«من نمیتوانم با ایدهی زندگی راحت و بدون کار کنار بیایم، کار و بازی آزادانهی تخیل برایم یکسان است، از چیزهای دیگر لذت نمیبرم.»
-زیگموند فروید
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
83 پاسخ
➖تنهایی قصهسوز است تا قصهساز. قصهها در تنهایی میسوزند و میسوزانند.
➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
➖نوشتن پارهی تازهای برای «کتاب روزنویسی»: صفحهی سفید ترسوتر از این حرفهاست، چشم که بدوزی بهش اعتراف میکند به هر چه در اعماقِ ضمیرت نهفتهای.
➖کلاس خصوصی: ۳ جلسه، داستان و شعر و گفتوگو و بازنویسی کتاب آموزشی
➖جلسهی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشتههای همسفران دورهی نویسندگی خلاق
➖وبینار نویسندهساز: نگاهی به کتاب «طراحی حسی» از دانلد نورمن:
«اشیاء در زندگی ما چیزی بیش از داراییهای صرفِ مادی هستند. ما با آنها کسب افتخار میکنیم، نه لزوماً به خاطر اینکه با آنها ثروت و موقعیت اجتماعی خود را نشان میدهیم، بلکه بهخاطر تنهایی معنایی است که آنها به زندگی ما میدهند. مهمترین وسیلهای که یک نفر دوست دارد ممکن است یک شیء ارزان و خرتوپرت باشد، مبلمان نخنما و پوسیده، یا عکسها و کتابها، که اغلب پارهپورهاند، کثیف و خاکگرفته، یا کمرنگ و محو. یک شیء محبوب و موردعلاقه یک نماد است، پدیدآورندهی یک تصویر ذهنی مثبت، یادآور خاطرات شیرین یا بعضی بعضی اوقات تعبیری از همهی آنها.»
➖هزارکلمه داستاننویسی: حدیث نفس راوی با دوم شخص مفرد.
➖برگزاری جلسهی پانزدهم دورهی «قصهقصه»: اینبار مجموعه داستان «عیسی میآید» از عباس حکیم
➖برگزاری جلسهی پایانی دورهی «رمانجا»: فراداستان و ضدداستان
➖موسیقی کلاسیک: شوبرت
➖اطلاعرسانی کارگاه جدید مدرسه نویسندگی: «۱۴مین کارگاه شعر»
➖طراحی پوستر جدید برای کارگاه شعر: لذتی که من از طراحی پوستر میبرم پدر از مادر نبرد یا بالعکس.
➖راهاندازی کانال خصوصی «کتابخانهی کارگاه شعر» برای همسفران دورهی شعر+بارگذاری تمام کتابها و جزوهها
➖رمان: ادامهی «توپ» ساعدی
➖پیادهروی: برای خرید قهوه
➖باز هم یکی دو ساعتی وقت گذاشتم برای مرتبکردن کتابها و کلی کتاب دیگر هم به صف انتظارِ مطالعهام افزوده شد.
➖از دیوان ابوالحسن خان امید نهاوندی:
«تا بدهند نسبتش با خم زلف پر خمت
سنبل از آن قبول کرد این همه پیچ و تاب را»
«بندیست غم عشق که شد هر که در آن بند
راحت به گرفتاری و رنجش ز نجات است»
«دور از تو دمی زیستنم را همه دانند
سرسبزی شاخیست که از نخل جدا شد»
«هزاران نکته باید دلبری را غیر زیبایی
به زلف و رخ بتی آشوب کفر و دین نخواهد شد»
«به کف آیینه گرفت آن مه و ترسم یاران
عکس خود بیند و بر خویش گرفتار شود»
➖مرور نکات نویسندهساز:
1. یادداشت روزانه، زمینِ بازی نویسنده است، بهترین جا برای آزمودن شیوههای گوناگون نوشتن و رسیدن به ایدههای نو برای همهجور نوشتار.
2. فراموش نکنیم که ایده معمولن در هنگام نوشتن شکل میگیرد. پس بیدرنگ بیاغازیم و نگران کمبود سوژه نباشیم.
3. تا میتوانیم همه چیز را فهرست کنیم. حتا فهرستهای عجیبوغریب و بهظاهر غیرکاربردی بنویسیم. فهرستنگاری ایدهپردازی را سهلتر میکند.
4. زیستی پرسشگوهر بسازیم و در سه مرحله دربارهی مسائل گوناگون پرسش طرح کنیم. نخست با «چرا…؟» بیشمار سؤال بنویسیم، سپس گزینههای بسیاری را با طرح «چه میشود اگر…؟» بیافرینیم، و در نهایت گزینهیی را انتخاب و برای اجرای آن تمرکز کنیم روی: «چگونه…؟».
5. با هویت رسمی خودمان کانالی تلگرامی بسازیم و هر روز پارهای برگزیده از یادداشتهای روزانهمان را ویرایش و در آن منتشر کنیم.
6. انتقال آموختههای جدیدمان را در اولویت موضوعاتِ رسانهی شخصیمان بگذاریم.
7. پیش از انتشار متن بکوشیم هر جملهی آن را به چند شکل دیگر هم بنویسیم تا به روانترین و مناسبترین شکل جمله برسیم.
8. سبدی متنوع از آثار داستانی و غیرداستانی برای مطالعه فراهم کنیم؛ رمانهای خوب را در اولویت بگذاریم.
9. در کنار مطالب تازه، مطالعهی مکرر یک یا دو متن کلیدی را در برنامهی روزانهمان بگنجانیم.
10. انس با شعر به افزایش سلیقهی کلامی میانجامد. پیوندمان با شعر کهن و نو را همواره محکمتر کنیم.
11. هر روز دستِکم یک واژهی تازه به دایرهی واژگانمان بیفزاییم.
12. پرورش مهارت نویسندگیمان را مانند پرورش نوزاد ببینیم. با توقعات نابهنگام به ذوق خودمان لطمه نزنیم.
13. برای ارزیابی کیفیت روزهایمان سنجههای مشخصی در نظر بگیریم و در میانهی روز و پایان آن، به عملکردمان نمره بدهیم و سپس از خود بپرسیم: چگونه میتوانم در ادامهی روز یا فردا بر نمرهام بیفزایم؟
14. چالش «گزارش نیک» را فراموش نکنیم. نوشتن سطری نیمهکاره هم بهتر از ننوشتن است.
گزارش نیک ۱۲۷ فرح
روز را با رویا نویسی شروع کردم. خدا عاقبتم را بخیر کند با این خوابهای چپاندر قیچی . از نوجوانی خوابهایی میدیدم که بعدن همان اتفاق میافتاد.
چند سال پیش از استادم پرسیدم. گفت غم انرژیاش بیشتر از شادی است برای همین آنها زورشون بیشتره و تو زودتر آنها را درک میکنی. در کارتون “این سایتآوت” ‘Inside out” انیمیشن درون و بیرون، بلاخره نیروی غم باعث شد که شخصیت قهرمان داستان دلتنگیاش و غم سنگین دوری از پدر و مادرش او را به خانهاش برگرداند.
استادم گفت تو خودت میتونی خوابهاتو با روابطی که با دیگران داری به نحوخوبی تعبیر کنی. او بود که پیشنهاد نوشتن رویاهایم را داد.
این روزها پناه به دفتر شعر میبرم. چند رمان را شروع کردم ولی بعد ۴۰یا ۵۰ صفحه نشد ادامه بدم البته تقصیر کارهای روزمره نمیاندازم. انگار تداوم را فراموش کردم. و تکه تکه خوندن و زود تموم شدن را بیشتر میپذیرم.
از دفترشعری امروز اینو خوندم:
تهیشدن
تو
و تصویرت در چشمها
و غم عشقت
بعد دیگر نه تو
فقط تصویرت در چشمها
و غم
آن گاه تصویرت از میان میرود
و غم از میان رفتنش
فقط چشمهای تهی میمانند
فقط و فقط عشق ِ تهی میماند
(از دفتر: عاشقانههای آرایش فرید)
امروز شعر خواندم و دیشب هم شب شعر با شاهین داشتم. شیرین بود ترانههای قدیم با ملودی و صدای خواننده برام جالب بود . منی که در جوانی عارف و گوگوش و ویگن ووو گوش میدادم بعد از ازدواج چهل سال آهنگ گوش ندادم . یعنی اگر جایی پخش میشد گوش میدادم ولی خودم عامل خرید نوار و سیدی نبودم. کسی که در خانواده پدری گرامافون داشت و اولین صفحهها که به بازار میآمدم با گرامافون آنقدر گوش میداد که حفظ میشد. حتی چند سال مهاجرت هم منو آدم اول نکرد. بعدن بچههام بزرگ شدند. دانشجو شدند. یکی عاشق شجریان و رنجهموره او بودی و دیگری عاشق محمد اصفهانی وووو خلاصه آنها منو با آهنگ گوش دادن آشتی دادند.
وقتی ماشین دست علی بود سنتی گوش میدادم و وقتی ماشین دست امیرحسن بود پاپ گوش میدادم.. نوبت به دخترم رسید . دوستش بهش سنتور هدیه داد. بشرطی که بره کلاس سنتور و او کلاس سنتور رفت. حالا دیگه تو ماشین سیدی های با نوای سنتور گوش میدادم. پسرم که سال ۸۵ رفت برای ادامه تحصیل خودم کلاس دف رفتم تا دلتنگیام را با دف زدن و کوبیدن بر آن بیرون بریزم.
اماهنوز در عذاب وجدانی هستم که نگذاشتم پسر دومم کلاس گیتار بره . بعدها ازش پوزش خواستم.اما عذاب وجدان هنوز رنجم میده.. در حالی که در دروه تحصیلات تکمیلی به شهر “تنسی” رفته بود بیشتر عذاب کشیدم. چون “تنسی” جای “اِلویس پریسلی “ بود که در آنجا به شهرت رسید در موسیقی “راک اند رول” پیشرو بود.
خوب خیلی دردل کردم بس دیگه. شب شعر دیشب منو واداشت که اعتراف کنم. انگار پیش کشیش محله رفتم و اعتراف کردم و سبک شدم.😊
در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. و داستانی در مورد خرید لیوان و کاپ قهوه از هر شهر و هر ایالت و کشور که رفتم نوشتم. آخرش سر از مالزی در آوردم و داستان آنجا شروع شد که ۲۵ دقیقه به پایان رسید. حالا باید آن سفر را بنویسم.
✍️در مورد حلزون و شکلش که داره کمکم شبیه امضا شاهین کلانتری میشود .
در هر صورت او دست پرورده استاد شاهین هست به قول شمالیها «آلو ، از آلو رنگ میگیره و همسایه از همسایه پند میگیره.»
آدمها و اسطورهها
سالواژهام: نظم
از داستانکوتاهها:
سه تا از چخوف. نگاهش به زنان باتوجه به زمانهای که بوده واقعگرایانهست. مثلا داستان دربارهی زنان.
دو داستان از شهلا شفیق. از کتاب سوگ: وقتی زندگی را زیر میکروسکوپ بگذاری به هزار ذره تجزیه میشود. نمیدانم از آن چه باقی میماند.
یکی هم از دیالوم. داستان آرامش جنوبی: گاهی فراموش میکنیم اسطورههایی که میسازیم میتوانند ناامید و عزادار و عصبانی بشوند. اما با بخشش و کمک، حس بهتری پیدا میکنند. و خودشان هم به آرامش نسبی دست مییابند.
دوستش داشتم چون خودم گاهی فقط تصویری رو میبینم که از کسی ساختم. باید انسانی تشکیل شده از گوشت و پوست و استخوان ببینمشون. این شکلی میشه آدمارو درک کرد.
از کتاب:
یک فصل از کتاب کافکا در کرانه. طوفانی شنی در درونمان داریم. باید ازش بگذریم. چشمها و گوشهامون رو ببندیم تا شن به درونمون نفوذ نکنه. اما آدمی که از این طوفان بیرون میاد آدم قبلی نیست.
از سریال:
انیمیشن سریالی ریک و مورتی. از آن انیمیشنهای برای بزرگسالهاست. خیلی از صحنهها برخلاف چیزهایی هستن که ذهنمون عادت کرده. حتی وارونه. همین جالبش میکنه.
از نوشتن:
صفحات صبحگاهی موقع ظهر.
وبینار نویسندهساز. داستانی نوشتم که اشیا در آن پررنگ باشه. انتخابم اره و تبر بود. داستانها چندان پیچیده نمیتونن باشن تو این زمان کم. اما بهنظرم سریع نوشتن کمک میکنه یه جورایی به داستانی نوشتن عادت کنیم.
قصهقصه هم بودم. استاد داستانی خوند از عباس حکیم. دوستش داشتم چون تو زمان کمی ماجرا اتفاق افتاد. بیشترش افکار معلم بود و بهنظرم دربارهی بیشتر معلمهای مدرسه تا حدی درستن.
روز واژه: خونهامروز خوب بود. چون وقتی داشتم میخوابیدم لبخند بزرگی بودم که از قسمت آخر فصل اول سریالم دریافت کرده بودم. شاید از عشق و پاییز دریافتش کرده بودم. کل تایم این فصل، مرد و زن در سوز عشق بالا و پایین رفته بودند و سرانجام، در قسمت آخر، به آغوش هم خوانده شدند. فیلم، باران ساختگی سیل آسایی را در نیویورک نشان میداد و من اینجا؛ کیلومترها دورتر، جایی در جنوب ایران، سالها بعد از سال پخش، باران و پاییز و عشق را حس میکردم.
سرانجام شش ساعت بعد از خواب بیدار شدم. میگویند هریک ساعت و نیم، خوابت سبک میشود و بیداری در آن تایم، آسانتر از بقیه وقتهاست. بلاخره من در سیکل درست، از خواب بیدار شده بودم. زودتر و کم خوابتر از کل هفته. کمی خسته بودم و بسیار پرانگیزه برای انجام کارهایم.
اول لیست کارهایم را نوشتم. دوم اولویتها عوض شد و کار آوینه شد اولین کار. انجامش دادم. آوینه تیک خورده بود و مشغول شرکت در کلاس زبان بودم. یک بخش از سه را که دیدم، تایم کلاس نویسندگیام رسید. اولش اینترنت قطع بود و تا دقیقه یازده، قطع و وصل میشدم. اما خب حرص و جوش نداشت این انتظار. میدانستم درست میشود، باید درست شود. فقط منتظر بودم که به سرعت درست شود. همین هم شد. کلاس که جدی شد، من هم وصل شدم. داستان امروزم، واقعیترین داستان این هفته بود. جایی که احساس میکردم دارد حوصله سر بر میشود، وصل شد به یک اتفاقی که با چشم دیده بودم و اظطرابش را درک کرده بودم. نزدیکترین داستان به پایان هم است. اما خب، تعداد کلمات هم کمتر از الباقی. شاید با صد کلمه دیگر داستان تمام شود. البته بدون ویرایش. ویرایش، وقتی کار ویرایش طولانی است، عذاببخشترین کار جهان است برایم. اما تحلیل دست جمعی را دوست دارم. خیلی هم خوش میگذرد. آنجا معلوم میشود چه یاد گرفتهام.
بعد از کلاس، وقتی میخواستم بقیه کلاس زبان را شرکت کنم، مشغول تمیز کردن آشپزخانه و گوش دادن به بوف کور شدم. چه داستان تحیرانگیزی. داستانی که میان افسانه بودن و واقعیات گیر کرده. این همان سبکی است که میخواهمش.
بعد از تمیز کردن، غذا درست کردم. سیب زمینی پوره شده را به مدل اینستاگرام سرخ کردم و واقعا خوش مزه و دلانگیز شد. سالاد میوه درست کردم و بعد شام را بار گذاشتم. بعد از همهی اینها، کلاس زبانم عقب افتاد. استرسش به جانم نبود و جانم سبک بود. اصلا این عشق انجام کاری که برای دیگری سخت و برای تو آسان است را میپرستم. همهی اینها معجزات عشق است. زبان هم مثل نوشتن، برایم عذاب نیست دیگر. تماما عشق و حال است. خوش میگذرد و یاد میگیرم. واقعا چه خوش گذرانی ایست یادگیری و تعمل.
بعدش لباسی که مامان آورده بود را پوشیدم و فیگور گرفتم. در ذهنم خیلی خوشگل بود. به قول خواهرم، از بالا، جایی که خودت داری نگاه میکنی، همه چیز خیلی خوشگلتر است. این بار دومی است در امروز که لباس پرو میکنم و با یک جمله، همهشان را کنار میگذارم. نیکی میگفت «از این به بعد تصمیم گرفتهام فقط لباسی را بگیرم که از همه لحاظ بنظرم پرفکت است، نه لباسی که هنوز مطمئن نیستم و قرار است بعدا گوشهی کمد خاک بخورد». با همین دید احتمالا هیچ کدام از لباسهای امروز را برندارم. یکی آستینش کوتاه بود، یکی سایز خود لباسش کوتاه بود و دیگری بیشتر از خواستهام گشاد.
آخر هم با مامان نشستیم به سالاد میوه خوردن. به مامان آدمهای جدید و تجربههای جدید را نشان دادم. میگویم میخواهم سرخوشتر و رهاتر زندگی کنم. مامان را هم میخواهم کنارم که آن آدمک قرتی درونش را دربیاورد و پا به پایم بیاید. مامان را همیشه، برای همهی کارها کنارم میخواهم…
امروز با همهی انجام شدنها و نشدنها، زیبا بود.
#روزمره
تاریخ: ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
لوکیشن: خونه، امن، مامان
درد دلهای یک رژیم گرفته خاک بر سر
دلم بستنی ژلاتو میخواهد. کمی هم باقلوا ترکی.
دلم دو تا قایقی نوتلا میخواهد. کمی هم دوغ وگوشفیل. حتی نان گاتا هم راضیم میکند.
مثل آن قدیمها هوس کیک و نوشابه کردهام با بستنی آلاسکا.
اگر بتوانم برای همه خوشمزههای دنیا شعر خواهم گفت. چون «ایم این دایت.» این قسمت را خارجکی نوشتم تا فقط اهلش بفهمند. راستش دارم کم میآورم. تحملش برایم از تلاش برای کنکور هم عذابآورتر شده است. نمیدانم از چه قدرت و نیرویی در این راه کمک بگیرم. دلم بستنی ژلاتو میخواهد.
۱ـ مطالعهی گور و گهواره» و «تئوری شعر»
۲ـ حضور در نویسندهساز. نوشتن داستان دربارهی مهندسی که آرامشش وابسته به دیدن قابی بزرگی است که به دیوار خانهاش آویزان است. قابی با تصویر دریایی طوفانی و کفبرلب.
۳ـ آشپزی و سبزیپاککردن.
۴ـ نوشتن یادداشت کانال در قالب نامهنگاری.
۵ـ پیادهروی
۶ـ سرزدن به پدر و مادر.
۷ـ زبان خواندن با دولینگو
۸ـ نقاشی کشیدن
حقخاهی در حقداری
امروز با پری رفتیم بیرون. چرخیدیم کف شهر. پیاده، خاقانی و نظر را گِز کردیم. کیف داد. گشتیم میان گالریها و فروشگاهها. کمی خرید کردیم. بلخره هدیهی مناسبی که دنبالش بودم را پیدا کردم. ذوق دارم زودتر صاحب هدیه را ببینم و بسپارم دستش این امانتی را.
در انتهای پیادهروی، گفتیم برویم جایی بنشینیم و چیزکی بخوریم. یکی از کافههای خاقانی را پسندیدیم و نشستیم. غذا را سفارش دادیم. حرف زدیم یکعالم باهم. یک ساعتی را مشغول بودیم و بعد، رفتم که حساب کنم تا برویم. حساب کتاب انجام شد و برگشتیم هرکدام سمت خانههایمان. در مسیر برگشت، داشتم خریدهای روزم را بررسی میکردم، که دیدم برای کافه حدود چهارصد تومان بیشتر کشیدهاند. دوباره حساب کردم و دیدم بله، اشتباه است. رسیدم خانه و با مامان و بابا درمیان گذاشتم ماجرا را. گفتند زنگ بزن همینالان بگو.
شماره را پیدا کردم و زنگ زدم. گفتم کمی پیش آنجا بودم و اینها سفارش من بوده. میخاهم بدانم چقدر میشود. وقتی گفت، گفتم فکر میکنم اشتباهی پیش آمده در شلوغی کافه، شما اینمقدار زیادتر کشیدهاید. بررسی کردند و بعد از یکعالم عذرخاهی گفتند شمارهکارت بدهید تا هزینه را برگشت بزنیم. دادیم و برگرداندند.
وقتی پیامک واریز آمد، دیدم حالا حدود یازده تومان زیادتر زدهاند. گفتم و خاستم رد شوم. گفتم اشکالی ندارد دیگر، خودشان اشتباه کردهاند. به من چه ارتباطی دارد؟ اما بابا نگذاشت رد شوم. گفت دوباره تماس بگیر. بگو زیادتر زدهاند و شمارهکارت بدهند تا پس بدهی. زنگ زدم دوباره. خانم پشتخط، گفت اشکالی ندارد و نیاز به برگشت نیست. قطع کردم.
بابا گفت، همیشه چیزی که اتفاق افتاده را بگو. اگر بهنفع تو است یا اگر به ضررت. حتا اگر مقدار کمی پول باشد، نگذار به ناحق وارد زندگیت شود. حالا که خودش راضی است اشکالی ندارد، اما اگر نمیگفتی مشکل داشت.
بابا و مامان همیشه موافق راست و درستاند. حتا اگر به ضررمان باشد. از آنطرف همیشه موافق گرفتن حقاند. دلیلی ندارد اگر چیزی حق تو است، در برابر نگرفتناش سکوت کنی. تو حرف بزن و صدایت را برسان، اگر ندادند آن بحثاش جداست.
باخودم گفتم باید یادم بماند همانطور که وقتی اشتباه دیگری به ضرر من است حرف میزنم و اعتراض میکنم، اگر اشتباه دیگری به ضرر خودش بودهم حرف بزنم و نگویم به من ارتباطی ندارد. باید یادمان بماند فقط فکر خودمان نباشیم. یادمان بماند دیگری را هم ببینیم و حقوق او را هم کامل رعایت کنیم.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
سرماخوردهی بیحالم. تمام روز نشستهام گوشهای و به شلوغی اطرافم نگاه کردهام. هیچ کار نکردم.
