«گشودن راز، بیشباهت به پوستکندنِ پیاز نیست هر لایهی آن، اشکی تازه میآورد.»
-محمود طیاری
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مریم معتمدیراد |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

51 پاسخ
امروز را در خانه بودم. کارهای جمعوجور خانه و شستوشو و از این دست کارها. بعد از صبحانه، کتاب «هیچچیز جای کتاب را نمیگیرد» را شروع کردم و در فواصل مختلف خواندم. مدتی بود از خواندن دور افتاده بودم. سفر و ازدحام دیدارها و بیماری، روال خواندنم را تغییر داده بود. امروز در آرامش و با مزهمزه کردن، بخشهایی از این کتاب را خواندم و لذت بردم. میان این خواندنها هم کار خانه انجام دادم. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. در ۲۵ دقیقه آزادنویسی، به گفتوگوهای ذهنم پرداختم و از چند و چونشان پرسش کردم و پاسخ دادم. این بار از هزار کلمه رد شدم، ۱۰۵۵ کلمه. در هر حال به این نتیجه رسیدم که نیاز به تغییر دارم، هم در زندگی، هم در فکر. برای بهبود نوشتنم باید کیفیت زندگیام را بهتر کنم.
از کانال برخی از دوستان هم مطالبی خواندم.
اسم بچههای یکی از مدرسههایم را در دفتر نمره وارد کردم و برنامه را نوشتم.
یادداشت کانال را هم نوشتم.
دیشب هم آخر وقت در کارگاه خودواژه ثبتنام کردم.
امروز آرامتر با زندگی برخورد کردم و خستگیام را پذیرفتم و سعی کردم از خودم انتظار زیادتر از توان بدنیام نداشته باشم. در مواقع استراحت، اندیشیدم. در یکی از نوبتهای اندیشیدن یاد طعم آلوهای قرمزی افتادم که در تبریز از باغ دوست چیده بودم، از درختی که بسیار زیبا بود. شش یا هفت صبح بود که با لذت میخوردمشان. دراز کشیده بودم و مزهشان را به جانم هدیه میدادم. وقتی دستم را دراز کردم سمت ظرف و دیدم هنوز یک آلوی دیگر هست، خیلی خوشحال شدم. شاید چون آن آلو،آخرین چشیدن آن طعم برای امسالم بود. فکر میکنم به خاطر خوردن یک آلو که کممزه بود، یاد این خاطره افتادم. دوست دارم آرامتر زندگی کنم و لحظات را ببینم و بشنوم و بچشم و ببویم و بسایم. حسهایم را بیشتر دوست دارم بعد از این بیماری که چشایی و بویاییام رفته بودند.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
احمد عزیزی نوشته بود: «ساعت رنجِ صبح از خواب بیدار شدم.»… خوب خابیدم. الان ۱۴:۰۴ است. داشتم رو کاغذ مینوشتم. روی کاغذ برمیگردم به کودکی، با خطی که روزبهروز کودکانهتر میشود، نقطههایی که جداجدا ترسیم میشوند و حروفی که وضوحی دبستانی مییابند… هوا بارانیست. کاش در بارانشهر میزیستم بیلحظهای وقفه در بارش. میدانم که دلم را میزد و آنگاه از تمنای آفتاب مینوشتم. میدانم و میخاهم. مثل عشق که میدانی حضور مداومش نامرئیاش میکند اما تو برای همهی لحظهها میطلبیش. مصیبت آدمی همین است: نهایت برخی چیزها را میجویی اما نیک میدانی که لذت در اندکسهمی از آنهاست. ضرورت تلخِ یک عالمه نداشتن برای درک ذرهای داشتن… حیف نیست این هوا را وابگذارم و نروم پیادهروی؟ تا ساعت پنج برنامهی خاصی ندارم. پس اول ۲۵ دقیقه (یک پومودورو) مطالعه میکنم و بعد میتنم به چاک جاده، تنیدن با جاده را خوشتر میدارم، «جاده اسم منو فریاد میزنه». قبلش به تفأل بنگرم به دیوان فروغ فرخزاد: «چه گریزیت ز من؟ چه شتابیت به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی اینهمه تاریک پناه؟»… قبلِ گامیدن ۲ «پومودورو»، یعنی ۵۰ دقیقه «شازده احتجاب» خاندم. در عنفوان جوانی چندان راهدستم نبود و درست درکش نمیکردم، حالا اما مثل آبِ روان صفحه به صفحه جلو میروم و چه لذتی هم میبرم. بعد پا شدم راه بیفتم، پیرهن تازهام یادم افتاد، چند هفته است افتاده یک گوشه فرصت نمیکنم ببرمش خشکشویی. پیرهن سفیدِ خوشدوخت و خوشقوارهییست. هرچند دلم از زودچرکیِ لباسهای سفید پُر است، اما حیا نمیکنم و باز لباس سفید میخرم. خلاصه گفتم بگذار پیرهنه را همین حالا افتتاح کنم. باهاش بروم زیر باران تا اولین مواجهاش با آسمان، رمانتیک رقم بخورم. اولِ راه باران جانی نداشت، منظرهام شاشیدنِ مردی شلوارکی بود گوشهی خرابهای و آنسوترش پیرمردی که چیزی شبیه تور ماهیگیری پیچیده بود گرد خودش و توی نخالهها میگشت. اما ده دقیقه بعدش شیر دوش آسمان باز شد، باز شدنی. مخصوصن زیر باران راه میرفتم. مگر میشود ادعای باراندوستی بکنی ولی تا میبارد شورتت با بکشی رو سرت و بخری تو پستو؟ سرِ راه ۱۵۰ گرم قهوهی تازه خریدم. حالیا دفترم. دومین قهوهی روزم را نوشیدهام و آماده میشوم برای وبینار نویسندهساز. قبلش پیرهنه را انداختم تو حمام. شاید خودم اتویش کنم… گمانم فلانری اوکانر بود که گفت: «اگر یک نفر تنها ۷ سال زندگی کند هم عمری قصه دارد برای نوشتن.»، (البته این ۷ سال را یکجا نوشته بود ۱۷ سال. ولی فرقی هم نمیکند. پس پیاش را نمیگیرم تا عدد دقیق را دربیاورم.) میافزایم: اگر یک نفر روزی ۲۰ دقیقه هم پیادهروی کند، دستِ کم اندازهی یک داستان کوتاه چیز مییابد واسه نوشتن… حالا که بارانیست سخن حکیمانهای هم در باب عشق دربنمایم: «ٖعشق یعنی دیر نکنی. چه سر قراری ساده، چه در بزرگترین وعدهها.»، اگر دستت به دنده میرسد، بده شِش… دیگر اینکه هضم غذا را نمیدانم ولی پیادهروی برای هضم کتاب بهترین گزینه است، البته بعد از نوشتن… یک ایده هم بهذهنم رسید که شاید بزودی در قالب فرستهای وبلاگی هوایش کنم: «فهرست کتابهایی که نیمهکاره رها کردهام اما دوستشان دارم»… رسیدم به ۲۲:۵۵. از وبینار نویسندهساز به اینور را بگویم برایت. اولِ وبینار از این گفتم که تکرار -در شکلهای گوناگونش- یکی از مؤثرین شیوههای آزادنویسی است. میتوانیم کلمات ثابتی را مدام در آغاز جملات تکرار کنیم یا جملههایی بنویسیم با فعلهای مشترک، حتا از این بهتر، میتوانیم یک مضمون ثابت در نظر بگیریم و دهها جملهی گوناگون بنویسیم بهقصد یافتن بهترین شکل بیانِ آن مضمون. هدف از آزادنویسی خلق متنی شستهرفته نیست که فوری به مخاطب عرضه شود. آزادنویسی را تمرینهای باشگاهیِ ورزشکاری حرفهای ببینیم، قهرمان المپیک هم توقع ندارد تمرینهای روزانهاش زیر دوربینها باشد و هر روز بهش مدال بدهند، درخششی اگر دارد هر چند سال یکبار است. آفرینش ادبی هم همینطور است، هزارها کلمه مینویسی محض دستگرمی بلکه بعدِ قرنی آس رو کنی… تو پرسشوپاسخهای وبینار باز هم حرف به تصمیمگیری کشید و پیشنهاد کردم شناخت خطاهای شناختی را جدی بگیریم. برای شروع، همین فهرست خطاهای شناختی در ویکیپدیا هم سودمند است. بعدها برای شناخت هر خطا میتوان سراغ منابع جدیتر رفت… پساوبینار بدنهی فرستهی روزانهی «گزارش نیک» را بهروز کردم. «دست نویسندهساز» را هم به صفحه افزودم… «گزارش نیک» حالا برای خودش روزنامهی پروپیمانی شده با ستونهای رنگارنگی از همسفران همدلِ من… ساعت ۷ آخرین جلسهی بازخورد به تمرینهای کارگاه «کودکنویس» را برگزار کردم. بزودی منتخبی از داستانهای این کارگاه را توی کانال مدرسه نویسندگی هوا میکنیم… شام نیمرو خوردم. سبکتر که غذا میخورم کارآمدترم… یک وقت اساسی گذاشتم برای مرتب کردن کاغذهای پراکندهی روی میزم. جمعهها فرصت خوبیست برای دیجیتالی کردن نوشتجات کاغذی، و همینطور برنامهریزی برای هفتهی پیشِ رو… بعد رفتم دراز کشیدم و سه پومودوروی دیگر «شازده احتجاب» خاندم و خلاص. ۵ تا ۲۵ دقیقه برای کتابی ۱۱۸ صفحهای. کُند خاندم، ولی لطفی هم در تندخانی نمیبینم. مارشال مکلوهان گفته بود شیفتگان حقیقیِ مطالعه عاشق مزهمزهی کلماتند. برگ برندهی «شازده احتجاب» نمایش هنرمندانهی خشونتِ برهنه و ریشهداریست که برای آگاهی از تاریخ نکبتناکِ این سرزمین ضروریست. امشب فیلم «شازده احتجاب» را هم میبینم. کار کارگردان فیلمِ محبوبم: «خانهای روی آب»… الان میروم پیادهرویِ شبانه. ضربالمثل مهجوری میگوید: «شب، قلعهی مرد است.»
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
صبح با دیدن صورت سارا جلوی رویم شروع شد.
صبحانهی مادر دختری خوردیم. وقتی آب توی کتری برقی قلقل میجوشید گلویم تیر کشید از ترس. نمیدانم چرا با آب داغ یاد شکنجه میافتم. مرگهای با درد و زجر. مثلاً آب داغ بریزند توی گلویت. شاید جایی خوانده یا شنیده باشم که در زمانهای قدیم اینگونه آدمهای خطاکار را میکشتهاند. بگذریم.
امروز جمعهی شلوغی بود. از صبح یک کوه ظرف شستم و بعد هم ناهار و بعدش هم رفتم خانهی دخترخالهام برای پختن حلیم. امروز هفتم خاله فاطمه بود. و بنا بود حلیم خیرات کنیم. بعد از بخت و پخش حلیم آمدم خانه. هم خیسِ عرق بودم و هم این که باید به درس بچهها میرسیدم. و دوباره مرتب کردن و جارو زدن خانه.
چند صفحه از کتاب شعر «زمستان از گریبان تو آیا سربرآورده است» نوشتهی علیرضا رجبعلیزاده خواندم. صبح هم بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی و برنامهی روز به کانال بچهها سرزدم. بالاخره برنامهی ساحلک از دیشب روی گوشیام نصب شد. ذوقش را دارم کلی بنویسم آنجا.
https://t.me/mahnaz_roointan
نیکروزی
موهای بلندم را موخورهگیری کردم تا با من بمانند.
– ستون پای صحبت بزرگترها را با قصههای ملانصرالدین آمیختم و ربطش دادم به روزگار سیاه خودمان.
– سرکی به دیوان آزاد بلگرامی زدم و دوستانم را به چند بیت مهمان کردم.
– میروم دوش بگیرم و روحم را برای دقایقی از روزگار ککهمال جدا کنم.
لباسهای بچهها را لکهگیری میکنم و لباسهای سفید را با دست میشورم. یک ساعتوربع توی حمام بودم. الان هم مچم درد میکند😒
-ناهار قرمهسبزی و برنج پختم.
-یوتوبویدیوی زبان را دیدم و کلمات جدید را یادداشت کردم.
-ناهار خوردم و چرتی یک ساعته زدم.
– در وبینار نوبسندهساز با دوستانم ۲۵ دقیقه نوشتم که «وصیتنامه» شد عملن. تا بحال چنین تجربهای نداشتم. ترس و ابهام عجیبی خِرَم را گرفته است.
-پیادهرویِ یکساعتهای با گلبرگ داشتم. گلبرگ اجازه نمیدهد به ایده فکر کنم و باید شنونده باشم برایش ولی پیادهروی را با او دوست دارم که کمکم میکند دخترم را بیشتر بشناسم و او روی من حساب کند.
-با همسایههام یکساعتی خوشوبش کردم. هر دو اهل خوزستانند و حرفهای جالب و نزدیک به فرهنگ من دارند. خیلی چیزها ازشان دستگیرم میشود.
-شام خوردیم و من در یادداشتهام دنبال ضربالمثل گشتم و برای ستون
«رنگینکلام 🌈» فردا آماده کردم.
-لابلای کتابهای اصفهان پرسه میزنم از صاحببنعباد برای مقالهام مطلب حمع کتم.
-یک ساعتی کتاب «الاصفهان» نوسته میرسیدعلی جناب را میخانم و چه حیرتها که از تاریخ و فرهنگ ملت نثببم نمیشود…
شب بخیر
https://t.me/marzie_yarmohamadi
گزارش سی و ششم
سال واژه: تبدیل
صبح را با نوشیدن آب جوش همراه عسل و آبلیمو شروع کردم. به سبب سرماخوردگیام و اینکه قهوه تمام شده. خمارش شدهام.
کنار پنجره نشستم، نوشیدم و گزارشهای نیک همسفران نیکم را خواندم. از هرکس تکهای به خودم میافزایم. چقدر گزارشهای استاد وقتی صرفا فهرستوار نباشند پر حلاوتاند.
امروز سفرنامه را پیش نبردم. پدر سیستم را لازم داشت و من هم نخواستم فعلا نوشتن سفرنامه را لو بدهم پس اجازه دادم به کارش برسد.
بعد هم کارگاه جدید را خبردار شدم. هنوز ثبت نام نکردهام اما فکر میکنم مکملی عالی برای واژهشناسی باشد.
پس نیک ترین کار امروز وقت گذراندن در خلوت مادربزرگ و پدربزرگ بود. مادربزرگ بیشتر. در آسمان هم آشوب رویایی برپا بود و ما هم تماشاگر.
حالا هم با نم نم باران همقدم میشویم و فرامرز اصلانی گوش کنان بر میگردیم خانه.
فردا آخرین نوبت آمپولم است. چرا اینقدر شنبهها زود به زود میرسند؟
امروز صبح بیدار شدم مانند همهی صبح های دیگر. وقتی برای ورزش نبود. از بس کارهای یهویی پیش آمد. صبحانه و چای و کارهای مخصوص روز جمعه.
ناهار ماکارونی پختم. دوش رفتم. دو تا متن در سایت بارگزاری کردم. چند روز بود به علتِ ضعیف بودن نت، نشده بود.
در مورد خرابی متوالیِ وسایل های برقی شنیده بودم اما تا برای خودم پیش نیامد، باورم نشد. همین را مایهی کارم کردم برای نوشتن و یک رخدادک منتشر کردم در سایت.
آزادنویسی کردم روی کاغذ.
ازغزلیاتِ شهریار خواندم و این بخشی از آن است:
تا دهن بستهام از نوش لبان میبرم آزار
من اگر روزه بگیرم، رطب آید سرِ بازار
تا بهار است دری از قفس من نگشاید
وقتی این در بگشاید که گلی نیست به گلزار
هر گز این دورِ گل و لاله نمیخواستم از بخت
که حریفان همه زار از من و من از همه بیزار
حدود پانزده صفحه هم از فایلِ«حرف و سکوتِ» محمد کیانوش خواندم.
یک پیشنویس در مورد تمرین انتزاعی نویسی هم نوشتم.
شب برادرم مهمانم بود و برایش زرشک پلو با مرغ درست کردم و طبیعی بود کاملاً درگیرباشم تا آخر شب.
دهم مهر
-تا محل کارم هیچزنی به غیر از من سوال اتوبوس نمیشود. در مسیر پیادهروی ایستگاه تا محل کار، صدای برخورد پاشنهی کفش چپم به آسفالت، زیپ کیفم و صدای آب درون بطری که با هر تکان من بالا و پایین میشد، تنها صداهایی بودند که میشنیدم. جز من و مرد هیچکس در خیابان نبود. مرد سه متر جلوتر از من راه میرفت و سیگار میکشید. دلم هوای سیگار کشیدن کرد، شاید اگر مقصدم جای دیگری بود از دکه وینستونی میخریدم و دود میکردم، شاید هم نه. نمیدانم.
-محل کار مثل همیشه بود، چیز تعریفکردنی ندارم که بگویم، البته دارم اما از حوصلهام خارج است.
-بدترین تصمیم برای عصر جمعهها خوابیدن است، که من هر هفته انتخابش میکنم. نمیتوانم خوب بخوابم، مدام خوابهای آشفته میبینم و گمان میکنم خواب ماندهام، جاماندهام، دیر شده و از این قبیل مزخرفات.
-با دوستانم قرار میگذارم که چهارشنبه کلاسی را غیبت کنم و به دیدارشان بروم. یادم میافتد همچنان کادو تولدی برای دوستم نخریدهام.
-هنوز منتظرم مردک حرفی از واریز حقوق بزند.
-دلم برای یکی از دوستانم تنگ شده اما وقتی ده روز گذشته و پیامم را پاسخ نداده، خود را تحمیل نمیکنم و نتیجه میگیرم که نیاز به تنهایی دارد. البته امیدوارم که اتفاق بدی برایش نیفتاده باشد. شاید هم فردا پیام دیگری برایش بفرستم، نمیدانم.
-به کارهای شخصی و عقب افتادهام میرسم.
-تکالیف فردا را انجام میدهم.
– فیلم دیگری از برگمان میبینم.
-از برادرم عصبانی هستم اما حوصلهی توضیح دلیلم را ندارم. بیحوصلگیام از همان ناشی میشود.
-خسته نیستم اما احساس میکنم بهتر است به رختخواب بروم. فکر میکردم بتوانم کارهای بیشتری انجام دهم اما طور دیگری پیش رفت. من هم گذاشتم پیش برود.
نارنجیام کن
ساعتِ هفت شب. نور زرد لامپ لبخند میزند به کاغذهای زرد. من به زردها میاندیشم. به صورت مامانجونم که وقتی مریض بود چقدر زرد شده بود. به داداشم که وقتی به دنیا آمد زردی داشت و یک هفتهای توی دستگاه بود و نمیگذاشتند بیاید پیشم. نه. زردها را دوست ندارم. حتی خورشید را هم. چشم آدم را کور میکند. امروز من هم با زردی آغازید. زردیِ خورشیدِ ظهر، وقتی مامانم پردهی اتاقم را کشید و گفت، ساعت خواب. با زردی هم ادامه یافت. رنگ زرد برای من، رنگ استرس هم هست. استرس که میگیرم، احساس میکنم زردنبو شدهام. برای جواب کنکور که قرار بود ساعت چهار بعد از ظهر بیاید، استرس داشتم. صدف هم پا به پای من استرس داشت. اما در آخر، سازمان کثافت سنجش اعلام کرد، احتمالا یک یا دو روز آینده یا حداکثر اوایل هفتهی بعد، نتایج میآید. با صدف کلی فحش نثارشان کردیم و فقط وقتی موضوع بحثمان عوض شد که فحش کم آوردیم. سازمان کثافت سنجش هم زرد است؛ مدام میشاشد به روانمان و شاش هم زرد است. اه. لعنتی؛ حتی کتابهای بد هم زردند.
مامانم صدایم زد، گفت که بوی بُرس حرارتیام درآمده. یادم رفته بود. دویدم توی آن یکی اتاق و موهایم را صاف کردم تا اندکی از وزیاش کاسته شود؛ از این اسکاچیت خدادادیاش. خداوندا، نکند موقع خلقت موهایم واقعا گمان کردی قرار است با موهایم ظرف بشویم؟ بیا. حالا خوب شد؟ حتی ذرهای هم کار خانه انجام نمیدهم. همین را میخواستی؟
اگر قرار بر این شد که پس از مرگم با موهایم اسکاچ بسازند، بگویید زردش کنند.
کمی آلیس در سرزمین عجایب بازخواندم. قهوه هم با من همراه بود. قهوه، یار همیشگی. عروسکخرگوشی هم روی میز بود. تصور کردم شاید همان خرگوش است که با کلاهدوز دیوانه سر میز عصرانه مینشست. این تصورات خوشایندترین بخش روزماند. واقعا اگر قدرت تخیل و تجسم نبود چه زندگی ملالآورتری داشتم.
یک پوشهی نو در یادداشتهایم ساختم و اسمش را گذاشتم الههی یاوهسرایی. عکسی را که گرفته بودم به عنوان اولین محتوا بارگذاشتم آنجا. و آن چه بود؟ تصویر پوستهی نارنگی در لیوان شیشهای. تنها رنگ فامدار این تصویر، پوستهی سبزنارنجیِ نارنگی است. انگار زمستانی است که یک تکه از پاییز را دزدیده و در زندان شیشهای اسیرش کرده.
ساعت پنج هم که وبینار نویسندهساز استادشاهین بود. بیست و پنج دقیقه آزادانه نوشتیم. کاش میتوانستیم همینقدر آزادانه هم زندگی کنیم. یاوه ببافیم و بشکافیم و وارونه راه برویم و الکی بخندیم و ناگهان بزنیم زیر گریه. حالا که فکرش را میکنم، زندگی ناآزاد هم زرد است.
باید زنگ بزنم به مشاور کنکور هنریون باید زنگ بزنم به خانم صابری و ویدئوهای اتود بازیگریام را ازش بگیرم؛ اگر هنوز داشته باشدشان. باید شکسپیر بزنم به کمرم. باید فیلمتئاتر ببینم. باید… بایدهای زیادی وجود دارد و شب است و من هیچ کاری از پیش نبردهام. شخصیت من هم دارد به زردی میگراید. کاش تا قبل از خواب، نارنجی شوم نارنجی رنگ بهتری است.
گزارش نیک – دهم مهرماه هزار و چهارصد و پنج
صبح را با عذاب وجدان کارهایم آغاز کردم. چند دقیقه کوتاه آزادنویسی کردم چون دینگ دانگ دیجیکالا سفارشهایم را آورد. ذوقزده سفارشهایم را باز کردم و شبیه لوگوی دیجیکالا شدم. امروز را دعوت بودیم خانه خاله. شیتانپیتانکنان رفتیم. اینکه عضو خانوادهای باشی که با وجود هزاران مسائل باز هم در کنار هم جمع میشوند، نعمت بزرگی است. همین معنای خانواده است. کباب و جوجه زدیم بر بدن. دلتان نخواهد. هوا، آخ هوا. دیوانهام کرد. باران زد و من دیگر در جایم بند نبودم. اول زیر باران خوب دلی از عزا درآوردم و بالا و پایین پریدم عین بچهها. چرا هروقت خیلی خوشحالیم حس میکنیم کودک شدیم؟ چون دیگر حسابی خیس شده بودم، رفتم نشستم در بالکن با ویوی کوه. حسم را با «س» تقسیم کردم. چون خوشبختی وقتی تقسیمش کنی، بیشتر میشود. تنها جایی که ریاضیات خلع سلاح شد. امروز شکرگزارتر از همیشه بودم، بیشترش بخاطر اینکه آدمی هستم که نمیتوانم نسبت به طبیعت بیتفاوت باشم. اگر باران میآید، بنظرم مهمترین خبر روز باید باشد. چقدر خوشحالم که اینگونه خلق شدهام. از هنر، نوشتن و عشق به طبیعت بهره بردهام. نویسندهساز را بودم و در بالکن به صدای استاد گوش میدادم. با صدای پسزمینه نمنم باران و صدای سکوت. لپتاپ و کاغذ و قلمی همراهم نبود. همه چیز مهیا بود برای نوشتن. این هوا، این صداها همه چیز مرا دعوت به نوشتن از حس و حالم میکرد. پس پا گذاشتم روی قوانین آزادنویسی، نوت گوشی را باز کردم و شروع کردم به تایپ کردن. در دلم میگفتم که بین ننوشتن و نوشتن با گوشی کدام حالت را بهتر میکند؟ قطعا نوشتن به هر روشی. چقدر خوب شد نوشتم. چقدر خوشحالم در نوشتن، عملگرا شدهام. منتظر بهترین شرایط نمیایستم. وقتی نوشتنم تمام شد، از خودم پرسیدم، فکر کن تمام این حسها و ایدههای قشنگ را بخاطر ابزار اشتباه، ننوشته بودی. بنویس، ادامه بده و دوام بیاور، به هر روشی که میتوانی به نوشتن چنگ بزن. غروب هم پیادهروی کردیم در یکی از مالهای شهر. کتابفروشی رفتیم، چیزی چشمم را نگرفت اما بودن میان کتابها و معرفی خواندههایم به بقیه، حس خوبی دارد. خواستیم برویم جاده چالوس که مسدود بود پس به هوای خاطرات کنار دریا، همان کنار جاده ایستادیم و با پلیلیست نوستالژی تازهیافتهام، بلالی بر بدن زدیم. خسته و کوفته و له، تمام مسیر برگشت به خانه را، عین هاپوها، سرم را از پنجره بیرون آورده بودم، تا میتوانستم هوای خوب را در خاطرم ذخیره کردم. وقتی هوا خوب باشد، آدم بهتری هستم. خیلی بهتر. آمدم خانه و روزم را نوشتم. فکر کنم چند دقیقه دیگر بیهوش بشوم. امیدوارم گزارش نیکم، برای همسفران، ذرهای سودمند بوده باشد. تازه! اسمم وارد لیست همسفران ثابت قدم گزارش نیک شد! چه نیکپایانی برای امروز.
فاطمه شَبِّه
https://t.me/faashnevesht
ذهنم تخیلم دوست دارد بنشیند به تصویری که هرشب از حلزون میبینیم خیره بماند و هی داستان بسراید
امروز جمعهی کم شدائدی بود
باز هم از صبح یک دستم به کتری بود و آن یکی به قلم و کاغذ
اولِ نوشتن جوری هول بودم و پر مشغله که به نظرم میآمد تنها یک صفحه برای رفع حوائج صبحگاهانه بنویسم که یکهو به خودم آمدم و دیدم ای جانم شده هفت صفحه و تازه هنوز به سپاسگزاری یومیه هم نپرداختم.
حال خوبم را لای صفحات سیاه شده جاگذاشتم و صبحانه آماده کردم و خودم نخوردم چون یک ساعت از لووتیروکسین نگذشته بود.
تا موقع صبحانهی خویشانه، زمینهی ناهار را سازیدم.
توی کانال تلگرام دوستانم را خواندم و کامنت گذاشتم.
هر صبح موقع تلگرام گردی یادِ خود نگاه میدارم که گزارشنیک خوانی داشته باشم اما، شب موقع نوشتن گزارش میبینم فراموش شده .
دیشب و شب قبلش خوابهای پر تلاطم و تاریک میدیدم.
به یادِ تابستانهای رمضانیِ خیلی دور.
به تاریکی شبهای قدر، وقتی ماه به شب هجده و بیست و بیست و دو رسیده..
وقتی تنها راهی که اختناقِ ماندن طولانی در روستا را شبگردی به بهانهی احیا کمرنگ میکرد.
بگذرم از خاطره،
همیشه فردای خواب تاریکم، روزی پرآشوب میشود.
ناهار را پختم و سرو کردم.
امروز هوای شهرم پاییزی و ملایم بود.
چقدر باد و باران حالم را عوض کرد.
آشپزخانه مالی و ساماندهی به ظروف کثیف و تمیز کردن اجاق گاز.
اینها کارهاییست که هیچ مزیتی ندارد و در خانه نمیشود که انجام نشود.
بعد خوردن استیکسوخاری مرغ و پورهی سیبزمینی و قارچ و کدو حلوایی بخارپز، آشپزخانه مالی هم انجام شد.
وقت نویسندهساز گوشی به دست تلگرام را گشودم که، پسر جانم از آنسوی دنیا، نه به آنسوییِ قارهی آمریکا، کمی اینورتر، تماس تصویری گرفت.
این ماهها، پر از خستگی کار است و تداوم کوشش برای ادامهی تحصیل.
قبلترها بیش از این میدیدیمش.
حالا هفتهای یکبار.
بعد از دیدار مجازی که دلتنگی واقعی را پوشش نداد، کفش و کلاه کردم به سمت مکان پیادهروی.
توی مسیر با دختر قرار و مدار بعد از پیادهروی را گذاشتم.
امروز هوا عالی بود.
بعد آن در خانه، مراسم شام ربانی اجرا شد.
بعد هم چای و حالا نوبت نوشتن و خواندن بود.
مقداری از کتاب پر واژه و دل ریش کنِ خسرو خوبان را خواندم.
آفلاین نویسندهساز را نیوشیدم، بعد همنشسنم به نیکانهنویسی امشب.
تا موقع خواب؛
۱-تایپ ۲۵ دیقه
۲-گرم کردن شیر و خوردنش به هوای جلوگیری دلدرد شبانه
(دیشب از ۴ تا ۵ صبح مارگونه به خودم پیچیدم)
۳-مسواک و شستشوی صورت.
۴-بارگذاری مطلبِ امشبکوتاهِ کانال
و انشاالله
۵-یک خواب با کیفیت و بیدرد را در فهرست دارم.
https://t.me/ghesehaye_shokouh
گزارش نیک چهل و سوم را می نویسم.
امروز روز جمعه بود و قرار بود به مهمانی برویم.
مهمانی خانه ی عمو.
اما چون خسته بودم تا ساعت ۱۰:۳۰ خوابیدم.
از روزی که وارد کار شدم خستگی ام بیشتر شده و دلم می خواهد همیشه بخوابم.
کمبود خواب دارم.
بالاخره آماده شدیم و رفتیم.
هوا چه قدر خوب شده.
پاییز که از راه می رسد جان می گیرم.
پاییز را دوست دارم. پاییز می گوید تغییر زیبایی ات را افزون می کند.
پاییز تماما درس است.
خانه عمو رسیدیم و کمی که نشستیم زن عمو چای آورد.
چاشنی هم شکلات و نقل نعنایی بود.
چای را که خوردیم با خواهرم به اتاق خواب رفتیم که لباسمان را عوض کنیم.
درگیری داشتیم که شلوارمان را هم عوض کنیم یا فقط بلوز خالی را بپوشیم.
لباسمان ست بود.
بعد از چالش و درگیری به این نتیجه رسیدیم که ست را بپوشیم.
بلوز به همراه شلوارش.
ما تا به نتیجه برسیم سفره را گذاشته بودند.
دستم را شستم و بعد سر سفره نشستم.
غذاهای رنگی از قیمه گرفته تا خورشت مرغ و انار.
دانه های انار و آلوچه، نارنج و مرغ با هم ترکیب شده بودند.
مزه ی ترشی داشت ولی خیلی خوشمزه بود.
سفره را جمع کردیم و ظرف ها را شستیم.
کمی بعد که نهارمان هضم شد، زن عمو دوباره چای آورد که من دیگر نخوردم.
پارت بعد میوه آورد.
گلابی و انار و سیب.
گلابی تازه و کرچ بود گاز که میزدی صدایش پخش می شد.
انار که شیرین و ملس بود.
بعد آماده شدیم و بیرون رفتیم.
رفتیم ماشینی رو ببینیم که شاید بتوانیم بخرمیش.
ماشین برای پدر پسره بود که به رحمت خدا رفته بود و این ارث از پدر برایشان باقی مانده بود.
ولی بنده خدا خیلی گران می گفت و فقط به فکر استفاده ی خودش بود.
عمو جان کمی قیمت را پایین بکش که ما هم یه استفاده ای بکنیم.
عمو گفت شما چه قد دوست دارید بخرید؟
ما که از قیمت ها خبر نداشتیم کمی در دیوار جستجو کردیم.
چشمان که از خرید ماشین آب نخورد به جمعه بازار رفتیم و گشت و گزار کردیم.
من و خواهر دو تا تاپ برای زیر کت خریدیم که خیلی ناز و گوگولی بود.
به خانمه گفتم کمی تخفیف بده ، اما گفت سود زیادی نداره آخه ۲۵۰ تومان چی میدن.
کارت و دادم و رمز رو بهش گفتم همان قیمت را کشید بدون کوچک ترین تخفیفی.
کمی جلوتر رفتیم و پاستیل های خارجی خریدیم.
خوشمزه بود واقعا.
شال برای مادرم خریدیم. شالی که برای پاییز مناسب بود.
این جمعه بازار بهانه ای شد برای پیاده روی.
کاسب ها زیاد بودند.
جنس ها متنوع از خوراکی گرفته تا لباس و چیزهای دیگر.
هر کس بساطی پهن کرده بود و جنس خودش را می فروخت.
به خانه برگشتیم و من سردرد داشتم.
این سردردهای مزخرف از کجا می آیند؟
شام هم بلال آب پز با سس هزارجزیره خوردیم و بعدش هم چای زدیم که شاید این سردرد رفع شود.
اما رفع نشد.
الان هم باید برم بخوابم و برای روز کاری بعدی آماده شوم.
دیگر کوچولو نیستم
سالواژهام: نظم
هوش مصنوعی نتوانسته بود دستنویسم را کامل بخواند. اول صبحی قورباغهام را قورت دادم و نشستم ادیتش زدم. اونجاها که نوشته بود نتونستم بخونم. گیج واقعی. بعد حالا میروم به برنامهریزی روز. اصولا از شبِ قبل نوشتن انگیزهی خیلی بیشتری میدهد. اما بهتر از هیچیست. خوابم را هم تعریف کنم. کوچولو بودند. بستنیها. طعمهایی که تا حالا ندیده بودم. انتخابهایم هم کوچولوها بودند. توتفرنگی کوچولو که با دانههای انار درست شده و بیرونش ژلهی شیرینی. یک سودای مینیمال هم برداشتم. نمیدانم چرا مینیمال. ناخودآگاهم چه میگوید نمیدانم. از بین آن همه چیز بزرگ من چرا همهش هرچی کوچولو بود برداشتم.
دوتا داستان کوتاه هم از چخوف خواندم. داستان بیعنوان و بلیت برنده. اولی جملهی آخرش ضربه داشت. دومی بیشتر ذهنی بود. زن و شوهری که فقط با نگاه کردن حرفهای هم را میفهمیدند.
و ۳ پومودورو درس خواندم. چاقی. چیز چندان جالبی نداشت اما زود تمام شد.
بعدش حمام و خواندن با آهنگهای قدیمی. کمی هم از فصل سوم فرام. همین الان تو کمد دیواریام. چون جای دیگهای نیست که خلوت باشه اینجا. اینجا خانهی مادربزرگ. روی یک عالمه بالش و پتو. اما حیف که جا نمیشوم. من دیگر کوچولو نیستم. ۲۲ساله میشوم فردا. و دارم تلاش میکنم سعی بکنم گزارشنیکو در طول روز بنویسم. خیلی کم هم گیتار تمرین کردم. متاسفانه در طول هفته نخواهم توانست. حالا هم رفتم تو وبینار. هنوز شروع نشده.
خب آزادنویسیدم. و به سوالها و جوابها گوش دادم.
بعدش رفتیم کافه. کیک و کادو و تولدم. قورباغهی توی لیوان. و مامانبزرگم بهانهی جدیدی کشف کرد برای بیرون نرفتن. اینجا سوسکی بود منتظرم دربیاد بگیرمش.
بعدا از سریال From هم دیدم. فصل سوم تلختر است و سوالها فقط دارند بیشتر میشوند.
۱. خلاصهای از ده مهر
_بعدازظهر به سمت درختهای انارِ حیاط رفتم. بااینکه بیش از بیست درخت انار داریم، بیشترشان را آفت نابود کرده و بیثمر هستند. انار را که چیدم، قطرههای آبِ روی برگها و شاخهها ناگهان روی سرم ریخت. به سمت رودخانهٔ نزدیک خانهمان حرکت کردم. وقتی برنجها بریده میشوند، از بالادست آب این بیچاره را قطع میکنند. داخلش نشستم و شروع به خوردن انار کردم؛ هنوز کاملاً نرسیده بود و به ترشی میزد، ولی شیرینیِ سکوتِ حاکم بر کولچاهها همهچیز را از یادم برده بود.
_به خانه که برگشتم، باران شدید شد. روی تخت دراز کشیدم و از پنجره به بارانی که میبارید چشم دوختم. باران را دوست دارم؛ اجازه میدهد بیشتر در خانه وقت بگذرانم. فکر نمیکنم «وقتگذراندن» چندان ترکیب درستی باشد؛ شاید «انزوای اجباری» صحیحتر باشد. دیگر نیازی نیست بهانهتراشی کنی که چرا به بیرون نمیروی. باران است دیگر! مگر نمیبینی؟
_بیدار که شدم، وبینار را باز کردم. آزادنویسی را به این روش انجام دادم:
روش نخست این است که یک مفهوم را به چند طریق بیان کنیم. مثلاً «بارش باران» را میشود به چندین روش بیان کرد:
«آسمان گریه کرد.»
«ابرها چلانده شدند.»
«خاک نمدار شد.»
…
روش دوم اینگونه است که فقط با یک فعل بنویسیم. مثلاً فعل «است»:
«صبح است. احسان بیدار است. غذا آماده است…»
_در «حرکت در مه» به هرا، خدابانوی رابطهٔ زناشویی، رسیدم؛ زنی که تمام زندگیاش را وقف امر مقدس شوهرداری میکند و آن را مقدسترین کار میداند.
_شام قارچ خوردیم. برادرم همراه با شوهرعمهمان به جنگل رفته بودند و قارچها را چیده بودند. هر بار که این قارچها را میخورم، احساس جالبی به من دست میدهد؛ آمیختهای از استرسِ سمیبودن قارچ و طعم مطلوبش که با هر قاشق در وجودم مینشست.
امروز : ۷/۱۰
عنوان: گزارش نیک من. نه، دلنوشته. صبر کن، شاید غرغرنامه. ارتش ناموزون واژه؟
شاید هم روزنویسی با رایحهی جمعه.
زور جمعهی دلگیر زیاد است. چندین مرتبه اشکم را درآورده است. اما خوب است که امروز جمعه است وگرنه تقصیر ها را گردن چه کسی میانداختم؟
صبح را آزادانه نوشتم. دیوانگی میخواستم. دیوانه نوشتن. مثل هوا که غر زد، داد زد، وزید و گریه کرد. سپس اشکهایش را پاک کرد و شروع کرد به خندیدن.
اما دیوانه نشدم. خودم را تنبیه کردم. به چه جرمی؟ نمیدانم.
میگویم بنویس. معلم عبوسی شدهام که با ترکه بالای سر دانشآموز ایستاده و نمیگذارد از پنجره به بیرون نگاه کند.
برف میبارد. ولی او باید مشقها را تمام کند.
از سهراب شعر خواندم. بدتر شد. احساسات غلیان کردند. بچه به جان معلم افتاده است.
لااقل فیلمی که تماشا کردم پایانی خوش داشت. وگرنه بد میشد. لگدی محکم نصیب معلم میشد. اما خودمانیم، کاش معلم حسابی کتک میخورد.
گرمی اتاق و سردی حیاط دست به دست هم دادهاند تا پلکهایم را به هم برسانند. اما امروز من بدترین و ظالم ترین دشمن عشقم. ارتش قهوه، سربازان چای، تا میتوانید پلکها را از هم جدا کنید. بگذارید خون گریه کنند. تا سیاهی نیامده آنها اجازه ندارند به هم برسند.
از حال و هوای جوانی شاهرخ مسکوب خواندم. رابطهاش با … شکر آب شده. از جلالالدین میگوید. دربارهی او میخواند. میخواهد از او بیشتر بداند.
داستان هنری هشتم و شش همسرش را تمام کردم. به قول روای او یک سیب زمینی زشت و بدترکیب است.
از مورچهها بدم میآید. تنم از مورچهها بیزار است. دشمنی ما عمیق است. مورچهها برای تنم نقشه کشدهاند. مورچهها آرزوی مرگ ما را دارند. میکشمشان با حرص همانطور که در کتاب پایان یک عمر او میکشت با حرص. مورچانه سیاهها را میکشت. منم میکشمشان.
جمعه، روز مردگان. اتاقم پر از جنازه است. جنازه نباید روی زمین بماند. نعش کش، جارو برقی، جنازهی موهای مردهام را به او میسپارم.
امروز اتاق تکانی داشتم. دهان جاروبرقی را گرفتم مقابلش. جاروبرقی جیغ میزد او نمیترسید. دیوار را رها نمیکرد. از من اصرار از او انکار. چه کارش داری؟ حالا که اینقدر سفت به دیوار چسبیده بگذار بماند. بگذار بماند و تار ببافد. تازه او که دشمن نیست، مورچه نیست. او عنکبوت است.
در وبینار هم آزادانه نوشتم. داستان نوشتم. زنی زار میزد. دیروز هم زنی را نوشتم که خودش را تمام کرد. آیا روزی این داستانهای ناتمام را تمام میکنم؟ یا در همانجا که متولد شدهاند میمیرند؟
۱۴۰۵/۷/۱۰
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
#گزارش_نیک۱۴۳
سال واژه: خوددوستی 🌷
—بالاخره آمدند
روزم را زود شروع میکنم. برنامه دارم تا اول به حمام بروم، اما قبلش حتما باید شیرسنجدم را بنوشم.
بعد از حمام مشغول انجام کارهای باقی ماندهی لیستم شدم. کابینت بالای گاز را تمیز کردم و ظرفهایش را طور دیگری چیدم که مطلوبم باشد.
ساعت یازده وقت مشاوره داشتم که درمانگرم نیمساعت آن را عقبتر انداخت.
در این بازه با خواهرم صحبت کردم و بازخورد دوستانم را به گزارش نیک شب گذشتهام خواندم و پاسخی برایشان نوشتم.
جان و فکرم سبکتر شد وقتی با درمانگر صحبت کردم.
همه جای خانه تمیز و مرتب شده بود و دوست داشتم این تمیزی فریز شود.
یک ساعت بعد مهمانها میرسیدند پس مشغول درست کردن سالاد شیرازی و گرم کردن قرمهسبزی شدم که دیشب پخته بودم. آب را برای درست کردن برنج روی گاز قرار دادم.
برنج در حال جوشیدن بود که مهمانها رسیدند و خواهرم در آبکش کردنش کمکم کرد.
دور هم گفتیم و خندیدیم. عصر مهمانها برای پیادهروی در اطراف خانه با همسرم بیرون رفتند.
شب شد و خواهرم شیر محلی را که برای پنیر زدن خریده بود جوشاند.
چند لیوان شیر داغ هم برایمان ریخت تا با کیک و شیرینی بخوریم. اینطور از درست کردن شام قسر در رفتم.
حالا هم ساعت نه شب فضا آماده است تا به خواب برویم و مهمانهایم باز هوس پیادهروی به سرشان زد آنهم در هوای بعد از باران.
اما مادرم و یکی از خواهرزادههایم به پیادهگردی نرفتند. از آنها میپرسم که هرکس چطور میخوابد تا برایش رختخواب بیاندازم.
زانو دردم دوباره شروع شده و نمیتوانم از آن چیزی بگویم، زیرا مهمان ناراحت میشود.
دوست دارم زودتر بخوابیم.
در اتاق دراز کشیدهام و گزارشم را مینویسم.
۱۴۰۵/۰۷/۱۰
_ حامد از بی نظمی مالی گفت و پرسیدم
تا رسید به شرایط آینده و ایجاد درآمد با کسب و کار چرخه مدیریت اطلاعاتی امروز سهم خود را از جریان برمی داریم، چگونه؟ بالاخره به فلوئیسم اقتصادی رسید.
کتابش نخوانده، مانده، تاریخ انقضاء ندارد.
_ بیشتر از کمی بازی گوشی در گوشی.
_ حضور در وبینار نویسنده ساز وبا استاد و همسفران آزاد نویسی ۲۵ دیقه ای نوشتیم، ارمغانش سبکی و شادی درون.و تاکید استاد بر دست نویسنده ساز وبه عبارتی پنج انگشتی بودن مستمر.
پیاده روی
آزادنویسی
تکرار نویس
گزارش نیک
کلمه برداری
_ «مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد.
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد»
و گزارش نیک ۱۴۳ در کنار نیکی عزیزتر از جان خوابید.
دیشب که آنهمه نوشته بودم با این فکر خوابیدم که برخی وقتها نه تنها زیاد حرف میزنم و حرافی میکنم، گویا برخی وقتها زیاد هم مینویسم. زینب گزارش نیک، آزادنویسی که نیست دریاب.
جمعه و تعطیلی و بیحوصلگیاش سبب شد خیلی خوش ندرخشم. چند ساعتی روی محتوای آنچه قرار است درس بدهم متمرکز شدهام. به پادکست نویسندهساز گوش دادم و وقت آزادنویسیاش متوقف کردم و 25 دقیقه آزادنویسی کردم. بعد از آزادنویسی ادامه پادکست را شنیدم و دو کتاب نامبرده شده را از طاقچه دانلود کردم: «نوشتههای دیگر» از بابک احمدی و «شکارچی کرم ابریشم» از امیر تاجالسر.
در کتاب «لمس» با خواندن فصل 9 بخش «لمسشدن میان تاریکیِ منظره و عطر چای» را تمام کردم و وارد بخش «لمس شدن میان سکوت اصوات و کلمههای پیشرس» شدم. در بخش اول شخصیتهای اصلی صبور و سرگرد بودند و در بخش دوم ریحانه و مناف. حالا باید ببینم این بخش سراغ چه کسی میرود. یک چیزی را خوب میدانم و آن اینکه برای فهمیدن «لمس» باید صبوری کنم. از «چکادنشین والا» چند صفحهای از واکاوی نمایشنامهی «عروسکخانه» را خواندم. تا اینجا صحبت از این بود که ایبسن در نوشتن این نمایشنامه از چه کسانی و چه جریاناتی اثر پذیرفته است.
1405.7.10
قهرمانی
#گزارش_نیک
سلام
جمعه خلوت وتنهاست. به نظرم آدمها جوری برای همه چیز قانون ومقررات گذاشتند.وهرکس از وقتی بدنیا می آید براحتی باهمه چیز می سازد تا زمانی که مشکل هرچند کوچک نگاهت را عوض ویا دقیقتر می کند.
حتی نبودن یک دستگیره در بالا رفتن از پله ویا برجهای بلند بدون درختان بلند وهزار تا کمبود که مجبوری بی صدا رد بشوی.امروز هم دروبینار لحظات شیرینی را کنار دوستان تجربه کردم.داستانک اختر را نوشتم .با نوشتن روزانه ذهنم تندتر کار می کند .فیلم هم دیدم .تلویزیون که خدا روشکر از صبح تا شب مثل یخچال خوب کار می کند .من اما با زر فیلم بدون سانسور دوست دارم
.
از یادآوری سالواژهام خجالت میکشم. از اینکه بیکارم و هیچ کاری نمیکنم برایش. از این ناامیدی. از این دلگرفتگی.
عروسکم را برمیدارم. گریه میکنم بغلش. هوای خانه نفسم را میگیرد. میروم تو حیاط. چه زود تاریک شد هوا. کاش میتوانستم بزنم بیرون. بیمقصد راه بروم فقط. تو حیاط قدم میزنم. موزیک گوش میکنم.
برمیگردم تو. مینویسم. یادداشتی چند خطی میشود برای کانال.
میروم سراغ کتاب کودک.
«آیا کسی میداند مترسکها هم گاهی میترسند؟»
کتابیست که استاد گذاشته تو کانال کارگاه.
دورم میکند از ناراحتیها.
بچه میشوم. عروسکم را کنارم مینشانم. خودم ساختمش. دخترم است یکجورهایی. برایش کتاب میخوانم. حال جفتمان بهتر میشود.
سفت میچسبانمش به خودم و گزارش نیک را مینویسم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
سال واژه ــ بازآفرین
ــ امروزمن ۶ صبح با روتین صبح(صفحات صبحگاهی، صبحانه، مدیتیشن، قهوه، یوگا) شروع میشود و نهایت سعی من تا این روتین ثابت بماند و خداروشکر امسال از درد کمر و دیسک و سیاتیک راحت شدم. دکتر میگفت نصف اهالی جنوب، آخرای فصل گرما این درد به سراغشان میآید و دلیلش هم بیتحرکی و خوابیدن جلو کولر با پتویی ضخیم و نصفشب هم با خودش فیتیلهپیش و کنار رفتن پتو همانا و برگشتن این دردها همانا.ولی با کمک یوگا امسال گریختم.
ــ طبق قول به خودم دو نیم ساعت در دو نوبت هر روزه به تمرین پیانو میگذرد و گذشته است.
ــ کتاب خوانی و سرکشی در واژه دان و کاویدن واژه ها
ــ رونویسی از دربارهی شعر و شب یک شب دو
ــ یادگیری زبان انگلیسی و ترکی
ــ و گل سر سبد امروز وبینار نویسندهساز و آزادنویسی که حسابی از خجالت بنده خدایی در آمدم و شستمش و کشتمش و خلاص.
ــ شب به مهمانی و دورهمی گذشت و ساز و آواز
ــ و گزارش نیک و خواب
انسان فقط و فقط تسلیم تمایلات خود است؛ و هم آن را لازم دارد و بس.
_یادداشتهای زیرزمینی
۱. بیدار شدم و دوباره خوابیدم تقریبا همهی جمعهها همینکار را میکنم. بیدار میشوم چون بدنم آموخته ساعت ۶ صبح وقت بیدارشدن است و دوباره میخوابم چون روز جمعهست و می توانم بیشتر بخوابم.
۲. بعد صبحانه کمی با فضای مجازی مشغول شدم.
۳. تمیزکاری را شروع کردم و تا ساعت چهار بعد از ظهر ادامه داشت.
۴. دوباره خوابیدم. وقتی بیدار شدم غم را هم با خودم بیدار کردم. چند روزیست خود به خود پیدایش میشود. دیگر نتوانستم تمیزکاریام را ادامه دهم. برای مدتی وسط اتاق بدون هیچکاری نشستم. حمام هم رفتم کارساز نبود. غمگین بودم و غمگین ماندم.
۵. خوبی سریال همین است که آدم وقتی خودش غم دارد سریال هم غمگینتر میشود. برای همین گریه کردم.
۶. لباس فردا را انتخاب کردم و خودم را قانع کردم نیازی نیست اتو بکشم، حالا چه اشکالی دارد دوتا خط و چروک داشته باشد؟!
۷. گزارش را نوشتم.
قرص زمستان کامل بود که ماهیان سرخ به فتح پایان بازار رسیدند. میوهای که یادی از نامش نبود و خودش نیز.
بستن چشمها را گشودن. آغازیدن انتهای خط.
پای دربند وزنهای در ژرفنای شناگر آبها.
بیهوده دست میازی. جوانه در پایان است.
امروز روز بدی نبود، دیشب فراموش کردم بنویسم که گزارش نیک خواندم. اما امروز نه. نوشتم تا توانستم. صبح کمی، حدود نصف صفحه. از حال خودم. توی مدرسه نویسندگی گشت زدم. اون را هم زیاد. جملات دوست داشتنی را یادداشت کردم. دفتری دارم مخصوص همین کار. رفت و آمد امروزم بین گشت و گذار در کانال استاد و نوشتن بود. بعد از ظهر هم حدود بیست دقیقه نوشتم این بار در بارهی خود نوشتن.
مطلبی در لذت نوشتن منتشر کردم. برای شام سالاد الویه درست کردم و آشپزخانه مملو از ظرفهای کثیف شد.
فیلم دیدم و گزارش نیک را نوشتم.
۱۰-۷-۱۴۰۵
#گزارشنیک
#مهلاطهماسبیزاوه
https://t.me/ma0hlq
خوب شروع وهکنم گذارش نیک پس از نیک ره:
خوبه تولد بیقمم از برکت مادرم اگِه به مادرم بگم تولدم چه وقته میگه:
— روزی که گاو و گوسپندا میرفتند سپیدهدم به چریده!
آخ مادرِمه سال به دوازدهماه گاو گوسپندا میرند چریده!
بخاطرِ همی کیسه همسرم هیچوقت خالی نمیشه به ای بهانهها.
مادرم غمِ دوماد خوده خورده!
ازی جانب و بعد میرم سراغِ روز ام:
روایت هاای دلیل عبارت از سپیدهدم تا ساعت ۱۲ شب باید پرداخت گذارشنیک پس از نیک
اکنون ساعت ۲۱ شب هسته
شعر:
شب شده و شب شده
تجلی خاب تازه بیدار شده
در گذارشنیک
پس بخاطرِ همی در کانالِ استاد به مراسم تولد هیچوقت دعوت نیستم!
باشه به دیانا خانوم تولده تبریک بگم:
تولد تولد تولدت مبارک
بیا شمعهاره پوف کن
که صدسال نویسا کنی
خوب چکارکنم تنم میخاره!
از صبح چکارا که نکردم نگو نپرس یعنی کردم به هرات چیزی میخاند تاکید کنند بجاای که بگند انجام دادم از نه اول او استفاده کنند!
— رمانم داستان ره موفق شدم از بچهگی شروع کنم کاری که چندینبار بند آمدم
— دوتا شعر نویسداری کردم گذاشتم تو کانالم
— شش صفحه آزاد نویسداری کردم
— هزارکلمه نویسداری نکردم همسرم خونه بود
— پیادهروی ازی سر به ای سر حال رفتم با آهنگ
— روزی عجیبی بود لولهای گاز اجاقگاز ترکید سوخت تیز رفتم گازه قطع کردم
— هر پنجدقیقه رفتم رمانم ره بررسی و نویسداری کردم
اولِ برجه یا نیسته نمیفهمم اما از صبح مه بودم و یخچال ای تو پلاستیک یخچال وسیله مورد نیاز شکم ره درست میکردم میذاشتم
صبح جا شما خالی همسرِ گلم رفت دیزی کلهپاچه زباناش ره با گلی آب شوربا گرفته بود با نون سنککی نوشیجان کردِم هنوز موند نهار ام داغ کردم خوردِم
خوب خدانگهدار تا فردا
ادامه داده نوه تونم کار خیلی دارم خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
دیشب رفتیم مهمانی و آمدیم و چقدر دیر شد. میخواستم زود بخوابم که صبح زود سرحال بیدار شوم و بروم فیلم ارائهام را بگیرم برای کنگره. ولی تا رسیدیم خانه و خوابیدم شد ۳.
صبح ساعت ۸ داداش آمد. حلیم خریده بود و گفت سرد شود حیف است. چشمهایم باز نمیشد ولی خب باید زود بیدار میشدم که روشنایی روز را برای فیلم از دست ندهم. حلیم را خوردیم و رفتم سراغ تمرین ارائه.
تمرین خیلی خوب بود. چند باری برای خودم گفتم و هر بار روانتر میشدم. لباس پوشیدم و آماده شدم برای ضبط.
ولی مگر میشد؟ سخت بود. خب آدم حالت عادی هم حرف میکند گاهی کلمهای را اشتباه میگوید. حین فیلم هم پیش میآمد ولی من میخواستم تر و تمیز باشد و دوباره از اول میگفتم. گاهی وسطش چیزی یادم میرفت و فاصلهی زیادی میافتاد و باز از اول. یا مثلاً میدیدم فلان قسمت کلمهی خوبی به کار نبردهام یا میشد بهتر بیانش کرد و باز از اول. یک بار هم صدای ماشین کدوفروش آمد و باز از اول.
نمیدانم شاید زیادی حساس شدم. ولی خب گیر میدهند که تر و تمیز باشد و صدا خوب باشد و شمرده بگویید و روان بگویید و دیگر من هم ده بار گرفتم تا شد. انگلیسی بودن ارائه هم سختیاش را بیشتر میکرد. تازه شانس من بعد از مدتها دقیقاً امروز هوا بارانی شد و البته چه خوب، ولی خب نور کم شد و من استرس آن را هم داشتم که برسم تمام کنم.
دیدن خودم توی فیلم و شنیدن صدای خودم چقدر اذیتکننده بود. ولی خب همین است دیگر. اهمیت نمیدهم. برای بقیه حتماً عادی است.
بقیهی روز به ناهار خوردن و عصر خوابیدن و بعد دوباره دیدن فیلمم و جدا کردن بخشهایی که میخواهم گذشت.
الان میفهمم برای قوی شدن در هر کاری باید دقیقاً همان کار را انجام داد. اگر میخواهی ارائهات بهتر شود برو ارائه بده. خواندن بیشتر موضوع و نوشتن متن و در ذهنت تکرار کردن ارائه نمیشود. باید شروع کنی حرف زدن. حتماً باید تمرین ارائه را بگذارم در روزم.
امروز فهمیدم چقدر تمرین Speaking واجب است برایم. زبانم بد نیست، ولی حرف زدن را زیاد تمرین نکردهام.
نتیجه آن چیزی که در ذهنم بود نشد، ولی باید یادم باشد هر کاری یک مهارت است که به مرور در آن بهتر میشوم. استعداد و شانس و این حرفها را هم باید بریزم دور. فقط و فقط به شکل یک مهارت ببینم که باید یادش بگیرم. یک فرمول ساده است. اگر الان نتیجه خوب نبود باز تمرین کن، سری بعد بهتر میشود.
https://t.me/f_mahmudpur
سالواژه: شناخت
تولدم مبارک. کدام تولد؟ همان که جسمت را از یک سولاخی میکشند بیرون. وگرنه تولدهای بیشتر دیگری هم تجربه کردهام که مرا از جهانی به جهانی دیگر بردهاند. برای آن تولدها زمان کرونوسی کر و لال است.
تا صبح خابم نبرد. قرار نداشتم. ۸ صبح خابیدم تا ۱۱. به لطف همسر، املتی به عنوان صبحانهناهار زدیم بر بدن. ویندوزم که بالا آمد، دستی به سروگوش خانه کشیدم. هوا، ابریبارانی. گور بابای کارهای عقبمانده. این هوا گامیدن میخاهد. بچهها را توجیه کردم در خانه بازی کنند تا با همسر جان کمی قدم بزنیم. فرصتی پیش آمد تا دربارهی مدرسهی ۱۰ ساله با هم گفتوگو کنیم. آنقدر از مدرسه ناراضیام که نگو. کاش میتوانستم در کرج یا اطرافش مدرسهی طبیعت پیدا کنم. نیمهی دوم پیادهروی را به گفتن از حال خودمان گذراندیم. این روزها چطوری؟
خوبم و سوالی که این روزها از خودم میپرسم این است که چطور میشود اینقدر از زمان کرونوسی شکست نخورد؟
انیمهی پسر و مرغ ماهیخوار را با هم دیدیم. باید باز هم ببینمش. با یکبار و دوبار نمیفهممش. قلعهی هاول هم همینطور بود.
در کانال سرزبان چرخی زدم و ویس آخر را دوباره گوش کردم. حالت عاطفی چگونه دیدگاه ما را میسازد؟
این روزها دل و دماغی برای انجام کارها ندارم. دلم میخاهد سکوت کنم. سکوتی طولانی.
در صفحهی صبحگاهی به خودم مهر ورزیدم و دست از سرزنشگری کشیدم. پیش از این، هجمهی چراییها گریبانم را گرفتهبود. زیر بار فشار چراها، کمرم خم شدهبود که چرا چند سال پیش کاری را کردهام یا نکردهام.
بیست و پنج دقیقه، هزار کلمه آزادانه نوشتم.
از روی شعر حافظ رونویسی کردم:
ایهدهد صبا به سبا میفرستمت
بنگر که از کجا به کجا میفرستمت
تاکنون اینقدر در معنای شعر حافظ غور نکردهبودم.
مربای بالنگ، وادارم کرد که برای صبحانه منتظر کسی نمانم.
از دیشب که مربای بالنگ خریدم، لحظهشماری میکردم برای صبحانه.
ساعت ۸، شاگرد کلاس یوگا بودم. خانم آقایی پناهگاه سگ دارد و هر جلسه در کنار سگها یوگا میکند.
پیش از ناهار، دستی به سر و روی خانه کشیدم.
در و دیوارها هم با جاروزدن و گردگیری، نفسی چاق کردند.
به ادامهی کتاب هیچکاک و آغاباجی پرداختم، عبارت《خنده را هشت حصه میکند》 را به فهرست کلمهبرداری افزودم.
بیلنگر هم را هم ادامه دادم. تازه در بخش پایانیِ داستان، ویژگیهای شخصیتِ اصلی، گفته میشود.
نگاهی به کتاب درک و دریافت موسیقی انداختم. هر بخش، یک موسیقی مکمل هم دارد. بخش ابتدایی مربوط به موسیقی واگنر بود که در یوتیوب شنیدم.
برای نخستینبار با شخصیت داستانم در نویسندهساز، دوست شدم و خودم را جای او گذاشتم. پبشتر یک نوشتن مکانیکی بود و حسی نسبت به شخصیت اصلی نداشتم.
دختری که در زیر باران در قدم میزند و پسری به او میگوید 《چترت بشم》 پسر را دک میکند و به زندگی خودش فکر میکند که بعد از چهل سال با هیچ پسری دوستی نکرده و هیچ پیشنهادی نداشته که یک موتوری کیفش را میقاپد.
در کیفش چک سفید امضای رئیس شرکت و چند سکه است.
هاج و واج با یک تاکسی به دنبال موتوری میرود که اصلن ندیدهبودش. یک موتوری از پشت بوق و چراغ میزند و تاکسی را متوقف میکند. دزد است که از دختر میخواهد چهارصد میلیون برای آزادی برادرش بدهد تا کیف را به او پس دهد. دختر که دو روز پیش حسابدار ارشد شرکت شده میپذیرد. در حال نوشتن بود که تایمر استاد به صدا درآمد.
در پومودورِ تارنوازی، سعی کردم نزدیک به مشقم بنوازم. فاصلهها، زمانگذاریها و تاکیدها را رعایت کنم.
نمایشنامه مرغابی وحشی و یک طرح از روی چکادنشین والا خاندم.
ادامهی فیلم قهرمان را دیدم. چه بازی بینقصی داشت محسن طنابنده.
برای تکرارآموزی، فایل تئوری موسیقی را شنیدم.
آنقدر در برنامههایم غرق شدم که به پیادهروی نرسیدم.
بیست و پنج دقیقه نوشتم، با مطلع بهتر بود که.
پیش از خاب، یوگا کردم.
☆نمیتوانم نوشتن را به آخر شب موکول کنم. ذهنم بیشفعال شده، خاب و بیدارم را به هم میریزد. با مغز بیدار میخابم اگر یک ساعت مانده به خاب قلم دست بگیرم. پس گزارش نیک را زودتر مینویسم و بعدش شاید فقط بشود چند صفحهای خاند. مثل دیشب که «شب سهرابکشان» از بیژن نجدی را خاندم و در این داستان ذوب شدم. کتاب که دست میگیرم، سندروم مغز بیقرارم گل میکند و ذهنم هزار جا میپرد. ولی این نوشته با من کاری کرد که میخکوب بمانم و حتا آرامتر از حد معمول مطالعه کنم. همهاش تصویر زنده بود و داستانی داشت که در اوج سادگی چشم آدم را تر میکرد. قصهی رستم و سهراب به خودی خود تلخ است، حال آنکه کرولالی در پی کشف آن باشد.
☆چندتایی کلمهی ناب از گلشیری یاد گرفتم. از کلمات این کتاب، یک سوتی هم در نوشتههای خودم کشف کردم. در داستانم «بست نشستن» را «بسط نشستن» نوشته بودم. چه اشتباه جانکاهی! با خودملامتگری بسیار متن را دوباره دست کشیدم و فرستادم. یک شکلات خارجی هم نذر ابوالفضل کردم که دیدگاهم در صفحهی مربوطه پذیرفته شود. مایهی خجالت شد این کار. حتا رو ندارم که صفحهی بازنویسی را چک کنم.
☆ در وبینار نویسندهساز، آزادنویسی نمودم. داستانی با راوی بیجان نوشتم. به دلایلی که معلوم خواهد شد، باید از حواس پنجگانه استفاده میکردم تا داستان پیش برود. تصمیم گرفتم کل داستان را با استفاده از حواس پنجگانه بنویسم.
☆ بیاندازه خوشحال شدم که قرار شد استاد فرهنگنامههای واژگان سره را بهزودی معرفی کند. حتا اگر فرصت آنلاین شدن هم نداشته باشم، ویس وبینار را گوش خاهم داد. دربهدر فرهنگنامهی مناسب برای واژگان سره هستم. برای بازخورد گرفتن از استاد بابت واژگان داستانکهایم بینهایت مشتاقم. کاش زود محقق بشود این بند ستاره.
☆آخرین داستان «نیمهی تاریک ماه» را هم خاندم. حس تمام کردن یک کتاب خوب چقدر غریب است. مالامال داستان یا داستانهای ناب شدهای، میدانی دیگر داستان جدیدی نیست که بخانی، با این حال کتاب روبرویت است و دلداریات میدهد که هر موقع خاستی بیا و باز سرکی بکش.
چه جای عجیبی کتاب تمام شد. فهرست کتاب را که نگاه میکنم، رنگینکمانی از فرم و شیوهی روایت میبینم. اسم خیلی از داستانها توی ذهنم چسبیده و چقدر از این قلم ناب یاد گرفتم. به چندتایی از داستانها حتمن باید برگردم. گلشیری در یکی دو داستان از چهارمحال هم قصه گفته بود و من چقدر خوشوقت شدم. آخر من چهارمحالی هستم. گلشیری هم اصفهانیست. همسایهایم یک جورهایی. فهمیدم که داستانها در همین اطرافمان هستند، نویسنده فقط باید آنها را ببیند. فهمیدم که نیازی نیست همیشه ایدهای دهنپرکن داشت تا داستان نوشت. گاهی یک اتفاق دم دستی به صد جور نوشتهی خوب راه میدهد. فهمیدم که میتوان با نامه قصه نوشت، میشود یک روانزخم یا نقص بدنی را آنقدر کاوید و در آن عمیق شد که داستانی به نابی «نمازخانهی کوچک من» حاصل شود. من خیلی از این کتاب یاد گرفتهام و از آن در گزارش نیک بسیار نوشتهام. میدانم با بازخانی داستانها، باز هم نکته خاهم آموخت. خوشحالم که نفس میکشم و خانش «نیمهی تاریک ماه» به انجام رسید.
☆داستان کوتاههای همسفرانم در کانال استاد را میخانم. دستمریزاد به همهی همسفران. کارگاه ششم برایم آوردههای بسیار داشت. تقریبن اولین داستان کوتاه جدیم را نوشتم. قبلترش هم چیزکهایی نوشتهبودم، ولی در این داستان همه چیز خیلی جدی شد برایم. شاید هم برکت انرژی جمعی بود که دهبیست روزی پابند نوشتن یک قصه شدم. قصهای که با قهرمانش همپا شدم، سردرگم ماندم، خستهی راه شدم، و ادامه دادم.
☆سپاسگزار بودنم. باید این بودن را سپاسمند باشم. حتا میشود برایش جشن گرفت.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
جمعه ۱۰ مهر
ساعت ۶:۳۰ صبح. کشوقوسِ حسابیای به بدن میدهم. نفس عمیقی میکشم. سلام میکنم به زندگی. فهرست کارهای روزم را مینویسم. دفتر شعر شاملو را ورق میزنم. دیدی به دوروبر میاندازم. گوشهگوشهی اتاق و زیر تخت انبانی از کتاب و کاغذ و دفتر است. مدیونید اگر فکر کنید دختر شلختهای هستم😊 هفتهی شلوغوپلوغی داشتم. کتابها را مرتب میچینم. تلنبار کاغذها را دستهبندی میکنم. کتابهای امانتیِ کتابخانه را جدا میگذارم. نگاهی میاندازم به تاریخ تحویل کتابها که در صفحهی آخر درج شده. جلد دوم داستان کوتاه چخوف فقط تا پسفردا اعتبار دارد. یادداشت میکنم که یادم نرود برای دو هفتهی دیگر تمدیدش کنم. خنزرپنزرهای داخل کمدم را جمعوجور میکنم. جارو میزنم. دوش میگیرم. صبحانه خرما میخورم با کدوحلوایی پخته. آماده میشوم تا به دیدنِ عزیزی بروم. به گفتوگویی صمیمانه مینشینیم. تازه میشوم. به خانهی برادرم میروم. با زنداداشم قرار است بیسکویت درست کنیم. سرِ راه از فروشگاه نزدیک خانهشان کرهی نارگیل میخرم. از هفتهی پیش ۴۵۰ تومان رفته روی قیمتش. انگشتبهدهان میمانم! خدا به خیر کند. به کجا داریم میرویم!
اولین باران پاییزی نمنمک از راه میرسد. پشت پنجره میایستم به تماشای باران. باد هم میوزد. دمی بعد کف خیابان خیسِ خیس میشود. هوا از بوی لطافت آکنده است. بیسکویتها که از فر بیرون میآیند میروم قدمی بزنم زیر باران تا لطافت و طراوت را به جان، ارزانی کنم. نو میشوم.
در ادامهی پرسهزنیهایم در مدرسهی نویسندگی در ایستگاه یادداشتهای روزانه متوقف میشوم. به مطلب جالبِتوجهی بر میخورم: گاهشمارِ روزانه. چگونه با نوشتن زندگی کنیم؟ لینک را باز میکنم. راهوروش گاهشمارنویسی را میآموزم. به ذهن میسپارم که در گزارش نیک بعدی این شیوه را بهکار بگیرم.
در وبینار نویسندهساز استاد یکراست میرود سراغ آزادنویسی. استاد میگوید: در باهمنویسی قدرتی هست که اغلب در تنهانویسی نیست. شیوههای گوناگون را در نوشتن به کار بگیرید. شوقِ کشف داشته باشید. چنانکه فروید میگوید: «کنجکاوم چه خواهم نوشت». ما آزادنویسی میکنیم تا حین نوشتن گوشههای زندگیمان را ببینیم. حین نوشتن با جنبههای دیگری از خودمان آشنا شویم.
دو داستان کوتاه از چخوف میخوانم: «زندگی زیباست» و «رویاها». کلمهبرداری میکنم.
برای تکرارآموزی یک فایل صوتی از وبینار نویسندهساز را میشنوم. گزارش نیک را که مینویسم، دستِ نویسندهسازم کامل میشود.
الهی شکر🍀
اصلا هیچ نمیچسبم به هیچکدام از نوشتهها.
آدم چسبیدن نیستم یا بلد چسبیدن؟
شاید باید بروم گورم را گم کنم از دیارها.
گورم را باید کجا گم کنم که آنجا هم نچسب نمانم؟
نچسب؟
بله، نچسب.
شاید حتی به گور هم نچسبم بعد مردنم.
امروز این افکار در من وول میخورند.
به خودم سخت میگیرم.
گریه میکنم.
دلم برای تنهاییهایم میسوزد.
دلم برای کودکیهایم تنگ میشود.
نقاشی خودم را میکشم امروز.
دخترکی با موهای بنفش.
عروسکم سبزست با موهای طلایی.
چندسال دارم؟
پاهام را دراز کردهام و نشستهام و عروسکم روی پاهام تکان میخورد.
چندسال از آن روزها گذشته است؟
امروز حس تنهایی غالبست.
که هیچکس را ندارم مگر؟
گریه مغلوبم میکند.
دلم میگیرد.
با خدا حرف میزنم. خیال میکنم او هم با من قهرست. دوباره گفتم او قهر نمیکند. اما من ساکت ماندم. آرام نشستم. اجازه دادم خدا هر جور دوست دارد با من باشد.
شبیه آدمهای دیگر. هر جور هستند خب باشند. مگر به آنها سپردهام؟ که مثلا من را دوست بدارند یا ندارند. خوب است که از آدمها توقعی ندارم. نشستم و گفتم بگذار بگذرد. اما نمیدانم چرا بیخود و بیجهت گریستم. شاید دیوانهای چیزی شده باشم.
در همین حالوهوای خودم بودم که مادرشوهرم برای ناهار آمد پیش ما.
چقدر کمرش درد میکند. راهنماییاش کردم کمی دراز بکشد. یکسال نمیشود که عمل قلب داشته است. حالا باید زانوهاش را هم عمل کند. از نگاه کردن به او دلم میسوزد. سنی ندارد. اما از خودش خیلی کار کشیده است.
واقعا با زن چه کردهاند در سرزمین ما.
زن چقدر طفلک است.
زن چقدر گناه دارد.
چه میکنند با زنان این سرزمین؟
این فرهنگ جنس برتر از کجا نشد میکند؟
مادرشوهرم طفلک.
طفلک زنان کشورم.
وبینار را هستم.
حواسم به قیافهی استادست.
نمیفهمم بهترست یا نه.
حالش را میپرسم. فکر میکنم نمیبیند تا جواب دهد. شاید هم نمیخواهد چیزی بگوید و ماجرا را کشدار کند.
اما آدمست دیگر.
یک روز خوب است و یک روز دیگر خراب.
من امروز خرابخرابم.
تنهای تنها.
تنهایی بد نیست.
اما دلت که شکسته باشد چرا. بد است.
فیلم The past از اصغر فرهادی را میبینم. خوبیاش اینست که غمم برای ۲ساعت و ۱۰دقیقهای میرود و من سرگرم ماجراهای فیلم، در دلم کارگردان را تحسین میکنم و در موردش چیزکی در کانالم منتشر.
کتاب درخششهای تیره را دست میگیرم. دوباره از اول میخوانم تا با صحبتهای الهه تطبیق دهم.
حالوحوصلهی خیابانگردی را هم از من گرفتهاند. سر هر چهارراه که میرسم پرچمدستان پرچمهاشان را میرقصانند و کسی هم بلندبلند دلش برای جنگ قنج میرود.
چه توهمات مسخره و چه عقاید پوچی.
احساس گرسنگی میکنم. انگور باغ پدر را به عشق خودش چندحبهای نوش جانم میکنم.
دلم میخواهد تا صبح در کتابها و دورههایم چرخ بزنم و بخوانم و بگردم. اما میدانم چشمهام از گریه خستهاند و توان خواندن ندارند.
https://t.me/manesehchtgrh
پیازوارگی:
دهِ هفت سال پنج:
جمعه:
هر شب چند نسخه گزارش نیک دارم. نسخهی اول که معمولن تکهپاره است، چون در طول روز نوشته شده؛ دومی که سرهمبندی میشود؛ و سومی که معمولاً نسخهی سانسور و کوتاهشده است، همان که در دیدگاهها کپی میشود و شاید راهی به کانال هم پیدا کند. البته نمیدانم این نسخه چندم است.
امروز با آلبوم «عشق آمد» شجریان و اندکی نوشتن، ظهر شد.
بعد از ناهار —که کماکان عدسپلوی شنبهپزِ فریزری بود (یک هفته شد) — فیلم «رقیبانِ آمزیا کینگ» را تا نیمه دیدم. دقیقهی بیستونهم، مککانهی دیالوگ طولانیای از کندوی سالم گفت: زنبورها کیلومترها میروند و برمیگردند، برای هم غذا میآورند و هوای هم را دارند. قبلن دربارهی زنبورها خاندهام که ملکه و کارگرها همه مادهاند. نرها فقط برای جفتگیریاند و بعد از آن، در کندو به رویشان بسته میشود. زنبور کارگر زن است کیلومترها میرود، برمیگردد و شاید برقصد تا آدرسِ گل را به بقیه بدهد. رقص، زبانِ کندو است. ( این را جایی نخاندم) و حتما کندوی سالم یعنی جایی که در آن، رقصِ یک زنبور کارگر، حرف حساب به حساب میآید.
نمیدانم چرا میان این تعریف، مدرسهی نویسندگی را دیدم. جناب کلانتری گفت ما اینجا را نگه داشتهایم تا آدمها بروند و هر موقع دلشان خواست برگردند و بدانند اینجا همیشه هست برای نوشتن و رفاقت کردن.
لاک زدم. بادمجانیِ تیره. رنگی مثل شبِ های تابستان، یا مثل پوستِ بادمجان زیر آفتاب. دستهایم را روی میز میگذارم و میبینمشان. زن بودن. چه دلتنگم برای آن بخشی از خودم که ساعتها پای ستکردن لباس بیدار میماند، رنگها را کنار هم میچید، طراحی میکرد، میدوخت برای تنش. و به این کار نمیگفت اتلافِ وقت.
امروز خواهرم از سفر برگشت. یک هفته، شاید ده روز. نمیدانم؛ در نبودِ او زمان شکلش را از دست داده بود. بغلش کردم. یک بغلِ طولانی. در آغوش او من دوباره دختر شدم، خواهر شدم، بچه شدم. نه توضیحی، نه دلیلی. فقط بغل. آدمهایی که زبان بغل را بلدند، صد هیچ از بقیه جلوترند.
بعد وقت وبینار بود.۲۵ دقیقه از حالِ دلم نوشتم. از دلتنگی. از اینکه خواهرم قصد دارد برای همیشه از این شهر برود. از آن سؤالی که مثل خوره افتاده به جانم: من هم باید بروم؟ آیا میتوانم کار و خانه را رها کنم و بار دیگر این شهر را ترک کنم؟ ترسم را نوشتم؛ همان ترسی که مثل باد از لای کلماتم میگذرد و نمیگذارد جملهام کامل شود. از زنبودن در عین زننبودنم نوشتم. از اینکه من که زنم، خودم هم سهمی دارم در این بیتوجهی. گاهی خودم اولین کسی بودهام که زنانگیام را کنار گذاشته تا راحتتر از درها بگذرم. از این زادگاه و مادرِ آفرینش نوشتم. از نگاهی که زن را تحقیر میکند حتی وقتی میستایدش. آنجا که میگوید «زن یعنی زندگی» و بعد میخاهد زندگی را برایت تعریف کند. این تصاحبِ مداوم، این مهربانیِ مسلح. آدم باید مراقب کسانی باشد که «به نامِ تو» حرف میزنند.
قدری آسترولوژی خاندم و نوشتم از انرژی این روزها: عقرب و اسد. مرگ و آفرینش، پشتبهپشت. عقرب نیش میزند تا پوست بیندازی؛ اسد آتش میآورد تا دوباره بدرخشی. من در همین نقطه ایستادهام که باید کسی در من بمیرد که دیگر نیستم، تا آنی متولد شود که میخاهم باشم. پوستانداختن را یاد گرفتهام ولی هنوز نمیدانم زیر آن پوست، چه کسی نفس میکشد.
«روزها در راه» خاندم. کمی هم «در یتیم». کلمه برداشتم و بعد در تاریکی اول شب نیم ساعتی پیاده رفتم.
در ادامه : دیدن بقیهی فیلم، و شاید نوشتن با کلمات نو.
– خواهرم دوست بانمک و خاصی دارد. چند روز قبل گفت پیشنهادی در رابطه با ماشین لباسشویی دارم که کیفیت شستشو را بالا میبرد؛ در یک کاندوم مایع لباسشویی بریزید و سه سوراخ ریز در آن ایجاد کنید و همراه لباسها توی لگن ماشین بیندازید. مایع به تدریج از آن سوراخها خارج میشود و لباسها خیلی تمیزتر میشوند. گفتم عزیزم مردم برای استفادهی واقعی خودشان هم خجالت میکشند کاندوم بخرند، اینکه میشود آش نخورده و دهان سوخته. باز حداقل آدم کاندوم را به یک زخمی بزند شرمندگی خریدنش را میتواند به جان بخرد، ولی اینکه خجالت بکشی و بعد چنین استفادهای از آن بکنی چه سودی دارد؟ چنین دوستان خوشفکری داریم.
– بابا زنگ زده، میگوید هر بار که رعدوبرق میزند کنتور ما میپرد، تا الان پنج شش بار پریده، چه کار کنیم؟ گفتم خوب کردی زنگ زدی، الان به بخش فوریتهای برق ارجاع میدهم که رسیدگی کنند. پدر جان، مگر من اداره برقم؟ چه رابطهای میان من و کنتور و سیمبرق و فازمتر هست که شما به من منتقل میکنی آن هم وقتی سه نفر آدم بالغ همین الان در خانهی شما هستند؟ (هیچکدام از اینها را نگفتم. گفتم به جز یخچالها همه چیز را از برق جدا کنید حتی سهراهیها، ببینید باز هم تکرار میشود و چیزهایی از این قبیل.) راستش یکی از کاربردهای مهم نوشتن برای من این است که به ناراحتیهایم از طریق نوشتن بخندم؛ وقتی موضوع ناراحتکنندهای را با نوشتن مسخره میکنم حقیقتن برایم التیامبخش میشود، حس میکنم به یک دردی خورده است و اصلن زهرش گرفته میشود. الهی شکر برای نوشتن که التیامبخش جان آدم است.
– در آزادنویسی امروز اصلن متوقف نشدم، با اینکه هم در طیف غم و هم قدردانی برونریزیهای عمیقی داشتم اما اجازه ندادم مرا متوقف کنند. ۱۸۵۷ کلمه تایپ کردم و به قول استاد زلال شدم.
– بعد از سالها امروز رفتم استخر؛ برای من معجون عجیبی از خاطرات تلخ و شیرین است استخر رفتن. گمان نمیکردم جسارتش را پیدا کنم. رفتم و خیلی از فشارهای جسمانی را به آب سپردم اما ناچار شدم در آزادنویسی مفصل به آن بپردازم تا فشارهای ذهنی هم مرتفع شوند. خوب با خودمان درگیریم، هر طرفی را میگیریم یک طرف دیگر در میرود.
– امروز به خودم میگفتم خدا را شکر در زمانهای زندگی میکنیم که یکتاپرستی چیز عجیبی نیست و میشود در موردش حرف زد، چه خوب که دستکم با ماجراهایی مثل بتپرستی درگیر نیستیم و اگر دوست داریم به خدای نادیدنی بیندیشیم و در موردش بگوییم آزادیم. بعد اندیشیدم که بتپرستی هنوز هم رونق دارد و چه بسا بسیار پررنگتر، ما بتهایی داریم که تجسد بیرونی ندارند و همین موضوع خطرناکترشان هم میکند. اگر جسمیت داشتند میشد تبر برداشت و آنها را شکست اما بتهای امروز اغلب انتزاعی هستند یا طوری از نظر پنهانند که هرگز آنها را بت تصور نمیکنیم و خودمان را بههیچوجه بتپرست نمیدانیم، درحالیکه تمام ترسهایمان ریشه در همین بتپرستی دارند.
– زمانی که من در خواب عمیقی بودم شما چتر حمایت و مراقبتت را بر سر من باز کرده بودی و همه چیز را تحت کنترل داشتی، طوریکه هنوز حیرتزدهام از این شیوهی مراقبتگری شما. پس حتمن آن ماجراهای دردناک هم از برنامهی مراقبتی شما بیرون نبودند. اعتماد وظیفهی من است که برای همین انجاموظیفه هم محتاجم به یاری شما.
– الهی شکرت…
1. سالواژهام: استمرار
2. دارم کتاب «عادتهای اتمی» میخونم. فکر نمیکردم که چقد خوبه این کتاب. کلن برگریزون شدم. قبلن از کتاب خوندن اجتناب میکردم اما الان نظرم دگرگون شده . دوست دارم که در کتاب خوندن انسجام لازم را داشته باشم.
3. عملکردن به برخی از ایدههای کتاب مثلن از تایمر ویندوز استفاده کردم که ساعت یازده شب تمام برنامه را ببنده و کامپیوتر را خاموش کند که بتونم زودتر بر بالین خود بیارامم. در ضمن نرمافزار «Microsoft To Do» را نصب کردم تا هر شب ساعت ده به من نوشتن گزارش نیک را یادآوری کند تا هی آخر شب یادم نیاید که حوصله چندانی نداشته باشم.
و در آخر ماچ به کلههاتون.
راستش امروز با سردرد بدی بیدار شدم خدا نصیب گرگ بیابان نکند.
از این رو خیلی به مغز و جوارح فشار وارد نکردم برای خواندن و نوشتن جز هوا کردن یادداشتکی در کانالم.
البته که نتوانستم از پیاده روی و روزواژهام که «قرق» بود، بگذرم.
که در واژه یعنی: بستن، قدغن و ممنوعالورود و امثال کلماتُهم.
جناب اوحدی در دیوان اشعارش اینگونه سروده:
گل در قرق عرق کند از شرم روی تو
صافی به کوچها دود از جستجوی تو
در شانه دید موی تو صافی و زان زمان
برسینه سنگ میزند از شوق موی تو
این هم آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/tarqim1
چه روز نازی بود. اصلا آفتاب در آسمان نبود؛ فقط ابر و ابر. ساعت ۵ بلند شدیم برویم کوه. امروز بچه کوچکه هم بود. برخلاف تصورم عقب نماند حتی جلو هم افتاد. مامان این بار کیک و عسل آورده بود. اصلا بروی کوه و چای نخوری که ترکیب کامل نمیشود. میشود؟
امروز اتاقتکانی فصلی داشتم. هر چیزی که قابلیت انداختن در ماشین داشت را ردیف کردم وسط و به نوبت داخل ماشین انداختم. برای اینکه پتوها تا شب کاملا خشک شوند، باید جریان هوای ساکن را میشکستم؛ به همین خاطر مجبور شدم در این هوای سرد پنکه بزنم تا زود خشک شوند.
امروز The Fifth Estate را دیدم. عجیب بود. همهاش درباره افشا کردن یک سری مدارک بود. چند باری وسطش چرت زدم. خیلی اسم ایران در آن میآمد. اگر به خبرنگاری و این چیزها علاقه دارید، شاید خوشتان بیاید.
در ادامه «یادداشتهای یک دیوانه» را خواندم. بخشهای قبل یک داستان شروع میشد و تمام میشد؛ ولی الان که اواخرش است، در چند بخش پشت سر هم دارد دو شخصیت را توصیف میکند. نمیدانم سر و ته قضیه برایم مشخص نیست در این داستان. ولی چون جزئینگاری نویسنده برایم جالب است دارم ادامهاش میدهم.
نویسندهساز را بودم و نوشتم. بخش صبح و ظهر روزم را با جزئیات تمام مینوشتم. الان که نگاه میکنم، یک بخشی از صبح جا مانده. آن قسمتی که طبق معمول از گروه جا مانده بودم و فکرهای جالبی به ذهنم نمیرسید. خوب شد کسی دور و برم نبود دوست ندارم وقتی اینجوری نسبت به همهچیز ابراز تنفر میکنم، بقیه پیشم باشند. (این هم چیز جدیدی بود که تازه فهمیدم و به آن دقت کردم.)
تند تایپ کردن خیلی مزه میدهد. البته هنوز هم نمیتوانم در ۲۵ دقیقه ۱۰۰۰ کلمه بنویسم. ولی خب، همین سرعتم کیف میدهد.
وسط وبینار گوشیام زنگ خورد و یک خبر خوب به من دادند. امیدوارم جلسه فردا خوب پیش برود و همهچیز قطعی شود.
یک ساعتی زیر باران قدم زدم البته دو بار قطع شد و دوباره بارید. چقدر آهنگهای فانک بهتر شدهاند. پلیلیستهای الان که تازه ریلز شدهاند، با قبل جنگ خیلی فرق دارند. رو مخی هایش کم نیست ولی خب کلی از خفنهایشان را ذخیره کردم.
در حد ۲۰ دقیقه ویدیوی آموزشی دیدم و بعدش دوباره شروع کردم به آزادنویسی، به امید اینکه بتوانم چیزی بنویسم و در کانال منتشر کنم.
https://t.me/MaedehJavadiCHN
روز پرماجرایی بود. صبح به صبحانه و رقص و آماده شدن گذشت. پویش قند و فشار داشتیم.
راه بسیار خلوت و ساکت بود. مجالی شد برای زمزمهی آهنگ و درآوردن صدای یاکریم. خدا شاهد است، خیلی یواش صدای یاکریم درمیآوردم و ریزریز میخندیدم. شما هم خیابان خلوت گیر آوردید صدای یاکریم دربیاورید.
بعد خاستم پیتزا بگیرم که کازامیا بسته بود، حالا کی ضرر میکند؟ (حبیبمود)
نوشتم و نوشتم، کاشکی بیشتر مینوشتم.
نویسندهساز بود و نوشتن و پرسش و پاسخ. خوب است. موضوعاتم تکراریاند و دوستشان ندارم ولی تا ازشان ننویسم نمیتوانم عبور کنم و بروم موضوع بعدی. استاد را در کنار نیسان آبی تصور کردم در حال فروختن هندوانه برای کسب روزی حلال و دمش گرم. زندگی سختی میشد ولی. ولی نمیدانم سختتر از الان؟ احتمالن در زمستان هم کدو حلوایی میفروخت. چه قدر زندگیهای متفاوت را میشود تجربه کرد. مثلن من هم میتوانستم بروم دانشکدهی هنر و کارگردانی بخانم؟ یا روانشناس میشدم. یا الان دومین بچه را، شاید هم سومی، شاید هم چهارمی. زندگیهای گوناگون. همهشان درد دارند.
قبل از اینکه جلسهام با کیمیا آغاز شود باز نوشتم و احساس حماقت و سادهلوحی کردم از رفتارم ولی الان که نگاه میکنم جز پیچیدگی روابط و تجربهها نمیبینم و به رفتارم کلمهی حماقت را نمیچسبانم. میبینم که دلم میشکند و فشرده میشود و آره، میدانم که هنوز خام و کوچکم، ولی نه آنقدر که ندانم میآموزم و میگذرم و میرسم به بنبست بعدی. جملهی قصار خوبی بود.
«هیچوقت در زندگی حسرت چیزی را نخوردهام. بنبست چیزی نیست که تازگی داشته باشد. بنبست از وقتی که شروع به هر کاری میکنی وجود دارد، مهم این است که یک انگیزهی قویتر بتواند تو را از این بنبستی که توش گیر کردهای بکشد بیرون و ببرد توی یک راه دیگر. شاید هم توی یک بنبست دیگر.»
-جعفر مدرس صادقی
با کیمیا تجربهی جدید و نابی داشتم. بعد از آن مصمم شدم کتاب «هیچ بخشی از ما بد نیست» را بخانم. بعد از «تمرین».
نوشتم.
با الهه نصیری و ندا احمدی گفتوگو داشتیم بوسیدنی و لیسیدنی.
و همین. هنوز مانده به خاب. مینویسم و روزنویسی را منتشر میکنم و میخانم و تکههای قرمزی را جمع میکنم از زیر دست و پای مردم و زندگی بباید.
جمعهها سرم شلوغ است و بیشتر ایام مهمان دارم غریبه نیست بچههایم هستند و من از شوق دیدارشان کارهای زیادی انجام میدهم تهیه غذا و آماده کردن شام وقت زیادی میبرد و صبح جمعه هم سریعتر کارهایم را سر و سامان میدهم. اما سالواژهام را از یاد نبردم و همان کارهای معمول اول صبح را انجام دادم یک ترک مثبت هم انجام دادهام قطع تقریبی تمام خوردنیهای شیرین را در واقع سعی میکنم کمتر مواد قندی بخورم اگر طاقت بیاورم و دوباره سراغ این اعتیاد به قند نروم منظورم همان چیزهای شیرین است. یک واژه هم در دفتر واژهای خاص یادداشت کردم که در کتاب آلاحمد خواندم واژهی سمالباقی گله یعنی گرد و خاکی که گله موقع رفتن پشت سر به راه میاندازند. امروز باز هم خاطرهی جنگ صدام را برای دخترم تعریف کردم و ناراحتم کرد و با یک چای بدون قند آن بغض را فرو بردم. با خواهرم حرف زدم و دردهای پنهانم را گفتم و برای داستان کودک هم کمی اندیشیدم و چند شخصیت را دوباره خط زدم چهل دقیقه نوشتم خسته نشدهبودم اما رهایش کردم چون خیلی کار داشتم به امروز نمرهی نه میدهم. کتاب آلاحمد را خواندم بنام نفرین زمین چند فصل دیگر مانده به کانال تلگرام بیایید و خاطره یا روایتی از جنگ ایران و عراق را بخوانید 👇
https://t.me/notetoday1
گزارش نیک ۱۰۲ من/ جمعه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
_دیروز تولد پسر کوچکم سیامک بود. که دیالیز شدنش درد بزرگی است که شبانه روزم را گرفته و جز درمان از راه دور و دعا کردن چیزی در توانم نیست. هیچ مادری روز تولد فرزندش را فراموش نمیکند به دو دلیل : رنج و درد زایمان و شیرینی تولد فرزندش که شیرینترین احساسها موقع دیدن فرزندش و در آغوشش گرفتن است که با هیچ شادی قابل مقایسه نیست و تمام رنج ۹ ماه و درد زایمان را بلافاصله صفر میکند. از دیشب انگار جوان شدهام و در همان حال و هوایم. چه موجود غریبی است انسان و عجیبتر مادر. مادر که میشوی بدبختترین و خوشبختترین موجود جهانی. لذت مادر شدن گرانقدرترین هدیهی الهی است اما رنجی که از بدو تولد در قلب چون بلور و شکنندهات از ترس آسیب دیدن فرزندت تمام لحظات زندگیات را به لحظاتی سراسر اضطراب و تنش مبدل میکند و… اما هر نگاه به او شیرینی تمام جهان را بر قلبت جاری میکند. این حال ناگفتنی است و تلخ و شیرین با هم است که مادرت میکند و متفاوت از همه. تا مادر نشده باشی نخواهی فهمید این رنج سراسر شیرینی را. خداوند نصیبتان بکند. نمیدانم نفرین است یا دعا. اما برای من شیرینیاش بیشتر بوده تا رنجش هر چند بیشترش در فراق بوده.
_امروز تا ۶ صبح خوابیدم و بدون آلارم ساعت ۶ بیدار شدم. سر حال بودم و صفحات صبحگاهی و مرور مطالب وبینار هفدهم راه هنرمندم و ارسال مجدد وویس جلسه هفته پیش«شانزدهم» از ساعت شش و بالاخره بعد از یک هفته دانلود شدن.
_ ارسال بخش دوم وویس کتاب « شمس خاموش» به درخواست فالورهای بله و ارسال مجدد بخش ۱۳ کتاب ۴ میثاق که از دیروز در حال ارسال است و هنوز هم نشده. لعنت بر این نت نانت. گذاشتن صبحانه با شعرم از دفتر شعر سعید عقیقی«از سر بیحواسی» در هر دو کانالم.
ـ دولینگوی عربی و در اول دایموندی ماندنم
_بارش باران از ساعت حدود 13تا 17:30 و کیفوز شدنم در جلسه ویژن بوردسازی و همنوایی خوشش با من در تصویرسازی هایم. احساس میکردم غلیان احساسات شیرین بارانیام حس تصویرسازیام را تشدید میکند.
_نویسندهساز محبوب و ۲۵ دقیقه آزادنویسی داستانکیام و فهمیدن این که استاد جان هم باران را دوست دارد و بسیاری از جاها دارد میبارد و در سیاهکل همچنان شراشر میبارد از ظهر تا الان که شب است و من غرق حال خوشم از صدای بارش بر سقفهای شیروانی اینجا و یاد پدر و مادر باران دوستم و بی ارزشی این زندگی که همه چیز میماند جز انسان پرادعا. و پرسش و پاسخ محبوبم با یادداشتبرداری.
_ شنیدن وویسای کوچینگ مدیران و یادداشت برداری یکساعته
_شنیدن وویسای دوره نجوم تروپیکال با یادداشتبرداری (مبحث مورد علاقهام از جوانی)
_ ثبتنام دوره خود واژه
_ ادامه کتاب هشیاری مالی جولیا کامرون و رمان رازهای سرزمین من رضا براهنی
https://t.me/mahro1402
گزارش نیک ۱۴۳فرح
جمعه واقعن تعطیله.
ولی چرا من اینقدر کار دارم. شاید چون یک سفر در پیش دارم. دارم کمکم دارم آماده میشم. از صبح بدن درد دارم یا مال تغییر فصله یا مال بدنِ روماتیسمزده منه. یا مال طبقه هفتم برجی است که دوساله ساکن شدم. و دور تا دورش بر و بیابونیه و هیچ ساختمانی هم دور و برمون نیست. خلاصه دیشب یواشکی شوفاژ برقی را تا اذان صبح روشن کردم.
دوبار بیدار شدم. نمازم رو خوندم. شوفاژ را روی درجه یک و ملایم گذاشتم و لباس خواب زمستونی پوشیدم. و الحمدالله راحت خوابیدم .
نماز صبح شوفاژ را خاموش کردم. و خدا را شکر کردم.
صبحانه خوردم و بساط آش رشته را دور و برم چیدم تا برای عصر خونه مادرم، بپزم. عصرونه با خانواده ماست. لیلا هم کیک پخته، کیک دو رنگ ساده و شکلاتی. هنوز هم معتقد بیخودی دکترا مهندسی پزشکی گرفته باید میرفت شف میشد.
چند بار ماشین لباسشویی را پر و خالی کردم. جمعه است دیگه.
✔️دیدن فیلم مستند “بندربند” از منیژه حکمت. “بَندَربَند”
✔️آشپزی: ناهار کدوهای دیروز را ورقه ورقه کردم و سرخیدم. با گوشت چرخ شده تف داده تزیین کردم. و یک کته سفید هم تنگش گذاشتم. آش هم آماده شد فقط رشتهاش را عصر میریزم که یک جوش بخوره و تر و تازه میبرم. چون آش اگر رشتهاش را زود بریزی خمیر میشه،
یادش بخیر خونه قبلی که سیوسه سال بودیم اول هرماه آش رشته میپختم. و به درهمسایه میدادم. دیگه آخریا کاسه نداشتم😂از بس که آش با جاش داده بودم😳
یک کاسه بزرگ پیرکس، پر از خاطره از دوستم آزیتا داشتم که خونه همسایه روبرو رفته بود. و بعد از سه ماه که به من رسید با یک دیس حلوا همراه بود. تلفن زد بعد از سه ماه عذرخواهی کرد که کارگر خونه آنرا بالای یخچال بزرگه گذاشته بود و از دید من پنهان شده بود.
ولی حالا کار من که برای کاسه پر از خاطرهام کردم چی بود؟ این بود که در این سهماهه هر بار از در خونه حاج خانم رد میشدم، کاسه را در نظرم میآوردم میگفتم حاج خانم لطفن کاسه منو پس بفرست.
و بعد از سه ماه یک روز روزهدار بودم که از امامزاده صالح برگشتم، و بعدازظهر خوابیدم. خدمتکار حاج خانم زنگ زد و گفت براتون نذری آوردم. آنقدر گیج خواب بودم که سریع سی چهل پله را دوتا یکی کردم. چه حلوایی، یک دیس پلو خوری بزرگ، از آنهایی حلوایی که تو حرم امروز بهم تعارف کردن و به علت روزه مستحبی، نگرفتم. حتی خانمه گفت بذار تو کیفات برای افطارت. گفتم نه مرسی کیفم چرب میشه و بوی حلوا میگیره.
(عجب آشی منو برد توی خاطرات سالهای پیش. “گود اُلْدْ دیز” به قول امریکاییها.)
جمعه تعطیله.
بعد از ناهار هنگام دراز کشیدن چند صفحه از کتاب شب یک شب دو را خواندم .
آش منم الان که ساعت ۴/۵ بعدازظهره،آماده شده، کاش در وبینار نویسنده ساز به همه دوستان سری یک کاسه کاش هوسانه در این عصر جمعه ۱۰ مهرماه که هوا هم بدجوری آش میطلبه، میدادم.
من روزانه نویسی را در آیپد انجام میدم، بغل میزی توی حال گذاشتم و هر چند ساعتی دوسه پارگراف مینویسم و اخرشب فهرستی از کارهامُ در گزارش نیک میذارم.
جمعه تعطیله.
چند مطلب برای کانال تهیه کردم یک خاطره از سال ۱۳۶۲ نوشتم که صد دفعه ویرایش کردم، و چند نکته روانشناسانه ، اگر شد برای هر روز هفته تهیه دیدم، که میذارم.
عصر در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. چون در راه خونه مادرم هستم ،پس نوشتن ۲۵ دقیقه را از دست دادم.
شب از خونه مادرم که آمدم رفتم سراغ سایت که گزارش نیک را بذارم.
کاریکاتور بامزه حلزون نویسندگی را دیدم. دمتون گرم استاد شاهین با این کاریکاتورها. از آن قشنگتر جمله ای بود که استاد در ابتدا گزارش نیک ۱۴۳ نوشته بودند:
« گشودن راز بی شباهت به پوست کندنِ پیاز نیست هر لایهی آن، اشکی تازه میآورد.» ( محمود طباری)
بعد از صبحانه، مامان با خاله و شوهرخاله رفت بازارچه. منم بعد از پرگویی با دخترخاله رفتم حمام و شوخ از تن بشستم.
ساعتی با وسایل درگیر و با چمدون دست به یقه شدم.
کمی سبزی پاک کردم کمک مامان. آلبالوپلوی خوشمزهی خالهپز را نوشجان کردیم.
زبان خواندم و دوباره توی ایوان خوابیدم.
دیلم هنوز گرم است. احسان و پویا تا زنگ میزنند، داد و بیدادشان هنوز از دست گرما بلند است. بنابراین میخواستم از هوای خوش نهایت بهره رو ببرم.
بعد از بیداری، میوه و چای خوردیم. خاله و مادر دوباره مقادیری آلبالوپلو به خوردم دادند و بعد خداحافظی کردم و شوهرخاله رساندم ترمینال. ایستاد تا اتوبوس راه افتاد.
تو اتوبوس نویسندهساز امروز را گوش دادم. و با دوستم چت کردم. احتمالن در ادامه به خواب بگذرد و اگر حالی باشد، مطالعه.
– اینستاگرام را درنوردیدم.
– مامان گفت گلس گوشی را بد زدم و شاید صفحهٔ نمایشش را خراب کرده باشم. البته غیرمستقیم گفت. فقط خدا میداند که چقدر برای نصبش دقت و وسواس به خرج دادم.
– لته نوشیدم. شیرین بود. شیرینیاش دلم را زد. نمیدانم گفته بودم یا نه، جدیدا قهوه را تلخ مینوشم. جدیدا تلخی را ترجیح میدهم. از من بعید بود. بعیدتر از بعید.
– آهنگ گوش کردم. قدیمی، جدید، کلاسیک، پاپ، رپ. هر چیزی که به دستم رسید.
«دستم از دست تو دور / این شروع ماجراست / روز و شب هفته و ماه / قصههای غصههاست»
– ویرایش اسکریپت یوتوب دو سه ساعتی وقتم را گرفت و هنوز مانده. تمام شو دیگر لعنتی.
– خواندنیها: چند صفحه «رها و ناهشیار مینویسم»، چند صفحه «شب هول» و چند صفحه «شکارچی کرم ابریشم».
– دیدنیها: حیاط همسایهٔ روبهرویی و چند قطره باران روی پنجره.
خوردنیها: افسوس پارسال همین موقع.
– انجامدادنیها: ۱۲۰۰ کلمه آزادنویسی
– شرکتکردنیها: وبینار نویسندهساز فقط.
– دوست دارم غر بزنم.
– فیلم ندیدم.
– رخدادک ننوشتم.
– حس میکنم به تنوع معتاد شدهام. دلم میخواهد همه چیز نو شود. اصلا نمیتوانم تکرار را در هیچ چیزی تحمل کنم.
– میخواهم کمی دربارهٔ فشن ژورنالینگ بخوانم.
https://t.me/zahrahabibi9626
ووی حلزونو. با خروار خروار الوار.
توی متن نوشته «پوست کندن» یاد یه خاطره افتادم. چند سال پیش یکی از بچهها خیلی عصبانیم کرده بود بین شوخی و جدی یهو گفتم: «اگر اونجوری کنی پوستتو میکَنَم.» رفته بود با ترس به مامانش گفته بود: «خانم میخواد پوستمو بکنه.»
منم فرداش با خنده و مهربونی بش گفتم: «آخه شما مثل نارنگی خوشمزهای. میخواستم مثل نارنگی که پوستشو میکَنیم میخوریمش، شمام بخورم. هام، هام.» بچه غش کرد از خنده. از همون روز فهمیدم بچه هر کلمه و جملهای رو جدی میگیره و واقعی. کلمهها مهمتر شدن واسم.
اگر بچهها نبودن بعیده دنیا رو تاب میاوردم تا حالا.
حالم بهتره امروز. فقط انرژیم پایینه هنوز خیلی.
امروز شکسته مینویسم میخوام.
به سختی و با یه وقفه تونستم ۱۰۰۰ کلمه تایپ کنم بعداز چند روز نتونستن.
بازم با کاردستی سرگرم بودم. از جذابترین کارهای دنیاس واسم. قد نوشتن و نقاشی. الانم اگه جونی داشتم باز میرفتم پای یه کاردستی جدید اما حیف…
دو سه تا آرزوی بزرگ دارم که یکیش خیلی ربط داره به ساخت کاردستی.
دلتنگ چند نفرم اما فقط باید دلتنگ موند گاهی. اینجوری بهتره.
شب بخیر.
تکراری که تکرار نیست
ــ آزادنویسی. روزنویسی. کانالگردی. پادکست. کتاب. نویسندهساز. با وجودی که هر روز همینها را تکرار میکنم باز هیچ دیروزم شبیه امروزم نیست.
#گزارش_نیک
https://t.me/Mohammadfaty2
گزارشنیک”1405/6/10″ مهر. روز جمعه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور را خاندم.
زمانی موسیقی گوش کردم.
شعری در کانالم هوا کردم.
زمانی را با آجی گفتگو کردم.
صبح بعد از خوردن صبحانه دوباره خابیدم.
https://t.me/speechoff
صبح زود بیدار شدم. به حیاط رفتم. هوا کاملن سرد و ابری بود. فکر کردم امروز روز سردی باشد. اما این طور نبود. صبحانه خوردم و آماده شدم. ساعت 7 صبح روبهروی مترو هفتتیر بودم. ایستگاه جوانمرد قصاب پیاده شدم. دیگه ساعت نزدیکای 8 شده بود. اعضای تور و تورلیدر را شناختم. اولین بار بود، با سفرنویس گشت میرفتم. دوستم، مینو جان، ده دقیقه بعد رسید. مینوجان، دوستش نازی و همکارش را به من معرفی کرد. دو تا از همسفران تورهای قبلی را هم شناختم.
برنامهی امروز، به مناسب دهم مهرماه و مهرگان بود. سوار اتوبوس شدیم. به تپه میل رسیدیم. بالای تپه یک بنای تاریخی بود. گچبریهایش داستانهای غمانگیزی داشتند. بعد از تپه میل، برای برداشت محصول ذرت، به یکی از مزارع رفتیم. بعد هم اومدیم تا نزدیکیهای خیابان کریمخان زند، یک خانه دهش شدهی زرتشتی برای تازه ازدواجکردههای زرتشتی و شنیدن توضیحاتشان.
با دوستم مینو و نازی و همکارش، تا میدان ولیعصر پیادهروی کردیم و سوار مترو شدیم. موقعی که سوار مترو شدیم شمارهی نازی را گرفتم که عکسهایی که ازم گرفته را برام بفرسته. رسیدم خونه، وقتی اومدم شمارهاش را ذخیره کنم. دیدم اسم و فامیلش را کامل برایم نشان میهد. چقدر اسم و فامیلش برام آشنا بود. چند دقیقهای فکر کردم. یادم اومد. نازی، دوست دوستم یلداست. من با یلد از اول راهنمایی دوستم و از بس همه چی را برام میگفت، راجع به نازی هم گفته بود. و من تا به حال نازی را ندیده بودم. بهش پیغام دادم که یلدا را میشناسی. و خیلی تعجب کرد که از روی حرفهای یلدا شناختمش. و گفت بیش از ده سال است که با یلدا قهر است و باهاش تماسی نداشته. خلاصه کلی تعجب کرده بود. و تازه درد و دلش تازه شد که چه اتفاقاتی بینشان افتاده بوده. و تازه پیغام گذاشت اگر با یلدا صحبت کردی بگو فلان و بیسار. و اگر هم نمیخاهی میتونی با من دوستی نکنی. گفتم تازه نه تنها دوستم هستی. شاید بتونم آشتیتون هم بدم.
کلاس واژه را ثبتنام کردم. در وبینار هم همراه دوستان، نوشتم. بعد از شام اومدم که عکسهای امروز را در اینستاگرام بگذارم. و منتظر عکسهای دستهجمعی بودم. که از طرف آشنایی، پیغام ویروسی عکس قدیمی را دریافت کردم. من هم بیتوجه روی فایل برای نصب زدم. همزمان هم داشتم به خاهرم میگفتم این موضوع را. خاهرم سریع تشخیص داد که ویروس است. و پاکش کردم. از ترسم همهی برنامههای بانکی را هم پاک کردم. و موبایلم را خاموش کردم. این هم شانس من. حالا واقعن نمیدونم ویروسی شده یا نه؟ تا الان که برای کسی از طرف من پیغامی نرفته است. ولی اگر پیغامی اومد جدی نگیرید.
گزارش نیک آدینه ۱۰ مهر پاییز ۰۵
✓🟥گزارش نیک، یک وبینار و یک سؤال که با من ماند
امروز عصر خانه آرامتر از همیشه بود. چراغ اتاق روشن بود و نورش روی میز و صفحه لپتاپ افتاده بود. پشت میز نشسته بودم و روبهرویم صفحه وبینار «نویسندهساز» باز بود. صدای استاد از لپتاپ میآمد و آنطرف صفحه، آدمهایی از شهرهای مختلف احتمالاً در اتاقهای خودشان نشسته بودند، هرکدام با حال و هوای زندگی خودشان.
جلسه را با ۲۵ دقیقه آزادنویسی شروع کردیم.
بیستوپنج دقیقه فرصت داشتیم که بدون وسواس، بدون ویرایش و بدون اینکه مدام دنبال جمله خوب بگردیم، فقط بنویسیم. انگار درِ ذهن را باز کنیم و اجازه بدهیم هرچه آن پشت مانده، روی کاغذ بریزد.
من هم شروع کردم به نوشتن.
در آن چند دقیقه، صدای تایپ با سکوت خانه قاطی شده بود. گاهی دستم تندتر میرفت و گاهی چند ثانیه روی صفحه میماندم و دنبال ادامه جمله میگشتم. آن آزادی عجیبِ نوشتن بدون داوری، آدم را کمکم از خودش دور میکند و بعد دوباره به خودش برمیگرداند.
بیستوپنج دقیقه که تمام شد، فضای جلسه تغییر کرد. از نوشتن فاصله گرفتیم و وارد بخش گفتوگو و پرسش و پاسخ شدیم.
همینجا بود که یکی از بحثها برای من جدیتر شد.
استاد درباره خطای شناختی مسیر رفته و هزینهای که برای آن دادهایم صحبت کرد.
اینکه گاهی آدم فقط به خاطر هزینهای که در گذشته برای یک مسیر داده، خودش را مجبور میکند همچنان در همان مسیر بماند.
وقت گذاشتهایم. پول دادهایم. تلاش کردهایم. انرژی گذاشتهایم. شاید سالهایی از عمرمان را صرفش کردهایم.
بعد، وقتی به جایی میرسیم که دیگر مطمئن نیستیم ادامه دادن آن مسیر انتخاب درستی است، گذشته دستمان را میگیرد و میگوید:
«اما این همه هزینهای که کردی چه میشود؟»
همین سؤال برای من عجیب آشنا بود.
چند لحظه از فضای وبینار فاصله گرفتم و به اتاق نگاه کردم. صفحه لپتاپ روشن بود، صدای استاد در فضا میپیچید و کنار دستم فنجان چای آرامآرام سرد میشد.
فکر کردم چقدر در زندگی، گاهی به جای اینکه از خودمان بپرسیم «از اینجا به بعد چه میخواهم؟»، مشغول حساب کردن هزینههای گذشتهایم.
انگار اگر مسیرمان را عوض کنیم، باید اعتراف کنیم تمام آن سالها اشتباه بوده است.
اما نکته استاد برایم روشن بود:
هزینهای که در گذشته دادهایم، نباید تصمیم امروزمان را گروگان بگیرد.
ممکن است مسیری زمانی انتخاب درستی بوده باشد و امروز دیگر نباشد.
ممکن است سالهایی که در آن مسیر گذاشتهایم ارزشمند بوده باشند، حتی اگر تصمیم بگیریم ادامه ندهیم.
وبینار که تمام شد، صفحه لپتاپ هنوز روشن بود و اتاق دوباره به سکوت خودش برگشته بود. چند لحظه همانطور نشستم و به بیستوپنج دقیقه نوشتههایم و حرفهای بخش پرسش و پاسخ فکر کردم.
شاید بهترین سؤال امشب همین بود:
اگر امروز، بدون در نظر گرفتن هزینههایی که در گذشته دادهام، دوباره قرار بود انتخاب کنم، چه مسیری را انتخاب میکردم؟
جوابش را هنوز نمیدانم.
اما بعضی سؤالها قرار نیست همان شب جواب داده شوند.
بعضی سؤالها فقط میآیند، گوشهای از ذهن مینشینند و آرام شروع میکنند به جابهجا کردن وسایل اتاقهای قدیمی ذهن.
امشب «نویسندهساز» برای من از همین جنس بود.
غروب جمعه و فیلم « رنگ انار » سرگئی پاراجانف🎬
غروب جمعه بود. خانه در آن ساعت خاصی از روز قرار داشت که روشنایی بیرون آرامآرام عقب مینشست و شیشهی تلویزیون صداینچی، پیش از آنکه فیلم شروع شود، مثل یک پنجرهی سیاه و عمیق روبهرویم ایستاده بود.
رنگ انار را گذاشتم و نشستم.
از همان قابهای نخست، احساس کردم قرار نیست فیلم را به معنای معمول کلمه تماشا کنم. قرار نیست کسی در گوشم قصهای تعریف کند ( برعکس سینمای قصهگوی پازولینی ) و من منتظر بمانم ببینم بعد چه میشود؟ پاراجانف انگار قصه را از دوش سینما برداشته و به جای آن، تصویر را نشانده است.
هر قاب، صحنهای بود از یک تئاتر عجیب و خاموش.
آدمها در قاب میایستادند، مینشستند، نگاه میکردند و گاهی چنان آرام حرکت میکردند که انگار زمان هم در آن اتاقها و حیاطها و کلیساها، آهستهتر از جهان ما میگذشت. پارچهها، کتابها، سازها، شمشیرها، انارها و لباسها دیگر فقط اشیا نبودند. هر کدام انگار خاطرهای قدیمی را در خود پنهان کرده بودند.
گاهی فکر میکردم پردهی تئاتری روبهرویم باز شده و بازیگران وارد شدهاند، اما دوربین به جای آنکه صحنه را ثبت کند، خودش تبدیل به یکی از بازیگران شده است.
فیلم قصهی چندانی برای تعریف کردن نداشت. یا شاید قصه آنقدر در تصویر حل شده بود که دیگر نمیشد آن را از رنگ و سکوت و موسیقی جدا کرد.
به جای اینکه مدام بپرسم «بعد چه اتفاقی میافتد؟»، کمکم پرسش دیگری در ذهنم شکل گرفت:
این تصویر چه چیزی را در من بیدار میکند؟
و این همان جایی بود که رنگ انار برایم از سینما فاصله گرفت و به شعر نزدیک شد.
مثل وقتی در یک شعر، یک واژه ناگهان خاطرهای را از سالهای دور بیرون میکشد، در این فیلم هم یک رنگ، یک دست، یک تکه پارچه یا یک انار میتوانست مرا چند لحظه از اتاق خودم بیرون ببرد و به جایی نامعلوم در حافظه بفرستد.
قرمز انارها در آن صفحهی عظیم تلویزیون، دیگر فقط قرمز نبود. رنگی بود غلیظ و زنده، چیزی میان خون، عشق، زندگی و خاطره.
و من در غروب جمعه، در اتاق خودم نشسته بودم و به فیلمی نگاه میکردم که انگار از جهانی بسیار دور آمده بود تا چند ساعت، وسایل و رنگها و آدمهایش را در خانهی من بگذارد.
شاید برای همین است که رنگ انار بیشتر از آنکه فیلمی برای «فهمیدن» باشد، فیلمی برای ماندن است.
قصهاش ممکن است بعد از تمام شدن فیلم از ذهن کنار برود، اما چند قابش جایی در حافظه میمانند. مثل تصویرهایی که سالها پیش دیدهایم و نمیدانیم کجا، اما هنوز مطمئنیم زمانی در برابر چشمانمان بودهاند.
امشب فهمیدم پاراجانف سینما را از بند قصه آزاد کرده بود تا تصویر بتواند نفس بکشد.
و آن غروب جمعه، روی صفحهی صداینچی تلویزیون، من بیشتر از آنکه یک فیلم ببینم، درون یک شعر تصویری قدم زدم.
شعری که انار داشت، سکوت داشت، بدن داشت، رنگ داشت و خاطره.
و وقتی فیلم تمام شد، چیزی شبیه پایان یک داستان در من نبود.
فقط چند تصویر مانده بود.
چند رنگ.
و طعم دورِ اناری که انگار هنوز در دهان حافظهام بود.
نام انگلیسی فیلم :
The colour of pomegranate
#گزارش_نیک #سینما #رنگ_انار #پاراجانف #رویانگاری🎬
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
📝 #گزارش_نیک ۱۴۳
امروز مهمان داشتیم مادر از صبح مرغ شکم پر روی کاز گذاشت من دیر از خواب بلند شدم خانم زندی و هانیه رسیده بودن و توی درست کردن ناهار هم کمک کردن یکم با هانیه حرف زدم. داداشمم طبق معمول سرش تو درس و کتاب بود بهد ناهار ظرف ها رو شستیم و همگی چرتی خوابیدیم عصر هم با اسنپ برگشتن دو پست جدید بعد یه سال تو پیچ تدوین سریال های آسیاییم گذاشتم و ادامه نقاشی اردک رو تکمیل و تموم کردم تا صفحه ۲٠٠ جای خالی سلوچ هم مطالعه صوتی همزمان با پی دی اف الکترونیکی کردم و آخر شب متون فقه بخش وکالت رو چند صفحه ای خوندم و تست آموزشی زدم و برای داداش قصه قبل از خواب تعریف کردم.
دهم مهر۱۴٠۵مریم باقری
چنل تلگرام @Maryamwriter_2
دیشب را میخواستم نخوابم که ساعات شب را هم داشته باشم، ولی کافئین مصرف نکردم و نشد. امروز را هم با تلگرام شروع کردم متاسفانه، طوری که حس بهرهوری القا کند! مثل سازماندهی کانالها به نسبت اهمیت.
بعد از ادای بدنسازی روزانه، با یادآوری استاد تمثیلشناسیِ مسلط به جغرافیا، موفق شدم سر حوصله سری به نقشههای ارث پدریام بزنم، و فهمیدم که ایوای! حداقل ده مورد سوءتفاهم جغرافیایی داشتهام!
تسلط نسبی به مناطق تهران را همان سر کلاس هدفگذاری کرده بودم، امروز اما اضافه شد: استانهای ایران و جغرافیای تقریبیشان، کشورهای جهان و شهرهای مهمشان.
مطالعهی نقشه این ایده را به ذهنم رساند که میتوانم در ساعات خلوت حضورم در تهران، حضور در مکانهای متنوعی را تجربه کنم. کانالی شخصی خواهم زد تحت عنوان پروژههایی که برای نیمهی دوم سال مدنظر دارم.(فعلا ۴ کانال شخصی دارم!)
برای ددلاین سهشنبه، چارچوب کلی داستان کوتاهم را سعی کردم تمام کنم، در وبینار نویسندهساز.
برای کلاس فردا هم باید فیلم آینه را ببینم.
میماند 100-150 صفحه از محاکمه. به گمانم امشب دیگر واقعاً کافئین لازمم. اگر نپیچانمش!
امروز هم رخت سیاه به تن کردم.
امروز هم همان لباس دیروز و پسپریروز را پوشیدم، نه چون خیلی شبیه انتلکت هایی نظیر زاکربرگ و جابز هستم، بلکه چون خیلی وقته به لباس فروشی ای سر نزدم. میدانم، میدانم که غمگین نیستم، این غم چیزی در خود دارد. شخصیتی درون من هست که میکشاند من را به سمت تیرگی و حداقل میدانم که این همزاد بی قواره من آن همزاد اصلی و متعالی من نیست.
او صرفا یک نسخه باطل شده سیاهبخت است که سایه وار دنبالم میکند.
یک روزی از روزها در زیر این آسمانِ آبی و سپید، لباسی دیگر پوشیدم، رنگش سیاه نبود و رنگ جالبی داشت اما جالب است که بر روی آسفالت را که نگاه میکردم و انعکاس نور خورشید بر روی زمین را که میدیدم، دوباره چشمهایم سیاهی را نشانه میگرفت.
راست میگوید: (حرف را بچسب، گویندهاش هرکی که میخواهد باشد بگذار باشد!!)
” اگر همه چیز را داشته باشیم که همه میتونستیم به بهترین خودمون تبدیل بشیم. مهم اینه با این نداشته ها چیکار میخوای بکنی.”
ای نامرد همهفنحریفِ حقه باز! چقدر دیگر حرفهایت را باید بپذیرم؟ چرا شکست نمیخوری؟ چرا همیشه چیزی در آستینت داری برای رو کردن؟ حتی وقتی به تو بگویم دیگر نیازی نمیبینم تا با تو صحبت کنم! چرا از هم نمیپاشی؟ چرا مثل من دنیا روی سرت آوار نمیشود؟
نوشته هایم بوی همان دوران دبیرستان را میدهد. همچنان در ارزوی تبدیل کردن سایه ها به آن همزاد والا هستم. همچنان شکست میخورم. این سه روزی که شروع به نوشتن کردهام باعث شده تا کمتر درد و زخمش را به یاد بیاورم. صرفا از این میترسم که نوشتن هم به نوعی شکست دیگری باشد در کارنامه سیاه من.
امروز هم رخت سیاه به تن کردم. نه چون عاشق پیشه شدهام یا مشکی را رنگ عشق مینامم. امروز هم مشکی میپوشم چون فرقی نمیکند که در دل سیاهی شب و با نور مانیتوری که خیلی برای چشم ها و طبیعت انسان مفید نیست چه رنگی به تن کنم.
رنگ، رنگ و وارنگ.
دوست دارم سال دیگه همین موقع هم دوباره – فارغ از روزهای آتی که سیاه باشد یا سفید – سیاه به تن کنم. نه برای شیک پوشیاش، نه برای جذاب به نظر رسیدن یا چیز دیگری. سیاه به تن میکنم تا همزمان در کِیف و کوک درونی خودم عزاداری کنم برای فردی که امروز این نامه را نوشته است.
نمیدانم، مطمئن نیستم که چقدر سودای استمرار را میتوانم زنده نگه دارم مثل یک جرقه آتش در دل چوبهای جنگلی؟
کسی چه میداند، هان؟ به هر حال امیدوارم در نبرد پیش رو ادای عزاداری قهار را برای این همزاد خیرهسر و بیخیال بازی کنم. برنده به راستی کیست؟ هردو؟ یکی از ما؟ یا هیچکدام؟
یعنی جواب را زمان میداند؟ شاید هم نه. شاید کسی نمیداند جز آنها که در نبرد زخمی شدند.
*(پیشاپیش از ننوشتن گزارش نیک فردا عذرخواهم.
فردا در بالای برجک های بتنی به دنبال این هستم که چطور باید این همزاد را شکست دهم حتی اگر دوباره شکست بخورم!)
۱ پختم و شستم و سابیدم و به رمانم فکر کردم.
۲ نزدیک ظهریکی از وبیناراای روزهای گذشته را گذاشتم تا موقع آشپزی گوش کنم اما هیچی نفهمیدم.بچه ها شلوع می کردن.موزیک گذاشتم.
۳ بچه ها را بردم حمام.
۴ خودم دوش گرفتم و کمی ارامش گرفتم.
۵ تحلیل سیاسی گوش دادم و خوابیدم پسرم یهو بیدارم کرد زدمش و بعد مثل چی پشیمون شدم.
۶در وبینار عصر شرکت کردم و چند دقیقه ای ازاد نویسی کردم.
۷با پسرم مشقهایش رو کار کردم و به غذا سر زدم
۸ همسرم بچه ها را برد پارک دارم قهوه می خورم و فیلم سینمایی از تلوزیون میبینم و گزارش نیک می نویسم.
۹ برای اینده کشورم نگران شدم و لحطاتی همه چیز برایم مفهومش رو از دست داد.
۱۰ یاد یه خاطره افتادم و گریه شدم وقتی پسرم سه ساله بود اونو توی خیابون گم کردم شروع کردم جیغ زدن و با رفتاری جنون اسا دنبالش گشتم بالاخره بعداز بیست دقیقه یک پسر مدرسه ای نوجون پیداش کرد و اوردم بهم تحویل داد ازش تشکر کردم و دعا کردم و گریه کردم و رفت..اما یه اقایی میانسالی از کنارم رد شد گفت خانم مواظب بچه ات باش با اعصاب مردم بازی نکن! حرفش یادم نمیره.
گزارش نیک ۴۰
خوشحالم که به ۴۰ «گزارش نیک» بیوقفه رسیدم. ممنون از «استاد».
اما امروز را با آزادنویسی آغازیدم.
ورزش کردم ولی زیر چسهبارانی که میآمد، نتوانستم مقابل سیگار نکشیدن مقاومت کنم.
سیگار زیر باران از نعمتهای الهیست.
با «یوسا» حرف زدم.
دربارهی «ناباکوف» و آثارش خواندم. جملهی زیبایی هم ازش پیدا کردم که دوست دارم در کانالم قرار دهم.
همچنان دلتنگم. همچنان چارهای نیست جز نوشتن از دلتنگی. چرا نمیآید؟
هر دو خودخواهیم و نتیجه همین است که شده.
شعر خواندم. مختصری مشق شعر کردم. چیز خوبی نشد.
با برادرم سر کتابهایی که خواندیم به هم پز دادیم.
آزادنویسیدم. میشود اینطور نوشت؟
روزنویسیدم. این هم میشود اینطور نوشت؟
کمی با دوستانم چرت گفتیم و خندیدیم.
«گزارش نیک» را نوشتم که دوباره بروم سراغ «یوسا».
نمیدانم شب سریال میبینم یا میخوابم.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۸ از ۱۰