گزارش نیک ۱۳۸: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«وقتی عصبانی هستی تا چهار بشمار اما وقتی خیلی عصبانی هستی فقط فحش بده.»
-مارک تواین

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

  1. …
  2. …
  3. …

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

ژورنال نویسی و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

21 مهر 1404

21 مهر 1404

5 اردیبهشت 1396

5 اردیبهشت 1396

27 فروردین 1398

27 فروردین 1398

7 مرداد 1403

7 مرداد 1403

11 شهریور 1404

11 شهریور 1404

146 پاسخ

  1. مستمرن طاقباز، دراز به دراز خوابیده‌ام و روزم را گزارش می‌دهم.
    دیشب خوب نخوابیدم.
    خیلی وقت است شب‌ها بد می‌خوابم.
    بی‌خیال، اینجا مطب متخصص خواب نیست.
    صبح، بعد بیداری ننوشتم.
    تندی رفتم آشپزخانه.
    امور را نظم دادم، که بروم پیلاتس.
    آیدا امروز مانده خانه.
    دخترم برای انجامِ سفارشِ من و دوستانم، نشسته و مشغول است.
    فعالیت عمده‌ی من، سر و سامان دادن به استوری‌هایم بود.
    برای اعلام آغاز به کارمان در انتشارِ ماهنامه‌مان.
    ماهنامه‌ی چهارگوشه.
    پیاده‌روی نکردم.
    آشپزخانه مالی را کاش می‌شد نکنی.
    همان‌طور که گاهی پیاده‌روی نمی‌کنی.😁
    آیدا،با سلیقه‌ی منو دوستانم، مشغول طراحی و دیزاین ماهنامه ماست.
    عاشق ماهنامه شدم.
    همان‌طور که عاشقِ صفحه‌ی اینستاگرامم و کانال تلگرام و سایتم هستم.
    امان از عشق به مال دنیا.
    اینجا هم شکر خدا همچنان آباد است.👇🏻
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  2. گزارش ۱۳۹
    نوشتن
    ساعت یک و سی‌وپنج دقیقه‌ی عصر ششم مهرماه ۱۴۰۵ است. از کار خانه و زندگی آسوده شده‌ام. کتابم را در دست گرفتم، اما گرمای سر ظهر کلافه‌ام کرد. نتوانستم تمرکز کنم و کتاب بخانم.

    بلند شدم، رفتم لای پنجره و درِ بالکن را باز کردم تا هوای خنک کمی از گرمای دم‌کرده‌ی خانه را کم کند و تاب نشستن را در وجودم بدمد. اما فایده‌ای نداشت. پا شدم و بادبزن دستی‌ام را، مانند همیشه، آوردم و خودم را باد زدم. هوای دوروبر صورتم کمی خنک شد، اما باز هم کلافگی حاصل از گرما تن و جانم را به تنگ می‌آورد.

    دوباره بلند شدم، کولر را روشن کردم و نشستم به خواندن کتاب «سه قطره خون» از صادق هدایت. داستان «سه قطره خون» پانزده صفحه بود و خیلی زود تمام شد.

    گوشی را برداشتم تا نتِ نوشتن را باز کنم. با خودم گفتم: «گوشی گول‌زنک چیره‌دستی است؛ من را، مانند همیشه، در خودش غرق خواهد کرد. پس بهتر است وارد هیچ‌کدام از اپ‌هایم نشوم و یک‌راست سراغ نوشتن در نت بروم.»

    موفق شدم.

    تمام پیام‌های تلگرام، واتساپ و اینستاگرام، با رنگ قرمز و درج پیام‌های تازه، به من چشمک می‌زدند؛ اما من زیر بار ناز و کرشمه‌ی پیام‌های تازه نرفتم و پی کار هدفمندِ نوشتن رفتم.

    آری، به خودم شادباش می‌گویم که در برابر وسوسه‌های پُرآب‌ورنگ دنیای مجازی اسیر نشدم و به جای پرسه‌زدن در آن، نشستم و مشغول نوشتن شدم.

    بخشی از گزارش نیک ۱۳۹ را نوشتم. گرسنگی امانم برید. پا شدم و غذایی را که از قبل آماده کرده بودم و روی گاز مانده بود، در مایکروفر گذاشتم تا گرم شود. میز ناهار را زیبا و پُر و پیمانه برای خودم چیدم.

    تلفن، خروس بی‌محل، زنگ خورد. خاهرم بود. دوست داشتم حالا که وقت کرده و زنگ زده، پاسخش را بدهم. گوشی را برداشتم و هم‌زمان که ناهار می‌خوردم، با ویدئو کال با خواهرم صحبت می‌کردم.

    امروز تمام  آزاد‌نویسی‌ام در باره‌ی  ویدئو کال  با خاهرم  بود. تماس خواهرم از جنس احوالپرسی معمولی نبود؛ پر از پرسش‌های هدفمند بود. من هم با آرامش و صداقت خاهرانه، به تک‌تک پرسش‌هایش پاسخ دادم.

    اما پرسش آخرش کمی چالش‌برانگیز بود. هرچه تاب آوردم و برایش توضیح دادم، قانع نشد. آن‌طور که دوست داشتم، تماس به پایان نرسید. با این حال، باز هم خوشحالم که صدای گرم و دلنشین خاهرانه‌اش را در روزم داشتم.

    بعد به وبینار نویسنده‌ساز وارد شدم. استاد شاهین کلانتری، مانند همیشه، پرانرژی و با ایده‌های نو وبینار را آغاز کرد. بیست‌وپنج دقیقه‌ی نخست با هم‌نویسی آنلاین گذشت. مانند همیشه، سی‌وپنج دقیقه‌ی واپسین را هم استاد پیش برد.

    از وبینار بیرون آمدم. پا شدم و لباس‌های شسته‌شده را از لباس‌شویی بیرون آوردم و روی رخت‌آویز انداختم. یک چای عصرانه‌ی تازه برای خودم دم کردم. عصرانه‌ام چای و بیسکویت بود.

    سپس سراغ درست کردن قفل گردنی‌ام رفتم. قفلش را با دم‌باریک درست کردم و آن را به گردنم آویختم. دستبند فیروزه‌ای‌ام را از کشوی پاتختی درآوردم و با لذت به دستم بستم.

    یکی از دل‌خوشی‌های کوچک من پوشیدن و عوض کردن زیورآلات است. همین چیزهای کوچک، گاهی حال آدم را خوب می‌کنند؛ چیزهایی ساده که شاید برای دیگری چندان اهمیتی نداشته باشند، اما برای من بخشی از لذت‌های روزمره‌اند.

    بعد رفتم پد لاک‌پاک‌کن را آوردم و تمام لاک‌های روی ناخن‌هایم را پاک کردم. ناخن‌هایم را سوهان کشیدم و حس خوبی نسبت به دست‌هایم پیدا کردم.

    سپس بخشی از کارهای خانه، از جمله دستمال کشیدن پنجره‌ها و گردگیری را انجام دادم. هر روز بخشی از کارهای تمیزکاری خانه را انجام می‌دهم. این‌طور خانه کم‌کم تمیزتر، مرتب‌تر و تازه‌تر می‌شود و همین تازگیِ خانه، حال روحی مرا هم بهتر می‌کند.

    خانه‌ی تمیزتر، حس بهتری به من می‌دهد.

    امروز به پیاده‌روی نرفتم. همه‌اش درگیر خانه بودم. حالا می‌خواهم بروم پیاده‌روی، اما هوا تاریک شده و دیگر حس بیرون رفتن ندارم. به خودم گفتم: «فردا می‌روم.»شاید همیشه قرار نیست همه‌ی کارهایی را که برای خودمان در نظر گرفته‌ایم، در یک روز انجام بدهیم. امروز سهم من از روز، خانه بود، نوشتن بود، کتاب بود، وبینار بود، صدای خواهرم بود و رسیدگی به خودم.

    و حالا دوباره آمده‌ام به دنیای نوشتن تا بخشی از این روز را در «گزارش نیک» ثبت کنم.

    شاید ارزش همین نوشته‌ها در همین باشد؛ اینکه روزهایی که در ظاهر معمولی‌اند، در کلمات من باقی بمانند.

    #گزارش نیک

    @ehteramkarami

    1. احترام جان
      اینو در صفحه‌ی گزارش ۱۳۹ ثبت کنید.
      این صفحه مال دیروزه.

  3. گزارش نیک .
    ایام : ششمین روز مهر ماه , سنه هزار و چهار و پنج .
    قبل از نوشتن گزارش نیک امروز مال اقای شاهین کلانتری را مطالعه کردم .
    راستش را بخواهید یکی از انگیزه های نوشتن گزارش نیک برایم همینه که خود استاد والاکلام نبشته که ببینم از هین روز مرگی چه بر سرمان می آید هر روزمان همینطور قرار است مث روز قبل و قبل تر بگذرد و اینطور گذران زندگی کنیم بعد هم به فاک فنا برویم و دیگر هیچ . آخر ما را بهر کاری ساخته اند . یعنی اینکه از این سر زندگی وارد و از ان سر ان خارج شویم این بود , پس نتیجه این زیستن چه میشود ؟
    وقتی نبشتم اقای کلانتری را به صاحب سبکی در نوشتن میدانم یکی از مصداق هایش همینه که به حتی چند صد نفری مثل من درست فکر کردن که مهمتر از درشت نوشتن است و درست نوشتن هم به جای خود است می اموزد خودش جای بسی نیک بختی است .
    اینکه حرف هر آدم احمقی را نپذریم البته بشنویم و نپذریم جای سعادت است که لا اقل احمق نباشیم .
    خاطره ای برایتان میگویم شاید گفتنش خالی از لطف نباشد . زمانی محل کارم نزدیک شهر ساوه بود . این مسیر طولانی را باید طی میکردم هر روز و بهترین چیزی که برایم دلنشین بود و هست خواندن در مسیر جاده است .
    ان موقع مدتی بود کمی در مطبوعات را شل کرده بودند چند روزنامه نثل , جامعه طوس و امثال هوم صبح ها انتشار می یافت . عصر ها هم اطلاعات و کیهان از روزنامه های عصر گاهی بود .
    صبح ها موقع رفتن روز نامه جامعه و طوس و دیگر نشریات را به قدر کفایت میخریدم و در راه میخواندم و موقع مراجعت به منزل روزنامه های عصر گاهی را .
    بیش از همه مطلب ستون نویسان را میپسندیدم که هم نوشتن را میشد اموخت دوهم از لا به لای اخبار شاید چیزی دستگیر ادمی میشد .
    از یک سو ستون نویسی که دو آتشه بود ماشالله شمس الواعضین یا اکبر گنجی و امثال هوم و از طرفی در روزنامه های عصر که جواب انها را میدادند صفار هرندی و حسین شریعتمداری کیهان بودند .همه را دقیق و نیک با دقت میخواندم , سپس وقتی به نزدیک خانه میرسیدم
    جملگی روزنامه ها بع سطل زباله می انداختم چون هیچ کجایی بهتر از انجا برایشان نمیشد متصور بود .
    آن روزنامه ها را میخواندم که هم خودم نبشتن را نیک تر بی آموزم و هم از انچه در سر این قماش ادم ها منیگذرد مطلع شوم و نه برای اینکه پیرو این وان باشم .
    درست همانگونه که جناب کلانتری میگوید ذوب شدن در ادم ها و افکارشان و طرف دار این و ان بودن برای کسی رگ گردنی شدن کار عقل سلیم خرد جمعی نیست .
    به تقدیر از گزارش به گزارش نیک خودمان که برسیم همینکه به این نقطه برسیم که چرا به روز مرگی رسیده ایم و شاید اگر بتوان تعقیری در این ورطه بدهیم حتی کوچک کاری بسی نیک و پسندیده در زندگی انجام داده ایم .
    به امید روز های بهتر و تعقیرات اساسی که ابتدا باید از خودمان بیااغازیم .
    حق نگهدار یاران و عزیزان و همسفران .

  4. گزارش دیروز را منتشر نکردم. چون همه‌اش را ننوشتم. حالا باید بنشینم و مخم بترکد تا یادم بیاید چه بود و چه کرد و چه شد.
    صبح زودتر بیدار شدم. نه یا نه و خرده‌ای. بعضی کارها را پیش انداختم. محتوای وبیکار را پختاندم و توی جافایلی‌ تپاندم.
    مبحث به قدری مهم و ویژه شده که نمی‌توانم بدون تصمیم‌گیری دقیق درباره‌ی منابع کار، سوت پایان و جمع‌بندی را بزنم و هرروز لای کلی منبع که نصف‌شان هم ترجمه ندارند غلت می‌خورم تا جان کلامی ارزشمند پیدا کنم.
    منابع انگلیسی را قول بارگذاری دادم. اما باید همان قسمت را فقط بیاورم و توی کانال قرار دهم.
    منبع دیروز و امروز هم خارجکی بود.
    امروز رسیدیم به بحث زیبای رشته. که رشته چطوری دیدگاه ما را رشته.
    کاش زودتر بتوانم به آن‌چه منتظرم برسم. پافشاری کنم؟ نه.
    با شیم‌سار جلوس صبح را رفتیم و کاروبار و من هم کماکان درگیر منابع بودم و تصمیم‌گیری. برای کارگاه هفته‌ی آینده، منابع را گلچین می‌کردم. هنوز هم دارم می‌گردم. اسم کارگاه؟ بچه‌های وبیکار و کارگاه قبلی می‌دانندش. نیحی حیحی.
    احساس ندامت.
    اعترافاتی روشن و دشوارگشا. تشنه‌ترم از همیشه به آزادنویسی. تازه دارم می‌رسم به جاهای خوب. خداوندا یعنی بعد از دیگر نمی‌دانم چندسال. هفت-هشت‌سال آزادنویسی، تازه لایه‌هایی کنار رفته و لالوهایی دیده شده. حفاری بود و هست. هوف. احساس راحتی می‌کنم.
    آماده شدم برای وبیکار.
    واریزی.
    هنوز فرصت پاسخ نشده.
    کتاب دیالوگ را خط‌به‌خط می‌بلعم.
    برگزاری وبیکار. مینا طالبی عزیزم اول‌بار بود که آمد و چه خوش آمد. به زودی به سایتش سر می‌زنم. به سایت لادن هم سر می‌زنم. دیروزش سارا از طراحی سایتم تعریف کرد و لپ‌هایم گل انداخت. ممنیون سارارارا.
    توی وبیکار از رشته گفتیم و چهار بخش کار کردیم.
    اول تمرین: آزادپرسی. 5 دقیقه بی‌وقفه پرسش‌نویسی و رهایی.
    دوم ترویج: سوال روز. این حرکت را همان اولی که سرزبان را راه انداختم تلاش کردم جا بیندازم. سوال روز. سوالی که امروز ذهن‌تان را مشغول کرده و دوست دارید بکاویدش و البته بکاویدش. همین‌طور تمرین دیالوگ و پرسش و پاسخ و پرسش و پاسخ و پرسش و پاسخ. قدر 5 دقیقه.
    سوم تدریس: این بخش هم همان قسمتیست که با هم درراستای پروژه‌ی سالانه‌ی معماری تفکر یاد می‌گیریم. بخش یادگیری در واقع.
    چهارم‌ گفتگو و هم‌زبانی: پرسش و پاسخ می‌کنیم و مهمانانی که از بهترین دوستان سرزبان هستند برای‌مان سوغاتی می‌آورند. با آموزاندن آموخته‌های‌شان.
    این ساختار را نوشتم برای دوستانی که دنبال ساختار وبیکارهایم بودند. بفرما.
    بعد از وبیکار رفتم وبینار. تمرین و نوشتن و لذت نوشتن. پیشنهاد کارگاه «ترویج» دادم. این لذت یادگیری برون‌سپارانه را با هیچ چیز عوض نمی‌کنم. سخت است تنهایی دنبال آموختن. وقتی از منبعی مطمئن و کاربلد می‌شود آموخت، چرا فرصت را از دست داد؟ با تچکر آغوی کلانتری.
    بعدش باید می‌رفتم بیران. رفتم بیران. چقدر خوب است که کرج هم دیگر بی‌آر‌تی دارد و توی ترافیک تخمی شهید‌بهشتی گیر نمی‌کنم. به قدری این خیابان شلوغ است عصرها که اصلا حالم بد شد.
    ولی حالا خوش می‌گذرد. از این سر کرج تا آن سرش نیم ساعت.
    خریدی کردم و برگشتیدم و تندی پستم را بازنویسیدم و منتشریدم.
    راستی دیروز گفتم فردا بازنویسی می‌کنم پست معرفی را. نسخه‌ی سایتش انجام شده و حالا باید بیفتم دنبال تعمیرات سایت.
    بعدش هم جلوس با شیم‌سار و خنده و خاطره و نقدوبررسی و لالا.
    آ-یّه.
    زد زیاد.

  5. (سلام. گزارش من نیست در بین کامنت ها و با اینکه به نظر میومد ثبت شده ولی نمایش داده نمیشه. بنابراین دوباره میذارم)
    امروز چه کردم؟
    قبل از ناهار کمی در سوشال مدیا چرخیدم و چیزهای جالبی دیدم. جالب ترینشان ویدیوهای وایرال شده ای از داستان ها و شخصیت های شاهنامه بود. هنرمندان دغدغه مندی که میخواستند افسانه های ایرانی را دوباره زنده کنند. اگر ندیدید پیشنهاد میکنم حتمن ببینید. روحیه تان هم عوض میشود. بعضی ویدیو ها زیرنویس انگلیسی و عربی هم دارند. بعضی دیگر با موسیقی هندی و حتا یکی با چاشنی زبان ترکی به فراخور قصه و شخصیت ها ترکیب شده بودند. دست مریزاد. خوشحالم که این کارها دیده شده و امیدوارم روز به روز بهتر شود و دیدگان بیشتری را هم به اساطیر این سرزمین روشن کند.
    امشب پیاده روی کردم. ۲۵ دقیقه یا یک پومودورو. درست به اندازه آزادنویسی در وبینار. تجربه لذت بخشی بود. پیاده روی را دوست دارم. کتاب هایی در این باره هست که دوست دارم بخوانم اما هنوز فرصتش پیش نیامده مثل کفش باز از فیل نایت یا از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم.
    وقتی تنها باشم ناهار و شام را با یک اپیزود از سریال های مورد علاقه ام همراه میکنم. گمانم امروز شد سه اپیزود. گاهی اگر یادم باشد نکته ای هم یادداشت میکنم. این کار را دوست دا رم. کمک میکند به عمیق شدن، بهتر فکر کردن، بهتر دیدن.
    سری به پیج ازتا، باشگاه کتابخوانی، زدم. گویا دارند جابه‌جا میشوند و به خیابان ویلا می آیند. یک شعبه دوم هم در اندرزگو خواهد بود. سری هم به پیج تسهیلگر محبوبم، گیسوی عزیز، زدم. دو گروه داشت: چارسوق و بلوط. چقدر کارش خوب بود. اول جلسات بازی میکردیم تا یخ بچه ها آب شود.
    بررسی هفته پیش را هنوز انجام نداده ام و مانده است. باید بازبینی هایی در برخی از کارها و تصمیماتم داشته باشم. باید ذهنم را مرتب کنم و کارهایم را سامان بدهم.
    میخواستم یک کتاب فیزیکی سفارش بدهم و لیست کتاب های نشان شده در طاقچه را بالا و پایین میکردم تا چیز به درد بخور تری پیدا کنم. هنوز مطمئن نیستم. شاید فردا تصمیم بگیرم کدام را نهایی کنم.
    کتاب شاهراه تاثیرگذاری را دانلود کردم تا بخوانم در فرصت های آتی. شب یک شب دو را نیز .
    خواب چشمانم را سنگین کرده و ساعت نزدیک یک بامداد است. با یک بیت از حافظ گزارش امشب را به پایان میبرم:
    عالم از ناله عشاق مبادا خالی
    که خوش آهنگ و فرح بخش هوايی دارد

  6. گزارش نیک / پیشامده دیگه…
    هردم و پیوسته در هر فرصتی می‌نویسم تا تاب بیاورم در برابر هرآنچه بی‌صدا نیشگونم می‌گیرد.
    ساعت پنج بعدازظهر است. هواپیمایمان به مقصد مینیاپولیس دو ساعت تأخیر دارد و در نتیجه پرواز بعدی از آنجا به سن‌دیگو را هم از دست می‌دهیم. خط هوایی ملزم است هتل بدهد، اما ماجرایی درست کرده برای ما که بیا و بنگر. پرواز دوم را گذاشته فردا هفت صبح-یعنی باید پنج برویم فرودگاه، به مقصدی پرت، و پنج ساعت هم در فرودگاهش سرسام بگیریم تا پرواز به ولایت خودمان.
    حالا نشسته‌ام نفسی تازه کنم.
    دیشب اصلاً نخوابیده بودم. چهره عمویم با نگاه بی‌فروغش که هنوز سعی می‌کرد بخندد از نظرم نمی‌رفت. صبح با سردرد بیدار شدم. اتاق هتل را تحویل دادیم، صبحانه خوردیم و راهی سرای دریاچه‌ی پاییز شدیم. چه اسم خیال‌انگیزی- نمی‌دانی بگویی بی‌مسمّاست یا بامسمّا، برای مکانی چنین غم‌انگیز با چشم‌اندازی رو به فنا.
    وقتی بغلش کردم، بالاخره متوجه شد. لبخند دلنشینی زد و گفت: «اوه، اومدین. »
    با هم تمام روز گپ زدیم. برایش پادکست کلاس شاهنامه‌ی مسکوب را گذاشتم. همه با شوق شنیدیم و درباره‌اش حرف زدیم. بعد پادکست دیگری با ترانه‌هایی از گذشته‌های دور تا نوشته‌هایی از نویسندگان دور. نوبتی هم اگر بود، نوبت سیاست بود. نظر او را درباره‌ جنگ پرسیدم و چرایی‌اش-مثل همیشه، اگرچه با طمانینه و گاه با توقف و لکنت زدن، اما همچنان صاحب‌نظر و بدون سوگیری با آرامش نظرش را گفت.
    ساعت به چهار نزدیک می‌شد. وقت خداحافظی بود. قدری موسیقی شنیدیم و بعد نوبت سکوت بود. قدری هم در سکوت نشستیم.
    مگر نه این است که «در کنار آنان که دوست می‌داریم، سخن گفتن یا هیچ نگفتن یکی‌ست؟»
    راهی فرودگاه شدیم. باران نرم و آهسته می‌بارید. دلم از دیروز آرام‌تر بود. در راه طولانی‌اش تکه‌ای دیگر از سفرنامه‌ی ناصرخسرو را خواندم و قصیده‌ای را مزمزه کردم:
    ای هفت مدبر که بر این پرده سرائید
    تا چند چو رفتید دگر باره برآئید
    خوب است به دیدار شما عالم ازیرا
    حوران نکوطلعت پیروزه‌ قبائید
    سوی حکما قدر شما سخت بزرگ است
    زیرا که به حکمت سبب بُودِش مائید.
    بهترین قسمت پرواز صعب آخر، فرصتی مغتنم بود که در آن خواندم :
    «از شیطان آموخت و سوزاند» را ، تمامش کردم و تا گرم و تازه بود چند سطری برایش در نت گوشی نوشتم.
    پیاده‌روی امروزم مجموعا بیست دقیقه شد به وقت‌هایی که منتظر اوبر بودیم.
    پیشامده دیگه…
    آدرس تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران

  7. ساعت شیش و سی دقیقه با آلارم بیداار شو وقت کار ، بیدار می شوم. اما هوا سرد است. به سمت حمام می روم دوش آب داغ میگیرم اما هنوز سرد است. به پتو پناه می برم. خوابم می رود و باز هم خواب میمانم. ساعت هفت و پانزده دقیقه با عجله حاضر می شود که به سرویس برسم.
    در سرویس با راننده دعوایم می شود. راننده تند می رود و سر من محکم به صندلی میخورد. راننده سرویسمان اصلا آدم خوبی نیست چون خیلی تند می رود و همیشه جان ما را به خطر می اندازد.
    به شرکت می رسم مثل همیشه به سرعت برق و باد تمام کار هایم انجام می دهم.
    ساعت یک می شود تایم ناهار است.
    به سمت ناهار خوری می روم.
    مثل همیشه فلانی در حال تعریف کردن است و فلانی دیگر حواسش به اوست. فلانی از فلانی خوشش می آید.
    تایم ناهار تمام می شود. من دیگر کاری ندارم . به سایت استاد کلانتری سر میزنم. کتاب فرهنگواره ی فارسی خلاق نظرم جلب می کند. مشغول خواندنش می شوم . چقدر دوستش دارم . چقدر کلمه هم سر نوشت را دوست دارم.
    در رابطه با معنای کلمه هم سرنوشت تحقیق میکنم. چقدر کلمه مرموز و احساسی و پر معنایی ایست این هم سرنوشت.
    ساعت چهار می شود همکار عزیزم می آید کمی باهم صحبت مبکنیم.
    زندگی اش بسیار سخت است امیدوارم به نیکی برایش اتفاق بیوفتد.
    ساعت پنج می شود وبینار نویسنده ساز آغاز می شود. امروز من آزاد نویسی را زودتر شروع کردم. باید زودتر تمام می شد.
    ساعت پنج و سی دقیقه تایم کاری من تمام می شود و من باید سوار سروبس شوم.
    به راننده گفتم لطفا امروز موزیکی پخش نکند و راننده به صحبت من احترام گذاشت.
    استاد چالش کلمه نویسی گذاشت متاسفانه من نتوانستم شرکت کنم در سرویس امکان نوشتن برایم فراهم نبود.
    کلاس تمام می شود. سرویس به مقصد می رسد . من به خانه می رسم. کار های خانه را انجام می دهم.

  8. سلام و مرام.
    یکشنبه پنجم مهرماه.
    ۱. صبح تصمیم گرفتم برای بچه‌مدرسه‌ای‌ها دست تکان بدهم. رانندهٔ سازمان از توی آینه نگاه میکرد و لبخند میزد و چون شورش را درآورد، از کارم پشیمان شدم.
    ۲. برای بازدید رفتیم بازارگل محلاتی. یا حضرت جرجیس! از طراوت و سبزی و رایحهٔ بهشتی و وایبِ معرکه‌اش هرچه بگویم کم گفتم. تازه شدم و سرمست. و کلی عکس‌ گرفتم تا یک روزی در آینده استوری بگذارم اگر خدا بخواهد.
    ۳. گل خریدم. نیحیحیحی. آگلونما برفی، هاورتیا انگوری و گورخری و ایضا زاموفیلیای سیاه. ناناس‌بلاها را آوردم توی گلخانه گلدانی کردم. هاورتیا را توی گلدانی که شکل کتاب است کاشتم؛ نیحیحیحی. گلدان را هم از همانجا خریدم جایتان خال‌خالی.
    ۴. ناهار باقالی پلو خوردیم با ژل‌یستنی‌ای که عرض کردم نصف شب فازم گرفت و درستش کردم.
    ۵. داستان کوتاه‌های بچه‌ها را خواندم. آفرین و ماچ برایشان‌.
    ۶. توی کانال دوستانم چرخ زدم. نوشته‌ها و صداهاشان را از دور بوسیدم و خوابیدم.
    بقول مامان‌بزرگم، «کونالم»:
    https://t.me/zargooyehaa

  9. صبح کمی کرخت بودم و دیر از خواب بیدار شدم اما صفحات صبحگاهی نجاتم دادند و حد فاصل صفحه اول تا سوم حالم را دگرگون کرد. باشگاه رفتم و تمرین طاقت فرسایی داشتم که چسبید.
    کلاس آفلاینم را دیدم و در کلاس آنلاین شرکت کردم. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم که بسیار عملی بود و با بیست و پنج دقیقه آزادنویسی آغازیدیم. اصلا دستم را از روی کیبورد بر نداشتم. در آزادنویسی از مطالب جدیدی که یادگرفته بودم نوشتم و همین باعث شد مرور خوبی بر آموخته‌هایم داشته باشم. بعد تمرین «کلمه‌نویسی» را داشتیم. با هفتۀ قبل مقایسه‌اش کردم. برخی کلمات تکرار شده بودند و یکسری دغدغه‌ها مثل آزمون آیین‌نامه رفع شده بودند.
    بخش پرسش و پاسخ را داشتیم که موردعلاقۀ من است. در این بخش با هزاران کتاب آشنا می‌شوم که معمولا لیست کتابخوانی‌ام را تشکیل می‌دهند.
    یک کلاس دیگر داشتم که در آن هم شرکت کردم و یک درس آلمانی دوالینگو را هم انجام دادم.

  10. سال واژه: پیشروی
    امروز فقط به درس خواندن و گیج‌بازی گذشت. تازه دارم با گوشت و استخوانم می‌فهمم که چقدر «صرف و نحو» سخت و طاقت‌فرساست. چای دم کردم و نشستم پای درس. هندوانه قاچ کردم و نشستم پای درس.
    ظرف‌های ناهار را شستم و وبینار نویسنده‌ساز را شرکت کردم. ۲۵ دقیقه با آهنگ بی‌کلامی که استاد گذاشته بود همراه بقیه آزادنویسی کردم. برق رفته بود و شارژ لپ‌تاپ کم بود و من هر آن استرس این را داشتم که خاموش شود. اما نوشتن باعث شد خشمی که از صبح بخاطر نفهمیدن درس روی شانه‌هایم بود کمی سبک شود.

    https://t.me/naghoftehayma

  11. سالواژه: خایه‌ی اخلاقی
    -نوشتن هزاروصدوهفده کلمه به محض تمام‌شدنِ نوشیدنِ قهوه به محضِ بیداری.
    -«داستان احساسات را برمی‌انگیزد و ناداستان اطلاعات را منتقل می‌کند.» سول استاین خطاب به نویسندگانِ حاضر در کتابفروشی‌ بارونز و نوبل در نیویورک.
    -خاندن داستان‌کوتاهِ «مرگ یک کارمند» از چخوف که تنها امید شخصیت داستان به پذیرفتنِ عذرخاهی مافوقش بند است. عذرخاهی برای عطسه‌ای ناگهانی که کارمند پشت‌سر رئیسش بوده.
    -مهمانانی بس عزیز اما ناخانده. ناهاری جنجالی در اواسط روز و شام و شامگاهی شاعرانه.
    روزواژه: بکرزایی
    -پادکست کوتاهی در مورد «شغل مورد علاقه پول دارد یا نه؟» میگفت: اگر پلن‌بی داری احتمالن هیچوقت نمیشه چون وقتی چیزی که دوستش داری در کنار چیزی هست که هرروز براش وقت میذاری و انجامش میدی، اون چیزی که دوستش داری همیشه در حاشیه باقی می‌مونه.
    -انجام تمرینی از کتابِ نویسنده‌ی 5دقیقه‌ای با تمرکز به «هم‌بستگی‌های عینی». به منظور این‌که شی یا عبارتِ داستانمان با ایجاد چه روندی معنیِ آن تا انتها معنی اول داستان را نمی‌دهد. « تنها راه ابراز احساسات در قالب هنر، پیدا کردن یک هم‌بستگی عینی است. به عبارت دیگر، مجموعه‌ای از اشیا، موقعیت و زنجیره‌ای از وقایع، فرمولی برای یک حس خاص خاهند بود، به طوری که هنگام مواجهه با حقایق بیرونی که می‌بایست به تجربه‌ی حسی منجر شوند؛ احساس بلافاصله برانگیخته می‌شود.» تی.اس.الیوت
    بنابراین؛ بهترین راه پیشِ‌روی نویسندگان برای دریافت احساسات و حالا ت در خاننده تمرکز بر احساسات نیست بلکه تمرکز بر زمینه‌ی روشی سودمند است. به بیان دیگر اگر خاستار انتقال ترس هستید، وضعیتی را که منجر به ایجاد ترس می‌شود، نشان دهید.
    – آزادنویسی در وبینار امروز به تکمیل صد‌کلمه‌ی ابتدایی تمرین پیشرفته‌ی فردا یاری داد. جمله‌ای از کورت‌ونه‌کارت نقل شد که: نوشتن مثل مراقبه است. و سوالی که برایم شکل می‌گیرد: مراقبه چیست؟ یادم آمد چند روز پیش یک مطلبی در یکی از کانال‌های تلگرام خاندم که نوشته بود مراقبه رهاکردن فکر نیست بلکه رها کردنِ من-فکر است. رها کردن فصایی که در آن فکرها شکل می‌گیرند.
    – خاندنِ چند شعر از خطاب به پروانه‌ها قبل از دیدن دومین دور از دیدار مهمانان و لمسِ هم‌بستگی‌های عینی در اشعاری مثل «می‌سوزیم» و «نگاهِ چرخان» با تکرارهایی که در ادامه صورت می‌گیرد.
    -فهرست‌نویسی هفته‌ی پیش را دل‌پیچه بودم. دقیقن موقع شکار. اما این هفته در مقایسه با دوهفته‌ی پیش در جریان‌تر، مهربان‌تر و آرامترم.
    -شعرانه:
    «زیباترین نگاهت را
    نظاره جهان کن
    که آفتاب نیز
    می‌گیرد.
    تازه‌ترین نفس‌هایت را
    برآر.
    مرگ آنچنان به سایه‌ات
    آمیخته‌ ست
    که روشنائی صد آفتاب نیز
    از رگانت
    بازش نمی‌شناسد.
    رخشان‌ترین ترانه‌ی موج
    در سینه‌ی گشاده‌ی اقیانوس
    با خابهای خامُش آرامش
    می‌پیوندد
    زیباترین ترانه‌ی رویایی رهائیت را
    ترنم کن
    که تا کناره‌ی اقیانوس
    راهی نمانده است.»
    خانه‌ی روشنی از دفتر شعر بر شانه‌ی فلاتّ محمد مختاری
    https://t.me/dreamdrawgrow

  12. گزارش نیک ۱۳۸
    فاصله‌ام با سقف خانه خیلی شده. می‌خواهم پرده‌ها را دربیاورم. ارتفاع اتاق‌ها زیاد شده. از نردبان بالا می‌روم. با این‌که روی آخرین پله‌ می‌ایستم باز هم به زحمت دستم می‌رسد. با هر جان‌کندنی هست پرده‌‌ی یک پنجره را در‌می‌آورم. آخرین گیره را که درمی‌آورم پرده زیر پایم می‌افتد. توی جیب‌هایم چندین پارچه دارم. یکی‌‌شان نمدار است. تا همان بالا هستم، روی میل‌ پرده و بالای پنجره را تمیز می‌کنم. می‌آیم پایین. بقیه‌ی پنجره را تمیز می‌کنم. دیوارها را. حواسم هست جایی را از قلم نیاندازم. یک اتاق تمام می‌شود. می‌آیم بیرون. لباسشویی، پرده سیاه و چرک را طلب می‌کند. خوراکش را می‌دهم با نرم‌کننده‌ی نهایی‌اش را.
    می‌روم سراغ اتاق بعدی. درآوردن پرده‌ و تمیز کردن پنجره‌ها و بعد اتاق بعدی.
    بدنم درد گرفته. چقدر کش آمده‌ام چقدر دراز شده‌ام. دست‌هایم از آن بالا به پایین می‌رسد. اما پاهایم کوتاه شده. چه فرمی شده‌ام؟
    از کار زیاد این شکلی شدم؟ خوشت شد؟ این قدر جان می‌کنی، معلومه این شکلی می‌شوی.
    دلم می‌خواهد آینه‌ای باشد و خودم را ببینم.
    صدایی می‌آید. چند نفر آمده‌اند تا مرا ببینند. همه نچ‌نچ می‌کنند. موهایم ریخته شده شکل میمون شده‌ام؟ چرا سرم تا این حد بزرگ شده؟ کوچک کوچک شده‌ام دست‌‌هایم دراز. خدایا چه شده؟
    کسی آینه می‌آورد. جیغ وحشتناکی می‌کشم.
    از خواب می‌پرم.
    اگر به شوهرم بگویم بی برو برگرد می‌گوید از وسواسی‌هایت است که این خواب را دیدی.
    نمی‌‌گویم.
    در وبینار«الهه» از «دست‌هایم» نوشتم.
    در وبینار نویسنده‌ساز بیست و پنج دقیقه نوشتن را، صرف یک داستان کردم. برایم جالب است که بدون ایده‌ی قبلی بروم و داستانی بنویسم.
    ماژیک خریدم. به عشق نوشتن اسم وفامیل در «گروه وبینار نویسنده‌ساز.»
    «هیچکاک و آغا‌باجی» را تمام کردم. اثر بهنام دیانی آن‌طور که باید دیده نشده.
    شعری از شعرهای احمدرضا احمدی می‌خوانم.
    پیاده‌روی‌ام حالم را بهتر کرد.

    مایل باشید آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  13. سال‌واژه: اندیشه‌نگار
    احوال امروز

    از اینکه کسی بفهمد در ذهن ما چه می‌گذرد و بعد، در حرف‌هایش مدام به ما طعنه بزند. از ترسِ همین است که کمتر دلمان را باز می‌کنیم.
    ‌
    اما به نظرم، اگر برای کمک گرفتن باشد و طرف مقابل هم آدمِ درستی باشد، صحبت درباره‌ی هدف‌هایمان اشکالی ندارد. مشکل آن‌جاست که گاهی سراغ آدم‌های اشتباه می‌رویم و با آن‌ها هم‌فکری می‌کنیم و دردِ دل می‌گوییم، در حالی که سزاوارِ رازِ ما نیستند.
    ‌
    کمک کردن خوب است؛ اما آیا باید به هر کسی کمک کرد؟
    ‌
    ما در جامعه‌ای بزرگ شده‌ایم که همه‌چیز حولِ محورِ «خودِ» فرد می‌چرخد. شاید همین فردگرایی باعث شده در برابرِ سختیِ ارتباط با دیگران کم‌طاقت شویم، و حتی از کمک کردن به دیگران پرهیز کنیم.

    امروز قدری نوشتم. از شنیدنِ کتاب صوتی «شکوفه‌های عناب» لذت می‌برم. این رمان از رضا جولایی است و درباره‌ی اتفاق‌های پس از به توپ بستنِ مجلس توسط محمدعلی‌شاه و قتل میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل است.
    ‌
    خواندنِ «نرخ تن» هم تا این‌جا جالب بوده است.
    ‌
    کمی برای آیلتس مطالعه کردم، و کمی هم ورزش کردم.
    ‌
    امروز تا ساعت هفتِ شب سرِ کار هستم.

    ‌https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  14. سال‌واژه‌ام: زن
    صبح مثل همیشه مشغول کار بودم.
    دلم برای مامان تنگ‌شده بود. ظهر که برگشتم قرمه‌سبزی توی فریز را درآوردم و برای ناهار گرمش کردم.
    غروب زیبای آفتاب را تماشا کردم.
    درس خاندم.
    کمی نوشتم.

  15. بالاخره طلسم شکسته شد و کلاس برنامه نویسی رو شروع کردم، لا به لای زندگی شلوغ کارمندی و ورزش کردن و داشتن یه نوجوان خیلی چالش بزرگی به نظرم میومد ولی الان که شیرجه زدم درون این اتفاق میبینم که به روزام نظم داده و انگار تایم بیشتری برای کارام دارم. حالا باید بیشتر بگذره تا ببینم بعد از یه مدت نظرم چی هست. فعلا خوشحالم از اینکه بالاخره یادگیری چیزی که از نوجوونی بهش علاقه داشتم رو شروع کردم. باشگاه رفتم و طبق معمول تا دم در باشگاه اینطوری بودم که این دیگه چه عذابیه به خودم میدم، و بعدش این شکلی بودم که ای ول دمت گرم همینجوری ادامه بده! در مجموع روز خوبی بود و پر بار، باشد که هر روز همینطوری و حتی بهتر باشه.

  16. ۰۵/مهر/۰۵

    تاریخ قشنگ.
    آفریننده‌ی خورشید قشنگ.
    صب بخیر قشنگ.
    فروش قشنگ.
    ناهار قشنگ.
    فریده‌ی قشنگ.
    دلتنگی قشنگ.
    بغل اتوبان قشنگ.
    نازنازی قشنگ.
    مامان قشنگ.
    مرغ قشنگ.
    نارنگی قشنگ.
    بیهوشی قشنگ.

  17. باران و مرد و دلهره. قبرهای توخالی. چترهای خیس، گشوده بر فراز گام‌های ناموزون. ماندن در گلوگاه رویایی دیرهنگام.

    قاپ ثانیه‌ها را در پاکندی زمان می‌دزی تا حرف را بکشانی به چند دفتر شعر. به خیال که می‌رود موسیقی رنگها را بیاویزد از گوش خاتون فصل‌ها. گذر می‌کنی از خشاش برگ‌فرش پیاده‌رو. میرسی به ازدحام کافه‌ای در خلوت کوچه. در سفر به پاره‌خط نشسته بر تن نیمکت، از منحنی چوب می‌خوانی تفسیر دستان اره را.

    می روی بالا. از دکل‌های جی‌چی‌اس. مخابره می‌شوی در نامرئی خویش به قاره‌های بی‌بازگشت. به جغرافیای تنهایی. می‌رسی به مرد. به نگاهی که می‌دزد. دزدیده می‌شوی. به بانک‌های جهانی. بانک اسپرم. چقدر اسپرم باید تا تخمدان چشم‌هایت بارور شود از هجوم حقیقت. از ابرهای نازار. می‌رسی به بیایان ترانه. نازاری چشم‌ها را می‌کشانی به خار بیابان. مرد در اریب ناهماهنگ لب‌ها غم را شخم خنده می‌زند. می‌رسی به هنجار جهان . به آس‌پاره‌ی نان. به تراز شاخه‌های عمر. به زن و بکارت چشمانش. گودال بی‌صدای دهانش. پنجه در پنجه‌ی نقاب.

    چینه دان زمان متورم از پوسته‌های پوشالی. 24 شکنجه‌گر می‌کشند قدم‌ها را به تصلیب نفس‌هایت. 

    پرده می افتد

  18. گزارش ۱۳۸
    یکشنبه ۵ مهر
    ساعت ۶ صبح از سفر برگشت. تندکی دوشی گرفت و آماده شد تا به سرکار برود. خوش‌انرژی بود و خوشبختانه توانست از اجرای کلاسهایی که داشت برآید. در این بدبدوها، صفحات صبحگاهی نوشت. غزلی دیگر از حافظ رونویسی کرد. وقتی از کار برگشت خسته و لهیده بود خابید. بعد از خاب ورزش و حمام داشت. نشست پای تمرین انتزاعی نوشتن. به یاد آورد بازخورد دوره فن بیان دارد جهیده شد در لینک کلاس. از کودکی علاقه داشت سخنران شود و حالا شاید با آموزشهایی که میبیند این خاسته محقق شود.
    به چالش هفت روزه گزارش روزنویسی پیوست و شب حسابی نوشت. رنجی از برادرش او را خفه کرده بود، روی کاغذ آورد.

  19. واژه سال: خدایا شکرت
    نمره : 8.5
    آنچه آرزویش را داری در دل دیسیپلینی که بیدارش نکرده ای خفته است.
    امروز یکی از بهترین روزهای نویسندگی من بود. بطور رسمی مرا نویسنده خواندند ! امیدوارم که ارزش آنرا بدانم و رو سفید از کار درآییم.