این روزها خوش میگذرد اما دلم خلوت و روتینهای خودم را میخواهد. دور هم بودن کافیست.
گزارش نیک
دیشب گزارش نیکام یک خط بود، در مسیر فرودگاه بودم.
امروز صبح تازه خوابیدم.
بعد از ظهر رفتیم با ساحل کنار دریا پیادهروی اونم تو چه هوایی.
هوای یکم بعد از باران.
درباره «من هم بودم» اکبرسردوزآمی صحبت کردیم و آخر سر به شعر فروغ رسیدیم.
وقتی رسیدم پروژههایم را ادامه دادم و سپس گاوخونی را شروع کردم.
صبح دانشگاه بود. درس فارماکولوژی داشتیم. خوشم آمد. فقط خاهشن انقدر استادش مثل لاکپشت درس ندهد.
عصری با احسان لب دریا پیادهروی کردیم. در کافهای نشستیم و به صرف چای و مافین از «من هم بودم» گفتیم و بعد برایب اینکه مقصودم از معناسازی نویسنده به بعضی جمله یا کلمهها را توضیح دهم به شعرهای فروغ اشاره کردم. که مثلن در ابتدا جملهای را میگوید که ممکن است آن موقعه نفهمی ولی وقتی ادامهی شعر را میخانی و بعد آن جمله را تکرار میکند حالا متوجهش میشوی و با هر تکرار حس متفاوتی از آن جمله میگیری. برای این شعر «دلم برای باغچه میسوزد» را خاندیم و من باز آخرش بغضم گرفت. و کمی بعد از پایانش سکوت کردیم و نمیدانستیم چه باید بگوییم.
از بیژن نجدی هم کمی شعر خاندیم.
من کتاب گاوخونیام را به احسان دادم و میخاهد شروعش کند.
خودم هم کتاب «تعریف شعر» منوچهر انور را آغازیدم. و دلم میخاهد همزمان با تئوری شعر پیشش ببرم و حرفهایشان را باهم مقایسه کنم.
روی سایتم کار کردم و یادداشتهایم را انتقال دادم.
متنی راجب رقص در ادامهی تحقیقاتم در کانال منتشر کردم.
فرساینده بود امروز. کار و کار و کار و کار.
کارهای بیپایان و جزئی خانه.
کم نوشتم، یک مرتبه آزادنویسی.
کم خاندم، تنها داستانی از مارکز. «مرگ مدام در ماورا ی عشق»
ورزش کردم، کوتاهتر از هر روز.
نویسندهساز را نصفهنیمه بودم. به مغزش که رسید، برق پرید، برای سومین بار. درست وسط نوشتن داستانی بیسر و ته.
خیال میکردم ساعت دو کلاس دارم، اما نه، توی برنامه زده بود ساعت دوازده و نیم. نگاهی به ساعت کردم، خوب است هنوز وقت دارم. پس از رخت خاب دل کندم، کره و مربایی ای نوک زدم، آماده شدم بروم دانشگاه. میخاهم به مادرم بگویم دیگر نیازی به ورزش نیست، همین دانشگاه کفایت میکند، آن هم با آن پلههایش. برگشتم خانه، مادر گفت میای بریم آرایشگاه، گفتم آره میام. نگاهی به ناهار انداختم، غذایی نبود که دلم میخاست. اما صبری هم نبود که غذایی دیگر برای خودم درست کنم، پس به نیمرویی راضی شدم. در یخچال را باز کردم، دیدم قارچ هم داریم، پنیر پیتزا و ادویهها هم چشمک میزنند. همه را آوردم بیرون از یخچال. قارچ ها را ریز خرد کردم، با کره تفت دادم، ادویه ها را اضافه کردم و بعد از آن تخم مرغ را اضافه کردم، پنیر پیتزا را هم رویش ریختم. نیمروی ساده شد نیمروی پنیری با قارچ، خوشمزه شده بود. سریع بعد از آن لباس پوشیدم، با مادر رفتیم آرایشگاه، چقدر هم شلوغ بود. بچه ای انگار قبلن هم مرا اینجا دیده بود که میگفت میدونم گوشیت بازی داره، گوشی من تمام مدت توی دست او بود. کارم که تمام شد سریع آمدم خانه، مادر هنوز کار داشت. به وبینار نویسنده ساز رسیدم، از کتابی که استاد معرفی کرد خوشم میآمد، به خصوص بهانه ای شد تا چیزهای جالب و بامزه استاد راهم ببینیم. این بار هم از دفعه پیش آزادانه تر نوشتم، داستان عاشقی را نوشتم که برای مشوقعش نامه مینویسد، نامه ای که شاید هرگز به دست عشقش نرسد. این بار هم از دفعه پیش بیشتر نوشتم. خاله ام بعد از مدت ها با خانواده اش از شمال آمدن، عاقبت دختر راه دور شوهر دادن هم میشود. این وقتی همدیگر را میبینیم دلمان میخاهد ساعت ها کنارهم بنشینیم حرف بزنیم، یا هر غذایی که او دوست دارد برایش درست کنیم، به خاطر همین مادربزرگ هم آش رشته درست کرده بود، آخر این خاله من عاشق آش است. روز خوبی بود من فقط در حال بدو بدو بودم.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
سال واژهام: تحسیــن
۱.به مقدار لازم شعر خواندم. از شعر لذت میبرم.
۲. یک ریزه کتاب خواندم. مقداری نیست که مرا راضی کند. اما از هیچی بهتر است.
۳. نویسنده ساز را با دقت گوش دادم.
۴. در حالی که احساس ضعف داشتم، چای سبز را با نبات نوشیدم. ناخودآگاه، بدون اینکه حتی خودم بخواهم چایی را ترک کردهام. اصلا طعم چایی سیاه را دوست ندارم.
۵. دلم میخواهد ترک موتور بنشینم و در هوای شبانگاه در شهر بچرخیم.
۶. احساس دارم که حس میکنم مغزم خشکیده. موقع فکر کردن مانند در روغن نخورده صدا میدهد و از کار میایستد. با این مغز زنگ زده نه میتوانم بنویسم و نه فکر کنم. یکجور بدی هستم.
۷. همهی ناراحتیهای من از زن بودنم نشئت گرفته. هر چند ترجیح میدهم زن باشم و زن بمانم و دوباره هم زن به دنیا بیایم.
سال واژهام: طبیب الهی
صبح برای اولین بار، با میل شدید به نوشتن صفحات صبحگاهی بیدار شدم و بیوقفه نوشتم.
علت این میل، ولع شدیدم به خرید کتاب بود.
انگار میخواستم روی کاغذ علت این ولع رو کشف کنم؛ اینکه چرا اینقدر میل به خرید کتاب دارم.
نوشتم، خوب هم نوشتم، ولی در نهایت نهتنها اون کتاب رو، بلکه سه کتاب دیگه هم در کنارش سفارش دادم و حس خوبی دارم.
بعد تصمیم گرفتم مطالب مرتبط با صفحات صبحگاهی رو در سایت بخونم و حدود سه ساعت در سایت بودم و چه گشتوگذار پربار و لذتبخشی بود.
لیستی تهیه کردم از عنوانهایی که میخوام در روزهای بعدی بخونم.
در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم و چون برق رفته بود، به جای داستان، ۲۵ دقیقه آزادنویسی کردم روی کاغذ و احساس سبکی رو تجربه کردم.
قسمت سوم سریال «The Mantis» رو دیدم.
پر از هیجان شدم، عجب فیلمنامهای.
با اینکه به کمتر از نصف برنامهم رسیدم، اما راضی هستم و تلاش میکنم برای بهتر شدن.
حلحل آشفته است مثل من.
پاییز را بسیار دوست دارم. خنکی و باد و نگم از عاشقیم با باران. سالهاست اما نمیسازد با خلقم. شاید او مرا دوست ندارد. غمگینم میکند و کسل. مدام مریض میشوم و سینوزیتهام بادبادی.
تنم بوی پاییز را شنفته است.
نکند با این چیزها روزی بدم بیاید از پاییز و زمستان؟
دلم نمیخواهد.
مثل وقتیست که کسی را دوست داری و او آزارت میدهد و با اینکه دیگر حتی خودش را هم نداری، زور میزنی اما احساست به او را نگه داری. مدل و جنس حسی را که به او داشتهای عاشقی هنوز هم چون.
ای پاییز نگذار دوستت نداشته باشم. لطفا.
مدرسه و بچهها دوباره آرامم میکنند
میدانم.
فقط ۳۰۰ کلمه تایپ کردم و نتوانستم.
طرحی کشیدم. توی نویسندهساز قوری و …
خود طرح حتی گاهی مهمتر است از کاربردش. برای طرح و ایده حس خودم مهم است یا حس مخاطب؟ به گمانم خودم مثل نیستشناسی مخاطب توی نوشتن. آنوقت گروهی با طرح حسیام ارتباط میگیرند که توی دستهی خود من هستند. گروه کوچک باشد اما حرف هم را بفهمند، احساس و حس هم را. به گمانم.
چند روز دیگر کتاب سنگر و قمقمههای خالی تمام میشود. عجیب است. قصههاش. بسیار عادیاند خیلی هم غیرعادی. لذت میبرم بسیار. بهرام صادقی عجیبغریب. بعد از این کتاب میروم سراغ هیچکاک و آباجی. درست نوشتم؟ گمانم نکنم ولی خب همان دیگر.
دوباره بازگشتهام به روزگفتارهای دلی. همان روزکفتار استاد را نگه داشتم رویشان. فهمیدم صدایم تودماغی شده است و همچین چیزی. باز هم سینوزیتهای لعنتی خوبنشدنی.
حرفزدن را بیشتر تمرین کنم با روزکفتارهام میخواهم.
دیشب سعی کردم حواسم باشد به کتابی نوشتن، بعد دیدم غلط املایی داشتم. امشب هم حواسم را جمع کردم به کتابی امیدوارم غلطهام کمتر باشد چون حال چک کردن از اولی ندارم به مولا.
و
بسیار خوشحالم که سمسم دوباره برگشته است به انقلاب
بعدش کتابگشتی و تحریریگردی و مغازهدیدزنی.
گزارش میگ میگ
۱. خبر خوب. خبر خوب اینکه اپل صبح و آخر شب آزادنویسی داشتم، برای همین است که احساس خوشی خزیده زیر پوستم. دارم یاد میگیرم کمی صادقتر باشم با خودم.
کمی هم به کتابها نوک زدم. کتاب«شرمدرمانی» و چند کتاب در مورد کودک.
۲. باشگاه رفتم.
۳. رمانجا را بودم و استاد از ضدداستان حرف زد که جالب بود. کمی هم در تمرینجا بودم که شنیدن تمرین بچهها خیلی کیف داد.
۲۵ شهریور اینطور گذشت.
ساعت ۱۲:۲۹ نیمهشب است.
خستهگی که به نهایت میرسد، جای جراحی گردنم بعد از یک سال تیر میکشد.
از رو نمیروم.
باور ندارم که توانم اندازهای دارد.
شما آزادنویسی صبح و آماده کردن صبحانه و ناهار و بشور و بمال آشپزخانه و پیلاتس روزهای زوج و استحمام را که میدانید.
خسرو خوبان را خواندم.
حال مادر همسرم که یک عمر در غم پسر شهیدش سوخت را یادم آمد.
حالا تو بگو چه ربطی داشت.
ربطش به مفقودالاثری آن جوان رعنا و مهربان بود.
و انتظار بیپایان و لاجرم مادرش.
قبل از خسرو خوبان، شام سرو شد.
امشب پخت و سرو با همسرم بود.
من و آیدا از عبدلآباد برگشته بودیم و له و خسته ، نه شام خوردیم و نه هیییچ.
دختر از خریدهایش راضی و خشنود بود و من از ذوق او ذوقزده.
راستی کانال تلکرام به روز شد.
تشریف بیاورید.
https://t.me/ghesehaye_shokouh
*صبح بیدار شده و نشده یک فصل از کتاب مادران و دختران را خواندم تا موتور مغزم روشن شود. الحق که روشن شد. امیرشاهی گاهی با روایتش یادآوری میکند که رابطهها همیشه از یک نخ نازک شروع میشوند و بعد تبدیل به طنابی میشوند که آدمها را به گذشته میبندند.
*بعد به محل کارم رفتم، مکانی بیهیجان اما ضروری.
*برای رفع خستگی دنبال یک انیمیشن میگشتم برای تماشا با پسرجان که در پلتفرم دلفان، دستم رفت روی پلی کردن فیلم قدیمی گلنار. ترجیح دادم برای مدتی غرق در گذشته شوم. با هر قاب، یک قدم به گذشته برگشتم. به جایی که صدای آواز گلنار و خاله قورباغه از یک تلوزیون کوچک نارنجی رنگ بیرون میآمد و دنیا هنوز به اندازهی یک کوچه بود. بماند که پسرجان بیهیجان و بیتعلق نگاه میکرد و برایش جذاب نیامد.
*نشستم پای نویسندهساز و از دل آزادنویسی داستانی ساخته شد با یک ساعت جادویی. ساعتی که نه زمان را نشان میداد. نه دقیقه را. فقط اتفاق بود که پشت سرهم من را غافلگیر میکرد. هربار تیکتاک ساعت یک حادثهی تازه میریخت وسط زندگی شخصیت. تصمیم دارم ادامهاش بدهم و بگذارم حسابی خیس بخورد برای بعدترها.
*بعد از وبینار، طراحی حسی را خواندم. کتابی که بیشتر شبیه یک نقشهی مخفی است برای اینکه بشود جهان را لمس کرد، نه فقط توصیف.
*ساجده حقپرست باعث شد با نادر نادرپور بیشتر آشنا شوم و بروم سراغ شعرهایش. از دل شعرگردی امروز این یکی حسابی به دلم نشست.
افسوس! ای که بار سفر بستی
کی میتوانم از تو خبر گیرم؟
گفتی به من که باز نخواهی گشت
اما چگونه دل ز تو برگیرم؟
دیگر مرا امید نشاطی نیست
زین لحظهها که از تو تهی ماندند
زین لحظهها که روح مرا کشتند
وانگه مرا ز خویش برون راندند
*تماشای دو قسمت باقیمانده از سریال مانتیس که مثل دو تکهی آخر پازل، معماهای درون ذهنم را حل کرد. پایانش نه فقط سریال را بست، بلکه یک درِ کوچک درون ذهنم باز کرد، به روی جایی که دنبال الگوی روایتها میگشت.
*در آخر شب، روز نشست روبهرویم. پاهایش را دراز کرد و شبیه یک معلم سختگیر امتیاز ۵ را برایم نوشت. یک امتیاز میانه که از چند جهان رد شد و آخرش یک پند برایم آورد که: روزت هر چقدر هم معمولی باشد، اگر یک چیز کوچک تکانت بدهد کافیست.
زبان خوندم.
بچه کوچیکه رو با قطار راهی کردم بره تهران پیش بچه بزرگه. (چقدر دلم میخواست منم برم)
نویسندهساز شرکت کردم.
قصهقصه رو بودم و از شنیدن داستان کلی لذت بردم.
رفتیم گاوازنگ و تا غروب بدمینتون بازی کردم. امروز کمتر توپ میوفتاد زمین.
از شنیدن اینکه اون آدمی که دیروز باعث شد یه عالمه الکی دوباره کاری کنیم امروز روز شانسش نبوده و گرفتار شده ابراز خوشحالی کردم. (با اینکه پای ما هم گیره ولی خب بازم)
رزومه دوستمو بررسی کردم. یه چی نوشته بود عالی، مرتب، تمیز و با جزئیات و بدون زیاده گویی. کلی تشویقش کردم.
اصلا جادوی شخصی سازی کردن اینستا رو نمیتونم نادیده بگیرم. من فقط رو سیستم دارمش و هر چند روز یکبار بازش میکنم. امروز محتواهای پیشنهادی راجب اپلای و نحوه صحیح درس خوندن و تجربیات بچهها در رشتشون بود. با اینکه خیلی خسته بودم ولی اینقدر انرژی گرفتم که تا اخر شب نه تنها دوباره زبان خوندم بلکه سه تا ویدیو از فیزیک غذا رو نگاه کردم و یه نوکی به اون کتاب تخصصیه که دیروز پیدیافش رو گیر آوردم زدم. برا اینکه زیاد از کارم پرت نشم یه ویدیو راجب سرچ کنسول هم تو یوتیوب دیدم.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۲۶
امروزساعت ۱۰ازخواب بیدارشدم وبعد ازصبحانه خوردن تمرین آزادنویسی را انجام دادم.
بعد ازتمرین آزادنویسی ناهار درست کردم.
بعد ازناهارفایل صوتی وبینار را گوش کردم .وهمزمان با تمرین هزار کلمه نویسی استاد ،من هم داستانی را نوشتم. با موضوع: نجاری که درجنگ حافظه اش را ازدست داد.
رمان مردی که درغبار گم شد راشروع کردم.
بعد ازشام،یکی ازموضوعات ادامه نویسی راانتخاب کردم وچندسطر درباره اش نوشتم.👇👇
از امروز تا روزی که زنده ام ….از امروز تا آخرین لحظهی زندگی ام میخاهم فکرکنم و بنویسم.
ودر دنیایی ازخواندیها ونوشتنیها غرق بشوم.دنیایی به وسعت آسمان وبه زیبایی باران.
دنیایی که به زندگیم معنایی دوباره داد.و چشمان بسته ام را به روی دیدنیها وشنیدنیها بازکرد.
آری تا آخرین لحظه ای که چشمانم میبینند ودستهایم قدرت نوشتن دارد ،میخواهم بنویسم حتی اگریک نوشته ساده باشد.
حلزونوارگیهایم:
➖نوشتن:
نزدیک ۲۰۰۰کلمه تایپ
چند صفحه آزادنویسی روی کاغذ
نظم دادن به روز نویسیها
➖زیباییهای دنیا:
شاخههای درختِ بیدِ مجنون که داخلِ نهر افتاده. این خیال را به ذهنم میرساند که زنی با موهای بلند و افتانش در حالِ نوازشِ روحِ پاکست.
گچهای مرطوبِ دیوار که هر بار به شکلی میبینیشان. امروز چقدر شبیهِ تکههای ابرست. ابرهایی که در بالا مثل خانهی حلزون در هم میپیچد.
چقدر طراحیِ جلدِ بعضی کتابها زشت است، کاش اصلن چیزی طراحی نکنند وقتی ایدهی خوبی ندارند. مثلن جانِ شیفتهی رومن رولان چقدر زیباست. ساده و جذاب.
شاید فقط من اینطور باشم، اما کاش کتابها انقدر رنگینکمانی نبودند. زیباییِ کتابخانهها را میگیرند. کاش میشد رنگ و جلدِ هر کتاب با محتوای درونیاش سازگار میشد.
➖فیلم:
Histoires parallèles 2026
➖مطالعه:
«بیچارگان» داستایفسکی.
صبح یکنفس بازخانیاش کردم. همراه با صدای کتاب خط به خط روی کتاب پیش میرفتم. این جنبهی بعضی کتابها را میپسندم. اینکه همزمان کتاب را بشنوی و کلماتش را ببینی. با دور تند. مدتها بود که تندخانیام را بوسیده و کناری گذاشته بودم. دیگر برایم لذتی ندارد. قبلن بارها کتاب را میخاندم و خوب درکش میکردم، حالا اما…
قبل از حوادثِ این چند هفته این کتابِ نگونبخت انتخاب شدهبود برای مطالعه. هفتههاست که در انتظار بود. عاشق اولین آثار نویسندگانم. این کتاب اولین رمان داستایفسکیست و وقتی با شاهکارش مقاسه میکنم رشدِ این بشر برایم آشکار میشود. همزمان ردِ پای نگاهِ عمیقش به انسان هم خیلیخیلی ریز در این اثر هم بیرونی شده.
➖نشستِ کتابخانی:
در کافه دور هم جمع شدیم، جمعی که دوستداشتنی بودند و حسابی خوش گذشت. با هم به بررسی بیچارگان پرداختیم.
دور از تصورم بود این جو و این حس. آرامشِ خالص.
➖دانشاندوزی:
نشستِ امروز دقیقن همزمان بود با زمانِ وبینار. بعد از مدتها اولین بار بود که نتوانستم شرکت کنم. بعد از نشست وویس جلسه را گوش کردم و به رسمِ عادت ۲۵ دقیقه نوشتم.
➖روزنکته:
حس و حالی که دارم قابل وصف نیست. عاشق بچههایمام. امروز طوری یکه تازی میکردند که نگو و نپرس. یکی نقاشیِ جلدِ کتاب را تحلیل میکرد، یکی به جزئیاتی میپرداخت که هر کسی توانِ دیدنش را ندارد. یکی کلی سوال طراحی کرده بود و با ذوق میخاست در ادیت فیلمها کمک کند.
عاشقِ ذوق و اعتماد به نفسشانم. انگار کتابخانه بخشی از ذوقشان را پوشانده بود، حالا ایده پشتِ ایده. کوهی از ایده دارند و هر شب با کلی ذوق در گروهِ خصوصیمان میگوییم و میخندیم و به پرورشِ ایده میپردازیم.
داشتم فکر میکردم اگر مدیریتِ کل جهان به دست چنین بچههایی بیافتد چهها که نمیشود. هنوز باورم نمیشود که سنشان حتی به بیست هم نرسیده. گاهی حرفهایی میزنند که هرگز از زبانِ بزرگتری نشنیدهام. یا در این مدت، چقدر هوایم را داشتند.
بچههایی که مطمعنم از نویسندگانِ خوبِ ایران خاهند بود.
➖هنرورزی:
نقاشیِ آسمان پر از ابر و جزیرهای سرسبز با یک کلبه و انبوهی از کتاب داخلِ آن با آبرنگ.
➖ستاره:
چقدر دلتنگِ آسمانِ شب بودم، چشم دوختم به پرنورترین ستاره. پرقدرت میدرخشید.
🤍
➖نکته:
سنگ، حریفِ رود نیست.
➖خودپند:
پرقدرتتر پیش برو، به چشمان معصوم بچهها فکر کن.
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
سالواژه: ویلویلی
۱. نوشتم.
۲. کارهای اداریام را انجام دادم.
۳. خودم تنهایی تلاش کردم داستان بنویسم.
۴. وبینار متین چپانی رو شرکت کردم.
۵. وبینار شیما صادقی رو ببودم.
۶. ورزش کردم.
۶. توی کانالم انتشار روزانه داشتم.
https://t.me/havirism
سال واژهام بیخیالی
گور پدر غم. دست خودم نیست نمیتونم زیادی تو غصهی چیزی بمونم. طلوع صبح غروب غم🫠
وقتی با کسی حرف میزنی قشنگه صورتش رو ببینی.
قشنگ نیست؟
کتایون با ما میاد. میریم ملایر. پشت من نشسته. آیینه رو میدم پایین که ببینمش. با تمام وجود میخوام حرفش رو بشنوم.
از امتحان معرفی به استاد میگه. نیم ساعت دیر رسیده. زمانیام که رسیده به لباساش گیر دادن و نذاشتن بره. گفتم اسم دانشگاهتون ارشاده باید ارشاد بشید دیگه. گفت نه بابا یه ساله اینجوری شده. بهش گفته اینجوری میتونی بری دانشگاه آزاد؟
برام جالبه آخه زمان ما دانشگاه آزاد واقعا آزاد بود.
آخرم رئیس دانشگاه اومده نجاتشون داده و از آسانسور اساتید بردهشون تا زود امتحان بدن.
توی جاده هم خودمو از اینطرف و اون طرف صندلی میکشونم که ببینمش.
توی جادهایم. ۳ ساعته توی جاده خوانندهها رو بررسی میکنیم. چه خوب. آخه قراره ترانه بنویسم.
من و محمد و کتایون دخترخاله پسرخالهایم. یه خالهام داریم که گوشخوان عجیبیه. از بچگی با صداش بزرگ شدیم. سه تایی خاطرات بچگیهامون رو تعریف میکنیم.
یادمه یه بار دایی مهران من و خالههام رو توی حموم زندانی کرده بود. و همین خالهی مذکور برای ما کنسرت گوگوش اجرا میکرد و با برق خاموش واقعا حس کنسرت داشتم. توی ذهنم تصویرسازی میکردم و توی اون حموم نبودم.
باید توضیح بدم که دایی مهران از این آزارا زیاد داشت. ما هم عادت کرده بودیم و مقاومت نمیکردیم.
تو جاده تصادف بدی شده بود. از شانس ما لاین کنار جاده بودیم و ماشین رو دیدیم. بغض گلومو گرفت. هیچیش نمونده بود. آتیش گرفته بود.
نیم ساعتی هست محمد و کتی دارن درمورد ورزش حرف میزنن. منم دارم میتایپم. کتی حلقهی اِریال خریده. محمدم سلطان بدنسازی. از تِست ۱۰۰ داروخونهای صحبت کردن تا خوردن چندین لیتر آب. من فقط یه کلمه گفتم کَلیس دوست دارم.
قم وایسادیم تا آب بخریم و یه کم قدم بزنیم.
راستش صدای آهنگا خیلی زیاده نمیتونم تمرکز کنم.
امروزم کلا به آماده سازی سفر گذشت.
باشد که سفر خوبی داشته باشیم.
یه شعر نوشتم و یه پروژه گرفتم
پروژه رو ۷۰درصد جلو بردم و بعد خودم جا زدم طرف گفت میرسی؟ گفتم خستم و نمیتونم ببخشید و .. .یعنی اینجوری بود که برای کار پیدا کردن کلی جون کندم و تهش وقتی پیدا کردم از ترس یا هر چیزی کلی رویا برای پولی که قرار بود بدست بیارم داشتم ،برای متنی که قرار بود بنویسم، برای روزگفتارش، برای لحنی که میخوام خبرشو بدم… بیخیال این بدن، این فکر، این الگو ها خیلی ظلما به من کرده! شالِمَرگی(زبان گیلکی : خود را به موش مردگی زدن)
گزارش نویسی سرحالم میاره . بعد این جریان حسابی از خودم شاکی شدم و متن نوشتم دیگه دستم به متن نمیره. تبدیل شدن به چیزای کوتاهی شبیه شعر . ولی خودمو میشناسم لحن طنزو متن خوبام پر قدرت برمیگردن.
امروز سریال دیدم و تئاتر خاندان فردوسی رو دیدیم( اگه اشتباه نکنم اسمشو) و بعد دور دور و شام . راستش احساس کردم زیاد به تئاترش پرداخته نشده بود. انگار وقت نداشته باشن برای فیلمنامه ،و عجله داشته باشن برای تحویل. شخصیت منوچهر که هیچی اصلا؛ انگار یه دیقه اومدو رفت در کل زیبا بود ولی میتونست خیلی جذاب تر باشه.
و شعرم که همینجوری بدون علم و مطالعه نوشتم برای رهایی از غم اون پروژه کوفتی: اخرین پست کاناله
ما ☯️
سحر شد؛
در گِل ماندم
چرخ از اندوهم گریخت
سایهی ستاره رقصید
هفت نقطه چشمک زد
راه، تنها تویی…
ریشِ خندهات برای چیست؟
دامنِ صدا را بگیر
به سکوتم برگرد
صبرم سر آمد!
طاقِ آسمان منتظر ماست
پنجرهها را بشکاف
دل به چُرت نسپار
هراس رفیق توست
خودت، عزیزِ خودت
شکافمان سرد است
ریشهی امید میخشکد
تو را در آغوش خوابت میاندازم
پشت ابرهایش تلخی بساز
قصهای تا غصهای
از ماتم(ـم) اشک بچکان
«ما» خوب میشویم؟
ادرس کمدیلا هم که:https://t.me/Comodila
گزارش نیک
چهارشنبه بیستوپنجم شهریورماه چهارصد و پنج
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: فعلاً خطکش را کنار گذاشتهام.
دورهی نقاهت است.
بدن نشسته روی صندلیِ خودش و گفته فعلاً هیچکس حق ندارد از من توقع قهرمانی داشته باشد.
من هم پذیرفتهام.
فعلاً همین.
امروز و نبودن. امروز خانه نبودم. امروز از کتابهایم دور بودم. وبینار را نبودم. تمام نوشتنم دو صفحه آزاد نویسی شد و همین گزارش کوچک.
•• بالاخره در زندگی روزهای گیج هم وجود دارد
روزم را چطور جمع کنم؟
روزِ گنگ و گیجم را که پُر از سوالهای بیجواب است.
پر از حوصلهی هیچکاری نداشتن.
درخواست همسرم برای واگذاری یا فروش گلهایم مرا پر از حس نمیتوانم کرده است.
من گلستانم را دوست دارم اما دست و پا گیرمان شده و نمیتوانیم به مسافرت های طولانی برویم.
تمام روز در فکرشان بودم. مدت طولانیست که در کار پرورش دادنشانام.
خانهی بدون گل تصورش هم برایم سخت است.
فکرم درد گرفت.
میدانستم این روز هم خواهد آمد.
•• پر از تکلیف نوشتنیام
فکرم پر از تکلیف نوشتنیست.
داستان کودک بنویس.
گزارش نیک بنویس.
چرا نمیتوانی رخدادک بنویسی.
تمرینهای دکتر روانشناس را بنویس.
نمیخواهم گلهایم را بفروشم.
و دوباره فکرها تکرار میشوند.
گویی فکرم امروز نقش سیزیف را بازی میکرد، سنگ تصمیمات نگرفتهام را هی به قلهی افکارم نزدیک میکرد، ناگهان به سمت دره رها میشد.
•• استراحت بین دو نیمه
استاد میگوید از یک شیء بنویسیم.
از مداد نوکی صورتی قشنگم نوشتم که در کلاس پنجم برادرم برایم خرید و حس میکردم او مرا از بقیه متفاوت کرده چون هیچکس از آن مدادنوکی نداشت.
بعد از یکسال مداد نوکی مفقود الاثر شد و داغش بر خاطرم ماند.
بعدی مداد نوکی روترینگی سه گوش و خاکستری رنگی بود که آرزویش را داشتم. آن هم مفقوالاثر شد، کوتاهتر از اولی. بنظرتان جنیان از آنها خوششان آمده بود که هرجا را گشتم نیافتمشان؟
و اما آخرین مداد نوکی را هفدهسال نگه داشتم، مداد نوکی پنتل، اهل ژاپن، ساده و مشکی، انگاری شخصیت داشت مثل خود ژاپنیها. شاید مسخره باشد ولی داشتنش حس متفاوت بودن را به من میداد.
پارسال، دیگر فاتحهاش داشت خوانده میشد که دوباره پنتل خریدم ولی اینبار خودم آنرا خریده بودم.
نوشتن مداد نوکیها هزار کلمه نشد پس رفتم سراغ دفترها و اینکه هرکدام چه حسی به من میدهد.
وبینار تمام شد بیا برویم شهر به مغزمان هوا بخورد، پوسیدیم در این چهاردیواری.
نیاز به دود و ترافیک و همهمه داشتیم و موتور برقهای پر سر و صدای خیابان. اوضاع انقدرها هم دارک نبود، ولی تو باور نکن.
من غم دارم و آن را به همه جای وجودم سرایت دادم.
به دیدن، چشیدن، بویدن، لمسیدن حتی گوشیدن.
بس است دیگر خستهام و حوصله گزارش دادن ندارم.
شب عالی پرتقالی.
امروز روی بازنویسی یک شعر کار کردم.
شعری که حالا پستش نمیکنم؛ نه اینکه زیادی خوب شده باشد، نه. مثل شعرهای دیگرم هست، معمولی رو به پایین، اما خب پستش نمیکنم، هنوز نه.
امروز کتاب خواندم، ادامهی کتاب اورفئوس. از آنجایی که گوشهی اتاقی به مالکیت خودم ندارم، کتاب را گذاشته بودم روی میز لپتاپم. که امروز دیدم روی آخرین برگهی کتاب، آخرین صفحهی سفید کتاب، دو تا خط صورتی افتاده است.
کار کوثر است، دختر خواهرم.
خبر بد این است که کتاب اورفئوس کتاب من نیست و کتاب امانتی نداست دست من.
و من نمیدانم چطور به او بگویم که روی کتاب عزیزش دوتا خط صورتی افتاده است.
باید کتاب نو بخرم برایش، اما در جایجای کتاب خطخاطرههای نداست و جملاتی که موقع خواندن نوشته است.
شرمندهام و نگران. همیشه کتابهای امانتی را زود پس میدهم، این یکی اما هنوز دستم مانده. استرس پس دادنش را داشتم، گذاشته بودم دم دست تا سریعتر بخوانم و تحویلش بدهم که حالا استرس دوتا خط صورتی هم به آن اضافه شده.
از همینجا اعلام شرمندگی، ندامت، حسرت میکنم و برای ندا خواهان صبرم.
https://t.me/meslenafas
امروز در راهروها و راهپلهها پلکیدهام، ساعتها را در انتظار شمردهام، رد و نشانِ چهرهها را از پس گفتههاشان کاویدهام، سطور ناکجاآباد را پوییدهام و در پس و کنج وزنههایی که در هوا جنباندهام، شوقم را جستهام و بازستاندهام.
-میگویند فقط مرگ را درمان نیست. میگویم نعمتهایی هستند که تاریخ انقضا دارند. وقتشان که گذشت، غیرقابل مصرفاند. دیگر نقمتاند. روانزخماند. در هیچ دکان مثبتاندیشی براشان نیست نسخهیی. شایدم فقط صبوری بایدت. و بیدوارگی. چون در گذر زمان آنی نیستند که بودند و تو هم از پی دگرگونیشان تویی نیستی که بودی. چون ندارد چیزی درمان، چرا بار ابرازش نهادن بر دوش دیگری؟ که جز ترحم نصیب نیست. پس باید پذیرفتن. هرچه که هست؛ مسئولیت یا سرنوشت. بیزبانی به آشکاراگفتن و بیلبی بر شکوهگشودن. اگر هم نوشتنیست از آن، بِه در خلوت. که هراس از بازگفتن بر خود سخت است و بر دیگری گفتن سختتر.
– دو وبینار ندیده را گوش کردم. گفتن از کتاب طراحی حسی. عکسهای قوریهایی غیرکاردبردی و بیشتر متاثر از حس زیباییآفرینی. اینکه خلاقیت نباید فریز شود در کاربرد.
گاه حس و لذتی بیشتر میبریم از ریخت ظاهری چیزی تا گوهر کاربردی و عملش. این نگاه تاثیرگذار است در ایدهیابیِ نوشتن. همچنین درمییابیم گاهی ترکیب چند حوزهی بهظاهر متفاوت بهتر و بیشتر الهامبخشاند در نوشتن. مثل همیشه؛ سوالوجواب و معرفی کتابهای خوب.
– خاندن چند شعر دیگر از «ستاره در شن» میرزاآقا عسکری. کشمشیچششی میخانم که بهتر بکاوم و دریابم. غنیمت امروزم: نعرههای بههم بافته، رَخشهی شمشیر، نازکهای رگ و گلوها.
– روزواژه: آفرینه. ( از همین کتاب)
– دو سطر برگزیده از دفتر:
«هزار دهان آرامشم را میجوند.» ( سفرآفتاب)
«قلم، نُکزنان دانههای کلام را از مغزم میچیند.»
( تا با شما سخن گویم)
میرنجی ازم
که قهر جملهام در گریز
سو سهنقطهیی ناتمام
میرنجم ازت
که حرف دوجاوهیی
ویرگول منترم میکنی
این هم شعری ازم برای بوس شببخیر
یادگیری
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز کمی زودتر از خاب بلند شدم. انگیزهام بسیار بالا به طوری که میخاستم همه کار بکنم. یه نقاشی هم کشیدم که خیلی حال داد.
3. شاید توی دوره بعدی شعر شرکت کنم. قبلن از شعر کمی میترسیدم. اما الان دارم کم کم باهاش حال میکنم.
https://t.me/samanmofidi78
د بنویس دیگه. د بنویسم دیگه. بد تخمی آغازید. امروز. د چقدر گفتم زودتر بیدار شو و وسط میدون بلا بیدار نشو. نمیدونم چرا همون اول، هنوز صورتنشسته و ویندوز مغز بالانیومده، سر میکنم توی کون کار. د چقدر گفتم نکن. کردم و بد کردم. سنگین شد و هنگید. مغزم. سنگین شد و چرخید. توی سرگردونی. میون این و اون و ایشون و اوشون و خودم. بنویسیم؟ بنویسم؟ مب گفته ننوشته هنوز و میخاد بنویسه. گفتم منم. چسهیی نوشتم و رسیدم به اینکه باید وردارم برم حموم. بعدش وردارم برم آرایشگاه ابروهامو بردارم. بعدش وردارم بیام اتاقمو تمیز کنم. یعنی راستوریست کردن و چاره جستن واسه فلاکت رو از بیرون شروع کنم. هیشی دیگه. ورداشتم رفتم حموم. بعدش لباس تنم کردم. بعدش ورداشتم رفتم بالاسر خاهرم. گفتم پاشو که بریم. گفت پنج صبح بری که چی. گفتم مغزگوزیده پنج عصره. رفتیم. رفتیم البته بعد از سه ساعت ماجرا و معرکههای نگفتهش رو شنیدن. زده شد. پشم و پرزا. برداشته شد. ابروها. گفتم من میخاستم موهامم کوتاه کنم. خیلی نهها، میخام مدلشونو تغییر بدم فقط. آرایشگر گفت باشه. مدل رو نشونش دادم. مدل رو دید. قیچی زد و به مدل رید. من؟ عالی شده ولی آخ، آخ گهخوردونیم. با نسخهی مناطق محروم مدلی که نشون داده بودم، از دل بیبرقی محله، برگشتیم خونه. حالا وقتشه. وقت اینکه گهیی که خوردی رو عر بزنی. هیچی دیگه. چند ساعتی هم خرجِ فحش و نالهنفرین و صاف کردن موها شد و بعدش هر کی سی خودش. یعنی توی اتاق خودش. توی اتاق خودم، یک ساعت با بچههای تخصصینویسی خوندنوشتن زدیم به رگ. نیمساعت آزاد نویساندم. نیمساعت از «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها» خاندیدم. و چی؟ رونویسی. رونویسی از آغاز همنوایی نمیدونمچی. جذابترین رمانیه که تا حالا خوندم. باورت میشه؟
https://t.me/elahebaseda
از 4 بیدار شده بودم و دیگر خوابم نبرد. نمیدانم از آثار داروهاست یا علائم ورود به مرحلهی سالمندی. البته میدانم دل من جوان است و 14 سالم بیشتر نیست. اما شناسنامه هم حرفهایی میزند.
دو صفحه روی کاغذ آزادنویسی کردم، حوصلهام نکشید فهرست بنویسم.
20 دقیقهای نرمش کششی انجام دادم. با حواسپرتی بود انگار انجام ندادمشان.
ساعت 10 جلسه آنلاین پیش دفاع پروپزال بود. استرس داشتم که به موقع تمام کنم 10 دقیقه بیشتر طول نکشد، البته که 20 دقیقه شده بود و من خوشحال داشتم اسلایدهای آخر را توضیح میدادم که گوشیام زنگ خورد، از اساتیدم بودند و اینکه چرا صدای ما را نمیشنوی و به پیامها نگاه نمیکنی. اینگونه بود که بیخبری خوشخبری بود. استاد راهنمای اولم به نقدشان ادامه دادند و گفتند چرا صندلیات متحرک بود و سرت دور و نزدیک میشد (صندلیام متحرک نبود، عقب جلو میرفتم.) قرار شد جلسه اصلی دفاع پروپزالم حضوری در تحصیلات تکمیلی باشد.
فرصت انتخاب واحد دانشجویانم تمدید شده بود و این ساعت به گفتگو با دانشجویم گذشت. این دو سال انگاری بهتر حال دانشجویانم را متوجهم.
در وبینار نویسندهساز استاد کلانتری از کتاب استدلال حسی گفت و ساجده جان از شعر گفت. در آزادنویسی داستانی ابتدا آزادنویسی کردم و سوتیهای جلسه پیشدفاعم را ریختم روی دایره و بزرگسال سالمم را فرستادم سراغ والد سرزنشگرم و با چک و لگد و خفهشو آن را نشاندم سرجایش. یک هو صدای کودک آسیبپذیرم بالا آمد. بزرگسال سالمم دست نوازشی سرش کشید و گفت حالت بد بود، تشنه بودی، داغ و سرد میکردی، پس خوب بود. تازه نتیجهاش خوب شد فقط چند تا پیشنهاد و نظر کوچک. ناراحت نباش برای جلسه دفاع پروپزالت در تحصیلات تکمیلی هم خدا بزرگ است شاید به هزار و یک دلیل باز مجازی شد. به اینجا که رسیدم یادم افتاد که موضوع داستان شیء بود، شیءام شد خود اسکایروم و اسکای روم جلسه را روایت کرد. به نسبت قبل 20 کلمه بیشتر نوشته بودم.
در جریان قصه قصه با یک مجموعه داستان دیگر آشنا شدیم.
جلسهی خوبی با درمانگرم هم در بخش درمان فردی خودم و هم در بخش سوپرویژنی داشتم. چقدر جلسات درمانم به خواندن کتابهای تخصصی رشتهام مشتاقم میکند.
رفتم شام خوردم نفهمیدم پیش مادرم گفتم چقدر گرسنه هستم، مادر جان با زبانزدی جوابم را داد «آب اگه یک ساعت و نیم بریزه سنگو سوراخ میکنه (اشاره به صحبت من در جلسه درمان).»
شکاکیت فلسفی را از کتاب «معرفتشناسی» خواندم. تمرین خواندن فکریشه 4 مدرسه سرزبان است.
طرحدرس یکی از درسها را نیمه نصفه اصلاح کردم. فردا و پس فردا را باید برای شروع کلاس هفته بعد دانشجویانم درس بخوانم، ادامهی ویرایش طرح درسها را میگذارم برای هفتهی بعد و دانشکده.
1405.6.25
قهرمانی
#گزارش_نیک
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
صفحات صبحگاهی نوشتم با خوابنگاری و نوشتن برنامهی روزانه.
امشب خواب دیدم اتوبوس داریم که برای پردههایش تور دانتلِ سفید انتخاب کرده بودم.
بعد از آن هم کتابِ «زمزمههای یک شب سیساله» که گزیده ترانههای ایرج جنتیعطاییست خواندم و همینطور کتاب «خوابها چه میگویند» از راهول جاندیال.
یک خط از متن کتاب:
« بنابه دلایل متعدد شما هیچ لحظهای زندهتر از زمانی نیستید که دارید رؤیا میبینید.»
برای ناهار لوبیا پلو پختم که فرداد به شدت دوست دارد و سارا هیچ علاقهای به آن ندارد.
امروز کمی و البته کمی بیشتر از کمی اکسپلور گردی کردم. بیشتر کلیپهای طنز دیدم که باعث شد برای ساعتی حسابی بخندم. و البته چند کلیپ آموزشی هم ذخیره کردم شاید زمانی به کارم بیاید. مانند نایلونهایی که در کشو کابینت آشپزخانه جمع کردهام. و همینطور شیشههای ترشی و مربا.
عصر وبینار نویسنده ساز را بودم. استاد کلانتری کتاب «طراحی حسی» را معرفی کرد. ساجده آمد و طبق روال چهارشنبهها از شعر گفت.
داستان هزارکلمهای امروزم در مورد «فلاسک چای بود». ایدهای که با پیشنهاد استاد از کتاب طراحی حسی برگرفتیم. آنجا اولِ کتاب نویسنده تصاویر چند قوری گذاشته بود و حسهایش را در مورد آنها گفته بود.
بعد از غروب به مامان و گلی سر زدم و بعدش آمدم خانه و پارچهای که یک هفته پیش خریده بودم را برش زدم و تقریباً شصت درصدش را دوختم. امروز هوا وحشتناک گرم بود. حتی شب هم خنک نشد لامصب.
دوست دارم قبل از خواب باز ترانه بخوانم.
راستی ظهر موقع ظرف شستن آهنگ بتهوون گوش دادم. دوست دارم فردا هم گوش بدهم.
https://t.me/mahnaz_roointan
سالواژهام: ارتباط
مدتیست که اینسو و آنسوی مجازی را برای دستیابی به درکی خُرد از شیوهی نگاه ملت به هیتلرِ متحد و استالینِ متفق_متحد، میکاوم.
استاد راست میگوید. فضا، فضای ابتذال و سفاهت است.
هیتلرپرستان میگویند: «استالین پرمدعا سهمیلیون نفر را از لب تیغ گذراند. باز حداقل هیتلر دو رویش یکرو بود.»از آنسو کمونیست عدالتجوی خیالباف پاسخ میدهد که: «هیتلر شش میلیون نفر را نفله کرد. آنهم فقط به جرم یهودیمسلکبودگیشان. کودک.کودک. کودکها را دیدهای؟ عکسهاشان هنوز زینت دیوار موزهی هولوکاست است.»
من هم مینویسم، نه آنجا که اینجا.جنگ جهانی همین بیخ ریش خودمان اتفاق افتاد. آنقدر بیخ که عکس و فیلمهایش نقل عهد جدید است. هیتلر با جنایتهای استالین سفید نمیشود. در مورد استالین هم این صدق میکند. تازه اینها آمار رسمی است. تازه اینها مرگهای مستقیم است. غیر مستقیمها چه؟ آنهمه آوارگی و سرما و کوفت و زهرمار و… بحث، بحث میلیون است. والا ما که برای شصتهزارش کمرمان خم است. البته که اینهم یکجور آمار رسمی است. کسی چه میداند؟
امروز به این چیزها فکر میکردم. سوادِ گلش را ندارم که گل بکارم اما خب، فکر میکردم. البته که اینها نتیجهی زنگ تفریح است. امروز و در کلاس حضوری، پاسخ تمام سوالات بیپاسخم را چپاندم توی دهان استاد. استخان یک سایت معمولی را هم پیاده کردم. Css یا هم شیتانپیتانش مانده است.
«اسطوره در جهان امروز » خاندم. موضوع، موضوع وطنپرستیهای افراطی شاهان پهلوی بود. و میتوان گفت که نگاه ستاری به این قضیه، تا حدودی منصفانه است. (همهجاسعی در چنینبودگی داشته است ستاری.)
حداقل از توی آن وطنپرستی افراطی، چهار کاوش باستانی درست و ترجمهی کتابِ حسابی سبز شد. اما حالا؟
خودمان بهتر میدانیم.
میدانم که نثرم کمی چسکوار است اما شاید ویراستهمیراستهاش کردم برای محتوای فردای کانالم. بهویژه اولش را. دوست دارم هیتلرپرستان اطرافم هم بدانند که بنده هیچ میانهی خوبی با آن مردک ندارم و هی در گوشم «نبرد من» «نبرد من» نخانند. نبردهایش بخورد توی فرق سرش.
اگر یکجا با آن یارو چرچیل، توافق نظر داشته باشم، همین هیتلرستیزیست.
وقتهایی که گزارش نیک دراز مینویسم، عذاب وجدان میگیرم. ببخشید با شینِ «سوزان روشنی» استاد.
25/06/1405
گزارش نیک ❤️🐌127
سال واژه: در مسیر معنوی
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.
1. بیست دقیقه مدیتیشن صبحگاهی انجام دادم.
2. در تمام روز سعی کردم در حالت سپاسگزاری بمانم.
3. خودم را قانع کردم که برای اصلاح و ابرو به آرایشگاه سرکوچهمان بروم.
رفتن به کارخانه را به فردا انداختم، چون میخواستم در مراسم ختم پدر همکارم حضور داشته باشم. اما امروز خستگی به بدنم چسبیده بود. این بود که اول وقت را از ابروکارم که بدقولی را فراموش نمی کند گرفتم بعد هم از بس که ازش می ترسیدم شروع به لباس پوشیدن کردم. خوب شد هم که رفتم. لامصب ابروهایم را که مرتب و اصلاح میکنم تازه اثرش معلوم میشود.
4. قرتی سازی
موهایم را رنگ کردم. دوش گرفتم. براشینگ کردم. لاک زدم. شومیز بلند توپ توپی نارنجی و شال گل گلی را برای فردا آماده کردم.
5. خرید کردم.
جمعه با دوست یوگاییم در کافه قرار داشتم که کنسل شد. اما یک ست ترک شویمز کوتاه و دامن ترک کرم و یک بلوز ترک سبز رنگ خریدم. خیلی دوستشان دارم.
6. به درد دل های خانم فروشندهی لباس گوش دادم.
7. در وبینار روزانهی نویسنده ساز شرکت کردم.
8. به صحبتهای ساجده جان در مورد شعر با دقت گوش کردم. راستی چقدر دلم میخواهد از شعر بیشتر یاد بگیرم.
9. بیست و پنج دقیقه بداهه داستان نوشتم.
امروز استاد شاهین پیشنهاد داد که از احساساتی که اشیاء درما به وجود میآورند و ما به اشیاء داریم، بنویسیم. من هم داستانی در مورد دختری نوشتم که ارتباط خاصی با لاکهایش و لاک زدن دارد. اینکه چه رنگهایی را انتخاب میکند، چطور طی سالها سلیقهاش از رنگهای ملیح به رنگهای جیغ رسیده، اینکه چطور حال روانی و زندگی در نوع لاک زدنش تاثیر گذاشته، اینکه چقدر لاک ناخن داشتن برایش مرگ و زندگی است که حتی در اسنپ و قبلترها در تاکسی خطی هم لاک میزده و … نوشتم. جالب بود. خودم خودم را در این داستان دیدم.
راستش یکبار دستم را جلوی همکارم نگه داشتم و گفتم:
«نمیبینی لاک ندارم؟ هر موقع لاک نداشتم بدون که خیلی سرم شلوغ بوده؟ا متوجهی؟ اینقدر اوضاع خراب بوده که حتی لاک هم نزدم. یادت باشه هر موقع من لاک ندارم یعنی اوضاع خوب نیست. باشه؟ یادت میمونه؟»
تا قبل از داستان امروز هم توقع داشتم که همه خود به خود بفهمند که من هر موقع لاک ندارم یعنی اوضاع خراب است. این یعنی یک رویداد مهم. یعنی هاله لاک ندارد.
اما بعد از داستان امروز که سوم شخص نوشتم تازه خودم و تعهد عمیق خودم به لاک زدن را دیدم. یک زاویه جدید از خودم.
10. سپاسگزاری
سپاسگزارم که امروز هم با مادرم مهربان ماندم.
سپاسگزارم برای چای تازه دم عصرانه و کیک یزدی که مادرم در فریزر نگه میدارد.
سپاسگزارم برای استاد شاهین❤️، گزارش نیک❤️، و دوستان❤️ اهل ادبیات و نوشتن.
این دهمین گزارش نیک است که مینویسم. به امید روزی که نامم را در لیست ثابتقدمانِ گزارشنیکنویس ببینم.
صبح زود از خواب بیدار شدم. سه صفحه روزنویسی کردم. هرچه در ذهنم از فکر و خیال و هدف انباشته شده بود، ریختم روی کاغذ. بارم سبک شد و خیالم آسوده. صبحانهی مفصلی خوردم. قمقمهام را از آب پر کردم و دانهی چیا. راهی باشگاه شدم. یک ساعت ورزش کردم؛ ورزش ترکیبی ایروبیک و فیتنس. روح و جانم تازه شد.
برنامهی صبح تا ظهرم را طوری چیدم که گذرم به گوشیِ همراهم نیفتد مگر به ضرورت. تا ظهر سَرجمع در راه رفتوبرگشت یک ساعتی هم پیادهروی کردم. بعد از استراحت چند صفحه از کتاب «فلسفهی پیادهروی» را خواندم. دربارهی نیچه نوشته بود که پیادهروندهای بینظیر بود و خستگی نمیشناخت.
«وقتی راه میروی فکر کن، وقتی فکر میکنی راه برو.»
«تا جایی که میتوانی کمتر بنشین؛ به هیچ ایدهای که مولودِ هوای آزاد و تحرکِ بیقیدوبند نباشد و در آن عضلات نیز محظوظ نشوند اعتماد نکن.»
ساعت ۱۴ به وقت تمرینجا. فوری آنلاین شدم. امروز در تمرینجا یاد گرفتم:
۱. انشا ننویسم؛ نویسندگی انشانویسی نیست.
۲. از قطارکردن صفتهای بیهوده بپرهیزم.
۳. ارکان جمله را برقصانم تا روان و خوانا شود؛ جمله باید فصیح باشد؛ گیر نکند در دستانداز.
دو ساعتی مانده بود تا وبینار نویسندهساز، دقایقی استراحت کردم بعد چرخی زدم در سایت مدرسهی نویسندگی. هر روز دستکم یک ساعتی را به این کار اختصاص میدهم برای دانشافزایی و توشهبرداری.
هر مطلبی را که میخوانی لابهلای متن، چندین واژه و عبارت لینکشده میبینی. بازش میکنی و میخوانی. در آن صفحه هم چند لینکواژهی دیگر. میخوانی و میخوانی و برمیگردی تا مطلب اول. این همه دانش و ذوق و سلیقه که استاد شاهین کلانتری در مدرسهی نویسندگی بهکار گرفته، انسان را به حیرت وامیدارد.
در یکی از گزارشنیکهایم از کتابخانهی استاد به هزارتوی پُرکتابِ پُر از عشق تعبیر کردم. به حق که سایت مدرسهی نویسندگی هزارتویِ دانشمدارِ اندیشهپرور است. اگر استاد بر من خرده نگیرند که صفتها را پشت هم قطار کردهام😊
مقالهی نوشتاردرمانی را خواندم. با کتاب «نیروی التیامبخش نوشتن» اثر جیمز پنه بیکر آشنا شدم. جالب آنکه کلمهبرداری و ادامهنویسی هم جزو تمرینهای نوشتاردرمانی بود.
در وبینار نویسندهساز، استاد از کتاب «طراحی حسی» صحبت کرد. حس بهتری به اشیای اطرافم پیدا کردم و به معنای نهفته در آنها اندیشیدم. از شعرهای ساجده حقپرست و خوشبیانیاش لذتها بردم و هزار کلمه داستاننویسیِ امروز را دربارۀ ترامپولینم نوشتم.
شروع روز با مراقبه. برای رفتن به سر کار دوپینگ میکنم.
به دفترم که میرسم فهرست کارها را نگاه میکنم. از آن میان هزار کلمه داستاننویسی چشمم را میگیرد، هرچند اول فهرست نیست. کارهای دیگری هست که باید قبل از آن انجام دهم. از تمدید پروانه شروع میکنم و بعد از اینکه سه تاشان را خط زدم به خودم جایزه میدهم و میروم سراغ نوشتن.
باقی روز را سعی میکنم متمرکز باقی بمانم. تلهگرام مرتب یادآوری میکند چیزهایی برای خواندن دارم. خوشبختانه برق با من یار است و سر بزنگاه میرود و تا دوباره سیستم با ژنراتور هندلی بالا بیاید فرصت را درمییابم و میروم سراغ پیامها.
یکی از کارهای فهرست خطنخورده میماند و خار چشمم میشود: رفتن سراغ دکتر فلانی برای گرفتن کد شناساییاش؛ به ویژه وقتی میدانم اتاقش پر از آدم است. رفتن همانا و یک ساعت و ده دقیقه نشستن و درددل شنیدن همانا. سرانجام این یکی هم خط میخورد.
زمان استراحت قبل از شروع شیفتِ عصر به پختوپز میگذرد. معمولن حین کار فایل صوتی نویسندهساز را میشنوم. از پانزده دقیقه وقتی که اضافه میآید بهره میبرم که کمی چشمهایم را ببندم. خواب نامرد را ببین. حالا که نباید، پاورچین میآید و با دستهای مخملیاش چشمهایم را از پشت میگیرد. قبل از آنکه تسلیمش شوم وقت رفتن است.
بازخوانی «تخیل فعال» از رابرت اِی. جانسون را شروع میکنم. هرچند بیش از یک صفحه مجال خواندن نمییابم. گمان میکنم دوبارهخوانیاش به آزادنویسی و قصهپردازی کمک میکند.
و سرانجام چند دقیقه مشق پیانو قبل از بیهوشی.
«کوکو به لب دجلهی بغداد همی گفت
کو نغمهی چنگیزی و کو عزم هلاکو
حاجب خبر صلح دهد در وسط جنگ
با نغمهی موزیک و دف و چنگ و پیانو»
– حاجب شیرازی، قرن ۱۳ و ۱۴
https://t.me/Darang_Farzaneh
گزارش نیک / ۲۵ شهریور
آشغالا و مسئولیتپذیری
امشب دیگر یک گزارش پر و پیمان مینویسم.
صبر کن، صدای مادر بلند شده:
— آشغالا رو نریختی.
هوووفی از نهادم هوا میشود.
قورتش میدهم و گشادهخند میگویم: الان.
سطل زباله جلوی سوپرمارکت است. سوپرمارکت روبهروی خانه.
چی بپوشم حالا؟
تنبلتر از آنم که با «چی بپوشم حالا» کلنجار بروم.
همینطور چرک و چول، چادری بندری میاندازم و، البته که، گوشهاش میافتد توی کیسه آشغالا. 🫠
کاش بیرون خلوت باشد.
اصن نباشد.
مگه کی مرا میشناسد؟
اصن بشناسد، مگر برایم مهم است؟
راستش را بگویم، هست.
هنوز از صدای کلاس امروز خروجی نگرفتهام.
خب، نیمساعتی دیگر هم روش.
اینطوری میتوانم بمانم پا میزو حسابی بنویسم.
میگویی چرا قبل از آشغالا سراغش نرفتم؟
خب، غزل آمده بود.
همین که لپتاپ را زدم برق، اتاقم را کوبید.
بغلش که کردم، بالکبالک زد.
حالا میگویی دختر را بگذارم توی طاقچه که چی؟
یک صدایی توی سرم هی قِل میخورد که:
«اثرات تأخیر تو، روی کارهای من سایه انداخته.»
خب، تو کلاس که گفتم. تا فردا صبح میفرستم.
شاید هم زودتر.
اما مگر صدا ولکن است؟
«کارهای تو فقط به خودت برنمیگردد، مرا عاصی کرده.»
حتماً میگویی ولش کن هذیانگمانهای کلهات را.
بگو ببینم کلاس دربارهی چی بود؟
دربارهی مسئولیتپذیری.
چند روزی است روش قفلی زدهام، سرم را میجود.
کاش اول، هرچی دربارهاش شنیدهام و چشیدهام، بریزم رو دایره.
بعد نامی نو بهش ببخشم.
چه میگویی؟
مسئولیتپذیری چی نیست؟
شاید اینجوری هم بشود نوشت.
فرافکنی نیست.
تقصیر اونه، نیست.
باید خواهرم منو بفهمه تا…، نیست.
باید خانوادهام حامیم باشند، نیست.
مهرنگار نمیذاره به کارام برسم، نیست.
دلیل تأخیرکاریهام رو کاش درک کنه، نیست.
همهی این هستها، نیست.
«ولی با همه این هست و نیستها اگه دستم تو دستت نباشه، با همون اولیش، لاگاوت میشم از زندگی»
برای خدا مینویسم.
مگر نه اینکه بر هر کار تواناست؟
سالواژهام: ریلگذاری
ساعت ۶:۳۰ صبح من و همسرم هر دو بیدار بودیم. در یک تصمیم عجیب، خواب تصمیم گرفت از وجود ما برود و جایش را به بیداری بدهد. با هم صبحانه خوردیم و فیلم (2026)The brink of war را دیدیم؛ البته نصفهٔ پایانی فیلم را.
به مامانم سر زدم.
خانه را جارو کردم و تی کشیدم.
پادکست وبینار نویسندهساز را گوش دادم.
مطلبی در کانالم گذاشتم.
به آزمایشگاه رفتم و جواب آزمایش مامانم را گرفتم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. باز هم با هم آزادنویسی کردیم. شخصیت من خودش شکل گرفت. انگار شکلگیریاش دست من نبود و فرایند نوشتن، خودش آن را خلق کرد.
ساعت ۷ قرار بود برق برود. دخترم گفت برویم بیرون. رفتیم. مامانم را هم بردیم. در آن خیابانهای شلوغ دور زدیم. برق هم نرفت. آخرش هم موقع برگشتن سر یک موضوع مسخره، من و دخترم مشاجره کردیم. پایم را داخل خانه که گذاشتم، اینقدر عصبانی بودم که دیدم نمیتوانم بمانم. رفتم بیرون و پیادهروی کردم. وقتی برگشتم، آرام شده بودم. دخترم هم سعی میکرد اوضاع را درست کند.
قسمت اول سریال pluribus را دیدم.
۱۰۰ جمله آزادنویسی کردم.
۵ صفحه از کتاب «حق نوشتن» را خواندم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
با شعر آغاز شد و نمی دانست به چه ختم میشود.
بالاخره «سه خواهر» را به پایان رساند.
سریال دید و پیادهروی کرد.
روی داستان کوتاهی تازه کار کرد.
با بِرارش رستوران کرهای رفت و دوکبوکی خورد. خدا را شکر کرد که برارش هنوز به خانهی بخت نرفته است. البته هنوز..
اشعاری چند از سیمین خواند.
گزارشکی پس از یک هفته غیبت نوشت. گزارش به کمرش بزند.
ها امروز چم بود؟ پنج صبح بلند شدم با زنگ تلفن. کی بود؟ داداشم، دنبال کی میگشت؟ مامان و بابام. کجا رفته بودند؟ رفته بودند باغ. خابم نبرد دیگر. بلند شدم و رقصیدم و نوشتم و کتاب «تمرین» را خاندم و نیمرو زدم و بعد رفتم کار. توی راه زنی آمد سمتم و گفت از سگهای توی راه خیلی میترسد چون کون همسایهاش را در کوچه گاز گرفتهاند. ای سگهای کوندوست. گفتم واکسن هاری را رفت زد؟ گفت آره فرداییش رفت ولی. بهتر از نرفتن است.
کلاس داشتیم امروز. دربارهی تغذیه بود، بعد با فاطمه رفتیم بندری زدیم. گرسنگی از بندری خطرناکتر است. بله.
آمدم خانه و تمرینجا.
دوباره تمرین را خاندم و رقص و آهنگ. اما خابم میآمد و خابم نمیبرد.
نویسندهساز را خاستم باشم. برق رفت و نت پرید و دیگر نشد. خاستم داستان بنویسم دیدم دارم بیهوش میشوم. خابیدم که کاش نمیخابیدم. چرت بعد از ظهر جوری کسلم میکند که حالم را بهم میزند. ترش میکنم، توی حالت خابآلودگی و گیجی میمانم تا شب شود و دوباره بخابم.
آخرین جلسهی رمان. به ابراهیم فکر کردم باز. به حرفی که استاد گفت. زندگی میکنم که این داستان جلو برود و بپزد. عاح. دورهی دوستداشتنی رمانجا. میدانی؟ بعضی دورهها با خاطرات خوبی توی ذهنم حک میشوند. نویسندگی خلاق، کتابران، نثرانه، سگالینه، رمانجا، نویسندهسخنران. چهقدر دوستشان دارم.
سدنا و خاهرم آمدند خانهمان. حرف زدیم و قرار بود ناخنهایم را درست کند اما وقت نشد.
یک ساعتی هم خاندم و نوشتم با متخصصون.
با فریما هم حرف زدم و قراری برای فردا پسفردا گذاشتیم.
سالواژه/فصلواژه: حرکت
وسواس دوباره برگشته. مینویسم و پاک میکنم. کل روز را نوشتم و پاک کردم. این بار با خودم عهد بستم گزارش نیکم را دستکاری نکنم.
صبحم با آغوش زینب شروع شد. درِ اتاق باز شد و زینب با یک چمدانچرخی وارد شد. از روی تختم جستم و با چشم نیمهباز در آغوشش سر خوردم. چند دقیقه بیشتر نبود ولی دو سال خاطره در قلبم گرم شد. تا ظهر لباس جمع میکرد و کمد میچید. مریم هم که بیدار شد، صبحانه را چای خوردیم. کمکم الهه هم سروکلهاش پیدا شد.
پرسید: «نهار چی دارین؟»
فقط نگاه ردوبدل کردیم. زنیب اعلام کرد نهار نمیخورد.
مریم گفت: «خربزه داریم تو یخچال»
نانی گرم کردیم و نهارمان شد خربزه و نان و پنیر. البته یک طالبی هم داشتیم که یخ بسته بود. فهمیدیم که طبقهی بالای یخچال جای میوه نیست.
طالبی را گوشهای رها کردیم و عصری آب طالبی خوردیم.
ادامهی روز نشستم و نمایشنامهای که استاد معرفی کرده بود را خواندم. «منظرهی دریا با کوسهها و رقصنده». ذهنم درگیر نوشتن شد. ولی صحنهای ساخته نشد.
مریم و الهه با آهنگ مازندرانی ورزش میکردند. من هم به رسم فصل قبلِ فهرست زندگیم، با خورشید همکلام شدم و زیر نور آفتاب عکاسی کردم.
بعد تا پاسی از شب حیاط خوابگاه را قدم زدیم. آسمان پر بود از ستاره. و تک هلال بینقص ماه. محو آسمان و ماه، سر به هوا قدم برمیداشتم و گاه برای نوشتن چیزی سرم را توی گوشی میبردم. مدام پاک کردم و نوشتم. خیلی چیزهارا پاک کردم. پشیمانم. وسواس بوی جنازه میدهد. بوی مردن. نزیستن. زندگیِ نکرده.
صحبت شبانه با دوستانم متفکرم میکند.
به این نتیجه میرسم که اصلا بحث، بحث اعتماد نیست. اسم زن و مرد بد در آمده. هر جنس به جنس مقابل اعتماد ندارد. آدمها زیرآبزنهای قهاری شدهاند. دوستان. من فهمیدم تقصیر آدمهاست. همه با هم مقصریم و همه با هم قربانی.
پ.ن: واسه شام سیبزمینی سرخکرده خوردیمو فهمیدیم نونپنیرو خربزه ایدهی خوبی نیست اما اجبارا جایگزین بدی هم نیست.
https://t.me/ravaanehh
-زاوشخانی. در دو وعده. صبح و عصر. از آن کتابهاست که طمع خاندن میآورد.
-انیمیشن The Good Dinosaur-2015 رو دیدم. داستان زیبایی داشت و مفهوم سوگ و ترس رو قشنگ نشان داده بود.
-کمی مرتبکاری.
-دوش گرفتم (کار مورد علاقهام) و تازه شدم.
*تا اینجایش نیکهایم تمام شده بود و الباقیِ روزم کار بود و کار، اما دیدم هنوز کمی دیگر انرژی بیدار ماندن دارم پس:
-کمی یدلله خانی از دفتر «در مدت درخت»:
«با خود بمان،
با آن خودِ ناپدید در خود،
با آن خودِ دور،
در جرأتِ چشمِ دیگرت بمان
پروایی در چشم کن
مسئولِ ندیدنِ خود،
کور!
به دیده خیانت کن
ساعت کن!
کمی از اندکِ خود را
برای حاشیه بگذار
کنارِ متن
نگاهِ تو تمامِ نگاهِ تو نیست.»
-نگاهی دوباره به «باهو» از بهمن فرسی:
«پدر بود. و مادر بود. و آنان را رودهای سرخپنهان در اندامها روان بود. و چون رودها به بستری یگانه فرو شدند، من روان شدم.»
«و دیر پایید، تا زمان بگشاد، و رویا بزاد.»
«و من خاک، و من زمین خواهم بود.»
«و من اودافظظظ.»
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
سالواژه: تغییر
۱- یک ربع به نه صبح بیدار شدم. همین که چشمم به ساعت افتاد، فهمیدم خواب ماندهام. سریع لباس ورزشیام را پوشیدم، یک آبنبات لیمویی گوشه لپم گذاشتم و از خانه بیرون زدم. رأس ساعت نه جلوی پارک بودم. دوستم هنوز نرسیده بود، بنابراین روی یکی از صندلیهای پارک نشستم و منتظر ماندم. تقریباً دو دقیقه بعد از راه رسید و با هم شروع کردیم به راه رفتن و گپ زدن. قدمهایمان آرامآرام جلو میرفت و گفتوگویمان هم از موضوعی به موضوع دیگر میرسید. رأس ساعت ۹:۴۰ از هم خداحافظی کردیم و هر کدام به خانه برگشتیم.
۲- دیشب در یک حرکت انقلابی، کتابخانه و میز آرایشم را تمیز کرده بودم. امروز هم با همان حس انقلابی، بیشتر به ظاهرم اهمیت دادم. انجام روتین پوستی، خوردن غذای مورد علاقهام و رفتن به آرایشگاه. همین چند کار ساده، حالوهوای روزم را عوض کردند و باعث شدند احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم.
۳- وقتی لقمهلقمه از کباب مورد علاقهام میخوردم، چشمهایم را میبستم و سعی میکردم از ذرهذره غذا لذت ببرم؛ از طعمش، از بافتش و از همان لذت سادهای که خوردن غذای مورد علاقهام به من میدهد. خوشحالم که در نهایت این اتفاق محقق شد.
۴- وقتی با شقایق سریال نگاه میکردم، بازیگر نقش منفی جملهای گفت که خیلی دوستش داشتم: هیچ انسانی بیفایده و بیخاصیت نیست و هر کسی با یک ارزش به این دنیا میآید.جمله سادهای بود، اما به دلم نشست.
۵- امروز نسبت به علاقهام به مهارتی که بهصورت خودآموز در زمینه نویسندگی یاد میگیرم، دچار شک شدم. همین شک باعث شد کلمه «تردید» تا حد زیادی روی حال و هوای روزم سایه بیندازد. شقایق میگوید تا انجامش ندهی، نمیتوانی بفهمی واقعاً به آن علاقه داری یا نه؛ پس فعلاً نباید خودم را درگیر این سؤال کنم که آیا به این مهارت جدید علاقه دارم یا نه. شاید باید بهجای فکر کردن مداوم، فقط باید انجامش بدهم.
۶- امروز در آزادنوشتن، به اشتباهاتی که در حق سلامت روانم کرده بودم اعتراف کردم. به خودم قول دادم بیشتر به خودم اهمیت بدهم و آگاهانهتر مراقب خودم باشم. همچنین تصمیم گرفتم خودم را تا حد امکان در موقعیتهایی قرار ندهم که میدانم برایم ناخوشایند و آسیبزننده هستند.
۷- امروز کتاب «اسب سیاه» را تمام کردم. کتاب تأثیرگذاری بود و خواندنش برایم تجربه خوشایندی بود. آنقدر از آن لذت بردم که تصمیم دارم آن را در فهرست هدیههایم برای عزیزان کتابخوانم قرار بدهم.
۸- امروز برای من ۱۰ است. از نوشتن و مطالعه گرفته تا حال خوبی که برای خودم ساختم، همه چیز شایسته این نمره بود. امروز روزی بود که با خودم خیلی مهربان بودم؛ به خودم رسیدم، چیزهایی را که دوست دارم تجربه کردم و برای حال خودم وقت گذاشتم. واقعاً خوش گذشت.
سال واژه: مشاهده گری مدیتیشن و مراقبه
سایه سرود، پرواز همای نغمه کرد و من در اندیشه این شاهکار هنری ساکت و بشنو بودم.
«نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامهرسان من و توست»
«گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست»
«روزگاری شد و کَس مرد ره عشق، ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست»
«گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست»
نمره روز: ۶ از ۱۰
یاری جستن: کتاب تولید بدون کارخانه (مفاهیم، مبانی، نحوهی انجام و نمونهها) مؤلف: مسعود شفیعیاردستانی
ناشر: مسعود شفیعیاردستانی سال چاپ ۱۳۹۰
هرچی گشتم در اینترنت پیدایش نکردم، حتی به مولف هم پیام دادم.
اگه کسی لینک خریدش را پیدا کرد یا نسخه پی دی اف را،به ایمیل ارسال کنید:
aramida1398@gmail.com
درضمن شیرینی ایموجی و استیکر خدمتتون ارسال خواهم کرد. مرسی
ـ نقض حریم شخصی:
سوم شخص مسیری کوتاه سوار تاکسی شد، قبل از او یک آقادر صندلی جلو و دو خانم عقب سوار بودند،جهت پرداخت کرایه کارتش را به راننده داد و پس از کشیدن کارت در کارت خوان، در موقع پیاده شدن وقتی راننده خواست کارتش را به وی مسترد کند، سوم شخص از تاکسی پیاده شده واز پنجره درجلو دستش را دراز کرد کارت را بگیرد، در کسری از ثانیه متوجه شد، راننده کارت را کف دستش گذاشته و ناگهان راننده دستش را محکم و نامتعارف به دست سوم شخص فشار داد و رها نکرد، به طوری که مسافر جلویی آقای جوان با صدای بلند گفت: « اِ اِ خوب نیس خجالت بکش مرتیکه بی شرفِ بی شعور ناجور، چرا راننده شدی؟...» سوم شخص دستش را کشید و جوان کارت بانکیاش را به او داد.
نمی دانم این اتفاق برای دختران و زنان این سرزمین درسال چند مرتبه پیش می آید؟ البته این رفتار ناشایست با قصد و انگیزه آلوده حتی یک مرتبه هم فاجعهبار است…
و گزارش نیک ۱۲۷ به اتمام رسید.
لپتاپ انداختم دوشم و رفتم دانشگاه. رفتیم اتاق کشت و سلول کشت دادیم و آمدیم و کمدهایمان را ریختیم بیرون و خانهتکانی کردیم و مرتب.
رفتیم ناهار. فاطمه آمد. آمد خداحافظی. دفاع کرده بود و دیگر رفت. دلم تنگ میشود.
خرید کرده بودم برای آزمایشگاه. گران. از یک جای جدید. قرار بود صبح بفرستد و خبری نبود. ترسیدم. زنگ زدم و گفت تا ظهر میفرستم. تا ۱۲ نفرستاده بود. با خودم میگفتم ۱ هم ظهر است، ۲ هم ظهر است، میفرستد.
۳ فرستاد. خدا را شکر.
خانه که رسیدم خیلی خوابم میآمد. چند تا کار عقبافتاده انجام دادم. یک قسمت سریال هم دیدیم با خواهرم. چهارشنبهها را دوست دارم.
https://t.me/f_mahmudpur
شاید نشه دیرتر گذارشنیک پساز نیک نویسداری کنم باشه حال که ساعت هفتونیم هسته نویسداری کنم.
موخ استاده بلاخره زدم رفتم تو لیست دیشب دیدم اما گفتم ایجوری تشکری نکنم باشه اول داستانک نویسداری کنم. مرسی، ممنون، دستِ شما درد نکنه ما ره سزاوار دونستید به ای مغام؛ به امیدی که موخ عمو ترابیام همیجوری بزنم!
دارِم با همسرم چاردوبر خوده جموجور میکنِم
دارم حال میکنم آهااا فردا وبینار حضوری هسته که مهام هستم دوستا به امیدِ دیدار!
امروز وبینار حال داد خصوصن اودمیکه داشتم خرابکاری داخلِ خونه آزاد نویسداری میکردم. یک نفر به دوست خود زنگ زده بود بیا کمک در خونه او دوست اش آمَده بود خیلی بیحوصله بود هردم میخاست در بره از کار تاکه گفت بیا حال سوسککوش آمَده چای دم کن ۲۵ دقیقه استراحت کنِم که لباسشوئی داشتند ماشین لباسشوئی بدونِ آب زده بودن بچرخه یک ساعت همیجوری بود تا ماشین سوخت. از عروسی خالکوبی دورِ پا یا دورِ گردن که یکی خال کوبی کرده بود غیبت میکردند اولش از او شروع شده بود هرکس میخوند فک میکرد همسرِ خود میگه؛ خودم شوکه شدم مادر همسر اش در آمَد خلاصه نیمکاله موند فک کنم باید دگه هم اظافه کنم تاکه تکمیل شه.
/ چو استاد گفت ای مهام روزی سه صفحه آزاد نویسداری میکنم یک لپتاپ لکنده هم میشه پیدا کنید. مه ام گفتم نه ایجوری نمیشه امروز هفتونیم صفحه آزاد نویسداری کردم که پنج صفحه داستان بود اما شاعرانه غلیظ و دو نیم صفحه داستان ولی نیمکاله خابمگرفته بود چشام موفق شد مره بخابونه.
بدبختی سیم شاژر مه خراب شده ایدادوبیداد
دیشب هم دعا میکردم وبینار تموم شه خاموش نشه بخاطری گوشیام برق داشته باشه معامله کردم به یکی گفتم تو شاژر خوده بییار مه ظرفها توره میشورَم او هم از خدا خود بجا رسید قبول کرد خلاصه تا برق گرفت ظرف شستم جا شما خالی.
گوشیام ۱۵ درصد برقداره میخاد خاموش شه باید بفرستم گذارشنیک پساز نیک ره خدانگهدار تا فردا
رستی سوسک کوش دختر دوستِ خوده میگفت!
ایدادو بیداد هنوز صفحه نیست باید برم دوباره شاژر پیدا کنم.اوف پیدا کردم شاژر حال یک دفعه نگاه میکنم مره رو تخت خاب برده میخاستم پسرم رو خاب کنم خودم هم خاب شدم. ای ترانه که مثلِ صفحه پُر کنم نویسداری کردم بهایکه فهمم خوبه اما به ویرایش اش گیر ماندم.
حورااا موفق شدم ترانه ویرایش کردم ولی یک هفته نگه میدارم تا که ضرب آهنگِ شو جور کنم بعد داخلِ رمانم میره انشالله.
-امروز 761 کلمه نوشتم.
-ادامۀ سریال دیروز رو دیدم.
-اندازۀ یه هیئت ظرف شستم.
– امروز عصبی بودم و هستم. کتاب نخواندم و موزیک هم گوش ندادم. امروز منفعل و مجبور و بیچاره بودم.
– هیچکس نبود باهاش صحبت کنم پس بیشتر نوشتم و آتش زدم.
.
دانه اشک بود توشه راهی که مراست
دل آسوده بود قافلهگاهی که مراست/صائب، غزل۱۴۳۲
۲۵ شهریور
گزارش نیک ۱۲۷
سال واژه تغییر
خواندن نماز و دو صفحه از قرآن
خوردن صبحانه و ناهار، ناهار قیمه نثار داشتم بدون نثارش، بدون خلال هایش تنها زرشک تزئین قیمه نثارم بود.
نوشتن ۳ صفحه آزادنویسی صبحگاهی که از نان شب هم واجب تر است راستی چرا فقط می گوییم از نان شب و نمی گوییم نان یا نان روز؟همین جا فهرست کارهای روزانه ام را نوشتم.به قول استاد بهترین است این، احساس مسئولیت می آورد و می خواهی انجامش بدهی.
پیاده روی کردم در خانه
پیاده روی حداقل ۱۰ دقیقه در روز یا یک ساعت در هفته از درد آرتریت در سالمندان جلوگیری می کند.
پیاده روی یک فعالیت بدنی ایمن، کم هزینه و آسان برای مبتلایان به آرتریت است.
پی دی اف داستان رشته تسبیح از معروفی را گوش دادم.ساده، قابل هضم و شنیدنی بود.تسبیح مورد علاقه پدربزرگ عاقبت پاره شد و دانه هایش روانه چاه شدند.
برای گسترش واژگانم فرهنگ عمید را ورق زدم و کلماتی را در دفترم نوشتم از حرف آ
آئرخیس=پوست ریشه درخت زرشک که در طب به کار می رود.آرخیس و آرغیش نامهای دیگرش
آبانگاه=روز دهم فروردین و نام فرشته موکل بر آب
آبجی=آباجی، مخفف آغاباجی که کلمه ای است ترکی به معنی خواهر، جالبه چون ما یزدی ها هم گاهی خواهرمان را آباجی یا آواجی صدا می زنیم.
در وبینار شرکت کردم بعد از ۲۵ دقیقه نوشتن موفق نشدم بمانم تا پایان این دورهمی نویسندگی را باشم.استاد کتابی معرفی کردند به نام طراحی حسی اثر دانلد آ نورمن که در مورد اشیا بود در باره سه قوری دوست داشتنی نویسنده با اشکال مختلف که نویسنده از حسی می گفت که به آنها داشت.چند خطی از کتاب:
اشیا در زندگی ما چیزی بیش از دارایی های مادی صرف هستند.
یک شئ محبوب و مورد علاقه یک نماد است،پدیدآورنده ی یک تصویر ذهنی مثبت، یادآور خاطرات شیرین یا تعبیری از همه آنها
احساس و دانش شدیدا در هم تنیده شده اند.
قرار شد در مورد همین موضوع بنویسیم.امروز سوژه بود ولی روزهای دیگر بدون سوژه نمی دانم چرا فکر می کنم بهتر می نوشتم.
اول در مورد بالشم نوشتم چند خطی، چیزی بیشتر به ذهنم نیامد بعد به سراغ چند شئ دیگر رفتم و در خصوص هر کدام چند خطی نوشتم دفتر، کتاب، موبایل و مداد
بیشتر از روزهای قبل آب نوشیدم.
نمره ام ۸
برایم دعا کنید…
غزل محبوبم:
خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زاغاز به یکدگر نرسیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود
خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زاغاز به یکدگر نرسیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود
_حسین منزوی
گزارش ۱۲۷
۲۵ شهریور
صفحات صبحگاهی نوشتم.
به بیحالی و بیماری گذشت.
دیر رسیدم سرکار. زود برگشتم.
تا پاسی از شب فقط خابیدم.
دوشی گرفتم و غذای اندکی خوردم.
کمی از مسکوب خاندم از حال و هوای جوانیاش:
« برای اینکه سواد یاد بگیرم و چیزی در حد قبلی درنیاید. باید مقداری فلسفه بخانم و مقداری آثار مربوط به ایران و حتی اندکی از فلسفۀ هند. البته هیچ کدام اینها ارتباط مستقیم با سیاوش شاهنامه ندارد ولی ممکن است دید روشنتر و دریافت عمیقتری به آدم بدهد که برای نوشتن درباره سیاوش مفید باشد.»
و در پایان انیمیشن میتماشایم.Goat2026
روزم با 1400 کلمه نوشتن آغاز شد. روزی که با خواندن یا نوشتن آغاز شود، نیکوست.
صبح بیهوا مهمان آمد خانهمان. اصلا انتظارش را نداشتم. برنامهی صبحم دستش رفت توی چشمش. مهمانداری اصلا شروع خوبی نیست. مهمان نطلبیده شر است.
ساعت پنج عصر با رضا رفتیم جلسهی حافظ خوانی. بدی نبود. با حافظ و اشعارش میشود هنجره و صدا را سیقل داد. اما برای چاق کردن قلم، مثنوی و شاهنامه را بیشتر دوست دارم. رضا کار داشت. بعد از جلسه زود رفت. بوی پاییز و آسمان سوخته دارد مرا میکشد. آسمان انگار آبستن است اما نمیزاید.
شب هوس کردم کمی در خلوتم شعر بخوانم. از قفسهی سوم، مثنوی و دیوان معیری را درآوردم. یک ساعت و نیم مشغول خواندن بودم. با صدای بلند میخواندم. بلندخواندن کیفش بیشتر است. به نظر من بعضی از کتابها را حتما باید بلند بلند خواند. مثلا کویر علی شریعتی را یا مثنوی را یا روزها در راه را. خواندن یعنی زنده کردن کلمات. واژهها مردهاند، وقتی خوانده میشوند جان میگیرند.
چند شب است خواب گرفتارم کرده. نیمه شب بی دلیل از خواب بیدار میشوم. نمیدانم چرا. امروز رفتم کمی بابونه و گلگاوزبان خریدم. گفتم بهتر از هیچ است. اگر خودش هم کاری نکند اثر پلاسبویش حتما موثر میافتد. شب بیمهابا خواب را از چشمم میدزدد و کلافهام میکند.
اگر نوشتن نبود چه میکردم؟ من ذهن شلوغ و آشفتهای دارم. ذهنم پر است از جمله و کلمه. انگار در درونم چند تا “من” وجود دارد. هر ساعت یکی از این “من” ها بالا میآید و ابزار وجود میکند. یک بند حرف میزند. نمیدانم با کی حرف میزند. بعضی از این من ها را خوب میشناسم اما بعضی را نه. حرفهایشان برای غریب و نااشناست. منهای من در من بیداد میکنند.
به وبلاگ محمدرضا شعبانعلی سر زدم. بعد از چندین ماه غیبت، ظهور کرده. از زیر سنگ آمده بیرون. هرچه صدایش زدیم دستمان را نگرفت. ما را سنگ روی یخ کرد. زیر یکی از پست هایش کامنت بلند بالایی گذاشتم. دلم برایش تنگ شده بود. هر کسی نمیتواند آن تو کامنت بگذارد. باید عضو فعال متمم باشی. همین طور الکی الکی نمیتوانی دستت را بالا ببری و حرف بزنی. باید از خویشان باشی.
شب 80 دقیقه پیاده روی کردم. برای فردا و پس فردا کمی خرید کردم. دیگر کسی نبود که راست راست نگاهم کند و لبخندهای مشکوک بزند. قیمت ها دیدنی بود. دیگر به قیمت ها نگاه نمیکنم. جدا میگویم. فایدهاش چیست؟ مدتهاست نگاه نمیکنم. فقط تاریخ را همیشه چک میکنم. دوست ندارم یک کنسرو لوبیا دلیل مرگم باشد.
صبح 1400 کلمه نوشتم. نیاز داشتم که بنویسم. کلی حرف نگفته داشتم. همه را با کاغذ در میان گذاشتم. کاغد هیچ وقت نمیگوید چرا. فقط میشنود.خوش گذشت. همیشه خوش میگذرد. با نوشتن انرژی میگیرم و آمادهی زندگی میشوم. با نوشتن کمدهای شلختهی ذهنم را مرتب میکنم. وقتی مینویسم، نیم سانت با خدا فاصله درام!
زنده باد زندگی. من به شوق نزیستهها و ندانستهها و ننوشتهها و نخواندهها ادامه میدهم. بهقول شاهین نجفی: باید ادامه داد مثل چریک پیر.
25 شهریور 1405
سال واژه: پذیرش
استراحت بعد از شب کاری
سر و کله زدن با سایت های خارجی
آشپزی در حد رفع نیاز
پختن غذای گربه های بیرون و پخش کردن آن
خواندن کتاب اثر انتظار
پادکست وبینار نویسنده ساز را دانلود کرده تا گوش دهم.
خلوت و سکوت و گربه هایم🏡🐱✨️
امروز صبح زودتر از خواب بیدار شدم چرا که اولین جلسهی اولیامربیانِ مدرسهی یاسمین بود.
مقداری صفحاتِ صبحگاهی نوشتم.
بعد سالها با گذر از جایگاهِ دانشآموزی به عنوان اولیا احساسِ غریبی به من دست داد. روزهای درس و مدرسه، امتحان و ابتلائات عجیبِ آن دوران، ناظم و معلم و دیگرهیچ.
ناهار که از قبل آماده کردم.
دوفصل دنُکیشوت خواندم.
کمی مشقِ جستار کردم.
کمی آزادنویسی کردم.
—تا از خواب بیدار میشوم رمان ثریا در اغما میخوانم.
—صبحانه مفصلی میخورم و دفتر شعر شاملو را ورق میزنم.
—شماره ناشناسی با من تماس میگیرد. از سایت وکلا شمارهام را پیدا کرده اما من نمیتوانم به غریبه اعتماد کنم بنابراین پروندهاش را رد میکنم.
—چند صفحه از شعر اخوان ثالث میخوانم.
—تمرینجا به نکات تازهای میرسم.
—وبینار امروز باز هم بانوی شعر، ساجده حقپرست از شعر میگوید. بعدش بیستوپنج دقیقه با هم مینویسیم.
— از وبینارکه تمام شد به پیادهروی میروم.
—به خانه که برگشتم دست به کار میشوم. شام استامبولی با سالاد شیرازی درست میکنم.
—امشب خستهام. جواب موکل وقت نشناس را نمیدهم.
https://t.me/soraya_ahmadiani_132
سال واژه: تحرک و پویایی
امروز از صبح باغ بودیم، حامدخان هم بود.
ناهار مهمانمان بود. بابک میگه: ما هر جا میریم این باید باشه؟ مامانم میگه:«نگو اینو. پسرمه» میگم مامان جان میخای پسر داشته باشی حداقل یه مورد مناسبتر. که ما هم یه داداش همچی…. بابک توی حرفم شیرجه زد و گفت: «ملی جان چاییت یخ کرد.» نذاشت نطق کنم.
نویسندهساز شرکت کردم. صحبت در مورد نقش زیباییِ ابزار در نوشتن بود و حس و حالی که در بهتر نوشتن ایجاد میکنه. اینو قبول دارم. منم وقتی که دفترچههای فانتزیتر و شکیلتری میخرم. هیجانم واسه نوشتن خیلی بیشتر میشه و مغزم فرمانبردارتر در ایدهپردازی.
https://t.me/tasvirkhiyall
– کجا بودم من که غافل بودم از «تمرینجا»؟ خسران اندر خسران است غفلت از آن؛ هم تکرار و یادآوری همه چیز است از کوچکترینها تا مهمترینها، هم یادگیری چیزهای تازه است. کجا چنین ترکیبی پیدا میشود، آن هم هر روز و با این دقت؟ خسران محض است نبودن.
– به کنشها نباید در سطح همان کنش نگاه کرد؛ مثلن وقتی آدمی را خشمگین میبینیم نباید در سطح خشم بایستیم و بگوییم این رفتار غلط است، فلانی حق نداشت خشمگین شود، مگر میگوییم که آدمها حق ندارند چاق شوند؟ چاقی نمودِ بیرونی اتفاقات درونی است. وقتی میگوییم فلانی نباید خشمگین میشد یعنی میگوییم خودمان نباید خشمگین شویم و این یعنی ما با خشم مسالهای حلنشده داریم؛ چیزی که هنوز به آن نپرداختهایم یا نپذیرفتهایم. آدمها میتوانند خشمگین یا غمگین یا شرمگین یا هر چیز دیگری باشند همانطور که ما میتوانیم باشیم.
بخش خشمگینِ ما کمارزشتر از بخش مهربان ما نیست؛ گاهی خشمی که بهموقع بروز مییابد یا از سمت شخص دیگری به ما منتقل میشود میتواند مسیرهای تازهای را در درون و بیرون ما بگشاید یا چراغهایی را در ما روشن کند، کاری که شاید مهربانی نتوانسته باشد بکند. آیا میتوانیم احساسات را به خوب یا بد، مثبت یا منفی تقسیم کنیم؟
در دورهای از زندگی اضطرابی کمرشکن مرا دوباره به خداوند وصل کرد و من همواره برای آن اضطراب سپاسگزارم. معنایش این نیست که اضطراب ارزشمندتر از آرامش است که چنین برداشتی احمقانه مینماید، اما خیلی اوقات نیازها و خواستههای حقیقیمان را از دل تضادهای احساسی میشناسیم؛ همان مثال معروف که اگر درد را حس نکنی هیچوقت دستت را از آتش بیرون نمیکشی.
گاهی نمود بیرونی یک احساس، کنشی بهظاهر ناخوشایند است اما چند قدم که جلوتر میرویم میبینیم ضروری بوده و یا حتی اجتنابناپذیر، اصلن شاید آنقدرها هم که تصور میکردیم ناخوشایند نبوده. همین را تعمیم بدهیم به همهی آدمها، روابط و زندگیها؛ آنوقت کنشها کمتر آزارمان میدهند چون جایی بالاتر از آنها ایستادهایم.
– کمی پیادهروی کردم، همانقدر هم خوب بود.
– فکر میکنم پیامم به یک قاتل سریالی رسیده است؛ امروز که صدایی از موبایل همسایه شنیده نشد.
– خواهر کوچکتر میتواند آدم را به هر کاری وادارد و هر خواستهای را به آدم تحمیل کند. زورش میرسد.
– در تلاقی غم و اضطراب، در آن نقطهی تاریک که آدمیزاد را تاب تحمل نیست، همواره نور رحمت شما خواهد تابید؛ هزار بار تابیده است و هزار بار دیگر خواهد تابید. مرا یاری کن تا در این نقاط چشمانتظار نور باقی بمانم.
– الهی شکرت…
امروز بعد از کارهای خونه به کرج رفتم. دو هفته پیش مامان نرفتم. از اینکه مسیر تهران- کرج رو طی میکنم خسته میشم. از مسیر ولی لذت میبرم. به تمرینجا رسیدم ولی اینجا نمیتونم خوب گوش بدم. چون مامان صحبت میکنه دلم میخواد بیشتر وقتم را براش بزارم. درماندگی و خستگی آدما رو از چهرهشان هویدا بود. کاشکی زندگی برای مردمم طور دیگه ای رقم میخورد. وبینار هم نصفه و نیمه گوش کردم نتونستم بنویسم. نمیشه مامان را رها کنم. فکر میکنم از حداکثر وقتم برای بودن با او استفاده کنم. قصه قصه را گوش دادم داستان زیبایی بود.
آنطور که باید نتونستم استفاده کنم ولی از جهت انسانی از خودم راضی هستم.
از ده به خودم شش میدم.
-ذهنم گره خورده است. چند روز. باید ذرهذره بازشان کنم.
-اضطراب حافظه را کم میکند. میدانی؟ جایی شنیده بودم. اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟
باید چشمهایم را ریز کنم و به مغزم فشار بیاورم تا ببینم از صبح تا الان چکار کردم.
چرا ننوشتمشان؟ چون هروقت نوشتم، ازشان حرف نزدم.
خب امروز بیدار شدم. یادم میآید که بیدار شدم. دلم نمیخاست بیدار شوم. باید به یکی زنگ میزدم. پس بیدار شدم. دلم نمیخاست از تخت جدا شوم. بعد نیم-یکساعتی جدا شدم. زنگ زدم. مخاطب پشت تلفن حرفی زد که کمی ناامید شدم. با خودم گفتم: «لابد دیروز نق زدی و خدا گفت پس بیخیالِ درستیدنش.» به خودم مهربانانه گفتم: «خب خراب شد که شد. حالا تحفهای هم نبود.» اما بود. رفتهرفته از انکار درآمدم و سرزنش شدم. به خودم گفتم: «حالا تا شب صبر کن. گفته است دوباره زنگ میزند.»
ظهر نشستم پای کارروان. من مینوشتم و گوشیام هی زنگ میزد. یکبار همسرم زنگ زد. یکبار خاهرم. یکبار پدرم؛ و توبیخ و تهدید شدم ازینکه گفتم به عقدِ فلانی نمیآیم. روشم را تغییر دادهام. بحث نمیکنم، کار خودم را میکنم. اما دروغ است اگر بگویم به هم نریختم. ریختم. ولی نه به حد قبل.
برای نهار تنها بودم. دلم نمیخاست چیزی بپزم. کمی زبان گوساله از فریز درآوردم اما حوصلهی آن هم نداشتم. با ریزهخاری خودم را روی پا نگه داشتم. سریال هم دیدم و با هر سکانسش زارزار گریستم. «دفترچهراهنمای رزیدنت» میبینم. با خودم گفتم حسوحالش شبیه به «پلیلیست بیمارستان» است، که دیدم شخصیتهای آن سریال (به عنوان بازیگر میهمان) اینجا هم هستند. ذوقیدم. (دلم برای متخصص اطفال قیلیویلی میرود. اسم بازیگرش چه بود؟ آنیونسوک. شبیه به شرلوک میبینمش. و پیش از این شرلوک را شبیه به او. شبیه به همند؟ نه اصلن. فقط صورت دوتایشان تختیِ خاصی دارد و چشمهایشان کشیده است. وقتی هیجانزده میشوند یا یُبس، طرز نگاهشان مثل هم است. کسخل هم هستند-این یک تعریف است.)
خلاصه هربار زنی میزایید و جنین نارسی میمرد و یکی به اتاق عمل میرفت، من زارزار میگریستم و تمنا داشتم به دیدن ادامه ندهم. اما نمیشد. چیزی دارد، که حالم را خوب میکند؛ روزمرگیهای انسانی. تا دلت بخاهد واقعیت را نشان میدهد. نقص و ضعف و تقلا را. اینکه با همهی وجودت میخاهی پس بکشی، اما نمیتوانی.
از بعدِ «دکتر رمانتیک» به اینجور فیلمها علاقه یافتم. از پزشکی خوشم نمیآید. اما وجهههای انسانی را، در قالب بیمارستان خوب نشان میدهند.
من کارهای دیگری هم کردهام ها. برای کارروان و نوشتن وقت گذاشتم، با اینکه نمیخاستم، جلسهی نمیدانم-چندمِ «همسرداری» را رفتم (من بودم اسمش را میگذاشتم: کلاسِــ شناختِــ خـودِ دیگـرت (خود-دیگرشناسی))، با آن خانمی که از صبح منتظر تماسش بودم حرف زدم و امیدم دوباره بازگشت، ساندویچ زبان درست کردم، دربارهی واژهی تسلیم و «چطور دکمهی تسلیمشدن را بزنم؟» کلی فکر کردم.
میخاستم گزارش امروزم را به این آخری اختصاص دهم. البته دیر هم نشده است. ولی حوصلهاش را ندارم. همین را بهتان بگویم که اول باید ادایش را درآورد، بعد رفتهرفته بهش عادت کرد و در آخِر، خالصانه تسلیمِ خدا شد.
این را هم بگویم که از نحو کلماتم آگاهم. ذهنم پریشان است و روی زبان اثر میگذارد. نمیخاهم سانسورش کنم. دلیلی برایش ندارم.
من امروز جنگیدم. برای داشتنِ خرده-حالهای خوب. برای دریافت کمی معنا و شهود. و موفق شدم. اینکه هنوز سنگینم و پر از تشویش، موفقیتم را انکار نمیکند.
-کوثر محمودآبادی
#گزارش_نیک ۷
https://t.me/kosarmahmoudabadi_journey
گزارش بیستم
سال واژه: تبدیل
امروز فهمیدم ذاتا ادایی هستم. انگار چون جای خوابم عوض شده بود قهرش گرفته بود و مرا با خود نمیبرد.
آخر سر زورکی یک طوری خودم را در قطارش چپاندم. وسط راه ورودم را غیرمجاز خواندند و شوتم کردند به بیداری.
درنتیجه پنج صبح گزارش خوانی کردم و بعد کم کم روشن شدن خانه را تماشا کردم. خودم را از سرمای دم صبح مچاله کردم و چرتکی زدم.
کارهای امروز خسته ام کردهاند. گردش خاک در هوا و شلوغیها عامل سردرد و آلرژیهایم شده اند. بله آلرژی ادایی.
بین کارها قسمتی از تمرین ادامهنویسیام را در تمرینجا منتشر کردم. با تاثیر از دفتر شعری که در وبینار شنیده بودم. درختها به خانهی بخت میروند. شاید عجله کردم و فرستادم اما به هرحال بازخورد یا گازخورد از همین متفاوت نویسی هاست که مسیرم را مشخص میکند. بعد هم مطالب مربوط به صفحات صبحگاهیِ سایت را مطالعه کردم. خوردن شیرینیِ تبریک و گفتگو با دخترعمهام هم بعدازظهرم را کمی شیرین کرد.
امیدوارم بتوانم لحظه آخری بلیطی برای قطار سریعالسیر امشب پیدا کنم و از قافلهی رویابینان جا نمانم.
✔️صفحهی صبحگاهی را در دفتر نوشتم.
و پس از آن یوگای صبحگاهی را تمرین کردم.
هزار کلمهنویسی شخصی و رونویسی از حافظ هم سر جای خود بودند.
✔️ساعت ۱۴ هم با تمرینجا، شخصیت پیدا کرده.
در تمرینجا نکتههای نگارشی و ادبی زیادی یاد میگیرم.
✔️در نویسندهساز امروز کناب طراحی حسی معرفی شد، بانو حقپرست از شعر گفت.
جعبهابزار نویسندگی استاد کلانتری در نویسندهساز امروز، هوشربایی کرد. اگر بخاهم در طی چهل و هشت ساعت آینده فقط یکی از این دلبرکها را بخرم، بیبرو برگرد 《صندلی کوچک چوبی》است.
در هزار کلمهنویسی داستانساز، پلکهایم داشتند روی هم میرفتند از خستگی، ولی نوشتم، در احساس معلقبودن بین خاب و بیداری.
از کراوات قرمزی که به مردِ بیمهفروش در جلسهها و مذاکرهها اعتماد به نفس میدهد و با کلماتش مشتری را سِحر میکند. تمام قراردادهای کاری را با بالاترین پیشنهاد منعقد میکند و پول خوبی به جیب میزند. رقبا و همکارانش راز موفقیتش را میفهمند و برای سنگاندازی، میکوشند که جلسات کاری شرکت را در سونا و استخر برگزار کنند، به هزینهی خودشان.
مرد بیمهفروش که میفهمد، بیعذر و بهانه میپذیرد، بو برده که دستش را خاندهاند و در اولین جلسه نمیتواند طرف مقابل را که شرکتی با هزار نیروست متقاعد کند و شکست پشت شکست تکرار میشود.
حالا دیگر با کراوات قرمز هم موفق نیست، در آستانهی اخراج است. در خیابان راه میافتد تا به هر کسی که میبیند، بیمه بفروشد. با یک تیشرت سفید و شلوار لی.
اقساط خانه و ماشین از یک سو، هزینههای کلاس موسیقی و ورزش پسرش و ریخت و پاشهای زنش از سوی دیگر، بیخ گلویش را گرفتهاند.
هر روز از پایین شهر تا بالای شهر را پیاده گز میکند تا اولین مشتریاش جذب میشود. کم حرف میزند و تنها میگوید 《به من اعتماد کن و بیمه بخر، اگر راضی نبودی تمام ضرر و زیانت را میدهم》 و به این شیوه دوباره کارش جان میگیرد.
✔️کتاب دفترهای دوکا و بیلنگر، پرندهبهپرنده و کتاب یوکا اثر یونگ را خاندم.
دفتر شعر هوش سبز اثر شاپور جورکش را از کانال باشگاه ادبیات دانلود کردم و نگاهی انداختم.
✔️پیادهروی کردم.
✔️پستی برای کانالم نوشتم.
✔️تازگیها در مقابل آینه تار مینوازم و اشکالاتم را شفاف و دقیق میگوید.
✔️روزواژهام《شخصی》 بود و در پستم استفاده کردم.
✔️تماشای فیلم ارین بکوویچ را آغازیدم.
-سالواژهام: تدریس.
-صبح زود بیدار شدم. کمک مامان رفتم خرید.
-ظهر که برگشتیم نشستم پای داستان کوتاه. کمی پیش رفت.
-مهمان ناخوانده برایمان آمد.
-تا عصر ماند. من هم باز ماندم از نوشتن.
-عصر، بعد از تمیزکاری خانه، رفتم سراغ داستانک جدید. رسیدم به پنج تا شروع.
-یکدفعه سردرد و حالت تهوع انداختم زمین. قرص خوردم و دراز کشیدم.
-بیدار که شدم، یادداشت کانال را گذاشتم و گزارش نیک را نوشتم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
امروز روز خوبی نداشتم ساعت هفت پا شدم به کارام رسیدم غروب با یکی از دوستای قدیمیم رفتم بیرون آرتمیسم گریه می کرد بردمش ما همون جای بودیم که یوتاب کلاس داشت دیگه برگشتنا باهم برگشتیم خونه با آرتمیس بازی کردم رفتن خونشون بعد وبینار رو نگاه کردم حالم بهتر شد اما تمام که شد دوباره برگشتم به حالت قبل نمی دونم چرا انقدر ناامیدم انگار تمام اتفاق های بدی که تو عمرم افتاده یک باره برگشته دوباره تو وجودم دقیقاً هر سال اینجوری میشم نزدیک مدرسه که میرسه فکر کنم برای همونه
چقدر از عمرمون الکی حیف میشه.
۱. زودتر از همیشه بیدار شدم. کارهایم را با سرعت کمتری انجام دادم.
۲. اشتهای خوبی داشتم برای صبحانهخوری.
۳. همان اول صبح یک مشتری خوب و محترم داشتم. انرژی خوبی گرفتم. بعد از او دیگر کسی از در شرکت وارد نشد. من ماندم و خلوت اتاق.
۴. با یکی از همکاران به گفتوگو نشستیم. از رنج گفتیم و چایی خوردیم.
۵. کمی خودم را به خنکی غیر معمول بعد از ظهر سپردم و در سکوت نشستم و دوباره چایی خوردم.
۶. شرکت امروز زودتر تعطیل شد. تا شروع وبینار به خانه رسیدم و این جلسه واقعا برایم جذاب و مفید بود.
۷. با دوستی از روزمرگی حرف زدم و خوشگذشت.
۸. ادامه روز را سریال دیدم. یک جنایی جالب.
۹. گزارش نویسی امروز را از یاد برده بودم، دقیقا وقتی آماده خواب شدم یادم افتاد. نوشتم.
بیست و پنج شش سال پنج:
هشت ورود . نوزده و سی خروج. بینشان بیست دقیقه برای ناهار بلند شدم — همان هم ایستاده، کنار پنجره، دو برش نان تست و کره بادام زمینی. سه بار دستشویی تقریبا هر نیم ساعت بعد از هر فنجان قهوه. باقیاش را پشت میز بودم.
اعداد از مانیتور میریختند توی چشمم. کدینگ، فاکتور، سند، مالیات، استعلام، تراز. اختلاف. لعنتی. تا ۱۸:۲۰ دنبالش گشتم. آخرش دیدم خودم صبح یک صفر کم گذاشته بودم. شاید از عوارض اسپارتیناست. خندهام گرفت. بعد بغض آمد. بعد هیچی.
وبینار از دست رفت .داستان نویسی پر، مرده بود. دفتر را باز کردم فقط نوشتم: «جبران میکنم.»
نیم ساعت آزاد نویسی. فقط همین. آنهم زمانی که کارشناس نرمافزار خطای سیستم را رفع میکرد. دفتر را باز کردم. خودکار هم قهر بود. چند بار روی کاغذ کشیدم تا راه آمد. نوشتم: «خستهام.» خط زدم. نوشتم: «امروز ده ساعت عدد شمردم تا بفهمم چقدر کم دارم.» این را نگه داشتم. این یک سطر، از کل گزارشهای امروز صادقتر بود. میدانم خیلی کم دارم.
پیادهروی نرفتم. کفشها کنار در، جفت، مرتب، منتظر. من هم منتظرم. ولی پاهایم خوابشان گرفته. خیابان بی من راه رفت. من از پشت شیشه نگاه کردم. ماشینها، چراغها، آدمهایی که میرفتند. کاش میتوانستم بروم. کاش. کلمهی «کاش» را امروز چند بار زیر لب گفتم؟ نُه بار .شمردم. این عادت حسابدارهاست.
تراز
ده ساعت
با عددها حرف زدم.
آنها جمع شدند،
من
از خودم کم کردم.
تراز نشد.
وقتی تمام روز
حروف را
به ریال تبدیل کردهای.
واژهها
مثل سکههای شمرده
سردند.
خیابان
بی من
پیادهروی کرد.
من
از پشت شیشه
قدمهایش را
حساب کردم.
شب
صورتحساب میخواهد:
چقدر از خودت
خرج کردی؟
چقدر
مانده؟
من به شب میگویم:
بگذار امشب
فقط
خسته باشم.
فردا
از نو
جمع میزنم.
نمرهی امروز: به تاب آوری بیتا نه میدم ولی به پایبندی به قرار و مدار، چهار
گزارشنیک”1405/6/25″ شهریور. روز چهارشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور خاندم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور خاندم.
کلمهبرداری انجام دادم.
ویسهای که استاد قدیمیام فرستاده بود، بخشی از آنها را گوش دادم.
یکسری از اشعار مولانا را که خانده بودم، ضبط کرده بودم به استادم فرستادم.
نویسندهساز شرکت کردم.
تمرکز بر شیء بود. که من در مورد فلاسک چای نوشتم که یکی از دوستانم همین موضوع را نوشته بودند. خیلی دلم میخاست بدونم ایشان چی نوشتند چون موضوع مشترک بود.
دوره قصهقصه را شرکت کردم.
دوره رمانجا را شرکت کردم.
جالب بود موضوع امروز برام از فراداستان صحبت شد.
من یکی از داستانهایی که در نویسندهساز نوشته بودم این هفته خودبهخود این شکلی شروع کردم بدون اینکه بدانم.
بعدم با خودم همهاش میگفتم خوبه حالا نمیخانیم. وگرنه اینطوری کی میآید داستان شروع کند؟
اما امروز فهمیدم این خودش یک نوع از داستان نوشتنست.
اعتماد به ذهن هم خوبه. بیآنکه بدانی او خودش بداند میرود و عمل میکند.
آهنگ ویگن که در کلاس شعر استاد بزرگوار گذاشته بودند دانلود کردم، گوش کردم و باهاش دست میزدم.
اینم از نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
دیشب به مادرم گفتم که اگر زودتر از هفت صبح بیدارم کند، آن دویست بلوک را از حیاط بیرون ببرم و پیش حصار، کنار درختهای پرتقال بگذارم.
ساعت هشت، با زنگ گوشی از خواب پا شدم. از توالت که به راهرو رسیدم، دیدم مادر سر سفره نشسته. گفتم که به پیمان عمل نکرده و من هم پاسخ بدقولی را با بدقولی میدهم. خندید.
بعد از چند ساعت مطالعه از اتاقم بیرون آمدم. دیدم خواهر اولم سر آلاچیق، با مادر که روی پله نشسته بود، صحبت میکرد. هر دو داشتند سبزی پاک میکردند و بلندبلند اخبار جنگ را به هم میدادند. کمی برایم عجیب بود. گفتم: «خب، چرا نمیروید کنار هم بنشینید تا بتوانید راحت حرف بزنید؟» خواهرم که به نردههای قرمز تکیه داده بود، برگشت و کلی خندید.
صحبت را که از سر گرفتند، من هم رفتم تا به درختهای تبریزی سر بزنم. روی دیوار گاوداری نشستم و درختهایی را که قدشان به سه متر رسیده بود را تماشا کردم. انگار همین دیروز بود که میتوانستم بالاترین برگشان را بهراحتی بچینم.
پیکانوانت رسید. آمده بود تا شلنگها را ببرد. پسری بیستوچند ساله با موهای فرفری کوتاه؛ برادر سومم که ابزار و وسایل ساختمانی کرایه میدهد. کارِ بردن و آوردنِ دمِ دستگاه را به او سپرده بودند. دست خشکی به او دادم و راهنماییاش کردم.
آفتاب که به خاک نشست، مهی رقیق اطراف را پوشاند. صدای «زلزلهها» ــ نمیدانم شما به آن چه میگویید، شاید جیرجیرک ــ طبق معمول ملالآور بود؛ ولی وقتی با صدای زنگولههای آویزان به گردن گاوها شنیده میشد، احساس «روستایی در شب» را کامل میکرد.
گزارش نیک چهارشنبه ۲۵ شهریور تابستان۰۵
گزارش نیک | شرح رویا
گزارش نیک | صبحِ امتحان
دیشب خواب دیدم صبحِ امتحان است و من، با آن احساس مبهم و آزاردهندهای که در خواب گاهی از خودِ ترس هم واقعیتر میشود، اصلاً درس نخواندهام. نه کتابی را باز کرده بودم، نه صفحهای را به خاطر سپرده بودم، نه حتی آن شبهای طولانیِ پیش از امتحان را که در آنها آدم میانِ جزوه و مداد و لیوان آب سرگردان میشود، پشت سر گذاشته بودم. امتحان آمده بود، بیخبر از من، درست مثل مهمانی که کسی در را باز کند و تازه بفهمد تمام خانه را فراموش کرده است مرتب کند.
اما چیزی که در خواب بیشتر از ترس به سراغم آمد، کلافگی بود.
کلافگیِ کسی که میداند دیگر نمیتواند شب را به عقب برگرداند.
در همان لحظه، بوی کلاسهای سالهای دور به سراغم آمد. بوی کاغذ تازه، بوی مداد تراشیدهشده، بوی پاککنهای سفید و صورتی که وقتی روی کاغذ کشیده میشدند، ذرات نرم و ریزی از خود باقی میگذاشتند. حتی بوی چوب میزهای مدرسه را به یاد آوردم، بویی که شاید سالهاست دیگر جایی نشنیدهام، اما در خواب ناگهان با چنان وضوحی بازگشته بود که گویی همین دیروز، زنگ اول را زده بودند.
صدای کشیدهشدن صندلیها روی کف کلاس، خشخش لباسها، سرفهی کوتاه یکی از بچهها و آن سکوت مخصوص چند دقیقه پیش از امتحان، همه دوباره زنده شده بودند. سکوتی که در آن، هر کس آخرین نگاهش را به جزوه میانداخت و من شاید به جای آنکه چیزی بخوانم، به پنجره یا عقربهی ساعت نگاه میکردم.
چه عجیب است که حافظه گاهی یک عمر را در بوی تراشیدن مداد پنهان میکند.
در خواب، برگهی امتحان هنوز روی میز من نیامده بود، اما من از پیش میدانستم که چیزی برای نوشتن ندارم. کتابها آنسوی کلاس بودند و من به آنها نگاه میکردم، چنان که آدم از پشت شیشه به خانهای نگاه میکند که زمانی در آن زندگی کرده اما دیگر کلیدش را ندارد.
و آنوقت فهمیدم چیزی که مرا کلافه کرده، خودِ امتحان نیست. حسِ دیر رسیدن است. حسِ اینکه فرصتی در گذشته بوده و من آن را ندیدهام. اینکه میتوانستم شب پیش، یا شب پیشتر، کتاب را باز کنم، مداد را بردارم و چند صفحه بخوانم، اما نکردهام و حالا تمام آن زمانهای ازدسترفته، مثل صفی از ساعتهای خاموش، پشت سرم ایستادهاند.
امتحان در خواب تبدیل شده بود به ساعتی بزرگ که عقربههایش فقط یک طرف را میشناختند: جلو.
و من میانِ دیروز و امروز، نخواندن و دانستن، فرصت و فرصتِ ازدسترفته ایستاده بودم.
صبح که بیدار شدم، چند لحظه طول کشید تا بفهمم دیگر دانشآموز نیستم و هیچ برگهای روی میز منتظرم نیست. اتاقِ امروز جای کلاسِ آن سالها را گرفته بود و نور صبح از جایی میآمد که هیچ شباهتی به پنجرهی مدرسه نداشت.
با این حال، بوی مداد هنوز در خاطرم مانده بود.
شاید خواب فقط میخواست مرا برای چند دقیقه به همان نیمکت قدیمی برگرداند، به آن پسربچهای که گاهی نمیدانست فردا چه چیزی از او خواهد خواست و با این حال، صبح که میشد، مدادش را برمیداشت و وارد کلاس میشد.
و شاید هر صبح، حتی صبحِ امروز، چیزی شبیه همان امتحان است.
برگهای سفید، زمانی که جلو میرود، و این پرسش ساده و قدیمی:
اگر هنوز چیزی ننوشتهایم، آیا واقعاً دیر شده است؟
✓گزارش نیک| ملاقات کاری با وکیل دادگستری
امروز کافه بالیست اهواز برای من چیزی بیش از یک کافه بود. وارد که شدم، نخستین چیزی که به استقبالم آمد بوی قهوه بود، همان بوی گرم و تلخ و کمی سوختهای که پیش از آنکه زبان چیزی را بچشد، بینی و حافظه را بیدار میکند. صدای یکنواخت دستگاه اسپرسو از پشت پیشخوان میآمد و میان همهمهی آرام میزها، صدای برخورد فنجانها و قاشقهایی که گاه به دیوارهی لیوان میخوردند، پخش میشد.
نشستیم برای حرف زدن دربارهی پروندهی دادرسی حقوقی اداره کار. کاغذها روی میز پهن شدند و نامها و تاریخها و سمتها، یکییکی وارد گفتوگو شدند. پرونده از آن چیزهایی بود که وقتی روی کاغذ دیده میشود چند صفحه بیشتر نیست، اما وقتی دربارهاش حرف میزنی، ناگهان صاحب راهرو و اتاق و امضا و مهر و تلفن و انتظار میشود.
فنجان اول قهوه که رسید، گرمای فنجان از میان انگشتهایم به دستم نشست. لبهی فنجان را که به لب بردم، تلخی نخستین جرعه روی زبانم پخش شد و بعد عطر قهوه از پشت آن تلخی بالا آمد. گرمای مایع از دهان و گلو پایین رفت و برای چند لحظه، بدنم را از آن سرمای نامرئی کلمات اداری بیرون کشید. انگار برای فهمیدن یک پروندهی حقوقی، ابتدا باید زبان را با کمی تلخی آماده کرد.
سیگار را روشن کردم. نخستین کام، دود گرم را به دهان آورد و بعد آرام از میان لبها بیرون رفت. دود در روشنایی کافه پیچید و لحظهای جلوی صورتم ماند، بعد در هوای بالیست حل شد. عطر توتون با بوی قهوه مخلوط میشد و ترکیبی میساخت که عجیب آشنا بود، بوی بعدازظهری که قرار نیست در آن اتفاق خارقالعادهای بیفتد، اما ذهن آدم بالاخره جایی برای مرتب کردن خودش پیدا میکند.
فنجان اول تمام شد، اما گفتوگو هنوز ادامه داشت.
فنجان دوم را که آوردند، قهوه دیگر فقط نوشیدنی نبود. تبدیل شده بود به بخشی از ریتم جلسه. جرعهای قهوه، چند جمله دربارهی پرونده، مکثی کوتاه، روشن کردن سیگار، نگاه کردن به یکی از برگهها و دوباره برگشتن به همان نقطهای که چند دقیقه پیش رهایش کرده بودیم.
در فنجان دوم، تلخی قهوه را آرامتر میچشیدم. زبانم دیگر به آن عادت کرده بود و عطرش بیشتر از تلخیاش خودش را نشان میداد. کف نازک روی سطح قهوه کمکم از بین میرفت و گرمای فنجان نیز آرامآرام به دمای اتاق نزدیک میشد. بیرون، اهواز همچنان در گرمای خودش نفس میکشید و داخل کافه، ما در جزیرهی کوچکی از قهوه و دود و کلمات حقوقی نشسته بودیم.
سیگارهای بعدی کوتاهتر بودند. خاکسترشان در زیرسیگاری جمع میشد و هر بار که دستم را جلو میبردم، بوی خشک و تلخ دود دوباره بلند میشد. دود گاهی به صورتم برمیگشت و چشمهایم را کمی میسوزاند، اما همین سوزش کوچک هم بخشی از جلسه شده بود، مثل صدای قاشق، مثل گرمای فنجان، مثل تلخی قهوه.
در پایان، پرونده هنوز پرونده بود و هیچکدام از آن کاغذها با نوشیدن دو فنجان قهوه ناگهان به حکم قطعی تبدیل نشده بودند. اما ذهنم دیگر مثل ابتدای ورود درهم و گرهخورده نبود.
شاید بعضی جلسهها برای حل کردن مسئله نیستند. برای ایناند که مسئله را روی میز بگذاری، از چند طرف نگاهش کنی، دربارهاش حرف بزنی، قهوهات را آهسته بنوشی و بگذاری چند نخ سیگار، همراه با دودشان، بخشی از اضطراب را از اتاق بیرون ببرند.
امروز سهم من از دادرسی، دو فنجان قهوه بود، چند نخ سیگار و چند ساعت فکر کردن به اینکه چگونه باید از میان کاغذها و امضاها و آدمها، راهی برای رسیدن به حق پیدا کرد.
وقتی از بالیست بیرون آمدم، مزهی تلخ قهوه هنوز گوشهی زبانم مانده بود و بوی دود روی لباسهایم نشسته بود. پرونده را با خودم میبردم، اما دستکم دیگر آنقدر سنگین نبود.
✓ گزارش نیک | شرح شامِ کشک بادمجان
امشب شامم کشکبادمجان بود، غذایی که پیش از آنکه قاشق به آن برسد، از راه بو خودش را معرفی میکند. بوی بادمجانِ سرخشده، سیر و نعناع داغ، آرامآرام در هوا پخش شده بود و انگار آشپزخانه را از یک اتاق معمولی به جایی تبدیل کرده بود که در آن خاطره، روغن و ادویه با هم مشغول پختن چیزی بودند.
قاشق نخست را که برداشتم، سطح نرم و یکدست کشکبادمجان زیر قاشق نشست و کش آمد. سفیدی کشک در میان قهوهای بادمجان و لکههای سبز نعناع داغ و طلاییِ پیاز سرخشده، منظرهای ساخت که بیشتر به یک نقاشی کوچک ایرانی شبیه بود تا شام یک شب معمولی.
نخستین لقمه، گرم و نرم و خامهای بود. بادمجان با آن مزهی کمی دودی و شیرینش زیر زبان له میشد و بعد ترشی ملایم کشک خودش را نشان میداد. سیر، کمی دیرتر از همه وارد میشد، مثل مهمانی که همیشه چند دقیقه بعد از شروع مجلس میرسد اما حضورش را نمیشود نادیده گرفت.
گاهی قاشق را به گوشهی ظرف میبردم تا تکهای پیاز داغ و کمی نعناع داغ را با کشک و بادمجان همراه کنم. آنوقت مزهها روی زبان به هم میرسیدند: شیرینی بادمجان، شوری کشک، تندی سیر و عطر گرم نعناع. لقمهها یکییکی پایین میرفتند و گرمای غذا در بدن پخش میشد.
نان را هم تکهتکه میکردم و با آن، از گوشههای ظرف چیزی برمیداشتم که هنوز از پیاز داغ و روغن معطر برق میزد. نان نرم، کشکبادمجان را در خود میگرفت و وقتی به دهان میرسید، بافت لطیف بادمجان و دانههای ریز پیاز و کشک میان دندانها و زبان میشکست.
کمکم ظرف سبکتر شد. رنگهای روی آن یکییکی ناپدید شدند و آن نقاشی کوچک ایرانی، به ظرفی تقریباً خالی تبدیل شد. آخرین لقمه را که خوردم، قاشق را برای چند ثانیه کنار گذاشتم و به مزهای فکر کردم که هنوز روی زبانم مانده بود: ترکیبی از سیر و کشک و بادمجان و نعناع که عجیب صمیمی بود.
شام امشب چیز پیچیدهای نبود. یک بشقاب کشکبادمجان بود و نانی که آن را همراهی میکرد. اما بعضی غذاها برای سیر کردن شکم ساخته نشدهاند، برای این ساخته شدهاند که آدم را چند دقیقه به جایی آشنا ببرند، جایی که بوی سیر و نعناع داغ در هواست و قاشق، بیآنکه عجلهای داشته باشد، راه خودش را میان بادمجان و کشک پیدا میکند.
امشب، شام من همین سفر کوتاه بود
نویسنده: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🫧
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
بیست و پنجم شهریور
امشب دلم میخواهد در جزئیترین حالت ممکن روزم را بنویسم.
امروز هم مثل اکثر روزها آلارم ساعت پنج و چهل دقیقه را خاموش کردم و به امید آلارم ساعت شش، دوباره چشمهایم را روی هم میگذارم. میدانم توان دوباره خوابیدن ندارم اما این عادت مخرب سالهاست با من مانده. پنج و چهل و پنج دقیقه رختخواب را ترک کردم.
مسواک زدم.
جورابهایم را از روی طناب آوردم و پوشیدم. آنقدر به چیزهای مختلف فکر کردم که کرم ضد آفتاب را جا انداختم. آریاشهر بودم که یادم آمد کرم نزدهام.
صبح از کمد هندزفری قدیمیام را در آوردم و سعی کردم با جابهجا کردن سیمش یه گوشش را به کار بیاندازم و موفق هم بودم. برای اینکه وسواس انتخاب موسیقی مرا نگیرد، پخشکننده موسیقیام را روی پخش تصادفی میگذارم.
روی صندلی مورد علاقهام در اتوبوس نشستم. صبحانهی اتوبوسیام را خوردم.
کانالهای تلگرامم را چک کردم.
وقتی متوجه شدم همکار بدعنقم تصمیم گرفته جایش را با فرد دیگری عوض کند و در بخش دیگری کار کند، گل از گلم شکفت. پسری که جایش آمده خوب به نظر میرسد. اگرچه ناوارد است و گاها کدها را اشتباه میزند و من میمانم و رفت و آمد چندباره و توجیه کردن مشتریها، اما هرچه باشد بهتر از آن مردک بی ادب است. (آدم ناوارد باشه ولی بیشعور نه)
امروز یکی از مشتریها نامم را پرسید و بعد از شنیدن نامم گفت :« اسمت رو عوض کن، اسمت خیلی اسلامی تخمیه» و بعد هم اضافه کرد« ناراحت نشیا» واقعا ناراحت نشدم، فقط خندیدم. چون نامم نه باعث افتخارم است نه باعث شرمساری. نه دوستش دارم نه بیزارم. اصلا به آن فکر نمیکنم.
نامی است مثل هر نام دیگری.
آن لحظه تنها به یک چیز فکر کردم اینکه:«آدمها واقعن عجیب، غیر منتظره و در عین حال ناامیدکنندهان»
همکارانم دوباره با یکدیگر صحبت میکردند، هرچه بیشتر به حرفهای آدمها گوش میکنم، بیشتر میفهمم چرا دلم نمیخواهد با اکثرشان صحبت کنم. هیچ موضوع مشترکی وجود ندارد.
فکر میکنم هشت صفحه از کتابم را خواندم. نهار امروز طبق بزنامهی هفتگی نبود و سورپرایزم کرد.
دو لیوان چای خوردم.
دوباره زیر قولم زدم و شکلات خریدم.
با یکی از همان آدمهای عجیب گفت و گوی نیمهکارهی مجازی داشتم.
با دوستم راجع به برنامهی سفر صحبت کردم.
کار کردن با پسرهای بی دقت فروشگاه باعث شده احساس کنم وسواس دارم. (واقعا بینظم و از زیر کار دررو ان، هیچی رو سرجاش نمیذارن، به همه چی آب میبندن، البته به غیر از همکار جدیدم. چون روز اولش بود، تو ذهنم بهش آسون میگیرم)
دوباره خودکار مشکیام را گم کردم، این سومین خودکار این یک ماه است. (نمیدونم کی برش داشت و نذاشت سرجاش)
کمی به دستفروشهای آریاشهر نگاه کردم.
سوار اتوبوس شدم، خوش شانس بودم و صندلی خالی گیرم آمد.
به خواهرم رنگ زدم و بابت کمکهای نکردهام در چیدن اثاثیهاش عذرخواهی میکنم.
شام میخورم. حین غذا خوردن برای مادرم از فروشگاه میگویم(با جزئیات کامل)
لباسهایم را میشویم، حمام میروم، و گزارش نیک را مینویسم و فکر میکنم بعد از این هم به سراغ برنامهریزی خواندن زبان بروم، شاید هم قبلش خواب مرا در خود فرو ببرد.
امروز بیستوپنجم شهریور بود. صبح دلم نمیخواست از خواب بیدار شوم. سنگین و شل و ول بودم، کرخت، پاهایم بیحس بود. کمی تکان خوردم و به زور نشستم و پاهایم را آویزان کردم. حسی، با پاهایم دنبال دمپایی گشتم و یک لنگه پیدا شد و با همان یک لنگه بسوی آب پاک و روان رفتم و سروصورتم را شستم وضوگرفتم و از خدا معذرت خواهی کردم که در نمازم یک چشمم هنوز خواب بود. دعا را هم خواندم و سرم را روی زمین گذاشتم. صدای ویراژ ماشینی به گوشم رسید سرم را برداشتم سالواژهی تعهدورزی را کنار دستم دیدم. خودم را جمع و جور کردم و به سراغ عشق دبرینهام رفتم. نوشتن. نیم ساعت کُند نوشتم و لباس پیادهروی پوشیدم و در هوای صبح قدم زدم. در راه کلاغها را شاد و سرمست دیدم پیاده راه میرفتند. و با هم شوخی میکردند دیدن پرندهی نه چندان زیبایی در صبح آرامشبخش است. امروز زمان برگشتن از پیادهروی موتورسوارانی مسابقه میدادند. خیابانها را خلوت یافته بودند اما صدایشان مردم را بیدار کرد. به خانه برگشتم. دخترم آماده شده بود برود. از چند روز قبل تدارک سفر دیده بود و منتظر اسنپ بود. خداحافظی کرد و رفت. خدا به همراهش. در کتاب خسرو خوبان پرسه زدم چند صفحهاش را دوباره خواندم و واژهای نو و نشنیده در آن یافتم و آن گندناک بود که در دفتر یادداشتم نوشتم. امروز میلی به خوراکی نداشتم و حتی در بی میلی عاشق چای تازهدم هستم خوردم و لذت بردم . باخواهرم حرف زدم دبیرستان بود این روزهای شهریور هر روز سر کار میرود. و برای ثبت نام بچهها با والدینشان حرف میزند و مشاوره میدهد. اما از دست بخشنامههای بیربط شاکی بود. امروز ترافیک ماشینها ناراحتم کرد چقدر ماشین؟ در زیر بار آهنهای سیاه و سفید خفه شدیم. در باره داستان کودک رویا پردازی کردم این روزها سعی میکنم کودکیها و بازیهایم را بیاد آورم تا بتوانم داستان بنویسم. در وبینار شرکت کردم و استاد اشیاء روی میزش را به نمایش گذاشت و در بارهی طراحی حسی حرف زد و خانم ساجده شعر خواندند. و بیست وپنج دقیقه نوشتن را انجام دادیم سرعتم امروز خوب نبود. نمرهام را هفت میدهم. به کانال تلگرامی مهرابی سر بزنید.👇
https://t.me/notetoday1
در روزهای آخر تابستان هستیم.
تابستان کم کم نفسش تمام می شود و کنار می رود و پاییز می آید.
فصل مورد علاقه ی من پاییز است.
پاییز که بیاید، باران، بوی نارنگی، بوی انار، هوای تمیز، سرما، لباس های پاییزی، پوتین، آش و سوپ گرم و خاطره بازی ها هم می آیند.
زیباست نه؟
پاییز به عنوان فصلی غمگین شناخته شده است. اما در عین غمگین و سرد بودن زیبایی های چشم نوازی را به همراه دارد.
اصلا نم نم بارانی که روح درختان و نوک پرندگان را تر می کند حال و هوایی دیگر دارد.
هیچ فصلی به اندازه ی پاییز زیبا نیست.
پاییز نشان می دهد که در عین نارنجی و زرد بودن، خشک شدن و فرو ریختن هم می توان زیبا به نظر رسید.
دلم خواست کمی از پاییز و خاطره بازی هایش بگویم.
امروز هم به خواست و اجازه ی خداوند متعال زندگی را آغاز کردم.
زندگی که خیلی های دیگر تجربه اش نکردند با وجود اینکه سالم بودند و دلشان می خواست بار دیگر طعم زندگی را بچشاند، اما از این دنیا رفتند و به دیار باقی شتافتند.
خیلی روح نواز است وقتی که بار دیگر چشمانت را باز کنی و بدانی که زنده ای و می توانی تلاش کنی و خودت را کشف کنی.
از نظر من این معجزه است. اگر زنده بودن معجزه نیست پس چه چیزی معجزه است؟
چند حرکت ورزشی انجام دادم تا ویندوز بدنم بالا بیاید.
کتابی که شروع کرده بودم را ورق زدم. فصل سومش در مورد برنامه ریزی موثر و کارآمد بود.
نکته ی جالبی که داشت این بود می گفت برای هدف هایتان فعل مشخص کنید.
مثلا لباس شویی یا صبحانه با اعضای خانواده مشخص نیست.
به جای آن انداختن لباس های کثیف در ماشین لباس شویی و دعوت از خانواده برای صرف صبحانه را بیان کنید.
این فعل ها نشان دهنده ی این هستند که دقیقا چه کاری را باید انجام دهیم و به ما انگیزه می دهند تا برای هدفمان دست به عمل بزنیم.
البته همه ی افعال این تاثیرگذاری را ندارند.
انتخاب فعل مناسب برای یک کار، یک هنر است. مهم ترین نکته در تعیین افعال، واضح بودن آن هاست.
(تماس با باب در مورد گزارش مالی شرکت)
مثلا فعل تماس مفید است؛ اما واضح نیست و می توان معنای متفاوتی از آن برداشت کرد.
(تماس تلفنی، ایمیل زدن، پیامک زدن، رفتن به دفترش، ارسال پیام صوتی)
فصل سومش را تمام کردم و کتاب را بستم.
مادر بیرون رفته بود. متاسفانه او هم این ویروس را گرفته بود.
حالش کمی بد بود.
من هم از فرصت استفاده کردم و استکان ها و قاشق چایخوری و ماهیتابه را شستم.
آشپزخانه پر از گرد نان بود و کثیف مثیف شده بود، برای همین مصمم شدم که خانه را یک جاروبرقی مشتی بزنم.
کمی گردگیری کردم و خاک و گرد وغبار را زدودم.
بعد جارو را روشن کردم و شروع به تمیز کردن کردم.
قرار بود که دکوراسیون خانه را هم تغییر دهیم.
اما بنا به دلایلی وقت نشد که این کار را انجام دهیم.
به اتاقم رفتم و پادکست و جلسه ای جدید را دانلود کردم و گوش دادم و نکته برداری کردم.
مثلا یکی از نکاتش این بود؛ هر وقت دیدی که نگاه دیگران رویت اثر نمی گذارد یعنی به توجه یا تخریب دیگران محتاج نیستی بدان که عزت نفست بالا رفته.
همه ی ما نیاز داریم که تحسین شویم و به ما توجه کنند، اما این از نبود عزت نفس بالا نشئت می گیرد.
درست است گاهی لازم است، اما بیشترین توجه باید از سمت خودمان صورت بگیرد.
نزدیک شروع شدن وبینار محبوبم بودم.
قبل از شروع وبینار ایرپادم را شارژ کردم.
دفتر مربوط به نوشتن کتاب هایی که استاد معرفی می کنند را باز و آماده کردم.
امروز خواهرم لپتاپ را خانه گذاشت تا من بتوانم در وبینار امروز تایپ کنم.
لپتاپ را آوردم و برنامه ی وُرد را باز کردم. همه چیز آماده و مهیا برای شروع وبینار.
وبینار محبوبم شروع شد. امروز زودتر در وبینار حاضر شدم.
آهنگ سنتی بامزه ای پخش شد.
امروز با کتاب طراحی حسی آشنا شدیم.
و رسیدن به اینکه گاهی اوقات نویسنده لازم دارد که با اثرهای آسان و روان آشنا شود.
ایده ها از چیزهایی که به نظر سودمند نمی آیند ساخته می شود.
نویسنده در مورد اشیاء صحبت کرده بود.
قوری که به شکل های مختلف و عجیب غریب بود.
می گفت لزومی ندارد که به همه چیز به عنوان شئ کاربردی نگاه کرد.
وبینار امروز با تمام وبینارها فرق داشت.
حس و حالش.
شاهین کلانتری چه ابزارهای گوگولی و جذابی را به مانشان داد.
او می گفت که هر چیزی حس و حال خاص خودش را دارد.
سبدهای کوچکش، قوطی بامزه و استوانه ای شعر، جا خودکاری ها، اتودهای متفاوت، روان نویس هایش، زمان سنج قرمز و مشکی و آن صندلی بانمکی که مثل آن را ندیده بودم.
کلی حس و حالم را خوب کرد و نوستالژی برایم رقم زد.
فکر نمی کردم که یک مرد اینقدر با سلیقه و عاشق لوازم التحریر های متفاوت باشد.
حس و حال خیلی مهم است.
ما با وسایل ها و حتی آدم ها حال و هوای متفاوتی را تجربه می کنیم.
و شیرین ترین قسمت وبینار آزادنویسی بود.
قصه ی امروزم را خیلی دوست داشتم. حال و هوایش با امروز هم خوانی داشت.
داستان در مورد نیمکتی بود که خیلی دل پری داشت. مثل یک آدمیزاد غر می زد و ناله می کرد.
ناراحت بود از این که کسی حرفش را نمی فهمد که دلم می خواست بروم داخل قصه و بغلش کنم و بگویم حرف بزن من حاضرم تمام حرف هایت را بشنوم.
بعد از تمام شدن وبینار کمی از روی صندلی بلند شدم و راه رفتم چون دست و پایم خشک شده بود.
الان هم می خواهم بروم شام بخورم بعد شب هول بخوانم.
همراه با نویسندهساز آزادنویسی انجام دادم.
برای آخرین بار چشم دوختم به منظره سرسبز شمال.
وسایلم را جمع کردم. فردا صبح حرکت میکنیم. امیدوارم به سمپوزیوم برسم.
تا میتوانستم با گربه بازی کردم. امروز سرفههایش خیلی بهتر شده بود. کاش بیشتر اینجا میماندم و مراقبش بودم. دلم برایش تنگ میشود. امیدوارم تا دفعۀ بعد سالم بماند.
https://t.me/zahrahabibi9626
یک روز عادی من چطوریست؟
ــ دو دل ماندهام که چه کنم. بروم سراغ شعر، یا آشپزی؟ آشپزی زورش به شعر میچربد. به ساعاتی از روزم که تمامشان کردهام فکر میکنم. چند نمره به خودم میدهم؟ چهار نمره. به علاوه یک نمرهی دیگر که بخاطر روزنویسیام میگیرم میشود پنجنمره.
ــ سری به کانالهای همسفرانم میزنم. هر کدام حسی را در من بیدار میکنند. یکی متوقفم میکند روی لحظه. وامیدارَدَم به لمس و راحت نگذشتن. دیگری چراغ به دست مسیرم را روشنتر میکند. هر کدام چیزی به من میافزایند.
ــ شعر دوست دارم. طنز را دوست دارم. نقطهاشتراک این دو را در دوست داشتنم مییابم. کنار هم که قرارشان میدهم میشود شعر طنز. شعر طنز هم دوست میدارم. اولین کتابی که دربارهی شعر طنز خاندهام و درحال خاندنم دیوان خروس لاریست. از ابوالقاسم حالت.
✍ فاطمه محمدی
#گزارش_نیک
گزارش نیک ۱۲۷: میگن علایق اهداف و ارزش های هر کسی فرق داره خیلی وقت بود گزارش نیک ننوشته بودم دقیقا از بعد شرکت تو کارگاه کتاب نقد اوایل تابستون این روزها چشمم رو عمل کردم ک تحت مراقبت خونگی هستم ساعت چهار صبح بیدار شدم و صبحانه خوردم غذا رو برای خانواده گرم کردم ظهر هم که تا ساعت چهار خواب بودم بعد بیداری عصرانه خوردم بعد ظرف ها رو شستم بعدش رفتم بیرون پیاده روی و با اصرار خواهرم مریم پادکست صوتی ۱۹۸۴ رو گوش دادم و خوابیدم.
سال واژه: ماراتن معکوس.
کتاب «بخش گمشده» و کتاب«متن هایی برای هیچ» از «ساموئل بکت» را خاندم.
دو قسمت ریالیتی آشنایی با فرضیه و تحقق آزمایشی در موقعیت های خاص تماشا کردم.
بعد مدتها لیست کارها نوشتم. حتی ریزترین کارها را نوشتم.
در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و همینطور که استاد، کتاب «طراحی حسی» را میخاند و اشیای موردعلاقهاش را نشان میداد به اشیای خودم فکر کردم.
یک جعبهی چوبی(جعبه ها نمادهای خاصی برای من هستند، خصوصا در دارها و آنهایی که کفپوش دارند. جعبهی چوبیام کفپوش موکت مانند دارد.)
قوطیهای کوچکی که در آنها سنگهای موردعلاقهام و قوطی های کوچکترین که ریزترین نوشتهها در قالب یک خط در آنها نگاه میدارم.)
خب از ادامه دست برمیدارم ولی احتمالا از آن جعبهی چوبی در نوشتهها استفاده کنم.
آزادنویسی امروز: آنچه قابل بروز نیست. اگر بروز دهم آدمهای نزدیکم ناراحت میشوند.
یک پست و چند روز اخیر روزگفتارها، مثلا خواندن دو شعر از «شهرام مقدسی».
https://t.me/setabdi
سالواژه: پژوهشیدن
امروز ورزشرو نبودم. بدنم بدن نبود. گرفته و خسته. دلش تختخابی میخاست. باز پولش کشاند مرا. گفتم بگذار برای روز مبادا و خستگی. رفتم آنجا و پاره شدم. اما بعدش پرانرژی بودم از نماندن و نپیچاندن بدنبازکنی.(بر وزن لولهبازکنی)
برای صدمین بار به لیزر و استانداردهای زیبایی اندیشیدم. خب اگر مضر باشد چرا تن دهم به این استانداردها؟ چرا همیشه شیو بودن و آزار خود؟
تازگی گشادیون را جدیتر میگیرم. هم برای لباس طراحیدن و هم برای بدنم. سلامتی و بهداشت یک چیز، تنآزاری و وقتخرجی چیز دیگر. چون نیاز به بیشتر پرداختیدن دارد باشد برای دوبارهکاوی.
بعد از ورزش نشستم پومودورو* پومودورو فیگورکشی. کمر را تا حدی از دست دادم و چهار ساعتی پیش رفتم. بیست و پنج دقیقه که چیزی نیست. همین اما کلی آدم را جلو میاندازد.
بچه گول زدم. گفتم چهار پومودورویت بکش برایت قهوه میزنم. کشیدم و زدم.(چشمم روشن.) جایزهی بعدی هم شد نویسندهساز.
برای هزار کلمهنویسی شدیدن میذوقم. این نظم در تایپیدن را نمیتوانستم بکسبم.
رمانجاییدیم. به آخرین جلسه رسیدم و عجب جلسهای. بحث فراداستان بود و نمونههایی از آن حوزه. بهش میفکرم. به وسعتِ ایدههایش. سروانتسِ کلک همش ما را از حضورش آگاه میکند. بازی ذهنی میکند و شخصیت نویسنده را میاندازد وسط و دربارهی کارش میحرفد.
*پومودورو تکنیک کار و استراحت. بیست دقیقه کار و پنج دقیقه استراحت.
https://t.me/ReyhaneRabani
بچهداریِ صبحگاهی
امروز اخلاق نداشتم. بچه ساعت ۷ صبح بیدار شد و تا ۸ التماسش میکردم که کمی دیگر بخوابد اما ترتیب اثر نداد و داد و هوار راه انداخت که بَهبَه میخواهد. بلندشدم و الساعه فرمانش را انجام دادم. مگر قرار نبود رئیسِ این خانه من باشم؟
بچهداریِ عصرگاهی
عصرها اخلاقم کمی بهتر است و زندگی روی خوشش را به همهی اهل خانه نشان میدهد. بچه را بردم بَشی خورد و بعد هم تا تا عباشی کرد. انتظار داشتم حداقل عصرگاه رئیسِ این خانه من باشم ولی گویا باید تا شب هم صبر کنم.
بچهداریِ شباهنگام
بچه ساعت ۹ونیم شب خوابید و تا خرامان خرامان به سمت صندلی ریاست قدم برداشتم، دیدم مردی گرسنه کلید به دَر انداخت و وارد شد. حداقل رئیسِ آشپزخانهام که هستم.
خلاصه که این زندگی در شأنِ این علیامخدره نیست.
اگر خواستید بدون برداشتن دست از روی کاغذ حلزون بکشید، این یکی ایده میدهد.
سالواژهام فعلن نوگرایی.
1- حرارت پیازی که صبح با املت خوردم هنوز در معدهی من است.
2- لای کارهای شرکت وقتدزدی کردم (امید که کارفرمای عزیز به گزارش نیک بیعلاقه باشد) و داستان کوتاهم در کارگاه ششم را بازخاندم. هوس بازنویسی به سرم زد و الان مشغول همین بازیام.
3- داستانکی با موضوع «گمشده» در ژانر عاشقانه باید بنویسم. از سر کار برگشتنی طوفانی فکری در خانه راه انداختم و جرقهجرقه به کاغذها رنگ پاشیدم. چند ایدهی مطلوب یافتم و مقدماتی بر آنها نوشتم. امروز و فردا، هم این ایدهها را میپرورانم، هم باز در خانه طوفان میکنم.
4- شما را به خدا قسم که این روزها بیشتر از هر زمانی مراقب سلامتی (روانی و جسمی) خود باشید. خدا گذر هیچ بنیبشری را به بیمارستان و دواخانه نیندازد؛ ولی دیدن عددها دود از سر آدم بلند میکند. برگرفته از روایتهای واقعی.
5- خودم را به وبینار رساندم. به شکل عادتگریز قوریها. فرمهای جدید. شعر و هزارکلمهنویسی. از سری قبل 50 کلمه بیشتر نوشتم. راستی دم ظهر به ایدهی اجسام عجیب (مثل خودروی 10 متری) برای داستاننویسی فکر میکردم که ایدهام با پیشنهاد استاد در وبینار نزدیک در آمد. همین ایده را نوشتم. امروز متوجه شدم که چالشم در «هزار کلمه» فقر ایده است. سعی خواهم کرد که به هر پدیدهی دورم به شکل سوژه برای داستان و داستانک نگاه کنم.
6- از کتابها؟ «نیمهی تاریک ماه» و نیمنظری به «شب هول».
7- سپاسگزار بودنم.
گزارش نیک ۲۴
امروز هم نیامد. ولی نتیجهی تمام آزمایشهایش در محدودهی طبیعیست. خبریست بس خوش. کامل خوب شود، بعد بیاید. احتمالا جمعه. راضیام.
«شب یک، شب دو» تمام شد. عجب چیزی بود. صفحات پایانی زیباتر هم شد. پایان رمان اگر زیبا باشد، ماندگاری بیشتر میشود.
امروز «جنگ آخرالزمان» اثر «یوسا» که «استاد» دیروز معرفی کرد را آغازیدم.
به «سوگ» مربوط به جریان «قصهقصه» نگاه کردم. باید داستان کوتاه بیشتر بخوانم.
مقداری نوشتم. نوشتههای امروزم اثرپذیر از «فرسی» بود. تمرین تقلید از نثرش.
به گربههای حیاط غذا دادم. مادر گرامی غذای تولههایش را میخورد.
«قصهقصه» برگزار شد. فکر نکنم از هیچ معلمی اندازهی «استاد» دز زندگی آموخته باشم.
چقدر کلاسهایش را دوست دارم. هر کلاس، ذوقم بیشتر میشود.
مشق شعر کردم و چندتایی شعر خواندم.
با دوستانم حرف زدم.
ورزش سبک را آغازیدم.
امشب خواب را به سریال ترجیح میدهم.
از دیروز بهتر بود. آرامتر بودم.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۷/۵ از ۱۰
📝 #گزارش_نیک ۱۲۷
✍یک صفحه درباره اشیاء بر اساس وبینار نویسنده ساز که امروز شرکت کردم تایپ کردم
🗣بلند خوانی صفحاتی از دیوان اشعار ستاره در شن انجام شد.
🌊برق رفته بود و نتونستم نصف سریال امپراطوردریا رو ببینم اما نیمه شب با تکرارش جبران شد .
📙متن الکترونیکی و صوتی ادامه کتاب ۱۹۸۴ تا پایان فصل اول همراه داداش تموم کردم.
👩🏻💻حضورم در وبینار مجازی نویسنده ساز آقای کلانتری+حضور در وبینار مجازی روزانه خانم علیزاده+حضور در وبینار مجازی هفتگی آقای چبانی خب روز شلوغی بود.
🗒مطالعه کتاب الکترونیکی طراحی حسی از چنل مدرسه نویسندگی چند صفحه ای خوندم.
🍛ناهار برنج با خورشت قیمه داشتیم و برای شام باقی همون رو خوردیم.
🎧 تمرین #شعر نویسی
با خمیازه ی خاک
بر لبِ ریشه
جوانه بوسه می زند
مریم باقری ۲۵شهریور۱۴٠۵
@Maryamwriter_2 📌
میانه و میانگین
یک ساعتی ورزش کردم و حال خوب امروز را مدیونش بودم.
از مجموعه داستان «سوگ» دو داستان خواندم: «آتشسوزی» و «عکسِ فوری». هر دو کمی غمناک بودند، اما لطافتی به احساست میداد عجیب.
«قصهقصه» هم بودم و مجموعه داستانی جدید. مشتاقم نوک زدن به آن را بیاغازم.
از کتاب «فعل بسیط فارسی و واژهسازی» رسیدم به «آغالیدن». به معنی تحریک کردن و برپا کردن فساد و فتنه و جنگ. فعل بامزهای است.
و دیگر؟
از کتاب «آمار برای دانشمندان داده»:
از میانه خواندم. میانه یعنی میانِ داده، وسطِ داده، مرکزِ داده. به شکلی که تعدادِ مقادیر پس از میانه با تعدادِ مقادیر قبل از آن برابر است.
یک مثال کوچولو:
در این {۶،۹،۸} مجموعه دادهی کوچولو میانه کدام است؟ آفرین وسطی، یعنی ۹.
نخیر فکر کردی زرنگی؟
مگر نگفتم ابتدا باید دادهها را از کوچک به بزرگ مرتب کنیم بعد برویم سراغ میانه. گفتم؟ نه راستی نگفتم، شرم بر من.
پس مرتب کنیم: {۶،۸،۹}. میانه میشود: ۸. ایول.
اینبار اگر مرد میدانی وسطش را بیاب: {۶،۷،۸،۹}. هار،هار،هار(خنده تمسخرآمیز)
چون تعداد مقادیر زوج است، میانه میشود میانگین دو عدد میانی. پس:
(۷ + ۸) / ۲ = ۷.۵
از خوبیهای میانه بگویم که به دادههای پرت مقاوم است و معیاری است استوار(Robust).
اما دادهی پرت چیست؟
«هر مقداری که نسبت به بقیه مقادیر بسیار زیاد یا بسیارکم باشد.»
در حقیقت دادهی پرت نسبت به بازهی کلی دادهها تعریف میشود.
دوباره مثال کوچولو:
{۱،۶،۷،۸،۹،۲۰}
دادههای پرت میشوند: ۱ و ۲۰. چون میان ۱ و ۶ از سمت چپ و میان ۹ و ۲۰ از سمت راست اختلاف بسیاری وجود دارد.
میانه به این دادههای پرت و پلا مقاوم است. میانه چنده؟ بله، همچنان ۷.۵.
قشنگ نبود؟
دو تا مجموعهی مختلف داشتیم({۶،۷،۸،۹} و {۱،۶،۷،۸،۹،۲۰}) اما همچنان میانه ثابت است. درست برعکس میانگین که تحت تاثیر پرت و پلاها است:
میانگین {۶،۷،۸،۹} میشود: ۷.۵
میانگین {۱،۶،۷،۸،۹،۲۰} میشود: ۸.۵
میبینید که چطور میانگینِ بیتربیت از ۷.۵ منحرف شده به ۸.۵؟
در صورتی که وسط دادههایمان ۷.۵ است.
میانگین هم قرار است مرکز دادهها را نشان دهد ولی چون تمام مقادیر یک مجموعه داده در محاسبهی آن نقش دارند به این شکل متغیر است و به اصطلاح دیگر «قابل اعتماد» نیست.
اما دادههای پرت، تنها بر میانه بیاثرند؟
یعنی میانگینی در این جهان نیست که بیتربیت نباشد؟
چرا هست.
میانگین اصلاحشده(که تازه فهمیدم نام صحیحش میانگین پیراسته است.)
میانگین پیراسته، دادههای پرت را حذف میکند:
یعنی از این {۱،۶،۷،۸،۹،۲۰}، ۱ و ۲۰ را حذف، و میکند این {۶،۷،۸،۹}. سپس میانگین مجموعه را میگیرد: ۷.۵.
حال کردید؟
«میتوان گفت میانگین پیراسته چیزی است مابین میانه و میانگین. چون هم به دادههای پرت مقاوم است و هم در تخمین مرکز دادهها از تمام مقادیر ممکن استفاده میکند.(البته در مجموعه دادههای بزرگتر از مثال ما)»
خلاصه اینکه هدف از بهکارگیری انواع میانگین و میانه یافتن مرکز دادهها است. و اینکه فکر نکنید که چون میانگین منحرف است(به دادههای پرت) پس بدرد نمیخورد. خیر. برای خلاصهسازی دادهها نیاز به محاسبهی تمام معیارهای نامبرده داریم.
نکته آخر:
«همانطور که میانگین موزون داریم، میانهی موزون هم داریم. که برای محاسبه میانه، به جای مقادیر داده، از وزنهای هر مقدار استفاده میکنیم.»
از کتاب «در کمال سادگی»:
«ما هر ثانیه از طریق حواسمان یازده میلیون بیت اطاعات دریافت میکنیم، اما مغز آگاه ما فقط میتواند به حدود ۰/۰۰۰۴ درصد از این اطلاعات توجه کند.»
کمی حساب کنیم:
یازده میلیون بیت میشود ۱,۳۷۵,۰۰۰ بایت. که میشود ۱.۳۱ مگابایت. که طبق محاسبات هوشمصنوعی میشود معادل یک کتاب ۴۰۰ صفحهای. پس در هرثانیه حواسمان به اندازهی یک کتاب ۴۰۰ صفحهای اطلاعات دریافت میکنند. اما بهگفته کتاب، تنها قادریم متوجه ۰/۰۰۰۴ درصد از این اطلاعات بشویم. که تقریبا میشود اندازهی دو پاراگراف از آن کتاب ۴۰۰ صفحهای.
چه عجیب. نه؟
#گزارش_نیک
https://t.me/mraliabarashi