جملهی خودتان را در بخش نظرات همین صفحه ثبت کنید.
فقط ۱ جمله
موضوع: آزاد
اطلاعات بیشتر: دربارهی جزییات چالش جملهورزی
برخی از جملههای برگزیدهی روز اول چالش:
نگرانیْ پیشداوری آینده است.
-آرمیتا آرین
در نوشتن به صداقت کلمات پی میبرم.
-میترا نعیمی
ویرانه آزادی هزار بار بهتر از کاشانه بندگیست.
-کیمیا
بنبست جاییست که مسیر میخواهد مطمئن شود واقعاً قصد ادامه دادن داری.
-پریان مسعودی
کمین کرده در پستوی خیال، ذرهبین واقعیت.
-زهرا حاجیعلی
امید تغییردهنده نیست، تغییر امیددهنده است.
-مریم کاشانکی
درخت کینهای تبر نه، کبریت میشود.
-امیرمهدی خلجی
آرامش، پرندهایست که وقتی دنبالش نمیدوی، خودش روی شانهات مینشیند.
-علیرضا اندیشمند
شعر، اطراق واژهاست در سرزمین عجایب.
-بتول آقارحیمی
دانا از زخمهایش باغ میسازد، نادان از باغها زخم.
-مریم گلمکانی
من آنقدر بیرحمم که دردم را، با واژه بر تن کاغذ میخراشم.
-فاطمه مجیدی
اگر میخواهی تردید را معنا کنی زندگی را بیازما.
-سهیلا شیبانی
117 پاسخ
شعر، تلاشیست برای ابراز عشق.
دیگه ذوق روی زمین ماندن را ندارم، رنجی را که باید با خود به آسمان بکشانم بدهید ببرم.
آی من!
آرام بمان
که اضطراب
بلاخره از نفس میافتد.
ناآرام باش تا آرامش بیابی.
برابری در تفاوت است، در آن چیزی که نمیتوانیم بدون دیگری بسازیم.
هر چند شب را به ظلمت و سیاهی میشناسند؛ اما همیشه این شباست که با نغمه سکوتش مرا در آغوش میکشد و اشک هایم را از دید اهالی دنیا پنهان میکند….
جهان هر بار مرا با وسوسهی امید میشکند.
منبرِ باور، خونریزتر از منقارِ غریزه است.
نوشتن روح اندیشه است که در تن کلمه حلول پیدا کرده و لباس خط پوشیده است.
بردگانِ امروزی اطلاعات حمل میکنند.
با نوشتن، حمله را آغاز کردم.
نیزههای کوچک و بزرگ واژهها را از کمان قلبم، پرتاب کردم.
هر قدر در ذهنمان به چیزی بیندیشیم، به همان اندازه آن را بزرگ کردهایم و کارِ رها کردنش را برای خودمان دوچندان سختتر.
از حرف زدن بیزارم اما نوشتن همیشه آرامم میکند
گاهی تصور میکنیم عقایدمان همان هویت ما هستند و این میتواند ما را به فردی انتقادناپذیر و پرخاشگر تبدیل کند.
درست گفتن و درست شنیدن دو نگهبانند، هر کدام پستش را ترک کند مشکل وارد میشود.
دنیا آموزگاری سخت گیر ی است چون تو دانش آموز سهل انگاری هستی.
جهان هربار مرا با وسوسهی امید میشکند.
ادبیات، انحراف اضطراب است.
هر گاه در جامعه هر نوعی از آزادی مطالبه میشود اسارتی جدید نیز خلق میشود.
سکوت تو، شیشهها را به لرزه میاندازد.
از میان گندمزار عبور کردم و در میان شلوغی جنگل فهمیدم:حتی اگر تنها باشی،میتوانی رشد کنی.🌾🌾🌾
«خوبیهایم را به من نگویید، آنها را بلند بلند در جمع بازگو کنید.»
استاد عزیز
جملهی دوم از من نیست
از خانم میترا نعیمیه.
امسال سالیست با تحولات بزرگ و پیروزهای پی در پی
برای ایران و ایرانیان
دانا از زخمهایش باغ میسازد،
نادان از باغها زخم.
خوشبختی یعنی رقص آرامش در ریل زندگی.
نوشتن، رقص در سکون است.
قلاب توهم در آبهای خشک، تمنای ماهی دارد.
من آنقدر بیرحمم که دردم را، با واژه بر تن کاغذ میخراشم.
دوست داشتم بدانم در مغز دیوانگان چه می گذرد، بی آنکه بستری ام کنند. پس نوشتن را آغاز کردم.
کاغذ صبورترین گوشی است که داری، هر روز باهاش حرف بزن، سبکتر میشوی.
کتاب نردبانی برای رهایی از سرداب استیصال است.
درک رنج، نه ترک رنج
خواب، پاسپورت سفر به مرزهای کشور بیمرزیست.
موفقیت نقطه است، پایداری سرخط.
زندگی گیلاسی کرمو به رنگ قرمز خیس است.
آرامش حاصل تصمیمات منطقی است.
اگر میخواهی تردید را معنا کنی زندگی را بیازما.
خوب نوشتن از دوستی صمیمانه دست و ذهن است.
اگه قرار باشه تو دنیا، یه روزی احساس متشخصی مثل عشق به نفرت بیاد، قطعا اون روز آسمون هم به زمین میاد.
زندگی دوشیدن شیر حیات است،نزدیک حوض مرگ.
آزادی، ما را خواهد ستود از پس این همه صبر و امید.
نوشتن، شکافتنِ زمینِ تاریکِ تردیدهاست .
خیال، بیگبنگی ست که جهانی از آن آغاز میشود.
شعر، عضو دائمالخمر باشگاه ادبیات است.
بازنشستگی پایین آمدن سلانهسلانه از همان پلههایی است که زمانی چابکانه به قصد استخدام از آن بالا میرفتی.
نگرانی پیشداوری آینده است.
آرامش را در کینهای تلاشکردن و سهلانگارانه بخشیدن یافتم.
کلام آخر بیکلام است.
بیحوصلگی، نامهی مرخصیِ بدن است.
وقتی موی بافته را باز کنی خمیده میشود. قامت خیال هم همینطور.
درنوشتن به صداقت کلمات پی می برم
زنده ماندیم و خون کودکان را دیدیم که از دست احمق ها بر ویرانه میچکد.
ناامیدی، آن دورترینِ سیاهیها، حالا شده تنها تجربهی هر روزهام…
تغییر سوسکست و عادت، دمپایی.
نوشتن، شکافتنِ زمینِ تاریکِ تردیدهاست .
حرفها از جنس شراباند؛ هرچه بمانند تلختر میشوند.
کلام آخر بیکلام است.
شاید همیشه چشم به آسمان دوخته بودم که جوانه ی زیر پاهایم را نمی دیدم…
خِرد یعنی بدانیم چه اتفاقی تغییرپذیر است و چه اتفاقی تغییرناپذیر.
میخواهم غبار تکرار شونده ی زندگی را، از روی چشمانم کنار بزنم و با یک لنز جدید زندگی را نظاره کنم.
صبر، میتواند جنونآمیز و برانگیزانندۀ احساس خشم و رفتارهای منفعلانه باشد.
نوشتن، شبیه به موریانه بدن کلماتم را میخورد.
آرامش در زندگی مانند صابون است در دست.
نوشتن، کاروبارِ سکوت را کساد را میکند.
خدایا همهی هستیام را خودت بکن.
وقتی بُردم که به تو باختم.
همانطور که نورِ خیرهکننده بیناییات را میستاند، تاریکیِ محض ان را به تو بازمیگرداند.
نوشتن سخت است. اماچارهای ازآن نیست.
و گریز از غم بیفایده است.
وجود دارد، مثلِ جنگ در خاورمیانه.
خوشبختی یعنی در زندگی با آدم های خوب هم مسیر شوی.
این بیچارگی ممتد روح است که در کمان فکر، محدود است و بیاختیار.
نوشتن، نمازِ من است برای ارتباط قوی تر با خودم.
شوقِ نوشتنم ریشه در تنهایی دارد و پر نمیشود، این چاه عمیق با هیچ کلمهای
آزادی، زیستن با میزان اشباعی از آموزهها در همان لحظه است.
زندگی، لحظههای کشف و حضور است.
نوشتن، دستهای اطمینان را میبندد.
پرواز مختص پرنده و بالدار نیست، پرواز نیازمند ذهنی است که به پرواز میاندیشد.
آلفرد فیروز
آرامش به آینهای میماند که از مشت خودمان ترک برمیدارد.
خوشبختی یعنی در زندگی با آدم های خوب هم مسیر شوی.
خیلی زیبا بود✨️
ویرانه آزادی هزار بار بهتر از کاشانه بندگیست.
آگاهی، کلید نامریی قفس شیشه ای ذهن است در نجات پرنده آزادی.
بنبست جاییست که مسیر میخواهد مطمئن شود واقعاً قصد ادامه دادن داری.
انگار همین زندگیِ زهرماری پادزهرِ مرگش شده بود.
(جهتِ مبارزه با کمالگرایی دکمهٔ ارسال را میفشاریم)
نوشتن، سیگاری است برای دود کردن نخهای خیال بر سوختبار کاغذ.
رنج بالاتر از این که بشر آرامش را در آرامگاه بیابد؟
پائیز، غمی است که از منشور معنا عبور کرده است.
کمین کرده در پستوی خیال، ذرهبین واقعیت.
جوجه هایمان را در بهار زندگی بشماریم، شاید عمرمان به دیدن پاییز قد ندهد.
نوشتن، تنها گریزگاه تنهاییهای سخت زندگیم شده است.
آزادی سایه انسان است.
امید تغییردهنده نیست، تغییر امیددهنده است.
در خیال و واقعیت آوارهام به جستجوی معماری مدرن برای کهنملک ایران.
درخت کینهای تبر نه، کبریت میشود.
هر وقت حریصانه در پی آرامش دویدم، خود را در کوچه پس کوچه های نآرامی، نشانم داد.
میخوام دوشاخه رباطیم رو از برق بکشم و چند ساعت زانو بغل بگیرم و زار زار گریه کنم.
صلح رودیست جاری، که از پیوندش با زمین زندگی میروید. یا چراغی که راه از روشنیاش هموار است.
ستارههای کویر است رویا و واقعیت، آسمان زیر پشهبند.
زندگی کاشکی مثل رنگین کمان بود پر از طیف های گرم و شاد.
موریانههای ساکن مغز را اخبار مینامند.
قایق چوبی ام را با قایق کاغذی اش در آب انداختیم . اما هر دو قایق به درختی وصل بودند .
یک عمر زندگی کردن، ارزش مرگ را ندارد.
«گوگل» اینشتین است و «ذرهبین»، آمیب.
آرامش همیشه مشام جانم را مینوازد.
افسردگی شبیه غروبهای زمستانی جنگل سیاه در آلمان است.
آرامش، پرندهایست که وقتی دنبالش نمیدوی، خودش روی شانهات مینشیند.
علیرضا اندیشمند ✍🏻
«دریا، آنگاه که سکوت میکند، انعکاس صدای امواج در گوشماهی میشود، قصهای از عمق آرامش را نجوا میکند.»🌊
نردبانی از پرسش بسازیم، نه به شوق پشتِبامی پُر از پاسخ، بلکه برای چشمدوختن به سپهری از پرسشها.
منبرِ باور، خونریزتر از منقارِ غریزه است.
عاقبت صلح میآید، سوار بر اسبی که تنش پر از زخم های جنگ است.
شعر، اطراق واژهاست در سرزمین عجایب.
بعد از دقایقی نشخوار گذشته، چای تازهدم اکنون میچسبد.
باران کمانچهی رنگینش را برداشت و برای آفتاب زد.
در تلاطم امواج روزمرگی، خودت را گم نکن.
گرداگرد واژهها قلم صلح را میجوید
زندگی چالش روزمرگی هاست.