گزارش نیک ۱۶۳: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«درِ زندگی را باز بگذارم تا هوا تازه شود. باید قدر لحظات زندگی‌ام را بدانم، حالا بعضی هم از کف رفت، رفت. آن هم قاعده‌ی زندگی است.»
-مصطفی دشتی، خرچنگ‌های بلوری

در «گزارش نیک» هر روز گزارشی می‌نویسیم از عملکرد روزانه‌مان.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کرده‌اید.

برای آشنایی با شیوه‌ی نگارش گزارش نیک و مطالعه‌ی نمونه‌های متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.

چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک

می‌توانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسنده‌ساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداخته‌اید:

دست نویسنده‌ساز

پیاده‌روی

حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.

آزادنویسی

بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.

تکرارآموزی

یکی از آموخته‌‌های قبلی‌مان را از نو مرور کنیم.

کلمه‌برداری

دستِ‌کم یک کلمه‌ی تازه به دایره‌ی واژگانِ فعالمان بیفزایم.

گزارش نیک

ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه هم‌رسان کنیم.

چند نکته‌ی دیگر:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  5. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ لینک آن را هنگام ثبت کامنت، به شکل زیر، در قاب «وب‌سایت» ثبت کنید:
    https://t.me/shahinkalantari

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابه‌لای کارهایمان چند سطری درباره‌ی هر تجربه قلمی کنیم. این‌طوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمی‌شود. تنها کافی‌ست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمع‌بندی و ویرایش ‌خرده‌یادداشت‌های روز گزارشمان را بفرستیم.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علی‌پور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی |‌ علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب

کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنال‌نویسی)


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

5 بهمن 1404

5 بهمن 1404

30 آذر 1403

30 آذر 1403

88 پاسخ

  1. افشین عزیز
    با مرور آزادنوشته‌های پیشینم دچار احساسات دوگانه‌ای می‌شوم. گاه حس می‌کنم پیشرفت کرده‌ام و خشنود می‌شوم و گاه احساس درجا زدن اندوهگینم می‌کند. اما یک نکته همواره برایم برجسته است و مایه‌ی خشنودی: مرور احوالم. اینکه احساسات گذراست -درک عمیقِ گذرا بودن احساسات که از مهم‌ترین بینش‌ها در آرامش روان است.
    ━━━━━━━━━━━━━━━━
    ضمیمه کنم فهرستی از ارتکابات امروزم را:
    روز با نوشتن و خاندن آغاز شد. پروژه‌ی این روزهایم روایت‌های خیلی کوتاه است. بعد رفتیم «بالو» یا همان بالا که یعنی باغ شیرازی‌ها. برخی لحظه‌های شیرین را خوش دارم با قدری فاصله بنویسم، باید به کلمات فرصت دارد تا لباس پلوخوری بپوشند. سرِ شب سری به کتابفروشی «آبی» زدیم، دو سه تا کتاب خوب خریدم، از جمله «شرم احساسی است انقلابی» از فردریک گرو، اثری دیگری از نویسنده‌ی کتاب محبوبم: «فلسفه‌ی پیاده‌روی». نیمه‌شب حسابی غرق مطالعه شدم. گرو می‌گوید:
    «شخصاً به کسانی می‌توانم نزدیک شوم که خیل زود در آن‌ها رد خفیفی از تردید، شرم و خجالت می‌بینم -گویی در این کمبودِ اطمینان از خود چیزی برای پیوند و دوستیِ استوار می‌یابم. به طور غریزی قادر به اعتماد به کسی نیستم که اقرار کند هیچ‌گاه احساس شرم نکرده است.»
    ━━━━━━━━━━━━━━━━
    ما آیندگانیم.

  2. پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵

    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    می‌نویسم و پاک می‌کنم. از کجا شروع کنم؟ نمی‌دانم.

    نوشتن برایم شبیه به نوعی بازی شده. به دنبال چیزی می‌گردم. کشفی. حقیقتی. روزهایم را می‌شکافم. روزنه‌هایش را می‌کاوم. کنجکاوی می‌کنم.

    ۳۸ هفته‌ام کامل شد. به شمارش معکوس رسیدم. امروز، فردا، پس‌فردا، نهایتاً دو هفته‌ی دیگر. بالاخره در آغوشش می‌گیرم. مهر تمام شد. دخترکم، فرزند آبان است. آبان؛ ایزد و فرشته‌ی نگهبان آب؛ دردانه‌ی پاییز.

    دیشب، با مدیتیشن بارداری به خواب رفتم. اما هفت صبح از درد بیدار شدم. گفتم این دفعه دیگر وقتش رسیده. خواب از چشمم پرید. سعید بیدار شد که برود مغازه. گفتم درد دارم. چشم‌هایش برق زد. گفت: «می‌خوای نرم مغازه؟»

    گفتم: «نه، درد قابل تحملیه. اگه طول کشید بهت زنگ می‌زنم.»

    مامان را بیدار کردم. برایم صبحانه درست کرد. کمی آرام شدم و دوباره خوابیدم.

    بیدار که شدم، خبری از درد نبود. درد کاذب. هر بار امیدواری و دوباره انتظار.

    مامان دیگر نخوابیده بود. بوی قلیه‌ماهی خانه را برداشته بود. تکه‌ای ماهی در دهانم گذاشت. به حمام رفتم. آب ولرم. می‌گویند آب داغ برای بچه ضرر دارد. بوی شیرین شامپو و صابون. بوی آب. امروز سرحال بودم.

    ظهر خواستم میز آرایشی‌ام را مرتب کنم. دوست داشتم رویش خالی باشد. مینیمال و ساده. همه‌ی چیزهای اضافه را باید جمع می‌کردم. فرصت نشد. با مامان و مادرشوهر تصمیم گرفتیم اتاق کار سابقم را مرتب کنیم. اتاقی که حالا مال مامان بود.

    میز نقاشی‌ام را جمع کردیم. سه‌پایه‌ی چوبی. تابلو نیمه‌کاره‌ام را چسب‌کاری کردیم و رفت ته کمد.

    نمی‌دانم کی دوباره برمی‌گردم. از حالا دلم برای نقاشی تنگ می‌شود.

    کمد لباس‌های زمستانه‌ام را مامان و مادرشوهر تندتند مرتب کردند. چه لباس‌هایی! دلم برای شلوارهای جینم تنگ شده بود. ست لباس‌های باشگاه. نیم‌تنه‌های کوچکی که مادرشوهر با تعجب نگاه می‌کرد و می‌گفت: «مطمئنی این‌ها اندازه‌ات بوده؟»

    و من می‌گفتم: «آره، ولی مطمئن نیستم بعداً اندازه‌ام می‌شه یا نه.»

    اتاق بزرگ‌تر و جادارتر شد.

    مامان برایم شربت بهارنارنج با زعفران و عسل درست کرد. از امروز باید کم‌کم می‌خوردم. با هم به پیاده‌روی رفتیم. قدم‌های من تندتر بود تا ضربان قلبم بالا برود. پیاده‌روی و ورزش کمک می‌کرد دخترکم زودتر بیاید. حین راه رفتن، زیر شکمم درد می‌کرد. انگار که تأثیرش را حس می‌کردم.

    کمی برای خانه خرید کردیم و برگشتیم. کمرم درد می‌کرد، ولی حالا که بدنم گرم شده بود، باید ورزش را شروع می‌کردم. سه دور اسکات زدم و بعد ورزش‌های بازکننده‌ی لگن روی توپ را امتحان کردم.

    آن‌قدر کمرم گرفته بود که از مامان خواستم با روغن اسطوخودوس کمرم را ماساژ دهد.

    روی صندلی به پشت نشستم. دست‌هایش آرامم کرد. کمرم گرم شد و خون دوباره جریان یافت.

    یک قاب سه‌نفره‌ی زیبا بود. من که داشتم برای دخترم تلاش می‌کردم و مامانم که برای کاهش دردهای من.

    چند صفحه از «شب‌هول» را خواندم و فصل دوم سریال «شهرزاد» را دانلود کردم. سعید با کیسه‌های میوه و ذرت به خانه آمد.

    بعد از شام، شهرزاد دیدیم و دورهم ذرت خوردیم.

    آخر شب، لیلیا دوباره شروع کرده بود به جنب‌وجوش کردن. حس می‌کنم در نیمه‌شبی از همین روزها، دردم شروع می‌شود. دخترم شب‌ها فعال‌تر است.

    از شیاف گل مغربی، طبق دستور ماما و پزشکم، استفاده کردم. بابایی دخترش را مثل همیشه نوازش کرد و او دست‌وپا می‌زد.

    گفتم: «حس می‌کنم هفته‌ی آینده وقتش باشه.»

    از پشت، بابایی را بغل کردم. دست‌هایم دور گردنش حلقه بود و لیلیا، بین ما، مدام تکان می‌خورد. انگار که بخواهد کمر بابایی را ماساژ بدهد.

    آخ که چقدر این بچه شیرین است!

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    دیشب نتوانستی گزارش نیکت را تمام کنی. آن‌قدر نیاز به خواب داشتی که تا مدیتیشن را روشن کردی، چشم‌هایت رفت. مهم این است که ادامه می‌دهی؛ با وجود خستگی‌ها.

    ثبت روزهایی که داری از سر می‌گذرانی، یکی از قشنگ‌ترین آفرینش‌های این روزهایت است. تو می‌نویسی، به امید روزی که دخترت همه‌ی این نوشته‌ها را خواهد خواند.

    ⸻

    🌿 نمره‌ی امروز

    🚶🏻‍♀️ حرکت و ورزش: ۱۰
    🌬️ مدیتیشن و تمرین تنفس: ۱۰
    🤰🏻 مراقبت‌های آمادگی زایمان: ۱۰
    🥗 تغذیه و آب: ۸
    ✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۱۰
    📖 خواندن و شنیدن: ۷
    📱 تولید محتوا و آفرینش: ۰
    💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰
    😴 استراحت و خواب: ۱۰

    امتیاز امروز: ۸۵ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  3. گزارش نیک ۱۶۳

    نقره خانم
    سه روز پیش رخدادکی را در بخش رخدادک‌ها نوشتم. اصلن فکر نمی‌کردم «نمونه‌ی خوب رخدادک‌نویسی» باشد و باز نشر شود. نقره خانم خیلی خوشحال شدم. تو خوشحال نیستی؟ گاهی ناامیدم از نوشتن. اما یک چیزی تو سرم وول می‌خورد: سماجتی از جنس مداومت.
    — کتاب «برگزیده‌ی حدیقه‌ی سنایی به کوشش ناصر عاملی» را از کتابخانه‌ام در می‌آورم. چند سال پیش دوستی به من داده. برای دوران دانشگاهش بوده است.
    می‌خوانم:
    یافت آیینه رنگینی در راه
    واندر او روی خویش کرد نگاه
    بینی پخج دید و دو لب زشت
    چشمی از آتش ورخی ز انگشت
    چون بر او عیبش آیینه نهفت
    بر زمینش زد آن‌زمان و بگفت
    کانکه این زشت را خداوندست
    بهر زشتیش را بیفکندست
    گر چو من پر نگار بودی این
    کی در این راه خوار بودی این
    بی‌کسی او ز زشتخویی اوست
    ذل او از سیاه‌رویی اوست
    اینچنین جاهلی سوی دانا
    اینت رعنا و اینت نابینا
    نیست اینجا چو مر خرد را بر برگ
    مرگ به با چنین حریفان مرگ»
    ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی یا حکیم سنایی شاعر و عارف پارسی‌گوی قرن پنجم و ششم هزار سال پیش این شعر تمثیلی را سروده. هنوز تازه است.
    — امروز روز غرش بود. آسمان اصفهان کمی غرش کرد و کمتر بارید. دسته‌ی قوری غرش کرد از داغی. بعد درِ قوری از دستم افتاد و صد و پنجاه تکه شد و چای‌ها ریخت روی کابینت و توی کشو و توی کابینت زیر کشو و چای‌ و تفاله‌ها بود که از هر گوشه سر در آورد. سوت زودپز غرید و تمام آب و مواد چربیِ داخل قابلمه از همان سوت ریز، پخش گاز و زمین آشپزخانه شد. از آن طرف گندم‌های حلیم توی قابلمه هی غرش کردند و از قابلمه بیرون پریدند. دوباره سطح گاز را به گند کشیدند. واجب است چای بخوریم؟ واجب است حلیم بخوریم؟
    — رفت و آمد توی خانه را می‌گذارم پای حساب پیاده‌روی. اما عذاب تهِ ته وجدان نمی‌گذارد بی‌حساب شوم؛ نیش می‌زند که خودت را گول نزن.
    — در باره‌ی کلاس‌های جدید مدرسه نویسندگی فکر می‌کنم.
    — شام چی بخورم این آخر شبی؟
    — باید در باره‌ی «پرسش‌های سلیقه‌ای» بنویسم. تکلیف کلاس الهه علیزاده است. دوست دارم انجامش بدهم.
    — ما امیدوارانیم.

    https://t.me/nahid40rasti02

  4. استاد چرا گزارش من نیست
    از دیشب هرچی میفرستم می‌نویسه دیدگاهت تکراریست ولی گزارشم نیست😭
    اینجا یه بار دیگه میفرستم، این‌بار با وضو🥲
    —————
    بابا امروز از آن روزهای شلوغ و پرکار بود. صبح تا غروبش فقط کار بود.
    لِه و لَورده رسیدم خانه. یک دوشِ دلچسب گرفتم و کمی جان یافتم؛ یک فنجان قهوه هم رویش، حکم زدن رمزِ جانِ دوباره ‌گرفتن در بازی‌ را داشت.
    استاد این چند روز، از سریالی در گزارش‌هایش می‌نوشت. نامش «Zero Day»است. از آنجایی که فیلم خونم کم شده بود، خلاصه‌اش را خاندم، مقبول افتاد. و خب آقای دنیرو را هم دوست‌دارم، پس یک قسمتش را دیدم. بسیار هیجان‌انگیز است و پُر حادثه‌.
    بعدش نگاهی به کانال‌های رفقا انداختم.
    بعدترش اما… این هفته در نوت گوشی‌ام یک فایل به نام «واژه‌باز» باز کرده بودم و واژه‌هایی که به ذهنم می‌آمد می‌نوشتم. امشب نگاهی به کتاب «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق» انداختم تا چشمم واژگان بیشتری را ببیند. خلاصه‌اش چون قرار بود برای تمرین کلاس، سه واژه بسازیم و معنی کنیم، سه‌تایشان را فرستادم تا فردا ببینیم دچارِ گازش می‌شویم یا بوسش.
    بعدترِ بعدتر نشستم با گوشی، به نگّاشی‌کشیدن. یک‌ ساعتی مدیتیشن بود. تنها ایرادش دست‌دردش است.
    راستی محبوب (فرشته برگی)، نگّاشی‌های بامزه‌ای می‌کشد، با هشتگ #آزادکش‌مشی در کانالش می‌گذارد. و تازه بابا، قرار است فردا لوبیا‌پلو بخورد با سیر‌ترشی، خبیث. احتمالن بعدش هم می‌گیرد می‌خابد.
    مامان یک مِنچ خریده. از آن‌ها که یک‌طرفش منچ است و طرف دیگرش مارپله. نشستیم به بازی. انقدددرررر خندیدیم که نگو. مامان کلن «یک» را قبول نداشت، اگر یک می‌آورد دوباره می‌انداخت. من در هر دوتا آخر شدم. در مارپله که از کمرکش صفحه بالاتر نمی‌رفتم. افتاده بودم در یک لوپ و مدام دقیقن یک مار، من را می‌زد و سوت می‌شدم پایین؛ و‌ بعد سلانه‌سلانه می‌رفتم بالا و دوباره همین داستان تکرار می‌شد. شده بودم عین پیرمردهای بازنشسته که در حاشیه‌ی پارک برای خودشان آرام‌آرام راه می‌روند. بَختم مرد بَختم. خلاصه چسبید و‌ جایت حسابی خالی بود.
    الباقی شب را دوست داشتم کتاب بخانم اما ذهنم می‌گوید عامو وِلوم کن. دو روز از ما بکِش خارج، از آن‌طرف هم سریال جدیده انگولکم می‌کند. احتمالن بروم قسمت دومش را ببینم و شاید بعدش به لالا‌الله بپیوندم.
    همین دیگر بابا. این بود پنجِ یکی از شنبه‌ها که اتفاقن آخرین روز مهر بود.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh
    کانال گزارش نیک‌هایم:
    https://t.me/rooodnameh

  5. صبح به نوشتن صبحگاهی و شعر از میرزاده‌ی عسگری گذشت:
    «کله‌ی سحر
    روح مه‌آلودم را می‌شویم
    در برکه‌ی امواج موسیقی
    در چشمان بدویِ کودکانم/در لبخند شرقیِ زنم
    پرده‌ها را می‌گشایم تا کلمات زلال شوند.
    نقره‌ی هوا/ چای لعلگون/چهره‌ی شما/کاغذی برهنه
    چون مومنی که ناصیه بر خاک می‌نهد
    بر میز کارم خم می‌شوم
    قلم، نوک‌زنان/دانه‌های کلام را از مغزم برمی‌چیند
    پارچه‌ی شفاف روحم را/ تکه‌ به تکه می‌برم
    هر تکه را تا می کنم
    و در نامه یا شعری برای شما می‌فرستم
    غروب‌هنگام، که چینه‌دان پرندگان سرشار است؛
    که مردگان را حتا، مشتی خاکستر، به کف افزوده می‌شود؛
    باکلمات گرسنه و آرزوهای منجمد خود دفن می‌شوم
    کودکان می‌گردند
    و کلید روح مرا در اتاق نمی‌یابند
    همسرم،خرده‌ریزهای روحم را
    از لابلای کتاب‌ها و نامه‌ها گِردمی‌کند
    تا شاید برای خودهمکلامی بیافریند
    خرده مگیر که چرا شاعرتر نمی‌شوم
    تو که می‌دانی:
    زبان مرا به منقار می‌برد/ تا در سایه‌ی‌ خود سپیدم کند
    خرده مگیر که چرا روشن‌تر نمی‌شوم
    چه کسی نمی‌داند که:
    هرروز مشتی شعر درخشان در میان هوا می‌پاشم و تهیدستانه به خیش باز می‌گردم
    تو که می‌دانی
    پارچه‌های شفافرا بادها برده‌اند!
    بی‌پرده نیز بگویم:
    تمام روز که خورشید بریانم می‌کند
    در سایه‌ی خود می‌نشینم
    تا حتا درخت
    طاقه‌ی سایه‌اش را چون منتی سنگین
    بر من نگشاید»
    به گل‌فروشی می‌اندیشم. اندیشه‌ی واقعی عمل دارد. اقدام و تکرار دارد درون خود. باری. بیست و پنج‌ دقیقه می‌نویسم به محض بیداری. زنگوله‌ی جاب ویژن را نگاه می‌کنم که بله پس از کلی رد شدن‌های مکرر انتشارات جنگل رزومه‌م را در لیست مشاهده قرار داده‌. باید به آناهیتا که مادربزرگش فوت شده سر بزنم برای عرض تسلیت و احترام. پسرخاله‌م تماس گرفت که دارد می‌آید پیشم. دارد باران می‌بارد. در تاکسی هستم که می‌نویسم. ظهر که رسیدم خانه پس از کمی استراحت وبیناری که برگزار نشد را نوشتم. نوشتم وشکارچی کرم ابریشم خاندم که شخصیت در جستجوی ایده‌ی رمان خود چگونه تلاش می‌کند و شخصیت‌های خود را یک‌ به یک از دل روزمره‌ش بیرون می‌کشد. می‌رسیم ایرانشهر و یکی دوساعتی چرخ می‌خوریم و پیاده به خانه برمی‌گردیم. میان راه آنقدر حالم بد می‌شود که ساعت یک و هفده دقیقه خودم را کنار اتوبان درازکش می‌بینم. دریغ از یک قطره آب. داشتم بیهوش می شدم که باد سرد و سر و صورت عرق‌کرده ام خنکی نرمی به ارمغان آورد.
    موزیک امروز هم
    What he wrote از laura marling و
    از یک آبان
    شب بخیر.

  6. احساس خطر می‌کنم.
    نظم آهنینم در گزارش‌نویسی سست شده. آخرین امیدهایم برای تغییر را دارم از دست می‌دهم. پیش از این، تا خواب پرده روز را ندریده، می‌نوشتم. و حالا باید بعد از بیداری، در روزی جدید، از دیروزم بگویم. و لابد در انتهای روز هم، در گزارشم بیاورم که صبح را با نوشتن گزارش نیک دیروز! آغاز کردم.
    با این حال، دهان‌نشسته و دست‌شویی نرفته، نشستن به نوشتن، دلم را خوش می‌کند.
    تمام عمر در حال خود خریفتن بوده‌ام. تمام عمر مشغول خَل کردن این بچه بوده‌ام و حال هم باز همان وضع است.
    از دیروز بگویم که غرض نوشتن فراموش نشود:
    صبح، یک ساعت مانده به کلاس رفتیم دانشگاه. تا رسیدیم، رفتم کتابخانه مشغول نوشتن شدم تا شروع کلاس.
    ظهر هم دوباره قبل از کلاس، نوشتن را ادامه دادم.
    کلاس ظهر، کلاس اخلاق اسلامی بود.
    به تلاشم برای سکوت و بحث‌نکردن و خفه‌خون گرفتن، هشت می‌دهم. از ده.
    یکجا استاد پرسید:
    “آیا انسان توان اخلاقی زندگی کردن را دارد یا خیر؟” جواب بدید.
    چندنفر از بچه‌ها پرسیدن، منظور از اخلاقی زندگی کردن چیه؟
    برگشت گفت: “مگه نظریه آشوبه که بال زدن پروانه‌ای در جنگل‌های آمازون، منجر به طوفان‌های بزرگی آن سر دنیا میشه و حالا بهت گفتم بیا معادلاتش رو حل کن؟ اخلاقه دیگه اخلاق!”

    فکر کردم کسی که تا چند لحظه قبل ادعا داشت که “من جمعه‌ها از جمله‌ کارهایی که می‌کنم کار کردن روی مقاله و کتابم هست”
    چقدر بیگانه است با روح نوشتن که تلاش برای ایجاد یه فهم مشترک با خواننده باشه و هنوز نمی‌دونه که قدم اول، تعریف کردن مفاهیمه و هیچ‌کس نمیاد بگه بابا اخلاقه دیگه اخلاق”

    بعد از کلاس، یک اتفاقی افتاد که رید به حالم.
    تمام راه به خانه رو پیاده اومدم که شاید بهتر بشم. خیلی خوب نشدم. اما به این نتیجه رسیدم که، چیزی که اتفاق افتاد، صرفا یک اتفاق بود و میشه به شکل‌های مختلفی توجیه‌ش کرد.
    اما اینکه حالا من رفتم سراغ، سیاه‌ترین تفسیرها، به خاطر اینه که پیش از این، در این مورد، کم و بیش نمونه‌هایی دیده بودم که هم‌خوانی داشتند با این سبک از تفسیر.
    خلاصه که تف توش.
    خونه هم که رسیدم تا هفت دووم آوردم و بعدش بی‌هوش شدم.

