخهایم زمین را لمس نمیکنند، مراقبم به وسایل نقلیهی خیابان برخورد نکنم.
ابرها شانههایم را پوشاندهاند. همقد چنارهای بلند خیابان با چند کلاغ هممسیر میشوم. ابرها مانع دیدن تیرهای چراغبرق میشوند. به سختی رکاب میزنم و از آنها میگریزم. بیدار میشوم و میاندیشم به خوابی که از کودکی با منست و رهایم نمیکند. به راستی خوابها چه میگویند؟
گزارش نیک ۱۶۷
به یک طناب خودم را آویزاندم و آمدم طبقهی همکف. تراس به تراس. شلوغ بود آسانسور. میخواستم زودتر به مهمانی برسم. خانمها بودند. فقط. بر تن همه لباسهای رنگارنگ. به خودم نگاهی انداختم. ای وای با لباس منزلم. نقره خانم از بس عجولم. خواستم طناب ببندم و دوباره بروم طبقهی بالا، پریدم از خاب.
سردردم خوب شده. صفحات صبحگاهی را نوشتم. چه کتابی خواندم؟ «تلخون» صمد بهرنگی.
نقره خانم بعضی داستانهایش قبل از تولد من نوشته شده. اما هنوز تازه هستند. خوب شد صنعت چاپ آمد. خوب شد این همه نویسنده و شاعر آمد و ما میخوانیمشان. یا حتا، سینه به سینه نقلشان میکنیم وگرنه چه حرفی داشتیم برای زنده ماندن؟ گچ میشد مغزهایمان، آهک.
ده دقیقهی آخر وبینار نویسندهساز کلمه نوشتیم. صفحهی دیجیتالی دارم. انگیزهاش را از شاهین کلانتری گرفتم. خدا برایش خوب بخواهد. کار منظمتر میشود.
قوری «در» شکسته به چه درد میخورد؟ قوری زیبایی دارم. چند روز پیش درش پودر شد. رفتم یک قوری جدید عین قبلی بخرم. خریدم. اما نه عین قبلی. همانوقت چشمم به یک کارتن درِ قوری خورد. چه جالب. یک در جدید هم خریدم اما اندهازش نبود. حوصله اگر باشد باید خودِ قوری را ببرم.
یک کیسه بلال داشتم. بیخیال شعله و منقل، برگهایشان را گرفتم و خوشههایشان را پختم. به نظرم بهترین راه است برای خوردنشان.
شب از شیخ اشراق خواندم. دوستی به من هدیه داده است. کتابِ خودش بوده، از دوران دانشگاهش. علاقهام را میدانست.
شروعش را رونویسی میکنم. البته که خواننده باید بداند چگونه با فتحه و کسره و ضمه بخواندَش.
«حمد باد ملکی را که ملک هر دو جهان در تصرف اوست. بود هر که بود او بود. و هستی هر که هست از هستی اوست. بودن هر که باشد از بودن او باشد. هو الاول الاخر و الظاهر و الباطل و هو بکل شییء بصیر. و صلوات و تحیات بر فرستادگان او بخلق خصوصاً بر محمد مختار که نبوت را ختم بذو کردند و بر صحابه و علماء دین رضوان الله علیهم اجمعین. دوستی از دوستان عزیز مرا سؤال کرد که مرغان زبان یکدیگر دانند؟ گفتم بلی دانند. گفت ترا از کجا معلوم گشت؟ گفتم در ابتدا حالت چون مصور بحقیقت خواست
کی نیست مرا پدید کند مرا در صورت بازی آفرید و در آن ولایت که من بودم دیگربازان بودند، ما با یکدیگر سخن گفتیم و شنیدیم و سخن یکدیگر فهم میکردیم. …»
– شیخ شهابالدین سهروردی، عقل سرخ
ما امیدوارانیم.
سالواژهای یافتهام نظم. شاید شال بعد هم روی همین بمانم. میبینم بینظمی عقبماندگیهای بسیاری برایم آورده است. رهایی که میخواستم تا به آرامش برسم، مساوی شده با تنبلی و به تبع آن آشفتگی. آرامشی در کار نیست.
دیروز یک دوست قدیمی از دوران دبیرستان را دیدم. کار و بارم را تعطیل کردم و چندساعتی با او در مطب بودم تا کارش تمام شود. خوش گذشت، ولی کلی کار روی دستم گذاشت و انباشتگی کارها آشفتهام کرد. این هم از مضرات نداشتن نظم.
بعد شام هم رفتیم دیدن قوم و خویشی که از سفر زیارتی آمده بودند، حرف زدن با آنهایی که از سفر میآیند و از تجربههایشان میگویند همیشه لذتبخش است. سوژه میشود برای نوشتن البته اگر به ان خوب بپردازم، چیزی دستم را میگیرد وگرنه که میشود مثل هزاران سوژهی دیگر که بیفایده رها میشوند.
برای یک دوست دیگرم که از لهستان برگشته بود، نامه نوشتم و از او خواستم از سفرش برایم بیشتر بگوید.
طبق معمول ورزش و زبان و نوشتن هم به راه بود. از خواندن خبری نبود. فقط چند گزارش نیک از دوستان
در انجمن مدرسه دخترم رای آوردم. با وجود تقلبی که کرده بودم که رای نیاورم، بالاترین رای را آورده بودم و حالا امروز باید بروم برای اولین حضور در جلسه انجمن. این کاندید شدنم از سر رودربایستی بود منتها مدیر مدرسه ولکن ماجرا نبود.
گزارشنیکم را هم نوشتم. برای زهرا هم طبق معمول نوشتم و او را تشویق کردم به نوشتن گزارش نیک.
من همیشه تصور کردهام بهشت باید جایی باشد پر از کتاب. شبیه یک کتابخانه. این جمله را هم بورخس گفته است. مدتی میشود که چیزی از او نخواندهام. امروز حتما به سراغش میروم.
این اولین گزارش نیک من در این صفحه است که از بد روزگار اصلا هم نیک نیست.
صبح روز دوشنبه از خواب بیدار شدم، چه مبارک اتفاقی!
دیدم سرکوبگر ذهنم متوجه بیداریام شده و با سرعتی غیرقابل وصف به سمتم میدود. میدانستم قصد دارد با الفاظی رکیک ماجرای قسطهای سررسید شده و طلبکاریهایم را یادآور شود بنابراین همان لحظه پتو را روی سرم کشیدم و با چند پاسکال فشار، تنم را به تخت چسباندم.
ظهر دوباره بیدار شدم. شامی را که شب قبل شلخته درو کردهبودم تا چیزی گیر خوشهچین فردایم بیاید را گرم کردم و خوردم. بعد هم چای! بعد هم قهوه! این ضیافت دونفره بود، من و سرکوبگر حسابی باهم اختلاط کردیم. البته با تمام لحن منزجر کنندهای که دارد بیحساب هم حرف نمیزند. میگوید دِ آخه فلان…
ماجرا از این قرار است که معادل قسطهای این ماه از چهار نفر پول طلب دارم و یکی دوبار هم در لفافه به آنها یادآوری کردم اما خودشان را به آن راه میزنند. من هم بیشتر از این در توانم نیست حقم را مطالبه کنم، یعنی اساسا باگ خلقت من همین است که اجازه میدهم آدمها تا خرتناق حقم را بخورند و تازه جریمهی دیرکرد هم بدهم!
با سردردی عصبی به ادامهی روز برگشتم، کمی تمرینهای کلاس سلفژم را انجام دادم، سیبزمینیهای الویهی شام را پختم، ساعت 17 به پناهگاهم یعنی وبینار نویسندگی (یک ماه بیشتر است که پناهگاهم شده) رفتم و بعد بهطور کامل خودم را در آشپزخانه مشغول کردم. ساعتی بعد همسرم آمد، فوتبال دیدیم، شام خوردیم و بعدتر چای و نارنگی.
«خواب زمستانی» گلی ترقی را میخوانم. نثرش را دوست دارم. داستان جذابی هم دارد.
امروز دانشگاه نداشتم. بعد از اینکه صبحانهی مختصری خورم پست زنگ زد و گفت بستهتان سنگین است و خودتان بیایید ببرید. چه پستچی خوبی. ولی مهم نبود. مهم این بود که بسته بالاخره به دستم رسیده بود و کلاه سرم نرفته.
هر چه میگذرد بیشتر میفهمم که قواعد عربی را نمیفهمم. عزا گرفتهام که قرار است با این فضاحت چیکار کنم. وقتی هم که چیزی یاد میگیرم، دادهی بعدی باعث میشود مباحث را با هم قاطی کنم. به هر حال، میسوزیم و میسازیم.
ظرف شستم. به اندازهی یک هفته ظرف شستم و آهنگ گوش دادم. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و ۱۵ دقیقه آزادنویسی کردم.
قرص سرماخوردگی خوردم. نمیدانم چرا این مرض خیال ندارد از جانم دربرود. شب با مامان نشستیم به فیلم دیدن و چای خوردن. انار دان کردم. از جمله کارهایی که انجامش را از بچگی دوست دارم. باز ظرف شستم. قبل خواب فرصت شد دوباره کمی کتاب بخوانم و کیف ببرم از خواندن و بودن و زیستن.
سلام.
مثل هر روز، تغذیه و صبحانهی دخترم را آماده میکنم. صفحات صبحگاهی را مینویسم و رمان «جنایت و مکافات» را میخوانم. عصر، دخترم را به کانون پرورش فکری میبرم. خوبیِ این مرکز آن است که نزدیک حافظیه است.
پس، ۲۰ دقیقه پیادهروی میکنم. دیدن آدمها و مسافرانی که اطراف حافظیه هستند، آدم را سرِ کیف میآورد. دو پسر جوان هم با تعدادی کاغذ فال و یک پرنده، فال حافظ میفروشند. برخلاف چیزی که آقای کلانتری دیده بودند، دیروز پرندههای بیچاره تقریباً رها بودند و چشم و چالشان تحت فشار نبود. پسرها خودشان کاغذ فال را جلوی مردم میگرفتند. مشتری هم نداشتند.
سلام
امروز در کلاس یوگا مربی گفت ما بیشتر آدمهای گذشته هستیم چون نیمه عمرمان را طی کرده ایم ،اما درعوض شادتریم ،چون با مشکلات کوچک دیگر بهم نمیریزیم چرا که بار ذهنی آنها کم شده.وبینار نویسنده ساز را بودم .آزاد نویسی را با گوشی انجام دادم،بدون درنگ نوشتن بهانه ها را از من میگیرد . شب دلچسب نشد چون با صحبتهای تلفنی ،مهربونیم بازم کار دستم داد وبه راحتی حرفهای تند وتلخ روی دلم سوار شدند .
سلام
مامانبزرگم رفت پیش بابابزرگم.
کاش اندازهی نوشتن این جمله ساده بود.
از چیزی که فک میکردم سختتر بود. سختتر هست.
ایرج فریده آیدا مهدی شاهین تورج پریسا رویا آتوسا همشون جلو چشممه.
خودم چی؟ خودم دیگه فقط نفس میکشم.
تمام لحظههام با گریهس مث خوردن آب که واجبو حیاتیه. گریه واجبتره.
بعد از صد روز رفتم سرکار. با صدایی که در نمیومد فروختم. همینقد مسخره.
چرا به دنیا میایم که بخایم بمیریم؟
همش این سوالو میپرسم. جوابشو نمیدونم. دیگه برام مهمم نیست که بدونم.
اگه تو خوشبختی مطلقم باشی بازم تخمیه که به دنیا بیای و بمیری. تو بدبختی هم همینطور.
تونستم جواب پیاما و جواب تلگرامامو بدم.
ولی جواب دایرکت اینستارو اصلن.
اصن گوشی برام مسخره شده.
تو این مدت فقط یه پست تلگرام گذاشتم. همین.
نه خوندم. نه نوشتم. ولی نفس. نفس کشیدم. کاش نمیکشیدم.
آدمایی که این روزا باهام بودن یادم نمیره. حتا اگه آلزایمر بگیرم.
مهرداد شقاقیات دلگرمی بود. مونس بود. تسکین بود.
بهنازم همون دوست صمیمیای که برام مونده از قدیمو ایام. تو بدترین روزا میدونستم کنارمه.
تبسم درسته که دوست آیداس ولی برادری در حقم تموم کرد. با مامانم یه روز کامل بیمارستان بود.
سحر. نرمی. با چشم خودش فقط همون یه روز دید چیا میکشم.
شیرین درسته که یه همکار سادهس ولی همون یه زنگش باعث شد خیلی خالی شم.
بچههای مدرسه. تک به تکشون از شیما تا خانم گل جانم. قدردان مهربونیشون هستم.
به ایرج زنگ زدم دیروز. باید از این به بعد هم به فریده صبا زنگ بزنم هم به ایرج.
آخه همیشه به مامانش زنگ میزد. آخه بچه ننه بود. آخه عاشق غیبت با مامانش بود.
گفتم الو عزیزم بیا یکم غیبت کنیم.
گفت خب بگو.
گفتم نه ایجی تو بگو.
گفت من از این خالک بازیا خوشم نمیاد.
گفتم وا حالا یکم بگو.
گفت مثلن میخای جای مامانمو برام بگیری؟
مردن چجوریه؟ میمیریم چی میشیم؟ چجوری درخاست مرگ میتونیم بدیم؟
میخام زودتر از همه بمیریم.
نه اینکه بخام.
باید زودتر از همه بمیرم.
چون نمیتونم.
دری وری نمیگم.
من واقعن نمیتونم.
چند بار باید خودمو بندازم تو قبر.
عزیزبابا.
مهزداد.
زینب.
مادر.
من کم خودمو ننداختم تو قبر ولی بلندم کردن.
دلم میخاست روم خاک بریزن. ولی نریختن.
آره همینقد مسخره.
چرا آدما به دنیا میان تا بمیرن؟
هی خدا. هی عمیق.
همین.
بعد یه مدت زمان طولانی کالیگرافی لاتینمو شروع کردم :))
گزارش نیک ۱۲۶ من / دوشنبه ۵ آبان ۱۴۰۵
دیشب از خستگی و بدن درد حاصل از اسبابکشی تا دو بیدار بودم ولی ساعت ۴ بیدار میشوم و سرحالم و دیگرخابم نمیرود صبحانه با شعرم را از سعید عقیقی و از دفتر شعر«از سر بیحواسی» در هر دو کانالم میگذارم.
ـ ادامه رمان «رازهای سرزمین من» از رضا براهنی را میخانم به جاهای خوب و حساس انتقامجویی از سروان کرازلی متجاوز و منفور آمریکایی که در حضور سرهنگی ایرانی در حال مستی به همسرش تجاوز نموده و سرهنگ توسط چهار مرد قوی هیکل او را دزدیده و هر چهار نفر به او به همان شکل تجاوز نموده و یک انگشتش را بریدهاند و رهایش کردهاند رسیده. نمیدانم چرا من نازکدل از خاندن این صحنههای انتقامجویی دلم خنک میشود و ناراحت نمیشوم. دارم از داشتن این حسن از خودم میترسم. شاید بخاطر حال و هوای کنونی و انزجار از ترامپ و حامیانش که در حوادث اخیر چه دستهگلهایی را پرپر کردند باشد.
_ وبینار بیزنس کوچ بیپایان استاد علوی عزیز و موضوع اصول تبلیغات
_ بعد از صبحانه محتویات باقیمانده وسایلم را در کشوها جا میدهم و مرتب میکنم و از جمع شدن کارتن و ساکهایمو خلوت شدن اتاقم احساس خوبی دارم.
ـ ناهار در حال پختن کباب تابهای هستم که برای بردن آخرین سری وسایلمان بدون هماهنگی میآیند و نیمه کاره فقط کبابهایم را برشان میگردانم و میرویم که از ساعت ۱۲:۳۰ تا۱۵ به خانه برمی گردیم و تا چهار خالی کردن بطول میانجامد.
_ وبیکار الهه علیزاده نازنین را در حال خوردن ناهار میگوشم و در حال جمع و جور کردن و شستن ظروف به پایان میرسانم.
نویسنده ساز را با تمیزکاری آشپرخانه میآغازم و بعد از نیمه در حال دراز کشیده میگوشم که از خستگی وقتی استاد جانم اسامی گزارش نیک نویسان را میخاند به خواب میروم و با آلارم گوشی برای کوچینگ الهام بخش ۱۸ بیدار میشوم. که وبینار کنسل شده و خابم نیز پریده و سرحال شدهام اما تمام بدنم کوفته و درد میکند و پشیمان از خاب بدموقع و عواقبش.
_پر شدن گوشیام و باز نکردن وبینار شیما صادقی موجب از دست دادن ۱۷ دقیقه از وبینار و حرص خوردن میشود. بعد از جلسه کتابی که مورد مطالعه است به نام «طرز فکر پیشاهنگی» را از طاقچه بینهایت میگیرم و چند صفحه اولش را میخانم.
ـ وبینار کوچینگی دکتر علیرضا جوانمرد ساعت ۱۸ را با خاب بیموقع از دست دادهام و افسوس میخورم اما ساعتم را برای جلسه ششم هفته آینده آلارم میگذارم.
_دولینگوی عربی را بخاطر یک روز انجام ندادن به پنجم غلطیدن و فقط استریک زدنش.
وبینار های اعلام شدهی دوستان نویسنده کارآفرین را تک تک آلارم گذاشتن. و تاسف از تایید نشدنم و در لیست نیامدنم با اسبابکشی بدموقع.
-آزادسازی کد وزارت دوستی نازنین به علت وارد نبودنش به ارسال ایمیل و کارهای اینترنتی.
– کارگاه خودواژه جمعه را بخاطر اسباب کشی از دست دادن و قبل از شنیدن وویسای جلسهی دوم مرور مجدد کتابهای هفته گذشته. برای هر کدام از پنج مورد خاسته شده حداقل ۳۰ مورد نوشتن و در همان حال ساعت نه به خواب رفتن و با چراغ روشن تا ۱۲ شام نخورده و گرسنه ماندن و برخاستن و مجدد تا ۲:۳۰ بیدار ماندن.
https://t.me/mahro1402
دوشنبه ۴ آبان ۰۵
مژی نازنینم
گزارش نیک ۱۶۷ که البته من همۀ روزها را ننوشتم. لابد میخاهی بدانی از کجا نیک بودنش معلوم است. این همان پرسشی است که هر بار در آغاز نوشتنشاز خودم میپرسم. و به پیامد نیکش بیشتر توجه میکنم. هر روز در جمعی از دوستداران و شیفتگان نوشتن و آموختن و اندیشیدن مینویسم در صفحهای از سایت مدرسه نویسندگی با حمایت و درایت استاد شاهین. گزارش نیک در روزای سخت و ناامیدانه متولد شد. فضایی که ما با نوشتن از روزمان، خودمان را بیان میکنیم. و هر روز از تجربههایمان مینویسیم و با دوستان دیگر و تجربه و سبک زندگی آنها آشنا میشویم.
گزارش نیک فرصتی است تا به روزمان با هشیاری بنگریم. به ما امید میدهد. من هر جا خسته و کلافه میشوم از خودم میپرسم چه کاری میتوانی انجام دهی تا بتوانی در گزارشت بنویسی. و اما کارهای امروزم:
با خاندن شعری از نیما آغازیدم.
صفحات صبحگاهی نوشتم.
تمرین دوره شعر را مشقوار انجام دادم.
چند صفحه از رمان شب سکوت خاندم.
و چند صفحه از نوشتههای علیاکبر دهخدا در کتاب«چرند و پرند»
واژه «پوزش» و عبارت «دامن ابر »را یادداشت کردم تا به واژگان فعالم بیافزایم.
هشتمین جلسه دوره پیشرفته خلاق شرکت نمودم
انگاسی از نیما یوشیج:
سوی شهر آمد آن زن انگاس
سیر کردن گرفت از چپ و راست
دید ایینه ای فتاده به خاک
گفت: حقا که گوهری یکتاست
به تماشا چو برگرفت و بدید
عکس خود را، فکند و پوزش خواست
که: ببخشید خواهرم! به خدا
من ندانستم این گوهر ز شماست
ما همان روستازنیم درست
ساده بین، ساده فهم بی کم و کاست
که در ایینه ی جهان بر ما
از همه ناشناس تر، خود ماست
۱۴۰۵/۰۸/۰۴
گزارش نیک:۱۶۷🐌❤️
سال واژه: در مسیر معنوی
نمره روز: ده از ده
پرونده های پزشکی پرسنل را سروسان دادم. برای خانمی که برای استخدام در بخش خدمات آمده بود ملایم خط و نشان کشیدم. پیگیر گرفتن پیش فاکتور معاینات ادواری از چند آزمایشگاه شدم. ادامه ی داستان کلیسای جامع از ریموند کارور را خواندم. در وبینار روزانه نویسنده ساز شرکت کردم و با استاد و دوست های خوبم آزادانه نوشتم. دو بار خودهیپنوتیزم برون ریزی را انجام دادم، هرچند بار دوم که در سرویس انجام دادم چند باری چرت زدم. چند لغت جدید زبان انگلیسی آموختم. در ساحلک آزادانه نوشتم. کمی هم غصه ی روزگار و زمانه را خوردم.
سپاسگزاری
سپاسگزارم برای استاد شاهین که گزارش نیک و آزادنویسی را به جانم انداخت که بساط نوشتن هر روز در زندگیم پهن باشد.
سپاسگزارم که در وبینار نویسنده ساز باهم می نویسیم.
گزارش نیک
دوشنبه ۴ آبان ۲۴۰۵
توران محمدی
صبح زود از خانه بیرون میزنم که به مدرسه بروم. به جایگاه گاز میروم؛ برخلاف همیشه، خلوت است. گاز میزنم و میخواهم کارت بکشم، متصدی میگوید: «رایگان است.» میگویم: «به چه مناسبت؟» لبخند تلخی میزند و میگوید: «عید است.» تا ته حرفش را میخوانم و فورن صفهای طولانی بنزین در ذهنم تداعی میشود.
در طول راه انگار اولین بار است که این مسیر را طی میکنم؛ جاده، روستاهای اطراف، کشتزارها و مزارع، مردم در حال کار… همه و همه برایم تازگی دارند و چقدر این حس تازگی را دوست دارم؛ و همچنان گوش میسپارم به موسیقی و مهمتر از آن، اشعار زیبای آهنگها… .
وارد حیاط بزرگ مدرسه میشوم. پاییز همچنان خودنمایی میکند؛ فرش هزاررنگ گسترده شده که هر روز عریضتر میشود و چشمانم را مینوازد. بچهها فورن به استقبالم میآیند. خوشبختانه بچههای این مدرسه که از روستاهای دور و نزدیک به اینجا میآیند، دانشآموزان خوبی هستند. با آنها فراتر از معلمی-شاگردی، ارتباطی دوستانه دارم.
مدرسه و کلاس و درس… اما من خسته نمیشوم؛ شعر و متنهای ادبی و نوشتن مرا بیشتر سر ذوق میآورند و گاهی که این شور را در چشم شاگردان میبینم، اشتیاقم دوچندان میشود.
بعد از برگشتن و خوردن نهار و استراحت، سری به کانال تلگرامیام میزنم؛ نوشتهای را که از قبل آماده کردهام دوباره مرور میکنم و همرسانی میکنم. مطالب چند کانال مورد علاقهام را دنبال میکنم، از جمله کانال «مدرسهٔ نویسندگی».
با اینکه تکلیف دورهٔ شعر جناب کلانتری را ارسال کردهام، اما باز هم اینقدر برایم جذاب است که در موردش فکر میکنم و مطالب جدید را یادداشت میکنم و به فهرست تکلیف کارگاه «خودواژه» کلماتی را اضافه میکنم. چقدر از انجام این تکالیف لذت میبرم و برایم مثل بازی و سرگرمی دلخواه جذابیت دارند.
شکر خدا، امروز هم توفیق حضور در «وبینار نویسندهساز» را پیدا میکنم و مثل همیشه از استاد و دیگر دوستان میآموزم و لذت میبرم. هر وقت که در این وبینار شرکت میکنم، احساس پویایی عجیبی دارم و بودن در جمع دوستان ادبدوست، برایم قوتقلب بزرگی در زمینهٔ نوشتن است.
شب، داستان کوتاهی از سید ابراهیم نبوی را که استاد معرفی کردهاند، مطالعه میکنم. داستان سبک بسیار متفاوتی با نوشتههای دیگر دارد و از خواندنش لذت میبرم و باز هم به حسنِ سلیقهٔ استاد آفرین میگویم.
باز هم نوشتن و شعر خواندن همراه من است و در نهایت، مروری بر درسهای فردای مدرسه.
باورم نمیشود هفتهها مثل برق و باد میگذرد؛ انگار همین دیروز بود مدرسه رفتم و حالا آبان هم کمکم به نیمه نزدیک میشود.
https://t.me/sairosafaredell
گزارش نیک به تاریخ ۴ آبان ۱۴۰۵
/خلاصه/
حوصله بال و پر دادن ندارم. روزم خیلی روز عجیبی نبود و حتی خیلی پربازده هم نبود ولی روزی بود از روزهای دگر.
طناب زدن، مسواک زدن
لباس پوشیدن، پادگان.
پادگان، خورتین(اشاره به گزارش نیک روز قبلم)
خورتین، پادگان.
خانه، کتاب بوکوفسکی
خواندن و ادامه، انجام ندادن و نرساندن پوستر، بیرون رفتن با بچهها، وقتکشی.
ندیدن فیلم و سریال و برنامه ریزیام هم کامل نشد.
جمله قصار امروز:
“سلام.”
-ناشناس!
شاید هرگز فرصتی فراهم نشود برای آن که سدهای یخین را بشکنیم و روانهٔ این هموارگی شویم.
باران میبارد. نمنم. مثل کسی که میخواهد اشک بریزد اما نمیتواند. بعد از تلاشی فراتر از توان، صورتش کمی تر میشود. وضعیت آسمان شهر ما نیز چنین است، خشک و تر. قطرات در هوا میرقصند یا بر دیوار کوبیده میشود یا پیش از آمدن در هوای گرم خشک میشوند.
امروز روزِ سنگینی بود از نظر درمان. درد هست. میآید و نمیرود. مسکن هم تسکینش موقت است. آنقدر سوزن و تراشکاری داشت که مخروبه شد آنجا.
شانس آوردم نوبتم پس از وبینار بود.
وبینار را بودم. آزادنویسی کردم و کلمات هفتهام را که غنی بودند از اتفاقات و حال خوب و درد و استرس و بیخوابی روی کاغذ ریختمشان.
متنی نوشتم از مشق مشقتبار زندگی.
با گروهی که به تازگی به آنها ملحق شدهام. جلد اول کتاب مادران و دختران را آغاز کردم و سه فصل را همزمان گوش دادم و خواندم. لذتبخش بود. آخر من فایل صوتی گوش نمیدهم. مخصوصا رمان را.
پیادهروی در ده دقیقه و ایدهقابی.
پختن غذایی سالم، سبک و خوشمزه برای شام.
و خریدتراپی با چند خودکار و یک دفتر جدید.
پوستر دوره شعر را نصف شب دیدم. همان موقع واریز کردم و رسید را برای پشتیبان فرستادم تا جز شرکتکنندگان این دوره باشم.
https://t.me/zahraballampour
به دلیلِ آزادی خدانگهدار
✍️✍️✍️✍️
باید فقط نویسداری کنم
اما یک چیزی میگم یا فردا تیربارون میشم یا که خوبه میشنوام اما وسطِ نیست
نکتهای مهم ایهستهکه ای تمرین خیلی چیزها یاد گرفتم یعنی اگه ام گازخورد گیرم به دلم درد نمیکنه چو دیالوگ یاد گرفتم اونم به نحوِ احسن
خوب دخترم مریض شده خدانگهدار
https://t.me/sadegaalezadai
از کتاب «تمرین، راه و رسم ارائهی کار خلاقانه» میخانم:
«تمرین, نیازمند تعهد به مجموعهای از گامهاست نه یک معجزه.»
امروز در نویسندهساز ۱۵ دقیقه آزادنویسی کردیم. با اینکه از صبح دستم به نوشتن نمیرفت، تلاش کردم از تنشهایم بنویسم. در ادامه کلمه هم نوشتیم. در مقایسه با هفتهی پیش، دیدم که چه اندازه واژهی مشترک دارم.
و حالا فکر میکنم، میشود این سطرها را جوری بنویسم که کمی متفاوت باشند؟
نمیشود. وقتی تمام امروز را مابین کارهای خانه و بهانههای بیپایان نیلا گم کردهام.
انگار این روزهایم مثل یک ساعت شنی با همان سرعت پر و خالی میشوند. که اگر تجربههای هر چند ناچیز را نقاپم و گوشهای ننویسم، حتمن از دستم میسُرند.
سالواژه: رشد پلهای
گردآفرید، رؤیاپناه من،
امروز دیگر اشکی نریختم. درگیر روزمرگی و کمک به مادرم بودم.
با مادربزرگم دوتایی رفتیم پیادهروی در روستا. سگی که همیشه اطراف ویلایمان پرسه میزند، دنبالمان راه افتاده بود و ولکن نبود. کوچهپسکوچهها را قدم زدیم و پاییز را نفس کشیدیم.
راستی، امروز گربهمان هم دوتا از بچههایش را که پشت دیوار درخت گردو قایم کرده بود، آورد وسط حیاطمان. من خیلی ذوقزده میشوم وقتی این فسقلیهای ترسو را میبینم. با وجود اینکه وقتی به آنها نزدیک میشوی، خنگولانه فرار میکنند و بامزه به در و دیوار میخورند تا توی سوراخی پناه بگیرند، من حس نرمالو و جالبی از آنها میگیرم و کیف میکنم.
آهان، صبر کن عزیزکم! چیز بامزهتری یادم آمد برایت بنویسم. نصفهشبی اینستاگرام ویدیوی پنیر برشته را نشانم داد و هوس کردم بروم درستش کنم. خیلی چسبید. به یاد رشت و خاطرههایم افتادم. البته من آنجا این صبحانه را نخوردم، اما همین غذا برایم خاطره تداعی کرد.
صبحانه ای که شبانه خورده شد! ^^
دوشنبه ۴ آبان ۱۴۰۵
آقای هاروکی موراکامی عزیز
امروز حسابی پرکار بودم. از شما چه پنهان، تقریبن تمام روزهایم به همین شکل میگذرند. حتا اگر کاری هم نداشته باشم، برای خودم کار میتراشم. گاهی فکر میکنم باید نامم را از سمیرا به کارینا یا جنبوجوشینا تغییر دهم. شاید اگر شما این را در یکی از داستانهایتان مینوشتید، شخصیتتان در نهایت به نام تازهاش عادت میکرد و زندگیاش هم مسیر دیگری پیش میگرفت.
این روزها حسابی در دنیای ژاپن غرق شدهام. در ادبیاتش، سینمایش، مردمش و فرهنگش و مهمتر از همه، نظم تحسینبرانگیزش. گاهی احساس میکنم بخش بزرگی از وجودم ژاپنیست. انگار تکهای از من سالهاست در آن سوی دنیا زندگی میکند و من تازه دارم کشفش میکنم. از چشمهای بینظیرشان هم که نگویم.
این روزها یادگیری زبان ژاپنی را شروع کردهام. فعلن انگلیسی را بوسیدهام، میان کتابهای زبان اصلیام نشاندهام و تمامقد به ژاپن عزیزم چسبیدهام. بهزودی از کشفیاتم برایتان خاهم گفت. البته اگر این کشفیات در میانهی راه به کشف تازهتری منتهی نشوند و مرا با خودشان به هزارتوی دیگری نبرند.
راستی، این روزها مشغول خاندن «کافکا در کرانه» هستم. کتاب شما. از همان ابتدا مرا به مرز باریکی میان واقعیت و خیال برد. هنوز نمیدانم در پایان این سفر چه چیزی انتظارم را میکشد، اما شاید همین ندانستن است که مرا بیشتر به خاندن وامیدارد.
دوست دارم بدانم شما هنگام نوشتن چنین داستانی، از کجا میفهمید کدام اتفاق باید در جهان واقعی رخ بدهد و کدامیک باید در قلمرو رویا باقی بماند؟ یا شاید اصلن برای شما چنین مرزی وجود ندارد.
سختترین کار امروزم نوشتن دومین تمرین کارگاه شعر بود. چند روزی میشد که به آن فکر میکردم و هر بار تکهای مینوشتم. به نظرم این تمرین حتی برای شخصیتپردازی یک داستان هم بسیار مفید بود. خودم را جای شخصیت گذاشتم و سعی کردم تمام مراحل را با او حس کنم. هزاران عامل وجود داشت که میشد به آنها فکر کرد و نوشت.
کلاس نویسندگی پیشرفتهام هم تمام شد. هر بار که کلاسی به پایان میرسد، دلم میگیرد. انگار بخشی از من تغییر میکند. عادت کردهام بارها به صداهای ضبطشده گوش بدهم و هر بار نکتهای تازه از میان حرفها بیرون بکشم. بااینحال، هنوز ضعف بزرگی دارم. وقتی در میان گفتوگو هستم و پاسخ دوستانم را میشنوم یا میخانم، نمیتوانم همزمان فکر کنم.
شاید بخشی از ذهنم تکبعدی باشد. در مدرسه هم همینطور بودم. معلم سوالی میپرسید و من تازه به خودم میآمدم که پاسخ را بگویم، با شنیدن صدای دوستانم و میان آن همه صدا، محو میشد. انگار ذهنم اتاقی بود که با ورود صدای تازه، چراغش خاموش میشد. هنوز هم گاهی همین اتفاق میافتد و من میمانم و فکری که نوک زبانم بود، اما دیگر پیدایش نمیکنم.
