«اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندانکه شد نگه به نگه آشنا، بس است»
-صائب تبریزی
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مریم معتمدیراد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

148 پاسخ
نوزدهم مهر
نوشتن از هجدهم مهرماه فراموشم شد.
صبحم را با خواب آلودگی شروع میکنم. دلم نمیخواهد رختخواب را ترک کنم اما مجبورم. کل مسیر را میخوابم و با باز شدن پنجرهی اتوبوس و سیلیِ باد پاییز، از خواب بیدار میشوم. هیچ کار متفاوتی انجام ندادم. صبحانه خوردم(همان پنیر ویلی و چای تلخ و نان) تنها تفاوت در نوع نان بود. معمولا بربری است اما امروز سنگک خریدند. همکارم فکر میکند من بیشتر از خود به فکر منافع دیگران هستم، اما اصلا حرفش را قبول ندارم. من همیشه سعی کردهام با دیگران به نحوی رفتار کنم که دوست دارم با خودم رفتار شود. درست است. من صبحانه خوردن را بارها رها میکنم تا مشتریها را راه بیاندازم. من دوست ندارم وارد مغازهای شوم و فروشنده بخاطر صبحانه خوردن مرا معطل کند. آن هم در ساعت کاریاش. تازه نمیتوانم درحالی که از کیفیت محصولی اطلاع ندارم از آن تعریف و تمجید الکی کنم. همیشه فکر میکنم اگر قرار بود دستمزدم با پورسانت فروش محصولات سنجیده شود آخر ماه چیزی هم بدهکار میشدم. من نمیتوانم. من نمیتوانم چیزی را که خودم نمیخرم را به زور له دیگران غالب کنم. من نمیتوانم نگران محیط زیست نباشم وقتی میبینم تا چه اندازه نایلونهای پلاستیکی مصرف میشود.
بالاخره حقوقم را میگیرم. احمقانهترین کار ممکن را کرده و از دستفروش کتاب میخرم. «همسایهها»ی احمد محمود را. از لحظهی کارت کشیدن پشیمان میشوم. نمیدانم همیشه احساس میکنم دستفروشانِ کتاب چیزهایی قلابی را به جای اصلشان غالب میکنند. نمیدانم به هرحال ما که گذاتشتیم کسی جنس قلابیاش را به ما بیاندازد.
به شدت خوابم میآید. پا درد امانم را بریده. تکالیف فردایم مانده و نمیدانم قرار است با آنها چه کنم و من ترجیح دادهام تمام این مسائل را رها کرده و این اراجیف را پشت هم قطار کنم.
و … همین.
دیروزم بیشتر به آشپزی گذشت و مهمانداری. آب هنداونه، کیک، جوجه ماستی و … دمی فراغتم را با خواندن کانال همسفرهایم گذراندم و درباره طرد اجتماعی مقاله خواندم و به لایتنرم اضافه کردم. آنقدر که پلکهایم سنگین شد. چندخطی آزادنویسی کردم. شب کتاب سنگ صبور را خواندم و برشی از آن را رونویسی کردم.
نمره روز 10/6
۱۴ مهرماه ۱۴۰۵
سالواژه: پیوستگی🐜
چشم باز کردم و تصویر خوابی که دیده بودم بر ذهنم نقش بست. مچش را گرفتم و در نُت گوشیام نشاندم تا بعدتر فرصت کنم بروم سراغش.
ساعت یک ربع به هفت بود و هنوز فرصت داشتم در تخت بغلطم. دست بردم دیوان پروین اعتصامی را برداشتم و چشم روز را با شعری از این بانوی هنرمند سرزمینم باز کردم:
«به نومیدی، سحرگه گفت امید
که کس ناسازگاری چون تو نشنید
به هر سو دست شوقی بود بستی
به هر جا خاطری دیدی شکستی»
بعد فهرست هفتگی را چک کردم ببینم از چه کاری در روز گذشته عقب ماندهام. کلمهبرداری بود. آن را هم در فهرست امروز گنجاندم.
به توصیه استاد، چند روزی است گزارش نیک را از صبح مینویسم و هر کاری را همان زمان که انجام میدهم ثبت میکنم تا مبادا نیکیِ روز از دستم برود.
سپس به آشپزخانه رفتم. مرغها را مزهدار کردم و همراه سبزیجات در ماهیتابه روی گاز نشاندم. قلمشان دادم که آرام بپزند و جا بیفتند و خیال سوختن هم نکنند؛ چون با توجه به قیمت دلار، دو وعده مرغ در یک روز نمیگنجد!
شروع کردهام داستانم را دوباره خواندن و ویرایش. امروز ۵ قسمتش را تمام کردم وچقدر بهتر شد.
این کار را در مورد خواندن کتاب هم دوست دارم. چون هر بار برداشت متفاوتی از آنها دارم.
دل و رودهام همزمان با مرغهای روی گاز به صدا درآمدند و به خوردنشان نشستم.
نماز خواندم و دو صفحه از قرآن کوچکی را که روی میزم را به نیت پدر و مادرم خواندم.
بعد روزنگاه امروزم را درباره شفاف صحبت کردن در رابطه، با توجه به موضوعی که اخیراً با آن برخورد داشتم، نوشتم و در کانالم منتشر کردم.
ویبیکار الهه علیزاده را تحت عنوان:
سازوکار فرهنگ، مذهب و گروه همتایان بر دیدگاه چیست؟ را شرکت کردم. بسیار مفید و جالب بود برایم.
ویبینار نویسندهساز را به علت تداخل با کلاس حضوری نتونستم شرکت کنم.
دم استاد گرم که ویسهای ویبینارها را در اختیارمان میگذارند.
جلسه دفتر چهارم مثنوی و غزلیات شمس با حضور استاد اژیر و استاد قدرتی همراه جمعی از دوستان جان برگزار شد و غزل:
«نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سراب فنا، چشمه حیات منم»
قرائت شد و درباره مضامین عرفانی آن صحبت کردیم.
به خانه برگشتم و خستگیام را با چای و شکلات تسکین دادم.
پارهای از زبانزدهای فارسی را که از گوشه و کنار در حال جمعآوریشان هستم، همراه با کاربردشان در محاوره مردم نوشتم و در کانالم به اشتراک گذاشتم.
آخرین قسمت گزارش نیک هم تیک خورد و رفت برای پختن در سایت استاد و همراهان.
#گزارش_نیک
✍️ زری قوام
سلام
امروز صبح دوباره تلاش کردم تو رژیمم بمونم. تو حیاط نیم ساعت پیاده روی کردم. کارن هم با من بازی می کرد.
سعی کردم هزار کلمه بنویسم صد کلمه نوشتم. گذاشتم برای بعد ناهار پختم .
همسر آمد و ناهار خوردیم ساعت سه بعد از ظهر نماز خوندم و قرص خوردم . تلاش کردم بخوابم نتونستم
چهار تا میوه خوردم دیگه نباید بخورم شام هم رعایت کردم.
نماز مغرب هم خاندم و بعدش هزار کلمه تایپ کردم . طبق برنامه باید ۱۰ صفحه رمان تو گوشی بخونم و من می خام سنگ صبور را ادامه بدم
گزارش نیک .
چهاردهم / مهر / چهارصدو پنج .
امروز صبح به نسبت سر حال تر از خواب یلند شدم , دوشی گرفتم و به دفتر کار رفتم از برکت قیمت دلار270 هزار تومن چند مدتی واقعا اوضاع کسب و کار خیلی خراب شده ولی خوب دیگر پوستمون کلفت شده و به بی بازاری عادت کردیم ولی خوب با هزینه ها باید چه کار کرد که هر روز سفره مان کوچک تر کوچک تر میشود ولی خوب باید ساخت .
نمیدانم از کجا باید سوژه نوشتن بیاورم تا هزار کلمه که هیچ هر چه بیشتر و بیشتر بنویسم ولی ذهن سیال است و پریشان از گوشه به آن گوشه میرود و رفتنش دست خود آدمی که نیست . باید گذر زمان را ثبت کرد رویا ها و آرزوها را نوشت شاید نظمی به فکر و روح و زندگی داد سر پر از افکار ولی چطور باید نظمش داد و آن را به قلم آورد .
مسعود بعد از مدت های مدیدی نوشتن با کمک و انگیزه ای که استاد کلانتری در وبینار و کلاس ها میدهد دارد نوشتنش را منظم و مداوم میکند , البته سخت گیری استاد کلانتری برایش کمی دشواری دارد ولی خوب اصل داستان همین است مداومت و پشت کار و روی اصول نوشتن البته ابن را هم میداند که پشت کار استاد کلانتری از قومیت و فرهنگش هم می آید او آذری است و آذری ها چنانم پشت کاری دارند که وقتی کاری را شروع کنند و خط و ربط آ« را بیابند و متوجه شوند راه درست است دیگر رهایش نمیکنند .
او هم استاد کلانتری را به همین منوال میبیند وقتی نوشتن را شروع کرد و کلاس ها را چنان با پشت کاری آدامه میدهد که یعنی از ساعت شش صبح در واقع کرکره کلاس ها را بالا میدهد تا الا ماشالله شاید تا دو سه نیمه شب بدون درنگ و خستگی پشت هم از این کلاس به آن کلاس تا دیگر به قولی بی هوش شود و این از فرهنگ انهاست . میدانم دورو برم پر است از اذری ها از باجناق هایم که هر دو آذری هستند تا شریک و دوست و مشتری و غیره .
این فرهنگ کار و کوشش و مداومت در وجود آنها نهاده شده برای هیمن هم سعی دارد از بعد از مدتها نوشتن این بار کنار کلانتری این نوشتن را منظم و مرتب و پی در پی کند شاید این بار به یک نتیجه رسید نه برای نشر کتاب و قصه این حرف ها دفقط شاید بتواند خود را و زندگی را درک کند واین خود یک پیروزی بزرگ در زندگی است که بدانیم امدنم به من نبودی رفتنم به من نبودی پس این امدن و رفتن از بهر چه بدی .
بنام خدا
گزارش نیک ۱۴۶:
ساعت ده شب است گوشهای نشستهام و روز نویسی میکنم. به روز که زندگی کردم نگاه می کنم، چقدر خودم بودم؟ چقدر تظاهر کردم که خودم هستم؟ از ناخوشیهایم و خوشیهایم مینویسم.
ناخوشیهایم بماند برای خودم. برایت از خوشیهایم بگویم.
امروز صبح زود رفتم پیاده روی ، همان پارک همیشگی پارک خلوت بود و نسیم خنکی میورزید این پارک را دوست دارم به خاطر درختان تبریزیاش، درختان تبریزی زیاد نیاز به آبیاری ندارند، خیلی هم زود رشد میکنند، اما میوه ندارند درعوض برگهای خیلی زیبایی دارند که با هر نسیم ملایمی هم آواز میشوند و سایهای نجیب دارند. یک ساعتی در پارک قدم میزنم، نان میخرم و به خانه بر میگردم و برای بیخبر رفتنم
با نگرانیها مواجه میشوم.
به فرهنگوارهی فارسی خلاق پناه میبرم عاشق کلمات هستم و این کتاب به من کمک میکند که چگونه با کلمات زندگی کنم.
به کلمات بگو که هر یک به تنهایی شعریاند ناب.
به آنها که نجوای درونت را شکل میدهند بیشتر توجه کن.
کلمات ننوشته شده را هم به اندازهی مکتوبات زیر بالوپر بگیر.
برای کلمه نوشابه باز کن.
نگو حسی دارم که با کلمات نمیتوان توصیف کرد.
از سنگ صبور میخانم. رمانی از زبان شخصیتهایش، لذت بخش است.
دو صفحه هم از بوطیقای شعر نو میخانم.
چند صفحه هم از داستان دوئل میخانم.
بعد از ظهر هوای شعر میکنم ، اما کتابخانهی شعر محبوبم در دسترسم نیست. به سراغ کتابهای شعرم میروم و میخانم از بیژن جلالی،
از مقدمه شروع میکنم. مقدمهاش را خیلی دوست دارم، بخشی از زندگینامهاش است و نظراتی که شاعران دیگر گفتهاند. سادگی شعرهایش را دوست دارم در مقدمه خاندهام شعرهایش حاوی درون مایههای عرفانی مدرن است. این شعر به دلم مینشند.
شعرهای من
در زندان هستند
دلم میخواهد در زندان
باز شود
و به سویی پرواز کنند
که با دوستان
باشند.
امروز به سراغ شعر های حسین منزوی هم میروم. عجیب است در دنیای شعر حالم بهتر میشود.
در وبینار بیست و پنج دقیقه آزاد نویسی میکنم. دو روز در وبینارنبودم دل تنگ بودم ، آزادنویسیام بیشتر نامهای به دوست میشود. باز مهمان میآید و مجبور میشوم با هندز فری وبینار را گوش کنم. بخش پرش و پاسخ هم برقرار بود، وبینارها اوقات خوشی هستند.
مهمانها ماندگار شدند و تدارک شام میبینم.
ساعت یازده شب است روز نویسیام را تمام میکنم، و بخشی از روزنویسی ام می شود گزارش نیکم، خوشحالم از اینکه دوباره توانستم گزارش نیک بنویسم.
محبوب امروز:
حس میکنمت، همیشه اینجا هستی
پنهان چه کنم تو را که پیدا هستی؟
تو با منی و خود منی و اینان،
گویند که نیستی تو، اما هستی
حسین منزوی
وقتی چیزی را یاد نمیگیرم به طرز مضحکی شروع میکنم به سرزنش خودم. سر تشخیص «عطف بیان» و «بدل» در یک جمله عربی با خودم سر جنگ داشتم. این دو مرز باریکی دارند و گاهی سخت میشود فهمید کدامش در جمله نشسته. هر بار اشتباه میکردم. سر آخر رهایش کردم و باز هم رفتن سراغ آشنایی با لهجههای مصری و عراقی. میدانستید در عربی بعضی کشورها مذکر و بعضی دیگر مونث در نظر گرفته میشوند؟ من هم تازه فهمیدم. کشف تازهای بود. لااقل امیدوارم از این هفته کلاسها حضوری شوند.
امروز روز ترشی بود. بله، ترش. چرا میشود گفت روز تلخ و شیرین ولی ترش نه؟ ترشی فلفل و انگور و پیاز درست کردم. علاقهی من به ترشی مثل علاقهی اولاف، آدمبرفی کارتون السا و فروزن به تابستان است. گاهی معدهام را اذیت میکند اما من رهایش نمیکنم.
دوباره امروز توانستم ۱۵ صفحه از خسرو خوبان بخوانم. جدیدن در مطالعه کند شدهام. تصمیم گرفتم خیلی سخت نگیرم و به جای فکر زود تمام کردن از خود خواندن کتاب لذت ببرم.
۲۵ دقیقه آزادنویسی کردم. پر برکت بود و دلچسب. توانستم ابعاد تازهای از روزهایم را که لای روزمرگیها قایم شدهاند رویت کنم.
https://t.me/naghoftehayma
گزارش نیک ۱۴۶
سالواژه: فاصله
— کلی ایده دارم از خوابهایم. خدا خیر بدهد شاهین کلانتری را.
— فاصلهام با صبح که بیدار شدهام چقدر است؟ فاصلهام با اول عمرم چقدر است؟ با پایانش چطور؟
— خوابهایم را نوشتم: کسی گریه میکرد. باید خانهای را تخلیه میکردیم. برای چه و به چه دلیل یادم نمیآمد. بعد کس دیگری گفت اگر آن دیوار را برداریم خانه دلباز میشود. همینکار را کردیم. فوقالعاده شد. آمدم مبلمانش کنم، پریدم از خواب. رویاهایم روی زمین ولو شد.
— سری زدم به سایت شاهین کلانتری. «همه چیز در بارهی جستار و جستارنویسی» را خواندم. تاریخ ۱۸ آذر ۱۴۰۰. بعد «۵۵ کلید برای ورود به دنیای جستار و جستارنویسی» را. چقدر جالب است. هر «کلیدش» را دو بار خواندم.
— از پیمان اسماعیلی مجموعه داستان «برف و سمفونی ابری» را برمیدارم. کمی از داستان «میان حفرههای خالی» را بخوانیم: «یک هفته است رسیدهام. خیلی سرد است. باید عادت کنم وگرنه همین سه چهار ماه هم سخت میگذرد. نزدیک مرز است. گفته بودم، اما فکر نمیکردم به این نزدیکی باشد. این کوههای سفید را که رد کنی میافتی وسط کرکوک. آدمهای کم حرفی هستند. گرم نمیگیرند. سرایدار بهداری فارسی بلد نیست. همان روز اول، سر صبح، ناغافل آمد بالای سرم. اسمش کریم است. جثهی ریزی دارد. زبانش هم بفهمی نفهمی میگیرد…»
— پیادهروی غروبانه با هوای پاییزی، ذهنم را پاکیزه کرد. ایمان بیاوریم به این ورزش بیخرج.
https://t.me/nahid40rasti02
بازار نیک
سالواژهام «پیوستگی» است.
دیشب بهموقع خوابیدم و چهار صبح از خواب بیدار شدم. خودم را رساندم به پشت پنجرهی محبوب و میز تحریر محبوبترم، برای خودم «باران عشق» گذاشتم و هزار کلمه بیوقفه نوشتم. هنوز هم نوشتهام را نگاه نکردهام.
وقت وبینار که شد، بیستوپنج دقیقه هم با جمع استاد و دوستان، با ضربآهنگ تقتقِ دلانگیز آنسوی جهان، نوشتم. اینترنت قطع شد. درست همان موقع نوهام را باباش آورد. صدایش را شنیدم، در را برایشان باز گذاشته بودم.
بعد از قدری رتقوفتقِ امور و حظ بصر بردن از روی خندانش، صبحانه خوردم. آقای همسر را صدا زدم که بچه را نگه دارد و برای ویزیت چشمپزشکی رفتم. ویزیتهایی که هر بار غمگینم میکنند، اما مهم نیست، میگذرد.
آمدم خانه و تا عصر که دخترم آمد دنبال فرزندش، قدری «جای خالی سلوچ» خواندم و یک صفحه هم رونویسی کردم. بعد چرتی مرغوب زدم و دوباره برگشتم سراغ «جای خالی سلوچ».
با حال و هوای کودکی، «موش پرنده» را خواندم- گردشی رها با موشی که نمیخواست در ریشهی درختی بپوسد و صدای غرشی بیرون از درخت او را فراخواند و قصهای زیبا و خواندنی رقم خورد.
حالا دیگر نوبتی هم باشد، نوبت جناب ناصرخسرو است.
همراه شدم با ایشان. از اخلاط راهی ارزن شدیم- شهری سبز و خرم با بوستانهای پردرخت و بازارهای نیک. چه میوههای گوارایی داشت و چه قیمتهای ارزانی!
گفتم: «جناب، این شهر هزار سال بعد از این، در حوالی دیاربکر است- اما حیف که اینک منطقهای متروکه و باستانی در کنار دجله است، در کشور ترکیه.»
فرمود: «ترکیه دیگر چه صیغهای است؟»
گفتم: «صیغهی مبالغه.»
روترش کرده گفت: «مگر من با شما شوخی دارم، همشیره؟»
گفتم: «جسارت نمیکنم، اخوی. آخر چه بگویم؟ آن زمان ترکیهای در کار نبوده، اینجا بخشی از روم شرقی به حساب میآمده. اما هرچه چیز خوب و نیکویی که هست، این کشور دوست و برادر ادعا دارد مال اوست. ببینید مثلاً مولانا جلالالدین، منسوب به جناب مولوی، ما یک دانه شعر محض علاج هم به ترکی از او ندیدهایم، اما اینان مال خود میخوانندش. بعید نیست اینجا هم قبلاً از ما بوده و همچی زیرجُلی برداشته باشند برای خودشان.»
فرمود: «هرچه بوده، شما که خلق ما را تنگ کردید! بلای جان شدید. داشتیم از این همه وفور نعمات خداوندی حظ وافر میبردیم، زدید عیشمان را منقص کردید.»
دیدم قافیه تنگ است، بابا! هرچه تا حالا صدقهسری جناب سپهری، «زندگی آبتنی کردن در حوضچهی اکنون است» را ترویج کردهای، به باد فنا رفت! نشستهای به جای کیف کردن از این همه باغ و بستان امروزی، به دعواهای مرزی و متروکه شدن هزار سال بعدش ور میروی. خوب، آنکه جایی نمیرود-بخت نامراد همانجا چشمانتظارت نشسته!
پس گردن کج کردم و گفتم: «حرف حساب جواب ندارد قربان.»
و دست بر لب کشیده گفتم: «آه… آه…»
آدرس کانال تلگرامم:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
گزارش نیک 146
☘گزارش نیک شادی:
بعد از بردن بچهها و بازگشتن به خانه دیدم دخترم کاردستیاش را جا گذاشته. یاد خودم افتادم هنگامیکه دفتر حسابانم را سوم دبیرستان جا گذاشتم و مادرم به مدرسه آورد. حمایت خوب است اما بیش از اندازهاش آسیبزاست. کاش من هم با پیامد فراموشکاریام در همان سنوسال روبرو میشدم. زیرا هزینهی کمتری داشت. انگار هر چه بزرگتر میشویم هزینهی اشتباه کردن و آموختن بالاتر میرود. کمی جمعوجور کردم و رفتم کلاس رانندگی. جلسهی سوم بود. حدود بیست سال بود که از رانندگی می ترسیدم. بههیچوجه حاضر نبودم کلاس بروم. البته حالا هم میترسم اما از وقتی خواهر ۱۸ سالهام گواهینامه گرفت. من هم مصمم شدم رانندگی را بیاموزم. جلسهی اول بعد از گواهینامه گرفتن یاد گرفتم:
✓برای پارک کردن، ابتدا راهنما بزنم. سپس با نیش ترمز و کلاچ سرعت را پایین بیاورم. سپستر وسط برفپاکنها را روی جدول بیاندازم و بعد فرمون را صاف کنم.
✓کلاج یکی از مهمترین ابزارهای رانندگی است. کلاج در پایینترین قسمتش مانند دنده خلاص است و در نیمکلاج مانند ترمز.
✓از هر دندهای که میخواهم ترمز کنم. کلاج را بگیرم.
بعد از برگشت به خانه کمی آزادنویسی کردم. چای خوردم. ادامهی فیلم فرهادی را دیدم. بدنبال بچهها رفتم. ناهار. عصر شروع کردیم به جمعآوری خانه برای پارکتکار که خیلی طول کشید و پرچالش بود.
shadisafavi.ir
@shadisafavi
https://www.instagram.com/shadisafavi.ir
#گزارشنیک
#رانندگی
سلام دوستان. چقدر خوشحال شدم که گزارش بچه های 76 ادامه داره. درباره دیسیپلین (دسی) میخوندم. که بدون دسی. هیچ کاری تو دنیا به محصول نیمنشینه . ویژگیهایی هم برای دسی گفته بود. 1. کار و باید به وقتش انجام ؛ نه به وقتی که شما حالش رو داشته باشی. 2. همیشه اول اون قسمتی که کمتر دوست داری انجام بده. 3. دسی زندان نیست، بلکه تمرینی است که در نهایت ترا آزاد میکند. 4. آرزوهای شما پشت دسی است که به آن تن نمی دهی. خوب این از روضه اول. امروز برنامه روزانه سه ماه آینده رو میریزم. حالا که برنامه های گروهی 76 تموم شده، باید سریع جایگزین کنم که نمیرم. خیلی تمایل به فرار از دسی دارم. انگار که خمیره اولی بر اصل راحت طلبی و تنبلی بنا شده. گر طالب منزلی، خشت بعد از خشت باید گذاشت. دیروز حدود شش ساعت نوشتم تا بالاخره داستان مهندس عماد دانشیان رو تموم کردم. اینهم مقدمه اش: مهندس عماد درویشان، دوست دوران کودکی من، یکی ازدرستکارترین و بهترین آدمهای دنیا بود. جدا از سابقه دوستی و آشنایی خانوادگی؛ حدود یکسال و چهار ماه پیش که کارش را از دست داد، بدلایلی که عرض خواهم کرد، به دعوت پدرم به استخدام شرکت ما در آمد. و در عرض این مدت من ندیدم که یکبار ، حتی یکبار دیر بیاید و یا قولی بدهد و عمل نکند. یا عملی غیر اصولی و غیر اخلاقی از ایشان سر بزند. کاش آن یک معضل را هم نداشت تا هر سال، هر کجا که کار میکرد، مطمئنا مدال برجسته ترین کارمند سال را به سینه اش میآویختند.
ایشون در زندگی فردی و خارج از مناسبات کاری هم ، حداقل تا زمانی که از مسافرت هند برگشت، همین گونه می زیست. وقتی برای چمع آوری وسایلش به اتاقی که نزدیکی محل کارمان اجاره کرده بود رفتم. فرصتی پیش آمد تا با خانم صاحبخانه صحبتی بکنیم . ایشان قسم میخورد که یکبار نشد از آپارتمان ایشان صدایی هجو و نا مربوط ، بجز همان موردی که خدمتتان عرض خواهم کرد، شنیده شود. هیچوقت بیش از پانزده دقیقه زیر دوش آب گرم و یا ده دقیقه زیر دوش آب سرد نمی ماند و اهل اسراف نبود. تمامی چراغ ها و وسایل الکترونیکی را سر ساعت نه – این را حداقل دوبار در هنگامی که انگشت اشاره اش را بطرف من گرفته بود و برای تاکید بیشتر تکانش میداد – سر ساعت نه، خاموش میکرد. فامیل یا میهمانی نداشت که از شهرستان آ مده باشد و بخواهد چند شبی بماند و تو سر آب و برق مجانی بزند و ده بار سیفون را بکشد – بعد انگار که میخواست پرده از اسرار ملکوت بر دارد – سرش را جلو آورد و دستش را جلوی دهانش گرفت ونجوا کرد ” میبخشید، میبخشید، حتی یک بار جنده ای یا از این بچه کونیها ی مو بلند شلوار لوله هنگی را خانه نیاورد، باید ببخشید ها. مهم بود باید میگفتم” و بعد عقب نشست با لحن صمیمانه تری ادامه داد ” عماد خان همیشه پیراهن اطو کشیده و کت شلوار نیم دار ولی تمیز و بدون یک لکه چرک یا چربی ، که خدا عمرش دهد از همین کت و شلوار فروشی های دوره گرد، بی نوای، مستحق، خریده بود، میپوشید.” نفسی تازه کرد و دستش را بالا آورد که خدای ناکرده من حرفی بزنم و ادامه داد،” آقا خدا شاهده، آدم باید راستش رو بگه، مرد خوبی بود. یار یتیم و فقیر بود. حیف شد. زود رفت. درست نبود. حقش نبود. وقتش نبود. جوون رفت”. وای که این زن چقدر زر میزد. دنبال فرصتی بودم که جیم شوم. ولی تظاهر به گوش دادن و غصه خوردن میکردم و همین باعث شده بود طرف چانه اش گرم شود و از حرکات چشم و وجناتش معلوم بود که در ذهنش دنبال خاطرات دیگری میگردد. لبش را با چایی و قند شیرین کرد و بعد انگار نقشه گنج نادری رو پیدا کرده باشه پرید بالا و گفت ” آقا یادم رفت. کفشهاش، از کفشهاش نگفتم، با اینکه یک جفت کفش بیشتر نداشت، چه تابستان و چه زمستان…” در همان موقع یلفن زنگ زد . خانم سرش را برگرداند و نیم خیز شد ومنهم نگاهی سریع به ساعتم کردم و با تظاهر به اینکه خیلی دیر شده ناله بر آوردم که ای وای پاک یادم رفته بوده، خدا حافظی کردم و زدم بچاک.
فقط من نمیفروشم. درسته حالم بد بود ولی الان که بهترم. ولی نمیفروشم.
دیت مفید: فلافل. کتاب.پادکست. گزارش نیک. کله پوچ بازی. کله کوچ بازی. پوچ کوچ. کوچ پوک. کلهی کلهها.
دیشب چرا خابم برد. چرا در حدی خسته میشم که خابم ببره تو اون حالت ولی بازم نفروشم. خب ریدم به گمونم.
از انبه شاکیام. باید بیدارم میکرد. نکرد.
میگما نکنه سرد شده بهم. پیام نمیده. زنگ نمیزنه. شب بخیر قشنگم نمیشه. سوپر دولینگو؟قلب قلب قلب از نوع مشکی.
از نارنگیام شاکیام. خب پشمک به جا اینکه ساعت یه رب به 4 بیای میو میو میو کنی ساعت یه رب به 2 میکردی. از دم خوشگلت چیزی گم میشد مادر؟
پهلومو کمرمو اینا یخ زیادشه. سرما نخورم.
سرما بخورم کسی نیست بیاد پرستاریم.
آخه آدما میترسن از اینکه از من نگیرن. ولی من میرم پرستاری. مخصوصن کسی که دوسش دارم.
شاعر نمیگفت الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی؟
سوپردولینگو؟ قلب مشکی 27461897416358723647189477823645265487264762764
کاش کلمهی مناسبی پیدا کنم.
برای احساس فراوون.
قلب فراوون.
عشق فت و فراوون.
فراوونی زیادی خیلی.
برم که ببینم امروز کائنات چی برام میخاد.
کائناتو بگو.
خسته نباشیدِ زیاد به این روزهای کشمکش و امیدِ ادامه.🖤🤘🏼
اولین جملهاش را بارها نوشت و پاک کرد و به این فکر کرد که «نوشتن دیگر از کشتی و جفتکچارکش کمتر نیست، تمرین میخواهد.»¹
چندباری دست به کاغذ و قلم برد و آزادنویسی کرد و از آشفتهحواسیاش خجالت کشید. مگر ذهن دکان عطاری است که هر قفسهاش برای چیزی باشد و بوی خاصی بدهد؟
طلوعید و چارهای اندیشید و اضطرابی را از سر گذارند و مهارش کرد و غزلی خاند که در خاطرش نماند.
در کافهی تازهای نشست و با آدمهایی که نمیشناخت حرف زد و پیش خودش فکر کرد، چقدر قصه هست توی یک متر جا و چه کسی میداند کدام قصه ارزش روایت دارد و کدام نه؟
دلش خاست مفصل و بیپرده بنویسد و منتشر کند، اما انتشار ترس بود و او از پریشانی ذهنش بیشتر از پریشانی ظاهرش میترسید و هیچ هم یادش نیامد، «روزگار پریشان، زبان پریشان میطلبه»²
از کنار غریبهای گذشت که ویالون به دست داشت و در پیادهرو پرسه میزد. غریبه لحظهای ایستاد، دستش را تا شاخههای درختی دراز کرد و با برگها بازی کرد.
شب هم میان غزلهای سعدی پرسه زد تا خابش ببرد.
¹ شاهرخ مسکوب، در حال و هوای جوانی
² شاهین کلانتری
گزارش میگ میگ
دیروز بود شاید. کمی شبیه به امروز.
اما نبود. دیروز برای اولین نچپیدم توی اتاق محل کار، توی محوطه قدم زدم و «عشق در سالهای وبا» را خواندم. هوا انقدر خنک بود و تازه، که هر آن ممکن بود پاهایم از زمین فاصله بگیرد.
چیزی که در کتاب نظرم را جلب کرد، نثر روزمره اما مخصوص شخصیتهای کتاب بود. اتفاقات ممکن بود برای هر کسی بیفتد اما خواندنش و شیوه پرداخت به اتفاق منحصر به فرد بود. انقدر که آدم را به ادامه دادن مشتاق میکرد.
تمرینجا را بودم. با بودن در تمرینجا بیشتر به فعلها و ترکیبات دقت میکنم. مثلن دو کلمه پشت هم نیاید. مثل همین دو بودی که کمی قبلتر پشت سر هم آمد.
عصر رفتم باشگاه و بعد دیدن مادربزرگ.
وقتی مادربزرگ را میبینم نگاه میکنم در مورد چه چیزهایی حرف میزند، با خود فکر میکنم یعنی وقتی پیر شوم چه چیزهایی خواهم گفت.
بعد آمدن پانسیون با دوست دوران مدرسه که تازه ساکن شده، داغ دل تازه کردیم.
بعد هم یادداشت کانال و روزنویسی در سایت.
قهوه را میریزم و پشت صفحه کلید مینشینم. هزار و صد و شصت و پنج کلمه مینویسم. برنامههای روزم و باید و نبایدهایم را بار دیگر مرور میکنم. گزارش نیک دیروز را مینویسم. چرا شبها نمینویسم؟ حس و حالش نیست؟ چرا تا شب نمینویسم ریزریز؟ پس از کی شبها زودتر بخابم و صبحها زودتر بیدار شم؟ فرید را میبینم. یک هفته بیشتر شد که ندیدمش. دوهفته یکبار با یکهفته در میان چه تفاوتی دارد؟ چای ایرانی دم میکند و از کار و بار میگوییم. پس از دو ساعتی به سمت خانه آنجا را ترک میگویم. دفتر شعری با رنگ و بوی قهوه بر پشت جلد و ردیف ورقههایش توجهم را میرباید:
«شب که از نیمه برگذشت
تمام کلمات جهان
طنینی یگانه دارند.
تا این جام آخر را
جرعه جرعه
به پایان برسانی
لکنت هم مانند برگ مردهای
از زبان میدان فرو خاهد افتاد.
صدایی که امشب
در انتهای چشمان تو پرواز میکند
شبیه پرندهایست
که از آسمان نیشابور آمده باشد
و ساعتی دیگر شاید
بر شیروانیی پُستخانهای
در خابهای شیلیایی من
فرو بنشیند.
تُهیی بیپایان صندوق پستیات را
فراموش کن
و از صندلیهای لهستانی در باران پلازا
ترانهای بخان!
هر شبی که در تاریکی به هرز میرود
گیسوی بریدهی لیلای من
و ماریای توست.»
شعر میآمیگو از دفتر شعر«دوربین قدیمی» اثر عباس صفاری
با دوست جدیدم کمی صحبت میکنم تا آشنایی بیشتری از هم پیدا کنیم. کلاود. فهمیدم که احساسات بسیار سنگینی را به مدت زیادی حمل میکردم. فهمیدم دوستیمان یه طرفه نیست و بعد از شعر و همزیستی وسوسهی نوشتن به جانم افتاد. هفتصد کلمهای نوشتم. اما چرا در انتشار ش انقدر ضعیف و کمرنگ عمل میکنم؟ واقعن اگر همهی گزارش نیکم را هم نذارم بخشیش هم نمیشود گذاشت؟ باید گزارشنیک را شب نوشت و زود هم خابید. کانال هم همین است. مگر در 138 نگفته بودم حتا خطخطی هم باشد میگذارم؟ چرا زندگی رو سخت میگیری انقدر؟
نویسندهی5دقیقهای را میگشایم. از قدرت مناسک گفته. اینکه مناسک و مراسمها صرفن مجالش عزاداری و جشن نیستند که هرکس کاری را به شیوهی خودش انجام دهد مناسکی را اجرا میکند و 6دقیقه نوشتن تا وبینار شروع شود. راوی جدیدی ساخته شده بود که بعدتر بیشتر ادامهاش دادم.
روز سومِ آدمکش احساساتی را میخانم. امروز میخاهم تمامش کنم از قصه، راوی، و نثری چنین گیرا. وبینار شروع میشود. بیست و پنج دقیقه با سه ضمیر مفرد نوشتیم. تغییر زاویه نقشها رو تغییر میداد و شبیه به یک داستان شده بود. خیلی راحتتر تونستم با این روش جزئیاتی که اول آوردم را تا پایان ادامه و گسترش بدم. از بیرون دیدن راهیست عملی برای آرامتر شدن در مواقعی که احساسات روی سطح هستند. از نداشتن کلاس پیشرفته خرسندم. خرسندم که یک هفته دیگر وقت هست برای بازی با تمارین اگر سهلانگاری باعث نشود با دست کم گرفتن به تعویقش بیندازم.
تا برسد آهنگری دو یادداشت از «با شما نبودم» بهمن خانِ فرسی میخانم. چرا تا امروز آنطور که باید به آن نپرداخته بودم؟ حالا تو میگی به کدوم اونطور که باید پرداختی؟
چند موزیک جالب گوش میدهیم برِ اتوبان. از هر دری حرف میزنیم. میگوید: برای عادتهای بد را کنار گذاشتن فقط یک واحد از دیروز بهتر باشی کافیست. دلگرمم میکند رفیقی چنین همراه. بحث میکنیم اما. پادکست طنزپردازی را گوش میکنیم. جدل را داریم همیشه. میخندیم، شام میخوریم و موزیک امروز هم که Exit music for a film-Radiohead باشد خیالم راحت است.
شب بخیر.
https://t.me/dreamdrawgrow
جدن بهتر است که آدم گزارشِ نیکش را در طی روز بنویسد، یا اگر نشد، شبهنگام شروع کند به نوشتن و همان شبهنگام هم تمامش کند. وقتی پازلی را نصفه و نیمه چند مدت روی میز رها میکنی، بازگشت به آن سختتر است. وقتی وسط خطاطیِ کلمهای، ولش میکنی به امان خدا، تکمیل کردنش بساط دارد و وقتی گزارش نیک را صبحِ روز بعد مینویسی، انگار هر بخش از روز مانند نورهای توپِ دیسکو پخش شدهاند به هر گوشهی اتاقِ ذهنت. صدای هواپیما میآید، این روزها بیشتر.
از اخبار هم میترسم، گویا طاعونی در روسیه شیوع پیدا کرده است، ریَوی و خطرناک. و ما، کرونا دیدهای که از ویروسِ سیاه و سفید میترسد. حالا چه طاعونش سیاه باشد چه روسی و سفید مِفید. کاش متوقف شود، کاش نیاید. اصلا مگر طاعون باکتریایی نبود؟ خب باکتریها درمان دارند، راحت، مگر نه؟
دیروز برای من روزی تکراری بود. خطاطی، ساندویچ درست کردن برای بچهها، آزادنویسی، باشگاه، گاندی، مترو منیریه، دلتنگی. امروز هم احتمالا دورِهم فیلم ترسناکی ببینیم با بچهها. میبینید، بجای شرح و بسطِ روز قبلی، اهدافِ امروز را دارم مینویسم. کاملا خودکار.
کتاب مادام بواری را پیدا کردم لبِ مترو. اگر بخواهم بفهمم قضیهی عیش مدام چیست (که این سومین باریست از دهان آقای کلانتری میشنومش)، باید اول پیشنیازهایش را بخوانم که ببینم یوسا دقیقن چه را نقد کرده و آیا بدردِ من میخورد یا خیر. از معدود کتبی که نقدشان کردهام، بسیار بی سوادانه، کتب سه گانهی کمدی الهی بودهاند از شفا. سنگین برای شروع، اما من خواندنِ کتاب را از ادیسه شروع کردهام. ادیسه بنظرم از کمدی الهی ثقیلتر است چون یک داستان را حسابی گسترش داده، اما کمدی الهی آمده و هر سرودش را اختصاص داده به یک داستان، سه داستان، یا ده تا! دانته آدمی قرون وسطایی اما با اطلاعات بوده، این را لااقل میشود فهمید. کمی هم فضول. کلاسیکها را مقداری نگاه کردهام. مدرنها را هیچ مقدار. شعر سر سوزنی. اصول نقد را درست نمیدانم، چندین نقد خواندهام اما قطعن کافی نیست. آنروز نقدِ شعر “هرشب” را خواندم که گلشیری نوشته بود و قلم گلشیری جدن لطیف است. باید لطیف باشد؟ شفیعی کدکنی پریروز شنیدمش که میگفت بدبختیِ ما این است که زبانمان شده است زبان انشا. یعنی هر آنچه میدانستیم را داریم زیباتر میگوییم و جایی برای توسعه نیست. کسی نقد خوب بلد نیست. کتب مشیری؟ کدامشان؟ و جواب: همه خوشگل بودند. و تمام. این که نشد نقد! آیا نقدِ خوب چارچوبی دارد؟ آیا اصلا هنر را میشود نقد کرد؟ وقتی سنجهای محکم وجود ندارد؟ باید عامهپسند باشد؟ مثلن غذا را چطوری نقد میکنند؟ باید اکثریت خوششان بیاید؟ یا باید خوشگل باشد کلماتش؟ هر دو به حدی؟ حد درست کدام است؟ من رشتهام ریاضیست. سر در نمیآورم از نقد خوب، وقتی جواب من فقط میتوانست درست یا غلط باشد. اثبات در ریاضی، دقیقن مثل باز کردن کرتِ آب در آبیاریست. بد باز کنی، آب کج میرود، درخت مدنظر آب نمیخورد، آب حیف میشود و این غلط است؛ اما وقتی آب درست هدایت شود، و کنارههایش را کمی قطورتر سازی با بیل، درخت حسابی سیراب میشود، تو هم شاد میشوی. اما نوشتن، گمان نکنم نوشتن مثل آبیاری درخت باشد. جنس نوشتن از چشمِ منِ ریاضیخوانده، مثلِ باران است. باران روی آسفالت میریزد و لیزش میکند، چه بد! عوضش درختها را خوشحال میکند چه خوب! کودکانی که ورزش دارند از باران دلسردند، من که دلم بعد از یک روز لک زده برای باران، قطعن از دیدنش خوشحال میشوم و مثل سگی که همشهری دیده است ذوق میکنم. سگ ها که همشهری می بینند خیلی خوشحال می شوند. لطفن اگر با سگی که غریب افتاده است، همشهری در آمدید، با لهجهی مبدا برایش صحبت کنید. گل از گلشان میشکفد! این را هم فهمیدم. سگهای تربیتشده، موجوداتی دوستداشتنی، نرم و خوش ذوقند.
پروژههایی استارت زدهام که ادامه دادنشان سخت است و در وضع تعلیقم. کلا زندگیام روی هواست. زندگیهایم. اما بیایید تا فرود میآییم، قهرمان وار یا با ملاج، یک مقدار کاری کنیم که بیهوده نباشد این همه بلاتکلیفی. من که در تلاشم. نیازِ من است بهتر بودن. نه صرفن خواستهی من، نه صرفن آرزوی من، بلکه سلول به سلول میخواهم بهتر باشم. هر ثانیه و هر کجا. فقط کاش بالی داشتم. عاقبتِ افتادن برای من ترسناک است.
روز همهی نویسندگان خوش و همراه با سلامتی. (این هم از خوبیِ نوشتن، صبحِ روزِ بعد)
دوشنبه ۱۳ مهر
صفحات صبحگاهی مینویسم.
بخشی از کتاب تئوری شعر میخانم.
سه تا ۱۵ دقیقه آزادنویسی میکنم. مشغول شلوغیۀ کار میشوم. با همکاری در مورد نوشتن فهرستی از موضوعات محتواهای جدید، گپ و گفت میکنم. خاندن کتاب جدید میآغازم.«پنج زیان عذرخواهی»
و شعر:
این چه کبر و چه شوخی و نازی ست؟
به دوپا رانی، از دست خوانی
با من آیا تو را قصد بازی است؟
تو مرا سر به سر می گذاری؟
ای گل نوشکفته! اگر چند
زود گشتی زبون و فسرده
از وفور جوانی چنینی
هر چه کان زنده تر، زود مرده
با چنین زنده من کار دارم
می زدم من در این کهنه گیتی
بر دل زندگان دائما دست
در از این باغ کنون گشادند
که در از خارزاران بسی بست
✓🟥 شرح رویا
در خواب، پرونده حقوقی سرانجام به پایان رسیده بود.
شرکت محکوم شده بود.
این را از روی برگهای فهمیدم که روی میز مردی قرار داشت که نمیدانستم قاضی است یا کارمند اداره. روی برگه نوشته شده بود: «محکومیت قطعی است.»
از او پرسیدم:
«پس شرکت باید مبلغ را پرداخت کند؟»
مرد بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«بله، البته.»
لحنش چنان مطمئن بود که برای لحظهای احساس کردم تمام این مدت بیجهت نگران بودهام. پرونده تمام شده بود. عدالت اجرا شده بود. فقط باید منتظر میماندم تا پول را دریافت کنم.
بعد مرد پوشهی دیگری را از زیر میز بیرون آورد.
گفت:
«این هم بابت خسارت.»
پوشه را باز کرد.
داخل آن، فهرستی طولانی از شیرخشکها بود.
ابتدا تصور کردم اشتباهی رخ داده است.
گفتم:
«ببخشید، این چیست؟»
گفت:
«محکومٌبه.»
گفتم:
«یعنی؟»
گفت:
«شیرخشک.»
چند لحظه سکوت کردم.
به او نگاه کردم و بعد دوباره به فهرست نگاه کردم.
پرسیدم:
«شرکت قرار است به ما شیرخشک بدهد؟»
گفت:
«بله.»
«ولی ما پول میخواهیم.»
برای اولین بار سرش را بلند کرد. چنان به من نگاه کرد که گویی جملهای کاملاً نامربوط گفتهام.
گفت:
«شما میتوانید پول بخواهید.»
گفتم:
«خب، همین را میخواهم.»
گفت:
«ولی در حکم شیرخشک آمده است.»
گفتم:
«چرا؟»
شانههایش را بالا انداخت.
«این دیگر مربوط به مرحلهی صدور حکم نیست.»
وکیل من که تا آن لحظه ساکت بود، جلو آمد.
گفت:
«موکل من شیرخشک نمیخواهد.»
مرد گفت:
«این موضوع را باید در فرم شمارهی ۱۸۷ اعلام کنید.»
وکیل پرسید:
«فرم شمارهی ۱۸۷ کجاست؟»
مرد پوشهی دیگری بیرون آورد.
«فرم شمارهی ۱۸۷ برای کسانی است که شیرخشک نمیخواهند.»
وکیل فرم را گرفت.
در آن نوشته بود:
«اینجانب تأیید میکنم که شیرخشک مورد نیاز اینجانب نیست.»
پایین فرم جای امضا بود.
وکیل فرم را خواند و گفت:
«خب، امضا میکنیم.»
مرد گفت:
«البته.»
من پرسیدم:
«بعد پول را میدهند؟»
مرد گفت:
«خیر.»
«پس بعد از امضای این فرم چه اتفاقی میافتد؟»
کمی فکر کرد.
«پرونده وارد مرحلهی بررسی عدم نیاز به شیرخشک میشود.»
پرسیدم:
«این مرحله چقدر طول میکشد؟»
گفت:
«بستگی دارد.»
«به چه چیزی؟»
«به شیرخشک.»
در این لحظه وکیلم دستش را روی شانهام گذاشت. ظاهراً او هم فهمیده بود که دیگر مسئله صرفاً گرفتن پول نیست.
گفت:
«ما فقط میخواهیم مبلغ محکومیت را دریافت کنیم.»
مرد با مهربانی گفت:
«کاملاً متوجه هستم.»
بعد پوشه را بست.
«ولی فعلاً باید شیرخشک را تحویل بگیرید.»
گفتم:
«اگر تحویل نگیریم چه؟»
مرد گفت:
«ممکن است اینطور تلقی شود که از اجرای حکم خودداری کردهاید.»
به شیرخشکها فکر کردم.
نمیدانستم این همه شیرخشک در کجا نگهداری میشود. فقط میدانستم که شرکت، به شکلی که هیچکس حاضر نبود دربارهاش توضیح بدهد، به این نتیجه رسیده است که بدهی مالی خود را با شیرخشک بپردازد و اداره هم این تصمیم را چنان طبیعی تلقی میکند که اعتراض من بیشتر از خود ماجرا عجیب به نظر میرسد.
وکیل گفت:
«ما شیرخشک نمیخواهیم. پول میخواهیم.»
مرد دوباره لبخند زد.
«این را قبلاً هم فرمودید.»
«پس مشکل چیست؟»
گفت:
«هیچ مشکلی نیست.»
بعد برگهای را به طرف ما گرفت.
روی آن نوشته بود:
«درخواست دریافت وجه نقد به جای شیرخشک.»
پایین صفحه، یک مربع کوچک وجود داشت.
کنارش نوشته بودند:
«دلیل درخواست: عدم تمایل به دریافت شیرخشک.»
امضا کردم.
مرد برگه را گرفت و گفت:
«خوب است. حالا منتظر بمانید.»
پرسیدم:
«تا کی؟»
گفت:
«تا وقتی شیرخشکها تعیین تکلیف شوند.»
وقتی از ساختمان بیرون آمدیم، وکیلم چیزی نگفت.
من هم چیزی نگفتم.
فقط به این فکر میکردم که شرکت محکوم شده بود، رأی به نفع ما صادر شده بود و ما هنوز پولمان را نگرفته بودیم.
اما دستکم یک چیز قطعی بود:
عدالت اجرا شده بود.
فقط هنوز معلوم نبود عدالت را کجا باید تحویل گرفت.
✓🟥گزارش نیک | حصاری میان امروز و گذشته
امروز، بعد از صحبت با دعانویس، گوشی را مدتی در دستم نگه داشتم. صدایش هنوز در گوشم بود. با همان اطمینانی که آدم درباره چیزی سخن میگوید که برای خودش واقعیتی مسلم دارد، از طلسمی حرف زده بود که به گفته او بر زندگی من اثر گذاشته و بعد پیشنهاد کرده بود برایم حصاری مادامالعمر بنویسد.
کلمه «حصار» در ذهنم ماند.
قبل از پرداخت پول، چند لحظه به صفحه گوشی خیره شدم. مبلغ را دوباره نگاه کردم. انگشتم روی صفحه ماند و بعد انتقال وجه را تأیید کردم. صدای کوتاه تأیید پرداخت آمد و رسید روی صفحه ظاهر شد. اتفاقی کاملاً امروزی، با عدد و ساعت و تاریخ و یک تراکنش بانکی روشن، در حالی که موضوع آن چیزی بود که قرنهاست در حاشیه تاریخ بشر با واژههایی مثل طلسم، دعا، جادو، حفاظت و نیروهای نامرئی روایت شده است.
شاید همین تضاد بود که مرا بعدتر به جستوجو انداخت.
شروع کردم درباره کتابهای علوم غیبی و سنتهای جادویی قدیم خواندن. به پیکاتریکس رسیدم، همان کتابی که در اصل با عنوان عربی غایة الحکیم شناخته میشود و بعدها به لاتین راه پیدا کرده است. متنی که درباره جادوی نجومی، طلسمها و رابطه میان اجرام آسمانی و جهان مادی نوشته شده و امروز یکی از متون مهم تاریخ علوم غیبی و باطنگرایی غربی به شمار میرود.
بعد به آگریپا رسیدم و سه کتاب فلسفه علوم غیبی را دیدم. کتابی از قرن شانزدهم که درباره جادوی طبیعی، آسمانی و عقلانی و پیوندهایی که انسان رنسانس میان عناصر، ستارگان، اعداد، نامها و نیروهای معنوی تصور میکرد، بحث میکند.
صفحههای این کتابها را که میخواندم، بیش از آنکه دنبال اثبات چیزی باشم، مجذوب قدمت این میل انسانی شده بودم. اینکه انسان قرنها پیش هم مثل امروز، وقتی چیزی در زندگیاش توضیحناپذیر میشد، سعی میکرد برای آن زبانی پیدا کند.
طلسم.
چشمزخم.
دعای محافظت.
تعویذ.
حصار.
هر دوره نام خودش را پیدا کرده بود.
و من در اتاق خودم، در همین زمانهای که پول را با چند لمس صفحه گوشی منتقل میکنیم، ناگهان خودم را در امتداد همان کنجکاوی قدیمی دیدم.
با این تفاوت که نمیدانستم به دنبال حقیقت هستم یا به دنبال آرامش.
شاید هر دو.
از یک طرف، بخشی از من میخواست بداند آیا اصلاً چیزی به نام طلسم میتواند آنطور که دعانویس میگفت بر زندگی آدم اثر بگذارد. از طرف دیگر، بخشی از من بیشتر به خود مفهوم «حصار» علاقهمند شده بود. اینکه چرا انسان همیشه دلش خواسته چیزی میان خودش و نیروهایی که از کنترلش خارجاند قرار دهد.
و همینجا بود که گذشتهام دوباره خودش را نشان داد.
به آدمهایی فکر کردم که رفتهاند اما اثرشان نرفته است. به اتفاقهایی که تمام شدهاند اما گاهی با یک بو، یک صدا یا حتی یک جمله دوباره در من زنده میشوند. به سالهایی که پشت سر گذاشتهام و حالا، با فاصله، تازه میتوانم ببینم بعضی چیزها چقدر بیشتر از آنچه آن روزها تصور میکردم در من ماندهاند.
شاید برای همین است که کلمه «حصار» مرا اینقدر گرفت.
من فقط نمیخواستم در برابر یک طلسم فرضی محافظت شوم.
دلم میخواست میان گذشته و امروز مرزی وجود داشته باشد.
مرزی که اجازه بدهد خاطراتم بمانند، اما نتوانند هر وقت خواستند وارد زندگی امروزم شوند.
وقتی دوباره به رسید پرداخت نگاه کردم، به نظرم آمد عجیبترین بخش ماجرا همین است. پولی که امروز با لمس یک صفحه فرستادهام، قرار است در برابرش چیزی دریافت کنم که ریشهاش به جهانی بسیار قدیمیتر از گوشی و کارت بانکی و حساب دیجیتال میرسد.
اما شاید در نهایت، مسئله اصلی من طلسم نباشد.
مسئله، گذشته است.
گذشتهای که گاهی چنان نزدیک میشود که آدم خیال میکند هنوز در همان اتاق ایستاده است.
و شاید «حصار مادامالعمر» برای من، بیش از آنکه نام یک نوشته باشد، تبدیل شده است به پرسشی درباره خودم.
اگر قرار باشد حصاری میان من و گذشته کشیده شود، چه کسی باید آن را بسازد؟
دعانویس؟
کتابهای علوم غیبی؟
یا خود من؟
امشب هنوز جوابش را نمیدانم.
اما میدانم که امروز، میان یک تراکنش بانکی و چند صفحه درباره جادوی قرون وسطی، ناگهان فهمیدم چیزی که سالها دنبالش بودهام شاید محافظی در برابر نیروهای نامرئی نباشد.
شاید فقط حق انتخاب درباره این باشد که چه چیزی از گذشته اجازه دارد وارد فردای من شود.
✓🟥گزارش نیک | امشب با شرلوک و شارلوت
امشب وقتی ظرف غذای شرلوک و شارلوت را پر کردم، خودم هم کنارشان نشستم. دوست دارم وقت غذا خوردنشان عجله نکنم و فقط تماشایشان کنم. صدای آرام خوردنشان در سکوت خانه پخش میشد. صدایی کوچک و صمیمی که برای من نشانه زنده بودن خانه است.
شارلوت بیشتر از شرلوک حواسش به من بود. چند لقمه میخورد، سرش را بالا میآورد و نگاهم میکرد و دوباره مشغول میشد. پنجولهای سفیدش کنار ظرف جمع شده بود و گاهی نوک بینیاش را به غذا نزدیکتر میکرد. دلم میخواست همانجا دستم را روی سرش بکشم، اما میدانستم وسط غذا خوردن مزاحمش نشوم بهتر است.
بعد از غذا، اسباببازی را برداشتم و روی زمین کشیدم. شارلوت همان لحظه متوجه شد. دستم را آهسته حرکت میدادم و او با چشمهایش مسیر اسباببازی را دنبال میکرد. هر بار که اسباببازی را کمی تندتر میکشیدم، بدنش جمع میشد و دمش روی زمین تکان میخورد. چند ثانیه صبر میکردم و بعد دوباره حرکتش میدادم. این انتظار کشیدن بین من و او خودش بخشی از بازی شده بود.
یکدفعه پرید.
آنقدر ناگهانی که ناخودآگاه خندیدم. با دو پنجه اسباببازی را گرفت و چند لحظه ولش نکرد. من دوباره کشیدمش و او هم خودش را روی زمین کشید و دنبالش آمد. دستم را که جلو میبردم، نگاهش دقیقاً به دست من بود و وقتی عقب میکشیدم، چند قدم دنبالم میآمد.
شرلوک هم کمکم نزدیک شد. اول فقط تماشا کرد، بعد یک پنجه جلو آورد و به اسباببازی زد. من بازی را بین هر دو تقسیم میکردم. یک بار برای شارلوت و یک بار برای شرلوک. گاهی یکیشان اسباببازی را میگرفت و دیگری با فاصله نگاه میکرد تا ناگهان تصمیم بگیرد وارد بازی شود.
چند بار از شدت هیجانشان خودم هم بیشتر خندیدم. برای لحظهای احساس کردم تمام حواس من از هر چیز دیگری جدا شده و فقط به همین دو موجود کوچک تعلق دارد. به حرکت گوشهایشان، به دمهایی که با هر تغییر جهت تکان میخورد، به صدای پنجههایشان روی زمین و به نگاههایی که مدام از اسباببازی به دست من برمیگشت.
بعد از چند دقیقه، خودم را روی زمین کنارشان دیدم. اسباببازی هنوز در دستم بود، اما دیگر آرامتر حرکتش میدادم. خسته شده بودند. شرلوک دراز کشیده بود و با چشمهای نیمهباز نگاهم میکرد. شارلوت نزدیکتر آمد و چند لحظه کنار دستم نشست.
دلم خواست دستم را روی سرش بکشم. این بار گذاشت. آرام نوازشش کردم و گرمای بدن کوچک و نرمش را زیر دستم حس کردم. همان لحظه احساس کردم چقدر بعضی چیزها در زندگی سادهاند و ما بیدلیل پیچیدهشان میکنیم.
گاهی فقط کافی است کسی منتظر تو باشد، حتی اگر آن «کسی» یک گربه باشد.
کسی که وقتی درِ غذا را باز میکنی میآید، وقتی اسباببازی را روی زمین میکشی دنبالت میدود و وقتی آخر شب خسته میشود، بیهیچ حرفی کنار دستت مینشیند.
امشب خانه برای من همین بود. بوی غذا، صدای قرچقرچ خوردنشان، خنده خودم هنگام پریدن شارلوت، گرمای بدن کوچک او زیر دستم و دو جفت چشم که برای چند ساعت، تمام دنیایشان همین اتاق و همین آدم بود.
✓🟥 گزارش نیک | شبی پیش از آمدن چهراد
( خواهر زاده جدیدم )
آخر شب از خانه بیرون زدم و در خیابانهای اطراف کمی قدم زدم. هوا خنکتر شده بود و خیابان، آن شلوغی چند ساعت پیش را نداشت. مغازههایی که هنوز باز بودند، با نور سفید و زردشان تکههایی از پیادهرو را روشن کرده بودند و بقیه خیابان در تاریکی آرامی فرو رفته بود.
آهسته راه میرفتم و گاهی بیآنکه مقصد مشخصی داشته باشم، مسیرم را کمی عوض میکردم. صدای چند ماشین از دور میآمد، بعد دوباره سکوت میشد. گاهی صدای قدمهای خودم را روی پیادهرو میشنیدم و احساس میکردم شهر در این ساعت، چهره دیگری پیدا کرده است. همان خیابانهایی که روزها از کنارشان با عجله عبور میکنیم، شبها انگار کمی از خودشان را پس میگیرند.
برای خرید جویسسالت به مغازهای رفتم. خرید کوچکی بود، اما همین کارهای کوچک شبانه گاهی آدم را از فضای بسته خانه بیرون میکشند و دوباره به بدنش یادآوری میکنند که هنوز در جهان بیرون راه میرود. جویسسالت را گرفتم و دوباره به سمت خانه برگشتم.
در راه برگشت، ناگهان به فردا فکر کردم.
فردا صبح خواهرزاده جدیدم به دنیا میآید.
آقای چهراد چراغی.
هنوز ندیدهامش. هنوز نمیدانم صورتش چه شکلی خواهد بود، دستهای کوچکش را که برای اولین بار بغلش کنم چه حسی خواهم داشت و صدای گریهاش در گوشم چگونه خواهد پیچید. حتی هنوز نمیدانم وقتی اسمش را صدا میکنم، چه تصویری از او در ذهنم شکل خواهد گرفت.
اما امشب، در همین خیابان نیمهخواب، او برای من از همین حالا وجود داشت.
عجیب است. آدمی که هنوز متولد نشده، میتواند ناگهان جایی در فکر آدم باز کند. کودکی که هنوز نخستین نفسش را نکشیده، از همین حالا بخشی از آینده خانواده شده است.
در راه برگشت، برای چند لحظه به این فکر کردم که فردا صبح، در حالی که من از خواب بیدار شدهام و روزم را شروع میکنم، او هم نخستین صبح زندگیاش را آغاز خواهد کرد.
من سالهاست صبحهای زیادی را دیدهام. صبحهایی که اتفاقی افتاده، صبحهایی که هیچ اتفاقی نیفتاده و صبحهایی که بعداً فهمیدهام آغاز یک دوره تازه از زندگی بودهاند.
اما صبح فردا برای او اولین صبح تمام عمرش است.
این فکر، در تاریکی خیابان، مرا برای لحظهای متوقف کرد.
جویسسالت را در دستم جابهجا کردم و دوباره راه افتادم. مغازهها یکییکی پشت سرم میماندند و نورشان روی آسفالت کش میآمد. به خانه که نزدیک شدم، حس کردم امشب چیزی میان گذشته و آینده ایستادهام. یک طرف، تمام سالهایی که پشت سر گذاشتهام و طرف دیگر، کودکی که تازه قرار است وارد جهان شود.
چهراد هنوز نیامده است.
اما فردا میآید.
و شاید زندگی همین باشد. شب، آدمی تنها در خیابان راه میرود و برای خرید یک چیز کوچک از خانه بیرون میزند، بعد ناگهان یادش میافتد که چند ساعت دیگر، انسانی تازه به این جهان اضافه خواهد شد.
وقتی به خانه رسیدم، چند لحظه پشت در ایستادم.
شهر هنوز بیدار بود.
و جایی در همین شب، پیش از آنکه فردا از راه برسد، کودکی هم در آستانه آمدن بود.
آقای چهراد چراغی.
خواهرزاده جدید من.
کسی که هنوز ندیدهامش، اما از همین امشب، نامش در خاطره خانواده ما نوشته شده است.
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
بیسانسور و بدون نقاب حرف زدن، کار هر آدمی نیست. بنظرم گزارش نیک یه همچنین لطفی داره که به خودِ واقعیت نزدیکتر باشی و بیشتر خودتو ببینی لابلای روزمرگیها.
امروز سمت راست صورتم از پیشونی و شقیقه و عصب بینایی گرفته تا فک و دندون همه با درد احاطه شده بودن. دردیی که دیگه طاقتفرسا و تحملناپذیر شده بود. نخوابیدم. کلافه شدم. و دلیل مقاومتم برای مسکن خوردن را نمیفهمیدم. شد پنج. رفتم وبینار. درد و بیحوصلگی و نداشتنِ تمرکز حسابی منو تحت فشار قرار داده بود. سعی کردم خوب گوش بدم.
آزاد نویسی امروز با زاویه دید اول شخص شروع میشد. میانههاش دوم شخص وارد بحث داغ میشد و بعد جمعبندی افتاده بود گردنِ سومشخص. حالا ماجراهای من و تو و او معلوم نبود چی میشه. ولی یک حلقه خیلی جذاب تشکیل دادن از هویت راوی. هر کدوم ساز خودشون و میزدن ولی در نهایت روی یک مدار حرکت میکردن. بعد از آزادنویسی، پرسش و پاسخ بود و معرفی کلی کتاب، که تعدادیشو نوشتم که بعدن بخرم و بخونم.
وبینار که تموم شد، شل رفتم. توانی نمونده بود. خسته نبودم اما انرژی هم خیلی کم بود. ناهار و که تند تند یک سوپی گذاشته بودم دیگه غذایی برای شام نداشتم. غذا پختم طوری که برای فردا ناهار هم باشه و خودمو از غذا خلاص کردم. قبل شام بالاخره آدم شدم. مسکن و زدم بر بدن و بعد شام و سبک خوردم. بهتر شدم و تونستم بقیه برنامه را با حال بهنسبت بهتری انجام بدم. اما متاسفانه برقا بدون هماهنگی رفتن، بدون خدافظی. بد بود بیبرقی و بینوری و بیشارژ بودن.
این بین داشتم تو تاریکی با خودم فکر میکردم که یهو برقا اومد بازم بیخبر قبلی. اونقدر با تاریکی خو گرفته بودم که دیگه پاشیده شدن نور تو فضای اتاق چشمامو اذیت کرد و تا چند ثانیه چشام بسته موند. بعد گوشی رو زدم به شارژ و ادامه رمان« همنوایی شبانه..» قاسمی رو خوندم. از پیوند آدمها و گذشتهشون از مرگی که برای راوی اتفاق افتاده. نحوهٔ بازخاستش. اتفاقاتی که تو اون طبقه میوفته. شباهتِ رفتاری یا سرنوشت آدمها به همدیگه. رمانیه که در عین اینکه دلم میخواد ببینم آخرش سرنوشت این سکنهٔ طبقه ششم چی میشه، همچنان به خط پایان نرسه. چون خودمو بین اونا میبینم.
بعد از اون یک قسمت از سریال«silo» فصل سومش رو دیدم. چقدر دلم تنگ شده بود برای جولیت. فصل اول و دوم رو در حال پخش دیدم. فصل سوم رو نتونستم. مشغلههام زیاد بود و فرصت کم. حالا هم چون برادرم فصل یک و دو رو دیده، گفتم بذار سه رو باهم ببینم تا بالاخره منم سریال مورد علاقه ام رو دیده باشم.
متنی نوشتم از تهی شدن. که بیربط نیست به احوالاتم. چنگ زدم به واژهها تا بتوانم ذرهای از تهی شدن و زیر پاهام خالی شدن و به تصویر بکشم.
کتاب« حیرت» رو ادامه دادم. فصل اولش که راجبش چیستی حیرتِ و داستانهایی که در خلال همین حیرت خلق میشن و از دل واقعیت بیرون اومدن. دستهبندی شگفتیهای زندگی که باعثِ ظهور حیرت میشه. و اساسیترین هیجان یک انسان همین حیرتِ که بخشی عمدهای ز هیجانات را پوشش میده.
https://t.me/zahraballampour
صبح. شش کوک کرده بودم تا برخیزم بپرم حمام.
بگویید مرد حمامت به چند؟ جان نداری بکشی بیرون از رختت.
کیر بزرگ روزگار اما رفتن برق بود.
شش و نیم صبح.
ریخت را بهم چیز همه.
کسکشها قبلا یک ساعت میبردند، الان بیشتر هم شده.
ماندم خانه. نرفتم کلاس.
از خواب که بیدار شدم، ظهر بود.
یک ساعت مانده به نهار.
نه. نیم ساعت.
صبحانه خوردم پس.
بعد رفتم حمام.
تا لباس شستم و تن شستم و زیبا شدم، شد سه و نیم.
بلکه سیوپنج.
اسب شدم و دویدم از حمام به کلاس.
چست و چابک.
تیز.
استادک( کاف تصغیر) پنج دقیقه دیرتر آمد.
این همه عجله و شتاب کنی و پول بدهی که سر وقت برسی به کلاسِ عمومیِ که حتی استادش سروقت نمیآید.
درس تاریخِ تحلیلیِ صدرِ اسلام بود.
اما تنها چیزی که در موردش حرف زده نشد، تاریخ بود و تحلیل و سینه و اسلام.
ارائه داشت یکی از بچهها در مورد چه؟
“مردم قوی”.
بیستسی نفر آدم، نشستیم به شنیدن حرفهایی که مجبور بودیم بشنویم.
آن پسر را دوست داشتم.
به خاطر ویژگیهای شخصیتیاش.
پس مثل بقیه سر به جیبِ موبایل فرونبرده، گوش دادم.
هرکسی چیزی برای آموزاندن دارد، اگر برای آموختن فروتن باشی.
که بود میگفت؟
پنجاه دقیقه حرف زد. درباره پنج مولفه.
شیوه سخن پردازیاش را دوست داشتم. مسلط بود به خودش. به حرفهایش. و به کلاس.
یادداشت برداشتم از شیوه ارائهاش
نوشتم مثلا:
-بازخورد گرفتن از مخاطب، و مشارکت دادنشون.
-مدیریت موقعیتهای غیرمنتظره:
استاد چندبار پرید وسط حرفش.
رشته کلام از دستش در نرفت، و تونست مدیریت کنه کامنتای استاد رو.
نکته جالب برای من این بود که اتفاقات اخیر، -جنگ و پس و پیشش-
باورهایش را قویتر کرده بود.
به این فکر کردم آدم اگر پیشفرضهایش را دائم زیر سوال نبرد، روز به روز، شواهدی میبیند که باورهایش را تایید و تکمیل و تقویت میکند.
برای همین بود که این پسر- با اعتماد به نفس- میگفت تریبون آزاد. تریبون آزاد. بپرسید بچهها.
یک ساعت و نیم بعد از این اسراف عمر، زدم بیرون از کلاس.
تصمیم گرفتم کمی راه بروم تا حسم به این آمدن و رفتن کمتر بد باشد.
در محوطه، یک از دوستانم را دیدم.
یک فردِ فوقالعاده.
غمگین ایستاده بود منتظر کسی یا چیزی وقتی سلامش کردم و باز غمگین ایستاده مانده بود به انتظار، وقتی بعدِ خداحافظی برگشتم و نگاهش کردم.
سه دقیقه حرف زدیم.
حالم را خوب کرد
و شیرینی این دیدار، آنقدری خوش نشست به دل و دهانم، که تمام آن حس بد را شست.
پر انرژی، پرسرور، لبریز از حس خوب، به خودم و بودنم، راه افتادم به راه.
رفتم نشستم در اسکله. غروب بود ولی اینباز، خنج نمیانداخت سرخی به قلبم.
کمی نشستم آنجا به نوشتن.
معمولا موبایل نمیبرم با خودم به پیادهروی.
این بار که بردم، ثبت سریع فکرهایم لذت داد اما دلم گرفت که تمرکزی نداشتم حین راه رفتن.
کلمه را پیدا نمیکردم یا نخ حرف گم میشد.
همان کاغذ مرا به.
به خونه که برگشتم، آخرین بخش یکی از اپیسودهای کارنکن را دیدم.
ادامه شب را هم چای نوشیدم و به این سوال فکر کردم که:
چه غلطی دارم میکنم با این زندگیام؟
https://t.me/Heydarnotes
دوباره خابی که دیدم از یادم رفته بود. البته خون هنوز جلوی نگاه بستهام بود. چشمهایم را به هم فشار دادم تا یادم بیاید اما هیچی نبود به جز کرختی این روزها که از جایش تکان نمیخورد. آب گرم که به صورتم خورد یادم آمد. دستم را که میان موهایم برده بودم، از بینشان خون میچکید و پایین میریخت. کسی روبهرویم نشسته بود که در خاب میشناختمش و نگاهش که کردم صورت او هم خونی بود و هرچه میگذشت بیشتر میشد. از پنجره بیرون را نگاه کردم. روی آسفالت خیابان آبنبات میپاشیدند و عدهای برای اینکه به آبنباتها برسند جلوی دوربین اظهار خوشحالی میکردند. رفتم دفتر تا برسم به اصلاح نمای ساختمان. بعد از دو هفته انگار اولین بار است نقشههارا میبینم. مدتی میگذرد و حجمهارا جابهجا میکنم تا کاری از پیش برده باشم. حواسم که پرت میشود یادداشت میکنم. نرمم امروز. فهرست کارهایم به توانم نمیخورد اما چندتایی را انجام میدهم. دوستم از خبری برایم میگوید که ندیده بودم و بیشتر به جریان زندگی میماسم. دفتری جدید میخاهم برای رونویسی. بین قفسههای کتاب و لوازم تحریر کسی راه میرود که خوشحالتر است و دفتری را پیدا میکند که کنار باقی دفترهایش خجالت نکشد. کافه با دوست و چند ساعتی صحبت کردن از همهجا روزم را عاقبتبهخیر کرد و در خانه هم آزادنویسی کردم و رونویسی بخشی از یک کتاب.
۸:۳۰
چای، نفس، پنجره، مدیتیشن
۱۱:۳۰
زیباترین جامعام را تنِ من کردم
و من را اسیر کوچه و خیابانهای جهانشهر کردم
وسط میدانگلها روی نیمکت نشاندم من را
درختِ وسط میدان از هر زاویهای برایم الهامبخش است.
شبیه درختزندگی است که در روایتها میخوانم
_بویچمن
_قوطی پلاستیکی آویز نیمکت برای زیرسیگاری
_درختان سر به خورشید کشیده
_جوانان زیبایشهر
_خانمی با لباس خالخالی
_ باغبان شهرداری از گرما لباسش را درآورده
_به سیگارهای روی چمن نگاه میکنم
یاد آدمهایی میافتم که هرکجا کارشان تمام شود رهایت میکنند.
قدم میزنم
تماشای ساختمانها و خانهها را دوستدارم
گاهی سَرَک میکشم به داخل خانهها تا ببینم در کدام خانه زندگی جاریست.
برایم مهم است که خانه شبیه به خانه باشد.
نفس میکشم
از کافه تِسلا یک فنجان چای میگیرم
مثانهام فشار میآورد به خانه دوست و تنها همدم این روزهایم میروم وقابلههایجاماندهاش را تحویل میدهم، لابهلای گپ زدن ناخنهایم را مرتب میکند و رنگ میزند.
نمیدانم این روزها چه کار کنم
حوصله هیچچیز را ندارم
فقط زندگی میکنم.
۲:۲۷
گزارشنیک استاد را میخوانم تلنگر زد که برنامهریزی میتواند نجاتدهنده باشد.
ما آیندگانیم🤍
امروز درگیر گل و گلدانهایم شدم. خیلی وقت بود که باید دستی به سر و رویشان میکشیدم و فرصت نمیشد تا امروز. زمان زیادی صرف شد تا بلاخره سر و سامان گرفتند. با اینکه عاشق گل و گیاهم و وقتی که برایشان میگذارم حالم را خوب میکند ولی مدام این وروره جادو توی سرم ور میزند که داری وقتت را تلف میکنی. خب چرا؟ امروز هی میگفتم بدو دیر شد. دقیقا چه چیزی دیر میشود؟
بعد از گل و گلدان و مرتبکاری رفتم سراغ تمرینهای تاپاس و چندتا از مراحلش را انجام دادم.
بعد فراسوی نیک و بد را خواندم.از بند ۲۰۳ تا ۲۱۰. گاهی با خودم میگویم نانت نبود آببت نبود فلسفه خواندنت چه بود.
قبل از اینکه بروم به سراغ نیچه یکربع یوگا انجام دادم.
امشب با علی قرار داشتم. وقتی به موهای فرفریاش تل زدم و موهایش جمع شد صورتش بیشتر عیان شد. دور از جانش انگار که وحیده آمده روبهرویم. دلم لرزید.
الان هم با خودم درگیرم. کولر روشن باشد یا نه؟
طبق معمول ساعت ده بیدار شدم که به جلسه با رفقا برسم. در جلسهی امروز فصل دوم کتابی که دوست ندارم را خواندم و به این نتیجه رسیدم، که هم کتاب سخت است و هم ترجمهاش.
تمرینجای امروز هم دوستداشتنی بود. متن «سحر رحیمی» بهانهای شد که استاد هم از تیترهای بلند حرف بزند و هم خواندن داستان «روشنای یلداشبان» را پیشنهاد کند. بعد از تمرینجا کمی آزادنویسی کردم.
با پشتیبانی سایت تماس گرفتم. فراموش کرده بودند که پس از لغو سفارشم هزینه را برایم واریز کنند. یک ساعت پس از تماسم پول توی حسابم بود. کتاب را از سایت دیگری خریدم. تازه ارزانتر.
در سرزبان الهه از مولفهی زمان که اولین مولفهی دیدگاهساز است و دو زیر مولفه دارد گفت. بعد زیرمولفههای بازهی زمانی و سن و تاثیرشان بر دیدگاه را توضیح داد. در ادامه هم نصیرو آمد و از معماری برایمان حرف زد.
بعد از سرزبان پریدم توی نویسندهساز. آزادنویسی کردیم ۲۵ دقیقه. اینبار با سه زاویهی دید نوشتیم. من، تو، او. اینکه خودم را در یک متن از زوایای مختلف میدیدم خیلی جالب بود. با تغییر زاویهی دید حتی لحن و کلماتم تغییر میکرد.
در ادامه هم پرسش و پاسخ بود. بعد استاد خواست ترانهای را که مختص دورهی شعر سرودهام کامنت کنم تا بخواندش. آن ترانه را با اینکه در لحظه سرودم و خام است دوست دارم.
تا وبینار مدار آغاز شود دو تا شعرک نوشتم و در کانال شعرم هوا کردم. بعد یکیشان را فوروارد کردم توی کنج عزلت.
در مدار باز هم مبحث بازاندیشی را ادامه دادیم. ابتدای وبینار تصویر شیما وصل نمیشد و کمی رادیویی پیش رفتیم. امروز به سازگاری پرداختیم. اینکه سازگاری چیست و اصلا آدم سازگاری هستیم یا نه. بعد هم تفکر سریع و کند را خواندیم.
امشب بعد از سه هفته بالاخره با ساحل جلسه گذاشتم. چقدر دلتنگ دخملکم بودم. هفتهی قبل جلسه به دلیل بیماری من کنکل شد. امشب هم او مریض بود. اما آمد تا بین جلساتمان بیشتر از این فاصله نیفتد. دمش گرم. اشعار عبدالله کوثری را خواندیم و بیژن نجدی را. کمی از رقص حرف زدیم و بعدش قرار کردیم تا جلسهی بعدی مارتین ایدن را ببینیم.
جلسه شبانه کنسل شد. تصمیم گرفتم روشنای یلداشبان را بخوانم. فایل را که باز کردم، نام «کیهان خانجانی» و یحیای زایندهرود را دیدم. یادم آمد که این کتاب را در طاقچه دارم و هنوز وقت نکردهام بخوانمش.
روشنای یلداشبان اولین داستانی بود که از خانجانی خواندم. احتمالا دوباره به این کتاب برگردم و سایر داستانهایش را هم بخوانم.
بشین پاشو بخاب
صبح را سخت بیدار شدم. باینکه دیشب را زود خابیده بودم. دلم میخاست باز میخابیدم. نخابیدم. گفتم برسانم خودم را به کلاسها که همه از دَم تخصصی است. رساندم. روز جالبیهم بود. برای اولینبار سرکلاس چاپ دستبهکار شدم. هیچوقت کار نمیکردم. چون کثیفکاریاش زیاد بود و حس میکردم در خانه راحتترم برای انجامش. امروز انجام دادم کاری را و سفرهاش را جمع کردم. البته باکمک دوستی که وسایل نیاورده بود و برای اینکه حوصلهاش نرود همراه شد با من و دمشگرم. بین دوکلاس، یکیدیگر از تمرینهای خوشنویسی را انجام دادم. سرکلاس تاریخچه کتابت، خابم برد. خاب که نه، ولی گیج شدم. سردرد گرفتم باز. نمیدانم این روزها هوا خراب است یا چیزی در سر من. دو سه روز است پشتهم سردرد میگیرم ساعتهایی را. سرگذاشتم روی میز. هم صداها را میشنیدم و هم نه. بیدار که شدم، دختری گفت استاد طوری این بخش را یاد گرفتم که محال است فراموش کنم و کنجکاو شدم بدانم چهچیزی را به چهشکلی یاد داده است. بین دو کلاس ناهارکی خوردم. از بوفه ساندویچ گرفتم. زیاد راضی نبودم اما سیرم کرد. بعد نشستم به انجام تمرین اصلی خوشنویسی. استاد آمد و شروع کرد به درس دادن مبحثی جدید. همینطور که گوش میدادم، کار میکردم. درس استاد تمام شد و نشست به دیدنِ کارِ بچهها. ادامه دادم به طرح زدنهایم. شروع شد تمرینجا. رفتم به جلسه و باز طرح زدم. میان جلسه، استادِ حضوری داشت جدی چیزی را توضیح میداد و من داشتم همزمان به صدای استاد کلانتری گوش میدادم. خندهام گرفته بود از آنچه گفته میشد و چشم در چشم کسی که جدی داشت نکتهی درسی میگفت هی خنده قورت میدادم. بعد از تمرینجا باز به طرح زدن و کلاس حضوری ادامه دادم. بلخره استاد صدایم زد و رفتم کارهایم را نشان دادم و یکعالم از آن علامتهایش که فقط خودش معنایشان را میفهمد گذاشت جلوی اسمم و تمام.
هنوز در پارکینگ دانشگاه بودیم و سوار ماشین نشده بودیم که باران شروع شد. آخ جانمیجان. ریز و تند. راه افتادیم به سمت خانه. شیشه را کشیدم پایین و دست را دادم بیرون که بنشیند باران روی دستهام. آهنگ را چپاندم توی گوشهام. شنیدم و شنیدم، آنی را که میگفت: بارونو دوست دارم هنوز… به خانه که رسیدم، در کوچه گربهای را دیدم. به بچهی همان پریشبی میماند. مشکی و نمکین. من را که دید ترسید و رفت زیر ماشین. نصف ساندویچی که از ظهر نگهداشته بودم را درآوردم و گذاشتم برایش کنار کوچه. آرام آرام بیرون آمد و شروع کرد به خوردن. دور شدم که راحت باشد.
به خانه رسیدم و نشستم پای وبینار. آزاد نوشتیم باز. اول از زاویهدید اولشخص، سپس دومشخص و سپستر سومشخص. حواسم پرت میشد مدام. خابآلوده بودم شاید. مدام از دومشخص و سومشخص میپریدم بههمان اولشخص. استاد از محمود کیانوش گفت. یادم آمد به آنهمه کتاب که دارم از او. گفتم بروم سراغشان و نگاهکی بکنم.
وبینار که تمام شد، پریدم توی حمام. آب داغ، گرفتگیهای بدنم را آرامتر کرد انگار. سرحالم کرد کمی. برگشتم و نشستم پیش آبجی و شوهرش که تازه رسیده بودند. شروع کردم بهتعریف سفر یکروزهام و دادنِ سوغاتیشان. شوهرآبجی گفته بود سوغاتی بیاور، گفتم مگر تهران و آنهم یکروزه سوغاتی دارد؟ گفت بله که دارد. همین شد که چیزکی آوردم برایشان. خوششان آمد.
از دیروز که استاد از حاشیهنویسیهای افتضاح کتابی گفت و اینکه چقدر حرف، بارِ صاحب قبلیاش کرده، هربار میآیم حاشیه بنویسم دست و دلم میلرزد.
بعد از شام آمدم بهشوخی بروم زیر پتو و بگویم خابم که واقعی خابم برد. خاب میبینم که بیا شام بخور. دیر شد. نرسیدی. ما شام را خوردیم. بیدار میشوم. میپرم دم اتاق. سر داداش بزرگه را میبینم که کج کرده به سمت اتاق و نگاهم میکند. یادم میآید شام را خوردهام. وقت چایی بود که خابم برد. چای را بدون من خوردهاند. چقدر وقت خابم برد؟ یادم نمیآید. گیج بودم و خسته. فقط چپاندم خودم را در تخت و دیگر هیچ نفهمیدم. بداخلاق شدهام حالا. نحسِ نحس. دلم نمیخاهد حتا خودم را ببینم در آینه. دلم میرود برای خوردن چای، اما دلم نمیخاهد از جا بلند شوم. صدای ریختن تاس میآید از بیرون. آبجی و شوهرش دارند بازی میکنند. دلم میخاهد بروم اما نمیخاهم. میفهمی چه میگویم؟ چند دقیقهای را باخودم خلوت میکنم و بعد بلخره بلند میشوم و میروم بیرون. شوهرآبجی، توی کاسه برایم چایی میریزد. دلم میخاهد باهاش ببحثم مثل همیشه، اما هنوز کامل بیدار نشدهام و نا ندارم. میگوید نیمساعتی پشت در اتاق داشته صدام میزده و برام چایی آورده بوده. مامان میگوید البته چایی که نه، آب حوض. میفهمم چایی که نیمساعت مانده و یخ کرده را، پر میکند با آب سرد و برایم میآورد. امان از دست این بچهها و بازیگوشیهاشان. بازی میکنیم. میروند. منهم بروم بخابم.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
به پایان رساندن «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها». آغاز «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها». یادداشتی کوچولو. گرما و نرما و خوشیِ شب اول پریود، بعد از طوفانِ درد. کسچرخ، هنهن، در اینستا و یوتیوب، پس از ماهها. پریدن از خاب و پریدن کلاس هشت صبح، یازده ظهر. داد و بیداد محض خاب ماندن. زنگیدن به همکلاسی و چک کردن گروه، طبقطبق تمرین.
زدن ناهار. دوباره خاب. دوباره دیدنِ خاب. دوباره پریدن از خاب، تاپتاپ، ترسِ چشم باز کردن در هفت عصر. بیرون آمدن از خاب، دو ظهر؟ گفتوگویی با آتنا، قبل یا بعدش؟ گفتوگویی دربارهی بیدیاسام، بداهه. شروعش از دستهایم و دستهایش. از سوژهای خانهی ما: دستهایم. دستهایم: کوچک و ترد در نظرشان در کنار دستهاشان. سوژهییست که دستهایم: با این دستها از این به بعد صدایم کن بابا. گفتوگویی دربارهی بیدیاسام، جرقهاش شوخی و ادامهاش جدی.
بیرون زدن از خاب ظهر. چهرهی پریود. لباس پوشیدن، کندن لباس، لباس پوشیدن. رهاندن موها، آویختن موها، رهاندن موها، بستن موها. زمزمه کردن جملههای در سر. کلیک روی لینک. قطع و وصلی، دمبهدم، دمبهدم. کلافگی و ترس و استرس، حاصل ریدمان اینترنت. زدن دست. گفتن از مکان و منبعیست که برای اطلاعات، شنیدن از مکان و اشیا و دیدن.
راستوریستِ کارومارها. لباس تن زدن. پیادهروی؟ خرید؟ هر چه، بیرون زدن و خسته شدن. بازار. همقدمیِ اعظم. مغازه به مغازه. سر پاساژ، دیدن، برگشتن که دوباره دیدن، ندیده گرفتن. بالاتر از بازار. خریدن کاغذ و راپید. ماشین رانندهی همیشگی: حرف، حرف پول، حرف اوضاع بازار، حرف زمانه، حرف عوق، غصه و بیزاری از حرف روز.
https://t.me/elahebaseda
دستمان خطا رفت.
سالواژه: ارتباط
دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
دیشب خواب راحتی داشتم. خیلی عمیق. آنقدر که فقط یکبار بیدار شدم.
این روزها کاملاً درک کردهام که آخرین ماه بارداری، درواقع سختترین ماه است.
اوایل جور دیگری فکر میکردم. با خودم میگفتم سه ماه اول سختتر است؛ همهاش با استرس همراه است. مدام نگرانی که بچه قلب داشته باشد، سالم باشد و هرچه زودتر از حالت تهوع و بیاشتهایی خلاص شوی.
سه ماه وسط اوضاع بهتری دارد. اگر خوششانس باشی، حالت تهوعت رفع میشود و بیشتر درگیر سونوگرافی و آزمایش میشوی. جنسیت بچه هم مشخص میشود و بدنت آنقدر سبک است که گاهی اصلاً حس نمیکنی بارداری. حتی حرکات نوزادت را، که شیرینترین بخش بارداری است، در همین سه ماه حس میکنی.
اما سه ماه آخر… چشمتان روز بد نبیند!
با اینکه برای من در ماه آخر همهچیز جدی شد، تازه فهمیدم بارداری چیست.
کمکم شروع میکنی به سنگین شدن. پاها و دستهایت ورم میکند، نشستن و بلند شدن برایت سخت میشود و حرکات نوزادت به دیوارههای شکمت فشار میآورد. مدام حس دستشویی داری و کمی که راه میروی، به نفسنفس میافتی.
همهی اینها به کنار، نگرانی زایمان هم اضافه میشود.
با اینکه همهی سختیها را گذراندهای، انگار این هفتههای آخر به کندی میگذرند.
سرتان را درد نیاورم.
امروز قصد بیدار شدن نداشتم، اما همینکه فهمیدم مامان بیدار شده، تختخواب را ترک کردم. برای ناهار قرار بود آبگوشت درست کنیم. پیشنهاد دادم حالا که هنوز زود است، نظرش چیست که کمی پیادهروی کنیم. مامان موافق بود، ولی من احساس کردم بدنم توانش را ندارد.
ناهار را به کمک مامان درست کردم و بعد به اتاق لیلیا رفتیم.
بالاخره تصمیم گرفتیم برچسب دیواریاش را نصب کنیم. کار سختی بود. چارت قدِ دختر دریایی را برایش خریده بودم که متأسفانه در اولین تلاش، کج نصبش کردیم. با کلی استرس و سختی جداش کردیم و اینبار از نو شروع کردیم. همهچیز خوب پیش رفت.
پری دریاییِ موطلایی، با چارت اندازهگیری قد و کلی ماهی و حباب در اطرافش.
کار سختی بود، اما نتیجهاش شگفتانگیز شد.
حالا عاشق اتاق دخترکم شدهام. همهچیز دقیقاً همانطور شد که دوست داشتم.
بعدازظهر یک ساعتی نقاشی کشیدم. آن هم به چه سختی!
لیلیا مدام تکان میخورد. جدیداً پی بردهام که اصلاً دوست ندارد یکسره بنشینم. انگار یا باید دراز کشیده باشم یا قدم بزنم. از طولانی نشستن بیزار است و مدام اذیتم میکند.
همزمان بخشی از کتاب صوتی نازنین اثر داستایوفسکی را گوش کردم. البته صداهای مامان و مادرشوهر از هال میآمد و خیلی نمیتوانستم با دقت گوش کنم.
آخر شب که همسر به خانه آمد، دیدم کوسنهای عروسکیای که سفارش داده بودم رسیدهاند. کلی ذوق کردم. روی تختش چیدم و ویدیویی به یادگار گرفتم و استوری کردم.
حالا فقط نصب کردن تابلوها مانده. دیگر اتاقش تکمیلِ تکمیل است.
آخر شب سریال بزنگاه را نگاه کردیم و دورهم خندیدیم.
همسترِ زیادهگو میگوید:
دوباره چشمهایت دارد بسته میشود. چندین بار نزدیک بوده گوشی از دستت رها شود. خیلی خوب است که میتوانی راحت بخوابی.
فردا هم بالاخره نوبت سونوگرافی داری و قرار است خیلی چیزها بفهمی. البته که دیدن لیلیا خودش کلی ذوق دارد.
⸻
🌿 نمرهی امروز
🎨 آفرینش و هنر: ۸
🥗 تغذیه و آب: ۱۰
✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۵
📖 خواندن و شنیدن: ۸
🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۳
🧸 آمادگی برای لیلیا: ۱۰
❤️ روابط و محبت: ۱۰
💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۷
😴 استراحت و خواب: ۱۰
امتیاز امروز: ۸۱ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
سالواژهام: استمرار
مرور نکات چند فصل از «کجرفتاری» و چه گنجیست این کتاب. هنگام بحران، کسبوکارها نباید طمع بورزند. البته اگر میخاهند که مشتریهای وفادار داشته باشند.
دو فصلی از «مرگ شادمانه» خاندم. این مورسو همان مورسوی بیگانه است با این تفاوت که از سر اشتیاق به زندگی آدم میکشد و نه تنفر از گرما و خورشید.
زبان خاندم.
نویسندهساز را بودم و نوشتم. عجب چارچوب جالبیست این یکی. میچسبد داستاننویسی با آن.
پیادهروی
نوشتن از تلخی این روز. فراموشش نمیکنم. همه هم همینطور.
گزارش نیک
صبج را با کابوسنگاری آغازیدم.
کابوسی دیدم، ارزشمند برای داستانهای ترسناک.
صبحانه را بیرون بودیم، کنار دریا.
سپس قطار و اتوبوس و دانشگاه و خستگی از درس سیاست و اتوبوس و قطار و خانه.
جلسه یک ساعته با ماهان و حالا دیگر وقت خواب است.
تحفهی پاییز است، این گلودردهای اول صبح. امروز به محض بیدار شدن لوزههایم ملتهب شده بود.
بالاخره خانواده راهی شدند و من باز دردی آشنا را تجربه کردم. دردی که زمان هیچ تاثیری در تخفیفش ندارد.
و اما
أنچه امروز خاندم:
چند صفحه از کتاب نویسندهی ۵ دقیقهای.
«تغییر، مهمترین قسمت یک داستان است.»
آنچه در نویسندهساز گذشت:
۲۵ دقیقه آزادنویسی کردیم. بزرگترین مزیت این ۲۵ دقیقهها، دستکم روزی یک وعده نوشتن است.
بابک کریمی در مصاحبهای از خودشناسی میگفت و من میشنیدم و جارو میزدم و ظرف میشستم و لباس میشستم.
من خودم را چقدر میشناسم؟ چقدر به شخصیتی که دارم، احترام میگذارم؟ چقدر مصلحتاندیشانه مخفیاش میکنم که جامعه طردم نکند؟
در آزادنویسی امروز دوباره به این فکر کردم که ساعت ۰۰:۰۰ هر روز که اولین لحظه روز است را معمولن چه میکنم؟ خیلی ها خوابند، من نه. معمولن بیدارم و کار بیخودی میکنم. در همان نشست نوشتنی به این نتیجه و حکم رسیدم که دوست دارم و میخواهم در ۰۰:۰۰ هر روز با مشغول نوشتن باشم یا خواندن.
زودتر از زنگ هشدار تلفنم بیدار شدم. صفحاتِ صبحگاهی را پر کردم از دغدغه ذهن، بلکه موثر افتد به رهایی از نشخوارِ ذهنی در طولِ روز. فهرست کارهایم را نوشتم. تا با انجامِ آن شاد از نتیجهاش باشم. جلوی آینه میایستم با برسِ حرارتی شیگلم، که خانواده به مناسبت تولد امسالم سفارش داده بودند و تازه دیشب رسیده بود. موهایم را شانه کردم.حسابی صاف وبراق. خوشحال از اینکه همانی بود که میخواستم.
دوشنبه است و این روز در خدمتِ مادرِ پیر وبیمارمم. به دنبالش میروم. ساک لباس وجعبه داروهایش را میگیرم وکمکش میکنم که سوار ماشین شود. سخت نفس میکشد. با دیدنش بغض میکنم. متوجه نگرانیِ من میشود ومیگوید من خوبم. آه از دستِ مادران که نگفته میدانند چه چیزی در ذهن فرزندشان است. برای صبحانه حلیم خوشمزه همراه دارچین وکره محلی و کنجد زیاد آماده کردم که به همراه مامانم نوشِجان میکنیم. برای سرگرمیاش تلویزیون را روشن میکنم که فیلم ببیند به همراهِ پوست کندنِ گردوی تازه.
پیاده روی کردم بین هال وآشپزخانه ومطبخ، به همراه پختن غذا برای ناهار. مهمانی نزدیکِ ظهر غافلگیرمان کرد. ولی چه میشود کرد. مهمان حبیب خداست. خدایی نه این وقتِ روز، خوبیش به این بود که همیشه غذا زیاد درست میکنم. چون پسرم دوبار دوبار ناهار وشام میخورد. نهایتا یکی را امروز فاکتور بگیرد. به به کردنِ مهمان بیشتر از غذا به من چسبید.
در وبینارِ امروز آزاد نویسی را با الگوی جدیدی که استاد گفته بود نوشتم. همچنان با دوستانم مشغولِ خواندنِ رمان مادران ودختران هستم. برای تکرار آموزی ناخنکی هم به کتاب شب هول زدم و این متن را برای کانالم نوشتم.
این عبارت از کتاب شبِ هول هرمز شهدادی برایم همیشه درخورِ تامّل است.
*لاک پشت بدون لاک تاب هوا را ندارد. ترس لاکِ ماست. همیشه محتاطیم. به کوچکترین حرکت ناآشنایی سرمان را میدزدیم و در درونِ پوستهی ترس پنهان میشویم.*
گاهی لاک، محافظ ما نیست. شکلِ پنهانِ ترس ماست. آنقدر محتاط میشویم که در پوستهی امن خودمان میخزیم و بیرون آمدن را فراموش میکنیم. شاید بزرگترین ترس، خودِ خطر نباشد. ترس از زندگی کردن باشد.
ترس،
آرام آرام
لباسِ عقل پوشید
و من
سالها
به نامِ احتیاط
از زندگی جا ماندم.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۱۴
امروز در کلاس ….
امروز قصه اولین نشانه را آموزش دادم .بچه ها آموزشهایی را که با قصه همراه است دوست دارند.
ولی از رنگ آمیزی و نوشتن فرار می کنند وهر بهانه ای می آورند که آن را انجام ندهند. مثلن الکی می خواهند دستشویی بروند.یا الکی بطری آبشان را پر کنند در حالی که پراز آب است و..
امروز من ودیگر مربی شیفت عصر قوانین آموزشگاه را آموزش دادیم وفیلم گرفتیم بچه ها به قدری اذیت کردند که سردرد گرفتیم.
امروز یکی از بچه های کلاس با من قهر کردچون نمی خاست دوتا نقطه را به هم وصل کندو فقط می خاست بازی کند. پشتش را به کلاس کرد و به هیچ کس محل نمی داد.
تا آخرین لحظه کلاس نازش را می کشیدم وآخرش هم آشتی نکرد.
آخر کلاس بازی بشین پاشو رفتیم خنده اش گرفت وبه بچه ها ملحق شد و با من آشتی کرد.
عصر به خانه برگشتم سردرد شدیدی داشتم .قرص خوردم ولی خوب نشدم.
شام درست کردم.بعد ازشام مقداری تمرین آزاد نویسی انجام دادم.
درباره روز نویسی مطالعه کردم.
فایل صوتی وبینار را گوش کردم.
امروز صبح باید به جلسهای میرفتم. از آنها که مسئولی میآید، بالای مجلس مینشیند، عدهای دور میز اداری بیضیشکل میشنینند، عکاسَکی آن وسط، تق تق عکس میگیرد از چپ و راست و پایین و بالا. و انتقادات و پیشنهاداتی گفته میشود که احتمالأ ۸۰ درصدشان قرار است به نتیجه نرسند.
بگذریم. چون دیر متوجه ساعت شدم، نیمساعته آماده شدم و تا آنسر شهر رفتم. ده و نیم موعد مقرر بود، جناب مسئول کی آمد؟ با یک ساعت تأخیر -شاید هم بیشتر- خیلی معطل شدم. آنقدر طول کشید که خودخوریهایم شروع شد، دوست داشتم نمیرفتم. غر هم زیاد زدم و آرام نشدم. اما چون رفته بودم و کاریش نمیشد کرد، نکتهای که مدتها بود ذهنم را مشغول کرده بود گفتم و به سهم خودم، صدای عدهای شدم که نمیدانم تا چه حد اهمیتی به دغدغهی آن جماعت میدهند. -هیچ-
در ادامه اینکه علاوه بر کلاسهای کیارستمی، در نمایشنامههای چخوف هم چرخیدم امروز. -مرغ دریاییشان-
درس هم که قطعاً خواندهام. باکلاسوارانه به جای شام، سالاد میوه خوردم. شومیزم ماه پیش گشاد بود، حالا تنم را قاب میگیرد. از قدیم الایام با رژیم و فلان، ارتباط خوبی ندارم. مگر آدم چندسال زندگی میکند که بخواهد خوردن چیزهای خوشمزه را ممنوع کند؟ -اینجا از معدود جاهاییست که وی به «شل کن و لذت ببر زندگی دو روزه» اعتقاد دارد- خلاصه که شاید گاهی پیش بیاید برای لاغری وعدهای را نخورم یا کمتر بخورم، اما جهان هرگز مرا در حال محاسبهی کالری مصرفیام و این بیهودهجات -ماچ بر پیشانی تمام علاقهمندان، دانشجویان، فارغ التحصیلان و مشغولین در رشتهی تغذیه- نخواهد دید.
دوستم از خواندن گزارشهایم انگیزه گرفته و به جمع گزارشنویسهای روزگار پیوسته، خوشحالترینم.
دو شعرک و چند متن کوتاه نوشتهام که هم دوستشان دارم هم نه.
راستی دارم کمی زودتر میخوابم، امیدوارم خوابم تنظیم شود.
۱۳ مهر| شمارهی دهم
https://t.me/setayeshariian
گزارش نیک دوشنبه ۱۳ مهر پاییز ۰۵
✓🟥 شرح رویا
در خواب، پرونده حقوقی سرانجام به پایان رسیده بود.
شرکت محکوم شده بود.
این را از روی برگهای فهمیدم که روی میز مردی قرار داشت که نمیدانستم قاضی است یا کارمند اداره. روی برگه نوشته شده بود: «محکومیت قطعی است.»
از او پرسیدم:
«پس شرکت باید مبلغ را پرداخت کند؟»
مرد بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«بله، البته.»
لحنش چنان مطمئن بود که برای لحظهای احساس کردم تمام این مدت بیجهت نگران بودهام. پرونده تمام شده بود. عدالت اجرا شده بود. فقط باید منتظر میماندم تا پول را دریافت کنم.
بعد مرد پوشهی دیگری را از زیر میز بیرون آورد.
گفت:
«این هم بابت خسارت.»
پوشه را باز کرد.
داخل آن، فهرستی طولانی از شیرخشکها بود.
ابتدا تصور کردم اشتباهی رخ داده است.
گفتم:
«ببخشید، این چیست؟»
گفت:
«محکومٌبه.»
گفتم:
«یعنی؟»
گفت:
«شیرخشک.»
چند لحظه سکوت کردم.
به او نگاه کردم و بعد دوباره به فهرست نگاه کردم.
پرسیدم:
«شرکت قرار است به ما شیرخشک بدهد؟»
گفت:
«بله.»
«ولی ما پول میخواهیم.»
برای اولین بار سرش را بلند کرد. چنان به من نگاه کرد که گویی جملهای کاملاً نامربوط گفتهام.
گفت:
«شما میتوانید پول بخواهید.»
گفتم:
«خب، همین را میخواهم.»
گفت:
«ولی در حکم شیرخشک آمده است.»
گفتم:
«چرا؟»
شانههایش را بالا انداخت.
«این دیگر مربوط به مرحلهی صدور حکم نیست.»
وکیل من که تا آن لحظه ساکت بود، جلو آمد.
گفت:
«موکل من شیرخشک نمیخواهد.»
مرد گفت:
«این موضوع را باید در فرم شمارهی ۱۸۷ اعلام کنید.»
وکیل پرسید:
«فرم شمارهی ۱۸۷ کجاست؟»
مرد پوشهی دیگری بیرون آورد.
«فرم شمارهی ۱۸۷ برای کسانی است که شیرخشک نمیخواهند.»
وکیل فرم را گرفت.
در آن نوشته بود:
«اینجانب تأیید میکنم که شیرخشک مورد نیاز اینجانب نیست.»
پایین فرم جای امضا بود.
وکیل فرم را خواند و گفت:
«خب، امضا میکنیم.»
مرد گفت:
«البته.»
من پرسیدم:
«بعد پول را میدهند؟»
مرد گفت:
«خیر.»
«پس بعد از امضای این فرم چه اتفاقی میافتد؟»
کمی فکر کرد.
«پرونده وارد مرحلهی بررسی عدم نیاز به شیرخشک میشود.»
پرسیدم:
«این مرحله چقدر طول میکشد؟»
گفت:
«بستگی دارد.»
«به چه چیزی؟»
«به شیرخشک.»
در این لحظه وکیلم دستش را روی شانهام گذاشت. ظاهراً او هم فهمیده بود که دیگر مسئله صرفاً گرفتن پول نیست.
گفت:
«ما فقط میخواهیم مبلغ محکومیت را دریافت کنیم.»
مرد با مهربانی گفت:
«کاملاً متوجه هستم.»
بعد پوشه را بست.
«ولی فعلاً باید شیرخشک را تحویل بگیرید.»
گفتم:
«اگر تحویل نگیریم چه؟»
مرد گفت:
«ممکن است اینطور تلقی شود که از اجرای حکم خودداری کردهاید.»
به شیرخشکها فکر کردم.
نمیدانستم این همه شیرخشک در کجا نگهداری میشود. فقط میدانستم که شرکت، به شکلی که هیچکس حاضر نبود دربارهاش توضیح بدهد، به این نتیجه رسیده است که بدهی مالی خود را با شیرخشک بپردازد و اداره هم این تصمیم را چنان طبیعی تلقی میکند که اعتراض من بیشتر از خود ماجرا عجیب به نظر میرسد.
وکیل گفت:
«ما شیرخشک نمیخواهیم. پول میخواهیم.»
مرد دوباره لبخند زد.
«این را قبلاً هم فرمودید.»
«پس مشکل چیست؟»
گفت:
«هیچ مشکلی نیست.»
بعد برگهای را به طرف ما گرفت.
روی آن نوشته بود:
«درخواست دریافت وجه نقد به جای شیرخشک.»
پایین صفحه، یک مربع کوچک وجود داشت.
کنارش نوشته بودند:
«دلیل درخواست: عدم تمایل به دریافت شیرخشک.»
امضا کردم.
مرد برگه را گرفت و گفت:
«خوب است. حالا منتظر بمانید.»
پرسیدم:
«تا کی؟»
گفت:
«تا وقتی شیرخشکها تعیین تکلیف شوند.»
وقتی از ساختمان بیرون آمدیم، وکیلم چیزی نگفت.
من هم چیزی نگفتم.
فقط به این فکر میکردم که شرکت محکوم شده بود، رأی به نفع ما صادر شده بود و ما هنوز پولمان را نگرفته بودیم.
اما دستکم یک چیز قطعی بود:
عدالت اجرا شده بود.
فقط هنوز معلوم نبود عدالت را کجا باید تحویل گرفت.
✓🟥گزارش نیک | حصاری میان امروز و گذشته
امروز، بعد از صحبت با دعانویس، گوشی را مدتی در دستم نگه داشتم. صدایش هنوز در گوشم بود. با همان اطمینانی که آدم درباره چیزی سخن میگوید که برای خودش واقعیتی مسلم دارد، از طلسمی حرف زده بود که به گفته او بر زندگی من اثر گذاشته و بعد پیشنهاد کرده بود برایم حصاری مادامالعمر بنویسد.
کلمه «حصار» در ذهنم ماند.
قبل از پرداخت پول، چند لحظه به صفحه گوشی خیره شدم. مبلغ را دوباره نگاه کردم. انگشتم روی صفحه ماند و بعد انتقال وجه را تأیید کردم. صدای کوتاه تأیید پرداخت آمد و رسید روی صفحه ظاهر شد. اتفاقی کاملاً امروزی، با عدد و ساعت و تاریخ و یک تراکنش بانکی روشن، در حالی که موضوع آن چیزی بود که قرنهاست در حاشیه تاریخ بشر با واژههایی مثل طلسم، دعا، جادو، حفاظت و نیروهای نامرئی روایت شده است.
شاید همین تضاد بود که مرا بعدتر به جستوجو انداخت.
شروع کردم درباره کتابهای علوم غیبی و سنتهای جادویی قدیم خواندن. به پیکاتریکس رسیدم، همان کتابی که در اصل با عنوان عربی غایة الحکیم شناخته میشود و بعدها به لاتین راه پیدا کرده است. متنی که درباره جادوی نجومی، طلسمها و رابطه میان اجرام آسمانی و جهان مادی نوشته شده و امروز یکی از متون مهم تاریخ علوم غیبی و باطنگرایی غربی به شمار میرود.
بعد به آگریپا رسیدم و سه کتاب فلسفه علوم غیبی را دیدم. کتابی از قرن شانزدهم که درباره جادوی طبیعی، آسمانی و عقلانی و پیوندهایی که انسان رنسانس میان عناصر، ستارگان، اعداد، نامها و نیروهای معنوی تصور میکرد، بحث میکند.
صفحههای این کتابها را که میخواندم، بیش از آنکه دنبال اثبات چیزی باشم، مجذوب قدمت این میل انسانی شده بودم. اینکه انسان قرنها پیش هم مثل امروز، وقتی چیزی در زندگیاش توضیحناپذیر میشد، سعی میکرد برای آن زبانی پیدا کند.
طلسم.
چشمزخم.
دعای محافظت.
تعویذ.
حصار.
هر دوره نام خودش را پیدا کرده بود.
و من در اتاق خودم، در همین زمانهای که پول را با چند لمس صفحه گوشی منتقل میکنیم، ناگهان خودم را در امتداد همان کنجکاوی قدیمی دیدم.
با این تفاوت که نمیدانستم به دنبال حقیقت هستم یا به دنبال آرامش.
شاید هر دو.
از یک طرف، بخشی از من میخواست بداند آیا اصلاً چیزی به نام طلسم میتواند آنطور که دعانویس میگفت بر زندگی آدم اثر بگذارد. از طرف دیگر، بخشی از من بیشتر به خود مفهوم «حصار» علاقهمند شده بود. اینکه چرا انسان همیشه دلش خواسته چیزی میان خودش و نیروهایی که از کنترلش خارجاند قرار دهد.
و همینجا بود که گذشتهام دوباره خودش را نشان داد.
به آدمهایی فکر کردم که رفتهاند اما اثرشان نرفته است. به اتفاقهایی که تمام شدهاند اما گاهی با یک بو، یک صدا یا حتی یک جمله دوباره در من زنده میشوند. به سالهایی که پشت سر گذاشتهام و حالا، با فاصله، تازه میتوانم ببینم بعضی چیزها چقدر بیشتر از آنچه آن روزها تصور میکردم در من ماندهاند.
شاید برای همین است که کلمه «حصار» مرا اینقدر گرفت.
من فقط نمیخواستم در برابر یک طلسم فرضی محافظت شوم.
دلم میخواست میان گذشته و امروز مرزی وجود داشته باشد.
مرزی که اجازه بدهد خاطراتم بمانند، اما نتوانند هر وقت خواستند وارد زندگی امروزم شوند.
وقتی دوباره به رسید پرداخت نگاه کردم، به نظرم آمد عجیبترین بخش ماجرا همین است. پولی که امروز با لمس یک صفحه فرستادهام، قرار است در برابرش چیزی دریافت کنم که ریشهاش به جهانی بسیار قدیمیتر از گوشی و کارت بانکی و حساب دیجیتال میرسد.
اما شاید در نهایت، مسئله اصلی من طلسم نباشد.
مسئله، گذشته است.
گذشتهای که گاهی چنان نزدیک میشود که آدم خیال میکند هنوز در همان اتاق ایستاده است.
و شاید «حصار مادامالعمر» برای من، بیش از آنکه نام یک نوشته باشد، تبدیل شده است به پرسشی درباره خودم.
اگر قرار باشد حصاری میان من و گذشته کشیده شود، چه کسی باید آن را بسازد؟
دعانویس؟
کتابهای علوم غیبی؟
یا خود من؟
امشب هنوز جوابش را نمیدانم.
اما میدانم که امروز، میان یک تراکنش بانکی و چند صفحه درباره جادوی قرون وسطی، ناگهان فهمیدم چیزی که سالها دنبالش بودهام شاید محافظی در برابر نیروهای نامرئی نباشد.
شاید فقط حق انتخاب درباره این باشد که چه چیزی از گذشته اجازه دارد وارد فردای من شود.
✓🟥گزارش نیک | امشب با شرلوک و شارلوت
امشب وقتی ظرف غذای شرلوک و شارلوت را پر کردم، خودم هم کنارشان نشستم. دوست دارم وقت غذا خوردنشان عجله نکنم و فقط تماشایشان کنم. صدای آرام خوردنشان در سکوت خانه پخش میشد. صدایی کوچک و صمیمی که برای من نشانه زنده بودن خانه است.
شارلوت بیشتر از شرلوک حواسش به من بود. چند لقمه میخورد، سرش را بالا میآورد و نگاهم میکرد و دوباره مشغول میشد. پنجولهای سفیدش کنار ظرف جمع شده بود و گاهی نوک بینیاش را به غذا نزدیکتر میکرد. دلم میخواست همانجا دستم را روی سرش بکشم، اما میدانستم وسط غذا خوردن مزاحمش نشوم بهتر است.
بعد از غذا، اسباببازی را برداشتم و روی زمین کشیدم. شارلوت همان لحظه متوجه شد. دستم را آهسته حرکت میدادم و او با چشمهایش مسیر اسباببازی را دنبال میکرد. هر بار که اسباببازی را کمی تندتر میکشیدم، بدنش جمع میشد و دمش روی زمین تکان میخورد. چند ثانیه صبر میکردم و بعد دوباره حرکتش میدادم. این انتظار کشیدن بین من و او خودش بخشی از بازی شده بود.
یکدفعه پرید.
آنقدر ناگهانی که ناخودآگاه خندیدم. با دو پنجه اسباببازی را گرفت و چند لحظه ولش نکرد. من دوباره کشیدمش و او هم خودش را روی زمین کشید و دنبالش آمد. دستم را که جلو میبردم، نگاهش دقیقاً به دست من بود و وقتی عقب میکشیدم، چند قدم دنبالم میآمد.
شرلوک هم کمکم نزدیک شد. اول فقط تماشا کرد، بعد یک پنجه جلو آورد و به اسباببازی زد. من بازی را بین هر دو تقسیم میکردم. یک بار برای شارلوت و یک بار برای شرلوک. گاهی یکیشان اسباببازی را میگرفت و دیگری با فاصله نگاه میکرد تا ناگهان تصمیم بگیرد وارد بازی شود.
چند بار از شدت هیجانشان خودم هم بیشتر خندیدم. برای لحظهای احساس کردم تمام حواس من از هر چیز دیگری جدا شده و فقط به همین دو موجود کوچک تعلق دارد. به حرکت گوشهایشان، به دمهایی که با هر تغییر جهت تکان میخورد، به صدای پنجههایشان روی زمین و به نگاههایی که مدام از اسباببازی به دست من برمیگشت.
بعد از چند دقیقه، خودم را روی زمین کنارشان دیدم. اسباببازی هنوز در دستم بود، اما دیگر آرامتر حرکتش میدادم. خسته شده بودند. شرلوک دراز کشیده بود و با چشمهای نیمهباز نگاهم میکرد. شارلوت نزدیکتر آمد و چند لحظه کنار دستم نشست.
دلم خواست دستم را روی سرش بکشم. این بار گذاشت. آرام نوازشش کردم و گرمای بدن کوچک و نرمش را زیر دستم حس کردم. همان لحظه احساس کردم چقدر بعضی چیزها در زندگی سادهاند و ما بیدلیل پیچیدهشان میکنیم.
گاهی فقط کافی است کسی منتظر تو باشد، حتی اگر آن «کسی» یک گربه باشد.
کسی که وقتی درِ غذا را باز میکنی میآید، وقتی اسباببازی را روی زمین میکشی دنبالت میدود و وقتی آخر شب خسته میشود، بیهیچ حرفی کنار دستت مینشیند.
امشب خانه برای من همین بود. بوی غذا، صدای قرچقرچ خوردنشان، خنده خودم هنگام پریدن شارلوت، گرمای بدن کوچک او زیر دستم و دو جفت چشم که برای چند ساعت، تمام دنیایشان همین اتاق و همین آدم بود.
✓🟥 گزارش نیک | شبی پیش از آمدن چهراد
( خواهر زاده جدیدم )
آخر شب از خانه بیرون زدم و در خیابانهای اطراف کمی قدم زدم. هوا خنکتر شده بود و خیابان، آن شلوغی چند ساعت پیش را نداشت. مغازههایی که هنوز باز بودند، با نور سفید و زردشان تکههایی از پیادهرو را روشن کرده بودند و بقیه خیابان در تاریکی آرامی فرو رفته بود.
آهسته راه میرفتم و گاهی بیآنکه مقصد مشخصی داشته باشم، مسیرم را کمی عوض میکردم. صدای چند ماشین از دور میآمد، بعد دوباره سکوت میشد. گاهی صدای قدمهای خودم را روی پیادهرو میشنیدم و احساس میکردم شهر در این ساعت، چهره دیگری پیدا کرده است. همان خیابانهایی که روزها از کنارشان با عجله عبور میکنیم، شبها انگار کمی از خودشان را پس میگیرند.
برای خرید جویسسالت به مغازهای رفتم. خرید کوچکی بود، اما همین کارهای کوچک شبانه گاهی آدم را از فضای بسته خانه بیرون میکشند و دوباره به بدنش یادآوری میکنند که هنوز در جهان بیرون راه میرود. جویسسالت را گرفتم و دوباره به سمت خانه برگشتم.
در راه برگشت، ناگهان به فردا فکر کردم.
فردا صبح خواهرزاده جدیدم به دنیا میآید.
آقای چهراد چراغی.
هنوز ندیدهامش. هنوز نمیدانم صورتش چه شکلی خواهد بود، دستهای کوچکش را که برای اولین بار بغلش کنم چه حسی خواهم داشت و صدای گریهاش در گوشم چگونه خواهد پیچید. حتی هنوز نمیدانم وقتی اسمش را صدا میکنم، چه تصویری از او در ذهنم شکل خواهد گرفت.
اما امشب، در همین خیابان نیمهخواب، او برای من از همین حالا وجود داشت.
عجیب است. آدمی که هنوز متولد نشده، میتواند ناگهان جایی در فکر آدم باز کند. کودکی که هنوز نخستین نفسش را نکشیده، از همین حالا بخشی از آینده خانواده شده است.
در راه برگشت، برای چند لحظه به این فکر کردم که فردا صبح، در حالی که من از خواب بیدار شدهام و روزم را شروع میکنم، او هم نخستین صبح زندگیاش را آغاز خواهد کرد.
من سالهاست صبحهای زیادی را دیدهام. صبحهایی که اتفاقی افتاده، صبحهایی که هیچ اتفاقی نیفتاده و صبحهایی که بعداً فهمیدهام آغاز یک دوره تازه از زندگی بودهاند.
اما صبح فردا برای او اولین صبح تمام عمرش است.
این فکر، در تاریکی خیابان، مرا برای لحظهای متوقف کرد.
جویسسالت را در دستم جابهجا کردم و دوباره راه افتادم. مغازهها یکییکی پشت سرم میماندند و نورشان روی آسفالت کش میآمد. به خانه که نزدیک شدم، حس کردم امشب چیزی میان گذشته و آینده ایستادهام. یک طرف، تمام سالهایی که پشت سر گذاشتهام و طرف دیگر، کودکی که تازه قرار است وارد جهان شود.
چهراد هنوز نیامده است.
اما فردا میآید.
و شاید زندگی همین باشد. شب، آدمی تنها در خیابان راه میرود و برای خرید یک چیز کوچک از خانه بیرون میزند، بعد ناگهان یادش میافتد که چند ساعت دیگر، انسانی تازه به این جهان اضافه خواهد شد.
وقتی به خانه رسیدم، چند لحظه پشت در ایستادم.
شهر هنوز بیدار بود.
و جایی در همین شب، پیش از آنکه فردا از راه برسد، کودکی هم در آستانه آمدن بود.
آقای چهراد چراغی.
خواهرزاده جدید من.
کسی که هنوز ندیدهامش، اما از همین امشب، نامش در خاطره خانواده ما نوشته شده است.
پ.ن:
راستش نام این نوزاد را خودم ساختم، یک کلمهی برساخته، چه اشکالی دارد نوزادی نامی برساخته داشته باشد ؟ آرایه ادبی Alitration هم در نام و نام خواندگیاش، زیباییشاختی ادبی هم دارد.
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
بهمحض بیداری میروم پایِ قفسهی ادبیات داستانی فارسی و کتابها را مرتب میکنم. آثار هر نویسنده را در کنار هم قرار میدهم و یکی تا کتاب را هم برمیدارم برای کتابنوکِ امروز، از جمله، «باغ، باغ، باغ ما» از نویسندهی صاحبنثر، داریوش کارگر: «دنبال نگاهش توی اتاق چرخیدم و دیدم. هرچه دیدم، دیگر شیشه نبود. گُل و شکوفه و درخت بود. باغ بود، باغ. گُل به گُل رفتم و چرخیدم و برگشتم و به نگاهش خوردم و ماندم. چون نگاهش غریب بود و توان از دیدگانم گرفت. (ص۱۶۴)»… بعد فهرست کارهایم روزانهام را مینویسم. نگاهی هم میاندازم به فهرست روزهای پیشین تا هم برخی کارهای عقبافتاده از یاد نروند و هم برخی کارها را از نو تکرار کنم. دیدن برنامهی هفتگی هم در بهتر نوشتن فهرست روزانه یاریام میکند… پیش از شروع «گزارش نیک»، کمی روی کاغذ شعر مینویسم و حلزون میکشم… به «گزارش نیک» میاندیشم که فرصتیست برای اندیشیدهزیستن و دوریجستن از رفتارِ خودکار. گزارش نیک وامیداردت به اندیشیدنت بیندیشی. بروی از آن بالا بنگری به احوالت. با کاوش در روزمرگیات به فلسفیدن برسی. عادتزدایی اساس اندیشیدن است. سقراط چه میکرد؟ راه میافتاد توی کویوبرزن و خرمگسوار میرفت رو مخ مردم. چطوری؟ با پرسش، پرسشهایی که افراد را وامیداشت به بازاندیشی دربارهی هر چه بدیهی میپنداشتند. ما «گزارش نیک» مینویسیم تا زیر دستوپای روزمرگی له نشویم، تا رفتار اتوماتیک از ما عملهی ظلم نسازد، تا به شر و تاریکی سواری ندهیم، تا شمع وجدانمان همواره بتابد… دوش میگیرم و میپرم توی جلسهی تمرینجا. حرف از عنوانهای بلند میشود. بهطور کلی تیترِ طولانی مذموم است، خاصه در روزنامهنگاری، اما نویسندگانی، گاه به طنز، تیترهای قطاری مینویسند. برای نمونه: «سفر طولانی پیرمردی با سرفههای خشک و پیاپی و دختر جوانی که ساکش را روی دوشش انداخته بود» از ابراهیم نبوی، «داستان غمانگیز و باورنکردنی ارندیرای سادهدل و مادربزرگ سنگدلش» از گابریل گارسیا مارکز، «قصهی غریبِ سفرِ شادِ شینِ شادِ شنگول به دیار آدمکشان و اَمردان و جذامیان و دزدان و دیوانگان و روسپیان و کافکشان» و«سندلی کنار پنجره بگذاریم و بنشینیم و به شب دراز تاریک خاموش سرد بیابان بنگریم» از عباس نعلبندیان، «آه پدر، پدر بیچاره، مامان تو را در گنجه آویزان کرده و من خیلی دلم گرفته» از آٰرتور کوپیت. شیوهی جالبیست، لااقل یک بار بیازماییدش. اول سی-چهل تا تیتر بنویسید، سپس یکی را از برگزینید و واسهش داستانی بتراشید. راستی برای «تیتر» برابرنهادی پارسی هم پیشنهاد کردهاند که افسوس، یخش نگرفته: «سرنام»… بعد از تمرینجا وارد کلاس خصوصی میشوم. روی مقالهی کوتاهی دربارهی هنر کار میکنیم. دوستم در وصف جملههای کوتاه و موجز از لفظ «جملههای جیبی» استفاده میکند. شاید بزودی مطلبی بنویسم با همین سرنام. بعد از کلاس به خردهکاری میپردازم و سپس ولو میشوم روی تختِکار و داستان کوتاه میخانم. میکوشم هر روز دستِکم یک داستان کوتاه بخانم… سومین قهوهی روز را بالا میاندازم، کارهای سفر شیراز را قطعی میکنم. از این پنجشنبه شیرازم… وبینار نویسندهساز را با ۲۵ دقیقه آزادنویسی میآغازیم. پیشنهاد میکنم که دو-سه بند، اول شخص بنویسیم سپس دوم شخص و در نهایت با سوم شخص، نوشتن را به سرانجام برسانیم. مثال:
من:
شروع میکنم به نوشتن. آزادانه مینویسم. چیز خاصی در ذهنم ندارم و چه بهتر. مینویسم تا حینِ نوشتن کشف کنم. ایدههای بداهه زندهترند…
تو:
گرمِ نوشتن شدهای. دوست داری ساعتها بنویسی. نمیگذاری چیزی حواست را پرت کند. خودت را هنگام نوشتن بیشتر دوست داری. گوشههایی از روانت را میبینی که در حالتهای دیگر ناپیدایند…
او:
نوشتن تازهاش کرده. حس میکند از پس هر کاری برمیآید. برای بار هزارم دریافته که بهترین ایدهها در خودِ عمل نوشتن نهفتهاند. برنامه میریزد تا هر روز چند نوبت آزادنویسی کند…
اینطوری میتوانیم ظرفیت هر یک از ضمایر را بهتر کشف کنیم، و به آزادنویسیمان هم تنوع بیشتری ببخشیم. گاهی در دوم شخص و سوم شخص به درک دیگرگونهای از خودمان میرسیم… پساوبینار میروم انقلاب. اول سر از کتابفروشیِ عباسآقا در میآورم و چهار تا کتاب خوب مییابم. از جمله «دو رساله دربارهی سهراب سپهری» از کامیار عابدی. یکی از رسالهها دربارهی رابطهی سپهری با ک. تینا است، داستاننویس غریب و مرموز. هوس میکنم دوباره بروم سراغ آثارش. برخی منتقدان، آثار ک.تینا را نثر ادبی یا شعر منثور میدانند، نه داستان. به نظر من که داستان است، داستان شاعرانه و جریانگریز. از دیگر کتاباندوختههای امروزم «تاریخ در ادبیات» است از علی میرفطروس. در مثالهای کتاب، این بیتِ صائب تبریزی چشمکم میزند: «پیوسته است سلسلهی موجها به هم/خود را شکسته هر که دلِ ما شکسته است»… ادامهی شب با نان خامهی و قهوه و پیادهرویِ جانانه و گفتوگو و خوشی و خیال میگذرد. ما آیندگانیم.
عجیب است سه روز پشتسرهم دقیقا ۵ صبح بیدار میشوم و دیگر هم خوابم نمیبرد. وسطای تلاش وجنگیدن با خواب فکر کردم شاید قرار است ساعت بیداری من باشد ازاین به بعد.اشکالی که ندارد برعکس خیلی هم عالی است.ذهن ما یاد گرفته به کارهای تکراری و آسوده ولی همین من بارها سعی براین داشتهام که صبح زود بیدار شوم ،راستش قبلاً یکی دوبار پادکست باشگاه ۵ صبحیها را گوشدادم و دیگه ادامه ندادم و اصلا نمیتوانستم کارشان را درک کنم ولی الان خودم یک ۵ صبحیام.
بدون لحظه ای درنگ صفحات صبحگاهی را آغازیدم و تاهزارکلمه ننوشتم، دست نکشیدم و صبحانه را با تماشای آفتاب در نوک کوه در جنوبغربی ترین نقطهی زاگرس و در بین درختان لیمو، پرتقال، نخل،نارنج و دو زیتون بزرگ وکهن و با صدای بلبل هاوکنجشکها خوردم و این است باغچهی کوچک من که جای جای آن را مکانی برای آرامش و نوشتن میدانم.
یوگا و مدیتیشن و تمرینات پیانو و آموختن زبان شیرین ترکی(مادری) و دیدن موزیک ویدئوهای گروه pink Floyd
یک ساعت استراحت بعد از ناهار که آماده میشدم برای وبینارها ولی امروز مهمان آمد و نتوانستم آنلاین باشم ولی فایل ضبط شده را گوش کردم و آزاد نویسی کردم و سانس دوم تمرین پیانو
مطالعه کتابهای هرروزم وشعرهای محبوبم و گزارش نیک
هععععی. این عباسآقا شمارهاش چنده؟🌿🌿
خلاصهای از
_زنگهای مدرسه یکی پس از دیگری سپری میشد؛ من و چهار تا دیگر از بچههای میزهای پشتی، از زنگ اول تا زنگ سوم را «Call of Duty» کردیم که خیلی خوش گذشت.
_زنگ چهارم ورزش بود که خواستم به خانه بروم، ولی مدیر نگذاشت؛ پس در کلاس منتظر ماندم. یکی دیگر از بچهها هم بازی نکرد و با من در کلاس منتظر ماند. «ابول» صدایش میکنیم؛ پسری رشید و قویهیکل، اهل ییلاق، که چشمانی به رنگ سبز داشت. مکالمهمان از شعر شروع شد، به صادق هدایت رسید، به درونگرایی و برونگرایی متصل شد و در نهایت به اعتقاد به وجود خدا پیوند خورد. اول ابول روی مبحث اعتقاد به خدا کمی پیش رفت، ولی بعد آن را با نیاز به خدا ترکیب کرد و روی این موضوع تأکید کرد که اگر مردم به خدا ایمان نداشته باشند، نظم از بین میرود و جامعه به سمت هرجومرج حرکت میکند. ابتدا سعی کردم این را گوشزد کنم که نیاز به خدا با وجود خدا یکی نیست؛ یعنی ممکن است ما به چیزی نیاز داشته باشیم، ولی آن وجود نداشته باشد، یا بالعکس؛ بعد این را اضافه کردم که ما برای انجام کارهایی که آنها را اخلاقی یا غیراخلاقی مینامیم، نیازی به ناظر بیرونی نداریم؛ اگر کسی به این مرحله برسد که وقتی یک کار نادرست را انجام میدهد، بداند که خودش را تا همان سطح پست کرده است. احتمالاً کارهای غیراخلاقی کمتری انجام میدهد. ابول چندان منظورم را نفهمید، ولی چون پسری بسیار بامحبت است، چندان بهاش سخت نگرفتم و به حرفهایش گوش دادم.
_زنگ مدرسه که خورد، از ابول خداحافظی کردم و رفتم. در راه، یکی از دوستانم را دیدم که مدتها قبل با هم فوتبال بازی میکردیم. در هوای گرم شروع کردیم به راه رفتن. یک کرانچی تند و آتشین گرفتم که چون سرما خورده بود، هرچه تعارف کردم نخوردش. در اواسط راه، پدرش با یک نیسان آبی آمد و او هم بعد از چند تعارف سوار ماشین شد و رفت.
_چند دقیقه بعد، که در حال خوردن کرانچی و راه رفتن بودم، یهو یک ماشین گشت پلیس کنارم ایستاد. یک مرد کچل با تهریش و یک لباس تمامسیاه، جلو درِ سمت شاگرد نشسته بود و یکی هم در سمت راننده و یکی هم پشت.
_مرد کچل، بعد از اینکه چشمهایش را برای اینکه قیافهام را ببیند ریز کرد، گفت: «سلام.»
_نگاهش کردم و درحالیکه داشتم کرانچی میخوردم، گفتم: «سلام.»
_گفت: «من سلام میکنم چون جزوه احکام اسلامه. من باید اول به تو سلام کنم؟»
_جوابی ندادم. ادامه داد: «گل میکشی؟»
_گفتم: «نه.»
_«به من نگو که… پس چرا چشات قرمزه؟»
_«نه، من گل مصرف نمیکنم.»
_یکدفعه از ماشین پیاده شد. لحنم را نرم کردم: «مصرف داری، بگو؛ کاریت ندارم.»
_«نه، مصرف نمیکنم.»
_هنوز داشتم کرانچی میخوردم و یک حالت بیخیالی از روی بیگناهی به خود گرفته بودم.
_شخصی که راننده بود، گفت: «انگار فیلم زیاد دیده.»
_سروان کچل گفت: «صد بار مگه بهت نگفتم راستش رو بگو؟!»
_کمی لحنم را بالا بردم: «دارم راستش رو میگم.»
_«کیفت رو بده.»
_کمی هول کردم و هودیام را سمتش گرفتم که همین باعث شد ناظموارانه بگوید: «این چیه؟ مگه گیجی؟»
_هنوز داشتم کرانچی میخوردم. آن شخصی که پشت نشسته بود، بیرون آمد و گفت: «نمیتونی یه لحظه نخوری؟»
_این را که گفت، سروان یک لگد محکم زد توی پام؛ تعادلم را از دست دادم. سروان با لحنی تند و صدای بلند گفت: «مگه بهت نمیگم کیفت رو بده؟!»
_ضربانم تند شد، گوشهایم بسیار داغ شده بودند، هول شدم و کرانچی و هودی را روی زمین انداختم و کیف را به سروان دادم. شروع کرد به گشتن کیف؛ به سرباز هم گفت: «بگردش.»
_سرباز شروع کرد به گشتن من و من هم چشمم به کیف بود. سعی کردم آرام رفتار کنم؛ نمیخواستم جلوی آنها ضعفی نشان دهم. بعد از چند لحظه گشتوگذار، سروان یک بسته سیگار خالی و یک بسته پیپر پیدا کرد. گفت: «پسر، مگه این پیپر نیست؟!»
_گفتم: «یادگاری است.»
_«آهان! برای رفیقته، حتماً؟»
_«نه، برای خودمه. قبل سیگار میکشیدم، الان برای یادگاری نگه داشتمش تا یادم بمونه.»
_سروان رو به سرباز گفت: «آفرین، پس فهمیدی چیز بدیه.»
_مکث کرد؛ بعد پاسخ دادم: «نه، بیشتر چون مضره.»
_بعدش کیفم را جمع کرد؛ به سرباز دستور داد که هودیام را تمیز کند و به من بدهد. آخرش هم با یک لبخند کودکانه، بسیار نفرتانگیز، بهام دست داد. من هم راهم را گرفتم و رفتم.
_شاید چندان از رفتار پلیس خوشم نیامد، ولی از این تجربهی جدید راضی هستم. البته که این اولین بار نیست، ولی این بار خیلی مسلط بودم؛ هیچ کم نیاوردم.
_خانه که رسیدم، دیدم هفت کبوتر بدون سر در یک ظرف هستند و مادرم در حال پوست کندن آنها است.
امروزم: ۶/۴۴
هفت کبوتر بدون سر😢😢🌿
عالی بود.
نه که نشود، اینجوری نمیشود. این جمله را به صورت محاورهای امروز صبح مدام به خود گفتم. همه چیز خوب بود تا اینکه آن خبر کذایی را خواندم.
نمیتوانم بیتفاوت باشم. کاری از دستم بر نمیآید. اما حال؟ هستم و باید که باشم. اگر نباشم به نوعی به آنان باخت دادهام. بنابراین تا جایی که شد به نیکی از امروزم بهره بردم. چی؟ بله، میدانم که زیستن با احساس اضطراب و خشم کارِ شایستهای نیست. اما دستکم به این مهم آگاهم.
دقایقی چند در کتابفروشی پرسه زدم. آنقدر بزرگ و خلوت بود که مجالی بیابم تا روی صندلی بنشینم و کتابهایی برگزینم و بخوانم. دست آخر نمایشنامهی «ضحاک» از ساعدی خریدم. از همان لحظهای که دستش گرفتم به سانسورچیِ احتمالیاش فحش دادم.
همانطور حیران و بیخبر راهی خیابانها شدم تا جایی بیابم برای دمی نوشتن و درنگ. این حیرانگیها همیشه مرا خوش است. کافهای دنج یافتم که تراسی رو به خیابان داشت. آزادنویسی کردم و زمان نگرفتم، آنقدر نوشتم تا خسته شوم. از «کتاب شن» بورخس خواندم.
در راه بازگشت شیرکاکائو و دونات زدم بر بدن و پادکستی گوش دادم از رادیو دیو، اپیزود «کولیان مفرغ و رویا».
برای پایان بخشیدن به امروز از «کوچه ابرهای گمشده» خواهم خواند و اگر مجالی بیابم به بازنویسی رمانجستار خواهم پرداخت.
ذره به ذرهی روزم با بغض و شرم و خشم همراه بود.
روزها هر روز بیشتر بغض دارند و ببشتر خشم و گریزی هم نیست انگار.🌿🌿
عالی بود. من سواد و حوصله نقد ندارم. اگر خوشم بیاد و منو قلقلک بده میگم ، عالیه.
گاهی وقتها اتفاقی پیش می آیدغیر قابل پیش بینی و پیش گیری است، حتی می تونه، برنامههای روزت را به هم بریزد، در حال پیاده روی روزانه بودم، تلفن زنگ زد،پاسخ دادم از بانک بود، گفت سریع بیا بانک برای فلان کار، گفتم الان نمی توانم، گفت بهرحال هرچه سریعتر امروز بیایید، مسیر را تغییر داده و به سمت منزل حرکت کردم و آماده رفتن به بانک برای فلان اقدام .
وقتی به بانک رسیدم بانک شلوغ بود، از دیسپلین خارج بود، همهمه بود و اکثریت افراد حاضر در بانک از تبعه کشور همسایه شرقی بودند، فرم ها را می گرفتند، پر می کردند و به متصدی باجه ۴ می دادند، حتی بعضی برای دیگری فرم پر می کرد، انگار باجه ۴ برای آنها روز شده بود، در انتظار بودند، ذوق ذوق داشتند برای رسیدن به باجه ۴ همین که کارشان در باجه ۴ تمام می شد، خوشحال تر، با طراوت تر،امیدوارتر و با قدم های استوارتر از بانک خارج می شدند.
در این هیاهو و شلوغی خود را رئیس بانک رساندم، باز هم منتظر، رئیس چندین بار از صندلیش بلند شد، رفت و آمد کاری داشت و بالاخره نشست، به وی خدا قوت گفتم، خود را معرفی کردم فلانی هستم، دربین گفتگوهایمان تیر خلاص شلیک کردم، دلیل شلوغی بانک را جویا شدم، گفت گویا یکی از تبعه ها در پی بیماری، بستری و به دنبالش هزینه های سنگین بیمارستان، همشهریانش خود را رسانیدند برای یاریش تا از آلارم درد و رنجش بکاهند.
آه از این سرزمین! زمردش از زمرد کلمبیا مرغوب تر. الماسش از الماس آفریقای جنوبی با کیفیت تر. لیتیوم ش معادل ارزش نفت عربستان و مسش با مس شیلی برابری می کند. اما مردمانش ازاین مواهب بهره ای نمی برند.
هرچند در سرزمین مادری سمبل عشقشان را تخریب کردند، اما فرسنگ ها دورتر به عشق ورزیدن مشغولند.
و گزارش نیک ۱۴۶ هم چه با دریا، چه بی دریا می خوابد.
🌿🌿تا این حد؟ مردم اتفاقن خوبن که.
زنده باشی. عالی بود.
گزارش نیک | دوشنبه سیزدهم مهرماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
چند صفحهای از در حالوهوای جوانی شاهرخ مسکوب خواندم و بعد، چیزی برای کانالم نوشتم و گذاشتم.
بعد دوباره برگشتم به جستوجوی خانه، همان جستوجویی که هرچه بیشتر ادامه پیدا میکند، امیدم را بیشتر میساید.
خانهها میآیند و میروند، عکسها باز و بسته میشوند، قیمتها بالا و پایین میروند و من ماندهام با یک سؤال تکراری:
پس خانهی من کجاست؟
https://t.me/MashgheBodan
🌿🌿
سالواژهام: زن
بیداری حس تازگی.
اول صورتم بعد ظرفها را شستم. دستی به آشپزخانه کشیدم. حس رضایت از تمیزی و مرتببودن.
درمانگاه. حس مسئولیت و آدمبزرگ بودن.
با ث چت کردم. حس وابستگی به داستان و موسیقی در زندگی.
آشپزی. حس خالق بودن. هنرمند بودن. سیری. زندگی.
(بنظرم آشپزی یکی از بزرگترین هنرهاست. تقریبن تمام حواس را درگیر میکند و در نهایت چیزی خلق میشود که بافت و رنگ و بو و طعم و ظاهر مخصوص خودش را دارد. و حتا شخصیسازی شده است، صدای خورده شدنش بسته به اینکه چه کسی آن را میخورد فرق میکند. غذاها شگفتانگیزن.)
درس. حس فلاکت.
خاب. حس شناور بودن در مرز خیال و واقعیت.
نوشتن. حس زنده بودن. دیدن و شنیدن و توانایی احساس کردن.
گزارش. حس به پایان رساندن.
🌿🌿
دوشنبه ۱۳ مهر
گزارش نیک ۱۴۶
سال واژه ام تغییر
اول هر کار با نام و یاد خدا، خواندن نماز و کلام خدا
زنان شاعر از دیرباز تاکنون:
نخستین زن پارسی گوی
*دارای دخت اولین زن شاعر ایرانی ( ۴۰ خورشیدی و ۶۶۱ میلادی) در دوره ی ساسانیان زندگی می کرد و پدرش دارا پادشاه تخارستان بود.
بعد از شکست ایرانیان از اعراب، یزدگرد سوم به شرق ایران فرار کرد و سعی کرد با کمک گرفتن از نجبای ایرانی بتواند بر اعراب چیره شود ولی موفق نشد.بعد از مرگ یزدگرد شاهزادگان ایرانی بعد از تلاش های فراوان شکست خوردند و راهی دورترین سرزمین ها همچون ژاپن شدند از جمله دارا که پس از فرار از ایران ساکن ژاپن شد و در آنجا دخترش دارای دخت متولد شد.
دارای دخت نه تنها شاعر بوده بلکه اشرافی عمیق بر جنبه های تفکری نیز داشته است.
*گی کیو ایتو ایران شناس ژاپنی در مجموعه ی شعر *مان یوشو که قدیمی ترین شعر ژاپنی است به دو قطعه شعر برخورده که ساختار آنها با سایر اشعار متفاوت بوده و برگرفته از مضامین و واژه های زرتشتی و اوستایی بوده است.
*تخارستان:شمال افغانستان کنونی
ترجمه دو قطعه شعر از دارای دخت:
حتی آتش فروزان
پیام اندیشه انگیز نیکان را
رباید و پنهان کند در انبان
آیا چنین نگویند؟
ابر آبی رنگ
شاید بالاتر رود
همان ابری که
بر فراز کوه شمال
گسترده است
از ستارگان گذر کند، از ماه بگذرد
تا بالاترین آسمان
تا بالاترین آسمان
با عرض شرمندگی های فراوان از محضر اراده ام روزانه نویسی و فهرستی از وظایف امروز ممکن نشد که سفرشان را روی کاغذ بپیمایند و ماندند در گوشه ذهن تا فردا بلکه سفر را آغاز کنند.
امروز از شرکت در وبینار هم بی نصیب ماندم.
به قدر کافی آب نوشیدم و فواید نوشیدن آب:
💦کاهش خطر بیماری های قلبی
💦عملکرد بهتر روده ها
💦کمک در به حداکثر رسانی عملکرد فیزیک بدن
موضوع ادبیات هر قوم ورد و دعا و حمد و ثناست که به پیشگاه خدایان عرضه می شده است تا مهر و توجه آنان جلب شود و اثر کین و تصمیم انتقام از ایشان زایل گردد.به تدریج در نتیجه جنگ ها و پیش آمدن پیروزی ها و شکست ها اقوام نسبت به خدایان یکدیگر نظرهای گوناگون پیدا کردند.چنانکه گاهی الهه ی یک قوم پیش قوم دیگر به صورت دیوان و شیاطین درآمدند و گاهی هر دو دسته خدایان پذیرفته شدند ولی میان آنها درجه بندی به عمل آمد و در نتیجه نیمه خدایان و دیوان و پریان هم به عنوان امید یا بیم موجوداتی قابل ستایش و نیایش شناخته شدند.عده ای از آدمیان چنان قدرتی داشتند که می توانستند در مقابل اراده ی خدایان بایستند یا وسیله ی اجرای اراده آنان باشند و گاهی هم خدایی علیه خدای دیگر از نیروی این چنین آدمیان استفاده می کرد ایشان قهرمانان انسانی هستند که هر قوم و قبیله ای به وجود یکی از آنان می بایست افتخار کند و حماسه سرایی آغاز نهد.بدین ترتیب از جانبی افسانه های خدایان و منظومه های دعائی یا اوراد منظوم ساخته شد و از جانب دیگر منظومه های حماسی به وجود آمد.در این کار عیلامیان و بابلیان و مصریان و ساکنان جزایر اژه پیشقدم بودند اما فعلا از آنان اثری در دست نبست و ما از میراث آن مردم که به یونانیان رسیده است بهره مند و متمتع هستیم.
*کیفیت تطور ادبیات** شرح گلستان*
گسترش واژگان هر روز سه واژه:
آفَند=جنگ، پیکار، نبرد
آقاسی=بزرگ،مهتر، سرور،داروغه ی دیوانخانه
آقشام=غروب، هنگام غروب،شامگاه و شیپوری که هنگام غروب در سربازخانه می زنند.
حفظیات مادرم:
دم صبح است و مشغول نمازم
درِ خونه صدا زد سرو نازم
زبونم قل هوالله را غلط گفت
نمی دونم از این معنا چه سازم
۱۰ دقیقه پیاده روی کردم.
نمره ام ۶
🌿🌿درس تاریخ بود😜
سالواژه/ فصلواژه: حرکت
امروز صحبت از تنهایی بود. بعد اینکه در خود یافتم که در عین شلوغی دچار احساسات پیچیدهای از تنهایی و پذیرش و غمهای تکه تکهام، از باقی آدمها هم عین همین مفاهیم را شنیدم.
مادری دیدم آمادهی زاییدن. آماده میشد برای سزارین. کمی حرف زدیم. دارو زدم، سرمش را چک کردم، از جنین ضربان قلب گرفتم و همین بین داستانش را هم گوش میدادم. از فاصله سنیاش با پسرش میگفت:
«شونزده سالم که بود پسر اولمو حامله شدم. اون موقعا سنم خیلی کم بود واسه همین سزارین شدم الان دیگه پسرم ۱۴سالشه. آقایی شده برا خودش خیلی تو طول بارداریم کمکم کرد. از باباش بیشتر حواسش بود بهم. انصافا اگر نبود من از تنهایی دق میکردم. نه که مامانمم فوت کرده منم خودم از بجنوردم اینجا خیلی غریبم. خانوادهی شوهرمم که هیچی. به جای اینکه بار از رو دوش آدم بردارن بدتر یه چیزیم میذارن.آره دیگه. خلاصه، نمیخواستم بچه بیارم میگفتم یکی بسمه پسرمم بزرگه زشته حرف در میارن مردم. البته من خودم سنی ندارم هنوز ۳۰ سالمه ولی خب بعدش هر چی پسرم بزرگتر شد تنها تر شدم. اونم نمیشه تو خونه نگه داشت. یکسر یا مدرسست و پی درس و مشق یا باشگاه یا سرکار. دومیو آوردم که سرم گرم باشه غریبی نکنم از این تنهاییه در بیام. پسرمو خواهرمم قول دادن کمک دستم باشن. خانم این دارویی ک میزنی چیه دقیقا؟ پس کی میبرنم اتاق عمل خسته شدم دیگه من از پارساله حاملم نمیدونم چرا این ۹ ماه انقد طولانی شد…»
به فکر فرو رفتم. از نظرم بچهی جدید صرفا جهت فرار از تنهایی کار درستی نیست. ولی اگر فرار از تنهایی هدفی باشد فرعی، چرا که نه.
نمیدانم.
جواب سوالات مادر را دادم و کارهای نهایی را کردم و مادر را تنها گذاشتم با خاطراتش. ادامهی روزم زایمانی دیدم سخت. وقتی مادر موفق شد و بچه پا به جهان ما گذاشت دچار احساسات شدید شدم و چند قطرهای اشک ریختم. بعد استاد گفت اگر حس میکنید تمایل به انصراف از مامایی دارید عادیست. سپس خاطرهای گفت از زمانی که هم سن ما بوده و اولینبار زایمان دیده و غش کرده. خیالم راحت شد که سالمم و انتخابم اشتباه نیست و همه چیز تحت کنترل است.
شب توی خوابگاه دوباره با تنهایی برخورد کردم. یکی از دوستان گفت احساس تنهایی دارد و درگیر تصمیم است برای بچهدار شدن یا نشدن. همزمانیهای جالبی بود. درک میکردم حس تنهایی را. ولی خب درکل، همین است که هست. به قول فروغ جان فرخزاد :«ولی فعلا میسازم_ چه میشود کرد؟ مگر میشود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی درآورد؟ همین است ک هست. »
https://t.me/ravaanehh
🌿🌿 صدتام داشته باشی باز تنهایی. تنهایی یک حس غریب و درونیست و هیچ به بیرون کار ندارد. شاید بچهها چندی دورت را بگیرند اما باز در نهانت تنهایی و دم نمیزنی از این تنهایی.
-کتاب خاند. هنوز «لیلیهای لیبرال».
-کتاب خاند. شروعِ «خسرو خوبان».
-کار کرد.
-نوشت. خیلی سخت.
-متن کوتاهی در کانالش منتشر کرد.
-آهنگ گوش داد. «مرداب» گوگوش را بیشتر.
-کانال دوستانش را نگاه انداخت.
-برای خاهرش بستنی خرید.
-با خاهرش شام خورد.
-خاهرش را گاز گرفت.
-کتاب خاند. بازهم «خسرو خوبان».
-چندتایی نقاشی کشید برای داستان کودکش.
-مطالبی را در اینترنت جست.
-در پینترست عکس دید.
-لاکمالی کرد.
-میوه خورد.
-خابید.
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
🌿🌿
روزها و راههای مدرسه
– قصابی مغازهش را باز کرده. جلوتر رفتگری با جارویش خشخش زمین را درآورده. جلوتر مردی دستهای نان لواش از نانوا تحویل میگیرد. جلوتر چند زنِ احتمالن کاسب و مسن توی پیادهرو نشستهاند. جلوتر گربهای کمی بدنش را میکشد. سرود ملی از رادیو پخش میشود. و حالا که این نوشته را توی ماشین و در راه تمام میکنم ساعت شش و هفت دقیقهی صبح است.
– ساعت هفت و پنجاهوهشت دقیقه است. نشستهام توی دفتر معلمها. آبدارخانه و دفتر یکیست و لولهکشی هم وجود ندارد. یک دانشآموزان دختر که ابتدایی بود دبهای آب آورد توی دفتر. و منتظرم که بروم. سرد است. سرد.
– ساعت یازده و هفده دقیقهی شب است. روز چطور گذشت؟ با خرج کردن پول زیاد برای کرایه. آدمهای آن اطراف دیگر کمکم دارند میشناسندم. میپرسند معلمم؟ رفتوآمد کردن برایم صرف دارد؟ هر روز یکجا میروم برای تدریس؟ یک مشت حرف مشابه را به همهشان میزنم. بله. صرف ندارد خودمان هم باید یکچیزی بگذاریم روی حقوق و بدهیم کرایه. اما خانه کرایه کردهام. فعلن خانواده ترجیح میدهند رفتوآمد کنم. متاسفانه سه جا برای تدریس بهم دادهاند. و امثال اینها. گاهی هم آنها از خودشان میگویند. از زندگیهای شخصیشان. روزهای اول هندزفری میبردم که با کتاب صوتی زهر مسیر را بگیرم. فایده نداشت. حالا نمیدانم هندزفریام کجاست. به جایش مدام فیلم daddio برایم تداعی میشود. بخشی که شان پِن (کاراکتر رانندهی فیلم) به دخترِ مسافر گفت که یک انسان واقعیست چون وقت میگذارد تا مردم را بشناسد. و این را به این دلیل گفته بود که دختر با او همکلام شده بود.
– نزدیک هشت صبح دانشآموزان جلوی در مدرسه ایستاده بودند. از ماشین پیاده شدم. شنیدم که یکی از دانشآموزان گفت: یا ابوالفضل.
شب با خنده برای خانواده تعریفش کردم. بابا گفت: قیافهی زنندهای هم داری.
و منظورش خشن بودن قیافهام است. واقعن؟ عجب. استیکر شیطانی بنفش.
– کلاس هفتم و هشتم سرجمع ده نفر بودند. چهلوپنج دقیقه یک کلاس و چهلوپنج دقیقه کلاس بعدی. اهمیتی به تقسیمبندیشان نکردم. گفتم از صفر شروع میکنم و هرچی درس بدهم از هر دو پایه میخاهم. پس فعلن درستان یکیست. و از حروف شروع کردم. یکی از بچهها گفت مشخص است که شما معلم تخصصی هستید چون معلم سال قبل مثل شما یاد نداد. گفتم که یاد میدهم و شما هم انرژیتان را بگذارید و بیاموزید. این شناختن بیتیاس و بلکپینک هم شده امتیاز. بچهها تعجب کردند که میشناسمشان و احتمالن ذوق کردند و من هم گفتم که بچهها آنها خیلی تلاش میکنند پس لطفن شما هم حسابی تلاش کنید. گفتند اتفاقن از همین تلاش آنها روحیه و الگو میگیرند.
– از شوک این کلاس نگفتم. وقتی رفتم دو تا از دانشآموزها نبودند. پرسیدم غایباند؟ گفتند رفتهاند ظرف بشورند؟ گفتم چه ظرفی؟ گفتند ظرفهای دفتر. گفتند فقط آنها نمیشورند. برادرم ابوالفضل این را که شنید یک چیزهایی در مورد سرباز و زندان و اینها گفت که یادم نمانده. مفهومش این بود که معلم و دانشآموز و خدماتی فرقی باهم ندارند و هر کس باید یک گوشهی کار را بگیرد. احتمالن گفت توی زندان فرقی بین سرباز و زندانی نیست.
– کلاس نهم را دوست نداشتم. شنبه شنیدم که یکی از معلمها گفت تعداد کمِ دانشآموز آدم را خسته میکند. توی این کلاس یک نفر زرنگتر بود و یک نفر متوسط و دیگری ضعیف. خیر سرم آن همه لغاتی را که در مدرسههای دیگر نوشته بودم برای آنها هم نوشتم در صورتی که میدانستم شاید کارم اشتباه است و سطحشان نمیرسد. در طول درس متوجه شدم که دانشآموز ضعیف( شاید اصلن این طبقهبندی درست نباشد اما چطور دستهبندی کنم تا ازشان بنویسم؟) حتا نمیتواند از رو بخاند یا اینکه نمیداند I باید کنار am قرار بگیرد. یکیشان را هم دعوا کردم. گفته بودم تلفظها را فارسی ننویسید و دوتاشان نوشتند. وقتی رفتم بالای سرش و با یکی از خودکارهای خودش تلفظ فارسی را خط زدم، به جای اینکه در زمانی که برای خاندن درس دادم درس بخاند، برگهی دفترش را درآورد و شروع کرد از اول نوشتن. و وقتی پرسیدم چرا نخاندی گفت دفترم خطخطی شده بود. و این را مینوشتم. گفتم این همه لوسبازی یعنی چه؟ و یک دفتر ۵۰ برگ(که دفتر خودش همانقدر صفحه داشت) برایت میخرم.
– بعدازظهر دو، سه ساعتی خابیدم و با رفیقم صحبت کردم. چای دم کردم و مطالب کلاس خصوصی فردا را آماده کردم. طرح درسی که مدرسه خاسته بود را آماده کردم و نوشتم. تازه کمی ورزش کردم و در وبینار مدار هم شرکت کردم.
https://t.me/havirism
اووووووف🌿🌿
سال واژه: ساده
از خاب بیدار شدم. نگاهی به گوشیام انداختم. خب، هنوز برای رفتن به دانشگاه وقت داشتم، پس دوباره ادامهی خاب رسیدم.
وقتی دوباره بیدار شدم، کره و مربای سیبی که شانس آوردم مادر زود به آن رسید، وگرنه مربای خوشمزه از دست میرفت، را با نان سنگک خوردم.
لباسهایم را پوشیدم. نمیدانم امروز آفتاب از کدام طرف درآمده بود که مقنعهام هم صاف و مرتب روی سرم نشسته بود.
به دانشگاه رفتم. از پاییز هم انگار فقط برگهای رنگیرنگیاش به ما رسیده. از باران خبری نیست و چقدر راه رفتن روی آنها را دوست داشتم.
به کلاس رسیدم و استاد هم اراجیفش را با لعابی خوشرنگ به خوردم داد. این وسط به این فکر کردم دیدگاه و نظر خودم از مسئلهای که داشت میگفت چه بود. آخر یک نسخه نمیتوانستی برای همه تجویز کنی.
به تمرینجا نرسیدم، اما به فایلش گوش دادم. داستان «روشنای یلداشبان» که استاد ضمیمهی تمرینجا گذاشته بود هم خاندم:
«من طاقت ندارم. همیشه کمطاقت بودم. رفیقهام طاقت داشتند، نگفتند و مُردند؛ من طاقت نداشتم، گفتم و موندم. حالا سرگردانم، صبح تا سحر.»
بعد از آن توی وبینار با هم هزار کلمه نوشتیم. البته این بار به شیوهای متفاوت، از زبان من و تو و او. و من چیزی را که آنطور که دلم میخواست پیش نیامده بود، به «من» دادم. تیکهها و کنایههای بقیه را که برای نتوانستنم بود، به «تو» دادم. با «او» کمی به خودم دلداری دادم. چیزهایی را که آنها ندیدهاند نوشتم. کمی از آن ناراحتی نتوانستن کم شد.
وبینار که تمام شد، به طبقه پایین رفتم. اول خواستم نسکافه درست کنم. بعد دیدم دلم چیز شیرینی میخواهد که راحت هم درست شود. کسی هم توی خانه نبود. پس ماگ مادر را برداشتم. یک ردیف بیسکویت که توی نسکافه زده بودم، گذاشتم. ردیفی دیگر بستنی. اینقدر ادامه دادم که ماگ پر شد. رویش خردههای شکلات ریختم و گذاشتم توی یخچال تا استراحت کند. بیرون که آوردم، دیدم به به، عجب شاهکاری درست کردم و بعد از خوردنش به سراغ شب هول رفتم. راوی انگار حرف دلم را میزد. امروز هم رفت.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
کلی شکر خوردی که.🌿🌿
سال واژه: ساده
از خواب بیدار شدم. نگاهی به گوشیام انداختم. خب، هنوز برای رفتن به دانشگاه وقت داشتم، پس دوباره ادامهی خاب رسیدم.
وقتی دوباره بیدار شدم، کره و مربای سیبی که شانس آوردم مادر زود به آن رسید، وگرنه مربای خوشمزه از دست میرفت، را با نان سنگک خوردم.
لباسهایم را پوشیدم. نمیدانم امروز آفتاب از کدام طرف درآمده بود که مقنعهام هم صاف و مرتب روی سرم نشسته بود.
به دانشگاه رفتم. از پاییز هم انگار فقط برگهای رنگیرنگیاش به ما رسیده. از باران خبری نیست و چقدر راه رفتن روی آنها را دوست داشتم.
به کلاس رسیدم و استاد هم اراجیفش را با لعابی خوشرنگ به خوردم داد. این وسط به این فکر کردم دیدگاه و نظر خودم از مسئلهای که داشت میگفت چه بود. آخر یک نسخه نمیتوانستی برای همه تجویز کنی.
به تمرینجا نرسیدم، اما به فایلش گوش دادم. داستان «روشنای یلداشبان» که استاد ضمیمهی تمرینجا گذاشته بود هم خاندم:
«من طاقت ندارم. همیشه کمطاقت بودم. رفیقهام طاقت داشتند، نگفتند و مُردند؛ من طاقت نداشتم، گفتم و موندم. حالا سرگردانم، صبح تا سحر.»
بعد از آن توی وبینار با هم هزار کلمه نوشتیم. البته این بار به شیوهای متفاوت، از زبان من و تو و او. و من چیزی را که آنطور که دلم میخواست پیش نیامده بود، به «من» دادم. تیکهها و کنایههای بقیه را که برای نتوانستنم بود، به «تو» دادم. با «او» کمی به خودم دلداری دادم. چیزهایی را که آنها ندیدهاند نوشتم. کمی از آن ناراحتی نتوانستن کم شد.
وبینار که تمام شد، به طبقه پایین رفتم. اول خواستم نسکافه درست کنم. بعد دیدم دلم چیز شیرینی میخواهد که راحت هم درست شود. کسی هم توی خانه نبود. پس ماگ مادر را برداشتم. یک ردیف بیسکویت که توی نسکافه زده بودم، گذاشتم. ردیفی دیگر بستنی. اینقدر ادامه دادم که ماگ پر شد. رویش خردههای شکلات ریختم و گذاشتم توی یخچال تا استراحت کند. بیرون که آوردم، دیدم به به، عجب شاهکاری درست کردم و بعد از خوردنش به سراغ شب هول رفتم. راوی انگار حرف دلم را میزد. امروز هم رفت.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
خوابم. خوابم چه بود؟
امروز دیر کارم را شروع کردم. اول اینستا را گشتم، بعد در سایتها چرخ زدم. کمی هم غصه خوردم، بعد یوتیوب را باز کردم. دوست داشتم آهنگ گوش کنم. پلیلیست منصور بالا آمد، دوستش نداشتم. اسکرول کردم پایین، آهنگ کامران و هومن بود. اول رویش کلیک کردم، ولی بعد منصرف شدم و دنبال پلیلیست موزیکویدیوهایشان گشتم. چرا تا حالا سراغشان نرفته بودم؟ خلاصه کیف داد. شب هم بقیه ویدیوهایشان را دیدم.
ولی وسطها ویپیان آیپی ثابت دلقکی قطع رفت و من چون گرم کار بودم، وقت تمدید نشد. کارهای دانلودی را متوقف کردم و ویپیان آیپی ثابت راستکی که حجمش محدود است را وصل کردم. این یکی به درد کارهای باکلاس و سایتهای چسکلاس گوگل که با هر چی بالا نمیآید میخورد. آن دلقکی فقط خوب وصل میشود؛ اینکه به کجا را نمیدانم. میزند آمریکا، ولی دروغ میگوید. این دلقکیِ حجم نامحدود فقط به درد دانلود و یوتیوبگردی و اینستاگردی میخورد.
داستان دو دوست «یادداشتهای یک دیوانه» به قسمت دعوا رسیده. اصلا عشق. یکی اگر بچههای آن یکی وارد حیاطش شوند، کتکخورده راهی خانهشان میکند؛ آن یکی تبر به دست، تیر و تخته تازهساخت آن یکی را شبانه پایین میآورد. خلاصه که گیس و گیسکشی. توی این رمان روسی خیلی از انفیه استفاده میکنند. سرچیدم. یه چیزی برای عطسه کردن و باز شدن مجاری بینیه. مثلا با یکی خیلی حال کنن، میگین بیا دماغتو بکن تو انفیم. چه کارها.
همچنان کارم را اینقدر کش میدهم که به دیوانگی نزدیک شوم.
در کارگاه «آشنایی با کارسنجی و زمانسنجی در صنایع» شرکت کردم. فکر میکردم اصلا چیز بهدردبخوری نباشد؛ شرکت کردم چون فقط میخواستم موقع کار یه چیزی آن پشت حرف بزند. ولی خیلی چیزهای جالبی مطرح شد. حتی مطالب برایم غریب هم نیامد؛ با درس طراحی کارخانه همپوشانی خوبی داشت. خوبه که آکادمی ASP اینقدر تنوع خوبی در برگزاری کلاسهایش دارد.
۴۰ دقیقه قدم زدم و به ستارهها نگاه کردم. امشب مثل دیشب سرد نیست. چون موقع تایپ، انگشتهایم خشک نمیشد. همچنان مقاومت میکنم در برابر هرگونه وسایل گرمایشی.
امشب باید با یک کوه استرس بخوابم. کاری سخت به عهدهام گذاشتهاند که باید انجام دهم و تا ظهر بفرستم. باید زود بیدار شوم. اگر یه کم از انرژی انسانیام مانده بود و بخشی را امشب انجام میدادم، اینقدر اذیت نبودم. چند روزی است زبان نخواندم و ویدیوی درسی هم ندیدم. وای بر من.
https://t.me/MaedehJavadiCHN
🌿🌿
سالواژهام: خودآغوشی
ساعت ۱۵:۱۵:
ویدئوی طنزی در اینستاگرام بود که میگفت: «منی که ساعت هشتونیم بدوبدو دارم میرم، درحالی که هشت قرار دارم.»
حکایتم شده. ده دقیقهی دیگر کلاس شروع میشود و هنوز به دروازه دولت هم نرسیدهام تا خط عوض کنم. تقصیر اسنپ شد. موقعیت مکانیام را اشتباه زدم و تا فهمیدم و لغو کردم و دوباره گرفتم و ماشین رسید، بیست دقیقه طول کشید. صبح را با آشپزی شروع کردم، بعد در گروههای هنریبازی، نوشتنیجات و اتاق پیشنویس، گفتوگوی دوستانم را خاندم. چه جریان خوبی دارند هرکدام. چالشها و نظراتم را گذاشتم. شاید جالبترینش این بود که در گروه هنریبازی از نتآرت گفتم. بهتازگی با آن آشنا شدهام، هرچند جنبشی قدیمی است. نتآرت پس از روی کار آمدن اینترنت ابداع میشود و به هنرهایی میگویند که از زبان بصری نت در کار خود استفاده میبرند. مثل گلینج، ارور، کدهای اینترنتی، نمودارها و … نمونههایش را در گروه گذاشتم. لادن به درستی گفت مثل کلاژ است و استقبال ناعمه سرشوقم آورد. حمیده و ملیکا هم با پیشنهاد گفتوگو دربارهی شعرهایمان اشتیاق نشان دادند.
صحبت ناعمه خیلی قابل تأمل بود دربارهی نقد و موضع شخصی. از صبح رفته توی سرم و دربارهاش فکر میکنم. از طرفی قرار شد دربارهی مطالعهمان بیشتر با هم گفتوگو کنیم و ماهی یکیدو جستار بنویسیم.
همین حالا دو مرد وارد قطار شدند. مینوازند و آهنگی از شادمهر میخانند. داشتم تئوری میخاندم و گفتم در این فاصله پارهای بنویسم. یک نفر روبهرویم نشسته، انگار خاهر سحر فرهادی باشد. هنوز خیلی شبیهتر. لایی کشیدن بین جمعیت را خوب یاد گرفتهام و سعی میکنم زودتر به قطار بعدی برسم.
ساعت ۱۷:۴۷
کلاس آموزندهای بود؟ بله.
کلاس خوبی بود؟ نه.
از کلاسهای جلف خوشم نمیآید. شوخیهای خرکی و طنزهای بیمزه. تیکههای پراکنده و جنسی بچهها و شلوغوپلوغی. حالا نه اینکه با شوخی مشکل داشته باشم، ولی از بیدروپیکری و هی تکرار کردن خزها و کلیشهها بدم میآید. از این ژست تصنعی پررویی و کمرویی. نمیدانم. یکسری چیزها لودگیاند. توصیفش نتانم.
اتوبوس تا خرخره پر است. عجیب اینکه صندلی خالی شده و نشستهام، اما زن روبهرویی و همهی وسایلهایش جوری توی حلقم آمده که کج شدهام تا بنویسم.
ساعت ۱۸:۴۰:
رفتم انقلاب، دوتا پلیت مس و کاربن خریدم. دروازه دولت با مصطفی قرار گذاشتیم. آنقدر مترو شلوغ بود که باز از هم جدا شدیم. نمیدانم چرا دمغم. مصطفی هم دمغ است. مشکلات کاری و این صحبتها.
از کار گروهی با آدمهایی که نمیشناسم بدم میآید. این کلاس هم کار گروهی میخاهد. باید کمپینی تبلیغاتی برای محصول یا شرکتی طراحی کنیم. از اینکه دیرتر برسم و همیشه از همهچیز عقب باشم و خودم را جا کنم بدم میآیدم. همیشه هم همینطور شده، بهجز یک ترم که آن هم جنگ شد و مجازی. از این شرایط به طرز گریهآوری متنفرم. صحبت کردم تکی کار کنم، اما نشد. یکی از بچهها آمد و پیشنهاد داد وارد گروهشان بشوم. با کلی شک قبول کردم. از پروژههای گروهی گرافیک هیچ دل خوش ندارم. بدجور هرکدام از دماغم درآمده. خداکند این یکی بهتر باشد. احساس میکنم دختر پیشنهاددهنده فکر کرد کلاس میگذارم یا دماغ سربالا شدهام. ولی کاش جای من و تجربههایم بود. دلم میخاهد این کلاس را شل کنم و فرقی نکند چه تحویل میدهم، اما با بچههایش یک کل ریز درونی دارم. دلم نمیخاهد سطح خودم را پایین بیاورم. احتمالن این ترم سرویسم. کاش چاپ نداشتم.
ساعت ۲۰:۴۲:
به خانه رسیدهام و ولو افتادهام. غذای نیمپخت صبح را گذاشتهام روی گاز تا بپزد. سرم متلاشی از فکر و فشار است. کار، درس، زندگی، انتقالی به شیراز. چرا شُلکنم توی برق نمیرود؟ دستهایم میخارد از ناخنخراشیام. حرفها و احساساتی دارم که گفتنی نیست. به قلبم میگفتم چقدر میخاهی بتپی؟ تا کجا میخاهی دوست بداری؟ تا چه اندازه میخاهی بزرگ شوی؟ میتپی که چه؟
ساعت ۲۳:۵۶:
به جبران دیروز، با کلمهی «هیچ» صدجمله نوشتم و گزیدههایش را در کانال همرسان کردم. به رسم همیشه یکی هم اینجا میگذارم:
«همهچیز میشوند، هیچهای بزرگ.»
تئوری شعر خاندم و حالا اگر فرصت کنم دوست دارم شعرکی بنویسم. دیروز نوشتم:
«بارانک»
زمین
لب گذاشته
بر پستان ابر
https://t.me/sajedeh_haqparast
🌿🌿
خاستم شعری درست کنم واسطِ گذارشنیک اما شعرِ شخصی برای خودم شد مهام گذاشتم تو رمانم.
پیادهروی داخلِ خونه جاتون خالی حال داد
/ امروز رفتم به اولینبار رمان گرفتم از لوازِم تحریر یادم هست استاد یک رمانِ خوند بنامِ ( مردِ بنامِ اوه ) خیلی وقتِ پیش که برای روایت سومیشخص حتی اولی شخص هم داخلِ او هست حتی از زاویه دومی شخص هم نگاه کرده میشه.
گرفتم گِرو امانت تا دو هفته وقت دارم باید تعویل دم اما خوبه از بیهیچی خوندن بهتره بنظرم! و جالبتر ای بود که ای رمانه مخصوص بخاطریکه رمانِ خودم نویسداری کنم گرفتم اما استاد ام تمرینِ از سه حالت شخصیت امروز تمرین داد گفتم عجب ای رمان چقدر بدرد خورد باید کوشش کنم تاای دو هفته دقیق بخونم اگه تموم ام نشه، مهم نیست. مهم اینه یاد گیرم. اما از صاحب مغازه پرسیدم گفت:
میشه از رد هم تمدید کرد. تعجب آور ای بود بیشتری کتابهاایکه استاد معرفی میکرد داشت گیچ شده بودم اما وقتِ خطِ ای کتابِ مردِ بنام اوه خوندم دیدم ایره میشه چیزی آموخت ازش بخاطری همی اول ایرو گرفتم چند صفحه ازش خوندم.
/ خونه نشین شدم همسرم بخاطرِ دخترم سرویس گرفته حال چهکارکنم برم پیادهروی به خورما قسم نمیفهمم او خوب بهانهای بود میزدم پیادهروی حال چهجوری کنم ندانم چو هوا ام رو به سردی هسته خوب بهانهای به همسرم است که مره ایجازه نده بیرون برم آخِه بچهها مریض میشند.
/ نمیفهمم چرا مه ازی کساایکه زود جا میزنند میگند نمیشه ولشکن بیذارم خوشام نمیآد بخورما قسم دقیقن مه همیشه شماره صفره بهای دلیل انتخاب میکنم که هرچه افتادم پس از نقطهای صفر شروع کنم.
/ آهااااا فردا دوباره داستانکِ مه و استاد شروع میشه در شعر گپ!
خوبه مه جوابِ خوده میفهمم پیش از گازخورد دیگران باید ترسید از استاد.
یکم از رمانم نویسداری کردم
شش صفحه آزاد نویسداری کردم
با استاد تمرین هزارکلمه داشتم
یک شعر داخلِ کانالم گذاشتم
در آخر ام یک داستانک نویسداری کردم میذارم
خدانگهدار تا فردا
داستانک:
قلم رو کودک خالی از هیچ نیست بیابان مره صدا کنه تو ره بخاد اما تو داری مره پس زنی در ای پارکِ بچه و بزرگان قاطیع!
ایکاش میشد یک عجوبه پیدا تا که گلو تو ره فشار میداد انتغامِمه میگرفت از حوض دمِ در سرویس بهداشتی!
https://t.me/sadegaalezadai
روزانه نویسی دوشنبه سیزدهم مهرماه ۴۰۵
ساعت برای ۸صبح کوک بود زودتر با صدای رفت و آمد رضا بیدار شدم.
صبحانه را آماده کرده و خورده بود.
ما اگر راهنمایی برای امور اقتصادی داشتیم، قطعن این مرد الان یکی از پولدارترینها بود.
شکر به همین که هست.
از جاپاشدم و تخت را مرتب کردم.
خودم را با عینک و لیوان قرص لوو رساندم به آشپزخانه.
کاغذ و قلمم جهت روزانهنویسی کنارم بود
توی بالکن دوشی از اشعهی زردی نارنجی خورشید گرفتمو قرصم را خوردمو نشستم به نوشتن.
امروز دهنم مرتب و آرام است
همچین ریز ریز و خوشخط هفت صفحه نوشتم دو صفحهی آخر بیشتر خوانا بود تا خوش خط
الان ساعت ۱:۴۷ دقیقهبعد از ظهر و من مشغول ثبت روزانهم
قبل از پیلاتس صبحانه یروتئینی خوردم
یک روزی شاهین جان توی نویسندهساز گفت:
بیشتر آدمهای اهل نوشتن دور و بر ما که میشناسیم، در مدرسه نویسندگی شانس آشنایی داشتیم.
راست و درستش همین است.
من حالا به اطرافم بیش از قبل منوجهام تا در هر جا دوستی اهل خواندن باشد یا نوشتن در معرض یکدیگر بمانیم
کانالهای دوستان را در تلگرام
خواندمو لایک و کامنت هواکردم
من اینروزها
به حرکت
نوشتن
سالمخوری
نوشتن
خواندن
نوشتن
پخت و پز
نوشتن
شستوشور
نوشتن
مشغولم
گاهی زمان نوشتنها بیشتر است و کاهی کمتر
ناهار هویجپلوی معرکهای بود
دیروز پخته بودمش
آشپزخانه مالی انجام شد بعدش هم خستگی در گمانم بود بعدش رفتم پیاده روی
امروز به سبک چربیسوزی ژاپنی
نفسکیر و عالی بود
برای رصد خلاقیتم ۷۰۰ متر اضافهتر اززورزشی بودنش پیاده رفتم
باز هم آفلاین نویسندهساز بودم
و خودم دستتنها نوشتم
شاهین امروز برخی مصاحبهها را با بعضی کسانی که نویسندگی خلاق را شرکت مرده بودن را خواند
و
من گریستم
اینروزها عجیب درگیر احساساتم
چرایش هم خیلی معلوم نیست
به هدفم تا حدی رسیدهام
با سهگوشهی دیگر از دوستان ماهنامهی چهار گوشه را منتشر کردیم
و بعدش هم درگیر مشکل مزمنی شدم نمدونم چرا درست همانروز
حالا آیدا حرف میزنی من گریه میکنم
مهران پیام میدهد بغضم میترکد
شاهین از والتدیزنی میگوید و در باره خودش به عنوان مدرس نویسندگی میگوید
آبغوره نیکیرمثنمیدانم چهم شده
تا اشکم در نیامده بروم شب خوش
اینجا باشید لطفا👇🏻👇🏻
https://t.me/ghesehaye_shokouh
صبح صفحات صبحگاهی نوشتم.
رفتم دانشگاه و فهمیدم کلاس اولمو یادم رفته. البته چیزی از دست ندادم استاد پیری هست که از هرچیزی صحبت میکند جز درسش. امروز کلاس عربی و مکتبهای ادبی و شاعران حوزه خراسان و تاریخ ادبیات ۳ داشتیم. عربی و که نبودم. مکتبهای ادبی هم حرفهای استاد و داشتیم با چاشنی درس. تا الان چیزی از مکتبهای ادبی نفهمیدم. واقعن نمیدونم چیه و استاد هم واقعن درس نمیدهد. دو درس بعدی را با استاد خلیلی داریم. استاد خوبی است اما دو ترمی هست که به ما حس افسردگی میدهد زن تنهایی است که خیلی به خود اهمیت میدهد. اما واقعن تنهاست. حالا میفهمم چرا ملت شوهر میکنند.
شنبهها و دوشنبه ها به وبینار نویسندهساز نمیرسم البته شنبه کلن نمیرسم اما دوشنبه نیمه دوم را هستم.
دندانم درد میکند. باید عصب کشی شود.
اعصابم خورد است از دندان درد.
دلم فرار میخاهد.
صفحات صبحگاهی
دو نوبت آزادپرسی
سهم زبان امروز
قدری «تئوری شعر»
آشپزی، ظرف شستن
آزادنویسی با نویسندهساز
دوستنوازی
انتشار فرستهی کانال
گزارش نیک
مطالعهی «وانهاده»
دیشب خواب دیدم شامپانزه بودیم، چند هزار نسل قبلتر. یکی از همکاران ده سال پیشم به اسم شاهین بلو با نوه عموی همسرم ازدواج کرده بودند. توی گروهی که ما زندگی میکردیم، شاهین بلو نفوذش زیاد بود شاید رئیس قبیله بود. با زحمت فرستادیمشان رفتند روی بالاترین شاخه درخت.
به آنجا که رسیدند همه از این پایین برایشان شادی کردیم. یادم نیست بالا، پایین پریدیم یا کف زدیم.
به اسرا گفتم دیگر خوشبخت شدی میتوانی برای خودت خانه خوب بسازی. نگاهم کرد چیزی نگفت ولی آرامش صورتش نشان میداد شاهین بلو برایش کافیست.
از خواب بیدار شدم و قلم و کاغذ برداشتم بنویسم یادم نرود. هر چه خودکار را میکشیدم، نمینوشت. مجبور شدم بروم خودکار از توی آن اتاق بردارم. توی تاریکی نمیدانم چه مینوشتم. ولی نوشتم و یادم ماند. این فاز رویانگاری هم تجربه خوبی بود.
پس از چند روز گژارشهای ماپسط یا دراز وقت خردهعادت است. آن ففط برای اینکه احساس ناکافی بودن نکنند. خردهعادتها را میگویم.
پیادهروی
زبان( نه زبانی که الهه دوست دارد.)
وبیکار
یادداشت
کاریکلماتور
داستان چگونه کار میکند
آوای بوقلمون از اکبری و دنبلان
دیالوگی از ایوانووف( البته دیالوگ خانده شده از شیلسکی است.)
بندی از با کمال تاسف( این داستان تقدیم شده به ابولحسن نجفی. حالا چه حکمتی دارد خدا داند.)
در باب صداع( خود صداع اینقدر سختفهم نبودها که مصاحبهاش سخت است.)
پنج جملهنویسی
ترکیب صدجملهنویسی با آزادنویسی و ادامهنویسی
کار با برنامهای که حتا اسمش را غلط میگویم: ایلسترتور یا همچنین چیزی.
سالواژهام: نظم
صبح ساعت ۸ اینها بیدار شدم. همه رفته بودند. تا کلاس ساعت ده وقت داشتم. پس برای صبحانه نیمرویی درست کردم. حوصله بهخرج دادم واقعا. و حینش ویس وبینار دیروز را شنیدم. متاسفانه چندروزیست که وقت نمیکنم برسم. اما حداقل صد کلمه در توصیف این روزهایم نوشتم. این هفته فرصت نکردم هنوز دلتنگ کسی بشوم. انقدر که اینور و آنور بودم. این خوب است. درکل بار منفی کلمههای هفتهی قبل بیشتر بود. و الان کمی عذابوجدان دارم که چرا فارما را هنوز شروع نکردهام.
و بعدش متاسفانه فرصت نشد در طول روز بنویسم. پس فهرست:
۱. کلاس صبح را خیلی خوب گوش دادم. بحث از بیماریهای کرون و کولیت اولسراتیو بود.
۲. بعدش رفتیم شرححال بگیریم. خیلی طول کشید. فشارخون هم گرفتم و معاینههای دیگر.
۳. تکلیف شرححال را نوشتم. بیمار ۷۶ ساله با یازده فرزند.
۴.وبینار نویسندهساز هم بودم. آزادنویسیدم و با سه راوی پیش رفتم. اما یکجورهایی خودش خودش را عوض میکرد. از من شروع کردم و بعد پیشنهادهایی به خودم دادم با راوی تو و بعد دیدن خودم از بیرون. با راوی او.
۵.خاک بر سرم بریند که هنوز فارما را نیاغازیدهام. نیا. غازیدهام.
۶. شام مزخرف خوابگاه را کمی دوستداشتنی کردم. با چیپس و سس فرانسوی.
۷. نیم قسمت هم از From دیدم. سریال را سریالی میبینم.
سال واژه: رشد پلهای
• قرار شد امروز برای نهایی کردن فرایند استخدام به شرکت بروم؛ پس صبح زود، تقریباً ساعت ۵:۴۰، بیدار شدم و راهی شدم.
• مدیر بخش ما، کنترل کیفیت، از نحوهٔ عملکردم پیش مدیرعامل بسیار تعریف کرده بود و نظر مثبتش را صریح نشان داده بود. واقعاً باید در ادامه، شایستگی خودم را با ظرافت و استمرار نشان بدهم.
• اطلاع دادند که باید پیش مدیرعامل بروم و صحبت کنم؛ یک ساختمان آنطرفتر. ساختمانی شیشهای و چشمگیر، با سقف و طرحهایی آبیرنگ. قلبم تندتند میزد و ذکر میگفتم. خداروشکر، به محض شروع گفتوگو تمام آن استرس خوابید و توانستم متشخصانه و آزادانه صحبت کنم.
• موقع برگشت، بعد از پیاده شدن از سرویس، ادامهٔ مسیر را بدون اینکه تاکسی بگیرم، تا خانه پیاده روی کردم.
• در کتابفروشی پرسه زدم. کتاب «خاطرات پراکنده» گلی ترقی را خریدم. فکر میکنم قلمش را خیلی دوست داشته باشم.
https://t.me/WaterLilyEcho
امروز هوای آفتابی بود اما پاییز سوز سرمایش را هم نشان میداد. خواستم چند ساعتی بیشتر بخوابم اما خوابم نبرد. صبحانه خوردم و دخمل را به مدرسه فرستادم.
یک کاری که از نظر خودم سخت بود و شاید در تمام عمرم فکر میکردم نتوانم انجامش دهم یعنی رغبت نکنم که به سمتش بروم و برایش وقت بگذارم را انجام دادم.
از حافظ خواندم:
مقام امن و میِ بیغش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان، جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کردهام تحقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بُود رفیق
عصر به باغ رفتیم و به مادر سری زدیم.
مقداری از فایل حرف و سکوت را خواندم.
شب آزادنویسی کردم.
کتاب دیوانِ نزار قربانی را به کتابخانهام برگرداندم و دیوان فروغ را برداشتم.
فردا کار دارم زیاد.
مهدی امینی عزیز!
سفارشتون تا چند ساعت آینده به دستتون میرسه…
روزم با دیدن این پیام به نیکی آغاز شد. با انرژی 18 دقیقه پیادهروی کردم، دوش گرفتم و صبحانه خوردم. 35 دقیقه آزادنویسی کردم. گزارش نیک خواندم و سپس فیلم «داستانهای موازی» ساخته اصغر فرهادی را تماشا کردم. هنگام تماشای فیلم به یاد صحنههایی از آثار کیشلوفسکی افتادم. بعد از پایان فیلم دربارهاش خواندم و فهمیدم اقتباسی است از اثر کیشلوفسکی به نام «فیلم کوتاهی درباره عشق». حتی آهنگساز «داستانهای موازی» هم زبیگنیف پرایزنر، آّهنگساز آثار کیشلوفسکی است. از «داستانهای موازی» خوشم آمد چرا که هم درباره نوشتن است و هم یاد فیلمهای خوبی که دیدهام را در من زنده کرد.
قبل از رفتن به سر کارم سفارشم که کتاب «زندگی از دریچه حواس پنجگانه» نوشتهی «گرچن روبین» بود به دستم رسید. فردا میخوانم و دربارهاش مینویسم.
ساعت 2 در محل کارم حاضربودم و ساعت 5 به وبینار نویسندهساز پیوستم. بخش آزاد نویسی را طبق معمول نتوانستم مشارکت کنم ولی ادامهی وبینار را شنیدم. استاد بیتی که من به لطف شرکت در کارگاه شعر ایشان سروده بودم خواندند:
در ساعت هفده به دلم دلهره افتاد
شاهین و وبینار مبادا رود از یاد
حال که فکر میکنم میبینم به خاطر شرکت در دوره نویسندگی خلاق و کارگاه شعر و وبینار نویسندهساز، اتفاق بزرگی در زندگیام رخ داده و آن «تغییر سبک زندگیام» است. برای این تغییر از استاد عزیزم شاهین کلانتری که بسیار از ایشان آموختهام و خواهم آموخت تشکر میکنم.
شب و روز به نیکی
هفتهٔ درهموبرهمی را گذراندم. یک مکان آشنا، سفارش همیشگی و خرید کتابی میتوانست بشوید تمام خستگیام را. خوشحالم که از خودم دریغ نکردم. نمیدانی خوردن قهوهٔ همیشگی، توی دل گلوگلدانهای گوناگون چه کیفی دارد.
بعد از مدتها به طبع دل کتاب خواندم و نوشتم؛ آنقدر که دستم درد گرفت. اینجور دردها را دوست دارم. مثل آمپول است؛ درد دارد، سوراخ میکند، اما خوبت میکند. این دردها هم خوب میکنند. روح و جسمم را.
کتابی که خریدم «جزیره» اثر آلیستر مکلاود است، از نشر بیدگل. بالاخره توانستم بر هوسم غلبه کنم و یکهو چندین کتاب نخرم. اینجوری کیفش بیشتر است. توی خوردن هم همینطورم؛ ذرهذره میخورم که بچسبد به دلم.
کتابم دستدوم بود، اما از سرووضعش فهمیدم دست یک خانم دکتر بوده. عشق کردم. گرفتمش و از کتابفروشی آمدم بیرون. روزم را تکمیل کرد.
تازه برچسب هم برای گوشیم گرفتم. حالا هربار که ببینمش، خری میشوم که بهش تیتاپ داده باشند.
مدتیست با وجود تمام خستگی و مشغلههایم، همهچیز کیف میدهد. خواب ناکامل، همان چس مثقال غذایی که به زور میخورم تا زنده بمانم، نونهای خشک اول صبحی که فقط بشیر (از عوامل پشت صحنهٔ محل کارم) میخورد، چای پر از تفاله و سینک پر از ظرف و علی برکتالله.
یعنی توی چرتترین حالت ممکن هم میخواهم کاری کنم همهچیز بهم بچسبد. و هم اینکه دلم میخواهد از دل هرچیزی، یک چیزمیز جدید دربیاورم. آما میدانی چیست؟ این روزها مغزم میلنگد. بدبخیتم همینست. هم این، هم دائم الخواب بودنم. با این وجود، من همچنان مینویسم و مینویسم و مینویسم.
کانال بنده:
@daryagholami11
سال واژه: تحول
میخوام قبل از هرچیزی از برکات آزادنویسی در وبینار نویسندهساز بگم.
از دوسه روز پیش هربار هزارکلمه نوشتن، دریچهای جدید به روم باز کرد.
از کمشدن بار استرسها گرفته تا رسیدن به راهحلها. دیروز ایدهی داستان کودک نتیجهی بیستوپنج دقیقه آزادنویسیم بود.
داستان « سنجاقکی با بال زخمی».
که توی کانال تلگرامم پست کردم.
من تجربهی نوشتن داستان کودک ندارم. اما وقتی اولین داستان کودکم توی کارگاهی به همین نام مورد تأیید استاد شاهین قرارگرفت، یه کوچولو به خودم امیدوار شدم.
راستش بیشترین انگیزهم برای ادامهی این ژانر، خوندنش برای نوههامه. اصلن مگه میشه براشون قصه نگفت؟ مادربزرگه و قصههاش.
اما دوست دارم خودم بنویسم و براشون بخونم.
به همین دلیل با یه سرچ توی طاقچه و فیدیبو، کتابی پیدا کردم به نام: « داستاننویسی برای کودکان، نوشتهی لیسا روجانی و پیتر اکونومی».
کتاب از الفبای داستانویسی برای کودکان شروع کرده تا تصویرسازی از کلمات.
فعلن فصل اول رو شروع کردم. نمیدونم این کتاب چقدر میتونه کمکم کنه. بیشک باید خیلی بیش از علاقهمندبودن، به تمرین و بازنویسی و بکارگیری آموختههام فکر کنم.
امیدوارم استاد شاهین گزارش نیک امشب منو بخونند و اگر کتاب دیگهای معرفی کنند که نوره علی نور.
در ضمن مشتاقانه منتظر برگزاری مجدد کارگاه داستان کوتاه هستم.
-نمرهی امروزم ۷ از ۱۰
– ورزش و پیاده روی
– دیدار دوست روانشناسم بعد از مدتها
– چند تماس تلفنی حالخوبکن
– روزنگاری و آزادنویسی
– خواندن ماهنامهی ادبی- هنری نویسنده، کاری از همسفران مدرسهی نویسندگی
کانال تلگرام 👇🏻
https://t.me/yaddashthayemaryamgoli
سال واژهام: طبیب الهی
شروع روز با صفحات صبحگاهی بود. صبح زود بیدار شدن برام سخت شده و گاهی بدخط مینویسم. با صفحات مشکلی ندارم، خوابآلودگیم زیاده و بدخط میشه.
درس خوندم، طوری که تا ساعت ۲ برنامه رو کامل انجام داده بودم.
با امیرحافظ سریال «This Is Us» رو دیدیم. بسیار سردرد داشتم و خوابیدم، در حد یک ربع، و بعد وبینار «نویسندهساز» شروع شد. ۲۵ دقیقه آزادنویسی کردیم.
باز هم بدخط شد، چون خوابآلود بودم.
بعد از وبینار ورزش کردم و دوش گرفتم، کمی سرحالتر شدم، ولی همچنان خوابآلودگی بود.
۳۰ دقیقه کتاب «تقویم بیهدفی» رو خوندم و غرق لذت بودم. واقعا درود بر نشر اطراف که اینقدر کتابهایی که چاپ میکنه خاص و ویژهست.
نامهای نوشتم در انتهای شب و شعر زیر رو به عنوان حسن ختام نامه انتخاب کردم:
«مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بیتو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی
دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی»
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
ساعت هشت بیدار شدم. بچهها صبح خانه بودند. سارا هنوز دلدرد داشت و فرداد هم کلاسش افتاده شیفت عصر. صبح بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی و برنامهی روز، لباس اتو زدم و بعد از آن شعر خواندم از حسین منزوی.
یکی از شعرها:
نخستین شاعر
نخستین آهش را
برای تو کشید
و انسانی غارنشین
نخستین گل را
به دیوار
با شرم گونههای تو
تصور کرد
تا عصر درگیر کارهای خانه و خیاطی بودم.
وبینار نویسندهساز را بودم. امروز در آزاد نویسی قرار بر این بود که در بیستوپنج دقیقه از سه الگوی «من،تو،او» استفاده کنیم. مخاطب قرار دادن خودم به عنوان: «تو» بسیار جالب بود. بیشتر وقتها از اولشخص یا سومشخص استفاده میکنم در نوشتهها. زمانی که خودم را تو خطاب میکردم انگشتِ اشارهی نامحسوسی دورم میچرخید انگار. از جایگاه «تو» به خودِ منتقد و گویندهام دقیق بودم تا ببینم چگونه دیگران را خطاب و موعظه میکنم.
بعد از غروب سری به دخترخاله زدم.
شب کمی منجوقدوزی کردم و کتابِ «خوابنوشتهها» از تئودور آدورنور را لابهلای منجوقهای رنگی خواندم.
پارهای از متن کتاب:
«خواب دیدن در هر حال بخشی از حیات روانی ماست، که رسوبات تهنشسته در «خود» مغفول را میآورد، که گاه همچون لای و لجنی است که به سطح آب آمده است. در خواب هیچکس عصمتی ندارد.»
این نظریه میگوید: خواب آینهی بخش پنهان ذهن ماست؛ چیزهایی که از آنها غافلیم در خواب بیرون میزنند و هیچکس هم از این افشاگری در امان نیست.
دیشب خواب دیدم دختری نوجوان بودم در یک خانوادهی پنج نفریِ «مکزیکی» یا همچین چیزی. کوهِ نزدیک زمین کشاورزیمان شده بود کوهستانی که قلهاش را برفی نازک پوشانده بود. خاکها به قرمزی و تیرگی میزدند.
چهار خانه کنار هم بود که قرار بود یکی از آنها مال من باشد. بابای غربیام این را با مهربانی گفت و حق انتخاب را به خودم واگذار کرد. یکی از خانهها را انتخاب کردم و قرار شد بازسازیاش کنیم. خانه، کمد و میزهای چوبی قدیمی داشت.
اخ که دلم میخواهد امشب بازسازی خانه را شروع کنم.
https://t.me/mahnaz_roointan
صبح مطابق معمول به مدرسه میروم. ساعت اول با دهمهاست و ویژگی کلاس دهم این است که همهچیز را باید بگویی. دو ساعت بعدی هم خوب میگذرد اما خسته میشوم. سیبزمینی پخته و زیتون بردهام که بخورم و از پا نیفتم. در مسیر برگشت به خانه، از کتاب «هیچچیز جای کتاب را نمیگیرد» میخوانم. چقدر حسرت میخورم که دوران دبیرستان خیلی آثار را نخواندهام و چقدر جای کتابها در دوران مدرسهمان خالی بود. به خاطر همین است که جابهجا در کلاس، کتاب معرفی میکنم. دستکم به گوششان خورده باشد خوب است. ایدهای هم دارم که آثار کلاسیک و شروعشان را همراه با عکس جلدشان در ترجمهٔ فارسی برای دیوار مدرسه طراحی کنم. پارسال وسایل هم خریدم که انجام دهم اما حین سال تحصیلی کارهای دیگر خیلی زیاد است. من از نسل روزنامهدیواریام و دلم میخواهد با فوم، جلد کتابها را شبیهسازی کنم تا واقعیتر جلوه کنند و بعد هم رایزنی کنم تا این کتابها برای مدرسه خریداری شود. در تبریز که بودم تعدادی کتاب جدید برای مدرسه انتخاب کردم تا بگیریم. مدیر همکاری کرد و خودم سفارش دادم و کتابها را آوردند. به بچهها هم پیشتر معرفی کرده بودم. چه شوقی داشتند بچهها حین باز کردن جعبهها.
ظهر به خانه که آمدم مطابق معمول با مچ پایم درگیر بودم اما ناهار گذاشتم، سالاد هم درست کردم. خدا را شکر فعلاً نظم برقرار است. حین غذا درست کردن از کتاب «هیچچیز جای کتاب را نمیگیرد» هم خواندم. یک آهنگ عربی است که این روزها زیاد گوش میدهم. میدانم که برای زمانی دورتر، خاطره خواهد شد و این روزها را به یادم خواهد آورد.
بعدازظهر خوابیدم و اولهای وبینار را خواب ماندم. بعد از تمام شدن وبینار، عجیب حوصلهام سررفت. رفتم سروقت ایسام و دو تا از پنج کتابی را که در سبدم بود، خریدم. «بهار نارنج» عباس حکیم و «دیوان قبولی هروی». حالوهوای شعر دارم و دوست دارم شعرهای متنوع بخوانم. این دو کتاب را هم استاد کلانتری معرفی کردهاند. دلم میخواست باهاشان آشنا شوم.
بعد تماسی تلفنی گرفتم. هنوز حوصلهام بهجا نبود. کارهای خردهریز انجام دادم و بعد هم کتاب «هیچچیز جای کتاب را نمیگیرد» را خواندم و تمامش کردم. نمیخواستم یکباره بخوانمش، برای مسیرهای رفتوآمدم سرگرمکننده و خوب بود اما نتوانستم بر حسم غلبه کنم و خواندمش. در ادامه کتاب «قدرت کلمات» سیمون وی را هم تورقی کردم و مقالهٔ کوچکی دربارهٔ نظم خواندم. نگاهی هم به کتاب «تأملاتی برای انسان فانی» انداختم.
شب یادداشت کانال را هم نوشتم. هنوز هم اندکی بیحوصلهام، شاید چون از چهار مهر تا الان فقط از خانه به مدرسه و از مدرسه به خانه رفتهام. هوا نهتنها گرم است که اغلب ناسالم هم است و بدنم تاب این هوا را ندارد. سردرد چندین ساعته میگیرم وقتی در هوای آلوده، طولانیمدت راه میروم. عصر دلم میخواست دوستی اینجا بود که به محض تماسم تا نیم ساعت خودش را میرساند و با هم چای میخوردیم و گپ میزدیم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
گزارشنیک
شبپیش، از یارا خواستم ساعت ۹ صبح تماس بگیرد و بیدارم کند. با زنگ یارا نه، اما با زنگِ تماس پستچی از رختخواب کندم. صفحات صبحگاهی نوشتم، ناهار میکس کوبیده و جوجه ساختم. سختتر از درستکردن غذا برای شوور، ساختن غذا برای مادرشوور است. ظهر نخوابیدم، باید سرویس را برق میانداختم. از وبینارکلونتری جاماندم، ساعت ۱۹ قضایش را نوشتم و گوشیدم. لباسهای یارا اتو میخواست، اتوکشی ذهنم را آرام میکند. شام پختم، چقدر از آشپزی بدم میآید، چه غذای مزخرفی شد. خدا به دل یارا صبر بدهد. با مامانبابا نشستیم شبنشینی، مهدخت، کلی زبان ریخت و بوسیدمش، البته برای هر بوسه از او اجازه گرفتم، اینرا از یکروانشناس شنیدم در حوزهی آموزش جنسی کودکان. از ساعت ۲۳:۲۰ نوت گوشی را باز کردم و این گزارش نیکو را نگاشتم، چرا که دلبستهی آنم و روانم را آرام میکند از حس نهی بودن و بیچیزی. حتما بعد از نوشتن این تمرین یکربع مطالعه میکنم.
فاطمه بهزادیمقدم
دوشنبه۱۳ مهر ۱۴۰۵
@fatemehbehzadimoghadam
مینویسم/میخانم میکاوم/کاویده میشوم میروم/میآیم میآورم/آورده میشوم میبرم/برده میشوم میخندم/خندانده میشوم میگریم/گریانده میشوم میبازم/بازنده میشوم میلولم/لولیده میشوم لا به لای روزمرگیها و تکرارها و مجهولات و بدیهیات و گاه تازهها و بیگاه خستگیسازها و تباهشدهها و در حال تباهشدنها و مفهومها و نامفهومها و درکل هر چیزی که اسمش زندگی است و رسمش ژندهگی عمر و اصلا دلم نمیخاهد نقطه بگذارم بروم سر خط و امروز که هنوز تمام نشده این لولیدن و خزیدنم میان این انبوه فکرهای دیوانهکن و کارهای خستهکن, یک نفس میخاهم برای نشستن و نیندیشیدن به ابهامهای مهلک.
اسمم بلاخره اومده توی همسفران ثابت قدم، آخجووون.
امروز خیلی گوگولی و جینگلی مستانه بود. اما حالا دیر وقته و من هم بیخواب، خیلی بیخواب. فردا صبح، بعد از کلاس هفت صبحم، مینویسم درموردش. بلند مینویسم درموردش. قول میدم. خیلی بامزه بود امروززززز. آخجون.
نیک گزارش؟
بیدار میشوم و خابم را مرور میکنم. کمکی یادم هست. وویس میگیرم تا یادم نرود.
چایی و سریال و بعد دیدن ویدیوهای آموزش نقاشی.
تمرینجا.
کتاب «روشنای یلداشبان» را میخانم. استاد توی تمرینجا داده بود که بخانیم. نمیدانم باید چطور در موردش بنویسم یا چطور باید ازش بگویم. خاندنش خوب بود. کلش پر گریه بودم. پر بغض بودم.
«گورستان سفید بود. گورستان ساکت بود. گورستان سرد بود. گورستان سلیمانداراب رشت، سفید و ساکت و سرد بود، زیر برفی که پنبهپنبه میبارید و بند نمیآمد.»
بعدش «طوطی» را خاندیم از زکریا هاشمی. با فرشته. یکی من یکی او. تا اینجا که خاندیم همش تکرار بوده. یک حرکت را تکرار کردهاند و کردهاند. یا جملاتی هر بار تکرار میشود. دیالوگها هر بار تکرار میشود. هر بار یک «قربون تو» هست توی دیالوگها. داشتیم فکر میکردیم اینها زیاده گویی نیست توی داستان؟
نویسندهساز با بیستوپنج دقیقه آزادنویسی شروع شد. از اول شخص نوشتیم و بعد دوم شخص و بعد رفتیم سراغ سوم شخص. این تغییر زاویه دید باعث میشد هربار انگار متفاوتتر شویم. هر بار خودم را از طرفی میدیدم و هربار متفاوت میشد با قبلی. تجربهی جالبی بود. دوستش داشتم.
آمدم پول لباسی که دیروز خریدهام را بدهم. نرم افزار رفاه باز نشد. جمعه هم باز نشد. کارت هم کار نکرد. چه مرگش است از جمعه. یعنی باید بروم تا عابر بانک. فردا امتحان کنم. یعنی از جمعه خراب است. یعنی از جمعه درست نشده. از کی خراب است. از چند روز قبل از جمعه. تا چند روز قرار است خراب باشد.
«تقویم بیهدفی» را خاندم. یک عالم خاندم تا کتاب شروع شد.
وویسی گرفتم بلند بالا پنجاه دقیقه شد و تا فرستادمش تلگرام فکر کنم سکته کرد که نمیدانم کجا غیبش کرد، آبش کرد جوری که انگار نبوده.
بعد هم با الهه صحبت کردیم.
روزنویسی سایت را هم نوشتم.
دیشب خابم نمیبرد و رفتم سراغ شعرهای بیژن الهی. غرق شدم درونشان. چقدر خوب است. یادم نمیاید قبلن ازش شعری خانده بودم یا نه. چقدر خوب بودن شعرهایش. باید هر شعر را آرام میخاندی. مزه مزه میکردی. امشب باز هم سراغش میروم. چه خوب است بیژن. چقدر بیژنها خوبن آن از نجدی این هم از الهی.
https://t.me/yaddashtneda
😍😍چه قشنگ نوشتی از کارهات احمدو😍
با خواب ساعت سه نیمه دیشب، امروز باعث شگفتی بود که بعد از شش ساعت از خواب بیدار شدم و کاملا سر حال.
چند صفحهای از «دست بردن زیر لباس سیب محمد صالح علا» را خواندم و چه خوب است که او تنها نویسندهای است که موقع خواندنش حس تکلیف و بی علاقگی سراغم نمیآید.
امروز صبح بیشتر از روزهای پیش زیر نموناز باران قدم زدم و نفس کشیدم. این روزها به قدری هوا مطبوع است که گاهی به سرم میزند به آسمان کمی تافت بپاشم حیف که دستم نمیرسد و ممکن است در یک حرکت معکوس تمام اسپری توی چشم خودم خالی شود.
بعد از هزار کلمه نوشتن در وبینار عصر تصمیم گرفتم کیک بپزم که متاسفانه با نبود شیر در یخچال مواجه شدم. و امروز با هوا کردن یادداشتکی در کانالم به پایان رسید.
آدرس کانالم در تلگرام:
https://t.me/tarqim1
بیشتر از معمول خوابیدهام اما باز هم خستهام. دیشب خواب دیدم بیمارستان هستم و باید شیمیدرمانی شوم. دلم میخواهد فقط بنشینم یک گوشه. با پتویی و کتابی. به فهرست کارهای مانده از دیروز نگاه میکنم. فهرست را به روز میکنم اما چیز زیادی بهش نمیافزایم. در آینه داروخانه خودم را میبینم. چشمانم کمی متورم است و به آب نشسته. فینفین هم میکنم. شاید سرما خوردهام. کارآموزمان دیروز سرما خورده بود فرستادمش رفت. در اتاقم را میبندم که ویروسها را کمتر بپراکنم. به لبهی ناخنم دست میکشم. چند روز است میخواهم سوهان بکشم اما یا فرصت نمیشود یا فراموشم میشود. در حالی که صفحهی فهرست کارهای روز باز است میروم ولگردی در تلهگرام. خوشبختانه خیلی وقت است در دام اینستا نمیفتم. «جادوی یک شعر خوب» میخوانم از هوشنگ گلشیری. بچه که بودم با اسم هوشنگ زاویه داشتم. شاید چون اسم دایی پدرم بود. هنوز هم چندان آشتی نکردهام.
به تمرینجا سر میزنم. هوس کردهام پس از مدتها تمرینی بگذارم برای بازخورد. لیلا را که میدانستم فعال است اما چشمم که به اسم سحر خورد که یکی دو تمرین قبل از من بود، خندهام گرفت. انگار فرضیهی ابی و داریوش چندان هم بیراه نیست.
کمکم کارهای روزانه را میآغازم. ایمیلم را چک میکنم. تازه شروع هفتهی آنبر آبیهاست و هنوز پاسخی از ادیتور ژورنال نیامده است. به یکی دو جا زنگ میزنم. در نامهای که از وزارتخانه آمده زمان تماس را نوشته ۱۰ تا ۱۱:۳۰. ساعت ۱۱ زنگ میزنم، کسی پاسخ نمیدهد. مشغول کارهای دیگر میشوم. دوباره به صرافت میفتم. نگاه میکنم، ساعت ۱۱:۲۹ است و تا نگاه میکنم میشود ۱۱:۳۰. بلافاصله دوباره زنگ میزنم، باز کسی پاسخ نمیدهد. به سایت ادارهی مالکیت معنوی سر میزنم و هزینهی انتشار آگهی را پرداخت میکنم. داروهای مادرشوهر مایا را برایش پست میکنم. زحمت این یکی را البته علیرضا میکشد اما در فهرست من خط میخورد. همینطور درست کردن پلهی جلو داروخانه. بعد از شیفت لباس عوض میکنم که برویم دنبال خرید گل. گلدانهای بتونی جلوی محوطه خالی ماندهاند و خلقالله زحمت کشیدهاند کاربریشان را به سطل زباله تغییر دادهاند. در راه به گلهایی که قرار بود بخریم میاندیشم. رز سفید بود و اطلسی بنفش اما الان به گلکاغذی فکر میکنم. هیچکدام را ندارد. عوضش یک گربهی مادر با یک تولهی بلا دارد که دلم میرود برایش. برگشتنی از «ملاقه» سوپ جو میخریم. به خانه که میرسیم علیرضا طبق معمول تلویزیون را روشن میکند و میزند شبکهی خبر. بهش میگویم اگر در دو اخلاقش تجدید نظر میکرد شوهر ایدهآلی میشد؛ اخبار نگاه نمیکرد و کلهپاچه میخورد. بیصدا میخندد. سعی میکنم حواسم را از اخبار به سوپ داغ جمع کنم و اصلن نشنوم. علیرضا با همان سوپ سیر میشود اما من بقایای ماکارونی دیروز را هم میخورم. حالا خستهام و میخواهم یک ساعتی بخوابم. شاید مراقبه هم بنمایم. به جای یک ساعت دو ساعت میخوابم. در بالکن داروخانه قدم میزدم. به قفسهی داروها تکیه کردم. ناگهان بالکن و قفسهها با هم یله شد و به پایین سقوط کردم. از خواب پریدم. چیزی از درون مرا میلرزاند. ارتعاشی ناپیدا.
عصر زنگ میزنم به مادر که جویای احوالش شوم. داروهای که برایش برده بودم جواب داده است.
فردا دورهی جدید شعر آغاز میشود پس چای و شیرینعسل میخورم و مقالهی «موسیقی در شعر سپید» را که نیمهکاره مانده میخوانم.
شب طبق معمول به کارهای خانه میرسم. شلوار علیرضا را میدوزم. و ولو میشوم.
https://t.me/Darang_Farzaneh
سال واژه: ماراتن معکوس.
امروز کتاب نوجوان«پایین» را شروع کردم.
راستی گفته بودم عاشق انجمن های مخفی ای هستم که دوران نوجوانی و کودکی میشه ساخت؟
هزار و هزار قدم.
قرار با خود. فقط نمیدونم پسری که روی میز مشترک بود چرا آنقدر توی دهانم بود؟ آیا اون هم قرار با خود داشت؟ترسناک بود.
نوشتن آزاد.
کم از روزهای دیگر ندارد دوشنبههای تعطیل. بازارگردی با مادر، باتری بخشیدن به سه ساعت مچی، خوردن ناهار با خاهر، گوش دادن به دعوای خاهرزادهها واسه سه ماژیک فسفری، باشگاه و تازه شدن، گرفتن انرژی مثبت از مربی، خیابان شلوغ و موسیقی «راوی» هایده، خالی کردن انباری از وسایل بیاستفاده، خاندن موسیقی شعر سپید فارسی، بهخاطر سپردن این تیکه از شعر شاملو:
فریاد شوی تا باران
وگرنه
مرداران
کم از روزهای دیگر ندارد دوشنبههای تعطیل. بازارگردی با مادر، باتری بخشیدن به سه ساعت مچی، خوردن ناهار با خاهر، گوش دادن به دعوای خاهرزادهها واسه سه ماژیک فسفری، باشگاه و تازه شدن، گرفتن انرژی مثبت از مربی، خیابان شلوغ و موسیقی «راوی» هایده، خالی کردن انباری از وسائل بیاستفاده، نوشیدن شیرچای با دارچین، خاندن موسیقی شعر سپید فارسی، بهخاطر سپردن این تیکه از شعر شاملو:
فریاد شوی تا باران
وگرنه
مرداران
صبح رو با استرس شروع کردم، و چه خوبه که اینجا هست که درموردش بنویسم.
جواد دادگاه داشت و منم با اون رفتم. اما نرفتم توی دفتر قاضی، تمام یکساعتی که او داشت از خودش و آبرویش دفاع میکرد، آیةالکرسی میخاندم، بعضی جاها مکثی میکردم و میگفتم: آیا کارم بیهودهس؟
اما تکیه و قرصی دل لازم است؟نه.
گاهی باید شک رو کنار گذاشت و اون چیزی رو انجام داد که مایهی آرامشت میشه.
جالب بود که بین استرسم برای نتیجهی و دعاهایی که میخوندم، خدا رو شکر میکردم برای اینکه میتونستم روی پاهام راه برم و سلامتم.
بلاخره دادگاه تموم شد و فکر کنم نتیجه خوب باشه.
بعدظهری رفتم پینگپونگ و بازهم سایه با اون روحیهی پاک و لطیفش باعث شد که حس خوبی پیدا کنم.
چه روزی بود، خستهکننده.
بقیهی روزم به شام درستکردن و شستن ظرفها گذشت.
یه استوری هم گذاشتم پیجم.
چندتا از گزارش نیک بچهها رو میخونم بعد از ثبت گزارش نیکم و رمان لمس رو.
سری به تلگرام میزنم تا فایل نویسندگی خلاق را بشنوم. تلگرامیون را میبینم که چه فعال، روزانه نگاشتهاند.
شصتم صفحهی موبایل را بالا میکشد. دلم نمیآید نیکانهی فرشته برگی را نخوانم. نگار هم نوشته. یوتاب و ساجده را میخوانم. میرسم به تریدارِ شاهین کلانتری.
ای شاهین پدر. ای ابرقلم مدرسهی نویسندگی. ای موسس. ای گازبگیرِ قلمیون. مگر با اینتر کات کردهای؟
اگر قهرید از آن قهوههای ۱۵۰ گرمی که روزانه میخری درست بنما و به کیک دارچینی و غروبی آتشین دعوتش کن. ما را هم آزاد کن از این رنج. چشوچالمان زاییده زیر کلماتِ پیوستهات. میخواهم بگازم:
این متن شلوغه. اذیت میکنه. اینتر بزنه به کمرت.
ما روزمرگیات را خواهانیم اما با اینتر.
حال اول صبح است و میخواهم کارم را بیاغازم با ارسال نتایجی به مرکز بهداشت. این مرکز بهداشتیها هم شیفتهی کاغذبازیاند و مخلفاتش. حیف نباشد این کاغذها، آن درختها؟
صبح به حرفیدن و تایپیدن گذشت.
ظهر کمی خوابیدم. خوابیدن یا خواب دیدن یا خود را به خواب زدن برای فرار از روزمرگی؟
بعد هم ظرف شستم و دوباره ظرف شستم و باز هم ظرف.
غروب به گشتن دنبال کفش بدون استوک گذشت. بعد هم خرید سوپرمارکت و شنیدن صدای کوچه.
اتوبان را خلوت میخواهم. آنچنان که تنها آدم کرهی زمین باشم اما کوچهها باید صدای آدم بدهند. صدای لولیدن گربه لای بوتههای گز.
دوباره نوشتههای همسفران را میخوانم. میگویند بارانی تنشان کردهاند. اینجا همچنان پنجرهها خیساند. نه از باران از رطوبت و شرجی.
اگر آبریزش بینی مهلتی دهد شعری دست گرفتهام که بخواباندم.
کانال من:https://t.me/qalamgah_niku
– امروز جلوی چشمم گربهای کبوتری را گرفت و برد و قاعدتن خورد.
– تمرینجای دیروز را در دفترخانه شنیده بودم؛ وقتی جلوی دوربین میگفتم اینجانب از مفاد کوفت مطلع شدم همزمان در گوشم اوضاع خیلی خندهداری در جریان بود. امروز در مسیر دوباره شنیدم و حسابی خندیدم.
– یکی از تنبلها پیام داده که با یک چالش مواجه شده است؛ اینکه او دوستانش را با اسم و فامیلی و کاملن رسمی در گوشی ذخیره میکند و حالا میخواهد بداند ما اسمها را چطور ذخیره میکنیم. گفتم واقعن از تو ممنونم که این چالش سوئیسی را مطرح کردی. برای خروج از این زندگی بیروح و کسلکننده به چنین چالشهایی نیاز است. شما که آلمان زندگی میکنید دستکم همین چالشها را دارید، ما که همین را هم نداریم و بلدیم چطور اسمها را ذخیره کنیم تا چالشبرانگیز نشوند.
– وقت وبینار امروز پیش وکیل بودم. از اوضاع خودم خندهام میگیرد. این بخش از زندگیام به تنهایی میتواند تبدیل به کتاب شود. اما قسمت قشنگش همین جناب وکیل است؛ بین خودمان بماند، خیلی دوستش دارم. او نظر مرا نسبت به وکیل و قانون و قضاوت و هر چیزی در این حوزه تغییر داده است و با اینکه جهانبینیهای متفاوتی داریم اما جهانمان مشترک است. عجیب نیست؟ دوستی دارم که جهانبینیهای تقریبن مشترکی با هم داریم اما جهانمان اصلن مشترک نیست. این هم عجیب است.
– برای دومین بار در این هفته رفتم پیش عزیز قلبم.
– شاید باور نکنی اما من اصلن نمیدانستم دلتنگی چه طعمی دارد. زندگی خیلی خوب طعم آن نوع از دلتنگی که دستت حتی به یک ذره از رفعکردنش نمیرسد را به من چشاند. انتقام همهی بیخیالیها را یکجا از من گرفت.
– نوازندهی محلی پشت پنجره میخواند: «نگاه تو روشن شبای بیچراغم…»
– پروردگارا، دستان شما از راه میرسند و کارها را در زمان درست و به شیوهی درست به انجام میرسانند و من تماشاگر شوقمند این کارگردانی بیعیبونقصم.
– الهی شکرت…
این روزها که آشتی بودن با جهان خیلی هم کار سادهای نیست، شاید دیگر مهم نباشد روزم را چه ساعتی و چطور شروع کردهام. مهم آن لحظه است که دست از دشمنی با روزم برداشتهام. امروز، بهطور مشخص، بعد از خواندن جملهی “بهخاطر داشته باش غروب آفتاب بخشی از زندگیات را با خود میبرد.” در کانال. اولین ارتباط موفقم با فیلاسوفهی هندی.
امروز باز هم باید به وزارت صمت میرفتم. میلِ دیدن مرکز شهر وسطِ روز، همان روزی که از ته دل با حسرت نوشتمش، زد به کمرم که از آن روز هر روزم بین شرکت و وزارت و دیدن مرکز شهر در صبح، ظهر و عصر گذشته.
امشب، برای ریکاوری بعد از مراسم، تمرین گروه رقص نداشتهایم. برای ادای قدردانی _ که تصور میکنم این پدیده هم از فلسفهی هندی راهش را به پژوهشهای روانشناسی مثبتنگر باز کرد و این روزها به لطف فلاسفهی اهل اینستاگرام، انوبانی چهار بانده زده وسط سبک زندگی مدرن ایرانی _ به باشگاه رفتهام برای جبرانِ شنبهی دوست داشتنی سرینی و پشت پا. مدرنیته را نه تنها به زبان، که با تمام اعضا و جوارحم بهجا آوردهام.
از باشگاه که رسیدهام بدون معطلی ملاتونینم را خوردهام و خودم را طوری روی مبل رها کردهام که مطمئن باشم در یک نقطه رسوب نمیکند و در تمام بدنم عادلانه پخش میشود و در همان حالت” محبوبهی ویتگنشتاین” را خواندهام. چند کتاب کمصفحهی دیگر هم هست که باید تا قبل از جلسهی هفتهی بعد بخوانم و اگر بتوانم این کرّه بز بازیگوش جفتکپرانِ درونم را چند ساعتی بنشانم پای کار، تا آخر همین هفته تمام است.
تمرینهای کلاس زبان کوردی فردا را هم باز انداختهام به فردا. این عقب انداختنها کمک میکند وجدانم آسوده باشد که تا قبل از رسیدن دقیقهی نود، زبانم لال دست بهشان نزدهام.
برای اطمینان از تکان نخوردن تا قبل از نفوذ کامل ملاتونین، و البته تمام کردن محبوبهی ویتگنشتاین، شام را از اسنپ فود سفارش دادهام. من هرچه در گزارش نیک استاد بخوانم را میخواهم. از قهوه و کتابهاش گرفته تا پاستای نرسیدهی دیروز. زندگی هم که از روز آشنایی با مربی جدیدم حسین، به کام است و گفته میتوانم هرچیزی جز قند مصنوعی بخورم. سفارش پاستای بدون قند دادهام. آدم باید به مربیاش وفادار و در توجه به جزئیات دقیق باشد.
همینقدر از آن بخش از زندگیام که توانستهام از چنگ غروب امروز بیرون بکشم، باید برای امروزم کافی باشد. به همین قانعم. قناعتی که یا ویژگی خودم است یا خواستهی ملاتونین.
امروز را کوفته بودم. کوفته قلقلی. اولش که ناکاوت شدم بعد از ورزش. حتی صدایم درنمیآمد. بعدش هم پیادهروی طولانی و از این ایستگاه مترو به آن یکی ایستگاه مترو و امان از کفش بد! ولی آن وسطها هم داستانکی نوشتم که بیشتر دوست داشتم فیلمش کنم. از اینکه نوشتن روزانه باعث شده که با چشمانی خریدار به اطرافم نگاه کنم، خیلی خوشحالم. داستانکم هم از دل همین توجهها بیرون آمد. به محتویات کیف پسری که روبهرویم نشسته بود دقت کردم. به مکالمه دو آدم و زبانبدنشان. به استایل آدمها. به مکانها. به صحنهها. خدای من. چقدر ایده. چقدر داستان. همشان خوراک میدهند به ذهنم. تکههای پازل یک داستان بلندند. منیریه بودیم برای خرید چند وسیله ورزشی. چقدر خرید کردن برای آدم بهتری شدن لذت دارد. کوفتگیام به اخلاق هم رسیده بود. ظرفیت روانیام پایین آمده بود. با دیدن سینشین و البته خوردن غذا کمی به ورژن بهتری تبدیل شدم. همبرگر سکسی ویکافه، هرکسی را به ورژن بهتر خودش تبدیل میکند. به پای داونتاون نمیرسد اما چیزی هم از ارزشهایش کم نمیکند. با ح و سینشین فلسطین را انداختیم توی انقلاب. مثل خونآشامها، بوی کاغذ خورد به دماغم. در زندگی قبلیام شاید درخت بودم. این میزان علاقه به کاغذ و دفتر و البته استفاده نکردن ازشان، عجیب است. ح از اینور و سینشین از آنور دستانم را میکشند که بسه اینقدر دفتر نخر. حالا چارتا کاغذ خریدن که به کسی برنمیخورد. کاغذیِ شب یک شب دو را دیدم و سریع کارت را کشیدم. آب انار و آب پرتغال هم خوردیم آن میانهها. دنبال پاساژ نادر گشتیم. استاد در یکی از گزارشهای نیکش به کتابفروشی زیرزمین پاساژ نادر اشاره کرده بود و تصمیم گرفتم انقلابی شدم سری به آنجا بزنم و حسین لُره و کتابفروشی درهمبرهمش را ببینم. با چندین بار سوال کردن پیدایش کردیم. مغازه روشن بود اما حسین لُره نبود. قفل کرده و رفته بود. از پشت شیشه داخل مغازه را تماشا کردیم. از میزان درهمبرهمی اجناس، پشمهایم. خلاصه که حسین لُره جان ما آمدیم اما شما نبودید. چقدر از این جاها در تهران پیدا میشود و دوست دارم همهشان را مثل یک توریست ببینم. اگر جایی چنین سراغ دارید، پیشنهاد بدهید. کتاب راه هنرمند را هم برای سینشین خریدم که وقتی برگشتم، با هم بخوانیمش. چون بوی کاغذ مستمان کرده بود، اسنپ را زدیم برای ایرانشهر. مگر میشود در دیدارهایمان سری به کتابفروشی محبوبم «دی» نزنیم؟ آنهم احتمالا برای آخرینبار تا مدتی بعد. این مکان پرنور شهر. یک ساعتی غرق لذت بودم. برای سینشین کادو دفاع خریدم، ح کتابی از بهرام بیضایی خرید و من هم نمایشنامهای از نیل سایمون. دو قاب تنتن و شازده کوچولو هم کنارش برداشتیم یادگاری. عاشق برچسبهای رندوم روی بستهبندیهای خرید دی هستم. چه جملاتی اسماعیل. رندومترین دلبری. سینشین را محکم در آغوش گرفتم و خداحافظی کردم. با ح به خانه برگشتیم و بخش جذاب بعد از خرید هم باز کردن و دیدنشان است و البته لبخند رضایت. تنم کوفته افتاده روی تخت اما روحم پرواز میکند.
گزارش نیک – ۱۳ مهر
فاطمه شَبِّه
https://t.me/faashnevesht
گزارش نیک
من الان ۸:۳۳ دقیقه شب است. نشستهام دارم مینویسم. بازهم غمگین شدم چون کتاب «دیالوگ» پیتر ومک را نیافتم.. گوگل را سوراخ کردم اما نیافتم. کتاب ارزشمندی مثل این که به تو مسیر میدهد. چاپ نمیشود. این گزارشجات نیک که اینجا مینویسم هرشب بهم یادآوری میکند. که برای رستگاری تو خط هستی. اهدافت را پیگیری میکنی.مثلن امروز فهمیدم برای یافتن منبع درست و درمون نمیشود مرحلهی پرسزدن اولیه پر منابع نادید گرفت. از طرفی هم میهراسم به دلیل دسترسی محدود، به معنای عدم حضور فیزیکی برای پرسه در انقلاب نتوانم منبع شایستهای بیابم برای پروژیی که قولش را به جمعی دادم… بله تو مروری هم میکنی سرزبان که دارد به جای خوبش میرسد. مثل سفر است راستش سفر با قطار را دوست را داری و زیاد سفر کردی. در آن دور هم نشستی باهم حرف میزنی تا به مقصد برسی سرزبان که مقصدش معماری دستگاهفکری است. به ایستگاه دیدگاه رسیده است. تو میگویی سرزبان گفت است، دیدگاه یعنی نقطهی شروع. یعنی مکان و زمانی که از اینجا ایستادیم داریم به موضوعات نگاه میکنی. میگویی برای درک مکان دیدگاه می توانیم زمان دیدگاه را ببینیم. مثلن وقتی میگویی « آخ آخ من از کودکی ترساز ارتفاع داشتم زمان و مکان میشود دوران کودکی ات. تو میگویی برای اینکه بتوانی از یک زاویه دیگر به موضوعات نگاه بیاندازی، باید از شروع های خودت بپرسی؟ من از کجا ایستادهام به موضوعات نگاه میکنی. برای اینکه شروع را تشخیص بدهی نیاز به مولفه داری. که میگویی بماند برای فردا… او خوشحال است که مینویسد. و یادگیرش را برای خودش بهتر جا میاندازد. ساعت ۱۰:۰۰ شب است. امیدوارم بتوانم رمان بخانم و شعر و شب هم زود لالا کنم. ثبت میکنم روزهایم را بهتر ببینیم و برای خودم تاریخچه بسازم.
علی آراسته
#نیکروز
پفک میخورم. تایپ میکنم. به فردا فکر میکنم. به انیمیشن دیشب. آسورا. فکر کنم اسمش همین بود. آسورا، بیگناهترین قاتل دنیا. چند ساله بود؟ هشت سال، نه یا ده سال. تقریباً همسن حالای علی. علی؟ علی میگوید امروز ده هزار تومن برنده شدم با سه تا مداد. اوهومی زیر لب. پفک میخورم. پفک میخورد. نجمه دانهای پفک برمیدارد. چشمش به گوشیاش. دیالوگهایی به زبان تایلندی به گوش میرسد. دیالوگی که بین آن کلهکچل، آسورا رد و بدل شد چه بود؟ یادم نیست. ببخشید کلهکچل، منظوری نداشتم. یک روحانی بود، احتمالاً روحانی بودایی. بهشان چه میگویند؟ موبد؟ موبد روحانیان زرتشت نبودند؟ اطلاع عمومی صفر. حوصله ندارم بگردم. همان. همان کلهکچل. هرکسی توی زندگیاش یک کلهکچل نیاز دارد. خوش به حال اسورا.
پس من چی؟ کلهکچل زندگی من که بود؟ کسی که دستش را قطع کند بگوید بیا بخور. کسی که هیولای درونت را هدایت کند. انکار نه. وجه هیولایت را هم مهر نکند به پیشانی. اوه مهر. نمازم دیر شده. نمازم به درد عمهام میخورد. عمه که ندارم. داشتم. خیلی بچه بوده مرده. چه بهتر که مرد. حسرت هیچ چیز به دلش نماند. حسرت سید هم آخر میماند به دلم. مثل داغ هودی که به دلم نشسته. هودی خوشرنگ، هودی قشنگ. امروز نگاهش میکردم. مثل هر شب. مثل وقتهایی که از جلوی در مغازه لباسفروشی رد میشوم.
اما نگاهم نکرد. هودی چشم ندارد. سید چی؟ کوری لابد. این دیالوگ مندرآوردی زهره بود. من راوی بودم. راوی من بودم. اولین و آخرین بار. راوی نبودم دیگر. حتی برای زندگی خودم. راوی فقط مغزم. متوهم. مغز خر. مغز خاکبرسر. خاک بر سرمون شد، پاشو. پاشو برقو روشن کن. میگم چی شد، چی شد، مادر(بزرگ)؟ خاک به سرمون شد، بچم مرد. هرچی میگم بچههات بزرگ شدن، خواب بودی، بگیر بخواب. وحشتزده میگوید اونطرف رو ببین، بچم مرد.
بچم مرد؟ بچم داره میمیره. بچه بیبابا. بیبابا نه. بچه باباکور. بابا سر به هوا. بابای دختره گفت کاش میفروختمت. غذا نداریم. نمیشود قضاوت کرد. غذا که نباشد، آدم اخلاقش سگ میشود. یک نفر گفت اون پسره شبیه سگاس. آسورای بیچاره. آسوری سگاخلاق.
https://t.me/meslenafas
درست کردن وافل فوتوفن خودش را دارد. چطور؟
صبح من: به خیالاتم درست و حسابی یادم هست و جانن و دلن خیز برداشتم برای درست کردن وافل برای دخترک که خیر سرم ببرد و زنگ تفریح یا وسط کلاس یواشکی زیر نیمکتی جایی نوش جان کند.
آقایی که شما باشید ریختم جوی پوستکنده یک مشت و نصف موز و یکقاشق پودرکاکایو و یککمی عسل و شیر و تتممرغ را و کلهی صبح قرقر صدای میکس درآوردم که چه خبرست؟
خب دارم برای خانومخانوما وافل دریت میکنم دیگر. این چه سوال معالفارقی بود؟
دستگاه را گرم کردم و سُراندم مواد را لبالب.
بعد از لحظاتی دیدم همهی مواد از لبو لوچهی دستگاه آویزان است و چکچک میچکد روی هر جا که راه بدهد دستش.
خلاصه که اول صبحی یک خاک بر سرم بریند حوالهی تن نیمهخوابم کردم و دوباره ساختمش.
دردش این بود که لباب پر بود و بدبخت جایی نداشت برای پخت و پز.
خلاصه روانه شد دخترک با کولهباری از کتاب و دفتر و وافل و میوه و هرچی که یافتم و نیافتم.
بعد از آن نشستم برای تمرین ۲۵ دقیقه آزادنویسی و تایمر را روشن کردم و هنوز ده دقیقه نشده بود که آقای شوهر با هزار مدل سروصدا و قالمقال وارد خانه شد. این دیگر چهجورش است؟ صبحانه نخورده همانطور تلفن بدست و مکالمهوار نشست ور دل من.
آقا یعنی ریدمالی شد همان ۲۵ دقیقه که نگویید و نشنوید.
هیچی دیگر، نشستیم تا آقا بخورند و تشریف ببرند بلکه.
بعد از آن دیگر حال و هوای ۲۵ دقیقه پریده بود. گذاشتمش تا بعد خدمتش برسم و رفتم سراغ دورهها.
بله. البته تف به ریا. پایههای کتابنقد را دید زدم و کتابهایش را به خاطر آوردم که فقط خریده بودمشان و همه نصفهخوانده و نصفهنخوانده ول بودند.
خودم را دلداری دادم که عزیزکم، عیبی ندارد. حالا کمکم بخوان و از این مدل حرفها که یکدفعه دلم خواست به این دلداری دادنم برینم. چارتا غرغر کردم و کُری خواندم تا گذشتم از پایهها و رسیدم به کتابنقد یک. ویس جلسهی یک را گوشیدم. کتابهاش را هم نگاهی انداختم و دلم خواست همه را بخوانم بارها و بارها.
نشستم و فکر کردم به این دورهها که اکثرشان را بودهام.
فکر کردم به کتابهایی که خروارخروار خریدهام و دانهدانهشان که شاهینمان گفتهست بخوانیدشان.
چه اضطرابی میگیرم از این افکار. از این اندیشهها، دستشوییلازم میشوم مدام.
یکی نیست بگوید دخترجان همهی دورهها؟ همهجا خودت را چپاندهای؟
آخر هر کی هر کار میکند تو هم باید بکنی؟
حالا مگر کی چه کار کرده بود؟
چه میدانم.
میگویم یعنی هر دورهای بالا بیاید و تیتر مدرسه بشود تو باید زرپزرپ خودت را بیندازی تویش؟
حالا بنشینی و ببینی که چقدر کتابست و چقدر ویسست و چقدر تمرین که اصلا اصولی که نگاه کنی باید همه را از سر بخوانی و بگوشی و بتمرگی و بتمرینی.
آه از نهاد کشیدم و گذاشتم دورهها برای خودشان بخوابند. باشند. همانطور که تا الان بودهاند. میدانم که درس نمیگیرم و تا ابد لول میشوم و قلاب به دورهها. ترک عادت موجب مرض است. هنوز از مرض کتابخر بودنم چندی نمیگذرد که انتظار بیهوده است دورهپرانی از خود.
به مامان زنگ زدم که مادرجان حاضری بیام برویم باشگاه.
مامان هم سریع گفت بعله. بیا که برویم.
من که انتظار داشتم یک غری بزند و بگوید: «نهببم. بذار فردا میریم»، جا خوردم و از خودم خجالت کشیدم و بلند شدم و رفتم و رفتیم.
بعد از آن که مامان را میرساندم ، تلفنش زنگ خورد. بگویید که بود آخر؟ شوهر دخترعموی بنده را چه به مادر من آخر؟ زنگ زده که بیایید کوتاه بیایید و بگذارید زندگی این دو تا خراب نشود. که این دوتا همان خواهر من و داماد خرمان است.
مامان هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت: «الهی من دورت بگردم، به جدت قسم که به ما چه؟ به دختر من چه؟ خاک بر سر شوهرش که لیاقت ندارد».
حالا مادرجان آرام باش. خاک خودش میداند که بر سر که بیاید و بر سر که نیاید.
خلاصه که یک ساعت تمام من و مامان تو ماشین و شوهر دخترعمویم پشت تلفن. بابا، ولکن هم نبود و میخواست کار خیری کند که دیگر از خیر و شریاش هیچ نمانده است.
بعد از آن تا رسیدم خانه، ورود پیدا کردم به تمرینجا و دلم خواست تمرینی آنجا هوا کنم و ببینم استاد چطوری گاز میگیرد. چندیست گازگیریاش تَم رفته است. حوصله هم داردها. اما نمیگیرد. از آن هواها افتاده است.
دخترک آمد و ناهار ساندویچ فلافل خوردیم.
و بعد وبیکار الهه علیزاده بود که انصافا هم مزه داد و کلی کلکل کردیم و خوش گذشت و الهه نصیری آمد و تمام.
البته که تمامی ندارد. امان نمیدهد این برنامههای مدرسه. یعنی فکر نمیکند ما بیکار نیستیم از صبح تا بوق سگ بنشینیم و چشم به دوزیم به دورهها و وبینارها؟ لابد فکر نمیکند.
به هرحال درِ وبیکار که بسته شد از آن طرف وبینار درش گشوده شد و اول بسمالله، با ۲۵ دقیقه آغازید. نفهمیدم دستپاچه چطور لپتاب را روشن کنم و سیستم بیاید بالا و ورد باز شود تا بتایپم خیر سرم.
از قضا خیلی هم چسبید. همین شیوهی اولشخص و دوم و سوم. استادست دیگر. شیره میمالد بچسبیم و جم نخوریم. جم نخوردم و نوشتم و تایپیدنم سرعت گرفته است. ذوقیدم و سریع با ایرپات دویدم بیرون برای کلاس حضوریای که داشتم.
۸ونیم برگشتم. وضعیت خانه و زندگی تماشایی بود. کلی ظرف نشسته و کلی لباس شسته و اتو نشده. درب و داغان و بهم ریخته. نمیدانم تقصیر من است یا شاهینمان. به هر حال یک دستی کشیدم هر گوشهای و روبهراه کردم و یک کوکوی کرفس و فلفلی پختم و نشستم به سرودن شعری که دلم خواسته بود در کانالم هوا کنم. دیگر جان ندارم که فدا کنم.
https://t.me/manesehchtgrh
سال واژه: تداوم.
-خواندن قسمتی از داستانِ سنگ صبور از صادق چوبک از 60 داستان محبوب من در سایت شاهین کلانتری.
-پختن تهچین مرغ و درست کردن سالاد.
-کار کردن روی داستان کوتاهی که در حال حاضر مشغول نوشتنش هستم.
-کمی خوابیدم و چای نوش جان کردم.
مشغول خواندن قسمتهایی از داستانم که صبح نوشته بودم می کردم، که به وقت ساعت 17 عادت همیشگی تکانی خوردم، که بسه دختر وبینار نویسندهساز با شاهین کلانتری شروع شده. 25 دقیقه آزادنویسی در شروع داشتیم، که داره بخشی از عادتهام میشه.
باور کردنی نیست که زمان به دور تند میافته، وقتی مینویسم.
چه لذتی داره با بیش از 100 نفر به همراه استاد راحت و آسوده از بطن وجودت بنویسی و رها بشی.
این بار ابتکار استاد در نوشتن ابتدا نوشتن از من و کمی بعد تو و در آخر او.
-پیادهروی با خواهر جان و خوردن بستنی و گپ زدن.
-بررسی رمان.
-نوشتن گزارش نیک همراه با گوش دادن به موسیقی طبیعت.
به خودم از 1 تا 10 عدد 7 رو میدم. نمیدونم مدتی توی عدد 7 گیر کردم، ایشالا بیشتر بشه کمتر نشه.
تا گزارش نیک بعدی بای.
فردا اولین کاری که میکنم، گزارش نیک بچهها رو میخونم.
دوستتون دارم همراهان همیشگی نویسندهساز.
صبح زیبا
امروز تعطیل بودم. یک هفته درمیان دوشنبه و پنجشنبهها تعطیلم. و انقدر به این دو روز تعطیلی احتیاج دارم که شبها خاب میبینم این دو روز را ازم گرفتهاند.
حالا چه میکنم در این روزها؟ بهتر است بپرسیم چه نمیکنم. مثلن سه ساعت در مترو و تراموای رفتآمد نمیکنم و روپا نمیایستم. همین برایم استراحت بزرگیست.
این روزها به کارهای عقبافتادهام میرسم. درس میخانم. اگر فرصت کنم فیلمی میبینم یا کتابم را میخانم. البته امروز به این دو گزینهی آخر نرسیدم. کتاب تئوری شعر و چرخندهی حق را نخاندم. اما با سارا جلسه داشتیم و باهم شعر خاندیم. چندی از عبدالله کوثری و بیژن نجدی.
از همهی شعرهای عبدالله کوثری خوشمان نیامد. بعضیشان به نظرم کلیشهای بود. اما بینشان شعر خوب هم پیدا میشد.
بیژن نجدی اما به مراتب شعرهای قابلتوجهتری دارد. آشناییزدایی و خلاقیت بیشتری به چشم میخورد.
همینطور قرار شد تا هفتهی آینده فیلم مارتین ایدن را ببینیم. خودم دو هفته است میخاهم ببینم فرصت نشده. حالا این هفته به زور تعهد هم که شده برایش وقت خالی میکنم.
امروز صبح قشنگی را هم شروع کردم. برای صبحانه به کافهای کنار دریا رفتیم. دلم میخاست کمی پیادهروی هم بکنیم اما هوا سرد بود و کمی مریضاحوالم.
با خاهرم بخشی از کاردستی مدرسهاش را انجام دادیم. اما به دلیل نداشتن رنگ گواش ادامهش را به فردا موکول کردیم.
پیش از خاب یک صفحه از مقالهی رقص خاهم خاند.
باید دربارهاش بنویسم. تنبلی میکنم.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
سالواژه: شوق زندگی
یه چیزیم هست
ساعت ۶:۳۰ صبح از خاب بیدار شدم. دودل بودم بروم یا بخابم. دیشب دیر خابیدم و صبح مثل یک سگ بغضآلود بودم. بعد از شستن دست و صورت دوباره ایرپاد و دوباره حسین و مدیتیشن. هر چقدر که نوشتن دوای دردم باشد، مدیتیشن به همان اندازه یا بیشتر برایم راهگشاست.
خیابان شلوغ بود. پر از دانشآموزانی که دیر رسیدن به تخمشان هم نبود. از نانوایی آرش پیراشکی داغ گرفته بودند و با کلی سس گوجه میخوردند و با آرامشی زیاد میرفتند مدرسه.
باشگاه خلوت بود. امروز پایینتنه داشتم. عضلات چهارسرران و اینها. طولانی بود و یکی از حرکتها امانم را بریده بود. ست آخر را نزدم و گفتم: «تُف به رویت که اینقدر سختی و اذیتم میکنی.» تمرین تمام شد و کمی در بوفه نشستم تا جواب کامنتهای ساره را بدهم. مهمان دارد و شلوغ است. ولی مرا میخاند و کامنت میگذارد. برایم بسیار دلگرم کننده است. دلگرمی ترکیب زیباییست و این روزها چه ترکیبی از این شفادهندهتر است.
ساعت ۱۰:۱۵ در باغ ملی نشسته بودم. نیمکتهای اطراف آبنما پر بود از پیرمردها. فقط یکی از نیمکتها دو پسر جوان بودند. رفتم نیمکت اطراف تاب و سرسرهها نشستم و سریع هرزهنویسی را شروع کردم. آسمان ابری بود و خورشید گاهی میرفت پشت ابر و گاه بیرون میآمد. نسیم خنک میوزید و من و چند تا بچه روی سرسرهها. نوشتم. زنی چادری نزدیکم شد و از کنارم لایی کشید و رفت. چهرهاش را دیدم و او هم با شک نگاهم میکرد. فکر کرد جاسوسم؟ جای چه سوسی خانم جان. اگر دفترم را برایت بخانم دستی به سرم میکشی و میگویی که یک گوگولیِ کسخل هستم. پس دیگر دور و برم نپلک.
ساعت ۱۱ خانه بودم. دو هفتهای است که خاهرزادههایم جلوی در خفتم میکنند و میگویند: کیک خریدی؟ شکلات خریدی. من هیچ قولی نمیدهم ولی این اسکلها هر روز از من خوراکی میگیرند. امروز هم با چهار تا شکلات آمدم. دو تا برای امروزشان و دو تا برای وقتی دیگر که امانمان را بریدند، در حلقشان کنم. کار خوبی که کردم عکس گرفتن از نقاشیهایشان بود. دیدم ریتا چقدر زیبا نقاشی میکشد. حالا باید ببینم با این عکسها میخاهم چه کنم؟
تا قبل از تمرینجا درازکش بودم. انگار مشت و لگد خورده بودم. کمخابی و خستگیِ باشگاه بود. من هم از خدا خاسته. لم دادن و دراز کشیدن از کارهای مورد علاقهام است. بعدش هم چای و کیک کشمشی خانگی. ولی نه خابم برد و نه کیک کشمشی خانگی داشتم.
ساعت ۲. وارد تمرینجا شدم. ایرپادم وصل نشد و همزمان به خاهرزادههایم نهار میدادم. خیلی چیزی از کلاس نفهمیدم. دوباره فایل را گوش میدهم.
ساعت ۴. در مسیر رفتن به پارک بودم با بچهها و الهه جان را گوش میدادم. دیشب در وبینار رنج من، گنج من ثبتنام کردم. حس کردم برایم خوب است و خلاصه باید با اینهمه رنج یک کاری کرد؟ انبار خانه و اتاقها را پر کرده. فقط پذیرایی را خالی نگه داشتم تا جلوی مهمان آبروداری کنم.
ساعت ۹. رخدادک را نوشتم. برای قسمت برداشتش ماندم. خسته و خابآلودم.
امشب ظرف شستم و آشپزی کردم. اینهمه ظرف از کجاست؟
یک چیزی کم یا زیاد است در برنامهام. بهم نمیچسبد. شاید همان سِرشدگی باشد. خودم را میاندازم روی کولم و به باشگاه میروم و با هزار خستگی گزارش نیک و رخدادکی مینویسم. اینهمه زور زدن چرا؟
گزارش نیک ۱۴۶ فرح از استان گلستان ، گرگان
در هتل “قصربوتانیک” که در راه راه آهن و بیرون از شهر گرگان بود، دخترم لیلا برایمان جا رزرو کرده بود، که با تاکسی آمدیم.
«بوتانیک یعنی چه؟ وابسته به گیاهشناسی است./ باغ گیاهشناسی / گیاهی /تصاویر گیاهی / داروی گیاهی/ ترکیب یا مشتقی از مواد گیاهی»
با قطار رجاء سالها پیش مشهد رفته بودم چقدر عالی بود. و الان قطار و واگنها خیلی کثیف و دربداغون بود. صندلیها هر گوپه آنقدر استفاده شده بود که ابرها و الیاف نرم کنندهاش مستهلک شده بود و بدتر از همه توالتهای اول و آخر هر قسمت در قطار بود که آبش بالا و حتی کف توالت را گرفته بود ، و و و و ولش کن فرح تو سفرت برو “الکثافت من الایمان “.
در کافی شاپ قدیمی ( قهوهخونه) عمو حسن اول نعلبندان( اول بازار روز گرگان ) صبحونه خوردیم. دخترم گفت از اینترنت دیده خیلی براش چیزهای خوب نوشتن (یعنی ویو مثبت زیاد داشت) املت و نیمرو سوسیس و تخممرغ و چای داشت اما در واقع چیزی شبیه فری کثیفه تو تهرون بود مغازه یک وجبی با کلی میز و صندلی چوبیفلزی در پیاده رو کنار مغازه و روبرو مغازه در پیادهروها چیده بود. و کلی مشتری داشت.
خانه های قدیمی را میراث فرهنگی باز سازی کرده . اول خانه لطیفی را بازدید کردیم. که درست کنار قهوه خونه عمو حسن بود .جالب بود مال یک دبیر دهه ۲۰ تا ۳۰ بود.در ها چوبی و و پنجره ها شیشه های رنگی داشت.
اتاقها پر از مجسمه با لباسهای محلی بود که هر کدام کاری میکردند. مثلن جاجیمبافی، خراطی ساخت کاسه و قاشق چوبی، نخریسی که جلو مجسمه دستگاه چوبی که با آن پشم را تبدیل یه نخ میکرد گذاشته بودند. ابریشم بافی با دستگاه پارچهبافی. اتاق ها هر کدام اسم داشت. اتاق کرسی، که کرسی گذاشته بودندو دور تا دورش مجسمه های به تعداد یک خانواده ۵ نفره نشسته بودند، بعضی اتاقها هم درش بسته بود.
مثل اتاق ابریشم ریسی، و بافی.
بعد به بازار نعلبندان که بازار روز شهر هست، رفتیم. چه میوههایی عالی، درشت و تازه، داشتند. سبزی های پاک کرده و خرد شده مغازهاش را خانم ها اداره میکردند.
خانه قدیمی یا سرای باقری که نصفش هتل بود و نصفش کافی شاپ دیگه خبری از بلیت و بازدید نبود. بازدیدش آزاد بود.
در انتهای بازار به امامزاده نور رسیدم که در تاریخچهاش نوشته بود برادر امام رضااست
در محله سرچشمه گرگان که قدمتش به سدهها و دوران سلجوقیان میرسد و در انتهای بازار نعلبندان بود. اولش تابلوی بزرگی اصل و نسب امامزاده را نوشته بود. و جالبه که ضریح قدیمی امام رضا را برایش گذاشته بودند. که البته قسمت های طلای ضریح نمیدانم چرا رنگ طلاهایش رفته بود یعنی طلاها، طلا نبوده ؟ یا بود، پس الان چه شده ؟ یا چه از اول ؟ ولش کن فرح تو سفرتو برو. در حرم دعاکردم و نماز خوندم.
اتاق ۲۱۷ در هتل را به ما دادند. در طبقه دوم روبروی چند هکتار زمین پر از درخت و طراحیاش شبیه قصر لویی چندم در حومه پاریس است و آنجا را برای من تداعی کرد حتمن معمار یا طراح باغچه هایش از آنجا الهام گرفته . اتاق ما پشت هتل است. جلو هتل شبیه کاخ نیاوران در تهران هست. جای بزرگی است که زمین تنیس هم داره. لابد فکر کردند که ما بعد از آن قطار به اصطلاح ممتاز ، عصر هم چند گیم تنیس بازی میکنیم.
تا به هتل رسیدم دخترم بلیت برگشت قطار را با ده درصد جریمه پس داد. وفتی بلیط را کنسل کرد خیالش راحت شد و رفت دوش گرفت. چون واقعن دیشب نتوانستهبود بخوابد.
واقعن کشورمون جنگزدهست. باید الان قطار سریعسیر میداشتیم از آن قطاری که همسرم با آقای دکتر “ شین” در پاریس قراردادش را امضا کردند. زمانی که دخترم پنج و یا شش ماهه بود. اتفاقن منم همراه همسرم در آن سفر بودم.چی شد آن قرارداد که نماینده مشهد آقای دکتر “شین “گفت اخیش، دیگه تهران مشهد را ۴ ساعته با قطار میریم. ولی الان راه تهران شمال را ۱۱ ساعته آمدیم از بس در راه ایستاد و مسافر گرفت و مسافر پیاده کرد. کشور برگشته به دوران قاجار، شاید هم پسا قاجار تا برسه به عهد دقیانوس من دیگر الحمدالله نخواهم بود.
اما شهر گرگان مثل همیشه هنوز سرسبز و خرم هست و بقول دخترعمه پدرم که رفته بود کالیفرنیا پیش پسرانش، وقتی برگشتهبود همش میگفت گرگان کالیفرنیای ایرانه. درست میگفت، حقیقتن که گل گفت، و من با تجربه چند سال زندگی در کالیفرنیا و آمدن اینجا در گرگان برایش فاتحه خواندم که خدا رحمتشکند. «گرگان کالیفرنیا ایران است»
✍️خواندن فرهنگوارهی فارسی استاد شاهین.چه خوبه سفره ، همه خستهاند خوابیدن و منم کتاب میخونم. از کلمه “انگوروارگی” ، “شبنورد” خوشم آمد. چند صفحهای خواندم عالی بود کاش بشه با هر کدام جملهای، عبارتی، یا شعرکی بنویسم.
✍️برای گزارش نیک چند پارگراف نوشتم تا عصرانهنویسی و شبانهنویسی هم بنویسم تا روزانه نویسیام تکمیل بشه، انشالله.
در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم ، اما در راه بودم و نشد ۲۵ دقیقه را همراه دوستان و استاد بنویسم.
عصر به مرکز تجاری هیرکان رفتیم و خرید کردیم. قیمت ها از تهران ارزانتره،
شب به منطقه ناهار خوران گرگان رفتیم .
«شاید باورتان نشود که قدمت پارک جنگلی ناهارخوران به عصر ژوراسیک برمی گردد. بنابر حکایتها و روایتها، زمانی که زائران گرگانی از زیارت خانه خدا یا زیارت امام هشتم (ع) باز میگشتند، در ابتدا همراه کاروان در کوههای جنوب شهر توقف میکردند. اعضای خانواده زائران که مدتها بود از عزیزانشان دور بودند، برای استقبال و دیدار آنها به این منطقه می آمدند.»
البته راننده اسنپ گفت تاریخ شناسان گفتند که در مسیر جاده ابریشم بوه، و مسیر ارتباطی کاروانها بوده.
(خلاصه گذاشتم ببخشید زیاد شد سعی کردم بیشتر تعاریف و خوراکیها و ناهار و شام را حذف کنم. چون خاطراتم از سفر و حس من به این شهر بود.)
✍️🐌حلزون امشب باز چی شده چرا اینقدر پیچپیچی شده و دور خودت تابیدی؟ چشماتم که باز آلبالو گیلاس میچینه، نکنه عاشق شدی، مراقب خودت باش.
اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگه به نگه آشنا ، بس است.
(صائب تبریزی)
دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵
سالواژه: پیوستگی🐜
خواب شبم را اول صبح در نُت گوشیام یادداشت کردم که یادم نرود و بعدتر وسط روز نگارشش کردم.
برنامهریزی هفتگی را با دو روز تأخیر نوشتم.
وبینار ۷ مهر الهه علیزاده با عنوان «چی به نفعته؟ چی به ضررته؟» را گوش کردم. یک پرسش پرسیدم و بعد آن را به چند پرسش دیگر بسط دادم و خیلی صادقانه به منابع و منافع خودم فکر کردم. وبینار سازنده و عالی بود. قرار گذاشتم هر روز ساعت ۴ اگر بتوانم حضور داشته باشم و اگر نشد بعداً گوش کنم. برای کارگاه «رنج ما گنج ما» که روز جمعه با خانم علیزاده برگزار میشود هم ثبتنام کردم.
دو چیز حال بدم را خوب میکند: کتابفروشی و گلفروشی.
امروز هم در مسیر پیادهروی دو کتاب «نفرت نوبهاران» و «مرگ تکفرزند دوم» از بختیار علی را در سبد خریدم گذاشتم. بعدتر به داروخانه رفتم و داروهایی را که لازم داشتم خریدم.
عصر در وبینار الهه علیزاده شرکت کردم. برایم مفید و کاربردی بود. از آنجا پریدم در وبینار نویسندهساز استاد کلانتری و ۲۵ دقیقه همراه استاد و دوستان آزادنویسی کردم. وسط وبینار مجبور شدم آن را ترک کنم چون باید از خانه بیرون میرفتم.
وقتی برگشتم سراغ داستانم رفتم. قسمت ۷۸ را دوبارهنویسی کردم و در کانالم هوا کردم.
و اینک گزارش نیک را مینویسم تا در سایت استاد بگذارم.
#گزارش_نیک
✍️ زری قوام
گلویم درد میکند.
نه بغضی در آن است. نه برای کلمات اتفاقی افتاده.
فقط حس میکنم از سرمای دم صبح است.
ته گلویم را خشخشی کرده.
از زلزله و جنگ میترسیدم. زلزله خفیف را تجربه کردم و اما جنگ را عمیقن.
میگویند عمیقترش در راه است.
یعنی چه میشود؟
عروسی برادرم برگزار میشود؟
وضعیت مدارس، آینده، حال و…
امروز مادرم ناهار آمد خانهی ما.
همه چیز خوب بود. اما رنگ و روی مادرم سفید شده بود و از شدت اضطراب مدام راهی خلا میشد.
پدرم میگفت آبان جنگ میشود، عروسی را جلو بیاندازیم.
اما نمیشود. این مادرم را میترساند.
آیتمهایی که برای عروسی در نظر گرفته بودم، مادرم را ذوق زده. میکرد.
باید همه را بنویسم و سنگ تمام برایش بگذارم.
فردا باید برای عروس همه را شرح دهم.
فردا شب تولد مشترک برایشان میگیریم.
هم خانوادهها برنامهی عروسی میچینند.
باید کادو تهیه کنم.
برنامهای برای تولد به جز کادو ندارم.
مگر این که جو گیر بشوم.
تعداد مهمانها را نوشتیم.
کار سختی است مهمان دعوت کردن.
غروب با شکوفه صحبت کردم.
دیروز تماس گرفتم جواب نداد.
گوشی دست منشیاش بوده و به او اطلاع نداده.
دیشب در خاب تمام حرفهایی که قرار بود به او بزنم گفته بودم.
همه را باز تکرار کردم.
خوب راهنمایی کرد.
خدا کند همه چیز خوب پیش برود.
دیشب خاب میدیدم عروسیمان است
عروس تو بودم باز
دلسوزتر
بی اداتر
کمک گارسونها میکردم
دنبال بچههایمان هم بودم
دیشب در خاب
عروس نبودم
خیلی وقت است زن هم نیستم
مادرم
در میان مادری
گاهی خودم میشوم
و خودم را در خاب میبینم
میبینم که تنها هستم
با دوستانم
در کارگاهی دور
و نقش میزنم به دیوارها
بیدار میشوم
من تا شب کنارم هست
مادرم
گاهی هم یاد من میافتم
بیخیال میشوم، اما بیخیال نمیمانم
از امروز بگویم. استرس داشتم و صبح خیلی زود بیدار شدم. خاب شبم اندک اما کافی بود. خاب عجیبی دیدم و روی تکهای کاغذ آن را نوشتم. دیشب لیستی از کارهای امروز را نوشته بودم، میدانستم برای مدیریت امروز، به کمک خودم نیاز دارم. صبحم با قهوه آغاز شد و پارهای از وویس کلاس پیشرفته. شلوغیها را سامان دادم و بعد پناه بردم به خانهی کتابیام. جای خالی کتابها اذیتم نمیکرد. کتابها را به دست بچههایی رساندم که به آنها نیاز داشتند. باقیِ کتابها را از قفسه بیرون ریختم و گردگیری کردم. ورقشان زدم. چقدر کتابِ نخانده دارم. چند بارِ دیگر باید به دنیا بیایم تا بتوانم در تمام این دنیاها زندگی کنم؟ بعضی از کتابها را از نوجوانی به بعد مرور نکردهام. بعضی از کتابها هنوز بوی تازگی دارند، ورق نخوردهاند. انگار هنوز مالکشان نیستم و هنوز خیالی از من درونشان نیست. امروز حسابی سرم شلوغ است و بیشترین شلوغی درون سرم است، خودم را مشغول میکنم تا شلوغیاش کمتر شود. تا نزدیکیِ ساعت ۳ نوشتم و خاندم و نو شدم. بعد از نوشتن ایدهای به سرم زد، سریع نقاشیاش کردم. طرحی که بعدن با راپید کاملش میکنم. ساعت نزدیک ۳ شده باید به کتابخانه بروم. لباس میپوشم و این میان این چند جمله را تایپ میکنم. کجاست آن همه ذوق و شور برای کتابخانه؟
شب شده. برگشتم. خودم را زیر دوش پرت میکنم. همراه با قطرههای آب، میبارم. با اینکه کلی از دوستانم را دیدم و خوشحال شدم اما بغض رهایم نمیکرد. دیگر آنجا خانهی امنم نبود. تمام چیزهایی که یک ماه پیش برایش گریه کردم و تمام آن حرفها و جنگها و زیر بارِ ظلم نرفتنها جواب داد، اما چرا خوشحال نیستم. دیگر به صفحهام چنگ نمیزنند. دیگر موهایم در چشم کسی فرو نمیرود. در این مدت چه شده. نمیدانم. کتابخانه، مسئول محفل ادبی شده و دکتر شرط کرده که تنها با حضور من، حاضر به امضای برگههاست. محفلشان به زودی ثبت میشود. بچههایم نیامدند. دیگر کتابخانه آن خانهی قبلی نیست. صحبتها تا ساعت ۷ طول کشید. با دکتر برنامهریزی کردیم که در ماه، دو هفته برای داستان و دو هفته برای شعر و صحبتهای او باشد. نمیخاهم در مورد کتاب جدیدی صحبت کنم. مرور میکنم گذشته را و کتابهایی را که از دو سال پیش وقتی این اعضا نبودند ارائه دادم. نشست خودم را خارج از این فضا خاهم داشت. اما در کنارش دوشنبهها هم در نشست کتابخانه ارائه خاهم داشت.
بگذریم. چقدر تجربه بدست آوردم در همین چند هفتهی اخیر و چه احساساتی را پشت سر گذاشتم و چقدر آدمها برایم عجیب و غریبتر شدند. چیزهایی حس میکنم اما خودم را به ندانستن میزنم. میدانی، همیشه تا آخرین لحظه به آدمها امید دارم، اجازه میدهم فکر کنند که نمیدانم و سعی میکنم بهترین جنبههایشان را ببینم. امروز حس کردم آینده را اما بخاطر چند چیز قبول کردم که بمانم. دیگر وظیفهی ثبت لحظه از دوستانم را ندارم. ممنوع است. فقط ارائهی خودم، آن هم با هزار اما و اگر. در یک کلمه «قفس» است. انگار میانِ باید و بایدِ باید، گیر افتادهام. آسیبی که به جسم و روحم خورده جبران نمیشود. قبول دارم کارِ فرهنگی یکی از سختترین کارهاست و مسئولیت دارد و آدمِ سرسخت نیاز دارد. اما در جامعهی مرد سالار، زن که باشی سختتر میشود این کار. از نگاه مسئولین نه خانی آمده نه خانی رفته. اما من، دیگر آن من نمیشود. خیلی خانها آمده و نرفته. میدانی من واژهی فمینیست را دوست ندارم، البته که همیشه مدافع حقوق زنانم اما این واژه را نمیپسندم، امروز فکر میکردم که ما زنان چه بخاهیم چه نخاهیم یک روز فمینیست میشویم. خانواده، جامعه، آدمها… بلاخره یک روز یکی از آنها چنان مشتی به ملاجمان میکوبد که بعد از بیرون آمدن از کُمای حاصل از آن، یک فمینیستِ تمام عیار میشویم. فمینیستتر شدم.
میدانی، به درونِ لاک فکر میکنم. به کلبهای میان جنگل. به ستارهها و شب بیداری و تماشای آسمان. به دوری از آدمها. یک روز تمام خودم را برمیدارم و میروم.
13/07/1405
گزارش نیک 146♥️🐌
سال واژه: در مسیر معنوی
نمره روز: ده از ده
1. امروز هم ادامه اندازهگیری عوامل زیان آور محیط کار را با شرکت معتمد مرکز بهداشت انجام دادم. یک روز دیگر هم باقیمانده است، چون جاذب ازن در بازار موجود نبود. امیدوارم هفتهی دیگر همین موقع همهی کارها تمام شده باشد.
2. تمرین تنفس آتشین و خشم آتشین.
امروز صبح بیانگیزگی آمده بود به سراغم. این بود که در راه رفت به کارخانه ده دقیقه تنفس آتشین را تمرین کردم. در اینترنت خواندم که به اندازه مصرف کافئین انرژی میدهد. واقعاً هم تجدید قوا شدم. قبلاً هم تمرین کرده بودم. البته این نوع تنفس ممکن است باعث برون ریزی خشم هم بشود. امروز حسابی به خودم یادآوری کردم که مراقب احوالاتم بعد از این تمرین باشم. اما متاسفانه سرکار اعصبانی شدم. هر چند کارهای خیلی مفیدی هم انجام دادم اما شرمندگی اعصبانی شدنم هنوز با من است.
3. بیست و پنج دقیقه بداهه داستان نویسی در وبینار روزانهی نویسنده ساز
امرزو مغزم ساعت 05:05 عصر زنگ خورد که در وبینار روزانه شرکت کنم. آهنگ بیکلامی زیبا در اتاقِآسمان در حال پخش شدن بود و استاد جان در حال نوشتن. من هم ساحلکم را باز کردم و مثل همیشه احساساتم را به جان شخصیت اصلی داستان انداختم و چه داستانی شد. دختری که هزار و یک کار خوب در طول روز انجام داده بود اما سوزنش روی اعصبانیت صبح هنگامش گیر کرده بود و خجالت جانش را میخورد. حسابی سبک شدم. خودم را دیدم. بخدا تمام روز که سر پا از این گوشهی کارخانه به گوشهی دیگر رفتم یک آفرین هم به خودم نگفتم و فقط خودم را سرکوفت زدم که چرا صبح سر نیروی خدماتی فریاد زدم. اواخر داستان، بعد بالا آوردن 880 کلمه روی کاغذ داشتم یک خسته نباشید جانانه به شخصیت اصلی میگفتم که وقت تمام شد. حیف گرم نوشتن بودم.
4. سپاسگزاری
سپاسگزارم برای اینکه گزارش نیک نوشتن و بداهه داستان نویسی از اجبار به سرگرمی دلپذیر برای من تبدیل شده است.
استاد شاهین ممنون♥️.
دوستان اهل مطالعه و نوشتن♥️ ممنون که روزها ست که با هم مینویسیم.
فردا گزارش نیک بهتری مینویسم.
گزارشنیک”1405/6/13″ مهر. روز دوشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور را خاندم و تمام شد.
کلمهبرادری هم انجام دادم از همین کتاب.