  7. گزارش نیک
    امشب رسیدم به شب چهارم شنیدن موسیقی کلاسیک. نوکتورن شوپن را گذاشتم؛ پر از لطافت و آرامشی که پس از یک روز شلوغ به آن نیاز داشتم. نت‌ها گاهی آرام و پیوسته جاری می‌شدند و گاهی ناگهان به راه می‌افتادند- مثل شره‌کردن آب از آبشاری نرم و نوازش‌بخش.
    دیروز برای خودم مدادرنگی خریده بودم. امشب، وقتی موسیقی را در یوتیوب پخش کردم، تصویر «شب پرستاره» ون‌گوگ پس‌زمینه بود. دلم خواست آن را بکشم- آسمان آبیِ پرچرخش، ستاره‌ها و ماه درخشانش را. مدادرنگی‌ها را برداشتم و شروع کردم، اما چون کوچک‌ترین استعدادی در نقاشی ندارم، دیدم تا شب ون‌گوگ را به فنا نداده‌ام، بگذارم شوپن مرا ببرد. گرچه غریبه است و تازه دو روزی است با او آشنا شده‌ام .
    دستم به راه خودش رفت تا تنها تصویری را که از کودکی، هر وقت مدادرنگی به دست می‌گیرم، می‌کشم، برایم بکشد. درخت ون‌گوگ وسط راه سبز شد. کلبه‌ای ساختم، گل‌هایی رویاندم و پرنده‌هایی در آسمان نشاندم. خورشید را هم کشیدم- چه شعاع‌های دلبری هم داشت! آسمان و زمین را هم به جان‌کندنی از هم سوا کردم.
    آب هم خودش را رساند. رودی آبی کشیدم. آب که بی‌بلم نمی‌شود- مداد قهوه‌ای کار خودش را کرد. دست در جیبم که کردم، مداد سبز و قرمز پریدند هوا تا علمک بی‌صاحب نماند. دخترکی از دور پیداشد ، دومی هم زیرآبی خودش را رساند تا چلپ کند به بلم بی بلم ران . خیلی دوستش دارم، فقط می‌خواست بلم را بگیرد، باقی‌اش برایش مهم نبود.
    همه خودشان را به صفحهٔ سفید و جعبه‌مدادرنگی رساندند. خوش آمدند. همین خوب بود، اینکه بدانم همیشه قرار نیست با نقشه ذهنی کارکنم، گاهی هم باید دست در دست دلم بگذارم تا راه خودش را برود کسی چه می‌داند شاید
    با شوپن نقاش می‌شوم
    نقاش کودکی‌هایم.
    پیاده‌روی صبح را با شنیدن فایل درس پوریا عالمی شروع کردم. رویکردی شبیه رویکرد یک روزنامه‌نگار دارد به مسیر نوشتن. صدای پرنده‌ها، نسیم خنک پاییزی و خیابان خالی و آرام دم صبح، فرصت خوبی برای خلوت روزانه با خودم بود.
    همسایه‌ها به استقبال هالووین می‌روند. در خلوت صبحگاهی‌ام با انواع و اقسام اسکلت‌ها روبه‌رو شدم. یکی در حال بازی گلف، دیگری در حال ترساندن بقیه و یکی هم به دنبال بقایایش! جادوگران هم که جای خود دارند. خلاصه، در این صبح دل‌انگیز با ارواح طیبه محشور نبودیم اگر ، با اسکلت‌هاشان سلام‌وعلیکی کردیم درخور .
    بیست صفحه از خدیش خواندم. دو صفحه نوشتم. مجموعه شعر خواب لیلی را مرور کردم.
    پست امشب با شوپن نقاش می‌شوم همراه با نقاشی بلم بی بلم ران من و شب پرستاره ون گوگ را در لینک زیر مشاهده بفرمایید.
    https://t.me/Mitra_Nevis39/1219
    میترا رستگاران
    گزارش نیک163

  8. سال‌واژه ام: واقعیت
    _این روزها همه چیز کش می‌آید؛ زمان، کلمه، نفس، درد و حتا جانم
    _ تق تق تق. صدایی ممتدی در پس سرم و من هنوز زنده ام.

  9. مراسم چهارشنبه‌سوری ته‌ گلویم کمی آرام‌تر شده. خودم هم آرام‌تر شدم. مثل حلزونی که در لاکش فرورفته باشد. اما فکرهایم آن بیرون‌اند. غصه‌ی دهنیِ همه را می‌خورم جز خودم. پرده‌ی سینمای توی مغزم، تمام سناریوها را دارد پخش می‌کند. گاهی صدایم بالا می‌رود. غرهای زنِ غرغروی خانه. از اینکه غرغرو باشم خوشم نمی‌آید. اما آدم‌ها با کارهایشان تو را تبدیل به چیزی می‌کنند که نمی‌خواهی‌. پنجشنبه‌ها را به خانه می‌رسم. ملحفه‌‌ها و روبالشتی‌ها را درمیاورم و تخت را نو می‌کنم. جارو می‌کنم زندگی زیسته یک هفته گذشته را. حمام می‌کنم‌. موهایم را خشک می‌کنم. انرژی ندارم. چشمانم به خاطر قرص‌ها یکهو جهان را ترک می‌کنند. مهمان دارم امشب. میوه می‌خرم. در سینک حمامشان می‌دهم. و یادم نمی‌رود که لیمو شیرین هم بخورم. کتری را می‌گذارم روی گاز و چای و هل و زعفران می‌ریزم در قوری و می‌گذارم با هم دوست شوند. خانه تمیز است. مثل کودکی مرتب لباس‌های مهمانی‌اش را پوشیده با جوراب‌های تورتوری و گیره سری پاپیونی. خانه‌ی در انتظارِ مهمان را دوست دارم. حسِ بعد از نو کردن خانه هم. مهمان‌ها می‌آیند و من هنوز در لاک خودم هستم. فیلی در اتاق است که نمی‌خواهیم درباره‌اش حرف بزنیم اما همه‌مان حسش می‌کنیم. کاش گاهی تصمیم بگیریم فیل را بیندازیم وسط و قطعه‌قطعه‌اش کنیم. به برادرزاده در تمرین‌های هنرستانش کمک می‌کنم. که بحث می‌رود به اینکه در کلاس تنهاست و کسی دوست ندارد با او دوست شود. گریه می‌کند. گریه‌ی متفاوت بودن. تفاوتی که حاضر نیست به خاطر بقیه رنگش را عوض کند. اما در عمیق‌ترین لایه‌ی انسان بودنش، به پذیرش نیاز دارد. از دیرینه، برای احساس تعلق داشتن، چه کارها که نکردیم. احساس تعلق به یک گروه. چراکه بقایمان در همین گروه بودن بود. انسان تک، شانسی برای زندگی نداشت. حالا برادرزاده از گروه جداافتاده و بقایش در خطر است. من و برادر راهنمایی‌‌اش می‌کنیم. می‌گوییم محبت کن و احترام بگذار. چون عشق همیشه پیروز است. کم‌کم آرام می‌گیرد. در دلش امیدوار شاید. اما من هنوز دارم غصه‌اش را می‌خورم. فرزند من نیست اما وقتی فکر می‌کنم که اگر فرزند من این غصه را داشت آیا می‌توانستم تحمل کنم؟ گاهی حس می‌کنم برای مادر شدن زیادی دراماتیکم. مهمان‌ها می‌روند اما غصه‌هایشان را تا نصف شب می‌خورم. خوابم نمی‌برد. راستی ز وقتی با خوشحالی پرسید «دیگه درست تموم شد؟» خوشحال نشدم. یادم رفته بود که درس می‌خوانم. درس نمی‌خواندم. داشتم تازه زندگی می‌کردم. من هم احساس متفاوت بودن می‌کنم. با آدم‌های دور و برم. اما بجای آنکه غصه خودم را بخورم، هنوز غصه‌ی دهنیِ آدم‌ها را می‌خورم.

    گزارش نیک
    فاطمه شَبِّه
    ۳۰ مهر

  10. سال‌واژه/ فصل‌واژه: حرکت

    کلاسم را توی خواب و بیداری سر کردم و زمان بین دو کلاسم را با هم اتاقی‌ها جلسه برگزار کردیم. ظاهرا برادر کنکوری مریم پنیک عصبی کرده و تقصیر افتاده گردن مریمی که کیلومترها از خانه در فاصله‌ است. همین‌قدر عجیب.
    کلاس بعدیم را توی اکسپلور چرخیدم. ولی همزمان گوشم با استاد بود. از پزشکی قانونی و معاینه‌ها حرف می‌زد. تجاوزات و ضرب و شتم‌ها و قوانین و پروتکل‌های متفاوت از وزارت بهداشت.
    با فکر رفتن به خانه روحیه‌ام را حفظ کردم.
    بقیه‌ی روزم را خانه بودم. امنیت نشستن توی یک ماشین مطمئن اولین حسی بود که سراغم آمد. بعد این همه وقت رفت‌و‌آمد با اسنپ و اتوبوس، ماشین بابا حسابی چسبید. دومین حسی که در تنم ماند، آغوش محکم خانواده بود. خانه. بوی خانه می‌دادند.
    سومینش عطر چای بود. چای دمی مامان. آخرین باری که چای موردعلاقه‌ام را خوردم کی بود؟
    چهارمیش مزه‌ی آب خانه بود. بعد مدت‌ها با لذت آب نوشیدم.
    پنجمین حسم، سردرگمی بود. خب حالا که چی؟ توی مغزم یک لیست بلند بالا از درس‌هام و کارهام جمع شده بود اما بنا به تصمیمم قرار بود استراحت کنم.
    استراحت یا درس؟
    با عذاب‌وجدانِ درس، استراحت کردن.
    ادامه‌ی شبم را بین امید و ناامیدی حرکت کردم. ذهنم رفتار اطرافیانم را تحلیل می‌کرد و هربار ناامید‌تر از قبل سرجردان می‌شد. شاید نباید از آدم‌ها انتظار تنظیم هیجان و رفتار سالم داشت.
    شاید باز باید مرز کشید.
    دوباره برگشتم سر خانه‌ی اول؟ مرزگذاری؟
    یا نه. واکنش پذیری؟
    یا اصلا هیچکدام. مقابله به مثل؟
    https://t.me/ravaanehh

  11. فاطمهٔ عزیزم
    اینک زمان را به تو هدیه می‌دهم.

    می‌اندیشم به آنکه چگونه می‌توان هدیه‌ای ارزنده را تقدیم دوستداران کرد. زمان، معجزه‌ای است گران‌. خود را لابلای آو‌اهای تراوش یافته از زبان، به قلب می‌رساند. خون می‌شود. پمپاژ می‌شود به سراسر تن. من بجای همه‌چیزی به تو زمان می‌دهم. زمان، آورندهٔ امنیت و ربایندهٔ ترس‌هاست. زمانی که مخالف همیم اما در یک سنگر پناه می‌گیریم و باهم می‌جنگیم.

    ما امانت‌دار خوبی بوده‌ایم برای هم؟ از احساساتِ هم محافظ کرده‌ایم؟ نگران‌هایمان را به پستو فرستاده‌ایم؟ در محضرِ سرگردانی دست هم را محکم فشرده‌ایم؟ ما کیستیم؟ برای هم تعریف شده‌ایم؟ به گمانم نه، ما به مراحلی از فراشناخت دست یافته‌ایم.

    باری در این نامه گزارش‌ها به گوهرِ دیگری از وجود تو دست یافته‌ام. کلمات را برایت به صف می‌کنم تا جسارتِ ابراز در آنها بجوشد.

    امروز من، قدری به ظاهرم و به کارهای عقب مانده‌ی بیرون از خانه رسیدگی کردم. یکی از مزیت‌های آخر هفته، اجرای برنامه‌هایی‌ست که در طول هفته نمی‌توانم آنها را به سرانجام برسانم.
    اما از فوایدِ روزم به اختصار می‌نویسم:
    پیاده‌روی در نسیمِ ملایم و نوازشگر پاییز.
    مشاهدهٔ دقیق پیرامون و خیزش سوالات در ذهن همراه با بکارگیری حداقل کلمات.
    رخدادکی در رابطه با اتفاقات امروز، و ارسالش در کانال و باشگاه نویسندگی.
    آزادنویسی و برون‌ریزی افکار و باورها بر روی کاغذ.
    ادامه رمان «ملکوت» و اتمام فصل چهارم آن.
    گوش جان سپردن به خواسته‌های کودک درون.

    https://t.me/zahraballampour

  12. گزارش نیک امروز

    این ساعت تازه یادم آمد گزارش نیک نفرستادم. مراسم عروسی و شلوغی‌بازی‌اش حواسم را پرت کرد ولی حسابی خوش گذت.
    از صبح درگیر بودم تا همین الان. امروز فقط چند خط نوشتم.

  13. تام‌ لاتس در کتاب تقویم بی‌هدفی می‌گوید:

    «هر خاطره‌ای لزومن به کار نمی‌آید، اما همه‌ی خاطرات از جهان بیرون سرچشمه می‌گیرند تا در تو انباشته شوند.»

    این‌روزها خاطرات جور دیگری به من برمی‌گردند ملموس، چشیدنی، دست‌یافتنی. شده‌اند مأمنی برای رهیدن از آشفتگی‌های روزمره ام.

    مابین کارهای انباشته‌ی امروز، نیلا را خانه‌بازی می‌برم. با بچه‌ها نمی‌سازد و مدام بهانه می‌گیرد.
    می‌گویند: کودکان این سن، هنوز شفافیتی درباره‌ی خاسته‌هایشان ندارند.
    گریه‌های بی‌دلیل، درخاست‌های بی‌منطق. عصبانیت و سپس درماندگی‌شان، انگار واکنش‌هایی به این ابهامند.

  14. سال‌واژه: ثمربخشی
    رنگ و بوی پاییز را برای همه چیزدوست دارم حتی برای حال و احوالم. این حال گرفته هم عالمی دارد البته عالمی کدر، این دوست داشتن مثل این می‌مونه که تو بچگی مامان عروسکی که ازش خاسته بودیم رو اشتباهی خریده بود و مجبور می‌شدیم همون عروسکی که خریده رو دوست داشته باشیم.
    جای وبینار نویسنده‌ساز در امروز من خیلی خالی بود.
    امشب در کانال خودم چرخی زدم این جمله کانالم را بیشتر از همه دوست دارم:
    شعر ، آخرین شانس کلمات برای نجات بشر است.
    و دوباره به شعر پناه بردم.
    https://t.me/sohahashayeb

  15. از چند روز قبل برنامه‌ریزی کردم پنجشنبه پیش زری بروم،  صبح زود از خواب بیدار شدم و کاغذی برداشته و بروی آن نوشتم، پیش زری می روم، بی مورد زنگ نزنید،ناهار آماده نکردم، شب ساعت هشت به بعد می آیم و چند درخواست دیگر….‌
    وقتی رسیدم ساعت هفت نشده بود در را باز کرد و گفت باورم نمیشه این وقت اومدی پیشم، از حالش پرسیدم، گفت خوبم ولی چهره اش  ناراحت بود، چشمانش مشخص بود گریه کرده…
    صبحانه خوردیم ، کلی گپ و گفت زدیم…
    باهم کتاب صوتی ماورایی شدن دکتر جو را گوش دادیم…
    راستی چندین دفتر هم برایش خریده و به او دادم گفت حیف نیست توی این دفترهای قشنگ فحش بنویسم….گفتم بنویس همه فحش هایت را، نوشتن برای این روزهای تو درمان تکمیلی است.
     وضعیت جسمی  ودردناشی از آن قابل تحمل نبود و بیماریش پیشرفت کرده بود…
    پشیمان و پریشان شده بود از وضعیت کنونیش
    از این که چرا زودتربه پزشک مراجعه نکرده است…
    و گزارش نیک ۱۶۳ نیز پایانی شد.

  16. صبح تا بیدار شدم پانسمان دست مامان را باز کردم.
    صبحانه خوردم و رفتم سروقتِ رختخواب‌ها. با نظم و ترتیب که یک گوشه نشستند، سراغ آشپزخانه را گرفتم.
    اندک‌ظرفی تو ظرفشویی بود. شستم‌شان.
    برنج خیساندم.
    آبجی بزرگه برنج را گذاشت‌ دم. من هم سیب‌زمینی‌ها را خلالی کردم.
    ناهار زدیم. لش شدم روی زمین.
    نت را روشن کردم و چرخی زدم تو تلگرام.
    تخم کتان جوشاندم و ژلش را گرفتم.
    ژل را گذاشتم رو موهام و یکم بعد رفتم زیر دوش.
    از حمام که زدم بیرون، ناخن‌هایم را مرتب کردم و سرم را خشک‌.
    آبجی غذا را گرم کرد.
    شام زدیم و نشستم پای نوشتن.
    یادداشت کانال را نوشتم.
    چند صفحه‌یی از «تقاطع» خواندم.
    می‌خواستم از زیر گزارش نیک در بروم ولی نشد. نوشتمش.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  17. چهارمین گزارش نیک
    امروز بر خلاف تصورم روزی نبود که طبق فهرست کارهام پیش برم.
    صبح صبحانه نون تست و کره بادوم زمینی خوردم ولی قصد داشتم تخم مرغ آبپز بخورم که نتونستم با دستگاه تخم مرغ آبپز کار کنم فکر کنم مشکل از همونجا شروع شد.
    حالا چرا اصلا باید برای تخم مرغ آبپز از دستگاه برقی استفاده کنیم؟
    برای اینکه با خیال راحت میتونین تخم مرغ عسلی یا نیمه عسلی یا سفت یا شل بخورین.
    بعدشم کلی کابینت ها رو تمیز کردم و برق انداختم.
    ناهارخوردم و یه پادکست 40 دقیقه ای گوش دادم.
    فراموش کردم بیام وبینار تمرینجا اصلا حواسم به ساعت نبود.
    سعی کردم یکم بنویسم و تمرین کلاس نویسندگی خلاق رو انجام بدم که خیلی موفق نبودم.
    بنی رو بردم پیاده روی و از اینکه ماه داره کامل میشه خوشحال شدم،کلا عاشق ماهم.
    با ماه صحبت میکنم،ازش انرژی میگیرم و حتی منبع الهامه واسم.
    لپتابمو خاموش کردم و رفتم غذای بنی رو گرم کردم «بنی پسر کوچولو منه»
    بعدش شام خوردم تخم مرغمو برای شام درست کردم ولی توی تابه با روغن، عذاب وجدان هم گرفتم که چرا باز غذای نونی میخورم.
    مواد خورشت کرفس رو آماده کردم ریختم توی آرام ‌پز .
    کاهو ها رو شستم و به خواهرم که فردا عمل داره زنگ زدم.
    بعدشم مسواک بنی رو زدم و اومدم تا گزارش نیک رو بنویسم.
    امروز آزادنویسیم به هزار کلمه نرسید کلا مغزم هنگ بود.

  18. زبانه‌کشی‌هایم
    زبانه‌کشی‌های آتش، روی شانه‌ی آدمیزاد را فقط در صحنه‌های آغشته به سینما دیده بودم. امشب اما وقتی که خانه‌مان آغشته به آن صحنه‌ها شد و آتش روی شانه‌ی برادر کوچکتر نشست، زبانه کشیدم.
    شانه‌‌اش را، شانه‌ی کوروش را می‌دیدم که می‌سوزد. دست بردم توی آتش، چندتایی زدم توی سرش که بمیرد و دست از سر برادرم بردارد. برادر بزرگتر هم افتاده بود به جان پاره‌های آتش. آتش خاموش شد.
    رفتم توی حیاط که ببینم آتش اضافی به کجا گریخته. کنار باغچه نشسته بود.
    برادر بزرگتر زد توی سرش. خاموش شد.
    خاموش شد و نشستیم پای تاول‌های برادر کوچکتر. پای کبابی که زهرمار شده بود و باز هم از گلو پایین می‌رفت. پای فراموشی لحظه‌های هراس.
    در تمام این لحظه‌ها به زبانه‌کشی‌هایم فکر می‌کردم که: «اگر در بحران بعدی هم لحظه‌های سرنوشت‌ساز را قفل کنم چه؟» به این فکر کردم که باید برای چنین اتفاق‌هایی آماده باشم.
    نباید با اندیشیدن به بدترین‌ها زبانه بکشم و راه را برایشان باز کنم. بلکه باید دست‌هایم را برای جلوگیری از افتادنشان به کار بگیرم‌.
    باید «فاصله‌ی میان مغز و دست» را کم کنم. پیش از این اتفاق، من و ارشین و آرتمیس رفتیم برای خرید خوراکی‌های ناسالم و من کمی هم پیاده‌روی. کوروش و عرفان هم رفتند برای خرید وسایل این کبابی که نکبت شد. پیش‌ترش، دو فصل از «اسطوره در جهان امروز» را نکته‌برداری کردم. قسمت دوم هابیت را برای بار هزارم دیدم. با تشکر از عمویمان تالکین برای نوشتن این شاهکار و عموی دیگرمان پیتر جکسون برای ساخت اقتباس سینمایی‌اش.
    با مادر سبزی‌ پاک کردم و همان‌جا قسمت آخر سریال برلین را هم دیدم. زبان خاندم. امروز فقط گرامرش را.

  19. ریتم رو پیدا کن

    سال‌واژه‌ام: نظم

    ۱.بیشتر روز بیرون بودم. کلی پیاده‌روی کردم. و خرید. مهم‌ترینش سه تا کتاب بود. سه‌شنبه‌ها با موری. آدم‌خواران. خوب زندگی کردن. یک فصل از کتاب خوب زندگی کردن رو خوندم. متفاوت بود. بعدا بیشتر ازش می‌گم. گاهی حین پیاده‌روی تو ذهنم کلمه می‌ساختم. چندتایی رو هم یادداشت کردم. یه فیگور ترسناک هم خریدم. خودم دوستش دارم. شاید بعنوان مترسک خوب باشه.

    ۲.درس خوندم. نمونه سوال دیدم. بد نبودن. جالب بود که دیدم خیلی‌هاشون یادم نرفتن.

    ۳.کلاس رفتم. چقدر سخته همزمان زدن با ریتم. شاید هم چون من اولین تجربه‌م بود. خلاصه آخرسر بعد کلی تمرین کردن یه بار درست زدم. اما بعدا که خودم خونه تمرین کردم کمی بهتر شدم. یاد اون استاده تو فیلم شلاق افتادم. هی می‌گفت با تمپوی منننن.

    ۴.یک قسمت از The Owl House دیدم.

    ۵.گزارش‌نیک نوشتم.

    ۶.آهنگ‌های قشنگی گوش دادم.

    ۷.براش کتاب پیشنهاد دادم.

  20. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۳۰

    امروز ساعت ده از خواب بیدار شدم وبعد از خوردن صبحانه،فایل صوتی وبینار را گوش کردم.

    سپس برای خرید پیاز وکشک از خانه بیرون رفتم.
    امروز ناهار آش رشته درست کردم.خیلی هوس کرده بودم.بعداز‌ناهار به نظافت خانه پرداختم.

    عصر دوستم به خانه ما آمد وچند ساعتی با هم گپ زدیم.بعد از رفتن دوستم ،شام درست کردم.

    بعد از شام مقداری تمرین آزاد نویسی انجام دادم.
    وکلمه زیر را انتخاب کردم وچند سطر نوشتم:👇

    خاطره….

    موجی از خاطرات گذشته وحال، ذهن من را درگیر خودش کرده است ‌.چه خاطره خوب وچه خاطره‌بد.

    اما نمی‌دانم چرا ذهن ،مثل مگس فقط روی خاطره های بد مانور می‌دهد.
    هرچقدر هم خاطره خوب در ذهن داشته باشیم،ذهنمان فقط بدهایش را مرورمی‌کند.
    این چه مرضی است که ذهنمان به آن مبتلاست.