    با سلام گزراشات آینده را تا ساعت قبل 10 شب بوقت تهران ارسال میکنم.
    برگهای صبح
    تماس خصوصی
    جلسه نویسنده سازی
    جلسه هفتم هفتگی نویسنده سازی.
    خواندن و اصلاح و ادیت کردن داستان کوتاه 1650 کلمه ای سایه ها
    پیاده روی و صرف قهوه و شیرینی
    خواندن 5 داستان از دشت سوزان خوان رولفو
    تماشای کامل فیلم زیبای دانه انجیر معابد

  20. روز واژه: انسان‌پارگی
    امروز عجیب بود. کاش همه روز ها عجیب باشند. عجیب و پربار.
    -دوتا کلاس شرکت کردم از هفت صبح تا یازده. کلاس ساعت یک برگذار نشد. توی ظلمات آفتاب رفتم و سردرد گرفتم و استاد نیامد. نسیبش فحش‌های زیادی شد. کلاس ساعت سه را شرکت نکردم، چون خسته و بسیار بی‌خواب بودم. احتمال هم می‌دادم برگزار نشود. راستش خیلی هم برام مهم نبود. ولی خب شد.
    -از آقای میرشکار برگه انتخاب واحد و نمره‌ها را گرفتم. بعد ازشان پرسیدم دانشگاه مجازی می‌شود؟ تو رو خدا نه. جواب یکی‌ست. هیچ کس نمی‌داند. آدم‌ها هستند و احتمالات مختلفی که می‌دهند. دوستشان ندارم. نه لطفا.
    -ظهر خوابیدم بجای کلاس ساعت سه.
    -کلاس نویسندگی را شرکت کردم. قسمت آزاد نویسی را با اشک‌های فراوان تمام کردم. بعد از از تمام شدن بیست و پنج دقیقه، زنگ زدم به حدیث و گریه کردم
    گفتم حالم بد است. گفتم امروز غصه خوردم و ناراحت شدم سر کلاس‌ها. گفتم و پوسته‌ی قویم را انداختم پایین. حدیث سرکار بود. دورش شلوغ بود. شنید مرا. گفت بگویم. می‌گذارد خودم باشم. پیش حدیث، خودم‌ترین عالمم.
    -فهمیدم گزارش نیک نوشتن، من را به سمت بی‌سانسوری می‌برد. به سمت واقعی بودن، صحبت کردن در مورد چیزهایی که شاید نشود بلند گفتشان. به من جسارت ابراز می‌دهد…
    -قطع که کردم، ساعت نزدیک به شش بود. هنوز اشکی بودم. شیش و نیم باید به بدرلو زنگ می‌زدم ،بابت ویدیو شماره دوم آوینه. من بودم و کلی سوال که باید این فیلم چیکار کرد. قرآن گوش کردم و تصمیم گرفتم بعدش لباس بپوشم و بروم پیاده‌روی توی محوطه‌ی دانشگاه. آرام شدم. اشک‌هایم تمام شد. سوره یاسین دست می‌گذارد روی قلبم و آرامم می‌کند. لباس اتو کردم تا آرام شوم با صوت یس، گرفتگی صدام خوب شود و آروم و بی‌استرس بشوم. امروز خیلی استرس کشیده بودم. نیاز به آرامش داشتم.
    -تماس گرفتم. صحبت کردیم. بهم گفتن شروع کنم. گفتند رویه رو تغییر بدهم. کانسپت عوض می‌شد. من ترسیدم. لرزیدم از این نزدیکی به رویا. تصمیمم این بود وقتی آمدم دانشگاه، ماهی یک فیلم کوتاه و ولاگ مانند بسازم. این اما بزرگ‌تر بود. خیلی بزرگ‌تر. گفتم:« می‌ترسم. ترسیدم. خیلی سخته. من تا حالا همچین کاری رو انجام ندادم». گفتند:« معلومه سخته. کی گفته سخت نیست، اما مگه تو رویای همین رو نداری؟ ساختن فیلم؟ شروع کن. نترس. من هم هر کمکی از دستم برمیاد بهت می‌کنم». گفتند اگر یک فیلم‌نامه رو به دو نفر بدهند، دوتا فیلم کاملا متفاوت درمی‌آید، چون از دو جهان بینی متفاوت آن موضوع دارد بیان می‌شود. گفتن فرق ما با آدم‌های عادی همین است. بلند شدن و از هیچی، تولید محتوا کردن. ساختن چیزی دغدغه‌مند. گفتند محتوایی که ما می‌سازیم، محتوای ضد جنگ است. این لحظات من هنگ کرده و ترسیده بودم. من باید فیلم می‌ساختم! من باید بلند می‌شدم و حرکت می‌کردم! گفتم همیشه فکر می‌کردم اول قرار است به صورت تئوری، سینما و ساختارش را بیاموزم، بعد شروع به عمل کنم. اما الان باید قبل از تئوری، فیلم بسازم. هر چند کوچک. هر چند بد. ترسیده بودم. من قرار بود بیوفتم روی ریل ساختن. گفتم چیزهایی که من تا الان ساختم، صرفا فطری بوده و علاقه‌ای. هیچ چیز اینقدر جدی نبوده… صحبت کردیم و صحبت کردیم، هر سوالی که به ذهنم آمد، پرسیدم. آخرش فکر کردم این آدم که این همه تجربه دارد، چطور و چرا این همه دارد بهم کمک می‌کند؟ اینقدر یک‌هویی این ارتباط شکل گرفت که حیرت زده‌ام هنوز. چقدر خوب که آوینه مرا به آدم‌های خوب دارد وصل می‌کنه. چقدر حیرت‌انگیزه است زندگی…
    -برای بچه‌ها توضیح دادم که باید روند کارمان به چه سمتی برود. گفتم که چقدر جدی شده‌ایم..
    -رفتیم پیاده روی. سرخوش بودم. حالم جا آمده بود. نوشته بودم، گریه کرده بودم، صحبت کرده بودم، ایده پیدا کرده بودم و کسی مشوقم شده بود. معلوم است حالم خوب است. برای یاسمن تعریف کردم که در مکالمه‌مان چه گذشته. که چقدر حیرت‌زده و شادم. از شروع می‌ترسم و همان‌قدر هم هیجان‌زده‌ام. راه رفتیم و گپ زدیم. خوابگاه و اتاقمان را به این خاطر دوست دارم چون شبیه اتاق درمان است. آدم می‌تواند درمورد هر چیزی، هر احساسی، صحبت کند و بازخورد بگیرد. صحبت عمیق، همیشه همانجاست. هست و کافی است دهان به سخن باز کنی. عاشق روابط عمیق و صحبت‌های عمیق هستم. آنجایی که آدم‌ها بخاطر هیچ صحبتی، قضاوت و مسخره نمی‌شوند. آهنگ گوش دادیم و رسیدیم به آهنگ نوستالژی ترم یک. پرسه. اولین باری که از کوی اساتید آمده بودیم، گوش داده بودیم. تاریکی و کم نوری فضای دانشگاه و نور ماه و آهنگ، شادم می‌کرد. سرخوش بودم و بالا و پایین می‌پریدم و آهنگ می‌خواندم. چقدر نوستالژیک. رفتیم وارد محوطه دانشکده‌مان شدیم. چقدر دوستش دارم. عزیزک نازم. باغچه قشنگش مرا می‌برد به دو آذر و تمام کردن کتاب ابداع مورل در اینجا. آهنگ مرا به کوی اساتید می‌برد. چقدر ما اینجا خاطره داریم‌ها. چقدر دوستش داریم. فیلم می‌گیریم و آهنگ می‌خوانیم و می‌رقصیم. می‌خواهم ثبت کنم این لحظات را. می‌رویم توی محوطه و می‌دویم. نفس نفس می‌زنیم و برمی‌گردیم خوابگاه. می‌خواهیم برویم اتاق هما و حمیرا اینها.
    -وارد اتاقشان می‌شویم و از خوش‌رویی‌شان، شاد می‌شوم. چقدر کنارشان خوش می‌گذرد. چقدر محترم و دوست‌داشتنی‌اند. چقدر می‌خندیم و صحبت می‌کنیم. آنقدر امن‌اند که درمورد نویسندگی و فیلم‌سازی بهشان می‌گویم. می‌گویم می‌خواستم تغییر رشته بدهم. می‌خواستم کنکور هنر بدهم و کارگردانی بخوانم. می‌گویم و می‌گویم. چقدر امن‌اند که بعد از بازگو کردن اینها، پشیمان نمی‌شوم. چقدر دل‌پاک و قشنگ‌اند. می‌گوید برو دنبال علاقه‌ات. فکر می‌کنم حتما حکمتی داشته اینجا بودنم. مثلا تجربه همین امشب، تجربه امروز. این همه فراز و نشیب و آخرش، رضایت. اگر کل حکمتش، وجود همچین شبی بود، بیش باد پس. شکال ندارد یک سال و نیم، دو سال کارگردانی خواندنم عقب بیوفتد. ولو اینکه در خواندن و نخواندن، هنوز مطمئن نیستم. شاید هم بخواهم همین‌طور، به صورت تجربی, به کارگردانی نزدیک شوم. حالا که نزدیکم به احساس ساختن یک فیلم. خدا کند بیوفتم توی دایره‌ ساختنش. دوستش دارم و می‌پسندمش. حالا که دارم لذت نوشتن را از اعماق قلبم لمس می‌کنم، می‌خواهم لذت ساخت یک فیلم را هم تجربه کنم. می‌خواهمش از جان بیشتر…

    #روزمره
    تاریخ: ۵ مهرماه ۱۴۰۵
    لوکیشن: امید، وهم، زندگی!

  21. خواستم بنویسم: بعد از یه روزِ absolute بد، با رضایت ۱.۵ از ۱۰، صرفا جهت حفظ استمرار این سطر نیمه کاره رو…

    مثلا فعل هم نذارم واسه جمله که فرم و محتوا یکی بشه. خخخ

    روز خوبی نبود.
    با سه ساعت خواب، هشت جستم که دوشی بگیرم و برم دانشگاه. حذف و اضاف.
    کلاس رو میشه پیچوند و چه بسا صفای دانشگاه رفتن به نرفتن کلاساشه.
    اما حذف و اضاف نه. از هرجای جهان که هستی، گر به سر، گر به پا، باس خودت رو برسونی. چند ساعت تو صف و شلوغی بایستی.‌منتظر شی آقای دکتر جلسه‌اش تموم بشه.
    که بعد آیا این چارتا درسی که می‌خوای رو بدن بهت یا ندن.

    صبحونه خورده پریدیم تو حموم.
    از عجله اما انگشتمون رو ناکار کردیم با ژیلت.
    خونشم فواره شد و افتاد به لوس‌بازی.
    حالا مگه قطع می‌شد؟
    هیچ ديگه شورتن و نمکین لباس پوشیدیم رفتيم دانشگاه.
    بدو بدو که برسی به دکتر تا نرفته کلاس.
    حالا کو دوکتر؟ نیست. جلسه‌.
    یه ساعت اینجا تلف، بعد هم نیم ساعت بقیه کارا-شرف‌یابی نزد بقیه دوکترا
    تا دوازده.
    خواستم برگردم خونه. آق حسین رو دیدم تو خیابون. با موتورش.
    گفت کجا؟ گفتم خونه.
    گفت وایسا یه رمز عوض کنم تو سلف. باهم بریم. کوتاه؛ طول نمی‌کشه.
    برو سلف. مسئول کو. مسئول مسلول شده، جیم کرده.
    یه نیم ساعت هم اینجا پر.
    نشستن ترک حسین تنها کار نیک امروز بود.
    دیدارهای کوتاه چندماهه‌مون همیشه پرلذت و آرامش.
    دختر بود می‌گرفتمش.
    بعد خونه.
    دعوا تا پنج.
    پنج تا هفت هم دوباره دعوا.
    اين دعوا دومی جدی‌تر بود.
    هفت اعصاب خراب، گفتیم بریم پیاده‌روی.
    اما با تن حموم‌نکرده کجا؟ موندم تو خونه. تمرگیدم.
    رخت انداختم. خوابیدم تا ده.
    ده تا الان هم باز دعوا و کسشر.
    کیرم دهان امروز.

  22. ساعت ده بیدار می‌شوم. نیم‌ساعتی طول می‌کشد تا از تخت‌خواب کنده شوم. صبحانه می‌خورم. موهایم را وسط کله‌ام جمع می‌کنم و با کش می‌بندم. تا چرب بودنشان به چشم نیاید. هر چند که خیلی هم موثر نیست. موی چرب هم مصیبتی‌ست. فقط یک روز تمیز است و از روز دوم چربی براقش می‌کند.

    خودم را به قرار ساعت یازده می‌رسانم. مقاله‌ای مرتبط با «روایت» می‌خوانم. یک ساعت به پایان می‌رسد. با بچه‌ها خداحافظی می‌کنم و می‌روم سراغ آشپزی.

    ناهارم را در تمرین‌جا می‌خورم. دندان‌هایم ته‌دیگ ماکارونی را می‌جوند و گوشم صدای استاد را می‌شنود. اما نامفهوم. خرچ‌خرچ ته‌دیگ مانع می‌شود. 

    فصل اول کتابی را که به تازگی خریده‌ام مطالعه می‌کنم. متوجه گذر زمان نمی‌شوم. چشمم به ساعت دیواری می‌افتد. ساعت نزدیک چهار است و قرار بود دوش بگیرم. حوله برمی‌دارم و مثل برق و باد دوش می‌گیرم تا به وبینار الهه برسم.

    راس ساعت چهار یادآوری وبینار سرزبان را فوروارد می‌کنم توی کانالم. تا موهایم را شانه بزنم و خشک کنم ده دقیقه از وبینار گذشته است. وارد می‌شوم و می‌بینم الهه و دیگران مشغول آزادپرسی‌اند. قلم و کاغذ برمی‌دارم که من هم بنویسم. وقت تمام می‌شود. تمرین دیگری پیشنهاد می‌کند الهه. سوال و جواب زنجیره‌وار. از بدن‌مان. می‌پرسم و تهش به سوالی بزرگتر می‌رسم.

    نویسنده‌ساز با آزادنویسی آغاز می‌شود. بیست‌وپنج دقیقه می‌نویسم. بیش از هزار کلمه می‌نویسم و به راه حلی برای مشکل اخیرم می‌رسم. باز هم می‌نویسم. این بار فهرست هفتگی کلمات. بیشتر از هفته‌های پیش می‌نویسم.

    بعد از قرنی رخدادک می‌نویسم. گزارش روزنویسی را در گروه نویسنده‌ساز می‌فرستم. سپس چند صفحه‌ی دیگر از «ساعت گرگ و میش» می‌خوانم. گشتی توی کتابخانه‌‌ام در طاقچه می‌زنم و از «عباس صفاری» می‌خوانم.

    رژ قرمزم را که مدت‌هاست ازش استفاده نکرده‌ام از ته کشو بیرون می‌کشم. روی لب‌هایم می‌کشم. رنگ ندارد. کمی خشک شده است. فشار دستم را بیشتر می‌کنم. چند بار می‌کشم و لب‌هایم را به هم می‌مالم. الهه تماس می‌گیرد. جلوس شبانه آغاز می‌گردد.

  23. اتفاقن این تکراری بودن روزمرگی‌ها برای نویسنده خوب است. چون از یک روزی به بعد با خودت می‌گویی اینطوری نمی‌شود که یک سری حرف تکراری را هر بار به شیوه‌ای تکراری بگویم. پس می‌گردی پی شیوه‌های تازه‌ای برای بیان آن تکراری‌ها. اینجاست که می‌فهمی اصلن ادبیات یعنی همین، اغلب چیزها را پیش از تو بارها گفته‌اند، پس لطف کارِ تو سیاق تازه‌ای‌ست که برای بیان همان همیشگی‌ها می‌یابی. خب، این از نطق پیش از دستور. از امروز بگویم برایت. به‌محض برخاستن یادم افتادم قهوه‌ام تمام شده، پس روانه‌ شدم سوی قهوه‌پزخانه. ۱۵۰ گرم ترکیب عربیکا و روبوستا خریدم و برگشتنی چشمم افتاد به وانتی که کنار جاده موز و انبه می‌فروخت. یک دسته‌ی کت‌وکلفت موز برداشتم و یکی دو تا انبه. وقتی رسیدم تازه فهمیدم موزها همه‌ اندازه‌‌ی مامله‌ی گربه‌ی نابالغند. زیرآفتاب البته قطور می‌نمودند. خلاصه چهارتاش را که بخوری ثواب یک موز را می‌بری. تا رسیدم یک فنجان قهوه زدم و فوری رفتم دوش گرفتم.بعدش خرده‌کارها را سامان دادم. ساعت ۲ جلسه‌ی تمرینجا را برگزار کردم. سه تا از نوشته‌های بچه‌ها را خاندیم. خوبی این جلسات این است که گاهی یک جمله را می‌بریم زیر ذره‌بین و دقایق طولانی درباره‌ی جوانب گوناگونش حرف می‌زنیم و به شکل‌های دیگر بیان آن نیز می‌اندیشیم. بعد از این جلسه، کمی مطالعه کردم. امروز بیشتر حواسم پیش فلسفه بود. ساعت سه اولین کلاس خصوصی روزم شروع شد. به داستان‌های کوتاهی که در جلسه‌ی قبل دریافت کرده بودم بازخورد دادم. سه و نیم تا چهار را گذاشتم برای خرده‌کارها. این خرده‌کارها که می‌گویم شامل بسیاری از فعالیت‌هاست از جمله: پاسخ به پیام‌ها، نوشتن مطالب کوچک برای رسانه‌های شخصی، یادداشت‌برداری از کتاب‌ها، مرتب کردن پیرامونم و غیره. ساعت چهار دوباره کلاس خصوصی داشتم. توی این کلاس هفته‌هاست که داریم نسخه‌ی نیمه‌نهایی رمانی را می‌خانیم و ویرایش می‌کنیم تا برسیم به نسخه‌ی نهایی و چاپ. بعد این کلاس کمی خوراک پروتئن‌دار لمباندم و دیگر وقت نشد برای قهوه‌ و بلافاصله پریدم تو وبینار نویسنده‌ساز. بماند که پیش از وبینار چتی جدل‌انگیز هم داشتم و خب، خشنودم از اینکه حرفم را به‌صراحت زدم و حالا احساس می‌کنم خالی شده‌ام و خوب کرده‌ام که حرفم را بی‌پرده گفته‌ام. برگردم به نویسنده‌ساز: امروز هم با ۲۵ دقیقه آزادنویسی شروع کردیم. و چقدر بهتر است اینطوری. مدام هم تأکید می‌کنم روی اینکه که اصلن ما جمع می‌شویم دور هم که به نوشتن بپردازیم و پس چه‌بهتر که بخشی از گردهمایی روزانه‌ی ما نوشتنی باشند. در نیمه‌ی دوم وبینار هم ضمن پرسش‌وپاسخ، به تمرین «فهرست هفتگی کلمات» پرداختیم. بعد از وبینار باز هم پرداختم به خرده‌کارها، از جمله بارگذاری صوت وبینار در تلگرام و انتشار سه داستان دیگر از همسفران کارگاه داستان کوتاه در وبگاهم. پست «گزارش نیک» را هم هوا کردم توی سایت. یکی از جالب‌ترین بخش‌های پست روزانه‌ی گزارش نیک انتخاب جمله‌ی قصاری‌ست که اول هر صفحه می‌آید. گاه ده‌ها صفحه کتاب ورق می‌زنم که به جمله‌ای گیرا برسم. وقت‌گیر است اما گواراست. قوطه در قطارآلات را می‌دوستم. بعد رفتم کمی دراز کشیدم.باز فلسفه خاندم و کمی درنگ کردم روی این جمله‌‌ی موریس بلانشو: «اندیشیدن دردآور است.» پس بگو چرا نوشتن آدم را به این ذلت می‌اندازد. دیگر کلاسی نداشتم، پس وقت ولگردی بود. خودم را رساندم به یک کتابفروشی تازه. شاخ گاوِ امروزم را از چند روز پیش نشانه گرفته بودم. شگفتی‌ِ کتاب‌کهنه‌فروشی‌ها یافتن چیزهایی‌ست که تو قوطی نوفروش‌ها یافت می‌نشود. بعد سال‌ها مجموعه‌ی ۷ جلدی «فرهنگ واژه‌سازی در زبان فارسی» را جستم. هلاک نسخه‌ی کاغذی‌اش بودم. «مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند». دو سه تا کتاب دیگر هم گرفتم از جمله: «رنج و التیام»، ترجمه‌ی محمد قائد، که داشتمش پیش‌تر اما نمی‌دانم به کدام سوگ‌دیده قرض دادمش و برنگرداند؛ «در ستایش تبعید» ترجمه‌ی عبدالله کوثری با فارسی رشک‌‌انگیزش. خاندن این حرف در آغاز یکی از جستارهای کتاب سبب شده کلیپکی هم واسه اینستاگرام ضبط کنم: ««در سال ۱۹۶۸ گابریل گارسیا مارکز با این اعتراف که اگرچه از عقاید سیاسی بورخس نفرت دارد، هرشب کتاب‌های او را می خواند، سروصدای زیادی به پا کرد.». پرسیدم: «از عقاید سیاسی کدام نویسنده یا شاعر بدتان می‌آید اما کماکان به مطالعه‌ی آثارش ادامه می‌دهید؟». سر شب دیدم بهترین کار پیاده‌روی است. رفتم لابلای کوچه‌پس‌کوچه‌های پُردار و درخت نفس تازه کردم و برگشتنی از باریکه‌های مخوفی گذشتم که یادآور فیلم‌های امیرحسین ثقفی‌اند و چه باک؟ گامیدن در خرابه‌ها تخیلم را بیشتر تحریک می‌کند. تو یکی از خیابان‌های فرعی گولاخی سرش را از ماشینش آورد بیرون و بلند رو به من ابراز ارادت کرد: «مخلص اکبر آقا». اکبرآقای کی بودم من؟ وقتی برگشتم دلی از عزا درآوردم و باز ولو شدم روی تخت و باز مطالعه و بعد تماشای «متل بیتس» و پرسه در گوشی و گپی، و دوباره جاکن شدم. دوش گرفتم تا نو شوم برای نوشتن این گزارش. بعد از ویرایش این سطرها دوباره می‌روم ولو می‌شوم روی تخت. بیشتر کتاب می‌خانم و اندکی هم فیلم می‌بینم.

    1. 🌿🌿🌿استادست دیگرست. بل‌اخره روزی خودم را هوار کلاس‌های خصوصی‌تان می‌کنم اکبرآقا.

    2. نویسندهٔ مورد علاقم تا ابد خودتونید استاد. یعنی مُردم برای نطق پیش از دستور😂🥲👌🏽✨️

  24. #گزارش_نیک۱۳۸

    📍امروز احوالم استراحت می‌خواست اما من پُر ترافیک بودم.

    سال واژه: خوددوستی 🌷 

    •حال و هوایم نیمه ابری‌ست
    زود بیدار می‌شوم، زیرا بیداری قبل از نُه صبح را می‌پسندم. تصمیم گرفتم یک روز در میان ورزش کنم. 
    پس شیرسنجدم را می‌نوشم و بعد لباسها را به لباسشویی می‌دهم تا خوب برایم بشوید.
    چند روزیست حوصله‌ام بی‌حال است، نمی‌دانم چه مرگش شده، شاید مریض است‌. پس به او سخت نمی‌گیرم. 
    اجازه می‌دهم کِش بیاید، برود هرجا دلش خواست استراحت کند. 
    هندزفری در گوش‌هایم می‌گذارم و از کانال موسیقی‌ام آهنگ می‌شنوم. قشنگ‌اند و آرامش‌بخش پس دوتایشان را راهی سیاه‌چاله می‌کنم. برای مینا و لیلا هم می‌فرستم و به ادامه‌ی کارهایم می‌پردازم. 
    شستن حیاط باعث می‌شود یکی از گیاهانم را هرس کنم که نامش گل چای است و بسیار برگهای معطری دارد شبیه به بوی گل محمدی.
    و دیگری کالانکوئه‌ی نارنجی‌ست.

    •خودشویی
    لباسهای شسته شده را روی طناب پهن می‌کنم. به خورشید دل نمی‌‌بندم زیرا امروز ابرهای تیره و روشن برای خودنمایی آمده‌اند. خبری از گرما و نور آفتاب نیست.
    می‌خواهم به لباسشویی‌ام حال بدهم پس جاپودری را خارج می‌کنم و با مسواک همه جایش را تمیز می‌کنم.
    بعد دور تا دور لاستیک سبد مخزن را تمیز میکنم. در آخر هم دریچه‌ی تخلیه‌ی آب را باز می‌کنم و دستی به آن می‌کشم. همه چیز را سر جایش برمی‌گردانم. یک قرص رسوب گیر درون مخزن می‌اندازم و برنامه‌اش را تنظیم می‌کنم تا شروع کند به خودشویی. این هم تشکر من است از لباسشویی.

    •تماس با او 
     با هانیه تماس می‌گیرم همین‌ روزهاست که پسرس بدنیا بیاید، دلم می‌خواست جویای احوالش باشم. او پُر از استرس است و از زایمان می‌ترسد، من هم می‌ترسم و می‌توانم درکش کنم. با او همدردی می‌کنم و دلگرمی‌اش می‌دهم و با آرزوی زایمانی راحت مکالمه تمام می‌شود.

    •استاد تاریک است مثل بتمن
    به تمرین‌جا می‌روم و سلام می‌گویم به استاد تاریک پوش، اما او دلش می‌خواست او را استاد قشنگه صدا بزنم. اطاعت امر. از دفعات بعدی. امروز استاد به معصومه کلی گیر داد، خودش را خط خطی کرد و معصومه را خاش خاشی. معصومه بسیار با جنبه و‌ شوخ طبع بود اما استاد هرچه بیشتر می‌خواند، بیشتر آمپر می‌چسباند. خلاصه که امروز تمرین‌جا نمکدان بود و ما نمک.

    •خاکروبی
    بخشی از خانه را گردگیری کردم. خاک دارد از سر و رویمان بالا می‌رود.
    وسط تمیزکاری نهار گذاشم و سالاد درست کردم و دوباره به ادامه‌ی آهنگها و کار خاکروبی وسایل و خانه پرداختم.
    می‌خواهم طبقات بالا را تمیز کنم، پس نردبانی که تازه همسرم خریداری کرده را می‌آورم. از هر چهار پله‌اش بالا می‌روم و دستم به طبقات بالا میرسد، خوشحال می‌‌شوم و به خودم وعده فردا را برای تمیز کردن قسمت‌های بالای خانه می‌دهم.

    •هزار کلمه تصمیم 
    وبینار نویسنده‌ساز شروع می‌شود و من می‌خواهم هزار کلمه بنویسم. پر از سوالم، از تصمیمات گرفته شده، غلط یا درست، خوب یا بد، با خودم حرف می‌زنم و از خودم سوال می‌پرسم. جوابش را می‌دهم و هیچ آسیبی به خودم نمی‌رسانم.
    زمان تمام می‌شود و‌ نوبت به صد کلمه می‌رسد. خسته‌ام و دوباره مغزم بوی مرگ گرفته. این را دوست ندارم، این حد از زندگی زدگی و طالب مرگ بودن را.
    کلاس تمام می‌شود. ظرفهای درون سینک را می‌شویم و آماده می‌شوم تا با همسرم برای خرید یخچالی بیرون برویم با کتونی نو. در مسیر برای پاگشا کردن نو عروسی که جمعه مهمانمان است هدیه می‌خریم.
    شب با دیدن یک قسمت دیگر از سریال مزخرف رقبا (Rivals) کمی استراحت می‌کنیم و بعد از نوشتن گزارش نیک کم‌کم آماده‌ی خواب می‌شویم.

    ۱۴۰۵/۰۷/۰۵
    من اینجا می‌نویسم 👇🏻
    https://t.me/pichesabz

  25. گزارش

    به نام خدا
    فیروز هستم و آمدم گزارش امروز یکشنبه ۵ مهرماه ۱۴۰۵ را بنویسم و ثبت و ضبط کنم و به آیندگان برسانم تا بدانند ما که بودیم و ما چه شدیم.
    هیچی نبودیم و هیچی نشدیم. بیکار شدیم. الاف شدیم. در لاف شدیم.
    در لاف شدیم و ترسیدیم. ترسیدیم و از ترس لرزیدیم.
    لرز تمام تنم را در بر گرفته و بدتر گرفته بود حال خوب است شکر خدا.
    انگار امیدی در من پیدا شده. انگار نوری همراه شده.
    از خودم خوشم میاید.
    تازه از پیاده روی برگشتم، رفته بودم تو صحرا قدم میزدم و از تنهایی لذت می‌بردم تا اینکه احسان زنگ زد و گفت میخاهم چند ساعتی مهمانت باشم و من دعوتش کردم و خود نیز به خانه برگشتم، احتمالن بابت تشکر و قدر دانی آمده چون قبل از آن شب که تصادف کرده بود رابطمون شکر آب شده بود و از پشت هم را می‌زدیم اما آن شب داستانش فرق میکرد.
    ۲. وبینار نویسنده ساز را شرکت کردم و اول راه ۲۵ دقیقه مدام و پشت هم جریان سیال ذهن خود را با موضوع پیشنهادی استاد «تصمیم»روی کاغذ آوردیم. من به شخصه از امروزم و از وبینار امروز خیلی راضی و خوشحال بودم‌. خانه بودم‌ تنها بودم. در سکوت بودم‌. آرام شد اش را آورده بود و با هم از وبینار و نوشتن لذت می‌بردیم و شکر خالق یکتا باز هم لذت بردیم. استاد میگویید«آزاد نویسی یعنی تخلیه روانی» پس ما به خودمان فرصت می‌دهیم که روانمان را خالی کنیم.
    از تصمیم هایی که اخیرن گرفتم و کم و بیش به آنها عمل کردم نوشتم. تصمیم برای کار، برای ازدواج و برای چندین و چند موضوع و مسئله دیگر. راستی تا یادم نرفته این را خدمت شما عرض کنم تا گوشه ای از مرا ببینید و بشناسید.
    این روزها درگیر هزاران فکر و خیالم و خانواده هم مثل همیشه میخاهند با زن گرفتن مشکل مرا حل کنند و دریغ از پول یک دست مسواک اما چند گزینه موجود است که انگار همه به هم پیچ خوردن.
    ۱. دختری که سر کاروان مادرم است با اسم مستعار طوبی.
    طوبی خیلی دلش شوهر میخاهد. طوبی مرا میخاهد و بارها به طور واضح و شفاف با من قرار گذاشته که هم را ببینیم و شاید از هم خوشمان آمد و شروع کردیم به جیک تو جیک و او مدام از حقوق و درآمدش حرف می‌زند و مثلن میگویید از بابت پول نگرانی نداشته باش.
    اول قرار بود من و طوبی هم با این کاروان برویم، مادر طوبی هم قرار بود بیاید و توهمات ذهن مریض طوبی این بود که یک سوئیت برای چهار نفرمان جدا بگیرد تا به قول خودش بیشتر هم را بشناسیم و از این به بعد با هم شراکت کنیم و کاروان را هدایت و رهبری کنیم ولی من بهانه آوردم و به بعد موکول کردم.
    من و طوبی همکلاسی دوران راهنمایی هستیم ولی بعد از راهنمایی دیگر او را ندیدم و حالا او هم معلم پیش دبستانی است و هم کاروان زیارتی به مشهد و کربلا میفرستد و بعضی وقتها آرام در گوشم میگویید بعضی وقتها تا ماهی ۱۰۰ ملیون تومان هم درآمد دارم.
    ۲. گزینه ۲. معرفی شده توسط زن برادرم سیروس با نام مستعار «سودابه»
    پریسا زن سیروس از وقتی ازدواج کرده همیشه پیشنهاد این دختر را به من می‌دهد و میگویید از هر انگشتش هزار هنر می‌بارد و بی نظیر است و کاری و با شرف و از قضا سودابه هم در این کاروان همراه مادرم است.
    گزینه ۳. شنیون کار سالن آرایشی آتی با مدیریت دختر عموم که زن داداشم هم محسوب میگردد با نام مستعار«گنجیشک»
    امروز نزدیک ظهر وقتی من و بابا در مغازه داشتیم حرف می‌زدیم و حساب کتاب می‌کردیم متوجه حضور زن داداش و شاگردش دم در مغازه شدم و نمی‌دانم چم شد که صدایش کردم و گفتم«بیتربیت سلام کن» و سلام کرد و من او را به داخل فراخاندم و زن داداشم هم با او آمد و من کوتاه و مختصر و مفید یک سوال از او کردم و گفتم«گنجیشک عزیز تو به عنوان یک دختر دم بخت که من به خاستگاریت آمده ام چه انتظاری از من داری، معیار تو برای ازدواج چیست؟» خندید و گفت«اولین و مهمترین شاخص اخلاق طرف مقابلم است و مابقی چیزها را می‌شود درست کرد» و زن داداشم فرمود«فیروز اخلاقش ۲۰ است»
    گفتم«من پول ندارم، نه برای طلا و نه برای کارهای دیگر، نهایتن بتوانم یک مانتو ۷ ملیون تومانی برایت بگیرم» و او خندید و سرش را پایین انداخت و من وقتی چشمم به بابا افتاد او را غرق در خنده دیدم، کیف میکرد که اینجوری خاستگاری میکنم.
    بهش گفتم، گفتم بابا هر کی قیمت بیشتری بده خودم را نصیبش میکنم و بابا خندید و گفت همین گنجیشک را بگیر.
    به قول زنداداشم گنجیشک ماهی بیشتر از ۵۰ ملیون تومان درآمد دارد و من هم این روزها معیارم برای ازدواج فقط درآمد است و پول.
    راستی یادم رفت بگوییم«گنجیشک یک بار ازدواج کرده و ۳ ماه شوهر داشته.
    ۳. بعد از ۲۵ دقیقه نوبت رسید به فهرست کلمات هفتگی. ما بچه های نویسنده ساز یکشنبه ها ۵ دقیقه را به نوشتن کلمات هفتگی اختصاص می‌دهیم و لیست همه یکشنبه ها را در یک فایل وورد جداگانه ذخیره میکنیم و اینجوری هر هفته خودمان را با هفته قبل مقایسه میکنم ببینیم چه کلماتی به ما اضافه شده و یا حذف شده، اینطوری تقریبن میفهمیم با خودمون چند چندیم‌.
    ۴. از «شب یک و شب دو» بهمن فرسی حرف زد استاد و کتابهای خوب دیگری که در هفته های پیش رو از آنها بیشتر برایمان حرف میزند و میخاند و من هم میخاهم در اولین فرصت سری به کتاب «فرهنگواره ی فارسی خلاق» شاهین کلانتری میزنم و فیض خودم را ازش میبرم.
    ۵. امروز دست نویسنده ساز را کامل کردم. ۱. پیاده روی کردم. ۲. آزاد نویسی کردم. ۳. کلمه برداری کردم. ۴. تکرار آموزی داشتم. ۵. گزارش نیک هم که اکنون در خدمتش هستیم، پس میتونم با خیال راحت سرم را روی بالشت بگذارم و بخابم و خدا را شکر کنم. با اینکه دیشب پلک روی هم نگذاشتم اما نمیشود بخابم چون احسان مهمانم است و باید زودتر پرونده نوشتن را ببندم و به مهمانی برسم.

    خلاصه ای از امروز.
    همانطور که در صفحات صبحگاهی نوشتم و از خدا خواستم روزی پر شور را به من هدیه دهد نوشته جان گرفت و در بعضی از ساعت ها غرق در دنیای پر شور خودم بودم و خدا را هزاران بار شکر کردم که مزه حال خوب را هر چند کم اما میرساند و مرا امیدوار میکند. الهی شکر الهی شکر و شکر.
    دوست داشتم بیشتر بنویسم اما نمیشود.
    بدرود و خدانگهدار

    باشد که رستگار شویم.
    باشد که همراه شویم

  26. یک‌شنبه ۵ مهر ۱۴۰۵
    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ساعت ۱۲:۳۰ شب است. در طول روز نمی‌نویسم. انگار وقتِ گزارش نیک، همان آخر شب است؛ وقتی خانه ساکت می‌شود و فضا تاریک. حالا فکر می‌کنم به روزی که گذشت.

    صبح خواب عجیبی دیده بودم. کاملاً بی‌سر و ته.

    حوصله نداشتم تختم را ترک کنم. چندین بار این دست و آن دست شدم و دوباره به خواب‌های کوتاهی رفتم. آخر مامان به اتاق آمد. دید بیدارم. مثل همیشه گونه‌ی یکدیگر را بوسیدیم و روزمان آغاز شد.

    چقدر حضور مامان در خانه خوب است.

    صبحانه نان و پنیر خوردیم و برای ناهار مجبوس گوشت درست کردم.
    لواشک‌ها، با وجود اینکه از دیشب زیر پنکه بودند، هنوز خشک نشده بودند.

    بعد از ناهار چند صفحه‌ای کتاب خواندم؛ «شب هول». امیدوارم تا یک ماه آینده بتوانم تمامش کنم.

    دخترکم امروز یک‌سره در حال جنب‌وجوش بود. از حرکاتش ویدیو گرفتم و استوری کردم. یکی نوشته بود که احتمالاً دخترت خیلی بازیگوش می‌شود؛ از حالا انقدر فعال است.

    با خودم فکر می‌کنم اگر به من برود، احتمالاً دختری آرام می‌شود؛ وگرنه پدرش در کودکی پرجنب‌وجوش بوده.

    بعدازظهر حاضر می‌شوم تا به کلاس بارداری بروم. راننده اسنپی که گرفته‌ام، موهای بلند و سفیدی دارد. ماشینی جلوی ماشینش می‌پیچد. داد می‌زند: «آشغالی، آشغال! آشغال هم می‌میری.»

    خیابان شلوغ‌تر از همیشه است. به جای فرهنگ ۱۷، وارد فرهنگ ۱۹ شده. می‌گوید راه زیادی نیست، ولی گفتم شاید شرایط نداشته باشید، مجبورم دور بزنم.

    گفتم: «بله؛ خیلی این طرف‌ها را نمی‌شناسم. باردار هم هستم.»

    می‌گوید: «ببخشید، متوجه نشدم.»

    امروز خیابان‌ها و ماشین‌ها با او سر لج دارند. با ۱۵ دقیقه تأخیر می‌رسم.

    دکتر مسیح‌پور با نگین و لیلا و فاطمه در کلاس نشسته‌اند. بحث درباره مراقبت‌های بعد از زایمان است. به جمعشان اضافه می‌شوم.

    نگین در هفته ۲۸ بارداری‌ست. چیزی به زایمانش نمانده. می‌گوید حرف‌های ماما و دکتر تأثیری نداشته و از ترسش ترجیح می‌دهد سزارین کند.

    لیلا هفته ۳۵ است. مثل من ورم پا دارد، ولی آزمایش ادرار داده و فهمیده پروتئین دفع می‌کند. وضعیتش خیلی خوب نیست؛ مسمومیت بارداری دارد.

    من هم از ترس، از دکتر مسیح‌پور خواستم آزمایشی برایم بنویسد. ورم‌های پای لیلا بهتر شده. گفت نمک را کلاً حذف کرده. من فکر نمی‌کنم همچین اراده‌ای داشته باشم.

    فاطمه‌ی دیگری به جمع اضافه می‌شود. او هم در هفته ۳۸ بارداری‌ست و از آتلیه عکاسی آمده. من هم تصمیم دارم همان آتلیه‌ای که او رفته بروم. چند سؤال از او می‌پرسم و راهنمایی‌ام می‌کند.

    این هفته باید زنگ بزنم و نوبت بگیرم.

    اسم مؤسسه کلاس بارداری ما «آرامش» است. واقعاً هم محیطی آرامش‌بخش و دلگرم‌کننده دارد. دکتر مسیح‌پور مامایی درجه‌یک و مشاوری فوق‌العاده است؛ بسیار مهربان و باتجربه. در هر زمینه‌ای اطلاعات دارد و خوشحالم که در بخشی از زندگی‌ام با او آشنا شدم.

    در میان مباحثی که درباره مراقبت‌های بعد از زایمان می‌آموزیم، ناگهان بحث به اولین حمام مادر می‌رسد.

    من از اصطلاح «رحم خالی» صحبت می‌کنم. از حس فقدانی که ممکن است بعد از تولد کودک برای مادر اتفاق بیفتد؛ اولین اشک‌ها در حمام. وقتی بعد از ۹ ماه، کودکت متولد شده و دلت برای حضورش در رحمت تنگ می‌شود.

    دکتر مسیح‌پور می‌گوید این اصطلاح برایش خیلی جالب است. به یاد خاطره‌ای می‌افتد؛ در مطب جراح تیروئید.

    افراد به‌اصطلاح «گردن‌بریده» بسیارند.

    ادامه می‌دهد:

    «دکتر جراح می‌گفت: از وقتی وارد این شغل شده‌ام، باید گردن‌ها را برش بدهم و غده تیروئید را خارج کنم. روزبه‌روز به تعداد این افراد زیاد می‌شود. دلیلش هم غم‌باد است. تیروئید غم‌ها را درون خودش می‌ریزد و رشد می‌کند. بغض‌های زیادی که فرو برده می‌شوند.»

    و حالا «رحم خالی».

    رحمی که ۹ ماه کودکی را پرورش می‌دهد. هورمون‌هایی که چند برابر ترشح می‌شوند و ناگهان همه‌ی این ساختارها فرو می‌ریزند.

    بدنی که دیگر شبیه بدن قبل نیست.

    زنی که دیگر آن زن سابق نیست.

    خون‌ریزی. از دست رفتن جفت. بخیه.

    رحمی خالی.

    دو ساعت می‌گذرد و هنوز ورزش نکرده‌ایم. آموزش مراقبت‌های بعد از زایمان خیلی طول کشیده. یک ساعت دیگر می‌مانم تا ورزش کنم.

    سپس مایع لباسشویی برای دخترم می‌گیرم. مارکش خارجی‌ست؛ قیمتش دو برابر نوع ایرانی‌اش. از روی رودربایستی با فروشنده می‌گیرم.

    به خانه برمی‌گردم. مامان و مادرشوهر میز شام را آماده کرده‌اند. چیز خاصی روی میز نیست؛ ذره‌ذره غذاهای اضافه‌شده، اما در نهایت همگی سیر می‌شویم.

    همسر کله‌پاچه و قلم گاو و گوشت گرفته. مامان برای فردا کله‌پاچه بار می‌گذارد.

    برچسب دیواری دیگری که سفارش داده بودم رسیده. تشک و چوب زیر تخت هم فردا قرار است بیاید. به فروشنده کوسن‌های روی تخت هم پیام دادم. بابت تأخیر عذرخواهی کرد و گفت فردا حتماً ارسال می‌شود.

    امروز چند لاک خوش‌رنگ هم از سایت برای خودم سفارش دادم.

    در ساعت پایانی شب، دورهم ادامه سریال «خانه به دوش» را دیدیم و خندیدیم.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    روز پرباری را از سر گذراندی.

    جواب سؤال‌های زیادی را که در ذهنت داشتی از ماما گرفتی و ورزش و بودن کنار آدم‌هایی شبیه به خودت، حس‌وحال خوبی به تو داد.

    امروز وقتی درمورد نوشتن گزارش نیک در کلاس بارداری صحبت کردی، گفتی اگر به روزهایمان با دقت نگاه کنیم، هیچ روزی تکراری نیست و هر روز چیزی نو در خود دارد.

    ماما گفت چقدر این کار قشنگ است و همین باعث ایجاد امید می‌شود.

    وقتی ماما از لذت بردن از همین دوران بارداری صحبت کرد، وجودت پر از شوق شد.

    تو می‌دانستی که شاید این آخرین بارداری باشد که تجربه می‌کنی و دلت خواست با تمام وجودت، قدردان تک‌تک لحظاتش باشی.

    امیدوارم فردا هم برایت پر از اتفاق‌های قشنگ باشد.

    ⸻

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 آفرینش و هنر: ۵
    🥗 تغذیه و آب: ۹
    ✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۱۰
    📖 خواندن و شنیدن: ۷
    🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
    🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۱۰
    🧸 آمادگی برای لیلیا: ۱۰
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰
    💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
    😴 استراحت و خواب: ۸

    امتیاز امروز: ۸۹ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  27. گزارش نیک ۵ مهر

    ۱. چون سال‌واژه‌ام نظم است که نه، چون نصف مشکلاتم از بی‌نظمی‌ست، تکانی داده‌ام به خودم. امروز چهارمین روزی بود که آب کافی و میوه خوردم. عجیب نباشد برایت خواننده‌ی عزیز که این‌جانب تا پیش از این‌ها، روزی دو لیوان آب و ماهی یک وعده میوه شاهکارم بوده -با سبک زندگی سالم، جنیم و‌ بسم الله-

    ۲. رفتم دانشگاه برای کارهای مرخصی. بلبشویی به پا بود، شلوغ‌تر از روزهای عادی. تعرفه‌ی جدید شهریه‌های رشته‌های مازاد هم آمده. کارشناسی‌ها ۷۰ تومن چرک کف دست. دندان و پزشکی پیشکش. کارم راه افتاد؟ خیر. با احترام به عده‌ی اندکی که نمی‌دانم کجا دور از نظر کار می‌کنند، توصیه‌ام به همه این است که تلاش کنند تا کارمند علوم‌پزشکی شوند. مفت می‌خوری و می‌خوابی و لم می‌دهی، حقوق خوب هم می‌گیری، پرستیژ کاری خوبی هم دارد. چهار سر سود.

    ۳. دارم طریق بسمل شدن از محود دولت‌آبادی را می‌خوانم. کلا از ازل تا ابد به شیوه‌ی روایت و زبان‌شان علاقه دارم. جسته‌گریخته توی فضای مجازی از حسین منزوی می‌خوانم. اگر به این زیستنِ فعالِ حتی زیرپوستی، ادامه بدهم، پاداشم می‌شود کتابی از ایشان.

    ۴. آزاد نوشتم اما نه مثل این چند وقت برای این‌که چیزی قابل انتشار از توش دربیاید، نوشتم تا نَمیرم -مثال ایوم قدیم-
    شعری سه سطری هم نوشتم. از وقتی شعرماهی شرکت کرده‌ام و کم‌کَمَکی شعر حالیم می‌شود، احساس روزهای اول هری پاتر در هاگوارتز را دارم، چرا که «شاعران جادوگرند.»

    ۵. چون عازم سفریم، چمدان بسته‌ام «از هرچه منم دل بکنم».

    https://t.me/setayeshariian

  28. امروز روز پر جنب و جوشی بود. زیاد راه رفتم. از این ور به اون ور. با چند ارگان تماس گرفتم. امروز دیرتر نهار خوردم. آموزش دیدم و کارتن ها را چک کردم. بعد به خانه برگشتم. چای خوردم. دیرتر وارد وبینار محبوبم شدم. چون قبل از وبینار با همکار قبلی ام در حوزه ای که میخواستم و تجربه داشت تماس گرفتم. انگار اصلا در وبینار حضور نداشتم. استاد و دوستان در حال نوشتن بودند و من نگاهشان می کردم. جسمم در وبینار بود و روحم جای دیگر. بعد از وبینار هم درگیر آشفتگی ذهنی برای گرفتن تصمیم آینده بودم. بین دوراهی سخت گیر کردم. بین انتخاب دو موقعیت مختلف. از نگرانی و آشفتگی و برای آرامش وجودم به دوش آب گرم پناه بردم.

  29. الا برایم کاغذ نوشته‌. خط و مهرش را عاشقم. از خط نوشته. چرا به رفیق جینگم مبینا مسیج نمی‌دهم و پست‌هایش در گروه نویسنده‌ساز را ارج نمی‌نهم؟ تماشای دستخط‌ها جالب است. لذت‌ می‌بخشد.
    امروز بیست و پنج دقیقه روزنویسی کردم، روی کاغذ. گوش‌هایم تیز می‌شوند. صدای موبایل مامان، صدای جوشیدن کتری، صدای ترمز ماشین توی کوچه، صدای ماشینی که برای تخریب خانه‌ی روبه‌رو آمده است.
    در طول روز چند بار این صداها را می‌‌شنوم؟ چقدر با گوش‌هایم می‌بینم؟ حواسم هست؟
    به خاندن محمود کیانوش ادامه می‌دهم. محمود کیانوش هم که نه حرف و سکوت محمود کیانوش، بی‌نقل قول و پیشوندِ کتاب. به سیاهه‌ی کوتاه پیش رویم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که چقدر از مختصر نوشتن بدم می‌آید. دلم می‌خاهد در نوشتن درازگو و وراج باشم. اما امروز نیستم. چه حیف!