شاید برای همین است که هنگام تمرکز، بهخصوص هنگام نوشتن، موسیقی بیکلام گوش میدهم. با شنیدن آن، جهان اطرافم از حرکت میایستد. بعد فقط من میمانم و ابزار نوشتنم. گذر زمان را حس نمیکنم و چنان در خیال غرق میشوم که گاهی فقط پایان موسیقی میتواند مرا به جهان برگرداند. یکی از کشفیات جالبم هم این است که با هر موسیقی، شیوهی نوشتنم تغییر میکند. بعضی موسیقیها مرا به سمت جملههای کوتاه و بریده میبرند و بعضی دیگر، کلمات را در ذهنم به راه میاندازند. نمیدانم شما هم هنگام نوشتن موسیقی گوش میدهید یا ترجیح میدهید سکوت، تنها همراهتان باشد. اگر روزی فرصتی برای پرسیدن یک سوال از شما داشته باشم، شاید همین را بپرسم.
امروز برنامههای نشست را هم سامان دادم. برای آن یکی نشست نیز گفتوگویی تلفنی داشتم و حالا این هزارتو کش میآید و در خودش میپیچد. هر بار خیال میکنم یکی از راهروهایش را پشت سر گذاشتهام، دری تازه باز میشود و مرا به مسیر دیگری میکشاند. گاهی با خودم فکر میکنم شاید زندگی همین باشد. مجموعهای از راهروها که در بعضی از آنها با اطمینان قدم میزنیم و در بعضی دیگر، حتی نمیدانیم چرا واردشان شدهایم.
راستش را بخواهید، آقای موراکامی، گاهی دلم میخاهد یک روز هیچ کاری نکنم. نه برنامهای بچینم، نه چیزی بنویسم، نه به فکر فردا باشم. فقط بنشینم و بگذارم ساعتها بیآنکه از من اجازه بگیرند، بگذرند. اما بعید میدانم بتوانم. ذهنم مدام چیزی برای کاوش پیدا میکند. حتی وقتی بدنم خسته است، فکرهایم هنوز در راهاند.
کتاب را که تمام کنم از آن برایتان خاهم گفت.
دوستدار شما
◉‿◉
-داشتم میخوابیدم.
کلنجار میرفتم که بکنم تنم رو از رو زمین، برم دوش بگیرم چون که سرده چهارساعت دیگه، قبل رفتن به کلاس انجامش بدم.
اما یادم افتاد، نوشتن هست. چرا همین خمار افتاده بر زمین رو کش ندیم؟ حس آدمی رو بهتر میکنه.
-صبح، بعد از بیداری، سوالاتی که دیروز تمرین کرده بودم رو مرور کردم.
به لطف چندبار حلکردنهای روز اول، و خلاصهنویسی از روش حل کردن، به آسونی تونستم حفظ کنم و امتحانم رو عالی بدم.
-پیاده روی کردم. یه تیکه بزرگ از مسیر رفتن به دانشگاه و تمام مسیر برگشت.
-دلخوریهام از دوستم رو بهش گفتم. چون رابطهمون برام مهمه و نمیخوام که با “هزار دلگیری کوچیک”¹ تهدید بشه
¹ “هزار دلگیری بسیار کوچک بیشتر عشق و دوستی را تهدید میکند، تا یک دلخوری بزرگ”
-محمدرضا شعبانعلی
آنچه گذشت:
- صبح قبل از رفتن نیم ساعتی نوشتم و ده دقیقهای کتاب خاندم.
– مسیر رفتن به دانشگاه
– خودِ دانشگاه
– کلاس چاپ و استادی که علاوهبر عقدهای، غرغروهم است.
– کلاس کتابت که نمیدانم چرا ۴۵ دقیقهی کلاس را به تعریفِ ترتیبهای حکومتهای اسلامی در ایران پرداخت، بدون اینکه بگوید درکدام حکومت چه خطی استفاده میشد و چه آثاری ماند. هر سوالیهم پرسیدیم گفت میگویم حالا برایتان و نگفت که نگفت. فقط آنجا که پسری گفت مگر بعد از محمد، علی امام نشد؟ گفتیم خب چرا، ولی اینی که ما میگیم خلافته نه امامت. و نفهمیدم که واقعن نمیفهمد یا خودش را زده به نفهمی که بامزه جلوه کند و خنده بگیرد.
– دوباره قهوه. خوشم آمده از قهوه. کنارش کیک سهشیرهم خریدم. خوشمزه بود. میتوانست بافت بهتری داشته باشد، اما بد نبود درکل. دختر یادش رفت حساب کند. برگشتم و گفتم. حساب کردیم اما حالا دیدم فقط کیک را حساب کرده. چهارشنبه باید بروم و بگویم قهوه را هم بحسابد.
– تمرینجا. آمدم بگویم آقای ابوترابی، گفتم آقای ماهانی. اینهم از سوتی روز.
– کلاس آخر، خوشنویسی. هیچکاری نکرده بودم. نشستم به انجام تمرینها. آخریننفر صدایم میزد. چون هفتهی پیش را غیبت داشتم. تمرینها تمام شد. نگاهکی انداخت و راضی بود و تمام.
– در مسیر برگشت گوش دادم به کلاس آنلاین وصایا. فقط هوووف و دیگر هیچ.
– وبینار. آزادنویسی و آخیش و فهرست کلمات هفتگی و بررسی با فهرست هفتهی پیش و نگاهی به خود.
– خاب. خاب زیاد. اول روی مبل. سرما. بعد پریدم توی تخت. با همان آرایش مانده از صبح. اما آنقدر خسته بودم که نتوانم توجه کنم. باز خاب. خابیدن تا رسیدن آبجی و شوهرش.
– بیدار شدن توسط آبجی. با ماساژ فراوان و نازنازی شدن. اینهم مزایای تهتغاری بودن خانه و خانواده. لوسهم خودتانید.
– نوشتن رخدادکی از روز. انتشار در کانال. شد ۱۵۰ روز که پیوسته نوشتم و منتشر کردم. ذوق.
– دورهمی و حرف و بازی و خنده و کلکلهای همیشگی با شوهرآبجی.
– دوست دارم فیلمی ببینم پیش از خاب. اما فکر کنم خاب زودتر ببرد من را.
امروز سرکلاس زبان داوطلب شدم که درس را بخوانم. برای کوییزش تقلب کردم. سر کلاس رضایی صدبار سوال پرسیدم. بعد از کلاس وقت خواستم که صحبت کنم. ده دقیقه صحبت کردم. درمورد کارآموزی گفتم. خیلی خوشحال بودم بخاطر صحبتی که روزها عقب میانداختم و حالا انجام داده بودم. بخاطر تقلب هم خوشحال بودم، چون رضایی گفته بود آدم باید جرأت تقلب کردن داشته باشد. انگار صد سال یکبار تقلب کردن، حکمی است برای اثبات گاگوگل نبودن. فهمیدم دیشب رئال بازی را برده. سر کلاس فارسی، ساکت و حوصله سر رفته بودم. بعدش رفتیم چایی خوردیم. جاهای ندیده دانشگاه را دیدیم. رفتیم سمت خوابگاه پسران و خوابگاه متاهلی. زنگ زدیم و فرار کردیم. آمدم اتاق و تلاش کردم نخوابم. فاطمه لپتاپ را برده بود و نه اکسل کار کردم و نه درس خواندم. خوابم میآمد و هنوز حوصله سررفته بودم. پیاماس بودن، گریهام را درآورد. زیاد. چشمانم سرخ بود. راه به راه فیش فیش. کمی که سرخ نمیشدم موقع گریه، کل صورتم سرخ بود. گریهام میآمد و نمیدانستم برای چه دارم گریه میکنم. غمی هم روی دلم بود. یکی از بچهها زنگ زد و گفت میخواهیم سوال حل کنیم، گریه را پاک کردم و رفتم پیششان. بیکاری دیوانهام میکند. پیاماس بیشتر. البته که چیزی نفهمیدم از حل کردن. بد نبود آنجا بودن. کاش بخوابم. امروز بس. ظرفیتم پر است.
#روزمره
روز واژه: مودروز (مودروز: روزی که در آن هزار احساس مختلف را پشت سر هم تجربه میکنی.
روزمود: روزی که خودش، با مود دلخواهت یکی است. بابت میل. طبع دل.)
تاریخ: ۵ آبان ماه ۱۴۰۵
لوکیشن: از ته قلبم نمیخواهم مجازی شود. حرص، تجربه جدید، آدم حسابی.
امروز را فقط دویدم. از آشپزخانه تا میز مطالعه. از میز مطالعه تا پذیرایی. از آنجا تا حیاط و…
آنقدر شلوغ بودم که فراموشم شد با دوستم قرار گذاشته بودیم با هم شعر حفظ کنیم. حتی حوصلهام نمیکشد گزارشم را کمی کِش بدهم. خلاصهاش همینکه درس و کمی کتاب و کلی کارِ خانه. آخر شب با دوستهایم چت کردم چند دقیقهای و برای کسی هم طوماری از فضائل مدرسهی نویسندگی و استاد نوشتم. آنقدر تعریف کردم که خودم خجالت کشیدم از بلندی پیامم. همین و دیگر هیچ.
۴ آبان| شمارهی سی و یکم
توی سرما و یخزدگی بیدار شدن. به زمین و زمان و مورنینگ فحش دادن. پیادهروی در سوز اول صبح. توی مورنینگ خوابیدن. توی اورژانس دعوا دیدن. جانانه غیبت کردن. درس خواندن. پیاده برگشتن. خوابیدن. خوابیدن. درس خواندن. آزاد نوشتن. از روزهای بیوبینار و کمنویس و کمخوان غر زدن. انتظار فردا را کشیدن.
سالواژه: ثمربخشی
سری به کتابخانهها وکتابفروشیها زدم کتاب شرق بنفشه شهر مندنیپور به امانت گرفتم هنوز خاندن آن را شروع نکردم و از پیداکردنش خوشحالم.
امروز کم نوشتم.
وبینار نویسندهساز و استاد و جنابسروان ولم کن و آزادنویسی و فهرست هفتگی کلمات.
به یک دورهمی دخترانه رفتم و حال و هوایی عوض کردم.
دوشنبه ۴ آبان ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
روی مبل دراز کشیدهام. نیمی از پتوی نازک مسافرتی تنم را پوشانده و نیمی دیگر رهاست. هم احساس گرما میکنم، هم سرما. هم دلم شکلات میخواهد، هم احساس سیری میکنم. هم کلی برنامه برای امروز دارم و هم خستهام. میان تضادها گیر افتادهام.
به فایل وبینار نویسندهساز دیروز گوش میکنم. استاد کلانتری وبینار را با داستان کوتاه جالبی از سیدابراهیم نبوی شروع میکند. سبکی متفاوت در نوشتن؛ زیر سؤال بردن خود داستان. از داستانها و نوشتههایی که بوی نو میدهند خوشم میآید.
استاد از بچهها میخواهد تجربههای خودشان از گزارش نیک را در قالب یک جمله بنویسند. شنیدن تجربهها باعث میشود دست به قلم بشوم و گزارش نیکم را در میانهی روز بنویسم.
برای من گزارش نیک، نگاهی دوباره به روزیست که از سر گذراندهام. روایت لحظههاییست که بهسادگی از کنارشان گذشتهام. روزهایی که به نظر خیلی معمولی میرسیدند، اما حرفی برای گفتن داشتند.
آخر شبها، با ذرهبینی کوچک، به اتفاقات روزم میاندیشم.
امروز چه کارهای نیکی انجام دادهام؟
چه چیزی آموختهام و چه احساساتی داشتهام؟
قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن، به نظر میرسد که هیچ حرفی برای گفتن ندارم. اما آرامآرام، با اندیشیدن به اتفاقات، کارها و گفتوگوها، میبینم که هر روزم با روز قبل متفاوت است.
ثبت خاطرات برای من جایگاه ویژهای دارد. قبلاً بیشتر از لحظات مختلف زندگیام عکس و فیلم میگرفتم و حالا مدتهاست که لحظهها را در قالب گزارش نیک روایت میکنم.
میدانم که سالها بعد، با خواندن روزنوشتههایم، دوباره به حسوحال این روزهایم برمیگردم و عمیقاً میتوانم به انسانی که بودهام و تجربههایی که کسب کردهام، لبخند بزنم.
به امید اینکه روزی آنقدر قلمم پخته شود که تجربههایم به کار دیگران هم بیاید.
امروز صبح پاهایم کمی درد میکرد. از تأثیرات ورزش دیروز بود. دمای بدنم هم مدام تغییر میکرد. یک لحظه از سرما، خودم را با لباسهای پشمی و جوراب ضخیم میپوشاندم و لحظهی دیگر احساس گرما میکردم و دوباره لباس نازک تابستانه میپوشیدم.
کمی که دمای بدنم متعادل شد، فهرستی از کارهایم نوشتم. اول روتختی را که تازه شسته بودم، به کمک مامان روی تخت کشیدم.
سپس شروع کردم به تمیز و مرتب کردن میز آرایشم. قصد دارم حتیالامکان رویش را خلوت کنم تا حس بهتری داشته باشم.
وقت ناهار شد و نیمهکاره رهایش کردم.
امروز هم بخشی از کتاب شبهول را خواندم. دلم میخواهد تا قبل از به دنیا آمدن لیلیا تمامش کنم.
ولی فرصت نمیکنم.
روزها خیلی کوتاه شده و شب دراز است. حوصلهی من هم که این روزها تنگ.
بعدازظهر که سعید به مغازه رفت، به اتاق خواب رفتم و حاضر شدم.
امروز باید حداقل یک ساعت پیادهروی میکردم.
مامان هم همراهم آمد. نسبت به دفعههای قبل گامهایش سریعتر شده و کمتر غر میزند.
میگوید: «خدا را چه دیدی، شاید با این پیادهرویها کلسترولم پایین آمد و کمردردم بهتر شد.»
مامان و دختری، با نوهای که در راه است، کوچهوخیابانها را طی میکنیم. از کنار بیمارستان ولایت رد میشویم. زنی آبستن، مثل من، از بیمارستان خارج میشود. مامان میگوید: «الهی هیچکس گرفتار نباشد و همه برای بارداری به بیمارستان مراجعه کنند.»
از کنار شالیزار عبور میکنیم، به کمربندی میرسیم و میبینیم سکویی که جای استراحتمان است، توسط پسر جوانی اشغال شده. بدون استراحت برمیگردیم.
این بار روی نیمکت روبهروی بیمارستان مینشینیم. استراحتی موقت میکنیم و کمی از شربت زعفران و عسلم میخورم تا انرژی بگیرم. لگن و کمرم درد میکند. انگار که دخترکم هم تلاش میکند.
این بار مسیر دیگری در پیش میگیریم. تا نزدیک میدان امام میرویم. به قول مامان، این طرف خیابان آبادتر است. چراغها نورانیترند و مغازهها شلوغاند.
از کنار چند کافهی صبحانه و رستوران رد میشویم.
قرار میگذاریم یک روز صبح حتماً برای صبحانه به اینجا بیاییم.
آنقدر درد لگن و کمرم زیاد شده که تصمیم میگیریم برگردیم.
روبهروی خانهی یکی از همسایهها، مبلی سهنفره گذاشتهاند. به مامان میگویم انگار برای ما گذاشتهاند که استراحت کنیم. از تصور اینکه روی این مبل قدیمی در کوچه بنشینیم، خندهمان میگیرد.
به خانه که میرسیم، مادرشوهرم در حال نماز خواندن است. هر یک به اتاقهایمان میرویم. روی تخت دراز میکشم و دوباره شبهول میخوانم. کمرم خیلی درد میکند. لیلیا هم به جنبوجوش افتاده. شکمم با موجهای بزرگی تکان میخورد. از آخرین تکانهایش لذت میبرم و خدا را شکر میکنم.
دقایقی بعد، مامان کمرم را با روغن اسطوخودوس ماساژ میدهد. همزمان چند سوره از قرآن را زیر لب زمزمه میکند. آرام میشوم. دستهایش شفابخش است.
سپس روی توپ مینشینم و ده دقیقهای حرکات چرخش لگن را انجام میدهم.
امروز پلهنوردی هم کردهام، اما دیگر توان بیشتر ورزش کردن را ندارم. هر لحظه درد و انقباضهایم بیشتر میشود.
خیلی گرسنهام. زودتر از بقیه شام میخورم. از مادرشوهرم میپرسم: «شده در گذشته کسی بچهی مرده به دنیا بیاورد؟»
میگوید نباید به این چیزها فکر کنم و خوبیت ندارد، اما بله، چرا نمیشده. آنقدر بچهها بودند که بعد از چند ماه، بهواسطهی بیماریهای مختلف میمردند. چه بچهها که سقط میشدند و کسی دلیلش را نمیفهمید.
اشاره میکند که اولین فرزند جاریاش، بر اثر ویروس سرخک، چهار ماه بعد از تولد جان داده است.
عمیقاً دلم برای زنهای قدیم میسوزد. خدا را شکر که امروزه آنقدر در عرصهی پزشکی پیشرفت داشتهایم که جلوی خیلی از بیماریها گرفته میشود.
مامان از رفیق خواهرم میگوید که بهتازگی صاحب دو فرزند شده؛ البته از طریق رحم اجارهای. یک دختر و یک پسر. میگوید دلش برای آن زنهایی که برای پول تن به این کار میدهند، میسوزد. خیلی سخت است ۹ ماه بچهی کسی را در شکمت بزرگ کنی.
میگویم فکر نمیکنم نسبت به آن کودک احساس مادرانه پیدا کنند؛ انگار که از اول امانتی در شکمشان قرار داده شده و یک روز باید دل بکنند.
میگوید من حتی فکر نمیکنم مادری که کودک را بزرگ میکند هم اوایل چندان حس مادرانهای داشته باشد؛ آخر بچهی همسرش است و در شکم دیگری رشد کرده.
چقدر دلم برای بچه میسوزد که از شیر مادر محروم میماند.
در نهایت به این نتیجه میرسیم که جای آن دو مادر نیستیم و نمیتوانیم احساساتشان را قضاوت کنیم.
آخر شب، ادامهی سریال شهرزاد را نگاه میکنیم. حین فیلم دیدن، ناخنهایم را لاک میزنم و مقداری میوه و شکلات و چیپس میخورم. ران پاهایم از شدت ورزشهای دیروز درد میکند. فردا هم کلاس بارداری دارم.
همستر زیادهگو میگوید: امروز گزارش نیکت را طی روز نوشتی و آخر شب تکمیلش کردی. اگر هر روز این کار را انجام دهی، آخر شب اذیت نمیشوی و چشمهایت خواب نمیرود.
آرزو میکنم فردا، پرانرژیتر و خوشحالتر باشی.
⸻
🌿 نمرهی امروز
🚶🏻♀️ حرکت و ورزش: ۸
🌬️ مدیتیشن و تمرین تنفس: ۱۰
🤰🏻 مراقبتهای آمادگی زایمان: ۸
🥗 تغذیه و آب: ۷
✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۱۰
📖 خواندن و شنیدن: ۱۰
📱 تولید محتوا و آفرینش: ۰
💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
❤️ روابط و محبت: ۱۰
😴 استراحت و خواب: ۱۰
امتیاز امروز: ۸۳ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
روشنتر از صدایِ شب
هیچ آفتابی ندیدهام
اگر چراغی برای نوشتن باشد.
– سید علی صالحی
بعد از یک هفته به ورزش برمیگردم. مربی میگوید چون حالت خوش نیست، امروز را سبک ورزش کن، وزنه سبکتر بردار، تکرارهای در حد توان برو تا ریکاوری بهتر انجام شود و دوباره به روتینت برگردی. میگوید باید انرژی و توان برای ادامهی روز هم داشته باشی. مربی خیلی مهربان و حرفهای حواسش بهم هست و یادآوری میکند که این حرکت را ۱۲ تا نزن، تا جایی که توانستی بزن اما من نه وزنهای کم میکنم نه تکراری را کمتر میکنم. مثل همیشه ادامه میدهم و تیک لامصب را میزنم. بدنم از پسش برمیآید حتا اگر تحت فشار باشد. بهش افتخار میکنم. گاهی که بدنم خالی میکند، انرژی روحیم مرا بالا میکشد. دیروز چند جانِ اضافه ذخیره کردم. امروز را مدیونِ تلاشهای منِ دیروز هستم. نام نجاتدهندهات را از آینه بپرس.
بعد از ورزش ولی دیگر به خوابی زمستانی میروم و در تخت میمانم تا وبینار نویسندهساز، که آزادنویسی به همراه همسفران مرا به پشت میزم میکشاند. ۱۵ دقیقه از هر وری مینویسم و در هنگام نوشتن تصمیم میگیرم که بعد از وبینار بروم پیادهروی. خیلی وقت است که پیادهروی نکردم.
لباسهایم را میپوشم و از خانه میزنم بیرون. دیدن آدمها و بودن در دل اتفاقاتِ در حال رخ دادن، مرا به جریان زندگی وصل میکند. حالم خیلی بهتر میشود. پیادهپیاده به خانه پدری میرسم. مادر را در آغوش میگیرم و پناه غمهایش میشوم. تحمل رنج و غمشان را ندارم. با دلی پر از غم خانه را ترک میکنم البته قبلش هم با وروجک حسابی بازی میکنم. او تنها اتفاق خوش این خانه در اینروزهاست. به پیادهروی برمیگردم و سر راه پولهایم را به شاخ گاو میزنم. قیمت مقوا هر بار که میخواهم بخرم صد تومانی میآید سرش. قیمتها واقعا عصبانیام میکنند. اما کاری نمیتوانم بکنم. از چیزهای زیادی هم بزنی، به خودت میآیی میبینی هیچکاری نمیکنی و جیبت همان اول ماه خالی میشود. غرغرکنان به خانه میرسم.
تمرین رونویسی را انجام میدهم. از روی داستان «سایهی تن درشکهچی» مینویسم. چه جملات طولانیای. برای فهمش بلند هم میخوانم تا بفهمم دارد چه میگوید.
بعد از آن تکلیفهای دوره شعر را مینویسم و شعرهای زیبای جزوه را میخوانم. شعر اول متنم هم از همین جزوه برداشتهام.
بعد از آن هم بندوبساط خط را میآورم. تمرینهای گذشتهام را نگاه میکنم و خاطراتم جلوی چشمم میآید. چه روزهای پرخاطره و دنجی بودند. دلتنگم. برای آن نقطه روشن شهر، که به دور از ازدحام زندگی، به شجریان و صدای کشیده شدن قلم استاد روی کاغذ چموش گلاسه گوشِ جان میسپردیم. دیگر هیچچیز مثل قبل نیست. آن موقع جنگ را در تصور هم نداشتیم. شروع کردم به پهن کردن وسایل. و تمرین حرف الف. گرفتن قلم، حافظهام را به کار میاندازد. نیمقلم، تمامِ قلم، میزان جوهربرداری، و آخ از صدای کشیده شدن قلم روی کاغذ.
ظرف شادیام را که پر کردم، با ح گپ میزنیم و به روش خودمان قربانصدقه میرویم و بعد هم سریالمان را میگذاریم و لالا.
راستی امشب ماه کامل بود و بالای سرِ شهر، میدرخشید. از دیدنش سیر نمیشوم.
گزارش نیک
فاطمه شَبِّه
۴ آبان
گزارش نیک
امروز دانشگاه یک دانه کلاس داشتم.
اول دوچرخهام را برداشتم، تا مترو رکاب زدم و داخل مترو غلوزنجیرش کردم.توی مترو نشستم، چهلدقیقهای.
چهار تا پلهبرقی رفتم بالا و منتظر اتوبوس شدم، سوار اتوبوس شدم.یک ربع بعد پیاده و چند دقیقهای پیادهروی تا رسیدم دانشگاه
.کلاسمان لغو شده بود.
سوار اتوبوس شدم و رفتم یک جای خیلی دور. کافهای نشستم؛ بدون آنتن و بدون اینترنت.
کمی نقاشی کشیدم و داستان کوتاهی از هاینریش بل خواندم.
داستان اول را بهطور کامل نفهمیدم و داستان دوم را درک نکردم.ناهار را در رستوران کرهای با ساحل بودیم.در راه برگشت، با اختلاف، شیرینترین خواب این چند ماه را داشتم.
شب در کافهی ایرانی بازی فوتبال دیدیم. خوش نگذشت.
سالواژه/ فصلواژه: حرکت
کل صبح در گیرودار اسبابکشی بودم. وسیله جمع کن و اینور و آنور بکش. عصر با بابا راه افتادیم سمت قوچان. تنهایی با بابا خوش گذشت. زیرآبی رفتیم و قوچانگردی مختصری کردیم.
هوای بارانی از نو زندهام کرد. یک آن سرم را از شیشه بیرون کشیدم و با تذکر جدی بابا مهار شدم. توی دلم قول دادم با باران بعدی خشک نمانم.
رسیدنم به خوابگاه مصادف شد با رفتن مریم و آمدن زینب.
مریم میدرخشید. خوشبحالش. پسر مردم را میگویم. یعنی دیت با همچین خانم نایسی چه حسی دارد؟
زینب ولی به نظر کمانرژی آمد. مثل همیشه نبود. توی تختش خزید و پرده را هم کشید.
جابهجایی وسایلم ساعتها زمان برد.
بله دوستان. ساعتها. خیلی بود. خیلی.
کارم که تمام شد اهم اوهوم کنان زینب را از تخت بیرون کشیدم و سوال جواب کردم. عصبی بود. طبق معمول سرِ بچهبازیهای عرفان.
مریم هم از دیت آمد. خوشحال بود و راضی و کمی بدخلق. همین بین بود که طهورا پیشنهاد داد برامان تخم مرغ بشکند. چشمزخم و این داستانها.
تازه یاد گرفته بود و ذوقش را داشت.
زینب را نشانیدم و سر اسم شیما تخممرغش پودر شد. حالا اینکه شیما کیست و چیست بماند.
مریم هم سر اسم آرش. خروس.
این ماجرا هم سری دارد دراز.
تا شب با هماتاقیها حرف زدیم و این وسط بیسکوییت توی کره زدیم و خوردیم.
دوستان شام داشتیم ولی بحث آنقدر گرم بود که هیچکس حالِ آماده کردن شام نداشت.
آخر شب هم هر کی رفت توی تخت خودش.
تکهی موردعلاقهی روزم بعد قوچانگردی با بابا همین بود.
وقت گذراندن با خودم. کمکم سردرد مزمنم کم شد و حالم سرجا آمد. همین که اندکی تنها باشم از کل روز برایم کافیست.
قانعم. خوشبحالم.
https://t.me/ravaanehh
گزارش نیک امروزم
– نوشتن صفحات صبحگاهی
– پرستاری از مادرم که درگیر زخم دیابتی شده و درد میکشد. به حرفهایش گوش میدهم و قانعاش میکنم که ناراحت نباشد وگریه نکند.
-مطالعه رمان مادران ودختران
– آزادنویسی به همراه دوستان در نویسنده ساز
-شرکت در وبینار خانم علیزاده
– جزخوانی قرآن
– درست کردن شام برای مهمانان
– رفتن به گالری دخترم به همراه مهمانانم
-سالواژهام: تدریس.
-صبح زود بیدار شدم. کمک مامان مرغ را گذاشتم بپزد. کلی ادویه هم زدم بهش.
-برنج را آبکش کردم و دم گذاشتم.
-ظرفها را شستم.
-سیبزمینی خلالی درست کردم.
-مرغ را سرخ کردم.
-ناهار زدیم.
-پخش زمین شدم. خوابم برد.
-بیدار که شدم، هوا تاریک شده بود.
-ظرفهای ناهار را شستم.
-برای شام سیبزمینی پاک کردم دوباره.
-برنج را گذاشتم گرم شود. سیبزمینیها را هم سرخ کردم.
-بعد شام رفتم سراغ نوشتن.
-نوشتن را با گزارش نیک به پایان رساندم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
چون همه تصمیم گرفتهاند امشب را زودتر بخوابند، من مجبورم گزارش نیکم را کوتاه بنویسم.
بیشتر وقتم توی دانشگاه گذشت ولی بین کلاس ها کمی کتاب خواندم، پیاده روی هم کردم.
امتیاز روزم خوب نیست. ترجیح میدهم به عددش فکر نکنم.
ذهن توسعهیافته و سنگ صبور کتاب هایی بودند که امروزم را زیباتر کردند.
🌿🌿
همیشه شروع کردن برام سخت بوده. شروع یه کار، شروع نوشتن،شروع داستان، شروع کارهای روزانه و شروع هر چیزی. چرا؟ یعنی چرا اینقدر شروع سخته.
به نظرم چون همیشه میخواستم همه چیز رو از قبل بدونم و بتونم پیشبینی کنم و اینطوری کنترل اوضاع راحتر میشه. بیشترین ترس آدمیزاد هم از همین ناشناخته هاست.
امروز موقع آزادنویسی از الگوهای تکرارشونده ای نوشتم که توی موقعیت های مشابه باعث شدن نتونم پیشرفت کنم.
تصمیم دارم توی همون موقعیت ها رفتار متفاوتی داشته باشم، مثلا کاری که مدت ها بود به تعویق مینداختم رو انجام بدم. البته الان هم برای یه سری هاشون قدم هایی برداشتم مثل همین نوشتن روزانه. امروز صفحات صبحگاهی نوشتم دوسش دارم باحاله هنوز چشمام نیمه بازه و حتی موهامو شونه نزدم دفتر رو باز میکنم سه صفحه مینویسم.
دیشب که خواب عجیبی هم دیدم نوشتمش. یه خوبی هم که داره همینه، گاهی خواب هامون با ما حرف هایی دارن و مهمن به نظرم باید ثبتشون کنیم. روزم رو با تمرینهای واکاویِ ذهنم شروع کردم. این روزا ذهنم نیاز داره که بهش خوراک خوب بدم.
توی وبینار تمرینجا از تمارین دوستان یادگرفتم و وبینار نویسنده ساز هم مثل همیشه عالی بود. فهرست کلمات این هفته رو نوشتم؛ نوشتن جزو بیشترین کلماتی بود که تکرار شد. میخواستم کتاب روزها در راه از شاهرخ مسکوب رو بخونم فرصت نکردم، فردا حتما میخونم. بعد وبینار رفتم پیاده روی و بعدش شام خوردم. دوباره نوشتم. برای صحنه نویسی هم امروز بین وبینارها تمرین کردم. حس خوبی دارم به نظرم بهتر نوشتم.
خدایاشکرت برای امروز و اینکه به حس درونیم اعتماد کردم و دوباره همراه شدم با مدرسه نویسندگی و این نوشتن،بودن در این جمع،آشنا شدن با استادی مثل شاهین کلانتری. یادمه چند سال پیش قبل آشنایی با مدرسه نویسندگی میخواستم برم کلاس و اصلن فکر نمیکردم کلاسهای نویسندگی میتونه اینقدر خوب و دوست داشتنی باشه. منظورم نوشتن نیست؛ خب نوشتن رو که دوست داشتم ولی چون مبتدی هم بودم فکر میکردم سخت و پیچیده باشه. با اینکه دو هفته شده یا سه هفته که توی کلاس نویسندگی خلاق شرکت کردم این حجم از ذوق نوشتن،تعداد کلماتی که روزانه مینویسم،شوق مطالعه،بیدار شدن به عشق نوشتن و تمرین و شرکت توی وبینارها واقعا برام دستاورد بزرگیه تو همین مدت کم.
امروز با خودم خیلی صحبت کردم و صدامو ظبط کردم. این یکی از تمارین کتاب چرا زیادتر حرف بزنیم بود. دوسش دارم و ادامش میدم.
ممنون خانم قبادی که از تجربهتون گفتید.من تو فکر بودم صدامو ضبط کنم.پس برم سراغ کتاب چرا زیادتر حرف بزنیم.
🌿🌿
امروز خانهای رفتم که غم گوشهوکنارش نشسته بود.
مراسم چهلم دوستم بود.
چشمانم پیِ خودش میگشت.
هنوز هم نمیخواستم باور کنم از جمع دوستانم کم شده.
در میان آن حجم از اندوه، چهرهی خندانش در قاب عکس، حالوهوای دیگری داشت.
انگار هنوز در خانه بود.
لبخندش به سخن آمد: «هنوز چیزی از حضورم در خانه باقیست.»
صدایش در گوشم پیچید.
همان تُنِ گرم و صمیمی.
چه چیزی بود که اینگونه مرا برآشفت؟
سایهی بلندش؟
مهرورزی بیدریغش؟
حرفهای پرتجربه و دلآرامَش؟
اشک از پلهی خاطراتم در میان صفی از سکوت لغزید.
واژههای نارسِ غم، اندیشهی بودنش را ذوب کرد.
دلم منجمد شد.
باورِ نبودن او، بر بیاو بودن پیروز شد.
حقیقت دارد زمان، درمان بسیاری از دردهاست؟
🌿🌿آخی. خدا رحمتش کنه خانمگل.
یک کار جالب هم این است که حین سومشخص نوشتن از خودت فرشته شوی. فرشتهی چپ یا راست شانهات. اینطور بدون توضیح و توجیهی هر دم گزارشی یک جملهای بنویسی از مشاهدهی ریزترین رفتارت.
از نوشتههای امروز فرشتهی شانهی راستم:
۱. توضیحندادن دلیل تصمیمهای ریز و درشت زندگیاش
۲. به زبان نیاوردن هر فکری که از سرش میگذرد
۳. احیانکردن روابط خاکخوردهاش از سر کنجکاوی
۴. تسلیم شدن
۵. بهمنزدن لحظهی دردناک
۶. ادامهدادن در ابهام
۷. مرور کردن بخشیدن خودش
۸. تظاهر نکردن
۹. عشقورزیدن به نقصان زندگی
۱۰. تقلید کردن
۱۱. ابراز دلتنگی کردن
۱۲. فحش دادن با صدای بلند
۱۳. کوشش برای گفتوگویی صمیمانه و صادقانه
۱۴. انجام تمرینهای تنفسی برای کاهش اضطرابی که اعضای بدنش را به دردآورده
۱۵. بوییدن سیب و نارنگی
۱۶. کار نکردن با گوشی در تاریکی
۱۷. بالاتر از حد مجاز نبردن صدای موسیقی حین شنیدن با ایرپاد
۱۸. فرصت دادن به غذایی که گمان میکرد دوستش نخواهد داشت
۱۹. آب کافی نوشیدن
۲۰. رسیدگی به فِر موی خود
🌿🌿مبیناجانم.