    نمی‌دانم چرا از لحظه‌ای که چشم بازمیکنیم ،انبوهی ازخاطرات در ذهنمان رفت وآمدمی‌کنند بدون اینکه ما اجازه داده باشیم.
    گاهی ذهن خسته می‌شود ومی‌خواهد همه خاطرات را تف کند اما نمی تواند.
    می‌خواهد فرار کند اما نمی‌تواند….

  21. گزارش نیک | بازگشت به عصر برنامه‌ریزی‌های شخصی

    ساعت یازده صبح از خواب بیدار شدم و بعد از مراسم تحویل‌گیری جسد از تخت، نشستم پای صفحات صبحگاهی. کمی نوشتم، کمی فکر کردم و بعد رسیدم به مرحله‌ای که ظاهراً قرار است زندگی‌ام را از حالت پخش زنده و بدون سناریو خارج کنم: برنامه‌ریزی!

    نشستم و برنامه‌هایم را مرتب و دسته‌بندی کردم. چند قلمرو مهم زندگی را مشخص کردم؛ از سلامتی و مرتب‌کردن ظاهر گرفته تا سر و سامان دادن به زندگی و البته نویسندگی. برای هرکدام برنامه‌ای ریختم و سعی کردم این ملوک‌الطوایفیِ امور شخصی را به یک نظام فدرالیِ قابل‌قبول تبدیل کنم که هر بخشش بداند چه مسئولیتی دارد و قرار است کجای این مملکت را آباد کند.

    بعد، یک‌هو یاد دفترهای قدیمی‌ام افتادم؛ یادداشت‌های سمپوزیوم نظم شخصی که قبلاً با استاد کلانتری داشتم. رفتم سراغشان و شروع کردم به بیرون کشیدن نکته‌هایی که آن زمان نوشته بودم و حالا، مثل کارمندهای بازنشسته‌ای که دوباره به خدمت فراخوانده شده‌اند، می‌توانستند به درد اداره امور بخورند. نکته‌ها را خواندم، جدا کردم و به برنامه‌های روزانه‌ام اضافه کردم.

    بعد یک دفتر کامل را به نوت‌برداری اختصاص دادم تا همه این نکته‌ها را مرتب و تمیز در اپلیکیشن کوچ وارد کنم. خلاصه که امروز به‌جای آن‌که خودم را با کارهای مختلف سرگرم کنم، سرگرم ساختن دستگاهی شدم که قرار است از این به بعد به من بگوید چه کارهایی دارم و با زندگی‌ام دقیقاً مشغول چه غلطی هستم!

    اما اصل ماجرا اینجاست.

    حدود دو سال است که صبح‌ها بیدار می‌شوم و بدون برنامه مشخصی روزم را شروع می‌کنم. بعد هم روز، مثل یک گربه بی‌صاحب، از این اتاق به آن اتاق می‌رود و شب، وقتی برمی‌گردم حساب‌وکتاب کنم، می‌بینم معلوم نیست دقیقاً چه شد و چه نشد. یک روز با خودم می‌گویم خیلی کار کرده‌ام و روز دیگر احساس می‌کنم تمام روز را به تماشای عبور ابرها از آسمان مغزم گذرانده‌ام.

    برای همین، مهم‌ترین اتفاق امروز نه نوشتن یک دفتر بود، نه مرتب کردن برنامه‌ها و نه حتی کشف دوباره یادداشت‌های قدیمی. مهم‌ترین اتفاق این بود که تصمیم گرفتم دوباره برای روزهایم نقشه داشته باشم.

    می‌خواهم بعد از حدود دو سال، دوباره به برنامه‌ریزی روزانه برگردم؛ نه از آن برنامه‌ریزی‌های نظامی که آدم از ترس جدول زمان‌بندی‌اش جرئت نمی‌کند آب بخورد، بلکه از نوعی که کمکم کند بدانم قرار است چه کنم، چه کرده‌ام و بابت چه کارهایی می‌توانم به خودم امتیاز بدهم.

    می‌خواهم آخر روز، به‌جای آن‌که فقط به احساس مبهم رضایت یا نارضایتی‌ام از خودم تکیه کنم، یک صورت‌حساب قابل‌قبول داشته باشم. ببینم چه کارهایی انجام شده، چه کارهایی مانده و کجاها می‌توانم به خودم نمره بدهم. خلاصه، می‌خواهم از مدیریت احوالات به مدیریت عملیات برسم!

    البته می‌دانم که بین نوشتن برنامه و اجرای آن، دره‌ای وجود دارد که بعضی روزها می‌شود در آن یک شهرک مسکونی ساخت. من هم سابقه دارم که برنامه‌های باشکوهی بنویسم و بعد چنان نادیده‌شان بگیرم که انگار وصیت‌نامه یکی از بستگان دورند. بنابراین هنوز برای جشن افتتاحیه زود است.

    فعلاً می‌خواهم قدم‌به‌قدم جلو بروم. نه قرار است یک‌شبه به مدیرعامل زندگی‌ام تبدیل شوم و نه می‌خواهم برای هر دقیقه از عمرم بخشنامه صادر کنم.

    امروز فقط تصمیم گرفتم دوباره سکان روزهایم را به دست بگیرم.

    بعد از دو سال سرگردانی، شاید وقتش رسیده باشد که به‌جای تماشای زندگی از پنجره، گاهی هم بروم پشت میز مدیریت.

    البته با این تفاوت که این بار، هم مدیرعامل خودم هستم، هم کارمندم، هم مسئول منابع انسانی، هم نیروی خدماتی و هم احتمالاً همان کسی که فردا صبح درخواست مرخصی می‌دهد!

    حالا باید ببینیم این شرکت نوپا چند روز دوام می‌آورد. 😏

  22. واژه سوم از واژه‌های نویسنده‌ساز:گفتگو
    واژه گفتگو مرا یاد گفتگوی تمدن‌ها می‌اندازد. همان شعار سیاسی-فرهنگی سال‌های ۷۷تا۸۴. توی آن سال‌ها چند واژه، شده بود لقلقه زبانم. مثل تضارب اندیشه، گفتگوی تمدن‌ها، تشکیل احزاب. همان موقع بود که چپ‌ها و راست‌ها را هم شناختم. اصول‌گرا و اصلاح‌طلب هم توی همین سالها مد شد. ولی بعد همه‌ی این واژه‌ها از مد افتاد. حتی چارچوب فکری‌شان و خاصیت‌شان هم. ولی خودمانیم گفتگوی تمدن‌ها برایمان زود بود. آخر ما هنوز خودمان درس نگرفته‌بودیم با خودمان گفتگو کنیم، چه برسد به اینکه بخواهیم با تمدن‌های دیگر یا مثلا مذاهب دیگر یا افکار جهانی هم‌زبان و هم‌کلام شویم. با این حال اگر گفتگو را از تمدن جدا کنیم هنوز کارکردش را برای ما ایرانی‌ها از دست نداده؛ اگر بگذارند.
    پست‌های اینستایی با این محتوا را دیده‌اید که در مورد دین و سیاست تو فامیل با هم صحبت نکنید حرمت فامیلی شکسته میشه. می‌دانید چرا؟ چون هنوز یاد نگرفته‌ایم بدون خشم و بی تعصب با هم حرف بزنیم. توی این جامعه متکثر و چند اندیشه‌ای که نمی‌دانی کی به کیست. کسی نیست به این به اصطلاح تولیدکنندگان محتوا بگوید به جای فرار از گفتگو بیایید فرهنگ گفتگوی سالم را توی جامعه جابیاندازید. تولید محتوای فرار از تفکر و گفتگو دیگر نوبر است.
    هانیه آصفی
    ۳۰آبان۱۴۰۵

  23. پنج‌شنبه ۳۰ مهر
    امروز را چه کرد و یا چگونه کرد؟
    مانند هر روز‌هرروز صبح آفتاب‌نزده پرید از خانه بیرون تا دیر نکند. تا به موقع برسد. تا شرمنده مدیرش نشود. و مثلن همه بگویند چه کارمند مسئولیت‌پذیری. به‌به و چه‌چهی بشنود از همگان تا قند در دلش آب شود.
    تندتند اتاقش را آماده کرد تا وروجکی را به نمایش‌درمانی بخاند. کلا امروز، روز رابطه‌بازی بود. اول فندق کوچک را دید. ۵۰ دقیقه با هم بازی کردند. بلاخره فندق حاضر شد بازی نمایشی را امتحان کند. آنقدر خوشایند شد برایش که حاضر نبود اتاق را ترک کند. فندق که رفت، زینب آمد، تعجب کرد چون قرار نبود زینب را ببیند. چون چند روزی در مرخصی بود. دوست‌نوازی کرد. پرید بغلش و ماچ‌بارانش کرد و ماچ‌باران شد. کلی با زینب گپ زد و کلی از زینب شنید. از دردهای چند روزۀ زینب شنید. نگرانش شد. نکند تومورهایش دوباره فعال شوند. زینب آبادانی است. خونگرم و بامعرفت. رابطه‌شان هم صمیمانه است هم محترمانه. در شیرینی همنشینی با زینب، لیلا هم رسید. او نیز از دیدن زینب که چند روزی نبود خوشحال شد. با هم قهوه نوشیدند و از کیکی که زینب آورده بود خوردند. بعد هر کدام رفتند سوی کارشان و چند ساعتی درگیر بودند. تا وقت ناهار که میز رنگی‌رنگی چیدند و مدیرشان را دعوت کردند. ناهار که تمام شد جلسه کوتاهی جهت شروع کارگاه‌های تازه برگزار شد. قرار شد کتابخانی گروهی به صورت حضوری را به عهده بگیرد و دلش می‌خاهد اینبار تمرکزش نه صرفا کتابهای روانشناسی، بلکه داستان و قصه نیز باشد. جلسه که تمام شد آزادنویسی داشته و شعری از حافظ برای زینب خانده. زینب که کمی ناخوش بود، زودتر محل کار را ترک کرد و به خانه رفت. او ماند و اتاقش و ثبت و ضبط امور مالی. اما همچنان به زینب می‌اندیشید. دوست و همکاری که چند سالی با سرطان و دردهای شیمی‌درمانی، همخانه شده است.
    به خانه که رسید دوشی گرفت. شامش را خورد. به پیشنهاد دوستش، فیلم send help را دید. خاهر را ماساژ داد و کمی نیز با مادر گپ زد و سپس لالا.
    از حافظ:
    صوفی بیا که آیِنِه، صافی‌ست جام را
    تا بِنگَری صَفایِ مِیِ لَعل‌فام را
    رازِ درونِ پَردِه زِ رِندانِ مَست پُرس
    کاین حال نیست زاهِدِ عالی‌مَقام را
    عَنقا، شِکارِ کَس نَشَوَد، دام بازچین
    کآنجا، همیشه، باد به دست است، دام را
    دَر بَزمِ دُور، یک‌دو قدح دَرکَش و برو
    یَعنی طَمَع مَدار وِصالِ مُدام را
    ای دل! شَباب رَفت و نَچیدی گُلی زِ عِیش
    پیرانه‌‌سر مَکُن هُنَری نَنگ و نام را
    در عِیشِ نَقد کوش که چون آبخَور
    نَمانْدآدَم بِهِشت، روضِهٔ دارُالسَّلام را
    ما را بَر آستانِ تو، بس حَقِّ خِدمَت است
    ای خواجه! بازبین به تَرَحُّم غلام را
    «حافظ» مُریدِ جامِ مِی است، ای صبا!
    برو!وز بنده بندگی بِرَسان شِیخِ جام را!

  24. دال عزیز
    یک‌بار برایت نوشتم و به اشتباه، پنبه کردم هرچه رشته بودم را. حالا دوباره دارم برایت می‌نویسم.

    امشب دوباره این فکرها آمد سراغم که من چقدر عقبم. چه مسیرهای خوبی دارند همگی و من چه افتضاحم. کمی از این فکرها برمی‌گردد به وضعیت امروزم. قرمز بود دوباره وضعیت. کل روز را پیچیده بودم از درد به خودم. شب را که آمدم خانه‌ی مادربزرگم، کسانی را دیدم که دوباره از خودم ناامیدم کردند. کسانی که ترجیه می‌دهم نبینم‌شان زیاد. چندسالی‌هم می‌شود که به خاست خودم کمتر می‌بینم‌شان. چون اضطراب بیشتری می‌دهند به من. ترجیه می‌دهم زمان تفریحم را، با کسانی بگذرانم که آرام‌ترم می‌کنند. که رشدم بدهند. نه اینکه ناامیدم کنند از خودم.

    امروز به چیز دیگری‌هم فکر کردم. اینکه فرق است میان کسی که حامی تو است برای اینکه روی پای خودت بایستی و کسی که تحت‌فشار می‌گذارد تو را و کاری می‌کند فکر کنی به هیچ شکل، کافی نیستی و باید بهتر شوی فقط که قابل احترام شوی. که تلاش‌هایت بی‌ارزش‌اند. فکر می‌کنم تلاش‌ها هرچند ناقص ارزشمندند. و بیشتر که فکر می‌کنم، می‌بینم کسی حق ندارد طوری با تو رفتار کند که فکر کنی هرچه بدوی باز کم است و باید خودت را بکشی که دیده شود تلاشت. اشتباه‌ بزرگ‌تر با خودت است اگر قبول کنی آن‌چه دیگران می‌گویند به تو، حقیقت تو است. مگر خودت را باور نداری؟ می‌دانی دال جان، زیادی فکر می‌کنم هرروز به این فکرها. نمی‌دانم خوب است یا بد. اما درگیرم می‌کنند.

    شب را قرار است اینجا بخابم. با پری می‌مانیم. اما باید بروم خانه یک‌سر و برگردم. چندتایی وسیله می‌خاهم. صبح زود می‌روم سمت خانه. حالا اگر اینجا بخابم، دوباره نمی‌توانم تمرین کنم زبان را. اما قول داده‌ام به خودم، که صبح وقتی برسم خانه دوشی بگیرم و بنشینم پای کار. امشب اینجا کمی برنامه می‌ریزم برای آبانماه. که فردا را وقتی برگشتم، مسیر واضح باشد برایم.

    هوس کرده‌ام متنی بنویسم با جمله‌های بلند. فکر می‌کنم از آن تمرین‌هایی است که باید امتحانش کنم. تابه‌حال انجامش نداده‌ام به‌گمانم. می‌گویم از تجربه‌ام برایت شب‌های بعدی.

    خوب شد که نامه‌ام پاک شد و دوباره نوشتم. حس می‌کنم این دومی بهتر شد. راستی عصری، یکی از متن‌هایی که قرار بود بنویسم و برای مریم بفرستم را نوشتم. فرستادم برایش. هنوز ندیده اما. مشترک می‌شوم آن را با تو؟ هنوز مطمئن نیستم.

    شبت بخیر دال جان.
    ‌‌‌
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  25. گزارش نیک | پنجشنبه، سی‌ام مهرماه ۱۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت

    امروز دلم شبیه چمدانی‌ست که هرچه از آن بیرون می‌آورم، انگار هنوز چیزی تهش جا مانده. خسته‌ام از این‌همه جابه‌جایی، از خانه‌ای که هنوز خانه نشده و دلتنگ جایی که دیگر خانه‌ی من نیست. انگار تکه‌ای از من لای کارتن‌ها جا مانده و من هنوز پیدایش نکرده‌ام.
    https://t.me/MashgheBodan

  26. واژه‌بازی با فنجانی از قهوه
    -کاش فنجانی داشتم که هیچگاه قهوه‌اش تمام نمی‌شد. آنوقت دیگر همیشه و در هر کاری کنار دستم بود و از آن می‌نوشیدم. اینکه صبح را با پرسشِ «قهوه را در کنار کدام کار بنوشم؟» بیاغازی عذاب‌آور است. حالا این کار می‌خواهد نوشتن صفحات صبحگاهی باشد یا خواندنِ «الگوهای ساخت واژه» یا صرفا تماشای منظره‌ی بیرون. خلاصه کنم. امروز صبح ترکیبی از این سه بود. یک‌سوم فنجان برای هرکدام.
    -بیشتر امروز را به واژه‌بازی گذراندم. با این هدف که تمرین‌های کارگاهِ «خود‌واژه» را انجام دهم. پس بهانه‌ای شد که بروم سراغِ «واژه‌نامه‌ی حزن‌های ناشناخته». فصلِ «سرزمین رام نشده‌ی درون». که متن آغازینش از دی. اچ. لارنس عجیب دلکش بود:
    «این چیزی است که به آن باور دارم:
    «که من من هستم.»
    «که روح من جنگلی تیره و تاریک است.»
    «این خودِ آشنا و شناخته‌ی من هرگز بیش از زمین خالیِ کوچکی در جنگل نخواهد بود.»
    «آن خدایان، خدایان عجیب، از جنگل به زمین آشنا و شناخته‌ی من می‌آیند و سپس بازمی‌گردند.»
    «که باید شجاعت داشته باشم و به آن‌ها اجازه‌ی آمدورفت دهم.»
    «که هرگز اجازه نخواهم داد نوع بشر چیزی را بر من تحمیل کند، بلکه خواهم کوشید همیشه خدایان حاضر در وجودم و خدایان حاضر در مردان و زنان دیگر را بشناسم و تسلیمشان باشم.»
    این طریقت من است.»
    -ساعت‌ سه‌چهار بعد از ظهر بود. حینِ واژه‌بازی خوابم برد. تا ساعت‌ پنج‌اینا بیهوش بودم. بیدار شدم رفتم بیرون چرخی زدم و برگشتم و دوباره واژه‌بازی.
    -دقیق شدم میان دو واژه‌ی اندوهگین و اندوهناک. چرا؟ می‌خواستم بدانم کدام اندوه‌اش بیش‌تر است. دست به دامن «واژه‌دان» شدم:
    «گین: آلوده و انباشته.
    ناک: آمیخته به، توام با.»
    خوب پس. جوابم را گرفتم: اندوهگین.
    -سرگرم فعل‌بازی هم شدم. «افراشتن». و دیدنش در بیتِ سعدی:
    «هر که بیهوده گردن افرازد
    خویشتن را به گردن اندازد»
    -در نهایت ساعت نه‌ونیم شب، سه‌ واژه‌ی منتخبم را فرستادم به جاتمرینی‌ای که استاد در کانالِ کارگاه مشخص کرده بود.

  27. گزارش نیک

    چند روزی است نوشتن با من قهر کرده،شاید هم من با نوشتن.

    با دل‌درد نمی‌توانستم درست بنویسم. انگار با دلم فکر می‌کنم.احتمالاً همین‌طور باشد.

    البته از منی که شیرکاکائو باعث و بانی پیدا کردن یکی از بهترین دوستانم بود، همچنین بعید نیست.این روزهایم زیاد مفید نمی‌گذرد. کمی روی سایت تمرکز کردم و فیلم‌برداری می‌آموزم.با ساحل رفتیم کنار دریا؛ تمرین سالسا و پیاده‌روی و جگر.

    دلم برای تهران‌باربیکیو تنگ شده، بهترین جگرکی.

    اتفاقاً با استاد کلانتری و ماهان هم آنجا رفته بودیم. نمی‌توانم بگویم چقدر آن شب‌ها می‌خندیدیم، اما خوب یادم است استاد چطور سر‌به‌سر گارسون بد‌اقبال می‌گذاشت.

  28. به خودم قول داده بودم نوشتن این خرده‌گزارش‌ها را جدی‌تر بگیرم و نگرفتم. برای همین تصمیم گرفتم با خودم قهر کنم. اما من با خودم قهرم با شما که قهر نیستم، پس برایتان می‌نویسم. لطف این نوشتن از خودم و روزهایم‌ برای شما، ‌این است که تمرین می‌کنم خودم را روایت کنم. نویسنده‌ای که نتواند قصه‌های خودش را بنویسد، نمی‌تواند قصه‌های دیگران را بنویسد. برای همین از هیاهوی مهمانی امروز برایتان می‌نویسم.
    صبح با صدای مامان و رفت و آمدش به پاسیویِ اتاقم بیدار شدم. مسئولیت گردگیری لوستر را پذیرفتم. وقتی گرد نیمی از لوستر را تمیز گرفته بودم، به صندلی‌ای که طرف تمیز شده‌ی لوستر بود اشاره کردم و گفتم، «مهناز رو بشون اینجا، حال ندارم بقییش رو تمیز کنم.»
    مهناز،‌ زن‌عموی وسواسی مامان است. مهناز بعد هر مهمانی فرش‌هایش را می‌شوید. مهناز هیچ اثاثیه‌ی تیره‌ای را به خانه‌اش راه نمی‌دهد. همه چیز باید روشن و بدون لک و بدون گرد باشد. مهناز شبیه فروهرها است، که برای فرودشان به خانه‌مان خانه‌تکانی می‌کنیم. ما برای آمدن مهناز خانه‌ می‌تکانیم.
    مامان همیشه به زن‌عمو مهناز می‌گوید، وسایلش را توی اتاق من بگذارد. فکر کنم می‌خاهد زن عموی بیچاره‌اش را سکته بدهد. هیچ چیز به‌اندازه‌ی قفسه‌ی درهم کتاب‌هایم و میز درهم‌تر لوازم آرایشم، نمی‌تواند زن‌عمو مهناز را بیازارد. گاهی بار شناختی این آشفتگی، برای خودم که ساکن تمام‌وقت این اتاقم هم، زیاد است. چه برسد به دیگری، آن هم مهناز.
    مهمان‌ها عبارت بودند از، عموی مامان، زن‌عمو مهناز، دختر و پسرشان و عروس و دامادشان. سر شب با عمو قهوه خوردم. یک فنجان قهوه‌ را هم روی میز عسلی و فرش ریختم، به مناسب ورود زن‌عمو مهناز. بعد بابا با اسپری لکه‌بر و یک دستمال قرمز خال‌خالی آمد هنرنمایی‌ام را جمع کند، دستمال به فرش رنگ پس داد.
    اگر جاقاشقی کریستالی که مامان و سوپ‌خوری‌ای که پارسا شکست را حساب نکنیم، باقی روز آرام و بی‌دردسر گذشت. حسابی گپ زدیم و خندیدیم. آدم قوم و خیش خودش را انتخاب نمی‌کند، اما در همین جمع انتخاب نشده‌ هم آدم‌هایی هستند که بشود باهاشان دو کلام حرف زد، هر چند بی‌ربط.
    حالا حسابی خسته‌ام و می‌خاهم فردا به طلوع نزدیک‌تر شوم. پس کم‌کم از نوشتن قصه‌ی روزم دست می‌کشم. راستی، فهمیده‌ام وقتی برای شما می‌نویسم نویسنده‌ی دوست‌داشتنی‌تری می‌شوم. در یادداشت‌های شخصی‌ام زبان تلخ و گزنده‌ای دارم، اما وقتی برای دیگری یا دیگرانی می‌نویسم، خوش‌زبان‌تر می‌شوم. این یعنی من یک نویسنده‌ی دروغگوام؟

    دوستدار شما، لنا

  29. گوشی‌ام در آستانه‌ی هک‌شدن بود امروز.
    کسی یک‌بند به حساب اسنپ‌پیِ من خرید می‌‌کرد.
    از این مغازه به آن مغازه‌یِ تعمیر موبایل رفتم تا علت را بیابم.
    با پلیس فتا و ۱۱۰ هم تماس گرفتم و درخاستم را ثبت کردم.
    فقط پانزده دقیقه نوشتم.

  30. امشب چیزی نمی‌خواهم بگویم. حتی از حلزون.
    روزی نیک بود فقط.
    شب بخیر.

  31. ویل‌ویلی

    – ساعت یازده کلاس خصوصی داشتم. پیام داده بودند می‌شود باشد ساعت ۱۰؟ گفتم نه. سخت می‌توانستم تا آن موقع حاضر شوم. پیام را دبر دیده بودم.

    – صبحانه زدم و مطالب کلاس را آماده کردم. تندتند و پیاده رفتم تا برسم. با قدم‌های تندم ۲۰ دقیقه‌ای راه است. از شاگردم امتحان گرفتم و بعدش هم درس دادم.

    – سری به مامان‌این‌ها زدم و رفتم خانه. گفتم غذا نمی‌خاهم. سر راه رفتم نخ همرنگ پارچه‌ی تازه‌برش‌خورده و ۶ تایی هم دکمه خریدم. کمی جلوتر از سوپرمارکت ماکارونی گرفتم. تا برسم خانه ساعت ۱ شده بود.

    – خوراکی‌های دیگر بستم به خیکم و بعد آشپزی کردم. به ابوالفضل گفتم که ماکارونی می‌پزم و اگر می‌خاهد ناهار نخورد تا بعدن ماکارونی بخورد. بعدن که خورد خیلی راضی بود. حین پختنش بخش‌هایی از کتاب آنک نام گل را گوش دادم. جای تاسف دارد اینجوری کتاب خاندن، توی این حواس‌پرتی. کتابی‌ست که به دقت بیشتر احتیاج دارد.

    – با دوستم گپ زدم تا ماکارونی آماده شود. امروز چند قسمتی از سریال early spring را هم دیدم. گاهی دام همین سریال‌های ملایم کلیشه‌ای را می‌خاهد.

    – برگه‌ی دانش‌آموزان را صحیح و بعد نمره‌ها را وارد دفترنمره کردم. بقیه‌ی معلم‌ها هم اندازه‌ی من پرسش کتبی می‌گیرند یا من دارم خودم و بچه‌ها را خفه می‌کنم؟ فکر کنم از ایده‌ی کارگاه‌های استاد بود بیشتر. از زمانی، بعد از توضیح دادن گرامر از بچه‌ها خاستم توی کلاس جمله‌‌سازی کنند و حتمن بنویسندش. و برای جلسه‌ی بعد هم در کنار تکلیف، ازشان می‌خاستم توی زمان محدودی از همان گرامر جمله بسازند. روی بچه‌های کلاس بد جواب نمی‌داد. توی مدرسه هم امتحانش می‌کنم. اما توی مدرسه مگر همه حال دارند؟

    – باید برای نهمی‌ها سوال امتحان طرح کنم. مانده. چقدر از کارهایم می‌ماند. امروز بلخره قدری از یادداشت دوستان خاندم. فرهنگ شخصی‌ام را با کلمات ساجده نوشتم اما شعر بلند مانده. شعرک‌های هفته هم اصلاح‌نشده و ریشو منتظر نشسته‌اند.

    – زدم بیرون و برای بچه‌های دوستم هدیه‌ی تولد خریدم تا اگر رفتم پیش‌شان کادو را داشته باشم. برای خودم هم یک کتاب کودک خریدم. خوب بود. تصاویر قشنگی هم داشت. توی کتابفروشی وقتی کتاب‌ها به‌هم خوردند و کمی آسیب می‌دیدند وجدانم ضربه می‌خورد که حتمن به کتابفروش بگویم. اما به جای اینکه بگویم «عذاب وجدان گرفتم» گفتم اعصابم خورد شد. و نزدیک بود یک سوء‌تفاهم ایجاد شود که با توضیح رفع و رجوعش کردم. مثل این بود بگویم چرا اینطوری چیده‌اید؟ اعصابم خورد شد. چرا انقدر بد از کلمه‌ها استفاده می‌کنم؟ فارسی‌ام ضعیف است، نه؟ به شتر می‌گویند کوهانت کج است، می‌گوید کجایم راست است؟ همین بود؟

    – کلمه‌برداری کردم و چالشعر امروز را هم انجام دادم. تیکش را هم فرستادم دوستان در جریان باشند. از فائزه خبری ندارم. توی کانال موسیخی‌مان دو تا موزیک آخری را که فرستاده گوش دادم. خوب بود.

  32. خوب حال شروع کنم گذارش نیک‌ام ره چو که شب می‌‌شه زیادی خابم می‌گیره!
    ۱ : چو که استاده دوست دارم خوش‌ام از صدا او می‌آیه رفتم ووس ره گوش کشیدم مرور کردم تمرینِ خوده تا سه‌شنبه

    نکته : به مناسبتِ ای‌که استاد تحت فشار قرار می‌ده ما تمرین‌ها زیاد کرده

    شعر :

    گفتم خونِ من شدی
    گفتی محاله
    سینه چاک زدم دستم

    ۲ : وقتی ووس ره گوش کشیدم فهمیدم از بعضی‌ها دیالوگ‌هاای‌نا می‌خاد چاپ بشه حسودی کردم تا توانستم ویرایش کردم گذاشتم تمرین‌نه سرِ جا اش

    ۳ : یکم رمان مادران دخترانه خوندم اسم‌ها جالبه و سختِ داره خیلی سخته اسم‌هااش داستان خوبه به راحتی فهمیده می‌شه یکم دگه بخونم جور شدم با داستان می‌آم مفهومِ که گرفتم گذارش می‌دم

    ۴ : تا فعلن با آهنگ تحروک داشتم داخلِ خونه پیاده‌روی نرفتم تا شب بینم چه می‌‌شه

    دلتنگم و دیدار تو درمان منست
    بی‌رنگِ رُخت زمانه زندانِ منست
    بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
    آنچ از غمِ هجران تو بر جان منست.
    -مولانا

    رفتم پیاده‌روی تا ای ره شکار کردم

    شعر :

    شکار کردم دکانی به چپ‌کردی خونه ام
    خالی تر از خودم بود نمی‌دانم چرا
    بی‌میلی کشید مستانه‌ام
    شکارِ لباسِ قهوه‌ای شدم چرا
    با آن که خالی بی‌میل بود یکی دوتا داشت
    حی سمتِ خود مرا می‌کشوند چرا
    ای‌کاش رو بر نمی‌گرداندم
    لباس‌ِ سفید با کالباسی قاطیع داشت چرا
    قیمت ره دانیستم
    نگه‌ای به کارتِ پول انداختم
    فرار کردم چرا

    خوب ای‌جوری نویس‌داری کردم که بزودی تمرینِ ای‌ره خاد داشتِم

    / بیا بازی بازی کنم
    چه‌جور بازی کنی؟
    ای سی واژه بهانه‌ای تی‌تر نویس‌داری کنم
    خیلی‌ام عالی ببینم از استاد خود چند نمره می‌گیری
    فقط تمرین است برای ارائه نیست

    پنج‌تا دیالوگ تنهاای

    ۱ / موسیقی
    مثلِ موسیقی بی‌کلام همش ام
    ۲ / عشق
    چشام سکوت کرده است

    ۳ / تحرک
    قدم می‌زنم رو به پنجره

    ۴ / گفت‌وگو
    پشتِ در خونه مانده ام
    ۵ / داستان
    خابیده کمرم

    مرحله آشناای
    ۱ / پرهیز
    دلم می‌خاد ولی می‌ترسم
    ۲ / کلمه
    دنبال‌ِ شعر حافظ گردم
    ۳ / رویا
    ای کاش دگه ام می‌بود
    ۴ / پیگیری
    هنوز به مدرسه نیومده
    ۵ / لبخند
    بلاخره قاطیع کردم

    مرحله پیوند
    ۱ / مرور
    ساعتِ دستی چرا زنگ نزد
    ۲ / خاطره
    مادرم به خدمت پاهات
    ۳ / خط‌خطی
    دست به دورِ گردن ات گذاشتم خط‌خطی شد
    ۴ / نظم دهی
    گل‌خونه خریدم آهااای کجاای جانم

    ۵ / خلوت
    چقدر بدون نوارِ قلب ات سخت شده

    مرحله بگومگو

    ۱ / رنگ
    دگه پله‌ها بالا می‌آد قلم‌رنگ نیست
    ۲ / احساس
    چشم می‌بندم فرار می‌کنم انگار
    ۳ / لمس
    مراقب ام باش تمام می‌شود
    ۴ / مزه
    شوربا می‌خورم شوری ندارد
    ۵ / شعر
    حقوق گیرم در شعر نه از او

    مرحله جداای

    ۱ / طبیعت
    به فراقت رسیدم هوا می‌سوزانم
    ۲ / آینده
    کفش‌هام با مِه راه می‌ره بدونِ او خدایا شکر
    ۳ / بو
    بوی آفتابگردان گرفتم لبِ ساحل دنبالِ پیش‌بندم گردم
    ۴ / قرار
    شب‌ها با لیوان عرق دو نفره پاای کرسی‌ خوب شد تموم شد
    ۵ / تمرین
    دکتر روان درمان هر کاری کرد بدتر شدم

    / خوب چکار کنم ووس ره بدرستی شنیدم حسودی کردم
    پنج‌تا دگه مونده بیا ای‌‌ناهم دیالوگ کنِم قاطیع پاتیع
    ۱ / شب
    حرکات بسوزون آب شی در مصاعِ شب
    ۲ / هدف
    خاموشی به همه چیز تا نتیجه
    ۳ / پول
    کرسنه است همش جیب
    ۴ / تغییر
    هیچ نتیجه تا هنوز بدست نداشتم در مسیر هر قدر راه عوض کردم
    ۵ / نوشتن
    کلامی است هیچ‌وقت دستِ کسی نمی‌‌رسه

    خوب باید از استاد ترسید بخاطری همی‌ می‌رم تمرین‌ها گذشته

    ترانه :

    مراسم گرفتم به دامنِ کوه‌ای
    مراقبت می‌خام حتی از خودم
    گر حاظری بدرود بر کلام تو
    خوی بوی رو دارد صورت دارد
    در بر ندارد به ریسمان حلقه‌ای تو
    لازمی‌ست توجه بی‌وقفه ای تو
    به نمادِ طلاای غم‌کنیز جانِ تو
    هر گاه به گاه خام معذرت از تو
    تکیه گاه تو مراقبت می‌خاد
    حتی از کلام کلاغ‌پر خودم
    دوری کنم‌ حتی از بوی تنباکو کنار تو
    بذار کنایه‌ها پشتم همی‌‌جوری باشد
    قلب دیگه تپش ندارد گاه مهم باشد
    کوه قصه‌ها ای مره برد در شیب‌‌گاه
    در بر کشید پهن شد نامصرف
    عاشقم از توجه بی‌وقفه‌ای تو
    مکان زوج‌هاای تو
    به من احترام می‌ذاری
    باریکلا‌ای تو
    بسته‌گی به سازِ تو نهان کنم در نهال
    جا به جا شود لحن ام
    همان دم گوای باریکلا‌ای تو
    بعدها هزار نفر ازم خوب‌تر
    روید در دیدگاه‌ای تو
    دل جکر خونِ منی می‌دونی چرا؟
    گر از دست دهی مره
    برو دنبالِ جنب‌هاای که
    دل تو ره برده به مزارع مه
    پیدا کن مثلِ بادها اقیانوس مه
    که پر کشند به هر نقطه‌ای هوا ای تو
    مرا داخلِ مراسم کوه بگذار
    چو جنم‌کار ام دانی؟
    کار دارم به پی‌شی رُستم
    ستم‌کارِ تو
    / امید بر آن است وظیفه انجام داده باشم سه‌شنبه ره می‌گم خدانگهدار تا فردا

    https://t.me/sadegaalezadai

  33. سال واژه: ساده
    امروز همه‌ی خانواده بسیج شدند تا خابم نبرد، بتوانم زود به کلاس هشت صبحم برسم. آخر اگر به خودم بود، از رختخابم جم نمی‌خوردم، به‌خصوص پنجشنبه‌ها که بچه‌های کوچه‌ی بغلی هم تعطیل بودند. رفتم چه شد؟ هیچی، تمرین املا داشتیم، تازه استاد می‌گفت آخر جمله نقطه بگذارید. خودم را به آیس‌موکا دعوت کردم تا آن درس دادن خوب استاد را بشورد و ببرد. البته خدا پدر آن دختری را بیامرزد که گفت خب استاد، جای نوشتن می‌توانیم از جزوه‌ی یکی از استادهای دیگر استفاده کنیم. به درک که ذوق جوجه‌استاد ته کشید، به خیالش درس را خلاصه می‌کرد، به ما می‌گفت آره، ارواح عمه‌اش.
    به خانه که رسیدم، سرگرم کمک به مادر شدم. دوش هم گرفتم تا خستگی را از تن به در کنم. عصر هم مادر و خاهرم را رساندیم سر مزار دایی‌ام، بعد هم با پدر با آش جو به خانه‌ی مادربزرگ رفتیم. بماند که توی راه از پدر خاستم برایم آبمیوه‌ای بگیرد امروز روز مهمان شدن بود. چون مادرم همیشه عصر که می‌شود دلش بربری می‌خاهد، مادربزرگم به پدربزرگم گفت سر راهش بخرد. سر سفره بودیم که یک‌دفعه دخترخاله‌ام پرید توی اتاق، جیغ زدم از دیدنش آخه شمال زندگی می‌کردند، بی‌خبر اینجا چه می‌کرد؟ بعد از آن مادربزرگم بقیه را هم خبردار کرد که خاله از شمال آمده است. انگار آن‌ها هوای شمال را با خود به کاشان آورده بودند که بعد از مدت‌ها گرد و غبار باران آمد.

  34. بابای عزیز، سلام.
    از خودم عصبانی‌ام بابا. امروز را استراحت کردم. اما می‌توانستم کارهایی بکنم که نکردم. بابا مدیریت زمان دشوار است. از فامیل متنفرم. صله‌ی رحم؟ قطع صله‌ی رحم، رحم به خود است. نمی‌دانی چه بحث‌هایی کردیم با هم‌اتاقی‌ها.‌ از دین و سياست و خدا و … گفتیم. دوستم را به شام دعوت کردم. امشب را شام درست کردم. زمان برد. اما چاره‌ای نبود. نمی‌دانم فردا را چه‌کار کنم. کارهای نکرده و ناتمام زیاد دارم. بابا برایم آرزوی موفقیت کن.

  35. گزارش نیک فرح در ۱۶۳ روز :
    ساعت ۸ بیدار شدم ، صبحانه بدون نان گندم، نان برنج و عسل و یک قاشق “پینات باتر” کره پسته‌شام خوردم. منو تا ساعت ۱۱ خوب نگه داشت.
    ✔️کمی سرک کشیدم در کانال دوستان نویسنده و گزارش نیکشان، چقدر عالی می‌نویسند.
    ✔️جست‌وجو متن های نوشته شده و انتخاب یکی از آنها برای گذاشتن در کانال فرحنامه.‌
    معمولن از خاطرات قدیم که قبلن نوشته‌ام در کانال فرحنامه می‌گذارم. خاطرات دانشجویی، خاطرات دوستی و خواستگاری نسل خودم در دهه ۶۰، خاطرات دو سه دوره زندگی در امریکا، که دوستانم که در امریکا هستند منتظر این نوع از خاطرات واقعی و جالب دهه ۶۰ و دهه ۷۰ من هستند. و متن‌های روان‌شناسی و روان‌شناختی در مورد کودک و نوجوان که سرچ از گوگل و از روان‌شناسان معروف و کتابهاشون ، حتمن متن می‌گذارم. معمولن دوسه ساعت در روز روی متن‌ها و ویرایش و خلاصه کردن آنها وقت می‌گذارم. تا موجز و کوتاه و فست فودی بشود که دوستان سریع بخونند.
    ✔️عصر به آب‌تراپی رفتم. ( پیاده روی و نرمش در حوضچه آب گرم و نیم ساعت شنا کرال پشت فقط. چون شنا قورباغه به کمر و زانو فشار می‌آورد، نباید انجام بدم.البته که شنا قورباغه را یواشکی انجام میدهم.)
    ✔️عصر با همسرم به درمانگاه امام علی رفتیم تا واکسن آنفولانزای چینی سینوفارم، که دوست پسرم دکتر شاهین…که داروخانه دارد برایمان تهیه کرده بود، را تزریق کردیم. هرسال شهریور این واکسن را میزنیم . امسال بعلت دیر وارد کردن واکسن به این ماه کشید.
    ✔️شام منزل دوست همسرم دکتر هدایت …از استادان شریف دعوت بودیم که با دختر و پسرم رفتیم. از سال ۱۳۶۲ که به ایران آمدم با این خانواده آشنا و دوست شدیم. فرزندانمان باهم بزرگ شدند. فرزندان آنها هرسه پسر هستند و دکترا گرفته‌اند و در خارج مانده‌اند. و قصد آمدن هم ندارند. گاهی دخترم موبایل و لب‌تاپ‌های آنها را مجهز به فیلتر شکن می‌کند، امشب هم کمی اینجور کارها را براشون انجام داد. شام عالی بود. کوفته، سبزی خوردن و سالاد و مرغ پخته با سبزیجات . چند جور مربا و ماست. شام دوستانه و خوبی داشتیم، خدا را شکر.
    امشب صاحب دوسه کتاب شدم. عروس این خانواده مترجم کتابهای “ الن‌دوباتن” است. هر بار چند کتاب ترجمه شده از او را که ناشر برای آنها می‌فرستد را به من میدهد.
    کتاب : “من دو بال دارم” از : مهراوه فردوسی هم کادو گرفتم. ان‌شالله خوندم مختصری در کانالم از آن خواهم نوشت.
    🐌حلزون مدرسه‌مون نمی‌دونم چرا آنقدر کوچولو شده من از چشم استاد شاهین می‌بینم. با به او کم غذا میده یا همش مسافرت میره و او را تنها میذاره، و او غصه می‌خوره.

    «درِ زندگی را باز بگذارم تا هوا تازه شود. باید قدر لحظات زندگی‌ام را بدانم، حالا بعضی هم از کف رفت، رفت. آن هم قاعده‌ی زندگی است.»
(مصطفی دشتی، خرچنگ‌های بلوری)
    راستی امروز با کار خونه فایل صوتی گارکاه شعر دوره ۱۴ جلسه سوم را گوش دادم. و در قسمت اول درس ، چندتایی شعر سه سطری با سبکی که استاد شاهین مطرح کردند، نوشتم.
    گفتم آبشار/ گفتی رود/ سدها را شکستی
    گفتم کاسه/ گفتی چینی/ بند زدم شکسته های قلبم را
    گفتم شب/ گفتی روز/ در غروب پر زدی
    گفتم امروز/ گفتی فردا / در بعد دیگر پنهان شدی
    گفتم دریا/ گفتی ساحل/ موج آمد وُ تورا برد

  36. گزارش‌نیک

    شاهین عزیز. کلمبرداری را آغازیدم کلمه‌ی«نبوغ‌آسا» در این جمله را دیدم امروز/ادبیات کلاسیک و تقدیس افراد نبوغ‌آساظ کودکانی‌زود‌رس برد حرف‌هایشان جاودانه است. این را در دفترچه‌ی خاطرات‌وفراموشی بخش «مفهوم‌آینده» حالا است که در‌بازخانی چیزهای را می‌فهمم. که نمی‌فهمدم حالا که سازوکارهای نقاط دیدگاه را آموختم. از جمله «فرهنگ» این جمله را بهتر می‌‌فهمم ساز‌وکارهای فرهنگ. کمرنگ و پُرنگ سازی را دارد. زمانی ماجرا‌ گره‌ی کور می‌‌خورد که نه با دست باز می‌شود. نه دندان، که پای موئلفه‌ی «حالت‌عاطفی» هم میاد وسط. که کنش‌و‌ واکنش می‌سازد که ساز‌وکارش حذف است. حاصل این دو در موضوعی مثل تقدیس. به احتمال زیاد منجر «تعصب» است.. در ادامه رفتم جزوی شعر را ورق زدم، شعرهای علی صالحی را بیشتر می‌پسندم خیال شعرهایش من را درگیر می‌کند.
    همه رفتند
    جز زنی در گورستان
    هر پنجشنبه… پروانه‌و مزاری
    یا
    باید راهی‌‌شویم
    فانوسِ محتاطِ این شبِ بلند
    اندوهِ مسافران مارا نمی‌فهمند

    شاهین عزیزم امروز وبینار نداشتیم. امیدوارم مشکلی برایت پیش نیامده باشد. شاگرد کم تجربه‌ی تو علی آراسته.

    علی آراسته
    #نیک‌روز

  37. -خانم باید زودتر ماشین می‌گرفتین. ریسک کردین. امروز شلوغه الکی.
    راننده من را نمی‌شناخت. کسی که همیشه یک ربع قبل سر قرار حاضر است.
    -نه آقا دیر نیست. با اپلیکیشن نشان چک کردم. ۲:۲۰ هم برسم خوبه. ولی درست می‌گین. نمی‌شه پیش‌بینی کرد.
    -خودتون کلاس دارین؟
    سکوت کردم. چندمین بار بود که کسی من را به‌عنوان استاد می‌دید. شاید آن بخش از من است که زندگی‌اش نکرده‌ام.
    -نه آقا. خودم که نه. ولی باید برم سر کلاس.
    بالاخره رسیدم. ساختمان یک بنیاد فرهنگی وابسته به دانشگاه تهران. با حال و هوایی قدیمی. خاطرات خوب دانشجویی به ذهنم سرازیر شد. قرار است در کارگاه « از جوهره برند تا گوهر برند» شرکت کنم. با همراهی سازمان مردم‌نهاد «یاران جامع» که در آن فعالیت داوطلبانه دارم. استاد کارگاه، خانم «شهرزاد اسفرجانی» است،‌ قصه‌گوی برندهای ایرانی.
    استاد وقتی داستانش را گفت، غرق آن شدم. سفرهای بسیاری که رفت تا خودش را پیدا کند. خالق است. خالق «برج راهبردی برند» که هفت طبقه دارد. از درون کارا و از بیرون جذاب.
    درست مثل هفت طبقه آسمان. پایه‌هایش «تمامیت، اصالت، منشا بودن، تعهد» است و طبقه آخرش «روایت برند» جایی که به وحدت و یگانگی می‌رسد.
    مفاهیم خودشناسی را در هر کلامش پیدا می‌کنم.
    یک برند:
    مشاهده‌گر است.
    شنونده‌ای فعال است، بدون آنکه قضاوت کند.
    از درون خودت را بساز تا بیرون به دنبالت بیاید.
    هر هیاهویی صدا نیست.
    انگشت به دهان فقط گوش می‌کنم. هنوز مانده است. از نقش نوشتن می‌گوید در ساخت برند شخصی.
    هر چه ننویسی فقط رویاست. دفترچه خودت را بنویس
    زیباترین و پرخواننده‌ترین کتاب‌ها در جهان کتاب‌های اتوبیوگرافی است.
    عشق در کلامش جاری است. در حین گفتن از تجربه‌هایش اشک از چشمانش سرازیر می‌شود.
    لبخند می‌زنم به ساختمان دانشگاهی که دوباره مرا به سوی خودش فراخوانده است. برای یادگیری دیگر.
    در رویاهایم غرق می‌شوم.
    می‌خواهم قصه‌گوی آدم‌های ایران باشم.

    https://t.me/azadehabbassi

  38. صبح کمی با سردرد از خاب بیدار شدم. گیج می‌زدم. نوشتم. یک صفحه آزادنویسی و یک‌صفحه حیات‌جمله. در حیات‌جمله از چیز‌های خوبی که دارم می‌نویسم یا از کارهایی که انجام دادنش آرامم می‌کند.
    وقتی درس فارماسوتیک شیمی‌مان را می‌خاندم خیلی ذوق‌زده شدم. برای اولین‌بار داشتم فرایند درست کردن یک دارو را یاد می‌گرفتم. با ماژیک‌های رنگی تمام مراحلشان را می‌کشیدم. بعد برای خودم توضیح می‌دادم. امروز داروی آدرنالین و نورآدرنالین و ایزوپرنالین و دوبوتامین را آموختم.
    برخلاف چیزی که فکر می‌کردم آنقدر هم حفظی نیست. وقتی مکانیزم را یاد بگیریم می‌فهمیم این دارو چرا این تاثیر را می‌گذارد.
    خیلی‌ها فکر می‌کنند این بچه‌هایی که زیاد درس می‌خانند دیوانه‌اند و چقدر به خودشان سخت می‌گیرند. اما برعکس من با درس خاندن و فهمیدن درس‌ها و گوش دادن به درس استادها، کارم را راحت می‌کنم. به جای اینکه به تنهایی در خانه‌ ساعت‌ها برای خاندن درسی وقت بگذارم، وقتی سرکلاس خوب گوش بدهم و درس را متوجه شوم، نصف آن زمان می‌گذارم. کمتر حفظ می‌کنم و کمتر اذیت می‌شوم.
    اگر حجم درس‌ها انقدر سنگین نبود، واقعن سخت به نظر نمی‌آمد. اما چون کلی درس مهم و اصلی همزمان باهم داریم، برایمان کمی کار سخت می‌شود.
    عصری با احسان رفتیم بیرون. لب دریا باز هم سالسا رقصیدیم. کمی پیاده‌روی کردیم. به کافه رفتیم. آنجا حرف زدیم و من درس خاندم. بعد شام رفتیم جیگرکی و حسابی جیگر خوردیم. خیلی مزه داد.
    همین چند لحظه پیش ایده‌ی شعری به ذهنم رسید.
    همین را می‌نویسم و در کانال می‌گذارم.
    آخر مقاله‌ی رقص را خاهم خاند.