    دوستدار شما، لنا
    https://t.me/lenaamirii

  30. به نام خدا
    گزارش نیک ۱۳۸:
    صفحات صبحگاهی می‌نویسم بیشتر آزاد‌نویسی و کمتر شکرگزاری، در آزادنویسی تازه می‌شوم و در شکرگزاری داشته‌هایم را می‌بینم.
    یک ساعتی پیاده‌روی می‌روم، در مسیر بر‌گشت چند ماهی می‌خرم و به خانه برمی‌گردم. عجیب است، آبشش‌های ماهی‌ها هنوز باز و بسته می‌شوند، انگار عادت کردند خارج از آب هم نفس بکشند.صدای رنج ماهی‌ها را وقتی در سبدی داخل مغازه بالا و پایین می‌پریدند می‌شنیدم و می‌دیدم چگونه خود را به در و دیوار سبد می‌کوبند. همه‌ی تقلایشن را می‌کردند که باز به آن حوزچه‌ی پلاستیکی کوچک برگردند و میان ماهی‌های دیگر بلولند، خوش‌ به حالشان دریا را ندیده‌اند.
    «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق» ‌می‌خانم.
    «نگذار هیچ واژه‌ای در جمهوری ادبیات احساس غربت کند.»
    «به کلمات بگو هر یک به تنهایی شعری‌اند ناب.
    به آن‌ها که نجوای درونت را شکل می‌دهند بیشتر توجه‌کن.»
    «کلمات ننوشته را هم به اندازه‌‌ی مکتوب‌ها زیر بال و پر بگیر.»
    برای رسیدن به هسته‌ی هر واژه بکوش.»
    «به شکل‌های غریبشان بنویسشان که خودشان هم تعجب کنند.»
    «برای کلمات نامه بنویس.»
    «گاهی به یک کلمه‌ جدا از مفهومش عشق بورز.
    به کلمات احساس ناکافی بودن نده.»
    ادامه‌ی داستان «دئول» چخوف را می‌خانم. اما هنوز تمامش نمی‌کنم، چخوف جریان زندگی عادی شخصیتهایش را روایت می‌کند، اما چرا این داستان برایم کشش دارد؟ این هنر چخوف است که تازه با آن آشنا شده‌ام. و‌قتی این داستان را می‌خوانم به شوق می‌آیم داستانی بنویسم.
    «سنگ صبور» را بازخانی می‌کنم.
    «بوطیقای شعر نو» می‌خانم، این کتاب را دوست دارم نهایت دو یا سه صفحه در روز بخانم و هر صفحه را هم دوبار بخانم، تامطالبش را دریابم.
    در کتابخانه‌ی شعر محبوبم به سراغ کتاب «در مدت درخت» یدالله رویایی می‌روم، فکر می‌کردم این کتاب فقط شعر است اما نثرهای بی‌نظیری هم در این کتاب است که خاندشان بیشتر از شعرهایش برایم خوش‌آیند است. البته شاید برخی از این نثر‌ها شعر منثور باشند. نثر‌های یدالله رویایی را خیلی دوست دارم شاید بیشتر از شعرهایش، می‌خانم از این کتاب:
    بداهه‌اندیشی؟
    «بداهه‌نویسی، گفته‌اند، اندیشیدن نیست. آری از پس اندیشه‌‌ای نمی‌آید، ولی آنچه را هم که با خود می‌آورد چیزی جز اندیشه نیست. بداهه مفهوم ناگهانی را در خود دارد اما چندان هم ناگهانی نیست. چون، ناگهانی گفتن‌ معنایش نیندبشیده گفتن نیست. به همین جهت آن‌ها، بداهه‌ها، حرف‌هایی که می‌زنند، یا با خود می‌آورند، و یا ما در آن‌ها کشف می‌کنیم، بدیهه هستند ولی همیشه بدیهی نیستند.»
    «به چشمهاش نگاه می‌کنم زمان من ظهر می‌شود مکان او خورشید چطور می‌شود به خورشیدی که با مفهوم ظهر قاطی شده‌است نگاه کرد؟»
    در وبینار نویسنده ساز می‌نویسم بیست و پنج دقیقه آزاد نویسی، آزادنویسی گویی معجزه است. کجا می‌توان آنقدر رها بود، شاید در آزاد‌نویسی‌هایم بیشتر زندگی می‌کنم و طعم بودن را می‌چشم، اختیارم دست کلمات است هر جا بخاهند من را با خودشان می‌برند. فهرست کلمات می‌نویسم این تمرین را خیلی دوست دارم انگار روی بوم نقاشی رنگ می‌پاشم. و ادامه‌ی وبینار هم به پرسش و پاسخ می‌گذرد، خیلی خوشحالم که در وبینار‌ها بیشتر می‌نویسم و باهم نویسی را تجربه می‌کنم. وبینار‌ها اوقات خوشی هستند.
    با دخترم در خیابانی شلوغ قدم می‌زنم. دلش سفر می‌خاهد و دنبال یک همسفر است. این روزها حوصله‌ی سفر ندارم، دلخور می‌شود سعی می‌کنم با دلش راه بیایم. مادر بودن هم عالم خودش را دارد.
    در چالش روز‌نویسی شرکت می‌کنم و سی دقیقه روز‌نویسی می‌کنم، این روز‌نویسی قرار نیست منتشر شود و برای خودم می‌نویسم.
    آخر شب باز هم آزاد‌نویسی می‌کنم، شبها در آزاد‌نویسی بیشتر می‌توانم خودم را بیابم، روز دیگری را زندگی کرده‌ام وحرف برای گفتن با خودم بسیار دارم .
    امشب نامه هم می‌نویسم، خیلی وقت است نامه ننوشته‌ام، نامه نوشتن برای مخاطبی که نمی‌خاند نوعی نوشتار درمانی است. و البته تسکین دهنده‌ی رنج.
    امشب دوست دارم باز هم بخانم، اما نمیدانم کدام کتاب را انتخاب کنم آنقدر کتاب‌های خاندنی مهمان کتابخانه‌ام شده‌اند که قدرت انتخاب از من سلب شده‌‌است. سرانجام کتاب «تقویم بی‌هدفی» پیروز می‌شود، قبلن دو بخش از این کتاب را خانده‌ام اما با تمام جذابیتی که برایم داشت ادامه ندادم. خوشحالم که دوباره به این کتاب بازگشتم.

    محبوب امروز:
    «تو از کجای افق آمدی
    مثلِ افق بلند؟
    که من هنوز زخم غروب را
    از صخره برنچیده
    زخم از طلوعی دیگر می‌گیرم
    و دوست داشتن را
    مثل جنونِ سر زده
    از سر می‌گیرم»
    «کتاب در مدت درخت»، یدالله رویایی

  31. صبح بلند شدم کارای بیخود کردم. یادم نمیاد. از این خورده‌کارهای بی‌مصرف. می‌دونید که چی میگم.
    اما لای این بی‌مصرف‌ها یه کار خوب هم کردم. مثلن ده تا حیات‌جمله نوشتم. حیات‌جمله چیه؟ یه جمله‌هایی که بهم حس خوب میده.
    بعد توی ساحلک چالش پنج جمله رو انجام دادم.
    بعدشم که شرول کردم به درس خاندن. فارماکولوژی خاندم. قرار بود بیوکیمیا هم بعدش بخانم وقت نشد. با احسان رفتیم بیرون.
    زمان رفتن‌مان با وبینار تداخل پیدا کرد. نتوانستیم وبینار را باشیم. اما عوضش لب دریا کمی پیاده‌روی کردیم، قهوه خوردیم، یک داستان کوتاه از چخوف خاندیم و بیست‌پنج دقیقه آزادنویسی کردیم.
    از آزادنویسی امروزم، ایده‌ی یک داستانک گرفتم.
    اما یادداشت امشبم را از ایده‌ی آزادنویسی دیروزم برداشتم.
    می‌ترسیدم از رقص تعریفی بنویسم. شاید فکر کنید دروغ می‌گویم. اما راجب همه‌چیز مشکوک شده بودم و می‌گفتم‌اول باید بفهمم هنر چیست تا بتوانم رقص را تعریف کنم. هنوز هم همینطور فکر می‌کنم.
    اما ناقص بودن داناییم باعث نمی‌شود از نظر دادنم بپرهیزم. به هر صورت تعریفی که امروز کنم هم که قانون الهی نیست. یا قرار نیست در کتاب مقدسی ثبت بشود. بعدن می‌توانم اصلاحش کنم یا به کلی نقضش کنم.
    پس نوشتم و تعریفش کردم. مثل لغتی از فرهنگ شخصی‌ام. و در کانال گذاشتم.
    یک صفحه‌ تئوری شعر خاندم.
    زبان هم کار کردم.
    شب با خاهرم وقت گذراندم و باهم شام خوردیم و کارتون باب اسفنجی دیدیم.
    کیفم را برای فردا حاضر کردم و روپوش آزمایشگاهم را اتو زدم. حس می‌کنم دوباره بچه‌مدرسه‌ای شده‌ام.

  32. گزارش نیک

    ـــ تمرین ۲۵ دقیقه آزاد‌نویسی با تمرکز بر داستانک.

    خواندن داستان کوتاهی از چخوف و بررسی روش داستان‌گویی.

    پیاده‌روی کنار دریا با ساحل زیر باران.

    تماشای غروب‌ دریا.

  33. تمام‌نشدنی‌ها

    1405.07.05

    _ دیروز فهمیدم که دست‌خطِ خودش نیست. که جمله‌های خودش نیست. گفت بابا کمکم کرده. کمک نکرده‌بود. همه‌اش را خودش نوشته‌بود، پدرِ دلسوز. گفتم برایم مهم است که خودت بنویسی. امروز گفت خانم امروز خودم نوشته‌ام. اما باز هم مالِ خودش نبود.

    _ می‌گوید نگذار به حالِ خودشان. ازشان غافل نشو. تمرین‌هایشان را که بررسی می‌کردم، حرفش یادم افتاد‌. من، تمرین‌ها را بررسی کردم و آن‌ها رونویسی کردند از متنِ درس. سرشان گرم شد و کلاس، ساکت.

    _ از روز اول نشانه‌گذاری‌اش کردم. با خودم گفتم که باید بیشتر به کار بگیرمش تا او هم برسد به بقیه‌ی بچه‌ها. چنتا الگوی عددی را پشت سرهم قطار می‌کنم. صدایش می‌کنم تا ادامه‌‌نویسی کند. حدسم درست از آب درمی‌آید. می‌ماند. نگاهم می‌کند. ماژیک را می‌چرخاند توی دستش. یهو کسی از ته کلاس می‌گوید. خانم بلد است ولی از شما خجالت می‌کشد. از من؟ می‌چرخم سمتِ دیگر. چشمانم را می‌بندم. می‌گویم فکر کن من نیستم توی کلاس کلاس. فکر کن تو هستی و دوستانت. حالا بنویس. سرم را گرم می‌کنم. مهلتش می‌دهم. حواسم هست ولی با بچه‌ها حرف می‌زنم که نشان دهم حواسم نیست. زیرچشمی نگاهش می‌کنم. درست نوشته. با خود فکر می‌کنم اگر آن دانش‌آموز از ته کلاس نمی‌گفت که خجالت می‌کشد، چقدر طول می‌کشید تا مشکلِ اصلی‌اش را بیابم؟ جزوه‌های دانشگاهم را زیر و رو می‌کنم توی ذهنم. با دانش‌آموز خجالتی چه کنم؟ چراغ‌هایی روشن می‌شود توی ذهنم. مسئولیت باید بسپرم به او. بیشتر خطابش قرار دهم. اگر بخواهم هرازگاهی قصه‌ تعریف کند برای هم‌کلاسی‌هایش، چه؟

    _ می‌خواند. پشت سرهم و بدون اشتباه. روان و درست. کیف می‌کنم.

    _ نگاه می‌کنم به آزادنویسی‌های این چند روزم. درباره‌ی مدرسه است و دانش‌آموزان. فکر می‌کنم با خودم چقدر رخدادک بیشتر دارم برای نوشتن. که چقدر ماجرا. که آدم‌های جدید و داستانِ هرکدام. که اگر معلمی نبود، این چند روز کدام تکراری‌ها را باز می‌نوشتم؟ که حرف‌ها و سطرهایم تمام‌نشدنی‌اند.

    _ گزارش نیک نجاتم داده. خسته که می‌شوم، حوصله‌ی تایپِ چیزِ دیگری را که ندارم، می‌آید و می‌نشیند توی کانالم. خیالم را راحت می‌کند. هرچند مصنوعی و از سرواکُنک.

    _ قسمتی از مسیر برگشت را پیاده‌روی می‌کنم. نگاه می‌کنم به همه چیز. این روزها تشنه‌ی تماشا شده‌ام. تماشایی که به فکر وا می‌داردم. به آزادنویسی. به چیزهای تازه. به نوبالی.

    _ خسته‌ام. ناهار را به زور درست می‌کنم. خانه را سر وسامان می‌دهم. هرچند وسواسِ تمیز نبودنش مثلِ موریانه‌ای افتاده توی ذهنم. هفته‌ی پیش به جانِ خانه افتاده‌بودم و خانه‌تکانی‌اش کردم. مثلِ خانه‌تکانی‌های عید. اما می‌دانم تا دوباره از ته و تو تمیزش نکنم، کمی کمتر از خانه‌تکانی‌های عید، این موریانه ولم نخواهد کرد.

    _ بعدازظهر می‌خوابم. زیاد. خواب به جایِ آنکه خستگی‌ام را در کند، بیشترش می‌کند. به زور دل می‌کنم از تخت.

    _ از چخوف می‌خوانم. دو داستان کوتاه. سراغِ سنگ صبور هم می‌روم. شیرین است برایم و خواندنی.

    _ شام را سرهم می‌کنم و فکری می‌کنم به حالِ ناهار فردا. ساعت ۱۲ شب دلم هوایِ چای می‌کند. چای‌خور نیستم. اما یکهو هوسش افتاده به دلم. مثلِ هوسِ آب یخ توی داغیِ تابستان.

    _ نگاهی می‌اندازم به کتاب‌های ابتدایی. که مرور کنم فردا چه باید بکنم؟ که چه بگویم؟

    _ فردا را فهرست می‌کنم. فهرست کردنش ذهنم را آرام می‌کند. هرچند اگر نرسم به برخی از کارهای فهرستم.

    _ دیروز یک جاکلیدی خریدم. با طرح بستنیِ قیفی. هنوز هم ذوق دارم برایش. دورِ خانه می‌گردم. نگاهش می‌کنم و خوشحالی، لبخندی می‌شود روی لبم.

    #گزارش_نیک

  34. امروز در مدرسهٔ دومم روز اول کاری بود. نوبت ظهر بودم. صبح با وجود بی‌حالی شدید خانه را جمع‌وجور کردم و بعد راهی مدرسه شدم. دو تا کلاس داشتم که هر دو دانش‌آموزان پارسال و پیارسالم بودند. خوب گذشت. ساعت آخر ضعف کردم. رسیدم خانه هر چیزی دستم آمد خوردم تا کمی بهتر شدم. تا شب بی‌حال بودم. فقط توانستم کمی کار کنم و به فایل صوتی کلاس نویسندگی پیشرفته گوش کنم. یادداشت کانال را هم نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  35. ـ سوال که می‌پرسم خودم جوابش را نمی‌دانم. طی نوردیدن در تاریکی و کاغذ به چیزهایی می‌رسم که خودم هم باورم نمی‌شود. امروز از آن روزهایی بود که زیاد نوشتم.
    دو سه باری آزادنویسی مفصلی برای رمان‌جستار داشتم. از راوی بدم نمی‌آید. تاحدودی دوستش دارم. بله‌. بالاخره دستان خود را به عشق آلودم، البته بر کاغذ‌. گفتن از عشق چالشِ سختی‌ست برایم و می‌ترسم که کلیشه‌ای بنویسم.
    ـ چند ورقی از صداع خواندم. عجیب و غریب است برایم. می‌گویم عجیب و غریب یعنی به معنای واقعی هم عجیب است و هم غریب.
    ـ پیاده‌روی چسبید. دیدنِ هیاهو و احیانا آن گردهایی که چشمِ آدمیان را پوشانده، برایم غریب نبود. خودم هم آشفته‌ام.
    ـ قهوه نوشیدم و شکارچی کرم ابریشم را پیش بردم. البته درحد سه یا چهار صفحه.
    ـ دو شعر از منزوی خواندم.
    «آیا غبار خستگی را،
    از دل‌ها،
    این آب‌های رنگین،
    خواهند شست؟»
    ـ داستان کوتاهی ژاپنی خواندم.
    ـ امروز زیادی زیستم، بیشتر از عقربه‌های ساعت. خسته‌ام و آشفته. زود خواهم خوابید.

  36. سال واژه: ساده
    با صدای زنگ در، توی رختخابم غلتی زدم. به ساعت گوشی‌ام نگاه کردم، دیدم هنوز زوده که مادرم از باشگاه برگرده، پس آن آدم پشت در کار مهمی نداشت. دوباره پتو را دور خودم پیچیدم. خاستم بخابم که دیدم نه، خاب دیگه خداحافظی کرد. بلند شدم دیگه. سه صفحه از هرچی حرف بود که دلم نمی‌خاست به کسی بگم، نوشتم روی کاغذ.
    دوباره زنگ در زدن. این‌دفعه رفتم آیفون برداشتم، گفتم: کیه؟ گفت: کنتور گاز. ظهر که پدرم از سرکار برگشت، گفت کنتور برق هم اومده بوده، دیده کسی نیست، رفته. من هم گفتم تا آمدم در را باز کنم، رفته بود. ماستمالی‌اش کردم.
    توی تمرینگاه هم بودم. بار دیگر فهمیدم باید به دنبال چرایی باشم. وقتی می‌گویم این متن را دوست داشتم، دلیلش چه بود؟ یا وقتی کسی از من نظری خاست، یا قرار بود بازخوردی بدهم، با اینکه دوست داشتم و به دلم نشست، ولی راهی‌اش نکنم.
    توی وبینار نویسنده ساز هم بودم. بار دیگر بیست و پنج دقیقه نوشتم که چه کارهایی را ادامه بدهم و چه کارهایی را از انجامشان دست بکشم. توی پست استاد که توی اینستاگرام گذاشته بود، دیدم که گفته بود واژه‌ها برای شما چه معنایی دارند. من عشق را برای خودم معنی کردم و خوشحالم که روز به روز به این تمرین دلبسته می‌شوم.
    بعد از آن بیست و پنج دقیقه، به سراغ شب هول رفتم. چقدر از توصیف با جزئیات و جمله‌های کوتاه خوشم آمد، اینکه درست قرار گرفته بودند و با دیگر جمله‌ها هم‌خوانی داشتند. البته مدت‌ها بود فقط به کتاب‌ها نوکی می‌زدم، اما این‌دفعه با گذاشتن زمان برای خودم، از کتاب خاندن لذت بردم.
    از نوشتن روزنویسی هم توی کانال وبینار نویسنده ساز خبر دادم. از اینکه دوستانم هم این کار را می‌کنند، حس خوبی می‌گیرم. تازه از اینکه رخدادکم خوب بود هم ذوق کردم. آخر این نشخوار فکری که تو نمی‌توانی گردنم را ول نمی‌کند، من هم کاری به آن ندارم. کوچولو کوچولو می‌نویسم.

    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  37. ویل‌ویلی

    – خاب‌های پنج‌ساعته به کارم نمی‌آیند. خسته‌ام. مثل توپِ توی جعبه، می‌خورم به گوشه‌ها و برمی‌گردم سر جای اولم. وضعیت مدرسه آشفته است. فکر می‌کردم بتوانم دیروز را بگذارم بعد و خوب بنویسم اما هر روز وضع آشفته‌ی خودش را دارد و انبار می‌شوند خاطره‌ها؛ از نگفتن‌ها.

    – تا مدرسه یک ساعت‌ونیمی راه است. صبح به راننده زنگ زدم که کجا منتظرش بمانم و او گفت که شب قبل باید باهاش هماهنگ می‌کردم و این یعنی ماشینی که قرار بود باهاش بروم ساعت ۵ صبح کنسل شد. و کی ۵ صبح ماشینی پیدا می‌کند به مقصد ناکجاآباد؟

    – برادرم به خاطر وضعیت رساندم. مدیر موقت‌مان علاقه‌ای به ماندن در این سمت ندارد و تا زمانی که هست هی در جوشش است که کارها را روبه‌راه بیاورد. بخش خوب کاری که برایم انجام داد این بود که دو روزم را هشت ساعته گذاشت تا ساعات کاری‌ام پر شود و مجبور نشوم سه‌روزه شوم. اما ماشین گیر نمی‌آید.

    – امروز وقتی دیدند تحت هر شرایطی می‌روم تا درس بدهم به‌شوخی گفتند هنوز نمی‌داند کجا آمده است. گفتم سروکله زدن با بچه‌ها را ترجیح می‌دهم. گفته بودند بعضی بچه‌ها ممکن است کمی اذیت کنند اما تا به حال من چیز زیادی ندیده‌ام. شاید خودم آنقدر ترسناکم که کسی جرئت نمی‌کند چیزی بگوید. توی هر کلاسی که رفتم درس دادم و همه‌ی دانش‌آموزها هم همراه شدند. امیدوارم آن روی دیگری که معلم‌ها گفته‌اند را نبینم چون در حال حاضر به حد کافی چالش هست. هرچند امروز یک حرکت دیدم که خوشم نیامد. دانش‌آموزی که فکر می‌کردم زرنگ و مودب است آمد و انگار که هم‌سن و سال خودش باشم باهام دست داد. نمی‌دانم چرا خوشم نمی‌آید از رو دادن به این بچه‌ها. بعضی‌ها هم داغانند. شاید گفتن این حرف درست نباشد. یکی از استادهایم گفت که وقتی خودت معلم شوی می‌فهمی که به کدام شاگردت امید هست و به کدام نه. اما واقعن آموزش آدم‌ها را تغییر نمی‌دهد؟ یا حتمنی با یک روند کند تغییر می‌دهد؟

    – کلاس‌ها هنوز به‌هم‌ریخته است. بعضی کلاس‌ها میزی هم برای معلم نیست. از نیمکت‌ها و صندلی‌های اضافه برای خودم و وسایلم استفاده کردم. امروز بعد از نوشتن لغات روی تابلو به بچه‌ها گفتم از رویش بنویسند. تا مشغول بودند رفتم دستم را بشورم تا گچ پاک شود. مایع دستشویی را روی دستم ریختم و شیر آب را که باز کردم، دیدم آب نداریم. زیاد چیزی نگفتم فقط از همکارها پرسیدم و گفتند احتمالن قطع است. امروز دستمال مرطوب هم نبرده بودم و رفتم با یکی از دستمال‌ها دستم را پاک کردم. درس را ادامه دادم. دیروز همین گچ هم نبود. رفته بودم توی کلاسی که سالن امتحانات بود و به جای تخته‌سفید، تخته‌سیاه داشت اما گچ نه. من هم ماژیک داشتم اما تخته‌سفید نه‌. مدرسه گفت گچ ندارد. پس چیزی برای نوشتن نداشتم و می‌ماند خاندن‌. که آن هم نشد. چون بچه‌ها هنوز کتاب نگرفته بودند. وقتی پرسیدم یعنی بنشینم چرت‌و‌پرت بگویم؟ گفتند مدیریت بحران کن. گفتم یک چیزی باید باشد که مدیریت بحران کنم. و گشتند و به‌زور به خاطرم گچ یافتند و من هم بحران را مدیریت کردم.

    – اینکه چطور از مدرسه برگشتم تا خانه را احتمالن باید بگذارم برای یادداشتی دیگر. اما ناهار نخوردم. به جایش کلی چیز خوردم. دو تا شیرین‌عسل و چوب‌شور و لقمه. ناهار بیشتر همان وعده‌ایست که به نیت ناهار می‌خورم.

    – کلاس خصوصی‌ام‌ خوب پیشرفت. اینکه می‌بینم شاگردم در حرف زدن بهتر شده باعث دلگرمی‌ام می‌شود. فکر کنم حرف زدن بیشتر از تمام بخش‌های دیگر برایم روحیه‌بخش است.

    – راستی امروز هم سه تا کلاس داشتم. فردا یک روستای دور بهم داده‌اند برای تدریس و فکر این را نمی‌کنند که چطور باید بدون ماشین بروم و رفت به درک. چزور باید برگردم وقتی توی محل بزرگتر از آن هم آژانس به‌زور پیدا می‌شود. نمی‌دانم چه فکری پیش خودشان می‌کنند. نمی‌روم. به مدیر خبر دادم. فعلن برنامه هی در حال تغییر است و برادرم می‌گوید یک غیبت را که حق دارم. یعنی ممکن است برنامه‌ی بهتری برایم بچینند؟

    – چالشعر روزانه‌ام را انجام دادم. یادداشت کانالم را گذاشتم، روزگفتار ضبط کردم و حالا هم دارم به‌زور و بلا می‌نویسم.

  38. ۱. عطشِ یک ساعت پیوسته نوشتن.
    ۲. کسالت و کسلی. بهتر از دیروز نیستم. بدن‌دردم بیشتر شده. فعلن برنامه‌‌ این است: هر دم دارومارو و غذا و دمنوش و میوه خوردن در بی‌اشتهایی مطلق. کاش برگردم به دورانی که بیماری اشتهایم را دو برابر می‌کرد.
    ۳. دلم نمی‌خواهد جلسات تمرینجا را از دست بدهم.
    ۴. زمزمه: «کاشکی سکوتو بشکنم رها شم…»
    ۵. وقت بداهه از دیدن ترتمیز و پاکیزه و بی‌نقص بیزارزارزارزارم.
    ۶. هذیان دوستم داری.
    ۷. تو گروه نویسنده‌ساز ورق زدن گزارش‌های دست‌نویس دوستان کیف می‌دهد. امشب دومین شبی‌ست که پس از روزنویسی بهم گزارش می‌دهیم. دوستان جدیدی هم به فهرست روزنویس‌ها پیوستند.
    ۸. خالیِ بزرگ درد ایران
    https://t.me/Themolaie

  39. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    زبان خاندم.
    داستان کوتاه از دوستان عزیزم خاندم. داستان غزاله را یک‌نفس خاندم که بدانم چم و خمش را. بسیار کنجکاوکننده بود.
    کودک داستان زهرا جان تنگستانی چنان بود که از زهرا پرسیدم: «برای نوشتنش چقدر کودک شده بودی؟»
    کلاس را رفتم و استاد نیومده بود اما. همان‌جا نشستم به تمرین. سوال‌هایم هم مانند بیخ ریشم تا سه‌شنبه.
    پیاده‌روی کردم.
    و این‌ که پنجم مهرماه سال گذشته،برای اولین‌بار به نویسنده‌ساز پیوستم. بماند که اینترنت استاد قطع شد و آن روز، نویسنده‌سازش را پاس نکرد.
    چه اتفاقی مبارکی بود این پیوستن و مخلفات بعدش.
    اسطوره‌ها را کاویدم.

  40. 🗨️
    گاه با خویشتن می‌اندیشم که اگر هنرِ بیانِ احساسات از من دریغ می‌شد، چه بر سرم می‌آمد؟
    اگر دستم را یارای گرفتنِ قلمو نبود، اگر نمی‌توانستم هجومِ بی‌امانِ احساسات را در جامه‌ی رنگ و نقش به تصویر کشم، چه می‌کردم؟
    اگر از نوشتن ناتوان بودم، اگر نمی‌توانستم به حروف جان ببخشم و واژه‌ها را چون مورچه‌های خسته، کنارِ یکدیگر بنشانم، چه بر من می‌گذشت؟
    اگر هنر، زبانِ من برای سخن‌گفتن با جهان نبود، به کدامین زبان از خیشتن می‌گفتم؟
    شاید دیگر من نبودم. یا اگر بودم، چیزی از من در من باقی نمی‌ماند.
    در آن هنگامه‌ی هجومِ اندیشه‌های روح‌خراش و جان‌فرسا، آن‌گاه که آسمانِ دلم از بارانِ اندوه سنگین بود و مرواریدهای بی‌قرار در صدفِ چشمانم می‌لرزیدند، «خیال‌چشم» زاده شد.
    بافتِ رنگِ سپید را دوست می‌دارم. سپید، همان رنگی که انگار از نخستین روزِ آفرینش، تکه‌ای از عشق را در خود پنهان کرده است. برای آفریدنِ خیال‌چشم، از میانِ همه‌ی رنگ‌ها، تنها سپید بود که به خیالم جان می‌بخشید. گویی رنگ‌های دیگر، هیچ‌یک، توانِ به‌دنیا‌آوردنِ او را نداشتند.
    برای او قصه‌ای در ذهن دارم. به‌زودی آن را خواهم نوشت.
    اگر این روزها بگذارند، اگر اندوه، اندکی از گلوی قلمم کنار برود.
    فعلن تنها یک چیز می‌خواهم. ریموتِ کنترلِ فیلمِ «کلیک». کاش می‌شد دکمه‌ی سرعتِ بالایش را فشرد و این روزهای ملال‌زده را، از برابرِ چشم گذراند. کاش می‌شد زمان را مثل پرده‌ای از روی پنجره کنار زد و به روزی رسید که هنوز نیامده.
    دیگر جانی نمانده.
    قلم و کاغذ، این دو همدمِ خاموشِ روزهای بی‌پناهی‌ام، تمامِ حرف‌هایم را شنیدند. کاغذ، آغوشِ سپیدش را به رویم گشود و قلم، چون بالی که از دوردست‌ها آمده باشد، بر انگشتم نشست.
    به من حق دادند.
    اندکی دلداری‌ام دادند و گفتند:
    «درست می‌شود. می‌گذرد. روزی، پس از این‌همه باران و رعدوبرق، پس از این‌همه آسمانِ گرفته و پنجره‌های خیس، سرانجام رنگین‌کمان را خاهی دید. آن روز، شاید باران هنوز در خاطرت باشد، اما دیگر از خیس‌شدن نخواهی ترسید.»
    آغازی بر پایان.
    پایانی بر پایان.
    چرا در این همه سکوتِ جهان، جز قلم و قلم‌مو، هیچ گوشِ شنوایی نیست؟ چرا این دو، که از همه‌ی آدم‌های جهان به من نزدیک‌ترند، سخن نمی‌گویند؟ چرا در سکوت به حرف‌هایم گوش می‌کنند؟
    گاهی دلم می‌خاهد قلم، از میانِ انگشتانم برخیزد، روبه‌رویم بنشیند و بگوید: «بگو. این بار من می‌شنوم.»
    اما قلم، خاموش می‌ماند و کاغذ، سپیدیِ آغوشش را از من دریغ نمی‌کند.
    نیک‌ترین کارِ امروزِ من، همین نقاشی بود و بازخاندنِ کتابِ «کتابخانه‌ی سیارِ شبانه».
    نقاشی‌هایش را دوست می‌دارم و جهانش را.
    و آدم‌هایش که شاید مرا نشناسند، اما انگار سال‌هاست در انتظارِ آمدنم نشسته‌اند.
    دلم می‌خاهد روزی، در آینده‌ای بس دور، من نیز همچون الکساندرا، کتابدارِ کتابخانه‌ی سیارِ شبانه شوم.
    در کانال خیال‌چشم در گوشه‌ای نشست. بعد، صدا در کنارِ «خیال‌چشم» نشست.
    چه هم‌نشینیِ غریبی بود. صدا و خیال‌چشم، در خلوتی که نه پنجره‌ای داشت و نه دری، روبه‌روی یکدیگر نشستند و گفت‌وگویی ژرف میانشان آغاز شد.
    خیال‌چشم، از خیال‌های پر‌صدایی می‌گفت که در دیدگانش موج می‌زدند. از رویاهایی که چون پروانه‌های سپید، در جنگلِ تیره‌ی چشمانش رفت‌وآمد می‌کردند. از آنچه در دل داشت و هنوز هیچ زبانی برای گفتنش نیافته بود.
    صدا، آرام و خاموش، در گوشه‌ای نشسته بود. نه سخنی می‌گفت و نه نگاه از او برمی‌گرفت.
    فقط گوش می‌داد و به تماشای چشم‌های خیال‌ْچشم، نشسته بود.
    و خیال‌چشم، همچنان از رویاهایش می‌گفت.
    صدا، در سکوتِ خویش، به آن رویاها گوش می‌سپرد.
    گویی میانِ آن دو، چیزی فراتر از واژه‌ها جریان داشت. چیزی شبیه به بارانی که بی‌صدا بر شیشه می‌بارد و کسی، در اتاقی دور، صدای آمدنش را می‌شنود.
    آن شب، خیال‌چشم سخن می‌گفت و صدا گوش می‌داد.
    و من، جایی دورتر از هر دوی آن‌ها، به تماشای گفت‌وگویشان نشسته بودم. به تماشای دو تنهایی که یکدیگر را یافته بودند.
    🪽

  41. امروز از صبح در رفت‌و‌آمد به خانه‌ی خاله فاطمه و دخترخاله‌ها بودم. کل محله در جنب‌و جوشی عجیب بود. دم‌غروب خاله را به خاک سپردند.

    صبح فقط صفحات صبحگاهی نوشتم.

  42. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۶

    امروز ساعت هفت ونیم بیدار شدم. و بعد از خوردن صبحانه راهی موسسه شدم . وتا ظهر آنجا بودم.ظهر به خانه برگشتم وناهار درست کردم. وبعد ازاندکی استراحت ،فایل صوتی وبینار را گوش کردم.
    عصری به قصد پیاده روی وخرید کردن بیرون رفتم.
    سپس به خانه برگشتم وشام درست کردم. بعد ازشام تمرین آزاد نویسی را انجام دادم.سپس تمرین هفتگی کلمات را انجام دادم، البته در دفتری جداگانه به نام «دفتر یکشنبه ها »وبا عنوان:«اکنون من در فهرستی از کلمات». چند صفحه هم مطالعه کردم.

    ودر ادامه موضوع زیر را برای تمرین ادامه نویسی انتخاب کردم وچند سطر نوشتم :👇👇

    باید بگردم ببینم …
    باید بگردم ببینم کدام گل عطر زندگی را به من هدیه می‌دهد.
    باید بگردم ببینم کدام دشت من را درآغوش خود می‌پذیرد.
    باید بگردم ببینم کدام پرستو من را به دیار عاشقان می‌‌ رساند.
    باید بگردم ببینم کدام پیچک ،پیچیدگی را دوست ندارد.
    باید بگردم ببینم کدام نسیم من را به حقیقت نزدیک می‌کند.
    باید بگردم ببینم کدام کوه من را در دل خود جا می‌دهد…

  43. بلاخره گوشیم آمد دستم از دست سمج بچه
    خیلی بامزه هست میگیره می‌ره اینستا بعد من میرم پیام میده فلانی مثلاً نظر شما رو پسندید (عبکوذفنک) اکسپلورر م
    کلا بچگانه
    واقعاً از بچه دار شدن پشیمون شدم

  44. نفیسه جلالی

    بابام روی تخت دراز کشیده. من روی مبل کنار تخت لمیده‌ام و نگاهش می‌کنم. آرام خوابیده. دعا می‌کنم امشب راحت بخوابد. پرستارش گفت هروقت خواستی برو بالا بخواب من هستم. نمی‌دانم من کی‌ می‌خواهم بروم؟ یعنی می‌دانم. دلم می‌خواهد همین الان بروم و تا صبح یک نفس بخوابم. بی هیچ دلهره‌ای.
    صبح وقتی بیدار شدم اولین کاری که کردم این بود که با مامان حرف زدم و حال بابا را پرسیدم و بعد ماراتن روزانه آغاز شد.
    وسایل سوپ را آماده کردم. هم‌زمان قهوه درست کردم. سوپ را که بار گذاشتم رفتم توی بالکن تا نور خورشید مردمک چشامو باز کند. بعد قهوه و آزاد نویسی. از حجم کارهای عقب افتاده کلافه‌ام.
    تمرین‌های دوره‌ی تاپاس را انجام دادم.
    یکم تمرین خلاق پیشرفته را انجام دادم.
    پختن سوپ را به سرانجام رساندم.
    وبینار نویسنده‌ساز رفتم و بازهم آزاد نویسی کردم.جالب بود که موقع آزادنویسی وبینار خوابم گرفته بود. تقریبا به زور نیش‌گون ادامه دادم. واقعا چرا؟
    به بهانه‌ی خرید یکم پیاده‌روی کردم. ساعت ده شب هم آمدم بیمارستان.
    الان هم چشمام از خواب می‌سوزد و از خوابیدن واهمه دارد.

  45. سال‌واژه‌ام: بی‌خیالی

    نوا دو ماهش شد. باید واکسن می‌زد. خاله‌ی کوچکم معتقد است واکسیناسیون کار دشمن است. می‌گفت نزن. بقیه می‌گفتند بزن.
    میان بزن و نزن‌ها به این فکر می‌کردم چرا همه قاطع هستند و فقط من در همه چیز دو دل هستم؟
    نکند واقعا تا آخر عمر یک خردادی دو وجهی بمانم؟
    من به عنوان مادر، همسر، یک فرد بالغ بد نیست که در هر کاری در شک و یقین به سر می‌برم؟
    در کودکی فکر می‌کردم یک فرد ۳۴ ساله باید کم‌کم توشه‌ی آخرت جمع کند، حالا خودم معلق میان زندگی مانده‌ام.
    ساعت ۶ بیدار می‌شوم ولی تا ۶ و رب به سقف خیره می‌مانم.
    محمد چای دم می‌کند. چای شیرین و لقمه‌ی کوچکی را برای صبحانه‌ی مهرسام روی میز می‌گذارم.
    محمد حجم زیاد تخم مرغ و خیار و گوجه را به معده‌اش روانه می‌کند و زرده ها را به سطل آشغال.
    ساعت ۷ دقیقه به ۷ می‌روند.
    وسایلِ مهدِ مهرزاد را آماده می‌کنم. بیدارش می‌کنم.
    چای شیرین و دو تخم مرغِ ته‌دیگ دارِ عسلی را روی میز می‌گذارم. سفیده‌ها سهم او و زرده هم برای من. دلم سالاد شیرازی شب قبل را می‌خواهد. جا افتاده و یخ. وسط تخم مرغ سالاد را بر بدن می‌زنم. دلم می‌خواهد آبغوره تهش را سر بکشم که حجم زیاد فلفل سیاه مانع می‌شود. چرا که قطعن با سرفه از چشم و دماغم بیرون می‌زد.
    لباس‌های نوا و مهرزاد را می‌پوشم‌. مهرزاد بد قلقی می‌کند. لباس زمستانی می‌خواهد.
    محمد قرار است ساعت ۹ از باشگاه بیاید. نمی‌آید. زنگ می‌زنم، در حال مکالمه است.
    نه و نیم می‌آید.
    می‌رویم دو کوچه آنطرف‌تر، بهداشت محل. راستی که درخت مادر زمین است. شاخه‌های درختان از دو طرف کوچه به هم گره خورده‌اند و طاقی زیبا و سایه‌ی خنک و مطلوبی ساخته‌اند.
    یک پارک لخت و عور هم کنارش است. درخت دارد. اما کم. اصلا پارک زیبایی نیست. به محمد گفته بودم:
    -پارک اینجا جنده خیزه، برای همین برکت نداره و سرسبز نیست.
    من خیلی با ادب هستم. همه می‌گویند. حتی در خواب هم فکر نمی‌کنند من کنار محمد این‌قدر بی‌ادب هستم.
    محمد خندیده بود. وقتی محمد به حرف‌هایم می‌خندد حس غرور می‌کنم.
    خداروشکر کسی در بهداشت نیست.
    خانم قد کوتاه چشم سبز تپلی، روزی ما می‌شود. پرونده‌ها را به او می‌دهم. دخترش روی میز نشسته و با چیزهایی داخل پلاستیک که نمی‌دانم چیست بازی می‌کند. چیزها بنفش هستند و پلاستیکی. مادرش اطلاعات مهرزاد و نوار را وارد می‌کند و این بین یک لقمه‌ای که نمی‌دانم چیست به دخترش می‌دهد‌. فقط می‌فهمم نانش مشهدی است. و یک چیز قرمزی بیرون می‌زند که احتمال قوی سس کچاپ است. شغل مادر و این تغذیه عجیب است. دختر با مادرش مو نمی‌زند.
    یک بچه‌ی یک سال و هشت ماهه‌، با پوست سبزه و بلوز و شورت سورمه‌ای و طوسی می‌خواهد واکسن بزند‌. عربده‌هایش جایی برای حضور صداهای دیگر نمی‌گذارد. ریتم گریه‌اش اصلا تغییری نمی‌کند. آنقدر که نمی‌فهمم کی واکسن را می‌زنند. مادرش روی شانه سعی در مهارش دارد، دماغش بیرون زده، او عربده کنان و مادرش لبخند زنان می‌روند.
    کوله و عینک و کلاه مهرزاد را می‌گیرم. کتونی‌اش را در می‌آورد و وزنش را می‌گیرد‌. ۱۴و نیم‌. در خانه ۱۵ و نیم بود. قدش را می‌گیرد. دست خانم به متر نمی‌رسد. متر را برایش پایین می‌آورم.
    نوا را هم قد و وزن می‌کند. برای واکسن باید بیدار باشد هر کاری می‌‌کنم بیدار نمی‌شود.
    یک قطره را من در دهانش می‌ریزم، یکی را خودش.پاهایش را گرفته‌ام که واکسن بزند. خودم چشمم را بستم. گریه می‌کند. بلند.
    محمد، مهرزاد را می‌برد پیش مادرم که به مهد بروند‌.
    می‌آیم خانه. نوا خواب است.
    می‌مانم من و خانه‌ای منفجر از لباس و ظرف‌های صبحانه.
    خانه را کاملا مرتب می‌کنم. می‌خواهم بروم روی لباس نوا نقاشی بکشم که یادم می‌افتد قرار بوده نت بگیرم. بسته می‌گیرم و به کانال مدرسه سر می‌زنم. داستان کوتاه خانم حقیقت را می‌خوانم‌. خیلی زیبا بود. برایش کامنت می‌گذارم. داستان بعدی را تا نصفه می‌خوانم که محمد تلفن می‌کند. مجلس ختم است. ختم برادر ۳۰ساله تلخاب‌. شاگردش.
    نمی‌گذارم چیزی از ختم بگوید. گریه‌ام می‌گیرد.
    سرویس مدرسه خراب است.خودش مهرسام را می‌آورد.
    مهرسام می‌رسد. مریم می‌آید با ثنا و یک قابلمه آش رشته‌. می‌خوریم و به جریانات این مدت می‌خندیم. مریم شش دنگ در اختیار نوا می‌شود. گردوی تازه و انگور ملایر و نارنگی و چای و آجیل می‌آورم که نخواهم مدام از جایم تکان بخورم.
    زینب و محمد مهدی و ترانه‌ بچه‌های دو تا از خاله‌هایم هستند، می‌آیند پیش مهرسام.
    ساعت ۵ و نیم مهرسام تصمیم می‌گیرد کوکی درست کند‌. دسته جمعی می‌روند و مواد را به هم می‌مالند‌. همین که نزدیک است درست شود، خاله‌هایم می‌آیند‌. به زور نگهشان می‌دارم که درست شود و یک تکه بخورند. پخته نپخته می‌خورند.
    می‌روند.
    شروع می‌کنم به کشک و بامجان درست کردن که ملیحه و دخترانش می‌آیند به هوای نوا.
    محمد می‌آید کمی می‌مانند و می‌روند.
    محمد گوشت خریده. می‌شویم‌. خرد می‌کند، بسته بندی می‌کند، من داخل فریزر می‌گذارم‌.
    همه می‌خوابند و من گزارش می‌نویسم‌.
    از یه جایی به بعد سعی می‌کنم خیلی خلاصه بنویسم که حجم مطالب کم شود.

    نمره: عالی فقط جای مهرزاد خالی

  46. ۱. راستش را بخواهید امروز هیچ حال زندگی نداشتم. روزم را با غر زدن شروع کردم. هر روز هر روز کار؟ هر روز؟ کار؟ فقط کار؟
    ۲. به خاطر ترافیک مسیر امروز طولانی‌‌تر شد و فرصت بیشتری برای خیال‌پردازی داشتم.
    ۳. اطلاعات تازه و عجیبی از زندگی دوستم شنیدم. تقریبا کل روز به او فکر کردم و تصویری واضح‌تر از او در ذهنم شکل گرفت.
    ۴. تا قبل وبینار فقط با اعداد و ارقام درگیر بودم و بعد وبینار با کلمات. البته آزاد‌نویسی مفیدی داشتم. با سرعت بالایی نوشتم و زیاد هم نوشتم.
    ۵. با یک کلوچه قضیه‌ی شام و غذا و خوردن را خلاصه کردم.
    ۶. یک دوش نرمی گرفتم بعد مدت‌ها بدون خشک کردن موهایم نشستم و به حرکت قطره‌های آب روی موهایم توجه کردم. آرامش خالص یعنی همین.
    ۷. از دوستم وقت قبلی گرفتم برای تماس تلفنی و نشستیم سه ساعت و نیم باهم حرف زدیم و درمورد همه‌چیز حرف زدیم.
    ۸. گزارشم را تمام می‌کنم ولی احتمالا بعد از این با بی‌خوابی داستان داشته باشم‌.

  47. صبح می‌روم برای سیکل دوم شیمی. با محمد. گفته‌اند در این دوره سعی کنم آفتاب نخورم. پوست را حسابی بپوشانم. من هم کلاه‌کپی خریدم مودار:) یعنی دورش خرمن مثلاًموهای صافم افشان است. این هم تجربه‌ی جالبی‌ست برای منِ فرفری. کلاه را می‌گذارم و می‌روم مرکز رضا.

    اولین تستِ جوابدهیِ پورتم. نگرانم. سوزن را می‌زند و هی می‌رود و می‌آید و چکم می‌کند. به چیزی مشکوک است ولی برای اینکه نگران نشوم می‌گوید: «هنوز ورم داره زخمت، واسه همین هی میام نگاه کنم ببینم اذیت نشی.» و هی می‌پرسد درد که نداری؟ و من ندارم. بعد از دو سرم، می‌آید برای سومی، و یکهو می‌گوید: «آخیش! بالاخره خون اومد تو لوله. هرچی نگاه می‌کردم می‌دیدم خون برنمی‌گرده. دیگه خیالم راحت شد. مشکلی نیست.» و دیگر می‌رود تا پایان چهارمین سرم.

    تزریقِ قبلی ندا آمد کنارم. ولی کمی که نشست گفتند همراهی‌ها اینجا نشینند. ما خودمان در اتاقِ فن داروها را به سرم منتقل می‌کنیم چون بخارات سمی دارد. هیچ‌کس اینجا نمانَد. و من چه خجالت‌زده شدم که بی‌خبر از این موضوع، به ندا گفته بودم بیاید کنارم. ولی همان یکی دو ساعت حسابی خوش گذشت و از مدرسه‌نویسندگی و داستان‌هایش گفتیم و شنیدیم. این شد که دیگر نگفتم کسی بیاید.

    ساعت 2 ظهر محمد می‌آید دنبالم. می‌نشینم توی ماشین و سایه‌بانِ شیشه‌ی جلو را مثل شیروانی روی سرم می‌گذارم تا هیچ آفتابی نخورم. خانه و غذا و آتش در گلوی من. خاموش نمی‌شود آتشش. هرچه آب می‌خورم و یخ و سردی‌جات.

    همراهِ نویسنده‌ساز می‌شوم و آزادنویسی‌اش. بدجوری به جانم می‌چسبد. نیمه‌ی اولِ نوشتن را به آزادنگاری درباره‌ی «دلتنگی» میپردازم برای تمرین جمله‌ورزی که با ساجده و لادن پیش می‌بریم. و نیمه‌ی دوم را به آزادگویی از زبانِ شخصیت رمان-جستارم می‌پردازم. تا حالا چند ورژن نوشته‌ام برای صد کلمه‌ی اول. اما هیچکدام چنگی به دل نمی‌زنند. درنمی‌آید صدایی که می‌خواهم. شاید با ترکیبِ ورژن‌های مختلف توانستم کاری بکنم. نمی‌دانم.بعد فهرست هفتگی کلمات نوشتیم که من هرچه گشتم مالِ هفته‌ی پیشم را نیافتم که مقایسه کنم. اما امشب برایش فولدری در آبزیدین ساختم.

    ساعت 6 وقتِ مشاوره‌ی آنلاین دارم. از نویسنده‌ساز می‌پرم توی پُل‌تاک. چند ماهی هست جلساتم با این تراپیست را آغازیده‌ام. و تاثیراتِ مثبتی بر من داشته. بخشی از همین پذیرش و روحیه‌ی خوبی که در مواجهه با بیماری‌ام دارم نتیجه‌ی تراپی‌هایی‌ست که پیش‌تر داشتم و باعث شد نگاه سالن‌تری به زندگی داشته باشم.

    بعد از جلسه می‌روم به معاشرت با محمد. و بعد می‌نشینم پای بازنویسی و پیکرتراشیِ جملاتی که در آزادنویسی‌ام حولِ دلتنگی، به‌نظر قابلِ ارائه می‌آمدند. منتشرشان می‌کنم. و بعد چتی با ساجده‌لادن.

    پروژه‌پایانیِ دوره‌ی اول شعر را برایشان می‌فرستم و از جذابیتِ تمرین می‌گویم.همان تمرینِ نوشتنِ 50 شعرک درباره‌ی یک واژه‌ی عینی. واژه‌ی انتخابی من صندلی بود. بچه‌ها از دوره‌ی سوم پیوسته‌اند و از تمرین که می‌گویم خیلی خوششان می‌آید. کاش تکرار می‌شد این پروژه‌پایانیِ جذاب.

    دفتر شعر امشب: «خودرنگِ» بهمن فرسی. فرسی در شعر خطبه‌ی ولادت، طنازانه، فصیح و نوستالژی‌بازانه، از رویدادهای اجتماعی و سیاسی مقارن با روزهای زندگی‌اش می‌گوید. شعری خودرنگ ولی اجتماعی. یک بخش بامزه درباره‌ی ماجرای تولدش:

    «و چون در نخستین کونسُره‌ی زیست
    به چشمِ مخرج
    زیارتِ جمالِ جهان کرده بود…
    این بود که چند روزی هم طول داد
    تا درست و حسابی
    جان بگیرد و حال بیاید
    و مانند بچه‌ی آدم
    چشمِ سر به عرصه وا عیان گیتی
    بگشاید.»

    به‌جای سه‌سطری، امشب شعرکی از دفترِ شعرِ پروژه‌پایانیِ دوره‌ی شعر را بازنویسی می‌کنم:

    چوبین‌صندلی
    منزجر از آدم‌
    ـ این بی‌روحِ گِلی ـ
    برانداختنش را می‌خواست

    روز تولدش
    شاهد بود
    قتلِ مادر را
    به دستِ سردِ چوب‌تراش

    خوابم می‌گیرد. روزِ اولِ تزریق زودتر گیج و منگِ خواب می‌شوم. می‌روم برای چندصفحه «تئوری شعر»خوانی، استراحت و سرد کردنِ آتشِ گلو.

    🪾رستن‌راه
    https://t.me/naemehsajadi

  48. با دیدن ساعت ده یه جوری از خاب خودم را بیرون کشیدم که خاب هم ترسید و پرید.
    رفتم مصاحبه کاری. بعد من را گذاشتن پای دستگاه که ببینم چی هست. همین‌طور بودم و نفهمیدم و یهویی ساعت را که گفتند پرهایم ریخت و گفتم بیرون منتظرم هستند. این که گفتم یادشان آمد که آهان من فقط برای مصاحبه آمده بودم. هعی.
    آمدم خانه و بعد سر درد.
    تمرین‌جا.
    فیلم فیلم. هری پاتر را تمام کردم. ایح ایح ایح.
    نویسنده ساز و بیست و پنج دقیقه آزاد نویسی و هزار کلمه. روزنویسی و آزادنویسی. نوشتن امروزم سنگینم کرد.
    با فرشته کلی صحبت کردیم.
    با نصیرو و فائزو نوشتیم. من یک ساعت را نوشتم. آزادنویسی قبلی سنگینم کرده بود گفتم بنویسم که سبک شوم اما سنگین‌تر شدم نمچی. اما خوب بود. هر چی به دستم رسید را نوشتم.
    بعدش صحبت کردیم و داشتم سایت فائزه را درست می‌کردم. او می‌گفت و من درست می‌کردم و می‌گفتم ببیند فائزه و الهه.
    نصیرو رفت و من و فایزو ماندیم. هی می‌گفت و عوض می‌کردم برایش. بعد هم گفتم یک کلمه‌ی دیگر بگویی کوشته خاهی شد. اما باز هم گفت فایزو. تهش هم دیگر داشتم فایزه را می‌زدم که بای بای کردیم.

    با سارای ذوالفقاری و مریم صداقت هم صحبت کردیم.

  49. رشد پله‌ای
    • بعد از چندین روز، بالاخره توانستم در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کنم و آزادنویسی کردم.
    البته این بار بعد از آزادنویسی بغض کردم؛ چون درباره یکی از حساسیت‌هایم نوشتم و جاری شدم.
    نکاتی که یادداشت کردم:
    با آزادنویسی به روش پومودورو، عضلات تمرکزمان را تقویت می‌کنیم.
    آزادنویسی نوعی نوشتاردرمانی است که به تخلیه روانی کمک می‌کند.
    عبارتی از گزارش نیک استاد دوباره مطرح شد که برایم نکته‌ای بسیار ظریف و مهم دارد: «شعر شدن به از شاعر شدن»؛ یعنی شعر را زندگی کردن.
    •یادداشتی در کانالم منتشر کردم.
    https://t.me/WaterLilyEcho

  50. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    +امروز را با دوستان گذراندم. گپ زدیم و خوردیم و آرا ویرا کردیم‌. دوست، واقعا نعمت است.
    +وسایل اتاقم را مرتب کردم. چند ساعت طول کشید.
    +بالاخره یک تصمیم درست و حسابی راجع به احساساتم گرفتم.
    +کمی نوشتم.
    +شعری خواندم و در کانالم هوا کردم.
    کانال من:
    https://t.me/mrymsedaghat21

  51. امروز مفیدترین کاری که کردم، کمک به خانواده برای ضبط و ربط کارها بود. ورزشی هم کردم، بازارِ زنده و دردناک ماهی را هم بو کشیدم و کمی به خود آمدم. یکی از مهم‌ترین کارها خواندن ساختار گزارش نیک بود. روش جالبی است، باید دید دقیقا چطور کار می‌کند و اصلا چرا دارد کار می‌کند. اولین نویسه‌ام است. برای آزمایش.

    تصمیم گرفتم کلاسیک پیش بروم، دقیقا مثل ساندویچ مارتادلا در ساندویچی، مثل املت پیاز در قهوه‌خانه، مثل یک قوری چایِ تازه‌دم توی کافه‌ی تازه‌تاسیسِ آن‌ور خیابان. دقیقا از روی لیست تهیه شده داخل سایت.

    من دفتر سال واژه ندارم. حقیقتا دیکشنری لاغری دارم برای معنا کردن کلمات به سبک و سیاق خودم و فقط چند کلمه داخلش است (بله تنبلی می‌کنم)

    امروز یک ۷ از ۱۰ شادگون بود. مدتیست (یا مدت‌هاست) که روز‌هایم مانند قدیم حس پررنگی ندارند. شاد نیستند، شادگونند، غمگین نیستند، غم‌گونند، شاید کلماتی قرص و استوار برای بیان این حالات باشد که بلد نیستم، من هم خب، نویسنده‌گونم. چاره‌ای هم نیست. انگار فقط لعابست و زیرش چیزی نیست. انگار تنها رنگش کرده‌اند و از درون سرامیک ساده و سفید است. شاید این آبکی بودن حس‌ها اثر بزرگسالی است، شاید استیصالِ بزرگسالیِ سختِ نسل ماست، شایدها و لابدها و احتمالاهای دیگر که کام‌مان تلخ نشود، یا حتی تلخ‌گون. چه کسی این را می‌خواهد؟

    امروز سری زدم به میدان تره‌بار، گفتگوی چندانی رخ نداد، اما صداها جالب بودند: صدای مُهر شدنِ رسید خرید، سه تا سیصد! بادمجان تازه، کیلویی ۹۷ تومان (ناقابل)، پیرمردی که با گربه حرف میزد: بیا اینجا! پیش پیش! و من با لباس‌های تیره و سایز بزرگم بین مغازه‌ها می‌تابیدم.

    چند ماه گذشته و من هنوز گیر کرده‌ام “سه پیچ”، روی کتاب تاریخ فلسفه‌ی جناب ویل دورانت. عجب اثری است! چه زبان دقیقی است زبان انگلیسی برای توصیف و تعریف مفاهیم. کاش فارسی هم فرصت‌اش را داشت. اما خوب، می‌دانم قرار نیست این زبان، به این زودی‌ها، زبانِ علم شود. کتاب پاسخ به مسکو را هم تا وسط‌هایش خواندم. کاغذ‌های کاهی‌اش مستهلک شده و دلیل اینکه می‌خوانمش دقیقا همین است. درباره گاندی است، و زیباییِ ساتیاگراها، و البته سوگیریِ جالب ماهاتما گاندی که بسی جلوتر از زمانه‌ی خود بود. چه می‌شود که کسی ناگهان آنطورش می‌شود؟ ژن است؟ تربیت است؟ ترکیبی از هردو؟ چند دَدرصد از هرکدام؟ تمرین هم هست؟ رنج‌دیدگی؟ چشمان رنج‌دیدگان پنجره ایست به جنگلِ کاش.

    پیاده‌روی‌ام شد همان بازارگردی، و ممنونم از مادر که مرا قابل دانست تا با او بروم. وگرنه به من که باشد تا ابد همین‌جا نشسته‌ام. گاه فکر می‌کنم اگر شاعرگون، ابیاتی باکیفیت نوشتم، یا اگر بشود، روزی شاعری شدم، شاید تخلصم را منزوی انتخاب کنم؟ با وجود شاعر خوش قافیه‌ای مثل حسین منزوی، ایده‌ی خوبی نیست. اصلا همان نام خودم بهتر است. خودش یک جمله‌ی ادبیست! چه تخلصی؟ چه نام مستعاری؟ در دنیایی که نامِ زیبا بر فکرِ زیبا سایه می‌اندازد (با پوزش از جناب حافظ، گویا وضع همان است که بود) 🙂

    شربت تمشک. شربت تمشک را دوست دارم. شیرین است و شوربختانه رژیم هستم! خوشایندم هم نیست از خوردنی‌ها زیادی بگویم وقتی انتهای آرزوی روزانه‌ی همسایگانم نان شب‌شان است. یک طوری کوفتم می‌شود و همان لیوان شربت می‌شود کاسه‌ی خدابیامرز سقراط. حتی نان چاباطوری (چاباتوری؟) هم دوست ندارم.

    گویی با وزش اولین باد پاییزی آنقدر سودایی می‌شوم که از هر چیز ساده هزاران بار می‌رنجم. برخی می‌گویند کاش آمال و خواسته‌ای نبود، کاش رنجی نبود. اما من برخی از رنج‌هایم را دوست دارم. و این پاییز و فصل مردنِ دوباره‌ی درختان را. فصلِ غم گاهی می‌رسد و باز هم زیباست. فقط کاش حس‌ها عمیق‌تر بودند و باز بوی چوبِ سوخته اجازه داشت ریه‌هایم را تسخیر کند. شاید من هم رنج دیده‌ام؟

    رویایی نبافتم. اصلا امروز در وبینارِ آقای کلانتری، ۲۵ دقیقه نوشتم در ملامت رویابافی. کنترل را دادم دستِ منطق ذهن و نوشتم که رویا بافتن کافیست و باید کاری کرد واقعی و این کار تیرکی باشد استوار بر زهرهای خورانده‌شده به ما (و زهرهای انتخابیِ خودمان)!
    چه دوره‌ای بود که دردها را با تیرک درمان می‌کردند و خودش می‌شد دردسر دیگری 🙂
    شاعر می‌گوید:
    یادم نمی‌آید، اما رو به مقصودش می‌گفت: هم زهری و هم تریاق (همان تیرک می‌خوانندش)

    امروز با کسی تماس نگرفتم. من میانه‌ی خوبی با تلفن و. تلفن بازی ندارم. هم نفس کم می‌آورم، هم کلمه، هم دستانم آبشارگون می‌چکند و … اما دلتنگ کسانی هستم که شاید هرگز آنطور نبوده‌اند که من تصورشان را کردم. و دلتنگ یاران قدیمیِ پراکنده در دنیا. آنهایی که قاره‌ها از من دورند و من جرات نداشتم تلفنی به آنها بزنم. نه حتی پیامی. باید همیشه‌ی خدا پیگیرتر می‌بودم. در همه‌ی مراحل زندگی‌ام.

    برای اولین گزارش نیک، کمی بلند و دراز و کشدار و طاقت فرسا شد. اصلا درست نوشتم؟ باید این‌طوری نوشت؟ شاید غرهای زیادی در چنین متن‌هایی باشد. بهتر بود این را همان اول می‌نوشتم و اگر خواننده‌ای باشد، او را از خواندنِ اتفاقاتِ بی مزه آگاه می‌کردم. لزوما بی‌مزه‌ها بد نیستند ها! آب هم بی‌مزه است.

  52. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    شروع روز با صفحات صبحگاهی.
    صفحات شیرینی که از وقتی می‌نویسم، روز رو بهتر شروع می‌کنم.

    تماشای یک قسمت از سریال «This Is Us»؛ قسمتی که بسیار تأثیرگذار بود و بهم تلنگر زد.

    انتظار کشیدن برای وبینار «نویسنده‌ساز» و ۲۵ دقیقه آزاد‌نویسی در ابتدای وبینار.
    ۲۵ دقیقه‌های باارزشی که این روزها من رو با خودم آشتی داده.

    پرسه زدن در سایت نشر اطراف و خوندن خلاصه کتاب‌ها.
    شیفتگی عمیقی به این نشر پیدا کردم.

    در توضیحات کتاب «الفبای ندیدن» از نائومی کوهن نوشته بود:
    «حس‌هایی که سال‌ها زیر سلطهٔ بینایی بوده‌اند، آزاد می‌شوند و مجال می‌یابند تا نقشی در بازی داشته باشند و قدرت بگیرند.»

    «جستارهای او حسرت از دست‌رفته‌ها نیست، بلکه قصهٔ انطباق است.»

    «زیر سلطه‌ی بینایی» و «قصه‌ی انطباق» محشر بود.

    و در توضیحات کتاب «در ستایش شکست» نوشته بود:

    «پرسش این‌جاست که چگونه شکست واقعی را از شکستی قلابی که در بساط مرشدان خودیاری پیدا می‌شود، تشخیص بدهیم. جواب ساده است: شکست همیشه به فروتنی منجر می‌شود. اگر نشد، شکست واقعی نیست.»

    تجربه زیسته‌ی من هم می‌گه شکست واقعی، منجر به فروتنی می‌شه.

  53. سال واژه: تحول
    فهرستی از نیک‌ترین نیک‌ورزی‌های امروزم:
    – رفتن به مدرسه نوه‌م و سورپرایز کردنش
    – حضور در وبینار تمرین‌جا و نویسنده ساز
    – مطالعه بخشی از کتاب‌های: اثر انتظار، آوا در کاواک، تاریخ بیهقی
    – رکورد تمرین‌های گویندگی
    -آزادنویسی و یافتن دو ایده، یکی برای حل مشکل اهمال‌کاری‌ام، دیگری برای پست امشب کانالم در تلگرام
    – هواکردن پست کانالم
    – پاسخ به سوالات دوست و همکار عزیزم در زمینه‌ی نوشتن
    – صحبت‌های تلفنی با دوستی که بعد از یکسال به ایران برگشته و قرار دیدارمون
    – روزنگاری
    – سرزدن به سایت استاد کلانتری و خواندن کتاب روزنویسی
    -نوشتن همین چند خط گزارش نیک

  54. مهم‌ترین کار نیک امروزم نوشتن طرح یک داستان کوتاه در آزادنویسی همراه دوستان در وبینار نویسنده‌ساز بود. مدتی بود که دنبال زمان مناسب برای آن می‌گشتم. شاید هم وقت نداشتن فقط یک بهانه بود. اما آزادنویسی امروز بخش‌های پراکنده طرح در ذهنم را مرتب کرد. حتی توانستم شخصیت‌ها و صحنه‌های مختلف داستان را در ذهنم تصور کنم. راستش حدود یک ماه است با چند نفر از همسفران سمپوزیم نویسندگی، جلسات آنلاین کتابخوانی داریم. این ماه مجموعه داستان کوتاه‌های «مارکز» را خواندیم و قرار است داستانی مشابه فضای ذهنی نویسنده بنویسیم. کاری که با توجه به سبک تخیلی و متفاوت آن برایم سخت است. آزادنویسی امروز باعث شد که با ذهنی آزاد، از طرح داستانم بنویسم. از این اتفاق خیلی خوشحالم.
    دو روز است که در گروه نویسنده‌ساز مطابق قالب مشخص شده گزارش کوتاه می‌فرستم. نکته جالب این تمرین دو خطی، فوران حس کودکانه‌نویسی و شیطنتم است.
    چراغ روزانه‌نویسی در کانال تلگرامم هم روشن است و از آن لذت می‌برم. امشب لغت‌نامه شخصی‌ام را با تعریف کلمه «عشق» افتتاح کردم. تا ببینم در آینده چه کلماتی به آن اضافه می‌شود.
    این روزها بیشتر از قبل به سال‌واژه‌ام «بیش‌نویسی» وفادارم.
    https://t.me/azadehabbassi

  55. نمره روز: ۵ از ۱۰
    صبح که از خواب پاشدم پراید آت و آشغال مدل ۸۷ شاسی شکسته‌ای که میخواستم بخرم ۳۸۰ ملیون، ۴۵۰ ملیون شده بود قیمتش. میخواستم امروز درخواست وام بدم و تا هفته بعد بخرمش. حالا باید برای در اوردن اون ۱۰۰ ملیون افزایش قیمت یکسال کار کنم. سال پیش چنین روزی قیمت پراید با همچین مشخصاتی ۱۰۰ ملیون بود. سال بعد که من بتونم اون ۱۰۰ ملیون اختلاف قیمت رو دربیارم پراید ۴۵۰×۴= ۱۶۰۰ یک ملیارد و ششصد ملیون تومنه. دیگه هیچ وقت آرزو نمیکنم. دیگه هیچ وقت هدفی برای سال بعدم تعیین نمی‌کنم. من چرا مرتکب چنین اشتباهی شدم؟ من که میدونستم بزرگ‌ترین گناه انسان امیده. من که میدونستم آرزو کردن وسیله‌ای برای خودشکنجه‌گری و مازوخیسمه. چرا با خودم اینکارو کردم که الان بخوام زندگیمو جمع ببندم ببینم هیچی تهش نیست. نه خونه‌ای دارم نه همسری که همراهم باشه نه بچه‌ای که امیدم باشه، نه آینده‌ای که منتظرم باشه.این بود عاقبت یک عمر درس خوندن و زحمت کشیدن؟ من چرا امروز باید به خودم بیام نمی‌شد هیچ وقت به خودم نیام؟
    امروز به خودم گفتم توی جایی که کار می‌کنی یه جعبه پر kcl دم دستته. کلی داروی جورواجور داری که بعضیاشون اگه اصولی تزریق بشن حتی پزشکی قانونی هم نمیتونه بفهمه تو چطور مردی. چرا یکی از اون هزار تا ویال kcl رو برای خودت iv shot نمیکنی‌. در عرض پنج دقیقه یه حس درد شدید توی قفسه سینه، ارست و ایست قلبی و تمام. هیچ کس هم نمی‌تونه نجاتت بده. حتی شجاعت این کارو هم نداری. اها راستی گزارش نیک. بیمار بدحال داشتم گفتم نکنه بی اشتهایی کار دستش بده براش سرم زدم مادرش گفت تو کافری چطور دلت میاد واسه بچه من سرم بزنی نفرینم کرد که خیر از جوونیم نبینم. یه بیمار دیگم قرار بود بره mri براش هزار جا زنگ زدم امبولانس گرفتم امبولانس موند توی ترافیک دیر اومد بابای بیمار هرچی فحش بلد بود نثارم کرد. رفتم از بیمارم ازمایش بگیرم ۴۰ دقیقه سرپا بودم با همکارم واسه یه ازمایش ساده نتونستیم. همراه بیمار ۲۵ کلی فحشم داد که چرا هرچی صدات زدم نیومدی سرم بچمو باز کنی. تهدید شدم. فحش شنیدم. و اخرشم دو ساعت اضافه موندم بخش بدون هیچ مزایایی که کارای اون رییس بی‌خدای حروم زادمو انجام بدم. ساعت ۱۰ شب برگشتم خونه صبر کردم مامان بابام بخوابن یکم گریه کنم آروم شم. اما الان نه نوشتن آرومم میکنه نه گریه کردن نه حرف زدن. دیگه فکر نکنم چیزی بتونه آرومم کنه.
    ● استاد اگه چشمتون به این سطر خورد لطفا گزارشمو تایید نفرمایید ●

  56. امشب ودر این لحظه خیلی حرفی برای گفتن ندارم روزم زیاد جالب نبود.
    باید کمی دیده فروبرم به گریبان خویش.
    آغازِ درونگری.
    برای ادیت نگارشی تمرین هام وقت گذاشتم. امیدوارم درست‌تر شده باشند.
    یکی از آزاد نویسی های ۲۵ دقیقه ای رو اصلاح کردم
    پیاده روی نداشتم
    این سرماخوردگی دست از سرم بر نمی‌داره.
    حتما فردا برایم بهتر است .

  57. در حاشیه و مرکز

    سال‌واژه‌ام: نظم

    صفحات صبحگاهی نوشتم. هیچ‌کدوم از کلاسارو هم نرفتم و به‌جاش سریال دیدم. فصل یک From تموم. از شانسم کسی حضورغیاب نکرده.
    بعدا یه داستان‌کوتاه از چخوف خوندم. فراری. فراری از بیمارستان بود بچه.

    کمی هم از منحنی خلاقیت خوندم. فصل نه تموم. فصل آخرم شروع کردم. می‌گفت هم تو حاشیه باشیم تا ایده‌های جدیدی کسب کنیم. و هم تو مرکز با تجربه پیش بریم. استفاده از الگوها و خلاقیت همزمان.

    یک پومودورو نوشتم. آزادنویسی درباره‌ی عشق. عشق یعنی کم‌کم وارد جزئیات زندگی کسی شدن.

    وبینار نویسنده‌ساز هم بودم. دوباره آزادنویسی اما این‌بار درمورد آزادی. پرنده‌ها آزاد نیستند چون می‌خواهند زیبا برقصند.
    و صد کلمه نوشتیم. خیلی فرق داشتند. آلرژی فصلی‌ام کمتر شده و حالا می‌تونم از عطسه کردن لذت ببرم. خوس یعنی چی؟ چرا هم هفته‌ی قبل داشتم هم این‌بار؟! برا من شد ۱۵۰ کلمه. تکرار هم داشتم. چون زیاد می‌شه حس می‌کنم درست نمی‌نویسم. اما خب همیشه آدم کمیت بودم. خوبه یا بد نمی‌دونم.

    اندکی درس خوندم. صدای جلسه‌ای که امروز نبودم.
    و بعد صدای جلسه‌ی قبلی نویسندگی خلاق پیشرفته رو بازم شنیدم.

    شام نودل درست کردم. الان سومین روزه تو اتاق‌مون تنهام. اون آدمایی که شیپور با نورهای زرد دارن و کله‌های آبی هم همچنان به‌نظرم بانمکن. و معیارهای جدیدی ساختم برای امتیازدهی روزم. حالا می‌رم آب گلمو عوض کنم.

    امتیاز امروز: ۶

  58. صبح بلند شدم بروم آزمایشگاه. یک کار کوچک داشتم امروز. داشتم لباس اتو می‌کردم که محمد پیام داد اگر کار دیگری نداری نیا، من انجام می‌دهم. چقدر خوشحال شدم. توان نداشتم بروم بیرون.
    صبحانه خوردم و گفتم بنشینم پای هزار تا کاری که در ذهنم است. سردرگم بودم کدام را انجام دهم.
    کارهایم را نوشتم د گفتم ببین با زل زدن چیزی درست نمی‌شود. باید یکی یکی شروع کنی.
    شروع کردم. از مهم‌ها. پروتکل تستمان را نوشتم. بعد رفتم سراغ فرستادن مقاله‌ام به سایت کنگره.
    ظهر ناهار خوردم و کاش که این‌جا باز برای خودم مشخص می‌کردم کار بعدی‌ام چه باشد. ذهن باید خیلی واضح بداند قدم بعدی چیست. اگر نداند مثل من می‌پرد اینستاگرام.
    بعد از اینستا آمدم بیرون و گفتم این چه غلطی بود کردم و بعد دوباره فکر و خیال شروع شد و گفتم بس کن. یک کار دیگر بگو. یک کار واضح دیگر.
    کار واضحم شد مرتب کردن اتاق. یک عالمه برگه‌ی پرت و پلا روی میز بود و اصلاً حوصله‌ی جمع کردنشان را نداشتم، ولی انجامش دادم. بعد وسایل را مرتب کردم، تمیز کردم، جارو کشیدم و الان اتاق و میزم طوری شده که دوست دارم بنشینم پشتش فقط کار کنم.
    مرتب بودن محیط خیلی اثر دارد. گاهی فکر می‌کنم مهم نیست و باید فقط بنشینم و تمرکز کنم روی کاری که دستم است. اما الان می‌بینم واقعا تمیز بودن اتاق چقدر اثر دارد روی نظم فکری.
    بقیه‌ی شب را هم پشت میز تمیزم گذراندم و می‌روم که زود بخوابم.

    https://t.me/f_mahmudpur

  59. نزدیک صبح بیدار شدم که یک مشت دارو و مسکن بخورم و بیدار ماندم. منگم و زندگی آن‌طرف هوشیاری شکننده‌ام اتفاق می‌افتد. میان تمام کارهای عقب‌افتاده یادم به کتابی افتاد که باید برای سمپوزیوم می‌خاندم. رفتم سراغ «شکارچی کرم ابریشم». با همکارم تلفنی مصالح بخشی از حیاط را انتخاب کردیم. کل روز درد کلافه‌ام کرد. اگر‌ به دوستانم می‌گفتم، شاید برایم کمپوت می‌آوردند و مجبور نبودم پیام‌هایشان را با لحن عادی جواب بدهم در حالی که بی‌حوصله‌ترین نسخه خودمم. در کلاس‌هایم آنلاین حاضر شدم و در «نویسنده‌ساز» هم شرکت کردم. آزادنویسی انجام دادم و حس کردم سانسورچی درونم کم‌کارتر شده. دلتنگ روزهای شلوغی هستم که دوست داشتم زودتر به خانه برسم. بخشی از «جنایت و مکافات» را خاندم. برای پایان روز سراغ داستان‌های کوتاه دوستان می‌روم.

  60. گزارش نیک | یک‌شنبه پنجم مهرماه ۱۴۰۵

    سال‌واژه‌ام: جسارت

    باز هم اگر ولم کنند، می‌خواهم بروم سراغِ جس‌ناله.
    نمی‌دانم این «من» دقیقاً از کدام خرابه تغذیه می‌کند که دست از این کارش برنمی‌دارد. چه گیرش می‌آید جز اینکه هر روز یک مشت دلیل تازه می‌تراشد برای نالیدن، جویدنِ اعصاب و باد کردنِ مشکلات تا اندازه‌ی یک هیولای بی‌شاخ‌ودم؟

    خواستم همین‌جا، جلوی شما، با او اتمام حجت کنم.

    آهای «من»ِ نالنده، بس کن.
    دست بردار از این ناله‌کاری، از این مشکل‌بادکنی، از این نشاندنِ ذره‌بین روی زخم و بعد فریاد زدن که ببین چه گنده‌ست.

    یک‌بار برای همیشه یا دست از جس‌ناله بکش، یا من هم یک کاری با این بساطت می‌کنم که دلت برای همین روزهای غرغرویت تنگ شود.

    دیگر بس است.
    چه می‌خواهی از جانِ ما؟
    https://t.me/MashgheBodan

  61. سال‌واژه‌ام: صبر

    ۱. روز را با آزاد‌نویسی آغاز کردم.
    ۲. در یوتیوب، کانال رشید کاکاوند را دنبال کردم. غزلی از دیوان شمس و چند دوبیتی از صائب تبریزی شنیدم.
    ۳. در تمرینجا، دوباره متن من خانده نشد.
    ۴. سه جمله‌ی امروز را در گروه دوستانم «هوا» کردم.
    ۵. شب با دیدن «تصنیف باستر اسکروگز» ساخته‌ی برادران کوئن، ختم به خیر شد. وسترن‌کمدیِ اپیزودیکی که برای من حکم یک کلاسِ فشرده‌ی داستان‌نویسی را داشت.

  62. پاییدن.
    کاش بخوابم چند روز. سر پا بودم تمام روز تا حالا. بیمارستان تا ظهر. دست و پاهای شکسته و گچی. سوال‌های الکی که «چه اتفاقی براتان افتاده» نبودن سال بالایی‌ها و استادها. پیاده‌روی‌های زیاد از این بخش به آن بخش. اورژانس تا شب. اولین بخیه زدن روی گاز استریل. بخیه‌ای کج و کول و با کمترین سرعت. کافه و خواندن یک مصاحبه از ری بردبری در نشریه‌ همشهری داستان.
    اسباب‌کشی. تنهای تنها، بیست بار رفت‌وآمد از آن اتاق به این اتاق. چقدر وسیله. کاش زندگی مینیمالیستی را می‌شناختم. خستگی، خستگی. می‌خواهم پاهام را دربیاورم و بگذارم تو جعبه.

    https://t.me/mahnameyeman

  63. سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    بمب بود امروز. بمب خستگی. صبح شال و کلاه کردم بروم دانشگاه. همین امروز که کفش‌های نو‌ام را پوشیده بودم، دو نفر پا رویشان گذاشتند. یک نفر هم در شلوغی مترو تلوتلو خورد و افتاد توی بغلم. موهایش فر بود. آمدم بگیرمش، دست‌هایم پیچید به فرها. سنگین بود. خوب شد نیفتادم.

    هر دو میدان انقلاب پیاده شدیم. جلوی خروجی، تاکسی‌های خطی صدا می‌زدند: «امیرآباد.» همان اولی را سوار شدم و شکر خدا زود پر شد، اما طبق معمول آب‌پز شدم تا رسیدم. توی ترافیک و دود ماشین‌ها احساس می‌کردم نفسم بالا نمی‌آید. در دانشگاه سامانه خراب شده بود. گفتند ده دقیقه‌ی دیگر برگرد. به حیاط رفتم و روی نیمکتی نشستم. داشتم تئوری شعر می‌خاندم که دختری کنارم جا گرفت. در سکوت بودیم تا پسری داد زد: «بونژور فلانی!» اسمش یادم نیست. دختر بغلی از فکرش پرید و فحشی دم‌دستی داد. من هم ناخودآگاه نگاهش کردم و خنده‌ام گرفت. نگاهمان که به هم افتاد، کلی عذرخاهی کرد. گفتم راحت باش.

    نمی‌دانم چطور شد که صحبت‌مان باز شد. گفت برای کارهای فارغ‌التحصیلی‌اش آمده و حالا سامانه خراب شده. گفتم من هم منتظر درست شدن سامانه‌ام. بعد درباره‌ی رشته‌هایمان، جلسه‌ی دفاع و پایان‌نامه‌اش گفت. معماری می‌خاند. از بناها و نماهای زشت شهری هم حرف زدیم و خلاصه هر دری پیش آمد، بازش کردیم. بیشتر او حرف می‌زد. چهل دقیقه‌ای گذشته بود که رفتیم ببینیم سامانه درست شده یا نه. گفتند هنوز خراب است و معلوم نیست کی راه بیفتد. نمی‌دانستم چه کار کنم. پرسید: «عجله داری؟» گفتم: «نمی‌دانم. همین‌طوری بایستیم؟» گفت: «بیا منتظر بمانیم و ساعت دو برگردیم و بپرسیم.»

    به تابلو درس‌ها نگاه انداختم و دیدم استاد راهنمایم دانشگاه است. گفتم بد نیست بمانم و با او هم صحبتی داشته باشم. پس دوباره روی نیمکت‌ها نشستیم. فایل پایان‌نامه‌اش را باز کرد و تمام جزئیاتش را برایم توضیح داد. موضوعش طراحی یک مرکز سلامت روان، برگرفته از معماری خانه‌ی ادیب‌الملک بود. صد و بیست صفحه تک به تک نگاه کردم. همان صفحه‌ی اول اسمش را دیدم: غزاله.

    پایان‌نامه‌اش که تمام شد، گفتیم برویم بوفه چیزی بخریم. چندتا خرت‌وپرت برداشتیم و کنار میز ایستادیم. داشتیم صحبت می‌کردیم که دختری نزدیک شد و گفت: «سلام، خوبین؟ ببخشید شما تیراتون میس میره؟» دیدم غزاله هاج‌وواج نگاه می‌کند. گفتم: «آره. هم تیرامون میس میره، هم پولامون، هم طرحامون.» گفت: «عه! پس درجریانی.» بعد گروهی از دانشجوها ریختند دور میز؛ آمده بودند استراحت بین کلاسی. پرانرژی و پرسروصدا بودند. به غزاله گفتم: «چقدر انرژی دارن.» پرسیدم: «ترم چندین؟» گفتند: «ترم سه. شما چطور؟» گفتم: «ترم آخرم.» پرسیدند: «اینجا چیکار می‌کنید؟» گفتم: «سامانه میس رفته، منتظریم.» چقدر خندیدند! پسر بغلی گفت: «حتمن با خودتون میگید اینا کی‌ان، این‌همه شاد و شنگن.» غزاله گفت: «نهههه.» و من همزمان گفتم: «دقیقن.» دوباره خندیدند. یک‌خورده با سروصدا گفتند و گپ زدند و بعد دوباره رفتند سرکلاس.

    نیمه‌ی دوم صحبت‌های من و غزاله رسید به موضوع پایان‌نامه‌ی من. درباره‌ی گرافیک و شعر گفتم و باز نمی‌دانم چه شد که بحث‌مان کشید به اینکه چی شعر است و چی نیست. اینجا دیگر رشته‌ی کلام دستم افتاد. از شعر کلاسیک تا موج نو و معیارهای شعری و اشتباهِ معنی کردن شعر برایش گفتم. حتی شعر گرمابه را هم خاندم. خیلی برایش جذاب بود. گفت به این فکر می‌کند شاید برای همین مولانا نمی‌خانده، چون احساس می‌کرده باید حتمن معنی شعر را به او بدهند.

    کمی دیگر با این حرف‌ها گذراندیم تا بحث رفت سمت زبان و پاسبانی از عبارت‌های فارسی. چیزی نگفتم و گذاشتم راحت صحبتش را بکند. بعد رسید به اصالت و تعصب چینی‌ها روی زبان‌شان و داشت همین‌طور اطلاعات به خوردم می‌داد که گفتم: «تو چرا این‌قدر درباره‌ی زبان چینی می‌دونی؟» گفت: «چون سه سال زبان چینی خوندم.» گفتم: «دمت گرم.» بعد کلی از چینی مثال آورد. وقتی حرف رسید به افسوس درباره‌ی زبان فارسی و آسیب‌هایی که دیده، گفتم: «نه نه، نگران نباش. زبان فارسی اصیل‌تر و بزرگ‌تر از ایناست. اوضاعش خیلی خوبه. هرچیزی هم وارد بشه درخودش هضم می‌کنه.»

    شماره‌های هم را گرفتیم. از پیجم خیلی خوشش آمد و حسابی ذوق‌زده شد. بعد گفتم بروم استادم را ببینم و برگردم. کلاسش آخرین طبقه بود و پاهایم گرفت تا رسیدم. سه نفر بودیم. صبر کردیم کلاس تمام شود و رفتیم تو. چقدر گرم گرفت استاد. گفت: «بزرگ شدی.» خندیدم. یک سری صحبت‌های کلی کردیم. گفت یکشنبه صبح‌ها برای پایان‌نامه‌ی دانشجوها وقت می‌گذارد؛ هماهنگ کنم و بروم.

    وقتی برمی‌گشتم پیش غزاله، واقعن بابت پایان‌نامه استرس داشتم. این‌طور که استاد می‌گفت حتی ۱۲ واحد با پایان‌نامه هم زیاد بود، چه برسد به من که ۱۵ واحد با پایان‌نامه دارم و شلوغ‌وپلوغی زندگی. به حیاط رسیدم و دیدم غزاله با پسری گرم صحبت است. گفتم می‌روم درباره‌ی سامانه بپرسم و برمی‌گردم. هنوز خراب بود. عصبی و کلافه بودم. کارشناس گفت با درخاستت موافقت شده، به شرط کسری نیم نمره از پایان‌نامه. فردا کارتابلت را چک کن؛ درس‌هایت را اول وقت می‌گذارم.

    برگشتم و هنوز آنها گرم صحبت بودند. خاستم خداحافظی کنم که دیدم صحبت‌شان تمام شد. گفتم سامانه درست نشده، اما ماندن هم فایده ندارد. کار من افتاد برای فردا. او هم رفت آموزش و پیگیری کرد و برگشت. گفتم: «من مسیرم به انقلاب می‌خوره.» همراهم آمد. گفتم: «باید کتابم رو سیمی کنم، شاید معطل بشی.» گفت: «اشکال نداره، با هم بریم.»

    سوار اتوبوس شدیم و او درباره‌ی پسری که با هم صحبت کرده بودند گفت. هم‌دانشگاهی‌اش بود. وقتی غزاله می‌پرسد دفاع کردی یا نه، می‌گوید خانه‌شان بمباران شده و حتی سیستم هم ندارد. چقدر ناراحت شدم. بعد درباره‌ی برنامه‌هایش گفت؛ می‌خاست برود ایتالیا ارشد بخاند.

    به انقلاب رسیدیم. کتابم را سیمی کردم و داشتم ضعف می‌کردم. گفت: «بریم فلافل بخوریم؟» استقبال کردم. توی راه خودکار و کاغذ هم خریدم. غزاله فلافل را مهمانم کرد. هرچه کردم قبول نکنم، نشد. ساندویچ را به بدن زدیم اما غزاله گفت دل‌درد دارد و کمی بنشینیم. از کاشان و معماری و اردوهای دانشجویی گفت. کم‌کم عجله داشتم، اما خجالت می‌کشیدم بلندش کنم. بیست دقیقه‌ای گذشت تا راه افتادیم.

    قدم زدیم به سمت تئاترشهر. فکر می‌کردم زود برسیم، اما غزاله پای هر بساط دستفروشی می‌ایستاد، جنس‌ها را نگاه می‌کرد و قیمت می‌پرسید. دلم نمی‌آمد توی ذوقش بزنم. خلاصه به هر علافی بود رسیدیم مترو. حتی از فروشنده‌های مترو هم نمی‌گذشت. دلم می‌خاست بگویم جان خودت، اینجا را ول کن. دروازه دولت از هم جدا شدیم.

    واقعن مترو خسته‌کننده بود. به سختی تحمل کردم تا رسیدم. اسنپ گرفتم به میدان محله. کدو و بادمجان خریدم. ساعت ۶ عصر بود که پایم به خانه باز شد. از خستگی تلف شده بودم. کاش همان صبح برمی‌گشتم به خانه.

    هربار فراموش می‌کنم با بقیه فرق می‌کنم؛ هم مسیرم طولانی‌تر است و هم کارهایم بیشتر. نه کسی منتظرم مانده و نه آب و غذایم به راه است. می‌خاستم شامی دست‌وپا کنم، اما پاهایم بدجور گرفته بود. یک بسته عدس فریز شده بیرون گذاشتم.

    یکشنبه‌ها قرار جمله‌ورزی داشتیم. شروع کردم به نوشتن. به پنجاه جمله که رسیدم، خابم برد. با صدای تلفنم بیدار شدم. خاهرم بود. بعد هم مصطفی آمد. حال خوشی نداشتم. احساس می‌کردم فلافل‌ها تا حلقم بالا آمده‌اند. چندتا قرص خوردم تا کمی بهترم شد. حتی همین حالا هم خوب نیستم و تهوع دارم. بعد از شام دوش گرفتم. الان هم گزارشم را می‌نویسم تا بعد ۱۰۰ جمله‌ام را کامل کنم و در کانال بگذارم. شعرکی هم باید بنویسم. خیلی خسته‌ام. خسته و پرفکر.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  64. -برای سنجش روزم معیار دارم. یکی از آن‌ها قبلن این بود: «مراقبت از حال خوب و عزت‌نفس» بعدن دیدم همیشه تیک می‌خورد و انگار جایی از کار می‌لنگد. من «می‌کوشیدم» اما به این معنا نبود که تا آخر روز، خودم را خوش‌حال نگه می‌داشتم. برای همین تغییرش دادم به «خوش‌حالیدن». نتیجه چه شد؟ کمتر تیکِ انجامش را زدم. برایم سوال پیش آورد. چرا؟
    خب وقتی از دیدِ عزت‌نفس بهش می‌نگریستم، می‌توانستم با همه‌ی نقص‌ها ریزترین تلاشم هم را ببینم. ولی نسبت به خوش‌حال بودن، دیدم کمال‌گرایانه است. ذهنیتم این است زمانی می‌توانم بگویم خوشحالم، که تا آخرین‌لحظه این حس را حفظ کرده باشم. می‌توانم؟ می‌توانم بیست‌و‌چهار ساعت خوش‌حال باشم؟ می‌دانم که نه. نه فقط من. هیچ‌کس نمی‌تواند مگر اینکه…
    خب من نمی‌دانم مگر اینکه چی. اما می‌دانم قطعه‌ای از پازل است، که من ندارمش.
    معیار من برای خوش‌حال بودن باید چطور باشد؟ باید در آخرین‌ساعات روز خوشحال باشم تا بگویم هستم؟ اما من در ساعات پایانی فقط خسته و متلاشی‌ام. پر از دغدغه برای اینکه امروز چه‌ها کردم و فردا باید چکارها کنم. ساعات پایانی من (چه به روی خودم بیاورم چه نه)، صرف تحلیل روزم می‌شود. حسابگر درونم می‌آید و همه‌ی پته-پرونده‌ها را روی آب می‌ریزد. زیر لب آفرینی می‌گوید به کارهای انجام‌شده‌ی مفیدم، و توبیخ سفت‌و‌سختی می‌کند برای ناانجام‌شده‌ها. می‌دانم که ترجیح می‌دهد برنامه‌ای نریزم تا اینکه انجام ندهم. اما باور کنید من خیلی می‌کوشم واقع‌گرایانه برنامه بریزم و عمل کنم. خب چکار کنم توانم کمتر است؟ جسمم یاری نمی‌کند؟ چکار کنم یکهو چندین‌کار مهم روی سرم می‌ریزد و برای هرکدام وقت محدودی دارم؟ آری یک‌چیزهایی می‌دانم. مثل اولویت‌بندی، پذیرش خود، پذیرش جسم فانی. حتا در کتاب «چهارهزار هفته» هم خانده‌ام که اگر روز پنجاه‌ساعت هم بود، باز آدمیزاد (مخصوصن مدرنش) وقت کم می‌آورد. ولی چه کنم؟ خب وقت تنگ است. خب الان باید برای زندگی‌ام کاری کنم.
    …
    همین‌حالا که دارم می‌نویسم، یادم به عبارت سال‌م می‌افتد: «مدیریت زمان و انرژی» بزرگ‌ترین دغدغه‌ی چندین‌ساله‌ام.
    شاید بهتر باشد به جای برداشتن کاسه‌ی چه کنم چه کنم، کمی خودم را در آغوش بگیرم؟ مثلن از خودم تشکر کنم که امروز را مفید گذراند و برای امروز و فردایمان تلاش کرد. یادآورش شوم که دلیل به‌‌هم‌ریختگی‌مان ناخوشحالی نیست؛ ظهور مسئله‌ای نو است که برایش پاسخی نیافته‌ است. آری همین است. از همان لحظه‌ای آشفتم، که خاستم مسئله را در کوتاه‌ترین زمان حل کنم. در حالیکه سبک من این نیست. من باید مدتی فقط مشاهده کنم، بعد آرام‌آرام سراغش روم. آمدم لقمه‌ی گنده را یک‌مرتبه توی دهانم بگذارم و با پنج‌بار جویدن قورتش دهم، که دهانم جر خورد و مجبور شدم تفش کنم. اگر همان اول ریزریزش می‌کردم، الان آشوب نمی‌کردم چرا خوشحال نیستم.