سالواژه: ارتباط
نیمی از روز سردرد بودن. رونویسی چند صفحهای از «اسطوره در جهان امروز». تمرین. کمی زبان خاندن. تمرینجا و نویسندهساز را بودن. پیادهروی کردن. تحقیق برای مقاله. خاندن «گلهای گوشتی» و ربودنِ کنجله و دهندره و بغلخابی.
آزادنویسی بیش از هر روز دیگری.
اسم و فامیل شما حس خوبی در من ایجاد میکنه
🌿🌿
گزارش نیک :۱۴۰۵٫۸٫۴
امروز عصر که به خانه برگشتم مقداری غذا خوردم .
و بعد ازآن مشغول پختن شام شدم.بعد ازشام مقداری تمرین آزاد نویسی را انجام دادم.فایل صوتی وبینار را گوش کردم وسپس کلمه زیر را انتخاب کردم وچند سطر درباره اش نوشتم.👇👇
دلتنگی…
من ودلتنگی چند صباحی هست که با هم رفاقت داریم.منتها رفاقتی که ارمغانی جز غم ندارد.
او از دوستی با من بهره میبرد.
اما من چی؟چه چیزی عایدم می شود؟جز مرور خاطرات تلخ وشیرین گذشته.
من چاره ای جز انتخاب او نداشتم.چون فقط او معنای حال من بود.
او می تواند بی نهایت رفیق داشته باشد. اما من
را هم ناخواسته رفیق خودش کرد.
من دلتنگی را نه ازسر عشق وعلاقه،بلکه ازسر اجبار انتخاب کردم.چون واژه ی دیگری مناسب حالم پیدا نکردم.
امیدوارم که روزی پایان این دوستی را جشن بگیرم.
روزهایم به بطالت دانشجویی میگذرد. اطرافم پر از ادمهای اضافی شده. ناچارم. رشتهمان بدی نیست. ادمها بد شدند. در واقع آدمهای خوب اطراف من نیستند. نه که بد باشند. کسلکننده اند. پسرک ۱۹ سالهی معتقد به دینی را فرض کنید که برای اولینبار با دختری حرف میزد. آن دختر نگونبخت هم منم که نمیخواهم دلش را بشکنم. سخت است. احساس مسئولیت به زمین و زمان داشتن.
پسرک را ولش کن. دخترکها هم جالبند. تا دیروز نگاهشان حالم را بهم میزد و امروز بهشان شکلات تعارف میکنم.
حس خوبی ندارد. این ادمها ادمهای من نیستند.
ادمهای من شکلات را از کیفم میدزدیدند، مرا به پیاده روی دعوت نمیکردند، نگاهشان حالم را بهم نمیزد، حرفهای بیمزهیشان برایم طعم شوری میداد و خاطرات. خاطراتیملس که دلت را نمیزند. خوب است. شوخی های به موقه و قهر های بهجا و خندههای بهجا.
من با این غریبه ها بازی میکنم، صحنهی این روز های زندگیام تئاتری شده که بازیگر های اصلیاش نیامدند و از ناشی ترین تماشاچیها خواستم نقش بازی کنند. اما!
هیچکس بغل های ریحانه نمیشود.
هیچکس خندههای بلند با چشمان بستهی سارینا نمیشود.
هیچکس برایم بافتنی زیر میزی نیلوفر نمیشود.
هیچکس برایم حسینی نمیشود که اخرش هم نشد دوست شویم.
من بزرگتر نشدم، دنیا کوچکتر شده و چیز های کوچیک واقعیترند.
شاید آدمی تا قبل از دانشگاه در رویا زندگی میکند.
من هنوز کوچه به کوچه اطراف این دانشگاه مسخره را، دنبال رویا میگردم.
اگر پیدایش کردی، روی صحنه بیاست، منتظرم بمان. من هم منتظرت میمانم.
🌿🌿
اکتشاف بیماری
سالواژهام: نظم
صبح صدای وبینار دیروز را شنیدم. باز حرف از دست نویسندهساز بود و داستانکوتاهی متفاوت. پیادهروی تیک. کلمهبرداری نه تیک. خب بیخیال. دیروز حتی گزارشنیک ننوشتم. اما امروز برای دیروز را چرا.
بعدش کلاس اول را بودم که حرف از خوشخیم و بدخیمهای کبد بود و استادش را دوست دارم. رفتیم که کمی وقت بگذرانیم. اما بعد بدوبدو که این استاد حساس است. این استاد هم نیم ساعت است که نیامده. من هم نشستم نوشتم. از دیروز و از صبح امروز.
خب این را هم گوش دادم. بحث از سلیاک بود. همین فقط گلوتن نخورید. درمان دیگری ندارد.
بعدش رفتیم بیمارستان برای گرفتن شرححال. بیماری پیدا کردم که هموپتزی داشت. سرفهی خونی. زود زود سوالهایی پرسیدم و یادداشت کردم و بعد بدوبدو تا کلاس عملی. معاینههای گوش و چشم. درجهت پیدا کردن پردهی صماخم فکر کنم شنواییام فدا شد. خودم همین بلا را سر دوستم آوردم. اما مهم این بود که نقطهی نورانی و سرخی که تو چشم باید میدیدیم دیدم و صماخ هم شاید دیدم. مطمئن نیستم. بعدش بستنی و حرف پشت سر مردم.
وبینار نویسندهساز. نوشتیم آزادانه و در توصیف اینروزها. کلمههایم خیلی متفاوت بودند چون هفتهی قبل اینجا نبودم. مکان انقدر تاثیر دارد.
بعدش نصف مشق شرححال را نوشتم و بدوبدو تا شام. رسیدم.
کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته جلسهی آخرش را هم بودم. مشتاقم کتاب تاریکی را بخوانم. داستانکوتاه جالبی خواندیم که قبلا هم شنیده بودمش. بالاخره منم گفتم آره آره یادم میآید قبلا هم خوانده بودیمش.
بعدش ادامهی مشقها و اختراعات. فکر کنم بیماری جدید کشف کردم. تشخیصم با هیچکدام از بیماریهای کشفشده دقیقا یکی نیست. شاید چندتا را باهم دارد؟ وای یادش بخیر. ترم پیش از بیماری پرسیدم شکایتت چیه؟ جواب داد که هموپتزی. من اصلا به رویم نیاوردم که نمیدانم چیست و فقط گفتم آهان آره. و پیش خودم فکر کردم آبرویت مهمتر است بعدا سرچ میکنی. بعدش اندکی درس خواندم. در حد نیم جلسه. دربارهی بیماریهای مری. چقدر امروز از بیماری حرف میزنم. همین فقط. این هم نامهای بود به تو گیتار عزیزم که دوری ازم و من دلتنگتم. فقط یکم دیر تصمیم گرفتم برای تو باشد.
حلزون میخواهد از زندان صدفش بیرون بجهد.
روز استراحت بود و چه کیفی داد. دارم زنده میشوم باز.
که باز بمیرم.
شببخیر.
بابالنگدراز عزیزم، سلام.
نامههای بدون جواب. همچنان. لابد فرصت نمیکنی. امروز خوب بودم. معمولی بودم. معمولی کسل و غمزده. همین که بیشتر از روزهای پیش، زبان خواندم، کافیست. مقالهای از چرندوپرند دهخدا خواندم و رونویسی کردم. باید مایههای طنزش را تشخیص میدادم. فردا کلاس طنزنویسی داریم. بابا بهنظرت برای کارشناسی ارشد اقدام کنم؟ تحصیلات آکادمیک ملولم میکند. کلاسها خوب بودند. خوب نوشتم و خوب گوش دادم. اینترنت هم جنون گرفته. امروز، خود را به آبوآتش زدم تا وصل شوم و سرزبان و نویسندهساز را باشم. نشد که نشد. اعصابم را خط خطی کرد. خوابیدم. موسیقی گذاشتم. به قدری آرامشزا بود که آزردگی را فراموش کردم. اما عبوس بودم. عبوس خموش. با هماتاقیها کلمهای حرف نمیزدم. بابا گاهی نمیتوانم با هیچکس حرف بزنم. حتی با شخص شخیص شما. با مادر تلفنی صحبت کردم. اینقدر خبرش را نگرفتم تا اینکه خودش پا پیش گذاشت. شاید بروند مشهد. من هم دلم حالوهوای معنوی حرم را میخواهد. پارسال از امام خواستم که رها شوم از رنجی که دارم. میدانید چه شد؟ عاشق شدم. قوز بالا قوز. عشق نافرجام. بابا جدایی عاطفی برای همه اینقدر دشوار است؟ هنوز هم گریه میکنم. اما دروغ چرا. تبوتاب اوایل را ندارم. خسته شدهام بابا. بیثمری و ناکامی با آدم اینکار را میکند. یادداشتی نوشتم و در کانالم هوا کردم. یک بخشاش بسیار خلاقانه از آب درآمد. خودم هم باور نمیکنم. پس این است معجزهی نوشتن. بابا مراقب خودت و من باش. برایم آرزوی صبر کن. صبر. کلید گشایش. باید صبر کنم. باید.
کانال من:
https://t.me/mrymsedaghat21
نوشتم
سرودم
پیادهروی کردم
اما
به خیلیکارها هم نپرداختم
نه از سر بیتوجهی
بلکه از روی مشغولیات زیاد.
امروز هم گذشت.
به سوی فردا🌷🌷🌷🌷
گزارش نیک شصت و هفتم.
می خواستم بنویسم اما خواب اجازه نداد.
سال واژه: ساده
بیدار شدم که برای ماساژ بروم، یهو دلپیچهی بدی یقهام را گرفت. تا آب جوش نعنا نخوردم، ولم نکرد. ماساژور حدسهایی برای ریشهی دردهایم داشت که وقتی با دکتر مشورت کرد، به بنبست خورد. دکتر گفت فقط مرا ماساژ بدهد که تا روز عمل اوضاع بدنم بدتر از این نشود. انگار زمان هم لج کرده است که نمیگذرد. وقت عمل نمیرسد.
بدنم حرارت داشت و درد میکرد. اسنپی گرفتم. انگار راننده اسنپ گوشهایش سنگین بود که هر بار باید داد میزدم تا جوابش را بدهم. بعد از خوردن دمنوشی، توی پختن ناهار به مادر کمک کردم. بعد از خوردن ناهار هم پتو را بغل کردم، خابیدم.
وقتی بیدار شدم، به نویسندهساز رفتم. دیدم میخاهند آزادنویسی کنند. همراهشان شدم. با نوشتن کمی از ناآرامیها و نشخوارهای ذهنیام، نفس راحتی کشیدم. کلمه هم نوشتیم. انگار این هفته امیدوارتر به نظر میرسیدم.
بعد هم با پروژهای که باید برای دانشگاه آماده میکردم کلنجار رفتم. وسطش هم خاهرم هی پارازیت میانداخت، چیزی از دیوانه شدنم نمانده بود. به جاهای نسبتن خوبی رسیدم. فردا باید بیشتر رویش کار کنم.
گزارش نیک| هفتاد سال زندگی، چند قرن داغ، و مادری که هنوز بازنشسته نشده است.
راستش گزارش امروز را خواستم متفاوت بنویسم در قالب نامهای به مادرم به مناسبت تولدش.
چون امروز تولدش بود اما من از دیروز باهاش قهر بودم. او بارها پشت در اتاق منتم را کشید. من تازه یادم افتاد ای وای امروز تولدش بود و چه تناقض بیرحمانهای اتفاق افتاد!!
شاید نوشتن این نامه ذرهای از نانیکیام را تقلیل دهد.
مامان جان!
امروز تولد توست. هفتاد سالت شد. یعنی وارد دههٔ هفتم زندگی شدی، دههای که آدم انتظار دارد بنشیند، چای بنوشد، نوهها دورش بچرخند و از خاطرات جوانیاش تعریف کند. نه اینکه همچنان درگیر اعصاب و روان دو فرزند بزرگسال باشد که هرکدام بهتنهایی میتوانند یک آسایشگاه روانی را به مرز ورشکستگی برسانند!
تولدت مبارک، مامان!
هفتاد سال تحمل دنیا مبارک.
هفتاد سال مادری مبارک.
هفتاد سال دویدن، ساختن، سوختن و باز هم بلند شدن مبارک.
راستش را بخواهی، نمیدانم از کجای زندگیات بنویسم. از زنی که بودی، از زنی که هستی، یا از زنی که زندگی با تمام قوا تلاش کرده زمینش بزند و هنوز موفق نشده است.
تو در مدت کوتاهی سه عزیزت را از دست داد، مادرت، همسرت و پسرت را. 😢😢😢
سه نفر از آدمهایی که هرکدام بخشی از جهان تو بودند. سه جای خالی که هیچکدامشان را نمیشود با دیگری پر کرد. سه بار داغ، سه بار خداحافظی، سه بار تکهای از قلبت را برداشتی و گذاشتی زیر خاک و بعد برگشتی خانه، چون ظاهراً زندگی برای آدمهای داغدیده باز هم رحمی ندارد!
دنیا حتی به تو فرصت نداد برای یکی از رفتنها درست عزاداری کنی که دیگری را از تو گرفت. انگار نشسته بود روبهرویت و میگفت: «خب، این یکی را هم ببینیم چطور تحمل میکنی!»
و تو تحمل کردی.
نمیدانم اسم این کار را باید قدرت گذاشت یا بیانصافی دنیا. چون گاهی فکر میکنم ما آدمها وقتی به کسی میگوییم «تو خیلی قوی هستی»، حواسمان نیست داریم چه ظلمی میکنیم. انگار قوی بودن مجوزی است برای اینکه مصیبت بیشتری سر آدم خراب کنند. انگار اگر کسی یک بار زیر بار غم خم نشد، میشود بار بعدی را هم گذاشت روی دوشش.
مامان، تو مجبور نبودی اینهمه قوی باشی. حق داشتی کم بیاوری. حق داشتی یک روز صبح بیدار شوی و بگویی دیگر نمیخواهم هیچچیز را درست کنم، هیچکس را آرام کنم، هیچکس را نجات بدهم. حق داشتی بنشینی و برای خودت گریه کنی، بدون اینکه نگران باشی نکند گریهات حال یکی دیگر را بدتر کند.
اما تو حتی در غم خودت هم مادری را تعطیل نکردی.
ما هم که ماشاالله، دو فرزند نمونه برای روز مبادا نبودیم!
هرکدام با اخلاقهای خاص خودمان، با بداخلاقیها، عصبیبازیها، نگرانیها و گرفتاریهایمان، گاهی چنان زندگی را برایت سخت میکنیم که آدم دلش میخواهد به جای شناسنامه، یک دفترچه راهنمای استفاده از فرزند دستت بدهد، با این توضیح که این دستگاهها گاهی بیدلیل هنگ میکنند، در شرایط بحرانی فرمان نمیبرند و متأسفانه گارانتی هم ندارند!
تو اما همچنان ایستادهای.
هم حواست به ماست، هم نگران آیندهمان هستی، هم از امکانات مادیات میزنی، هم از توان و انرژی و آرامشت مایه میگذاری تا مبادا ما کم بیاوریم.
گاهی فکر میکنم ما آنقدر به بودن تو عادت کردهایم که یادمان میرود تو هم یک آدمی. یک زن هفتادساله که خودش هم میترسد، خودش هم دلش میگیرد، خودش هم به آغوش احتیاج دارد، خودش هم گاهی نمیداند باید چهکار کند.
ما عادت کردهایم تو پشت و پناهمان باشی. انگار پشت و پناه بودن شغل رسمی توست؛ از هشت صبح تا دوازده شب، بدون تعطیلی، بدون مرخصی، بدون حق استعفا.
اما مامان جان، پشت و پناه من!
چه کسی گفته تو باید همیشه ستون باشی؟ ستون هم اگر تمام عمر بار سقف را تحمل کند، یک روز ترک برمیدارد. تازه، سقفی که روی سر توست، سقف کوچکی نیست، یک دنیا نگرانی و دلواپسی است، به اضافه دو فرزند که هنوز گاهی خیال میکنند مادرشان از جنس فولاد ضدزنگ ساخته شده!
من گاهی آنقدر در گرفتاریهای خودم غرق میشوم که یادم میرود تو هم یک زندگی داری. یادم میرود تو هم ممکن است از چیزی ناراحت باشی و دلت بخواهد کسی بنشیند کنارت و بپرسد: «مامان، تو خوبی؟ واقعاً خوبی؟ نه آن خوبِ همیشگی که برای راحتی خیال ما تحویل میدهی، خودت، در خلوت خودت، خوبی؟»
کاش بیشتر میپرسیدم.
کاش بیشتر حواسم بود.
کاش وقتی از کوره درمیروم، قبل از اینکه حرفی بزنم، یادم بیاید تو همین تازگیها چقدر آدم از دست دادهای. یادم بیاید که شاید بعضی روزها فقط داری خودت را به زور از تخت بلند میکنی و به زندگی ادامه میدهی. شاید آخرین چیزی که احتیاج داری، عصبانیت و بیحوصلگی من باشد.
البته که من هنوز همان دخترم، با تمام پیچیدگیها و خرابکاریهایش. قرار نیست در روز تولدت ناگهان به انسانی بالغ، متین و بینقص تبدیل شوم. چنین معجزهای حتی از تواناییهای تو هم خارج است!
اما میخواهم بدانی پشت تمام این بیقراریها، یک حقیقت بزرگ وجود دارد: من تو را میبینم.
شاید نه همیشه آنطور که باید. شاید نه به اندازهای که شایستهاش هستی. اما میبینمت.
زن خستهای را میبینم که بارها دلش شکسته و باز برای ما غذا درست کرده. زنی را میبینم که خودش به آغوش احتیاج داشته، اما آغوشش را برای بچههایش باز کرده. زنی را میبینم که در کوتاهترین فاصله، مادر و همسر و پسرش را از دست داده و با این همه، هنوز دلش میخواهد برای ما کاری کند، چیزی بخرد، مشکلی را حل کند، نگرانیای را از سرمان بردارد.
و هر بار که به این فکر میکنم، از خودم میپرسم: آدم چقدر باید دوست داشته باشد که با این همه داغ، هنوز دلش برای دیگران بتپد؟
مامان، تو قهرمان منی.
نه از آن قهرمانهایی که در فیلمها شنل دارند و با موسیقی حماسی وارد صحنه میشوند. تو از آن قهرمانهایی هستی که گاهی حوصله ندارند، گاهی عصبانی میشوند، گاهی از دردهایشان حرف نمیزنند و گاهی شبها با غصههایی میخوابند که هیچکس از وزنشان خبر ندارد.
قهرمانهایی که صبح روز بعد بلند میشوند و میپرسند: «چی بخوریم؟ چیزی لازم نداری؟ پول داری؟ کجا میری؟ کی برمیگردی؟»
و ما جواب میدهیم و میرویم دنبال زندگی خودمان، بیآنکه بفهمیم همین سؤالهای تکراری، شکل روزمرهٔ عشقاند.
شاید عشق همیشه گفتنِ «دوستت دارم» نباشد. گاهی همان غذایی است که برایت نگه میدارند. همان پولی که از خودشان میزنند تا تو کم نیاوری. همان تلفنی که میزنند تا مطمئن شوند رسیدهای. همان مادری که با وجود تمام غمهایش، هنوز نگران غمهای توست.
اما من میخواهم امروز، در هفتادسالگیات، چیزی را بلند بگویم که شاید باید خیلی زودتر میگفتم:
مامان، تو فقط مادر من نیستی، تو یکی از مهمترین دلیلهای من برای ادامه دادن هستی.
تو تنها پشت و پناه من در این دنیایی. نه چون آدم دیگری در دنیا وجود ندارد، بلکه چون هیچکس دیگری جای تو را ندارد. هیچکس مثل تو از ریشههای من خبر ندارد. هیچکس نمیداند من پیش از آنکه این آدم پر از نگرانی و تناقض و گاهی غیرقابلتحمل بشوم، چه کودکی بودهام. هیچکس مثل تو مرا در تمام نسخههایم ندیده، در روزهای خوب و بد، در موفقیتها و شکستها، در وقتهایی که دوستداشتنی بودهام و وقتهایی که احتمالاً خودم هم دلم نمیخواسته جای خودم باشم.
و تو ماندهای.
با همهٔ آنچه از دست دادهای و همهٔ آنچه هنوز باید تحمل کنی.
کاش میشد برای تولدت چیزی به تو هدیه بدهم که واقعاً اندازهٔ زحمتهایت باشد. نه لباس و کیف و طلا، نه هیچکدام از این چیزهایی که میشود قیمتشان را پرسید و خریدشان. کاش میشد کمی از غمهایت را از دوشت بردارم. کاش میشد برگردم به روزهایی که عزیزانت هنوز بودند و تو لازم نبود اینهمه جای خالی را به خاطر بسپاری.
کاش میشد یک روز، فقط یک روز، دنیا دست از سر تو بردارد.
نه خبر بدی، نه نگرانیای، نه دلواپسی برای بچهها، نه حسابوکتاب فردا. فقط تو باشی و یک روز معمولی که در آن مجبور نباشی قوی باشی.
یک روز که بتوانی بخندی، بیآنکه بعدش یادت بیفتد چه کسی دیگر نیست تا این خنده را با او قسمت کنی.
یک روز که از ته دل خوشحال باشی و احساس نکنی برای خوشحالیات باید از کسی اجازه بگیری.
یک روز که من به جای اینکه نگرانت کنم، خیالت را راحت کنم.
نمیدانم چقدر میتوانم از این آرزوها را عملی کنم. من هنوز دارم زندگی کردن را یاد میگیرم. هنوز گاهی با خودم هم کنار نمیآیم، چه برسد به اینکه بتوانم تمام غصههای تو را سبک کنم. اما دلم میخواهد از این به بعد، سهم بیشتری از آرامش زندگیات باشم و سهم کمتری از نگرانیهایت.
دلم میخواهد یک روز برسد که وقتی به من فکر میکنی، به جای اینکه نگرانم شوی، لبخند بزنی.
دلم میخواهد بدانی تمام آنچه برای من گذاشتهای، در یک جای امن گم نشده است. حتی اگر هنوز نتوانستهام آنطور که باید، جواب محبتهایت را بدهم.
و دلم میخواهد تا وقتی کنار هم هستیم، بیشتر به تو بگویم که چقدر دوستت دارم. نه وقتی که دیر شده باشد. نه در نامهای که دیگر نتوانی بخوانی. نه کنار عکسی که بشود رویش گل گذاشت.
همین امروز. همینجا. وقتی هستی و میتوانم دستت را بگیرم.
مامان جان!
هفتاد سالگیات مبارک.
به دههای خوش آمدی که امیدوارم در آن، زندگی کمی هم هوای تو را داشته باشد. امیدوارم سهمت از روزهای پیش رو، بیشتر خنده باشد و کمتر گریه؛ بیشتر آسودگی باشد و کمتر دلواپسی؛ بیشتر رسیدن باشد و کمتر از دست دادن.
امیدوارم هنوز فرصت داشته باشیم با هم سفر برویم، قدم بزنیم، خرید کنیم، سر چیزهای کوچک بحث کنیم، از هم دلخور شویم و دوباره آشتی کنیم. امیدوارم هنوز کلی روز معمولی پیش رو داشته باشیم، همان روزهایی که وقتی میگذرند، تازه میفهمیم چقدر عزیز بودهاند.
و اگر قرار است در این هفتادسالگی چیزی را از تو بخواهم، فقط این است:
کمی هم برای خودت زندگی کن، مامان.
برای زنی که پیش از مادر بودن، یک انسان بود، با آرزوهای خودش، خستگیهای خودش، دلخوشیهای خودش. زنی که حق دارد به خودش برسد، استراحت کند، چیزی بخرد که دوست دارد، جایی برود که دلش میخواهد و گاهی هم به ما بگوید: «بچهها، امروز دیگه خودتون میدونید؛ من خستهم!»
ما بزرگ شدهایم، مامان. البته روی کاغذ و در شناسنامه! در عمل، هنوز گاهی همان بچههایی هستیم که دنبال دست تو میگردند.
اما تو هم حق داری دستت را کمی از زیر بار زندگی بیرون بکشی و بگذاری خود زندگی، چند دقیقهای بار تو را به دوش بکشد.
تو برای همهٔ ما خیلی کار کردهای. خیلی بیشتر از آنچه میشود شمرد یا جبران کرد.
حالا نوبت ماست که یاد بگیریم هوایت را داشته باشیم.
و من، با تمام نقصها و بداخلاقیها و نابلدیهایم، میخواهم سهم خودم را در این مراقبت پیدا کنم. شاید نه یکشبه، شاید نه بیاشتباه، اما با تمام عشقی که به تو دارم.
تولدت مبارک، قویترین زن دنیای من.
زن هفتادسالهای که سه عزیزش را از دست داده، اما هنوز برای عزیزان باقیماندهاش میجنگد.
زن خستگیناپذیری که کاش زندگی یک بار هم که شده، به جای امتحان کردن قدرتش، کمی نازش را میکشید.
زن عزیزی که من هنوز خیلی چیزها به او بدهکارم، از جمله آرامش خیال.
و مامان، اگر یک روز دوباره دنیا خواست چیزی از تو بگیرد، دلم میخواهد آن چیز، نگرانیهایت باشد. دلم میخواهد دیگر مجبور نباشی برای نگه داشتن همهچیز بجنگی. دلم میخواهد این بار، زندگی چیزی به تو بدهد، یک خبر خوب، یک صبح آرام، یک دلخوشی کوچک، یک دلیل تازه برای خندیدن.
تو در تمام این سالها پشت ما ایستادی.
آرزو میکنم در سالهای پیش رو، دنیا هم کمی پشت تو بایستد.
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
یک خاطــــــره؛
یک خاطره هم از تو دارم، مامان، که هر بار یادش میافتم، نمیدانم بخندم یا گریه کنم.
از شمال برمیگشتیم. جاده بود و ما دو نفر و بساط ناهاری که همانجا کنار جاده پهن کرده بودیم. وسط غذا خوردن، یکدفعه از تو پرسیدم:
«مامان، اگه الان من از جاده رد بشم و تو همینجا نشسته باشی و ببینی رفتم زیر تریلی و له شدم، چیکار میکنی؟ واکنشت چیه؟»
تو هم، در کمال خونسردی، لقمهات را خوردی و گفتی:
«هیچی! دیگه مردن عزیزانم برام عادی شده.»
و هر دو یک ساعت تمام به این جواب میخندیدیم.
حالا که فکر میکنم، میبینم این هم از عجایب توست، مامان. آدم سه عزیزش را از دست داده باشد و به جایی برسد که مرگ، به جای یک فاجعهٔ غیرقابلتصور، تبدیل شود به سوژهٔ یک شوخی سر ناهار!
البته که میدانم عادی نشده. مگر میشود مرگ مادر و همسر و پسر عادی شود؟ شاید فقط آنقدر مصیبت دیدهای که دیگر حتی غم هم میداند برای وارد شدن به خانهات باید نوبت بگیرد.
مامان، تو مصیبتهایت را به شوخی تبدیل کردی، نه چون درد نداشتند، بلکه شاید چون نمیخواستی تمام زندگیات به شکل یک عزاداری بیپایان ادامه پیدا کند.
طنز درونت هنوز زنده است، همان چیزی که نمیگذارد غم، تمام اتاقهای وجودت را تصرف کند. طنز بیرونت هم همچنان فعال است، با قابلیت پاسخگویی فوری، حتی در موقعیتهای بحرانی و هنگام صرف ناهار بینراهی!
تو در هفتادسالگی هنوز بلدی آدم را بخندانی، حتی وقتی موضوع خنده، چیزی است که نباید اینقدر تلخ باشد.
و من نمیدانم این را باید از بزرگترین تواناییهایت بدانم یا از تلخترین هزینههایی که زندگی به تو تحمیل کرده است.
فقط میدانم آن روز، کنار جاده، وقتی داشتی ناهارت را میخوردی و از عادی شدن مرگ عزیزانت حرف میزدی، من به جوابت میخندیدم، بیآنکه بفهمم پشت آن یک جمله، چه تعداد شبِ بیخوابی، چه اندازه دلتنگی و چه حجم عظیمی از فقدان خوابیده است.
شاید آن روز من به شوخی تو خندیدم، اما امروز، در هفتادسالگیات، دلم میخواهد به خودت بگویم:
مامان، کاش زندگی آنقدر به تو مصیبت نداده بود که مجبور شوی از مرگ هم جوک بسازی. کاش سهمت از خندیدن، فقط راهی برای زنده ماندن نبود، کاش خیلی وقتها فقط از ته دل خوشحال بودی.
و با این همه، ممنونم که هنوز میخندی.
ممنونم که هنوز آن زن شوخطبعی هستی که میتواند وسط یک جاده، کنار غذایش، با یک جمله دخترش را یک ساعت بخنداند.
هفتادسالگیات مبارک، مامان،
قهرمان خندهتلخِ زندگی من.
تولدت مبارک، الههء من.
دوستت دارم، بیشتر از آنچه بلد بودهام نشان بدهم، بیشتر از آنچه تا امروز گفتهام و بیشتر از تمام کلمههایی که برای نوشتن این نامه پیدا کردم.
دخترت،
همان بچهٔ بزرگسالی که هنوز دلش میخواهد وقتی دنیا زیادی سخت میشود، سرش را بگذارد روی شانهٔ تو و مطمئن باشد که هنوز یک جای امن در این دنیا دارد.
تولدشون مبارک و عالی نوشتید💯
😢😢
از قول منم به مادر نازنینت تبریک بگو🌹🌹
بابا بگذار از معمولیترهای روزمرگی بگذرم. و اصلیهایش را بگویم.
دیروز در کتابخانه چشمم افتاد به کتابی که چند سال پیش خریده بودم و هنوز نخانده بودمش. نامش «مرداب روح» است، از جیمز هالیس. تمایلم رفت سمت خاندندش. امروز شروعش کردم و چند صفحهای از آن را خاندم. بگذار بیشتر بخانم، بعدش میآیم برایت میگویم که چطور است.
در نویسندهساز امروز استاد از «روزها در راه» شاهرخ مسکوب گفت. داشتم مینوشتم «مسکوب» که دستم اشتباهی خورد و نوشتم «میخکوب». میخکوب هم بهش میآید. بسکه نثرش روان و صمیمی است و آدم را میخکوبِ خاندنش میکند. آری عرضمیکردم آقا داود، که در نویسندهساز از شاهرخ جانِ مسکوب گفته شد و اهمیت نوشتن روزنویسی. بعدش اگر اشتباه نکنم حدود نیم ساعت آزادنویسی کردیم. البته من یکربع کردم. آزادنویسی. در خلال نوشتن به پرسشی رسیدم که دیدم پاسخش به پیشبرد اهدافم کمک میکند؛ پس بعدش برای سوالم به دنبال پاسخ گشتم و میشود گفت که یافتمش. حالا باید امتحانش کنم که ببینم پاسخم کارساز است یا نه.
بعد کلاس «نویسندگی خلاق پیشرفته» را داشتیم. از رمان نوشتن گفتیم. یعنی استاد گفت و ما شنفتیم. همینطور بخشهایی از رمان «تاریکی» از حسین مرتضائیان آبکنار را خاندند. بسیار دوست دارم بخانمش. نویسنده، نویسندهی براستی چیرهدستی است.
بعدش در کتابخانه دنبال کتابی دیگر بودم که دیدم کتاب «حرف و سکوت» محمود کیانوش را دارم. خوشحال شدم. البَت نمیدانم که سانسور مانسور دارد یا نه. اما خب خوشحال شدم که نسخهی کاغذیاش را دارم و شاید اینجور بتوانم بهتر متنش را بخانم و شاید حاشیه نویسی کنم.
بعد، کتاب «سوگ مادر» از شاهرخ مسکوب را خاندم. البته مقدمهاش و چند نوشتهی ابتداییاش را.
بسیار کتاب زیباییست. این یک خط را از آن نقل میکنم: «دیگر بر زمین نیستم، خودِ زمینم و به یاری آن دانهای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم». نقلِ زییا کم ندارد البته اما این دید و نگرشش را بسیار دوست داشتم. دیدن و آگاه بودن به مرگ شاید بهترین انگیزهی بهزیستی و خلق ارزش باشد.
بعد از آن هوس کردم که داستان «بانویی با سگ کوچک/ملوس» چخوف را بخانم. میدانی بابا، آدمیزاد موجود عجیبیست.
فکر کنم باید یکبار دیگر بخانمش و بعضی جاهایش کمی مکث کنم. درظاهر رابطهای سادهست اما.. یاد این شعر افتادم که میگوید «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها». راستش شاید مشکل این است که اولش عشق نیست، وقتی مشکل میشود که عشق میشود و تو، عاشق میشوی. اما باید دید این مشکل و مصببش ارزشش را دارد یا نه؟ نمیدانم. اما فکر میکنم همه چیز به عشق زنده میشود و زنده میماند. یک گُل، یک تکه گِل، یک نوشته، یک آدم.
راستش الان خستهتر از آنم که عمیقتر نگاهش کنم. شاید فردا. شاید وقتی دیگر.
بعدش هم گشنگگی بود و گشنگی. از عصر که مثلن ناهارِ دیرهنگام خوردم، هیچی نخوردهام چون فردا باید بروم آزمایش بدهم. گشنمهههه.😭😭
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
کانال گزارش نیکهایم:
https://t.me/rooodnameh
گیرِ خودم افتادهام، کاش از شَر خودمخلاص شوم.
کاش خودم را بلاک میکردم و اگر با هر خط دیگری هم پیام میدادم اون رو هم بلاک میکردم، از دستِ خستگیهایم خستهام از دست کلافگی،تنبلی، ترس و هزار فکر تار بسته در مغزچروکم .
تَننحیفم به زور با آسفالتخیابان هم قدم شد.
چشمهای نازنینم به زور کتاب جهانینو را در طاقچه خواند.
مصاحبه آدمهای معروف را میبینم.
دنبال خودم هستم، لابهلای کتابها، فیلمها، مصاحبهها، کلاسها، هرچه بزرگتر میشوم بیشتر گُم میشوم در زندگی.
نمیدانم چه میخواهم و کجا میروم.
کاش بزرگ نشوم.
امروز روزی آرام بود و چون آتش زیر خاکستر.
صبحانه خوردم و کارهای روتین را انجام دادم. مغزم برای نوشتن یا خواندن یاریم نکرد و اصلا دلش را نداشتم.
دست به قلم بردم و اِتُد اولیهی درختی در شاه و برگ که از دریچهی ماه دیده میشود، نقش زدم.
باقی روز فقط تکرار مکررات.
کدام دسته؟
چه دستههای وجود دارد؟
هر دسته چه ویژگیهای دارد؟
بر چه اساسی اینها را میسنجیم؟
شاهین عزیز. اینها پرسشهای در مورد یادداشتها هستند. بگذار بهتر بپرسم. چنددسته یادداشت داریم هان؟ یادداشتهایم میلنگد. وقتهای آمده و رفته از خودم پرسیدهام این چیزی خلقشکردم با کلمههایم چه اسمی بگذارم رویش. هشتگ و پشتک و تشتک زیاد زدم.
از جمله همین #نیکروز وقتی همهچیز در قالب گزارش میتوان نوشته شود. دیگر واقعا نیکروز چیست؟ فرقش با رخدادک«پارهی از روز دقیقا چیست؟» من روی این سوال قفلی میزنم تا رستگار گردد.
…………………………………….
از اقدامات روز
نوشتن پرسشهای وضوحبخش در وبینار دیروز معماری تفکر
میشود چیزی را که بیشتر توضیح دهید؟
میشود طوری دیگری را توضیح دهید؟
میتوانید مثال بزنید؟
آزادنویس یک نیم ساعت
شرکت در وبینار نویسندهساز
برسد دست شاهین کلانتری.
علی آراسته
#نیکروز
بعد از مدتی وقفه، دارم گزارش نیک مینویسم از ایامی که حال، چنانکه باید، نیک نیست اما به قدر وسع، میکوشم که نیک بگذرانم.
روزگار شلوغی مدرسه است و موسم امتحان و تصحیح برگه و بیماری که رهایم نمیکند.
صبح را با خواندن داستان «عریضهٔ طویله» از مجموعه داستان «دوازدهمی» بهمن فرسی و نیز طراحی سؤال و آماده کردن ناهار گذراندم. نوبت ظهر بودم. رفتم مدرسه. قرار بود آزمون بگیرم. ساعت سوم، دوازدهمیها نیامده بودند. کمی زودتر به خانه برگشتم. بعد از کمی تجدید قوا، آمادهٔ کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته شدم. کلاس عالی بود. صحبت از کتاب «تاریکی» به میان آمد. چند روز پیش که با ندا جان پشمفروش و شیما جان صادقی رفته بودیم کتاب کوچه، این کتاب را گرفتم و چند صفحهای از آن خوانده بودم. در کلاس از زبانپریشی سخن گفتیم و شکستن هنرمندانهٔ هنجار زبان. راستش جسارت ندارم در ذهن این خیال را بپرورم که روزی میتوانم چنین کنم اما استاد، نظر دیگری دارند و همین قوتقلبم میدهد.
شب از «مقالات شمس» خواندم. شمس از خاطرات معلمیاش میگفت. خوی تبریزیاش را آنجا دریافتم. البته این مزاحی با خودم و همشهریانم است.
نیاز به آسودن دارم. جانم خسته است. حین استراحت به کتاب صوتی «شکوفههای عناب» رضا جولایی گوش میدهم.
دیشب فراموش کردم ساعتم را کوک کنم. صبحم را از دست دادم و به کارهایم نرسیدم. اما به اندهزهی کافی خوابیدم و از خواب بینیاز شدم.
امروز فقط یک کلاس داشتم و این خوب بود. اما قسمت ناخوشایندیش این بود که باید این مسیر طولانی را فقط برای یک کلاس طی میکردم. آن هم کلاسی که هیچ چنگی به دل نمیزند.
ناهارم را خوردم و آماده شدم. وسط حیاط به این نتیجه رسیدم که هوا سرد است و لباس من نامناسب است. همین شد که دوباره برگشتم به اتاق و لباس دیگری پوشیدم.
توی تاکسی شروع کردم به دیدن انیمیشن. اژدهای دریایی بزرگ شالگردنش را از دست داده بود و بدون آن سرما خورده بود. بیماری ضعیفش کرده بود و توان حفاظت از دیگر اژدهایان را نداشت. اژدهای دریایی کوچکی عازم سفر شد تا نامزد سابق اژدهای بزرگ را پیدا کند و از او بخواند برای اژدهای بزرگ شالگردنی جدید ببافد. اژدهای دریایی کوچک کنجکاو بود و میخواست جهان را ببیند. از دریا خارج شود و پا بر زمینهای گسترده بگذارد.
پدربزرگی کنارم نشسته بود. او هم مشغول تماشا بود. پدربزرگ هر دقیقه یکبار سرفه میکرد و هر لحظه نزدیک بود محتویات گلویش را روی صفحهی گوشی خالی کند.
بعد از کلاس کمرم شروع کرد به لجبازی و نیمکت نشینم کرد.
نمیتوانستم به خانه برگردم. اسنپ گرفتم و به خانهی خاله رفتم.
جواد به استقبالم آمد. به زور ماچش کردم میگفت خجالت میکشد دخترها بوسش کنند.
گوشیام را کش رفت
تا بازی دانلود کند. اما قول داده فقط یکی.
شب را پیش خاله میمانم و قرار شده صبح از اینجا به دانشگاه بروم.
روی تخت دراز کشیدهام کمرم ونگونگ میکند. اما گوش نمیدهم. در حال نوشتن گزارش نیکم و جواد هر دقیقه میپرسد پس کی تمام میشود.
منتظر است کارم تمام شود تا از مرد عنکبوتی و تواناییهای شگفت انگیزش بگوید.
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز زیاد حالم روبهراه نبود و انجام کارهای بسیار بسیار برایم دشوار بود اما انجامشان دادم و در آخر حسم خیلی بهتر شد .
3. امروزا یکم سردرگم هستم ولی سعی میکنم که هر چه سریعتر از این سردرگمی بیام بیرون.
4. رسیدگی به کانال و گذاشتن یک نقاشی خوشگل در آن.
خابهایم فرًارتر از اِتِرند. به محضِ چشمگشایی، میپرند.
صفحهی صبحگاهی را در دفترم نوشتم. دوندگیهای دیروز سبب شد تا زودخابیدن را تجربه کنم و پیش از رسیدن سر به بالش، بِخُسبم. زودخابی را در فهرست کارهایم گذاشتم.
بیست و پنجدقیقه آزادنویسی کردم و ترکیبهایی مانند لشچهره، حرفجمعکن و پاشوق شکل گرفت.
داستان سالهای گذشته از یاکف سگل را خواندم. اعجابانگیز بود. هُلم داد به طرف داستانهای من و من در نتِ گوشی. پس از بازگشتن گوشی به تنظیماتِ کارخانه، یک دفترچهی نونوار و ابزارمند دانلود کردم.
پیادهروی کردم.
برای تکرارآموزی، بازپخشِ کلاس خودواژه را شنیدم.
در مسیرِ کلاسِ موسیقی، شبِ هول و خسروخوبان را ادامه دادم. هر دو به مذهبزدگیِ ایران اشاره میکنند. اینکه برخی شریعتمدارند و برخی طریقتمدار، ولی شریعت بر طریقت سایه انداخته.
در اینترنت جستجو کردم و فهمیدم که شبِ هول سال ۵۷ نوشته شده و خسروخوبان پس از سال ۶۱، قرابت معنایی هم دارند.
از تدریسِ استاد در قالب بازخوردهایِ تمرینجا، توصیف صحنه را آموختهام. چهقدر لذتبخش است که آدم پروژهای به نامِ نوشتن داشتهباشد. هر روز صحنهام را بازسازی میکنم تا آمادهی ارسال شود. جزییاتِ روزمره، دستم را میگیرند و صحنه را پیش میبرند. مثلن خرابکاری گنجشکها بر رویِ ماشینی که زیرِ درخت بود، باری سنگین را از رویِ دوشم برداشت.
یک کلاسِ حضوری یوگا داشتم. رساناییِ کلامم در کلاس بیشتر شده.
در نویسندهساز از شاهرخِ مسکوب شنیدم. کتاب روزها در راهش را خاندهام و کتاب در حال و هوای جوانی را هم دست خاهمگرفت.
در پانزدهدقیقه، از خودم پرسیدم. در توصیف حالِ اکنون کلمات هم بینیاز بودم از فکر کردن. دستم، خودش، مینوشت.
سیدقیقه یوگا تمرین کردم.
روزم را با تارنوازی، هملت و مرغابیِ وحشی به پایان خاهم برد.
امروز صبح رفتیم خونهی پدری.
سر صبحانه مادرم خوابش رو تعریف کرد و اشکم رو درآورد.
خواب دیده بود توی دور برگردونِ سر خیابون تصادف کرده بودند. دور از جون روحش جدا میشه و کنار دکه وایمیسته.
خودشو بابام رو توی ماشین میبینه. بابام میاد بهش میگه بیا سوار شیم بریم. مامانم میگه نه بابا ما مردیم. بابام میگه نه بیا بریم بهمون فرصت دادن برگردیم. مامان میشینه صندلی عقبُ میرن.
بغضم ترکیدو گفتم سر سفره این حرفا چیه میزنی.
بعدش کلی قربون صدقهی من رفت.
و بعد از اون برای جدا شدن برادرم گریه کرد.
ماه بعد عروسیشه و من موندم مامانم چطور با این قضیه کنار میاد.
خیلی نگرانشم.
بعد صبحانه نشستیم لباس مامانم رو انتخاب نهایی کنیم تا خیاط بدوزش. کلی خیاطه سیس میاد که اولین خیاط اینترنتی بدون پرو هستم.
انقدر کلاس اومد که گفتم والا به خدا خیاط سر کوچه خودتونم بدون پرو میدوزه این همه دادار دودور نمیکنه.
با این همه پول که این میگیره باید موکل اجیر کنه و از طریق اون بدون اندازهگیری لباس بدوزه.
در همین اثنا از مدرسهی مهرسام زنگ زدن حالش بهم خورده لباس بیارید.
جَلدی با محمد رفتیم مدرسه و مهرسام رو انداختیم بالا و آوردیمش.
بچم اومد یه دوش گرفت و یه خورده بازی کرد و خوابش برد.
ناهار مامان کوکوی لوبیاسبز برای خودمون و برای بچهها کباب تابهای تیار کرد.
زدیم بر بدن و من بعد ناهار خوابیدم.
بیدار شدیم و رفتیم خریدکی کنیم.
یه کت و شلوار خریدم برای مهرسام که اصلا بهش نمیومد. خیییلی ناراحتم چون هم شیک بود و هم قیمت قبل بود و مفت.
یه پافر و بلوز شلوارم خریدیم.
برگشتیم شام رو زدیم بر بدن و اومدیم خونه.
همه خوابن و من باید بشینم غزل ۲۹۵ حافظ رو بخونم و زیر و روش کنم برای کلاس حافظ فردا.
امروز بخاطر تولد مرد بزرگی خوشحالم.
تکرارآموزی:
بازخانی «چرا ادبیات» یوسا. برای بار چندم؟ نمیشمارم فقط هر وقت دلم میگیرد از کتابنخانی بعضیها عوض آنها دو دستی میچسبم به «چرا ادبیات.»
«ادبیات از آغاز تا اکنون و تا زمانی که وجود داشته باشد فصل مشترک تجربیات آدمی بوده و خواهد بود و به واسطه آن انسانها میتوانند یکدیگر را باز شناسند و با یکدیگر گفتگو کنند.»
پیادهروی:
غروب همراه خاهرها میروم تا چهارراه دوم، راه میاندازمشان. دمای هوا کمی پایین آمده اما هنوز نیاز به بخاری نیست.
آزادنویسی:
بعد از اینکه کارهایم تمام میشود نیم ساعت تند و بیوقفه مینویسم. از مکالمات امروز و اینکه وجود خاهر نعمت بزرگی است. خوشحالم چهار خاهر و چندین خاهرزاده دارم. هر چقدر بخاهم میتوانم با آنها گفتگو کنم بدون ابراز پشیمانی از حرفهایی که زدم.
کلمهبرداری:
بدنمند: پرسشهای بدنمند به سلیقه و ترجیحات ما مربوط است.
(امشب از «ترجیح میدهم» آفوریسم نوشتم، در کانال منتشر کردم.)
گزارشنیک:
دو شب است به گزارشنویسی برگشتهام. دلیل اصلی اینکه هر شب نمینویسم، راضی نبودن از کارهای روزمره است.
اینکه غیر از پیادهروی، تمام ساعتها در خانه هستم. فقط میخانم، مینویسم، در وبیکار سرزبان و نویسندهساز حاضرم. تکراری بودن کارها گاهی موجب آزارم میشود.
اما هربار که دور میافتم با شنیدن جمله یا نکتهای از استاد، به نوشتن گزارشنیک برمیگردم. میبینم خانهای با چراغ روشن، چشمبراه یادداشتهای ماست.
از مهمانی خاهرانه بگویم، خوش گذشت اگرچه خسته هستم.
در رختخاب ویس سرزبان و نویسندهساز را میشنوم.
الههجان از دومین معیار جهانشمول میگوید. «درستی.»
برای سنجش درستیِ چیزی، به صدقپذیری تکیه میکنیم.
استاد از کتاب «روزها در راه» مسکوب و کمکی که به روزانهنویسی میکند، سخن میگوید.
چقدر خابم میآید.
روزواژه:شکر نعمت
گزارشنیک۴۰۵/۸/۴
امشب دوست دارم پیرو نیکنویسی استاد شاهین، گزارشم را در نامهای به مادر آسمانیام بنویسم.
مادر عزیزم گزارشنیک امشبم را برای تو مینویسم.
خیلی وقت است که با تو صحبت نکردهام. صدای گرمَت را مدتهاست نشنیدهام. میدانی از وقتی رفتهای تلفن خانهامان دیگر زنگ نمیخورد و من هم دیگر سراغ گوشی خانه نرفتم . تمام تماسهایم با گوشی همراهم ست. الان هم مثل آن وقتها من حرف میزنم و تو صبورانه گوش میدهی. خوب میدانم که فقط از نظرم دور شدهای و به من نزدیکی. نزدیکتر از قبل. اگر جویای احوال دخترت هستی باید بگویم ملالی نیست جز دوریت. دردی نیست جز دلتنگی. رنجی نیست جز نبودِ نوازشِ دستان مهربانت. مادرجان، چند وقتیست که نوشتن را شروع کردهام. یادت میآید همیشه دوست داشتی یکی پیدا شود و داستان زندگیت را بنویسد. کاش آنزمان جسارت این کار را داشتم. نمیدانم الان میشود یانه؟ یکی از آرزوهایم این است که بتوانم زندگیت را بر قلم جاری کنم وبه روح آسمانیت هدیه. خبر داری از وقتی رفتی بزرگ شدهام. یاد گرفتم بیشتر با عزیزانم باشم، به جبران تمام نبودنهایم با تو. غربت من را از تو دور کرد. فهمیدهام که باید برای خانوادهام وقت بگذارم. به وجودشان عشق بورزم. تمام لحظات باهم بودنمان را غنیمت بدانم. لحظهای که ثانیهای بعد برنمیگردد. مادر جان یادگرفتم قدر لحظهلحظهی زندگیم را بدانم و از سلامتی عزیزانم کیفور شوم و خدا را شکر باشم. به قول “مایکل جی فاکس” «خانواده چیز مهمی نیست بلکه همه چیز است.»
………………………………………………………………
از اتفاقات روزمرهی امروزم برایت مینویسم.
ساعت ۶ صبح بیدارشدم.صبحانه و ناهار مدرسهی امیر صدرا را آماده کردم. به مترو رساندمش. راستی میدانی صدرا ۱۶ ساله شد. آنموقع که تو بودی، ۹ ساله بود بزرگ شده و قد کشیده .
برگشتم و دور دریاچه یک ساعتی پیادهروی کردم. یکسالی هست مدام میروم. برگشتم صبحانه خوردم. نان و پنیر و انگور صبحانهی مورد علاقهات. بعد باشگاه پیلاتس رفتم. پنج سالی هست ورزش را ترک نکردهام . گردندرد و زانودردم، بهتر شده است. ناهار را آماده کردم. در «تمرینجا »شرکت کردم. کمی از دیوان پروین را خواندم. دوست دارم شعرهای پروین را. مشغول تمیز کردن خانه شدم. سریال یل را دیدم قشنگ است و پرستاره. ببینیم بعد چه میشود. راستی امروز نتوانستم در وبینار شرکت کنم و خوابیدم، یعنی خوابم برد. بعد از آن تا الان غیر از درست کردن شام و شستن ظروف کار مهمی نکردم. الان هم دارم برای گزارش نیک مینویسم. از من راضی بودی؟ روی ماهت را در آسمان میبوسم. هوایم را داشته باش مامان قشنگم.
میخاستم پنج بیدار بشوم که نشد. شب سعی کردم زود بخابم که نشد. هشت با صدای رویا که میگفت پاشو برویم پیادهروی بیدار شدم. نگاهی بهش انداختم و چپیدم زیر لحاف و تکان نخوردم. به جایش صفحات صبحگاهیام را نوشتم.
بعدش کمی تو یوتوب ویدیوی نقاشی دیدم و بعد رفتم سراغ ویدیوهای تلگرام. دیدم و دیدم اما دیدن تنهایی که ارزشش را نداشت باید تمرین میکردم.
پینترست گردی کردم و کلی رفرنس یافتم.
تمرینجا را بودیدم.
با فرشته یک ساعت کامل نوشتیم.
رفتم سراغ نقاشی و یه عالم شخصیت دختر کشیدم. تا ساعتهای هفت و نیم هشت بیشتر درگیر بودم با نقاشی. همراهش پادکست هم گوش میدادم هری پاتر را. اینبار ایرانی. چون تنها چیزی که باز کرد همان بود. چرا کستباکس هم فیلترشکنی شده. حال نداشتم شیلترفکن روشن کنم. همان را گوشیدم.
نویسندهساز بود و «روزها در راه مسکوب». ذوقیدم از اینکه کتابش را دارم. نوشتیم آزادنویسی.
با فائزه و فرشته خاندم. داستان آیلار را خاندم. تمامش کردم. نمیدانم هوا سرد است یا چی. چرا هر بار این کتاب را میخانم لرزم میگیرد. کلی اشکیدم سر داستان. هق. بعد شروع کردم به نوشتن و سوال پرسیدن از شخصیت داستان طالبا. مندنی پور تو اینچنین خوب چرایی؟
پستم را نوشتم و روزنویسی سایتم را هم.
همین دیگر.
قهوهی اول را میزنی بر بدن و هزار و دویست کلمهی صبحگاهی مینویسی. تنهایی. برنامههای روزت را میبینی و بله. مصاحبه لازم نیست بروی. میدانم قرار گذاشتی اما نمیشود. دلت میخاهد کسب و کار خودت را داشته باشی و خستهای از برای دیگران کار کردن. تنهایی. شعرها و نامههایی از فریدون رهنما را میخانی:
«دوستت دارم
تو را با نیمهشبهای سیاه دیدگانت دوست دارم
تو را با صبح خندان دهانت دوست دارم
چشم در چشمت
دست در دستت
و در این روزهایی که تمام میهنم از باد وحشت
دور خود میپیچد اینگونه
بانگ برمیدارم دوستت دارم
با تو میآیم
با تو میخانم
با تو میپیمایم اکنون راههای سخت را
پتک برداریم
اسب برتازیم
تا سرای کهنه و پوسیده را درهم فرو ریزیم
هرکه دلدارست
هر که دلداده است
هر که در چشمی شررهای امیدی رسته از هر بند میبیند
به پا خیزد
ببارد بر تعفنها چو باران بهاران
بشنوید آنچه ناپاک است و زهرآلود
بشنوید نادرستی و ریا و سفلگی را
دوستت دارم صدای سیل فرداهاست
دوستت دارم بگو تا میتوانی دوستت دارد
مگر کآوار این فریادها
درهم فرو ریز هرآنجه روسپیخانه است»
شعر دوستت دارم از دفتر شعرِ «گذشته مرگ نیست نقاب نیست گندم است و لاله است و جان»
رزومهی دیگری از کتابفروشی دیگر به تایید نهایی رفت. تنهایی؟ ایول. با «بنامیزد» آشنایی؟
«مِی در کاسهٔ چشم است ساقی را بِنامیزد
که مستی میکند با عقل و میبخشد خُماری خوش»
حافظ
به جای ایول بگو بنامیزد. فارسیشه. به نام ایزد در واقع. قشنگ نیست خیلی؟ یا مولانا در جایی دیگر:
چو هفت صد پردهٔ دل را به نور خود بِدَرّاند
ز عرشش این ندا آید بنامیزد بنامیزد
از خانه بیرون میزنی. نمیشودبا این حوصله خانه ماند و کار انجام داد. یک ساعت که قدم میزنی کیفورتر هستی و منظرمتر پرسهزن جون. نه؟ تنها و تنهایی؟
زیر چنگال شب خاندی و برای تمرین شب خطخطی هایی کردی که بسیار بهتر از قبل موضوع را فهمیده بودی. ولی نشد آخر آن چیزی که باید در بیاید برای فرستادن. اشکال ندارد. تلاشت ستودنی است. تمرین آخر را نگو، نشان بده.
در وبینار از دست نویسندهساز صحبت میشود. چند روزی است به فکر میکائیل هستی؟ آقای قاسمی بعد از سه ماه برگشته بود؟ تازه با خانم چیتگرها که نوشت: یکی از فانتزیام اینه که یه مدت نباشم و بعد که میام استاد بگه تو فکرتون بودم جاتون خالی بود. هم حسی کردی. تکرارآموزی، پیادهروی،گزارش نیک، آزادنویسی و کلمهبرداری.
بعدتر هم جلسهی آخر پیشرفته را رفتی و تاریکی خاندی از حسین رضائیان آبکنار. این داستان را بیستسال بعد از عطر خوش فرانسوی نوشته است که داستانِ رمان بچههایش را خاندیم و پختگی و شفافیت در رفت و برگشت را در شکلدهی به این رمان را کامل حس کردی.
شب هم برای غایب کلاس خلاصه را گفتم.
الان گذشتهس، آینده الانه و
شب بخیر.
https://t.me/dreamdrawgrow
دوشنبه ۴ آبان
گزارش نیک ۱۶۷
سال واژه ام تغییر
شکر خدای را که توفیق حاصل شد و حدود ساعت ۵ صبح بیدار شدم، خواندن نماز و قرآن ،گشتی در حیاط به انتظار دیدن طلوع خورشید
شکرگزار خداوند بودم.
سهم روزانه ام را نوشتم هم چنین فهرست کارهای روزم را
گزارش نیک استاد و دوستان را خواندم البته تعدادی را
هر روز گزارش نیک خودم را مرور می کنم.
پیاده روی کردم طبق معمول در خانه، هم داخل ساختمان و هم در حیاط
برای ناهار مرغ بار گذاشتم،پیاز، سیر، غوره،رب گوجه،نمک،فلفل سیاه،زردچوبه و آبلیمو موادی بودند که به خورشت افزودم و برنج را برای پختن کته به پلوپز سپردم.
و اما گسترش واژگان از کتاب فرهنگواره ی فارسی خلاق اثر استاد کلانتری و هر بار سه واژه
*بیابان صفت:
بر اثر التهاب های سیاسی و تشنگی جوانان در یک فضای بیابان صفت، چه بسا سراب که جای آن نشانیده شده است.
هشدار روزگار نویسنده محمدعلی اسلامی ندوشن ص۱۵۸
*زلزله زا:
آرام تر ای حضور زلزله زای!
سید علی صالحی، لیالی لا ص۲۸
*پرسنده خویی:
این پرسنده خویی و سبب جویی یونانی در مورد جهان است که منجر به پایداری و پایه گذاری دانش( علم)در آن سرزمین می گردد.
آرامش دوستدار، خویشاوندی پنهان ص۱۸۲
*حفظیات مادرم:
اگر یار مرا دیدی به خلوت
بگو ای بی وفا ای بی مروت
گریبانم ز دستت چاک چاکو
نخواهم دوخت تا روز قیامت
*بابا طاهر
روز اول آبان که گذشت مصادف بود با بزرگداشت *ابوالفضل بیهقی* تارخ نگار و نویسنده ی خراسانی، شهرت او به خاطر نگارش تاریخ بیهقی است که مهم ترین منبع تاریخی در دوران غزنویان به شمار می رود.بسیاری او را پدر تاریخ نویس نوین می دانند.
بیهقی در سال ۳۸۵ هجری قمری در حارث آباد سبزوار متولد شد و در سال ۴۷۰ هجری بنا به روایتی در غزنی از شهرهای افغانستان درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد.
سمت او دبیر و رئیس دیوان رسالت در دربار سلطان محمود غزنوی بود.
۱۹ سال زیر نظر استادش بونصر مشکان کار کرد و دستیار او شد.
از ویژگی های تاریخ بیهقی مستند بودن وقایع ذکر شده است خودش می نویسد:
غرض من آن است که تاریخ پایه ای بنویسم و بنایی بزرگ افراشته گردانم چنان که ذکر آن تا آخر روزگار باقی بماند.
سبک نوشتاری کتاب بین زبان ساده و مرسل است که تا قرن چهارم در خراسان رایج بود.
این قسمت در شرح آغاز وزارت خواجه احمد حسن برای سلطان مسعود غزنوی و خلعت دادن به اوست:
دیگر روز به درگاه آمدی و با خلعت نبود،که بر عادت روزگار گذشته قبایی ساخته کرد و دستاری نشابوری یا قاینی،که این مهتر را رضی الله عنه با این جامه ها دیدندی به روزگار و از *ثقات او شنیدم،چو بر ابراهیم قاینی کدخدایش و دیگران که بیست و سی قبا بود او را یک رنگ که یک سال می پوشیدی و مردمان چنان دانستندی که یک قباست و گفتندی:سبحان الله!این قبا از حال بنگردد؟اینت منکَر و به جِد مردی! و مردی ها و جدی ها او را اندازه نبود، و بیارم پس از این به جای خویش و چون سال سپری شد بیست و سی قبای دیگر راست کرده و به جامه خانه دادندی
ثقات=جمع ثقه به معنی معتمد و شخص مورد اطمینان
عمری بود ماجرای حسنک وزیر از این کتاب را بنویسم.
گسترش واژگان از فرهنگ عمید هر بار سه واژه:
آلبومن=سفیده ی تخم مرغ، در اصطلاح گیاه شناسی ماده ای ست در هسته یا دانه ی بعضی گیاهان مثل دانه ی کرچک
آلبومین=ماده ای است که در اجسام نباتی و حیوانی وجود دارد ببشتر سفیده ی تخم مرغ از آن تشکیل شده و آن را ماده ی بیاض البیض هم می گویند.خشک شده ی آن جسمی ست شیشه مانند رنگش مایل به زردی، بی طعم، بی بو و در آب حل می شود.
آلام دلی=درختی در جنگل های مازندران، برگ هایش دندانه دار، گل هایش سفید، میوه اش خاکستری رنگ و دارای خال های سفید، میوه اش خورده می شود.
در وبینار شرکت کردم از کتاب روزها در راه اثر شاهرخ مسکوب گفته شد که برای نیک تر نوشتن گزارش نیک مفید است.۱۵ دقیقه آزادنویسی و ۵ دقیقه نوشتن کلمات
نمره ام ۷
حلزونم را امشب ریسیدند تا با آن بلوز حلزونی ببافند. باید نرم باشد آن بلوز بافته شده، تصور پوشیدنش هم شیرین است.
چند وقتیست که دارم مطالعه میکنم در رابطه با شرایطی که خودم. اوضاع عجیب و غربیست این دو مرحلهی زندگی زنان، بلوغ و یائسگی. باور کنید، برای یک سالداری خوب، باید هم زمان کودکی و هم نوجوانی و جوانی و میانسالی خوبی را زیست کنی. به خاطر همین دغدغهی این روزهایم یعنی یائسگی میخاهم وبینار بگذارم.
وبینار چگونه با نوشتن به دنیای «نوتنی» میرویم
وبینار نوتنی
نوشتنی نو از فصل نوی زنانگیست. وبیناریست که میگوید، کلمهها با جسم و روحمان چه میکنند. سفری ساده از دیار آزادنویسی به شهر نوتنی.
هر جا که واژه میرود، ما هم میرویم. به دل گذشتههای دور. در گلستان سعدی قدم میزنیم. و هم به سراغ بدنمان میرویم و شنوای حرفهایش میشویم.
هرچه هست گپو گفتیست دوطرفه بین من و شما.
من در این راه میخاهم از تجربهی زیستهی خود بگویم. شنیدن تجربههای شما هم یکی از هدفهای این وبینار است.
روز: سهشنبه
ساعت: ۸ شب
یادتان نرود. گپو گفت خودمانی.
یودبازی
امروز آزمایشگاه بود و راه بود و خستگی.
آزمایشگاه اول با یود محلولهای مختلف درست کردیم. یکیش بتادین بود. آزمایشگاه دوم هم اِکستراکسیون انجام دادیم. کمی از آرنجم سوخت. نتیجه درست هم درنیامد. اما یاد گرفتیم.
ناهار دوم، رستوران کرهای بود و رامن و مانتی. اگر گربهی پرو هی نمیپرید بغل دستم با آرامش بیشتری میخوردم.
توی راه فقط خابیدم. دیگر نه مغزم میکشید و نه تنم.
شب کاردستی خاهرم را درست کردیم. زمین و خورشید و هلالهای ماه.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
اینجا بوی زندگی میدهد
خورشیدکم سلام
شادیهایم گم شدهاند. به گمانم زیر درخت آلبالو. خبر داری؟ میشود نچ نگویی. پاسخت مثبت باشد. میشود بگویی و نگذاری حرفهایت بماند. بماند سر دلت. مثل حرفهای امروز من که ماند. شنیدم و نگفتم. خستهام از کار.
برگشتن ترافیک است. احساس خفگی میکنم. عصر دو ساعتی را با عمو میگذرانم. حدودن ۸۰ ساله است. از معاشرت با او لذت میبرم. خوشصحبت است. دوستش دارم و دارد. چیزی میگویم. میگوید: «تو تاج سری.» فراموشی شفافیت کلامش را زوده. اما باز شیرین است. چیزهایی میفهمم و نمیفهمم و باز شیرین است. در وبینار شرکت میکنم. دوستی زنگ میزند. انتظارش را نداشتم و با مهرش بهتر میشوم. بر میگردم خانه.
تمرین دولینگو را انجام میدهم. قسمت خوب امروز. روز دوم. قرار شد با لادن جان پیش برویم. محمدمهدی اینجاست. کمی گپ میزنیم. گزارش نیکها را میخانم. نفیسه چقدر درخشان نوشته است.
نوشتن سند زندهبودن است. اینجا بوی زندگی میدهد. دلم میخاهد گزارش نیک بنویسم. در ذهنم بارها مینویسم و بالاخره مینویسم. امروز نشد بخانم. سنگصبور از خانه تا اداره همراه و همسفرم است. اما قرار خاندن نمیشود. در کتابخانه میگذارمش.
میروم سراغ مسکوب و چند صفحه «روزها در راه». در جایی نوشته: «دریا تاریک، عبوس و خشمگین بود. اما با ما کاری نداشت. راحت گذشتیم. ظاهرا گرفتار خودش بود و آسمان تاریکتری که رویش افتاده بود و نمیتوانست ابرهایش را نگه دارد.»
زری عارضی
https://t.me/zari_arezi
عالی❤
خاندم بوسههای ویانا و بهرامجنی را.
نوشتم آزادنویسی و یادداشت را.
دیدم تئاتر سلطان مار و گربههای کافهاش را.
حرف زدم کاتال و پیوی شیوا را.
روزنویسییدم درسهای دینی را.
صبح سردم بود و سختم بود بلند شوم. ولی پنجره را نمیبندم. هنوز حال میدهد. انقدر گرما کشیدهایم که میخواهم سرما را بچشم.
کار زیادی نداشتم دانشگاه. خواستم نروم. ولی رفتم. بد نشد.
زود برگشتم. میخواستم بنشینم پای کار تا شب.
نشستم. ولی اذیت شدم. خیلی اینترنت بد بود و هر کاری میخواستم کنم یا کند بود یا قطع میشد و بعد از یک عالمه وقت بیخیال شدم و رفتم سراغ یک کار دیگر.
اصلاً اگر اصرار میکردم و بیشتر پای آن کار میماندم دیوانه میشدم. دیوانهتر میشدم یعنی. رفتم دربارهی موضوع ارائهای که دارم خواندم.
دو ساعت خواندم. خیلی خوب بود. خیلی یاد گرفتم و ذهنم نظم گرفت و حالم هم بهتر شد.
دوباره رفتم سراغ کار قبلی و سایتش هنوز هم بالا نمیآمد و دیگر ولش کردم.
شام خوردم و یکی دو تا پیام دادم و میروم بخوابم.
https://t.me/f_mahmudpur
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
امروز بعد از بردن بچهها به مدرسه و نوشتن، با مشاورم حرف زدم، بعد از مدتها. گفتوگوی خوب و لازمی بود. چند تلنگر خوردم از جهتهای مختلفی که در این مدت نادیدهشان میگرفتم یا کلاً از یاد برده بودم.
من که حسابی سرحال آمدم. او را نمیدانم.
همیشه به این فکر میکنم که: روانشناسی واقعاً شغل روحفرساییست.
حرف زدن و راهنمایی کردن آدمهایی که روی افکار و قضاوتشان پافشاری میکنند و اشتباهشان را قبول ندارند. شنیدن و دیدن رنجهای گوناگون و تلاش برای تسلی دادنشان.
ناهار را با احساسی نرم و خوشایند پختم.
تا عصر چرت زدن و بعدش همزمان هم وبینار نویسندهساز را میدیدم و هم از بچهها درسشان را میپسیدم. این پرسیدنها تا ساعت ده شب ادامه داشت.
کمی کتاب «تسلیبخشیهای فلسفه» را خواندم.
وقتی داشتم کتاب را میخواندم، نور یکی از لامپهای اتاق مستقیم به چشمم میخورد. کتاب را جلوی آن گرفتم و لامپ پشت کتاب ماند. کمی بیشتر که خواندم، دیدم ای بابا، چرا این لامپ و نورش هنوز هست؟ کتاب را کمی اینور و آنور کردم و دیدم که نه، همان لامپ پشت کتاب است؛ این نور مزاحم مال لامپ دومی است که تصویرش در آینهٔ روبهرویم افتاده. انگار یک تلنگر بود: دو لامپ واقعی وجود داشت و یک لامپ که فقط تصویر منعکسشدهاش در آینه دیده میشد.
توی ذهنم داشتم این موضوع را مثلاً به آدمها و افکارم نسبت میدادم: اینکه گاهی ما واقعیتها را با وجود پوشاندن، باز هم میتوانیم از زاویهای دیگر ببینیم. یا مثلاً اینکه گاهی به بعضی آدمها و مسائل بیش از اندازه میپردازیم و آنها را بیرون از واقعیتشان میبینیم.
سالواژهام: ریلگذاری
شفا گرفتی با نوشتن؟ دردت دوا شد؟
یکی نیست بگوید دست از سر من بردار. مگر من ادعای زیادی دارم و یا خودم را خیلی دست بالا گرفتهام؟ منِ بینوا که یک گوشه نشستهام و دارم برای خودم مینویسم. نه به بالا و پایین کسی کاری دارم و نه خرج اضافی روی دست کسی گذاشتهام.
آهای! آن که درون من مثل ور وره جادو حرف میزنی و مغزم را میجوی، کمی امان بده. به فکر من نیستی، فکر خودت باش. از نفس افتادی.
امروز بد شروع نشد، با اینکه هنوز دلم میخواست بخوابم. صفحات صبحگاهی و خوابم را نوشتم.
سریال «صد» را دیدم.
در طول روز چند بار نوشتم. دقت کردهام وقتی چند نوبت و تکه تکه در روز مینویسم، دچار دلهرهٔ کمتری در طول روز میشوم.
از صبح تا ظهر داشتم یک برنامهٔ فتوشاپ را دانلود میکردم که آخرش هم نشد. گور پدرش! اعصابم را خراب نکردم. به آشپزخانه رفتم و ناهار پختم.
پادکست «جافکری» را گوش کردم. سهیل رضایی از تروما گفت.
بعدازظهر دخترم را پیش دکتر غدد بردم، برای معاینه و بررسی سلامتی در سن نوجوانی. بعد از ثبت اسم و پرداخت هزینه، منشی گفت که یک ساعت دیگر نوبتمان خواهد شد. با دخترم تصمیم گرفتیم که برویم پیادهروی. بعد که برگشتیم هنوز نوبتمان نشده بود. من هم «شازده احتجاب» را باز کردم و شروع به خواندن کردم. زنی با پسرش جلوی میز منشی ایستاد. قبل از اینکه بتواند با منشی صحبت کند، پسرش چنان با قدرت کاغذ پلاستیکی چیپس را فشار داد که پاره شد و تکههای کوچک سیبزمینی خلالی روی زمین پخش شد. پسربچه شروع به جیغ و داد کرد. کودکی که آخر سالن در آغوش مادرش بود، ترسید و گریه افتاد. پدر پسربچه دستپاچه شد و در حالی که زیر لب از خرج و مخارج گله میکرد، رفت که چیپس دیگری بخرد. پسربچه روی زمین دراز کشید و هر چه مادرش اصرار میکرد، از جایش بلند نمیشد. نمیدانم مشکل بچه چه بود، ولی منشی و پرستار با مادر همکاری صمیمانهای کردند.
با اسنپ برگشتیم خانه. سریع آماده شدیم و با اسنپ دیگری به کلاس بسکتبال رفتیم.
همسرم آدرس باشگاه را گرفت و آنجا به من پیوست. به یک قهوهفروشی رفتیم، چون همسرم قهوه میخواست. صاحب آنجا شیرینی تعارف کرد و گفت که خیرات پدربزرگش است. زندگی برای ما زندهها قابل تحمل است؟ یا یاد رفتگان و شاید هم پیوستن به آنها تحملپذیرش میکند؟
https://t.me/bargmoments
امروز نگاه بودم. از صبح، همه که رفتند، نگاه شدم. خانه پر از خاطره بود. لباسها خاطره داشتند، مچالگی پتوها خاطره داشت. لهیدگی بالشها زیر سرهایی که با هزار رویا، فشرده بودندشان خاطره داشت و آرزو کردم سبکتر و آرامتر شده باشند آن ساعتی که از بالش کنده شدند.
دوست نوازی کردم و گوش بودم و صدا. صدایم را وقتی مهربانم دوست دارم همانقدر که وقتی نقاب توبیخ بهش میزنم، ازش بدم میآید. توبیخ میکنم که بیدار کنم؟ خوابند؟ من خیال میکنم خوابند. من بیدارم؟ بیدار؟ بیزار؟ شاید بیزارم، از هرچیزی غیر از خودم بیزارم؟ همه شبیه من باشند؟ و چقدر دنیا زشت میشد اگر همه شبیه هم بودیم، همه شبیه من! توبیخ نکنم. نگاه کنم. صدای مهربان باشم.
در خانه میچرخم. خون جاری در رگهای این زندگی، منم. زنِ خانه. وبینار میشنوم و در خانه میچرخم. چه ترکیب قشنگی: جنگلجنگل، چوب. خوب نوشتن از خوب فکر کردن است؟ یا خوب خواندن؟ یا خوب شنیدن؟ یا خوب دیدن؟ یا خوب فهمیدن؟ یا؟
امروز فهمیدم قلب، صنوبریست و صنوبری، شکلی از اشکال هندسیست از اینجا:
دل صنوبریام همچو بید لرزان است
ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست (حافظ)
یعنی مخروطی شکل.
از سعدی هم آنجا که گفته بود: (اگر شبها، همه قدر بودی، شب قدر بیقدر بودی) یاد مَثَل ماه بودن یا خورشید بودن در رابطه را برایم تازه کرد.
ازین بهتر میشود این زندگی؟ نه، گمانم. پس شُکر.
به خیلی چیزها فکر کردم. به کستباکس. به رفتن بجههام از خانه بعد از ۱۸ سالگی. به پسری که چقدر انسان است که مینشیند پای پدرش. به زنی که باید یا بچهداری کند یا کار. به مادری که هنوز از عشق سیراب نیست. به مردی که درگیر افسردگیست. به کسی که دروغ میگوید تا شخصیت بهتری از خودش بسازد. به خواهرم. به برادرم. به دخترم که با دوچرخه مدرسه میرود. به مردی زنباره. به زنی مردباره. به واژهها. به فراموشی. به ممنوعیت نوشابه. به خودپسندی. به همسرم که شهر به شهر میچرخد. به فردا. نه نور. به آزادی. به خودم. به خودم. به خودم که آرامشی سرکش دارم.
چهارم آبانماه صفر پنج
صبح یک مقالهی مرور دامنهای را داوری کردم و بسیار آموختم. یک ساعت هم جلسه دربارهی پروپزال دانشجوی ارشد داشتیم که من استاد مشاور بودم، باز بسیار آموختم.
مادرجان روزه بود، زنداداش جان به مامان گفته بود آشپزی نکند، چقدر از عروس شانس آوردیم. مهربان و محترم.
داستان «شکارچی» را از چخوف خواندم و متوجهش نشدم.
در وبیکار سرزبان، الهه از سر نقشهی زبان فکر را مرور کرد. کمی هم از «درستی» گفت. «درستی» پس از «وضوح» دومین فکر است. شیماجان با مثالی که مطرح کرد بسیار جلسه را جنجالی کرد. پیشنهاد میکنم پادکست جلسه را گوش دهید.
در وبینار نویسندهساز استاد کلانتری از «روزها در راه خواندند»، آزادنویسی کردیم، کلمهبرداریهایمان را به اشتراک گذاشتیم و به گزارش نیک هم سری زدیم.
از «فعلهای سادهی متداول» چندتایی رونویسی کردم. «آگندن= آکندن=انباشتن؛ آغشتن= خیس کردن، تر کردن؛ اوباشتن= انباشتن، آکندن، پرکردن؛ بایستن=لازم بودن؛ واجب بودن؛ بایسته بودن؛ بسودن=دست مالیدن، سودن و سفتن؛ بسیجیدن= مهیا ساختن، آهنگ کردن؛ بیختن= غربال کردن؛ توفیدن= غریدن و جنبیدن» نمونهای از فعلهای رونویسی شده بودند.
تمرین دوم دورهی شعر را روی کاغذ نوشتم. حالا پاکنویس کردم و در جاتمرینی ثبت کردم. توی جلسه آدم خوشذوقتر میشود.
آقا محمدحسن حلزون کشیده بود، یاد حلزونهای بایگانی گزارش نیک استاد کلانتری افتادم و چندتایی نشانش دادم. کلی ذوق کرد و نظر داد.
قهرمانی
#گزارش_نیک
@bidemajnoon9
آدم که بیحوصله میشود باید چکار کند؟
دیشب با خودم گفتم فردا این کار را میکنم. آن کار را میکنم. اما امروز؟
خیلی زود تمام شد و کمکاریِ فراوان.
بیحوصلهام و منفینگر. حتی دلم نمیخواهد به اینکه امروز چه کارهایی انجام دادم فکر کنم.
در هر حال امروز از آن روزهای معمولیای بود که بوی گند میدهد. و اصلا بوی گندش معلوم نیست از کجا در میآید. شاید از جایی توی سرم.
امروز روزِ بدی نبود. مثل همهروزهای پیش که بد نبودند اما من در لحظههایی که ملال بر من مسلط میشد فکر میکردم دارم بدترین روزِ دنیا را میگذرانم. تو میدانی کی ملال رسمن مرا به استعمار خودش درآورد؟
شاید هنوز آن روز را ندیدهام. امیدوارم نه من و نه تو و نه او این روز را نبیند. قبل از این که بیایم برای تو بنویسم داشتم آزادشعری میکردم. دلم خاست کمی دیوانه باشم و کسی هم نگویدم که چقدر دیوانهای. حالا اما در سکوتم. کاش میشد تو هم برایم مینوشتی شفیق. کاش یک روزی جایی پستچیِ روزگار نامهات را میآورد دمِ درِ خانهی زندگیام و من حسابی سورپرایز میشدم. سوپرایز نه. سورپِراییز. دلم میخاست همینقدر ساده بودم. مثل مادربزرگم که اگر یک کلمه را اشتباه تلفظ میکند اما درستتر از من میفهمدش. خُب اگر پروا بدهی برویم سروقتِ امروزم که دارد میگذرد. این «پروا» را هم از بس خانمه که اسمش تاجی است توی خدیش میگوید من هم بهش گرفتار شدم.
صبح تا ظهر که من بودم و زندگی؛ زندگی بود و من. کار بود و من؛ من بودم و کار. بعد هم رفتم ادامهی داستانِ «معیارهای جهانشمول در فکر» و پیچیدگیِ مباحثِ سرزبان و الههی ناز که همیشه با دل ما میسازد و بچهها و مسیری که داریم میپیماییمش و تونلِ زمان نه ببخشید تونلِ زبان. و فکر. بعدش هم نویسندهساز و کتابِ وسوسهانگیز در نوشتنِ «روزها در راه» و «در حال و هوای جوانی» که خاندنش برایم حسابی ارزنده بود سال گذشته و یادآوریاش بیشتر در امروز. بعدش هم یکربع آزادنویسی که برای من شد آزادشعری یا نوعی دیوانگیِ دور از چشمِ جهانِ بیرون. و فهرست هفتگی کلمات و منی که این هفته کمی آرامش را در کلماتم یافتم و کمی امید را هم. و دوباره آزادشعری و حالا هم نوشتن برای تو. شب هم اگر خدا بخاهد پیادهروی و خاب. راستی تمرین ترکی را هم یادم رفت بگویم. و این که امروز هم استاد همون آهن دیروزیهرو تهِ وبینار گذاشت. یه لحظه حس کردم سربازم نشستم رو برجک و ساعت سه نصف شب است و دارم به عشقم فکر میکنم که قرار است شوهرش بدهند. خلاصه که «غمگینم مث سرباز رو برجک». این آهنگ با اون آهنگه تناسب معنایی داره. فعلن همین.
4/8/1405
گزارش نیکو
جملهی روز: برای انجام کار متمرکز بهترین هنگامه صبح است. عصرها از در و دیوار تلفن زنگت میزند.
صبح را سحرخیزانه چشم گشودم. 8:30 صبح. بساط نوشتنم از دیشب توی بالکن پهنبود. بساط صبحانه را کنار بساط نوشتن چیدم و صفحاتصبحگاهی نگاشتم. وبینارکلونتری را گوشیدم. داستان سفرطولانی نوشته سیدابراهیم نبوی. اصل داستان، سفرطولانی پیرمردی با سرفههای خشک و پیاپی و دختر جوانی که ساکش را روی دوشش انداختهبود. نویسنده در تمام سهصفحهی داستان بسیار این جمله را تکرار میکند بهنیت ان که ذهن خواننده متمرکز روی همین دو شخصیت بشود اما در انتها همهچیز به تابوت یکمیت ختم میشود. انتهای داستان با دهان باز به صفحهی کتاب نگریستم. چندواژه کلمهبرداری کردم. هنوز ازشان ننوشتهام. ترشیدهاند گوشهی دفتر. این هم نوعی نوشتن است بهنگاهم نویسنده بیخود قلمزنی کرده. ساعت 11 باید دفتربیمه باشم. توی سرم میچرخد که پیادهروی این تمرین مفرح را دیرگاهیست که نچشیدهام. هماندم کلونتری جملهای در مدح و ستایش ان در وبینار میخواند. به این حالت میگویند جذب هرانچه میاندیشی.مرغها را میسپارم به قابلمه و ملایمت شعلهها تا برگردم. مانند عکاسی که پی سوژه بگردد خیابانها را گز میکنم تا برسم. چهچیزهای خریدنی. مثل علف هرز توی هر پنجاهقدم یکدفتر بیمه زدهاند. با خانم زیبارو و بینیتراشیدهای روبرو شدم. یکساعتی از او اموختم. از نو سیدقیقهی دیگر پیادهروی میکنم. از هایپر برای خودم شکلاتی پروتئینی میخرم. توی راهرو قفسهها برگشتم و برای یارای عزیزم یکشکلات دیگر برداشتم. تنها دوتایی دلنشین دنیا. از هرچیز همیشه باید دوتا داشتهباشم. یکی سهم من یکی سهم یارا. امدم خانه مرغسسی بارگذاشتم. برنج دمدادم. به یکخروار لباس تانشده رسیدم و یک خروار دیگر لباس کثیف را نجات دادم. یارا امد خانه و ناهار زدیم. شنیدن همین یکجملهی “عالی بود ” از زبان او به ساعتها
توی اشپزخانه بودن میارزد. خوابیدیم. چقدر خواب اشفته دیدم. یکربع مانده بهغروب بیدار شدم. امدم توی بالکن. ماهکامل چشمانم را نواخت اما دلم گرفت. چه ماهخونینی.اسمان باران دارد. ابرها میگریند. ایام یتیمی فرزندان فاطمه (س) است. یکدست لباسخونگی پرنسسی خیلیوقت بود که چشمم را گرفتهبود با خانم انلاینشاپ تماس گرفتم برایم نگهدارد، میایم حضوری میبرم. مادر یارا کیک پخته بود. امان از ویدیوهای گولزنک فضای مجازی. آهِ شکمپیچشدهمان بگیردتان. لباس اتویی داشتم. صافشان کردم و با”ف” حرف زدم. شام زودهنگام خوردم و این گزارش نیکو را نوشتم. هرچه کردم امروز ازادنویسی کنم نشد. از غروب به بعد هزارکار روی سرم ریخت و مانع نوشتن شد. مطالعه هم نداشتم. اندیشناکم کرد. فردا صبح اول وقت همهشان را فتح خواهم کرد.
فاطمه بهزادیمقدم
دوشنبه
۴ ابان 05
شاید مهم ترین بخش امروزم پیاده روی بود. امروز اولین تجربه پیاده روی بود که میخوام راجبش بنویسم. پیاده روی چندان مفیدی نبودی، بیشتر هدف خرید داشتم. از بیمارستان که اومده بودم هنوز فرصت نشده بود لباس هام را عوض کنم. کلاس نویسنده ساز را شرکت کردم و برای یک ساعت از تمام دغدغه های این روزهایم دور شدم. بعد از تمام شدن کلاس کارت بابام و برداشتم و رفتم بیرون. خب این اولین خریدی بود که برای خانه میرفتم حتی اولین بار بود که رفتم نونوایی. از خانه که بیرون آمدم قدم های خیلی تند بود، یادم آمد میخواهم حس کنم جزئیات را میخواهم درک کنم، پس قدم هایم را آرام تر برداشتم. کوچه به شدت تاریک بود. صدای موتور از پشت میآمد صدایی که هر لحظه بم تر میشد. همین کافی بود تا دوباره قدم تایم تند و تندتر شوند. خانهی دوستم روبهروی خانه ماست. از خیابان که رد شدم اولین کوچه نه دومین کوچه هم نه سومین کوچه رو وارد شدم. نور از پشت در پارکینگ خانهشان پیدا بود. فکر کردم نیازی به در زدن نباشد، اما کسی در را باز نکرد. در زدم. صدای دوستم میآمد که به خواهرش میگفت آواهست باز کن. مثل اینکه منتظر آمدن من بودند. تعارف کردند که برم چایی بخورم اما ساعت 6 بود من باید تا 7 میرفتم خونه پس داخل حیاط وایستادیم به صحبت کردن. آرشیدا سه آلو از جعبه زیر تخته داخل حیاط بود آورد. شست و نفری یک خوردیم. ساعت شش و نیم شده بود اصلا متوجه گذر زمان نشدم سریع برگشتم. اول رفتم فروشگاه خرید کنم پلاستیک فریزر مامانم نیاز داشت. مهم ترین خریدم هم شیرکاکائو بود شیر موز هم برای رضا خریدم. در حالی که میرفتم برای بابام جوراب بخرم یک دختر دیدم کنار جدول های خیابان نشسته حس خیلی خوبی منتقل کرد. جوراب که خریدم رفتم نونوایی. نونوا گفت نون نمیرسه پس یک نون بربری خریدم و اومدم خونه. امروز هم مثل هر روز من در رفت آمد بین خانه و بیمارستان بودم. خب این بخش کوچکی از امروز من بود اما فکر کنم تنها بخشی بود که شاید یکم برای خودم وقت گذاشتم.
عنصر آب
خودم را بستم به خاندن «مادام بوآری». که عزیزم تا صفحهی صد که مقدمهها و پیشگفتار بود، زود تمام میشود.
میتوانم بگویم اجمالی خاندم. نه دقیق. یاد «سرخ و سیاه» و یاد کتاب دیگری که یادش را نمیدانم، افتادم. بهرحال یاد آنها، مرا به پیشبینی واداشت.
دست کشیدم به «فضیلتهای ناچیز» که دوستتان دارم و دوباره میخانمتان ولی حالا باید به کتابهای دیگر سرک بکشم.
تعدادی کاغذ کرافت خریدم، از همهی کرافتهای عمرم خوشرنگتر. متأسفانه آنها را که نگاه داشتم برای امور مهمتر از کولهام افتادند. برایشان گریه کنم هم کم است.
برای همین شاید دفتری دلخواه به خودم هدیه کنم. جالب نیست همهی عمرم درگیر داشتن کاغذ و دفترم. مبادا پر شوم و نتوانم بنویسم.
امروز ماه کامل بود. و عزیزانم ماه کامل از قمر در عقرب هم نیشو(نیشزا)تر است. هرکجا رسیدم عنصر آب به سمتم آمد. در پارک محلی کسی آب را باز کرده و دریایی کوچک به دنیا آمده بود. بعدتر هم پروانه و آبشار.
از زیباییهای روزم اینکه به دو بانوی دوچرخهسواری که مدام چشم تو چشم و لبخند به لبخند میشدیم، گفتم: خیلی زیبایید. بعد خودم را حبس کردم برای نوشتن. فرشته و شیطان تبانی کردند که نکند دیگر ننویسی و دیگر نگویم برای موجبات نوشتن چهها شد و نشد.
فاطمه شبّهی عزیز،
شاید این آخرین نامه باشد. نمیدانم اما دلم میخواهد چیزی امشب به آخر برسد. ترجیحم نامه نویسیست.
از صبح خط به خط گزارش پر و پیمانی نوشته بودم. بعد اما، نیروگاه شوقم از کار افتاد و خاموش شدم. تو که این حس را خوب میشناسی. میرود و تو میمانی. شوق باختگی. درست نمیدانم شوق باخته یا من. حالا هم هرچه از صبح نوشته بودم را پاک کردم تا این چند خط را بنویسم و برگردم به تاریکی. دوشنبهها بعد از شرکت، تنها فرصت رفتن به تمرین گروه رقص را دارم. همانجا خاموش شدم و خاموش برگشتم. دوست دارم مدتی خاموش بمانم. اصلا ای کاش دیگر روشن نشوم تا برای آخرین بار خاموش شده باشم.
فدایت.
امشب آدم شدم و تصمیم گرفتم از این به بعد «آوای گزارش نیک نانویس» نباشم. (حالا ببینیم خدا چه میخواهد.)
امروز با هزار دادوبیداد مادر گرامی که یا بیدار میشوی یا بیدارت میکنم، از خواب پاشدم و با چهرهای پفکرده که تقریبن تفاوتی با سوگلیهای ناصرالدین شاه نداشت و از زوایایی شبیه بغض یاکریم بود، خواستم از در بیرون بروم که برق رفت. در آن گرما، در آن وقت روز که جلوی پایم را هم نمیتوانستم ببینم، پنج طبقهی کزایی را پایین آمدم.
رفتم مدرسه و تا رسیدم باید جزوهی فیزیک را قورت میدادم. نصف جزوه مانده بود که زنگ صف را زدند. باید بروم سر صف، به سخنهای بسیار پربار ناظم گرامی گوش دهم و بعد از آن، مسابقهی چه کسی از همه بیشتر به گویش دزفولی تسلط دارد، که بزرگترین توهین به گویش شیرین شهرم بود را تحمل کنم و تظاهر کنم بسیار خوشم آمده است.
زنگ تفریح اول، نوبت خوردن جزوهی زیست، زنگ تفریح دوم نوبت زبان و زنگ تفریح آخر، نوبت آمادگی دفاعی بیپدر بود که پدرم را درآورد. هرچه بخوانی در ذهن نمیرود. دو صفحه را حفظ حفظ میشوم، میروم صفحهی بعدی و تمام مطالب دو صفحه بال درمیآورند و میروند به ناکجاآباد. بگذارید از نتایج امتحانات هم حرفی نزنم. شما فکر کنید من خرخوان کلاسمان هستم.
رسیدم خانه، ناهاری خوردم و بلافاصله شروع کردم به خواندن «ایرانیتر». نظر چندانی درموردش ندارم، تنها میتوانم بگویم قلم نویسنده، تمیزی دارد. تمیزی را دوست دارم؛ با اینکه همه چیز مربوط به من شلخته است.
وبینار نویسندهساز بود و آزادنویسی در کنار دوستان.
در فاصلهی بین وبینار و کلاس، بازهم کتاب خواندم.
بعد از کلاس از آنجایی که جو مرا گرفته بود، بلافاصله رفتم سراغ نوشتن داستان انتزاعی با هنجارشکنی، که دیدم چقدر نمیتوانم هنجارها را بشکنم. اینکه بهراحتی یک سرویس لیوان ششتایی مادرم را شکاندم، زنده از زیرش بیرون آمدم و نمیتوانم چهارتا هنجار ساده را بشکنم، اذیتم میکند.
بعد از آن بازهم کتاب خواندم و چند شعری از هوشنگ ابتهاج، فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی خواندم.
گزارش شصت
سالواژه: تبدیل
تلاشهای امروزم نه برای روال پیشرفت روزم، بلکه برای دوام آوردن بود. برای روبهرو نشدن با دنیا. برای مغروقِ درون شدن.
به روال دیروز کنار پنجره نشستم و رخدادک دومم را نوشتم و فرستادم.
بعد فهمیدم عمویم تصادف کرده و ناراحتش شدم. جسمش زیادی با او درمیفتد. دوست دارم در این چندروز به دیدارش بروم.
دراز کشیدم و گزارشخوانی کردم اما انگار تکههایی از امروز را فراموش کردهام.
بهترین بخش امروز و شاید کمیابترین بخش خوب امروز تمرین کلمهسازیام بود.
پشت میز نشستم. جدی و مصمم. از پشت میز نشینیام نوشتههای خوبی درمیآیند. خیلی از کلمات، خودم را به خنده انداختند. کلمات خودساختهای که احتمالا هرگز هم نشرش نمیدهم.
حالا سختی کارم این است که از بین این همه واژه فقط یکی را باید انتخاب کنم. نمیدانم چطور. حالا تا جمعه فکری میکنم و با معیارها مطابقشان میکنم.
راستی مادربزرگم زنگ زد و گفت گربهی محل که دوستش داشتم و اسمش را عسل گذاشته بودم، سروکلهاش با دهان خونین پیدا شده. شرایطش را نداشتم امروز آنجا بروم، میرفتم هم بیفایده بود چون عسل دستی نیست و اجازهی نوازش هم نمیدهد پس فکر نمیکنم راهی برای بردنش به دامپزشکی باشد.
زنگ مادربزرگ غصهام را بیشتر کرد. دلم نمیخواهد عسل ساکت و آرام و سفید را خونآلود تصور کنم.
مادربزرگ فکر کرد من چارهای میاندیشم و خبر نداشت من خود چارهی خود نمیدانم.
قسمت دوم کری را هم دیدم.
حالم هم کمی بهتر است.
خدایا شکرت.
به دفتر سبزت سرک کشیدی و هی تمرین نوشتی و از پس سیستمها و دشبوردها و گزارشها دنبال کلمه گشتی. تا خرتناق سر کار ماندی و رئیس برایت ساندویچ با نوشابا آورد. به خانه برگشتی و سیستم گرمایش را راه انداختی تا مثل دیشب سگلرز نزنی و یادت افتاد که «سنگ و قمقمههای خالی» را هدیه دادهای و باید جایش را در کتابخاته پر کنی؛ کتابخانهای که دیگر جا ندارد و ساکنانش از سر و کول هم بالا میروند. تمرین شعر کردی و اصلن تا دفتر سایز بزرگ و مداد نباشد شعرت نمیآید. _اسم سایز دفتر را نمیدانستم ببخشید_ ولی شعرکی سر هم کردی و انگار در وزنبازی بازیات میگیرد و دوست داری تا با کلمات و مفاهیم ور بروی. شاید حالا کمتر فکر کنی که در شعر هیچ پخی نیستی. از پیدا کردن دوستیهای جدید خوشحالی و فراموشت نشود که تمرین شعر را باید تا فردا فاینال و ارسال کنی. به هر حال سپاسگزار یودنی.
دارم فکر میکنم چقدر امروز موفق بودهام. صبح آنقدر که از قبل برنامه ریخته بودم ننوشتم. امروز دو مرحله پیادهروی داشتم. صبح و ظهر. اما کمکم که به شب نزدیک شدم انرژیم برای پیادهروی فروکش کرد. یک شعرِ خوب خواندم که چون گلچینِ اشعار بود اسم شاعر را فراموش کردم. امروز قصد داشتم تمرین شعر کنم اما مریضیِ پسرم خستهام کرد. حدود سه ساعت توی درمانگاه بودیم. ساعت پنج وبینار نویسندهساز بود. استاد دربارهی پنج انگشت نویسنده صحبت کردند. نمونهای از نثر قدرتمند شاهرخ مسکوب در کتاب روزها در راه را خواندند و آن را نمونهی خوبی برای نوشتن یادداشتهای روزانه میدانستند. همچنین داشتنِ یک رسانهی شخصی را توصیه کردند که به ایشان کمک کرد تا مطلبی که سالیان قبل در سایتشان قرار داده بودند به راحتی پیدا کنند. پانزده دقیقه آزادنویسی کمک کرد تا تمرکز لازم در ادامهی روز را پیدا کنم.
تا بعد
https://t.me/hamidrezashad
سال واژه: پذیرش
اول صبح: غذارسانی، کار، بیژن تراپی
خرید نان از یک شعبه ی متفاوت نان سحر
دیداری کوتاه با همسایه ی عزیز
*پیوستن به وبینار نویسنده ساز؛ آزادنویسی را خیلی دوست داشتم. گرچه از دست جینجر دو باری تغییر مکان دادم اما نوشتم هر آنچه را که می بایست.
نامه ای به مهری جان، همسایه ی نازنین نوشتم. و بعد شلوغی ذهن را با سیاه کردن کاغذ، سامان دادم.
یک مزیت مهم گزارش نیک را امشب متوجه شدم؛
ویرایش متنی به زبان آلمانی را با دقت انجام دادم، برای ذخیره کردن به مشکل خوردم. خستگی زیاد و وقت کم وسوسه ی” باشد برای فردا ” را به جان انداخت.
قدری مکث کردم، نگاهی به ساعت انداخته و دوباره شروع کردم. از اول …
این بار به خوبی انجام دادم، فایل را به گوشی منتقل کردم. گزارش نیک به ظاهر ساده را هر شب می نویسم؛ نه برای آنکه خوانده شود نه برای آنکه دیده شود، بلکه برای تعهد به خود می نویسم. این تعهد امشب باعث شد تا در انجام کاری نه چندان راحت، با وجود بی خوابی و خستگی مداومت داشته باشم.
خوشحالم خیلی خوشحال.
شب تان به نیکی گزارش نیک🍁
سالواژه: شوق زندگی
خابها
سنگین بودم و خابآلود. هر چه از بچه ها خاستم از اتاقم بیرون بروند، خیرگی کردند و ماندند. در همان شلوغی کمی چشمهایم را بستم. دیدم هر چه می گذرد دارم بیحالتر میشوم و عصبانیتر. تشری روی بچهها زدم و باز هم انگار با دیوار بودم. پالتو و شالم را از توی کمد برداشتم و گفتم میروم. پرسیدند کجا میروم و جوابی ندادم. همانطور که دکمهها را میبستم صدای نرو نرویشان اوج گرفت و شال را که دور گردنم انداختم تا مرز گریه پیش رفتند. گفتم اگر تنهایم بگذارند جایی نمیروم. سریع رفتند بیرون. روی تخت ولو شدم. از رفتارم ناراحت شدم که چرا بچهها را تهدید به رفتن کردم. آن هم برای خابیدن. دراز کشیدم و هر چه گذشت دیدم انگار حالم بدتر میشود. سرماخوردم. حالا عذاب وجدانم کمتر شد برای بیرون کردن بچهها از اتاقم. وارد وبینار نویسنده ساز شدم. از شاهرخ مسکوب صحبت شد و کتاب «روزها در راه». بسیار قلمش را دوست دارم. فعلن از تعریف و انتقاد همین جمله را بلدم. در آزاد نویسی سعی کردم برای رخدادک دیروزم چیزی بنویسم. درازکش روی تخت بودم و مینوشتم با سردرد و حالت تهوع. امیدوارم اوج نگیرد. حالا هم دارم مینویسم گزارشم را تا اگر اجل سرماخوردگی مهلت نداد و خابم برد، بدانم که تکلیفم را انجام دادم. میگویم تکلیف یاد مشق مدرسه و واجبات شرعی میافتم. چقدر خوشحالم که هیچکدامشان را نیاز نیست انجام بدهم. این تکلیفها جذابند و انجامشان میدهم.
باشگاه رفتم و تمرینات پایین تنه انجام دادم. کمی زانوی راستم اذیتم کرد. حتمن به مربی میگویم. چرا دارم اینطوری مینویسم. خشک و سرد. عیبی ندارد. تاثیر قرصهاست که دارد مرا با خودش میبرد. وقتی بیمار میشوم کلی کابوس میبینم پشتِ هم. گاهی دوست دارم با یکیشان همراه شوم و دیگر برنگردم. به همین راحتی. از روزی که مدیتیشن میکنم، تقریبن تمام خابهایم یادم میماند. واضح و با جزییات. معمولن در خاب هایم میدانم که خاب هستم. آن وقت هر کاری میکنم. پرواز میکنم، در اوج تاریکی وارد کوچههای خلوت میشوم و با سرعت میدوم. گاهی نصف شب وارد خانهی اهالی روستا میشوم. در کنجی قایم میشوم و نگاهشان میکنم. بیشترین گشت و گذارم یا در کوچههای روستاست یا در شهری که بدنیا آمدم. خیلی جذاب است وقتی میدانی خابی و کنترل آن را بهدست میگیری.
حالا گیجترم. یاد یکی دیگر از خابهایم میافتم. در یک قصری بودم که زیرِ زمین بود. یک راهروی مارپیچ بود که از سطح زمین میرفت تا عمیقترین قسمتش. در هر چندین متر یا بیشتر، اتاقی در داخل زمین حفر شده بود که درش به راهرو باز میشد. من شاهزادهای بودم که خانوادهام را کشته بودند و به اسارت در این قصر زیرزمینی آورده بودند. قرار بود مرا به عقد یکی از پسران این قصر درآورند. مرا با موهای بلند سیاه و چهرهای غمگین و لباس سفید ابریشمی وارد تالاری کردند. همه یک شکل بودند. رنگ خاک و بدون لبخند. نگاهشان کردم و گریه کردم. یکهو یادم آمد که خابم. بلند شدم و از بین جمعیت فرار کردم. فرار نه، پرواز. ولی از قصر نتوانستم بیرون بروم. همه جا بسته بود. مرا در اتاقم زندانی کردند. خاستم که خابم زجرآور شود. کلی موش را وارد اتاقم کردم و تمام بدنم زخم شد از جراحات موش. برایم طبیبی فرستادند. مهربان بود. حالم بهتر شد. میدانستم خابم و میتوانم بیدار شوم. نشدم. شروع کردم به پرواز در راهروی طولانی قصر. اهالی قصر دیدند حالم خوب شده. دوباره برای ازدواج مرا آماده کردند. دوان دوان به تالار رفتم تا داماد را ببینم. میدانستم خابم. نزدیک درِ تالار که شدم، بیدار شدم و دیگر خابم نبرد.
سردردم اوج گرفته و کلی هذیان نوشتم. بروم بخابم.
مثل روزهای دیگه صبح زود بیدار شدم. بعد نماز به آشپزخانه رفتم. کتری گذاشتم کاری که معمولا بابای خونه انجام میدهد.
تقریبا تنها کاری که در آشپزخانه انجام میدهد، همین است. امروز در غیابش من چای درست می کنم.
بعد از رسوندن دو دانشجوی خانه یکی زودتر و یکی کمی دیرتر، در مسیر برگشت خرید هم کردم. انگور، خرمالو و نارنگی. میوهخور خانه خودم هستم. خرمالو میوه مورد علاقه من را کسی در خانه نمیخورد. نوش جان خودم.
چند دقیقه آزادنویسی کردم و سراغ دوبارهنویسی نوشتههای قبلی رفتم.
جارو و تمیزکاری کار بعدی بود. امروز ناهار درست نکردم. آماده از دیروز داشتم. روزهایی که ناهار دارم اول صبح فکر میکنم امروز وقت بیشتری برای نوشتن یا خواندن دارم. بعد میبینم چندتا کار دیگه به مناسبت آماده بودن ناهار برای خودم چاق کردم.
اتفاق خوب امروز پیوستن به کانال چالش کتابخوانی بود که لینک آن را در کانال خانم مهتری دیدم. خواندن مادران و دختران را شروع کردهاند.
چند صفحه اول آن را خواندم. قبلاً هم خواستم کتاب را بخوانم اما حجم زیاد و نامأنوس بودن اسامی برایم دافعه داشت و از آن فرار کردم.
همراه با دوستان خواندن انگیزه میآورد. صوتی آن هم در کانال قرار داده بودند. قسمت اول را گوش کردم.
خواندن کتابهای با حجم زیاد آن هم پیدی اف برایم کار سختی است.
کلیدر را کاغذی خواندم. البته خوشخوان بود و کشش هم داشت.
چند صفحه دیگر از «تفریح یاد گرفتنی است» را خواندم. واقعگریزی را یکی از راههای تفریح معرفی میکند. برداشتم از واقعگریزی این است که از شرایط و موقعیت خود مدتی جدا میشویم. موقعیت جدیدی را تجربه میکنیم، هرچند با سختی همراه باشد، وقتی به موقعیت خود برمیگردیم حال بهتر و کارایی بیشتری خواهیمداشت.
دیشب بعد از مدتی گزارش نیک نوشتم ولی ارسال نشده بود.اینترنت ثابت و همراه هر دو قطع بود. هروقت این اتفاق میافتد، تصور و هراس شروع دوباره جنگ را دارم. محلهی ما بین سه منطقه نظامی قرار دارد.
امواج اینترنت و حتی سیگنال تلویزیون هم وقتهایی قطع میشود.
– بعد از سه شب کمخوابی، دیشب خوب خوابیدم. احساس میکنم سر حالم. دانشآموز که بودم، هر اتفاقی هم که میافتاد، اصلا روی خوابم تأثیری نداشت. هیچوقت تا صبح بیدار نماندم که برای امتحان روز بعد بخوانم، حتی اگر یک کلمه هم بلد نبودم. خواب همیشه بر من پیروز بود.
– میدانم ذهن انسان تا دو ساعت بعد از بیداری در اوج خلاقیت است و بهتر است در این دو ساعت کارهای خلاقانه انجام بدهیم. اما مثل همیشه این دو ساعت طلایی را در یوتوب سوزاندم.
– آنقدر اسکریپت یوتوب مشکل دارد که بعد از سه هفته هنوز نتوانستم اصلاحش کنم. فردا باید باز هم برایش وقت بگذارم.
– یک متن برای کانال نوشتم اما جالب نبود. جدیدا نوشتن برایم خیلی سخت شده.
https://t.me/zahrahabibi9626
کار بود و سالمند بود و سوژهای جالب که به آن میاندیشیدم. رابطهی جنسی در سالمندان. اینکه چگونه است و چرا دربارهاش خیلی صحبت نمیشود و اصلن به این موضوع واقعن پرداخته نمیشود.
کار بود و سرشماری مدارس بود و فقط پیادهروی و پیادهروی و پیادهروی. گرسنه بودم و ضعف میکردم. دیر شده بود.
کار بود و آمار آه، آموزش بهداشت که هندلش کردم ولی اتوماسیون مشکل داشت، و دو آماری که اضافه شد. من دیگر نمت.
تمرینجا بود. شنیدن نوشتههای دوستانی که اسمشان را قبلن نشنیده بودم جالب است. کلی مرورلازمم.
نوشتن بود. آهنگ شنیدن بود. رقصیدن بود. حوصله نبود.
نویسندهساز بود. کلمات هفته بود. آزادنویسی بود. مسکوب بود.
نویسندگی خلاق پیشرفته بود. داستان کوتاه و رمان بود. آخرین جلسه بود.
نوشتن و خاندن با فائزه و ندا بود. «هیچ بخشی از ما بد نیست» بود.
اندیشیدن به وبینار و نوشتن دربارهاش بود. هیجان بود. استرس بود.
یاد عروسی خاهرم بود. دلتنگی برای آن حالوهوا بود.
حالا هم میخاهم آهنگ بشنوم و به دیوار زل بزنم و تخیل کنم. مثل نوجوانی.
همچنان هیچخانه بودن
روحم آنقدر بیکار است که پیراهن چهارخانهام را بشمارد. و به این بیندیشد که چرا پیراهن چهارخانهام اینقدر خانه دارد اما ذهن من هیچ خانهای برای سکنا گزیدن ندارد. امروز وقتی داشتم اتاقم را مرتب میکردم فهمیدم ذهنم چقدر پخش و پلاست.
روی پوستهی شکلات تلخ نوشته بودم فلان چیز را یادت نرود. معلوم است یادم رفته بود که برای یادآوری روی چنین چیز چرندی یادداشت گذاشته بودم. ذهنم همیشه از دفترهای مشخصی که برایش در نظر گرفتهام میگریزد و …
او گریختن را دوست دارد. بیکار بیخانمان.
پیراهن چهارخانه را از روی صندلی برداشتم وگذاشتم توی کمد تا جایم راحتتر باشد. باز روی پلات رمانم کار کردم. حدودا یک ساعت و نیم. ذهنم، برای گشودن گرههای داستانم مدام از این کتاب و آن فیلم کپی میآورد برام. بدیاش این بود که بخشی از کپیها مربوط میشد به آبکیترین سریالهای کرهای. به خود نکبتم گوشزد کردم که دیدن این سریالها را ترک گوید، حتی برای ریشخند و یادگیری ادب از بیادبان.
ساعت پنج که شد رفتم وبینار استادشاهین و آزادنویسی را از لیست کارها خط زدم. ساعت هفت، میرتل گریان شدم و برای دقایقی به جایش حرف زدم.
و بعد از آن به پیادهروی توی لیست کارها نگریستم. خودم را تصور کردم که آن پیراهن چهارخانهی دمدستیام را میپوشم، میروم بیرون و نگهبان بیاخلاق آپارتمان را پشت سر میگذارم، به ماه سلام میکنم و پیادهروها را میسپرم به امان کفشهایم. و بعد؟ نه نه به پیادهروی نمیروم، تلاش بیهودهی عشق شکسپیر را میخوانم و از دیالوگهای دلقک و ماث خندهام میگیرد.
تلگرام را چک میکنم. پیامی از طرف او آمده؟ نیامده. پس نمیخواهد استخدامم کند. روحم خوشحال میشود از تمدید قرارداد بیکاریاش. و من خسته میشوم از همچنان هیچخانه بودن.
ریحان🏮
– تقلای من برای گذر از غم فقط بر غم میافزاید. غم از غم گذشته است در من و در بسیارانی دیگر.
– صحنههای بوسیدن را دیدهاید در خیابان؟ من چند باری دیدهام و کیف کردهام. کاش هر روز ببینم.
– در پارکی نشسته بودم که متوجهی گروه موسیقی شدم؛ چند نفر با گیتار و دف آهسته و پنهانی خودشان را به دو نفر رساندند و ناگهان آهنگی را نواختند. بعد از چند لحظه متوجه شدند که مخاطبان را اشتباه گرفتهاند. قرار بوده دو نفر دیگر را غافلگیر کنند. آنها که دو مرد بودند خندیدند و گفتند کاش ادامه میدادید، ما داشتیم کیف میکردیم. من هم خندیدم. واقعن چه کسی در این جهان حوصلهی غافلگیری دارد؟ من که ندارم. مخاطبین بینوا باید خیلی باسمهای تظاهر به شادی کنند تا زحمات غافلگیرکننده حیف و میل نشود.
– خیلی از اتفاقاتِ روز را برای کسی تعریف نمیکنم چون حوصلهی حواشی اطرافش را ندارم؛ اینکه دقیقن بگویم چه موقعیتی بود و چه پیش آمد. بعضیهایشان را اینجا مینویسم و حس میکنم به کسی گفتهام اما بیدردسر و بینیاز از توضیحاتی که که رغبتی به بازگو کردنشان ندارم. گزارش نیک از این منظر هم برایم خوشایند است.
– قرار نبود تو اولین نفر باشی در میان خواهرانت. شاید من هم اولین نفر باشم در میان خواهرانم.
– پیادهروی در خنکای شبانگاهی و چه لذت مبسوطی.
– پروردگارا، ایمان ما شکننده است. دردهای ما را مبدل به دلایلی کن که ایمان ما را هزار ان برابر قویتر کنند.
– الهی شکرت…
احساس در قلم شما واقعا دلنشینه
بیتای عزیزم، بینهایت ممنونم از حسن نظر شما و از نگاه قشنگتون 🥰❤️🍎
یاسمن عزیز،
خیلی وقت است که میخواهم به تو بگویم کاش کمی بیشتر حواست به رؤیاها و احوالات درون سرت باشد. آنها را جدی بگیر و در صفحههای یک دفتر ثبتشان کن. برای این کار میتوانی از کلمات یا خطخطیهای رنگارنگت استفاده کنی. من که خودم پیشنهاد میکنم هر دو را توأمان به کار بگیری.
نگذار حتی یکی از آنها از شیار مغزت در برود و به شکل ابری صورتی از بالای سرت ناپدید شود. پیش از آنکه آن پنبهی صورتی تبخیر شود، آن را در کارتن قهوهایرنگی بگذار و درش را ببند. مطمئنم هرکدامشان میتواند شروعی برای خلق دنیایی رنگی باشد.
البته حواست باشد که نگذاری بیش از حد درون جعبه باقی بمانند. مرحلهی بعد، نشان دادن ابر صورتیات به باقی آدمهایی است که آنها هم در سرشان رؤیا میپرورانند.
مطمئنم از این کار بسیار لذت خواهی برد و روحیهی هنرمندانهات را پرورش خواهی داد.
«یادت باشد که شاعر بدون شعر، شاعر نخواهد بود و نقاش بدون نقاشی.»
خب، حالا دیگر قلم را به خودت میسپارم تا گزارش نیک امروزت را فهرست کنی:
ــ صبح میخواستم به اپیزود جدیدی از پادکست «زن بودن» گوش بدهم که چشمم به انتشار قسمت جدید «رختکن بازندهها» افتاد و نیشم از همینجا، از روی تختم، تا ورودی گیت خوابگاه باز شد. مسافت تقریباً زیادی است!
علیرضای عزیزم، چقدر دلم میخواست بغلت کنم. بهزاد و سیاوش احمقتر از این حرفها هستند؛ البته شاید بعد از ضبط این کار را کرده باشند.
گاهی وقتها به آغوش کشیدن بیشتر از هزاران کلمه میتواند قلبها را در سینه گرم کند و زخمها را همچون معجزهای عیسایی درمان کند.
ــ خلاصه، بعد از احساس همدردی با علیرضا، به کتابخانه رفتم و مشغول انجام دادن پروژهی طراحی بردگیم شدم.
نتیجه آنطور که میخواستم از آب درنیامد، اما از فرایند کار، که با گوش دادن به موسیقی کلاسیک همراه بود، لذت بردم.
ــ وسط کار، به خاطر داشتن کلاس معارف، از کتابخانه به ساختمان ابنسینا نقلمکان کردم تا یک ساعت و اندی به استدلالهای مربوط به وجود نفس مجرد گوش بدهم.
واقعاً نمیفهمم چرا انسان باید درگیر این باشد که اثبات کند فقط جسم نیست و روحی هم، هرچند نادیدنی، در کار است. به نظرم اصلاً احتیاجی به بحث و مناظره نیست. همین که ما دشنامی داریم که میگوید «تو روح طرف!» به نظرم خودش دال بر وجود روح است!
فحشها همیشه از دل منطقی بیرون میآیند؛ چون قرار است تا مغز استخوان طرف مقابل را بسوزانند.
عجیب نیست؟ چه شد که اجداد ما فحش و ناسزا را به واژگان خود افزودند؟ به نظرم برای حفظ سلامت روانشان در مواجهه با همنوعانی که از ضریب هوشی پایین و شعور ناکافی برخوردار بودند، به چنین ابزارهایی نیاز داشتند!
ــ بعد هم در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم. واقعاً هم چه وبینار پربرکتی! هم پانزده دقیقه کلمه هوا کردم و هم فهرست هفتگی واژگانم را نوشتم. تازه، با معرفی کتاب «روزها در راه» از شاهرخ مسکوب، ترغیب شدم دوباره خواندنش را از سر بگیرم.
الان هم مشغول خواندن جستارهایی از شمارهی پنجم مجلهی «حوالی» هستم و بعد از آن میخواهم داستان «برخورد» را از کتاب «زائری زیر باران» احمد محمود تمام کنم.
البته الان زمان اشتباهی است؛ کمی قبل از الان این کار را انجام دادم، چون هماکنون مشغول نوشتن گزارش نیک هستم!
راستی، دیوار کنار تختم را پر کردهام از تصویرسازیهایی که از پرترهی شاعران معاصر کشیده بودم.
فضا بسیار هنری و ادبی شده است؛ آدم را ترغیب میکند پیش از خواب، شعری از شاملو یا فروغ بخواند.
عجب شاعرهایی داریم، اسماعیل! یکی از یکی افسانهایتر…
۴آبان ۱۴۰۵/تهران،خوابگاه
#گزارش_نیک
غلتیدن در روز
۶:۱۰ صبح:
بچهها مشغول امتحاناند و من مشغول فریز شدن. زنگ تفریح ابتداییهاست. راهنماییها هنوز توی کلاساند. پسری از بچههای ابتدایی صورتش را چسبانده بود پشت شیشه. بعد که نگاهش کردم لبخند زد و گفت: سلام.
من هم همین کار را کردم. بعد رفت. اینطور که از شواهد و لبخندهای کارکنان مدرسه حدس زدم، شوفاژهای این یکی مدرسه کار میکنند اما فعلن قرار نیست روشن شوند.
۱۲:۲۰ ظهر:
زور الکی میزنم. حتا کلاسی که درس میخانند هم ضعیفند. انگار نمیشود بیامکانات پیشرفت کرد. نمیتوانم بگویم هوش توی ماجرا تاثیر ندارد. نمیدانم چه کار کنم. خستهام. طبق شنیدهها یکی از دانشآموزان این کلاس خیلی دوستم دارد. چرا؟ چون گروههایی مثل بیتیاس را تا حدودی میشناسم. دختردایی یا نمیدانم چیاش که توی مدرسهی دیگر است بهم گفت که او عاشق شماست. امروز صبح هم خیلی گرم باهام سلام و احوالپرسی کرد و به اینکه بقیه میگویند پاچهخار توجهی نکرد. سعی خودم را میکنم حتا با دانشآموزانی که سریهای پیش باهاشان بحث کردهام خوشرفتار باشم. آنها هم سعی میکنند یا شاید راحتتر از من فراموش میکنند. برادرم میگوید دانشآموزان آنجا را با نمره نترسان چون آنها چیزی برای از دست دادن ندارند. همان دختری که ازم خوشش میآمد و دوستش سر کلاس هم بهم گفتند: خانوم شما شبیه کرهایا هستین.
– من کجام شبیه کرهایاست؟
– چرا خانوم خیلی شبیهین.
-چدن بحثای در مورد کره داشتیم اینجور فکر میکنین.
اصلن باشم. چه بهتر. من که بدم نمیآید.
۱:۵۲ بعدازظهر:
توی مسیرم. سگی بود که بارها توی راه دیدمش. گَر گرفته بود و فکر کنم تمام بدنش را هم پوشانده بود. باری وقتی حرف عمر او شد، گفتم سال بعد ما دوباره داریم عبور میکنیم و او باز هم همینجاست. چند لحظهی پیش دیدم که دو ماشین ایستادهاند و یکیشان دارد آمپولی بهش میزند. شاید طرف دامپزشکی چیزی بوده و مشغول به درمان شده. اگر اینطور باشد واقعن انسان است. حالا واقعن سگه همان سگ بود آن مرد دامپزشک؟ راستش به هیچکدامش مطمئن نیستم. حدسیست نامطئن از مشاهدهای غیردقیق.
۹:۳۳ شب:
بعد از رسیدن به خانه حدود سه ساعت خابیدم. دو سری لباسشویی را پر و خالی کردم. بیشتر وقتها یک دست لباس را یک روز میپوشم و روز بعد دستی دیگر. شلوارها که همه خاکی میشوند. این همه شستوشو احتمالن عمر لباسها را کم کند اما تمیزی مهمتر است. دوش گرفتم و بعدش هم رفتم وبینار مدار. چایی را که تازه دم کرده بودم همراه وبینار نوشیدم و کامنتیدم. بعدش هم رفتم سراغ نوشتن. سعی میکنم افکارم در مورد وبینار رئالپر را سامان بدهم. حس میکنم نباید به تاخیرش بیندازم. که هفتههای بعد کارم قوی شود و بینقص. اصلن مگر میشود؟ چه عیبی دارد ضعیف شروع کنم؟ اگر در روزهای آتی نت قطع شود چی؟ حالا ببینم چه میشود.
گزارش نیک ۱۶۷ فرح
روزانه نویسی امروزم خیلی جزییات داشت فقط فهرستی از آن را می نویسم:
رویا نگاری
روزانه نویسی
کتابخوانی( از خود بیزاری اثر اِلن دوباتن)
آشپزی
استراحت
آب تراپی ( نرمش و ورزش و پیاده روی در حوضچه آب گرم، شنا کرال پشت کمی شنای قورباغه)
شرکت در وبینار نویسنده ساز ( نوشتن فهرست کلمات این هفته من/ ۱۵ دقیقه آزاد و رها نویسی)
دیدن سریال کرهای
بافتن دو موتیف همراه با دیدن فیلم
عصرونه خوردن با خانواده
نماز و نیایش
خواندن چند شعر از فریدون مشیری و شاملو
تر و تمیز کردن آشیزخونه.
🐌از کاریکاتورهای مینیمالیستی و ظریف حلزون خوشم میآید. آرامش را به ببنده انتقال میدهد. ولی بنظرم از چیزی ناراحته کمی خشن کشیده شده.
✍️ «آناکارنينا را تولستوی، آگاهانه يا ناآگاهانه، بر اساس طرح مادام بوآری فلوبر نوشته است. اما اين هيچ از قدر تولستوی کم نمیکند. چون در هنر آنچه مهم است اجرای يک فکر است، نه خود آن فکر. اجرای تولستوی از اين طرح، اگر قویتر از فلوبر نباشد، هيچ کمتر از آن نيست. » (رضا قاسمی، الواح شیشهای)
✍️رویانگاری فرح:
دختری که نمیشناختم مادرش را پیدا کرده بود و یک پای مادرش را به پای فیلی بسته بود و خودش سوار بر فیل بود و مادرش را روی خاک میکشید. تا منطقهای رسید که پدرش آنطرف پرچینها بود و دختر مدام داد میزد مادر، مادر، و مادرش را روی زمین میکشید اینجا منم که ناظر صحنه بودم، با او هماهنگ داد میزدم مادر. تا مرد فهمید و آمد مادرِ دختر را از پای فیل باز کرد.
قبلش در بیمارستانی بودم. بعد با محمد ( همسرم) سوار اتوبوس دوستش شدیم که دنبال ما آمده بود تا ما را جایی ببرد. اتوبوس فقط برای منو محمد بود اتوبوس درکشویی داشت و صندلیهایش بالاتر از حد معمول بود من نتوانستم کنار محمد بشینم جلوی پایش تنگ بود و در ردیف او در کنارش در آفتاب نشستم. اتوبوس راه افتادیم.
نیمهشب در خواب دیگری دیدم استاد شاهین خونه ما بود و من میخواستم ماکت بلوری علی را به استاد شاهین نشان بدم. این ماکت را علی در سال ۲۰۰۹ در “ دنور” دانشکده معماری ساخته بود و با پست از چند ایالت گذشته بود تا به ایران و به دست ما رسیده بود. الان این ماکت گوشه حال هست. امیرحسن هم در خوابم بود. این خواب در خونه قدیمی ما بود.
(رویانگاری فرح امروز صبح)
گزارش نیک
امروز صبح کار کردم تا ساعت ۱ و بعد از اون خسته شدم و استراحت کردم تا ۲ و نیم. ناهار خوردیم و قسمت بعد سریال dark matter رو دیدیم. بعدش خسته بودم و خوابیدم ساعت ۶ بیدار شدم و نتونستم وبینلر مدرسه نویسندگی شرکت کنم. کار کردم تا ۹و بعد شام درست کردم و بعد شام احتمالا بخوابم. دیشب کتاب سهشنبهها با موری رو تموم کردم. خیلی کتاب قشنگی بود.
شرحی بر چهارم آبان
سلام آرزوی عزیزم بعد از گپ امشبمان ذرهبین میگذارم بر کارهای امروز تا برایت شرح دهم که چه کردم، اما قبل از شرح دادن آنچه امروز گذشت بگویم که همانطور که دیشب برایت نوشتم بازی الکلاسیکو را دیدم و رئال مادرید برنده شد. یاد سالهای دانشگاه و خوابگاه افتادم که در تاریکی با رادیوی گوشی گزارش بازی را گوش میکردم، موقع خوشحالی برای گل زده شد چون نصفه شب بود و همه خوابیده بودند، صامت خوشحالی میکردم و به صورت پانتومیم (:
دیگر عادتم شد علاوه بر غمها که برای خودم نگه میدارم، شادیها را هم برای خودم بگذارم. شرح دیشب طولانی شد برویم برای شرح امروز:
صبح را با آزادنویسی، روزنویسی و تمرین نویسندگی آغاز کردم، بعد از آن شکوفههای عناب را خواندم داستان دارد جالب و جالبتر میشود.
به کارهای خانه رسیدم و بعد غذای زیتون را برایش آماده کردم.
بعد از خواندن دو صفحه از مصحف شریف، نهج البلاغه را خواندم و این حکمت برایم جالب بود:
« هر انسانى در اموالش دو شريک دارد: وارث و حوادث.»
ساعتی به حرف زدن گذشت و انجام یک سری کارهای باقیمانده. متن کانال سیاه مشق را نوشتم و ویرایش کردم که آماده باشد برای انتشار ساعت هشت.
وبینار را شرکت کردم که خودت هم حضور داشتی. استاد قسمتی از کتاب روزها در راه را خواندند و این کتاب را معرفی کردند برای الهام گرفتن در زمینه نوشتن یادداشت روزانه و گزارش نیک. بعد از آن آزادنویسی کردیم و فهرست کلمات هفتگی را نگاشتیم.
بعد از وبینار برنامه معنوی یکساعتهام را انجام دادم و سپس با تو گپ زدم، گفتم و شنیدم و در دل بیشتر تحسینت کردم برای تلاش و ادامه دادنت.
ساعتی هم به غذا دادن به اطلس، پیشوکِ دیگر خانه که گهگاهی به ما سر میزند گذشت. معمولا میگویند گربه وفایی ندارد و مهر و محبت را نمیفهمد اما در این شش سال خلاف این موضوع به من ثابت شده، اتفاقا گربهها مهر و محبت را میفهمند، قدر هم میدانند.
از فال حافظ امشبم برایت بگویم که غزل ۱۴۲ نصیب شد و این هم یک بیت شیرینش:
«مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چاره مخموری کرد»
میروم برای ادامهی شب اگر بشود خواندن و فکر و بعد هم برچیدن ختم آن. امیدوارم استراحت کنی، تنت سلامت باشد و دلت آرام. در پناه خدا باشی عزیزم❤️
https://t.me/zakiyehsepehrnia
قرار گذاشتم با جیپیتی.
بابت؟
خرم. ا بچسبد و ژورنالنویسم کند.
چطور؟
به قولی اسکجول ( زمانبندی هدفمند) کند تا عادتم شود نوشتن هدفدار و معنابخش
امروز دیت اولمون بود، تا خدا چه خواهد و جیپیتی مقبول افتد.
بریم سراغ نیکوکاریهای روز:
سپاس و ستایش بیداری: ۱۵ دقیقه
مراقبت از جان و نفس : ۱۰ دقیقه
تخلیه غدد لنفاوی با چرخش، میچش، لرزش و کشش: ۱۲ دقیقه
یوگا و پیلاتس لگن: ۱۰ دقیقه
سهرابخوانی: ۱۰ دقیقه
آزادنویسی: ۳۰ دقیقه
کارهای سایت: ۷ ساعت
آموزش: ۲ ساعت
پیادهروی: ۷۰۶ گام نوشتم
واژه: ابراندیش: خودساخته
نامهای به ” بودن”
برای لمس تنت از دفتر بیرون زدم. گامهایم تند بود و تپش فلبم تندتر و نفسهای تند و تندتر
تا دیدمت و زانوانم لرزید. کند شد گامم، فلبم و تفسم تا بویت مانند رویت مستم کند.
چه مخلوقی…
فتبارکاله احسن الخالقین.
یک تکه از آرد، شیرینی طبیعی با شگلات تلخ و پوست و عصاره پرتقال
پیوندشان بجا بود و به اندازه پس پیوستم به آنها برای چشیدنت و چشمچرانی از تو.
حالا که به آخر داستانمان رسیدم روا نیست رازم سربسته بماند در هر یکیشدن رازیها فاش میشوند و حالا همه برای ” حال” دور هم آمدیم تا در ” خال” حال کنیم و زیستمان را حلال پیش از آنکه وحودمان هلال شود و عمرمان حرام.
ترک خوردن میان شاملو و آمار
-بیدار شدم. شاملو را برداشتم. بازش کردم و خواندم. شعر که میخوانم انگار به دنیای دیگری میروم. اما نه ناگهانی. آرامآرام. نوعی دگرگونیِ تدریجی که بههنگام پیشرفتن با شعر حاصل میشود.
-مثل همیشه قهوه در کنار نوشتن: سیاه کردن صفحاتِ سفید صبحگاهی.
-ورزش کردم. پاها را ورزاندم تا جایی که به لنگیدن افتادم.
-پس از ناهار دست به کیبورد شدم و آزادنویسی کردم. هنوز در بیست و پنج دقیقه به هزار کلمه نمیرسم اما هشتصد کلمه را رد میکنم. باید بیشتر تایپ کنم تا دستم تند شود.
-«آمار برای دانشمندان داده» را خواندم. برای نمودارهای دو متغیره بر اساس نوع متغیر، دستهبندیِ جالبی ارائه داده بود.
-از دیگر منابع آمار، شاخصهای تقارن را مرور کردم. یعنی چولگی و کشیدگی. به کشیدگی، شاخص برجستگی هم میگویند.
-رفتم پیادهروی. یک ساعت. بهمانند دیروز.
-در آخر هم نشستم به مطالعهی «با سوالهات زندگی کن».
ورزش صبح با رضایت تیک ✅ خورد.
خانه که شلخته باشد ذهنم برای خواندن و نوشتن بازی در میآورد. پس، قبل از خوردن صبحانه، خانه را درست و حسابی روفتم.
موقع نظافت کتابخانه، نگاهی خریدارانه بهشان انداختم، دستمال نظافت را روی نزدیکترین سطح کنارم گذاشتم و بجایش کتابها را یکی یکی انگار که در مغازهی کتابفروشی باشم، با چشمانم جوریدم .
کتاب «فقط روزهایی که مینویسم» از آرتور کریستال نظرم را جلب کرد. قبلا نخوانده بودمش. احتمالا به درد این روزهایی که جدیتر از قبل نوشتن را دنبال میکنم میخورد. چند صفحهای از آن خواندم و حظ کردم.
غروبی فایل تمرینجا را چک کردم. انگار جواب کنکورم را در سایت دیدم. با ذوق بخش مربوط به متن خودم را گوش دادم. ذوقم کور شد. خواستم نوشتن را برای همیشه کنار بگذارم.
اما الان که دارم اینجا مینویسم دیدم که هنوز امیدی در من مرا ترغیب میکند.
کاری به بد یا افتضاح نوشتنم ندارم، همین که حالم با آن خوش است راضی ام کرد تا ادامه دهم.
هدایت عزیز، سلام.
از امروز بگویم. صبح قبل بیدار کردن خواهر اخبار جنگ را چک کردم. بعد از رفتنش دوباره چرت زدم. جدولِ شعر حل کردم. از همانها که پیرمردها در پارک دستشان میگیرند.
وصال در وادی هفتمِ نعلبندیان میخوانم هنوز.
در یوتیوب چرخ میزنم. مصاحبه های قدیمی گوش میدهم و به کارها میرسم. خانه را جارو میزنم، ظرف میشویم و لباسها را میچپانم در کمد. و مدام کاغذ سیاه میکنم.
به هر جهت، کارِ مفیدی نیست. عمرِ گران میگذرد. با موسیقیِ نیک و کتاب و خواب و خوراک. همین کارهای معمولیِ معمولی.
با مدرسۀ سابق تماس گرفتم، گفتند دیپلممان را اسفند ماه میدهند. و همان پرانتزِ همیشگی(اگر جنگ نشود). این پرانتز، راهِ فرار از زمانِ محدودشده را هموار میکند. آدمها اینروزها بیشتر از “انجام” به فکر “فرار” هستند. دلم میسوزد از اینهمه زجری که ایران میکشد…
باقی فدایت. یاهو.
سال واژه: تداوم.
– درست کردن سس گوجهفرنگی با دستور پخت مادرشوهرجان با سیر و فلفل و نمک و کمی سرکه که خیلی عالی شد.
-بازنویسی داستانم بعد از نقد.
– خواندن بخش دیگهای از فلسفه پیادهروی.
-خود پیادهروی در باران که خیلی سردم شد که متاسفانه اصلا لذت نبردم.
– ترمیم ناخون که خیلی خوشگل شد و این دفعه خیلی رنگشو دوسش دارم. 😊
– شرکت در وبینار نویسنده ساز با شاهین کلانتری.
صبحت از تکرارآموزی و معرفی کتاب روزها در راه از شاهرخ مسکوب که در قسمت دانلودها در همین سایت گذاشته شده که باید سری به آن بزنم.
از این کتاب میتوان برای گزارش نیک و کلمه برداری الهام گرفت.
۱۵ دقیقه آزادنویسی که خیلی دوسش داشتم مثل همیشه.
فرصت هفتگی کلمات در ۵ دقیقه و مقایسه آن با لیست هفته گذشته و دیدن حال و هوای نهفته در درون خود در بستر کلمات.
– ادامهی بازنویسی.
– شام و…
تا گزارش نیک بعدی بای ⭐️
هم حلزونم هم کم حوصله. چه مصیبتی.
بیشتر از روزهای قبل به مشقبازیم. با انواع دلقک و بوفون آشنا میشوم. با تیپهای کمدیا دلآرته هم. برای کشف و خلق دلقک خودمان داریم تمرین میکنیم. خیال میکنیم. مشق میکنیم. عشق میکنیم.
صبحی نشستم پای صفحات صبحگاهی و از همان کنار شروع کردم به زندگی. دوباره چیزی ساختن. عکس و نقش و ماژیک و آبرنگ. این که قاعدهای بلد نیستم آزادم میکند برای تجربه.
عجیب است که یک چیزی/کسی یهو از زندگیت بیرون بیفتد اما جایش خالی نباشد. اصلن یادت برود که چیزی بیرون افتاده. آدمی بردهی عادت است؟ عادت به سرگرم داشتن خودش؟
نامهای شروع کردم، فحشنامه شد. گذشتم.
خاستم با فلانی حرف بزنم که به نظرش بهمانی استاکر نیست؟ که استاکر سابق ظهور یافت و دیگر اصلن به من چه. امروز یکی -بیربط به همهجا- به کارگردانم گفت این متن «باید» داراماتورژی بشود. کارگردانم میگفت چرا آدمها خیال میکنند غیر از خودشان، بقیه عقل ندارند؟ به در و دیوار میزدم تا روژان شیرفهم شود که نمیتواند به جای بقیه تصمیم بگیرد، حتا از محبت. فلانی خودش میتواند برای کار و زندگیش انتخاب کند تو چرا وجدان دردی برایش؟ حالا آینه بگیرم جلوی خودم که فلانی استاکر کم ندیده که حالا تو بخاهی یادش بدهی یا بگویی مراقب خودش باشد. مگر میتواند مراقب خودش نباشد؟ اصلن شاید خوشش بیاید. من هیچجای این قضیه نیستم. خیلی اگر باهوشم، دلقکِ ساختار شکنِ ابزوردم را بسازم و برای لباسش طرح بزنم.
گزارش نیک ۱۶۷
تاربخ ۴ آبان ماه ۱۴۰۵ ساعت ۲۲:۱۵
تداوم
بیداری ۵:۲۹
مطابق برنامه دیروز بخش دوم تلنبارها تا حدودی اجرا شد.
امروز موسیقی هم به برنامهام اضافه شد.
خواندن شعر از سیمین بهبهانی.
جلسه تمرینجا را ساعت ۱۴ شرکت کردم.
استوری روز سی و چهارم قرار بود شعر و کودکی قیصر امینپور باشد ولی متنی که انتخاب کردم دوست نداشتم و به جای آن کتاب نوشتن خلاق از فروغ شایگان را انتخاب کردم با Inshot روز این پوستر را که قبلا طراحی کرده بودم را به روز سی و چهارم تغییر دادم و نیم فاصلهها بازبینی شد.
متن استوری: «آن گونه که هر چه میخوریم به نیروی جسمانی بدل میشود، هر چه میخوانیم و میشنویم، به توانایی در زبان و بیان میانجامد. غنی کردن تجربیات خواندنی مستقیما روی شکل نوشتاری تاثیر میگذارد. »
کار با اپلیکیشن دولینگو برنامه روزانه دیگر من برای یادگیری زبان فرانسه است.
انتخاب شدن کتاب چراغها را من خاموش میکنم نوشته زویا پیرزاد توسط بچههای دورهمی کتابخوانی به عنوان سومین کتاب برای خوانش.
طراحی کارت دعوت به خوانش کتاب با هوش مصنوعی
گذاشتن شعر «چه خوش است راز گفتن به حریف نکته سنجی/ که سخن نگفته باشی به سخن رسیده باشد » سرودهی بیدل دهلوی در کِلک شُوخ دومین گروه من و محبوبه دوستم، برای گفتن شعر جدید بر اساس کلمات آن و یا همان مطلب را دوباره به شیوهی دیگری بیان کردن(کار خودم: خوش است دیدن دلدار نکته سنجِ ظریف/ که من سخن نگویم او به رازِ من برسد)
🪷 ارتکابهای تکراری من( با عاریه واژهی ارتکاب از استاد) نوشتن واژگان روزانه، رسیدگی به امور رییس، کارهای خانه. خواندن کتابهای نبرد من اثر هیتلر و خسرو خوبان اثر رضا دانشور، زبان فرانسه، خواندن خبرهای روزانه، شبکههای اجتماعی، گپ با دوستان.
از روزهای بیشکل و خوب
درختی را به تماشا نشستم. نامش را نمیدانم. باد شاخههایش را میآشفت، فرقش را سمت خورشید شانه میکرد. بیشتر برگهاش سبزِ سبز، بعضیهاشان نَمَکی زرد، زیر نور خورشید شبیه قطرههای رنگ. من آن درخت را میشناسم؟
میشکارم دو هایکو، «کاسهای کوچک در دست،
همهی کائنات در آن»
و این یکی، «اولین باران زمستان بارید
از این به بعد
نام من مسافر خاهد بود.»
به این میاندیشم که چند لحظه تنم کاسهی کوچکی بود در دست و همهی کائنات در آن؟ کم نبود. اما چیزی میآزاردم، این که که فرمی به کائنات نمیبخشد کاسهی تنم. کاسه به آنچه تویش میریزیم، شکل میدهد. من چرا نمیتوانم آنچه میبینم و میشنوم را شکل دهم؟
و به این یکی میاندیشم، امروز اولین باد خنک پاییز وزید. نام من چه خاهد بود؟
عشق آزموده نشده را چه کسی باور میکند؟ گاهگاه نوشتن را عشق نیازمودهی خودم میبینم. بهتر بگویم، خودم را عشق نیازمودهی نوشتن میبینم.
غروب را پشت پنجره ایستادم. دیدم. طیف رنگهایی خیالانگیز. یکیشان را هم یادم نماند. برای همین به خیالانگیز بسنده میکنم. چشم روی هم گذاشتم، آذرخشی میان همان رنگها.
دفتری ورق میزنم، از احمدرضا احمدی. میخانم «دست تو» و «هنگام» را.
به گوشهی امن روز میرسم، نویسندگی خلاق. «رمان همشاگردیها» را میخانیم. مامان میشنود نامش را. میگوید، «من این رو یجا خوندم، اونموقعها که تو کوچیک بودی.» هنوز یادش است، آن هم از اسم داستان. وقتی میخانیمش، میفهمم چرا یادش است. هم درد دارد و هم شکل.
قرار بود نیما بخانم. ذهن پرصدا و چشمهای خستهام گویند، «شعر نه. بیا نامه بخونیم.» تکرار خاهم آموخت از این نامههای شاعری که نمیشناسمش.
گزارش نیک ۶۳
آزادنویسی پس از بیداری حال عجیبی داد. نوشتن شبیه رویا بود. شاید نوشتن رویاییست در بیداری.
شعر خواندم و تمرین «شعرماهی» را ادامه دادم. تا فردا ثبتش میکنم.
تنها گامیدم.
با «یوسا» گامیدم.
سردرد هنوز ول نکرده ولی تحویلش نمیگیرم.
جلسهی هشتم «نویسندگی خلاق پیشرفته» برگزار شد. چه دورهای بود. چه جلسهای بود.
استاد بخشی از رمان «تاریکی» از «حسین مرتضاییان آبکنار» را برایمان خواند. اینقدر تاثیرگذار بود که چند دقیقه از کلاس را نفهمیدم.
با یکی از دوستان عزیزم صحبت کردم.
مجدد آزادنویسی کردم.
«گزارش نیک» را ثبت میکنم و میروم سراغ کمی سریال و بهشب کردن کانال. آخر هم خواب.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۹ از ۱۰
صدا سلانه سلانه رسید به زن کنار پنجره. هر هجا، هر نت پیچید به زن و حنجره. لبها به تسلیم ذکر میخلید روی هر آوا. صدایی از پایین پلهها گفت«نباید آواز بخوانی» و زن دهان گشود و هیولا برخاست. به رنگ دلقکان بنفشرنگ. چه رویای غریبی. مرد آشفته و بینظم بود و عربدهکش.
«تاریکی» دیشب رسید به دستم با همهی کتابهایی که از ایسام سفارش دادم و پست آورد متفاوت بود. پیچیده لای کاغذ مقوایی رنگ با برشهای ریز روی تن کاغذ. چیزی از فروشنده ضمیمهی کتاب بود بیشتر از فروش و کسب پول. بستههایی با دستنویس و یادداشت برایم معنای عزیزی دارد.
با همه مشغلهام بیشتر کتاب را بلعیدم تا بعد بروم سراغ آهسته آهسته خواندنش. لابد همین بود که خستهتر بودم از هر روز. تا دیر دیشب تاریکی خواندم و میان هر وعده کار چند وعده یورش بردم به داستانها و میدانم تاریکی را باید هی خواند ما که پامان بند این تاریکیست بیشتر.
خستگی بود که نیم مسیر به چرت گذشت و گرچه ساعت چهار کلاس نوشتاردرمانی داشتم با فاطمه خانوم تا رسیدم دوباره خیمه زدم به واژهها و سبک روایت حسین مرتضائیان آبکنار. کلاس ساعت چهار منتفی خستگی من و ناخوشی فاطمه خانوم شد. تا پنج کاری نداشتم جز اینکه دراز بکشم و تاریکی بخوانم و حیرت کنم. پنج جلسه با پانیذ داشتم.
«مامان، اوریگامی هالووین درست کنیم» درست کردیم.
«مامان گند زدم»
«اینجا هرچی دلت میخواد گند بزن. اصلا جای گند زدن همینجاست»
«اگه خراب شد چی؟»
«خوش که گذشته»
«حالا هم گند زدیم و هم کدو تنبلها درست شد، چه احساسی داری »
«انگار داری باهام مصاحبه میکنی»
آخرین جلسه نویسندگی خلاق پیشرفته را دیر رسیدم به خیالی که 8 ساعت شروع کلاس بود و نبود. استاد فصل دوم تاریکی را میخواند و ذوقم دو چندان شد از خوانش استاد.
پندار خوابیده. حالا همه خوابیم. خدا کند پای جنگ باز نشود به راهزنی خوابهامان. خدا کند صبح خبرها به رقصمان بیارد. آنقدر ناامیدیم از خودمان که رو آوردیم به خدا که جای ما حالیش باشد خوب و بد ما را بفهمد.
به حیدرعلی قول دادم کتاب کوچ موفق را بخوانم. 55 صفحه اول انگار رویا میفروشد. ادامه را باید دید.
لیست کارهایی که امروز انجام دادم:
ــ شکرگزاری و مراقبه
ــ صفحات صبحگاهی
ــ خرید و گشت زنی در بازار
ــ یوگا
ــ تمرین پیانو
ــ آموزش زبان ترکی و انگلیسی
ــ مطالعه و کتابخوانی
ــ یادداشت برداری از پادکست سرزبان
ــ پیاده روی و فوتبال
ــ رونویسی از شب یک شب دو و در حال و هوای جوانی
ــ شرکت در وبینار نویسنده ساز
«هر کس تقوای الاهی پیشه کند خدا برای او مفری قرار میدهد»
به تقوا فکر میکنم. چیست که راه گریز از تنگناست؟ فرهنگ واژه را نگاه میکنم؛ پرهیزکاری و پرواپیشگی. پرهیز و پروا؟ از چه پروا کنم؟ از چه بپرهیزم؟ شاید هم تمام این رویدادهای به ظاهر ناخوشایند راه توست به سوی گریز من.
دلم آفتاب میخاهد. اسنپ کولر زده است و من چپیدهام گوشهای از ماشین که دست آفتاب به آن میرسد. امروز عصر شیفت بیمارستان هستم. بلاخره ماشین میپیچد توی «دکتر حسابی» و آفتاب یله میشود روی من. صبح کار قابل عرضی نکردم به جز ویرایش و سابمیت مقاله.
راننده سرش را میکند توی گوشی. یک آن سرش را بالا میکند و جفتپا میرود روی ترمز. و بعد هی ترمز گرفتنهای تیز. سر و بالاتنهام مرتب به جلو پرتاب میشود یا روی سرعتگیرها دو-سه سانتی از جا کنده میشوم. خدا به خیر کند بالا نیاورم.
در بیمارستان اکسترن دارم. بیشتر با آنها سروکله میزنم تا بیماران. چشم یکی از همکاران که به چشمهایم میفتد متوجه خستگیام میشود و پیشنهاد قهوه میدهد. نمیخورم وگرنه قید خاب شب را هم باید بزنم.
در راه برگشت تمرینهای دوستان را میخانم. کانالها پر شدهاند از پیامهای جدید نخانده. چند روز است زندگی را صرف مقاله نوشتن کردهام اما میدانم که بیهوده است. به یاد جملهای از یکی از کتابهای کارلوس کاستاندا میفتم: «میتوان ثابتقدم بود و سخت ثابتقدم بود حتا با علم به اینکه آنچه میکنیم بیهوده است سپس در همان حال چنان به دنبالش باشیم که گویی نمیدانستیم و این جنون اختیاری جادوگر است. »
🍀دوشنبه ۱۴۰۵/۸/۴
امروز نامهرسان بالاخره کتاب نیروی التیامبخش نوشتن را آورد. خیلی منتظرش بودم. امید که نوشتن، مرهمی باشد بر کهنهزخمها و تازهزخمهایم.
کارهای ناتمام زیادی هوار شده روی سرم. امان از این کارهای ناتمام. مُخت را همینجوری میجود. تا پروندهاش را نبندی دست از سرت برنمیدارد و هی سرک میکشد در تکتک لحظههایت.
صبح زود رفتم پارک. کف زمین خیس بود. گمان کردم دیشب باران آمده. ولی نه. در کوچه و خیابان که خبری نبود! پارک را آبپاشی کرده بودن. دوساعتی در آن طبیعت چشمنواز سپری کردم.
پیادهروی کردم
دویدم
نرمش کردم
کتاب تا میتوانی بنویس را خواندم.
آزادنویسی کردم
دوباره پیادهروی کردم
حین پیادهروی به ذهنم زد که دوتا کار مهم را همین امروز انجام دهم و پشتگوش نیندازم. با تأسف و شرمساریِ بسیار نشد که انجام شود. البته عذر تقصیر. در ادامه خواهید دید چرا نشد.
از وقتی از پارک اومدم یه پام توی اتاقه یه پام توی آشپزخونه پای سماور. سرما نشسته توی بدنم. خودم رو میبندم به آبجوش و دارچین و زنجبیل. یواشیواش سروکلهی سردرد و بدندرد هم پیدا میشه. ای بابا! الکیالکی سرماخوردم دوباره! میپناهم به دمنوش پونه و میخزم زیر پتو با کیسهآبجوش.
درازکشیده زیر پتو حاضری زدم توی وبینار نویسندهساز. در بدو ورود با آهنگ جناب سروان ولم کن مواجه شدم. آخ جون. توی این حال نزار میچسبه واقعن. سرکیف اومدم. استاد از فایل دانلودی یادداشتهای شاهرخ مسکوب(روزها در راه) در وبگاه مدرسهی نویسندگی رونمایی کرد. سپاس و صد سپاس از سخاوتمندی استاد.
سر شب از یادداشتهای جلال آلاحمد خواندم کلمهبرداری و جملهبرداری هم کردم.
الان که دارم گزارش نیک مینویسم سرم سنگین شده و چشمهایم نیمهبسته. با حالی که امروز داشتم کار نیک بیشتری در توانم نبود که بینجامم.
امید به فردای بهتر🌱
#گزارش_نیک۱۶۷
سال واژه: خودیابی 🌷
— با درد آمد
بعد از بیست و یک روز تاخیر، با دردی در شکم و کمرم به من صبح بخیر گفت، او که نامش قاعدگیست. چون جدی شروع نشده بود من هم جدیاش نگرفتم و بعد از خوردن شیر سنجد، ورزشم را شروع کردم.
به حمام دلچسبی رفتم. خیلی دلم میخواستش، آن آرامش درون حمام، زیر دوش آب با بوهای لطیف و ملایم شامپوها و نرم کنندهها را. خدا را شکر که دوستش دارم.
— پارههای امروز
امروز اتفاقات قشنگی افتاد که دوستشان داشتم و میخواهم ثبتشان کنم.
مدتی بود از دوستانم ناامید شده بودم. از دوستان قدیمی و فسیلم، قصد داشتم برای آرام کردن دلم از فهرست مخاطبین پاکشان کنم. نمیدانم خبر چطور به قلبشان رسید که صبح یکی زنگ زد و عصر آن دیگری.
یکی دوست دوران دبیرستان من است و دیگری دوست دوران کاریام. هردو را دوست دارم و دلگیر بودم از اینکه به فراموشیام سپرده بودند. گفتگوی دلچسبی بود که باعث شد از پاکیدنشان منصرف شوم. شاید برای شما هم اتفاق بیوفتد.
دو مگس کشتم. چون جای غلطی برای دور دور انتخاب کرده بودند، مگر اینجا کافه است؟ درست که آباژور روشن میکنم با نور زرد و ملایم. ولی آنها به کاهدان زدهاند و محکوم به مرگ شدند.
نهار ماکارانی خوشمزهای درست کردم، به همراه دوغ دستساز با نعنا و گل محمدی و سالاد کاهو، باید هم تعریف کنم کدام بقالی میگوید ماست من ترش است؟
امروز به وبیکار الهه علیزاده سری زدم، دورهمی با نمکی بود که دوستم با تماسش مرا از آن بیرون کشید.
بخاطر سردی هوا بخاری برقی روشن کردیم و گرمای مطلوبش با نور کمِ خانه آرامشم میداد. با هم سریال جدید فرانسوی در ژانر جنایی، اکشن شروع کردیم. با نام (Lupin) لوپین که مجبوریم در فیلیمو ببینیم چون مهمان داریم. بازیگر نقش اولش را دوست دارم.
امشب سومین شبی ست که سوخاری میخورم. هرروز برادر همسرم با خودش از سرکار سوخاری میآورد و هرچه تا کنون از خوردنش دوری کردهام، حالا شام راحتیست که زحمتم را کم کرده.
خدا را شکر.
امروز گزارش دوستانم را خواندم و بازخوردکی برایشان گذاشتم. آتنا کوتاه نوشته بود، میخواستم کوتاهنویسی را امتحان کنم ولی اتفاقات امروز بیشتر از یک پاراگراف شدند.
رخدادکی هم درباره آن دو مگس نوشتم. کوتاه و گویا.
۱۴۰۵/۰۸/۰۴
سیوپنج دقیقه پیادهروی صبحگاهی حسابی انرژی گرفتم.
صفحات صبحگاهی مینویسم.
از سکوی سرخ میخوانم. رویایی میگوید: «شاعران و نویسندگان واقعی سرنوشتی جز نوشتن ندارند. اگر دغدغهی نوشتن و جلو رفتن داشته باشی ناگزیر از همهی چیزهایی که سیستم عصبی تو را خراش میدهند یا مکانیزم ذهنی و حساسیتهای تو را محدود میکنند میگریزیم و به تنها جذبههای دلخواه خودت کلام پناه میبری برای اینکه به لذتهای دلخواه خودم برسم باید از بسیاری لذتهای دم دست و متعارف چشم بپوشم.»
دو فصل از مدیر مدرسه جلال میخوانم.
جلسهی تمرینجا شرکت میکنم.
نیم ساعت خواب میچسبد.
تا وبینار شروع شود یک صفحه مینویسم.
وبینار امروز استاد از «روزها در راه» میگوید و تأثیر آن در نوشتن گزارش نیک. با هم پونزده دقیقه مینویسیم و فهرست کلمات هفتگی.
برنامه روزانهی فردا را یادداشت میکنم.
https://t.me/sorayaahmadiani
«سلام، حالتون خوبه؟ خدا بهتون مریضی نده. به این مادرتون یه کمکی بکنین.»
این را زنی میانسال با چادری سیاه به من و مادرم گفت، درحالیکه روی دو پلهی انتهاییِ متصل به یک دستگاه عابربانک نشسته بود.
مادر جواب سلامش را داد، اما به بقیهی حرفهایش اعتنا نکردیم.
چند قدم که دورتر شدیم، درحالیکه هنوز صدای زن را میشنیدیم، من زیر خنده زدم.
اولین شبی بود که همراه مادر برای پیادهروی به شهر آمده بودیم و در همین چند قدم اول، یکی سر راهمان سبز شده بود.
مادر، بین خنده و تشر، گفت: «هیس، الان میشنوه، اونوقت میگه خدا دخترت رو شفا بده.»
امروز نمره کامل را به روزم میدهم، همین حالا هم یک یادداشت در کانالم هوا کردم.
چهار آبان ۱۴۰۵، ۵/۳۰ عصر، آزادنویسی در وبینار نویسندهساز.
اگر بگویم اندیشههای بلندی در سر دارم و نمیتوانم روی کاغذ بیاورم حرف بیهودهای زدهام.
بچه که بودم از مرغها عصبانی بودم. فکر میکردم مرغ چرا پرواز نمیکند. مگر پرنده نیست. شاید از تنبلیست که نمیپرد و مانده در اسارتِ قفسی چند متری و گشت و گذار در حیاط و گاهی هم تخمی.
حیاط خانه ما مرغدانی بزرگی داشت پر از مرغ و خروسهای رنگارنگ، و دنیای مطالعهی کودکیام بود دربارهی پرندههای خانگی. چقدر بیچارهها را سرزنش میکردم برای تنبلیشان.
بعدها فهمیدم بیگناهند. مرغ مرغ است و برای پرواز ساخته نشده. کافیست مرغانگیاش را خوب زندگی کند. نمیتواند عقاب باشد. چه فایده میداشت که ادای عقاب را درمیآورد. عقاب نمیشد مرغیاش را هم از دست میداد. مرغانه زیستن خودش هنر است. اگر مرغها نبودند تخم عقاب میخوردیم آیا؟ چه بیبهره بودیم از تخممرغ. همان غذای عزیز که در همهی سفرهها فروتنانه حضور دارد.
وای چه پیانویی مینوازد. چنگ به دلم میاندازد. این آهنگ را خیلی دوست دارم.
اصلن نمیدانم چه شد که رفتم به سراغ مرغ و مرغانگی. کجایش به افکار امروزم ربط پیدا میکند نمیدانم.
شاید سرچشمه میگیرد از مقایسهای ناخودآگاه با بزرگان و اندیشمندان و نویسندههایی مثل شاهرخ مسکوب، و معرفی کتاب« روزها در راه » شاهرخ مسکوب که دو جلد است و نشر خاوران چاپ کرده است، و در آغاز وبینار از آن یاد شد.
شاید از یکجور احساس ضعف و سرزنشِ درونی سرچشمه میگیرد که چرا مثل مسکوب نمینویسم. از جنس همان سرزنشی که چرا مرغها مثل عقاب پرواز نمیکنند.
نمیدانم. شاید هر آدمی در جایگاه خودش بتواند یک مسکوب باشد. شاید هم اصلن لازم نیست مسکوب باشد. کافیست خودش باشد. خود پرتلاشش.
مرغ باشد و مرغانه زندگی کند و مرغانه بنویسد. حتمن مرغهایی هستند که نوشتههایش را دوست داشته باشند و از خواندنش لذت ببرند.
در دنیای نوشتن، وسعت دایرهی واژهگان و وسعت دیدگاه و اندیشهی نویسنده، بالهای گستردهی مرغیست که پروازی عقابوار را شاید تجربه کند. شاید.
امروز را هم به غروب میرسانم با جادوی کلمات.
بدری صفایی
گزارشنیک”1405/8/4″ آبان. روز دوشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”سورهالغراب” از محمود مسعودی را خاندم.
آن “ه” آخر “ت” است اما من چنین گزینهای در کیبورد گوشی ندیدم.
کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمد عزیزی را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
زمانی موسیقی گوش کردم.
زمانی را تلفنی با خاهر بزرگم از سرزمین تبریز صحبت کردم.
نویسندهساز شرکت کردم.
نویسندگیخلاق پیشرفته را گوش کردم.
اینم از نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
امروز دوشنبه ۴ آبانماه ۴۰۵ را چگونه گذراندی؟
امروز از آن روزهایی بود با اینکه برایش برنامهریزی خاصی نکرده بودی، اما خوشایند بود. چرا؟
با ناز و بیخیال زندگی و بازیهایش از تختخاب جدا شدی، نگران دیر بیدار شدنت نشدی، آبی به دست و صورتت زدی، به آشپزخانه رفتی، صبحانه نخوردی، تنها دو لیوان آب ولرم نوشیدی، فستینگ را مانند هر روز آغازیدی، به معده و رودهات فرصت سمزدایی و چربی سوزی دادی، آرام و نرم نرمک مانند یک زن سنجیده نهار را بار گذاشتی، به اتاق نشیمن آمدی، روی مبل تیوی روم لم دادی، کتاب سوتی ناتور دشت را روشن کردی، دوباره با شخصیت اصلی داستلن هولدن وقت گذراندی، هولدن هنوز در تعطیلات میان ترم دور از خانواده با خوشگذرانی و تنهایی سر میکند.سپس کتاب صوتی را خاموش کردی، به آشپزخانه رفتی، نهار را کشیدی ، روی میز غذاخوری چیدی، در هنگام سرو نهار همسرت حرف میزد، از مشکلات این روزهای ایران میگفت: از اینکه هر چیکار میکنی، دخل و خرج زندگی همخانی ندارد، از گرانی این روزهای مواد غذای، از موز کیلویی ۴۵۰ تومانی، از هزینهی سرسامآور آب، برق، گاز، از وحشت جنگکه بر سر مردم سایهانداخته، از برنامهریزی برای روزهای جنگ، که زندگی نیست، از بیارزشی پول ریال ایران، از نگهداشتن پولی که مانند یخ در دستانمان آب میشود بخاطر تورم اقتصادی، سپس هر دو همزمان ظرفهای نهار را با هم به آشپزخانه بردید. او به اتاق رفت تا لباس کار بپوشد و خانه را ترک کند، تو سرگرم شستندظرفها شدی، سپس خانه را جارو زدی، کف خانه را تی کشیدی، چای دم دادی، و دوباره بخش دیگری از کتاب صوتی ناتور دشت را گوش کردی، چای نوشیدی، به اتاق رفتی ، لباسهایت را عوض کردی، و از خانه بیرون زدی، دقیقن ساعت ۳ عصر بود، به ماجرا بوک رسیدی، کتابهایا را تحویل پذیرش کتابخانه دادی، چرخی در طبقهی همکف و اول کتابخانهی ماجرابوک زدی، چند کتاب را نگاه کردی، یک کتاب به دلت نشست، خیلی گران بود. از خریدنش صرفنظر کردی. راه خانه را درپیش گرفتی، از خیابان آلن شاهنظری گذشتی. وارد سوپری شدی. درخواست دمنوش لوندر با بهارنارنج و زعفران کردی. موجود نداشت. سوپری را ترککردی. به آرامی در بلوار میرداماد گام برمیداشتی. خشخش برگهای پاییزی را میشنیدی. به عمد پاهایت را روی برگهای زرد و بیجان میگذاشتی، آنها را خرد میکردی. سپس ناچار برای گذر از عابران پیاده و شلوغی پیاده رو سرت را بالا میگرفتی، به رفت و آمد مردم توجه ویژهای میکردی، هوای خنک پاییزی جانت را نوازش میداد و روحت را برای روزهای آینده میپرواند، توانت را برای جنگیدن با چالشهای های دنیا بالا میبرد. مردم لباس گرم بر تن داشتند اما تو لباس خنک نخی تابستانی بر تن داشتی. تو احساس سرما نمیکردی. برای خودت هم جای شگفتی داشت. چرا تو سردت نیست. هوا واقعن سرد شده است. به فروشگاه جین وست در میرداماد رسیدی. وارد فروشگاه شدی. یک کلاه شیک برای همسرت قیمت گرفتی. با شنیدن قیمتش مغزت سوت کشید. قیمتها فضایی شده بودند. آخرین باز پیش از رفتن از ایران دو کاپشن برای خودت و همسرت ۱۴ میلیون خریده بودی، اکنون یک کلاه بافتنی معمولی تنها برند جین وست بر خود داشت، ۱ میلیون و نیم شده بود. از فروشنده قدردانی کردی و فروشگاه را ترک کردی. به ایستگاه مترو رسیدی. وارد ایستگاه شدی، ترن راه افتاد پس از پیمودن ایستگاههای حقانی، همت، به ایستگاه مصلی رسیدی. از کانالهای زیر زمینی و شلوغ مترو بیرون زدی، هنگامی که وارد هوای بیرون شدی، خدا شکر گذاری کردی، چه هوایی در روی زمین جریان دارد. مترو انگار قبرستان است. زندهها در قبرستانی زمینی در حال حرکت هستند. زندگی در زیر زمینهای تهران در جریان است. جریان زندگی در زیر زمین پر رونقتر و شلوغتر از روی زمین است. شگفتا آدمی این موجود دو پا چگونه زمین را زیر و رو کرده است زیر زمین هم از دستبردش در امان نیست.
در طول مسیر در هوای خنک و دلچسب پاییز پیادهروی کردی حس خوشی در روانت جریان گرفت. با پیادهروی تمام انرژیهای منفی و سنگینت را از وجودت تاراندی و به خانه برگشتی.
در وبینار شاهین کلانتری شرکت کردی. دوباره به آشپزخانه و روال زندگی برگشتی. اکنون در حال خاندن کتاب: سمفونی کلیسایی هستی.
گزارش نیک ۱۶۷
https://t.me/ehteram_karami
امروز داستانی در کانالم منتشر کردم واقعی هر روز در خیابانهای شهر تکرار میشود انگار هر دورهای از تاریخ داستانی روزمره دارد تا آیندگان عبرت بگیرند. فردا هم داستان عصری در گذشته را منتشر میکنم از بی خیالی و بیکاری و بی سوادی مردمان آن عصر. چای بهترین نوشابهی داغ جهان است. ارتباط با نور هستی کار هر روزم است. امروز با خانم یاوری سفری به ژرفای نور داشتم خیلی لذت بردم عالی بود روزم را ساخت. پیاده روی نمرهی صد کل امروز نمرهی نه است وبینار شرکت کردم این روزها گذرم به املاک افتاده و در حال نقل و انتقال ملک هستم. به کانال تلگرام مهرابی سر بزنید. آدرس از این قرار است: 💫👇
https://t.me/notetoday1
لطفا یک جوری از حال دلتون بهم خبر بدید اگر هم امروز ناخواسته ناراحتتون کردم بخدا نمیدونستم اینقدر ناراحت بودید از دستم و میشید ببخشید ببخشید ببخشید چون اصلا فرصت نکردم ویسهای دیروز گوش بدم و یا مطالب کانالها بخونم
لطفا قبل از هر نظری که در خصوص درخواستم به پشتیبانی دادم، اگر هم پاسختون هر چه که خواهید داد که برام فوقالعاده بینهایت عزیز و محترم و با دیده منت میپذیرم .
برام رفع هرگونه ناراحتی و دلخوری مهمه خواهش میکنم لطفا
نمیدونم الان باید چکار کنم که بتونم یه کوچولو مثمرثمر باشه فقط اگه لطف کنید برای چند دقیقه فکر کنید دارید با یکی از رفتارتون تماس میگیرید تماس بگیرید تا صداتون بشنوم و خیالم راحت بشه یه دنیا ممنون میشم
من عادت ندارم کسی اینقدر از دستم ناراحت باشم و از دلش در نیارم😭
چهار هشت سال پنج
تا شش سر کار بودم. یادم نیست سیستم را خاموش کردم یا نه.
از صبح هر چند دقیقه یکی میآمد. در میزد. باز میکرد . سرک میکشید. میگفت چه خبر؟
از چه؟
توی جلسهی دیروز تصمیم مهمی گرفته نشد؟
در چه مورد؟
ممکن است شرکت را تعطیل کنند؟
میرفت. ده دقیقه بعد یکی دیگر. همان در. همان سوال. یک صورت دیگر.
یکیشان ساعت دوازده آمد. لیست را زیر کاغذها گذاشتم. گفت کی حقوق میدهیم؟ دستش به چارچوب در بود. با شست، زیر ناخن اشارهاش ضربه میزد. بیشتر از یک ماه از ترمیم ناخنش گذشته بود. لبهاش بالا آمده بود. انگشتهایش را نگاه کردم تا به صورتش نگاه نکنم. گفتم نمیدانم.
راست نگفتم. رفت. من ماندم و ادامهی لیست.
حقوقها واریز شد. بعد از ساعت کاری. کم. فروش پایین. پورسانت بریده شد. خرید کتاب باز هم عقب افتاد.
ضربه به من کار نمیکند. مثل سپر عقب پراید. پلیمر.
اشتها ندارم. این اتفاق خوب این روزهاست.
تمرینجا از دست رفت. به وبینار نرسیدم. کتاب نخواندم. پیادهروی نرفتم. به هیچ تماسی جواب ندادم. به جز یکی. آن هم اشتباهی. فکر کردم رانندهی اسنپ است.
لباسها را درآوردم. روی مبل ماند. روی تخت افتادم. تفاله.
چهار صبح با صدای مادربزرگم بیدار شدم. از روی تخت افتاده بود، روی زمین. به کمک خاهرم بلندش کردیم و گذاشتیمش روی تخت. بار اولش نیست.
دوست دارم منظم باشم. اما این دشتان، هر ماه من را تا مدتی بینظم میکند. به خودم استراحت دادم، ورزش و پیادهروی را. ولی بر تعهدم به صفحات صبحگاهی ماندم.
چند تا رفتار، امروز من را مصممتر کرد تا به فکر تغییر محل کارم بیفتم. به پیشنهاد دوستی که چند وقت قبل داده بود، از نو فکر کنم.
یادگیری برای کار و مهارت جدید. شرکت در وبینار و آزادنویسی. هر روز توفیق دارم با شرکت در وبینار، آهنگ هم گوش بدهم. منی که در روز اصلن آهنگ نمیشنوم. آن هم چه آهنگهای نابی.
گزارش نیک دوشنبه ۴ آبان پاییز ۰۵
بایگانی رویاها
ضیافت، عروسی و معرکهٔ پیروزی
گزارشی از خوابی که در آن، مادرم هنوز زنده بود
هنوز نمیدانم آن مجلس عروسی بود یا عقدکنان. از آن جزئیات روشنی در خاطرم نمانده است، اما حالوهوای تالار را چنان به یاد میآورم که انگار نه در خواب، بلکه همین چند ساعت پیش از آن بیرون آمده باشم. تالاری بزرگ با سقفی بلند، لوسترهایی که نور زرد و گرمشان بر سر مهمانها میریخت و کف صیقلیای که انعکاس چراغها و سایههای متحرک آدمها را در خود نگه میداشت. همهچیز در جنبوجوش بود. آدمها میآمدند و میرفتند، صندلیها جابهجا میشدند، صدای خنده از گوشهای بلند میشد و پیش از آنکه خاموش شود، صدای دیگری از جایی دورتر به آن پاسخ میداد.
موسیقی در فضا جریان داشت. گاهی آنقدر واضح بود که ضربآهنگش را در میان همهمه تشخیص میدادم و گاهی زیر انبوه صداهای دیگر محو میشد. صدای برخورد قاشق و چنگال با بشقابها، گفتوگوهای درهم، سلام و احوالپرسیهای پرحرارت و خندههایی که ناگهان اوج میگرفتند، لایهلایه روی هم مینشستند و از تالار موجودی زنده میساختند که انگار خودش نفس میکشید.
هوا بوی مهمانی میداد. بوی عطرهای مختلف که با عبور هر مهمان از کنارم تغییر میکرد، بوی گلهای تزیینی، رایحهٔ شیرین شیرینیها و بوی غذاهایی که از جایی در انتهای تالار میآمدند. گاهی نسیمی خفیف از میان جمعیت عبور میکرد و برای لحظهای گرمای هوا را کنار میزد، اما دوباره ازدحام آدمها و گرمای چراغها همهچیز را به حالت پیشین بازمیگرداند. لباسهای مهمانها زیر نور برق میزدند. پارچههای تیره، پیراهنهای روشن، روسریهای رنگارنگ و زیورآلاتی که با هر حرکت سر یا دست، نور کوچکی را به اطراف میپاشیدند.
در میان این همه حرکت، چهرههای آشنا و ناآشنا به چشمم میخوردند. بعضیها با صمیمیتی قدیمی یکدیگر را در آغوش میگرفتند. بعضی دیگر کنار هم ایستاده بودند و با حرکات دست، ماجرایی را تعریف میکردند که ظاهراً برایشان اهمیت زیادی داشت. کسانی هم از میان جمعیت عبور میکردند، نگاهی به اطراف میانداختند و در گوشهای دیگر ناپدید میشدند. همه به کاری مشغول بودند و بااینحال، هیچکس انگار عجلهای برای رسیدن به مقصدی مشخص نداشت. خود مجلس مقصد بود.
و مادرم آنجا بود.
زنده بود.
این حقیقت در خواب چنان ساده و طبیعی بود که هیچ پرسشی در ذهنم ایجاد نمیکرد. حضورش به اندازهٔ نور لوسترها، صدای موسیقی و رفتوآمد مهمانها بدیهی بود. لازم نبود کاری بکند یا چیزی بگوید. همین که میدانستم در همان جهان، در همان تالار، در میان همان آدمها حضور دارد، به صحنه کیفیتی میبخشید که اکنون، پس از بیداری، دشوار است آن را از خود تصویر جدا کنم.
گاهی در خواب، آدمها فقط بخشی از منظرهاند و گاهی حضورشان معنای تمام منظره را تغییر میدهد. مادرم برای من از دستهٔ دوم بود. در کنار او، این جشن فقط یک گردهمایی خانوادگی نبود. جهان هنوز چیزی از پیوستگی قدیمی خود را حفظ کرده بود. آدمها دور هم جمع میشدند، مناسبتها را جشن میگرفتند، خندهها در فضا میپیچید و مادر میتوانست در میان همهٔ این اتفاقهای کوچک و معمولی حضور داشته باشد.
شاید همین عادی بودن بود که حضورش را چنین واقعی میکرد. هیچچیز در آن لحظه به من نمیگفت باید از بودنش شگفتزده باشم. خواب، فقدان را از جهان بیرون رانده بود و به جای آن، زندگی را با تمام جزئیات سادهاش نشانده بود.
اما در میان این فضای آشنا، اتفاقی نامعمول در گوشهای از تالار در حال شکل گرفتن بود.
دو دختر، در جایی که انتظار میرفت میز پذیرایی یا چند صندلی اضافی قرار داشته باشد، بساط آرایشگاهی به راه انداخته بودند. این صحنه به شکلی عجیب در میان تشریفات مجلس جا گرفته بود، بیآنکه کسی ظاهراً از حضورش تعجب کند. چند صندلی را کنار هم گذاشته بودند و روی میز، انواع وسایل آرایش پراکنده بود. رژلبهایی با رنگهای گوناگون، مدادهای باریک، برسها، شانهها، جعبههای کوچک و آینههایی که نور چراغها را به صورت لکههای روشن بازمیتاباندند.
یکی از دخترها با دقت روی صورت مشتریاش کار میکرد. سرش را کمی کج کرده بود و با حالتی جدی، انگار مشغول انجام کاری بسیار مهم است، قلممو را روی پوست او حرکت میداد. دختر دیگری وسایلش را مرتب میکرد، چیزی برمیداشت، در آینه نگاه میکرد و دوباره آن را سر جایش میگذاشت. دخترهایی که منتظر نوبت بودند، به هم نزدیک میشدند و از پشت شانهٔ یکدیگر به نتیجهٔ کار نگاه میکردند. بعضی میخندیدند و بعضی با کنجکاوی صورتشان را به آینه نزدیک میکردند.
بوی مواد آرایشی در آن گوشه غلیظتر بود. بوی رژلب، کرم و عطرهایی که از فاصلهای نزدیکتر به مشام میرسیدند. گاهی صدای باز و بسته شدن درِ یک جعبه یا برخورد وسایل کوچک با سطح میز، در میان همهمه شنیده میشد. آینهها، صورتها را از زاویههای مختلف نشان میدادند و هر بار که دختری سرش را میچرخاند، چهرهای تازه در آنها پدیدار میشد.
اما آرایشها معمولی نبودند. آن دو دختر ظاهراً قصد نداشتند کسی را صرفاً زیباتر کنند یا چهرهای آشنا را به شکل متعارف آرایش کنند. آنچه انجام میدادند، نوعی تغییر دادن و از نو ساختن بود. چهرهها از صورت همیشگی خود فاصله میگرفتند و به چیزی تبدیل میشدند که هم عجیب بود و هم تماشایی. انگار هر دختر، برای مدتی کوتاه، اجازه داشت از تصویری که دیگران از او میشناختند بیرون بیاید و صورت دیگری را تجربه کند.
این کار در آن تالار رسمی، با لباسهای مهمانی و آداب آشنای یک جشن خانوادگی، نوعی بیقاعدگی شیرین داشت. همهچیز در ظاهر سر جای خودش بود، اما در گوشهای از مجلس، قواعد معمول بیاعتبار شده بودند. کسی نمیپرسید چرا آرایشگاه در تالار برپا شده است. کسی ظاهراً نگران نبود که این رفتار با شأن و رسم مجلس سازگار است یا نه. دخترها میآمدند، مینشستند، تغییر میکردند و با چهرههایی تازه به جمع بازمیگشتند.
تماشای آنها در من نیز میلی مشابه بیدار کرد. احساس کردم من هم باید کاری متفاوت انجام بدهم. نه اینکه بخواهم از آنها تقلید کنم، بلکه انگار فضای مجلس به من اجازه داده بود برای لحظهای از نقش معمول خود بیرون بیایم. دیگر کافی نبود فقط مهمان باشم، میان آدمها رفتوآمد کنم و شاهد اتفاقهایی باشم که دیگران رقم میزدند. دلم میخواست خودم نیز چیزی به این جشن اضافه کنم، اتفاقی بسازم که دیگران را به تماشا وادارد و مرا از جایگاه تماشاگر بیرون بیاورد.
در همین فکر بودم که با یکی از خویشاوندان قرار گذاشتیم کشتی بگیریم.
تصمیممان بهسرعت شکل گرفت. ابتدا حالتی شوخ و نمایشی داشت، انگار میخواستیم برای سرگرمی دیگران معرکهای به راه بیندازیم. اما همین که روبهروی هم قرار گرفتیم، چیزی در فضا تغییر کرد. نگاهها به سوی ما برگشت. شاید چند نفر نزدیکتر آمدند تا بهتر ببینند. موسیقی همچنان پخش میشد و مهمانها همچنان حرف میزدند، اما در محدودهٔ کوچکی که برای خود ساخته بودیم، ماجرایی دیگر آغاز شده بود.
من آمادهٔ مبارزه بودم.
بدنم دیگر در آن تالار فقط وسیلهای برای عبور از میان جمعیت نبود. در آن لحظه، تمام توجه من به نیرویی معطوف شده بود که در عضلاتم احساس میکردم. میخواستم کشتی بگیرم، مقاومت کنم، بر حریفم غلبه کنم و لذت پیروزی را بچشم. این خواسته به شکلی روشن و بیواسطه در من حضور داشت، بیآنکه لازم باشد برایش توضیحی پیدا کنم.
دستهایمان به هم رسید و کُشتی آغاز شد.
از آن پس، تالار با تمام نورها، صداها و آدمهایش در پسزمینه باقی ماند و من وارد تجربهای شدم که در آن، هر حرکت معنای خودش را داشت. فشار دستها، انقباض عضلات، جابهجایی پاها و تلاش برای حفظ تعادل، همه در لحظه اتفاق میافتادند. گاهی حریفم مرا به عقب میراند و گاهی من راه غلبه را پیدا میکردم. مبارزه جدیتر از آن بود که در آغاز تصور میکردم و همین جدیت، لذت آن را بیشتر میکرد.
وقتی نخستین بار توانستم او را مغلوب کنم، شادیام ناگهانی و عمیق بود. انگار نیرویی که در بدنم جمع شده بود، در لحظهٔ پیروزی راه خود را به بیرون پیدا کرد. غروری در من پدید آمد که با خنده و سرخوشی همراه بود. دلم میخواست دوباره مبارزه کنم، نه از سر خصومت با حریفم، بلکه برای اینکه آن لحظهٔ شیرین را بار دیگر تجربه کنم.
و دوباره مبارزه کردیم.
باز هم پیروز شدم.
هر بار، لذت پیروزی قبلی در من زنده میشد و به آن چیزی تازه اضافه میکرد. دیگر فقط از شکست دادن حریفم خوشحال نبودم. از خود مبارزه، از مقاومت او و از توانایی خودم برای یافتن راه غلبه نیز لذت میبردم. هر بار که پیروز میشدم، احساس میکردم به چیزی در درون خودم نزدیکتر شدهام. چیزی که در زندگی روزمره شاید کمتر مجال ظهور پیدا میکرد، اما در آن معرکه بیهیچ مانعی خود را نشان میداد.
این کشتی گرفتن، در میان آن جشن پرنور و پرهیاهو، به یکی از زندهترین تجربههای خوابم تبدیل شد. در یک سوی تالار، دخترها چهرهها را تغییر میدادند و در سوی دیگر، من از راه مبارزه، نیروی خودم را کشف میکردم. آنها با رنگ و آینه صورتی تازه میساختند و من با حرکت و غلبه، احساسی تازه از خودم به دست میآوردم.
اکنون که از خواب بیدار شدهام، تالار را با تمام جزئیاتش به یاد نمیآورم، اما حس زنده بودن آن هنوز در ذهنم باقی است. نورهای گرم، همهمهٔ مهمانها، بوی عطرها، آینههایی که چهرههای نامتعارف را بازمیتاباندند و حضور مادرم که همهچیز را به جهانی آشنا پیوند میداد.
و در میان همهٔ این تصاویر، لذت پیروزی همچنان روشن است. همان شادی جسمانی و بیواسطهای که با هر بار غلبه در من بیدار میشد و به من اجازه میداد برای لحظاتی، بیآنکه به گذشته یا آینده فکر کنم، فقط از توانستن لذت ببرم.
شاید خواب من از کنار هم قرار گرفتن همین دو جهان ساخته شده بود. جهان آشنای خانواده، خاطره و حضور مادرم، و جهان غریبی که در آن قواعد معمول کنار میرفتند و من میتوانستم با تمام وجود وارد میدان شوم.
در آن تالار، همهچیز در حال تغییر بود. چهرهها، نقشها و حتی معنای یک جشن خانوادگی. و من، در میان آن همه نور و صدا، هم حضور کسی را داشتم که بودنش برایم عزیز بود و هم لذت کشف نیرویی را که در خود احساس میکردم.
شاید به همین دلیل است که این خواب پس از بیداری نیز در خاطرم زنده مانده است. زیرا برای مدتی کوتاه، جهان به من اجازه داده بود هم گذشته را دوباره در کنار خود داشته باشم و هم شادیِ نیرومندِ پیروز شدن را در اکنون تجربه کنم.
#رویانگاری امضای رویاپرداز: علیرضا اندیشمند
✓🟥 آفرینمستی
یادداشتهای روز نخستِ تخمیر !
امروز از آن روزهایی بود که از همان ساعتهای نخست صبح، احساس میکردم چیزی در انتظار من است. چیزی که هنوز به دستم نرسیده بود، اما ذهنم بارها به سراغش رفته و بازگشته بود، درست مثل مهمانی که میدانیم خواهد آمد و بااینحال، با شنیدن هر صدای کوچکی در راهرو، نگاهمان به سوی در برمیگردد. منتظر رسیدن مخمر بودم. شاید اگر کسی از بیرون به من نگاه میکرد، این انتظار را برای بستهای کوچک و کماهمیت بیش از اندازه میدانست. اما برای من آن بسته فقط محتوی مقداری مخمر نبود. در آن، امکان آغاز تجربهای تازه را میدیدم. چیزی که تا آن روز بیشتر در قلمرو خیال و فکر من قرار داشت و حالا قرار بود به دستهایم سپرده شود.
من همیشه از لحظهای که فکر به عمل نزدیک میشود، لذت خاصی بردهام. از آن فاصلهٔ کوتاه و رازآلود میان «میخواهم انجامش بدهم» و «دارم انجامش میدهم». در اولی هنوز همهچیز ممکن است، اما در دومی، جهان کمکم مقاومتها و غافلگیریهای خودش را نشان میدهد. امروز میخواستم از آن فاصله عبور کنم. منتظر بودم چیزی به دستم برسد تا دیگر فقط دربارهاش فکر نکنم.
وقتی بستهٔ مخمر رسید، شادیام حالتی تقریباً کودکانه پیدا کرد. آن را در دست گرفتم و به کوچکیاش نگاه کردم. چقدر عجیب است که گاهی چیزی با این اندازهٔ ناچیز میتواند چنین فضای بزرگی در ذهن آدم اشغال کند! بسته را لمس کردم و انگشتانم روی سطح آن حرکت کردند. به مادهای فکر میکردم که هنوز ندیده بودمش، به موجودات ریزی که قرار بود در روزهای آینده حضورشان را نه با چشم، بلکه از راه تغییراتی که در محیط پدید میآورند، احساس کنم. این تصور مرا به وجد میآورد. چیزی که خودش دیده نمیشود، اما اثرش کمکم آشکار خواهد شد.
بعد نوبت شیرهٔ انگور رسید. وقتی ظرف را پیش رویم گذاشتم، رنگ تیره و غلیظش نگاهم را به خود کشید. رنگش یکدست و ساده نبود. وقتی نور به سطح آن میخورد، تیرگیاش عمق پیدا میکرد و برق ملایمی روی آن مینشست. به آن نگاه میکردم و در ذهنم انگورهای رسیدهای را مجسم میکردم که روزگاری بر شاخهها آویزان بودهاند، زیر آفتاب سنگین شدهاند و شیرینیشان را در خود جمع کردهاند. اکنون آن همه رنگ و شیرینی در این مادهٔ غلیظ فشرده شده بود و من روبهروی آن ایستاده بودم، آمادهٔ آغاز تجربهای که مدتها به آن فکر کرده بودم.
بوی انگور برایم از ظاهرش هم شخصیتر بود. وقتی به آن نزدیک میشدم، شیرینیاش را پیش از آنکه بچشم، احساس میکردم. بوی آن مرا به یاد خود میوه میانداخت، اما نه فقط میوهای که میتوان از بازار خرید. بیشتر به یاد انگوری که آدم پیش از خوردن در دست میگیرد، وزنش را حس میکند و لحظهای پیش از چشیدن، آن را با چشم و بینی خود میشناسد. در آن بو چیزی از طبیعت و چیزی از خاطره را با هم احساس میکردم. شاید بعضی بوها برای زندهکردن گذشته به یک تصویر مشخص احتیاج ندارند. کافی است در برابرشان بایستیم تا احساسی قدیمی، بیآنکه نامی داشته باشد، از جایی درون ما سر بلند کند.
وقتی آب را با شیرهٔ انگور مخلوط کردم، لذت تازهای در کار پیدا شد. سطح تیرهٔ شیره آرامآرام در آب پخش میشد و مرز میان دو مایع، که تا چند لحظه پیش بهوضوح دیده میشد، کمکم از میان میرفت. با پاروی چوبی هم میزدم و حرکت دستهایم را دنبال میکردم. پارو در مایع فرو میرفت، میچرخید و دوباره بالا میآمد. موجی به وجود میآمد و رنگ شیره را با خود به گوشههای دیگر میبرد. آب که پیش از آن روشنتر بود، با هر حرکت تیرگی بیشتری به خود میگرفت. من به این دگرگونی نگاه میکردم و از اینکه میتوانستم با حرکت سادهٔ دستهایم در شکل ظاهری چیزی تغییر ایجاد کنم، لذت میبردم.
همزدن، برایم فقط یک کار لازم نبود. ریتمی داشت که مرا با لحظه همراه میکرد. دستهایم پاروی چوبی را میگرفتند و حرکت دورانی آن را ادامه میدادند. صدای برخورد پارو با مایع، صدای آرام جابهجاشدن آب و تغییر رنگی که پیش چشمم رخ میداد، همه در یک تجربهٔ واحد جمع میشدند. برای چند دقیقه، ذهنم از پراکندگی معمول خودش فاصله گرفت. دیگر لازم نبود به چند چیز همزمان فکر کنم. نگاهم به مایع بود، دستهایم حرکت میکردند و من از تماشای چیزی که بهآرامی یکدستتر میشد، احساس رضایت میکردم.
وقتی شیره را از ظرف به دبه منتقل کردم، دوباره همان حرکت کشآمدن مایع توجهم را گرفت. شیره بهجای آنکه مثل آب آزادانه فرو بریزد، از لبهٔ ظرف رشتهای غلیظ و براق میساخت. رشته پایین میآمد، باریک میشد و باز ادامه پیدا میکرد، گویی دلش نمیخواست از ظرف جدا شود. چشمم همراه آن حرکت میکرد، از لبهٔ ظرف تا دهانهٔ دبه و سپس تا جایی که شیره به مایع درون آن میپیوست. هر بار که رشتهٔ تیره سرانجام جدا میشد، احساس میکردم لحظهای کوچک را تماشا کردهام که اگر عجله داشتم، بهسادگی از دست میرفت.
بعد کنار دبه نشستم و پاروی چوبی را در دست گرفتم. این بار حرکت دستهایم با صدای برخورد چوب و مایع همراه بود. پارو را درون دبه میبردم و با حرکت آن، سطح مایع به گردش درمیآمد. بوی شیرین انگور نزدیکتر شده بود و من در کنار دبه، بیش از آنکه به گذشت زمان فکر کنم، به کاری که انجام میدادم توجه داشتم. گاهی هنگام همزدن، قطرههایی از مایع به دستم میپاشید و من سرمای مختصر و خیسی آن را روی پوست خود حس میکردم. این تماس کوچک، مرا بیشتر به کاری که مشغولش بودم پیوند میداد. دیگر فقط به تغییر ماده فکر نمیکردم. خودم هم بخشی از آن لحظه شده بودم، با دستهایی که حرکت میکردند، چشمانی که دنبال موجها میرفتند و ذهنی که از این تجربهٔ ساده سرشار شده بود.
عرقکردن کنار دبه هم بخشی از خاطرهٔ امروز شد. گرمای بدنم را حس میکردم و رطوبت عرق روی پیشانیام مینشست. گاهی آن را با پشت دست پاک میکردم و دوباره به سراغ کارم برمیگشتم. این خستگی مختصر برایم ناخوشایند نبود. برعکس، حس میکردم بدنم هم در این تجربه سهم دارد. همیشه بخشی از زندگی در ذهن ما میگذرد، در نقشهها، فکرها و خیالهایی که بارها در خود مرور میکنیم. اما امروز بدنم هم در میان بود. دستهایم کار میکردند، گرما را حس میکردم، بوی انگور را استشمام میکردم و صدای پارو را میشنیدم. تجربه از فکر بیرون آمده بود و به چیزی تبدیل شده بود که میتوانستم با تمام حواسم لمسش کنم.
وقتی کارم تمام شد، چند لحظه به دبه نگاه کردم. در ظاهر، چیزی که پیش رویم بود بسیار ساده به نظر میرسید. بااینحال، من میدانستم که برای رسیدن به همین لحظه، از انتظار گذشتهام، مواد را آماده کردهام و نخستین قدم را برداشتهام. احساس میکردم چیزی که تا صبح در ذهنم شناور بود، حالا جای مشخصی در جهان پیدا کرده است.
اندکی بعد، نخستین کفهای قهوهای را دیدم که روی سطح پدیدار شدند. حبابهای ریز و نامنظم، پراکنده بر پهنهٔ تیرهٔ مایع. نمیتوانستم از روی آنها دربارهٔ نتیجهٔ نهایی قضاوت کنم، اما دیدنشان خوشحالم کرد. نزدیکتر رفتم و نگاه کردم. در آن لحظه، بیش از هر چیز مشتاق بودم بدانم در روزهای آینده چه تغییراتی رخ خواهد داد. برای من، آن حبابها پاسخ نبودند. نشانهای بودند از اینکه تجربهای که آغاز کرده بودم، هنوز ادامه دارد و چیزهای تازهای برای مشاهده در پیش خواهد بود.
شاید هیجان امروز من بیش از آنکه به نتیجهٔ نهایی مربوط باشد، به خود امکان مشاهده مربوط بود. به اینکه میتوانم کنار چیزی بایستم، تغییرش را دنبال کنم و از ندانستن تمام پاسخها نترسم. خوشحالی من از آن نوع شادی نبود که فقط با موفقیت نهایی به وجود میآید. هنوز چیزی به پایان نرسیده بود و من حتی نمیدانستم نتیجه دقیقاً چگونه خواهد شد. بااینهمه، احساس میکردم امروز چیزی به دست آوردهام که برایم ارزشمند است. تجربهٔ آغازکردن، لمسکردن و همراهشدن با یک فرایند.
شاید همینجا بود که نامی برای احساسم پیدا کردم: آفرینمستی.
وقتی این کلمه به ذهنم رسید، از خودم خوشم آمد. نه فقط به این دلیل که واژهای ساخته بودم، بلکه چون احساس کردم برای حالتی که درونم میگذشت، نامی یافتهام. آفرینمستی، برای من، سرخوشیِ دیدن چیزی است که با مشارکت خودم آغاز شده. شادیِ لحظهای که دستهایم از خیال جلوتر میروند و به جهان دست میزنند. این سرخوشی لزوماً به محصولی که در پایان به دست میآید وابسته نیست. گاهی در همان لحظهٔ شروع حضور دارد، در حرکت پاروی چوبی، در موجهای تیرهٔ شیره، در رشتهٔ براق مایعی که از لبهٔ ظرف کش میآید و در عرقی که روی پیشانی مینشیند.
اکنون که این سطرها را مینویسم، هنوز هیجان امروز در من زنده است. وقتی چشمهایم را میبندم، دوباره رنگ تیرهٔ شیره را میبینم، حرکت پاروی چوبی را به یاد میآورم و بوی شیرین انگور را احساس میکنم. تماس مایع با دستم، گرمای بدنم کنار دبه و آن کفهای کوچک که روی سطح پدیدار شدند، هرکدام گوشهای از خاطرهٔ امروز را روشن میکنند.
اما از همه بیشتر، خودم را به یاد میآورم. خودم را در حال انتظار، در حال لمسکردن، در حال همزدن و در حال خوشحالشدن از چیزی که هنوز کامل نشده بود.
شاید در آینده، نتیجهٔ این تجربه هرچه باشد، امروز برایم ارزش دیگری داشته باشد. شاید آنچه از همه روشنتر به یادم بماند، نه یک اندازهگیری و نه یک نتیجهٔ نهایی، بلکه همین حالت درونی باشد. این احساس که هنوز میتوانم از نزدیکشدن به چیزی تازه به هیجان بیایم، هنوز میتوانم در جزئیاتی بهظاهر معمولی مکث کنم و هنوز میتوانم از دیدن آغاز یک تغییر، صادقانه خوشحال شوم.
امشب از خودم نمیخواهم که این شادی را توضیح بدهم یا برایش دلیلی بزرگ پیدا کنم. کافی است بدانم که آن را تجربه کردهام. من امروز کنار شیرهٔ انگور ایستادم، با پاروی چوبی آن را هم زدم، حرکت آهسته و کشآمدهاش را تماشا کردم و چیزی را آغاز کردم که پیش از این فقط در ذهنم وجود داشت.
بعضی روزها، آدم چیزی به جهان اضافه میکند و بعضی روزها، جهان چیزی را در خود آدم بیدار میکند. امروز برای من، هر دو اتفاق افتاد.
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
۴ آبان ١۴٠۵
سرم را رو به آسمان گرفته ام و راه میروم. به وبینار که می رسم تازه یادم میآید گزارش نیک دیروز را پست نکرده بودم. عرق شرم را با دستمال سیچ ایچینه پاک می کنم.
به امروز نگاه می کنم. امروزی که بگمانم خالی است. خالی از کار نیک، بار نیک و پندار نیک.
جذاب ترین بخش امروز، آخر کلاس انقلاب بود که استاد درباره علم یا بگمانم شبه علم چهره شناسی صحبت کرد.
درباره نوع ابرو و پیشانی حرف به میان امد که اگر اینگونه باشد، خصائل افراد اینچنین است.
بگذریم یا نگذریم. نمیدانم. شاید کمی بمانیم و غم ایام بخوریم. امروز شاید ایده الم نباشد اما یه زهرا هیچوقت از روز هایش نمیگذرد و تا انتهای توان آنها را گربه شور می کند.
فعلا
امروز یه آدمِ خاص دیدم که فقط باید گریه کنم
امروز یه جورِ عجیبوغریبی بودم. صبح که نوشتم. بعد شعر نوشتم. الان نمیتونم نثر بنویسم. شکسته مینویسم. از صبح احساسات متفاوتی داشتم. یه حسِ بیقراری و دلتنگی داشتم. نمیدونستم قراره با آدمی آشنا بشم که بفهمم همهچی داره تغییر میکنه. امروز قرار بود ساعت 14:30 خانم کمکی بیاد که خونه رو تمیز کنیم، تا فرشهای خونه رو پهن کنم. من توی خونهم فرش نداشتم. نمیخواستم. این اخلاقا از عجیب بودنم برمیآد. ولی حالا نه وقتشو دارم و نه حوصلهشو. فرش خریدم تا کفِ خونه، هر ماهبهماه کثیف بشه نه هر هفتهبههفته. وقتی در رو باز کردم، خشکم زد. خواستم بگم اشتباه اومدی؟ ولی هیچوقت از این ضایع بازیا درنمیآرم. چون خجالت رو تو چشاش دیدم. گفتم: بفرمایید. گفت: لباسم را کجا عوض کنم. میخواست لباسِ کار بپوشه. گفتم کنار کمدِ ورودی، ولی اگه معذبی، تو اتاق وسطی. رفت سمتِ اتاق. تا اتاق رو دید، خندید و گفت: شما نقاشی؟ گفتم: جان؟ گفت: شما نقاشی؟ گفتم: بله. دوباره پرسیدم چون انگار برقم گرفته بود. باورم نمیشد. خودم رو مشغول کردم تا ناراحتیم رو نفهمه. رفتم ظرفا رو شستم. کمکم حرف زدیم. فهمیدم کارشناسی حسابداری خونده. بعد از مرگ مادرش از پارسال مجبور شده کار کنه. دخترِ کُرد ولی رشت بزرگ شده. حرف زدیم. یه مارکِ فلزیِ لاو افتاده بود کفِ خونه. گفت: اینو بندازمش دور؟ گفتم: آره. از جورابم کَنده شده، خندیدم و گفتم: اونقدرا هم رومانتیک نیستم. گفت: نه، با این نقاشیها و اون گیتار و اون میزِ نُت و چهرهی مهربون، فکر نمیکنم.
خانم کمکی قبلی هم عاشق نقاشیهام شده بود. بهم سفارش داد که براش نقاشی بکشم. گفت: بازم هست ببینم؟ گفتم همه فروختهشدن. دعوا میشه رو تابلوهام. جوری که مامانم میذاره برای مذایده، هر کی بیشتر قیمت بگه، به همون میفروشه. من وارد این بازیا نمیشم. اونم به خاطر اینکه وقتی پول نداشتم، مامانم پولِ رنگام رو داده، حالا مامانم اختیارداره. ولی بعضی از تابلوهام رو نمیفروشم. اینا رو فقط چند نفری که اومدن خونهم دیدن. فقط چند نفر خونهی من رو دیدن: پزشکِ خانواده. دو تا خانم کمکی، و هر سه دربارهی نقاشیهام نظر دادن. حتا شروعِ نقاشی به خاطر همون خانم کمک بود. یه ماه پیش بهم گفت: این نقاشی یه حسی داره. چنان ذوق میکرد. حالا نقاشی رو ببینی، فقط باید ببینی، نمیخوام بگم. نگاش کردم و لبخند زدم و تو دلم گفتم: فقط من میدونم چه حسی داشتم وقتی اون تابلو رو نقاشی کشیدم، برام خیلی عجیب بود که چهطور خانم میتونه حسِ این تابلو رو بفهمه. چند تا تابلوی دیگه هم نشونش دادم. گفت: نه همون. همهی تابلوها هم ناقص بودن. استاد نقاشیم میگفت: «تو پیکاسویی، هیچکدوم از تابلوهات کامل نمیشن.» حتا خودش قلم میگرفت دستش و تمومش میکرد. میدونی چرا تموم نمیشن، چون هیچ اثری از نظرِ من، هیچوقت تموم نمیشه.
با سارینا حرف زدیم. نمیدونم چرا از کتابا حرف زد. شاید به خاطر کتابخانهی بزرگی که توی سالن دارم. گفت: عاشقِ اینم یادبگیرم، بیشتر کتاب بخونم. گفت: ولی وقتی کتابای روانشناسی میخونم، بیشتر درد میکشم. چند تا سؤال پرسیدم. حرف زدیم. منم آدمِ راحت، موقعِ حرفزدن جلوی چشاش لباسم رو عوض میکردم. بعد از شستن ظرفا لباسم خیس شد. حرف زدیم. حرف زدیم. کار کردیم. آخرش هم چای و شکلات خوردیم. از یه کتاب دوسال پیش دو تا خریده بودم، دوست داشتم به یه آدم خاص هدیه بدمش.
گفتم: به کتابای نظم و برنامهریزی علاقه داری که زندگیت رو چند سطح ببَری بالا؟ گفت: آره، عاشقشم، برنامهریزی خیلی ضعف دارم. با جوراب رفتم روی فرشهای لولشدهی جلوی کتابخانه و از طبقهی بالای کتابخانه، کتاب رو برداشتم. گفتم: تقدیم به شما. گفت: یعنی من آدم خاصم؟ گفتم: آره. چشاش رو باید میدیدی. گفت: برام امضاء کن. گفتم: چشم. با رواننویس صورتی نوشتم.
نمیخواست پول کارش رو بگیره. گفتم: نه. گفت: روم نمیشه. کمی هم بیشتر از قیمتِ شرکت کارتبهکارت کردم. گفتم هر جای کتاب سؤال داشتی بهم پیام بده.
سارینا هم دعوت شد به گروه: تا امروز شدیم چهار نفر: شیما، ناهید، سارینا، آرام. گفت: دوستم، مژده رو هم میتونم بیارم. فقط باحجابه. گفتم: منو اینطوری لُختوپَتی نبین. بیرون، روسری دانتل میپوشم. گفت: چه خوشگل. تازشم چه اشکالی داره؟ فقط بهم بگو چندسالشه، تحصیلاتش چیه، اهلِ کار گروهیه؟ گفت: آره، عاشقِ کتاب خوندنه.
موقع خداحافظی هم گفت: میرم به دوستم پُز بدم که از یه نویسنده، کتاب هدیه گرفتم. لباسش رو عوض کرد و عطرِ Good Girl رو زد و بغلم کرد و تشکر کرد و برام بوس هوایی فرستاد و رفت.
کتابی که هدیه دادم رو فردا معرفی میکنم. یکی از بهترین کتابهای نظمِ شخصیه.
برای انتشار این نوشته ازش اجازه گرفتم. خوشحال شد. گفت: واقعن از من مینویسی؟ گفتم: آره. گفت: شما اولین آدمی هستی که تو گلسار دیدم که نگاهِ از بالا به پایین نداری. موقع خداحافظی گفت: چه امضای جالبی. گُل. گُله. عاشقش شدم. امضاء: گُلِ صورتی پیونی یا همان گُلِ عشق. سارینا نمیدونه که من به اندازهی خودش، از دیدنش خوشحال شدم و به غیرتش افتخار کردم.
الانم میرم بازم گریه کنم. خدایا چه رهبرِ فکریِ احساساتی و صورتیرنگی آفریدی؟
گزارش من نیک است؟
از خاب که بیدار شدم دوتا چشم کشیدم. نه کنار هم، بالای هم. دوتا موتور هم کشیدم. به بایسکل شباهت داشتند بیشتر. و دوتا آدمک که یکیشان اصلن لب نداشت. آبی نقاشی کردن اصلن آسان نیست. خاندن، نوشتن، حتا آب خوردن هم آسان نیست. کافیست یک لحظه حواست نباشد به جریان آبی که فرو میدهی، ممکن سر از جای دیگری درآورد. آب همیشه مایهی حیات نیست. دو روز است کتاب نمیخانم. بعضیوقتها بدجور ناامید میشوم آبی. فکر میکردم روزی ششهفت صفحه بتوانم. اما نشد. نتوانستم آبی. بحث بیشتر از آنچه فکر میکردم عمق داشت. امروز یک پاراگراف خاندم. «نظم، زیبایی و فضیلت» از محمود کیانوش. تاملیست بر هنر و ادبیات. فلسفیطور است. ده بار تکرارش کردم. گاهی بلند گاهی آهسته. باقی بماند برای فردا. و فرداها. انگار به خر تیتاپ داده باشند. خوشحالم که توانستم. آبی من فکر میکنم بهتر است هر چند وقت یکبار تعاریفمان را بازنگری کنیم و مرزهای یکسریشان را جابجا. مثلن پیشترها فکر میکردم نیک یعنی کلیداسرارگونه نوشتن. حالا اما نفس بودن در این جریان را کاری میدانم بس نیک. نفس انتشار روزانه. نفس همین واژهها را چیدن کنار هم. و بله، گزارش من نیک است. هر چند که چنگی به دل نزند.
https://t.me/Mohammadfaty2