  39. روزهای تعطیل یکی‌ دوساعت بیشتر می‌خوابم. دخترخاله می‌گوید شب که می‌خوابیم خستگی‌ها می‌چسبند به رختخواب. برای همین صبح رهاتریم.
    صبح رها بودم چون کبوتری. در آشپزخانه پرسه می‌زدم به دنبال مواد تازه که غذا درست کنم. همیشه آشپزی مرا می‌بندد به زمان حال. برای همین دوستش دارم و دلم نمی‌خواهد حالت روزمرگی پیدا کند.
    از کتاب این راهش نیست می‌خوانم. می‌گوید خودتان را بشناسید و در محیط مناسب قرار بگیرید. وقتی سر جای خودتان نیستید درون‌تان شکوفا نمی‌شود. شده است تا به حال سر جای خودم نباشم؟ بله. مثل ماهی‌ای که از درخت بالا می‌رود و هربار سرخورده و ناامید به نقطه‌ی اول بازمی‌گردد. اما کنار نوشتن بودن و ماندن یکی از همان محیط‌های دنجی‌ست که می‌خواهم در آن باشم. همیشه یاد خانه‌ی گرم و نرمی می‌افتم که در برابر سرمای بیرون از من محافظت می‌کند.
    همکارم احوالی می‌پرسد. می‌گوید پنجشنبه خوش می‌گذرد؟ می‌گویم بهترین روز هفته است از جهت بی‌دغدغه بودن. نه دیروز مهم است نه فردا. همین حالا.
    پیاده‌روی می‌کنم. تعداد برگ‌های افتاده را می‌شمارم. روی نیمکتی می‌نشینم. کتاب روباه را می‌خوانم. شروع جذابی دارد. برمی‌گردم خانه.
    نی‌نی دوماهه شده است. کیک آبی رنگش را می‌خوریم. برای هر تغییر کوچکش ذوق می‌کنیم. بقیه نی‌نی‌ها هم دل می‌برند اما این یکی بیشتر.
    آزادنویسی می‌کنم. روی کاغذ خوب است اما در لپ‌تاپ خیلی بهتر. ذهنم را شفاف می‌کند. به روشنی روز.

  40. سلام آقای چای صبحتان بخیر. راستش با قهوه‌ دعوایم شده حوصله‌اش را ندارم. آمده‌ام پیش شما تا کمی سر حال بیایم. آقای چای زد زیر خنده‌. بغ کردم. خرماها به او چشم‌غره رفتند. خودش را جمع کرد. دست از خنده کشید و گفت چه چیز‌ها می‌گویی جانم من امروز خودم با زور دو شات قهوه دم آمده‌ام.

    من و آسمان امروز هم‌درس بودیم. آموختیم چطور بچه‌غم‌هامان را ادب کنیم. نه قهر و تنبیه و نه کتک‌کاری. یاد گرفتیم بنشینیم و باهاشان اختلاط کنیم. بپرسیم بچه‌ام، غمک مادر، چرا ناراحتی؟ آنوقت است که او دست از گریه می کشد و می‌نشیند و همه چیز را تعریف می‌کند. بعد از آن هر دو سبک می‌شویم و حالمان خوب می‌شود.
    من که اوضاعم خوب شد. اما طفلکی آسمان بارانی شد. برای گفت‌وگو با غم‌ها به کاغذ و قلم نیاز بود ولی در  بساط او از این خبر‌ها نبود. مجبور شد بنشیند و گریه کند.

    وقتی حواسم پرت می‌شود قطره‌ها بخار می‌شوند و از خرطوم کتری به آسمان پرواز می‌کنند. و من مجبور می‌شوم کتری را دوباره پر کنم. کاش یک کتری داشتم که وقتی پرواز قطره‌ها می‌دید فریاد می‌زد زودباش بیا قطره‌ها در حال فرارند.

    امروز به عمه سر زدم. داشت یخ می‌زد لباسی پشمی پوشیده بود و در خودش مچاله شده بود. پرسیدم پس چرا بخاری‌ات را روشن نمی‌کنی گفت گلش دست‌هایش را انداخته روی بخاری و لم داده است. دلش نمی‌آید او را برنجاند. فهمیدم اگر من آستین بالا نزنم در سرما می‌میرد. صندلی و گیره‌هارا آوردم. گل‌ها را از بخاری جدا کردم. آن‌ها را از گوشه‌ی پنجره کشاندم و به سقف رساندم. حالا عمه می‌تواند بدون عذاب وجدان در گرما بخوابد.

    اَدِه (مادربزرگ پدری‌ام) نشسته بود لب‌لب ایوان و چکمه‌های گلی‌اش را از پاهایش جدا می‌کرد. خسته بود، به او کمک کردم. عصبانی بود. غرغر کرد و حلزون‌ها را نفرین کرد. حلزون‌ها تمام نعنا‌هایش را خورده بودند و اده به مادرشان ابراز علاقه می‌کرد. سعی کردم آرامش کنم اما او تصمیمش را گرفت قرار شد فردا با یک کیسه نمک به جانشان بیوفتد. آخر وقتی نمک می‌ریزی روی حلزون‌ها مثل یکه قطره آب در روغن ِ
    داغ می‌شوند. بعد هم خشک می‌شوند و می‌میرند.
    اما این تنها مسئله نبود. چون گنجشک‌ها هم از آسمان به دانه‌ها حمله می‌کردند. اینبار‌ عمه‌ها بودند که مورد عنایت قرار می‌گرفتند. ایده‌ی مترسک من هم از نظر اده مسخره بود. چون او معتقد بود که گنجشگ‌ها از آنچه که فکر می‌کنم باهوش‌ترند.

    بیشتر از آنچه که فکر می‌کردم خانه‌ی اده ماندم. همین باعث شد پیاده‌روی امروز را ببوسم و کنار بگذارم. وقتی به خانه‌ رسیدم آبی به تن زدم. بعد شام و بعد از آن یک نوشیدنی داغ.
    https://t.me/maryamebrahimi21

  41. 30/07/1405
    گزارش نیک 163♥️🐌
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده

    اینجا به جز دوری تو، چیزی به من نزدیک نیست.
    امروز به تن‌آرامی گذشت. یک هفته شد که خواهرم بهم ریخته‌بود، اما برای من هفتاد روز گذشت. مشکلش برای خودش بزرگ بود و برای من کوچک. دقیقاً طبق قولی که به او داده بودم، چهارشنبه وام و قسط‌های عقب افتاده‌اش را تسویه کردم. اما خواهرم از شنبه تا چهارشنبه چه‌ها که نکرد. خودش را روی خانواده بالا آورد. هر روز و هر لحظه. هر چه بود تمام شد.
    امروز در اتاقم ماندم. آهنگ «دنیای این روزای من» داریوش را گوش دادم. شمع روشن کردم. چند شاخه از گل پتوس کنار تختم را در گلدان آب گذاشتم. آهنگ «دنیای این روزای من» از داریوش را در اتاق پخش کردم. در اینستاگرام چرخیدم. تمرین هیپنوتیزم را انجام دادم. به دو کلاغی که روی درخت رو به روی پنجره‌ام نشسته‌بودند نگاه کردم. کارکرد پرسنل خدمات را درست کردم. چای نوشیدم. نارنگی خوردم. دوش گرفتم. آهنگ «دنیای این روزای من» از داریوش را برای مادرم گذاشتم. سیب سرخ خوردم. داستان «کلیسای جامع» از ریموند کارور را شروع کردم و به نقدهایی از این داستان گوش دادم. پرده‌ی تازه شسته شده‌ی اتاقم را اتو کردم. اینستا گردی کردم. پرده را نصب کردم. ناهار و شام را بهم دوختم. عدس پلو، خرما و زیتون خوردم. ریلزهایی در مورد شخصیت‌پردازی سریال «Game of Thrones» دیدم. ریلزها درست می‌گفتند، تمام شخصیت‌های فرعی را هم به روشنی به خاطر داشتم که دلیلی بر شخصیت‌پردازی عالی این سریال بود. کنار مادرم آهنگ گوش دادم و گزارش نیک نوشتم.
    سپاسگزاری:
    سپاسگزارم که به گزارش نیک و یک روز عادی برگشتم.
    سپاسگزارم برای چراغی که استاد شاهین اینجا روشن نگه داشته‌است.
    سپاسگزارم برای دوستان خوب-اراده‌ی این جمعِ مبتلا به تداوم و نوشتن.

  42. بنام خدا
    گزارش نیک ۱۶۲:
    همیشه رفیق عزیزم،
    برایت بگویم از امروزم که باز دیر از خاب بیدار شدم و هزار کلمه تایپ کردم که بیشتر آزادنویسی بود.
    ناهار مهمان داشتم و تدارک ناهار را دیدم، کمی‌ هم خانه را مرتب کردم.
    بعد از ظهر فراغی ‌پیش آمد و توانستم کمی بخانم. از «نویسنده ساز» خاندم:
    • به بازخورد مخاطبانی که مطالعه‌ی جدی نداشته‌اند توجه چندانی نکن.
    • از تورق کتاب‌های ناشناخته و کم‌تر مشهور استقبال کن.
    • یک یا دو کتاب را همین امسال حداقل سه بار پشت سر هم بخوان.
    • درباره‌ی سطرهایی از کتاب‌ها که زیر آن‌ها خط کشیده‌ای بنویس. این تمرین نوعی گفتگو با سایر نویسندگان است.
    • از روی متن‌هایی که دوست داری بنویس. بسیاری از رازهای نویسندگی را فقط با رونویسی می‌توان کشف کرد.
    داستان «در واگن» را از چخوف خاندم.
    عصر با النا برادرزاده‌ی شیطونم دو تا انیمیشن نگاه کردم که بعد از مدت‌ها دیدن انیمیشن خیلی برایم خوش‌آیند بود.
    مهمان‌ها شام هم ماندند. می‌بینی باز هم اسیر مهمان‌داری شدم و تدارک شام دیدم.
    آخر شب مهمان‌ها که رفتند کمی روزنویسی کردم‌ و به روزی که سپری شد اندیشیدم .
    نازنینم، این هم گزارش نیک امروزم که نامه‌ای شد برای تو.
    محبوب امروز:
    دلتنگم و دیدار تو درمان منست
    بی‌رنگِ رُخت زمانه زندانِ منست
    بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
    آنچه از غمِ هجران تو بر جان منست.
    -مولانا

  43. گزارشی نیک با نام نیک آرزو

    آرزوجان بابایی عزیزم، گزارش امروزم را خطاب به تو می‌نویسم که فکر و تلاش و دغدغه‌هایت نیک است.

    روز را با آزادنویسی و روزنویسی و تمرین نویسندگی آغاز می‌کنم.

    از کارهای دلپسند و روزانه‌ام این است که زیر آسمان بایستم یا بنشینم و چشم بدوزم به آن. تماشای آسمان لذتی عجیب دارد کوچکی‌ام را بیش از پیش نشانم می‌دهد و بزرگی جهان را آسمان را و عظمت لایتناهی خداوند را. آسمان برای من بزرگ‌ترین محل عبادتی است که دعاهایم را سمت خدا سرازیر می‌کنم. برای تمام آدم‌های جهان دعا می‌کنم برای آن‌ها که حتی نمی‌شناسم‌شان و بعد برای آن‌ها که می‌شناسم و برایم عزیز و مهم‌اند. برای آن‌ها که می‌دانم چه می‌خواهند و برای برخی دعا می‌کنم سختی‌هایی که بر من گذشت بر آن‌ها نگذرد. برای تو دعا می‌کنم که نزدیک باشی به نور و امید، به زیبایی و نیکی، به خواسته‌هایی پر از آرامش و روشنایی.

    بعد از آن به اتاقم می‌روم، به کنج محبوب خود و کتاب می‌خوانم؛ مادران و دختران را که هم خوانی‌اش با تو و خانم نعیمی لذت‌بخش است. شکوفه‌های عناب رضا جولایی را ادامه می‌دهم، این سومین کتابی‌ست که از او می‌خوانم. نمی‌‌دانم اثری از او خوانده‌ای یا نه. داستان‌های تاریخی می‌نویسد و کلمات و خلاقیت خوبی دارد‌‌. آرزو، چه خوب که داستان و ادبیات را داریم، بدون ادبیات تحمل جهان چطور ممکن بود؟

    بخشی از وقتم با زیتون سپری می‌شود از گربه‌ها نوشته‌ام و خوانده‌ای اما نمی‌دانم چقدر با گربه‌ها آشنایی داری. در این هفت سالی که خودشان آزادانه به خانه ما آمدند و نسل در نسل مانده‌اند خیلی چیزها به من یاد دادند و حضورشان حالم را خوش کرده و خوش می‌کند، مراقبت از گربه‌ها کیف خاصی دارد.

    امروز وبینار برگزار نشد، در آن ساعت فکر کردم و نوشتم، آزادانه و بی‌وقفه. مدت‌ها از این شکل نوشتن رها و آزاد می‌گریختم اما در زمانی که به شدت به آن نیاز بود سمتش بازگشتم و خشنودم. خوشحالم که در مسیر نوشتن و خواندن باهم همراهیم و می‌کوشیم بی‌ادعا، ساده و بی‌غل‌وغش هم‌دیگر را درک و حمایت کنیم، برای مسیر پیش رو. امیدوارم نوشتن و خواندن قسمت مهمی از زندگی‌مان شود، که در هیچ‌حال رهای‌شان نکنیم و رهای‌مان نکنند.

    متن کانالم را می‌نویسم و ویرایشش می‌کنم و می‌رود که چراغ انتشار را روشن کند اما در ساعت ۹.

    هرشب تفأل به دیوان حافظ می‌زنم و این‌بار غزل۲۹۰ را سوغاتم داد و این هم چند بیت درخشانش:

    «خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات
    چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش

    ز آستین طبیبان هزار خون بچکد
    گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش

    نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
    نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش»

    با خانواده سریال می‌بینیم و در مورد بازی دیشب رئال حرف می‌زنیم. برد خوب ۴ بر یک دیشب با گل‌های درجه‌یک «امباپه» و «دیومانده» شیرین بود و شادی‌اش چند روزی می‌ماند. (خیلی فوتبالی شد نه؟)

    می‌روم برای خلوت شبانه، قبل از آن بنویسم امیدوارم بدانی تلاش‌هایت در تمام نقش‌هایی که داری به عنوان یک انسان، نویسنده، دختر، خواهر، همسر و مادر قابل تشویق و تحسین است، دمت گرم و دلت خوش باد.

    https://t.me/zakiyehsepehrnia

  44. 🍀پنجشنبه ۱۴۰۵/۷/۳۰

    ✅ پیاده‌روی
    ✅ والیبال
    ✅ خواندن: کتاب تا می‌توانی بنویس
    ✅ آزادنویسی
    ✅ پرسه‌گردی در وبگاه مدرسه‌ی نویسندگی
    ✅ ثبت‌سفارش در کتابچی
    ✅ شعر خواندن

    زندگی فهم نفهمیدن‌‌هاست
    آسمان نور خدا عشق سعادت
    با ماست
    در نبندیم به نور
    در نبندیم به آرامش پُر مهر نسیم
    زندگی رسم پذیرایی از تقدیر است

  45. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی و خوابم را نوشتم.
    با همسرم و دخترم صبحانه خوردیم.
    سریال «صد» را دیدم.
    لباس‌ها را در لباسشویی ریختم.
    کمی ورزش کردم.
    پادکست وبینار نویسنده‌ساز را گوش دادم.
    ناهار پختم.
    پادکست «جافکری» را گوش دادم.
    ۱۱ صفحه از «ملکوت» را خواندم.
    میزها را گردگیری کردم.
    حیاط را جارو زدم.
    شب با همسر و دخترم پیاده تا مرکز خرید رفتیم و برای دخترم، لباس ورزشی خریدیم.
    کانالم را به روز کردم.
    آزادنویسی کردم.
    از روی «نوشی و جوجه‌هایش» رونویسی کردم.
    آزادنویسی کردم که از دل آن یک داستانک بیرون آمد.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  46. گزارش‌نیک”1405/7/30″ مهر. روز پنج‌شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”فیل‌ در تاریکی‌” از قاسم‌ هاشمی‌نژاد‌ را خاندم. تمام شد.

    کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمدی عزیزی را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    زمانی موسیقی گوش کردم.

    ویس دوره‌ی شعر گوش کردم دوباره وسطش خابم برد.
    اینم‌ از نیک‌نیک امروز.

    https://t.me/speechoff

  47. عاشق مغزم شدم امروز. بس‌که گفتم: «زنگ هشدارباش نواخت» امروز واقعن نواخت. ساعت ۵ صبح صدایی شبیه زنگ ناقوس در گوشم پیچید و بیدار شدم.
    بعد از چند روز با علیرضا یک صبحانه‌ی اساسی خوردیم با چای زعفرانی.
    امروز مادربزرگ آمده داروخانه. خانم بوشهری خوش‌مشربی که بازنشسته‌ی ارتش است و روحیه‌ی نظامی‌اش را دارد هنوز. ناتوان شده. وقتی می‌آید یکی از بچه‌ها باید برود کمکش که از تک‌پله‌ی جلوی داروخانه عصازنان بالا بیاید. نفس‌نفس زنان می‌نشیند روی نیم‌کت و قربان‌صدقه‌ی من می‌رود. طبق معمول از پسران کله‌گنده‌اش می‌گوید. یکی در تهران قاضی است، دیگری وکیل درجه یک، و سومی مهندس در آمریکا. پسرانش «الکی‌پلکی نیستن، آدم حسابی‌ان». تنهاست. خیلی تنها. می‌گوید دلش می‌خاهد برود خانه بخابد ولی باید گوشی‌اش را بی‌صدا کند که پسرانش زنگ نزنند بیدار شود. و من می‌دانم که آن‌ها زنگ نمی‌زنند. می‌گوید: «گرفتارن، می‌دونی مادر؟ خیلی گرفتارن. وکیله می‌گه قطع کن خودم بهت زنگ می‌زنم. قاضیه می‌گه قطع کن! قطع کن! چرا زنگ زدی؟» دنبال هم‌صحبت می‌گردد. می‌نشیند به درددل برای ما. از دردی که امانش را بریده، از بی‌خابی‌اش، از بی‌جانی‌اش. می‌رود و صدای عصایش روی سنگفرش بیرون رفته‌رفته گم می‌شود.
    نمی‌دانم آفتاب از کدام سو درآمده امروز، که علیرضا بعد از ناهار تلویزیون را روشن نمی‌کند. سکوت خانه، هوای نیمه‌ابری بعدازظهر را دل‌چسب‌تر کرده‌ است. در این سکوت خلوتی‌ست بین لحظه‌ها، فاصله‌هایی که با هیاهوی بیهوده‌ پر نشده‌اند. کیسه‌ی آب‌گرم به بغل سکوت را مزه‌مزه می‌کنم.
    بعدازظهر گه‌گاه فرصت می‌کنم بخانم. «تقویم بی‌هدفی».
    بعد از شیفت می‌رویم پیاده‌روی. هوا قدری سرد شده. مسیر را کوتاه می‌کنیم.
    بله جناب مصطفا دشتی من هم واقعن نیاز دارم «درِ زندگی را باز بگذارم تا هوا تازه شود» ولی در را نمی‌جویم. شاید باید به دنبال در زندگی بگردم.

    «یک روز ز بند عالم آزاد نیم
    یک دم زدن از وجود خود شاد نیم
    شاگردی روزگار کردم بسیار
    در کار جهان هنوز استاد نیم»
    – خیام

  48. – دو هفته‌ای می‌شود که منتظر آن تلفن مهمم اما خبری نیست. شب‌ها گوشی را از سایلنت در می‌آورم تا اگر صبح تماس گرفتند، بیدار شوم و جوابشان را بدهم. خبری نیست که نیست. بیهوده چشم‌انتظارم؟

    – از این به بعد می‌خواهم نقص‌های زندگی آدم‌ها را ببینم. این طوری دیگر فکر نمی‌کنم که برای شروع هر کاری، همه چیز باید کامل باشد.

    – پیاده قدم زدم تا شهر کتاب مرکزی و کتاب‌هایی را که دیروز سفارش داده بودم، تحویل گرفتم.

    – کتاب چپ داروینی را هدیه دادم به برادرم تا بخواند. زیادی خودش را راست‌گرا می‌داند و گمان می‌کند فقط چپ‌ها بودند که دنیا را خراب کردند.‌

    – در آزادنویسی موضوعی برای تمرین سمپوزیوم پیدا کردم. اگر بخت با من یار باشد، نه، اگر تنبلی نکنم فردا می‌نویسمش.

    – نوشتن به زبان دیگر چه شگفتی‌ها و بن‌بست‌هایی دارد؟ اگر بخواهیم خاطره‌ای را که در ذهن داریم، به زبان دیگری تعریف کنیم، چه چیزهایی از خاطره تغییر می‌کند؟ کتاب «به زبان مادری گریه می‌کنیم» را می‌خوانم.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  49. پنج شنبه ۳۰ مهر
    گزارش نیک ۱۶۳
    سال واژه ام تغییر

    بعضی وقت ها نوشتنم نمی آید نه که نخواهم بنویسم نه، سردرگمم جمله ی ابتدایی قهر می کند گوشه موشه ای قایم شده و بیرون نمی آید مسئله ای نیست اگر هم هست حلش می کنم.
    همین که این چند جمله را نوشتم نوشتنم آمد و بسیار خوش آمد.
    صبح زود بیدار نشدم ای وای بر من، خواب ماندم نمازم قضا شد چه روز بدی را تجربه خواهم کرد چقدر خواب دم صبح شیرین است به عسل می ماند.خودم را توبیخ نمی کنم چرا که دلم که می خواسته بلند شوم نمازم را قضا نکنم و صبحم را زودتر آغاز کنم اما حالا که نشد نشود، چرا وجدانم را برنجانم و او هر دم و لحظه بازخواستم کند ‌که چرا و چرا و چرا

    روزانه نویسی امروز به فنا رفت، ظهر مهمان داشتم غریبه نبودند آشنا بودند آشنای آشنا، دخترهایم بودند با همسر و بچه هایشان
    زمان بیشتری از روزم به آشپزخانه اختصاص یافت به پختن ناهار و کیک یزدی
    برای پختن کیک دستورهای زیادی دیده ام و امتحان کرده ام. در کیک یزدی از ماست استفاده می شود که من نمی پسندم من کیک یزدی را باشیر می پزم هم نرمتر می شود و هم طعم بهتری دارد.
    عطر و طعم کیک هم علاوه بر پودر هل گلاب بیشتری می طلبد.
    اگر از روغن حیوانی در کیک یزدی استفاده کنیم که به قولی نور علی نور می شود ولی خب بعضی نمی پسندند.
    قبل از آمدن مهمان ها از کیک هایم عکس گرفتم.

    مهمان ها رفتند، آشپزخانه را مرتب کردم.ظرف هایی که توسط دخترها شسته شده بود به کابینت انتقال دادم و ۱۰ دقیقه به ساعت پنج مانده قبراق و سرحال گوشی تلفنم را روشن کردم که وبینار را باشم که متاسفانه پیامی دریافت کردم که نوشته بود وبینار امروز برگزار نمی شود پس زمان را غنیمت شمردم و گزارش نیک هایی چند خواندم.

    به صفحات پایانی جای خالی سلوچ رسیده ام فایل صوتی اش را شنیدم البته تا تقریبا نیمه اول کتاب را متنی می خواندم چشمانم خیلی اذیت می شد و مجبور شدم ادامه ی کتاب را صوتی گوش کنم.( حالا گوش هایم سوت می کشند، آدمیزاد دیگر چه موجودی ست هیچ چیزش یدک ندارد، خداوند که به رحمان و رحیمی و دست و دلبازی معروف است نکرده دو سه دست چشم و گوش و دندان به عنوان یدک برای بندگانش در نظر بگیرد یا حداقل ۴۰ یا ۵۰ سال از عمر بندگانش کم کند.)

    پایان داستان جای خالی سلوچ:
    برخاستند اما نه مرگان، مرگان هم چنان بر لب جوی نشسته ماند، چشم به درازنای جوی، کسی می آمد، مردی می آمد،جنازه ای می آمد.
    آدمی پوشیده در شولایی خون آلود بیلی به دست داشت،سلوچ! از دهنه ی کاریز بیرون آمده بود.راه آب را باید همو باز کرده باشد چهره اش پیدا نبود.از شولایش، کپان خرش که همیشه بر دوش داشت خون می چکید.خون در پناه پاهایش کشاله ای پیوسته داشت.
    《معدن چه جور جایی ست؟چه جور جایی؟!
    آن جا برای زن ها هم کار هست؟》
    شب می شکست، شب بر کشاله ی خون می شکست.
    راوی آقای آرمان سلطان زاده و همه ی صداپیشه ها نقش خود را در این پادکست به خوبی ایفا کردند با اجرای صفحه ی آخر اشک هایم باریدند.

    رمان پایان خوشی داشت باز گشت سلوچ، باز شدن راه کاریز و اینکه شاید آنها مجبور نباشند زمینج  را ترک کنند و مرگان، سلوچ،عباس، هاجر و ابراو همان جا به زندگی ادامه خواهند داد.

    ادامه ی قصه ی موش و گربه از لطایف عبید زاکانی:

    حمله ی سخت کرد گربه چو شیر
    بعد از آن زد به قلب موشانا
    موشکی اسب گربه را پی کرد
    گربه شد سرنگون ز زینانا
    الله الله افتاد در موشان
    که بگیرید پهلوانانا
    موشکان طبل شادیانه زدند
    بهر فتح و ظفر فراوانا
    شاه موشان بشد به فیل سوار
    لشکر از پیش و پس خروشانا
    گربه را هر دو دست بسته به هم
    با کلاف و طناب و ریسمانا
    شاه گفتا به دار آویزند
    این سگ روسیاه نادانا
    گربه چون دید شاه موشان را
    غیرتش شد چو دیگ جوشانا
    همچو شیری نشست بر زانو
    کند آن ریسمان به دندانا
    موشکان را گرفت و زد به زمین
    که شدندی به خاک یکسانا
    لشکر از یک طرف فراری شد
    شاه از یک طرف گریزانا
    از میان رفت فیل و فیل سوار
    مخزن تاج و تخت و ایوانا
    هست این قصه ی عجیب و غریب
    یادگار عبید زاکانا
    جان من پند گیر از این قصه
    که شوی در زمانه شادانا
    غرض از موش و گربه برخواندن
    مدعا فهم کن پسر جانا
    پایان

  50. حلزون امشب خرچنگ‌وار به من نگاه می‌کنه
    منم رفتم در ِزندگی رو باز بذارم هوای تازه بیاد
    آخه غصه‌ی لحظه‌های رفته، امروز داشت خفه‌م می‌کرد
    من جلوشون درومدم خفه نشدم
    امروز
    همه‌ی متون ماهنامه رو از تلگرام بردم تو بله
    بر پدرش لعنت این جنگ و واهمه‌ی جنگ
    بعدم پیاده‌روی کردم و جاروپارو
    فردا مهمان دارم
    در باره‌ی شعر و تکالیف دوره‌ی شعر خوندم و نوشتم
    و تمرین کردم
    دستامو مثل بچه‌گیم که مادربزرگم حنا میذاشت
    حنا گذاشتم
    دودیقه دلشوره رفت اما،
    ناکس
    دوباره اومد.
    جوری که بوی حنا حالمو بد می‌کرد.
    الانم
    یه اتاق رو جمع و جارو کردم
    متن امشب کانالمو راست و ریس کردم
    دیگه
    برم بخوابم
    فردا یه عالمه کار دارم
    به امید بیداری
    و
    زندگی
    و
    خوشحالی
    خدافظ

  51. سال‌واژه: شوق زندگی
    اکنون
     
    قدم‌ها را با سرعت برمی‌داری. ابروها را در هم کشیدی. با خودت می‌گویی که دیرت شده. یک‌هو دستی روی شانه‌ات می‌زند. اکنون. سرعتم را کم کردم. چند نفس عمیق کشیدم. عضلات صورتم را شل کردم. سعی کردم به‌جای سایه، توی آفتاب قدم بردارم. لبخند زدم. به چهارراه رسیدم. ماشینی رد شد. تو را یاد کسی انداخت. انگشتانت را محکم به دسته‌ی ساک باشگاه گرفتی. اخم‌هایت را در هم کردی. داشتی فکر می‌کردی اگر او را ببینی چه برخوردی با او می‌کنی. دستی روی شانه‌ات می‌زند. اکنون. سرعتم را کم کردم. اخم‌هایم را باز کردم. مغازه‌ای را دیدم که بارها از جلویش رد شده بودم و ندیده بودمش.
    صبح با مدیتیشن و هرزه‌نویسی شروع شد. با خودم قرار گذاشتم امروز بیشتر حواسم به کارهایم باشد و کمتر با موبایل لاس بزنم. بیشتر از روزهای قبل حواسم بود و انجامش دادم. موقع برگشتن از باشگاه وقتی که خودم را از حواس‌پرتی به لحظه‌ی حال رساندم، هوا را مزه کردم. برایم تجربه‌ی متفاوتی بود که هوا این‌طور تا عمق وجودم رفت و تبدیل به مزه شد. ظهر موقع ظرف شستن و نهار درست کردن موزیک گوش ندادم. فقط حواسم به شستن ظرف بود. به خرد کردن پیاز. بارها ذهنم پرید ولی برگرداندمش. با لنا رفتیم خرید. قرار گذاشتم با خودم کمتر موبایل را چک کنم. به خودم گفتم: «مگه برات ریدن؟» فکرش را هم نمی‌کردم که روزی ریدن را در گیومه بگذارم. این حرفم کارِ خودش را کرد و تا حد زیادی موفق شدم. موقع جاروزدن خانه و سروصداهای ریتا و لنا، بارها خودم را کشاندم به اکنون. دیدم زیادی به این خاهرزاده‌های اسکلم سخت می‌گیرم و برای کارهای خانه غر می‌زنم. دلیلی برای اعصاب‌خوردی پیدا نکردم. یعنی هر چه بود به بچه‌ها و جارو زدن خانه ربطی نداشت. در حمام هم افسارم را به دست گرفتم و گفتم: «بعد از حموم بهت فرصت میدم به این موضوع فکر کنی. الان داری آب گرم روی بدنت می‌ریزی. ببین پوستت چه حسی داره. فقط حسش کن. براش اسم نذار.»
    بوی قرمه‌سبزی در خانه پیچیده. تلخ شده. سبزی مشکلی نداشت و لیموعمانی هم نیم ساعت آخر اضافه شد. مهمان داریم. دوباره خاهر و خاهرزاده‌هایم می‌آیند و به این دو تا اسکل اضافه می‌شوند. خدا به من رحم کند.

  52. گزارش‌نیک

    چشمانم هنوز گرم خواب بود. در حال صحبت و درد و دل با مادر بودم. خیلی وقت می‌شد که به خوابم نمی‌آمد. حسابی داشتم دلتنگی این شش سالی که نبود را در می‌آوردم. صدای آلارم گوشی ، شیرینی این خواب را پراند. ای کاش شارژ ش همان نصفه شب تمام‌ می‌شد و همانطور خواب‌به‌خواب خاموش. حيف از خواب‌های خوشی که عزیزان رفته را می‌بینم و نصفه بیدار می‌شوم. دوست ندارم چشم‌هایم را باز کنم. چشمهایم از بی‌خوابی می‌سوخت. دیشب دیروقت خوابیدم و مشغول کارهای فردا یعنی امروز بودم. باچند نفر از دوستان وهمکاران راهی ویلای یکی از دوستان عزیز شدیم. جای شما خالی در آبسرد دماوند هوا مطبوع و سرمای پاییز محسوستر از تهران بود. نَمی، باران هم مطبوعترش کرده بود. درختان از هر آنچه که فکر کنید در باغشان دیده می‌شد. از گردو‌ و انواع میوه‌ها گرفته تا انواع انگورها یکی از انگورها مزه‌ی توت فرنگی وآلوئه‌وِرا مي‌داد با دانه های مخملی خیلی خوشگل و خوشمزه. می‌گفتند آن نوشیدنی قرمز رنگ مطبوع با اين دانه‌های قرمز انگار خیلی خوب می‌شود. اوضاع اینترنت در آبسرد افتضاح‌ست. در وبینار نتوانستم شرکت کنم. اصلا نمی‌دانم بشود، همین گزارش نیک را هم ارسال کنم یا نه. عادتیست نیک که بدون‌ توقف هفته‌هاست انجام می‌دهم. و این‌کار بسیار مقبول‌ست.
    دور و برم شلوغ و تمرکزم کم است.
    گزارش امروز را بیشتر از این ادامه نمی‌دهم
    شبتان نیک

  53. این روزهایم را دوست ندارم. چیزی که می‌خواهم نیستند. مثلا امروز دوست داشتم بخوابم ولی باید کله‌ی صبح می‌رفتیم بانک. توی بانک من غر می‌زدم به سهیل و سهیل غر می‌زد به من. کمی دعوا.
    فاطمه بقا هم الکی دنبال خودمان کشیدیم. ولی بد نشد. آمد خانه‌مان و خوش گذشت. فاطمه‌ آبجی هم آمد. اما فائزه نتوانست. نشد.
    الیار هم آمد وقتی که فاطمه داشت می‌رفت. کارتون دید و بعد مجبورم کرد باهاش کاتان بازی کنم. به زور.
    قسمت قشنگ امروز: آشپزی نکردن.
    نوشتم و کمی شعر.
    سهیل آمد و بستنی خوردیم.
    عکس‌ها را نهایی کردیم برای آلبوم.
    توالت را شستم و سینک را. کثیف بودند. عوق. ولی تمیزند حالا آماده‌ی شاشیدن و تفکر طولانی. سینک هم آماده‌ی حمام ظرف‌ها.
    پراکنده شام خوردیم. جدا از هم. حرف زدیم.
    و حالا نمی‌دانم فردا بروم عیادت خاله یا نه. وقت کم می‌آورم. خسته‌ام. می‌خواهم به اندازه‌ی تمام کارهای بانکی انجام نشده‌ بخوابم.

  54. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. پیاده‌روی دور باغچه و دویدن به مدت بیست دقیقه
    3. امروز مهمون داشتیم وقت نشد به کارام برسم اما حداقلش اومدم گزارش نیک رو نوشتم و برخی از کارهام رو به انجام دادم

  55. “کاری را که دوست داریم به صورت مداوم انجام بدیم. براش آموزش حرفه‌ای ببینیم. مخاطبان خودمون رو پیدا کنیم. و یک معنا بهش بدیم.” از یک فایل صوتی این‌ها توی ذهنم مانده، مثل یک خوابِ محو. اما نقل قول خوبی است. چند روزی است که گزارش نیک می‌نويسم. یعنی شب‌ها جمع‌بندی می‌کنم و می‌فرستم. البته بعضی از گزارشِ نیک‌ها آنقدر هم نیک نیست و سیاه است. چون از درماندگی و موضوعات منفی حرف می‌زنم. امروز اول صبح نوشتم. حدود بیست دقیقه شد. باید بیرون می‌رفتم. بعد از یک جلسه‌ی آموزشی به یک کتاب‌فروشیِ قدیمی سر زدم. کتاب‌های خوبی دارد اما با ترجمه‌های بد. یک کتاب از شوپنهاور برداشتم به اسم حکمت‌های زندگی. کتابِ محتوای خوبی داشت اما ترجمه و فونتِ خوبی استفاده نشده بود. بنابراین منصرف شدم. خیلی کتابِ نخوانده دارم. برای همین دوست ندارم کتابِ تازه‌ای اضافه کنم. امروز کمی توی کانال‌ِ بچه‌ها دور زدم و متن‌ها و شعرهایشان را خواندم و کلی کیف کردم.
    تا بعد

  56. صبح، به انجام کارهای عقب افتاده گذشت.

    بعد‌از ظهر یادداشت‌های اخیرم را سرو سامان دادم.

    حساب‌و کتاب‌هایم را نوشتم.

    نوشته‌ای در کانالم منتشر کردم.

    فیلم (سوار بر زندگی) را دیدم.

    روز سختی بود.

    به امید روزهای خوب.

  57. بالاخره امروز «سرگذشت کندوها» را تمام کردم.
    چند صفحه «چنین گفت زرتشت» نوشتم.
    پنج صفحه «از سکوی سرخ» خواندم.
    هوا باد و بارانی بود. نتوانستم پیاده‌روی کنم.
    وبینار امروز تشکیل نشد. اما من بیست‌وپنج دقیقه نوشتم.
    جریان پیدا شدن بچه گربه را در کانالم منتشر کنم و هم در قسمت رخدادک‌نویسی.
    این روزها دل و دماغ هیچ کاری را ندارم ولی باید ادامه دهم و دارم می‌نویسم.
    روزم را با چند بیت از پروین اعتصامی به پایان می‌رسانم: «امروز گذشت و بگذرد فردا
    دِی رفته و رفتنی بُوَد بهمن
    بی نیش عسل که خورد از این کندو؟
    بی‌خار، که چید گل از این گلشن؟»

  58. از سرمایی که به جانم افتاده بود مگر خوابم می‌برد؟ شانس آوردم مامان بیدار شده بود برای دستشویی، یک پتوی دیگر که رویم کشید، کمی سنگینم کرد و خوابم برد. دو ساعت بعد داغ و آتش گرفته و خیس عرق بیدار شدم. خلاصه خوابم شده تکه تکه.
    صبح در کارگاه طرح‌واره‌درمانی از دکتر محمد طاهری بسیار آموختم.
    بعد از ظهر مطالعه و کار روی تمرین دوره‌ی «رنج من گنج من» الهه علیزاده.
    عصر رفتم گروه‌درمانی. این هفته با پیشنهاد یکی از دوستان روی این متمرکز شدیم که چطور برای علاقه‌هامان گام‌های کوچک کوچک برداریم.وروجک‌بازی در آوردم و آهنگ «زمزمه» حمیرا را که یکی از دوستان حرفش را می‌زد آنلاین پخش کردم.
    تمرین «رنج من گنج من» را به سامان رساندم و در جا تمرینی ثبتش کردم. چشمم به این جمله خورد اگر از آسمان سنگ ببارد هم جلسه فردا برقرار است. یاد ترانه‌ای از فتانه افتادم و باز پخش آنلاین و ضبط. مامانم و ریحانه شاید هم رضوانه تذکریدند دارد فاطمیه شروع می‌شود. راستش سال‌هاست در خانه‌ی قبلی‌مان از همان تولد حضرت زینب س که در و دیوار همسایه چند خیابان پایین را می‌دیدم یادم هست که چند روز بعد از روز پرستار فاطمیه اول شروع می‌شود. برای من فاطمیه جدی است. ولی قصد امروزم اصلاً بی‌اعتنایی نیست، حرکت‌هایی بود که پیش آمد.
    یادداشت فوروارد شده‌ی خانم شیبانی را در کانال سرزبان الهه علیزاده خواندم. توضیح پرسش‌های بی‌نظام در کتاب هنر پرسشگری چند خط بیشتر نیست. اما الهه جان آنقدر مثال می‌زند و می‌پرسد «درسته دوستان؟» که در جانمان می‌نشنید که پرسش‌های سلیقه‌ای برای «خودشناسی»‌اند، «نفس‌گاه ذهن‌اند و بدن‌مندترند.»
    داستانِ «زندگی زیباست» را از چخوف خواندم. برای این جمله « هلهله کن که در این لحظه روی نیمکت متهمان ننشسته‌ای، رویاروی طلبکار نایستاده‌ای و برای دریافت حق‌التألیفت در حال چانه‌زدن با ناشرت نیستی.» این جمله را حاشیه نگاشتم: «آخی انگاری چخوف خیلی از ناشرش می‌کشیده 😊.» این جمله را هم رنگی کردم :«ای آدم، پند و اندرزهایم را به کار گیر تا زندگی‌ات سراسر هلهله و شادمانی شود.» و نوشتم: «چشم چخوف روحت شاد.»
    چند صفحه از هنرِ پرسشگری را خواندم. سراغ کتاب دیگر از محمدرضا کاتب یعنی «هیس» رفتم. خلاف‌آمد خواندن «لمس»، اول رفتم سراغ یادداشت‌ها، تا بلکم بیشتر از ماجرای داستان سر در بیارم. اما یک صفحه بیشتر نبود. آرام آرام خواهم خواندش. عجله کار شیطان است.
    روح همه‌ی رفتگانمان شاد.

    1405.7.30
    اوه مهرماه تمام شد.
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  59. امشب بعد مدت‌ها رفتم پیاده‌روی. توی پارک نشستم به تماشا. هم خندیدم، هم نگران شدم و هم دلتنگ.

    هنگام پیاده‌روی گرمم شد. هنوز شرجی داریم. ولی توی پارک خنک بود. شاید چون روبروی دریا بود. شاید چون عرق کرده بودم و کمی باد می‌خورد. هرچه بود، خوب بود.

     دختر نوجوانی آمد، اجازه گرفت و کنارم نشست. داشت تلفنی صحبت می‌کرد: «به دَرَک بابا. آناهیتا هم با من قهر کرد. من کوچیک‌ترین بی‌احترامی بهش نکرده بودم.»
    بعد حواسم گرم چیزهای دیگر شد. یکهو گفت: «ببخشیدا که دارم فحش میدم.» گفتم: «خواهش می‌کنم. من اصن حواسم نیست.» بعد از چند دقیقه‌ی دیگر بلند شد روبروم ایستاد و گفت: « آدم نمی‌دونه چکار کنه، هر چی بهش میگی خودتو ناراحت نکن. گوش نمی‌ده.»
    با لبخند شنیدم. بامزه بود به نظرم.
    «آدم وقتی ناراحته، این حرف از غمش کم نمی‌کنه» این را توی دلم گفتم.

    از بابت بچه‌هایی که پابرهنه این‌ور و آن‌ور می‌دویدند، نگران شدم. نکند چیز تیزی کف پایشان را ببرد. و از پسرهایی که تک‌چرخ می‌زدند با دوچرخه که نکند با سر بخورند زمین.

    با دیدن کودکانی که فوتبال بازی می‌کردند، دلتنگ بچگی‌های پویا شدم.

    دوتا دختر نوجوان داشتند والیبال بازی می‌کردند با برادرهاشان که دو سه سالی ازشان کوچکتر بودند. که دوست برادرها آمد و توپ را قاپید و مهارتش در کنترل و حفظ توپ را به رخ‌ کشید. هر چه آن‌ها جیغ و داد کردند و برادرها رفتند واسه گرفتن توپ، موفق نشدند. آخرسر یکی از دخترها پسرک را گرفت. پسر هم توپ را شوت کرد آن‌ور پارک. دختر داداشش را صدا زد که برود دنبال توپ و به این شکل خیالم راحت شد. حرصم را درآورده بود خب! ایشش.

  60. ضرورت کِرم داشتن.

    گفتم: عطش
    گفتی: سراب
    آتش شدیم در ناکجا

    معمولا در شستن میوه و سبزیجات دقت زیادی دارم. در استفاده از گندزدا و مواد بهداشتی هم سستی ندارم. شستشوی دست‌ها هم که دیگر نیاز به توضیح ندارد. هر نوع مراقبتی از این دست برای راه بستن به روی انگل‌ها و میکروب‌هاست. اما امروز از نویسنده‌ی بزرگی خواندم که کِرم داشتن یک ضرورت است. آن هم از نوع انگل.
    «مثل کرم کدو » عنوان نخستین نامه‌ی یوسا در «نامه‌هایی به یک نویسنده جوان» است.
    در این نامه دو موضوع اصلی مطرح است. اول اینکه آن قریحه‌ی الهی که سارتر برای ذوق نویسندگی و قدم در این وادی گذاشتن قائل است توهمی بیش نیست. دوم اینکه شخص نویسنده باید مانند مبتلایان به کِرم روده که هر چه می‌خورند در خدمت رشد انگل است برده‌وار در خدمت عطش سیری‌ناپذیر ادبیات باشد و خود را وقف نوشتن کند.
    برای نوشتن زندگی کردن نه برای زندگی نوشتن.
    همین چند کلمه گویای پیوند یوساست با ادبیات و گواه زیستنش در خدمت به ادبیات. از خودم می‌پرسم ادبیات برای من نیز همین است؟ حقیقت این که هرگز چنین دیدی نداشتم که برده باشم در خدمت چیزی. ایده‌ی مقایسه حرفه‌ی نویسندگی با کرم کدو برگرفته از توماس ولف است که می‌گوید قریحه‌ ادبی‌اش مانند کرمی در وجودش لانه کرده است.

    بالاخره در آخرین جلسه منتورینگ فردی مدرک کوچینگ سطح دو را گرفتم. گمان می‌کنم شروع دوره 21 فروردین 1404 بود. مثل تمام 44 سال گذشته که اتفاقات مهم زندگیم در مهر ماه بود این یکی هم در آخرین روز این ماه رقم خورد. حالا منم و نیاز به ریشه‌دار شدن این جوانه. راستش ایده‌ی کوچ شدن از آنجایی به ذهنم خطور که خیال بازنشستگی به سرم زد. از یک ترس. ترس دور ماندن از اجتماع. وابستگی به چندرغاز تأمین اجتماعی. همین ابتدای مسیر بیش از انتظارم عایدی داشتم. خلاصه که باز گذشتن مهر و ماندن یادگارها.

    خرده‌کارهایی هم بود مثل خرید لوبیا و سیب‌زمینی، پیاز و میوه از پنجشنبه بازار.
    کلاس نقاشی و دورگیری طرح تازه‌ام.
    رقص و پخت و پز.

  61. سال واژه: خودیابی🌷

    — یک روز خوب 
    امروز روز خوبی بود.
    روزی که دو بار بیدار شدم.
    اولین بار صبح خیلی زود برای نوشتن ادامه‌ی گزارش نیکم.
    و بعد از اینکه نیمی از ورزشم را انجام دادم در میان انجام حرکات خوابم گرفت‌. رختخواب را در کنار همسرم که هنوز خواب بود، مجددا پهن کردم و خوابیدم و ساعت یازده بیدار شدم. خیلی چسبید. بدنم به خواب بیشتری احتیاج داشت و چایی‌ای را که همسرم دم کرده باشد.
    لباس‌های تلمبار شده را که هوای نیمه‌ابری این چند روز، اجازه‌ی شستنشان را نمی‌داد شستم و در روشنایی آفتاب پشت ابر، روی بند آویزانشان کردم تا با باد تاب‌بازی کنند و خشک شوند. 

    امروز اما روز زبان خواندن نبود، به گمانم هنوز روزش نیامده. امروز به هرکه زنگ زدم پاسخگو نبود غیر از دوستم سمیرا که او هم بیرون از خانه مشغول خرید بود و گفت خودش تماس می‌گیرد. تماس گرفت و خیلی کوتاه صحبت کردیم. توجه کرده‌ام که دیگر مثل قدیم پر از صحبت نیستیم. تنها اتفاق جالبی که روزهایش را از تکرار بیرون کشیده، حضور بچه گربه‌ای بسیار سیاه بود، که مادر و پدری نداشت و سمیرا آن را به سرپرستی خود درآورده.
    خدا گربه را خیر بدهد که گفتگویمان را از سلام و خداحافظ به چند کلمه بیشتر ارتقاء داد.

    عصر به خرید رفتیم و حبوبات مختلف و ادویه‌های خوشبو و متفاوت خریدیم و البته دوباره اسفناج و کمی هم شوید. همچنین بخش زیادی از اقلام مورد نیاز ماهیانه‌‌ی زندگی.

    امروز روز خوبی بود چون یک اپیزود دیگر از خسرو و شیرین نظامی را گوش دادم. این دو چرا اینهمه با پا پیش می‌کِشند و با دست پس می‌زنند. دلم می‌خواهد بروم درون داستان و دستشان را در دست هم بگذارم تا انقدر مغزم را خراش ندهند.
    هرچند بنفشه صدایش خیلی لطیف و شیرین است، دوست دارم داستان برایم بگوید و من گوش بدهم.

    به شب رسیدیم. سبزی‌های خریداری شده را پاک کردم و شستمشان. در سبد که آبشان رفت روی نمگیر پهنشان می‌کنم.
    برای شام دوباره آش ماسوا خوردیم. 
    حیف که تمام شد.

    ۱۴۰۵/۰۷/۳۰

  62. – بالاخره واکسن آنفولانزا را به پدر جان زدیم. امید که یک سال او را بیمه کند. مظلوم می‌نشیند تا من برای دکتر توضیح بدهم که چند هفته‌ی پیش سرما خورده بوده و حالا می‌خواهم مطمئن شوم که واکسن‌زدن مشکلی ندارد. آنقدر در ارتباط با دیگران خجالتی و معذب است که آدم خنده‌اش می‌گیرد. تجربه‌های زندگی‌اش هم با این میزان خجالتی‌بودن هیچ همخوانی ندارد.

    – حرکت، انتخاب، تصمیم، اجرا.

    – انتخابم در مورد آدامس کاملن مشخص است؛ فقط آدامس بیداری «اکشن» با طعم نعنا. آدامس‌های خوب زیادی هستند که البته من همه را امتحان نکرده‌ام اما به هر حال هنوز انتخابم همین است، چون یک کوفتی دارد که تا حدی آدم را سرحال می‌کند. (خودشان می‌گویند کافئین، والله ما قهوه‌ی فول‌ کافئین هم که می‌خوریم انگار نه انگار است، پس شما باور نکنید.) برای رانندگی طولانی به داد آدم می‌رسد.

    – پروردگارا، هر طرف که سر می‌چرخانیم معجزات بی‌پایان شما را می‌بینیم؛ این تن که در آن ساکنیم، نانی که این همه سال در سفره‌مان قرار گرفته، هر حسی که تجربه می‌کنیم از رنج و غم گرفته تا عشق و شوق و هزاران معجزه‌ی دیگرْ همه را از فضل بی‌نهایت شما داریم؛ فضلی که هرگز از ما دریغ نشده و نخواهد شد.

    – الهی شکرت…

  63. درگیر کار‌های ثبت‌نام برای مصاحبه بودم. فقط چند گزارش خواندم و از قبولی‌ام در مصاحبه خوشحال شدم..

  64. امروز هم روز خدا بود. خداروشکر که برخواستم و با تنی سلامت روزم را شروع کردم. بعد صبحانه مادام بوواری خواندم. نه تمام میشود نه رهایم میکند. چهل صفحه بیشتر نمانده. خواندن رمان‌ در گوشی واقعاً سخت است.
    بعد ناهار و استراحت به سراغ دیوان فروغ رفتم و چند شعر از آن خواندم.
    شب هم به مطالعات پراکنده گذشت و کارهای روزمره

  65. گزارش نیک امروز
    نفهمیدم کی پنج‌شنبه شد!!!!
    باز من باور کردم که امروز پنج‌شنبه هست؛ وقتی موقع ناهار با همسرم صحبت می‌کردم گفت:«امروز سه‌شنبس؟!» من نگاهی بهش انداختم و گفتم:«پنج‌شنبس» باورش نمی‎شد و حرف منو قبول نداشت تا اینکه تقویم رو بهش نشون دادم و اون قبول کرد.
    صبح چکار کردم؟! صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدم. دیشب بخاطر اینکه کارای عقب‌افتاده زیادی داشتم تا 1 بیدار بودم. به همین دلیل نمی‌خواستم از جام بلند شم. ولی دیگه خوابم نمی‌برد. نمی‌دونم چه مرضی هست من دارم؟! از بچگی تا حالا هر ساعتی که شب بخوابم حتی 3 نصف شب، دوباره 6 و 7 بیدارم. امروز خیلی کسل بودم و نه نرمش کردم و نه لیست شکرگزاری نوشتم. از همون صبح بدون وقفه کار کردم. ساعت 10 شد و من برای پرینت بیرون رفتم و برگشتم. ساعت 11 ناهار گذاشتم. حدود ساعت 12 بود که رفتم برای خودم چایی هزارم رو بریزم، متوجه شدم بوی سوختگی از زودپز می‌آد. غذا سوخته بود و من برای بار دوم غذا رو سوزونده بودم. دیشب هم همین‌طور شده بود. نمی‌دونم چم شده؟! از خستگیه یا بی‌حوصلگی. اونقدرم بد نشده بود. یه‌طوری سرو ته قضیه رو جمع کردم. بعد ناهار دیدم که فعلا کاری نیست، شروع کردم سایت خودم رو طراحی کردن. سایت نمونه‌کارهای طراحی سایتم. صفحه اول رو که کامل کردم و بینش جواب هزار نفر رو دادم، گفتم برم بخوابم. ساعت 5 اینا بود از خواب بیدار شدم، دوباره کار کردم تا 8 و نمی‌دونم چه کرمی منو گرفت تصمیم گرفتم حیاط رو آب و جارو کنم. 45 دقیقه طول کشید. کمرم به‌شدت درد گرفت. اما نتیجه خیلی خوب بود. دوباره مشغول کار شدم و مثل بچه‌ها هی در رو باز می‌کردم تا حیاط رو ببینم. تا 9 و نیم شب کار کردم. بعد از اتاق اومدم بیرون و متوجه ظرف‌های نشسته شدم. خواستم بشورم ولی گفتم ولش کن فردا جمعس فردا می‎شورم. شام گذاشتم و لباس‌ها رو شستم و یکمی آهنگ‌ گوش کردم. الان هم می‌خوام با صادق (همسرم) بریم دور دور.
    زهرا موحدی
    @ zahramovahedi91

  66. گزارش پنجاه و شش
    سال واژه: تبدیل
    دیشب بخشی از شب هول را خواندم.
    صبح هم به گزارش‌خوانی همسفران عزیز گذشت.
    ظهر بلال کباب کردیم و گاز را به گند کشیدیم. اما به شیرینی و درشتی آن مرواریدهای زرد می‌ارزید.
    اگر از ترشی جدیدی که مادرم با خودش از شمال آورده نگویم ناحقی است. ترشی از کلم قرمز و بادمجان و… درست شده. دستور دقیقش را نمی‌دانم.
    بعدازظهر چه کردم؟ ادامه‌ی سریال مترسک را دیدم.
    قبل از آن کمی از خوراک کارگاه خودواژه را نوش جان کردم. شعری از میرکرمانی خواندم و از آن یکی دوتایی کلمه‌برداریدم. بعد هم داستان کوتاه.
    قسمت اول سریال سرخ و سیاه را هم دیدم. هنوز نمی‌دانم اما یَل را بیشتر دوست داشتم.
    بعد هم بیرون رفتیم و بستنی خوردیم و برای خانه اندکی خرید کردیم.
    برگشتیم و ادامه‌ی رزیدنت ایول را بازی کردم.
    چیپس و ماست هم خوردم. بله چند روز قبل هم لازانیا خورده بودم. بله پیاده‌روی‌هایم نامنظم شده. بله مدت‌هاست وزن کم نکرده‌ام و در نتیجه انگیزه‌ی ادامه‌ی رژیمم کمرنگ شده.
    امروز چیزهایی خوردم که در رژیم نبود. آن‌ها را خوردم و علاوه بر آسیبی که به جسمم وارد کردم، روحم را هم آزردم.
    حالا نتیجه‌ی این لجبازی‌های من با خودم و تنم با من چه می‌شود نمی‌دانم.
    پیاده‌روی برای ذهنم هم خوب بود کاش بتوانم شروع دوباره‌ای داشته باشم. مثل هر روز زندگی.
    امروز متوجه چیزی شدم که قرار است فعلا صدایش را درنیاورم.
    ماجرا از این قرار است که دیشب رفتم سری به سایت ثبت نام ارشد استعدادهای درخشان انداختم. بعد گفتم خب حالا که من فعلا قصدش را ندارم اما چک کنم که معدلم کافی است و خیالم راحت بشود.
    و بله سایت جواب داد که شما واجد شرایط نمی‌باشید.
    با معدل ۱۹.۰۱. با این عددی که کلی خودم را آزار دادم تا این ۱۹ در مدرکم ثبت شود. چه شب‌ بیداری‌ها، چه پشت سیستم نشستن‌ها.
    به دوست دانشگاهم پیام دادم. او هم چک کرد و گفت همین مشکل را دارد و بعد از خواندن دفترچه‌ فهمیدیم مشکل از معدل نیست و از ورودی سالمان است. گویا یکهویی تصمیم گرفته شده که مهلت استعداد درخشان از سه سالی که برای ما یک سالی شده کاهش پیدا کند.
    خب شاید بگویید تو که قصد ثبت نام برای امسال را نداشتی اما سال بعد چه؟ و سال بعدتر؟ فرصتی بود که می‌توانستم داشته باشم. فرصتی که تلاش کرده بودم اگر خواستم از آن استفاده کنم. و حالا هیچ‌.
    من واجد شرایط نمی‌باشم.
    من. من و دوستم. باقی صحبت‌هایمان این شد که چرا درها به روی ما بسته شدند؟ از این چسناله‌ها بیزارم اما حالا، حالا دل و دماغ امید دادن ندارم.
    بدتر از همه می‌دانید چیست؟ آنقدر خودمان گیج شده‌ایم که نمی‌توانیم تصمیم درست بگیریم. از آینده می‌ترسیم و فقط ایستاده‌ایم.
    حتی دیگر نمی‌دانیم به چی باید علاقه داشته باشیم؟ آیا آن مسیر آینده‌ای هم برایمان دارد؟
    کار مستقلانه‌مان چه می‌شود؟
    روزهای زندگی‌مان می‌گذرند و آدم حس می‌کند فرصت‌ها هم کمتر می‌شوند.
    به دوستم نگفتم اما من هنوز نوشتن را دارم. خدا را شاکرم. نورش را حس می‌کنم و جذب می‌کنم تا خود را به اندوه نبازم‌‌.

  67. گزارش نیک شصت و سوم را می نویسم.
    فقط در حال لذت بردن از سفر و حال هوایش هستم.
    دست و دلم به انجام هیچ کاری نمی رود.
    گوشی ام را چک کردم اینجا اینترنتم ضعیف است‌.
    اصلا به زور باید وصل شد و پیام ها را چک کرد.
    اما هوا بینظیر است. هر چه از تمیزی هوا و صاف بودن و آبی بودن آسمان بگویم کم گفتم.
    آن نسیم خنکی که وقتی به پوست می خورد هوش از سرت می پراند و اصلا کیف می کنی.
    صبحانه که تخم مرغ و نان سنگک خوردم با چای شیرین.
    نهار هم فسنجان داشتیم جای شما خالی.
    بیشتر در حال گوش دادن هستم و همه چیز را می بینم.
    خب سفر دوروزه ی خوبی بود.
    هفت ماهی بود که از شمال و فامیل ها خبری نداشتیم.
    دیشب هم که همه دور هم جمع شدیم و خنده و شوخی کردیم.
    گفت و گو کردیم و از کنار هم بودن لذت بردیم.
    قبل از شروع وبینار یک باران پاییزی قشنگی بارید که من را به خاطرات کودکی برد.
    باران به حدی زیبا بود و صدایش گوشت را نوازش میداد که دلم می خواست ساعت ها روی ایوان بنشینم و به صدای دلنشین باران گوش دهم.
    همین کار را هم کردم تا زمانی که باران می بارید روی ایوان نشستم و به صدای باران گوش کردم. طبیعت فوق العاده زیبا شده بود.
    به آسمان خیره شدم. تازه فیلم هم گرفتم که بعدا صدای باران را گوش کنم.
    امروز حواسم به ساعت بود می خواستم روی لینک کلیک کنم و وارد شوم اما با این پیام مواجه شدم که وبینار امروز برگزار نمی شود. امیدوارم خیر باشد.
    چای با شکلات خوردیم و دور هم فیلم های خنده دار دیدیم.

  68. 📝 #گزارش _نیک ۱۶۳
    بعد از آن همه تلاش برای نرفتن به چهلم،ظهر هنگام تسلیم شدم و با پوشیدن مانتوی کوتاه مشکی که قبلاً هستی بهم داده بود و شال توری با طرح های گل رز همراه خانواده راهی شدم🖤 پذیرایی پک ها، شربت و آب، شیرینی و… چند نفر از دانش اموزان مدرسه را هم اتفاقی در مراسم دیدم. بعد از غروب با ماشین پدر لاله این ها(نامزد پسر خاله ی کوچیکم) برگشتیم خونه مرحوم پدربزرگم و دقایقی کنار مش آفتاب و عمه های مادرم نشستم مش آفتاب هم سفره دلش را باز کرد و درد و دل از شوهر بی وفایش که دنبال همسر جدید میگرده گفت🤧 تا خواستم اظهار نظری کنم خاله بزرگ با عصبانیت جلوی جمع شون مرا کشاند گوشه دنجی و با تهدید و خشم نیشکون محکمی از بازوم گرفت با چشم های اشکی رفتم پیش هستی تا با پدر هستی برگردم خونمون😭 اما خاله بزرگ طی یک حرکت ناگهانی از ماشین مرا کشید پایین و فحش های آب داری هم نثارم کرد ، مجبور شدم بمانم…. شام هم خوردیم 🍗و به گربه های تو حیاط هم گوشت مرغ دادیم.😼 بعد شام با هستی و ملیکا(دخترِ دختر خالم) جرات و حقیقت بازی کردم 👀حوالی ده نیم شب هم برگشتم منزل و هستی این ها هم رفتند یاسوج، هوش مصنوعی را باز کردم و خواب ترسناک و خواب مثبت دیشبم را برایش تعریف کردم🗣 کتاب جای خالی سلوچ هم جلو بردم📗 و پایان روزی دیگر سر آمد .
    @Maryamwriter_2 چنل تلگرام

  69. سلام.

    امروز درگیر کلاس‌های دخترم بودم. پیاده‌روی طولانی کردم. با دخترم به خیابانی رفتم که چند کتاب‌فروشی دارد؛ از دیشب قول گرفته بود که حتماً ببرمش. خودم هم دوست داشتم. دو تا کتاب گرفت، ولی به این نتیجه رسیدم که شب‌ها شلوغ است، پس باید صبح‌ها رفت. توی مترو خانمی با موبایل صحبت می‌کرد. گفت: «خودش باید شعورش بکشه.» برام جالب شد. شعور، رسیدنی است یا کشیدنی؟

  70. گزارش میگ میگ
    امروز بدنم خسته و گرفته بود.
    صبح بیدار شدم و رانندگی کردم تا خانه. بعد رفتیم برای عاطفه عینکش را عوض کنیم. چشم‌هایش ضعیف‌تر شده بود.
    بعد آمدم خانه خوابیدم. بیدار شدم و نویسنده‌ساز کنسل شده بود. ناراحت بودم که فرشته گفت بنویسیم. گفتم بلهههه. الهه هم آمد. خواندیم و نوشتیم. یک صبحت پر بار هم داشتیم. در مورد احساسات و ابرازشان. صحبت از کتاب «هیچ‌ بخشی از ما بد نیست» هم شد.
    بعد باز هم نوشتم. روزنویس سایتم را هم منتشر کردم. پست کانالم هم شد یک نقاشی.

  71. سی هفت سال پنج

    کل روز به نبودن فکر کردم. نه به اون معنای مرتبش که آدم بشینه کتاب باز کنه. به اون معنایی که فکرت می‌شه یه پوست تخمه ته گلوت، هر بار قورت می‌دی، خراش می‌ندازه. صبح قهوه‌ام رو خوردم، رفتم سر کارهای همیشگی. پوستش اما همون‌جا موند. اون‌قدر دردناک نه. فقط هست.

    بچه بودم، تو خلوت خودم، با مردن بازی می‌کردم. به شکل‌های مختلف. از سر بدبختی نبود، اصلن بدبختی رو نمی‌فهمیدم. از سرِ زندگی بود، که با همه‌ی تلاشش عذاب بود. این بایدِ همیشگی. و جلوش، نیستی راحت‌تر بود. نه هیجان‌انگیز، نه ترسناک. فقط یه راه کوتاه‌تر که بلد بودم. به کسی نگفتم. همون موقع هم می‌دونستم آدم‌ها از مرگ فرار می‌کنن.

    بزرگ شدم، حالم عوض نشد. هر شب قبل خواب، چند دقیقه به مردن فکر می‌کردم. هر تلاشی که نشد، هر چیزی که از دستم رفت، هر کسی که ترکم کرد، اون چند دقیقه رو طولانی‌تر می‌کردم. مرگ شد همون دندون خراب. درستش نمی‌کنم. می‌ذارم تیر بکشه. هر وقت دنیا رو سرم آوار می‌شه، زبونم می‌ره سراغش و فشارش می‌دم. درد. تنها جایی که جواب می‌ده.

    زودتر از سر کار برگشتم که پیاده برم. آدم‌ها می‌رفتن و می‌اومدن، خرید می‌کردن، می‌خندیدن، حتی با ناراحتی. دقت کردم: خالی‌ان. منم بین‌شون راه رفتم. میوه و تره‌بار خریدم. بعد بارون گرفت، رعد و برقش شدید بود. قطره‌ها درشت بودن. به صورتم می‌خوردن. درد داشت. همه رو فراری داد. انگار باد می‌بردشون، یا آب. من اما، خیس رسیدم خونه.

    دو شعر نوشتم. یکی رو منتشر کردم، بعد حذفش کردم. فعلن گذاشتمشون کنار.

    هر بار از فکرِ نبودن برمی‌گردم، اول بدنم برمی‌گرده. دنبال تعادل نمی‌گردم. مثل آونگ از یه طرف می‌رم طرف دیگه. آونگی که بایسته، دیگه آونگ نیست. اسمش رو هم نذار تعادل.

    این خو کردن به درد، تو بدنم موند. توی شلوغی، خودم رو جمع می‌کردم، شونه‌ام می‌رفت بالا، نفسم کوتاه می‌شد. همون کاری که تو بارون می‌کنیم. وقت ترس هم همین‌طور. سال‌ها اسمش رو گذاشته بودم «خوب بودن». حالا می‌بینم همون بیدار شدن بود؛ همون رفت‌وآمدها، ده ساعت کار، خواب.

    خیس و سنگین رسیدم خونه. لباس‌هام رو کندم و انداختم روی مبل. فردا صبح برای قهوه بیدار می‌شم.

  72. در پی وبینار شماره ۵۸۵ ام
    ده کلمه من چندی دیر تر از زمان مشخص شده به دست شما می‌رسه.
    موسیقی:  در پس ذهنم موسیقی ملال‌آور از نت های همیشگی هست، به دنبال کشف نت‌های خود هستم تا بنوازم موسیقی خودم را.

    گفت‌گو: باید سعی کنم از گفت‌گو های سطحی کمی بیشتر از قبل کنار بکشم.

    رویا: رویایی رفتن به آتن و دیدار با فیلسوف ها را در چند دقیقه که بین کلاس های مدرسه ام به عنوان زنگ تفریح، تعریف شده می‌بینم.

    لبخند: خوب بنگر هر کس به شیوه خود لبخند می زند، همانند قدم های که بر می‌دارد.

    خط‌خطی: باید خط‌خطی کنم تا یاد بگیرم پرواز کنم.

    خلوت:در خلوت خود در اتاق کم نورم به یاد تکه از دست رفته‌ام هستم.

    لمس:مدتیست که گربه ام را از دست دادم و تن نرمالویش را لمس نکرده‌ام.

    مزه: مزه شکلات دیگر حالم را به هم می زند.

    شب :شب که با جغدها حرف می زنم پی میبرم چقدر مثل هم از روز بیزاریم

    هدف :جست جوی همه چیز و انجام دادن هر هنر .

  73. خیلی دلم نمی‌خاهد از پنجشنبه‌هایم بنویسم. حس می‌کنم روزی است که زخمی باز شده و چرکش دارد خالی می‌شود و خب ظاهر خوبی ندارد. اما نوشتنی که به صداقت نزدیک می‌شود از چه می‌ترسد؟

    صبح انگاری که بی‌دلیل مضطرب بودم. می‌دانستم بی‌دلیل نیست اما چون حوصله‌ی مواجهه نداشتم می‌‌چسباندم به خودم که شخصیت مضطربی دارم و بدتر شد که. نشستم نوشتم. نشد. رقصیدم. نشد. افتادم به جان اتاق و جمع و جورش کردم. نشد.
    بعد نشستم و دیگر گفتم نمی‌شود، باید ببینم از چه چیزی اضطراب دارم. لیست کردم و کردم. یکی از علت‌ها همین پیام ساده‌‌ی «در صورت قطعی نت و فلان» بود.
    فکر می‌کنم جنگ بدن من را وارد وضعیت آماده‌باش همیشگی کرده است. طوری که با این پیام خود را به از دست رفتن کنترل و ثبات چسکی این روزها نزدیک می‌دانم.

    با تراپ حرف زدم. بله. گریه. روز گریه بود.

    ناهار خوردم و گشتم و دوباره در آن حالت گیجی و منگی بودم. برای همین است که گفتن از پنجشنبه‌ها را دوست ندارم، چون بیشترش به این حالت منگی می‌گذرد.

    به دنبال چیزهای آشنا بودم. بعد از مدت‌ها به کانال فهیم عطار سر زدم و یادداشت‌های آخرش را خاندم. در آخری نوشته بود از عاشق شدنش در تونل کندوان. فکر کنم آن‌موقع هم، آره، شرایط جنگی بود. عاشق بودن در جنگ خیلی حال می‌دهد. آدم را آرام می‌کند و باعث می‌شود لذت ببرید از هم و اندکی میل به زندگی بیشتر می‌شود. که می‌ارزد، ولی فقط همین نیست و کلی بگایی هم دارد. باید بپرسم رمانی هست که درباره‌ی عشق زمان جنگ باشد. از این کلاسیک‌ها.

    یکی از چیزهای آشنای من چه بود؟ نویسنده‌ساز، که کنکل شد و در این شرایط سخت گذشت اما با بچز شروع کردیم به نوشتن و خواندن. فائزو و نصیرو. ندا رفته بود عروسی دوستش ک فقط با دست می‌توانیم بین خودمان بفهمیم کدام دوستش.

    چه بودن خوبی. نوشتم، خاندم، نقاشی کشیدم، حرف زدیم، از کتاب گفتیم. من که دارم هیچ بخشی از ما بد نیست را می‌خانم و فرض کن بقیه غرق نوشتن و خاندن، من به تمرین‌ها می‌رسم چشم‌بندم را می‌زنم و پتو را می‌کشم و می‌روم توی تمرین. ایح ایح ایح.
    از تجربه‌ام برای فائزه می‌گفتم و تجربه‌ی امروز خیلی وجدآور بود.

    بعد هم شام و الان هم دارم بیهوش می‌روم از لالا.

  74. ۵/۷/۳۰
    پنجشنبه

    دلم
    سه صبح، ساحل با موزیکِ دریا، همراهِ ماسه‌ها لش کردن
    رو می‌خواد.

    یا
    گرگ‌ومیشِ جنگل‌های گیلان و ماچ گرفتن از وینستون

    یا
    حرارتِ آتیش و گرمای الکل تو دلِ سرمای کویر

    اما تنها گردوغبار مشهد لعنتی نصیبم می‌شه.

    دیگر برایتان بگویم،
    عروسی گرفتم از دیار هلند، با لباسی خاکستری و شیارهای زرد و گاهاً سفید. بسیار بسیار، دختری وحشی‌ست.
    ایرج نامش گذاشتم.

  75. ۴:۰۰ سلام صبح بخیر
    ۴:۴۵ آشنایی
    ۶:۰۲ گپ و گفت از صنعت و هوشواره و مملکت و… بابت باز شدن یخ‌ها
    ۶:۳۵ نصب هوشواره‌ی چینی Z AI به دلیل تحریم‌های خصمانه‌ی دول اجنبی
    ۷:۱۲ زمین دارد خوشگل می‌شود
    ۷:۱۶ مه دره و تپه‌ها
    ۷:۲۰ موهای سبزآبی ایران را دوست دارم.
    ۷:۵۱ شروع درخت‌ها
    ۹:۱۶ کوه‌ها ابربازی می‌کنند، یا ابرها کوه‌بازی؟
    ۱۰:۳۵ باز شدن یخ‌های جمعی
    ۱۱:۰۰ بوی اشپل ماهی، بوی سیر ترشی، بوی سبزی تازه ۱۲:۰۰ پیرمرد چشم سبز شعر خاند
    ۱۳:۳۲ از اشپل ماهی و دَلار سردی‌ام شده بود. پول سه حبه خرما را هرچه التماس کردم نگرفت. روحم تازه شد.
    ۱۸:۴۰ بازی و خنده
    ۱۸:۵۸ از چی می‌ترسی؟ شروعش کن.
    ۲۰:۰۰ خنده و موزیک زنده تا شام و…
    سپاسگزار بودنم.

  76. حلزون گوگولی است چقدر

    فقط خوانده‌ام امروز. خواندن محتاج‌ترم می‌کند. به واژه‌ها می‌آویزم. خودم را واژه می‌بینم. گم می‌شوم. واژه می‌شوم. می‌نشینم میان سطرهای از من کلافه.
    یکی از پاراگراف‌ها از کتاب مرداب روح را هشت‌بار می‌خوانم. نافهم نیست. فلسفه هم ندارد. اما قلاب مغزم نمی‌شود. هیچ‌کدام از روزنه‌های ادراکم در را به‌رویش نمی‌گشاید. چشم‌هایم از بر می‌خواندشان و آنها کلافه، من را فریاد می‌زنند. نمی‌دانستم از تکرار خوانش، واژه‌ها را گیج می‌کنم. شبیه گازدادن ماشینی‌ست که تا خیز برمی‌دارد راه‌ بیفتد، پدال ترمز را بفشاری.
    کوتاه می‌آیم و اجازه می‌دهم پاراگرافِ کلافه کمی نفس بکشد. و من محتاج‌تر از قبل و بی‌نفس.
    خواندن با من چه می‌کند؟ نخوانم، کلافه‌ام. بخوانم واژه‌ها را کلافه می‌کنم.
    خودم را میان کتاب‌ها و فرهنگ‌نامه‌ها پنهان می‌کنم. شاید رنگ و بوی‌شان دریچه‌های مغزم را از خشکی درآورد. یا شاید دل‌شان به حالم بسوزد و نشد کنند در من. افاقه نمی‌کند. نه دلی می‌سوزد و نه ادراکی نشد می‌کند.

    واقعیت من همین‌ست. می‌خوانم و تشنه‌تر برمی‌گردم. تا برمی‌گردم وسواس برم می‌دارد که چه خواندی؟ بگو. تعریف کن. گفتنم نمی‌آید. مغزم راه نمی‌دهد تا تعریف کنم. امر به برگشت می‌کند. به کتاب برمی‌گردم. دوباره ورق می‌زنم. دوباره و دوباره. کار پیش نمی‌رود. کتاب از دستم نمیفتد. من اما میفتم از چشم‌هایش.

    https://t.me/manesehchtgrh

  77. چرا حلزونه اکلیلی و رنگی رنگی نشده؟ حالش خوب نی؟ این روزا حال هیچکی خوب نیست.
    زمان کشدار شده و نمی‌گذره. هوا خیلی سرده. برم شب نشینی، تا خوب شم. اونم نه هر جایی. پیش آدم‌های حال خوب اطرافم که تعدادشون خیلی کمه.
    آزاد‌نویسی.
    یه کوچولو خواندن شب هول.
    کتاب با شما نبودم.

  78. ٣٠ مهر
    امروز نویسنده ساز برگزار نشد و در این فکر بودم استاد حالش خوبه؟
    امیدوارم خوب باشن.
    اخیرا به این پی بردم چقدر حواس پرت هستم پس باید حواس جمع باشم.
    فهمیدم از آدمایی که جا به جا دلسوزی می‌کنند چقدر بدم میاد.
    نوش دارو چه فایده داره، جناب محترم؟
    امروز دلتنگ نبودم. خداروشکر.
    کمی بیشتر باید درس های دانشگاه را بخوانم. البته امروز روانشناسی تربیتی خواندم. توضیحات مفاهیم بود به جای مفیدات لذا توضیح نمی دهم.
    اولین روز گفتارم را در کانال هوا کردم.
    احساس می‌کنم شخصیت ام هنوز جنینی است که قلبش هم تشکیل نشده اما من دوست اش دارم هرچند که بعضی ها با تنفر به او نگاه کنند.
    این روز ها رمان هایم روی دست مانده و رها شده اند. این انگور کردن شان ،روحم را متلاطم می کند.
    شوق نویسندگی خلاق جدید را دارم. ایکاش شرایط اوکی باشه و این ماه از دستش ندم.
    امروز توانستم خودم باشم و بعد از مدت ها، به شخصی بگویم چقدر از بعضی رفتار هایش ناراحتم.
    گمان می‌کنم اولین ضربان های شخصیت ام را می شنوم. :’)

  79. بدنم چند روز است مقاومت می‌کند تا ساعت ۹ و نیم و زودتر از آن هیچ‌جوره بیدار نمی‌شود. شانس من کاش ۸ و نیم بود حداقل. حالا خودم هر چی تلاش می‌کنم برای ساعت‌های دیگر عادت نمی‌شود ها. اما الان گیر داده به ۹ و نیم.

    بلند شدم و دیگر بدوبدو کارهای صبح را کردم و ساعت ۱۱ نشستم پای درس.

    نیم ساعتی خواندم که سایت خراب شد. گیر کرد. هر چیزی را می‌زدم هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. با اینترنت‌های مختلف و حساب‌های مختلف و لپتاپ‌های مختلف و مرورگرهای مختلف هم هیچ جوره کار نکرد.

    دیدم نزدیک یک ساعت است درگیرم. بی‌خیال شدم. رفتم سراغ کار دیگری و بعدش هم ناهار آماده کردیم و خوردیم و بعد دوباره نشستم پای کار.

    حس کردم خیلی غذا خورده‌ام و دارم می‌ترکم. حوصله‌ی درس نداشتم. ولی ادامه دادم. حالم که بهتر شد سکسکه‌ام گرفت. حالا بیا این را درست کن. رفتم آب خوردم و خوب شد و خب بعد از این همه آب خوردن چه می‌شود؟ آفرین. مرحله‌ی بعدی دستشویی بود. یک ساعتی خواندم و خوابم گرفت. بابا من که تا ۹ و نیم خوابیدم، دیشب هم که زود خوابیدم. باز هم خواب؟

    گفتم نه، عمراً بخوابم. ولی خب من چه کاره‌ام؟ چند دقیقه بعد پریدم از خواب و دیدم هیچی از جمله‌هایی که روبرویم در لپتاپ است نمی‌فهمم.

    ساعت گذاشتم که ده دقیقه بخوابم. دو سه دقیقه بعدش داداش آمد. گفته بودم بیاید ببینم می‌تواند مشکل خرابی این سایت را درست کند. شاید کاری باید کرد که بلد نیستم. او هم دید و چیزی به ذهنش نرسید و گفتیم شاید این سایت را هم برای ما بستند.

    بعد از آن نشستم پای یک کار دیگر تا شب‌. امشب هم زود می‌خوابم. بدن عزیزم، لطفاً بی‌خیال ۹ و نیم شو.

    https://t.me/f_mahmudpur

  80. امروز در جواب کسی به شوخی نوشتم: «گر صبر کنی ز حلوا، غوره سازی».
    پدر که ضرب‌المثل برعکس‌شده را دید طاقت نیاورد و نسخه‌ی صحیحش را فرستاد.
    اما من فقط می‌خواستم با یک بازی کوچک زبانی، تأکید جمله را بیشتر کنم.
    به نظر جالب می‌آید هر از گاهی این حرکت را انجام دادن.
    یک یادداشت در همین مورد نوشتم و توی کانال گذاشتم.
    پیاده روی و کلمه‌ی سال هم سر جای خودشان بودند امروز یعنی تا حدی جلو رفتیم با هم.
    سر جمع و با کمی ارفاق ده را می‌گیرم تا این ساعت.

    آدرس کانالم در تلگرام
    https://t.me/tarqim1

  81. سال واژه: پذیرش
    روز استراحت بود، حسابی خوابیدم.
    صبحانه را در وعده ی نهار خوردم. به گربه هایم رسیدگی کردم.
    سوپ سبزیجات و مرغ آماده کردم.
    بلخره خانه را حسابی تمیز کردم، با داشتن دو گربه پروژه ای است برای خود.
    به وبینار پیوستم، وبینار تشکیل نشد.
    در نهایت لباس ها را شستم.
    حالا در یک خانه ی تمیز سوپ جا افتاده را در وعده ی شام به همراه لقمه ای نان و پنیر به علاوی سبزی تازه، خوردم.
    اصلن سوپ بایستی همین قدر جا افتاده و لذیذ باشد. این را حمل بر خودستایی نگذارید. هر بار نیمی از قابلمه ی سوپ را به مهری جان( همسایه ی عزیز) تقدیم می کنم، ایشان هم با من هم عقیده است.
    با وجود خستگی، غذای گربه های بیرون را پخش کردم، دیدن سیر شدن آنها خستگی را برطرف می کند.
    کمی با تافی بازی کردم، اکنون کنار دست من خوابیده است.
    قبل از چیره شدن اثر قرص، ردی از خود در گزارش نیک بر جای گذاشتم.

  82. به نام هو
    صبح بچه هام رفتن خونه مادربزرگشون برای رفتنشون لحظه شماری میکردم.
    ۲ همجین که رفتن یه کم سریال دیدم و بعد هم بی وقت خوابیدم.
    ۳ بیدار که شدم از گرستگی دلم ضعف می رفت یه تخم مرغ نیمرو خوردم و نشستم پشت میز تا رمانم رو ادامه بدم
    ۴ باخودم قرارگذاشته بودم یه روز بچه هام نبودن برم بولینگ حوصله ام نذاشت.البته بی پولی هم موثر بود.
    ۵ رفتم یه کم خرت و پرت از سوپر خریدم برگشتم خونه و دوباره خوندم و نوشتم.
    ۶ الان شبه هنوز دارم می ندیسم و منی که تمام روز را کار میکنم دارم الان اینقدر واسم سخته که بوسیله فتو سنتز گرسنگی ام رو برطرف میکنم و حال رفتن به اشپزخانه رو ندارم.
    ۷ میخوام فیلم طوطی زمان شاه رو تمام کنم.
    ۸ به کم خبر از یوتیوب گوش میدم.
    ۹ وبینار نویسنده ساز نبود.خوشحال شدم چونکه فقط میخواستم بندیسم.
    شب همگی خوش

  83. امروز از آن روزهاست که دوست دارم قاب کنم، بزنم دیوار. نه برای پربهرگی. فقط فانتزیِ دیگر روزهایم است.
    دیشب هشت خابیدم. دو بیدار شدم. در سکوت نوشتم و خاندم. نشستم به سابیدن اتاق و پادکست گوش‌کنی. هیچ‌کس نبود. تا سه ساعت. می‌خاستم طراحی کنم، حالش نیامد.
    ساعت شش همه از خانه بیرون زده بودند. نشستم پشت چرخ خیاطی کردم. از قاجار پادکست گوشیدم. درباره شکل‌گیری باب و بهاییت.

    رفتم کلاس. من بودم و استاد. عاشق کلاسش هستم اما جلسه آخر بود. خاطره خوشی از او در ذهنم مانده. ترکیبی از ادب، مهارت، جسارت و باملاحظه‌گری. بهم یاد داد آدم در حالی که جسور است و نمی‌گذارد حقش اجحاف شود، رعایتت را هم می‌کند.

    آخرش داشتم بیهوش می‌شدم. اسنپ گرفتم برگشتم خانه و سک ساعتی خابیدم. باز بیدار و سردرد. بعضی روتین‌ها در عین جذابیت به بدن نمی‌سازند. باز هم عاشقش هستم.‌ صبح کارهای مهم و عصر کارهای لازم.
    با سردرد رفتم پارچه فروشی و آستری خریدم برای ژوژمان. تازه هنوز پارچه‌ی شلوار مانده است.

    حالا هم می‌خاهم بخابم.
    راستی نوکی به کتاب اتوپیا زدم. خیلی رسمی شروع شده. هنوز نمی‌دانم چگونه است.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  84. هرمیوه‌ای فصلی دارد و اول نوبر است آخر هم به کهنگی می‌رسد. امروز مقدار انگور خریدم میوه‌ی مورد علاقه‌ام و بسیار دوست داشتنی و محصولاتی که از آن بدست می‌آید گسترده است. سرکه، شیره، مویز، کشمش، سایه‌خشک، نوعی کشمش قلمی سبز است که در سایه خشک می‌شود تا رنگ سبزش حفظ شود و بعضی با موادی مثل تیزاب آن را خشک می‌کنند و سبزی‌اش هم می‌ماند. اما خاصیتش کم است. و آن نوشابه‌ی معروف منفور هم از انگور درست می‌شود که همانا شراب است. اما من به خوردن انگور و کشمش اکتفا می‌کنم. امروز نمره‌ام هشت است. داستان صوتی افسانه و افسون ازمحمد علی اسلامی ندوشن را به پایان رساندم. پیاده‌روی رفتم و حظ کردم. به کلاس داستان نویسی برای کودکان رفتم. وبینار تشکیل نشد و نیم ساعت نوشتم و یادداشت روزانه در کانالم گذاشتم. کتاب بیگانه ساتر را چند صفحه‌ای خواندم. از خوردن همان انگوری که خریدم با خانواده لذت بردم. و بیاد گذشتگان و پدر و مادرم فاتحه‌ای نثار کردم و یادی از شعر حافظ کردم
    فاتحه‌ای چو آمَدی بَر سَر خَسته‌ای بخوان
    لَب بُگُشا که می‌دَهَد لَعلِ لَبَت به مُرده جان
    آن که به پُرسش آمَد و فاتحه خواند و می‌رَوَد
    گو نَفَسی که روح را می‌کُنَم از پِیَش رَوان
    به دخترم زنگ زدم و با او که در قاره‌ای دیگر است حرف زدم و بعد از تمام شدن حرفهایمان و خداحافظی بی‌قراری و دلتنگی‌ام شروع شد. آدرس کانال تلگرامی مهرابی 👇
    https://t.me/notetoday1

  85. چند روزی هست که گزارش نیک ننوشته ام، اینقدر که این هفته دعوا کردم، قبلا همیشه گذشت میکردم و سکوت اما الان دیگه نمیتونم دورویی و وقاحت آدمها را تحمل کنم شاید طرفیتم برای تحمل کم شده. همیشه هم نباید خوب بود، گاهی خوب بودن با احمق بودن برابری می‌کند این هم شرایط این روزها هاست که همه می‌خواهند بی هیچ ملاحظه ای از هم بالا بروند. کاش میتوانستم برای دلم کاری کنم، امشب بعد از حدود یکماه خطاطی و تمرین را شروع کردم اگر بتوانم هنر را به جایی برسانم شاید دیگر به رشته تخصصی خودم برای کسب درآمد ادامه ندهم، اینقدر که گذشتم شاید از رشته تحصیلی و تخصصم هم بگذرم.
    روزهایی که نمینویسم بیقرار میشوم حتی اگر ورزش کنم یا پیاده روی روزانه داشته باشم، وقتی نمینویسم انگار حسهایم درونم گم می‌شوند. کاش میتوانستم در هفته خستگی کمتری تجربه کنم تا بتوانم وقت بیشتری برای هنر بگذارم. گاهی که بیرون میروم برای پیاده روی میبینم که چقدر از آدمها و زندگی فاصله دارم با اینکه در اجتماع کار میکنم و روزمره با آدم‌های زیادی در ارتباطم اما باز هم این فاصله و دوری از زندگی و آدمها را تجربه میکنم شاید هم به خاطر این است که هیچ صمیمیت و ارتباط درستی را تجربه نمیکنم، با اینکه در روز تمام تلاشم را میکنم که کمک رسان باشم. نمی‌دانم چطور برای تغییر این حالت کاری بکنم.به هر حال هنر کمی حالم را بهتر می‌کند. امروزم را با ورزش شروع کردم، بعد پیاده روی. به خانه که آمدم پای دردلهای همیشگی مادرم نشستم. پاهایش خیلی درد دارد باید کاری برایش بکنم، این هفته احتمالا برنامه درمانی یا ورزشی برایش پیدا میکنم، بعد از ظهر باهم خرید رفتیم، کم طاقت شده است، زود خسته می‌شود. این روزها جو دیسپنزا گوش میدهم هنوز هم با فهم مطالبش مشکل دارم.شب ادامه رمان ساده دل فلوبر را میخوانم.

  86. گزارش نیک ۵۹

    با آزادنویسی مفصلی روز را آغازیدم.
    امروز تمرکزم بیشتر روی خواندن بود تا نوشتن.
    جسته‌وگریخته از «کامو» خواندم. کانال تلگرامم را با تکه‌ای از کتاب «مرگ خوش» که خیلی دوست داشتم، به‌روز کردم.
    دو داستان کوتاه از «صادق هدایت» خواندم. کم‌کم میتوانم با قاطعیت بگویم نویسنده‌ی فارسی‌زبان موردعلاقه‌ام، اوست.
    ورزش کردم.
    گامیدم.
    با «تاکسیدو» بازی کردم.
    با تمرین «کارگاه شعر» درگیر شدم.
    تمرین «کارگاه خودواژه» را ادامه دادم. تا پایان شب ویرایش و ثبتش می‌کنم.
    ورزش کردم.
    به سراغ «یوسا» رفتم.
    بعد از ثبت گزارش نیک با «یوسا» ادامه می‌دهم.
    شب هم سریال و کمی آزادنویسی و ثبت تمرین.
    امروز بهتر از چند روز اخیر کارهایم را انجام دادم و خوش‌حالم.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad
    نمره‌ی امروز: ۸/۵ از ۱۰

  87. کارهای زیادی انجام دادم. طبق برنامه پیش رفتم. ورزش و مرتب کردن اتاق و کمد و یادگیری مهارت جدید. صفحات صبحگاهی را هم نوشتم. وقت هم اضافه آوردم. پومودورها خیلی موثر بودند.
    قرار بود با دوستی به منزل دوست دیگری برویم که نشد.
    دوست داشتم امروز یک برنامه طبیعت‌گردی داشته باشم که نشد.
    برای دیدن تاتر هم نتونستم هماهنگ کنم و آن هم نشد.
    وبینار امروز هم برگزار نشد.
    ولی کارهای عقب‌افتاده انجام شد.
    اگر بخاهم به امروزم نمره بدهم، 9 از 10 می‌دهم.

  88. ــ نوشتن بازی‌ست، قلم و کاغذ اسباب‌بازی.
    ــ یک قلم هیچوقت یک مسیر را دوبار طی نمی‌کند.
    ــ نوشتن راه را به من نشان خاهد داد.

    https://t.me/Mohammadfaty2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *