«رازِ عشق بزرگتر از رازِ مرگ است.»
-اسکار وایلد
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، لینک آن را هنگام ثبت کامنت، به شکل زیر، در قاب «وبسایت» ثبت کنید:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

81 پاسخ
شفیقجان سلام. راستش از آنجایی که تو هم رفیقی و هم شفیع، گفتم بهتر است که این دو کلمه را با هم ترکیب کنم و خیلی خلاصه بگویم «شفیق». چند روزی است که استاد شاهین توی گزارش نیکهایش دارد به افشیننامی نامه مینویسد و کرمِ نامهنویسی توی گزارش نیک را در فکر ما هم انداخته و من که نمیدانستم باید دقیقا برای کدام دیوانهای نامه بنویسم و هرچه هم گشتم نبود نگرد نیست، تصمیم گرفتم که به تو بنویسم. تویی که شاید زیاد هم واقعی نباشی و فقط توی همینجا یا جاهای دیگرِ زندگیام که واقعی نیست باشی. اما به نظرت گزارش نیک واقعی نیست؟ به نظر من هست. میبینی؟ توی این نوع نوشتهها آدم باید هم خودش بپرسد و هم خودش جواب بدهد. چون کسی که برایش داری نامه مینویسی حداقل فعلا اینجا نیست. و از آنجا که من هنوز هم درگیرِ رنجِ ابهامم و دلم میخواهد زود به جواب برسم خودم به خودم جواب میدهم. البته همیشه هم جوابهایی که خودم به خودم میدهم خوب و منطقی و قانعکننده نیست و بعضی وقتها یعنی بیشتر وقتها مرا تالاپی میاندازند توی چالههای هوایی. یعنی چالههای اشتباه؛ و کلی دردم میآید.
داشتم میگفتم. من درگیر رنج ابهامم. واقعا تحملش زیادی سخت است. مثلا تحملِ ندانستنِ هوای مزخرف و آلوده و چرت در ساعت پنج و نیم صبح را چگونه میشود تحمل کرد و دیوانه نشد؟ یا ندانستنِ علتِ این که امروز نت خیلی بیخود و پرت و بهدردنخور بود را؟ سرِ وبیکارِ سرزبان که حسابی کفری شدم از دستش. هی پرت میشدم بیرون و باید کلی ناز میکشیدم تا بگذارد وارد شوم.
امروز توی سرزبان نقشهی راهی را الهه ترسیم کرد که قرار است تا تهِ سال برویمش. «زبانِ فکر». بعدش هم نویسندهساز بود و کرمِ نامهنگاری، نه اصلا از این کلمه خوشم نیامد. دوباره مینویسمش: کرمِ نامهنویسی. این بهتر است. واقعا نمیدانم چرا بعضیها هی میخواهند کلمههای قلنبه استعمال کنند و بگویند که مثلا خیلی باکلاس و باسوادند. توی نویسندهساز استاد شاهین کلی نامه برایمان خواند از نویسندههای مختلف و و کرمِ نامهنویسی در ما فعال شد. من که همیشه نامه دوستداشتم و گاهی هم نوشتهام؛ اما تا حالا کسی نامههام را نخوانده و این اولینبار است که دارم از این غلطها میکنم و نامهای مینویسم که شاید تو بخوانیاش. شاید هم بچههای گزارش نیک. و شاید هم خودِ استاد شاهین. که کاش نخواند و دستم رو نشود. اصلا مهم نیست. من مینویسم به این امید که کسی نخواند. این را کاملا جدی میگویم. راستی دقت کردی که امشب دارم با زبان رسمی و معیار مینویسم؟ مثلا همین «مثلا» را برعکس شبهای قبل «مثلن» نمینویسم؟ خُب دلم اینطوری خواسته و شاید فردا جور دیگری بخواهد. تو که میدانی. من همیشه از دلم پیروی میکنم. و همین هم حسابی کار دستم داده توی این سالها. گاهی هم به دلِ بدبختم کلی فحش هدیه میدهم به خاطر این همه محبتش در هدایتم به سمتِ چالههای هوایی.
راستش دارم خسته میشوم. از این که باید بنویسم و دلم میخواهد بنویسم ولی حال ندارم و به جایش کلی بهانه دارم برای ننوشتن. نمیفهمم چرا همیشه بهانه برای انجامندادنِ یک کار بیشتر است از بهانه برای انجامدادنش. تو اگر روزی جایی فهمیدی، بیزحمت بیا به منم بگو.
امروز قبل از سرزبان داشتم فیلم دوره آموزشی زبان ترکی میدیدم. زبانهای جدید همیشه نوشتن و خواندنشان آسانتر است از گفتنشان. به خصوص زبان ترکی. باید وقتی بیشتر یادگرفتم ترکی فکرکردن را هم بیاموزم. و به ساختارِ زبانیِ زبان و فکر در زبان ترکی برسم. خودم که نفهمیدم چی گفتم. تو اگر روزی جایی فهمیدی، بیزحمت بیا به منم بگو.
دیشب بعد از این که گزارش نیکم را فرستادم که اصلا هم شبیه گزارش نیک نبود و اصلا هم مهم نیست که شبیه گزارش نیک نبود چون دیروز سرم خیلی شلوغ بود و من تند نوشتم و بعدش هم دستم خورد روی دکمهی ارسال و گزارشم خودش با پای خودش رفت و چونِ دوم هم این که انقدر همهچیز پیچیده است که من فقط «رنجِ ابهام»ش را میفهمم و توی همهی افکارم و رفتارم و گفتارم و نوشتارم این «داد از رنجِ ابهام» موج میزند، …….
دیشب بعد از این که گزارش نیکم را فرستادم، نشستم که یک سؤالی از چتجیپیتی بپرسم و بحث طولانی شد. و من به این نتیجه رسیدم که اگر میخواهی با کسی بحث کنی، با آدمها نه. همین چتجیپیتی گزینهی مناسبترین است. به خصوص توی بحثهای مهم و داغ فرهنگی هنری اجتماعی سیاسی اقتصادی و کوفت. چون:
1 هیچوقت با قطعیت صحبت نمیکند و به آدم یادآوری میکند که هیچ کجای دنیا توی لباسِ قطعیت جا نمیشود و نمیشود به ظواهرِ قطعیساز که توش پر است از بیقطعیتی اعتماد کرد.
2 چون خیلی همیشه حرفهاش تکراری است و هی یک جمله را تکرار میکند. 3 چون هی به آدم روحیه میدهد الکی و بیخودی.
و یک چیز دیگر هم بگویم: قبلترها دو ساعت تلاش میکردم که دوسه خط بنویسم. حالا اما دوسه صفحه مینویسم اما فقط دوسه خطش را میشود خواند. بقیهاش is چرت and پرت. من که نمیفهمم چرا. اگه مامان اینجا بود میگفت
تو هیچوقت نمیتونی شبیه آدم رفتار کنی و خل نباشی.
ولی تو اگر تو روزی جایی فهمیدی که چرا، بیزحمت بیا به منم بگو.
راستی این جمله را امروز به مرضیه گفتم و احتمالا فردا به نوههام به عنوان نصیحت: خر بزنی خر میشی. پس خر نزن که خر نشی.
با تشکر. ایزی ایزی تامام تامام.
روز بدی بود. نمیدانم شاید هم متوسط. قدیمها توان بیشتری دربرابر اضطراب و استرس داشتم. حالا کمترین مقداری از ایندو از پا درم میآورد. صبح به همان منوال همیشگی گذشت، آزادنویسیام را دوست داشتم اما نمیدانم در مورد چه چیزهایی بود. یعنی یادم نمیآید. درس خواندم تا ظهر و ناهار و دوباره درس تا عصر. عصرم شعرآلود بود. هرروز بیشتر از منزوی میخوانم و شیفتگیام بیشتر میشود. بیتی که امروز بیشتر از همه دوستش داشتم این بود: «سایهای از خویش بر دیوار پیدا کردهام
فصل تنهایی سر آمد یار پیدا کردهام»
کتاب خواندم و کمی به مامان توی کارهای خانه کمک کردم. رخدادک بچههای مدرسه را هم خواندم و لذت بردم. چند روز است میخواهم بروم تمرینجا، هی یادم میرود، امیدوارم فردا مفتخر شوم به حضور.
چیز دیگری ندارد امروزم. پس با این مصراع از حسین منزوی: «بسا شبا که به دیدار دور رفت دلم» و با دلتنگیی که چنگ به عمق جانم میزند، میروم که بکوشم به خواب.
۲۶ مهر| شمارهی بیست و سوم
گزارش نیک
امروز را اجازه دادم بیشتر در زیر پتو بمانم. چون لیاقتش را داشتم. و لذتش را هم بردم.
تمرین کلاس نویسندگی را نوشتم. و در طول نوشتن، سانسورکننده درون صدایش قطع نمیشد. اما قدرت یادگیری با آن نور خیرهکنندهاش، چشمهای سانسورکنندهی لجنِ زشت را کور کرد و بدوبدو رفت در غارش.
خب آخه عزیزِ من، تا چیزی ننویسی، چه چیزی قرار است بهتر شود؟ این جمله که «ما همه در حال یادگیری هستیم» یکی از آرامشبخشترین حرفهاییست که شنیدهام. تیر خلاصیست به سانسورکننده درونم. پس زندهباد لذت یادگیری!
با یک فنجان اسپرسو به استقبال نویسندهساز میروم. باانرژیام و از سردرد خبری نیست. به شنیدن صدای استاد و روزانه حرفزدن درباره نوشتن و کتاب و ادبیات عادت کردهام. شاید هم معتاد. چقدر خوشبختم که این جمع را پیدا کردهام. همهاش از عشق استاد به کارش میآید. مدتیست از گرافیک دور شدهام. از عکاسی هم. به این فکر کردم ایکاش همچین جمعی در حوزه گرافیک و عکاسی و هنر در کل، وجود داشت. شاید خودم دستبهکار بشوم.
تا کلاس نویسندگی خلاق شروع شود، برنامه جدید ترم ورزش را طراحی میکنم و برای بچهها میفرستم. خلاقیتم گل میکند و عکسم را ادیتی متفاوت میکنم. کاری که مدتهاست به تعویق میانداختم. برای سینشین فرستادم و او هم دوستش داشت. خوراک نوشتن بهم میدهد. خیلی وقت است برای عکسهایم ننوشتم. فردا رویش کار میکنم و در صفحهم هوا میکنم. خوشحالم موج خلاقیت آمده سراغم. تا گرم شدهام ادیتهایی دیگری هم با عکس سینشین امتحان میکنم. یادم رفته بود چقدر بازی با عکسها را دوست دارم.
کلاس شروع میشود. درس امروز درباره گونههای زبانی بود. گونه معیار، کهن، شاعرانه و غیره. کلاس تمام میشود و من در ادامهی ذوق تازه بالا آمده، پینترست گردی میکنم، خوراک بصری نوش جان میکنم و ایده ذخیره میکنم برای بعدا. کاش این حال دائمی باشد.
فاطمه شَبِّه
۲۶ مهر
فکر کردم که این نامه را خطاب به چهکسی بنویسم، اما سرانجام به این نتیجه رسیدم که به تو بنویسم. با وجودی که میدانم نامهام بیجواب میماند.
پس به تو مینویسم بابا.
سلام، ما چرا هیچوقت با هم حرف نمیزدیم؟ خب راستش من با هیچکدامتان از روزم نگفتم و نمیگویم. یعنی هیچوقت نپرسیدید که بگویم.
بگذریم، حالا این نامه را برای تو مینویسم. خاستی بخان نخاستی هم بیَندازش گوشهای. آنجا گوشه دارید؟ مثلن گوشهی دنج.
دِیوید (نام پدرم داود بود و من گاهی او را دیوید صدا میکردم) امروز بیشتر خابیدم و سر فرصت صبحانه و قهوه زدم. البته حواسم نمیدانم کجا بود و نزدیک بود قهوهساز را به چُخ بدهم.
بعدش رفتم سر کار و امروز لابهلای کار درمورد محتوای صوتیام که سهشنبه میخاهم ضبط کنم فکرکردم و مطلب خاندم و گوشدادم.
تا موقع نویسندهساز بر همین مِنوال گذشت. من نمیدانم چرا تا من این هندزفری را در گوشِ مبارک فرو میکنم و میروم وبینار یکهو همه با من کار دارند.
بابا این روزها دارم این مصرع را زندگی میکنم «هرچه تبر زدی مرا زخم نشد جوانه شد». دلم از رفتار چند نفری گرفته. این سوال همیشه برایم بدون جواب میماند به گمانم. چرا آدمها خوبی را با حماقت اشتباه میگیرند؟ اتفاقن من خووب بلدم بد باشم اما هرگز نخاستم انتخابم باشد. هعی بگذریم دیوید.
از خودِ توام شاکی هستمهاا. بگویمت. فکر نکن خودت شامل لیست بدها نیستی. کجایی مرد؟
خانه که آمدم قهوهی جدیدی را تست کردم. عاطفه راست میگوید «دیگر چیزها مثل قبل مزه نمیدهند». اینهم معمولی بود و خیلی تلخ.
بعد از قهوه نشستم به نوشتن. سعیکردم مطالب روزگفتارم را منسجم کنم. وقتی مینویسمشان در ذهنم هم منسجمتر جا میگیرند.
عصری داشتم فکر میکردم که دلم میخاهد با چند زن روسپی صحبت کنم. الان رفتم معنی «روسپی» را جستجو کردم و دیدم اصلن معانی زیبایی ندارند. البته که اینکار، کار پسندیدهای نیست شاید؛ اما «جلب، جنده، خودفروش، زانیه، زناکار، غر، فاحشه، قحبه، لکاته، معروفه، نامستور، هرجایی» زیادی از بالا به پایین نگاه کردن است. من همیشه فکر میکنم ما هرگز اجازهی قضاوت کسی را نداریم چون ما هرگز او نبودهایم. در نزدیکترین حالت در وضعیتی شبیه دیگری میتوانیم باشیم، اما هرگز ما دقیقن آن دیگری نمیتوانیم باشیم.
آری خلاصه، دلم خاست با چندتاشان همصحبت شوم و ببینم چه احساساتی را تجربه میکنند؟ تابهحال عاشق مشتریشان شدهاند؟ اولینباری که تصمیم به این کار گرفتند را یادشان است؟ اصلن تصمیم گرفتند یا به اجبار بوده؟ در زمان سکس لذت هم میبرند؟ بدترین وضعیتی که تابهحال درش بودهاند، چه بوده است؟ اگر زندگیشان به اینجا نمیرسید، دوست داشتند چه مسیری را طی کنند؟ تابهحال کتاب خاندهاند؟ چقدر سواد دارند؟ وقت تنهایی و غصه چه آهنگی را زمزمه میکنند؟ تنهایی برایشان چه معنایی دارد؟ و … یکعالمه سوال دیگر. اما هم نمیدانم کجا میشود پیدایشان کرد. هم راستش اگر جای پرتی باشد، میترسم تنهایی بروم.
نمیدانم چه شد که این افکار در سرم افتاد. شاید هم میدانم، احتمالن به خاطر «در چنگال شب» است. اسم کتاب است. خیلی جالب است. نویسنده یک عالمه کلمه را بهجا و درست و موزون و مرتبط، به شکلی هنرمندانه در روایتش استفاده نموده؛ یا شاید خودِ این واژهها روایتش را شکل دادهاند. بههرحال، دیشب چند صفحهای خاندم، امشب هم چند صفحهای دیگر ازش را خاندم. در داستان خاله فریده گفته بود: «تو این زمونه، غم و غصه و افسوس فراوونه، روزگارِ حکومتِ دیوِ تاریکییه، پس برای مبارزه، اولین کار اینه که غم رو ول کنیم و شاد باشیم. نباید تحت هیچ شرایطی وا داد. باید سربلند بود»
در ادامه راوی میگوید: «همیشه با خودم میگفتم کاش میشد مثل خاله فریده باشم، یا مثل دکتر صحبت که همیشه میخندید.» باید بگویم من هم راویجان، من هم.
چون از کتاب خوشم آمده، مخصوصن از حیث نوع روایت و زبان، دلم نمیخاهد تندتند بخانمش؛ پس بساطش را جمع کردم و کمی در یوتیوب ویدئو دیدم. یکی از ویدئوهای جالب، واکسزدن کفش بود. درنوع خودش هنری است. کفشی کثیف و داغان را کرد نوِ نو.
بعدش فکر کردم که دلم ادامهی کدام کتاب را میخاهد، که «خسرو خوبان» رخ نمایید. «جنون»، این جنون، این خیال که به جنون میزند تا کجا دیوانهوار ادامه میدهد؟ این تصویرها که «بهرام» کابوس مینامدشان و «اسکندر» سفر، از کجا و چطور به ذهن و دست و قلمت رسید آقای دانشور؟
آقای دانشور که میگویم بابا، اسم نویسندهی کتاب است. خیلی رمان جالب و عجیبیست. در عین اینکه انگار جملات گنگ و پریشانه درکنار هم، داستان را ساختهاند، اما هنرمندانه جملات و زبان راوی همگی با هم در حال روایت چیزی ورای یک روایت ساده است.
این راهم که خاندم چند صفحهای، دیدم که دیگر بس است و چشمانم خستهاند. پس کرکره را پایین کشیدم.
همین. امروز مثل بسیاری روزهای دیگر بود.
چند روزیست به پیادهروی نرفتهام. دلم مسیری جدید میخاهد، از مسیرهای تکراری که حفظمشان خوشم نمیآید.
تو آنجا پیادهروی میکنی؟ دوست چی؟ دوست هم پیدا کردهای؟
فردا هم برایت مینویسم.
شب خوش دیوید. اصلن آنجا شب است یا صبح؟
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
کانال گزارش نیکهایم:
https://t.me/rooodnameh
سالواژه/ فصلواژه: حرکت
فردا امتحان دارم و نیمهی دوم روزم را فقط درس خواندم. صبح تا عصر هم زایشگاه بودیم و خبری نبود. استاد نشست و حرف زد و کنفرانس دادیم و آخر وقت برای یک مادر سزارینی دارو زدیم و درکل همین.
چانه زدیم برای لغو امتحان فردا ولی استاد کوتاه نیامد.
فردا آخرین روز کاراموزی زایشگاه است. دلم از همین الان تنگ میشود. به استاد قول دادیم به مطبش سر بزنیم و با هم در ارتباط بمانیم.
گفت اگر شما مرا فراموش نکنید من دوست خوبتان خواهم ماند. بعد اضافه کرد که معمولا آدمهای زندگیش فراموشش میکنند.
دلم گرفت. توی ذهنم کلی علامت سوال ساخته شد. چرا این حرف را زد؟ یعنی از گذشته زخمی دارد؟ چه کسی زخم زده؟ کسی ترکش کرده؟ اصلا چرا توی این سن و سال مجرد مانده؟
عصر تا رسیدم خوابگاه با همان لباسها توی تختم خزیدم. کل تنم درد میکرد. دراز کشیدن همانا و به خواب رفتن هم همانا.
با صدای بچهها که میخندید و صدام میزدند برخاستم. متعجب بودند که چطور خوابم برده. بدنم بیشتر گرفته بود. چایی خوردیم و جزوهها را برداشتیم و هر کی رفت پی خود.
مریم و طهورا رفتند سالن مطالعه. الهه توی اتاق خودش بود و من هم جزوه به بغل توی سالن راه میرفتم و میخواندم. عادت بدِ بلندخوانی را فقط همینجوری باید هندل کرد.
تا خود شب اتفاقی نیفتاد جز درس و درس.
شب کمی حالم گرفته بود که رفتم توی تخت زینب. توی اسکپلورش چرخیدیم و بهتر شدم. حالا ساعت ۱۲ و نیمِ نیمه شب است. درس را رها کردم به امید مائدههای آسمانیِ سر جلسهی امتحان و قصد خواب دارم. کاش فردا اخلاق استاد سر جا باشد.
https://t.me/ravaanehh
گزارش نیک
مولفههای یک روز مزخرف:
با کجخلقی بیدار میشوم.
حوصلهی هیچکس را ندارم. حتی خودم.
سرلجم خانه را مرتب میکنم.
خرماها را میچینم توی پکها. میسپارمشان تا فصلشیرهگیری.
ناهار کبابسیخ درست میکنم. میانگارم که بدون کمک یارا دومبار است که کباب حرفهای میزنم. اشپزخانهی اشفته اول صبح روان زن خانه را هم اشفته میکند. به دیدن خدا رفتم اول وقت. خوابیدیم مثل اصحاب کهف. زیر دوش یادم افتاد امروز باشگاه دارم. رفتم. برای محبت به روان اشفتهام باید میرفتم. باحال خوب برگشتم. شام رژیمی به یارا دادم و رفتیم درمانگاه نفت. مادر یارا انفولانزا گرفته. هنوز از دستانم بوی وایتکس به مشامم میاید. ظرف شستم به فراوانی. خانه را تمیز تحویل فردا دادم. برای روان ارام خودم. به یارا میگویم که صبح امروز چقدر گریستهام از سربیکاری. پیشنهاد یککار جدید میدهد. گزارش نیک مینویسم و میخوابم. ننوشتهام. نه وبینار رفتهام. قصهی حیدری ناقص مانده. قران نخوانده و نماز قضای نخوانده. یک خروار کار عقبمانده.
بقول کلونتری ما ایندگانیم.
فاطمه بهزادیمقدم
یکشنبه
26 مهر 05
سالواژه: شوق زندگی
تناسخ
در باور سنتی به تناسخ، یک روح ثابت وجود دارد که جاودانه است. یک من. با هر تولد انگار من، لباس کهنه را در میآورد و لباس نو میپوشد. در فلسفهی دارما و آموزشهای اصیل چیزی به نام روح ثابت یا ذات مستقل نیست. من یک توهم است. من از درختی که میبینم، میزی که جلوی من است یا آدمی که کنار من است جدا نیست. با هر تولد انگار شمعی با شعلهی شمعی دیگر روشن میشود. آیا شعلهی شمع دوم عینن شعلهی شمع اول است؟ خیر. چون پارافین شمع و میزان اکسیژنی که به آن میرسد متفاوت است. آیا یک شعلهی کاملن مستقل است؟ خیر. چون روشنایی و حرارتش را از شمع اول میگیرد.
در کانال یوگیباش در یوتیوب ویدئویی دیدم راجع به تفاوت تناسخ و تولد دوباره. همیشه برایم تناسخ جذاب بوده. البته به همان شیوهی سنتی. یکبار یکی از دوستانم عکسی از سفر گروهیشان در طبیعت شمال نشانم داد. همانطور که از زیبایی آنجا تعریف میکردم، روی عکس زوم کرد و به یک جوجه خروس رسید. گفت: «حس میکنم تو زندگیِ قبلیم خروس بودم.» لبخندی زدم و منتظر بودم بگوید کسشر گفته ولی خیلی جدی بود. گوشی را از من گرفت و روی خروس زوم کرد و لحظاتی در ذهنش خروسبازی کرد. بعد از آن هیچ وقت رابطهیمان مثل قبل نشد. من حس دیگری داشتم به تناسخم. خودم را یک شاهزاده میدیدم که افسرده است و بین بیشمار اتاقهای قصر سرگردان است. بارها شده در حین زندگی بسیار معمولیام به خودم آمدم و گفتم چرا در باغم نیستم یا خدمتکارم نمیآید لباس جدیدی برایم بیاورد. و بعد خودم را در ایستگاه اتوبوس دیدم یا در حال پهن کردن لباسهایم روی رختآویز.
صبح دودل بودم برای باشگاه. از شدت بیخابی میخاستم گریه کنم. خودم را جمع کردم و سریع مدیتیشن را شروع کردم. بلافاصله هرزهنویسی و بعد از ده دقیقه غلتبازی راهیِ باشگاه شدم. اگر کوتاه میآمدم پررو میشد.
به خانه آمدم و تا غروب بچهها در دستوپایم میلولیدند. به زحمت و با تاخیر وارد وبینار نویسندهساز شدم. لنا دقین بغلم خاب بود و دستش را دور گردنم انداخته بود. وبینار جذابی بود. رخدادک طولانی و بیخودی نوشتم. لنا خاست بنشیند روی پایم و برنامه کودک ببیند. غر زدم و بعد به خودم گفتم: «آدم باش. بشین و با آرامش برنامه کودک ببین. افکار تخمی تو رو از بین میبره.» نشستم و سگهای نگهبان دیدیم با هم. امروز چند بار مچ خودم را گرفتم. در حال بافتن کسشرهایی بودم به درازای شبهای پاییز. دوباره ذهنم را برگرداندم به خودِ کاری که مشغول هستم. اگر ظرف میشویی، فقط همین کار را بکن. چرا بلند میشوی و به گذشته و آینده میروی. این پرشهای افکار که دیگر به رَم کردن رسیدهاند، بلای جانم هستند. ولی هنوز مرا نشناختهاند. کوتاه نمیآیم. بلدم چطور رامشان کنم.
خوب بود امروز. از آن خوبهای تاراز. همه چی روال. عالی، پرتقالی. طبق معمولها، کلّهی سحر رختخواب را رها کردم به امان خدا. کلاس زبان بود و جان کندن برای فهمیدن زبانی که نمیدانی. زبانآموزی هم چه مکافاتی دارد. اصلا چطو شد که فارسی را آموختم؟ خدا داند. ساعت هشت صبح هم برخاستم از خواب ناز. عشق است دیگر. عشق استاد و ادبیات داستانی. این واحد درسی را گذراندهام. با این استاد نه. این شد که به محضر استاد آمدیم. محض تلمس. رفتم کتابخانهی مرکزی دانشگاه و پرسَکی زدم میان کتابها. لحظههای پایانی گل از گلام شکفته شد. شهریار مندنیپور را دیدم و قاپیدم. شرق بنفشه. یک تجربهی زبانی دیگر. جالبانگیز و متفاوت. روی صحنه کار کردم. تمرین نویسندگی خلاق. بالاخره روان کردم. (به قول افغانستان اوشاخلاری) آه. بیشتر از دوساعت برای همان چصمثقال نوشته زمان خرج کردم. پذیرای گازخورد استاد جان هستیم. سرزبان و نویسندهساز و تمرینجا و جلسهی سوم نویسندگی خلاق. یک پیادهروی هم زدیم بر بدن. بعد تمرین زبان بود و یادداشتنویسی و شبگفتار ضبطیدن. حالا هم لالا.
کانال من:
https://t.me/mrymsedaghat21
سال واژه: ساده
حوصلهای برای انجام کاری نداشتم. اما گفتم میروم فقط نگاهی به لغتهای زبان توی ذهن دومم بیندازم. دیدم بهاضافهی آن لغتها، لغتهای جدیدی هم یاد گرفتهام. باز هم حوصله نداشتم.
دیدم ساره و نورا توی گروه با هم حرف میزنند. به آنها پیوستم. چقدر ساره امن است، چقدر نورا شبیه من است.
توی نویسنده ساز بودم. انگار موضوعی نیست که استاد کتابی در موردش نداشته باشد. امروز پشت کتابهایی که برای نامهنویسی آورده بود، گم شده بود.
بعد هم مقداری پستهی سبز مانده بود که با مادر از پوستش درآوردیم و گذاشتیم خشک شود. قرار است مادر پودر پسته درست کند.
پروژهای هم قرار بود برای دانشگاهم درست کنم. البته قبلش باید تأیید استادش را میگرفتم که نگرفت. گفت تعداد صفحاتش کم است. گفتم: «خب، تعداد صفحات دلخواه شما چقدر است؟» نکبت گفت: «حداقل ۳۵ صفحه.» چه خبر است؟ آن سه نمرهای هم که میخاهد برایش بدهد، بخورد توی سرش. فروغخاندم، دوباره با نورا کمی حرف زدم و میروم بخابم.
چند تا از نامه های هدایت و شهیدنورایی و یک مصاحبۀ مکتوب از بهزاد شهیدنورایی و توصیف جالبش از هدایت و زبان فارسی.
نامۀ گلستان به چوبک.
یادداشتِ فرحبخشِ یک دوست: “عزیز دلم، این دنیا ارزشش را ندارد.”
غذایِ موردعلاقهام عدسپلو.
بخشهایی از قندِ پارسی، نمونههای شعر دری به کوشش مظاهر مصفا. و شبهای شیراز از جناب مصفا.
شاهنامه خوندم دوباره ولی خیلی کم.
گل و گیاهها رو بردم حموم. یکیشون قصد داشت چپه شه رو کتابام که جلوشو گرفتم و بعنوان تنبیه از روی میزم برش داشتم. بیتر ادب.
یک نفر برای بارِ هزارم گفت: “عه کنکوریِ چهارصد و پنجِ بیچاره. حالا هم که میخوای بری دانشگاه داره جنگ میشه؟!!؟” (بله دقیقا با همین علامتهای نگارشی)
دیروز پریروز اشکنه داشتیم. رفتم لخورم شاهین گزارش نوشت به صورت نامه. من هم که در به در شیوهای جدید. هر چند چندبار خطاب به خود شاهین نوشته بودم اما گزارش کارهایم به شاهین منطقی است. گزارش به مثلن شیوا عجیب است. البته میتوان گفت با گزارش دادنم تو هم به انجام آن کارها تشویق میشوی اما این دلیل خاندن گزارش دیگران است. حالا چه نامهای و چه نانامهای. پس چرا با این همه خطاب بهت مینوبسم؟ جدا از شیوهای جدید میخاهم نامه را درک کنم. در اصل دلیل فیتیش خودت و لنا به نامه. وقتی قرار نیست نامه به دست طرف برسد احساس آزادی بیشتری میکنم. البته کمی هم احساس بیهودگی بهم میدهد. کمی میاندازتم تو فکر که نامه دقبقن چیست. هر نوشتهی دوم شخصی؟ هر نوشتهی دوم شخص و صمیمی؟ هر نوشتهی دوم شخص با مثلن اینقدر کلمه به دست طرف برسد؟ هستیِ نامه چه قدر به دیگری پیوند خورده؟ صرفن در حد« تو» یا خانده شدن توسط فرد؟
حالیا نمیدانم میدانی یا نه اما بازگشتهام به حافظ. به زودی قرار است هر حرف و پیامت ربط بدهم به بیتی ازش. همانطور که چندماه پیش پس از تمام کردنش چنان ابیاتش را به کار میبردم که گمان بردی با حافظ رابطهای دیرینه دارم. در واقع حافظ را میپسندم و ترجیح میدهم به ستیر شعرای کلاسیک نامدار. همانها که تو کتاب درسی اسمشان آمده. مثلند سعدی که عینهو بابابزرگها میرود بالا منبر و هر چند فصیح و زیبا اما باز فاز موعظه بر میدارد. مثلندِ دیگرش فردوسی و مولانا که با همه خوبی بیشتر قصه میگویند تا خیال ناب شاعرانه. جمعهای تو وبینار بودی؟ به گمانم نبودی. اسمت را که ندیدم. به هر حال شاهین ضرب المثلی ترک گفت که ترجمهاش میشود: برای سامورایی هر جایی ژاپن است. حالا من هم میگویم برای عاشق هر چیزی ربطی به معشوق دارد. « برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار» برای عاشق هم همینطور است. غزلی که آشکارا از شاه شجاع میگوید را ربط میدهد به اینکه حافظ معشوقهی داشته یا نداشتهی خود را امپراتور خود میدانسته. به زودی مقالهای مفصل خاهم فرستاد از خودم تا ثابت کنم نود درصد ساغرها استعاره از معشوقهی حافظ بوده. البته شاید استعاره هم نباشد بلکه نام معشوقه ساغر بوده.
یک چیز بگویم اپیلاسیون شوی. امروز تو همان وقت مدرسه داستان کوتاهی پنجاه صفحهای خاندم. اپیلاسیون شدی؟ تازه همهی معلمها آمده بودند و همهی درسها سخت. میخاهی راز موفقیتم را بدانی؟ بیتمرکزی و اجبار خود به خاندن حتا شده تنده و بیدقت. نه نه. اشتباه نکن. از بهرام صادقی نخاندم. از گابریل گارسیا مارکز. داستان سفر بخیر آقای رئیس جمهور. همانطور که قبلن گفتم نامه جای اعتراف است. پس بگذار اعتراف کوچولویی کنم. تا همین کمی پیش که بنویسم« مارکز» خیال میکردم از یوسا است. همینقدر جیغ. اما بگذار از داستانش بگویم. رئیس جمهور قصهی ما تبعیدی است و کل کارهای گذشتهاش را احمقانه میداند. مدام بهش میگویند باید دوباره برگردی به سیایت اما او چسمحلشان نمیدهد. مریضی خیلی بدی هم دارد. رو به موت. از قضا یکی از کارکنان بیمارستان قبلن پیرویش بوده. هم میخاهد از طریق رئیس جمهور پولی تو جیب بزند و هم دوباره برش گرداند به سیاست. غافل از اینکه رئیس جمهور آه در بساط ندارد. آخرش هم رئیس جمهور بیخیال مریضی هر چی دلش میخاهد میخورد و تو فکرش است به سیاست برگردد. بهت توصیه میکنم اگر خاستی بخانی له هیچ عنوان ترجمهی فرزام حبیبی اصفهانی را نخان. همینقدر گویم که بین نقطه و کلمهی بعد نیمفاصله گذاشته. فاجعه را میبینی؟
مهدی سرباز را میشناسی؟ زنده است و خارج است و زبان دراز است. اگر یادداشت دیروزم را خانده باشی میشناسیش. گوشه اشارهای بهش داشتم. چند سطری که ازش برگزیدم کنجکاوت نکرد تا شعرهایش را بخانی؟ میخاهی برایت بفرستم؟ مجموعهی کوتاهی هم هست. به گمانم کمتر از صد و پنجاه صفحه. یکی دو دفتر اولش حسابی بوی شعر اعتراضی میدهد.
امروز خبری از سنگر و قمقمههای توخالی نیست. پس خیالت تخت که اسپویل نمیشوی و هر چه بخاهم ازش برایت بگویم مثل همیشه تو وویس میگویم. نه بابا. مرا چه به درس و مشق؟ خبری ازش نیست چون همین که برای داستان کوتاه کاری کرده باشم کافی است. به معنایش هم که امروز رسیدهام پس چرا به جای سنگر و قمقمههای توخالی نروم کتاب دیگری بخانم؟ مثلن مغاک سیاه تاریخ یا کتاب ژورنالینگ اوستا. تو هم مثل من در خاندنش تنبلی؟
پیشنویس یادداشتی را نوشتم برای کانال. بازخانی و بازنویسی و فرستادنش بماند برای آخر شب. یادداشت کوتاهی است از چیستی عشق. حالا خودت شب میبینیش.
نیت کرده بودم یک ساعت زیست بخانم. امتحان ممتحان هم ندارمها ولی این معلم فلان فلان شده خیلی رندوم به ایم مرور و نه پرسش اول کلاس سوال میپرسد. البته همیشه هم نه. ولی میدانی چی شد؟ تا به صورت رسمی امتحان کتبی نداشته باشم کمر همت بر خاندن نمیبندم.
وبینار رفتی؟ من که نرفتم. وبیکار چی؟ من که نرفتم. قرینار چی؟ من که نخاهم رفت. ساعتش میخورد به شال و کلاه کردن و اسنپ گرفتن برای تئاتر شهراسبی.
بخشی خاندم از محبوبهی ویتنگشتاین. به گمانم به خاطر الهه اسم ویتنگشتاین به گوشت خورده. اوستا تو دورهی پیشرفته این کتاب را داده. همان دورهای که نقشه کشیده بودیم تا دوتایی پولش را بدهیم. نسبت به سایر رمان- جستارهای این دوره داستانیتر است. راوی هویتمندتر است. رمان- جستار چیست؟ سوال خوبی است. خلاصه بگویم داستان به شکل معمول ندارد. ضدپیرنگ است. فرصتی است برای زبانبازی. معمولن راویش دیوانه است. در میان حرفهای نو و فلسفی چرت و پرت هم میگوید. احتمالن نسبت به سایر رمان- جستارها این کتاب را بیشتر بپسندی. آخرالزمانی است. هر چند مستقیم نمیگویپ که به خاطر فلان اتفاق همهی آدمها مردهاند گز من. حتا به صورت مستقیم نمیگوید تنها آدم زمین است. از صحنه و موقعیت که به تصویر میکشد و کارهایش میفهمیم.
جات خالی آزادنویسی کردم. البته زباد هم پرفکت نبود. حسرت نخور پس. استارت زدم عربدههای خانوادهام شروع شد. برای تو هم پیش آمده خانه ساکت و آرام است تا اینکه تصمیم میگیری آزادنویسی کنی؟
با زهرا که به گمانم نشناسیش زهرا معصومی رفتم تئاتر خانم شهراسبی. فردا تو یادداشتی مفصل برایت تعریف میکنم. البته بخشهای ناچیزیش را تو روزگفتار گفتم.
یادداشتی که صبح نوشتم، یادت هست؟ بازنویسی و بازخانی کردم و مشخصن فرستادم.
دیدی شاهین چه نقل قولی برای گزارش نیک آورده؟ از عشق است. شاید مسخره و پیش پا افتاده باشد اما همموضوعی یادداشتم با نقل و قول برایم جالب است.
لینک کانال: https://t.me/hphp137
نامهای که نامه نشد
سالواژهام: نظم
نوشتن گزارشنیک در طول روز را دوست دارم. الان ساعت ۱۲.۱۷ است. خب. خواب خاصی ندیدم یا یادم نیست. فکر کنم خواب گاریهای آبی خوابگاه را دیدم که داشتم میکشیدمشان اینور آنور.
بعدش که بیدار شدم کمی از کتاب برتری خفیف خواندم. یا زیر منحنی هستی یا رویش. یکجوری شد. نهنه. منظورم فقط این بود که یا درحال پیشرفت هستی یا پسرفت. مثلا برتری خفیف معکوس هم داریم. که انتخابهای بد کوچک روی هم جمع میشوند و…
گفتم انتخاب. این یعنی مسئولیت. باید مسئولیت انتخابهایت را بپذیری. نه که به سرزنش زمین و زمان بنشینی. مسئولیت یعنی معیار داشتن. یعنی متوجه باشم خودم با معیارهایی که دارم نتیجه را تعیین میکنم. فکر کردن به آینده. میگوید تصویر دقیقی از آینده داشته باش. نمیتوانم. تاحدودی اما چرا. باید بچسبم به چیزهایی که در کنترلم دارم. با آنها غرقم بکنم که ابهام دیوانهام نکند.
بعدش دو جلسهی دیگر خواندم. شاید بگویید پس تمام نمیشود. چرا امروز میخواهم هرطور شده دور اول را تمام کنم. نمیدانم ما کی سی جلسه خوانده بودیم. نه که تو کلاسها بودم. همین شد که گوارش را گوش دادم.
خب بعدش تمرین گیتار. راه جدیدی یافتم برای سنجش پیشرفتم. یک دقیقه تایم میگیرم و میشمارم که چندبار آکورد عوض کردم. بین لامینور و میماژور رسیدم به ۵۰ بار. اما بقیه کمتر بودند. ۳۵ تا اینها.
۱۵ دقیقه آزادنویسی کردم. سعی کردم کلمه بسازم. بهلطف کارگاه خودواژه دقتم به کلمهها بیشتر شده.
از سریال Dark دیدم و بعد مدتها بعدظهر چرتی زدم.
وبینار را هم بودم. استاد چندتا کتاب خواند که نامه بودند و به سرم زد گزارشنیک را نامهطور بنویسم. یعنی خطاب به کسی. اما تا آن ساعت نصفش را نوشته بودم و گفتم بماند برای فردا.
بعدش باز هم درس خواندم.
یک قسمت از The Owl House دیدم.
و بعدِ مدتها ورزش کردم. یک دلیلش این بود که امروز فقط خانه بودم و درحال درس خواندن. حالم از هرچه جزوه است بهم میخورد. فکر کردم شاید حالم را بهتر کند و درست فکر کردم. بعدش دوش و آهنگ.
باهاش تو یوتیوب موزیکویدئوهای خوانندهی موردعلاقهاش را دیدم. اولیویا. نه بد نبود واقعی.
امتیاز امروز: ۸
دریایی بود با دو گیلاس. حلزونی شد دریایی با دو گیلاس چشم یا
آسمانی دو خورشید داشت روزی آسمان پیچید و پیچید و پیچید و شد صدف حلزون و دو خورشید افتادند و شدند دو چشم حلزون.
یا
توی آسمان دو گیلاس و توی دریا دو خورشید.
۶۰۰ کلمه تایپ کردم.
کمی جمعوجور کردم و ذهنم هم منظم شد.
سنگ صبور این ماه را که دیر شروع کردم، خواندم.
پیامهایی که باید میفرستادم و یادم میرفت همش، امروز فرستادم.
شعری خواندمو
شب بخیر.
امروز بیحوصله بودم و دلم نمیخواست کار خاصی انجام بدم.
صفحات صبحگاهی را نوشتم و کمی آزادنویسی کردم. هرچه به ذهنم میرسید. نوشتم. نوشتن کمکم میکند ذهنم را خلوت کنم و بهتر بفهمم چه حالی دارم.
به قصد پیادروی ازخانه بیرون زدم. تا کمی حال و هوایم عوض شود. در طول مسیر، چشمم به چند بچه گربه افتاد که گوشهای نشسته بودند و با کنجکاوی اطرافشان را نگاه میکردند. یکی آرام از کنار دیوار میگذشت و دیگری بیاعتنا به رفتوآمد آدمها، در گوشهای لم داده بود. برایشان غذای خشک ریختم اول خودشان را کنار کشیدند ولی کم کم شروع کردن به بو کشیدن و خوردن. نگاهشان میکردم ولذت میبردم . کمی جلوتر چشمم به بچههایی افتاد که کیف به دوش، راهی مدرسه بودند. دیدنشان مرا به سالهای دور برد. روزهایی که خودم به مدرسه میرفتم و روزهایی که در کلاس درس تدریس میکردم. خاطره آن سالها برایم زنده شد. روزهایی که حالا به بخشی از گذشتهام تبدیل شدهاند.گاهی یک پیادهروی ساده، با دیدن چند گربه و سگ، شنیدن صدای پرندهها و تماشای بچههایی که به مدرسه میروند، آدم را از فکرهای روزمره بیرون میآورد و به دنیای خاطرات میبرد.
بعد از برگشتن و صبحانه خوردن به سراغ رمان «مادران و دختران» رفتم.
امروز خواهرم و زنداداشم با دخترانشان به دیدنم آمدند. دور هم نشستیم و گپ زدیم. در میان حرف زدن، از بچهها درباره آرزوهایشان پرسیدم. جوابهایشان برایم جالب بود. یکی از خواهرزادههایم دوست دارد میکاپآرتیست شود، خواهرزاده دیگرم رؤیای بلاگر شدن را در سر دارد و برادرزادهام میخواهد قناد شود.
به آرزوهایشان فکر کردم . چه دنیای متفاوتی دارند. یکی خودش را در دنیای آرایش و زیبایی تصور میکند، دیگری رؤیای فعالیت در فضای مجازی را دارد و آن یکی شاید روزی قنادی خودش را راه بیندازد و شیرینیهای خوشمزه درست کند. هرکدام تصویری از آینده دارند که با علاقههایشان گره خورده است. برایم جالب بود که هیچکدام از دکتر شدن یا دندانپزشک شدن حرفی نزدند. شغلهایی که در دوران کودکی فرزندانمان از اولین پاسخها به سؤال «بزرگ شدی، میخواهی چهکاره شوی؟» بودند. چهقدر زمانه عوض شده انگار دنیای بچههای امروز پر از انتخابهای تازه است و رؤیاهایشان شکل دیگری پیدا کردهاند. شاید آنها بیشتر از آنکه بخواهند شبیه دیگران باشند، دوست دارند راهی را دنبال کنند که با سلیقه و علاقه خودشان جور درمیآید.
نمیدانم چند سال دیگر کدامیک از این بچهها به آرزوی امروزش میرسد. اما همین که با شوق از خواستههایشان حرف میزدند برایم جالب و دوستداشتنی بود.
هوای امروز هم مدام تغییر میکرد. صبح آفتابی نزدیک ظهر باد شدیدی شروع شد ونیم ساعت طول کشید. بعد باران بارید. آسمان در فاصله چند ساعت، چند چهره متفاوت به خود گرفت. با نت ضعیف در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم که استاد کلی کتاب درمورد نامه ها معرفی کرد. از خواندن نامه بچهها به خدا لذت بردم. بعداز وبینار ناخنکی به نامههای ابراهیم گلستان به صادق چوبک زدم .
امروز دوباره به خودم یادآوری کردم که لازم نیست هر روز اتفاق بزرگی بیفتد تا روزمان ارزشمند باشد. گاهی چند خط نوشتن، قدم زدن، غرق شدن در دنیای یک رمان و شنیدن آرزوهای بچهها کافی است تا روزی معمولی، به خاطرهای دلنشین تبدیل شود.
خواهرش
امروز صبح با ذوق بیدار میشوم. شال و کلاه میکنم و میپروازم به سوی مادرم.
خریدهایی که سفارش داده برایش جفتوجور میکنم. روزهایی که قرار است پیشش بروم، صبحانه نمیخورد. منتظر میماند تا با هم صبحانه بخوریم. نان و پنیر و حلوارده و گردو برایش لقمه میگیرم. مامان، لقمهی ساندویچی دوست دارد. دمنوش میوه خشک برایش میآورم. میگویمش که یک هفتهای است، چای را از نوشیدنیهای روزانهام حذف کردهام و عجیب حال معدهام روبهراه شده. به جای چای، دمنوش به، سیب، بهارنارنج، دارچین و نعنافلفلی میخورم.
امروز قسمتی از پادکست «دو دنیا» از گلی ترقی را حین تهیهی ناهار میشنوم. ادامهی همان «خاطرات پراکنده» است. قلم گلی ترقی را دوست دارم.
سری به کانال همسفران میزنم. مرضیه جان یارمحمدی تصویر بانویی غرق در گل بر بالای مزاری گذاشته. برایش پیام میگذارم چه کسی فوت شده؟ هنوز جوابش را نداده نت گوشی اطوار درمیآورد و تلگرام بالا نمیآید. درگیر امور روزمرهی مادر میشوم. عصر خواهرانم طاهره و طیبه سری به خانهی مادر میزنند. دمادم غروب آجی طیبه را تا دروازه دولت میرسانم و به خانه برمیگردم. آنیتا کلاس است و خانه خالی است.
لباسهای تیره را توی ماشین لباسشویی میگذارم. آب زیتونها را عوض میکنم. تلخیشان گرفته شده. شیشههای خالی را میشویم تا فردا زیتونهای آماده شده را شور بیندازم.
میروم سراغ تلگرام. باز سری به کانال مرضیه یارمحمدی میزنم. پاسخی که داده دانلود شده. باورم نمیشود. اعظم، خواهر مرضیه، همان که معلم بازنشسته بوده آسمانی شده. بغض راه گلویم را میبندد. فوری زنگش میزنم. هر دو خط تلفناش خاموش است. دل و حوصله ندارد تلفن جواب دهد. برایش پیام تسلیتی میگذارم.
شاید فقط زمان بتواند اندکی سوزش زخم این داغها را بکاهد. زخمی که داغیاش میماند بر جگر و تنها یادوارههای آسمانیان است که برایمان میماند.
۱۴۰۵/۷/۲۶
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
صبح زود بیدار،نگارش صفحات صبحگاهی، آماده برای پیاده روی روزانه،
در تمام طول پیاده روی در اندیشه بیماری زری، تا دیروز شاداب و امیدوار به زندگی اما امروز بیمار و عدم کفایت هزینه درمان.
دیشب قانعش کردم به درمان ادامه دهد، هفده میلیون کارتش را شارژ کردم، اما صبح پیام داد ام آرآی ۲۵ میلیون و سریع با پیک کارت دیگر به وی رساندم.
پس از پیاده روی صندلی پارک نشستم، به صدای پرنده ها گوش می دادم و سکوت عمیق همه وجودم را فرا گرفته بودناگهان با صدای زنگ گوشی به خود باز گشتم،
آقای دکتر محسن بود، گلایه گلایه می دانی بازدید از دفاتر در آبان ماه بازهم باید برویم کهک مکانی تهیه و تابلو نصب تا دو ساعت بیایند بازدید و دیدارکنند چرا؟! برای چی؟! نمی دانم، آشغال آشغال مرده شور مرده شور تبعیت تبعیت اصلن درکی ازاینکه چرا بازدید از دفاتر می کنند ندارم معنایش را نمی فهمم والامر الیکم است برای امثالنا است.
پس خفه خفه، بازهم همه خفه.
بله آقای دکتر گفت همکاران دفترشان را در اختیار می گذارند برویم پیش آنها ده میلیون بدهیم خوبه و در واقع استمداد از من برای اجاره مکان تجاری برای دفتر.
گفتم نگران نباش چند شماره از سال ها قبل دارم می دهم هماهنگ کن… خداحافظی کرد، تا گوشی دستم بود موبایل دیتا روشن، بی مقدمه به ایتا سرزدم، مردگانی که دوسال احوالم را نپرسیده بودند پیام داده و دنبال قبر برای بازدید می گشتند از تهران، مازندران و کرج ما شهرستانی هستیم وشما نزدیک هستید وآشنا دارید و…
این بامبول بازی هرساله امثالناست، باز جبرن به تبعید گاه ملاصدرا دعوتیم.
بلند بلند می خندیدم تا به در خروجی پارک برسم، در ضمن کلی گنجشک و پرنده دیگر نه به احترام بلکه از ترس از روی زمین پریدند به خاطر قدم قدم تند تند برداشتن.
زرتی پیامک آمد باز کردم، حسین عزیزتر از جان بود عنوان پیامک خونه هستی صدقه بزار.
قدم تندتر بر می داشتم تابه منزل برسم، خانمی مسن از ظاهرش درتصورم نشان می داد از خانواده متشخص و محترمی است، چند باری هم در محله وی را دیده بودم، وقتی به او رسیدم گفتم سلام صبح بخیر بفرما منزل یک مرتبه بدون اینکه سلام را پاسخ دهد پرسید خونت کو؟ چند تا خانه فاصله بود، تا منزل با دست اشاره کردم و تا آمدم بگویم پلاک سی و یک مرتبه گفت چایی داری تعجب کردم گفت منو ببر خونت سریع متوجه شدم بنده خدا فراموشی داره دره خونه اش را گم کرده و حالا می خواد بیاد خونه من، اعتنایی نکردم به منزل رسیدم در را باز کردم و صدقه کنار گذاشتم…
یک لیوان آب ولرم و کمی شیره انگور با دو کیک یزدی صبحانه خوردم.
پروژه در دست را اول آبان باید تحویل بدهم
سریع سیستم را روشن و ادامه پروژه را انجام دهم
. در این حین گوشی را سایلنت کردم، تا آینده را بی خبر نکنم از خبرهایی که هست.
راستی خانم امجد از شهر فلان تماس گرفت و گفت شوهرش در کارخانه آشپز بوده وچون گوشت کپک زده را برای کارگرها طبخ نکرده کارفرما از کارخانه اخراجش کرده گفتم نه تنها تخلف نکرده بلکه کار پسندیده و اخلاقی هم کرده راهنمایی و مراجعه به پی آر کار جهت رسیدن به حقوقش.
کارفرما به خاطر دوزار حاضر است گوشت آلوده به کارگرها بدهد، پدرسگ پدرسگ کثافت کثافت برای هرکس که انسانیت را نادیده میگیرد.
به خاطر پروژه ناهار نپختم، کشک و بادمجان آماده از بیرون آوردند و البته خوشمزه خوشمزه جاتون سبز.
عصر دفتر رفتم مدیریت بلد باشی کارها جلو می رود کارآموزهارخوب کار می کنند، منشی دفتر هم نظارت کردن را بلده. خدارا شکر همه چیز روی روتین است.
بعد شب خانه شام مسواک و برای فردای بهتر نیاز به استراحت واما بعد زری درد دارد بیمار است و درمان از نقطه درد است، اما زری هزینه درمان ندارد واین را فقط من می دانم…
و گزارش نیک ۱۵۹ به خاطر زری دیرتر خوابید.
حتی با دو پنجره و دری باز، هوای کلاس خفه و محبوس است. میگوید سامانهی بارشی جدید از سهشنبه میآید و برمیگردیم به پاییز.
دیشب خوابی دیدم دربارهی مرگ. اما موضوع همینجا تمام نشد. صبح حرفزدیم با همکارم دربارهی جنگ و مرگ هزارانهزار بیگناه. و میشود به مرگ فکر کنی و به زندگی نه؟ دو روی یک سکهاند.
عصر بعد از خوابی یکی دوساعته، پردهی سوم نمایشنامهی شهر ما را خواندم و آن هم دربارهی مرگ بود. اما اینبار فکر کردن به مرگ حالم را بد نکرد. برعکس نگاهی تازه به مرگ یافتم. نه در قالب پند و مقاله بلکه همراهشدن با شخصیت داستان. دختری مرده، فرصت بازگشت به یکی از خاطراتش را یافته بود. لحظهبهلحظه زندگیش را طوری میدید که قبلا ندیده بود. یادآوری عمر کوتاه و شگفتانگیز بودن زندگی.
«شده آدمها وقتی دارن زندگی میکنن، مفهوم اون رو درک کنن؟ لحظه به لحظهش رو؟»
«حالا فهمیدی! زندهبودن یعنی این. یعنی تو حبابی از غفلت دستوپا بزنی، یعنی بالا بری، پایین بیایی و احساسات آدمهای… آدمهای دور و ورت رو له کنی. یعنی وقتت رو بگذرونی و هدر بدی، انگار که هزارانهزار سال وقت داری. یعنی اسیر و عبیر یه هوس خودخواهانه باشی. حالا فهمیدی اون هستی شاد و سرخوشانهای که تو میخواستی بهش برگردی اینه؛ غفلت و نادونی.»
شب دقایقی از نویسندهساز را گوش کردم و شعرماهی. نامهنگاری، فهرستنویسی و شعر موزون. بعد هم آزادنویسی. بعدتر هم خواب.
گزارش نیک از دستم رفته زهرا. یک روز درمیان مینویسم. بیکاری این روزها به گزارشهایم سرایت کرده. کمنویس شدهام.
نویسندهساز را که خیلی وقت است نرفتهام. سخت دلتنگم. دیدم امروز بحث نامه بوده و گزارش نامهیی. هوس کردم برای تو بنویسم رفیق.
چند تایی یادداشت خواندم از بچهها. دم خودشان و قلمشان گرم.
با مادر خریدکی رفتیم. بلاخره صابون گلیسیرینه را خریدم.
داستانکی داشتم از قبل. مال یکی از چالشها بود. دستی کشیدم رویش و چسباندم به دیوار کانال.
خیلی تا حالا نامه ننوشتهام زهرا. این را هم مینویسم که ستون گزارش نیکم خالی نباشد. روزهای بعدی بیشتر سروکله میزنم با این سبک. فعلن.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
اگر استرس را فاکتور بگیرم، ۱۰۰ کیلو سبکتر میشوم. صبح آرامی داشتم. بعد از انجام دادن کارهای روزمره، نشستم سر «آبلوموف». چقدر این بشر حرصم میدهد. در قسمت جدید از افتخارات خودش در به نهایت رساندن تنبلی و زاخار میگفت. نویسنده آنقدر خوب این بنده خرابکار «زاخار» را توصیف کرده که دیگر رغبت نمیکنم کتاب را به تخت ببرم. میترسم کثیفی زاخار از پشت کلمات سرایت کند.
کتاب را بستم و شروع کردم به بالا و پایین کردن پوشه تصاویر. یک کاراکتر نظرم را جلب کرد. بعد از آماده کردنش، میخواستم ببینم به چه حالتهایی میتوانم تغییرش بدهم. بعد از کلی کالکشن گرفتن از فلو، به فکرم رسید برای هر احساسی هم جداگانه کالکشن بگیرم. مثلا کاراکتر را ضمیمه کردم و از جیپیتی خواستم یک کالکشن ۳۰تایی از شکلهای مختلف غم و شادی و ترس و… برایم بنویسد. هرکدام را جداگانه به فلو دادم و نتایج عالی بود. کلی ایده گرفتم که به چه شکلهایی میتوان یک احساس را کشید.
سروکله زدن با AI که تمام شد، سراغ نوشتن رفتم. از چیزهایی نوشتم که در سرم میگذشت و در هر مرحله چه کار کردم. از اینکه نتایج را به چه سمتی ببرم هم نوشتم. البته نوشتن بیشتر از این ادامه پیدا نکرد و ایدهای نرسید. کلاژ درست کردم. وقتی در پینترست آپلود کردم، ساجستهایی بالا آمد که ایده جدیدی برای بهتر کردن ترکیب داد. خیلی هوس سریال چینی کردم ولی نشد چیزی ببینم. واقعا انتخاب کردن سریال بین این همه تنوع سخت است. ولی اخیرا دوست دارم دوباره سراغ سریالهای بایلو بروم.
اینستاگرام با پست و استوریهای اپلای به استقبالم آمد. فعلا تنها تلاشم فقط در همین حد خلاصه میشود. عصر باز آزادنویسی داشتم. البته جوری ادیتش کردم که آماده انتشار در کانالش شود، ولی بیخیال شدم. موضوعی ذهنم را درگیر کرده بود داستانش را نوشتم و در کانال منتشر کردم.
https://t.me/MaedehJavadiCHN
حلزونرفته استخر
منم با استمرار سالیان در مهرورزی امروز ۲۶ مهر مینویسمکه؛
امروز پیاده روی نرفتم
فیلم و سریال ندیدم
نویسنده ساز نبودم
کتاب درستی نخوندم
دوستی نیافتم مثل افشین براش نامهنیکنویسی کنم
اما
به دیدن مامان رفتم
به دیدن دوستای همراه در پروژهی ماهنامه رفتم
یه عالمه با یار سالیان گفتمو شنفتم
درد سرماخوردگی کشیدم
جاروپارو وآشپزخونهمالی کردم
خسته شدمو و خستگی در کردم
حرص خوردمو دعا کردم
تا الان
لوبیاها اومدن نداشتن کانالوبنویسم
باشه فردا
من به داشتن دوستانی چنین دانا و ادیب دلگرمم
شبخوش
https://t.me/ghesehaye_shokouh
امروز را هم با کتاب «تقصیر تو نیست» شروع کردم. از الگوهای سلطه گفته بود.
• محور رفتارهای آسیبزنندهی فرد خودشیفته سلطه بر دیگران است که احساس ناامنی و ناکافی بودن موجود در هستهی شخصیت او را جبران میکند… کنترل او پست و خصمانه به نظر میرسد و صرفن روشیست که نشان دهد او همهکاره است.
• هر چقدر منزویتر شوی، کنترلت راحتتر میشود.
• بخش پیچیده و دردسرساز کینهتوزی و انتقام فرد خودشیفته، چیرهدستیاش در پنهان ماندن از چشم مردم و قانون است.
• بحث کردن با خودشیفته کاملن بیفایده است و به جایی نمیرسد، چون او سفت و سخت روی این ادعایش پافشاری میکند که همه جز خودش مقصرند.
• دیگر عنصر رایج جنبههای ستیزهجویی در رفتارهای آسیبزنندهی فرد خودشیفته، فرسوده کردنت با درهمگویی است.
• بعدی دادن وعدههای دروغین دربارهی آینده است. تا مدت بیشتری تو را در رابطه نگهدارد.
• رابطه با فرد خودشیفته به این میماند که پیاپی سطلی را در چاه خالی بیندازی…این رابطه شبیه زنده ماندن با خردههای نان است.
در اداره تایید رتبه انجام دادم و چندتایی هم پیگیری. لیست ترمیم حقوق مهر را تهیه کردیم با همکارم. نامه زده بودند که سامانهی آواب را به روز کنیم. من گمان میکردم به روزیم ولی امروز دقت کردم دیدم چقدر تاریخ منقضی شده و نوع استخدام اصلاح نشده داریم. ترتیبشان را دادم. یک مورد هم بود که خیلی رفتم تو فکر. مربوط به سامانهی کارآمد میشد و سهلانگاری یکی از همکاران ما. مسوول رادیولوژی آمد و از من خواست انجامش بدهم. گفتم کار من نیست. خواهش کرد و مسوول مالی آمد و خلاصه انجامش دادم ولی ماندهام دیگر شامل چه کسانی میشود؟ چرا دستورالعمل برای من نفرستادهاند؟ نکند حق کسی ضایع شود؟ فردا پیگیریاش میکنم.
بابا زنگ زد که برایش نوبت دکتر شیرازش را ردیف کنم. گفتند نوبت نداریم تا دیماه. ولی بابا اذیت است. گفت دوباره پرس و جو میکند تا پزشک حاذق دیگری پیدا کند.
وای نگویم که ساجده چقدر باحوصله و کارشناسانه شعرهامان را نقد و بررسی کرد. امیدوار شدم به دو تا از شعرهام و کنارشان نمیگذارم. دو سه تایی را هم باید رویش کار کنم.
امروز، شصتمین روز تمرین مستمر با دولینگو بود. یکهو پیام داد که چون 21 روز بالای جدول بودهای، پس تا 21 روز میتوانی از اشتراک سوپر استفاده کنی. کلی حال کردم.
ظهر خوابیدم و ساعت هم کوک نکردم تا این مغز شلوغ و پلوغ و فرسوده، آرام بگیرد.
جمله ورزی با واژهی امید:
• نوشتن، امیدگاه من است.
• در مدرسهی نویسندگی، بساط امیدنوشی برپاست.
حمام کردم و پخت و پز و کارهای خانه. میخواهم از امشب دوباره کار روی کتابچهام را از سر بگیرم.
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
صبح خوابم برده بود. بچهها را با عجله بیدار کردم تا زود حاضر شوند ببرمشان مدرسه.
بردم. برگشتم و نوشتم.
ظهر، بعد از چندسال ماهی رودخانه کباب کردم و تنهایی خوردم. خوشمزه بود اما کوچک. هر کدام اندازهی انگشت اشاره.
وای که چهقدر مگس دورم جمع شد با شنیدن بوی ماهی. جرأت باز کردن درِ هال را نداشتم. اما بههرحال باید میرفتم داخل خانه. پس همراه با گلهای مگس ورود کردم.
عصر کمی خوابیدم.
از سارا املاء گرفتم.
امروز آقایی آمد تا با ارهبرقی سمندون حیاط را قطع کند. فرداد وقتی با خبر شد دادوبیداد راه انداخت. تحدید کرد. قهر کرد. گفتم: هر کاری میخواهی بکن، من از تصمیمام برنمیگردم. سبزده سال نگهاش داشتم اما دیگر جای این کلهگندک در حیاط نیست. نصف حیاط را پوشانده و دو روز دیگر وارد هال و پذیرایی میشود.
بیچاره مردی که آمده بود قطعاش کند گفت آنقدر بزرگ و درهم شده که سه روز طول میکشد تا کامل قطعاش کنم. امروز یکسوماش را زد بعد خسته شد و گفت فردا دوباره میآیم.
وای راستی امشب اولین باران پاییزی آمد. البته اینور و آنور آمده بود اما خود منطقهی ما نه. آسمان را یک دست روشن کرده بود رعد و برق. داشتم خسرو خوبان میخواندم که برق قطع شد. توی همان تاریکی با نور موبایل خواندم. برق که آمد باز هم خواندم. کلی کلمههای زیبا و ناب برداشتهام.
https://t.me/mahnaz_roointan
سالواژه: پیوستگی 🐜
زنگ موبایلم ساعت شش صبح بیدارم کروم تا آنتیبیوتیکم را بخورم. دیگر خوابم نبرد. تا ساعت هفت دراز کشیدم و دفتر شعر احمدرضا احمدی را ورق زدم و خواندم. یکی از شعرها به دلم نشست که رونویسیاش کردم؛ انگار دلم میخواست شعر را از میان صفحهها بیرون بکشم و برای خودم نگه دارم.
روز اول است و روبهرو شدن با برگهی رژیم دکتر، موقع صبحانه، کار آسانی نیست. یک کف دست نان، بدون انگشتها، به اندازهی یک قوطی کبریت پنیر یا یک تخممرغ آبپز و… حالا باید از صبح تا شب چشمم به برگه باشد: صبحانه، دو میانوعده، ناهار، یک میانوعدهی دیگر، شام و حتی آخر شب.
چند سال آنقدر با عجله غذا خوردهام و بیتوجه از کنار آنچه میخورم گذشتهام که این شیوهی حسابشدهی غذا خوردن برایم حکم اعمال شاقه را دارد!
نشستم به آزادنویسی و آزادپرسی. از چیزهایی نوشتم که رنجم میدهند و بعد، یکییکی، به خودم پاسخ دادم. گاهی همین نشستن و نوشتن کمک میکند چیزهایی را که در ذهنم پراکندهاند، بهتر ببینم.
برای ناهار کوکو و دمی درست کردم و کنار خانواده غذا خوردم. بعدتر، سراغ داستان دیگری از چخوف رفتم و خواندم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. موضوع جلسه جالب بود: نامهنگاری و خواندن نامههای گوناگون به انتخاب استاد. شنیدن نامهها برایم فرصتی بود تا از خلال نوشتههای دیگران، با شکلهای متفاوتی از بیان و روایت روبهرو شوم.
پیادهروی هم سهم خودش را از روز گرفت. در مسیر، پاهایم درست مقابل کتابفروشی سست شدند و من هم بیمقاومت به درون خزیدم! چند کتاب انتخاب کردم و آنها را مهمان کتابخانهام کردم.
به خانه برگشتم، شام را آماده کردم و گزارش نیک امروزم را نوشتم؛ گزارشی که حالا باید برود برای بارگذاری در جمع دوستان نیک.
پایان روز هم به خواندن چند صفحه از نشریهی «بلوط» گذشت؛ نشریهای که بچههای مدرسهی نویسندگی منتشر میکنند.
روز با یک شعر شروع شد و با خواندن و نوشتن ادامه پیدا کرد؛ میان رژیم غذایی و کارهای خانه، کلاس و پیادهروی، و البته چند کتاب تازه که به جمع کتابهای کتابخانهام اضافه شدند.
#گزارش_نیک
✍زری قوام
امشب یک هیچ از دیشب جلو هستم. چون دیشب گزارش نیک ننوشتم. وقت بود، اندک توانی هم داشتم ولی ننوشتم چون فکر میکردم کار نیکی نکردهام. امشب اما فکر میکنم همین نوشتن کار نیک است. نوشتن درباره آنچه انجام دادم و ندادم. مثلا سیگار نکشیدم با وجود این که شرایط و زمینهها مساعد بود. آزادنویسی نداشتم ولی بیست دقیقه پیادهروی کردم. وبینار نویسندهساز را گوش سپردم. خیلی خوابم میآید ولی توانستم هفتاد و چهار کلمه بنویسم. مینویسم چون «رونده میتواند به دونده برسد».
گزارش نیک ۱۴۰۵/۷/۲۶
ساعت ۶ صبح بیدار شدم
امروز روزی پرتکاپویی داشتم پر از دوندگی ونتیجهی خوب بود. از خودم راضی بودم.
متاسفانه نه در نوشتن.
امشب از خستگی مجال نوشتن از اتفاقات امروز نیست. فردا حتما خواهمنوشت.
چند هفتهای سعی داشتم در نیک نوشتاری ثابت قدم باشم و قولی که به خودم دادم را به انجام برسانم.
شبتان نیک
امروز کمتر استراحت کردم و زودتر روز را شروع کردم. از فایل « زیر چنگال شب » خواندم.
ناهار پلو مرغ گذاشتم.
شعری از حافظ خواندم که بخشی از آن این است:
وصال از عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشیرش زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن، نهان به
به داغ بندگی مردن بر این در
به جان او که از ملک جهان به
یک بخشی از یک داستان کوتاه نوشتم.
شام الویه درست کردم.
سالم خوری داشتم.
خواب کافی داشتم.
آب خیلی نتوانستم بنوشم. سردی میکنم.
شب دوباره سمتِ مادام بواری رفتم. آنقدر خواندم که چشمانم درد گرفت.
☘️یکشنبه ۱۴۰۵/۷/۲۶
امروز آنطور که انتظار داشتم پیش نرفت! دیرتر از زمان معمول بیدار شدم. دیشب تا دیروقت خواب به چشمم نرفت.
زمان زیادی از روز به انجام خردهکاریها گذشت. کارهای عقبافتاده، انرژیخوار ند و زمانسوز. اما خب چه میشود کرد. زندگیست دیگر! خردهکاریها هم جزوی از کارهای روزانه است. با وجود این در تلاشم تایم طلایی صبح تا ظهر را حرامِ کارهای دَمدستی نکنم و به کار عمیق بپردازم: خواندن و نوشتن؛ مسئله اینست!
به رسم هرروز لیستی نوشتم از کارهای ریزودرشت روزانه. سیاههی دیگری هم نوشتم از دغدغههایم. همان چیزهایی که دارند روی مخم راه میروند و گهگاه خطوخطوطی میکشند روی اعصابم. همین که نوشتمشان روی کاغذ کمرنگ شدند انگاری. اعجاز نوشتن است دیگر!
نیمساعتی در پارکِ نزدیک باشگاه پیادهروی کردم. ابرها در آسمان خودی نشان میدهند ولی خبری از باران نیست! بیخودی دلم را صابون زده بودم.
قبل باشگاه یک شکلات تلخ ۹۶ درصد خوردم. به توصیهی یکی از دوستان. یکشنبهها با کش پیلاتس عضلهورزی میکنیم. بازوهایم دچار گرفتگی و کوفتگی شده. هنوز عضلاتم ضعیفند. بعد باشگاه پاهایم دیگر راه نمیدهد به پیادهرفتن. سواره به خانه برمیگردم.
پیگیر سفارشهایم از ایران کتاب میشوم. قرار بود سه روزه با پست پیشتاز برسد که؟ در کدام پیچوخمِ اداری گیر کرده خدا میداند!
خستگی به بدنم هجوم آورده. حریفش نمیشوم. آخر کار خودش را میکند. یکساعت و بیست دقیقه بیهوش میافتم.
بیدار که میشوم، بهسراغ سبد مطالعهام میروم. زندگی از دریچهی حواس پنجگانه را پیش میبرم. چرخی میزنم در آداب روزانهی میسن کاری و از جیمز جویس، رماننویس ایرلندی میخوانم. نگاهی هم میاندازم به زندگی تالستوی: «باید هر روز بنویسم و هیچ روزی را از دست ندهم. این کار بیش از آنکه برای موفقیت در نوشتن ضروری باشد، یاریام میکند که مهار برنامهی روزانهام از دستم در نرود.» قدری هم پرسه میزنم در یادداشتهای آنتون چخوف.
در وبینار نویسندهساز تصویر استاد پشت انبوهی از کتابهای نامه محو شد. استاد گرمِ خواندن بود و بچهها سرگرمِ کامنتهای بازیگوشانه برای این صحنهی حیرتانگیز😂
کتاب «نامههای بچهها به خدا» خیلی گوگولی بود:
– آقای خدای عزیز! دلم میخواست آدما رو یهجوری میساختی که آنقدر آسون تیکهپاره نشن. من تا حالا سهجای بخیه و یه جای زخم دارم.
– تو چطور تونستی بدونی که خدا هستی.
موقع پرسشوپاسخ خواستم کامنت بگذارم که استاد امیدی به نوشتن من هست؟ تغییرکی احساس میشود؟ سرسوزن پیشرفتی؟ کامنتم را خوردم و هیچ نگفتم. تا اینکه یکی از همسفران بهگمانم آقای علی بود، طلب گازخورد کرد از استاد برای گزارش نیکش. و البته با استقبال استاد روبرو شد. گفتم تا تنور داغ است نان را بچسبانم. نوشتم که استاد من هم سخت به بازخورد یا گازخوردی از جنابتان محتاجم در گزارشنیک نویسیام. مرحمت بفرمایید. با ایموجی تشکر🙏
بهگمانم استاد کامنت را دید اما هیچ پاسخ نداد! و من به انتظار خواهم نشست.
دست از طلب ندارم تا کام من برآید.
شبتان نیک🌱
سالواژه: تغییر
امروز زمان زیادی را به مطالعه اختصاص دادم تا کتاب را زودتر تمام کنم. چند کتاب دیگر هم انتخاب کردم تا از کتابخانه ملی امانت بگیرم.
در حین گشتوگذار در تلگرام، به جملهای از آلن دوباتن برخوردم که میگفت:
«ادب صرفاً جنبه تزئینی ندارد، بلکه برای مواجهه با یکی از مشکلات بزرگ بشر به آن نیاز داریم: ما به ادب نیاز داریم تا حیوان درونمان را رام کنیم.» با خواندن این جمله، به آدمهایی فکر کردم که ادب در رفتارشان بیشتر به یک ظاهر آراسته شبیه است و پشت این ظاهر، حیوانی افسارگسیخته فرمان را به دست گرفته است.
نزدیک ظهر، با مامان و شقایق نان قندی و چای خوردیم؛ ترکیبی که حسابی به غرغر شکمم پایان داد.
بعد از مدتها، قالیچهام را برداشتم و به بالکن رفتم تا آزادنویسی کنم. هوای خوب اشتیاقم را به نوشتن بیشتر کرد و نزدیک یک ساعت نوشتم. دلم برای این خلوت و نوشتن بیوقفه تنگ شده بود.
در طول روز، بیشتر به این فکر کردم که سکوت در برابر آدمی که ظرفیت فهمیدن ندارد، چه موهبت ارزشمندی است. البته سکوت کردن همیشه آسان نیست؛ گاهی باید از میل به توضیح دادن، ثابت کردن و به کرسی نشاندن حرفمان بگذریم. شاید ارزش این سکوت هم همین باشد که نگذاریم رفتار دیگران آرامشمان را به هم بریزد.
روی رمانم هم کار کردم. هرچه جلوتر میروم، اشتیاقم برای تمام کردنش بیشتر میشود، اما باید صبور باشم و اجازه بدهم داستان مسیر خودش را طی کند.
امروز به خودم نمره هشت میدهم و از روزم راضیام. تمام کارهای چکلیستم را انجام دادم و حتی روتین پوستیام را که مدتی بود کنار گذاشته بودم، دوباره انجام دادم. از شادابی پوستم لذت بردم؛ رسیدگی کوچکی که حالم را بهتر کرد.
اخیرا که کارها جدیتر شده فقط به چیزهایی اهمیت میدم که دوستشون دارم.
مثل نوشتن، مثل وقت گذاشتن برای آدما.
بخاطر همین امروز صبح دانشگاه رو پیچوندم.
چون حس میکنم خوب نبودنم از دیشب مهمتر از کلاس تجزیه بود.
محاسبات سخت و بیدلیل و طولانی.
مثل زندگیم توی خیلی روزها.
امروز چندان مفید نبود.
فقط خوشحال بودم.
خط چشم قرمز کشیدم و سایه نارنجی با گل زرد.
تازه گزارش نیک هم نوشتم.
و کل روز رو با یکی گذروندم.
فردا بیشتر روز دانشگاهم، قول میدم گزارش نیک تری بنویسم-
(مفیدتری.)
امروز بعد از شرکت رفتهام خرید و وقتی برگشتهام، من ماندهام و چند کیسه خرید در دستم و طوماری از کارهای واجب که مانده روی دستم. کارمانده شدهام.
تنها کار نیک امروز هم احتمالا، باز کردن کانال مدرسهی نویسندگی بوده و شنیدن پانزده دقیقهی اول نویسندهساز ۵۸۳ قبل از شروع زودهنگام فاجعهی امروز در شرکت. فعلا تنها مدرک موجود برای اثبات این ادعا که امروز خیلی هم هدر نرفته. برای کسی که دنبال بهانهتراشی نباشد، همین هم قابل قبول است. نیست؟
و البته اینکه گویا دیگر با دختر توی آینه وارد جدال نشدهام. دست کم نه بهطور جدی. پذیرفتهام که شاید آینه واقعا بیتقصیر باشد. هرچند هنوز به دختر توی آینه مضنونم. فعلا تعلیق بازرسیست تا قرار رسیدگی بعدی.
دستاورد دیگر امروزم استمرار ورزی در تمرینِ Core و انعطاف پذیری و از همه مهمتر خواندن بوده. کما اینکه در خواندن بسنده کردهام به خواندن چند پاراگراف گزارش نیک استاد. و خواندن چندبارهی چند پاراگراف از گزارش نیک استاد. شاید در راستای استمرارورزیِ مستمرتر. یک نوع مطالعهی نمادین در مقیاس خرد که با توجه به کلان بودن حجم کیسههای خرید امروز، میتوان این را هم فعلا از اتهام کمکاری مبرا دانست.
✨ فهرست کارهای نیک روز:✨
۱.خریدن کتاب English File preintermediate رنگ آبی
۲. لاک قرمز زده کتاب کلئوپاترا توی دستش بود..منم خریدم.
۳.خریدن دو تا چادر نماز گلدار بزرگ..رز زرد،گل نارنجی
۴.خریدن مهر تربت کربلا و تسبیح
۵.دوش گرفتم و اتو مو کشیدم..و با سشوار برقی برس دار خشک کردم.
۶.درست کردن کاپوچینو
۷.خریدن کتاب «کارگاه سفالگری سویو»
۸.خریدن کتاب «شهر اشباح»
۹.خریدن کتاب کوچک میازاکی
۱۰.خریدن دی وی دی یادداشت های یک زن خانه دار
۱۱.خریدن کارتون بنر،کلید اسرار..لذت نقاشی بابراس،ان شرلی،تن تن،بابالنگدراز،سطل سحر امیز،موش سرآشپز
۱۲.خواندن کتاب «همسایه من توتورو»
۱۳.خریدن کتاب برنامه ۵۲ هفته ای کاهش اضطراب
۱۴.خواندن کتاب گیاهی به نام خودم
۱۵.تخت خوابم را با ملافهی ژاپنی تزیین کردم
۱۶.گربه گارفیلد خریدم..رنگ انبه ای به همراه عروسک غاز نوک قهوهای
۱۷.پوستر نقاشی خریدم..میخوام از رویش نقاشی بکشم
۱۸.دفتر نقاشی بوم خریدم..برای اینکه با رنگ اکرولیک نقاشی بکشم.
۱۹.با دکتر بدیعی حرف زدم.. ویدئو کال..خیلی آرامبخش بود.
دکتر..بیشتر از هر انسانی..زیباترین بود..و دوست داشتنی.
تمام زخم های روحم را التیام بخشید.
۲۰.تابلوی خانوم روانشناس را روی دیوار نصب کردم..چون درسهای روانشناسی را خوانده بودم.«سوده هروی»
۲۱.دو تا تابلوی دیگه خریدم..خانوم روانپزشک..آقای روانپزشک
۲۲.ماگ اسم سایه خریدم ..چون اسم دوستم سایه پیرداده..روانشناسه..🥺
۲۳.برای خودم ماگ اسم آرزو خریدم به همراه ساعت اسم آرزو
۲۴.چند تا جا ادویه ای خریدم..برای آشپزی کردن
۲۵.ماگ هانیبال لکتر
۲۶.عروسک روسی خانوم دندانپزشک
امروز انگار روزِِِِ نامه بود. از نامههایی که استاد برایمان خواند تا دوسه ساعت بعد از آن که فیلم داستانهای جزیره رو دیدم . مجموعه چند فیلم بود از داریوش مهرجویی و پوران درخشنده و محسن مخملباف. توی دوتا از فیلمهای آن نامه نوشته میشد و این خیلی برام جالب بود.
یک شنبه ۲۶ مهر
گزارش نیک ۱۵۹
سال واژه ام تغییر
قسمت هایی از روزانه نویسی همسفران را که منتخب شده بود خواندم.همه ی دوستان عالی نوشته بودند.
گزارش نیک استاد کلانتری این روزها طعم عسل می دهد.
طبیعی ست وقتی می بینی دیگرانی هستند که این چنین زیبا می نویسند کم بیاوری، دلسرد و از ادامه ی راه نویسندگی منصرف شوی ولی آخرش چه؟خب آن عزیزان هم مثل تو زمانی گرسنه بودند و تشنه، گرسنه و تشنه ی کلمات،واژه ها،داستان ها، رمان ها، اشعار و…خواندند و نوشتند نوشتند و خواندند و تلاش کردند و سیر شدند اگر چه در این مسیر سیری معنایی ندارد.
چند روز بود از پیاده روی غافل بودم و امروز جبران کردم.
خلاصه ی داستان هایی که خوانده بودم هم چنین جملات منتخب کتاب ها را مرور کردم:
کتاب ربه کا اثر دافنه دوموریه
داستان دو شهر از چارلز دیکنز
پیرمرد و دریا اثر ارنست همینگوی
بیگانه اثر آلبر کامو
سلام مریم عزیزم
می دونی چند ساله ندیدمت؟ می دونی چند ساله دلتنگتم؟
از سیزده سالگی مون تا الان، اووَه خیلی ساله،توی صفی که برا رفتن به کلاس اول راهنمایی تشکیل شده بود دیدمت،خجالتی بودم هی نگام کردی و لبخند زدی،لبخند زدی و هی نگام کردی، اون عینکه چقدر بهت میومد با اون قاب گُندش با اون صورت گرد سفید و تپلی،موش تو رو بخوره مریم جون،این جمله را اونروز همون موقع تو دلم گفتم ولی تو که نشنیدی حالا می شنوی
از همون اول که دیدمت صورت دوست داشتنی سالی مک براید تو نظرم اومد همون قدر ناز و تو دل برو، همون قدر ساده و صمیمی
من تو مدرسه غریب نبودم چون دبستان و مدرسه ی راهنمایی نزدیک خونه مون بود سال ها جفتشون بیخ دل هم نشسته بودن
و بیشتر هم کلاسی های پارسالم، امسال هم به این مدرسه اومده بودن ولی من زیاد باهاشون ارتباط نداشتم اما تو تازه به شهرمون اومده بودی به خاطر ماموریت پدرت و غریب بودی
اول من رو نیمکت نشستم بعد تو درست اومدی کنارم نشستی دوباره نگاهم کردی این بار خندیدی و گفتی اسمت چیه؟گفتم و تو گفتی مریم و باز گفتی مریم هوشمند،مریم چه اسم قشنگی درست مثل خودت و چه فامیل قشنگ و پرمایه ای! هوشمند
کم کم با هم دوست شدیم تو کلاس با هم بودیم، زنگ تفریح، تو خوردن صبحونه،اون سال، سال اولی بود که مدرسه مون بوفه داشت آقای،آقای یادم نمیاد فامیلش چی بود خدمتگزار مدرسه رو میگم همه جور خوراکی تو بوفش گیر می اومد نوشابه هاش کوکاکولا بود و پپسی کولا، همین طور کانادادرای با اون طعم و رنگ قشنگش،بعدش نوبت به شوئپس رسید یادته از اون به بعد محل سگ به اون نوشابه ها هم نمی ذاشتیم و فقط عشقمون شده بود شوئپس،شوئپس اینجا، شوئپس آنجا،شوئپس همه جا! اگر لقمه از خونه آورده بودیم که هیچی، همونو می خوردیم و یک لیوان آب بالاش امون از وقتی که آقای خدمتگزار یا همون بابای مدرسه تو بوفه ساندویچ می فروخت بو و برنگش هوش از سر آدم می پروند اونوقت بود که بعد از خوردن ساندویچ شوئپسه مزه ی نوشابه های بهشتی می داد راستی تو بهشت نوشابه هم می فروشن اونم شوئپس؟
زنگ خونه هم که می خورد تا یک مقدار از راه رو با هم می رفتیم بعد دستامون را برای هم تکون می دادیم و بای بای می گفتیم بعدش نخود نخود هر که رود خانه ی خود
سه سال زمان کمی نبود مریم جون، منهای سه تا تابستون میشه به عبارتی ۲۷ ماه، باز هم به عبارتی ۸۱۰ روز، چه روزای خوبی! تو مدرسه را برام خواستنی کردی آخه من هیچ وقت از مدرسه خوشم نمی اومد!
مریم جون می خوام بدونم حالا کجایی؟چه کار می کنی؟دیپلم گرفتی؟دانشگاه رفتی؟ازدواج کردی یا مجردی؟اگر ازدواج کردی بچه هم داری؟اگر بچه داری چند تا؟پدر، مادرت هستند؟پدر من که چند سال پیش عمرش را داد به تو،قلبش ناراحت بود،سالم زیر عمل دراومد زیر عمل بازِ قلب، اما به علت یک بی احتیاطی دو روز بعدش فوت کرد.😥 فهمیدیم اما نجابتمون باعث شد شکایتی نکنیم.دکتری که بابامو عمل کرد پر زد و رفت پایتخت
بی پدری سخته خیلی سخت،پدرم پادشاه خونمون بود بعد رفتنش شیرازه ی خونه مون از هم پاشید.
حالا دور از جون مادرم، حال مادرم خوبه، تا دیشب پیشم بود و به اصرار خودش بردمش خونه شون پیش برادرم، زن برادرم درست مثل مادرِ خودش ازش مراقبت می کنه، جای دوری نمی ره خدا جبران می کنه براش
حتما برام نامه بنویس و از خودت بگو سالی جون😉
همیشه به یادت هستم.
امروز کتابخانه تکانی کردم جزوه ای دیدم که توجهم را جلب کرد،جزوه ی نگارش و ادبیات کودکان مربوط به سال تحصیلی ۵۹ و ۶۰ که در مرکز تربیت معلم تدریس شده بود.صفحاتی را خواندم جملات به دلم نشستند و ادامه دادم.با خواندن جزوه و تمایلِ شدید به ادامه اش پروژه ی تکاندن کتاب خانه به روز بعد موکول شد.
این جزوه اهمیت روزنامه ی دیواری را هم در کلاس ها و هم در مدرسه گوشزد می کند که صفحات متنوعی داشته باشند از جمله روزانه نویسی،خاطرات،داستانک، داستان،کاریکاتور،شعر،نقاشی و برنامه هایی دیگر
کودکان مان را دریابیم ذهن پاک، شفاف و آماده ی یادگیری آنها حیف است با بدآموزی هایی کدر شود به قول قدیمی ها گلِ تَر مُهر برمی دارد.
از کودکان مان بخواهیم هر روز چند خط در باره ی روز خود بنویسند از کارهایی که انجام داده اند، از آرزوهایشان، از مدرسه، معلم ها و دوستانشان
حفظیات مادرم:
دلم می خواست امینت باشم ای گل
دم رخنه کمینت باشم ای گل
همان ساعت که از حمام درآیی
خودم فرش زمینت باشم ای گل
در وبینار امروز صحبت از نوشتن نامه به یک دوست در گزارش نیک بود و نامه هایی از نویسندگان مختلف خطاب به همسر یا کسان دیگری خوانده شد.
در کتابی بچه ها در نامه ای به خدا از خواسته هایشان نوشته بودند که جالب بود.
کتابی نخواندم.
نمره ام ۵
دیشب در تخت دراز کشیدم و با خود گفتم: «این لحظه را دریاب» این لحظهی لذتبار را که معلوم نیست دگربار تکرار شود یا نه. روزی که بمیرم دیگر لذت بسیار چیزها را نخواهم چشید.
صبح، در کوچهباغهای شمال شیراز، تایچی میکنم. خورشید از لابهلای شاخههای هنوز سبز چنار خودش را به ما میرساند. بازتاب نورش در بین برگها جنگلی طلایی ساخته است. سنجابی از این شاخه به آن شاخه میپرد. همچنان که به آهستگی «گام شکار ببر» میروم خودم را با میل به دستان آفتاب میسپارم که صورتم را بنوازد. خورشید روی مژههایم تخم میگذارد.
حیاط دانشکده پر است از درختان سرو و کاج. آن یکی که جلوی ساختمان اساتید ایستاده تیزیاش را از دست داده است. سرو سربریده است انگار. اما همچنان سرپاست و با باد والس میرقصد. به نرمی.
در مسیر برگشت «در حال و هوای جوانی» را که پیشتر شروع کرده بودم ادامه میدهم و فراموشم میشود به ناهار فکر کنم.
ظهر طبق معمول میپزم و میشویم و مینیوشم.
بعد از ناهار با علیرضا مستندی میبینیم دربارهی مارها. برخلاف سوسمار و مارمولک هیچوقت نتوانستم با این موجود عجیبِ خوشخطوخالِ بیدستوپا ارتباط بگیرم.
خواب بعد ازظهر سرحالم نمیکند. برای گریختن از مقاله کارهای ریز و درشت خانه را انجام میدهم. سرانجام بیخیال مقاله میشوم و شروع میکنم به نوشتن. خیلی وقت است یک دل سیر ننوشتهام. نیم ساعت آزادنویسی میکنم و بعد یک ساعت و نیم با مشقهای شعر خلوت میکنم. آخر سر دلم راضی میشود یک پومودورو هم به مقاله بپردازم.
سرو سربریدهام
ایستادهام هنوز
تناسیر بادها
گزارش پنجاه و دو
سال واژه: تبدیل
باز هم خوابهای نامنظم و بریده بریده.
سری به خانه زدم. لباس شستم و گلها را آب دادم.
قبل از اینها نیم ساعتی روی تختم ولو شدم. میخواستم وبینار گوش کنم بعد صدایی در سرم گفت نه بعدا انجام بده که بتوانی هزار کلمه داستان خوب بنویسی. چرا فکر میکنیم همیشه بعدا زمان بهتری برای انجام کارهاست؟
پس شروع کردم. داستانم نیمه تمام ماند. حتی تا یک دقیقه قبل از شروع نمیدانستم از چه میخواهم بنویسم. گفتم از یک دختر؟ یک پری دریایی؟
اما یک سفالگر جوان بود که میخواست نوشته شود.
بعد میخواستم بخوابم، نشد. پس فقط دراز کشیدم و چشمهایم را بستم.
تیشرت نوی آبی آسمانیام را پوشیدم و با رنگ لاکهایم هماهنگش کردم.
آمدند دنبالم و رفتم خانهی عمه. شاید یک مراسم عروسی دعوت شویم. بگی نگی دوست دارم بروم.
دخترعمهام موهایم را تیغ ماهی بافت و میخواست گولم بزند برای گریم هالووینی بعدی که نشد.
سریال موش را چند سال پیش دیدم. دخترعمهام تازه شروع کرده. وقتی نظرات و ایدههایش را مطرح میکند برایم دشوار است که نخندم. جلوی خودم را میگیرم تا اسپویل نکنم.
دلم میخواهد به روزهای مرتبم برگردم.
گزارشخوانی و شبهولخوانی و پیادهروی انتظارم را میکشند.
امروز با پدربزرگ صحبت کردم. خیالم از شنیدن صدایش راحت شد. امیدوارم به زودی به سلامتی مرخص شود.
حالا هم دلم میخواهد به کلمهسازیام برسم.
اگر این سردرد و کلافگی بگذارد.
تمام امروز صرفِ یک برنامهریزی شد.
برنامهریزی برای علاقهمند کردنِ بچهها به کتابخوانی و نوشتن. فکر میکنم که موفق هم بودم. البته نتیجه اصلی فردا مشخص میشود. باشد که رستگار شویم همین اول کاری.
این گزارش نیک نوشتن واقعا سخت است.
اصلا انسانِ پرکاری نیستم و این گزارشنویسی ها واقعا کمرشکن است.
میخواستم امشب زود بخوابم که غیرممکن است.
اصلا بلدنیستم. فردا روز مهمیست. شاید گزارش فردایم پربارتر باشد.
امروز برای بایگانی یادداشت نوشتم و روزانهنویسی هم انجام دادم. احتمالا فرداهم مستقیم باید مشغولِ تمرینِ تازهی شعرماهی باشم.
تمرینات برکت افتادهاند. هربار از یکی بیشتر میشوند و سختتر. چطوری به نوشتههایم وزن و قافیه بدهم؟
دیگر بروم تمام شب فکر کنم فردا را چطوری سپری کنم.
باشد که مجددا رستگار شویم.
اتاق بایگانی هم سری بزنید، یک چایی در خدمت باشیم.
https://t.me/ArchiverooM1
– وقتِ نویسندهساز کجا بودم؟ بالای نردبان، در حال کندن کاغذ دیواری نکبت. اگر روزی پاسخم به این سوال این باشد که روی مبل لم داده بودم یا پشت میز کارم بودم یعنی در کوچهی ما هم عروسی شده است. به خدا که خیر فقط در کارهای زنانه است. از من، با تجربههای مردانهی فراوان، به تمام زنان سرزمینم نصیحت که هر شکلی از قوی به نظر رسیدن گوزِ شور محسوب میشود. آن پیراهن ساحلی نرم و نازک من در کدام چمدان است؟
– پروردگارا، نیکترین دعایی که سراغ دارم این است که امور را بر ما ساده گردان. ما به قویتر شدن نیاز نداریم، به سادهتر شدن نیاز داریم و این سادگی موهبت کسی خواهد بود که بلد است کارها را به شما بسپارد.
– الهی شکرت…
دارم فکر میکنم اگر بخواهم گزارش نیکم را به شکل نامه بنویسم، مخاطب نامهام چه کسی خواهد بود؟ دیشب داشت به سرم میزد اسم همهی کسانی که روز پرستار را بهم تبریک گفتند را ردیف کنم و گزارش نیکم را تقدیمشان کنم. درست است که به قول برادرم من بیشتر مدرسم و میآموزانم و میآموزم تا پرستاری، اما به واسطهی اسمم و رشتهی تخصصیام این روز را هم به خودم متعلق میدانم. برگردم سر اصل مطلب. همهی پیامها خوشحالم کرد. چه آنهایی که پیام آماده بودند، چه آنهایی که خودشان متن را نوشته بودند. برخی پیامها و تماسها بیشتر خوشحالم کرد. مثل پیام فاطمه جعفری از دانشجویان سابقم که هنوز فراموشم نکرده و تماس تلفنی سارا سیفی که هر سال این موقع زنگ میزند و حالم را میپرسد. اما مهناز صدرخانی و پیامهایش چیز دیگری است. 9 مهر پیامک روزپرستارش رسید. هر چند روز یکبار هم حالم را میپرسد به جای اینکه احوالش را بپرسم. پس مینویسم:
مهناز صدرخانی عزیزم
دیشب خواب نمایشگاه شهدایی و استاد راهنمای اولم، دکتر یونسی، را خواب میدیدم. حالم بسیار خوب بود. اینقدر خوب بود که رفتم دستشویی و وضو گرفتم و خوابیدم شاید ادامهی خوابم را ببینم. شاید معنی خوابم این باشد که دیگر مدارک پروپزالم تکمیل شده و قرار است خانم رنجبر عزیز به تحصیلات تکمیلی ارسال کند و من بروم پیِ گرفتن وقتِ دفاع و این حرفها. لابد اگر اینجا را میخواندی متوجه میشدی چقدر از حال و هوای آنروزها و رفاقت با شهدا دور شدهام. گرچه فراموششان نکردهام. مهناز جان چند سال پیش به یکی از رفقای شهدا که از فعالیتهای فرهنگی شهداییام میپرسید جواب دادم: «شهدا خیلی سیاسی شدند.»
صبح دانشکده و کلاس با دانشجویان ارشد. کمی سر پارکینگ غرغر کردم. امروز ته پارکینگ یکی موتور خوشگلش را پارک کرده بود و رفته بود. ظهر هم که میآمدم نیامده بود سراغ موتورش. من هم که چقدر رانندگیام خوب است، اگر آقای باقری دستور فرمان گرفتن نمیداد معلوم نیست چه بلایی سر پرایدم و آن موتور آورده بودم.
نماز و ناهار و خواب. توی وبیکار سرزبان الهه علیزاده از نقشهی راه زبان فکر از ابتدا تا انتها شنیدیم. در گزارش نیکی نوشته بودم پرسش بلد نیستم، اینجا اصلاحش میکنم دارم پرسشگری را حسابی یاد میگیرم. دو منبع اصلی که الهه علیزاده به کار برده، میبرد و خواهد برد کتابهای هنر پرسشگری و تفکر انتقادی است. امشب باز رفتم سراغ اولی و چند صفحهای خواندمش. این جمله در مقدمهی تمام کتب این مجموعهی ریچارد پل و لیندا الدر تکرار میشود: «ولی بلاخره فکر کردن را که همه بلدیم، نه؟ نه! از قضا آن تفکری که منظور ماست، تفکر نقاد، چیزی است آموختنی؛ و مهارت یافتن در آن تمرین بسیار میخواهد.» دوستانی که طالبند پرسشگری را یاد بگیرند در کانال تلگرامی سرزبان عضو شوند و فایلهای جمعبندی پرسشهای تحلیلی را در 8 حوزه بخوانند و با الهه علیزاده همراه شوند.
مهناز صدرخانی عزیزم؛ امیدوارم خسته نشده باشی. بعد از وبیکار الهه علیزاده رفتم وبینار نویسندهساز. صحبت از نامه و نامهنگاری و یک عالمه مجموعه نامه بود. «گیرنده شناخته نشد» را پیشتر در طاقچه دانلود کرده بودم. باز هم سراغش خواهم رفت. نامهی ابراهیم گلستان به چوبک را هم خواندم.
مهناز جانم میدانی که درس خواندن را رها نکردم. شب گمانم یکساعتی به مطالعهی درسهای تخصصیام گذشت. برای ضبط روزگفتارم کتاب «مقدمهای بر شناختپژوهی استعاره» را ورق زدم.
بار اول «لمس» محمدرضا کاتب را تمام کردم. پاراگراف پایانیاش:««نقطه سر خط.» صدای انفجاری از میان تاریکی صحرا بلند شد. در دوردست ماشینی میان شعلههای آتش میسوخت. حتماً روی مینی، چیزی رفته بود. درختهای آدم و حوا مثل دستهای آدم تشنه، هلاک و هوسزده، میان بیابان دنبال آب میگشتند. هنوان همینطور خیره بود به پلههای سرداب: هنوز ته ماندهای از نور روز میان پلههای سرداب بود.» با واژهی «ترسیمه» به معنای اقرار در بخش یادداشت آشنا شدم. نتوانستم کشف کنم «ف.ب» کیست؟
میروم کمی تمرین دورهی شعر و خودواژه را انجام دهم و سپس لالا.
مهناز مهربانم ببخش که من به اندازهی تو نمیتوانم مهربان باشم. خیلی دعایم کن. دوستت دارم.
1405.7.26
قهرمانی
#گزارش_نیک
روال صبحگاهی را انجام میدهم بعد از آن نوبت میرسد به انجام آزادنویسی و روزنویسی و بعد از روی دفترهای دوکا، نوشته شهروز رشید رونویسی میکنم. شهروز رشید حس آشنایی را درونم بیدار میکند، گمان میکنم سالهاست که میشناسمش فکرش را، کلماتش را.
شکوفههای عناب را میخوانم و کلماتش را برمیدارم: ساروج، مردنگی، باسمهای، متعه، تنویر، مطبعه، فجاه
بعد از آن با محدثه گپ میزنیم میگویم و میشنود میگوید و میشنوم. از تغییر میگوید، از بخشش. مثل هر بار نور میریزد با کلماتش. کلماتی که از قلب شفافش میآید. حرفهایش کمک میکند. به نتایج خوب میرسیم و کار جدید برای برنامه. آخر حرفهایمان صدای قطرات باران را بر شیشه نورگیر و شیروانی میشنوم میدوم سمت پشت بام. زیر باران میایستم شدت میگیرد. حالم را بهتر میکند. هر قطره جانی به جانهایم اضافه میکند، برای محدثه صدای باران را میفرستم. ذوقش حالم را خوبتر میکند. دعا میکنم زیر باران و بند که میآید برمیگردم پایین.
به کارها میرسم و زیتون قطعاً در میانهٔ کارها جایی داشته و دارد و خواهد داشت.
در این شش سال زیستن با گربهها خیلی چیزها ازشان دیده و آموختهام رهایی و آزاد بودنشان را بیش از همه دوست دارم و نمیدانم این شانزدهمین پیشوک چرا از همه برایم بیشتر دوست داشتنیتر است.
دقایقی را همنشین حضرت حافظ میشوند با آداب و سلوک هر شب
بیتهای مششع از این غزل:
زمان خوشدلی دریاب و در یاب
که دایم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و می خور در گلستان
که گل تا هفته دیگر نباشد
دقایقی آسمان تماشا میکنم آسمان سراسر است از ابرهای پنبهای و سفید محو شدن در آسمان مان را از من میگیرد و من را از زمان. از دل پسندهایم این است که یک روز از صبح که خورشید دست شعلههای پر انرژیاش را میگیرد و به آسمان میریزد تا به وقت غروب که خسته جمعشان میکند و به پشت کوه کوچ میکند و ماه و ستارهها پیدایشان میشود همینطور آسمان را تماشا کنم بیوقفه و بیوقفه.
۵/۷/۲۶
یکشنبه
از دانشگاع به تراپی،
از تراپی به خونه،
و از خونه با رفقا به دلِ کوه رفتیم.
گزارش میگ میگ
صبح رفتیم وارنیش زدیم. کار بود کار. بعد هم تلفن پایگاه سمت من قطع بود. به اتاق دیگری کوچ کردم برای پیگیری فشارخون.
ظهر تمرینجا را بودم و اندکی خواب.
نویسندهساز را بودم و اندکی نوشتن با بچهها و خواندن. کمی از کتاب «محاکمه» را خواندم. بعد با فرشته در مورد تغذیه حرف زدیم و گفت انیمه درون و بیرون۲ را میخواهد ببیند، مشتاق شدم و رفتم دیدم. احساسات به خوبی در آن نشان داده شده بود. آن نقطه مرکزی «من آدم خوبی هستم.»،«من به اندازه کافی خوب نیستم.» گیرم انداخت. این جملات عمیقن من بودند و وقتی آن را در جایی میبینم که به نمایش درآمده، اجازه باور کردن درستی وجود داشتن آن را به خود دادم. انگار به خود اجازه درک شدن دادم و عمیقن احساساتی شدم. در پست کانالم درموردش بیشتر نوشتم.
«بازی و خلافیت» کمی خواندم و روزنویسی در سایت منتشر کردم.
Toggle Sidebar
یادداشت روزانه
۲۶ مهر ۱۴۰۵
یادداشت روزانه
آزادنویسی
امروز
ذخیره شد
ثبت
سالواژهام: ریلگذاری
دخترم دلدرد دارد، مدرسه نمیرود. راضی نمیشود برویم بیمارستان تا یک پزشک او را ویزیت کند. دلیل دلدردش معلوم نیست. آپاندیس هم ندارد که بگویم از آن است. کیسهٔ آبجوش روی شکمش میگذارد و میخوابد. زنگ میزنم مدرسه و غیبتش را مجاز میکنم. نگرانم. با همسرم تماس میگیرم، میخواهم حس کنم تنها نیستم.
صفحات صبحگاهی مینویسم. احساس میکنم نگرانیهای مختلف دارد به قلبم فشار میآورد. نامهای به قلبم مینویسم و در کانالم منتشر میکنم.
سریال «صد» را میبینم.
دخترم بیدار میشود. حالش خوب شده است. دیگر نمیگذارم کیک کارخانهای و شیر به مدرسه ببرد. حتماً به معدهاش فشار آمده است. صبحانه به او میدهم.
ناهار میپزم.
بعد از ناهار، ظرفها و سپس کف آشپزخانه را میشویم.
۱۰ صفحه از بوف کور را میخوانم.
کمی حرکات یوگا انجام میدهم.
در وبینار نویسندهساز شرکت میکنم.
دخترم را کلاس ریاضی میبرم. موقع برگشتن برای شام، آش آبادان میخرم. از شلوغی خیابانها فرار میکنم و به سوی خانه رانندگی میکنم.
کمی زبان ا
تگها:
داستانک
گزارش نیک
شعر
روزنویسی
داستان، کپی رایتینگ
یادداشتهای قبلی
مدیریت تگها
جستوجو در یادداشتها یا تاریخ…
۱۴۰۳/۰۱/۰۱
—
۱۴۰۳/۰۱/۰۱
همه
داستانک
گزارش نیک
شعر
روزنویسی
داستان، کپی رایتینگ
۲۶ مهر ۱۴۰۵
197 کلمه
سالواژهام: ریلگذاری
دخترم دلدرد دارد، مدرسه نمیرود. راضی نمیشود برویم بیمارستان تا یک پزشک او را ویزیت کند. دلیل دلدردش معلوم نیست. آپاندیس هم ندارد که بگویم از آن است. کیسهٔ آبجوش روی شکمش میگذارد و میخوابد. زنگ میزنم مدرسه و غیبتش را مجاز میکنم. نگرانم. با همسرم تماس میگیرم، میخواهم حس کنم تنها نیستم.
صفحات صبحگاهی مینویسم. احساس میکنم نگرانیهای مختلف دارد به قلبم فشار میآورد. نامهای به قلبم مینویسم و در کانالم منتشر میکنم.
سریال «صد» را میبینم.
دخترم بیدار میشود. حالش خوب شده است. دیگر نمیگذارم کیک کارخانهای و شیر به مدرسه ببرد. حتماً به معدهاش فشار آمده است. به او صبحانه میدهم.
ناهار میپزم.
فایل صوتی کارگاه «خودواژه» را گوش میدهم.
بعد از ناهار، ظرفها و سپس کف آشپزخانه را میشویم.
داستان «میز، میز است» را میخوانم.
شعری از میر کرمانی میخوانم.
۱۰ صفحه از «بوف کور» را میخوانم.
کلمهبرداری میکنم و سری هم به واژهیاب میزنم.
کمی حرکات یوگا انجام میدهم.
در وبینار نویسندهساز شرکت میکنم.
دخترم را کلاس ریاضی میبرم. موقع برگشتن برای شام، آش آبادان میخرم. از شلوغی خیابانها فرار میکنم و به سوی خانه رانندگی میکنم.
کمی زبان اسپانیایی میخوانم.
«بوف کور» را تمام میکنم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
– رفت؟
– رفت!
– با خاطرههاش؟
– همه جا ماند!
– خشمهایت؟
– آنها هم!
– چه خبر از حالت؟
– خوب پشت چشمانی بسته.
برای نوشتن خستهم. خستهتر برای خواب و کیفم کوک خیالبافی.
معمول روزها.
عقبه آمدن مدیرعامل جدید حکمهای طوفانی ابلاغ شد. گمانم ادامه دارد این داستان. رسیدن میز و صندلیهای درخواستی با کیفیت اجناس دسته چندم فروشگاه پلاسکو. صندلیها با رویهای از جنس مشما و کیسههای زباله. با این حال سر و شکل اتاق بهتر شد. کشیک بودم. کار مفیدم اظهارنظر دربارهی حکمهای تازه بود. حدود 5:30 رسیدیم خانه. شام داشتم. آماده ورزش شدم. دوش و شام و حضور در جلسه آنلاین منتورینگ. نوازش پندار و همراهیش برای خواب. سر زدن به کانال دوستان مدرسه. مبینا ملائی پرسیده چه میکنید اگر 24 ساعت نامرئی شوید؟
نشستن رو سقف قطار در حال حرکت. همینطور رو بال هواپیمایی در حال پرواز. به جا آوردن صله رحم از نمایندگان مجلس با چند تا مارمولک برای پیراهنشان و قیچی برای خشتکهاشان. شهر را به هم میریزم فقط 24 ساعت به من فرصت دهید تا شاهزاده و گدا را کمی جابهجا کنم. کیفورم از تصور پوشاندن لباس مردی که بیشتر روزها کنار اتوبان لای شمشادها نشسته بر تن فلان مقام. اندکی اگر نامرئی بودم بند پاره میکردم از تن شهر. کمی هم نوشتم. میروم کمی هم بخوانم.
نامه ای به تو
درش را گذاشتم. از دهانم پرید. چشمم را بستم. در سرم فریاد کشید. پس اش زدم دوباره رسید. دوباره؟
چه می خواهی از جانم؟ رهایم کن یا سقوط خواهم کرد یا پرواز. چه فرقی برایت دارد؟
میدانی فکر پریدن دارم که هربار سر میرسی. آرام نفس می کشم هر بار بیدار می شوی. در خوابت عمیق بخواب. چرا همیشه کنار م میمانی ؟
بگو. مشخص کن. چه زمان خاموش می شوم، در پرتوی وجودت؟ چه زمانی چشمت را می بندی و آرام می خوابی؟
تعریف کردم برایت؟
کفشی بزرگ خریده ام. دوست اش می دارم. زیبا است اما کفش من نیست. به کسی قرض بدهم یا صبر کنم تا بزرگ شوم؟
من نمیخواهمت. رهایم کن. اشتباه بود خواستنت. اشتباه بود دوست داشتنت.
گریه ای در ذهنم اکو می شود. نغمه ای دوباره آب می شود. تا بدرقه ات کند.
نمی روی چرا؟
من می روم. در آغوش دیگری. رهایم کن تا بار دیگر عاشق بشوم.
رهایم کن تا بار دیگر خودم را لمس کنم. پرنده ای عبوس در انتظار قفس. من هیچگاه رها نبودهم. من پرنده ای دستی بودم.
نگفته بودمت؟
عزیزمن. رهایم کن. عزیزم می مانی. قسم میخورم به نفس هایت. تا آن هنگام که ستاره ای از من در آسمان شبت خاموش شود.
میدانم عشق را خام می پنداری. می دانم زخمی شده ای و قوی نشان میدهی. میدانم و نمیدانم. تو رنگ عوض میکنی در نگاهم. چه اهمیتی دارد باید بروی تا بار دیگر عاشق شوی تا در آغوش کسی دیگری آرام شوی.
بازی نمیخواهی. بازی نمی کنم. بزرگ شده ای قد کشیدی ای. خوشحالم از بودنت. از خاطره هایت.
خوشحال بودم از داشتنت. باید بروی تا من هم آرام در وجود دیگری ذوب شوم. آنچنان که در تو.
گفته اند عشق بد است. خانمان خراب کن است. شر به پا میکند. تو اینها را میدانستی و قلبت را امانت دادی؟
باید بگذاری تا سوگ وار شوم. من که دم به دم سوگ را تجربه می کنم. پس بگذار آخرین خاطره ام از تو صدای نبودنت باشد.
عزیزکم دیدی چه شد؟ امروزم سرتاسر با یاد تو نیک شد.
چشمای من میل به گریه داره
میخواد بباره
خجالتآوره.
چی؟
این همه چسناله
صبح و شب شکرگزاری
روزی چند بار مراقبه
آزادنویسی و کتابخونی
تغذیه سبزیجات و پرپروتئین و آب
پست لینکدین و تلگرام
احوللپرسی دوست قدیمی و دیدار دوست صمیمی
رقص و پیادهروی
خوانش فصل دوم و سوم قلاب
خوانش غژل و تمرین منواژه
ساخت برند بوک و عیبیابی کسبوکار
روتین پوستی و سفارش مخصولات جدید
اپیزود گدایان شریف از انسانک و کاراندیشی
یوگا و حرکات جدید هیپ روتیشن
نیت برای پویایی جسم و تن
مرور حقشناسی و حدشناسی
اندیشیدین و سرچیدن برای سفر
حالا شروع گزارش با ناله و گلایه؟
بندازم گردن چی؟ کجا گیرم؟
به غم بزرگ و بیدرمون زندگیمون فکر کردم، قلبم آتیش گرفت و دو آهنگ سوزناک هم شدند نمک و فلفل لای زخم.
خدا رو شکر برای این آگاهی
چند روزیست بدنویسم. چرتوپرت مینویسم. هرچه مینویسم به دلم نمینشیند. بیشتر به خط خطی میماند تا نوشتن. اما از یک طرف هم در دور دستها تابلویی را میبینم که رویش نوشته آزادنویسی همین است دیگر.
تمرین خط کردم. جان، نان، ریال، ایران.
به گلهای روی پنجره آب دادم کاکتوس زیادی خورد. معدهاش برهم ریخت. روی پنجره استفراغ کرد.
لباس کهنهی تخت را کندم. لباس نو تنش کردم. بوی لوندر میداد. ماچش کردم.
کتاب زندگی من را تمام کردم این جمله از کتاب با من ماند. «کسی که میترسد و عشق نمیورزد آزاد نیست.»
من چقدر میترسم؟ تا به حال چقدر ترسیدهام؟ آیا این شجاعت را دارم که ترسهایم را به کاغذ بکشم؟
از فرسی داستان خواندم. بلندبلند خواندم. فرسی را اینجور خواندن لذت دارد.
وبینار دربارهی نامهنویسی بود. پیشنهاد استاد نوشتن گزارش نیک در قالب نامه بود. گزارش نیکم نامه نشد اما دانهی نوشتن نامه به شخصی خاص در ذهنم کاشته شد.
الویه درست کردم. بابا هوس کرده بود. با لذت خوردنش از الویه خوشمزهتر بود.
جدیدا اتاقم مگس میزاید. هر چه میزنم ناکارشان میکنم باز یکی از یه جا بیرون میپرد.
تمرینجا را بودم و بعد از آن هم برای نوشتن تمرینهای کلاسی در سایتها پرسه زدم.
https://t.me/maryamebrahimi21
سال واژه: ماراتن معکوس.
کلی نوشتن.
خاندن کتاب «زندانی خیابان دوم» از «نیل سایمون».
لاتهی ۵۰/۵۰، گاتای گردویی.
بدوبدو.
آنباکس بادبان ماهی.
دوست خوبم ماهان ابوترابی
میدانم که تو هم مرا آنقدر که باید نمیشناسی. خیلی وقت است که از دورهی داستانک گذشته است. در همان دوره مهربانیت به دلم نشست. نزدیک به دو سال است که دیدارمان به درازا کشیده است. هنوز مزهی شیرین نقدهایت را فراموش نکردهام. و شاید همان مهرِ اولین بود که مرا به نوشتن بیشتر ترغیب کرد. راستش فکر نمیکردم آن روز که با استاد قرار ملاقات داشتم تو را هم آنجا ببینم. اما بعضی آرزوها زودتر از آن که میاندیشیم حقیقت مییابند. چند وقتی است که از داستانک دور افتادهام و شعر مرا بیشتر مجذوب خود کرده است. اما شاید این دو قالب تکمیل کنندهی ناگفتههایم باشند. دوست دارم بنشینیم و دربارهی ویژگیهای این دو قالب حرفهای خودمانی بزنیم. چرا که تو را خوشصحبتتر از خویش یافتم و چه سعادتی که این را هم از تو بیاموزم. میدانم که دقت تو در ثبت وقايع و ماجراهایی که منجر به داستانک میشود همیشه الگوی من بوده است. تو همیشه یک دفتر یادداشت و یک قلم معمولی همراهت داری و ذهن کنجکاوت چه ریزبینانه سوژهها را صید میکند و تبديل به شیرینترین داستانها میکند. نمیدانم اهل شعر هم هستی یا نه اما اگر هم نباشی من حاضرم آنقدر از شعر تعریف و تمجید کنم تا تو را هم بیشتر به لطف شعر بیالایم. باشد که دیدارمان دیر نپاید.
تا بعد
1. سالواژهام: استمرار
2. کمی دیر بلند شدن از خاب اذیتم میکنه اما سعی میکنم که در روزهای آتی چارهای برایش بیابم.
3. امروز به برادرم سپردم که از کتاب دستدوم فروشی چندتا کتاب برام بخره اما هیچکدوم رو نداشت. واقعن که.
4. پیادهروی دور باغچه و دویدن بعد از آن که بعدش احساس شادمانی و مفید بودن میکنم.
بیمارم و تب دارم.
یک لیتر نمیدانم چی را از رگ دست راستم وارد این بدن خاکی فانی کردهاند که مثلن خوب شوم.
در دست چپم مادام بواری بود.
خوابم میبرد. دو روز است زیادی میخابم. بعد سِرُم هی خلا هی خلا. این بدن همه جاش به همه جاش وصل است و من به تن واحده فکر میکنم که ما و هستی و طبیعت، همه و همه با هم تنی واحده هستیم؛ پس چرا من از حیوانات و بعضی اتفاقات میترسم؟ منَند که!
مسخره است. تو گویی بخشی از خودم دارد از خودم میترسد!
این روزها درگیر نوشتن چیزکی هستم که نمیدانم چیست؛ تمرین است، رمان است! چرا مینویسم؟ نمیدانم.
گاهی میبردم جایی که هیچ فکرش نبودهام. شدهام بازیچه دست یک دخترک ۱۶ ساله جسور که زیر بار تحمل هیچ چیز در جهان نمیماند و همین روزهاست که عصیان کند. شخصیت دارد مرا میبرد هر جا دلش خاست و من بیمار تبداری که دو روز است مغزم کار نمیکند با خودم میگویم: به هر جا برد بدون ساحل همون جاست.
هوای این روزها رو دوست دارم. پیادهروی در هر ساعتش زیباست.
متعهد شدهام به خودم تا شب هول را تمام کنم. اما راستش، خوانشش باری سنگین شده. خواندن هر صفحهاش جان کندن است. مدتهاست که همراه من است. بارکشَش شدهام و آفرین که خوب سواری میگیرد. قصد پیادهروی هم ندارد. تمام هم نمیشود، تا از شرش خلاص شوم. (زشته این حرفها، ولی واقعیت است)
با شما نبودم فرسی رو شروع کردم.
نویسندهساز.
آزادنویسی.
زبان.
من و مشق و آراد.
شبِ گذشته خوب نخوابیدم. تب و لرز و بیخوابی. دل درد، کمردرد، معده درد. صبح که از خواب بیدار شدم انرژی نداشتم کاری شروع کنم.
پس از خوردن یک عدد تخم مرغ آبپز جانِ تازه گرفتم و صفحات صبحگاهی را نوشتم.
دستتنها بودم. ترجیح دادم سوپ درست کنم البته با هویج پلو.
چند صفحه از اشعار پروین اعتصامی را خواندم.
«حاصل عمر تو افسوس شد و حرمان
عیب خود را مکن ای دوست زِ خود پنهان
وقت ضایع نکند هیچ هنرپیشه
جفتِ باطل نشود هیچ حقیقتدان»
حالم کمی بهتر شد جلسهی تمرینجا شرکت کردم.
وبینار امروز استاد از نامهنگاری گفت.
چند صفحه «سرگذشت کندوها» از جلال آلاحمد خواندم.
https://t.me/sorayaahmadiani
سلام.
صبح صفحات صبحگاهی را نوشتم و دخترم را به مدرسه فرستادم. کمی از بوستان سعدی خواندم. ناهار را آماده کردم و به جلسه نقد کتاب در کتابخانه رفتم. کتاب «خیابان گاندی» ساعت پنج عصر را نقد کردند. کتاب چهار جستار دارد درباره یک پرونده جنایی.
تا یک ساعتی تحت تأثیر داستان این کتاب بودم. عصر در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم. استاد با کوهی از کتابهایش به ما فیس (پز) داد.
امروز هفت صبح کلاس داشتم. نظم عرفانی.
دیر پاشدم و صفحات صبحگاهی ننوشته زدم بیرون.
این درس و با استاد محسنی دارم. خانومی فوقالعاده قانونمند و جدی و در عین حال گوگول.
دیالوگ معروفش: آدمی که خسیسه باید بره بمیره.
بماند که هفت صبح را با عشق و عاشقی شروع کردیم. استاد نکتههای قابل تاملی میگه.
بعد از اون رفتم خونه. بعد از کمی استراحت به زبان مادری گریه میکنم خوندم. کمی.
بعد از ناهار دوباره رفتم دانشگاه.
جریان شناسی نثر معاصر داشتیم. یکمی درباره دورههای اول و دوم صحبت کرد. کتابهای تهران مخوف و آشیان عقاب و چندتای دیگه هم مال این دوران بودند که استاد نام برد. این دوتا به دلم نشست میخاستم نویسندهساز از استاد بپرسم که یادم رفت. سر کلاس داشتم از استاد کلانتری تعریف میکردم (یکی مشتاق بود) ولی فکر کنم بیشتر گند زدم تا تعریف.
در حین راه برگشت به خانه نویسندهیاز شرکت کردم.
تحقیق جامی و بالاخره تموم کردم.
انیمه اتک آن تایتان و شروع کردم.
صدامو ضبط کردم.
در حین رفتن به دانشگاه کتاب خوندم. تجربه بامزهای بود.
باشد که جز بینجامیدگان باشم.
سومین روز استمرار. زود برخواست. گزارش نیک خواند و فیلم دید. ملت عشق را به پایان رساند. ورزش شد عصرانهی روزش. آزادنویسی با کلمه شروع و با رگباری از پرسشهای بیجواب به پایان رسید.
۲۶-۷-۱۴۰۵
#گزارشنیک
#مهلاطهماسبیزاوه
https://t.me/ma0hlq
امروز بعد از مدرسه پیچیدم خانهی مامان. لمیدم. لمیدم. لمیدم.
راستش به امروزم هفت میدهم.
چند روزیست به علت شرایط جسمی استراحت میکنم اما همزمان ذهنم درگیر گزارش نیک است
تا جایی که بتوانم مینویسم.
امروز هم در مورد موضوعی که با دوستم صحبت میکردیم یعنی «بهم خوردن رابطهاش با یکی از دوستانش» فکر کردم و یادداشت کوتاهی منتشر کردم.
به امید نوشتن گزارشهای نیکتر در روزهای آینده
آدرس کانالم در تلگرام
https://t.me/tarqim1
بیست و شش هفت سال پنج
حلزون عزیز
کسی گفته بود در تقلید هم باید خلاق بود، اسمش را یادم نیست و مهم هم نیست. من از همان جنس تقلید میکنم. از سکوتت، از طمأنینهات، از این که خانه را به تن کردهای و همهجا آن را با خود میبری، این که فقط خودت را جابهجا میکنی. میگویند همیشه ردی درخشان از خود برجای میگذاری، من هم دیدهام. میخواهم به تقلید از شاهین جان، گزارش نیک امشب را چنان بنویسم که فقط به تن همین نامه بخورد.
تو روبهرویم نیستی، اما میدانم هستی. پشت همان سکوت در دسترس، در غیابی که خواندن را ممکن میکند. هر شب تصویری از تو میبینم و در آن تصویر، تو حرف میزنی. وقتی مخاطب روبهرو نیست، رهاشدگی عجیبی به آدم دست میدهد، آنقدر آزاد میشوم که هرچه اورانیوم غنیشده در انبار ذهن دارم، دو دستی تقدیم میکنم. شاید چون در حضور، پریشانی فکر فرصت شنیده شدن نمیدهد، هرچه بیشتر برای جلب توجه کوشیابی میکنم، کمتر شنیده میشوم. کوشیابی میکنم و باز هم کوشیابی. برای گرفتن توجه کامل یا باید به دامن دروغ و غیبت آویزان شوم یا بساط سخن را خیلی زود جمع کنم تا غرورم ترک برندارد، سکوت، پیش از آنکه شنیده نشدن در گوشم انزوا را فریاد بزند. از بیمخاطبی چه بگویم؟ تو هستی، همین کافی است.
بناست فهرست کارهای نیک امروزم را برایت بگویم. همچنان به مستندسازی دروغهای مالی چند شرکت مشغولم و از علیالطلوع تا بوق سگ عدد ردیف میکنم تا دفاعپذیر به نظر برسد. شرح حوصلهسربرش را نمیدهم.
از آن بخش که بگذریم، میرسیم به خواندن و نوشتن. بهتازگی عادتی در خودم میپرورم که مفید افتاده، در مسیر رفت و برگشت به محل کار کتاب میخوانم، این روزها بوف کور دم دستم است. میدانم تو هم آن را چند بار خواندهای، حالا حاشیهای داریم که هر دو بر آن ایستادهایم. با این کتاب عاشق واژهی اثیری شدم. آن زمانها که اینترنت نبود و لغتنامهای در دسترس نداشتم، و حتی همین حالا، هر زمان حجمی موهوم را توصیف میکنم از این واژه بهره میبرم، اغلب هم کتابخوان و باسواد جلوه میکنم، بیآنکه معنای دقیقش را بدانم. همین لحظه جستوجو کردم: آسمانی و فلکی، مانند روح و بسیار لطیف. جالب است که هنوز هم برایم یعنی وصفناپذیر، انگار واژهای است که از لغتنامه فرار کرده و فقط ردی از خودش گذاشته.
و همین کتاب است که مرا از مسیر آمد و شد میبرد به جایی که کامو میایستد. خدا را شکر هنوز خودکشی نکردهام، هرچند احساس پوچی بخشی از وجود من است، اما برخلاف صادق هدایت و به سیاق کامو به زندگی ادامه میدهم. کامو در آغاز افسانهی سیزیف میگوید هیچ پرسش فلسفی جدی جز این که زندگی ارزش زیستن دارد یا ندارد وجود ندارد. من اگر مرگ خودخواسته را در دسترس خود بدانم، دستکم یک تصمیم در زندگی از آن خودم است و همین که تصمیمی از آنِ من باشد، زندگی را برایم قابل تحمل میکند، نه لزوما ارزشمند. کامو اما یک قدم جلوتر میرود، خودکشی را تسلیم در برابر پوچی میداند، نه آزادی. من هنوز میان این دو ایستادهام، و شاید همین ایستادن، خودش پاسخی باشد.
و از همین ایستادن که بگذریم، به ساعت تمرینجا و وبینار و دوره میرسیم. نمیدانم چرا برای من در عین لذتبخش بودن استرسزاست، حتی وقتی اسمی از من و نوشتههایم نیست. امشب جلسهی سوم دورهی نویسندگی شاهین خلاق است. چقدر زمان زود میگذرد.
خیلی دوست دارم یک بار برایم بنویسی آیا همانطور که به نظر میرسد زمان برای تو بسیار کندتر سپری میشود. از خانهات بگو، از همان خانهای که به تن کردهای و سنگین هم نیست. این روزها غذا راحت پیدا میکنی یا سختی یافتن خوراک را تو هم لمس میکنی؟ من فکر میکنم شرایط برای تو بهتر است، لااقل خانهای داری قد خودت و قیمت دلار و سایهی جنگ دستاویز گرانی خوراک و مسکن تو نشده است.
میدانی به چه فکر میکنم؟ کاش میتوانستم از همین دو برگه برایت عکسی بفرستم تا مجبور به تایپ نباشم. همیشه خواندن و نوشتن بر کاغذ برایم لطفی دگر دارد. دستخط جان مایهی رفیقانهتری دارد. راستی هر شب تصویرت را میبینم، یکی بهتر از دیگری. خوشعکسی، حتی وقتی زخم و خون در تصویر است، حتی وقتی خانهات ترک خورده. در هر شرایطی زیبا سخن میگویی و بهزیبایی انتخاب میکنی. جملههایی که هر شب از زبانت میشنوم، چون میان انتخابهای تو و روزهای من رشتهای نامرئی میکشد و در گزارش نیکم جریان مییابند. میخواهم بدانی همیشه پیگیر کارهایت هستم و اگر دوست داشته باشی فردا هم برایت خواهم نوشت.
دوستدار تو
بیتا
صبح فقط بدوبدو بودم پروندهی بیمار سلی را تکمیل کنم و واکسن بگیرم. قبلش هم نوشتم.
توی راه به سارا زنگ زدم.
تمرینجا بود و بودم. خیلیخیلی دوست دارم باشم توی جلسات و برایم یادآور نکاتی است که تهنشین ذهنماند.
نوشتم باز.
نویسندهساز را بودم. نامه موضوع شیرینی است. از خاندن نامههای نویسندگان مثل آثارشان لذت میبرم.
توی نوشتنهایم معمولن خطاب به کسی مینویسم و بیشتر اوقات هم یک نفر است ولی اینکه اسم نامه رویش بگذارم نه، ولی فکر کنم همان نامه میشود دیگر. نامههایی که هیچوقت به دستشان نمیرسد. نامههای عاشقانه چه خوبند. همانها که نویسنده در آن تبدیل به موجودی بغلی و بوسیدنی میشود.
با فائزه و الهه نوشتیم و خاندیم و کمی دربارهی کیمیا و کتاب تغذیه شهودی با فائزه حرف زدم. نسبت به این موضوع کنجکاوم و دلم میخاهد بیشتر و بیشتر بدانم. از انیمشین inside out 2 گفتم و خدا شاهد است هنوز هم در حال دانلود است. آن وسط هم شارژم تمام شد و هیچی دیگر.
خاهرم آمد خانه و با سدنا روزگفتار ضبط کردیم و به کتابها نوک زدیم.
خاب میچسبد الان.
گزارش کار نیک ۱۵۹ فرح
سلام حاج امیرحسنم
امروز صبح زود بیدار شدم. خوابهایی که دیده بودم یادم رفت. پس حاجی جونم خوابنگاری نداشتم. اومدم در هال خونه که پر از نور خورشید بود و گرم. اتاقم را مثل هر شب با شوفاژ برقی گرم کردم. حاج امیر اتاق خواب من این دوساله روبه شماله و آفتاب هم نداره و دو پنچره قدی هم چپ و چهار سمتش داره، که یکی از آنها به ایوان ختم میشم، وقتی هوا بادی میشود، باد با سرعت زیاد دور برج می پیچه، و در این ایوان محبوس میشود، خلاصهاش بااینکه این آپارتمان را دوست دارم گاهی صدای زوزه باد منو میبرد به فیلمهای ترسناک.
امیرحسنم، امروز باز نوبت منه که خونه ماماجون برم. واقعن راضیام که برم خونهش اما دوس ندارم از گذشتههای دردناک و چرت و پرت حرف بزنیم. بیشتر از مسیر منفی خاطرات دورش میکنم. او را یاد سفرهای خوبی که با اقاجونم داشته می اندازمش. امروز عدس پلو راس ساعت ده آماده بود با تهدیگ نان لواش، البته خرما نداشتیم، برای روی عدس پلو کشمش و گردو با زعفران و شکر و دارچین و هل تف دادم، تو هم اگر از خونهات میایی و یا از دانشگاه، یا از باشگاه ورزشیات، ناهار حاضره.
با اسنپ ساعت ۱۱ رفتم خونه مامانجون اما سر خیابانش پیاده شدم. اول رفتم بانک پول بگیرم، که “ایتیام” پول نداشت. کمبود اسکناس کاملن مشهوده، رفتم تو بانک بعد از نیمساعت که نوبتم شد تقاضا دومیلیون تومان پول اسکناس، کردم. کارمند بانک گفت اگر کارت بانک ما رو داری فرم پر کن تا بهت اسکناس بدهیم. و من کارت آن بانک را نداشتم.
بعد به درمانگاه محله مامانجون رفتم. برای مادرم سراغ دکتر گوش گرفتم. که گفت امروز نداریم ولی سهشنبه بعدازظهر داریم. میدونی امیرحسنم مامانم گوشش کیپ شده
یا جرم گوشش مثل چند سال پیش روی پرده گوش را گرفته یا چیز دیگر . درد نداره فقط سنگین شده.
امروز بعد از خونه مادرم با اسنپ رفتم تجریش، همیشه این وقت سال تجریش را دوس دارم. کمی دور زدم. بازار قدیمی و بازار جدید قائم را فقط طبقه اولش را سر زدم.
از یک فروشگاه یک پیراهن دخترانه بافتنی با کلاهش خریدم. شاید این هفته برم خونه دختر عمهات که بار دارست.پس تدبیر کردم و این هدیه را خریدم.
بعدن سزیع به خونه برگشتم که استراحت کنم.
در وبینار نویسنده ساز مثل هر روز شرکت کردم. حسنکم حسودی نکن، استاد جای خودش و پسرم هم جای خودش را در قلب من داره.
امیر حسنم یک صبح بعد از نماز خواب علی را دیدم که با استاد شاهین دست میداد و با او رقیق بود و تاییدش کرد.
هر روز عصر که میایی میبینی که من مشغول وبینار نویسنده ساز هستم لجت میگیره و میگی بازم شاهین جان.
نامه های هدایت به حسن شهیدنورایی، نامه های دکتر علی شریعتی که به همسرش پوران نوشته بود و سالها پیش من آنها را خوانده بودم. نامه نیمایوشیج شاعر معروف که به همسرش نوشته بود و او را بهجت کوچولو نامیده بود و نامههای آدمهای معروف زیادی در این وبینار مطرح شد، پیشنهاد میکنم فایل صوتی این وبینار را گوش بده لطفن.
بعد از وبینار سریال “پنتهاوس” کرهای را دیدم. که رقابت بچهها و دانشاموزان به رقابت ناسالم والدینشان ختم شد. سریال به ژانر جنایی رسید. مراقبت خودت باش پسر گلم
امشب انگار حلزون نویسندگی بجای من رفته حوضچه آب گرم و داره کیف میکنه و اآب تراپی انجام میده. منم فردا حتمن بعداز ظهر خواهم رفت.
«رازِ عشق بزرگتر از رازِ مرگ است.» (اسکار وایلد)
بیخیال شو ، فردای وجود ندارد ( فرح)
سلام
امروز هم با کارهای معمول روزانه شروع شد.وشاید تنها نکته جالب آن وبینار نویسنده ساز است که هرروز روایت جالب از کتاب ونوشتن دارد.وامروز از نامه های گلستان وچوبک ،ویا کافکا با فلیسه توجهم را جلب کرد تا با انواع نوشتن آشنا وخواندن دست خودم را در نوشتن بازتر ببینم .با خواندن خیلی سرراستر هستم تا نوشتن .ولی خودم را مجبور کردم چندتا کاریکلماتور بنویسم
.خودکشی؛ مرگ با نقشه قبلی است
با تولد بچه؛عروسک عزیز شد
یکشنبه ۲۶ مهر ۰۵
۶:۳۰ صبح
صفحات صبحگاهیام را مینویسم. با واژههای دوره خودواژه در جهت واژهسازی، ور میروم. شعر فریدون توللی را چندباری میخانم. خوشآهنگ است و به دلم مینشیند.
۱۱ و پنج دقیقه است. گروهدرمانی اول را تمام کردم. حالی ندارم گزارشش را بنویسم. نزدیک به ۹۰ دقیقه گروه با کسانی که تجربههای سختی مثل شکاکیت بیهدف و از همه بدتر بستریهای مکرر و خستهکننده که هر بار آنها را گوشهگیرتر و تنهاتر کرده است.صبح همکارم گفت حالت خوش نیست منم گفتم حوصلهام کم است. اندکی در لاکم فرو رفتم. چپاندم خودم را در درونم.
۱۱:۱۵ صبح، گروهدرمانی دوم را میآغازم. بچهها از احساس خوشبختی حرف میزنن. برخی خوشبختی را به شرایط و برخی آنرا به حس درونی نسبت میدهند. کنجکاو بودند و از من پرسیدند آیا من این احساس را تجربه میکنم یا نه. در پایان نیز کمی با هم پرسش نوشتیم و یادآوری از چیزهایی که این احساس را در ما زنده میکند.
تا عصر مشغول جلسات مشاوره تلفنی میشوم. این روزها کارم را سختتر و پیچیدهتر از قبل تجربه میکنم. هر خانواده نه فقط یک مشکل بلکه چندین مسئله دارد و گاهی اولویتدادن برایشان بیمعنا میشود. به خانه که میرسم فقط دوش گرفتن و دمنوش میتواند کمکرسانم باشند. بعد از حمام و نوشیدن، آزادنویسی میکنم .بعدش فایل نویسندهساز را میگوشم. ایده نوشتن نامه را میدوست. زمان نوجوانی جهت آشتی با خونواده نوشتن نامه به دادم میرسید. فضایی که بیکم و کاست احساسات واقعیام را مینوشتم.☺️
در پایان فیلم بیداد میبینم.🥺
افشینی میخواهم که مجابم کند هر روز برایش بنویسم. دیدهاید بعضی بازیگران میگویند هستند کسانی که روزمرهشان را شریک میشوند با آنها؟ افشینی میخواهم سر ذوقم بیاورد نیک بنویسم. یکسالونیم پیش اوایل نوشتنم افشینی بود که هر شب برایش نامه مینوشتم. قرار بود نامهها کلکسیونی شود تا روز وصال به دستش برسد. دوام نیاوردم بیشتر از بیست روز. نه افشینی دارم، حالا، نه کلکسیونی از روزها. به راستی چه حیف. یا، ژه حیف. حیف شد که روزهایم را ثبت نکردم. حیف است ثنت نمیکنم روزهایم را.
از افیشن و غم روزهای بیمستند بگذریم. هشیار ناهشیار بودم که برادر و اهل و عیال آمدند. بچهها ماندند و آنها رفتند. خانهی خاله. شوهرخاله فوت کرد دیروز. پشیمانم از نرفتنم. فکر میکردم حضورم مهم نیست. گلهی دخترخالهها را شنیدم دیدم مهمم. میگفت تاثیر و جذبی که توی فاتحه است تو عروسی نیست. به یاد میماند هنگام غم چه کسی کنارت است و غمخواریت میکند.
صبح تا ظهر ماکارونی پختم، خانه را نیممرتب کردم، لباسهایم را اتو زدم، ناهار بچهها را دادم و حاضر شدم و رفتم خانهی خاله. فکر نمیکردم بگریم. گریستم. پریا را که دیدم. طول کشید مراسم خاکسپاری. چهارساعتی. چقدر همه عملی شدهاند. چهرههای طبیعی هم رهسپار خاک شده.
خانه آمدنی چهارونیم عصر بود. آنقدر خسته بودم که وبیکار معماری تفکر را بیخیال شدم. سماور را روشن کردم. چای گذاشتم. چای نخوردم. بقیه خوردند. لباسهای چرک هم به نویسندهساز نه گفتند. ساعت شش فراغتی آمد که اینستا ربودش. نیمساعت بود شکر خدا. با برادر شام خوردیم و دفتر و کتابم را آوردم. ربع ساعت چانه زدم با دستهایم تا توانستم خودکار دست بگیرم و دو صفحه بنویسم. تصمیم بر این شد کوچکها را مغتنم بشمارم. میشمارم؟ تنها میتوانم به امید دعوت کنم سارا را. سارا نمیشود کمال را در همین پنج دقیقها بجویی؟ گفتمت اگر از پنج دقیقهها بهره نجویی عاقبت جوی را میجویی. بجوی. بهرههاست در پنج دقیقهها که در پنجاهش نیست به شرط انجام. هدایت خواب نرفت توی جای کوچکش و من آن وسطمسطها میان تاریکی درختان و سکوت شب و صدای باد و آواز مرغ حق خوابیدم.
قدرت نوشتن
قوزکبند بهپا، لنگلنگان، در خانه جابهجا میشوم. از آشپزخانه به کاناپهام در سالن پذیرایی. نزدیک پنجرههایی که روبه تراس باز میشود. از سالن پذیرایی به تختخوابم در اتاقِ سمت کوچه. گاهی از پنجره کوچه را تماشا میکنم، گاهی هم حیاط.
ساعت دوازده ظهر است. خورشید کمکم از روبهرو به تراس پشت خانه میتابد. به پنجرههای سالن پذیرایی. پردهها را کنار میزنم تا از نور و گرمای شفابخشش بیبهره نمانم. به خورشید فکر میکنم که هر روز، با همهی شکوهو عظمتش، بی قیدو شرط به تکتک خانهها میتابد. به اینکه اکثر ما آدمها هنوز به خودپذیری، دیگران پذیری و زندگی پذیری بیقید و شرط نرسیدهایم و هنوز به دنبال دلیل حال بدمان میگردیم.
امروز بهترم. یادداشتهای پراکندهام را در پوشههای مختلف سرو سامان میدهم. یادداشتهای تکراری را حذف میکنم. یادداشتهای ناتمام را تا آنجا که میتوانم فهرستبندی میکنم تا در فرصت مناسب یکییکی تمام کنم.
به یادداشتهای هفتهی پیشم نگاهی میاندازم. باورم نمیشود. روزی نیست که دربارهی خستگی و نیاز به استراحت ننوشته باشم. تقریبا هر روز در صفحات صبحگاهیام نوشتهام:( خستهام. دلم نمیخواهد از رختخواب جدا شوم. کاش میشد همهی روز در رختخواب بمانم. نیاز به یک استراحت طولانی دارم.) مو به تنم سیخ میشود. حالا روزهاست در رختخوابم. آنقدر با سوز و گداز نوشتهام که عاقبت عضوی از بدنم قربانی شد تا مرا به خواستهام برساند.
تمام روز روی کاناپه ولو بودم. سعی میکردم با نوشتن به افکار درهمپیچیدهام نظم و سرو سامان بدهم.
– با لیلی جان مداح و زینب جان اردستانی و زهرا جان تنگستانی رفتیم تئاتر «ضیافت شام برای احمقها». شبنم جان چه خوش درخشید و چه صدای زیبایی داشت. خیلی خوش گذشت.
– صبح بعد از گفتوگوی تکراری با جناب برادر، هزار کلمه آزادنویسی انجام دادم که نصف بیشترش فحش بود.
– بعد از یک ساعت همه چیز را فراموش کردیم و با هم رئالیتی شو دیدیم. کیف داد.
– چند صفحه واژهنامه حزنهای ناشناخته خواندم و کلماتی را که دوست داشتم هایلایت کردم.
https://t.me/zahrahabibi9626
با نام و یاد خدا پنجاه و نهمین گزارش نیک را به قول استاد هوا می کنم.
امروز هم به خیر و خوبی گذشت.
از این نظر که کتاب خواندم. حدود دو فصل از کار عمیق را به پایان رساندم.
هرروز که جلوتر می روم به این کتاب حس بهتری پیدا می کنم.
چند نکته ای که از این کتاب را یاد گرفتم با شما به اشتراک می گذارم.
یک ذهن خلاق و بزرگ مانند هنرمندان فکر و مانند حسابداران کار می کند.
یا این حرف نیچه که می گوید: فقط ایده هایی ارزشمندند که به هنگام پیاده روی به ذهن خطور می کنند.
وقتی این نوشته را خواندم یاد حرف استاد افتادم که می گفت پیاده روی برای ایده های خلاقانه لازم و تاثیرگذار است.
جک دورسی، مدیرعامل سابق توئیتر نیز استفاده از فضای باز اداری در دفتر مرکزی توئیتر را این گونه توجیه می کند:
ما افراد را به کار کردن در فضای باز ترغیب می کنیم؛ چرا که معتقدیم بسیاری از ایده ها به واسطه تعامل افراد با یکدیگر شکل می گیرند و علاوه بر این، افراد می توانند چیزهای جدیدی را از یکدیگر یاد بگیرند.
بعد از آن پادکست جدیدی گوش کردم.
وقتی پادکست گوش می کنم و آگاه می شوم احساس میکنم دنیا از آن من است و خیلی قدرتمندم.
به نظرم آگاهی تنها دریچه ی امید برای ادامه ی زندگی است.
وقتی آدم آگاه می شود، آرام نیز می شود.
آگاهی با خودش آرامش و لذت می آورد.
در وبینار امروز هم استاد از نامه ها گفت.
چه قدر کتاب در باب نامه و نامه نگاری داشت استاد ما.
آدم گاهی حسادت می ورزد به او برای داشتن کتاب های زیادی که دارد.
او به هر موضوعی یک قفسه اختصاص داده است.
بعضی نامه ها عاشقانه بودند. بعضی خاطرات غم انگیز تاریخی را یادآور می شدند.
بعد از نامه ها کمی هم پرسش و پاسخ داشتیم و تمام.
امروز هم قسمت نشد که مبینا ملائی بیاید و برایمان صحبت کند.
این را هم بگویم حین خواندن استاد از نامه های بچه ها به خدا من به آشپزخانه رفتم تا برای خودم یک لیوان چای بریزم.
همان طور که به صحبت های استاد کلانتری گوش میکردم با دست دیگر در حال چای ریختن بودم که ناگهان آب جوش روی دستم ریخت.
کل دستم سوخت و پوستم قرمز شد. سریعا شیر آب سرد را باز گذاشتم و دستم را زیر آب گرفتم.
خیلی میسوخت…
مادرم آمد و گفت با خودت چه کار کردی دختر.
گفت خمیردندان بزنم روی دستت؟
گفتم نه.
گفت کل پوستت قرمز شده مگر پوستت نمی سوزد؟
گفتم چرا. در همین حین یک لیوان آب و شکر حل گرفت و روی دستم ریخت.
مثل آب روی آتش بود. چه ترکیب عجیبی.
اصلا آرام شدم و سوزشم کم کم محو شد.
دیشب زود رفتم رختخواب. اصلاً دیگر نمیتوانستم بیدار بمانم. ولی خدا را شکر کارهایم را کردم. وسیلههای فردایم که میشود امروزم همه آماده بودند و زود رفتم رختخواب.
چون هزار و ششصد تا موضوع توی ذهنم بود گفتم بنویسم که زودتر ذهنم مرتب شود و بخوابم. گوشی را برداشتم و نوت را باز کردم و نوشتم و نوشتم و نوشتم.
واقعاً چقدر نوشتن نیاز است ها. نیازهای اولیهای که در تعلیمات اجتماعی میخواندیم چه بودند؟ خوراک، پوشاک، مسکن. من نوشتن را هم اضافه میکنم.
ذهنم زلال شد. نوشتم از کارهایی که باید کنم، کارهایی که فعلاً باید صبر کنم، فکرهایی که جستهگریخته میآمدند و میرفتند، این که فردا صبح کی بروم و کی بیایم و چه کنم.
بعد خوابم برد. صبح بیدار شدم رفتم آزمایشگاه و خلوت بود. اصلاً با شروع سال تحصیلی آزمایشگاه ما خلوت شده. تابستان هر روز همه بودند.
چند کلمهای حرف زدیم با بچهها و رفتم سلولهایم را دیدم. اصل اصلش رفته بودم با استادم حرف بزنم که جلسه بود. جلسهاش هم که تمام شد همان لحظه یک جلسهی دیگر شروع شد و ضایع شدم.
نزدیک دانشگاه کار داشتم. دیرم میشد. برای همین حرف زدن با استاد را گذاشتم برای فردا.
خانه که رسیدم روتینهایم را انجام دادم و میخواستم بروم سر کارهایم که خوابم برد. بعدش ولی حالم خوب بود. نشستم پای بقیهی کارها تا شب.
https://t.me/f_mahmudpur
سالواژه: پژوهشیدن
۱۲:۵۵
سر کلاس بررسی متون. سردرد و خمیازه. تختخابخاهی.
امروز خیاطی پرثمرتر بود. دستکشهایم را بریدم و تقریبن دوختم. ایدهی جدیدی به ذهنم رسید. شلوار بنفش با تلفیق مثلثهای قرمز. در ذهنم نماد احساس خطر است. وقتی کلاه زرد را با بنف ترکیب کردم تازه احساس خوف آمد. زرد خالی نمیخفاند.
استاد از زرتشت میگوید و نمیفهمم. به خابِ میانکلاسها میاندیشم و جان میگیرم برایش.
۱۱:۵۷
ماشین را پارک میکنم و به تهِ زندگی امیرکبیر گوش میکنم. همزمان با گفتن جملهی امیر ایران مرد* گریهام میگیرد اما اشکی نمیریزد.
۱۴:۱۶
نیم ساعت خاب و رفع سردرد. باید بیشتر قدر اینچنین خابها را بدانم.
۱۵: ۴۹
کتابخانه بودم. کتاب اومانیسم را یافتم. در جستجوی زمان از دست رفته جلد یکش نبود. مطالعاتم متوقف شده. دوباره در جستجوی رمانیام که با آن زندگی کنم.
۲۱:۵۲
در تختخابم و خوشحال از اینکه امروز را رد کردهام. اما ناراحت از کمنویسی و نخاندن. امروز هوشیار بودم و هر چند ساعت کمی از روزم نوشتم. این است که حالا واقعیتر میابمشان. گزارش میک به هوشیاریام بیشتر کمک کرد. فاصلهی این هوشیاریها کم باد.
*از پادکست رخ اپیزود ناصرالدین شاه
https://t.me/ReyhaneRabani
حلزون جان! حالا که نامهنویسی ترَند شده، امشب خیلی یههویی تصمیم گرفتم که گزارش نیک را در قالب نامه و خطاب به شخص همایونیات بنویسم. میدانم که در انقلاب روزانه هستی و شاید تا فردا بیشتر حافظه نداشته باشی. ولی ماهیهای قرمز هم گویا همین جورند و تازه وضعشان از تو هم بدتر است. حداقل تو برای یک روز سلطنت میکنی تا اینکه فردا پسرعمویی، کس وکاریت سکان گزارش نیک را در دست بگیرد. یا شاید نه. شاید من اشتباه میکنم. هر دویمان در همین لینک تهنشین میشویم و این نامه را تا ابد خاهی خاند. بگذریم.
گفتنی است که بادسنم از حوالی ساعت 7 تا همین الان، 10:03روی انواع صندلیها قرار داشته و پس از گزارش نیک هم روی صندلی آشپزخانه جلوس خاهم نمود تا شامکی بزنم و اگر بادسن یاری کرد، چند دقیقه آزادنویسی کنم.
امروز با یک پیج کتابفروشی اینستایی آشنا شدم که همه (یا اکثر) کمیابها را داشت و فروشنده خیلی واردبهکار و خوشذوق بود. شاید روزی محض تبلیغ یک جایی اسمش را بگویم. باید اضافه کنم که پولهایم را در این چند هفته آتش زدهام و به مبلغ هنگفتی (که از گفتنش شرم دارم) پول به کتاب دادهام. البته پول بالای کتاب دادن شرمندگی ندارد. اوج سعادت است. ولی یک بیتعادلی وحشتناکی بین کتابهای خانده و نخانده افتاده و امیدوارم در مقام خیشتنداری فائق آیم و تا نصف کتابهای نخاندهام را نخاندهام، از خرید کتاب جدید خودداری ورزم.
دستبه دعا هستم که این چند روز جنگ نشود. نمیدانم دعا کنم که جنگ بشود یا نه. ولی نه. خدا کند هیچ وقت جنگ نشود. جنگ هیچوقت خوب نبوده. شاید هم این جنگ خوب باشد؟ به هر حال آخر هفته مسافر هستم و کاش نزند. میگویند دهقان همیشه التماس باران دارد و کسی که ماشینش را کارواش کرده خدا خدا میکند که حداقل تا یک هفتهی دیگر باران نزند تا ماشینش بارانی نشود. من هم امیدوارم که مسافر جنگی نشوم.
مراقبت کن حلزونک جان. میدانم که تو هم مثل من سپاسگزار بودنی.
به نام تو و بایاد تو 💝
۱ هرچی میگذره بیشتر قدر گزارش نبک رو می دونم تنها جایی که حس میکنم کسی یا کسانی یا حداقل تک و توکی گوشی مفت برای شنیدن حرفام دارند..
۲ صبح رفتم سرکار و موقع جلسه رئیس و روسا رفتم گوشه ای نشستم و کمی رمانم رو نوشتم.
۳ وقتی برگشتم خونه و دوباره توسر خودم زدم تا پسرم مشق بنویسه و از اینکارا
۴ به یکی که تهرانیه گفتم تهران حال و هوای جنگ داره؟ گفت حال و هوای پیش از جنگ داره مثل مریضیه که خوابیده امپول زن الکل رو زده و مریض هی منتظره کی امپول میاد🤐 فکر نمی کردم جنگ مردم رو نویسنده کنه…
۵ دخترم خوابیده و دارم اگه خدا بخواد بشینم و ادامه رمانم رو کار کنم.
شب همگی بخیر
نویسندهی معلومالحال
بیشتر فیلم و سریال نگاه میکنم این روزها. نمیدانم از نوشتن فرار میکنم یا پای خستگیای چیزی در میان است. من فکر میکنم هر دو. قسمت دوم سریال در انتهای شب را امروز صبح دیدم. هیچکدام چنگی به دل نزد. نه اولی نه دومی. واقعن لازم بود یک قسمت کامل اختصاص داده شود به طلاق این دوتا؟ نمیتوانستند ظریفانه و هنرمندانه دیالوگ و صحنه بچینند؟ این همه مستقیمگویی لازم بود؟ اینها واقعن دیالوگاند؟ من فکر میکنم داستان اصلن خوب صیقل نخورده. نمیشد داستان آشنایی ماهی و بهنام پازلوار به بیننده گفته شود؟ همان اول کاری همهی تخممرغهاشان را رو کردند. برای تماشای این سریال لحظهشماری میکردم اما تصوراتم به کل نابود شد. درام اجتماعی؟ تصور من از درام فیلمهایی مثل شبهای روشن است. ما که از مردیمون استفادهی دیگهای نکردیم لاقل کار شما را راه بندازیم، این حرف را نویسنده از کجایش درآورده؟ بوی شعاری بودن میدهد. منظورش از این حرف چی بود؟ میخاست بگوید مشت نمونهی خروار است؟ مردهای ایرانی همه از یک قماشاند؟ تا بوده همین بوده؟ فقط من نتوانستم قصهای که بهنام بعد از پیدا شدنش گفت را باور کنم؟ از بازی بازیگرها هم اصلن خوشم نیامد. نقشها درونی نشده بودند انگار. فقط دیالوگ پراندند. دیالوگ هم نبود. نمیدانم چی بود. این روایت داستان وسط داستان چی بود؟ حس کردم ایستادهام سر چهارراهی جایی و زوم شدهام روی آدمها. مجری صیغهی طلاق به دوتا شاهد مرد نگاه کرد و گفت باید مرد باشید. آنها گفتند مردیم. گفت ببینم. آن دوتا شاهد به هم نگاه کردند و گیج گفتند چی رو؟ گفت شناسنامه. یک لحظه ماندم بخندم یا گریه کنم. وسط یک سناریوی جدی این دیالوگ از کجا شد؟ رفیق بهنام چرا اینقدر تکان تکان میخورد؟ سندروم کون بیقرار داشت؟ هدف او از این حرکت چی بود؟ کافهچی چرا با پیشبند آمده بود؟ میخاست کافهچی بودنش را ثابت کند؟ خوب که چی؟ چرا اینقدر صحنهی طلاق را کش دادند؟ میخاستند حس تعلیق را در بیننده ایجاد کنند؟ نمیتوانستند ظریفانه و هنرمندانه عمل کنند؟ ایستادن و نگران شدن بهنام بخاطر تصادف ماهی این وسط چه معنا داشت؟ این هندیبازیهای بعد طلاق یعنی چی؟ چرا این کار را با روح و روان بیننده میکنند؟ الان یکی این زیر کامنت میدهد که این عین حقیقت است و من این لحظات را زندگانی و مردگانی کردهام. شل کن بابا. این سریال است. درام است خیر سرم. این زنه همسایه چه میگوید این وسط؟ به بهنام میگوید کلیدت را جا گذاشتی روی در خطرناک است. چرا این صحنه نشان داده شد؟ چه چیزی را کارگردان میخاست به ما نشان بدهد؟ حتمن که کاسهای زیر نیمکاسه است. میخاسته بگوید قبلی نرفته بعدی خاهد آمد؟ خدا هیچ خانهای را بیزن نکند؟ مردها بدون زنها گلیمشان را از آب درآورده نمیتوانند؟ اگر منظوری نمیداشتند این صحنهی اضافه را نشان نمیدادند، میدادند؟ نیاز بود باورهای اشتباه و رایج مردم را از زبان آدمهای مختلف بارها و بارها بیان کنند؟ هیچ خوشم نیامد. حس همذاتپنداری را در من بیدار نکرد. نمیدانم مشکل از من است یا از این سریال. خلاصه یکیمان مشکل دارد. سرم به درد آمد. به جملهای که استاد از هوشنگ گلشیری نقل قول کرد فکر میکنم: هر کسی طاقت نان و پنیر خوردن را ندارد. میگویم فاطی تو از کدام قماشی؟ از دستهی پنیرخوران یا خوشخوراکان؟ موضع خودت را مشخص کن. احتمالن از دستهی دوم. من نمیتوانم با نان و پنیر سر کنم، چون حساسیت دارم به پنیر. این هم از من، نویسندهی معلومالحال.😁👍
پ.ن. فقط اعتماد به نفسم 😁😁
https://t.me/Mohammadfaty2
اون اتاق مه نیستم در چهها کاضم
شاید کارهام زیادی اشتباهست حتی شوخیهام حتی دلخوشیهام شاید پرندگان بهتر حالم رو بفهمند اوناای که به اتاقهاای در بسته اند
شاید بیدلی بودنها در فضاای خالی سرک کشند رو مه در چنین فضا اشتیاق نشان ندهند شاید به بنبست کشیده راهپلهای چوبیام در کشوِ خالی در میان سنجاقها زندانی در بستر مرگ آویزان پاهام حرکت کند چشهام داره میبیند هرچند در خود یک غوغا بدل نشسته است هرچند گرامی ندارد زبان در زبان ویرایش میخاد منبع خویش رو در چه راه در پی داری روز ام در چه کردههام خالیگاه بودنِ وجودم گاهی غایب میخام گردم حتی از خودم از وجودم از صدام از لکههاای روای کفشهام که به یک تکهای کشی پاک میشه جاای درد اش میمونه هرچند میخام کسی باشم میخام لا شوخیهام خوده نهان در نهال نکنم در بیمهری یک به یک گرفتار شدهام در بیمهری کوچکترین اعضاای خانواده در لطف کردن خود در آغوش خود گیرم چرا؟ کس در کس نیست به میلان ام در قفسهای پیوسته جهت مالی بودن در تو در خود در او در بدائه گرافیک صداای گازخورد به مقدارِ لازم چای سیه در دستم مینگرم هیچ در هیچ ام به گرامی خود ام سوگند میخام خلاصه شوم میخام بمیرم ایکاش میشد مرد والله گر ویدا از دنیا روا بود اولی خود ام بودم. جاهاخالی میمانه در مه هیچ و هیچ گودن زدم به خویش همه مهایکه خوده جموجور در ستون حلقه نتوانم چهجوری میانبر به کلام دیگران شوم هر کس کلامی در سر دارد آوربانک دل ام شود ریز ریز مثلِ کارتِ پول ریزند تو دلم گر خام یکی دل خوده گویم همه سنگ در سنگ به سینهام زنند هرچند در کلام خاستم میانِ شوخیها فرار کنم نشد میخام خود ام باشم میانبر اینو اونو تکه انداختن ول کنم خود ام باشم در سیهمین خود ام برام تبریک بگید اولین گذارش نیکام خود ام هم. تبروک کردم دستم ره به نمک خویش دیگران سود خالی در خویش ندارد غوغامال شدم به هیچوپوچ مشهور به نضاکت غروب آسمون به ویداای تردمیل سپاسگذارم در او کسی چو مره سجو کرد فهموند که ملاقه در خود خود ات هستی ملاقه بردار اوف کش شوربا آن لذت ببر سوکباری خود ات بالا خیز ملاقه اوف نکن بسه ملاقه قواهای دستات کن هرچند صدایت خفه شود یکجا در میآد.
ای داشتم میگفتم میسرودم مینواختم که چنین تاب بر خویش شد کیبورد همه ره کوبید چرا ندانم به ولله ندانم. کلامهام سوکواری هام ره قبول نمیکند پیچتاب نمیخورد به ستونِ گلدون رو میز خونهام پاکوبیده البت کرانه زیادتر میخاد کنجگاپ شود در خود مَی بسراید شاید گذارشام اشتباهست ندانم میخام در آغوش ندا سولفه خود ام باشم. و اینک دلبهدل موج زنم هردم دمِ آینه روم شکر گذاری به قتلِ قاموس کنم نوش نوش پیکری مرده ام ره نوش کنم بر خویش لطف در لطف بیکران مایل ام بر تو ای میخلبان، چرا در چنین میخلبان ندانم گپ ات سوز دهد لبانت میخلبان گویم ببخش، بهترین جوان در بطلاق گردد در لاای ورق ورق خاب خوده گم کند حی بخاد بخابد ای کاش وظیفهای گلفتی در مه نمیبود راحت میخابیدم شب بخیر به خود ام بر دیگران!
جنسها تکهتکه بخش شدن جنس بدل اصل موج میزند بر سینهام ناله نکن چشِ دیگران جاای در ما نیست عادت داری شکوه نیست گِله نیست بدههخاهی ام ره درخود ام ببخش بیکسی چنین کند هر کلام شعر شود دلخاد ادامه دهم حی نویسداری در کلام و کلام مداد جلوه دم چو دمی خودام هم مراغب ستونها خود به جلو بنبست کاشیهاای سرامیک سفید هستم در خود هردم بکشافم نمودهم خلقوبوی ام یادم آمد روزی استادم فرمود صبر چیست؟
تماشاهای بیکمانگی در فضاای خالی هواآزاد ولی بشقاب خالی دست به دست شوی هر که بخود نه راهای پیش نه راهای پس چپ، راست، عقب و جلو حتی میانبر در مسیر پا نیست تکیه به صبر دهی!
استقامت چیست؟
در پوچ خالی ماندن در کنارِ صبر استقامت تکیهگاه شود. مغابره دل ول کردم همچنان مقابل تو تقبل کردم فقط
شعر :
خط به خط قلزند روز به روز بدرخشد
اونیکه فنا میره صبره به بیکس
خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
حلزون استخربازی دوست دارد. چقدر خوشحالست. از دست ما خسته شده است و میخواهد آبتنی کند.
نویسندهساز را میآغازد و از نامه میگوید. از آدمهای قدیمی میگوید. از عاشقهایی که دلهاشان جایی در همان حوالی مانده بود. میگوید نامه پناهگاهی محکم براشان میساخته است. پای نامههای عاشقانه به همهی محافل باز بوده است و عجب دلی با آن نامهها میدادند و چه قلوهها که ازشان نمیگرفتند. چارهی شرم و حیا همین نامهنگاری بوده است. وقتی نامهای را مینوشتند گویی یار را در آغوش کشیدهاند و دوری را به نزدیکی رساندهاند.
از نگرم تمام آهنگهای قدیمی حال و هوای نامه دارند. همان حس را منتقل میکنند و همان عشق را به تصویر میکشند:
آهای سیاه زنگی دلمو نکن خون
حال که تو رفتهای منم چو مجنون
شبیه نامه است.
دلتنگیها در نامه وا میشدند و واژهها چقدر ناب و پراحساس بیان.
اندیشیدم به روزهای دنیای امروز. هر مدل حساب میکنم آن حسی که از نامه به نویسنده نشد میکند کجا و این پیامها و پیغامهایی که پیدرپی در کثری از ثانیه به یار میرسد، کجا؟
نامهنگاری انگار قُلقل عشقست و انتظار ضمیمهاش میشود. تو با خیال آن نامه چه روزها که طی نمیکنی. شاید هیچگاه هم ارسال نمیشد، اما آنقدر همین شدنها و نشدنها دلت را بازی میداد که انگار داستان عشقت همان داستان عشق اسطورههای باستانی است.
هر از گاهی استادِ جان دلش قنج میرود که موضوعی را انتخاب کند که ستونی از کتابخانه را به نامشان زده باشد. و حالا چه عنوانی جالبتر از موضوع نامهنگاری؟
آنوقت میگوید چیتگرها خبیث است. شما بگویید:
بحث جذاب نامهنگاری و ستونی جذابتر از کتاب در همین باب. بله. ایشان ستونی بلندبالا از کتابهایی که همهشان نامه بودند را جلوی صورتشان علم کردند. به طوری که دیگر ما ایشان را نمیدیدیم. خب این چه کاری است؟ آیا این کار نوعی از پز دادن نیست؟ آیا به نوعی نمیخواهند حرص بعضی درآید و روان بعضی به هم بریزد؟ آیا نمیگویند شاید عدهای حسود در خانه نشسته باشند و زیر ایوان نفرین کنند؟ آیا تنها چند عدد از آنها برای خرفهمشدن دانشجویان کافی نبود که شما آن تعداد از کتابهای نایاب را آوردهاید و تورق میکنید و میگویید؛ «این در بازار نیست. آن هم نیست. فقط ببینید چه کتابها و چه نامههایی. آن یکی هم نیست البته».
بالاخره من که هیچ از محتوای آن کتابهای زشت نفهمیدم. همهاش داشتم به ریخت و قیافهی همان بدگِلها مینگریستم.
حالا بگذریم، مخلص کلام اینکه کار نیک امروز من تنها حسرت بود.
https://t.me/manesehchtgrh
سلام زکیهجان، دوست هنرمندم!
دیدم استاد در کانال تردیدار، گزارش نیکش را در قالب نامه نوشته. هوس کردم من هم برای تو که دوست همنویس منی بنویسم. چه بهتر که آدم برای کسی بنویسد که مشوقش در نوشتن است و خودش الگوی خوبی برای تلاش و ممارست. این شد که گفتم گزارش نیکم را برای تو بنویسم.
امروز جایت خالی حسابی شعر خواندم از نصرت رحمانی. از وقتی “مردی که در غبار گم شد” او را خواندیم. دست از سر شعرهایش برنمیدارم. هر روز یکی از آنها را مزهمزه میکنم. گاهی یک بیت چنان به آدم میچسبد که دلش میخواهد آن را برای کسی بخواند؛ کسی که خیال میکند شاید او هم در آن چیزی پیدا کند. این شد که خواستم تو را هم در لذت خواندنش شریک کنم.
“خودکار بیک من
وقتی میان بالش انگشت
آرام میگرفت
انگار خون ز صاحب خود وام میگرفت
هی مینوشت
هی مینوشت
هی…
گویی کلاف دار خودش را
هی میسرشت
هی میسرشت
هی…”
وقتی این را خواندم، با خودم فکر کردم رحمانی چه تصویر عجیبی از نوشتن ساخته، خودکاری که برای نوشتن، از خون صاحبش وام میگیرد. انگار نوشتن فقط جوهر ریختن روی کاغذ نیست؛ گاهی چیزی از خود آدم هم لابهلای کلمات جا میمانند.
طبق قرارمان، فصل دوم کتاب مادران و دختران را خواندم. از اینکه با تو و میترا نعیمی کتاب را پیش میبریم، لذت میبرم. انگار خواندن وقتی همسفر دارد، مزهی دیگری پیدا میکند. از تو ممنونم که در همنویسی و همخوانی کنارمی.
راستی، یادم رفت بگویم چند کلمهی تازه از کتاب برداشتم تا با آنها چیزکی بنویسم؛ مثل «گریزاگریز»، «دوشین»، «دمساز» و «قاش و قماش». معنای آخری را نفهمیدم و هرچه واژهدان را بالا و پایین کردم، چیزی عایدم نشد. بههرحال، این کلمه هم رفت به پشتوپسلهی ذهنم تا روزی سر و کلهاش پیدا شود و معنای دقیقش را بفهمم. شاید هم روزی در نوشتهای به کارش بگیرم و آن وقت از این سرگردانی امروز چیزی نصیبم شده باشد.
امروز در نویسندهساز جایت خالی بود. استاد دربارهی نامهنویسی صحبت کرد و چند کتاب آورد و بخشهایی از آنها را خواند. کتاب آخر نامههای بچهها به خدا بود که از شنیدنش حسابی لذت بردم. چه چیزی صمیمیتر از نامهای که بچهای برای خدا مینویسد؟
بعد از وبینار رفتم سراغ نامههای ابراهیم گلستان به صادق چوبک. دلم میخواست بدانم گلستان چه حرفهایی برای چوبک داشته و دوستیشان تا کجا پیش رفته است. نامهها آدم را به خلوت نویسندهها راه میدهند؛ به جایی که دیگر خبری از کتابهای چاپشده و اسمهای بزرگ نیست و فقط دو آدماند که برای هم چیزی مینویسند.
بعد هم نیمساعتی برای خودم آزادنویسی کردم. فکر کردم این را باید بگذاریم در فهرست کارهایی که قرار است هر روز سهنفره انجام دهیم. همین که بنشینیم و نیم ساعت در روز آزادانه بنویسیم، خودش غنیمتی است. موافقی؟
قرار است از امشب سریال روز صفر را شروع کنم. دربارهی موضوعش چیز زیادی نمیدانم اما معرفی استاد ترغیبم کرد که ببینمش. امیدوارم جذاب باشد و بعد بتوانیم دربارهاش حرف بزنیم. چه خوب است وقتی چیزی میخوانیم یا میبینیم، کسی را داشته باشیم که بشود لذت یا حتی دلزدگیمان را با او قسمت کنیم.
زکیهجان، همانطور که گفتم، امروز اتفاق خارقالعادهای نیفتاد. شعرگردی کردم، کتاب خواندم، در وبینار شرکت کردم، نامههای دو نویسنده را ورق زدم و کمی هم نوشتم. امروز دستکم چند بار به خودم یادآوری کردم که هنوز میشود از کلمهها ذوق کرد و برای نوشتن وقت کنار گذاشت.
خوشحالم که در این مسیر همسفری مثل تو دارم. امیدوارم این خواندنها و نوشتنهای سهنفره، کمکم ما را به همان جایی برساند که هرکداممان در خیال داریم؛ نه یکشبه، نه با معجزه، بلکه قدمبهقدم.
✍آرزو بابایی
#گزارش_نیک
https://t.me/arezoobabaee
گزارشنیک”1405/6/26″ مهر. روز یکشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمد عزیزی را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
کتاب”زیر چنگال شب” از میثم علیمددی را خاندم. تمام شد.
غزل میرکرمانی را خاندم.
داستان “چهرهی غمگین من” از پتر بیکسل را خاندم.
ویس خودواژه اولش دوباره گوش کردم. چون دیر وارد کلاس شده بودم.
نویسندهساز شرکت کردم.
زمانی موسیقی گوش کردم.
اینم از نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
گزارش نیک ۵۵
آزادنویسی بسیار شیرینی پس از بیداری داشتم.
آزادنویسی صبحگاهی هم یکی از هزارانیست که مدیون «استاد» هستم.
نسبت به دیروز بیشتر خواندم. ولی هنوز کم است. بسیار کم.
با دوستانم گپهای خیلی خوبی زدیم. مجازی مثل همیشه.
گامیدم.
آزادنویسی مجدد.
ورزش را ادامه دادم.
سریال دیدم.
باز نوشتم و کانال تلگرامم را بهشب کردم.
بعد از ثبت «گزارش نیک»، دوباره سراغ سریال میروم و شب را با نوشتن تمام میکنم.
امروز را دوست داشتم. حالم بهتر بود.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۸ از ۱۰
دوست عزیزم، میدانی که دلتنگت هستم. ولی چارهای ندارم. دوست دارم، نامهای بهت بنویسم. ولی دوست دارم وقتی میخانیش، روبهرویت نشسته باشم و واکنشت را ببینم. چگونه در یک جمع نامه بنویسم. این نامه فقط مخصوص توست. خودم را با روزمره مشغول کردهام. هرکس کارهای روزم را میبیند. ولی چه میداند در دلم چه میگذرد. دوست ندارم ناله کنم. دوست ندارم دیگران را ناراحت کنم. در تلاشم که مانند مادری مهربان خودم را به کار و فعالیت وادارم. وگرنه ناراحتیها تمامی ندارد. دوست ندارم، حرفی بیاندازم و هرکسی برداشتی کند. دوست ندارم مرموز باشم. دوست ندارم دیگران را به شک بیاندازم و در مورد خودم کنجکاو کنم. دوست دارم در مورد همان روتینی بنویسم که در حال حاضر میدانم درست است و گزارش نیک است. شاید بخشی از آن به درد کسی بخورد. البته دوست ندارم کسی را نصیحت کنم. یا چیزی به کسی یاد بدهم. شاید هم مسیرم اشتباه باشد.
صبحم را سه پورومودوی یک ربعه کردم. صورتم را شستم و ورزش کردم. صبحانهام را آماده کردم. املت با قارچ و فلفل دلمهای. خوشحالم که دوباره جایی برای نوشتن صفحات صبحگاهی باز کردم. در پانزده دقیقه سوم، نوشتم. چه حس خوبی. زنگ تفریحی است برای شروع یک روز کاری بدون استرس.
معاون بعد از ده روز برگشت. ولی چیزی از سردرگمی کاریم کم نشد. تنوع کاری، استرسم را بالا میبرد. انگار هیچ کنترلی بر کارت نداری. منظور از این کارها چیست؟ بررسی شکایات، راهنمایی کارشناس جدید پسماند و در پایان هم جلسه با ادارهی فاضلاب. خدا را شکر کن، که در ادارهی ما نیستی و سوختن جنگل را از نزدیک نمیبینی. موقع برگشت از اداره حرفی را شنیدم. که کامل من را به هم ریخت. شاید لازم است مدتی مرخصی بگیرم و از اداره فاصله بگیرم.
دیدن اسمم در متنهای انتخابی مدرسه نویسندگی، ذوقزدهام کرد. من این قدر خودم را قبول ندارم. ممنونم از مبیناجان و آقای کلانتری.
گشتی در سایتهای خارجی لوازم هنری زدم. فایل طرحوارهای دیگری گوش دادم. نمیدانم اگر این فایلهای روانشناسی نبودند، چطور خودم را تسلی میدادم.
در وبینار نویسندهساز، با خانش زیبای استاد، از نامههای عاشقانه شنیدم. عاشقانهها همیشه زیبا هستند. زمانی هم در وبینار مهرنامه نوشتیم.
آریای عزیزم سلام
پس از استعفا، روزها را بیکار به شب میرساندم و روزِ بعد، همین آش و همین کاسه.
در عالم کودکی، درست زمانی که میان اعداد و جدول ضرب دست و پا میزدی در مقابل همه، بزرگترین سیلی را زدی و گفتی «من هم دوست دارم مثل خاله نعیمه از صبح تا شب هیچکار نکنم، فقط تلويزيون ببینم و راه برم». به خودم آمدم و یوگا را آغازیدم. حالا هر روز حداقل دو پومودورو برایش زمان میگذارم. امروز هم همینطور. یک کلاسِ آنلاین یوگا را برگزار کردم.
آن روزها از حرفت دلخور بودم، به کاغذ و خودکار پناه بردم و دفتر پشتِ دفتر سیاه کردم. در مسیر نویسندگی آنقدر به در و دیوار خوردم تا با مدرسه استاد کلانتری آشنا شدم. امروز هم پس از صفحهی صبحگاهی، کارهایم را فهرستیدم و بیست و پنجدقیقه آزادانه نوشتم. یک پومودورو هم برای کلمهسازی وقت گذاشتم، خوشم آمد از ترکیبهای تازه. شبآورد و زندهآه را به تو میگویم.
تمرین کلمه+کلمه+کلمه+کلمه+کلمه=کلمه را که از سایت مدرسه دیدم، آزمودم.
حافظنویسی هم در فهرست کارهایم بود و این شعر در فالم بود:
چندان که گفتیم غم با طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان
از خسروخوبان، صداهای مطنطن و سگهای دلً را به فهرست کلمهبرداری افزودم. شبهول و هملت را خاندم.
تا پایان شب، زیرمتن، پرندهبهپرنده و مرغابی وحشی را خاهم خاند.
در تمرینجا با سوراخسنبههای صحنهنویسی آشنا شدم. پس از دریافت بازخورد دربارهی صحنهی ارسالی، باید تا پایان مهر یک صحنهی جدید بنویسم و یک داستان کوتاه را منتشر کنم.
استاد کلانتری در نویسندهساز از نامهنگاری گفتند و سبب شد که به تو نامه بنویسم. همان آقایی که وقتی کنارم هستی میگویی «خاله این آقاهه همیشه هست؟»
نگاهی به نامههای طاهره، طاهرهی عزیزم از غلامحسین ساعدی انداختم.
فردا کلاس موسیقی دارم و پنج پومودورو تار نواختم.
خودت میدانی که هرچهقدر هم خوب بنوازم مورد تایید باباحسن نیست، تا وقتی که تو و ایلیا، کمانچه و سهتار را مثل خمیر ورز میدهید، من به چشمش نمیآیم.
در پایان ممنونم که با کودکیات، مرا به خودم آوردی.
سال واژه: پذیرش
صبح را با تاثیرات دوپامین آغازیدم.
به چند تا گربه ی مقیم ساختمان، غذا دادم.
با موزیک در ترافیک همخانی کردم، این گونه خود را سرگرم کردم.
( این راهکار از فحش دادن جلوگیری می کند).
شنیدن اخبار بدرد نخور فرانسه و احتمالات وقوع جنگ، ذره ای واکنش در من ایجاد نکرد. با خود تمرین می کنم مسائل خیلی مهم را دایورت کنم؛ با واکنش های من هیچ تغییری در اصل قضیه رخ نخواهد داد.
در عوض بیژن تراپی کردم و از نوازش های گربه سان همراه با شنیدن خورخور هایش لذت بردم.
دو ساعت زودتر محل کار را به قصد خانه ترک کردم.
فقط یک ربع چورت عمیق زدم.
به وبینار نویسنده ساز پیوستم. نامه همیشه برای من دلنشین تر از هر نوع نوشته ای بوده، با نامه بیشتر خودم هستم. احساسات صادقانه تری داشته و آنچه که در گفتار برایم راحت نیست، در قالب واژه ها جاری می شود.
پیش تر ها در کارگاه های تولید محتوا، تمرین نامه نویسی داشتیم.
بهترین روش برای بیان حرف های مگو، نوشتن نامه است. حس سبکی بعد از آن چیزی کم از نوشتار درمانی ندارد.
میوه ها را شستم و مرتب کنار هم چیدم شان.
زبان خواندم.
داروی امروز بدجوری من را منگ کرده، ترجیح دادم زودتر گزارش نیک خود را بنویسم.
سلام به اُودا
میتام نامهیی به بچهای گجارش نیک بینویشم.
تَلام.
اوبین؟
سَتونو بیایین جلو. ژیر گوجتون بیگم.
دوش دارم تموم حلژونا رو با یه چراغ جادو به دُل سر، تبدیل تُنم. بعدش همرو بِدم به بچهای گجارش نیک.
آی بچها، شما چراغ جادو دوش دارین؟
یه آرژوم اینه.
یکی دیگهش اینه که با هم دیگه بپریم تو کتابخونهی شایین. اگه بخایم آرژوم عمل بشه. دشتاتونو بدین به من، چشماتونو ببندین باهم چخچخ عباژی بگیم و اُودا مَرو ننداژی بگیم و بریم اونجا.
راستش من، ابَّل یه بوش به لپش میدم. شایین و اِیلی دوش دارم. میشینیم اونجا، اونبخ، تُفک و شُتولات و پِشته میارم براتون، هی میاُوریم و هی تِتاب میخونیم. هِی میاوریم و هی تتاب میخونیم.
حالا مونده آرژوی شِوّم. شما بگین، به آقا عُوله چی بگیم؟
قایم موشک باژی کنیم؟
آدامش عُروسی بخوریم؟
ندّاشی مدّاشی بِتِشیم؟
آرژوی شِوّم مال شُوما.
فدا تو نویشندهشاژ بهم بگین، باشه؟
گجارش نیک بچها همینه دیگه، مَدِه نه؟
بچها خودشون اصلن ژندگین مَدِه نه؟
بچها اگه نباشن دنیا ژشته ژشته مَدِه نه؟
حالا یه بوش به لپ همتون.
امروز پر از کار بود کارهایی که چند سال یکبار هم شاید اتفاق نیفتد. بعد از بیداری در یک صبح یکشنبه و انجام کارهایی که باید ، عزم نوشتن کردم و سروقت قلم و کاغذ رفتم چند دقیقه نوشتم و به پیادهروی پرداختم و پس از ساعتی به خانه برگشتم و فکرم بسوی آماده کردن مدارک و کاری که در پیش دارم میدوید. امروز تا ساعت چهارونیم بعداز ظهر کارم طول کشید و خسته و مانده و بیرمق در خانه را گشودم و از هوش رفتم همین گزارشم است.آدرس کانال تلگرام مهرابی 👇
https://t.me/notetoday1