دیگه کتابی نخاندم.
چون آجی امروز دیر آمد خانه.
کتابهایی که از روی گوشی میخانم سمت صبح میخانم.
به خاطر اینکه یکبار آقای دزد آمده، گوشی را شبها میدهم به آجی تا پنهان کند و آمد خانه بدهد.
نویسندهساز شرکت کردم.
اینم از نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
گزارش سی و نهم
سال واژه: تبدیل
بامداد بود. گیر افتاده بودم. در یک بیمارستان یا آزمایشگاه متروک. بوی خون و الکل و دارو به مشامم میرسید و اضطرابم را دو چندان میکرد. با چراغ قوهای کوچک به هر طرف سرک میکشیدم تا راه خروج را پیدا کنم. سعی میکردم سروصدا نکنم اما با آن همه شلختگی مدفون در تاریکی ممکن نبود.
و همین. کل ۷ ساعت خواب دیشبم، در چند خط خلاصه شد. این هم از اثرات بازی قبل از خواب.
سر صبحی راه افتادیم سمت تهران. برای خرید شوفاژ. مشخص شد که شبها دیگر لباس پشمالویم جواب نیست و نفوذپذیرِ سرما شدهام. شوفاژ خودم هم خراب. میدانستید شوفاژ مشکی هم داریم؟ حتی رنگی رنگی؟ من مشکی را برگزیدم.
فرش اتاق قبلیام برای این اتاق کوچکتر به نظر میرسد بنابراین قسمت فرشها را هم نگاهی انداختیم.
آقای فروشنده بیتوجه به سبکی که ما دوست داشتیم دفتر فرشها را باز میکرد و با زحمت ورق میزد. رنگها و طرحها پشت هم میآمدند و هر کدام جلد کتابی بودند که چنگی هم به دل نمیزد.
پس معذبوار رفتیم و رسیدیم به بخش ناهار. رژیمم را حفظ کردم و تا حد امکان رعایت.
پیاده روی روزانهام را میتوانم مسیر مغازهها و رستوران در نظر بگیرم؟
امیدوارم بشود چون از قطع چرخهها بیزارم.
لیمو، نیاز هر غذا
این را که قبول دارید دیگر؟ چند قطرهی معجزهآسا از این گِردی که گردو نیست همه چیز را دو چندان دلپذیرتر میکند. عجب مناسکی دارد آبلیموگیری.
نوع لیموها را برگزیدیم. بعد کنار خیابان توی لگنی پر از آب شیرجهشان دادیم. از حمام که آمدند نشستند منتظر تا خشک شوند. بعد آماده شدند تا از قالب جامد به مایع تغییر حالت دهند. دو پسربچه دست به دست هم لیموها را داخل دستگاه ریختند و اشکشان را چون معجونی نایاب به دستمان سپردند.
بعد هم در خانه لباس جمع کردیم برای سر زدن به مادربزرگ و پدربزرگ. این روزها پیش بینی آب و هوا برایم مشکل شده در نتیجه گزینش لباسها هم همینطور.
آیس کارامل ماکیاتوام را آماده کردم ( استاد نبیند که با قهوه چه کردم). در ماشین نوشیدم و وبینار ۵۴۳ را تمام کردم. ادامهی ادامه نویسیهایم را نوشتم و ذهنم را آزاد کردم. نمیدانستم این جفنگهای دوست داشتنی گوشهی ذهنم خاک خورده بودند. بعد هم وبینار ۵۴۴. درازکش در ماشین. کلکسیونر وبینارها شدهام. کتاب جمع میکنم، شعر، نقد، آهنگ و فیلم. عمرش باشد که به اکثرشان وارد شوم.
عجب روز سگی
امروز برعکس همیشه هرجا رفتم سگ دیدم. اولی یک کوچولوی خجالتی کرمرنگ با گوشهای افتاده بود که برای یکی از مغازه دارها بود.
دومی هم خانوادهی سگی که در حیاط آبلیموفروشی بودند.
( نمی دانستم همچین جایی هم وجود دارد، ها رب هم درست میکردند). پدرشان بود یا مادرشان نمیدانم کمی سگ تر بود. پنج بچهی رنگارنگ داشتند. دوقلوی مشکی و دوقلوی قهوهای. یکیشان هم یادم نیست.
من عاشق پلنگم
ها راستی خانمی که آنجا را مدیریت میکرد علاقهی زیادی به پترن پلنگی داشت. از کجا فهمیدم؟ شال و شلوارش پلنگی بود و دستبندش. بعد کمی دقت کردم. پردهی پنجرهی حیاط پلنگی بود. و کاغذ زیر لیموها، بله باز هم پلنگی.
خوب است وقتی آدم چیزی را دوست دارد اینقدر جلوی چشمش باشد نه؟
بعد هم شامی سبک و استرس و استرس و استرس.
حالا هم در ماشین خواننده کمک میخواهد و عاجزانه درخواست میکند: بذار قسمت کنیم تنهاییمونو.
دنداندرد خر است.
بَر دار
به چَشم خود، عشق را بر دار ديديم.
چه شد که آواز فاختههای جوان زمزمهی سیاه مرگ شد.
پایانِ عشقی سبز در آغازِ داری سرد.
چگونه نمردیم از این عاشق کشی.
ای مسیح ! به كجا رسيديم که آویختن بر صلیبِ ظلم را همسان عدالت ديديم.
گم شدهایم.
چیزی را درون خود گم کردهایم.
خستهایم.
خسته از مُهر بردهان
خسته از قدّارها
خسته از سرنوشت مَهشادها
خسته از بَردارها…
#دلگویه
✍️معصومه عباسزاده
سالواژه: تغییر
۱- صبح به پارک رفتم. دوستم زودتر از من رسیده بود و منتظرم بود. شروع کردیم به راه رفتن و حرف زدن و من کمی از دغدغههایم برایش گفتم. گاهی فقط تعریف کردن چیزی برای یک نفر، حتی بدون اینکه راهحلی برایش پیدا شود، از سنگینی آن کم میکند. شاید بعضی گرهها فقط به این نیاز دارند که از ذهن بیرون بیایند و در فضای میان دو آدم قرار بگیرند.
۲- امروز بعد از مدتها درباره یکی از تجربههای ناخوشایندم با شقایق صحبت کردم. در خلال حرف زدن، به این نتیجه رسیدم که خودم هم در به وجود آمدن آن تجربه بیتقصیر نبودهام. میتوانستم با مدیریت بهموقع موقعیتی که در آن قرار داشتم، معادله را به نفع خودم تغییر بدهم، اما با نشان دادن ضعف، به خودم آسیب زدم. این کشف چندان خوشایند نبود، اما کمکم کرد سهم خودم را در ماجرا ببینم، بدون اینکه تمام تقصیر را به گردن خودم بیندازم. مهمتر از همه فهمیدم وقتی درباره یک تجربه ناخوشایند و احساساتم با کسی حرف میزنم، میتوانم ماجرا را از زاویهای متفاوت ببینم؛ زاویهای که وقتی خودم درگیر ماجرا هستم، بهتنهایی نمیتوانم ببینمش.
۳- با دوستم درباره محرمیت و تأثیراتش صحبت کردیم. قبول دارم محرمیت برای ایجاد مرز و حفظ حریم میان آدمهاست و در جای خودش ضرورت دارد، اما به نظرم گاهی اعتماد و نزدیکیای که همراه آن شکل میگیرد، باعث میشود آدمها، بهخصوص دختران و زنان، احتیاط کمتری داشته باشند و گاردشان را پایین بیاورند. در چنین شرایطی ممکن است ناخواسته خودشان را در موقعیتی قرار دهند که احتمال آسیب بیشتر شود. برایم جالب بود که حتی چیزی که قرار است به ما احساس امنیت بدهد، اگر با اعتماد بیاحتیاطانه همراه شود، میتواند گاهی به نقطه آسیبپذیری ما تبدیل شود.
۴- کتاب «ساخت داستان برند» را تمام کردم. حالا باید ببینم قرعه کتاب بعدی به نام کدام کتاب میافتد. فردا نوبت انتخاب کتاب تازه است.
۵- جلسه نویسندهساز امروز برایم بسیار دلچسب بود. استاد از ما خواست آزادنویسیمان را با سه زاویه دید مختلف، اولشخص، دومشخص و سومشخص، تجربه کنیم. تغییر زاویه دید، یک متن را برایم به سه تجربه متفاوت تبدیل کرد و بازی کردن با این فاصلهها برایم بسیار لذتبخش بود. امروز از آزادنویسی بیشتر از همیشه لذت بردم.
۶- بابا از اسنپفود نان بربری سفارش داده بود. خوردن نان بربری تازه در کنار مایلو که با من نان بربری میخورد، باعث شد این نان چند برابر همیشه برایم لذتبخش باشد.
۷- امروز حال عجیبی داشتم. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید و تمام راههایی را که به ذهنم میرسید امتحان کردم تا بفهمم دلیل این حال چیست، اما به نتیجهای نرسیدم. هرچه بیشتر دنبال دلیلش گشتم، بیشتر در خودِ حال گیر کردم. در نهایت با یک آرامبخش نسخهاش را پیچیدم و ماجرا تمام شد.
۸- تمام کارهای لیستم تیک خورد، اما چون زیر سایه کسالتی که داشتم انجام شدند، آنطور که باید راضیام نکردند. کارها انجام شدند، اما حس رضایت از انجامشان به اندازه روزهای معمول نبود. برای همین نمره امروز را ۸ انتخاب میکنم.
آسمان بارانی اشتیاقم را به پیادهروی بیشتر میکند. نیم ساعت زیر باران قدم میزنم. به سرماخوردگی بعدش فکر نمیکنم.
حال و هوای و حس درونیام را در سه صفحه مینویسم.
چرت نیمروزی قبل از شروع تمرینجا تمرکزم بیشتر میشود.
بیستوپنج دقیقهی وبینار امروز برایم زود گذشت.
مرور قصهریزه و «نقد ادبی و دموکراسی» اثر حسین پاینده به نکات تازهای میرسم.
اشعار نادرپور میخوانم. قبلاً اشعار «رهی معیری» را خوانده بودم. به نظرم سبک و حال و هوای این دو شاعر بهم نزدیک است.
امروز داستانک جالبی را نوشتم. هنوز خام است باید بیشتر وقت بگذارم و ویرایش کنم.
روزم را با خواندن دو صفحه «چنین گفت زرتشت» به پایان میرسانم.
ملت هیچ سیاستی را غیر از آنچه بتواند در زیر سایهی آن آسوده زندگی کند طالب نیست و از هر سیاستی جز آسایش متنفر است.
الاصفهان، میرسید علی جناب
-منابع مکتوب تاریخی از سدهی سوم و چهارم هجری و ال بویه محدود است و برای نوشتن این مقاله منابع زیادی را زیر و رو کردم. و وقت زیادی از من گرفت. تا ظهر نکتهها و یادداشتهای روی کاغذم را تایپ کردم.
-متن کتاب «محاسن اصفهان» که بیشترین اطلاعات راجع به صاحببن عباد را به من داد، بسیار سختخان و سختفهم بود. امیدوارم در انتقال مطالب اشتباه نکرده باشم.
-متن کتاب محاسن بازیها زبانی و انواع جناس و ترکیبهای ناب زیاد دارد. برای درک زیبایی هر مطلب چندینبار باید یک متن را خاند و من امروز بسیاری از پاراگرافها را چندین بار با صدای بلند خاندم.
-چند ساعتی را به پختن ناهار و شام و کنسرو کردن ذرت گذراندم.
– یادداشت امروز جمعبندی مطالعات این چند روز بود و «از تیغ دولبهی تعصب مذهبی» نوشتم.
-بعد از مدتها توانستم شخصی را پیدا کنم و به او بگویم دل همهی ما با شماست. لطفن ما رو در خلوتتان راه بدهید. دل ما برای شما داغ است ولی میترسیم بلند بگوییم…
روی ما حساب کنید.
-پیادهروی به ساعت ۸ شب افتاد و از خلوت شب و خنکای پاییز کیف کردم.
شب بخیر
@marzie_yarmohamadi
سال واژه: خوددوستی 🌷
—بمیری بهتره
صبح زود برای رفتن به دستشویی از خواب بیدار شدم، زیرا دیروز روی هم حساب کنیم یک تانکر چای نوشیده بودم. دلم میخواست هرچه از خوابم به یاد میآورم برایتان بنویسم. قسمت قشنگش را به یاد دارم. خرید دو دست دفتر و مداد برای طراحی به رنگهای صورتی و زرد از لوازم التحریر. در خواب میخواستم طراحی را مجدداً شروع کنم. فقط نمیدانم چرا از آنجا دمپایی و حوله هم خریده بودم.
در رختخواب دلم مثل سیر و سرکه میجوشید وقتی یاد حرفهای دیروز شوهرخواهرم میافتادم. دلم میخواست بمیرم. آخر مردن چه راه فراریست که مغز برایم در نظر گرفته؟
حرفهای علی آقا پیشگویی آیندهی من و همسرم بود. پر از تنهایی و غم و بیپولی.
هر بار که کلماتش در ذهنم مرور میشد، اول بنای دلم ترک برمیداشت بعد فرو میریخت و در نهایت مغزم میگفت: «بمیری بهتره.»
من در این زندگی برزخی، هر روز چندین بار توسط مغزِ قاتلم به قتل میرسم.
صبحانه را با مادرم، خواهرزادهها و خواهرم میخوردیم و دورِ سفره، از خندهی زیاد اشکهایم سرازیر میشدند. بحث بر سر جنگ و شهادت و جانبازی بود و شانسی که ما در امثر مواقع نداریم.
یاد حسم قبل از آمدن مهمانها افتادم که دلم نمیخواست کسی تنهاییام را خطخطی کند و حالا از خنده رودهبُر شدهام و لحظاتم خاطرهانگیز شده.
در حال برنامهریزی برای ناهار هستیم. تصمیم بر این شد که به جنگل برویم. جمع کردن وسایل برای این پیکنیک خانوادگی آنقدر طولانی شد که به ساعت سه رسیدیم و ماندن در جنگلی خلوت هم چهار ساعت طول کشید.
وقت ناهار که شد، سگی آمد و اطرافمان چرخی زد. ولکُنش خراب شده بود تا بلاخره تکهای گوشت از ما گرفت، به همان چند تکه راضی نشد و بیشتر میخواست و ما هم بیشترش دادیم. چند اسب و کرهاسب هم به جمعمان ملحق شدند که با سیب از آنها پذیرایی کردیم. در نهایت هوا تاریک شد و به خانه برگشتیم.
خیلی خستهام از مهمانداری. حس میکنم تمام پیچ و مهرههای بدنم دارد از هم باز میشود و بدنم وجودم را گردن نمیگیرد.
به خانه که آمدیم، مشغول شستوشو و جابهجایی شدیم و چای آتیشی را که با خود آورده بودیم نوشیدیم. مهمانها سریال مورد علاقهشان را دیدند و یکی پس از دیگری با آبگرمکنی که دیگر درست شده بود به حمام رفتند.
و من هم مشغول نوشتن شدم.
۱۴۰۵/۰۷/۱۳
https://t.me/pichesabz
امروز که بیدار شدم به خاطر سرماخوردگی و قرصهایی که خورده بودم، گیج بودم و نزدیک به دوساعت در ترافیک بودم که رسیدم سر کار ، وقتی رسیدم برخورد خوبی از مدیرم ندیدم اهمیتی ندادم ، اما ۵ دقیقه ای که گذشت دیدم ظرف محصولی که یک سال بود روی فرمولاسیون آن کار کرده بودم ، دست همکار دیگر م هست و مدیرم در حال بحث و گفتگو در مورد فرمول آن هست، رفتم جلو که بپرسم چکار میکنند، عوض جواب گفت نترس این را را به کسی نمیدهیم همه اش برای تو. فقط سکوت کردم و کنار آمدم و شروع کردم به کار کردن ،یعنی سطح فهم و شعور اینقدر پایین بود که هر جوابی میدادم باز هم بی معنی بود . اما هنوز دارم با خودم فکر میکنم و به این مسئله ای که امروز تجربه کردم از وجوه مختلف نگاه میکنم، حتی اگر بخواهم احساس ناراحت شدن را هم در نظر بگیریم واقعا به لحاظ علمی و حرفه ای اصلا برخورد درستی را نمیبینم که کار ی را که به ثمر رساند ه ام شخص دیگر بخواهد دست بگیرد ، شخصی که هیچ آگاهی ندارد و کار دیگری بر روی آن انجام دهد بدون هماهنگی با خودم واقعا چرا یک آدم به خودش اجازه اینطور رفتار را بدهد و اینقدر کور رفتار کند واقعا چرا؟ گاهی اوقات میخواهم به رفتار آدمها اهمیت ندهم بعد میبینم این اهمیت ندادن به بقیه قسمتهای زندگیم سرایت میکند بعد تصمیم میگیرم همانجا حرفم را بزنم اما طرف مقابل اینقدر به خودش زحمت فکر کردن نمیدهد که حتی برایش مهم نیست شخصیت خودش خراب شود و فقط حرفش را پرت میکند. گاهی فکر میکنم واقعا چطور باید کنار آدمهای امروز زندگی کرد واقعا چرا درست بودن اینقدر سخت شده آیا باید با این آدم قطع همکاری کنم ؟بعد فکر میکنم برای چه باید خودم را حذف کنم؟اما هنوز هم نمیدانم چطور میشود با یک احمق موثر رفتار کرد که پی به دید گاو گونه اش ببرد چون گاوها دید کانالی دارند و نمیتوانند یک چیز رااز ابعاد مختلف ببینند. گاهی فکر میکنم حتی ارزش ناراحت شدن هم ندارد اما دلم برای کاری که به ثمر رساندم میسوزد. چقدر دیگر باید گذشت کنم که از خودم نگذرم به هر حال میدانم این مسئله هم مانند مسائل دیگر حل میشود، اما فراموش کردن رفتار آدمها زمانبر هست.
عصری به پیاده روی رفتم و برای تغییر حالم کتاب خریدم. خواندن داستان ساده دل فلوبر را شروع کردم .
امروز از آن روزهای نچسب بود. گوارا بود از زوایایی. اما روی هم رفته دوستداشتنی نیامد به نظرم. از صبح که درگیر و دار کلاس بودم. دوستی قدیمی را دیدم و مدتی گپ زدیم. استادی مأموریتی داد و شتافتم به کمک. در یک مراسم بزرگداشت هم حضور یافتم و خسته تر شدم. پیش از آن هم در صف طول و دراز رستوران بودم برای گرفتن لقمهای غذا. بعد کلاسها با دوستم صحبتی کردم من باب مهاجرت. بعد آمدم اتاق و غذایی خوردم. چندین ساعت هم با هماتاقیهایم حرف زدم. بعد خوابیدم. حالا بیدار شدم تا این را بنویسم و یادداشتی هوا کنم و بخوابم. از خودم بدم میآید که تلاش نمیکنم برای آیندهام. از چنین روزهایی متنفرم.
همین.
کانال من:
https://t.me/mrymsedaghat21
گزارش نیک چهل و ششم را می نویسم.
هر روز آشفته تر از دیروز.
هر روز روز را به پایان میرسانم اما با استرس.
قبلا هم گفته بودم بین دوراهی گیر کردم.
تصمیمی که به پیشرفت و آینده ی شغلی من مربوط می شود.
من الان دقیقا وسط این دو تصمیمم.
تا حالا همچین بلاتکلیفی را تجربه نکردم. الان هضم این بلاتکلیفی و تصمیم گیری درست برایم کمی سخت است.
می دانید دارم از احساستم می گویم. احساساتی که نمیتوانم بیان کنم هر جایی و هر مکانی.
به همین کاغذ پناه می برم تا با بیان احساساتم کمی خالی شوم.
چون اگر به احساساتم توجه نداشته باشم با هم دست به یکی می کنند و همانند ریسمانی به دورم می پیچند و من را خفه میکنند. نمی خواهم این اتفاق بیفتد.
احساسات را باید بیان کرد. باید خالی کرد. باید مشاهده کرد.
روز کاری امروز هم گذشت.
خوب و بد. اما چون روی هوا ماندم نمی دانم دارم چه کار می کنم.
این روزها هم می گذرد و تجربه اش برایم به یادماندنی می شود.
این نیز بگذرد روزهای سخت می آیند تا ما را با روزهای خوش آشنا کنند.
کتاب نخواندم و این از نظرم فاجعه است.
بعد از گذشتن این ایام باید روی برنامه ام تجدیدنظر کنم.
مانند ماه های قبل بتوانم برنامه را پیش ببرم و پیشروی کنم.
وبینار نویسنده ساز امروز هم برگزار شد.
قالب بندی هزارکلمه ی نویسی جدید و به روز شد.
اول با من داستانت را شروع کن بعد با تو جلو برو و در آخر با او به پایان برسان.
از همه ی جنبه ها می شود هزارکلمه نویسی را پیش برد.
اصلا نوشتن شخصیتی انعطاف پذیر دارد و مایع است هر شکلی به آن بدهی به همان شکل ظاهر می شود.
انعطاف پذیر و نرمی نوشتن را دوست دارم.
گازخوردهای استاد هم که همیشه هستند اصلا وبینار بدون گازخورد صفا ندارد.
شعر خانم چگینی چه بامزه بود. خنده بر لبم نشست.
شعر آقای امینی هم دوست داشتم.
دوستان در دوره ی شعر آن را سرودند.
بچه های قدیمی می گفتند که استاد در دوره ها گازخوردهایش بیشتر می شود که گازخوردهای وبینار در مقابل آن چیزی نیست.
گازخورد کلمه ترکیبی جذاب است.
گازخورد جایگزین بازخورد است. به این شکل طراحی شد و نمی دانم که چه کسی این خلاقیت را به خرج داد و آن را ساخت.
خدا خیرش دهد من که با این کلمه کیفم کوک می شود.
قرار است که فردا هم همین رویه را در هزارکلمه نویسی به کار گیریم.
کتاب های خوب دوباره معرفی شدند به نظرم این قسمت وبینار هم از بخش های جذاب و دوست داشتنی است.
وبینار که تمام شد رفتم دوشی گرفتم و لباس های سفیدم را شستم.
از حمام آمدم و ریلکس کردم.
ذهنم درگیر آن تصمیم بود و مدام به آن فکر می کنم.
شام را خوردیم هویج پلو با ماست خیار و نعنا.
دستپخت مادر که حرف ندارد. اصلا مادر عشق تمام عیار است. نظیر ندارد هیچ عشقی به اندازه ی عشق مادر والا نیست.
الحمدالله برای تمام نعمت هایی که به ما بخشیدی اما ما گاهی آن را نادیده میگیریم و کم ارزش می دانیم.
یادمان می رود که هرروز باید برای نعمت ها شکرگزاری کنیم و فقط غر می زنیم.
خدایا ما را برای این غفلت و ناآگاهی ببخش.
فاجعه ی بعدی که رخ داد این بود که یادم رفت تولد مادر را تبریک بگویم و با زنگ زدن و تبریک دخترخاله ها متوجه ی این موضوع شدم.
امان از زندگی پرمشغله و ذهن آشفته اما او را بوسیدم و تبریک گفتم.
خودش هم می داند یادمان رفت تولدش را تبریک بگوییم. مادر است به دل نمی گیرد.
– دوست دارم خطاب به استاد کلانتری بنویسم: «استادجان، چه خوب شد یک جاهایی از صفحهٔ گزارش نیک را تغییر دادید. هم کاربردیتر شده و هم این طوری سئوی سایت بهتر پیش میرود!». ممنون از شما که رضایت کاربر اولویتتان است.
– چه روز خوبی. بالاخره توانستم اسکریپتهای یوتوب را ویراستاری کنم و برای ضبط بفرستمشان.
– هزار کلمه آزادنویسی انجام دادم که آخرش شد خطاب به بنده خدایی که سالهاست با هم حرف نمیزنیم. نه این که قهر باشیم، اتفاقا هیچوقت با هم قهر نکردیم. آدمها میتوانند در آشتی با هم قهر باشند! ما در آشتی قهریم. مدتی هم در قهر آشتی بودیم. تا حالا تجربهاش کردید؟
– کاش به جای لته، آیس لته داشتیم. کلا از نوشیدنیهای سرد بیشتر خوشم میآید.
– رخدادکی نوشتم برای نویسندگی خلاق. نمیدانم در کانال هم پستش کنم یا نه. موضوعش خیلی ذهنم را مشغول کرده بود. اگر نمینوشتمش میشد غمباد!!! شوخی میکنم. اما وقتی نوشتمش حس رهایی به من دست داد.
– چه کتابهای خوبی. منظورم همان کتابهایی است که استاد در نویسندهساز گفت. نتوانستم اسمهایشان یادداشت کنم. حتما باید سری به فایل ضبطشده بزنم.
– با برادرم رئالیتی شو دیدیم. خودمان میدانیم مزخرف است ولی برای دورهمی بد نیست. حس خوبی میگیرم وقتی دو سه نفر با هم جمع میشویم و چیزی میبینم.
https://t.me/zahrahabibi9626
الان ساعت 19 و 43 دقیقه است. صبح متوجه شدم دود عنبر نسا برای سینوزیت خوب نیست و درست هم با سرم شستشو نمیدهم سینوسهایم را. حالا چگونه؟ در رخدادکی که در کانالم منتشر کردم میتوانید بخوانید.
در دانشکده به محتوای کلاسیام سامان بخشیدم. در وبینار «پژوهش اثرگذار» با ارائهی دکتر مهدی مختاری شرکت کردم و خوب هم گوش کردم. آقای دکتر یزدی بود ولی وبینار برای دانشگاه علوم پزشکی سبزوار بود. نظم دانشگاه سبزوار را در برگذاری وبینار، صدور گواهی و انتشار همگانی محتوا در بخش کارگاههای برگزار شده را بسیار میپسندم.
با ده دقیقه عجله میخواستم به خانه بیایم نشد. آقای باقری که ماشینش مثل ماشین من ویژه است چون یکی جای پارکش را اشغال کرده بود جلوی پارکینگ، ماشینش را پارک کرده بود. البته بد هم نشد خانم محمدبیگی عزیز مسئول اداره مشاوره دانشجویی را دیدم و جواب درخواستم را دریافت کردم.
خانه رسیدم به طریق درستتر و به کمک مامان جان سینوسها را شستشو دادم و رفتم حمام. نمازم را خواندم و ناهارم را خوردم. حالم خوب بود و خوابم نمیآمد.
در وبیکار سرزبان الهه علیزاده شرکت کردم. موضوع «سازوکار گروه سنی و بازهی زمانی بر دیدگاه» بود. سپس الهه علیزاده از معماری و مکان گفت. کتاب «میزها و دیوارها» را مثال زد. نسخه الکترونیکیاش را دانلود کردم. در وبینار نویسندهساز 25 دقیقه خودمان را از سه زاویه دید اول، دوم و سوم آزادانه نوشتیم. در دوم شخص مچم را خیلی گرفتم. در سوم شخص خیال کردم یک دانای کلی سر این بینوا که خودم باشم هست. تمرین جالبی بود. دانلود کتابهای «امروز چیزی ننوشتم» و «بوطیقای شعر نو» هم حاصل شرکت در وبینار نویسندهساز بود. استاد الگو را ضمیمهی وبینار کرده است، انشاالله فردا هم شیطان گولم نزند که تو یک مرضی داری، بروم آزادنویسی.
الان ساعت 22 و 20 دقیقه است. بعد از آزادنویسی تا الان رخدادکم را هوا کردم و در یک جلسه گروهدرمانی شرکت کردم. بخور علفیجات هم استفاده کردم.
یادم افتاده یک جای پروپزالم ایراد دارد. آن را اصلاح میکنم وقت شد کمی هم مطالعه میکنم. سپس میخوابم.
1405.7.13
قهرمانی
@bidemajnoon9
او برای گزارش نیک موش شد.
او آدم بود. موش نبود. آدمی که هیچ کار نیکی برای چسباندن به گزارش نیکش نداشت. پرده را کنار زد تا دلش شاد بشود. تا نور گوشهی لبهایش را بالا بکشد. اما زهی خیال باطل. وضع آسمان از او هم بدتر بود. آسمان سیاه و غمدار بود. پرده را روی آسمان انداخت. اگر بیشتر به او خیره میشد دلش میترکید و پخش زمین میشد.
با خودش فکر کرد حتماً موشها چیزهای نیکی برای نوشتن دارند. آنها بو میکشند، انبار گندم را پیدا میکنند. موشی در انبار گندم. آن وقت میتوانند از تکتک گندمها بنویسد. اگر موش شود میتواند در سوراخی مخفی شود. در سکوت خودش بماند. از پنیرهای خوشمزهاش لذت ببرد. در دلش آرزو کرد کاش موش میشد.
موش شد. شاد شد. روی کتاب پرید تا موشوار بخواند. اما تا کتاب را باز کرد دید خواندن را از یاد برده است. ناگریز شروع کرد به جویدن. جوید تا دندانهایش را ارضا کند.
از کتابی سرخ و سیاه شروع کرد. مرد روی کتاب سبیل قشنگی داشت. خاطرهای از او را در زندگی انسانیاش به یاد آورد. همان مردی که برای شلاق خوردن یک اسب گریه میکرد. به یاد آورد آن مرد از سرسری خواندن، از کسانی که خوارشمارندگانند تنفر دارد. فورا جویدن را رها کرد. نمیخواست این مرد را خشمگین کند. اصلا خوشایند نیست که در اولین ساعات زندگی موشیاش دچار نفرین شود.
تصمیم گرفت داستان بجود. داستانهایی که در نیمهی تاریک ماه نوشته شدهاند. جویدو جویدو جوید. سرانجام از جویدن خسته شد. بعد از این همه جویدن بهترین تصمیم خزیدن به سوراخ خودش بود. میخواست در سکوت شنا کند. چشمهایش را بست و درهای ذهنش را برای ورود آرامش باز کرد. اما ناگهان تلاطم به داخل پرید.
صدای پای آدمها سکوتش را لگد مال میکرد و از آرامش موشی خبری نبود. با خودش گفت کاش بیرون باران میبارید. آن وقت میتوانست موش آب کشیده بشود. میتوانست از باران در گزارش نیکش بنویسد. اما از باران هم خبری نبود.
تصمیم گرفت پنیر روز را پیدا کند. تا دربارهی طعم لذیذش بنویسد.
بعضی کتابها بوی پنیر میدادند. آنها را ورق زد. کتاب گل بر گسترهی ماه براهنی، بوی پنیرش خیلی خوب بود. اما از خود پنیر خبری نبود. کتاب را بست آن یکی را باز کرد. هشت کتاب سهراب سپهری. این هم فقط بوی پنیر داشت اما خود پنیر را نه.
به مدرسهی نویسندگی رفت تا پنیرش را پیدا کند. آنجا پنیر داشت. در میان واژههایی که تندتند و بدون مکث میخورد، پنیر بود. اما افسوس چون خیلی زود تمام شد. کم بود. با اینکه موش بود اما موش موشک بازی بلد نبود.
کنار جوب نشست. خسته و گرسنه بود. بعد از ساعتها موش بودن یک چیز را خوب فهمیده بود. اینکه موشها اصلا برایشان مهم نیست در گزارش نیک چه بنویسند. چون آنها اصلا گزارش نیک نمینویسند.
آرزو کرد کاش موش نباشد. کاش دوباره آدم باشد. حالا برای نوشتن چیزهایی دارد. میتواند از آدمی بنویسد که میخواهد موش بشود.
۱۴۰۵/۷/۱۳
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
گزارش نیک
سالواژه: غرقگی
میگوید همیشه بدترش هست. پس مراقب باش ناشکر نباشی. بعد به هفتاد چشمی فکر کردم که هر روز میبینم و درس میدهم. لااقل این معنایی است برای ادامه.
در کتاب الیزابت گیلبرت میخواندم که مراقب باش چه دعایی میکنی؛ ممکن است به واقعیت تبدیل شود. از دوستی میگفت که از آمریکا به معبدی در هند رفته بود و همیشه دعا میکرد: «خدایا قلب من را بگشا.» شش ماه بعد جراحی قلب باز کرد.
معلم زبانمان گفت یک چیزی بدتر از طاعون آمده است. گفت شروعش از روسیه بوده و هفت هواپیما پرواز داشتهاند. کلاس زبان به مثابهی اخبار سیاسی در تاکسی.
امروز به چتجیپیتی در کلاس گفتم صد فعل پرکاربرد زبان فارسی را بگو. راستی ما برای هوش مصنوعی کلاسمان نام «غلام» را انتخاب کردهایم.
دیروز ورزش داشتند. گفتم: «عباسی نکن.» رو کرد به من و گفت: «من که عباسی نیستم.» تا شب احساس حماقت میکردم که چرا اسمش را اشتباهی گفتم. امروز در حضور و غیاب فهمیدم واقعاً فامیلیاش عباسی است.
کارورزی به کلاس ما آمد. متولد ۱۳۸۵. چشمهای من قلبی شد. گفتم: «مراقب باش. در دانشگاه فرهنگیان زیاد از شوهر حرف میزنند، جوگیر نشوی. بیا بیرون؛ رستگاری بعد از فارغالتحصیلی است.»
هفتهی پیش، همین موقع زنده بودی و به من گفتی: «بوی ماه مهر چطوری است؟» گفتم: «سحرخیز شدی؟» گفتی: «اصلاً نخوابیده بودم.»
انسانها پوستکلفتاند. چارهای دیگر چیست؟
اشاره به اول متن.
اشاره به آن هفتاد چشم.
اشاره به «همیشه بدترش هست».
شروع کردم به گرفتن آزمونهای کوچک؛ پنج یا سه سؤال. دانشآموز باید کمکم نحوهی نگارش آزمون را بیاموزد. گرچه اولش سخت است. اما چه باک؟ در ادامه مهارتی حیاتی برایشان میشود: مهارت آزمون دادن.
ازشان پرسیدم چرا سختگیری میکنم. گفتم برای اینکه فرم آزمون را یاد بگیرید؛ اینکه حرفهای معلم را همینطور نریزید روی برگه.
از استعارهی کلید استفاده کردم.
+
هر کلید یک در را باز میکند. هر واژه یک کلید است؛ کلیدی به دروازهی علم.
پزشکی را تصور کنید که و ساختار قلب را نشناسد. معماری را تصور کنید که فرمولها را در ساخت پل به کار نبرد. نتیجه فاجعه میشود.
کتاب «عیش مدام» را خواندم. هوس کردم دوباره «مادام بوواری» را بخوانم. دیدم در قفسه کتاب «روزهای سخت» یوسا را هم دارم. گذاشتم کنار تا بیهوش شوم و بخوانم.
امروز هیچ نتی در کلاس برنداشتم.نادمم. کنترل کلاس در ماه مهر و شیفتهای عصر، خودش ماجرایی است. مدرسه آنقدر شلوغ است و آنقدر طبقه دارد که هر زنگ تفریح انگار وایکینگها حملهور میشوند. مراقبت از جسم بچهها، اینکه نیفتند و چیزی نشود، خودش داستان دیگری است.
با این حال، کلاس حضوری را ترجیح میدهم.
اتفاقاً خوشحالم که نمیشود بد با بچهها حرف زد. نمیشود به جای اذیت و آزار بچهها، ورزش نبردشان. همهی ما یک شازده احتجاب درونی داریم که لحظاتی که بند را پاره میکنیم به سراغمان میآید.
من از این قوانین، که موافق روح و روان کودکاند، راضیام.
امروز ده دقیقهی اول مدیتیشن «افکار مزاحم» از آرامیا را گذاشتم. مهارت ذهنآگاهی مهم است.
کارورز گفت مدیر از تو تعریف کرده است. گفت: «از کلاست لذت بردم.»
گفتم: «ممنون، کلی خرذوق شدم.»
و گفتم از نمونهکار بچهها عکس بگیرد برای کارورزیاش.
این بود گزارش نیک من.
و حالا سؤالهای اساسی:
چگونه میتوانم در روز بیشتر بخوانم؟
چگونه در روز بیشتر بنویسم؟
چگونه خودم را در بازیهای تکراری ذهنی کمتر غرق کنم؟
فرم بر محتوا اثر میگذارد.
فرمهای مناسب را برای خودت انتخاب کن.
ادبیات، فرم تازهای است.
فعالیت بدنی، فرم تازهای است.
درمان، فرم تازهای است.
زمان و صبر، فرم تازهای است.
همنشینی با آدمهای مثبت، فرم تازهای است.
یادگیری همراه با عمل، فرم تازهای است.
مسئله این نیست که کمتر غرق شویم.
احتمالآ باید یاد بگیریم در چه چیزی غرق شویم.
هستم و زندگی میکنم.
از سمت چپ: دَبَلیو (w)، صدف
هیجانانگیزترین بخش امروز توی کلاس بود با بچهها. نیم ساعت آخر، تلویزیون چوبی بزرگمونو گذاشتم روی میزم و با کاردستیهایی که درست کرده بودم کتابی رو خوندم واسشون. تا به حال واسهی قصهای اینجوری هیجان ندیده بودم از بچههای این سالها. تمام که شد میخوندن: دوباره دوباره یه بار فایده نداره.
یه بار دیگه از اول همونجوری اجراش کردم و با همون غلظت بار اول هیجان داشتن. بازم خوندن: دوباره دوباره…
اما دیگه نفس نداشتم من.
خونه که اومدم با خودم فکر کردم حالا که از آینده هیچی معلوم نیست، باید از هر روزِ کلاس حضوری تهِ تهِ استفاده رو کنیم واسهی جمع کردن خاطرات خوش واسهی بچهها.
درسها رو توی مجازی هم میشه یاد گرفت باهزار جور معلم خصوصی اما این کنار هم بودنا رو باید قدر بدونیم. همین خاطرات خوش یادآوریشون یا اثرشون شاید یه روزایی نجات بده بچهها رو.
پس واسهی فردا هم برنامههایی دارم که بچههام خوش باشن
تا ببینیم پسفردا چجور میشه…
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز زیاد حال نداشتم اما با این حال کارام رو انجام دادم. بعد از انجام هر کار اندکی انگیزه گرفتم اما دوباره به حالت قبلی برگشتم. فکر کنم به خاطر دیشب بوده باشد چون خاب خوبی نداشتم.
3. دارم از برنامه مایکروسفات to do برای برنامهریزی و پیشبرد برنامههایم بهره میبرم. تا اینجا خیلی خوب بوده.
https://t.me/samanmofidi78
🍀دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵
روی تختم نشستهام. به انبوهی از بالش تکیه دادهام. صفحههای پایانی «تقویم بیهدفی» را میخوانم. یلگی و رهایی در جانم خوش نشسته. حالا میفهمم چرا استاد گفت اگر آب دستم هست زمین بگذارم و این کتاب را بخوانم. «همین لحظات بیهدفاند که مجال ظهور چیزی نو را فراهم میکنند.»
اول صبح راهیِ کتابخانه شدم. کتابخواندن در سالن مطالعه را خوش میدارم. سکوت و فضای کتابانهاش کیفورم میکند. «در کوی دوست» شاهرخ مسکوب را امانتِ موقت گرفتم. شروع به خواندن کردم. نثر ادبی و زیبایش به وجدم آورد. شیفتهوار ادامه دادم.
«آتش سینهی من بیآرام است، در مستی و هشیاری و در بود و نبود. خورشید من کی آرام دارد. چون خاموشی خوابگاه شب، نرم و دزدانه بیاید تا روشنی مرا پنهان کند، خورشید گریزپای من آن سوی شب در کار است تا باز برآید و باز بیاید. شب من ظلمت نیست، تاریکیِ روشن است.»
دمدمای ظهر کتاب را تحویل دادم. پیاده راه افتادم. رسیدم به پارک بهشت. پیادهرویِ روزانه را آغازیدم. نیمساعت دورتادور پارک قدم زدم. روی صندلیِ سفیدرنگ آلاچیق دمی نشستم. پارک خلوت بود. پرنده پر نمیزد. چنین فضایی جان میدهد برای غرقگی در حسِ رهایی و آرامش. به دور از هیاهوهای بیحسابوکتابِ بیرون.
به خانه برگشتم. ساعتی بعد کتاب «آداب روزانه»ی میسن کاری را دست گرفتم. خواندن از روزمرهی انسانهای بزرگ انگیزهبخش است. برنامهی روزانه، پای ثابت همهی زندگیهاست. هاروکی موراکامی مینویسد: «بی هیچ تغییری به برنامهی روزانهام پایبندم. آنچه اهمیت دارد تکرار این کار است، یکجور هیپنوتیزم. خود را هیپنوتیزم میکنم تا بر ژرفنای ذهنیام بیفزایم.»
به اهمیت تکرار پی میبرم. تکرار است که عادت میسازد و عادت، سبک زندگی.
ساعت باقیمانده تا وبینار نویسندهساز، به گشتوگذار در سایت مدرسهی نویسندگی گذشت. گزارش نیک استاد و برخی دوستان را خواندم.
در آزادنویسی از اول شخص نوشتیم و رسیدیم به دوم شخص و در آخر هم سوم شخص. تنوعِ جذاب و لذتبخشی بود. فردا هم قرار است به همین شیوه بنویسیم. پرسشوپاسخ داشتیم. استاد سه رمانجستار معرفی کرد و کتاب «نشخوار ذهنی» ایتن کراس.
بعد از وبینار دقایقی را در کنار مادر نشستم. چای تازهدم نوشیدیم. صحبتمان گل انداخت. مهربانتر از مادر نمیشناسم. در محبت و عشقورزی حرف اول را میزند. همیشه کمکحالم بوده، چنانکه گهگاه از خجالت آبم میکند.
جلد دوم داستان کوتاه چخوف را همراه دفترچهی کلمهبرداریام کنار تختم میگذارم تا قبل از خواب بهروالِ هر شب بخوانمش.
امروزِ من و دستِ نویسندهساز:
پیادهروی✅
کلمهبرداری ✅
هزارکلمه✅
تکرارآموزی❌
گزارش نیک✅
۱- دیشب بالاخره کاری که چند هفته به تاخیر انداخته بودمش را انجام دادم. در نوت گوشی یک واژهدان درست کر ده بودم و دوست داشتم بقیه را با آن واژهها شریک کنم. خیلی بیبرنامه واژهدان را باز کردم و پنج واژه بیرون کشیدم و در دفتر پربرگم همرسان کردم.
بعضی از نوشتهها را خود نویسنده بیشتر از بقیهی نوشتههایش دوست دارد. پست دیشب من هم اینطور بود. برایم نشانهی حلزونوارگی داشت، دغدغهی آموختن و مشقیدن داشت.
۲- آنقدر مرده بود که حاضر بود سرباز جنگی بیفرجام شود.
۳- کلیپی از springtail دیدم. با دیدنش، کرم داستاننویسیام لول میخورد. اینجا هم ازش نمیگویم تا هر که طالب است، خودش کلیپهای این موجود را ببیند.
۳- خانش «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» به انجام رسید. قلمم قلقلک شد و وسط مطالعه، چند سطری هم نوشتم که تا مرز انتشار رفت.
۴- مثل بچههایی که لباس شب عیدشان را بالای سرشان میگذارند تا فردا سال تحویل شود و لباس نو بپوشند، به لحظهها تا ساعت ۸ فردا زل میزنم تا شعرماهی شود.
۵- هیچ وقت این کار را نکرده بودم، ولی حالا میخواستم از آقای کلانتری بابت راهاندازی صفحهی گزارش نیک بسیار تشکر کنم. لطف اینجا به تعالی تعهد در نوشتن، ایده گرفتن از دوستان، ضبط و نشر لحظات مهم دوستان دستبهقلم و صد موهبت دیگر است. خیلی یک استاد عزیز.
۶- سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
مامان خیلی یهویی رفت مشهد. صبح دوستش زنگ زد که میایی؟ و مامان ما هم گفت میایم.
ماها خیلی یهویی هشت تا یک شدیم. خوشحال بودم. نمیدانم دیگر چه میشود گفت. خوشحال بودم اما حس عجیبی هم داشتم که بماند.
تمرینجا را بودم و نبودم. بیحوصلگی کل روزم را بلعیده بود.
با ندا «طوطی» را خاندیم. عجب رمانی را هم برای بلندخانی و باهمخانی انتخاب کردیم.
نویسندهساز. فقط میدانم نیمساعتی نوشتم و از اول و دوم و سوم شخص نوشتم. درمانی بود برای خودش. بعدش پرسش و پاسخ؟ چه شد؟
حمام رفتم و بعدش ناهار فردا را پختم و آهنگهای قمیشی را میشنیدم. غمگین بودم.
با سارا حرف زدیم.
از احمدرضا احمدی خاندم.
و خاب که میبرد من را.
زنده موندم
if u khow u know
استاد لطفن این متن را تایید بفرمایید
با هوای سرد صبح بیدار شدم. شیرجه زدم به سمت دفتر و خودکار برای نوشتن خابهایم. خاب دیدم که به همه هِل میدهم و از خواصش برای معده و روده میگویم. همچنین خاب دیدم که در میان یک فوج سربازِ عراقی هستم و به آنها میگویم که جنگ تمام شده.
خداراشکر که برای نخستینبار، خابهایم مکتوب شدند.
هر چهقدر هم که در صفحهی صبحگاهی از خودم بنویسم، باز حرف هست.
از روی این شعر حافظ رونویسی کردم:
میرِ من خوش میروی کاندر سروپا میرمت
خوشخرامان شو که پیش قد رعنا میرمت
بیست و پنج دقیقه، یوگا تمرین کردم و آماده شدم که به کلاس موسیقی بروم.
در مترو و در بیست و پنجدقیقه، هزار کلمه آزادنویسی کردم ولی رنگ و بوی داستان گرفت.
از وقتی که رخدادکنویسی را در واپسین جلسهی نویسندگی خلاق آموختم، هیچ رخدادی را پیشپاافتاده نمیپندارم.
به ایستگاه میدان کتاب که رسیدم رخدادکم را یافتم.
《مترو در ایستگاه میدان کتاب ایستاد.
به خاطرِ سازم، کمی دستدست کردم که مسافران پیاده شوند و به من تنه نزنند. اولین پلهبرقی را رد کردم که صدای موتور گازیِ دائیمهدی را از پشت شنیدم. سر چرخاندم،
از دیدنِ نوجوانی که کلِ ریش و سبیلش با ارفاق به ده-پانزده تارِ مو میرسید، نشسته پشتِ یک موتور گازی که بوی دههی شصت میداد، خندهام گرفت، آن هم موتوری که دستکم سهبرابر خودش، وزن داشت.
در طول هشتسال جنگ، هر پنجشنبه دائیمهدی مرا ترکِ موتورش میکرد و از مشرحمانِ کوچه آبمنگل، سرشیر و ماست و پنیر لیقوان میخریدیم.
موتور دَرجا، گاز میداد ولی راه نمیرفت. پسر مثل دوچرخه، پا میزد و موتور را جلو میبُرد. دومین و سومین پلهبرقی را رد کردیم و به آخرین پله رسیدیم.
پسر و موتور حدود یک متر، جلوتر از مسافرها روی پلهبرقی بودند و خیلِ چشمهای از حدقه درآمده، پشت سرشان.
یک لحظه برگشت و ما را دید که کنترلش را از دست داد و با دست چپ کنارهی پله را گرفت و با دست و پای راست، موتور را نگه داشت.
صدای غرغرهایِ ترسآلود مسافران که 《 آخه مترو جایِ این قاقارکه》فضا را پر کرد.
سقوط موتور و پسر و سیچهل مسافر در ردهی هزارمِ اهمیت بود در برابر سازم، به خودم میغریدم و میگفتم
چرا باید بعد از چند ماه امروز ساز را میآوردم برای بررسی؟ این چلقوز با این موتور در مترو چهکار میکند؟
نزدیک بود فاتحهی صد میلیون ساز خانده شود. باید اسنپ میگرفتم.
در چند دقیقه، بهاندازهی یک ساعت فحش و لنترانی برایش ردیف کردم و چندتایی را بلندبلند گفتم تا به او برسم، ولی به خروجی مترو که رسید، دوپا داشت و دوپای دیگر هم قرض کرد و رکابزنان دور شد.
نمیدانم چرا در پیادهروی مترو تا آموزشگاه، این پرسش یکبند در سرم میچرخید که یعنی واقعا سازم مهمتر از جانِ سیچهل نفر آدم بود؟ 》
افزون بر نکات ادبی و ویرایشی، از دیگر خوبیهای تمرینجا این است که استاد کلانتری متناسب با هر متن، کتاب معرفی میکنند. امروز وقایع کلاغیه را معرفی کردند.
پیادهروی کردم، بدون هیچ باری.
در نویسندهساز از 《من، تو، او》 نوشتيم. باید تمرین کنم تا قلقش دستم بیاید.
بیلنگر و هیچکاک و آغاباجی را خاندم.
《قندیل غم، لبگزه رفتن و تلنگم در میرود》 را برداشتم.
تسلیبخشیهای فلسفی را هم خاندم.
کتاب حرف و سکوت از محمود کیانوش را از باشگاه ادبیات دانلود کردم.
فیلم قهرمان را تا پایان دیدم. چهقدر حرف داشت برای گفتن.
روز را با تمرینِ تار به پایان خاهم برد.
گزارش نیک ۱۰۵ من / دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵
_ساعت ۶ با آلارم گوشی به زور سریع مینشینم که از وبینار بیزنس کوچ بیپایان جا نمانم مبحث تبلیغات استاد علوی کاربردی است و این روزها بدان نیاز دارم به ویژه با کار جدیدی که آغازیدهام.
_ در کانالهایم باز صبحانه با شعرم از سعید عقیقی و دفتر شعر «از سر بیحواسی»
_ پستی در مورد دغدغه یکی از مراجعان در مورد اینکه ۴۰ ساله و مجرد است و فکر میکند از همسنی که مادر شده است بخاطر چالشها و تجربیاتش احساس میکند عقبمانده و مرا به نکته رساند که واقعیتی است که بدان بیتوجهیم که پرورش فرزند چقدر مادران را از همه جهات رشد میدهد و پختگی میبخشد. در هر دو کانالم گذاشتم. گذاشتن کتاب صوتی بخش ۱۶ چهار میثاق دون میگویل روییز در تلگرامم و بخش۵ و پایانی کتاب صوتی «شمس خاموش» در بله.
ورود یک ربات در کانال بله بنام مهتاب آذرنیا و ارسال مطالب سیاسی از هفت صبح هر نیم ساعت و با وجود تذکر توجه ننمودن و حذف نمودنش پس از اطمینان از ربات بودنش.
_ دولینگو عربی و اول شدنم و خیالم راحت شدن.
– ساعت ۹ وبینار مشاوره محصولی و ۱۱ را بعلت بدنبال خانه رفتن از دست دادن ساعت ۱۳:۲۵ برمیگردم که مریم قرار دیدن یک خانه را گذاشته و مجدد نرسیده برمیگردم که وقتی میرسیم خانه اجاره داده شده و تا ساعت ۱۴:۱۵ که خرید هم میکنیم وخرد و خسته به خانه میرسم اوایل تمرینجا را از دست میدهم ولی تا پایانش میمانم.
– وبیکار الهه علیزاده نازنین و مرور جلسات و ادامه بخش پایانی و مهمان الهه نصیری نازنین که در حال لباس پوشیدن برای دیدن دو خانه میشنوم و پایانش هم مجبور به قطع میشوم چون در راه نت ندارم.
_نویسنده ساز ۳۰ دقیقه اول را در راهم و آزادنویسی را از دست میدهم و بقیهاش را هم جسته گریخته میشنوم. باید بعدن دوباره بشنوم.
_ وبینار تمرینی کوچینگ لایو الهامبخش را با منتوری عالی ایرانا را نیم ساعت آخرش میرسم.
– ادامه «در سوگ عشق و یاران» شاهرخ مسکوب
_ست کردن قرار جلسه کوچینگ دکتر عظیمی برای پنجشنبه با وقفه حدود یکماهه بدلیل سفر به دبی ایشان.
_ از خستگی نا ندارم و اکنون با اینکه ساعت ۲۱:۳۰ دقیقه است چشمانم در حال بسته شدن است. تمام بدنم را انگار کوبیدهاند هنوز کمی تب دارم نمیدانم این سرماخوردگی کی میخواهد از بدنم رخت بر بندد بیپدر.
https://t.me/mahro1402
سیزدهم مهر
همچنان مریض احوالم، آنقدر منگ و گیج از خواب بیدار میشوم که در مسیر اتاق تا توالت چندباری به در و دیوار برخورد میکنم. تنها یک مانتو دارم که هم مناسب این هوا باشد و هم سوژهی امر به معروف و نهی از منکر حراست دانشگاه نشوم. روی چمدان گوشهی اتاق پرتش کرده بودم، بر میدارمش و میبینم که انگار از دهان گاو قندعلی، پیرمرد روستایمان در آمده.
تصمیم میگیرم اتویش بزنم. همچنان قدرت تحلیل رفتارهایم را ندارم. به جای دوشاخهی اتو، شارژر موبایلم را به پریز میزنم و منتظرم تا اتو داغ شود. بعد از چند دقیقه لعنتی نثار اتو میکنم چون اولین فکرم نه به سمت حماقت خود که به سمت خراب شدن اتو میرود. نگاهی به پریز میکنم و خاکی نثار سر خود ابلهم میکنم. خلاصه به راه میافتم.
دیشب هم همینقدر بدحال و خوابآلود بودم، پس تکالیفم را با امید واهی به صبح موکول کردم. معلوم نیست در این قرصهای لعنتی چیست؟ تکلیفم را در اتوبوس نوشتم و طبیعتا هم چیز خوبی از آب درنیامد. قرار بود از روی عکس محتویات درون کیفها حدس بزنیم شخصیت چه ویژگیهایی دارد و راجع به این شخصیت بنویسیم و تخیل کنیم.
اما من کاری معکوس انجام دادم، به جای حدس زدن از وسایلها شخصیتی را ساختم و وسایلها را به او چسباندم. کاری بس احمقانه و احمقانه و احمقانه. گاهی فکر میکنم… بیخیالش. فکرهایم بماند در همان جلسات پرهزینهی تراپی.
کل روز بدن درد هم با من راه میرفت و کولهی سنگینم را سنگینتر میکرد. وقتی قیمت تمام گزینههای ناهار را دیدم، مطمئنتر شدم که دانشگاه دیگر نمیصرفد.
پس خود را به چای دعوت کردم و به خود یادآور شدم که حتما چیزی از خانه بیاورم.
کلاس عمومیام، اندیشه اسلامی است و برخلاف تمام کلاسهای عمومی و معارفی که گذراندهام اصلا کسل کننده نبود. هم استادش فردی گشاده است هم مسائل را به سمت فلسفه و بررسی دیدگاه میکشاند. خوشم میآید.
راه برگشت هم اتفاق ویژهای نیفتاد، چشمهایم را روی هم گذاشتم تا به خانه برسم.
نوشتن گزارش نیک برایم تبدیل به چیزی شبیه مسواک زدن یا شستن جورابهایم شده، البته به مراتب جالب و خوشایندتر. اولین کاری که بعد از کارهای شخصیام انجام میدهم نوشتن از روزم است.
چیزی که اگر انجامش ندهم، الگویی را از بین بردهام. نظمی را بر هم زدهام. حتما باید بنویسم، هرچند پراکنده و نامنسجم، هرچند مختصر، هرچند… نمیدانم.
مدرسه. زنگ اول ریاضی.
زنگ دوم ورزش.
زنگ سوم نگارش. چه بندهایی مینویسند بعضی بچهها. دمشان گرم.
رفتن به خانهی الهام. حرف زدن و ناهار.
نوشتن صورت جلسهی فردا.
برنامهریزی تدریس روزهای آینده.
خرید.
تمیزکاری و آشپزی.
وبینار نویسندهساز و آزادنویسی.
خواندن حداقلی کتاب.
چرت.
شام.
شستن ظرفها و جمع و جور.
دوختن پارگی مقنعه و اتو.
انداختن قرص.
میخواهم لالا اما نمیآید لالا.
پس کتاب.
با هوای سرد صبح بیدار شدم. شیرجه زدم به سمت دفتر و خودکار برای نوشتن خابهایم. خاب دیدم که به همه هِل میدهم و از خواصش برای معده و روده میگویم. همچنین خاب دیدم که در میان یک فوج سربازِ عراقی هستم و به آنها میگویم که جنگ تمام شده.
خداراشکر که برای نخستینبار، خابهایم مکتوب شدند. جالب اینکه در خاب، دغدغهی به خاطرسپردنشان را داشتم.
هر چهقدر هم که در صفحهی صبحگاهی از خودم بنویسم، باز حرف هست.
از روی این شعر حافظ رونویسی کردم:
میرِ من خوش میروی کاندر سروپا میرمت
خوشخرامان شو که پیش قد رعنا میرمت
بیست و پنج دقیقه، یوگا تمرین کردم و آماده شدم که به کلاس موسیقی بروم.
در مترو و در بیست و پنجدقیقه، هزار کلمه آزادنویسی کردم ولی رنگ و بوی داستان گرفت.
از وقتی که رخدادکنویسی را در واپسین جلسهی نویسندگی خلاق آموختم، هیچ رخدادی را پیشپاافتاده نمیپندارم.
به ایستگاه میدان کتاب که رسیدم رخدادکم را یافتم.
《مترو در ایستگاه میدان کتاب ایستاد.
به خاطرِ سازم، کمی دستدست کردم که مسافران پیاده شوند و به من تنه نزنند. اولین پلهبرقی را رد کردم و فاصلهی بین دو پلهبرقی را میپیمودم که صدای موتور گازیِ دائیمهدی را از پشت شنیدم. سر چرخاندم، از دیدنِ نوجوانی که کلِ ریش و سبیلش با ارفاق به ده-پانزده تارِ مو میرسید، نشسته پشتِ یک موتور گازی که بوی دههی شصت میداد، خندهام گرفت، آن هم موتوری که دستکم سهبرابر خودش، وزن داشت.
در سالهای کودکی، هر پنجشنبه دائیمهدی مرا ترکِ موتورش میکرد و از مشرحمانِ کوچه آبمنگل، سرشیر و ماست و پنیر لیقوان میخریدیم.
موتور دَرجا، گاز میداد ولی راه نمیرفت. پسر مثل دوچرخه، پا میزد و موتور را جلو میبُرد. دومین و سومین پلهبرقی را رد کردیم و به آخرین پلهبرقی رسیدیم.
پسر و موتور حدود یک متر، جلوتر از مسافرها روی پلهبرقی بودند و خیلِ چشمهای از حدقه درآمده، پشت سرشان.
یک لحظه برگشت و ما را دید که کنترلش را از دست داد و با دست چپ کنارهی پله را گرفت و با دست و پای راست، موتور را نگه داشت.
صدای غرغرهایِ ترسآلود مسافران که 《 آخه مترو جایِ این قاقارکه》فضا را پر کرد.
سقوط موتور و پسر و سیچهل مسافر در ردهی هزارمِ اهمیت بود در برابر سازم، به خودم میغریدم و میگفتم
چرا باید بعد از چند ماه امروز ساز را میآوردم برای بررسی؟ این چلقوز با این موتور در مترو چهکار میکند؟
نزدیک بود فاتحهی صد میلیون ساز خانده شود. باید اسنپ میگرفتم.
در چند دقیقه، بهاندازهی یک ساعت فحش و لنترانی برایش ردیف کردم و چندتایی را بلندبلند گفتم تا به او برسم، ولی به خروجی مترو که رسید، دوپا داشت و دوپای دیگر هم قرض کرد و رکابزنان دور شد.
نمیدانم چرا در پیادهروی مترو تا آموزشگاه، این پرسش یکبند در سرم میچرخید که یعنی واقعا جانِ سیچهل نفر آدم مهمتر از سازم بود؟ 》
افزون بر نکات ادبی و ویرایشی، از دیگر خوبیهای تمرینجا این است که استاد کلانتری متناسب با هر متن، کتاب معرفی میکنند. امروز وقایع کلاغیه را معرفی کردند.
پیادهروی کردم، بدون هیچ باری.
در نویسندهساز از 《من، تو، او》 نوشتيم. باید تمرین کنم تا قلقش دستم بیاید.
بیلنگر و هیچکاک و آغاباجی را خاندم.
《قندیل غم، لبگزه رفتن و تلنگم در میرود》 را برداشتم.
تسلیبخشیهای فلسفی را هم خاندم.
کتاب حرف و سکوت از محمود کیانوش را از باشگاه ادبیات دانلود کردم.
فیلم قهرمان را تا پایان دیدم. چهقدر حرف داشت برای گفتن.
روز را با تمرینِ تار به پایان خاهم برد.
تو بیدار شدی. هنوز کرونایی که گرفتی خوب نشده. کرج رفتی و خرید کردی. با همون حالت تمام چیزهایی که خریدی در پنج نوبت از سه طبقه بالا بردی. چند روزه باز استراحت مطلق هستی. امروز تصمیم گرفتی دستت رو به کار بگیری و مثل قبل بنویسی. داستان کارگاه کودک رو ویرایش کردی و گذاشتی.
دستات اجازه نداد در وبینار آزادنویسی کنی. فردا حتمن این کار رو بکن.
چند روزه گزارش نیک شاهین رو خوندی خیلی پروپیمون نوشته. در یکی از گزارش نیکش در خیابون یه نفر اکبر آقا صداش کرده و اون دنبال اکبر آقا میگشته. خیلی خندیدی. فردا شعر ماهی داری. خیلی ذوق کردی. خدا کنه از این دوره استفاده کافی رو ببری.
مادر شوهرت خیلی حالش بده. چقدر باید یه نفر زجر بکشه. خیلی حال روحیت هم بده. نمیتونی نسبت به درد نزدیکات بی تفاوت باشی. همسایه طبقه چهارم باید شارژ رو به تو بده آخه نماینده بلوک شدی. بنده خدا شارژ رو با پول خودش قاطی کرده حالا کم آورده. برای اونم غصه میخوری. تصمیم گرفتی قسطی از اون بگیری تا ببینی چی میشه. برای سایبان ماشینها قرارداد بستید. هر واحد ۹۰ میلیون تومان، همه مشکل دارند. باز تو با قرض تونستی درست کنی ولی بعضیها که شامل آقای طبقه چهارم میشه نمیتونه. بسه دیگه آنقدر غصه همه رو نخور. خودت نزدیک به دو ماه خوابیدی و الان از دست درد و پا درد نمیدونی چکار کنی. دیگه نق نزن و حرفهای خوب بزن.
«دریغ از دست کوتاه و نخل بلند
و دریغ از آرزوی دراز و دست کوتاه»
« کیومرث منشیزاده»
اغلب گرفته و غمگین بود و از آنجا که کسی غم او را جدی نمیگرفت، روز به روز غمگینتر میشد.
چه چیزی میتوانست او را تسلا بدهد؟
فرانتس کافکا _ هنرمند گرسنگی
۱. بیدار شدم ولی واقعا بیدار شده بودم؟ نمیدانم. سنگین بودم و چیزی حس نمیکردم. نه از صبح نه از خودم نه از زندگی چیزی حس نمیکردم جز سنگینی جسم و روحم.
۲. همان اول صبح پیامی دریافت کردم. آشنایی از اتفاقات تلخ اینروزهایش گفت و از من کمک خواست، کاری از دستم برنمیآمد جز اینکه از دوست دیگری کمک بخواهم. لایه لایه غم درونم نشست. غم دیشب، غم صبح، غم کسی که در عذاب است، غم ناتوان بودنم در کمککردن.
۳. خوشحالم کسی را داشتم که از او کمک بخواهم و مشورت بگیرم. با هم صحبت کردیم در مورد موضوعات دیگری هم حرف زدیم و آرام شدم.
۴. به طرز عجیبی امروز با همهی دوستانم در ارتباط بودم حتی با دوستی که به سختی میتوانم دوست بدانمش. او هم از اتفاق تلخ خودش گفت. روز سنگینی بود.
۵. نتوانستم بنویسم. خواستم ولی نشد و دیگر نخواستم. نوشته مرا به دوستی میرساند که در عذاب است، شخصیتی که هر وقت در عذاب است فاصله میگیرد. احساس کردن نوشتن از غم کسی که حضور مرا از غمش جدا میکند خیانت به اوست. دیگر ننوشتم.
۶. کتاب هم نخواندم. نشد. شد و نخواستم. باید فکر میکردم به چیزی غیر از نوشتههای کتاب.
۷. در حیاط شرکت شروع کردم به قدم زدن با یک قطعه پیانو که یادگار سریالی بود که دیشب دیدم. کمی که راه رفتم چشمم خورد به هوای ابری آسمان، مجذوبش شدم. موسیقی تمام شد و دوباره از اول شروع شد و من ده دقیقه با صدای پیانو به ابرهای گرفته نگاه کردم و دل گرفتهام را با آسمان یکی کردم. باور میکنید؟! هم لبخند زدم هم اشک ریختم هم اخم کردم و خشمگین شدم. تمام اینها فقط در ده دقیقه اتفاق افتاد. حرکت ابرها و صدا و احساس پیانو و افکار بهمریختهام هماهنگی فوقالعادهای باهم داشتند.
۸. دیرتر از همیشه از شرکت بیرون زدم و خوردم به ترافیک. از شکل ماشینها متنفرم، در ازدحام ماشینها همیشه کلافه میشوم و در همچین روزی، بله عصبی شدم. آرام کردن و هماهنگ شدنم با ترافیک نیم ساعت طول کشید و تا آرام شدم دچار حالت تهوع شدم. دوباره از اول احساساتم بهمریخت.
۹. رسیدم خانه و دلم میخواست به یاد روزهای افسردگی خودم را دو هفته در اتاقم زندانی کنم و گریه کنم و فکر کنم و بخوابم و هیچکاری نکنم. اما دیگر نمیتوانم. برای نجات دادن خودم از آن زندان بیچارگی، هزار بار مردم و زنده شدم. دیگر به آن روزها برنمیگردم. خودم را قانع کردم به همین دو ساعت قبل خواب رضایت دهم. در این دو ساعت هرچه گریه داریم گریه کنیم، بیدار بمانیم و هیچکاری نکنیم. هرچه برنامه داشتیم را کنار بگذاریم و هیچکاری نکنیم. حتی به خودم گفتم اشکالی ندارد امشب برای آرام شدن تلاش نکنیم. ولی فقط امشب. فردا از این خبرها نیست. قولش را از خود شکستهام گرفتم. البته به این شرط قبول کرد که امشب یک ساعت دیرتر بخوابیم تا وقت بیشتری برای غمگین بودن داشته باشد، من هم قبول کردم.
۱۰. قرار نبود انقدر طولانی بنویسم. غم نمیگذاشت بنویسم ولی همینکه نوشتن را به خودش سپردم نتوانست بیشتر ننویسد. البته خستگی کمی خلاصهاش کرد وگرنه کلمات بیشتری منتظر ردیف شدن بودند.
۱۱. گزاشم را زودتر میفرستم که باید احساساتم را رها کنم. قول دادم.
📝#گزارش_ نیک ۱۴۶:
امروز ساعت ۱٠:۳٠ صبح مانتو کتی صورتی ملیح و روشنی پوشیدم و شلوار مشکی و مقنعه صورتی و به مدرسه رفتم خاله بزرگ تا چشمش به من افتاد:«این چه رنگیه پوشیدی؟! تو باید الگو باشی… و… منم هیچ نگفتم….! اغلب دبیر های امروز آقا بودن یه آقای خیلی خوشتیپ هم که فکر کنم معلم فیزیکشون بود توجهم رو جلب کرد با کلاس فنی کامپیوتر درس دینی داشتم کتاب نداشتن پس قرات نخوندیم و درس اول رو بهشون درس دادم فقط چهار نفر بودن بر خلاف هفته گذشته کلاس مودب و در حین حال شوخی بودن …. ده دقیقه آخر هم تمام و استراحت کردن با همکار ها برگشتم خانه. مادر از شیراز برگشته بود و کتاب های کانون زبان داداش رو هم خریده بود. کباب کوبیده بر بدن زدم و ادامه کتاب جای خالی سلوچ رو تا صفحه ۱۴٠ رسیدم. و چند صفحه هم از کتاب آدم خواران رو شروع کردم. ادامه ماده های آیین دادرسی مدنی و ادامه تدریس ویدیو مدنی هم به مدت ۲ ساعتی مطالعه کردم و ۳٠ تست زدم آخر شب برای داداش قصه خوندم و برای تدریس تاریخ و هنر چند سوایی تمرین کردم و قبل خواب پست جدید از سریال کره ای میان قدم ها در اینستاگرامم گذاشتم.
@Maryamwriter_۲
سیزدهی هفت، سال پنج
ساعت ۶:۲۵ بیدار میشوم. پتو را پس میزنم؛ روز تازه است، اما من نه. دست میبرم سمت گوشی و «مرگ خوش» را متوقف میکنم؛ شاید برای هزارمین بار. اضطراب از سکوت قبل از خواب برمیگردد به شش سال پیش. باورم نمیشود شش سال است که با من است؛ گاه واقعیت مثل لکههای بیرنگ روی آینه، یکهو پدیدار میشود.خوابیدن برای من یعنی گم شدن در صدای راوی. بعضی صبحها بعد از بیداری میفهمم بخشی از کتاب و رویا در هم تنیدهاند؛ شخصیتها در خوابم قدم میزنند و کلمهها مثل نخهای نازک، پلکهایم را میدوزند. کمکم این عادت به تمام روزم سرریز کرده. حالا سکوت را به سختی تحمل میکنم. مدیتیشن و پیادهروی در سکوت برایم ملالآور است؛ انگار کسی مرا در اتاقی بیپنجره جا گذاشته باشد. شاید سردردهای مداوم، باج همین فرار باشند.
رفتن، امروز، داستان دیگری داشت. راننده مردی بود با ریش و سبیل جوگندمی. صورتش در آینه کامل پیدا نبود؛ از نیمرخ میدیدمش. صورتی داشت بسیار شبیه به حاج قاسم سلیمانی. دلم طاقت نیاورد؛ بهش گفتم و سر حرف باز شد. گفت: «خیلیها میگویند، ولی نه. ایشان کجا و ما کجا!» بعد گفت سرهنگ بازنشستهی نیروی انتظامی است. اما «سرهنگ» را طوری گفت که انگار واژهای کهنه در دهانش جا خوش کرده و دیگر به او نمیآید. شرمسار بود. شرمساریاش را در چشمانش میدیدم که به شیشهی جلو خیره مانده بود.
از شنیدن حرفی که زد دلم گرفت. گفت: «مدام اسم مسافران را رصد میکنم. قبل از پذیرفتن هر سفر، نگاهی به اسم میاندازم؛ مبادا به پست آشنایی بخورم، مبادا کسی مرا بشناسد، مبادا کسی بپرسد شما فلانی نیستی؟ دخترم، پشت هر اسم یک احتمال است؛ احتمالی که ترجیح میدهم هرگز اتفاق نیفتد.» وقتی این را میگفت، انگشتش را آرام روی فرمان میچرخاند؛ با خودش درگیر بود، با زندگی. به اسم خودم فکر کردم که چند دقیقه پیش روی صفحهی گوشیاش افتاده بود؛ اسمی کوچک، بیخبر از این همه وحشت پشت فرمان.
حین کار، سری به گزارش نیک بچهها میزنم. وای، چقدر ذوق دارم. خانم قاسمیزادگان باردار است، چشمانتظار دختری زیبا، و کماکان متعهد به نوشتن. هر بار حالم از کار به هم میخورد، نویسندهساز را باز میکنم؛ مثل کسی که در نیمهشب پنجرهای را به هوای تازه باز کند. عمیق نفس میکشم.
ساعت شش. حالم خوب نیست، اما نمیگذارم افسردگی کمکم رخنه کند. دیگر فریب نمیخورم. مستقیم به باشگاه میروم. وزنهها را که بلند میکنم، بارهای سنگین را زمین میگذارم.
از باشگاه تا خانه را پیاده آمدم. باران روی صورتم مینشست. شورتم را سرم نکشیدم؛ خیس شدم و لذت بردم. با صدای باران به موضوع جلسهی اول نویسندگی خلاق فکر کردم. بین دو ایده مردد ماندهام؛ هنوز به تصمیم نرسیدهام. سر راه از وانتی کنار خیابان کمی سیب و موز خریدم؛ ارزان. هوا تاریک بود. سیبها لکدار و موزها سبز؛ تصمیمهای نارس.
ساعت هشت به خانه رسیدم تا شام و ناهار را با هم بخورم. قیمه را با سالاد کاهو و کلم، بدون گوجه، خوردم و همزمان صدای وبینار را میشنیدم. طبق روال اغلب روزها نتوانسته بودم شرکت کنم؛ حالا تکههایش را به هم میچسبانم. شاهین به شیراز میرود و بیتا دلتنگتر میشود. چرا؟ برای شیراز.
بعد وارونه روی تخت میافتم تا گزارشی نیک بنگارم. معمولاً در طول روز مینویسم، اما شب پراکندهنویسیها را سرجمع میکنم، روتوش میکنم و میفرستم. دلم برای خواندن تنگ است؛ چند روزی است فیلم هم ندیدهام. امروز در لابهلای کار «نقطه نقطه نقطه» بهمن فرسی را خواندهام. شب، «تعلیم ریتا» را انتخاب کردهام، پیشنهاد جلسهی اول دوره است. تا به حال هیچ نمایشی نخواندهام و میخواهم ببینم در این قالب هم گم میشوم یا نه.حالا حس میکنم غذا در گلویم بالا میآید. غلتی میزنم و روی شکم میخوابم تا «تعلیم ریتا»ی پرینتشده را بخوانم. چایی میریزم و شکلاتی تلخ را جایزهی نمردنِ امروز میکنم.
دوباره چالش روز اول سلامت مغز را انجام دادم. متوجه شدم منخر سمت راستم، موقع دم گرفتگی دارد. صبحانهام ماست ایسلندی، دانه چیا و تمشک یخزده بود. ماست کم آوردم.
سرکار رفتم. سرکار این روزها تعریفی ندارد.
متوجه شدم خاهر دوستم فوت شده است. نتونستم تلفنی صحبت کنم. تلفنش مشغول بود.
موقع برگشتن از سرکار یاد صحبتهای آقای کلانتری در اهمیت پیادهروی افتادم. از خودم خجالت کشیدم. یک ایستگاه اتوبوس زودتر پیاده شدم.
برای مهارت هنری جدیدی ثبتنام کردم. همزمان دورهی کپیرایتینگ را هم گوش میدهم. از خرید این دوره خیلی راضیم. حتی قبل از خرید هم، این قدر موضوع کپیرایتینگ برایم جدی نبود. ممنون از آقای کلانتری و آموزههای کاربردیشان.
نازی پیشنهاد سفری را داده ولی از قبل در مورد سفر دیگری میاندیشیدم.
در وبینار با سه ضمیر من، تو و او نوشتیم. هر چه به انتهای متن نزدیک میشدم، بیشتر گریهام گرفت. دلم به حال خودم سوخت.
گزارش نیک ۴۳
آزادنویسیِ اول صبح. اگر بشود اسمش را صبح گذاشت.
داستانکی که برای «داستانکنویس ماه» نوشته بودم ویرایش و ارسال کردم. دورهی قبلی شرکت نکرده بودم، نمیخواستم این ماه هم از دست برود.
«سه قطره خون»، «گرداب» و «داشآکل» از «صادقخان هدایت» را خواندم.
تحت تاثیرش، خودم هم یک داستان کوتاه خیلی کوتاه نوشتم. شاید هم داستانک باشد. هنوز خیلی دقیق نمیتوانم تشخیص دهم. اعتراف دردناکی بود.
به گربههای حیاط غذا دادم.
«تاکسیدو» را لهیدم. او هم چندتا زد روی دستم.
«یوسا» خواندم.
قدم زدم.
دوباره آزادنویسی کردم.
کانالهای همسفرانم را خواندم.
ورزش کردم.
با دوستانم حرف زدم. مثل همیشه مجازی.
«گزارش نیک» را نوشتم تا دوباره بروم سراغ «جنگ آخرالزمان».
زیاد خوابیدم، برای همین شب را احتمالا با سریال و «یوسا»، تا آخر ادامه دهم.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۸ از ۱۰
من تو او
با سر و صدایش از خاب بیدار میشوم. ساعت هشت است. ای موش کثیف. اگر دستم به تو برسد. به مامان هشدار میدهم که اگر یکبار دیگر پسرش پا روی دمم بگذارد پا روی حلقش خاهم گذاشت. معمولن صبحهایم را با آزادنویسیای چیزی میآغازم، ایندفعه اما زودتر آنلاین میشوم ببینم چه خبر است. یکبار دیگر گزارش نیک دیروزم را میخانم. این بار اما در سایت استاد. یکی دوتا گزارش دیگر هم میخانم و بعد میروم کمک کنم. هوا سرد شده. بوی خاک همه جا را برداشته. تو از همین حالا منتظر اسفندی. اسفند را یکی از ماههای بهار میدانی. حالا که صحبت از بهار شد یاد یک اسمی میافتی. بهارک. تداعی کنندهی شادابی و سرزندگی و سرسبزیست برایت. تمام در و پنجرههای خانه را باز میگذاری. میگویی پاییز دلگیر است، خانه دلگیرتر. مادرت از چتجیپیتی میپرسد با مشکلاتش چه کند؟ میگویی گرهی که با دست خدا باز نشد با دست چتجیپیتی قرار است باز شود؟ اینجاست که شاعر میگوید: کجا باید برم؟ دستگاه وایفای را میبرد پیش خودش. حالا هروقت عشقش بکشد شیرفلکهی عنترنت را میبندد. حس آدمی را دارد که جهان زیر پای اوست. حین ظرف شستن سوالی ذهنش را قلقلک میدهد: گزارش نیک با من چه کرد؟ گزارش نیک باعث شد روزهایش دیدنی و نوشتنی شود و چی بهتر از این؟ یک گوش هدفونش کنده شده. از دیروز تا حالا زور میزند برگرداندش سر جای خودش. بدون هدفون زندگی خیلی سخت است برایش. خیلی. نمیداند خیلی را چجوری بگوید که خیلی برداشت شود. هدفونش درست شد. موقتی اما. میگوید هدفونش یک هدفون معمولی نیست. با او راه میرود. با او نفس میکشد. با او میخابد. تازه رنگش هم آبیست. در غم و شادی کنارش است. همیشه هست. همیشه. خسته میشود، کنار میکشد، هدفونش اما نه. با اوست که از صمیم قلب میتواند خودش باشد و زار بزند. هق هق کند. با اوست که میتواند دیواری هرچند نازک اطراف خودش بکشد. دلش کتاب میخاهد. یک عالمه کتاب. دلش میخاهد از کتابها دیواری بسازد و خودش را با کتاب خفه کند. فقط میخاهد تنها باشد. تنهای تنهای تنها. فقط میخاهد نشنود. صدای آهنگ را میبرد بالا. نمیخاهد بشنود. نمیتواند با خودش کنار بیاید. پرت میشوم از اسکایروم بیرون. دهپانزدهدقیقهای صبوری به خرج میدهم و بعد در کمال ناباروری دو مرتبه وصل میشوم(ناباروری= ناباوری). استاد دربارهی عبید زاکانی صحبت میکند. یک کتاب فکاهی کمحجم از عبید زاکانی را در دهیازدهسالگی خاندهام. پز میدهم و میگویم من خاندم، من خاندم، من میشناسمش(توی دلم). مامان سفره را پهن کرده. میروم نان بخورم. مامان سنگ تمام گذاشته. گوشت شود به تنم. یامی یامی.
#گزارش_نیک
https://t.me/Mohammadfaty2
از صبح درگیر درست کردن اسلایدهایم بودند و اشکم درآمد. فیلمها را خواستم اضافه کنم، فرمتش را قبول نکرد، خواستم عوض کنم، نمیشد، خواستم آپلود کنم در نرمافزارهای آنلاین، در هیچ سایتی آپلود نمیشد و گیر حجم میداد، حجم را میخواستم کم کنم، میگفت فرمت را عوض کن، فرمت هم به خاطر حجم عوض نمیشد. این وسط اینترنت هم هزار بار قطع و وصل میشد، یک سایت با فیلترشکن کار میکرد و دیگری کار نمیکرد و قطع میشد و فیلترشکن وصل نمیشد و وصل کردم به اینترنت گوشی و شارژ گوشی تمام شد و آن وسط گیر میداد تو رباتی و بعد باید اثبات میکردم من ربات نیستم. تازه بعد از این همه فیلمها را که گذاشتم دیدم صدایش به شدت کم شده و دوباره رفتم در یک سایت دیگر که صدایش را زیاد کنم و اوووه.
از این حرصم میگیرد که یک کار ساده بود. اصلاً گفتم کلش یک ساعته تمام میشود و یک روز درگیرش بودم.
خسته شدم، عصبانی شدم و فقط تند تند ادامه دادم که تمام شود.
اگر اینترنت بهتر بود، اگر دسترسیهای ما بیشتر بود، اگر هزار تا چیز دیگر مثل آدم بود چقدر وقت میگرفت؟
https://t.me/f_mahmudpur
گرم یاد آوری یا نه
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
من، دلخسته و تنبیمار رسیدم به بیدار
من، دلمرده و سر تبدار شکر گفتم عافیت را
من،کمرمق و بیحوصله نوشتم از انسجام و اعتدال در محتوا
تو،خواندی از پرسونا، پیرامون و پیوستار
تو، گفتی از خلق بیادا و باپشتوانه
تو، اصرار ورزیدی به سرفه و سکوت
تو، تکرار کردی حدیث درد فراق
تو، ترسیدی از ابراز
تو، تردید کردی در احساس
تو تلقی کردی مجاز آنچه بود رواج
او رحم نکرد بر ایستایی
او رحمت فرستاد بر رحم
او مرهون لطف شد.
او آسوده از غیر است.
او دید از چلیپا و هلال
او رقصید با ماهی باغبان
او فهمید راز پرگویی ماهی و کمگویی شب
او گفت:
گر بترسیدم از هیهی سواران
چادر نمیزدم به مرغزاران
او، من اکنون را فهرست کرد.
او با رفیق ناساز سخن گفت.
او از رفتن آنها استقبال کرد.
او در مشورت سخاوتمند بود.
او در همدلی همراه بود
او در خستگی سرآمد بود.
او در پایداری زبانزد بود.
او برای پیوستگی جان داد.
دهلوی خواندش:
من خود بلای خویشم
از خود کجا گریزم
دل گفت سوی کویش
نیکی گزین و گفتن
هر شب، تمام شبها
جان گر بلا بگیرد
تن در بلا بسوزد
هر دم بلا بخیزد
نیکی گزین؛ نوشتن
این قصه یک زن است که از چلیپا هلالی شد، مسلمان گشت، تا هر ۱۴ مهتاب زاید و هیچ کس گبر نباشد به عشق
وقتی میخواهم چیزی نخورم و چند ساعت بعد به آزمایشگاه بروم خیالم از جانب خودم راحت است اما باید برای همسفران زندگیم صبحانه آماده کنم. صبح هم با دلهرهی آزمایش خون بیدار شدم و انگار ریتم زندگی بهم خورده ولی باز هم طبیعیست کارهای اولیه را انجام دادم و فکری برای ناهار کردم و آماده شدم به آزمایشگاه بروم. آزمایشگاه نزدیک است خیالی نیست اما بدیاش همان لحظهی نمونه گیری است که چهارده ساعت چیزی نخوری و بعد خونت را برای دور ربختن بگیرند.منتطر ماندم. با بلند گو مراجعین را صدا میزنند و هر کدام به نوبت برگه میدهند و پول میدهند و خون هم میدهند و کمی ادرار هم میخواهند .خدا خیرشان دهد که کمیکمی خون میخواهند اما خون ذخیره در کارت بانکی را حسابی میمکند. تازه اینجا هم صفی است و به نظر من هر چه صفی است یعنی به زانو در آوردن بشریت و تحقیر آدمیان این قسمت را اصلا دوست ندارم.امروز روز پر تنشی داشتم همه کارها بر سرم آوار شده بود اما یک خط در میان انجام دادم و بعضی از غیر مهمها را به فردا موکول کردم. سالواژهام را مد نظر داشتم که تعهدورزیست. امروز زنگهای تلفن امان نمیدادند و در عادتی اساطیری همه را جواب میدهم حتی جفنگها را. کتاب مادران و دختران را یک صفحه خواندم و رهایش کردم و دنبال کار دیگر رفتم. با دخترم خیلی حرف زدم و برنامه تولد دارد. با خواهرم حرف زدم و نمرهی امروز را نه میدهم. در کانال تلگرام یادداشتی واقعی و خواندنی آماده کردم که نشر میدهم در آنجا بخوانید. آدرس 👇
https://t.me/notetoday1
امروز ساعت یازده صبح بیدار شدم.
ناهار استانبولی پختم به همسرم پیام دادم گوجه و ماست و قرص تیروئید و زرد چوبه بخره فقط ماست و خوراکی برای کارن یادش موند .
امروز نزدیک سیصد کلمه نوشتم .
سال واژه ام داستان است و من امسال نسبت به سالهای قبل بیشتر داستان می خانم هر چند باز هم کم است.
امروز طبق برنامه ام در تلگرام کتاب داستان
کاغذی خاندم داستان ((دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد )) را تمام کردم چقدر از عاشقانه هایش خوشم آمد .
وسط خاندنم کارن آمد و گفت سنگ کاغذ قیچی بازی کنیم اول گفتم نه وقت کتاب خوندنه برو با بابا بازی کن رفت پیش پدرش اونم سرش در گوشی بود گفت نه من دلم سوخت پس کی با این بچه بازی کنیم زمان می گذره و زود بزرگ می شه و از به فواید بازی با بچه ها فکر کردم خلاصه که با کارن بازی کردم یکم قائم باشک هم بازی کردیم بازی مورد علاقه کارن .
امروز پیاده روی نرفتم احساس چاقی می کنم .
صبح با فکر خاب ماندن بیدار شدم ولی یک ساعت وقت داشتم. کابوست میدهد و بعد از کابوس نجاتت. میفکری بردهای. برد با آرامش قهوهخورورن بود.
خیاطی آشوب بود. همش حس اشتباهی بودن داشتم. آخرش فکریدم گند زدهام. پارچه را جمع کردم. استاد گفت ببینم. نشانش دادم گفت درست است. من اما پارچه بهانهام بود. میخاستم فرار کنم.
به کلاس بعدی دیر رسیدم. اعصابم خورد در خورد. روز گندیده گندتر شد. اهمیتی به غیبت و دیر رسیدن نداشتم اما الکی سر کلاس بودم. بجایش میتوانستم خیاطی باشم. همیشهی خدا ذهنم در بجایش بجایش است.
کلاس بعدی بهتر بود. با آنکه حالگندیده بودم خوش گذشت. درس تئوری بود اما استاد کمی تمرینات عملی داد. تمرینات ابتدایی اما بامزهای بودند. من هم دوبار الکی تستیدم و خندیدم. مهم خندهاش بود.
رسیدم به خانه. با جون نداشته رفتم نویسندهساز برای هزار کلمهنویسی. خندهدار اینکه بیست و پنج دقیقه بود. من هی میگفتم خدایا چرا تمام نمیشود. موسیقی مدام تکرار میشد. من هم نمیخاستم تمرکز بدرم و ساعت نگاه. نوشتم و نوشتم. دستم که پوکید پاشدم ساعت نگاهکُنی. یک ربع بیشتر. نت ضعیف بود. وبینار متوقف شده بود ولی آهنگ همچنان میپخشید. و من به هوای باهمنویسی چهل دقیقه نوشتم. از آن تجربههای گولزنک بود که آرزو میکنی اتفاق بیفتد.
https://t.me/ReyhaneRabani