    #گزارش_نیک

    https://t.me/kosarmahmoudabadi_journey

  65. سال‌واژه/فصل‌واژه: حرکت

    با درد کلیه از خواب برخاستم. به امید اینکه به مرور آرام می‌گیرد بی‌چاره‌وار راهی کارآموزی شدم. آرام نگرفت که هیچ بدتر هم شد. خجالت می‌کشیدم به دکتر مرکز دردم را بگویم. مردی‌ست میانسال و پر حرف و کنجکاو.
    از آخر ولی دوستم صبرش سر آمد و موضوع را به دکتر گفت و همه‌مان را راهی اتاق معاینه کرد. دکتر درازم کرد و ناحیه‌ی مورد نظر را از پشت و جلو فشار سختی داد و همزمان توضیح هم می‌داد. خوشبختانه نشانه‌شناسی پاس کرده بودیم و اصطلاحات را می‌فهمیدیم. در آخر تشخیص این شد که از کلیه نیست و عضلاتم گرفته. تقصیر هم افتاد گردن زینب. چون شب قبل درِ تراس را باز گذاشته بود. پاییزست و دردسرهاش.
    بعد کاراموزی رفتم اداری تا انتخاب واحد نفرین شده‌ام را سروسامان دهم. از این اتاق به آن اتاق. دیوانه شدم. از آخر هم شهریه گرفتند و کارم را راه انداختند. به صبرم افتخار می‌کنم. دوستم کم مانده بود دعوا راه بیندازد که او راهم کنترل کردم.
    و بالاخره این یکی هم درست شد. یک استرس کمتر.
    عصر چنان خسته بودم که تا سرم به بالش رسید رفتم.
    بعد از خواب سردردم بهتر نشد. مسکن هم گزینه‌ی خوبی نبود. نباید گیج می‌شدم. فردا امتحان داشتم.
    جزوه‌ی استاد را باز کردم و کمی درس خواندم.
    چرت و پرت.
    راجع به فرنی و شیربرنج و غذای کمکی کودک بود.
    خواندم و الان به گمانم چیز زیادی خاطرم نمانده. امیدوارم سر جلسه‌ی امتحان یادآوری شود.
    شاید هم استاد را راضی کردیم امتحان نگیرد.
    خودش گفت گروه خیلی خوبی بودید و انتظار نداشته آن‌قدر خوب از پس کارها برآییم.
    این یکی هم رفت روی رزومه‌ی تحصیلی‌مان.
    ما هم گفتیم خوبی از تدریس استاد بوده و هندوانه زیر بغلش گذاشتیم.
    با این‌حال ولی درسم را خواندم. نمی‌شود به این اساتید اعتماد کرد.
    شب اتاق شلوغ بود. خیلی شلوغ. از شلوغی خسته شدم و حالا که توی تختم خزیدم و پرده‌ی تختم را کشیدم خیلی حال بهتری دارم. سردردم آرام گرفته و اتاق ساکت و خاموش است. از آشپزخانه بوی پیاز‌داغ و تق‌و‌توق آشپزی می‌آید. بله دوستان. ساعت دوازده نیمه شب. خوابگاه شگفت انگیز است.
    من ولی آرام ترم.
    سر شب به مامان زنگی زدم و حال‌واحوالی کردیم. دلم براشان یکذره شده. کم مانده بود گریه کنم. اینکه تا آبان قرار نیست راهی خانه شوم بیشتر دلم را می‌آزارد. همزمان کارآموزی و کلاس ترکیب وحشتناکیست.
    خدا به خیر کند.
    https://t.me/ravaanehh

  66. -نوشتن صفحات صبحگاهی.
    امروز صفحات صبحگاهیم پر شد از دلتنگی. بغض فروخورده مثل همیشه راه گلو را بست. آنچه نتوانست راهی به واژه‌ها پیدا کند،اشک شد و بارید.بعضی دلتنگی‌ها را نمی‌شود نوشت.
    باید نشست، سکوت کرد و گذاشت چند قطره اشک، جای تمام حرف‌های نگفته را بگیرد.
    امروز صبح،من ماندم و چند صفحه‌ی خیس و دلی که هنوز
    با نبودن‌ها کنار نیامده است.
    -راه اندازی کانال تلگرامم به کمک دوستی از کانال مدرسه نویسندگی.
    هفت سال پیش، برادرم یکی از همراهان همیشگی نوشته‌هایم بود؛ نه فقط خواننده‌ای که نوشته‌هایم را دنبال می‌کرد، بلکه حضورش به نوشتنم معنا می‌بخشید.هر بار که می‌نوشتم، می‌دانستم حتماآن را می‌خواند. پس ازمرگِ ناگهانی‌اش کلمات، نبودنش را بلندتر از هر سکوتی تکرار می‌کردند. بنابراین کانالم را حذف کردم، نوشتن را کنار گذاشتم و برای مدتی طولانی سکوت کردم. هفت سالی گذشت.
    امروز دوباره کانالم را ساخته‌ام با همان میل قدیمی به نوشتن، اما همراه با خاطره‌ای که دیگر از من جداشدنی نیست. شاید نمی‌دانست حضورش در میان مخاطبان، چگونه می‌تواند به کلماتم جان ببخشد.اما من می‌دانستم. شاید دلیل بازگشتنم همین باشد؛ اینکه دوباره بنویسم، حتی اگر یکی از عزیزترین خوانندگانم دیگر در کانالم حضور نداشته باشد. اما در هر کلمه، ردپای برادری حضور دارد که هفت سال است از دیدنش محرومم. دلم می‌خواهد هر بار که می‌نویسم، او نخستین خواننده‌اش باشد.
    -آزاد‌نویسی ۲۵ دقیقه‌ای امروز آرامش خاصی را به من هدیه داد که اندوهم را شست.
    – تیک خواندن سه فصل از رمان مادران ودختران را زدم.

  67. رفتم مدرسه و درس‌ها را مرور می‌کردیم با بچه‌ها. زنگ آخر خیلی خسته بودم.
    از مدرسه رفتم اداره و بعد برگشتم خانه. الکی طول کشید و ترافیک بود.
    ناهار خوردم و جمع و جور خانه و تلفن حرف زدن با مرجان و فاطمه.
    نوشتم و شب هول خواندم. شعرکی هم از آب درآمد در حد تمرین.
    ورزش کردم.
    غذا درست کردم و با سهیل شام خوردیم و ظرف‌ها را شستم و مرغ‌ها را هم و سهیل بسته‌بندی کرد‌.
    حرف می‌زدیم زیاد. از مدرسه و از داروخانه و بقیه‌ی کارهایمان.
    می‌خواستیم فیلم ببینیم که خستگی مانع بود و رفتیم سراغ خواب.
    کمی ذهنم آشفته است برای فردا. اوایل مهر طاقت فرساست.

  68. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    سریال «صد» را دیدم.
    پادکست وبینار نویسنده‌ساز را گوش دادم.
    روزگفتار ضبط کردم و در کانالم گذاشتم.
    شام پختم و ظرف‌ها را شستم.
    دخترم را کلاس بسکتبال بردم و خودم و مامانم رفتیم خانهٔ زن عمو.
    با همسر و دخترم بازار رفتیم و لباس ورزش برای مدرسهٔ دخترم خریدیم.
    شب مامان و برادرم را به صرف کیک و چایی دعوت کردیم.
    ۱۰۰ جمله آزادنویسی‌ام را در برنامه «ساحلک» نوشتم.
    کمی زبان اسپانیایی خواندم.

  69. 05/07/1405
    گزارش نیک 137♥️🐌
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده
    1. صبح ساعت هفت بیدار شدم.
    2. روزم را با سی دقیقه مدیتیشن شروع کردم، هرچند جمع کردن فکرم سخت بود.
    3. کمردرد امانم را بریده بود.
    چند ساعتی استراحت کردم. ویتامین ب کمپلکس خوردم. آب نوشیدم. چای خوردم. همه بی‌اثر بودند. داشتم به افسردگی مشکوک می‌شدم که یاد کمردردی افتادم که به خاطر عوض کردن سرویس به جانم افتاده‌بود. آخر کدام آدم عاقلی ون سبز را برای سرویس اسلام شهر تا شهرک صنعتی مأمونیه می‌گذارد. ماشین همکاران هم که جای پا دراز کردن، خوابیدن و راه دور نیست. این بود که بالاخره به ذهنم رسید که یک استامینوفن بخورم و هنوز نیم ساعت نشده شدم همان هاله‌ی همیشگی.
    4. در وبینار روزانه‌ی نویسنده ساز 25 دقیقه ناآماده داستان نوشتیم و فهرست هفتگی کلمات را روی کاغذ ریختیم.
    می دانم که داستانم، داستانی حسابی نیست. اما خوب کمک می‌کند اتفاق‌های روزانه‌ام بکر و تازه بمانند و در قالب داستان ثبتشان کنم. راستش امروز حقوق گرفتم. قبل از وبینار داشتم حساب و کتاب می‌کردم که بعد از پرداخت قسط‌ها و کنار گذاشتن شهریه‌ها، چقدر می‌توانم پس‌انداز کنم. همین‌ها را به جان شخصیت اصلی داستان انداختم. دوست داشتم ادامه دهم که استاد اعلام کرد که وقت تمام است. حتماً یک روز از این ماجرا در داستانی کمک می‌گیرم.
    دختر داستان توانست با ماهی سه تومن، قسطی یک جفت گوشواره‌ی حلقه‌ای با ضخامت یک میلیمتر وقطر نه میلی متر بخرد و یک آویز یک میلیون و نهصد هزار تومانی. قصد داشت که بعد از این هر ماه جفت جفت آویزهای چند سوتی بخرد که به حلقه‌ی گوشواره بیاندازد. اما این ماه هر کار کرده بود نتوانسته بود پول یک جفت آویز قلب برجسته را بدهد. باید تا ماه بعد صبر می‌کرد.
    فهرست کلمات هم سبک کننده بود. دلچسب بود. می توانستم دقیقه‌ها ادامه بدهم اما استاد پنج دقیقه در نظر گرفته بود که زود به پایان رسید.
    5. تمرین ریکی را انجام دادم.
    6. 800 سی سی آب نوشیدم.
    7. یک ساعت پیاده روی کردم.
    8. روی چمن مدیتیشن بالابردن ارتعاش بدن را انجام دادم.
    9. دوستم را که به یک سال و هفت ماه حبس تعزیری محکوم شده است دلداری دادم.
    10. گزارش نیک نوشتم.
    11. سپاسگزاری
    سپاسگزارم برای یک روز بدون جنگ، با آب و برق و گاز.
    سپاسگزارم برای وبینار نویسنده ساز، نوشتن روزانه و تمرین‌های عملی با استاد شاهین.
    سپاسگزارم برای همراه‌های جان که به بهانه‌ی نوشتن با هم در وبینار نویسنده ساز همسیر هستیم و درضمن من دیگر در نوشتن تنها نیستم.‌

  70. شعر:

    تو همانی که هستی بی‌باور دفن کردی ام
    رفتی در آغوش کی ولی او آغوش نیست ام
    آغوش باور پروداکس آشنا نیستم
    چو به پلک تو آشنا ام به باور
    باور بی‌باورکی
    زیبا نبود چشمه قفس‌گوای در تو
    مگه زیست ره میشه در شعر عاشق شد
    عاشق خود نیستم چطوری
    در تو ببالم ای دوست
    کوه قفس کن چو اوج رود چشمه‌ها
    ره نگاه کن به هیچ چشمه‌ای
    عکسِ چشمه مه نمی‌افتد
    تلغی‌حلال رو گردنم نکن
    بذار برم حلقه‌آویز حلقوی خود شم
    بهتر اَزِی‌ که با مه‌ای مرده باشی
    مرده کو گریه نکنه به سامانه‌ای خویش
    احساس خفه شده در کجاای هنوز
    بیا برو زیست کن در دیگری
    مره فراموش کردی یارب
    همی‌جوری فراموش کن
    مره به خورشید گرفته‌گی‌ام بذار
    چو خوش‌ام

    ۱: آزاد نویس‌داری یک صفحه
    ۲: پیاده‌روی دنبالِ دخترم مدرسه حدودن رفت و برگشت میشه یک ساعت و یک‌روب
    ۳: موضوع هزارکلمه شده:
    داستان‌کوتاه‌ای یک خانوم که نامه نویس‌داری می‌کرد به همسرِ خود چو همسر اش خبرنگار بود. در نامه از خداحافظی دائمی صحبت کرده بود. به ای‌که همسر اش در کنار او بود حسِ غریبی تنهاای می‌کرد از گفتار او که به شکلِ خداحافظی بود ولی خودکشی صحبت نکرده بود در نامه ولی معلوم می‌شد می‌خاست خودکشی کنه.

    ۴: دو تمرین در وبیکارِ الهه‌ علیزاده
    ۵: یکم از رمانم‌ نویس‌داری کردم چو ای رمان شخصی هسته حتی شرایط شو داشته باشم که چاپ کنم ولی نمی‌کنم چو شخصی هسته اگه بخیر تا چارسال دگه تکمیل شد دلم می‌خاد PDF کنم بدم دستِ کسی که قابلِ اعتماد هسته نگه داره و خیلی خاب دارم انگار چش‌‌هام داره خوده شکنجه می‌ده باز باشه می‌رم بخابم خدانگهدار تا فردا

    https://t.me/sadegaalezadai

  71. ۱. خلاصه‌ای از ۵ شهریور

    _مدرسه نرفتم. وقتی مدرسه می‌روم، جز خستگی چیز دیگری با خود به خانه نمی‌آورم؛ پس خانه ماندم و طبق برنامهٔ خودم روزم را جلو بردم.

    _حافظه‌ام در نگهداری جزئیات چندان قابل نیست. از صبح تا هنگام ناهار چیزی به خاطر نمی‌آوردم. ناهار هَلیوُ-اِی (halioey) داشتم. نبینید که این‌طور نوشتم؛ یک غذای شمالی است.

    _بعدازظهر خوابیدم و دقیقاً هنگام وبینار استاد کلانتری بیدار شدم. چون عادت ندارم در رختخواب چیزی به تن کنم، ویکتور هوگووار، لخت روی تخت، شروع به آزادنویسی کردم.

    _ساعت ۶ برق رفت و من هم به حیاط پریدم و کمی گشت‌وگذار کردم. یک گوسالهٔ سیمنتال خریده‌ایم که بسیار بانمک است. دوست دارم آن دماغ صورتیِ نرمش را محکم گاز بگیرم.

    _برادرم هنگام ناهار حرفی از شفا و معجزه زد و من هم که سرم درد می‌کرد، برای بحث خنده‌ای کردم و نکته‌ای متناقض با حرفش بیان کردم. به خودم که آمدم، دیدم دارم دربارهٔ اُبلیسک (Obelisk) و اینکه آیا در تمام جهان به‌صورت هم‌زمان ساخته شده است یا نه صحبت می‌کنم و ساعت از ۱۰ گذشته است.

    _عاشق بحث هستم؛ انگار که من در مرکز جهان قرار دارم و همه مرا نظاره می‌کنند. اما، حضرات، به‌هیچ‌عنوان برای بحث حرف مهمل نمی‌زنم و این کار را چندان نمی‌پسندم.

    امروزم: ۶٫۳۸/۱۰

    ۲. پاره‌ای از اندیشه‌هایم

    _دیگر احوالاتم طوفانی نیست. رود شده و در هر شرایط سختی، راهی پیدا می‌کند که پیش برود و حرکت کند. ولی فکر نمی‌کنم که این نقطهٔ اتمام ماجرا باشد. من هنوز با آن صخرهٔ دهشتناکی که بعضی آن را شغل می‌نامند روبه‌رو نشده‌ام.
    شاید مرا دست بیندازید و بگویید که «کجایش دهشتناک است؟» جواب من این است: «تقریباً همه‌جایش؛ از ابتدا تا انتها. یک لحظه غفلت باعث می‌شود که تو هم مانند اکثریت این مردم به روزمرگی بیفتی و وقتی سرت را بالا می‌آوری، می‌بینی که چقدر با آن توی قبلی فاصله داری. آری، می‌دانم که صخره می‌تواند سکوی پرواز باشد، ولی قبلش یک دره‌ برای سقوط است.»

    _مرا برای این همه پرحرفی ببخشید. خیلی خسته هستم. باید بخوابم.

  72. ١. سه‌تا ٢۵ دیقه نوشتن.
    ٢. خاندن بخشی از دومین داستان کوتاه مجموعه‌ی «هیچکاک و آغاباجی»: توی این یکی هم حرف سینماست. راوی همان راوی‌ست؟ حال می‌دهد خاندنش.
    ٣. ساعت ٣ صبح: اسنک‌پزی. برای خیک توله‌مدرسه‌یی‌ها. مامانم امسال حسابی فکر بچه‌هایش است. آما، فلن اول پاییز است، مامان‌ را آخر پاییز می‌شمرند.
    ۴. هر کی، هر خابی تعریف کند، بابایم می‌گوید چون عنت می‌آمده هم‌‌چین خابی دیده‌ای. امروز بعد از سال‌ها به حرف بابایم رسیدم.
    ۵. روزنویسی کردم. در یک ساعتی که با ندا و فائزه برقرار بودیم. شوق‌مندتر و خوش‌بال‌ترم می‌کند از روزنویسی، همراهی با چالش روزنویسی در گروه «نویسنده‌ساز».
    ۶. صبح، از تماشای دست‌خط پرنده‌‌وار لنا امیری بالیدم و پر زدم در آسمان نامه. بچه‌نامه‌‌‌یی برای لنا.
    ٧. ببودم در نویسنده‌ساز. ٢۵ دقیقه آزادنویسی و نوشتن فهرست کلمات. فهرست هفته‌ی پیش را که توی فایل آزادنویسی‌ام مانده بود، انتقال دادم به فایل کلمات.
    ٨. پاسخیدن و بازنشر کردن و پیش بردن چالش رخدادک‌نویسی در باشگاه نویسندگی خلاق. امروز کمی پوستر رخدادک را انگولک کردم و میزان‌تر شد.

  73. امروزم با پرسش‌گری گذشت. خودم را سوال‌باران کردم. مهم‌ترین سوالم این بود: آیا توانستی در این یک هفته میهمان‌داری به خودت و هدفت هم برسی؟ توانستی وسط درگیری‌های خانه‌داری، تمیزکاری، آشپزی و میزبانی لحظاتی را بدزدی به نفع نوشتن؟
    جوابم این بود که توانستم لحظات کوچکی را نجات دهم اما سخت بود. طاقت‌فرسا بود. انصافن سخت است هم زنِ خانه باشی، هم شاغل باشی، هم مادرِ دو بچه مدرسه‌ای باشی و هم نویسنده. گاهی اوقات خیال می‌کنم کار زیاد آدم را به حرکت وانمی‌دارد، بیشتر شل‌ش می‌کند‌. یعنی ذهن خیال می‌کند از پسِ این همه کار برنمی‌آید و ترجیح می‌دهد هیچ‌کاری را انجام ندهد. شما را نمی‌دانم اما من این چند وقت اخیر به این مرض مبتلا شدم. یعنی خواستم از زیر خیلی کارها فرار کنم به جز نوشتن. عجیب است؟ شاید. من حتا زمانی که نمی‌نویسم هم به نوشتن فکر می‌کنم. مدام دنبال فرصتم برای خواندن کتاب محبوبم. *امروز هم فرصتی ریزه‌میزه پیدا کردم و مادران و دختران را خواندم.
    *بعد هم ۳ صفحه روی کاغذ آزادانه نوشتم.
    * و بعد با گپ جی‌پی‌تی نشستم به صحبت. که با این وقت کم و روزهای پرمشغله چه کار کنم تا یک قدم به نویسنده شدن نزدیک شوم. پیشنهادش این‌ها بود:
    لازم نیست در روزهای شلوغ زیاد بنویسی، هر روز یکی از این‌ها را بنویس:
    یک آدمی که امروز دیدی و چیزی درباره‌اش توجهت را جلب کرد.
    یک گفت‌وگوی واقعی که شنیدی، با جزئیات.
    یک صحنه از روزت، اما طوری که انگار بخشی از یک داستان است.
    یک احساس عجیب یا متناقض که امروز داشتی.
    یک سؤال که ذهنت را درگیر کرده.
    یک خاطره‌ی کوتاه.
    توصیف یک مکان، بدون استفاده از کلمه‌های «خوب»، «زیبا»، «بد» و امثال این‌ها.
    یک پاراگراف درباره‌ی چیزی که معمولاً به آن توجه نمی‌کنی.
    و من اولی را برای امروز انتخاب کردم و درباره‌ی آدمی نوشتم که با ماشین از روی پای یک دانش‌آموز در کوچه‌ی مدرسه‌ی پسرم رد شد و به جای عذرخواهی از مادران طلبکار بود که چرا دنبال بچه‌هایشان آمده‌اند و کوچه را شلوغ کردند. از خودخواهی آدم‌هایی مثل او نوشتم که در این زمانه خیال می‌کنند برحق‌ترینند و از روی پای بی‌گناهان رد می‌شوند تا به مقاصد شخصی‌شان برسند.

    *آخر شب هم با میهمانان نشستیم به تماشای ویران‌شده. دوست خوبم نیلا شفائی آن را در کانالش معرفی کرد و گفت این فیلم بر اساس نمایشنامه‌ای از نویسنده‌ی لبنانی‌تبار، ساخته شده. داستان با خواندن وصیت‌نامه‌ی نوال مروان آغاز می‌شود. او در وصیت‌نامه‌اش دو پاکت نامه برای فرزندان دوقلویش، ژان و سیمون، به جا گذاشته. در یک نامه، فرزندان باید پدرشان را که گمان می‌کردند سال‌ها پیش در جنگ کشته شده، پیدا کنند. در نامه‌ی دیگر، باید به دنبال برادری بگردند که از وجود او بی‌خبر بودند. ژان ریاضیدان است و به دنبال کشف حقیقت می‌گردد، به کشور مادری مادرش در خاورمیانه سفر می‌کند. سیمون ابتدا مقاومت می‌کند اما در نهایت به خواهرش می‌پیوندد. آنها در جریان این جست‌وجو، با گذشته‌ی دردناک مادرشان در طول جنگ داخلی مواجه می‌شوند و رازهای تکان‌دهنده‌ای درباره‌ی خانواده‌شان کشف می‌کنند.

  74. چرا دیگه ذوق ندارم؟
    ‌‌
    پرسیدم از خودم که چه اتفاقی میفتد که پس از گذر یکی دو هفته، دیگر ذوق انجام کارها را مثل ابتدایش ندارم؟ بعد شروع کردم به بررسی کردن. فکر کردم به‌اینکه ابتدای کار به کدام امید وارد مسیر شدم و حالا مسیر واقعن چه‌ سروشکلی دارد؟ دیدم مشکل از همین‌جا آغاز می‌شود.

    ما معمولن وقتی می‌خاهیم کاری را شروع کنیم، تصویرِ نتیجه را داریم، نه مسیر را. یعنی در ابتدا تصور اینکه من یک نویسنده‌ی خوب می‌شوم را داریم. اما وقتی شروع می‌کنیم، با عمل و کار روبه‌رو می‌شویم. یعنی حالا دیگر باید روزانه چند صدکلمه بنویسیم تا در راستای آن هدف، قدمی برداشته باشیم. و اگر کار نکنیم دیگر اسم آن هدف نیست، یک آرزو و خیال است نهایت. پس در ابتدا ما هنوز با سختی و تکرار کار آشنا نشده‌ایم و فقط تصویر یک نتیجه‌ی لذت‌بخش را داریم.

    پس از مدتی انجام دادن، کارها تازگی‌شان را از دست می‌دهند. مغز را چیزهای تازه بیشتر تحریک می‌کند. مخصوصن مغزِ اسکرول‌گر انسانِ امروز. پس برای مغزمان، تصویر نویسنده شدن اتفاق جالب و هیجان‌انگیزی است. اما اینکه باید امروزهم بنشیند و دوباره هزارکلمه بنویسد، ماجرا را سخت می‌کند. اینجاست که مشخص می‌شود ما به هدف‌مان چقدر متعهدیم. یا بهتر بگویم، اینجاست که می‌فهمیم آیا هدف‌مان را به سختی‌هایش ترجیه می‌دهیم؟

    مورد بعدی این است که ما در شروع کار، پیشرفت محسوسی از خودمان می‌بینیم. اما همین که کمی پیش می‌رویم میزان رشد و پیشرفت دیگر چشم‌گیر نیست. شبیه به کاشتن نهال که در ابتدا، یک بچه درخت بامزه است. اما خب بعد از گذر یک‌ماه و دوماه‌هم هنوز همان نهال کوچک و ضعیف است و نشده است درختی تنومند. خیلی وقت‌ها، ذهن در همین مرحله اشتباه می‌کند و می‌گوید تلاش‌هایم هیچ ارزشی ندارد. من استعداد ندارم. من پیشرفتی نداشتم. من به نتیجه‌ی دلخاهم نمی‌رسم. درصورتی که پایه‌ی اصلی مهارت‌ها در همین مرحله شکل می‌گیرند، فقط پیشرفت‌شان دیگر به چشم نمی‌آید.

    بعد کمی‌هم از آن‌طرف به ماجرا نگاه کردم. اینکه همیشه‌هم اُفت هیجان بد نیست. اصلن همین افت هیجان است که باعث می‌شود بفهمیم آیا واقعن این هدف را می‌خاهیم یا فقط از تصور خودمان در نتیجه‌اش لذت می‌بردیم؟ اگر در این مرحله بمانیم و به تمرین‌ها ادامه بدهیم، آن‌وقت است که می‌فهمیم هدف، هدف ما بوده است. اینجا دیگر فقط با هیجان روبه‌رو نیستیم، با انتخاب روبه‌روییم. و این خیلی ارزشمند است.

    و ما برای اینکه بتوانیم بعد از افت کردن ذوق و هیجان، بازهم ادامه بدهیم، باید یاد بگیریم چطور قدم‌هایمان را کوچک کنیم. وقتی مسیر را به قسمت‌های کوچک تبدیل کنیم، دیدن آن آسان‌تر می‌شود. وقتی پله‌ها را برای خودمان کوتاه‌تر کنیم، بالا رفتن و استمرار آسان‌تر می‌شود. پس نباید به این فکر کنیم که چطور تا انتهای مسیر این ذوق را نگه‌دارم. چون این سوال اشتباه است. سوال درست این است که چطور کار را به عادت‌هایی کوچک، که روزانه قابلِ اجرا باشد تبدیل کنم.

    احتمالن باید یاد بگیریم ادامه بدهیم، حتا وقتی منظره‌ی هیجان‌انگیزِ ابتدای راه دیگر جلوی چشم‌هایمان نیست. باید یاد بگیریم ادامه دادن هرچند کوچک، از شروع‌های بزرگ مهم‌تر است.
    ‌
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  75. خودپند روز: در بدنت زندگی کن.
    آسمان چند رنگ بود. بنفش و یاسی و آبی. و ابرهای پنبه‌ای، گوله‌گوله هم‌چون گله‌ای از گوسفندان پاکیزه در آن ول. می‌خواهم قلم بردارم و این زیبایی را روایت کنم اما کسی در من مقاومت می‌کند. می‌خواهد فقط ببیند.
    سر تمرین تای‌چی آن‌که در من مقاومت می‌کند بیشتر خودش را نشان می‌دهد و یا شاید من بیشتر می‌خواهم که ببینمش. اجازه می‌دهم آن آدم سرتقِ خودشیفته بالا بیاید و زندگی کند. می‌اندیشم بسیاری از احساسات ما توهم ذهن است، کف امواج. اما سرکوب کردنش چه فایده؟ می‌گذارم سرریز کند و رها شود.
    سر تمرین، یکی از دخترها که کمردرد دارد چمباتمه زده روی زمین. علیرضا آرام می‌رود سمت ماشین و یکی از صندلی‌ها را برایش می‌آورد. به رویش نمی‌آورم اما کارش قابل تحسین بود. موقع نوشتن این جمله فکر می‌کنم که چرا به رویش نیاورم؟ می‌گویمش که کارش قشنگ بود.
    امروز برای رسیدن به هیچ‌کجا عجله ندارم. پس از فرصت استفاده می‌کنیم و بعد از مدت‌ها با علیرضا می‌رویم پارک آزادی برای خوردن صبحانه. تا رسیدن به کافه‌ی پشت پارک پنج دقیقه پیاده‌روی می‌کنیم. گربه‌ها و کلاغ‌ها و سنجاقک‌ها آشنایند. اطلسی‌های بنفش اما جدید‌اند. آفتاب پهن شده روی چمن‌ها. گربه دنبال پروانه‌ها و زنبورها گذاشته. بخار داغ و دارچینیِ چای را نفس می‌کشم که تلفنم زنگ می‌خورد. همکارم است. امروز با او قرار دارم برای آماده‌سازی جلسه‌ی سه‌شنبه. خبر خوبی نمی‌دهد. احتمال می‌رود بیماری‌اش برگشته باشد و دارویش نسبت به ماه پیش صد و بیست میلیون گران‌تر شده. گوشی را که قطع می‌کنم نیستم آن فرزانه‌ی دو دقیقه پیش. در راه برگشتن دستم را دور بازوی علیرضا حلقه می‌کنم و می‌گویم: «تو رو خدا مراقب سلامتیت باش».
    پانزده دقیقه جلسه با رزیدنت نانو، نسترن. چهل‌و‌پنج دقیقه جلسه با همان همکارم که نیمی از آن به مشاوره‌ی پزشکی گذشت. بیست دقیقه جلسه با سروش برای ویرایش فایل‌های ثبت اختراع. یک جلسه‌ی یک ساعته‌ی سرپا با دوتن از همکاران که به درددل گذشت. و یک جلسه‌ی یک‌ونیم ساعته‌ی یارکشی.
    بعدازظهرم در شلوغیِ شیفت بین اتاق مشاوره و چک کردن نسخه می‌گذرد. آخر شب که فرصت نشستن می‌یابم جستجو می‌کنم بیتی که سمیه در پایان تمرین تای‌چی خواند از کیست: غزلی‌ست از مولانا:

    چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها
    زیرا که منم بی من با شاه جهان تنها

    ای مشعله آورده دل را به سحر برده
    جان را برسان در دل دل را مَسِتان تنها

    از خشم و حسد جان را بیگانه مکن با دل
    آن را مگذار اینجا وین را بمخوان تنها

    https://t.me/Darang_Farzaneh

  76. پشت میز اتاقم مشغول مطالعه هستم و سعی می‌کنم صدای بلند و مداوم کیبوردها و چاپگرها را نشنوم.
    هم‌زمان که لوبیاپلو را با سالاد شیرازی توی دهانم می‌گذارم، نگاهم به نسخه‌ی دیجیتال کتاب “شکارچی کرم ابریشم” توی سایت طاقچه هست و هر خطی که با چشمم مرور می‌کنم یک چکش تو مغزم فرود می‌آید که تا نسخه‌ی چاپی نخوانی نمی‌فهمی داستان چه می‌گوید و تو را چه به نسخه‌ی دیجیتال خواندن و فکرم سمت چند صفحه‌ی پایانی نسخه‌ی پی‌دی‌اف داستان “ناتنی” می‌رود که کی وقت می‌کنم تمامش کنم؟ و یاد کتاب شعر بلند “اسماعیل” رضا براهنی می‌افتم که با اندکی تورّق تویش گیر کرده‌ام و روزی نیست مرا به سوی خویش فرانخواند و تهش دلم کتاب “نیمه‌ی تاریک ماه” می‌خواهد و باخود می‌گویم کتاب چاپی خواندن یه حال دیگر دارد و دوباره مغزم فریاد می‌کشد از این شاخه به آن شاخه نپر دختر! یک کتاب را بچسب و تمامش کن، این‌ها علایم اضطراب است و یک فکری به حال خودت بکن و ناسلامتی خودت دکتری و این‌جور حرف‌ها!!
    اخم‌هایم را توی هم می‌کشم و فکر می‌کنم ای کاش هر روز به اندازه‌ی دو روز طول بکشد تا یک روزش را کار کنم و یک روزش را بین کتاب‌هایم بلولم و زندگی کنم.
    قاشقی دیگر لوبیاپلو با سالادشیرازی توی دهانم می‌گذارم و نگاهم به کوه داروهای تاریخ گذشته‌ی تلنبارشده از جنگ ۱۲روزه به بعد می‌افتد و آهی می‌کشم و “چه حیف”ی توی دلم می‌گویم و دوباره مغزم تلنگری می‌زند که آن دو لقمه غذا را کوفت خودت نکن و با آرامش بخور! نمی‌توانی فقط غذا بخوری؟
    – مگر غذاخوردن تنهایی هم می‌شود؟
    و پرت می‌شوم وسط داستان ناتنی:
    “فکر می‌کنم توی وجودم دارد زلزله می‌شود. استخوان‌هام می‌ترکد. پوست‌ام تَرَک می‌خورد. هیچی با هیچی جور نیست. همه چیز به من لگد می‌زند و من هم به همه چیز لگد می‌زنم. آویزان‌ام. توی هوا معلق‌ام”
    فکر می‌کنم لوبیاپلو هم حتّی حق دارد از من ناراضی باشد، نه وقت پختنش حواسم پیشش بود و نه الان که می‌خورم توجهی بهش دارم. کم نمانده‌ست که فردای روز لوبیاپلو هم اعتراض سر بدهد که وقت غذا بین کتاب‌ها وول نخور!!

    در خلسه‌ی بعد ناهار در حالی که هم‌چنان پشت میزم هستم کتاب شعر “اسماعیل” رضابراهنی را ورق می‌زنم و می‌خوانم:
    “برای شاعرشدن، تنها کلمه کافی نیست
    کسی که دوزخ را تجربه نکرده باشد مصداق”یقولون مالا یفعلون” خواهد بود
    دوزخ باید تو را بطلبد
    تو هم باید دوزخ را طلبیده باشی
    این، آن کشمکش اعماق است
    زجر روانم مرا شطح‌خوان کرد”
    دنبال معنی شطح‌خوان توی لغت‌نامه می‌گردم و دوباره پاراگراف را از اول مرور می‌کنم و هم‌چنان که قهوه‌ام را مزه مزه می‌کنم، می‌اندیشم چگونه می‌توان از تنها غذاخوردن لذت برد؟!
    مهناز مازندرانی
    https://t.me/Mastehkhial

  77. برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    همین بس که در این شلوغی می‌کوشم هر روز چند صفحه‌ای کتاب بخانم.

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    پنج. به نیمی از کارهایم رسیدم، مابقی به تفریح گذشت.

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    بخشی از رمان « آئورا»

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    آش شله‌قلمکار. درد معده را هم به جان خریدم.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    خاطره‌ای دور از شب‌های قدر ، دورهمی مسجد با دوستان.

    فیلم چی دیدی؟
    مینی‌سریال مهمان. از ژانرهای مورد علاقه‌ام بود و هر چهار قسمت را یکجا دیدم.

    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/hananeveshhtan

  78. _در راستای سال‌واژه‌م، «عادت‌سازی»، اولین روز شعرخوانی را عادت‌سازی کردم تا بیست‌و‌یک روز بعد ادامه دارد.
    _با خواندن «بی‌لنگرِ » بهمن شعله‌ور صبحم را آغاز کردم. روز همیشه برای خواندن و کارهای ضروری بهترین است.

    _روی داستان انتزاعی نویسندگی خلاق پیشرفته کار کردم و دیدم ایراداتی دارد. پس دست به آزادنویسی زدم تا باری دیگر بنویسم.

    _حمام رفتم.

    _بیرون رفتم برای خرید.

    _از سایت چند کتاب سفارش دادم. دیدم دلم نیست الکترونیکی کتاب‌ها را بخوانم. با اینکه در طاقچه خریدم اما باز سفارشش دادم.

    _روزنویسی کردم. روی کاغذ زمانش را نوشتم و عکس گرفتم و در گروه نویسنده‌ساز آپلود کردم.

    _داستان‌ کوتاه‌های تازه را خواندم. خیلی خوب بودند.

    _سریال «موش» را دیدم.

    https://t.me/elireine

  79. هفت و بیست دقیقه بیدار شدم. بیست دقیقه بعد توی کوچه بودم برای شروع پیاده روی صبحگاهی. سی و دو دقیقه تا صحرا رفتم و برگشتم به خانه. جایی که باید هزار کلمه می‌نوشتم.
    سریع‌تر از روزهای قبل در مدت نیم ساعت چهار صفحه‌ی دویست و پنجاه کلمه‌ای نوشتم. تا اینجای آزادنویسی همه‎‌‌اش شده عدد و رقم. خیالی نیست چرا که خیلی قبل جایی خواندم که «حاسبوا قبل ان تحاسبوا» و من دارم به حساب خودم می‌رسم و از خودم حساب می‌کشم.
    امروز هم خاندن رمان حریم اثر ویلیام فاکنر در برنامه‌ام بود. صفحات 126 تا 160 را مطالعه کردم.
    ساعت 14 تا 23 هم سر کار بودم. در محل کار به وبینار نویسنده‌ساز پیوستم. چندبار تماس تلفنی داشتم و ارتباط قطع شد. بعد از وبینار یکی از داستان کوتاه‌هایی که استاد کلانتری عزیز در کانال تلگرام لینک داده بود مطالعه کردم. داستانی به نام «گفتی، نگفتم» از خانم فائق.
    راستی امروز هم سیگار نکشیدم. به راحتی و شاید یکی از دلایلش این بود که می‌خواستم اینجا گزارش نیکش دهم. خوشحالم و شب به نیکی.

  80. سال واژه: تداوم.
    – خواندن بخشی از رمان «شب یک شب دو»
    -درست کردن غذا و…
    – روز نویسی درباره کلمه‌ی «زیبایی» نوشتم. دیروز هم درباره‌ی کلمه‌ی «احساس و حس» و روز قبل‌ترش هم درباره‌ی کلمه‌ی «ترس» نوشتم.
    – آزاد نویسی هم کردم بدون گرفتن زمان و شمردن تعداد کلمات و صفحه…فقط نوشتم خلاصه‌ایی از کتابی که شب موقع خواب چند وقتی هست که اونو می‌خونم یک داستان برای نوجوانانه به اسم «ماجراجوی جوان» از ژاک سرون ترجمه‌ی محمد قاضی.
    – شرکت در وبینار ساعت 17 با آقای کلانتری
    25دقیقه آزاد نویسی هزار کلمه‌ی.
    درباره‌ی چیزهایی نوشتم که گفتن و نوشتنش برای خیلی‌ها درست نیست و باید سانسور بشه اما این آزادنویسی این فرصت رو به من داد که آزاد و رها و بدون محدودیت بنویسم.
    نوشتن اکنون من در فرصتی از کلمات در 5 دقیقه و مقایسه‌ی آن با هفته گذشته 29 شهریور که بسیار متفاوت بود.
    طوری که حس می‌کردم اصلا کس دیگه‌ایی اونو در هفته‌ی گذشته نوشته.
    – یک پیاده‌روی در هوایی که بعدازظهرها با نسیم خنکش پاییزی شده و همه جا حال و هوای مدرسه و تحصیل به خودش گرفته. من هم خودم را بی‌نصیب نگذاشتم و یک دفترچه خوشگل صورتی برای آزادنویسی خریدم که خیلی دوسش دارم.
    – چت کردن با دوستم که بعدش حس خوبی هر دو داشتم.
    از یک تا 10 به خودم 7 میدم.
    تا گزارش نیک بعدی بای.

  81. سال واژه: پذیرش
    روز آخر بیماری را رسمن اعلام کردم.
    بعد از سال ها دوباره فیلم” فارست گامپ” را دیدم، لذت بخش بود و آموختم. آموختم از ساده زیستی فارست؛ در لحظه فقط کاری را انجام می‌داد که می بایست. برای همین تمام توانش معطوف به آن کار می شد. بدون فکر کردن به گذشته و بدون نگرانی از آینده.
    وقتی می‌دوید فقط می دوید. پینگ پنگ بازی می کرد تمام توجه اش به آن بود. در جنگ فقط می جنگید. زمان صید میگو، بدون پشیمانی یا نگرانی فقط دنبال صید میگو بود. حتا وقتی روی نیمکت تعریف می کرد، کاری نداشت که مخاطبش کیست و اصلن گوش می‌دهد؟ با تمام وجود تعریف می کرد.
    ۳ سال و خورده ای دوید، بدون توجه به طرفدارانش. دیالوگی در حین دویدن روایت می شود:
    “مامان همیشه می گفت: قبل از اینکه بتونی به جلو حرکت کنی، گذشته رو پشت سر بگذار.”
    یا دیالوگ معروف فیلم:
    ” مامان همیشه می گفت زندگی مثل یه جعبه شکلاته،
    هیچ وقت نمی دونی قراره چی نصییبت بشه.
    Life was like a box of chocolates.You never know what you’re gonna get.

    امروز توانستم موهایم را بشورم، دوش امروز عافیت به همراه داشت.
    امروز توانستم موهای گره خورده و درهم را به آرامی شانه و سروم مو بزنم.
    در وبینار شرکت کرده، آزادنویسی امروز حکم نامه ی شکرگذاری داشت.
    (باور کنید چقدر روز ویژه ای بود با وجود ساده ترین کارهای روزمره. بیاد نگه می دارم امروز را، اگر لب به شکوه و گلایه گشودم).
    لباس هایی که یک هفته در ماشین بود را بلخره شسته و پهن کردم.
    ظرف هایم را شستم و آشپزخانه را جمع و جور کردم.
    برای چند تا گربه ی نزدیک خانه، غذا بردم با قدم های آهسته و بدون عجله.
    خوراک عدسی و ماش، برای فردا بار کردم.
    بعد از کلی تحقیق، عسل طبیعی ازسایت زنبوردار خریدم.
    Dolingo را پیش بردم. تمرین زبان خارجی به هر طریقی شیرین است.
    به گربه هایم رسیدگی کردم.

    *اینجا می نویسم تا بیاد نگه دارم؛ گرچه روزگار قدری نامهربان بوده بخصوص درماه های اخیر، اما اگر سلامت نباشم هیچ لذتی از آنِ من نخواهد بود. هیچ آسایشی با من نخواهد بود. هفت روز تمام در خانه بودم؛ برای ساده ترین چیزها، برای یک خرید ساده، غذارسانی گربه ها، برای سر کار رفتن هم دلتنگ بودم.
    اینجا به یادگار می گذارم که زندگی با ساده ترین چیزهایش توام با سلامتی دلنشین و زیباست. امیدوارم امیدوارم قدردان آن باشم.*

  82. امروز مورچه‌ها به قندان اتاقم حمله کردند. پنج ‌تایشان را کشتم. ششمی را زنده نگه داشتم. جنازه‌ی آن پنج ‌تا را مقابلش گذاشتم تا خوب ببیند و برای دوستانش خبر ببرد اینجا جز مرگ خبری نیست.

    امروز دفتر‌های جدیدم رسیدند. بیشتر نوشتم و از سودمندی ابزار جدید در نوشتن برخوردار بودم.

    از گلستان خواندم:
    کنونت که امکان گفتار هست
    بگو ای بردار! به لطف وخوشی
    که فردا چو پیک اجل در رسید
    به حکم ضرورت زبان در کِشی

    فکرو خیال بسی نامرد است. هر دو با دهانی باز به من خیره‌‌اند. شامپوی بدن یا شامپوی سر؟ با کدامشان سرم را شستم؟

    در سریالی که تماشا می‌کردم با این جمله‌ مواجه شدم: آدم‌ها بزرگ‌ترین تنفر را نسبت به کسانی دارند که بیشتر از دیگران به آنها شبیه هستن.

    در آزادنویسیِ وبینار، اول از صداها‌ نوشتم. هرچه شنیدم، نوشتم. بعد از آن هر بویی که در لحظه به بینی‌ام رسید را نوشتم. نوشتم و جریان تداعی‌ها آغاز شد.

    در حال و هوای جوانی: وقتی که مردم نتوانند از روبه‌رو با محیطی که در آن به سر می‌برند بجنگند دغلی می‌کنند و مثل موریانه به جان آن می‌افتند. با صورتک‌های خوشگل با هم روبه‌رو می‌شوند و دست‌هایشان را پنهان می‌کنند. همه به هم دروغ می‌گویند و همه می‌دانند که دروغ می‌شنوند ولی می‌گویند و می‌شنوند چون رسم است‌. ما هم به همه دروغ می‌گوییم کاش بتوانیم به خودمان نگوییم.

    ۱۴۰۵/۷/۵

    #روز_مرور

    https://t.me/maryamebrahimi21

  83. -امروز با پیاده‌روی آغازید و سپس «آناندا»خوانی و دوباره نوشتن. هیچگاه گمان نمی‌کردم خواندن رمان کمک کند تا به درک بهتری از مسئله‌ی خودم برسم.
    -کتاب«آمار برای دانشمندان داده» را پیش‌بردم.
    -برنامکی با زبان R نوشتم. تمرین بامزه‌ای بود، که به‌هنگام اجرا شدنش تاسِ تخته‌نرد برایت می‌ریزد و جمع تاس‌ها را حساب می‌کند و اگر هم بخواهی می‌توانی تنظیمش کنی که عدد هرتاس را نمایش دهد.
    -کمی دیگر از کتاب «در کمال سادگی» خواندم.
    -نویسنده‌ساز بودم و به‌به، دوباره با آزادنویسی آغازید:
    نوشتن امروز با دوستان آرامش‌بخش بود و برای کاری که نمی‌دانستم چطور انجامش دهم به برنامه‌ای رسیدم.
    فهرست واژه‌ها را هم نوشتیم؛ در کل مسئله‌هایم همان همیشگی‌ها بودند، اما در فهرست هفته‌ی پیش تعداد واژه‌های غم‌آلود بیش‌تر بود.
    -«ترکیبِ» برنده‌ی امروز از شعرِ «برف» نیما:
    میهمانخانه‌ی مهمان‌کُش
    -فعل امروزم نیز «آلودن و آلاییدن» بود:
    «من ز دست تو خویشتن بکشم
    تا تو دستی به خون نیالایی»
    سعدی

    عاقلک: https://t.me/mraliabarashi

  84. چی می‌خونی؟ به تو چه تربچه فضولچه خونه‌ات کجاست؟ تو« داستان چگونه کار می‌کند» از عمو وود. هادی چی می‌خونی؟ به تو چه؟ بده ببینم. بیا ببین. دلم دعوا می‌خاد. دراما، هر چی. یکی حرف ساده‌ای لهم بزنه و تا می‌تونم بهش تیکه بندازم. بهتربن لذت تو مدرسه اینه که معلم نباشه روی نیمکت دراز بکشی سرت رو بگذاری رو کوله و کتاب بخونی. خصوصن اگه تو حیاط هم باشه و زیر سایه‌ی درخت. برپا. برجا. کی غایبه؟ مرجان. دروغ نگو. من اینجام. سلام علیکم. هادی چی می‌خونی؟ این رو. می‌خای بری کدوم رشته؟ تو رو سننه قربونت نرم. نمی‌دونم خانوم معلم. تو باید می‌رفتی انسانی. واسه من باید نباید نکن. انسانی دوست ندارم خانوم معلم. هردم‌نویسی زن منه. هر کی نگاش کنه خره. دو دقه ایستیراحت. هردم‌نویسی بیا عشقبازی. هردم‌نویسی این‌طور نمیشه. از فردا ادامه‌نویسیای شاهین رو یه جا یادداشت می‌کنم و با اون می‌آم بغلت. مقنعت‌ات کو خانومم؟ تو کون تو. چرخ‌چرخ‌چرخی می‌رم. دنبال شعر می‌دوئَم تو پنجره. ایده‌ی شعر معر هم یخ بابایا. خرخون گلم تکلیف شیمی چی بود؟ هیچ. جون تو؟ جون خودت بی‌ناموس‌. دینگ دینگ دینگ. کیه کیه در می‌زنه؟ من دارم می‌لنگم. منم منم ننه‌ی معلم فیزیک. لالای لالای. زنک هر خری تو کلاس گوشیش رو سایلنت می‌کنه بعد شما دینگ و دینگ و دینگ؟ از رینگ خارج شدی. لفاظ هم خودتی. هادی خابت می‌آد؟ خیر خانوم. پس چرا چشات این‌طوره؟ چرا این‌قدر جدی؟ ایلاه ایلاه به کمکم بشتاب که این ملت از هر عنی معنا و منظور می‌سازن. چرا تمرین ننوشتی؟ نوشتم. ایناهاش. به درد عمت می‌خوره. نصفه‌ست. به قول اوستاد گلم یک بهتر از صفرست. بیلاخ. آب می‌شم روی تخت و تپ‌تپ‌تپ تایپ می‌‌کنم روزم رو. تپ‌تپ‌تپ تایپ می‌کنم پنج‌جمله تو ساحلک. از بارون می‌نویسم. چرت و پرت. جملات دبستانی. کمر همت به کله بستم تا کتاب آنلاینت رو ریزریزریز کنم تو مخچه‌ام. بله شخصِ شخیص خودت رو می‌گم شاهینِ بی‌بال و پر. این همه نوشتی و تازه امروز رفتم بخونم. حال می‌کنی چه شاگرد خوبی داری؟ روزگفتار یا ایرسال می‌شی یا می‌‌کنمت. اینتیخاب با خودت. دان کردم قهرمان رو. خانوم قهرمانی نه‌ها. فیلم قهرمان. آخه یلغوز کی فکرش می‌ره اون‌جا؟ ای کاش می‌شد آدما رو دان کرد و به وقتش دیلیت. رسانه کاشی چه کردی تو سادات برفی در رمینور. کاشی این رمینور چی چیَه؟ حشر و بشرم رو ریختم تو بطری. شد باطری برای گوشی‌های زنگ زده. سکینه یا می‌ری خرید یا می‌ری خرید. نوموخام. بنده خرید‌گریزی مزمن دارم. اون هم چی؟ لیباس. تخم سگ یا می‌ری خرید یا خودم با اردنگی می‌فرستمت. نوموخام ننه. بیا این پولم بگیر. ممنون. بذار جلوی آینه دو برابر شه. لباس لجی‌ست. همین چارتا تیکه پاره رو هم به زور می‌پوشم. لباس نمی‌ذاره با تنم ارتباط برقرار کنم. صد جمله‌نویسی بیا تو هم زنم بشو. مونس و همدمم بشو. یار غار تنهاییم بشو. پیش به سوی خرید و فراتر از آن. السلام علیکم دست‌فروش‌های دم مترو. به‌به چه تیشرت خوشگلی. اَه اه چه جذب است. اَه اه چرا همه‌جا هست؟ ریدم به مد. آقایون گل جنساتون خیلی ناناس‌ست ولی از کجا معلوم سایزم باشه؟ پس بای. می‌رم و می‌رم و می‌رم به کوهی می‌رسم. زر زدم. به دبستانم رسبدم. اوی مای گاش کافه جدید زده شده. چه دکوراسیون کلیشه و دِمده‌ای. از بیمارستان ابوعلی سینا گذشتم. رسیدم به دست‌فروش‌های کنار کانال فاضلاب. به‌به چه زمان خوبی اومدیم خرید. از یه طرف بافتنی از یه طرف لباسای خنک و نازک. پس از قرن‌ها کله کردم تو پاساژ گلدیس. چه‌قدر دوران پارینه سنگی ازش خرید می‌کردم. اون‌موقع‌ها لباس بچگونه بیشتر داشت. هوی اوسگول چرا از پله‌برقی می‌ری بالا که جهتش رو به پایینه؟ سرتاپای پاساژ که گشتم بلخره مثل آدم رفتم مغازه‌ها برای پرو. خانوم چهلش رو نداری؟ بعد میگن چرا از خرید عنت می‌آد؟ چون بهم میگه بایس رژیم بگیری. خب لامصب من از دوران جنینی دارم رژیم می‌گیرم و هیچی به هیچی. خسته شدیم بابا. برنج و هزار کوفت دیگه رو یک‌ساله حذف کرده‌ام. با این حال بازم شیکمم سه‌متر جلوتر از خودم راه می‌ره. می‌رم پاساژ افق. ای وای گویوم. چرا شال‌فروشیه کنگل شد؟ الان از کجا شال بخرم؟ شال‌های گلدیس هم همه از دم پیرزنونه. چندتا مغازه می‌رم. یکیش بزرگ و همه چی تموم ولی خاک بر سر اتاق پرو نداشت‌. می‌رم و می‌رم و می‌رم تا نزدیکی‌های فلکه‌ی دوم صادقیه. برمی‌‌گردم. پس‌ از قرنا پا می‌ذارم تو مرکز خرید تهرانی. همش مغازه‌ها لیباس مجلسی به جز یکی دوتا. هویاوسگول چرا شیشه رو تشخصی نمی‌دی؟ این چنده؟ قابلی نداره. قابلی نداره‌. قابلی نداره. چندتا تیشرت خریدم. ننه حواست باشه ایسلامی بخری‌ها. آبروی من رو نبر. زهر و مار ایسلامی. تو این دوره زمونه پیرهن بلند تا زانو از کجا پیدا کنم؟ ای وای گویوم شب شد. بازگشت همه به سوی دست‌فروش‌های دم مترو است. چه شلوار بی‌ریخت و گشادی. خوشمان آمد. آقا فیری سایزه دیگه؟ آره آبجی. رسیدیم و رسیدیم. کاشکی نمی‌رسیدیم. سوار لاک‌پشت بودیم و بقیه‌ش نیست یادم. آخ آخ. سوختم. یعنی چیز شدم. چی‌ میگن بهش؟ عرق‌سوز. بافتنی و شلوارهایی که از دست‌فروش خریدو رو تست کردم. آخیش. اندازه است. تو تالار اندیشه‌ ایده‌ی کاریکلماتوری زاغارت وحی شد. مرتبط با خودایرضایی. می‌فرستم تو آشغال‌دونیِ خصوصیم. مترادفی برای رسانه‌ی شخصی. با ساحلک یادداشتی نوشتم از روزم. وایسا آقاجان. اصلن این روزنویسی چی چیَه؟ توش چی می‌گیم؟ داداش اونا رو ولَ. نصیرو تو دوران مار به نقل از شاهینو نوشته بود روزنویسی بایس یه طور باشه اگه یکی خوند یه راست بری بغل عمو عزرائیل. البت من هم نقل مضمون می‌گم. اصن واس همین تو عکس نوشتم آبروریزی کردم. سحرو دست خطت رِ. با اجازه‌ی عروس خانوم سیوش می‌کنم تا باهاش ور بروم و بچه‌ای از واژنش بکشم بیرون. از هوش مصنوعی سوالی کردم که بهم شرم نیابتی داد. کوچولویی از نمایش در دو پرده‌. تو جلسه‌ی قصه‌قصه شاهین گل گلاب همین رو خونده بود. حوری جون یا شوهرت را می‌دی بهم یا که دارت می‌‌زنم. نشنفتم چی گفتی سودابه؟ نگاه به شاعریم نکن. من زن جنگی‌‌م. شلوار پلنگی‌م. توفان یه طوفان راه بینداز و این زنیکه رو از میدون به در کن. ‌سامولی علیکم به داش شاپور گلم. چطوری پری جون؟ بچه مگه بهت ثد بار نگفتم برای من اسم مستعار نساز؟ بعد هم پری هم شد اسم مستعار؟ چیزی مردونه‌تر. خودت چه خبر زری؟ یادی از فقیر فقرا کردی. اووف. چه‌قدر تارُف تیکه پاره می‌کنی. اومدم یه کاریکلماتور بخونم برم. کمه‌ها ولی خب این‌طور بیشتر بهم سر می‌زنی. الهی بمرم برات. از تنهایی حاضری با کسی مثل من هم‌‌سفره شی.

    آشغال‌دونی شخصی: https://t.me/hphp137

    1. زهرا جان ممنون برای این عبارت : «خانوم قهرمانی نه‌ها.» چون من رو تو گزارش نیکت وارد کردی :-*)

  85. آشفته‌حالی را روز‌آمد کردم، فردا روز دیگریست.
    تکرار فایل مراقبه برای ۵مین بار
    خیز برداشتم برای صبحی دل‌انگیز با شکر‌آگاهی بدون صرف شکر
    یوگا را ریختم در پیلاتس برای ربع ساعت
    نزدیک ۶۰۰۰ گام تاتی کردم.
    سرم توی حساب‌و‌کتاب بود پس واترکیدم و روغنم در آمد، فردا هم همین آش است همین کاسه
    جون به آزادنویسی عصرگاهی با زیرصدای موسیقی کلاسیک
    تلگرامم خودی نشون دادم.
    پادکست انسانک هم کنترات برداشتم، رفت و برگشت می‌شنوم، انگار پروژه است و ددلاین داره🙃
    اینقد دلم میخواست برم کارگاه شعر، اما روان تمرین ندارم، فعلا عادت شعرخوانی روزانه رو جا بنداز . والا
    یه جا فروغ میگه: با معیارهای حالا، مجنون به بیمار روانی بوده وگرنه آدم دلنگوز یه آدم دیگه نمیشه وقتی از فرداش بی‌خبره

    خلاصه جایی خوندم:
    سه كس دراين دنيا شب خواب ندارد:

    اول جغد، دوم نعره آب

    سوم آن كس كه ازدوست بريده شده است،

    چون برادر مرده جگرش سوخته است … »

  86. صبح که خواب موندیم و پسر جان با نیم ساعت تاخیر به مدرسه رفت.
    آزاد‌نویسی را اگر یه نقطه کم بگذارم چه می‌شود «ارادنویسی» خودش به پروژه‌ی مفصل است. نوشتن در مورد آراد و حرفاش و طرز فکرش. یه موضوع جالب.
    تمیزکاری خونه
    نویسنده ساز
    مشق‌های آراد
    آزاد‌نویسی
    پیاده‌روی
    شام
    کتاب‌بی‌کتاب

  87. گزارش میگ میگ.
    و روز از کجا شروع شد. از همان‌جا که شروع به نوشتن کردم و گرنه قبلش که تکراری بود. آیا باید از تکرارها هم نوشت از بیدار شدن‌ها و خوابیدن‌های پشت سر هم. بیدار می‌شوی که بروی سر کار. خب رفتی چه شد؟ هیچی. آدم دیدی. یک سر داشت و دو چشم و یک دهان و بینی که زیاد به چشم نمی‌آمد. نیازش را می‌گوید و تو آمپول را فرو می‌کنی همان‌جایی که باید گریه‌اش را در بیاورد. در همین تکرارها بچه‌ای آمد و خواست از پنجره اتاقت ببیند و تو نخواستی ببینی اما او خواست و دید. بلندش کردی و دید و تو دیدی. همین اتفاق به ظاهر ساده شاید بین تکرارهای حرف‌ها به چشم آمد. بعد رفتی و خانه و خودت را چلاندی لای پتو با کولری که روشن بود و قندیل بستی. بیدار که شدی وبینار الهه علیزاده بود و در آن هم نوشتن بود. بعد نویسنده‌ساز بود و در آن هم نوشتن بود. و بعد کلمه. بعد فایل نویسندگی خلاق پیشرفته را گوش کردی. قدم زدن را خواندی که خوانده باشم. گفته بود فکر نکردن و فکر کردن و مرز باریک دیوانگی و دیوانه نشدن کجاست. بعد نوشتی. خواستی نوشته باشی. و نوشتم. شد این متن. و تو خواندی.
    پ.ن: سایتم توسط یکی از بهترین طراح‌های سایت ندا احمدی طراحی شده است تقدیم نگاه‌تون می‌شود faezehazami.ir

  88. لیست کارهای روزانه‌ی استاد در گزارش نیکش، بهترین راهنمای من در طول روز! یا به‌عبارتی بهترین تلنگرِ روزانه برای پاره کردن رشته‌ی چرتم در دغدغه‌های دیگر، که در طول روز با انگشتش مدام سوراخم کند و مجالی به از جاده خارج زدن‌هام‌ ندهد.
    بعدِ شرکت، تمام زمانی که می‌توانست برای خودم باشد، معطل بردن لباس‌های جشن به خیاطی و خرید چند خرت و پرت ضروری برای جمعه شده. و دو ساعت و نیمی از باقی روزم هم گذشته به فحش و فضیحت کشیدن به خیابان‌های تهرانِ قفل‌ شده در ترافیک هفته‌ی اول مهر.
    غروب هم بین وفاداری به ورزش مفرح اسکی روی لیست استاد و اجرای روز پنجشنبه و جمعه، البته که ناگزیر، تمرین رقص و تمرین‌های انعطافی را انتخاب کرده‌ام و (به سبک پروتئین بارهای تلاونگ) دیگر هیچ.

  89. پس حلزون بنر هم کار می‌کند؟
    ۱- «روز اسبریزی» از کتاب بیژن نجدی را خاندم. جنس استعاره و ساختار جمله برایم دگرگون می‌شود. هر نوشته‌ای کارکرد و ویژگی خودش را دارد. این یکی به هنر نزدیک‌تر است. به خلاقیت هم. جنس خیالش آهسته در سرم نشست.
    ۲- نوشتن یک صفحه داستان کوتاه با زونمایی از یک شخصیت شاعر در آن. شاعری که کارهایش را ناتمام در مجلس می‌خواند و شهوت انتشار دارد.
    ۳- امروز فرصت نشد، فردا داستان کوتاه‌های امروز سایت را خاهم خاند.
    ۴-سپاسگزار بودنم و مشتاق شعرماهی.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  90. اعتماد، چسب است. چسبی قوی اما از جنس شیشه که رابطه را محکم می‌کند. اعتماد سیمان است. سیمانی که آجر‌های دیوار یک قلب را روی هم محکم نگهمی‌دارد. اعتماد بیشتر از اکسیژن برای نفس‌کشیدن و زنده‌ماندن لازم است برای صاحب یک زندگی. این را همین امروز فهمیدم. و چقدر این فهمیدن درد داشت.

    https://t.me/mahdeyekazemiii

  91. خسته نشدی از شنیدن؟
    آخر شنیدنِ یک دیگری که غریبه‌ات است چه لطفی دارد؟ چه فرقی می‌کند به حالت که امروزش چگونه گذشته است؟ که بیشتر خندیده یا گریه کرده‌است. کتاب خانده است؟ فیلم دیده‌است؟ راه چطور؟ راه رفته است تا غرورش جریحه‌دار نشود؟
    اصلن غرورش جریحه‌دار شده، تو چه می‌توانی بکنی برایش؟ جز سری از روی تاسف تکان دادن‌ و گفتن اینکه «آح من کِلی‌کِلی ناراحت شد» چه چیزِ دیگر می‌توانی بگویی؟
    می‌گویی چرا نوشتم «شنیدن» در‌حالیکه این «خاندن» است؟
    مگر وقتی سیاهه‌ی روزم را می‌خانی، صدای من در سرت نمی‌پیچد؟ صدایم را نمی‌شناسی؟ به کانالم برو و یکی از «روزگفتارهایم» را گوش‌کن. یا نه، اصلن مرا با صدای خودت که فکر می‌کنی صدای من است بشنو.
    من را چگونه می‌شنوی غریبه؟ براستی غریبه‌ای؟ تو که بیشتر از آشناهایم روزگارم را شنیده‌ای؟ نه، روا نیست تو را غریبه بنامم. شاید هم «غریبه‌آشنا»یی.
    نمی‌دانم. گُم‌تر از آنم که غریبه و آشنا را تمیز دهم.
    بگذریم، حالا که تا اینجا آمده‌ای امروزم اینگونه گذشت:
    سلانه‌سلانه آماده شدن در صبح هم لذتی از لذت‌های زندگی‌ست. از آن صبح‌هایی که دُمِ اضطرابت را گرفته‌ای و انداختی‌اش بیرون.
    اما آنقدر شُلِکس کرده‌ای که می‌رینی. می‌پرسی چرا؟ که قهوه‌ات را داغ‌داغ سر می‌کشی و دهانت سرویس می‌شود. آح، دهانِ به فاک رفته‌ام پوزش.
    مثلِ همیشه که نه اما مثلِ ۸۰ درصدِ همیشه در مترو کتاب دست می‌گیری. شما هم مثل من با کتاب خاندن احساس فخر می‌کنید؟ هربار که سر از کتاب بلند می‌کنم، نگاهم در نگاهی گره می‌خورد که با تحسین نگاهم می‌کند. ژستِ آدمِ خیلی فهمیده‌طور. آره سه بار.
    در نویسنده‌ساز چون سرش خلوت بود امروز، خیر سرش آمد تا با دیگران آزادنویسی کند. یک ربع نوشته بود که در خلال آن نوشتن داشت به فروپاشی روانی می‌رسید و چون سرِ کار بود نمی‌توانست فرو بپاشد؛ پس دست کشید از نوشتن. اما برگشت و اینها را نوشت:
    «-چی‌شد؟ چرا سکوت کردی؟ ادامه بده.
    -نمی‌تونم. نمی‌تونم ادامه بدم.
    -گریه‌ات گرفت؟ اون‌موقع گریه نکردی؟
    -کاش فقط گریه بود. دارم دچار فروپاشی روانی میشم. آره گریه نکردم. از کجا فهمیدی؟
    -من میدونم. من خیلی چیزا راجع‌بهت می‌دونم.
    -آها. باشه.
    -می‌خای بری؟
    -آره.
    -قول بده برگردی و از جایی که سکوت گذاشتی ادامه بدی، مهم نیست چقدر طول بکشه. اما باید ازش بگذری. و بدون تو تنها نیستی. منو داری.
    -مرسی که هستی.🥹
    -دوستت دارم.❤️»
    نوشتن است که مرا دوست دارد. صبورانه و عاشقانه، حاضر است هرجاکه بی‌کس‌ترین می‌شوم.
    آری می‌گفتم،
    سرِ کار حوصله‌اش کش می‌آید مثلِ پوستِ کنارِ ناخن. کمی مطالب مفید سرچ می‌کند، ببخشید جستجو می‌کند. کاوش می‌کند، تتبع می‌کند، شایدم تدقیق می‌نماید. اینها را در «واژه‌دان» جستم، کاویدم، تتبعیدم و یا تدقیقیدم.
    اصلن چه می‌گفتم، کجا بودم؟ «از کجا آمده‌ام، آمدنم بحر چه بود؟ به کجا می‌روم آخر؟»
    کارش که تمام شد به خانه‌ برگشت. شاید بگویید اووو چه مهم. بعله، مهم است. مهم است آدمی که صبح خداحافظ می‌گوید، شب به خانه برگردد. من برگشتم.
    امروز جایتان خالی، دلتان نخاهد سیرابی خوردم. واقعه‌ی مهمی نبود. اما برای من «پیتزایی بود که برای او خوردم تا خوشحال باشد». سیرابی فِیوریت من نیست، اما من هم فِیوریتش نیستم. این به آن در.
    شبش هم رفت روزگفتارش را ضبط کرد. از ترس گفت. ترس. این ترس که چقدررر هم او را نجات داده و هم به او‌ آسیب زده. اما‌ چون به مباحث خلاقیت می‌پردازد، ترس را هم از منظر خلاقیت دید.
    خلاقیت یعنی توانایی زنده‌ماندن. نه فقط همینجور زنده‌ماندنِ حیوانی، که بهتر زنده‌ماندن، انسانی‌تر زنده‌بودن.
    اکنون هم که می‌خاهد کتابی در دست بگیرد و چند خطی بخاند تا کتاب نخانده به آغوشِ خاب نرفته باشد. «آغوشِ خاب»، چه زیبا. چه کسی اولین بار برای خاب آغوش کشید؟ آغوشِ زندگی. آغوشِ مرگ. آغوشِ خاب. آغوش‌های دیگری نمی‌شناسم. باید بکاومش این راهم.
    اوداففظظظش را هم گفت و رفت…

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  92. حلزونو😄🤩 گزارش نیک نموده است حل‌حل را‌.
    هر سال صبورتر می‌شوم با بچه‌ها و حواس‌جمع‌تر. نباید زخمی باشم بر زخم‌های کودکان. یادم همیشه بماند‌.
    بحثی کردم. با زنی به قول استاد «جاسنگین». گفتم که دلخورم. نفهمید چه می‌گویم یا خودش را می‌زد که نمی‌فهمد یا من جوری گفتم که نمی‌فهمید. نمی‌دانم. اما باز تهش شک کردم به خودم. چه کسی تخم شک به خود را میندازد یا انداخته است یا هر دوش به جانمان؟منشا تخم خودم را می‌دانم اما نمی‌گویم.
    چند کاردستی نیمه‌آماده آماده کردم که فردا بچه‌‌ها آماده‌شان کنند گروهی.
    بچه‌ی جدیدی دارم از فردا. ذوق می‌کنم هر بار. چون کودک جدیدی را قرار است بشناسم.
    ۱۰۰۰ کلمه تایپ کردم. به سختی. مدام ذهنم می‌پرید و مشغول دیگری می‌شد اما ماندم پاش تا آخرش. تلاشم ستودنی‌ست و لجی.
    نقاشی کشیدم آزاد.
    جلسه‌ی مفیدی را شرکت کردم و یادها گرفتم.
    قصه‌ی «هیچکاک و آغاباجی» را خواندم. باید فیلمی که توی قصه اشاره می‌شود هم مدام، ببینم حتما.
    چند صفحه‌ای «شکارچی کرم ابریشم» هم خواهم خواند.

  93. «ر» زنگ زد یکساعتی حرف زدند. از هر دری و دربه‌دری. از همه برید جز او. از همه برید نه از سر دلخوری یا گله‌مندی. مرزی گذاشته‌ است. تا ناچار نباشد به ثابت‌کردن چیزی و توضیح‌دادن به کسی. هرچند آنقدر دوری گزید که فراموشش کردند و به حال خود واگذاشتنش. که این، بهترین است در این روزها هرچند سخت‌ترین. وقتی یارای دیدن این «من»ش را ندارد، چگونه دیگری ببیند؛ «من»ش. که بی‌شکلی دیدن ندارد.

    – ستاره در شن «مانی» را تمام کرد باز چند‌تایی کلمه برگزید و چندسطری:

    سوختبار= پشته‌ی آتش، زغال و هرچه برای سوختن است.

    فروزینه=آتش‌زنه، آتش‌پرک، چخماق، خاروخاشاکی که به آن آتش افروزند.

    شِنباد، آبجامه، ماننده، مویان=گریان، خاکین.

    چند ترکیب شاعرانه:

    دریاهای مویان.تیپای طوفان. سوهانِ سردِ زمان. جذامِ خیالات.

    چند تصویر از اشعار:

    «طاقه‌ی تن می‌گشاید
    تا او را آبجامه بپوشاند» (ساحلی)

    «جذام خیالات سرانگشتان را می‌خاید» (در اینجا که منم)

    داستان‌های کوتاه را که امروز تو کانال نویسندگی گذاشتند گذرا خاند. از آخرین داستان شروع کرد. به اولی رسید. باز خاست گذرا بخاند. اما از گیرایی داستان دوباره خاندش. پایان هم غافل‌گیرکننده. با خودش گفت: آفرین به غزاله‌فائق. چه ساختار قشنگ و وسوسه‌کننده‌یی برای داستان. یادداشت روزانه. و چه خوب از پسش برآمده. وسوسه‌ شد داستان بنویسد در فرم یادداشت روزانه. اندیشید داستان خوب چگونه آدم را درگیر می‌کند. حتی به‌شوق می‌آورد برای نوشتن.

    -دوباره سنگ صبور چوبک را برداشت. از آنجا که خانده بود، ادامه داد…

  94. گزارش نیک ۱۳۸ فرح
    امروز از صبح ساعت ۸ مشغول کار و فعالیت بودم . آشپزی سبزی پلو با ته دیگ ماهی پختم که برای مادرم هم ببرم.
    ✔️روزانه نویسی چند پاراگرافی نوشتم. در کانال فرحنامه “سلام صبح خیر” یکی از استادهای ناشنوا، را پست کردم.
    بعد از خونه مادرم بعد ازظهر دوستم که از کانادا آمده بود را دیدم که بعد از ناهار پیاده‌روی مفصلی با او داشتم.
    از دوستم بعد از دوساعت که جدا شدم چون در تجریش بودم. به زیارت امامزاده صالح رفتم. کلی خرید از بازار قدیمی تجریش هم کردم.
    ✔️در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. و ۲۵ دقیقه آزاد نویسی را از دوستم خانم دکتر و سوغاتی‌هایش نوشتم دلم می‌خواست یکساعت دیگر هم می‌نوشتم. بعد از وبینار ادامه روزانه نویسی‌ام را دادم.
    ✔️فیلم “ کودا”را بعد از سریال کره‌ای که هر روز می‌بینم، را دیدم. عجب فیلم جالبی بود “کودا” بچه‌ای شنوا است که در یک خانواده با پدر و مادر ناشنوا بدنیا می‌اید.
    ✔️حلزون مدرسه نویسندگی چه بیش‌فعال شده و چه زود هفته اول مهر سواد‌آموزی را شروع کرده ، منتظر جملات زیبا از طرف حلزون هستم. در ضمن رنگش قرمز‌گوجه‌ایش هم خیلی شاد و با نشاط است که ببینده را خوشحال میکنه.

  95. گزارش نیک – پنجم مهرماه هزار و چهارصد و پنج

    /✽ برای من نوشتن به مثابه جستجو است. قلم را که به دست می‌گیرم، ممکن است چیزهایی در این مسیر بیابم که خودم را نیز شگفت‌زده کند. یودورا ولتی ✽/

    ✽ روز را با بیست و پنج دقیقه آزادنویسی آغاز کردم. در حین آزادنویسی از یکی از تجربه‌هایم نوشتم که حالم را دگرگون می‌کند. به وضوح حس کردم عرق سردی که بر روی پیشانی‌ام نشسته بود. نوشتن همینقدر می‌تواند باعث غلیان احساسات شود.

    ✽ صبحانه جانانه‌ای بر بدن زدم. سالادی پروتئینی. پرنده‌ها هم آمدند سهیم شوند، نگذاشتم. برایشان جدا درست کردم. همچین آدمی هستم. فاطمه دازنت شر فود.

    ✽ مقاله را بلاخره ترجمه کردم و عنوانش را گذاشتم «در ستایش دفتر جیبی». متن را منظم کردم و آماده‌ی انتشار گذاشتم. متاسفانه برای پیامی در تلگرام، زیادی دراز است. باید فکر کنم چگونه منتشرش کنم. چیزی که در این مقاله برایم جالب بود «ژورنال‌نویسی سقراطی» بود.

    ✽ از آستین کلون مطلبی خواندم و متوجه شدم که او هم به نوعی گزارش نیک می‌نویسد و یک‌شنبه‌ها ایمیل می‌کند. حالا با دقت‌تر می‌خوانمشان. کتاب‌هایش جواهرند. باید بازخوانی‌شان کنم.

    ✽ «ملخ» را خواندم از هوشنگ گلشیری. سخت می‌فهممش.

    ✽ نویسنده‌ساز بودم و با هم آزادنویسی کردیم. با سانسورکننده درونم گفتگو کردم. برایش اسم انتخاب کردم. راجع به مهارت‌ها و استعدادهایش حرف زدیم چون به او هشدار دادم که اینجا زیاد دوام نمی‌آورد باید دنبال کار باشد. خیلی خوشش نیامد. تعجبی ندارد. از چی خوشش می‌آید؟ می‌خواهم این گفتگوها را ادامه بدهم، می‌خواهم سانسورکننده‌ی سانسورکننده‌ی درونیم بشوم. خیلی حال می‌دهد.

    ✽ روزواژه: جان‌افشان
    گفتم ای جان و جهان، چشم و چراغِ دلِ من
    من همان عاشقِ دیرینه جان‌افشانم

    ✽ «شباهت‌های ناگزیر: تشخیص خلاقیت در هنر» را خواندم. جمله‌ زیر گیرم انداخت:
    «آزمون واقعی خلاقیت اثر هنری بر بیننده و مشارکت آن در دنیای هنر نهفته است. یک اثر واقعا اصیل، احساسات را برمی‌انگیزد.»

    ✽ ادامه فیلم ۲۰۴۶ را دیدم. شاهکار! تازه دارد دنیای کار وای برایم روشن می‌شود. همچنان فیلم «در حال و هوای عشق» را بیشتر دوست داشتم. کاش بلد بودم راجع به فیلم‌ها بنویسم. از آن چیزهاست که باید یاد بگیرم و تمرین کنم.

    ✽ بیست و پنج دقیقه هم همراه همسفران، روزنویسی کردم. یاد روزهای نوجوانی افتاده‌ام که آخر شب‌ها، خاطراتم را در دفترم می‌نوشتم. ای کاش هنوز آن‌ها را داشتم.

    فاطمه شَبِّه

    https://t.me/faashnevesht

  96. گزارش نیکوانه
    دلم می‌خواهد بیشتر بخوابم اما صدای زنگ ساعت بیخیالم نمی‌شود. پسرک را برای رفتن به مدرسه آماده می‌کنم.‌ اولین روزی‌ست که خودم نمیبرمش مدرسه. چند دقیقه معطل سرویس می‌شوم و با کمی تاخیر می‌رسم بیمارستان.
    کمی آزادنویسی می‌کنم. دلم نمی‌خواهد تمامش کنم. آزادنویسی مرا به آنچه دوستش دارم و روی کاغذ می‌آورم نزدیک‌تر می‌کند. دلم می‌خواهد کش بدهم کلمات را.
    صورتجلسه یکی از کمیته‌ها را تایپیدم. پیگیری تلفنی چند مورد، کلرسنجی آب و در نهایت بازدید آشپزخانه.
    ساعت چهارده و پانزده دقیقه‌. پسرک برگشته خانه. با او تماس گرفتم. گله کرد که چرا تغذیه برایش نگذاشته‌ام. نمیدانم حواسش کجاست که دو لقمه با چند کیک و شیر را ندیده. تلفنی برایش توضیح دادم که چگونه ناهارش را گرم کند و بخورد. دلم می‌خواست وقتی از مدرسه برمی‌گردد خانه منتظرش باشم اما همه چیز را نمی‌شود با هم داشت.
    فایل جلسه‌ی نویسندگی خلاق را گوش دادم و داستانی کوتاه مرتبط با همین جلسه را خواندم. تمرین نویسندگی خلاق را انجام دادم. تمرینی نو بود. برشی از یک داستان انتزاعی. برخلاف عادت همیشگی‌. همیشه می‌خواستم نشان دهم و تصویر بسازم اما اینبار با یک راوی پرحرف طرفم.
    چند صفحه از کتاب فلسفه‌ای برای زندگی را خواندم.
    غروبی دلم پوکید. از چیزی دلخورم. از چه؟ لبخندهایم مصنوعی‌ست. از خانه بیرون زدم. گردوخاک بود. دوستم لیلا در دسترس نبود که بگویمش چقدر می‌ترسم از هدر رفتن تلاش‌هایم. برگشتم خانه و مشغول چیدن کتاب‌های پسرک شدم. گوشی‌ام را دیدم. آخرین داستان کوتاهم در سایت مدرسه‌ نویسندگی ثبت شده است. همان لحظه گردوغبار دلگیری تکانده شد. لبخند زدم آن هم واقعی.
    لیلا تماس گرفت و گپ زدیم از مسائلی که همه را خفه کرده. از سیستم متعفن آموزش‌وپرورش. آخه کدام پرورش؟
    شام را با پسرک خوردم. مکمل‌هایش را دادم و در حال ثبت این گزارش رو به بیهوشی‌ام.

    کانال من:https://t.me/qalamgah_niku

  97. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -فصل دوم سریال «Wednesday» را آغازیدم.
    -آزادنویسی داشتم.
    -یادداشت کانال را نوشتم.
    -برای شام سمبوسه درست کردم کمک مامان.
    -گزارش نیک امروز را نمی‌خواستم ثبت کنم. گفتم کاری نکردم که. بعد دیدم بهتر از هیچی‌ست. نوشتمش.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  98. یک شنبه ۵ مهر
    گزارش نیک ۱۳۸
    سال واژه ام تغییر

    خورشید در خوابی ناز فرو رفته بود که بیدار شدم.بعد از خواندن نماز و قرآن به محل کارم آشپزخانه رفتم و سماور را برای آماده کردن چای روشن کردم.

    سه صفحه روزانه ام را نوشتم.

    فهرست کارهایی را که باید انجام می دادم به روی کاغذ آوردم.

    امروز در چند نوبت پیاده روی کردم.

    گسترش واژگان:
    آشام=آشامیدن

    آشُفتن=پریشان شدن،به هم برآمدن،خشمگین شدن، شوریدن،آشوبیدن

    آشُرمه=زین و برگ،نمد زین اسب،آدرم، آترمه

    در وبینار شرکت کردم ۲۵ دقیقه بداهه نویسی کردم در دو سه جمله ی ابتدای نوشتن بلاتکلیف بودم ولی بالاخره عنوانی یافتم و تا پایان ۲۵ دقیقه نوشتم و اصلا گذر زمان را متوجه نشدم.
    در اکنونِ من در فهرستی از کلمات ۷۵ کلمه نوشتم.تمرین خوبی ست بیشتر کلمات نشان دهنده ی احوالم در این چند روز بودند و با کلمات دو هفته پیشم در یک سو نبودند اواخر وبینار مجبور شدم بروم و توفیق حاصل نشد که بمانم.

    آب کافی نوشیدم.

    منشا روانی ادبیات:
    هدف ادبیات استفاده از احساسات زیبا و گفته های لطیف و نوشته های ظریف در راه ارشاد به سعادت اجتماعی و اخلاق عمومی است و هر گاه از ادبیات بر خلاف این هدف استفاده کنند گوهر نفیس ادبیات را در غیر مصرف خود به کار برده اند و از هدف واقعی آن منحرف شده اند.
    دیباچه گلستان:
    در خبر است از سرور کائنات و مفخّر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت عالمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی صلی الله علیه و آله
    شَفیعٌ مُطاعٌ نبیٌ کریم
    قَسیمٌ جَسیمٌ بَسیمٌ وَسیم
    چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان
    چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان
    کائنات=موجودات
    صفوت=برگزیده
    مطاع=فرمانروا
    بسیم=خندان روی
    وسیم=نیکو روی یا دارای مهر نبوت
    شرح گلستان از دکتر محمد خزائلی

    گشتی در کانال دوستانم زدم همین طور گزارش نیک همراهان را نیز خواندم و لذت بردم از این همه تنوع در نوشتن

    شعرِ اگر دل دلیل است از زنده یاد قیصر امین پور را با صدای زنده یاد ناصر عبداللهی شنیدم:
    سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
    ولی دل به پاییز نسپرده ایم
    چو گلدانِ خالی لب پنجره
    پر از خاطرات ترک خورده ایم
    اگر داغِ دل بود ما دیده ایم
    اگر خونِ دل بود ما خورده ایم
    اگر دل دلیل است آورده ایم
    اگر داغ شرط است ما برده ایم
    اگر دشنه ی دشمنان گردنیم!
    اگر خنجر دوستان گرده ایم!
    گواهی بخواهید، اینک گواه:
    همین زخم هایی که نشمرده ایم!
    دلی سربلند و سری سر به زیر
    از این دست عمری به سر برده ایم

    نمره ام ۸

  99. – ملکوت بهرام صادقی را تمام کردم.
    – بخشی از شب یک شب دو را خواندم.
    – پیاده رویِ کم.
    – غصه. غصه. غصه. امروز ویران بودم.💃

  100. صبح رفتم بیرون تا کار بدی را جبران کنم که چهارشنبه هفتهٔ پیش مرتکبش شدم. همه‌چیز خوب پیش رفت و امیدوارم همین‌طور خوب بماند.‌
    خانه که آمدم چند صفحه‌ای از «رها و ناهشیار می‌نویسم» و‌ «تقویم بی‌هدفی» خواندم‌. حس می‌کنم چیز زیادی دربارهٔ جستارنویسی نمی‌دانم و انگار با کتاب‌خوانی هم چیزی دستگیرم نمی‌شود.
    دوستم زنگ زد و کمی صحبت کردیم. چند وقتی‌ست که کمتر غیبت می‌کنیم و حرف‌هایمان رنگ‌وبوی جدیت گرفته.‌ چه شد که این طور شدیم؟ خنده‌ها و مسخره‌بازی‌هایمان کمتر شده. «دیدی فلان چیز چقدر گران شده؟». «این که خوبه، من دو روز پیش فلان جا بودم و قیمت‌ها را که دیدم خشکم زد». قرار شد هفتهٔ بعد برویم بیرون.‌
    حدود هزار کلمه آزادنویسی انجام دادم، البته در گوشی. خواستم کمی تنوع به خرج دهم. آزادنویسی با گوشی خیلی سخت است. دستم درد گرفت اما نوشتن همیشه به همه‌چیز می‌ارزد.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  101. – سال ۸۷ که خیلی چیزها واقعن قفل بود جایی کار می‌کردم که حجاب اجباری نبود، دنبالش گشته بودم، برایم مهم بود. حالا انگار بخشی از خواسته‌ی قلبی‌ام محقق شده است و روزی نیست که بابتش شکرگزار نباشم.

    – به دوستی قدیمی پیام دادم و حالش را پرسیدم، نوشته بود: «کاشانی» تو چرا فقط سالی یک‌بار در زندگی من هستی؟ گفتم همان سالی یک‌بار هم زیادت است که کاشانکی را می‌نویسی کاشانی، اجداد خانه‌خراب من برای آن «ک» دلیل موجهی داشتند. قسم و آیه که گوشی خودش اصلاح کرده. این هم اوضاع ما با رفقای قدیمی.

    – یک ماهی بود که جاده از ما بیرون کشیده بود، اما جاده عاشق من است، نمی‌تواند بی‌خیالم شود.

    – پیاده‌روی درست و حسابی کردم.

    – کتابفروشی خیلی ناامیدی پیدا کردم که صاحبش آدم امیدواری بود؛ تعریف می‌کرد که زنم دوستِ دوست‌دخترم بود، گفتم دوست‌دخترتان چه شد؟ گفت با او هم بودم. خدا خیرشان بدهد، نسلی بودند که تپه‌ی گُل‌کاری نشده‌ای باقی نگذاشتند.

    – تنها رفتم پیش عزیز قلبم، با هم خلوت کردیم.

    – پروردگارا، در دردهای کهنه امیدمان به نور آشنای شماست.

    – الهی شکرت…

  102. سلام
    صبح که چشمم را به دنیا باز میکنم،اول یاد نوشتن بعد موبایلم میافتم وسومی هم تماس به دختر راه دورم که زنده هست ، وبعد زمان روی دور تند ،مرا از آشپزخانه ومیز صبحانه مثل اردک برنامه کودک بچگی هامون ساتورنن به این طرف وآن طرف میکشاند ،ساتورنن؛ همیشه کنجکاو ودرحرکت بود.آخی الان که دارم مینویسم یادم میاد چقدر عصر ها میرفتیم مدرسه کسی مزاحممون میشد، میگفتیم: زورو میاد نجاتمون میده.آخه حرکت در زمان همیشه خاطرات رو تازه تر میکنه ،
    در وبینار ۲۵ دقیقه نوشتم ،دقیقا بعضی چیزها وقتی نوشته میشود به جزییات آن پی میبری ، اگر زمان کوتاه بنویسی مثل تماس تلفنی هستش که مجبوری قطع کنی وکلی حرف نگفته ونشنیده توی سرت رها میشود ،

  103. ✔️هر چه‌قدر بیشتر وقت می گذارم برای صفحه‌ی صبحگاهی، روزم پرمایه‌ترست.
    با ذهنی خالی به سراغ یوگای صبحگاهی رفتم.
    ✔️یک کلاس آنلاین یوگا داشتم.
    ✔️یک پومودورو هزارکلمه‌نویسی کردم.
    در پومودوری بعدی از روی شعر حافظ با مطلع
    معاشران گره از زلف یار بازکنید
    شبی خوش است، بدین قصه‌اش دراز کنید
    نوشتم.
    بیفزایم که رونویسی از کتاب زندگی از دریچه‌ی حواس پنج‌گانه هم هیجان‌انگیر بود.
    ✔️بازخوردهای استاد کلانتری به آثار دوستان در تمرین‌جا، گره‌گشای مسیرم در نوشتن است.
    ✔️در نویسنده‌ساز به محض ورود، دست به لپ‌تاپ شدیم و نوشتیم. امروز برای نخستین بار، اقتباس را تجربه کردم. بی‌آنکه بخاهم، یکی از شخصیتهای ملکوت وارد ذهنم شد و طرح داستانم را ساخت‌.
    درباره‌ی مردی نوشتم که از اتاق عمل آمده و هذیان می‌گوید.
    به خاطر دیابت پایش را قطع‌ کرده‌اند.
    بیمار تخت بغلی می‌گوید من خودم خاستم که پایم رواقطع کنند و می‌خاهم دو دست و پای دیگر را هم قطع کنم.
    دیالوگها را دوست داشتم. گسترشش خاهم داد.
    به دنبال طرحی برای پروژه‌ی نویسندگی خلاق می‌گشتم و
    《نه چک زدم نه چونه، موضوع اومد بی‌بهونه》
    از حال اکنون کلمات هم نوشتم. کلماتِ این هفته عینی بودند. در مقایسه با واژگان هفته‌ی پیش که ذهنی و کلی بودند.
    ✔️بی‌لنگر هم رو به اتمام است. هیچکاک و آغاباجی را خاندم. چند شعر منثور از احمدرضا احمدی و سایه‌ی تن درشکه‌چی هم دنیای خودشان را داشتند.
    پرنده‌به‌پرنده و کتاب زیرمتن اثر سیگر هم خاندم.
    کلمه‌برداری کردم. 《گوش‌رس》 را خیلی پسندیدم.
    روزواژه‌ام انگاره بود. در واژه‌یاب هر چیز ناتمام معنی شده ولی در موسیقی به معنای کلمه است.
    ✔️پیاده‌روی را فراموش نکردم ولی شوربختانه، فرصت نشد.
    نوشتن در گزارش نیک، جهت تنبیه‌کردن نفس است تا فردا حتمن به پیاده‌روی بروم.
    ✔️فیلم ساراباند را دانلود کردم تا از فردا دیدنش را شروع کنم.
    ✔️به گاهِ تارنوازی، خودم را در حال اجرای کنسرت می‌بینم.
    قطعه‌ی چکاد از آلبوم بیدادِ روان‌شاد شجریان را شنیدم‌.
    ✔️تمام کارهایم در قالب پومودورو پیش رفت.

  104. پنجم مهر
    -خیلی احمقانه است ولی هرشبی که زود می‌خوابم، فردا صبحش بیشتر خوابم می‌آید.
    -نمی‌فهمم چرا وقتی هوا حتی کمی خنک‌تر نشده تا متوجه تغییر فصل بشویم، راننده اتوبوس اصرار دارد کولر را خاموش نگه دارد. هیچ هوای تازه‌ای وارد اتوبوس نمی‌شود. موهایمان به گردن‌های عرق‌کرده‌ مان چسبیده‌ بود. بعضی‌ها خودشان را با دست باد می‌زدند اما من ترجیح دادم کوچکترین تکانی نخورم. آرام‌تر نفس می‌کشیدم، ثابت ماندن کمتر گرمم می‌کرد.
    -تمام مدت سعی کردم وقت خالی پیدا کنم تا راجع به مقدار کم شدن حقوقم با کارفرمایم صحبت کنم اما نشد که نشد.
    -تراپی علاوه بر خالی کردن جیبم، هیجاناتم را هم تا حد زیادی تخلیه می‌کند.
    -من حتی حوصله‌ی حرف زدن هم ندارم، و همیشه مردمی که در اتوبوس به هر دلیلی بحث و دعوا می‌کنند باعث تعجبم می‌شوند.
    – هنگام خوردن شام به مادرم می‌گویم:« هیچ بخشی از زندگی داره خوش نمی‌گذره، نه دانشگاه، نه سرکار، نه خونه، نه دوستام
    پس چیکار کنیم؟» در جواب می‌گوید:« می‌خوای یه بخش جدید به زندگیت اضافه کنی؟» و من می‌فهمم دوباره با مسئله‌ی ازدواج کردن شوخی می‌کند. نگاه ناامیدانه‌ای به او می‌اندازم و ادامه شامم را می‌خورم.
    – به شدت خوابم می‌آید و مثل همیشه آرزو می‌کنم کاش انرژی بیشتری می‌توانستم داشته باشم.
    و… همیننن

  105. گزارش سی و یکم
    سال واژه: تبدیل
    دوست دارم برای امروز یک سفرنامه‌ی کوتاه بنویسم. گزارشی از آن. برای همین امشب چیزی نمی‌گویم تا آن را آنطور که دوست دارم به تحریر درآرم و فردا منتشر کنم. حتی شاید بتوانم رخدادکی از دلش بیرون بکشم.
    الان صدای پارس سگ‌ها می‌آید. باران نم‌نم می‌زند. یخچال صدا می‌دهد و من آلوده به مستیِ خوابم.
    کمی از سفرنامه را می‌نویسم و سوت پایان امروز را می‌فوتم.

  106. صبحم را مثل دیروز با عبادت، نرمش ده دقیقه‌ای و آزادنویسی ده دقیقه‌ای شروع کردم. نوشتن مشوق نرمشم هم شده، انگاری خجالت می‌کشم نرمش نکنم و بنویسم.

    تا ظهر با دانشجویان کارشناسی ارشدم کلاس داشتم.

    چقدر خیابان‌ها شلوغ شده،فقط چراغ قرمز روشن می‌شد و آقای پلیس با دویدن سر این زاویه و ایست دادن و دویدن سر آن زاویه و اجازه حرکت دادن داشت 6 راهی را کنترل می‌کرد. خدا رحم کرد تصادف نکردم. صبح هم وضعیت همین بود. مدت‌ها بود مدرسه‌ها توی شاد برگزار می‌شدند و خیابان‌ها خلوت بود. برق خانه‌مان از 12 تا 14 می‌خواست برود من که یک ربع به 14 به دم درمان رسیدم هنوز برق نیامده بود. یک ربع دم در توی ماشین نشستم و کارهای خرد انجام دادم مثل واریز قبض و کتاب خواندن. برق آمد و ماشینم را توی پارکینگ انداختم و با آسانسور آمدم بالا.

    در وبیکار سرزبان اول آزادپرسی نوشتیم چون معده‌درد داشتم خیلی پرسش‌هایم جاندار نبودند. مامان پودر زیره رساند آن را قورت دادم و برای تمرین پرسش‌گری تن‌مند جان گرفتم و همین معده درد را سوژه پرسش‎گری کردم آخر 5 دقیقه من را به اضطرابم رساند. برای تکمیل فرمهایم باید سری به تهران بزنم. از جنگ دو سال پیش اضطراب تهران رفتن دارم. سال پیش که درس داشتم و برخی هفته‌ها دوبار می‌رفتم برمی‌گشتم همه را با اضطراب مرگ می‌رفتم و برمی‌گشتم. البته درد معده‌ام فقط برای اضطراب نیست، امروز تند تند و زیاد خورده بودم. بعد از تمرین پرسشگری، الهه جان از تأثیر رشته مطالعاتی و تحصیلی، آن که تویش استخوان ترکانده باشیم، در دیدگاه گفت.

    در وبینار نویسنده‌ساز 25 دقیقه آزادنویسی کردم. چسبید. 935 کلمه نوشتم. واقعاً هم آزاد و رها. هرچی به ذهنم می‌آمد می‌نوشتم. چقدر احساس سبکی کردم. 5 دقیقه‌ای هم کلماتی را فهرست کردم در پوشه‎‌‌ی «اکنون من در فهرستی از کلمات.» در مقایسه با کلمات هفته پیش 20 کلمه بیشتر نوشته بودم. هفته‌ی پیشم بیشتر متأثر از تولد برادرزاده‌ام بود و با واژه‌ی «نوزاد» آغاز شده بود. این هفته اول با واژه‌های مربوط به نوشتن آغاز شده بود. فراوانی واژه‌های مربوط به دانشگاه این هفته بیشتر بود.

    دارم رمان «لمس» محمدرضا کاتب را می‌خوانم. عجب رمان جالبی است. دستمریزاد استاد کلانتری که چنین رمان‌هایی را معرفی می‌کند. یک جمله از این کتاب: «برای همین هم هست که بازجوها و بازپرس‌های شش دانگ، همه‌ی‌شان، بی‌آن‌که حتی بخواهند سر خود، یک نویسنده‌ی شش دانگ هستند.»

    1405.7.5
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

    حلزونه چه تابلوی خوشگلی برداشته

  107. زبان‌ خواندن.
    آزادنویسی.
    پخت و پز.
    چمدان‌پلِکی.
    حمام.
    دمپخت و لیمو و سبزی خوردن.
    بوس و بغل و آغاز سفر.
    تئوری شعر.
    سونات برفی در ر مینور و اشک و اشک و اشک.
    صحبت با ساجده.
    نان و پنیر و گردو و چای.
    نوشتن از دیدنی‌های راه.

  108. _ نمره ی امروز ۲از ۱۰

    _ نوشتن صفحات صبحگاهی دو صفحه آچار 

    _ نمی دانم چه شد امروز که صبح، ظهر و عصر برایم نیمه شب بود؟

    _ سر زده به حافظ سر زدم، فردا را توصیف کرد.

    «دست از طلب ندارم تا کامِ من برآید
    یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید»

    «بنمای رخ که خَلقی والِه شَوَند و حیران
    بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید»

    و گزارش نیک ۱۳۸ با امید به فردای بهتر تمام شد.
     

  109. —امروز با وجودی که زود از خواب بیدار شدم اما صفحات صبحگاهی را دیرتر نوشتم.
    —چندین صفحه از «چنین گفت زرتشت» خواندم.
    —چند صفحه رمان «قرنطینه» خواندم.
    —دفتر شعر شاملو چند واژه را یادداشت کردم.
    —تمرینجا را آنلاین بودم. دقت و توجهم در آنلاین بیشتر است.
    —وبینار امروز در ابتدا بیست‌وپنج دقیقه پیوسته نوشتم. شش کاری که هر روز به تعویق انداختم یادداشت کردم. برای‌شان برنامه‌ریزی کردم که حتما انجام دهم.
    —دوره‌ی قصه‌ریزه را مرور کردم.
    — پرونده‌ی جدیدی که اخیراً قرارداد بستم مطالعه کردم.
    —امروز پنج نوبت توانستم با خیال راحت آزاد و رها بنویسم.

    https://t.me/soraya_ahmadiani_132

  110. در پایان یادداشت صبحگاهی امروز دفترم تمام شد و می‌توانم بگویم کاملا به موقع بود البته.
    روز واژه: دمساز را توی اینستا دیدم نه که قبلاً نشنیده باشم اما اینطور توجهی به واژه نداشتم.
    جالب بود هر نفس می‌توانست دمی باشد که سازی را کوک می‌کند.
    معنایش از خودش جالب‌تر در واژه‌دان: از خوگری، تألف، دوستی، سازوار کردن و رام شدن گرفته تا محشور، همدم و همنشین و حتی معتاد.
    جز عشق نبود هیچ دمساز مرا
    نی اول و نی آخر و آغاز مرا
    جان میدهد از درونه آواز مرا
    کی کاهل راه عشق درباز مرا
    «از دیوان شمس»

    آزادنویسی و نوشتن بیش‌از هزار کلمه در وبینار باعث شد گریه کنم و قدری سبک شوم به عبارتی احساساتم کال شد. کال در زبان ما یعنی رقیق شده و آبکی، در اینجا منظور شفاف و سبک است.
    با تشکر از استاد جان عزیز

    و این هم آدرس کانالم دوست داشتید سری بزنید:
    https://t.me/tarqim1

  111. روز بی‌قند
    روزم را با شادی شروع کردم. من بودم و مامان. تمیزکاری خانه.
    من و کانال گردی.
    من و ناهار.
    من و انتشار.
    من و ورزش.
    من و فیلم.
    من و آزاد‌نویسی.
    و من و ادامه‌ی نویسند‌ساز دیروز.
    زخم‌های تازه التیام یافته‌ام عمقی شد. چرک و خون.. ماجرا از این قرار است که فردی گفت: من شب یک شب دو را گوش داده‌ام.
    شاهین گفت: کتاب‌های ادبی را باید دست گرفت و با درون خود خواند.
    کسی دیگر پرسید؟ کسی که نمی‌بیند چه؟
    گفت: نمی‌خواند.
    دنیا روی سرم خراب شد. یعنی لیست کتابی که نوشته‌ام تعطیل. نوشتن بی‌خواندن چی میشود؟ یعنی کانال صفر بماند؟ زمانی که دوستان نویسنده در کانال‌هایشان نام کتابی را می‌گفتند با شوق یادداشت می‌کردم. حالا باید چه کنم.
    اگر در روستا نبودم تمام کتابخانه‌ها را می‌گشتم تا کتاب‌ها را بیابم. حیف که نمی‌شود.

    ۵-۷-۱۴۰۵
    #گزارش‌نیک
    #مهلا‌طهماسبی‌زاوه
    https://t.me/ma0hlq

  112. گزارش نیک یکشنبه ۵ مهر پاییز ۰۵

    ✓ 🪩 گزارش نیک | پادکست صبحگاهی
    ساعت چهار و پنجاه دقیقه صبح بود که چشم‌هایم باز شد. خودم بیدار شده بودم، بی‌آنکه زنگی در تاریکی به صدا درآمده باشد. هنوز شب کاملاً از خانه بیرون نرفته بود و صبح، مثل مهمانی که پشت در ایستاده باشد، جرئت نکرده بود وارد شود. خوابم را به یاد نمی‌آوردم. رویاها نیز امشب راهی به سوی حافظه‌ام پیدا نکرده بودند و تنها چیزی که از شب باقی مانده بود، همین بیداری آرام و بدنِ نسبتاً سرحال من بود.
    در آن ساعت، جهان هنوز خرجی نداشت. نه خریدی، نه قبضی، نه تصمیمی، نه وسوسه‌ای. شهر در سکوت خودش بود و من، پیش از آنکه زندگی حساب و کتاب روزانه‌اش را روی میز بگذارد، نشسته بودم و به صدایی گوش دادم که درباره مدیریت هزینه‌های زندگی حرف می‌زد.
    عجیب بود که مسئله پول، در آن ساعت، دیگر فقط مسئله پول به نظر نمی‌رسید. هر هزینه کوچک، انگار تکه‌ای از آینده بود که امروز خرجش می‌کردم. پول‌هایی که بی‌آنکه متوجه باشم از دست می‌روند، مثل قطره‌های آبی بودند که از شیر نیمه‌باز می‌چکند و آدم تازه وقتی به ظرف خالی نگاه می‌کند می‌فهمد چه مدت گذشته است.
    پادکست از خرج کردن گفت و من به زندگی فکر کردم. به چیزهایی که می‌خرم، چیزهایی که می‌خواهم، چیزهایی که برای داشتنشان باید صبر کنم و به آن خریدهای بزرگی که گاهی آدم برای رسیدن به آنها باید از کنار ده‌ها خواسته کوچک‌تر بگذرد.
    صبح هنوز آغاز نشده بود، اما یک حساب‌وکتاب آرام در ذهنم شکل گرفته بود. شاید ثروت از جایی آغاز می‌شود که آدم بالاخره بفهمد هر پولی که خرج می‌کند، فقط پول نیست، بلکه بخشی از اختیار او بر فرداست.
    و من در آن صبح زود، میان سکوت خانه و صدای پادکست، برای نخستین بار در آن روز به آینده فکر کردم. آینده‌ای که شاید با یک تصمیم بزرگ ساخته نشود، بلکه با همین انتخاب‌های کوچک روزانه، با همین چند اسکناس که بی‌صدا خرج نمی‌شوند، آرام‌آرام شکل بگیرد.
    ساعت هنوز شش نشده بود. شهر داشت کم‌کم از خواب برمی‌خاست و من پیش از آنکه روز آغاز شود، چیزی درباره ارزش پول آموخته بودم: اینکه گاهی پولدار شدن، از بیشتر به دست آوردن شروع نمی‌شود، از بهتر نگه داشتن آنچه داری آغاز می‌شود. لئنک پادکست در تلگرام :
    https://t.me/savad_malii/7 مدیریت هزینه‌های زندگی

    ✓ 🪩 ظهر مهمان اولین قسمتِ سه‌گانه سینماییِ زندگی
    اثر Pier Paolo Pazolini

    امروز نشستم و «دکامرونِ» پیر پائولو پازولینی را تا آخر دیدم. پیش از شروع فیلم، فقط می‌خواستم چند ساعت خودم را از تکرار روز جدا کنم، اما وقتی تصویر آخر تمام شد، فهمیدم که در این مدت فقط فیلم ندیده‌ام. انگار از اتاق خودم بیرون رفته و وارد شهری شده بودم که قرن‌ها از من فاصله داشت و با این حال، آدم‌هایش آن‌قدر آشنا بودند که گاهی احساس می‌کردم آنها را از جایی در زندگی خودم می‌شناسم.
    از همان نخستین لحظه‌ها، ناپل پازولینی مرا گرفت. کوچه‌های شلوغ، دیوارهای فرسوده، بدن‌های عادی، چهره‌هایی که هیچ تلاشی برای زیبا بودن نمی‌کردند و آدم‌هایی که با تمام گرسنگی و میل و شیطنتشان زندگی می‌کردند. من معمولاً هنگام دیدن فیلم دنبال داستان می‌روم، اما این بار بیشتر دنبال آدم‌ها و صورت‌ها بودم، دنبال آن لحظه‌هایی که یک نگاه یا لبخند، بیشتر از دیالوگ‌ها چیزی درباره زندگی می‌گفت.
    🍿با آندریوچو دا پروجا وارد این جهان شدم. جوان ساده‌دلی که برای معامله آمده بود و ناگهان خودش تبدیل به چیزی شد که دیگران می‌خواستند از آن استفاده کنند. هرچه بیشتر گرفتار می‌شد، من بیشتر به جای خندیدن به او، دلم برایش می‌سوخت. احساس می‌کردم قربانی شرایط شده است، قربانی شهری که زبانش را نمی‌شناسد و آدم‌هایی که چند قدم از او جلوترند.
    اما پایان ماجرایش در ذهنم ماند. همان لحظه‌ای که انگشتر را برداشت و با شادی راه افتاد. من به آن شادی نگاه کردم و با خودم فکر کردم چقدر عجیب است که آدم می‌تواند از دل چنین کابوسی بیرون بیاید و هنوز توان خوشحال شدن داشته باشد. انگار آندریوچو چیزی از معصومیتش را از دست داده بود، اما هنوز زندگی درونش خاموش نشده بود. شاید آدم برای زنده ماندن مجبور باشد کمی از ساده‌دلی‌اش را کنار بگذارد، اما اگر تمام توان شادی کردنش را هم از دست بدهد، دیگر چه چیزی برایش باقی می‌ماند؟
    🍿بعد ماسِتو دا لامپورکیو آمد و فضای فیلم عوض شد. من اینجا بیشتر از هر چیز از بازی پازولینی با ریاکاری مذهبی لذت بردم. پشت دیوارهای صومعه، آن لباس‌های سنگین و قواعد ظاهراً مقدس، همان بدن انسانی حضور داشت که میلش را نمی‌توان با قانون خاموش کرد. برایم خنده‌دار بود و در عین حال کمی تلخ، چون احساس می‌کردم پازولینی با شوخی دارد چیزی جدی را می‌گوید: انسان هرقدر هم بخواهد خودش را از طبیعتش جدا کند، بدن معمولاً زودتر از عقل حقیقت را لو می‌دهد.
    🍿پرونلا که آمد، دوباره خندیدم. زنی که در یک لحظه خطر، با سرعت و حاضر جوابی موقعیت را در دست می‌گیرد و معشوقش را در خمره پنهان می‌کند. من در این قسمت بیشتر از داستان، از تماشای هوش لحظه‌ای پرونلا لذت بردم. انگار در جهان پازولینی، آدم‌ها وقتی با یک موقعیت واقعی روبه‌رو می‌شوند، گاهی بسیار باهوش‌تر از چیزی هستند که جامعه اجازه داده تصور کنیم.
    🍿بعد سِر چیاپلتو آمد و فضای ذهن من هم سنگین‌تر شد. مردی فاسد که در لحظه مرگ با اعترافی ساختگی تصویری مقدس از خودش می‌سازد و دیگران هم آن تصویر را باور می‌کنند. اینجا دیگر خنده‌ام مثل قبل نبود. به این فکر کردم که انسان‌ها گاهی بیشتر از آنکه به حقیقت احتیاج داشته باشند، به داستانی احتیاج دارند که بتوانند با آن زندگی کنند.
    🍿در میانه فیلم، خود پازولینی را دیدم، در نقش شاگرد جوتو. برای من این قسمت ناگهان فیلم را از یک مجموعه داستان جدا کرد و به چیزی شخصی‌تر تبدیل کرد. نقاشی که در میان آن همه آدم، بدن، عشق، گناه، خنده و مرگ می‌گردد تا تصویری بسازد. همان‌جا احساس کردم شاید من هم در تمام مدتی که فیلم را می‌دیدم، فقط داستان‌ها را دنبال نمی‌کردم، بلکه دنبال تصویری از زندگی می‌گشتم که بتوانم با خودم به بیرون فیلم بیاورم.
    🍿کاترینا و ریکاردو که آمدند، دوباره حس جوانی و شیطنت در فیلم جاری شد. من از آن سادگی عشقشان خوشم آمد، از اینکه عشق هنوز می‌تواند با انتظار، خوابیدن روی بالکن و یک نقشه کوچک برای دیدار معنا پیدا کند. چیزی در این سادگی برایم نوستالژیک بود، حتی اگر خودم متعلق به آن زمان نبودم.
    🍿اما لیسابتا از مسینا حال مرا عوض کرد. اینجا دیگر خنده عقب نشست و عشق تبدیل به فقدان شد. گلدان ریحان برایم از خود داستان ماندگارتر شد، چون شیئی کوچک بود که می‌توانست حجم بزرگی از دلتنگی را در خودش نگه دارد. به این فکر کردم که حافظه چقدر عجیب است، گاهی یک بو، یک شیء یا یک تصویر کوچک می‌تواند تمام حضور کسی را که دیگر نیست دوباره به ذهن برگرداند.
    🍿بعد دوباره با جمّاتا و دون جانی خندیدم. همان بازی عجیب میان میل و دروغ و ساده‌دلی. انگار پازولینی نمی‌خواست اجازه دهد اندوه مدت زیادی روی فیلم بنشیند. هر بار که فکر می‌کردم به یک نتیجه اخلاقی رسیده‌ام، قصه دیگری می‌آمد و با یک خنده تمام آن جدیت را کنار می‌زد.
    🍿در پایان، تینگوچو و موئچو آمدند و حتی مرگ هم وارد بازی شد. دو دوست که درباره جهان پس از مرگ کنجکاوند و می‌خواهند بدانند آن طرف چه خبر است. اینجا دوباره همان چیزی را دیدم که از ابتدای فیلم دنبالش می‌گشتم: حتی مرگ هم نمی‌تواند انسان را کاملاً از زندگی جدا کند. میل، کنجکاوی و شوخی تا آخرین لحظه همراه آدم می‌مانند.
    🍿و وقتی در پایان دوباره شاگرد جوتو را دیدم، مدتی به صفحه نگاه کردم و احساس کردم چیزی در من آرام شده است. من امروز برای سرگرمی فیلم را شروع کرده بودم، اما در پایان انگار چند ساعت از زندگی خودم را در میان زندگی آدم‌هایی گذاشته بودم که قرن‌ها پیش مرده‌اند و با این حال، هنوز می‌توانستند مرا بخندانند، ناراحتم کنند و به فکر فرو ببرند.
    از «دکامرون» برای خودم چند تصویر برداشتم: آندریوچو با انگشتر در دست و شادی در صورتش، راهبه‌هایی که پشت دیوارهای صومعه گرفتار میل انسانی‌اند، پرونلا که در یک لحظه همه‌چیز را مدیریت می‌کند، گلدان ریحان لیسابتا و در نهایت نقاشی که می‌خواهد از آشوب زندگی تصویری بسازد.
    امروز فهمیدم شاید دلیل اینکه بعد از فیلم احساسات متفاوتی داشتم همین باشد: من هم مثل شخصیت‌های پازولینی، در جهانی زندگی می‌کنم که معصومیت و گناه، شادی و اندوه، میل و ترس، امید و ناامیدی همیشه کنار هم راه می‌روند. شاید زندگی هیچ‌وقت قرار نیست یکی از این‌ها را انتخاب کند.
    و وقتی فیلم تمام شد، دوباره به همان آندریوچو فکر کردم.
    به او که از دل تاریکی بیرون آمد، انگشتر را برداشت و راه افتاد.
    من هم امروز، پس از چند ساعت زندگی کردن در جهان پازولینی، از کنار صفحه نمایش بلند شدم و به زندگی خودم برگشتم، با این تفاوت کوچک که برای چند ساعت، جهان را کمی متفاوت دیده بودم.
    و حالیا به خودم اجازه دادم تا فردا صبر کنم، تا فیلم هضم شود و برای دیدنِ دومین قسمت این سه‌گانه شاهکارِ سینمایی Pier Paolo Pazolini ( شهیدِ سینما ) خودم را آماده کنم. روحت شاد پازولینی.

    ✓🪩امشب تئاتر شهر اهواز برای من فقط یک سالن نمایش نبود. انگار درِ کوچکی بود که به جهانی دیگر باز می‌شد، جهانی که در آن چند ساعت، زندگی از شکل معمول خودش بیرون می‌آمد و روی صحنه دوباره ساخته می‌شد.

    دعوت امشب را رضا کیانی از صبح خبر داده بود و همین خبر ساده، مثل نخ باریکی که آدم را از میان روزمرگی بیرون می‌کشد، تا شب با من آمد. عصر که رسید، آماده شدم و راه افتادم به سوی تئاتر شهر اهواز. کمی زودتر راه افتادم تا با شتاب و اضطراب به سالن نرسم و چند دقیقه‌ای پیش از شروع اجرا، خودم را به حال و هوای آن شب بسپارم.

    اما بخش زیبای ماجرا، همراهی دو همکلاسی‌ام از مدرسه نویسندگی بود، خانم ندا پشم‌فروش و خانم شیما صادقی که امشب همراهی کردند و با حضورشان به این شب رنگ دیگری دادند. بودن در کنار کسانی که کلمه را جدی می‌گیرند و با جهان نوشتن زندگی می‌کنند، حتی پیش از آغاز نمایش، خودش اتفاق کوچکی نبود. از آن اتفاق‌هایی که شاید همان لحظه ساده به نظر برسند، اما بعدها وقتی به شب فکر می‌کنی، می‌بینی بخشی از خاطره در همان چند قدم و چند گفت‌وگو ساخته شده است.

    و بعد «کافه در میدان جنگ» آغاز شد.

    نمایش از همان ابتدا مرا با خودش برد. چیزی در نویسندگی، کارگردانی و بازیگری آن بود که احساس می‌کردم با اجرایی روبه‌رو هستم که از استانداردهای معمول فراتر رفته است. متن فقط روایت نمی‌کرد، فضا می‌ساخت. کارگردانی فقط صحنه را مرتب نمی‌کرد، بلکه ضرباهنگی می‌ساخت که تماشاگر را آرام‌آرام درون جهان نمایش فرو می‌برد. بازی‌ها هم آن‌قدر زنده و دقیق بودند که مرز میان بازیگر و شخصیت گاهی محو می‌شد.

    «کافه در میدان جنگ» برای من نامی بود که بعد از پایان نمایش تازه معنای خودش را پیدا کرد. کافه جایی برای نشستن، مکث کردن، حرف زدن و تماشا کردن است و جنگ درست در نقطه مقابل آن، جایی برای گریز از آرامش. جمع شدن این دو در کنار هم، تصویری ساخت که بعد از خاموش شدن چراغ‌های سالن هم در ذهنم باقی ماند.

    وقتی نمایش تمام شد، برای چند لحظه هنوز دلم نمی‌خواست از فضای آن بیرون بیایم. بعضی نمایش‌ها با پایان پرده تمام می‌شوند و بعضی دیگر تازه بعد از پایان شروع می‌شوند، وقتی در راه برگشت، جمله‌ای از نمایش، حرکت یک بازیگر، سکوتی میان دو دیالوگ یا تصویری از صحنه دوباره در ذهن آدم ظاهر می‌شود.

    و امشب برای من از همین جنس بود.

    از ندا پشم‌فروش و شیما صادقی هم ممنونم که با همراهی و حضورشان افتخار دادند و این شب را برایم به خاطره‌ای گرم‌تر تبدیل کردند.

    شب، با تئاتر تمام شد، اما چیزی از آن روی پوست ذهنم ماند. شاید هنر همین باشد، چیزی را به تو نشان بدهد و بعد، وقتی چراغ‌ها روشن شدند و از سالن بیرون آمدی، تازه متوجه شوی که هنوز درونت ادامه دارد.
    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

    1. تجربه‌نویسی شما از فیلم زیبا بود من هم با شما صحنه ها و شخصیت‌ها رالمس کردم.ممنونم

  113. گزارش‌نیک”1405/6/5″ مهر. روز یک‌شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور را خاندم.

    زمانی را موسیقی گوش کردم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    داستانکی در کانالم هوا کردم.

    یکی از دوستانم زنگ زدند. احوالم بپرسند. در صحبت‌هاش گفت درمان ادامه می‌دهید یا به این نتیجه رسیدید که بی‌خیال بشوید؟
    گاهی در برابر بعضی جمله‌ها نمی‌دانم چه جوابی بدهم.
    گاهی در جواب مکثی می‌کنم.
    اما گاهی نمی‌توانم بگویم خب شما منتظر چی هستید؟
    حتا افرادی که سن‌وسالی دارند هنوز نمی‌دانند چگونه و چطوری حرفی را بگویند.
    اینم از نیک‌نیک امروز.

    https://t.me/speechoff

  114. شانه‌هایم احساس سنگینی دارد و نمیگذارد از خواب بیدار شوم. چشمهایم را باز می‌کنم و کم‌کم سبک می‌شوم داشتم کابوس می‌دیدم بیداری کمکم کرد از جا بلند شوم و کارهای صبح را انجام دهم وضو بگیرم و نماز بخوانم و دعا کنم و به سراغ نوشتن بروم امروز کمی بیشتر نوشتم و حوصله داشتم و به سوژه‌ی خوبی هم رسیدم و سبکبال‌تر از همیشه به پیاده روی رفتم. نشاط صبحگاهی را یافتم و به حالت خلسه‌ای نایاب رسیدم و به خانه برگشتم این حالت خلسه که می‌گویم هر چند ماه یکبار اتفاق می‌افتد و زود گذر است اما انرژی دارد و چند روز در بدنم ماندگار است و حالت سرخوشی دست می‌دهد. کتاب مادران و دختران جلد اول را دوباره خواندم تا شخصیت‌های داستان را بیشتر بشناسم یک بار خوانده بودم و واقعا یادم رفته بود یادم باشد از استاد بپرسم چرا رمان یا داستانی که می‌خوانیم با گذشت زمان به سختی بیاد می‌آوریم. تعهدورزی را دوباره چراغش را روشن کرده‌ام و به همه‌ی اصول نویسندگی و زندگی تعهد دارم. یاد خاطره‌ی دوستی‌های ماندگار دوران مدرسه‌ام افتادم و دوست فروشی نمی‌کردم و چقدر وفادار به معلم و دوستانم بودم. امروز کمی هم شعر حافظ خواندم. به خودم نمره‌ی هشت می‌دهم. داستان کودک را هم دوباره نویسی کردم و شخصیت داستان را به جای بچه مثبت به بچه‌ی سرکش تبدیل کردم. کاغد بازی اداری خسته‌کننده و ملال آور است. به کلمه‌ی اشکبوس رسیدم و هم اسم بوده هم واژه‌اش معنی دارد و قشنگ و عاشقانه است. به کانال تلگرام مهرابی به آدرس زیر بیایید. 👇

    https://t.me/notetoday1

  115. امروز ساعت ۶ و بیست از خواب بیدار شدم. در حالی‌که هنوز چشمانم سیرخواب نشده بودند.
    وسایل‌های مدرسه و خوراکی‌ها را آماده کردم.
    دخمل را به مدرسه فرستادم.
    آمدم خانه و تلاش کردم بخوابم، نشد. در و پنجره‌ها را بستم تا سروصدای ماشین‌ها مانعِ خوابیدنم نشوند، اما نبُرد. خوابم را می‌گویم.
    ترجیح دادم ناشتا فایلِ« حرف و سکوت» از محمودکیانوش را بخونم. بیست صفحه خواندم. احساس کردم که انتزاعی‌نویس اگر کاربلد باشد، خیلی بهتر از داستان، آدم را جذب می‌کند. حَظ کردم.
    بعد صبحانه خوردم. چای‌دارچین با کره و مربای گردو.
    امروز برنامه‌‌ام شلوغ بود. دیروز از کارهای روزانه و نوشتنی‌ها و خواندنی‌ها جا ماندم. هیچ‌جوره نشد که جا باز کنم برایشان. امروز بایستی تلافی دیروز را سرش خالی می‌کردم.
    انتزاعی‌نویسی دوستانم در کانال دوره‌ی پیش‌رفته را باز می‌کنم. بعد خواندشان به هوسِ نوشتن می‌رسم. بنویسم و بنویسم و ببافم و گره‌ی آخر را بزنم تا باز نشود.
    یک نوشته از نوشته‌های ویرایش نشده‌ام در مورد کلماتی برای همیشه نویسی را جلوی رویم می‌گذارم. اضافه و کم می‌کنم. ویراستمش. زبانِ مورد نظرم را یافتم برای این تمرین. نمیدانم چطور از آب درآمد. در کانال فرستادمش.

    یک شعر از حافظ خواندم. چند بار خواندمش. وسوسه می‌شوم بنویسم و بر دراتاق بزنم:

    آسمان، کشتیِ اربابِ هنر می‌شکند
    تکیه آن به، که بر این بحرِ معلق نکنیم
    گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
    گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
    حافظ اَر خصم، خطا گفت نگیریم بَرو
    وَر به حق گفت، جدل با سخن حق نکنیم

    دن‌کیشوتِ عزیز، از گیجی و عقلِ پاره‌سنگ‌برداشته‌ات، دلم مشعوف می‌شود اما امروز نمی‌رسم که بخوانمت. آخ که اگر تو یک‌روز می‌فهمیدی که نویسنده‌ای شهیر داستانِ تو را موبه‌مو به رشته‌ی تحریر درآورده، از ذوق می‌مُردی. درست است آن‌گونه که می‌خواستی از زاویه‌ی شجاعت و دلاوری به داستانِ تو نپرداخته، اما شرط می‌بندم دانستنِ همین هم برای شوق‌زدگی‌ات کافی است. اطمینان دارم که حتی در آن‌صورت هم ماجرای شیرین‌عقلی‌ات را خودخواسته یا از روی مصلحت می‌دانستی.

    بعد ناهار یک معرفی کتاب در سایتم گذاشتم.
    اول شب هم یک داستان کوتاه را روی کاغذ نوشتم. بی‌وقفه، بی ویرایش و ناتمام. فردا باید تکمیل و در سایت گذاشته شود.

  116. ماجراهای فاطی

    قسمت ششم: بچه‌فیل ماده

    می‌دانستید بچه‌فیل‌های ماده برای بقا تا آخر عمر می‌چسپند به مادران‌شان؟ من نمی‌دانستم. موقع خاندن اولین چیزی که به ذهنم آمد تصویری یکصد و پنجاه‌و‌چهار سانتی‌متری از خودم بود. من متوجه شده‌ام برای بقای خودم و نه فقط قلمم نیازمند جریان‌های نیکی هستم چون نویسنده‌ساز و سرزبان.

    در سرزبان مغزمان را می‌اندازیم وسط و جذرش را می‌کشیم. فکرهای‌مان را از نو معماری می‌کنیم. این بار اما کاملن آگاهانه. در سرزبان سریع از کنار موضوعات و کلمات نمی‌گذریم. درنگ می‌کنیم. حساس می‌شویم نسبت به زبان، فکر. امکان‌هایی جدید می‌سازیم، فرصت‌ها را می‌سنجیم و دیدگاه‌هامان را بازبینی.

    امروز دوتا کار نیک یاد گرفتم در سرزبان. یکی آزادپرسی‌ست و دیگری گفتگو با خود. در اولی تند و تند و تند سوال‌های مربوط و نامربوطی که به ذهن‌مان می‌رسند را می‌نویسیم و در دومی سوالی را بالای صفحه می‌نویسیم. هرآنچه در رابطه با آن سوال به ذهن‌مان خطور کند را زیرش می‌نویسیم. اگر به جواب رسیدیم که چه خوب، اما اگر نرسیدیم هم باکی نیست، ذهن‌مان زلال می‌شود.

    راستی دو هفته می‌گذرد از ثبت‌نامم در کارگاه فکریشه‌ی یک. سه جلسه است. جلسه‌ی اول دوساعت تقریبن. من آن را به چهار تا بیست و پنج‌دقیقه‌ای تقسیم کرده‌ام. هرروز یک بیست و پنج‌دقیقه گوش می‌دهم. هر بار چیز جدیدی از دل آن تکرارها درمی‌آورم. ضرب‌الاجلی تعیین کرده‌ام: تا پنج نشه بازی نشه. فهمش آسان نیست برایم چون. 

    تقریبن با خودم به یک صلح درونی رسیده‌ام. شاید هم آتش‌بس، نمی‌دانم. چه اشکالی دارد حلزون بودن؟ مدام یادآوری می‌کنم. تصادفی نگاهم کشیده شد به اولین یادداشت‌های کانالم. استاد چطور دلش آمد کانالم را در کانال همسفران نویسندگی بگذارد؟ انگار یکی زده باشد آی‌فیلم. باورم نمی‌شد آن‌ها را من نوشته باشم. حق با سارا چگنی عزیزم است من خیلی رشد کرده‌ام، نباید به خودم فحش بدهم. البته نه آنقدر که استاد بخاهد از من و کانالم به نیکی یاد کند در نویسنده‌ساز. رشدم را نظر به ورژن اولیه‌ام می‌سنجم. یادم باشد.

    ✍ فاطمه محمدی

    #گزارش_نیک

    https://t.me/Mohammadfaty2

  117. گزارش نیک ۳۵

    روز را با آزادنویسی آغازیدم. اما نوشته‌هایم آن‌قدر شخصی بودند که امکان هم‌رسانی‌شان در کانال تلگرامم نبود.
    ورزش را ادامه دادم.
    «جنگ آخرالزمان» خواندم. برایم عجیب است چطور یک نفر می‌تواند تعداد زیادی آدم را تا حد جان‌دادن برای اعتقاد یا هدفی قانع کند.
    البته که این اولین و آخرین نمونه‌ی تاریخ نیست.
    هوا بهتر شده و بیشتر قدم زدم. به کاهش سیگار هم کمک می‌کند.
    «استاد» داستان کوتاهم را منتشر کرد و بسیار ذوق کردم.
    به «وبینار» نرسیدم. شب فایل ضبط‌شده را گوش می‌دهم.
    با خواهرم حرف زدم. بسیار دل‌تنگش هستم. خدا پدر این غربی‌های بی‌شرف را بیامرزد که تماس تصویری را درست کردند.
    روزنویسی انجام دادم. بسیار حال داد. سبک شدم.
    آزادنویسی و «جنگ آخرالزمان» را بعد از «گزارش نیک» ادامه می‌دهم.
    قبل از خواب هم کمی سریال می‌بینم.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad

    نمره‌ی امروز: ۸ از ۱۰

    1. پیام جان
      امید که دیگه از خر شیطان پیاده رفته و نام خود را بازی نداده و ما را از این مصیبت برهانده…

  118. پنجِ مهر

    _صبح فایل خانم دشتستانی را گوش کردم، در مورد ستایش و نیایش گفتند. این‌که همه بزرگان ما با یاد و ستایش خدا آغاز می‌کردند. من هم به بچه‌ها گفتم.
    گفتم ما باید تشکر کنیم. از خدا و خلق خدا. گفتم اگر مادربزرگ‌تان با دست‌های با محبتش برایتان غذا درست کرد ازش سپاس‌گزاری کنید

    _در زنگ چهارم به بچه‌ها گفتم فهرست ویژگی‌های بد یک معلم را بگویید. پرتکرارترین این‌ها بود:
    خانم، کسی که بین بچه‌ها فرق بگذارد.
    📌معلمی که با توهین و تحقیر باهامان حرف بزند.
    📌معلمی که فقط چند نفر را دوست داشته باشد.
    📌معلمی که سریع تخته را پاک کند.
    📌معلمی که آدم را نادیده بگیرد.
    📌معلمی که زنگ ورزش نبرد.
    📌معلمی که فقط یک درس، مثل ریاضی، بگوید. بقیه درس‌ها را لای کتاب هم باز نکند.
    📌معلمی که احساس بچه‌ها برایش مهم نباشد.

    _تا تکالیف را امضا کنم، کتاب «مغز پولادین» را خواندیم. چه کارهایی مغز ما را شاد می‌کند؟ وقتی مغز شاد است، بهتر می‌آموزد.🎀🥰

    _با همکارم پیاده برگشتیم. قرار شد برای نوه‌اش، مهدی، نزدیک مدرسه پیدا کنیم.

    _آمدم خانه، نمی‌دانم چطور دو ساعت خوابیدم.

    _عصر که آمدم درس بخوانم، سپی و پریا و بابابزرگ سپهر آمدند خانه‌مان.

    _دوباره آمدم بخوانم، حوصله نداشتم.

    _از اول مهر با آجی هدیه حرف نزدم. او هم درگیر جشن اول سال بچه‌هایش بود.

    _اطلاعات وبینار «یادگیری یادگیری» را در دوره‌ی «نویسنده_سخنران» وارد کردم.

    _جمله‌های لادن را خیلی دوست داشتم. خیلی خلاقانه بود.

    _داستان غزاله را خواندم. مثل خودش زیبا بود.
    _از تجارب همکارم خواندم. تجارب مشابه. خانم حاجی‌کریمی😍

    _سردرد دارم، اما سردرد خوب.

    _اول مهر هر روز باید لباس‌فرم‌ها را شست.

    _شوق بچه‌ها به یادگیری و نوشتن و فهرست، هیجان‌زده‌ام می‌کند. حالا که خودم بیشتر می‌خوانم، استعدادهای بیشتری را می‌توانم کشف کنم.

    _این بود گزارش نیک.

    _سال‌واژه: غرقگی.

  119. سال‌واژه: شوق زندگی
    چندین بار نوشتم و پاک کردم. دوباره از آن وقت‌هاست که حوصله‌ی گزارش نوشتن را ندارم. میتوانم فهرست‌وار بنویسم. باشگاه و تمرین، درست کردن نهار، شستن ظرف‌ها، تمرینجا، بازی با لنا و ریتا، چرت کوتاه، وبیکار الهه جان، وبینار استاد، پارک و بازی.
    شاید اصلن مسئله همین است. همین گذشتن‌های سَرسَری‌ام از همه چیز. می‌گویم همه چیز چون زندگی مگر جز همین‌هاست. باشگاه و نهار و شام و آموختن و استراحت و دستشویی و حمام و این‌ها. انگار دنبال یک چیز خاص می‌گردم. گشتم نبود، نگرد نیست.‌ یک چیزی بکار که بعدن بشود همان چیزِ خاص. هر چند الان هم برایم هرزه‌نویسی‌ یک چیز خاص است. می‌نویسم و زمان را و مکان را حس نمی‌کنم. همیشه این‌طور نیست. مثلن امروز که در باشگاه نوشتم حواسم پرت شد. ولی وقتی به پارک می‌روم قبل از شلوغ شدنش یا در اتاق، آن‌جا خوب است. پرواز می‌کنم. گاهی به آسمان که می‌روم آن‌قدر شلوغ و پر‌کلمه است که به سر‌و‌کله‌ام می‌خورد. کمی سردرد می‌شوم و می‌خاهم برگردم روی زمین. ممکن است کمی سرم را به اطراف بچرخانم. یا نفسی عمیق بکشم و دوباره اوج بگیرم. آن‌وقت دیگر اوج گرفتنم از روی زمین نیست. نزدیک‌ترم به آسمان. از همان‌جا می‌نویسم و دوباره در آسمانم. این بار هجوم کلمات کمتر است. همین‌طور پرواز می‌کنم و کم‌کم آسمان خالی می‌شود. صافِ صافِ صاف. آن‌جاست که ایده‌ای به ذهنم می‌رسد یا نه فقط آرام می‌شوم.
    ساعت از چهار بعدازظهر گذشته بود که یک‌هو یادم آمد الهه جان وبیکار دارد. سریع وارد شدم و با استقبال گرم الهه علیزاده‌ی عزیز روبرو شدم. به دلم چسبید. از همان اول که عکس پروفایلش را دیدم چهره‌اش به دلم نشست. با او که صحبت کردم از شخصیت و رفتارش هم خوشم آمد. و چه متفاوت بود این وبیکار. پرسش‌گری از بدن.
    امشب ریتا و لنا را به پارک بردم. موزیکی که ساره‌ی عزیز فرستاده بود را گوش می‌دادم. کنار ترامپولین نشسته بودم و آقای ترامپولین ترانه‌های کودکانه پخش می‌کرد. آقایی ضایعات جمع کن با کیسه‌ای به دوش از کنار ترامپولین می‌گذشت. با ریتم آهنگ چند تا قر داد. نه لبخند زد و نه به اطرافش نگاه کرد. از آن‌جا که رد شد دیدم قوز کرد و تند‌تند قدم‌ها را برداشت و دور شد.
    دو تا صندلی آن‌ور‌تر دو خانم میان‌سال نشسته بودند و دختر و پسر بهم معرفی می‌کردند برای ازدواج. دختر متولد ۷۳. این را شنیدم و دوباره صدای ترانه‌های آقای ترامپولینی مرا از مراسم معرفی دور کرد. عکس پسر را هم موقع رد شدن از کنارشان دیدم که در موبایلش به آن یکی خانم نشان می‌داد. روی عکس زوم کرده بود. پسری چهار‌شانه بود با چشمانی درشت که معلوم بود واقعن زن می‌خاهد.
    می‌بینی زندگی را. بچه‌ها روی ترامپولین می‌پرند. آقای ترامپولین ترانه‌های کودکانه پخش می‌کند و از پریدن بچه‌ها پول در می‌آورد. آقای ضایعات جمع کن با کیسه‌ای بر دوش از کنار ترامپولین می‌گذرد و یادش می‌رود همیشه قوز می‌کرده و شروع می‌کند به قر دادن با قامتی راست. دو خانم میانسال آن طرف دارند برای ازدواج دو نفر وساطت می‌کنند. من هم وسط این زندگی نشسته‌ام و می‌گویم زندگی کِی شروع می‌شود؟
    https://t.me/Neveshtkhaneh

  120. گزارشِ نیک

    یک شنبه 5 مهر 1405

    _ سال‌واژه: عملگرایی.
    مهم‌تر از آغازیدن یک‌کار انجام پایان ان است.

    _ نمره‌ی روز: 9 از 10. یک نمره‌ی کم‌ از ده به‌دلیل خواب مزخرف صبح‌گاهی است که لذت زیستن در هوای دل‌انگیز صبح را از خودم محروم کردم.

    همسرم می‌گوید شغل پختن کیک خانگی در عصر امروز کمی منسوخ شده. ایا واقعا چنین است؟ اکادمی دل‌آنا تدریس انلاین دارد که دراین زمینه بتوانم به کیفیت کارم بیافزایم. اما مهم شروع است.نیازمند تولید محتوا هستم.
    شاید فردا با پختن یک کیک عصرگاهی و استوری گذاشتن ان در پنجره‌ی واتس اپ کارم را شروع کردم.

    در وبینار امروز نویسنده‌ساز دوستی از لذت گوش‌دادن به کتاب‌صوتی شب‌یک،شب‌دو بهمن فرسی گفت که کلونتری دریچه ای نو برای همه‌مان گشود:مطالعه با صدای درون. او گفت که بعضی کتاب‌های ادبیات را نباید صوتی گوش کرد،بلکه مطالعه چنین کتاب‌هایی باید با صدای درون انجامد. دراین باره جمله‌ای از کتاب یادداشت‌های بی‌سرانجام از حسین رسول‌زاده خواند: کسی که به‌جای خواندن کتاب با صدای درونی خود آن‌را باصدای دیگری می‌شنود مانند کسی است که جامه از تن به‌در می‌کند تا دیگری به‌جای او استحمام کند.

    در شروع وبینار امروز هزارکلمه در ورد بلکه شصت‌وچهار واژه افزون بر آن آزادنویسی کردم. برای من رکورد خوبی بود چرا که در این زمان محدود تعداد کلماتم کمتر بوده‌اند.

    امروز ته‌چین مرغ قالبی پختم. بوی زعفران وگلاب برنج‌دم‌کرده مستم کرد. وقتی اخرین قاشق را در دهانم گذاشتم بابت پخت غذای محبوبم از اشپز درونم تشکر کردم.

    به‌موازات انجام‌دادن کارها لیستی از اهنک های قدیمی گوش کردم که چندواژه از شعر داریوش مرا پای نوشتن کشاند:

    توی قرن دود واهن تو رسول گل و نوری

    تو عطوفت مسلم تو حقیقت غروری

    واسه این شرقیِ تن‌داده به باد، تو گوارایی حس وطنی.
    (طلایه دار از داریوش)

    در انتهای نوشتن گزارشِ‌نیک امروز می‌اندیشم فقط نویسنده‌ها باید گزارشِ‌نیک بنویسند؟
    این سوال چنین می‌ماند که کسی بپرسد آیا فقط عکاسان حق نظاره‌ی آسمان دارند؟
    لذت نوشتن این تمرین را به‌کام خود بچشانید.
    آدرس کانال تلگرام:
    @fatemehbehzadimoghadam
    فاطمه بهزادی‌مقدم
    ۵ مهر ۱۴۰۵

  121. 🍀گزارش نیک ۵ مهرماه
    تا چشم‌هایم را باز کردم، هول‌هولکی کاغذ و خودکار برداشتم. شروع کردم به نوشتن. یک‌ریز و بی‌وقفه می‌نوشتم. مبادا چیزی از قلم بیفتد یا از ذهنم بپرد. صفحات صبحگاهی‌ام پر شد. تمام روز را با خوابم زندگی کردم. مدت‌ها چشم‌به‌راهش بودم.
    🌱رفتم باشگاه. عضله‌ورزی کردم با تمرینات پیلاتس.
    🌱پیاده‌روی کردم. نیم‌ساعت در رفت‌وبرگشت.
    🌱تمرینجا را نصفه‌و‌نیمه حضور داشتم، بعدِ کلاس فایل صوتی را گوش دادم.
    🌱از کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» رونویسی کردم.
    🌱کلمه‌برداری کردم.
    🌱فصل اول کتاب «عادت‌های خرد» را به پایان بردم.
    🌱پرسه زدم در سایت مدرسه‌ی نویسندگی و از آزادنویسی خواندم. نمونه‌ی ناویراسته‌ی آزاد‌نویسی را دیدم: «شروع نوشتن با پرسش همیشه هیجان‌انگیز است. دنبال پرسشی می‌گردم که راهم بیندازد.»
    ایده‌ی نابی‌ست. من نیز به وقت خشکیدن مغز پناه می‌برم به پرسش. می‌پرسم و جواب می‌دهم تا بلاخره راهی باز شود و مغزم جوشش و تراوشی بروز دهد.
    آزادنویسیِ امروز در وبینار نویسنده‌ساز شوروحال دیگری داشت. بیرون‌کشیدنِ جزئیات دنیای ذهنی و روی‌کاغذ‌آوردن کُنْه ضمیر، رهایی‌بخش است. حسی شبیه پرواز دارد. متوجه گذر زمان نشدم. بیشتر از همیشه نوشتم. تصمیمی مهم گرفتم. کاری را که پشت‌گوش‌ انداخته بودم به خاطر آوردم. بعد در رویایم غرق شدم و روی کاغذ زندگی‌اش کردم.
    از دست نویسنده‌ساز، تکرارآموزی را انجام ندادم فقط.
    شب خوش☘️

  122. نیک‌روز یا گند‌روز چاییدنی

    از پنج‌شنبه شب شروع شد. اولش ته گلوم انگار شده بود ته ماهیتابه‌ی حلوا. همون حلواهایی که یه بار با ناشیگری پختم و افتضاح بار آوردم. شکرک زد و عین نون خشکه چسبید ته ماهیتابه و با قسم و آیه هم لامصب ور نمیومد.
    ته گلوم شده بود کویر لوت، خشک و بی‌‌آب و علف. خودمو به اون راه زدم که وِوِلش، مریم، چیزی نیست. این قرتی‌بازیا به تو نمیاد. یه حساسیته. خوب میشه. الانم که وقت برگ‌ریزونه و آلرژی فصلی مهمون چند ساله‌ی این تن و بدنت بوده. صبح جمعه یه سر و یه کله افتادم. انگار که مرض لاعلاج گرفتم از جام نمی‌تونستم پا شم. توی جیگرم آتیش زبونه می‌کشید. شعله‌هاش انگاری از فرق سرم می‌خواست سر به آسمون بذاره. انگاری یه تریلی از رو استخونام رد شده باشه، اینجوری مفصلام از درد زوزه می‌کشید.
    به رو کمر می‌خوابیدم، پوستش می‌سوخت و گُر می‌گرفت. رو پهلو می‌خوابیدم، تموم دنده‌هام انگاری می‌خواستن پوست پهلو رو بشکافن و بزنن بیرون. سرم رو دیگه نگو و نپرس. یه مشت زنبور گاوی زبون‌نفهم افتاده بودن گِل هم توی مُخم و نیشاشونو از پشت حدقه‌ی چشمم فرو می‌کردن تو چش‌و‌چارم. دلم می‌خواست دست بندازم و چشمامو از حدقه دربیارم و از این درد کشنده رها بشم.‌ دست و پام بی‌جون شده بود. تموم بندبند انگشتای دستام زق می‌زد.
    آدینه‌ی این هفته گه‌مال شد. به قول اصفانیا، یه جمعه‌ی که‌که‌ای داشتم نه این جور، بوی گندش تا ده تا کوچه اون‌ورتر می‌رفت.
    از اول صبح روی کاناپه یه ملافه انداختم و مچاله خوابیدم. بچه‌ها و همسر دور و کنارم پلکیدن. یکی آب‌میوه دستم می‌داد، یکی جوشونده. یکی ناهار درست ودرمون جفت‌و‌جور کرد و یکی قرص سرماخوردگی و مسکن دستم داد.
    وبینار و تمرین نوشتن و خوندن با آتیشی که از تو دل و جیگرم تنوره می‌کشید دود شد و رفت هوا.
    پسر چند روز پیش مریض شده و ویروس رو داده بود به مادر و منم به دختر. دختر اوضاش مثه مامانش بی‌ریخت نبود. یه ذره صداش گرفت و حس بویاییش مختل شد. فقط دعا کردیم کاش همسرجان نگیره که بدجور بدمریضه. به قول بابک، بابا غول مرحله‌ی آخره. اگه مریض بشه هممونو بی‌چاره میکنه. فقط می‌خوابه و می‌ناله: «وااای، ننه، خدا.»
    شنبه و یکشنبه تموم کلاسا و قرارامو کنسل کردم. یوگا، غوغای سکوت، وبینار نویسنده‌ساز، هم‌نشینی با مامان.
    غول مرحله آخر رو باید مواظبش باشیم هممونو ناک‌اوت نکنه.
    اینم وصف گندروز چاییدنی من بود که به رسم وفای به عهد میذارمش توی صفحه‌‌ی گزارش نیک.‌

    ۱۴۰۵/۷/۵
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  123. 📝 #گزارش_نیک ۱۳۸
    🤔الان میفهمم چرا در وبینار دیروز آقای کلانتری تاکید داشت به کتاب صوتی تکیه نکنیم البته از صوتی مسخ و ۱۹۸۴ راضی بودم صوتی جای خالی سلوچ هم گوش میدم صدای آرمانه اما وقتی می خواستم امتحانی پادکست صوتی سنگ صبور رو گوش بدم پشیمون شدم ادبیات ایران رو واقعاً نمیشه صوتی شنسد باید با لحن خودت بخونی لهجه دارن انگار اسید بود و پشیمون شدم.
    👀وبینار امروز نویسنده ساز رو آنلاین شرکت کردم.
    ✍🏻آزاد نویس داری کردم.
    😑«من نمی رم… برای تدریس ساعتی مجانی مدرسه خاله خانم نمی رم زوریه؟! ده سال هم اونجا باشم هیچ وقت نمی تونم از اینجا برم و محکومم با این بخت سیاهم سر کنم عمو ف و خاله ص اینقدر به من زنگ نزنین که منو راضی کنین و برای اینکار منو با اون دختره نسترن مقایسه نکنین.»
    📗تا صفحه ۱٠٠کتاب لاشه لطیف از روی پی دی اف الکترونیکی مطالعه کردم و نت برداری کردم.
    🎧تا صفحه ۱٠٠ جای خالی سلوچ رو از پادکست صتی صدای آرمان گوش دادم و نت برداری کردم.
    🍗برای شام ساندویچ مرغ داشتیم و ناهار پلو عدسی خوردم.
    📝مطالعه کتاب مدنی بخش مالکیت و ماده ها همراه تجارت بخش اول و ماده ها همراه تست آموزشی۴ ساعت کار شد.
    🎬بخش اول ویدئو آموزشی دوره آرتیستا رو دیدم و قسمت آخر سریال ژاپنی ۲۵ سال با تو رو تماشا کردم نقد: داستان در ظاهر خیلی ساده‌ست:
    سوتا ۲۵ ساله عاشق ماریکوعه و از بچگی اون رو زیر نظر داشته.
    اما سریال یه سؤال مهم مطرح می‌کنه:
    اگه کسی ۲۵ سال عاشقت باشه و تعقیبت کنه، از کجا می‌فهمی این وفاداریه یا وسواس؟
    سوتا فقط احساسش رو نگه نداشته؛ زندگی ماریکو رو دنبال کرده، درباره‌ش اطلاعات جمع کرده و تقریباً یه آرشیو از زندگیش ساخته. برای همین مخاطب همزمان می‌گه:
    «چه عشق عمیقی…»
    و بلافاصله:
    «صبر کن… این رفتار طبیعی نیست.»
    ۱. سوتا؛ عاشقه یا استاکر؟
    به نظرم جواب سریال عمداً هر دوئه.
    سوتا واقعاً ماریکو رو دوست داره، ولی عشقش با کنترل و نقض حریم خصوصی همراه شده. یعنی از یه طرف احساسش واقعیه و از طرف دیگه رفتارش سالم نیست.
    ۲. دفتر ۲۵ ساله
    دفتر سوتا یکی از نمادهای مهم سریاله. اون فقط خاطرات خودش رو ننوشته؛ زندگی ماریکو رو هم سال‌ها ثبت و دنبال کرده.
    تحویل دادن دفتر به پلیس در واقع یه جور اعترافه:
    «من فقط عاشقت نبودم؛ ۲۵ سال زندگی تو رو زیر نظر داشتم.»
    ۳. «هنوز نه»
    ماریکو در پایان سوتا رو کاملاً رد نمی‌کنه، ولی رابطه‌شون رو هم قطعی نمی‌دونه.
    وقتی سوتا می‌گه ۲۵ سال دوستش داشته، ماریکو می‌گه هنوز هم‌مسیرش نیست و بعد می‌گه:
    «هنوز نه.»
    به نظرم این جمله خیلی مهمه، چون می‌گه دونستن دربارهٔ یه نفر با شناختنش فرق داره.
    سوتا ۲۵ سال ماریکو رو دیده، ولی واقعاً باهاش زندگی نکرده و نمی‌تونه ادعا کنه چون همه‌چیز رو درباره‌ش می‌دونه، پس اون رو می‌شناسه.
    ۴. ماریکو قربانی صرف نیست
    ماریکو در نهایت حق انتخاب خودش رو حفظ می‌کنه. اگه قرار باشه چیزی بین اون و سوتا شکل بگیره، نباید به خاطر ۲۵ سال انتظار سوتا باشه؛ باید انتخاب هر دوی اون‌ها باشه.
    ۵. تایسوکه؛ نسخهٔ تاریک‌تر سوتا
    تایسوکه هم احساس شدیدی داره، اما عشقش تبدیل به مالکیت می‌شه:
    سوتا: «عاشقتم، پس می‌خوام مراقبت باشم.»
    تایسوکه: «عاشقتم، پس باید متعلق به من باشی.»
    به همین دلیل تایسوکه نمونهٔ افراطی عشقیه که فرد مقابل رو دیگه به عنوان یه انسان مستقل نمی‌بینه.
    ۶. معنای ۲۵ سال
    برای سوتا:
    ۲۵ سال = اثبات عشق
    اما برای ماریکو:
    ۲۵ سال ≠ شناخت واقعی
    و به نظرم مهم‌ترین تفاوت سریال بین عشق و وسواسه:
    عشق: «می‌خوام تو رو بشناسم.»
    وسواس: «باید دربارهٔ تو همه‌چیز بدونم.»
    برای همین پایان هم قطعی نیست. اگر سوتا و ماریکو قرار باشه روزی با هم باشن، این رابطه باید از شناخت واقعی و انتخاب دوطرفه شروع بشه، نه از ۲۵ سال تماشا کردن.
    @Maryamwriter_2 چنل تلگرام

  124. پنج هفت سال پنج:

    «بعضی روزها، فقط از نگفتن، نکردن و نرفتن ساخته شده‌اند.»
    یک — پیاده‌روی نرفتم
    کفش‌ها کنار در ماندند. جفت. مرتب. رو به بیرون.
    انگار خودشان هم می‌دانستند امروز روزِ ماندن است. روزِ آن‌که در را باز کنی و پشت سرت ببندی، ولی نروی. فقط بایستی پشت پنجره و زل بزنی. فقط گوش بدهی به خیابانی که صدای قدم‌هایت را نمی‌شناسد، بوق ماشین‌ها منگش کرده و جای خالی‌ات را با باد پر می‌کند.

    دو — کتابی نخواندم
    کاموی جذاب روی میز بود. «سقوط». «طاعون». «بیگانه».
    سارتر بود، با آن «تهوعِ» همیشگی‌اش.
    و رفیقان دیگر هم.
    دستم رفت. برنگشت.
    نگاهشان کردم.
    آن‌ها هم نگاهم کردند.
    هیچ نگفتند.
    من هم.

    کتاب‌ نخواندن، همیشه بی‌سوادی نیست.
    بعضی وقت‌ها، احترام است.
    احترام به جمله‌ای که هنوز آماده‌ی شنیدنش نیستی.

    سه — موسیقی گوش ندادم
    سکوت، آن‌قدر بلند بود که خودش شد موسیقی.
    نت‌هایش، فکرهایی که مداوم است.
    ضرب‌آهنگش، نفسی که نکشیدم.
    و من
    حتی برای خودم هم نخواندم.
    بعضی آوازها را باید در سینه نگه داشت.
    بیرون که بیایند، پاره می‌شوند.
    و آدم، از پاره‌شدنِ آوازِ خودش می‌ترسد.
    می‌خواند. بی‌صدا. در تاریکی. برای هیچ‌کس.

    چهار — با کسی حرف نزدم
    نه با خواهر.
    نه با دوست.
    نه با آن غریبه‌ی همیشگی که هر صبح در آینه، با چشم‌های خسته، طلبکار نگاهم می‌کند.
    فقط با دیوارها بودم.
    دیوارها چیزی نگفتند.
    ما خوب با هم کنار آمدیم.
    تنهایی، همیشه نبودنِ کسی نیست.
    بعضی وقت‌ها، بودنِ کسی است که هیچ‌وقت نمی‌آید،
    و تو، دیگر انتظارش را نمی‌کشی.
    این نه شکست است، نه پیروزی.
    این، بخشی از زندگی است.

    پنج — خواسته‌ام را نگفتم
    نگفتم که حقوقم کم است.
    نه به مدیر.
    نه به همکار.
    نه به آن مردی که هر ماه، عددی در لیست می‌نویسد و فکر می‌کند زندگی را حساب کرده.
    فقط در دلم ماند.
    مثل سکه‌ای در جیبِ کتی که دیگر نمی‌پوشی.
    هر بار که دست می‌کنی، می‌دانی هست.
    هر بار که بیرونش می‌آوری، نمی‌دانی کجا خرجش کنی.
    نگفتنِ خواسته، همیشه از ترس نیست.
    بعضی وقت‌ها، خواسته‌ات آن‌قدر بزرگ است که در واژه جا نمی‌شود.
    و سکوت، تنها ظرفی است که اندازه است.
    آخر این مردک که نمی‌تواند عمر را حساب کند!

    شش — به خودم نگفتم: چرا بهتر نیستی؟
    امروز، جواب ندادم.
    امروز، فقط نشستم.
    و نشستن، خودش یک جواب است.
    من همینم که هستم.

    هفت — نپرسیدم
    از کامو نپرسیدم چرا «طاعون» را نوشتی.
    نپرسیدم چرا این‌قدر الجزایر برایت مهم است.
    نپرسیدم آن آفتابِ سوزانِ وهران، آن وبا، آن مردمی که یکی‌یکی می‌مردند و کسی اهمیت نمی‌داد
    چه نسبتی با پاریسِ سردِ تو داشت.

    نپرسیدم چرا «بیگانه» را نوشتی.
    نپرسیدم مورسو چرا در آن آفتابِ بی‌رحم، یک آدم را کشت و بعد، فقط به خاطر اینکه گریه نکرد، محکوم شد.
    نپرسیدم چرا مادرش را دفن کرد و فردا رفت شنا.
    نپرسیدم چرا زندگی، برای بعضی‌ها، فقط یک سری اتفاق است وسط بی‌تفاوتی ها!
    از سارتر هم نپرسیدم.
    نپرسیدم «تهوع» چرا هرگز تمام نمی‌شود.
    نپرسیدم چرا آن سنگِ سیاه، آن ریشه‌ی درخت، آن دستگیره‌ی در، یک‌دفعه چنان چندش‌آور می‌شوند که آدم می‌خواهد بالا بیاورد.
    نپرسیدم چرا «آزادی» این‌قدر سنگین است.
    نپرسیدم چرا «دیگری، جهنم است» و با این حال، تنها راهِ نجات، همین دیگری است.

    نپرسیدم.
    از هیچ‌کدام نپرسیدم.
    نپرسیدم چون می‌دانستم.

    هشت — نگفتم
    نگفتم که دلم برای پیاده‌روی تنگ شده.
    نگفتم که کامو را دوست دارم، حتی وقتی نمی‌خوانمش، شاید خصوصاً وقتی نمی‌خوانمش.
    نگفتم که موسیقی، جای دیگری در من پخش می‌شود.
    نگفتم که تنهایی، فقط وقتی شلوغ است معنا دارد.
    نگفتم که خواسته‌ام، خودِ نگفتنش بود.
    نگفتم که حقوق کم نیست. دل خوشی کمتر است.
    نگفتم
    نگفتم که چرا بهتر نیستی
    چون
    بودن، خودش یک کارِ تمام‌وقت است.
    بی‌حقوق. بی‌مرخصی. بی‌بازنشستگی.
    و
    این تنها کار این روزهای من است.

    پی‌نوشت:(در این گزارش از طرح یکی از نوشته‌های قدیمی خودم ، برای ایجاد تنوع استفاده کردم ، نمی‌دانم مناسب است یا نه؟ اینجا زمین بازی من است.)
    mabebipar@

  125. دیشب با وجود اینکه همه کار کرده بودم که خاب خوبی داشته باشم، باز ساعت یک شب، از فکری بی‌خاب شدم. صبح امروز را متفاوت شروع کردم. تصمیم گرفتم با چالش سلامت مغز خانم مونا رحمان‌زاده، روز اول را انجام بدهم. بیست دقیقه ورزش صبحگاهی همراه با تنفس متناوب یک بار از بینی چپ و یک‌بار از بینی راست.
    فکر می‌کردم در مورد پسماند کار دیگری نباید انجام بدهم ولی همچنان در جلسه‌ی پسماند پزشکی، با نظر رئیس شرکت کردم.
    از اداره آمدم، استراحت را به هر کار دیگری ترجیح دادم. دست و پاهایم مانند نبض می‌زد و ذوق‌ذوق می‌کرد.
    در وبینار 25 دقیقه نوشتیم و کلمه‌نویسی کردیم. بعد از وبینار حالم خیلی بهتر بود. خیلی خوشحالم در جمع خوبان هستم.

  126. هیچ معلوم نیست چرا صبح تا این حد نگران و سرآسیمه از خواب بیدار می‌شوم. صبح‌هایی که عصبانی هستم اگر خودم را جمع‌جور نکنم تا شب ریدمان‌ست و چیز بهتری از آب در نمی‌آید.
    بلند می‌شوم. ساعت ۶ونیم. دخترک را بیدار می‌کنم: «پاشو. دیر نشه».
    بی‌حوصله، گوشی به دست من را نگاه می‌کند.
    امسال سرویس نگرفتم براش. دو سال‌ست که می‌گیرم، هیچی به هیچی. یا جنگ می‌شود یا جنگ می‌شود. کلاس‌های آنلاینِ به درد نخور که بماند، پول سرویس هم دود می‌شود روی هوا. خودم امسال می‌برمش. می‌گویند دوباره جنگ‌ست. زر می‌زنند؟ حالا هر چی. من خام شدم و سرویس‌ نگرفتم.

    کتری را سریع روشن می‌کنم. از صدای فندک گاز هنگام روشن شدن، به وقت صبح خوشم می‌آید.
    بعضی صداها برای من طعم زندگی دارند. صدای شعله‌ور شدن اتش زیر کتری‌ مسی هم یکی از آن طعم‌هاست.
    دخترک طول می‌دهد. هنوز لمیده است. صدایش نمی‌زنم. خودش می‌آید اگر بخواهد.
    دوتا تخم‌مرغ را آب‌پز می‌کنم.
    نونِ تست را برشته می‌کنم. کشمش و انجیر و بادام. لقمه‌ کردن تخم‌مرغ‌ها.
    تازه سروکله‌ی دخترک پیدا می‌شود. قیافه گرفته است. برای من؟ نه. برای مدرسه. از کلاس اول از مدرسه‌رفتن بی‌زار بود. قیافه‌اش را نباید صبح‌ها ببینید.
    طول می‌دهد. دیر می‌رسیم. درِ مدرسه را بسته‌اند. یاد اکبر عبدی میفتم. هر روز مدرسه‌اش دیر می‌شد. خدایش بیامرزد. شیرین بود و زود رفت.

    خداحافظی می‌کنم و برمی‌گردم.
    هنوز کلافه‌ام.
    دردِ دست و شانه اذیتم می‌کند.
    کمی ورزش می‌کنم.
    اوضاع خانه بهم ریخته و نابسامان‌ست.
    زن اگر مریض باشد خانه هم مریض‌ست.
    دلم برای تنم می‌سوزد. دستم را نوازش می‌کنم. زیر گوشش قصه می‌گویم. می‌گویم خوب شود. می‌گویم دوستش دارم. اما بهانه می‌گیرد. در جواب من جیغ می‌کشد. نیشتری تیز درون بازوی چپم زبانه می‌گیرد و دوباره رها می‌کند.
    صبر می‌کنم. خدا را شکر می‌کنم. تا اکنون سالم بوده‌ام. برای مدتی مریضی نباید گذشته‌ی سلامتم را ندید بگیرم و لب به شکایت باز کنم. باز خدا را شکر می‌کنم. آیه‌الکرسی می‌خوانم. اما درد دارم.
    مجید دست و شانه‌ام را روغن می‌مالد. اما درد رهایم نمی‌کند.
    تسلیم نمی‌شوم. خودم را به بی‌خیالی می‌زنم. نمایشنامه‌ی باغ آلبالوی چخوف را می‌خوانم.
    سری به دوره‌ها می‌زنم. فردا جلسه‌ی ششم از نویسندگی پیشرفته است. کتاب‌هاش را ورق می‌زنم. می‌خوانم.

    در مورد فیلم داستان‌های موازی برداشت‌هایی داشتم که در گروه کتابازی توضیح می‌دهم.

    دلم شور نویسنده‌سخنران را می‌زند. به خیالم از این دوره دست‌ خالی دک می‌شوم. نمی‌دانم. شاید هم فکرم به جایی قد بدهد و روزنه‌ای باز شود.

    بلند می‌شوم تُن ماهی را می‌جوشانم. عدس‌پلو می‌گذارم. دخترک که بیاید با هم می‌خوریم.
    راهی فیزیوتراپی می‌شوم. همانجا به وبیکار الهه وصل می‌شوم تا درد نیدل‌ها کمتر آزارم دهد. جالب بود که الهه از تن می‌گوید. از تن‌مندی. و من تن دردناکم را روی تخت فیزیوتراپی پلاس کرده‌ام.
    نتوانستم بنویسم در آزادنویسی الهه. اما در ذهنم دلم برای این تنم می‌سوزد. نگاه کردم آنجا همه دردمند و نالان از درد تن، زیر نورلیزر و نیدل و برق و مگنت. برای بازیابی بی‌دردی تن.
    انگار تن، فریاد می‌کشد که دریابیمش. بشناسیمش. طفلک چه بی‌صدا همه‌ی لحظه‌های آدمی را تحمل می‌کند. به همه‌ی سازهاش می‌رقصد این تن. تن اما خسته می‌شود و گاهی زار می‌زند که بریده‌ام. مواظبم باش. خسته‌ام.
    و من می‌دیدم آدم‌هایی را کنارم، در اتاقی محبوس، زیر دستگاه و دست دکترها ورز می‌آمدند و از درد، ابروهاشان در هم می‌رفت و دندان‌هاشان لب را می‌گزید.
    آنجا اندیشیدم به تن. این تن زبان ندارد تا دم بزند؟
    من با دست و گردنم چه کرده‌ام که اکنون هوار می‌زند و شاکی از من دیگر خیال آشتی ندارد؟
    تن ماجرای عجیبی دارد.
    تن پیچیده‌‌ است. کشف این استخوان و گوشت و رگ و پی و عصب آسان نیست. عجب قدرتی این تن را اینگونه به هم بافته و تابانده است. و اکنون اگر کوچک‌ترین تغییری در این سیستم رخ دهد دادمان به آسمان می‌رود. تن نماینده‌ی گوشه‌ی نظمی از نظام منظم این هستی‌ست. و من با این هستیِ کوچکم چه کرده‌ام؟
    وبینار الهه، بدون نوشتن که با افکارم درباره‌ی تن تمام می‌شود.
    هنوز در فیزیوتراپی با دردم ور می‌روند. وصل وبینار می‌شوم. به ۲۵ دقیه نمی‌رسم. اما چشم‌هایم بسته به موزیکش می‌گوشم. ۲۵ دقیقه می‌گذرد و من هنوز کارم با درد تنم مانده است.
    دکتر می‌گوید اضطراب و استرس داری. این  اسپاسم می‌آورد.
    گفتم نمی‌دانم و به زندگی‌ام می‌اندیشم. استرس؟ شاید غصه‌ی خواهرم من را چنین ملول و دردناک می‌کند.
    دکتر نگاهم می‌کند و منتظر جواب‌ است. می‌گویم نمی‌دانم. شاید.
    می‌گوید کمی ریلکس باشم. شل کنم.
    می‌گویم چشم. اما مگر می‌شود؟
    از فیزیوتراپی به سمت خانه که می‌روم صدای استاد را می‌شنوم که می‌گوید: «اکنون من را می‌نویسیم». نمی‌خواهم آن را هم از دست بدهم. ماشین را گوشه‌ی خیابان پارک می‌کنم و همان‌جا پشت فرمان اکنونم را در کلمه‌هایی پی‌در پی می‌نویسم. انگار می‌خواهم آن ۲۵ دقیقه‌ی جامانده را جبران کنم. پرسرعت می‌نویسم. و بعد از ۵ دقیقه می‌گازم و به خانه می‌رسم.
    بعد از آن دوش می‌گیرم. نمازم را می‌خوانم و شب و خواب.
    https://t.me/manesehchtgrh

  127. یکشنبه
    ۵/۷/۵

    ۱.پرخوری عصبی
    دیشب ده دفعه از خواب پریدم سراغ یخچال رفتم
    ده ها ده ها کابوس دیدم انگار خواب نبودم تو اغمای رویا گیر افتاده بودم

    ۲.حاضر شدم رفتم دانشگاه

    ۳.کلاس اسکلت
    استاد برام منفی گذاشت

    ۴.با دختر خورشیدی بیشتر آشنا شدم
    رفتیم پارک و من از گذشتم گفتم و دلخورش کردم

    ۵.کلاس پروکاریوت
    ی سوال پرسیدم که جوابش چهل دقیقه طول کشید

    ۶.کلاس ایمنی
    استاد تمیز و وسواسی بود و ی تیکه گل بود انگار

    ۷.سرکار کنسل شد
    با مترو برگشتم

    ۸.لش کردم
    سرراه آبجو گرفتم و با سیگار و لانا دل ری شُلکس کردم

  128. امروز بعد مدتها روی کاغذ نوشتم لذت نوشتنش یادم رفته بود .
    من و کارن رفتیم لوازم تحریری نزدیک خونه مون مداد رنگی دوازده رنگه خریدیم که سیزده رنگ بودیه رنگ طلایی خوش رنگی هم داشت.
    فصل اول رمان مادران و دختران رو تمام کردم به نظر می رسد عروسی باشکوه عباس و دختر سکینه ملوک بهم می خوره.
    کمی از برادرم جادوگر بود خاندم و برام عجیب بود.چرا این طور بی پرده نوشته
    تا آخر شب سنگ صبور را بخانم

  129. بخش نخست گزارش نیک ۱۳۸
    ساعت ۹ و ۳۴ دقیقه‌ی صبحِ یکشنبه، پنجم مهر ۱۴۰۵ است.

    از شب پیش خودم را برای زود بیدار شدن آماده کرده بودم. صبح، ساعت هفت و نیم، چشم‌هایم را باز کردم. نگاهی به ساعت انداختم و با خودم گفتم:

    ـ صبح به این زودی کجا؟ بگیر بخواب!

    این شد که غلت زدم و دوباره چرتی زدم. وقتی دوباره چشم باز کردم، ساعت هشت و نیم شده بود.

    از تخت بلند شدم و به روشویی رفتم. بی‌آنکه فکر کنم، روی توالت فرنگی نشستم و ادرار کردم. وقتی خواستم سیفون را بکشم، ناگهان گفتم:

    ـ ای دل غافل! این ادرار را برای آزمایشگاه لازم داشتم!

    اما همان لحظه سیفون را کشیدم و ادرار راه خودش را رفت.

    با خودم گفتم:

    ـ حالا که شاشیدی و رفت، برو دکتر. شاید اصلاً به ادرار نیاز نداشتی.

    بلافاصله فکر دیگری آمد:

    ـ خوب، من که می‌خواهم چربی خون، قند، کلیه و آزمایش‌های روتین چکاپ را انجام بدهم؛ این آزمایش‌ها که ادرار هم می‌خواهد!

    ـ خوب، حالا از دستم در رفت. کاریش نمی‌شود کرد.

    تمام این گفت‌وگوها، این کلنجار رفتن‌ها و واگویه‌های صبحگاهی، در فاصله‌ی بلند شدن از روی توالت تا رسیدن به روشویی و شستن دست‌ها اتفاق افتاد.

    همه‌ی این فکرها در چند ثانیه از سرم گذشت.

    همان‌جا به قدرت مغز فکر کردم؛ به این حجم عظیم از فکرهایی که در کسری از ثانیه ساخته و پرداخته می‌شوند.

    مغز کارش فکر کردن است.

    حالا این تو هستی که باید تصمیم بگیری به ساخت‌وساز مغزت گوش بدهی یا نه.

    دست و صورتم را شستم و به اتاق برگشتم. آرایش ملایمی کردم، لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم.

    در بین راه، چند بار جیب‌هایم را با دست چک کردم تا مطمئن شوم ساعت مچی‌ام را با خودم آورده‌ام. روز قبل ساعت‌سازی باز بود، اما ساعت مچی‌ام همراهم نبود که باتری‌اش را عوض کنم. امروز باید حتماً آن را می‌بردم تا هنگام برگشت، باتری‌اش را عوض کنم.

    در راه، دوباره دنبال فکرهایم رفتم.

    گفتم:

    ـ آها، فکر بعدی چیه؟

    مغزم گفت:

    ـ برگشتنی یادت باشد سری هم به باشگاه بدنسازی بزنی و شرایط ثبت‌نام را بپرسی.

    گفتم:

    ـ باشه. خوب، مغز جان، باز هم فکر تازه‌ای برایم ساخته‌ای یا هنوز داری می‌سازی؟

    مغزم جواب داد:

    ـ من مغزم! چرا با کنایه با من حرف می‌زنی؟ مگر غیر از ساختن فکر و اندیشه کار دیگری هم دارم؟

    گفتم:

    ـ نه، منظوری نداشتم. می‌خواستم فکر بعدی را بپرسم.

    مغزم گفت:

    ـ این که دیگر پرسیدن ندارد. فقط ساکت باش. خودبه‌خود فکر بعدی را خواهی شنید.

    گفتم:

    ـ درست می‌گویی. الان ساکت می‌شوم تا ذهنم فکر بعدی را برایم بازگو کند.

    یک آن، در سکوتی عمیق فرو رفتم.

    اما سکوت چندان دوام نیاورد.

    مغزم دستور داد:

    ـ حواست را جمع کن تا راهت را گم نکنی و بیراهه نروی.

    گفتم:

    ـ باشه. این مسیر را چشم‌بسته هم می‌توانم بروم.

    مغزم گفت:

    ـ برای همین بود که هفته‌ی گذشته در متروی سهروردی، یک‌بار مسیر اشتباهی برای برگشت به خانه انتخاب کردی و راهت دورتر شد و حساب بدنم را به زحمت انداختی.

    گفتم:

    ـ راست می‌گویی، مغز جانم. این بار باید حواسم را جمع کنم و مسیر رسیدن به کلینیک ایرانیان را درست بروم.

    در بین راه با دو مانع ساختمان‌سازی مواجه شدم. مجبور شدم مسیرم را کج کنم و خط رفتنم را تغییر بدهم. با این حال، بالاخره خودم را به کلینیک ایرانیان رساندم.

    پیش از آنکه دربان یادآوری کند:

    ـ روسری‌ات را روی سرت بکش و پوششت را مرتب کن،

    خودم روسری‌ام را مرتب کردم و وارد شدم.

    به پذیرش رفتم و درخواست نوبت متخصص داخلی کردم.

    پذیرش گفت:

    ـ بانو دکتر مهنا؟ نوبت‌هایش پر شده.

    پرسیدم:

    ـ فردا ساعت چند برای نوبت گرفتن بیایم؟

    گفت:

    ـ نمی‌دانم. فقط این را می‌دانم که ساعت پنج و نیم بامداد، وقتی من و ویزیتور آمدیم، نوبت‌ها گرفته شده بود.

    مغزم همان‌جا هنگ کرد.

    ـ پنج و نیم صبح؟! آن هم وقتی هوا هنوز تاریک است؟ چه کسی ساعت پنج و نیم صبح می‌آید اینجا نوبت می‌گیرد؟ مردم چه ساعتی بیدار می‌شوند؟ آن‌وقت من که فقط یک خیابان با کلینیک فاصله دارم، تازه ساعت هشت و نیم از رختخواب بلند می‌شوم!

    پرسیدم:

    ـ دکتر چشم‌پزشک نوبت دارد؟

    گفت:

    ـ بله. طبقه‌ی ششم، دکتر حمید نادی.

    سوار آسانسور شدم و دکمه‌ی طبقه‌ی ششم را زدم. همراه هشت نفر دیگر بالا رفتم. آسانسور که به طبقه‌ی ششم رسید، به بخش پذیرش رفتم و برگه را تحویل دادم.

    گفتند:

    ـ بروید بنشینید در لابی. دکتر ساعت ده می‌آید.

    با خودم گفتم:

    ـ یعنی تا ساعت ده اینجا بنشینم؟

    رفتم روی نیمکت لابی نشستم.

    خانمی کنارم نشسته بود و با گوشی‌اش مشغول بود.

    با خودم گفتم:

    ـ من هم گوشی‌ام را دربیاورم و وقتم را سر کنم.

  130. گوشی را از جیب پشت شلوار جینم بیرون آوردم و روشن کردم. خواستم پیام‌های برادرم را در واتساپ بخوانم.

    اما به خودم گفتم:

    ـ اول سراغ مشکلات خانوادگی نرو. همین‌ها کافی است که ذهنت را درگیر کنند.

    پس از واتساپ بیرون آمدم و سر از اینستاگرام درآوردم.

    نفهمیدم چه شد.

    زمان با سرعت نور گذشت.

    یک‌دفعه به خودم آمدم و گفتم:

    ـ حیف نیست این رمان را با گشتن در اینستاگرام سپری کردی؟ بهتر نبود به‌جای اینستاگرام‌گردی، وقتت را با نوشتن سر می‌کردی؟ این‌جوری از زمانت استفاده‌ی مفیدتری می‌بردی.

    گفتم:

    ـ آره، راست می‌گویی.

    پس تندی از اینستاگرام بیرون پریدم. اپ اینستاگردی را با یک تپ انگشت بستم، رفتم سراغ نت گوشی و شروع کردم به نوشتن.

    همچنان که در لابی کلینیک ایرانیان مشغول نوشتن بودم، پیرمردی با عصا و کمری خمیده خواست کنارم بنشیند. من پای چپم را روی پای راستم انداخته بودم و سرم هم در گوشی بود. به‌محض اینکه متوجه شدم، خودم را جمع کردم و پیش پای پیرمرد از جا بلند شدم و جایش را باز کردم.

    پیرمرد با قدردانی و سپاس، حرکت مرا پاسخ داد و نشست.

    دوباره به دنیای نوشتن برگشتم؛ همان دنیای ویژه و خلوتی که در میان آن همه رفت‌وآمد و شلوغی، برای خودم ساخته بودم.

    در همین هنگام، بانویی در سمت چپم روی صندلی کنارم نشست. آمدن و نشستن او را ناخودآگاه حس کردم، اما هنوز در دنیای نوشتن غرق بودم.

    بانوی سمت چپم با نفر کناری در حال گفت‌وگو بود. ناگهان شروع کرد درباره‌ی تأخیر دکترها قضاوت کردن.

    من مانده بودم میان دو دنیا؛ دنیای قضاوت او و دنیای نوشتن خودم.

    به خودم فرصت درنگیدن ندادم. گوشی را کمی کنار گرفتم و گفتم:

    ـ ببخشید، اما این قضاوت شما درست نیست.

    او هم با آرامش شروع به توضیح دادن کرد. با گفت‌وگویی سنجیده و نظراتی آرام و منطقی، مرا قانع کرد که شاید نباید هر روز دکترها تأخیر داشته باشند.

    گفت اگر یک‌بار اتفاق بیفتد، قابل پذیرش است؛ اما وقتی تأخیر به یک رویه تبدیل شود، دیگر نمی‌توان به‌سادگی از کنار آن گذشت. هر روز ساعت نه، دکتر باید بیمارانی را که پذیرش شده‌اند ویزیت کند؛ حالا ساعت ده شده و هنوز دکتر در مطب حاضر نشده است.

    به او گفتم:

    ـ با اینکه ابتدا با نظر شما مخالف بودم، اما با بیان سنجیده و درست شما، نظرتان را می‌پذیرم.

    بعد دوباره به دنیای خودم برگشتم؛ همان دنیای خلوت و ویژه‌ی نوشتن.

    اما این خلوت هم چندان دوام نداشت.

    منشی پذیرش یکی‌یکی بیماران گوش و حلق و بینی را صدا می‌زد.

    به خودم تلنگری زدم:

    ـ پاشو! ببین چقدر سروصدا و شلوغی شده. برو نوبت خودت را چک کن.

    از جا برخاستم و به پذیرش رفتم.

    پرسیدم:

    ـ دکتر چشم‌پزشک آمدند؟

    پذیرش گفت:

    ـ هنوز نه. ساعت ده می‌آیند.

    نگاهی به ساعت انداختم.

    ساعت ده شده بود.

    به خودم گفتم:

    ـ پس هنوز باید منتظر بمانم.

    برگشتم و دوباره روی صندلی نشستم.

    در این هنگام، دوباره تندتند لحظه‌هایی را که بر من گذشته بود، به واژه‌ها می‌سپردم که ناگهان منشی، بیماران دکتر نادی را صدا زد.

    من نفر سوم بودم.

    مرا صدا زد و به پشت در اتاق چشم‌پزشکی فراخواند. گوشی را خاموش کردم و در راهرو منتظر ماندم تا نوبتم فرا برسد.

    نوبتم رسید. وارد اتاق شدم و معاینه شدم.

    دکتر نادی نسخه‌ای برایم نوشت و گفت:

    ـ این نسخه را پیش منشی ببر و بگو مهر بزند. بعد هم به او بگو مهر را برای من بفرستد.

    نسخه را گرفتم و نزد منشی رفتم. نسخه را روبه‌رویش گرفتم و هنوز کلمه‌ای نگفته بودم که او پیش‌دستی کرد و گفت:

    ـ نسخه را توی چشمم نکن! حوصله کن، بگذار بیماران را راهنمایی کنم؛ بعد مهرش می‌کنم.

    من همین‌طور خشکم زد.

    نسخه را آرام پایین آوردم و بدون هیچ حرفی منتظر ماندم.

    منشی کارهایش را انجام داد. بعد از پشت پیشخوان بیرون آمد، نسخه را گرفت، مهر زد و با لبخند به من گفت:

    ـ دیدی چطوری بهت گفتم منتظر بمانی؟

    من هم گفتم:

    ـ دکتر نادی گفت مهر را برایش بفرستید.

    گفت:

    ـ چون می‌خواستی نسخه را در چشمم فرو کنی، این هم جریمه‌ات! این مهر را ببر و به دکتر بده.

    مهر را گرفتم، به اتاق پزشک برگشتم و آن را تحویل دکتر نادی دادم.

    با منشی خداحافظی کردم و سالن را ترک کردم.

    با آسانسور به طبقه‌ی همکف رسیدم.

    طبق قراری که صبح با مغزم گذاشته بودم، سر راه سری هم به باشگاه بدنسازی بانوان زدم و شرایط ثبت‌نام را پرسیدم.

    قیمت شهریه‌ی ثبت‌نام دو میلیون و پانصد هزار تومان بود؛ مبلغی که در توان من نبود.

    پس باشگاه هم فعلاً از برنامه‌ی امروز من کنار رفت.

    بعد به ساعت‌فروشی رفتم. ساعت مچی‌ام را که از صبح همراه خودم آورده بودم، تحویل دادم تا باتری‌اش را عوض کنند.

    باتری را عوض کردند و ساعت را گرفتم.

    از ساعت‌فروشی بیرون آمدم و به سمت خانه راه افتادم.

    به خانه رسیدم.

    کلید را در قفل چرخاندم و در را باز کردم.

    ساعت دوازده ظهر بود.

    به خودم نگاه کردم.
    از ساعت هفت و نیم صبح که چشم باز کرده بودم، تا این ساعت، چه‌قدر فکر کرده بودم، چه‌قدر با خودم حرف زده بودم، چه‌قدر راه رفته بودم، چه‌قدر منتظر مانده بودم، چه‌قدر نوشته بودم و چه‌قدر از یک فکر به فکر دیگری رفته بودم.

    اما حالا تازه اول روز بود.

    تازه ابتدای شروع یک چرخه‌ی تازه از کارهای خانه بود؛ آشپزی، شستن، مرتب کردن، سر و سامان دادن و دوباره ساختن نظم خانه.

    مغزم احتمالاً هنوز هم مشغول ساختن فکر بعدی بود.

    من اما فعلاً باید می‌رفتم سراغ کارهای خانه.

    این بود گزارش نیکِ امروز من؛ گزارشی از یک صبح معمولی که در آن، یک مغزِ همیشه بیدار، از لحظه‌ی بیدار شدن تا رسیدن به خانه، لحظه‌ای دست از فکر کردن نکشید.
    ehteramkarami@

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *