«هر عاشقی که جان داد، در باغ سروی افتاد،
بر خاک و سرختر شد خوناب جویباران»
-حسین منزوی
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
62 پاسخ
سال واژهام: تحسیــن
۱. بالاخره بعد از چند ماه توانستم گریه کنم. اندکی سبک شدم. افکارم خیلی سنگین شده بودند. قول داده بودم خودم را سرزنش نکنم. اما امشب دوباره خودم را سرزنش کردم. دیدم خودم کارهای نیستم. خدا را سرزنش کردم. دیدم خدا ساکت است. دست از سرزنش برداشتم. چه کنم؟ مجبورم به ادامه دادن. تا کی؟ تا روزی بهتر؟ اصلا روز بهتری وجود دارد؟ تا اینجا حتی روزهای بهتر هم سرکاری بودهاند.
۲. امروز کتاب «شب هول» را آغازیدم. کتاب را که باز کردم، ذهنم درهم پیچید. کاغذ بالکی. حروفچینی قدیمی! تا حالا همچین ترکیبی را ندیده بودم. کتاب شناسنامه نداشت. جز سال انتشار و نام انتشارات و آدرسش. دو خط اول را که خواندم، دیگر نمیشد نخوانم. زیبا بود. به نقطه که میرسیدم دوباره از اول میخواندم. میخواستم مطمئن شوم که خوب فهمیدهام. حروفچینیاش را دوست ندارم. اما با آن غریبه نیستم. مرا یاد کتابهای قدیمی پدرم میاندازد. تردید داشتم در خواندن این کتاب. زیرا سبک جریان سیال ذهن را نمیپسندیدم. نه اینکه این سبک را دوست نداشته باشم. فقط نمونههای قبلی که خواندم برایم جذاب نبود و ترسیدم این یکی هم جذاب نباشد. شاید هم جذاب بوده. اما چون کم سن بودم و با این شیوه آشنایی نداشتم برایم مبهم بوده. آن موقعها به داستانهای نوجوان میگفتم کتابهای بچگانه. فکر میکردم بیشتر از سنم میفهمم. اما حالا متوجهام که اصلا هم اینطور نبوده. من آن موقع «تلبوح» بودم. در زبان محلی ما یعنی… . واقعا نمیتوانم تلبوح را معنی کنم. اصلا معادل فارسی ندارد. باید تفسیرش کنم. تلبوح یعنی کسی که وارد کاری میشود که ربطی به او ندارد. برای مثال کسی را دعوت میکنید. آن شخص همراه عمهاش میآید. عمه اینجا تلبوح است. یعنی دعوت برای او نبوده است اما او آمده.
تصاویر مورچه خورت در گوگل چشم نوازاند.
مقصد سفر بعدی اصفهان، محله جلفا.
۳. با اینکه مدام کتاب میخوانم و بقیه فکر میکنند دانای کلم، اما اعتراف میکنم که چیزی از ادبیات حالیام نمیشود. وقتی مینویسم، میدانم که مینویسم. اما چگونهاش را نمیدانم. نمیدانم چگونه جمله خوب را از بدن تشخیص میدهم. اصلا چه میگویم؟ نمیدانم.
۴. کاش چند سالی زودتر دوره نویسندگی شرکت میکردم.
۵. شیر آب شکست. شیر ظرفشویی را میگویم. از دیروز شکسته بود. امروز بیشتر شکست. شکستنش را از آبی که شرشر از زیرش میریخت فهمیدم.
۶. میشود بیشتر بنویسم؟
– سیاهی.
– تاریکی.
– ظلمت.
– دور کامل لجن.
– حلزونکِشی.
– تماشای آخرین قسمت سریال چارقسمتیِ « The Guest | مهمان». هیجانانگیز است و تا لحظهی آخر مشتاق و پیگیر نگهتان میدارد. پایانبندیاش هم توی ذوق نمیزند. ماجرای دختر جوانی که نظافتچی است و مثلن یهویی بخت بهش رو میکند و سر از خانهی زن ثروتمندی در میآورد که کاش در نمیآورد و اینطوریها.
– دو جلسه کلاس خصوصی. در هر دو از قطعهی ادبی و ظرائف آن حرف زدیم، البته در یک بهشکلی. اگر نثر ادبی دوست دارید «نقش پرند» از بهآذین را دریابید.
– پرسه در غزلیات سعدی:
«مرا به عاشقی و دوست را به معشوقی
چه نسبت است؟ بگویند قاتل و مقتول را»
– دومین جلسهی دورهی شعر. سخن از متناقضنماها در شعر. و تمرینهایی برای درک بهتر موضوع+حدود دو ساعت بازخورد به شعرهای بچهها. کلی شعر کوتاه خوب.
– پنج-شش ساعت قطعی برق سبب شد وبینار نویسندهساز را موکول کنم به ۱۰ شب. از داستانک «رمان همشاگردیها» گفتم و دو تا هم غزل تلخ خاندم از حسین منزوی.
– آمادگی برای کارگاه داستان کوتاه فردا.
– هوا کردن فهرستهای تازه در سایت:فهرست سریالهای کوتاه و مجموعه داستانهای کوتاه برتر فارسی و…
– ما آیندگانیم.
امروز خیلی معمولی بود و کمی شاید بیخود.
کارهای همیشگی را کردم. کتاب ناتمامی را تمام کردم که خیلی دوستش نداشتم اما میخواستم ببینم چه میشود.
شعر خواندم. آخرین دفتر فروغ.
نوشتم. آزادنویسی.
معرفی کتابی که نوشته بودم از گتسبی بزرگ را که باز هم خیلی دوستش نداشتم بازنویسی کردم و انتشار.
غذایی به زور درست کردم. خوب از آب درآمد ولی. خورش هویج.
فاطمه آمد پیشم و با هم حرف زدیم. خیلی بیحوصله بود و بیحوصلهترم کرد.
کلاس شعر را بودم و خوب بود.
با چت جی پی تی هم کمی حرف زدم درباره برداشتهایش از شخصیتم و جالب بود صحبتمان.
با ساجده هم کمی حرف زدیم درباره شعرهایمان.
و همین.
– از خواب که بیدار شدم، برق رفته بود. برق رفته بود و من شانس آوردم که یکساعتونیمش را در خواب سپری کردم. اما همان نیم ساعت باقیمانده هم برایم عذابآور بود. در همان نیمساعت، هم شرکت به من زنگ زد و هم دوستم. من هم جواب هیچکدامشان را ندادم. خوب کردم، کی حوصله دارد در گرما تلفنی حرف بزند؟
– باقی روز را میخواستم مقاله بنویسم که تنبلیام مانع شد. حتما فردا باید یک فکری به حال مقاله بکنم.
– برای اینکه خیلی احساس بیهودگی نکنم، آزادنویسیام را طبق معمول انجام دادم.
– در وبینار نویسندهساز گوشم را سپردم به نوازشهای نرم داستان کوتاه و غزل.
– بعدش هم نشستم و ۱۵ گیگ فیلم و سریال دانلود کردم.
– سریال کرهای Penthouse را ندیدم چون واقعا دیروز زیادهروی کرده بودم.
بهجایش دو فیلم تماشا کردم .
یکی The best offer: صحنه آغازین فیلم، بهنحوی آخرش را لو داد، ولی میارزد به یک بار دیدن. فیلم درباره مرد مسن و مغروریست که سالها در زمینه خرید و فروش عتیقه فعالیت کرده و برو و بیایی دارد. از آدمها، بهخصوص زنها، میگریزد و به دلیل وسواسش به میکروب، همیشه دستکش میپوشد. فقط آثار هنری شانس این را دارند که آقای اولدمن لمسشان کند! البته این را هم بگویم که مستر اولدمن علاقه عجیبی دارد به احتکار نقاشیهایی با چهره زنان و ساعتها در خلوت به تماشایشان مینشیند! چطور مردی که در دنیای واقعی به زنان نگاه نمیکند و به آنها نزدیک نمیشود، انقدر شیفته چهرههایشان در نقاشی است؟ بگذریم، روزی مستر اولدمن تلفنی با زنی عجیبتر از خودش آشنا میشود. زن جوانی که سالها در خانه خودش را حبس کرده و فقط از طریق اینترنت و تلفن با دنیای بیرون ارتباط دارد. مستر اولدمن هر چه بیشتر زن را از پشت تلفن میشناسد، بیشتر میخواهد چهرهاش را ببیند. آیا موفق میشود؟ فیلم تغییر شخصیت کاراکتر اصلی را بهخوبی به تصویر کشیده است. همچنین چند دیالوگ عمیق هم دارد.
دیگری what keeps you alive: دلهرهآور بود و تعلیق گیرایی داشت اما با ندیدنش چیزی هم از دست نمیرود. دو دختر به مناسبت سالگرد ازدواجشان به یک خانه چوبی در جنگل میروند. همه چیز عالی است تا اینکه یکی از آنها میفهمد آن دیگری نقشۀ قتلش را کشیده. چرا؟ خدا عالم است. فیلم از کلیشههای رایج فیلمهای LGBTQ فاصله گرفته اما گاه کنش و واکنش کاراکترها منطقی به نظر نمیرسد. در کل قبل از اینکه سراغش بروید، انتظارتان را چندین پله بیاورید پایین!
وسوسه میشوم برای خواندنِ مدام.
از زمان جامانده شاید.
دلدل میزنم. امروز دلشوره رها نمیکند.
ناراضی بودنم رخ برنمیگرداند.
روی رضایت را ندیدهام.
از خودت راضی هستی؟
از خودم؟
از تو؟
از خدا؟
خدا چه کند. دیوار را اگر من کج چیدهام.
دم استادشاهینمان گرم.
چند روزیست انجامیدهام به جستجوی کارگاههای خاکخورده و بادنبرده.
همه چه پربار کناری بقچه شدهاند به امید روزی که باز شوند و نان و پنیرشان را برایم سفره کنند.
کتابخانهی لپتابم را پر میکند کتابهای گوشه و کنار دورهها.
امروز اما،
گیج بودم امروز.
دلدل میزدم تا دمدم غروب.
کلاس شعر مرا کمی آسود.
تمرینم به درد عهد مامانبزرگ هم نمیخورد.
لابد زمان میبرد این سمباتهکشی.
لایهلایه باید بجوشم.
یاد جلبلکهای سبز حوض میفتم. خانههای قدیمی و آب گندیده و راکدش.
چرا واقعا؟
من و خانههای قدیمی و حوض.
شاید شبیه هم هستیم.
شاید جلبلک بستهام؟
دیگر کسی آب حوض خالی نمیکند؟ تی نمیکشد؟
شعرم خزهآلوده بود. و احساسم تف سربالا.
در راستای برنامهها و کارهایم پیش رفتم. با اینکه مغزی روان نویس خالی شد، اما ذهنم خالی نشد.
اینترنت در بدترین حالت ممکن بود و تا کلیپها را بارگذاری کند، بارِ جانم را هم برد.
منابع و مایحتاج لازم برای کتاب هفتهی بعد را در گروه ارسال کردم.
عصر وبینار برگزار نشد و دست از پا درازتر منتظر ساعت ۶ شدم و آن هم موکول شد به زمانی که میزبان بودم.
وبینار دیروز را گوش کردم. استاد داستان کوتاهی میخواندند. داستان «نمازخانهی کوچک من» از « هوشنگ گلشیری » و چقدر لذت بردم از داستانی که محور آن یک انگشت اضافی بود، آن هم انگشتی روی پای چپ.
فکر میکنم در زندگی همه ی ما انگشتی اضافی وجود دارد که همیشه نگران آن هستیم.
مبادا کسی آن را ببیند و خجالتزده شویم. همانطور که شخصیت اصلی داستان بعد از اینکه آن خانم متوجه وجود چنین انگشتی شد و به آینده ی نامعلوم فرزندانشان فکر کرد، خجالت زده شد.
انگشتهایی که زیر هزاران پوشاننده مستتر میکنیم و وحشت رو شدنش با ما زندگی میکند.
امروز توانستم حرفهای انباشه به مدت یک دهه را بیرون بریزم. خوب هم استدلال میکردم. اگر سالها پیش بود میان صحبتم گریه میکردم یا ادامه نمیدادم. شاید هم سکوت میکردم و اصلا شروع نمیکردم. حرف زدم اما سنگینتر شدم.
برای چنین استدلالهایی و چنین مثالهایی از بطن تاریخ و خاطرات، حواسم نبود که شنوندهام هم باید با جان و دل پذیرا باشد و مغلوب احساساتی چون خشم و کینه نشود. نشد آنچه باید میشد و مثل آبی که از دل خاک به لیوان شکسته برنمیگردد.
حس آب خوردن با آبکش را دارم. کل تنم خیس شده و قطرهای از آب گلوی بیابانم را سیراب نکرده.
و شد آنچه نباید میشد….
https://t.me/samiraneshanifar
حلزون امروز چه بامزهس. البته به گمونم خودش اصلا خوشحال نیست. شاید یکی چشاشو درآورده از بس هیزبازی درآورده. شاید لولای چشاش شل شده بوده و تقی افتادن.
۱. داستانکوتاه نوشتم واسهی دورهی ۵. از خیلی قبل طرح کلیش بود توی ذهنم ولی نمینوشتمش. امروز که آخرین فرصت بود نوشتم. بد نشد ولی خوبم نشد. اگر دو سه روز زودتر روش کار میکردم الان راضیتر بودم. روی منطقش باید بیشتر کار میکردم. یه جاشم دیالوگ رو معیار نوشتم در حالیکه توی کل متن دیالوگ به زبان شکستهست.
ولی خوشحالم که بلخره نوشتمش.
و خوشحالم که بازم کارگاه داستانکوتاه داریم فردا.
۲. کتابخونهم رو ریختم بیرون. این جمله درسته؟
کتابهای بیچاره خاک گرفته بودن. یه سری چیزمیزای اضافهم انداختم تو کمد. مجسمه و عروسکو. خلوت که باشه ذهنمم خلوتتر میشه.
یه طبقهشو گذاشتم واسهی کتابهای کودک یا مربوط به کودک. اون لالوها چند تا نقاشی که استاد کشیده بودن پیدا کردم و نامههایی که توی سمپوزیوم دورهی قبل بچهها نوشته بودن واسم. آخ. دلم تنگه.
۳. شعرماهی داشتیم. تمرین انجام دادیم و حسابی کیف داد. اصن مگه میشه شعرماهی کیف نده.
بازخوردم داشتیم. هم یاد گرفتیم هم خندیدم.
۴. وبینار پشتبومی. وقتی نویسندهساز میفته واسه شب حس میکنم بالای پشتبومیم زیر شب و ماه و ستارهها توی هوای خنک و باد ملایم. با کلی خوراکی خوشمزه و شعرخوانی حتما.
شعرخوانیش رو داشتیم امشب. بقیهشم خودم تخیل کردم.
گزارش نیک (۲۶)
سهشنبه | ۶ مرداد ۱۴۰۵
سالواژه: «یافت مینشود، جستهایم ما»😭
• از روند فعالیتها و گزارشهای (نا)نیک این روزهایم راضی نیستم.
• همهکارهی هیچکاره شدهام. به همه چیز ناخنکی میزنم ولی نمیتوانم در هیچ یک عمیق شوم. فکر میکنم یادگیریهایم جهت و هدف مشخصی ندارند.
• باید وقتربایان روزهایم را بیابم. از شرلوک هلمز درون، یاریجستن باید.
گزارش نیک، سهشنبه ششم مردادماه چهارصد و پنج
سالواژهام، جسارت
نمرهی روز، ۶ از ۱۰
امروز را به خودم نرسیدم، روز را بینِ آدمها خرج کردم. از این اداره به آن مطب، از آن مغازه به این کار، انگار خودم را تکهتکه کرده بودند و هر تکه را برای خدمتی فرستاده بودند. تا عصر فقط در حال بیرونزیستی بودم، زیستنی که سهمِ همه در آن هست جز خودِ آدم.
عجیب است، بعضی روزها آنقدر دیگرخواهفرسا میشوند که شب، وقتی به خانه برمیگردی، میبینی خودت تمام روز از خودت جا ماندهای. نه چیزی نوشتهای، نه چیزی خواندهای، نه حتی فرصت کردهای یک فکر را تا آخر بجوی.
خدمتکردن هم اگر بیمرز باشد، آرامآرام به خودفراموشیکاری تبدیل میشود، کاری که مزدش را همه میگیرند، جز کسی که انجامش داده است.
فردا باید کمی از جسارت را خرجِ «نه» گفتن کنم، وگرنه تمام روزهایم به همین دیگرسپاریِ عمر خواهد گذشت.
صبح طبقِ معمول صبحانه را با کلمات درآمیختم.
خواندم و نوشتم، دوساعتی.
خانه را آراستم و گلدانها را آبیاری کردم.
دوش گرفتم و خودم را آراستم.
کلاس یوگا رفتم. مثل همیشه عالی بود.
با دوستم رفتیم کافه شمرون و شنیتسل خوشمزهای خوردیم و گپ زدیم.
با عجله آمدم و خودم را به شعر رساندم. بحث امروز متناقضنمایی یا پارادوکس بود.
کلاس پشت کلاس. شعر، وبینار نویسندهساز، دوباره شعر تا ۱۱/۵ شب.
شامم با « شوکران و شکر» حسین منزوی طعم گرفت
خوابآلود گزارش نیک نوشتم.
بدری صفایی
https://t.me/badrisafaei
🌿🌿
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- صبحم مثل همیشه با بازیگوشی دخترکوچولو شروع شد. این روزها با صدای آلارم گوشی بابایی از خواب بیدار میشود و مثل موج دریا، در شکمم تکان میخورد. به همسرم که داشت آماده میشد گفتم: «نمیذاره بخوابم، مدام تکون میخوره.»
گفت: «مثل خودم سحرخیزه.»
بعد گونهام را بوسید و بوسهای هم بر شکمم زد تا از دخترش خداحافظی کند.
۲- برای ناهار مجبوس بالوکتف درست کردم، به همراه سالاد شیرازی. روکش تمام بالشها را شستم و لباسهای روی بند رخت را جمع کردم و در کمد گذاشتم. ظرفهایی را که نهتنها سینک، بلکه کابینت را هم پر کرده بودند شستم. آشپزخانه را که برق انداختم، کمی دراز کشیدم.
۳- به فایل ضبطشدهی وبینار نویسندهساز دیروز گوش کردم. داستان هوشنگ گلشیری این بار بر عمق جانم نشست. اینکه جزئیات متفاوت و کوچکی مثل داشتن یک انگشت اضافه چقدر میتواند روی صاحبش تأثیر بگذارد، شگفتزدهام کرد؛ مخصوصاً نوع نگاهی که به پدیدهها داشت.
راوی داستان میگفت: «همهی آدمها یا چیزی کم دارند یا چیزی اضافه؛ هیچکس بینقص نیست و گاه همین نقصهاست که موجب زیباییشان میشود.»
این داستان باعث شد به یکی از نزدیکانم فکر کنم که یکی از انگشتهای پایش رشد نکرده است و آنقدر به خاطرش خجالت میکشد که هیچگاه بدون جوراب از خانه بیرون نمیرود، حتی در تابستان.
من همیشه این موضوع برایم بامزه بود و هیچگاه فکر نمیکردم که خود او از این بابت چقدر رنج میکشد. حالا حس میکنم نسبت به او همدردی بیشتری دارم.
مثلاً امروز، وقتی داشتم گیلاسها را در ظرف میوه میچیدم، به گیلاسی برخوردم که یک گوشت اضافه داشت. احساس کردم گیلاس هم انگشتی اضافه دارد. ناگهان محبت عمیقی نسبت به آن در دلم شکل گرفت؛ به نظرم زیبا و متفاوت بود.
۴- با مامان تلفنی حرف زدیم. در صدایش نوعی شرمندگی حس میکردم؛ انگار خودش را مقصر میدانست که به خاطر اربعین بلیط هواپیما گیر نمیآید و پیمودن فاصلهی جنوب تا شمال ایران با ماشین هم کم نیست. دوست داشت بیاید و کمک حالم باشد، اما هرجور که حساب میکرد، نمیشد.
گفتم: «اشکالی نداره. من که این شش ماه رو تنهایی گذروندم، دو ماه دیگه هم از پس خودم برمیام. خالهام که بهتنهایی در غربت سه تا بچه بزرگ کرده بود، من هم میتونم.»
البته امیدوارم حداقل برای زایمانم بتواند کنارم باشد.
۵- امروز سه ساعت پاستل کار کردم. باید بگویم خیلی طاقتفرسا بود. روی دست پیرزنی دارم کار میکنم که پر از چینوچروک است. راستش چندین بار تصمیم گرفتم رهایش کنم، اما نمیتوانستم.
با خودم به روزی فکر کردم که تصمیم گرفته بودم این تصویر را بکشم؛ پیرزنی که در آینه، کودکیاش را میبیند. این تصویر بهراستی منقلبم کرده بود؛ برایم تداعیکنندهی گذر عمر و کودکیای بود که در وجود همهی ما زندگی میکند.
به سالها بعد فکر کردم؛ به روزی که دخترم دستهای کوچکش را روی قاب این تابلو میکشد و من برایش میگویم: «تو وقتی توی شکمم بودی، با هم این تابلو رو تموم کردیم.»
همین فکر باعث شد تسلیم نشوم و ادامه بدهم.
۶- برای شام تخممرغ آبپز، زیتون، گوجه، خیارشور و سیبزمینی پخته حاضر کردم. امروز هم کلی میوه خورده بودم و هم غذاهای مقوی و سالم.
صبر ندارم زودتر ۱۸ مرداد شود تا در سونوگرافی رشد، چهرهی دخترکم را بار دیگر تماشا کنم. خیلی دوست دارم بدانم چقدر وزن گرفته و حالش چطور است.
کاش سالها بعد دستگاه سونوگرافی خانگی در بازار بیاید و مادرها هر وقت که دلشان خواست بتوانند دلبندشان را ببینند و از دلتنگی و نگرانی دربیایند.
۷- شب دوباره با مامان حرف زدم؛ این بار بابا هم بود. پرسید هنوز برای کوچولویم نامه مینویسم یا نه. گفتم: «آره، و این روزها از روزمرگیهام هم مینویسم.»
گزارش نیک دیروزم را برایش خواندم. خیلی خوشش آمد. گفت: «امیدوارم دخترت هم مثل خودت به هنر و نوشتن علاقه داشته باشه. من که هیچوقت حال و حوصلهی این کارها رو نداشتم.»
گفتم: «هرکسی برای اوقات فراغتش علاقهای داره. مثلاً بابا همین که از سر کار میاد، با اشعار حافظ سرگرم میشه؛ برادرم با بازی پلیاستیشن و همسرم با فیلم. تو هم که عاشق پرسه زدن توی گوشی و منچرز بازی کردنی، منم از نقاشی و نوشتن لذت میبرم. برای همه نمیشه یک مدل نسخه پیچید.»
۸- همزمان با نقاشی کردن، کتاب صوتی «نام من سرخ» اثر اورهان پاموک را گوش کردم. چیزی نمانده تمامش کنم. اینکه تاریخ هنر را روایت میکند، برایم جالب و دلنشین است، اما کتابی نبوده که خیلی جذبم کند. فقط برای اینکه تا پنجشنبه تمامش کرده باشم، ادامه میدهم.
۹- همستر زیادهگو میگوید:
«امشب دلت میخواست بخوابی و گزارش نیکت رو ننویسی، اما به یاد حرف استاد شاهین کلانتری افتادی که میگفت مهم تداومه؛ اینکه در هر شرایطی بنویسی، حتی شده دو خط.
از اینکه امروز به تمام کارهات رسیدی، بهت افتخار میکنم. روزبهروز شرایطت داره سختتر میشه، ولی همین که خودت رو این بین فراموش نمیکنی، ارزشمنده.
نمرهات امروز ۹ از ۱۰ است. یک نمره کم کردم چون گیاهانت رو هرس نکردی! امیدوارم فردا به این دوستان مهربانت که سالهاست خانهات رو سبز کردهاند، بیشتر رسیدگی کنی.
🌿🌿وای زهراجانم. الهی که به سلامت کنار بری و خوش بزرگش کنی. من هم دلم خیلی ب ای قلمموها و رنگوروغنی که روی بوم میشینه تنگ شده. حیف زمان ندارم براش.
سال واژه: پذیرش
صبح خود را با شیرین بازی جینجر شروع کردم. حوالی ۵ صبح در اتاق نیمه تاریک با چشمانی خواب آلود از او عکس گرفتم.🧡🐱
از اخبار بی اطلاع بودم، گرچه گریزی نیست از غم. به محض ورود به محل کار، توسط همکارم باخبر شدم.
مگر اصفهان میراثِ وطن نیست؟
شاید در همان شعر های کودکی ام قرار بر این بود نصف جهان باشد.
باری…ادامه می دهم.
به موقع خود را به منزل رسانده تا در وبینار نویسنده ساز حاضر شوم، گرچه نشد. تا حدود ساعت ۱۸ خود را سرگرم کردم به ناگاه خبر جدید آمد وبینار ساعت ۲۲ برگزار می شود.
سعادت حضور در محضر نویسنده ساز نداشتم، نیاز به کمی خواب داشتم برای تجدید قوای شیفت شب پیش رو. بعد از کلی این پهلو آن پهلو شدن، به ملاتونین پناه بردم و توانستم کمتر از سه ساعت بخوابم.
به گربه هایم رسیدگی کردم، غذای بیژن🐱 را همراه خود برداشتم. به گربه ی مقیم پارکینگ و طفلی های حوالی ساختمان به سرعت غذا دادم.
در مسیر محل کار یک آهنگ” سیاوش قمیشی” را به تکرار گوش کردم:
تو عاشق نبودی که درد دل عاشقا رو بفهمی
تو بارون نموندی که دلگیریه این هوا رو بفهمی
تو گریه نکردی برای کسی تا بدونی چی میگم
دلت تنگ نبوده میخندی تا از حس دلتنگی میگم
تو تنها نموندی که حال دل بیقرارو بفهمی
عزیزت نرفته که تشویش سوت قطار و بفهمی
تو از دست ندادی بفهمی چیه ترس از دست دادن
جای من نبودی بدونی چیه فرق بین تو و من
تو هیچ وقت نرفتی لب جاده تا انتظارو بفهمی
پریشون نبودی که نگذشته لحظه ها رو بفهمی
تو اونی که رفته چی میدونی از غصه ی جای خالی
من اونم که مونده چی میدونم از قصه ی بی خیالی
امید که فردا روز بهتری برای زندگی مان باشد.
قندشکن را وصل کنم تا اگر وبینار برگزار شده، ساعتی از شب را با آن بسر کنم.
🐱🐱🌿🌿
سالواژه: صلحخویشی
امروز دهانی ازم سرویس شد. (یاد لغتنامه نسل زد افتادم.) سهوبینار را پشت سر هم داشتیم.
اما خداراشکر شیش دونگ حواسم جمع بود و خوب گوش میدادم و آنقدر آموزنده و قابل تأمل بودند که خستگی سرم نمیشد.
استاد کلانتری بدجور گازم گرفتند. اولش گرخیدم. اما بعد که فکر کردم، دیدم بیراه هم نمیگویند.
گازخوردهای ایشان، از آدم، یک انسان متفکر و سنجیدهرفتار میسازد. خدا بهشان سلامتی دهد.
اما غمگینم. از پرپر شدن انسانهای بیگناه، غمگینم.
غزلهای سوزناکی هم که استاد از حسین منزوی خواندند، داغ دلمان را تازهتر کرد. داغ دلمان؟
داغهای دلمان! ایرانی بودنست دیگر.
نمیخواهم غر ولند کنم. اما واقعا ایرانی بودن اینگونه است. باید بسوزی و بسازی. ببینی و درد بکشی.
چه بگویم از کهنهدردهایمان…
مثلا میخواستم گزارش نیک بنویسم، رنجنامه شد.
زیباترین کار نیک امروزم، کمک به مادرم بود.
بااینکه امروز از برنامهام عقب ماندم، اما همین یک نیک، به صد کار دیگر میارزد.
داستان “آبجیخانم” صادق خان هدایت را هم تا حدی بازخوانی و کلمهبرداری کردم.
در این دوبارهخوانی، در درد آبجی خانم دقیقتر شدم.
اشعار بچههای دورهی شعرماهی فوقالعاده بود.
اینکه همهمان در مسیر یادگیری هستیم، دلگرمکننده است. چراکه پذیرش خطاهایمان را راحتتر میکند.
خستهام و الان فقط خواب میچسبد.
زمان که مثل برق میگذرد.
حیف از ایرانمان.
حیف از داغ.
رنج را با ما نوشتهاند.
🌿🌿
گزارش نیک
صبح را با آزادنویسی شروع کردم. سیستم واحد مشکل دارد و نمیشد درستوحسابی کار کرد.
پسرک را تلفنی برای کلاس آنلاین بیدار کردم بیدار شد و زنگ اول به من گفت که دوستم دارد بعد از این جمله گمان کنم موبایلش را بیصدا کرد و خوابید. زنگ سوم را کامل خواب بوده.
حالت تهوع و خوابآلودگی از عوارض داروهایم است امروز را با حالت تهوع به شب رساندم. لیلا پیشنهاد داد که نمک بزنم بر زبانم. پیشنهاد خیلی خوبی بود. زودی جواب داد. پسرک را کلاس زبان بردم و شام پختم. بدوبدو خودم را به جلسهی بازخورد شعرماهی رساندم. سلامم با تاخیر بود. از این به بعد هر کسی دیرتر به کلاس برسد سلام تاخیری میدهد این هم نظر استاد بود.
روزهایمان چه دارند؟
امید؟
چیزهای ملموستری میخواهم مثلا خوردن نان سنگک با املت کنار خانواده.
یا همین جملهی صبحی پسرک که میخواست نیشم را باز کند و بعد بگیرد بخوابد.
نوشتن.
امروز به این فکر کردم که نوشتن برایم مهم است مهمتر از خیلی دغدغههای دیگر. حال که اینقدر مهم است برایم، بهتر نیست تلاشم بیشتر شود؟
کانال من:https://t.me/qalamgah_niku
🌿🌿
گزارش نیک ۷۷ فرح
فهرست کارهای نیک امروز:
خواب نویسی
روزانه نویسی بتدریج تا شب
خواندن کتاب مردی که در غبار گم شد.
رفتن به خونه مادر. از ۱۱ تا ۴ بعدازظهر.
خواندن چند صفحه از کتاب شازده حمام برای مادر.
کمک به حمام کردن مادر.
کمی نظافت در خانه مادر.
عصر در خانه استراحت و خواب
وبینار عصرگاهی به شبگاهی به خاطر قطعی برق رسید، ( انگار خدا خواست من خوب بخوابم)
ادامه استراحت فرح
نماز و نباش شبانه
کلاس شعر ماهی و نت برداری از نکات جالب کلاس.
ساعت ده از کلاس شعرماهی خودم را به وبینار نویسنده ساز رساندم.
شنبدن رُمان همشاگردیهای و غزل حسین منزوی در وبینار امشب.
من توان برگشت به کلاس شعر ماهی را نداشتم. امیدوارم باز خوردش را ضبط شده بشنوم.
الان بیدار شدم تا گزارش نیک ۷۷ را پست کنم. از کارهای مفصل امروز فهرستی تیتروار نوشتم.
ماشالله استاد شاهین ، خداقوت.
من همین حلزون چشم از حدقه بیرون پریده امشب هستم. انگار حالات من را حلزون به نمایش میگذارد. خسته، وارفته، لنگ درهوا ، ناراحت، پدردرامده، و ناراحت دزدید شدن شارژ ره موبایلم که خود داستانی دار.
ویلویلی
➖️ برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
کلاس رفتم و کتاب خاندم، نوشتم و راه رفتم، خرید کردم و حرف زدم. از این جهت که هر تقلایی در جهت آن است.
➖️ از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
۸. تقریبن دو مورد از چکلیست روزم تیک نخورد. در بقیه هم آنقدر موفق نبودم اما خب.
➖️ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
اینکه باید حواسم را جمع کنم. از معاشرت با استاد خیاطیام برای مامان تعریف کردم. از اینکه تنها زمانی رضایتش جلب میشود که کارت را درست انجام بدهی و پیشرفت کنی. و من کمی بیحواسم.
➖️ امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
منگی، کلیدر، بیگانه و درباری از بال و تباهی. کانال شعر زهرا احمدی و بنیامین نوری را هم خاندم.
➖️ امروز رفتی پیادهروی؟
توی خانه، بله. بیرون هم، خب از کلاس برگشتم به خانه.
➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
فکر کنم نان. هرچند به خاطر شکستن رژیمم با عذابوجدان همراه بود. اما به جایش تا الآن شام کاملی نخوردهام. راستی انجیر هم خوردم. و پولکی کمکالری.
➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
اشتباهاتم سر الگوی آستین و اینکه بقیه هم شاهد سرزنش شدنهایم بودند.
➖️ امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
لازانیا؟
➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
هیچکس.
➖️ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
رضایت شاید.
➖️ امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
هیچ. اما به هیولاسازی فکر کردم.
➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
معلم کلاس پنجمم که یک بار گفته بود وقتی پسر خودش شاگردش بود، فرستاده بودش دفتر.
➖️ امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
شبْ برگزارشدنش.
و داستان رمان همشاگردیها.
و حسین منزوی.
➖️ فیلم چی دیدی؟
چند قسمت انیمه دیدم.
https://t.me/havirism
گزارش نیک
امروز خسته بودم. همین جملهی اول هم به زور نوشتم. اما باید مینوشتم که نوشتنم نمیآید. نه از آن روزهایی که نوشتنم نمیآید، نه از آن روزهایی که شب تا صبح مینویسم.
شاید برای گرمای هواست. اصلاً گرمای هوا مانع نوشتن میشود. شاید برای همین ادبیات روسیه انقدر خوبه، چون اونجا سرده. البته شایعات میگن چون شباش بلنده، ولی خب حالا منم میگم چون سرده.
این وقتا خیلی سخته نوشتن. برای سالواژهام «تداوم» یه حرکت خفن زدم.
برای قسمت فیلمنامهنویسی اپلیکیشنم، پروندهی شخصیت درست کردم. تا جایی که تونستم شبیه پروندههای پلیسی دههی ۹۰ میلادی درستش کردم.
چرت بعدازظهر زد ترکوند منو. اگه نخوابم از خستگی میافتم، اگه بخوابم هم اینجوری میشم.
امروز تو اوج بیاشتهایی، شیرکاکائو خوردم. اگه براتون جالبه. به اون نه نمیگم.
امروز یاد خاطرهی پیکنیک افتادم توی جنگل. جاتون خالی.
یه سؤال: واقعاً ما آیندگانیم؟
سالواژهام: کشف
۱. صفحاتصبحگاهیام را نوشتم. دیگر عادت کردهام به نوشتنش. شده یارِ غارِ همیشگیام.
۲. دوتا قاچِ پانزده دقیقهای نوشتم. به چیزهای خوبی رسیدهام. میدانم که بهتر است دوباره برگردم سراغشان، اما نمیدانم کی.
۳. ضربان را خاندم. کم میفهممش. اما دست نمیکشم. حتی شده با رونویسی کردنش.
۴. با همسرم رفتیم فیزیوتراپی. تمام مدتی که آنجا بودم با درحضرِ مهشید امیرشاهی گذشت.
۵. بیست صفحهای از کتابِ هنر چگونه میتواند زندگی ما را دگرگون کند؟ خاندم. از این کتاب یادگرفتهام هنر بر بخشهای تاثیرگذار است. امید، تحمل اندوه، به یادآوردن، تعادل یافتن و کمک به درک خود. در جایی آمده ما جذبِ زیبایی چیزهایی میشویم که خودمان نداریمشان. یا اشیایی که انتخاب میکنیم، خودِ ما هستند.
۶. کلمهبرداری از کتابهایی که خاندهام. پراکنده روی کاغذی نوشتمشان.
۷. قسمتهایی از کتابِ یک پوست یک استخوان را رونویسی کردم.
۸. غذایم سوخت امروز. میخاهم بدانم اگر غذا بسوزد، من باید خودم را آویزان کنم؟ سوخته خب. چه خاکی کنم بر سر منِ خاکبرسر.
امیدوارم صدا داشته باشم، فردا
-سالواژهام: تدریس.
-دیشب نیم ساعت خوابیدم کلن. حالت تهوع امان نمی داد.
-صبح دوباره رفتم دکتر. دو تا آمپول داشتم.
-ناهار را زدم. قرص و شربت را هم. نشستم پای طرح درس. فردا جلسهی سوم کارگاه است.
-نقاشیها را تکمیل کردم.
-کارتِ کلمه ساختم برای نوشتن جمله.
-داروها اثر کرد. چند ساعتی خوابم برد.
-بیدار که شدم طرح درس را نهایی کردم.
-شام زدم و گزارش نیک را نوشتم.
-لعنت به آبریزش بینی.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
گزارش ششم مرداد ۱۴۰۵
روزی که نیک نیست، نوشتن ندارد. همین…😔
۱۴۰۵/۵/۶
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
گزارش نیک
امروز برای اولینبار در سرزبان الهه علیزاده شرکت کردم. اولش که هیچی نمیفهمیدم. انگار یک کلاس اولی بودم که رفته توی کلاس پنجمیها. میخاستم فرار کنم اما ترجیح دادم شجاعانه نفهمم تا این که از ابهام بترسم. از آنجا که سالواژهام
شجاعت
است میخواهم شجاع باشم در پرسشگری و با هر پرسش قدمی به سمت سالواژهام بردارم. چند روز پیش داشتم یادداشتهای سالهای قبلم را مرور میکردم جایی نوشتهبودم که:
رسیدن به پاسخ یک پرسش با همهی حس لذتی که دارد رنجی هم همراه خاهدداشت اما من رنج فهمیدن حقیقت را به تلخی نفهمیدن ترجیح میدهم.
کتاب هنر پرسشگری را دارم میخانم. برای من شک مسیری است که به ایمان میرسد.
حالا باید بروم فایلهای قبلی سرزبان را ببینم تا ببینم چه خبر است.
خدا را شکر وبیکار الهه حضوری نبود وگرنه کلی سوتی میدادم که توی تاریخ ثبت میشد. تهش توی آزادپرسی اولم نوشتم:
فلسفهی ۴۵۶ چیست؟
دلم میخاهد بنویسم. از برق که ساعت چهار رفت. از شعرهای شاملو که همراهم شد در بیبرقی. از پیادهروی امشبم. از نویسندهساز که خورد به ساعت پیادهرویام. از شعربازیهای امروزم. از خلوتنویسیهایم. دلم میخاهد بنویسم؛ اما حال ندارم. پس شب بخیر.
https://t.me/mahdeyekazemiii
سالواژه: تغییر
۱- صفحات صبحگاهیام را نوشتم.
۲- امروز موقع ناهار، وقتی داشتم خورشت بادمجان درست میکردم، یاد چند سال پیش افتادم؛ زمانی که عمهام به ایران آمده بود و هم مامانبزرگ زنده بود، هم فریما. همگی در خانه مامانبزرگ جمع شده بودیم و قرار شد من و فریما برای شام خورشت بادمجان درست کنیم. چقدر موقع آشپزی خندیدیم و خوش گذشت… واقعاً یادش بخیر.
۳- از آنجایی که شقایق این روزها فرصت زیادی برای مطالعه پیدا نمیکند، گزیدههایی از چند کتاب خوبی را که خوانده بودم برایش خواندم و بعد دربارهشان حسابی گپ زدیم.
۴- بعد از خبرهای بدی که امروز شنیدم، ذهنم مدام میان واژههای تابآوری، استمرار، پذیرش و امید در رفتوآمد بود.
۵- با آزادنویسی، تا حد زیادی اثر خبرهای بد را از ذهنم شستم و توانستم دوباره آرامتر فکر کنم.
۶- امروز فهمیدم هنوز هم روی اشتباه نکردن، بیش از حد به خودم سخت میگیرم و گاهی فکر میکنم بعضی اشتباهها فقط از من سر میزند.
۷- تغییرهایی را که برای رمانم در ذهن داشتم، اعمال کردم و همچنان تلاش میکنم از راههای مختلف ذهن خواننده را تا پایان درگیر نگه دارم.
۸- امروز در راستای سالواژهام حسابی مطالعه کردم و از همفکری با شقایق هم حسابی بهره بردم.
۹- با وجود اینکه حالم تحت تأثیر خبرهای بد بود، به امروزم ۷ از ۱۰ میدهم؛ چون با همه فرازونشیبهای ذهنی، توانستم به برنامه روزانهام پایبند بمانم.
سالواژهام: نظم
داستان «ماه نیمروز» را خواندم از شهریار مندنیپور و عاشقش شدم.
پنج صفحه شد صفحات صبحگاهیام. بیشتر ادامه میدادم اگر مشقهایم نمانده بود.
مشق نوشتم. شرححال زنی که تشنج کرده بود و زود عصبانی میشد. این خودش جزو هزارکلمه نوشتن میتواند باشد.
برای سروقت رسیدن به کلاس دویدم.
موقع ناهار خوردن با دوستم کلی غیبت کردیم که حال داد. اصلا اهلش نیستم اما این حقش بود.
درس خواندم. زخم پای دیابتی که میتواند مونونوروپاتی هم باشد که آنوقت یا عصب اولنار درگیر است یا چشمی یا عصبی از پا. عه یادم مانده چیزهایی.
رفتیم بیرون. مغازهها را دیدیم و خرید کردیم و من یک کتاب هم خریدم به اسم شبنشینی باشکوه. از غلامحسین ساعدی.
بعدش رفتیم کافهای و غذایی را امتحان کردیم که اسمش یادم نمیآید اما خوشم آمد.
بعدش وبینار را بودم. داستانی خواندیم که فرم خاصی داشت و شعر.
و بعد تلفنی با همهی خانواده یکجا حرف زدم و گزارش نیک نوشتم.
امتیاز امروز: ۸.۵
توی اداره بودم ولی نبودم. تمام ذهنم مشغول ناشعرهای خام بود. اینقدر زیر و روشان کردم تا دوتای دیگر هم تقریبن پخت. بالاخره رضایت دادم و به کارها رسیدم.
موقع پختن ناهار به داستان «نمازخانهی کوچک من» گوش دادم. وای که چقدر قشنگ و همدلانه بود. با توضیحاتی که استاد لابهلایش گنجاندند بسی دلچسبتر شد.
ناهار خوردیم. خوابیدم.
سرزبان دیروز را شنیدم. آزادنویسی کردم دربارهی چرایی مطالعهی کم این روزهایم. با همسر گفتگوییدم. با مامان احوالپرسی کردم. ظرف شستم و میوه.
خیالم از بابت شام پسر راحت بود. نشستم پای کلاس شعر و بازخوردها.
چه امید واهیای، دیشب گمان میکردم صبح با صدای گنجشک بیآغازد اما اینجا محنتسرای است و صبح با پایانِ زندگیِ آدمیان آغاز میشود. ریشههای اندوه در تمام تنم دوانده شد. باز هم پرده را کنار نزدم. صبحانه نخوردم و تمام مدت دست خود را رها نکردم. نخندیدم. نَگِریستم. نرفتم. نماندم. ننگاشتم.
چه سود ماندن در این بیقراری؟
خواندم بسیار. بافتم خیال و نیافتم اوجهای امید را. اما هر چه بود ماندم در این بیقراری. سودش را هم نیافتم. غذا کم خوردم و خوراکم باز هم خیال شد. در کف دستانم انگشتی زائد متولد شد و با همان نگاشتم همین قطعهی بیسروته را.
گزارش میگ میگ
۱. سرکار بود. شلوغی. شلوغی. شلوغی.
۲. سوپ مشتی درست کرد، ربی.
۳. کتابهای دوره شعر را نگاهی انداخت.
۴. زور زد شعر بنویسد. ور رفت و ور رفت. ورز داد و پخت.
۵. وبینار الهه علیزاده را بود.
۶. از هشت شب هم تا نزدیک دوازده در جلسه شعر بست نشست و گوشید.
سالواژهام: ارتباط
زیاد فکر کردم.
از اسطورهها نوشتم. نه از آنها که متعلق به کهنگاهند و بیگانه. از اسطورههای امروزی نوشتم. آنها که فانیاند و هیچ سنتوری نمیتواند جاودانگیاش را بهشان هدیه کند.
یک بخش از «اسطوره در جهان امروز» را خاندم.
مهمان آمد.
در نویسندهساز با شعرهای منزوی گریستم و ضجه و زجهام یکی شد.
آقای قاسمی که گفت مجیییید ضجه، معنای زجه را کاویدم.زنی که کمتر از چهل روز است، زاییده. حالا ضجه همان زجه نیست؟
جدای از اینها چه عجیب که برخی بدیهیات برایم بدیهی نیستند. باید بیشتر به لغتنامه سر بزنم.
امروز سه تا کتاب مختلف رو باز کردم. کلیله و دمنه، شاهنامه و ناداستان خلاق. تمام ذهنیتم این بود که مکث رو تمرین کنم. اینکه تا فلانجا باید بخونم رو گذاشتم کنار. تمام حواسم به چشیدن کلمات بود. فکر کنم اولین بار بود خودم رو قضاوت نکردم که کم خوندم یا باید انقدر میخوندم. لذت عجیبی داشت. جالب اینکه متوجه پرش ذهنیم میشذم و برمیگشتم سر جای قبلی.
امروز خواب بود. لابلای خواب داییجان ناپلئون. معماری تفکر. درست کردن پنکیک با شیره. نویسندهساز. فکر کنم قطعی برق بخاطر دعای من بود. چون حوصلهام سر ناسازگاری داشت از خدا خواستم شب باشد وبینار. کاش چیز دیگری میخواستم؟ نه اندازهی امروز همین بود و مرا بس.
https://t.me/sarazolfaghary
۶ مرداد
گزارش ۷۷
۱.نوشتن صفحات صبحگاهی
۲. رسیدگی به کارهای روتین و مسئولیتهای کاری
۳. جلسات مشاوره تا پاسی از شب
۴ جلسه درمان خودم با درمانگرم
۵. خرید برای خانه
۶. آزاد نویسی درباره میل به آزاررسانی دیگران.«چرا و چگونه بعضی افراد این میل را دارند؟»
۷. کارگاه نمایش درمانی برای بچههای زیر ۶ سال
۸. صحبتی مادر دختری با مادرم.
۹. به صدای منتقد درونم کمتر گوشیدم تا بیشتر صدای بیرون را بشنوم.
https://t.me/fahimsaadat040
سالواژهام: تمرکز
برق که رفت بیدار شدم از گرما. پریدم توی حمبام و بعدم هم چایی ساخیدم.
بی لنگر را خاندم از بهمن شعلهور.
نشستم و دوباره جلسهی قبلی شعرماهی را گوش دادم. سعی کردم که تمرین را دوباره انجام بدهم اما هی کلیشه میشد و تکراری.
سررسید سایتم رسیده بود. رفتم و پرداختیدمش. چرا یکساله نگرفته بودم؟
بدو حاضر شدم و بدون اینکه چیزی بخورم زدم بیرون از خانه. البته برادر تا پایانه من را رساند.
توی اتوبوس بودم و توی وبینار و داشتم با فرشته همزمان صوبت میکردم که دیدم عه نویسندهساز افتاد ساعت شش و بعد هم ده.
زود رسیده بودم و داشتم با نهایت آرامش راه میرفتم اما باز هم نیم ساعت زود رسیدم. توی کافه کتاب گشتم و گشتم. کتابهایش همه مزخرف. حتا نمیتوانستی برداری و نگاهشان کنی. از نشرهایی که تا حالا اسمشان را نشنیده بودم. انگار که همهشان را بچهها نوشته بودند. جلدهای زشت. اسمهای عجیب. اولین کافه کتابی بود که اینشکلی بود. فقط دو تا کتاب بود از نشر میلکان.
ریحانه آمد و نشستیم. داشتیم منو را زیر و رو میکردیم که زهرا سلیمانی آمد. اولین باری بود که میآمد و اولین باری بود که میدیدمش. البته که از توی کامنتها میشناختمش. بعد هم عاطفه و سمانه و آرزو و خانم صادقی و آخر از همه هم ناعمه آمد. بیشترش که درگیر انتخاب بودیم. دمنوش گرفتم آرامش که آرام شوم. ایح ایح ایح.
شروع کردیم به صحبت. زهرا تازه آمده بود و شروع کردیم به معرفی. منم که طبق معمول ندایم فلان سالمه همین. خوش گذشت. بعد از مدتها راوکیان زیاد بودند. همیشه منم و ریحانه و یک نفر دیگر که هی تغییر میکند.
آرزو کتابش را برایمان هدیه داد. «دیدن چیزهای نادیدنی». کلی خوشکل است کتابش.
بچهها رفتند و من و ناعمه و ریحانه کمی بیشتر ماندیم و باز هم صحبت کردیم. بعد هم بای بای کردیم. ناعمه منتظر اسنپ بود و منم رفتم که به اتوبوس برسم.
توی خیابان بودم که هنذفری گذاشتم و وارد شعرماهی شدم. اسمش دیگر شعرماهی نیست اما برای من شعرماهیه. پیادهروی کردم و شنیدم. منتظر اتوبوس بودم و شنیدم. اتوبوس بود و شلوغ بود و در حال آدمکوبیده شدن بودم. اما باز هم شنیدم. بودن توی کلاس باعث شد کمتر لهیدگی و گرما و سروصدا را بفهمم.
توی اتوبوس بودم که بازخورد شروع شد. پیادهروی. رسیدم خانه و شام خوردم و بازخورد شنیدم. شعرم تعریفی نداشت. البته گازیده نشدم. ساعت ده شد و نصف بازخوردها ماند. رفتیم نویسندهساز که باز بیاییم برای ادامه بازخورد.
از شعر بیرون نیامده رفتیم نویسندهساز. استاد داستانی خاند. اسمش یادم نیست. اما جالب بود. داستان آخر و عاقب همکلاسیهای کلاسی بود. برای هر کس یک جمله. شعر هم خاند. منزوی بود شاید.
شروع کردم به نوشتن گزارش در این فاصله.
ساعت یازده شد و ادامهی بازخورد شعرماهی. و تا دوازه بودیم.
https://t.me/yaddashtneda
سال واژه: تخصص
نمره روز: پنج (بِش)
-بیدار شدم، به زور، یعنی دیگر، بدنم خواب را پس میزند. دیگر نمیدانست، چگونه، بیش از این، که گذشته و خواب بوده، خودش را به خواب بزند. قهوه را در فنجان ریختم. آمدم در اتاق، دوباره اتاق. لپتاپ را روشن کردم، به زور، میخواستم بنویسم، نه، نشد، نمیشد، یعنی، دستم به نوشتن نمیرفت. موسیقیای از شوبرت گذاشتم، این:
« Schwanengesang, D.957: Ständchen Leise flehen meine Lieder».
بهتر شد، بهتر شدم، نوشتم، هزار کلمه.
-پس از روزها پشت گوشاندازی، «SQL Server » را روی لپتاپ نصب کردم. نفس راحتی کشیدم، اینطوری: «آاخیییش»، آره، همینطوری، بعد، رفتم و نشستم به نوشتن جزوهی «SQL». کمی کاملش کردم، البته، تا تمام شدنش، هنوز، خیلی مانده.
-ورزش کردم، عرق ریختم، و، امان از هوای گرم.
-از اسماعیل خویی خواندم، این را: «برگرداندن یا زیر و زبر گرداندن؟». که عجب حالم را، خوب، زیر و زبر گرداند.
-آمدم نویسندهساز شرکت کنم، رفت برای ساعت ۱۸. ۱۸ برگشتم، رفت برای ساعت ۲۲. ۲۲ آمدم، دیگر جایی نرفت، بود، برگزار شد و استاد با دو غزل از حسین منزوی دلمان را، خوب، آتش زد.
شعربازی
زود صبح شد. شبش طولانی بود و سنگین. خابش سبک و کوتاه.
امروز شیفت صبح تا ظهر را باید به داروخانه میرفتم تا شب به کلاس شعر برسم.
داروخانه برق نداشت. حیفِ لباسم. حتمن عرقی میشد. مشتری هم زیاد نبود. آن خانمی که نسخه داشت و گفت ساعت یک برمیگردم هم، برنگشت. اما بودند. میآمدند و میرفتند. به اندازهای که نگذارند من سه جمله کتاب در آرامش بخانم، بودند.
اما امروز کتاب نخاندم. بست نشستم به آزادنویسی و برای مشتریهایی که داروهایشان را میشناختم بلند نمیشدم.
نوشتم. برای خودشکافی. چه مرگم بود؟ کم و بیش فهمیدم. نسخهای پیچیدم. هر روز ده جمله شکرگزاری. بله مشکلم کوری بود و اصرار به ناباوری.
عصری خانه آمدم و لم دادم به مبل و اینستاگردی. هی رقص میدیدم و هوس میکردم و خودم را لعنتباران.
بعد متوجه ساعت شدم و رفتم سراغ تئوری شعر. و بعد دستی به روی تمرینم کشیدم که فایدهای نداشت. دلی چنگ نمیزد. رویش پا هم میکشیدم به درد نمیخورد. راضیام نکرد. ولی از رفع تکلیف گذاشتیم. بزرگی میگوید یک بهتر از صفر است.
کلاس شعر را بودم. شعری از فروغ ذوقم را برانگیخت. هوس کردم امشب کمی قبل خاب فروغ بخانم.
دلم میخاهد کمی بیشتر تمرین شعر کنم.
گزارش نیک: مرده شو در دست مردهشور
صبح زود رفتم دانشکده که بتوانم در پارکینگ ویژه پارک کنم. دو جا دارد و سه نفریم. گرچه یک نفرمان دوست ندارد ماشینش را پلاک ویژه بچسباند، و آن موقع صبح پارکینگ کارکنان جای خالی دارد نمیبرد ماشینش را در همان جاهای ماشینهای معمولی بچسباند. خلاصه امروز باز با ایشان ماجرا داشتم. با یک تمرین پرسشگری سقراطی حسابی باید حالش را جا بیاورم. حال فکرم را میگویم نه حال آن بنده خدا را.
شروع کردم به داوری پروپزالی که قبول کرده بودم. کمی پیش رفتم.
رفتم جلسه سوم درمان اکت و تکنیکهایش. یک جا استاد از استاد دیگری که گمانم استاد یونسی عزیز خودم باشد گفت در انجام تکنیکها باید مردهای شد در دستان مرده شور. یاد الهه علیزاده و توصیهاش به گوش دادن مهارت شاگردی شعبانعلی افتادم. باز حتماً بهش گوش خواهم داد.
این جلسه سوم 1 ساعت با کارگاه اخلاق در پژوهش تداخل داشت. خوشبختانه استاد کارگاه 2 نیم ساعت با مشکل فنی مواجه شد و صدا نداشت. بعدش هم مقدمات را داشت از روی اسلاید میگفت. من صدای دومی را بسته بودم چشمم به اسلایدها بود ولی با دل و جان گوشم به استاد اولی. هر جا پرسشی میکرد فوری خودم را میرساندم. از مشارکت من و چند نفر دیگر شاد شده بود.
در خانه عصر در وبیکار سرزبان و پرسشگری الهه جان علیزاده بودم. خوش گذشت. چقدر خوب شده که من این دو هفته حضور داشتم. خیلی برام مفیده.
وبینار نویسنده ساز به خاطر قطعی برق افتاد شب. هندزی به گوش در خانهی برادر به گوش خواهم بود. انشاالله.
https://t.me/bidemajnoon9
1405.5.6
قهرمانی
#گزارش_نیک
گزارشنیک
همه از شیطنتها و توقعهای بزرگ بچههایشان میگفتند. خانمی که پشت در کلاس منتظر بود، آرام کنارم نشست، و از حاضر جوابی کودکش گفت. از اینکه در مقابل او کم میآورد و جیغ وفریاد راه میاندازد.
خندیدم و قانون روانشناسی ۳-۲-۱ را برایش توضیحدادم:
در مواقعی که کودک رفتار ناشایستی انجام میدهد، مادر باید با صدای بلند رو به کودک، با انگشت، عدد یک را نشان دهد و بگوید یک، مثل یک اخطار. وقتی رفتار را ادامه داد عدد دو، و اگر رفتارش را پایان نداد عدد ۳ را بگوید و بعد تنبیهی متناسب با سنش اعمال کند، مثل چند دقیقهای حرفنزدن با کودک.
مادر گفت: چه جالب جواب هم دادهاست؟
گفتم: در همهی مواقع نه، اما بیشتر اوقات جواب دادهاست.
خندید و گفت: نمیتوانم کظمغیظ کنم، وای مثلا خودم روانشناسی خواندهام.
متعجب شدم و گفتم: پس شما خودتان فوت آب هستید، چه نیاز به آموزش.
با دهنکجی گفت: نهبابا هیچی یادمان ندادند. بهدردنخورترین رشته بود.
تعجبکردم، شنیدهبودم خیلیها به رشتهی روانشناسی علاقمند و مشتاق ادامه تحصیل هستند.
با خود گفتم، ارزش یادگیری به خوب خواندن است. بامطالعه کردن، از قوهی مشاهده و تفکرمان لذت میبریم. درواقع، خوب خواندن و آگاهبودن، نیاز به تحصیلات دانشگاهی ندارد.
سال واژه: ماراتن معکوس.
یک ربع آزادنویسی کردم و دنبال یه سری یادداشت گشتم.
یک داستان از «آلیس مانرو»و یکی از داستانهای موردعلاقهام از «ریموند کارور» از مجموعهی «کلیسای جامع» خاندم.
در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و این خرق عادت در شبانگاه برایم جالب بود.
پنج لغت از کتاب «فرهنگواژه خلاق» را خاندم. تصمیم گرفتم دوباره از اول شروع کنم و با هر واژه جمله بنویسم.
زبان خاندم.
بندری درست کردم.
غصه خوردم. غصههای غلیظ.
یک فیلم رمانس دیدم. از مجموعهای که سالها ندیدم. چون سخیف است از بیان عارضم.
پیادهروی شبانه در حد یک ربع.
یک فیلم در باب نویسندگی در کانالم معرفی کردم.
https://t.me/setabdi
«زمانی که حقیقت وجود دارد و شده را ناشده نمیتوان کرد.»*
صبح را هرچه مینوشتم تمام نمیشد حرفها. اصلن نمیگنجید کلام در واژهها. یعنی هرچه مینوشتم، باز حرف بود که بگویم. حرف تازه. از اذان صبح و طنابِ دار و تنفر. از طلوعی که رنگ و بوی خون دارد. از روزهایی که یکی پس از دیگری غم بیشتر دارد. از حالی که هرچه تلاش کنی خوبش کنی، فایدهای ندارد. خوب؟ حتا نمیتوانی حالت را ثابت نگه داری. در این خاک و سرزمین هیچچیز ثابتی وجود ندارد، به جز مرگ. مرگ است که هرروز از راه میرسد و از کجا معلوم طعمهی فردا، من نباشم؟ از فکرها نوشتم. از خشم. از تنفری که هرروز شدت میگیرد. از اینکه نمیدانم با این همه خشم و نفرت باید چه کنم؟ راه به کجا ببرم؟ اصلن راهی مانده که آن را نرفته باشیم؟ میگویم وجود دارد، اما کجاست؟ کدام یکی سمت است؟
نه میگویم، به پیشنهاد دوستی که میگوید امروز را برویم بیرون. کجا برویم؟ کجای این شهر که بوی خون ندهد؟ که کف خیابانهایش، تن بیجان جوانی کشیده نشده باشد؟ که مغزی پخش نشده باشد کف آن؟ که جرثقیلی بالا نکشیده باشد عمر جوانانی را. نمیخاهم بیرون را. صدا را. نور را. دلم خلوت و تاریکی و نوشتن میخاهد. گفتن و گفتن و گفتن. آنقدر گفتن تا پر کردنِ گوش همه از حقیقت روز.
میخاهم تنها باشم با خودم. حتا بدون خودم. که خانه را خاموش کنم و بنشینم در سکوت. در تاریکی مطلق خانه مینشینم و باز فکر میکنم. که هرچه کنی این مغز سکوت نمیکند و میپیچد جانت را بهم. در سکوتِ ساکت خانه، جملهای مدام مغزت را میجود: «بلندتر گریه کن.» و حیرت میکنی. چطور جا میشود انقدر حرامزادگی را در یک نفر؟ چطور جا میشود انقدر بیصفتی را در یک تن؟
حالا میخاهی زندگی کنی؟ با کدام جان؟ که تو هربار با کسی که کشتند، مُردی. ولی باز، کسی در پس تاریکی خانه انگار با تو نشسته است. دهان باز میکند و میگوید، جای همهشان باید زندگی کنی. جان پیدا کنی و نگه داری و زندگی کنی. که این خجالتِ زنده بودن، سهم تو نیست. سهم کسی است که زندگی را میگیرد. که تو یادشان را زنده نگه دار و خودتهم زنده بمان. که وظیفهی بازمانده فراموش نکردن و به یادِ دیگران آوردن است. حالا که تو ماندهای، ارزشش را داشته باش. ارزش آنهمه رفتن و برنگشتن را. ارزش آنهمه درد و گریه را. ارزش آنهمه زندگی را که به زور گرفتند.
و غزلی از حسین منزوی، که انگار همین امروز سروده است:
آیا چه دیدی آن شب، در قتلگاهِ یاران؟
چشم درشت خونین، ای ماهِ سوگواران
از خاک بر جَبینت، خورشیدها شَتَک زد
آن دَم که داد ظلمت، فرمانِ تیرباران
رعنا و ایستاده، جانها به کف نهاده
رفتند و مانده برجا، ما خیل شرمساران
داغِ تو ماندگار است، چندان که یادگار است
از خون هزار لاله بر بیرق بهاران
یادت اگرچه خاموش، کی میشود فراموش؟
نامت کتیبهای شد، بر سنگ روزگاران
هر عاشقی که جان داد، در باغ سروی افتاد
برخاک و سرختر شد، خوناب جوی یاران
سهلش گیر چونین، این سیبهای خونین
هر یک سری بریده است، بر دارِ شاخساران
باران فرونشسته است، اما هنوز در باغ
خون چکه چکه ریزد، از پنجهی چناران
باران خون و خنجر، گفتی شود مکرر
شاعر خموش دیگر «باران مگو، بباران»
*کتاب 1984 | نوشتهی جورج اورول | ترجمهی صالح حسینی | ص34
https://t.me/maryam_ebrahiimi
سال واژه: تداوم.
به خاطر کلمهی ارزشمند و دوست داشتنیِ تداوم است که من الان با این خستگی اینجا هستم.
امروز کلا با جمله شروع گزارش نیک دیروز که در ذهنم بود، گذشت.
« من به دستور زبان توجهی ندارم وقتی هم که مینویسم به خاطر عشق به کلمات است، که مینویسم. مثل نقاشی که عاشق رنگ است. »
فردا در گزارش نیک بعدی جبران میکنم.
به خودم نمره نمیدم درسته که کلی کار انجام دادم که در رابطه باعشقم به نوشتن و خواندن بود. اما نمیخوام که بهترین لحظات زندگیم رو در حالت خستگی براتون بنویسم.
پس تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار.
سلام سلام
امر وز یکی خفن ترین روز ها بود.
صبح که تا ساعت 10 خوابیدم درحالی کهفکر میکردم ساعت 8. قرار بود به کارهام زودتر برسم. اما تو این مدت کم ام به نیمی از کارهام رسیدم. ساعت ١ بود حدودا لباس پوشیده بودم که مامان خانوم با نون سنگک اومد یه لقمه مختصری به معده ام کمک جانی کردم و راهی شدم. دو تا اتوبوس عوض کردم تا به کلینیک رسیدم. با خانوم فلانی رفتیم گروه درمانی در مورد اعتیاد. منم عکاس بودم. بعد اسنپ گرفتیم و برگشتیم دوباره کلینیک. آقای اسنپی مرد گنده ای بود که قیافه ای به سان خلافکاران خفن داشت. از اینا یی که با ماشین شوتی پارس یا پژو نمیدونم میرن مواد جابه جا میکنن خواستم با درمانگر صحبتی در مورد اعتیاد و کار بد توزیع کننده های مواد پیش بکشم که دیگه نشد. رسیدیم. یعنی ترسیدم. طرف هم گنده بود و هم شکست عشقی خورده بود. و آهنگ غمگین گوش میداد. هعییی. برگشتیم کلینیک و من قبل از خوردن چای سوار اتوبوس شدم. در مسیر دو دل بودم برم یا نروم. آخه لباس هام خیلی نامرتب بود. و دوست داشتم در اولین دیدار خوب ظاهر بشم. خلاصه که رفتم. اما اشتباه پیداه شدم و 1 و نیم کیلومتر پیاده رفتم. چند تا نفس عمیق کشیدم و واردشد. به خدا اول فکر کردم اشتباه شده چراکه یه بنده خدایی در حال آرایش کردن بود. سرم را کمی جلو آوردم. بنده خدا آمد جلو و سلام کرد. خیلی بانمک بود چون بعدا فهمیدم لاک زرد رنگ خوش رنگش را هم در کافه کتاب زده بود.
بعدا تر هم آرزو برایش سایه بنفشی در همان جا زد و بانمک تر شده بود.
این بنده خدا ریحانه بود.
بنده خدای کناری اش که خیلی از دیدنش ذوق زده شدم ندایی بود. گوگول مگولی شبیه نقاشی هایش.
بچه ها کم کم می آمدند. وسط بحث ها متوجه شدم همون بنده خدا دلش 1000 تا بچه میخواسته قبلا.
٢ تا از بچه ها معلم بودن. یکی شون مامان ٢ تا فسقلی.
آرزو خانوم که نمیدونم ولی سخنران خوش صحبت مجلس بود.
نائمه و خانم صادقی و…
من توی حفظ کردن اسما افتضاحم. اما اگر ده سال دیگه ببینم شون میشناسم شون ها.
این به اون در نه؟
خلاصه که خیلی خفن بود.
دلم میخواد بازم برم پیششون. بازم صحبت کنیم و بیشتر وقت بگذرونیم. این جمع بد جوری به دلم نشست.
کانال ام که از بس بهش سر نزدم میتونه بره خودش رو بهزیستی ثبت نام کنه
https://t.me/Mehreganezahraii
-تاریکم و به این میاندیشم که جز عشق، جز مهر، چه چیز دیگری آدمی را برای گذشت از این هزار توی رنج و تاریکی یاری میکند؟
-«لمس» را ۱۰ صفحه خاندم.
-جایی کلمهی «نطفه» را دیدم و هذیانی از ذهنم تراوش کرد. نوشتمش و در کانال هوایش کردم.
-در نویسندهساز که ده شب برقرار شد، استاد از حسین منزوی شعر خاند. هوس منزوی خانی زد به سرم، رفتم خاندم.
«آبادم و خرابم، دریایم و سرابم
هم آتش و هم آبم، هم شب، هم آفتابم
هم ماه، هم پلنگم، هم آب، هم نهنگم
هم شهد، هم شرنگم، هم شیر، هم شرابم
فارغ ز چند و چونم، هم عقل، هم جنونم»
«خاک باران خورده آغشتهست با بوی تنت
باد، بوی آشنا میآورد از مدفنت
زندهای در هر گیاه تازه کز خاکت دمد
گرچه میدانم که ذره ذره میپوسد تنت»
«چرخی دگر به گرد خود زد
افلاک و در این مدار مسدود،
روزی دیگر ز عمر ما را
بر خیلهی کشتگانش افزود»
ما آیندگانیم، آیندگانی گذشته از هزار زخم✌🏻🤍
اودافظظظ چون باید دوام بیاوریم. دوام بیاوریم حتی اگر روزهایی وزنِ دو کوه روی سینهمان سنگینی کند.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
سال واژه: ثبات.
بیکلامی خیلی آهسته توی گوشم میخواند، صرف برای اینکه خوابم نبرد. گزارش باید بنویسم.
امروز درست در لحظهای که هوس کردم کتابی صد صفحهای را از یک صبح تا شب تمام کنم، “آناندا” توی کانال نویسندگی منتشر شد.
فایل را باز کردم.
بدون هیچ مقدمهچینی نشستم به خواندن.
تصمیم این نبود که از یک صبح تا شب تمامش کنم. چون شب بود.
و فردای پر از کار ُ خمیازههای پیدرپی اجازهی بیدار ماندن تا صبح را نمیدهند.
بیوقفه تنها بیست صفحه خواندم. کنار باد.
بادی که تا ده دقیقهی پیش میوزید.
و همین.
بالاخره بعد از دو ماه تلاش وبسایتم سر و سامان گرفت. آنطور که میخواستم. با نوشتههای بازنگری شده. از فردا نوشتن مطالب جدید را شروع میکنم.
بیوی پیج اینستاگرامم و چند پست پربازدید را برای شناسایی بهتر در گوگل بهینه کردم.
قسمت فارسی پیج لینکدینم را هم راه انداختم تا اسم «آزاده عباسی» البته از نوع نویسندهاش در صفحات اول گوگل بیشتر بشود.
امان از اسم و فامیلی که همه نوعش را از پزشک و وکیل و استاد زبان و … در گوگل میبینی. برای برندسازی شخصی همه کار باید بکنی. اما خوشحالم که با همین تلاشی که برای سایتم داشتم، الان اسمم رتبه اول گوگل است.
در بین سایتبازیهایم که کلی بهخاطرش خوشحالم، رمان «ناتنی» را به نیمه رساندم. موقع خواندنش در هر صفحه از یک زمان به زمان دیگر پرت میشدم. و از یک خاطره به یک خاطره دیگر از زندگی راوی. این جملهاش هم برایم جالب بود:«قامت بلندِ زن در چارچوب در قاب شد»
جمع بندی امروز: بیش خواندم و پیشدرآمدِ بیش انتشاری را در مسیر سالواژهام «بیشنویسی» به پایان رساندم.
آدرس سایتم: https://azadehabbasi.com/
۱- سازمان اهدای عضو میگوید یک ویدئو ضبط و بارگذاری کنید و رضایتتان را اعلام کنید تا اگر پسفردا خانوادهتان دبّه کردند این ویدئو را در چشموچالشان فرو کنیم، باشد که متذکر شوند. ضبط کردم. با این همه مستندات که من ساختهام و هزار بار که گفتهام، خداوکیلی اگر دبّه کنند از امت من نیستند. اولین کارت را وقتی که بیستوسه-چهار ساله بودم گرفتم، حالا کارتها تغییر شکل دادهاند. حتی از بانک ملی هم «پیوند کارت» گرفتم به جای کارت بانکی معمول که همیشه همراهم باشد. (البته مهم نیست اگر همراهمان نباشد، چون در سیستم ثبت شده است. هرچند که باز هم منوط به رضایت خانواده است.) حالا کارتها یک نسخه هم دارند برای اشتراکگذاری که اطلاعات هویتی را ندارد، دمشان گرم. همان را در وبسایت شخصیام گذاشتم. اینجا هم رضایتم را ثبت میکنم، به هر حال کار از محکمکاری عیب نمیکند.
۲- «آناندا» چه خودگویی جسورانه و ادبیانهایست؛ اعترافاتی که خیلیهامان هرگز جرأت نمیکنیم به زبان آوریم، درونش را عریان گذاشته است وسط و زیر و بالایش را میکاود آن همه با چه زبانی و چه تجربهی حیرتآوری را این بچه از سرگذرانده است.
«و چه دیر به درون خود پرتاب میشویم. همهی راههای ممکن را میآزمائیم. پوست جهان را لکه به لکه گز میکنیم. به همهی سوراخهای زیرزمینی سرک میکشیم. – به وقت گمراهی، راه جهالت دراز است. – چشم به دهان هر ابله و دلقکی میدوزیم. در میخانههای سیگار و سفاهت، هوشمان را به در میدوزیم تا دوستی از در درآید. همهی تلواسه و اضطراب عالم در ما انگار گرد آمدهاند تا به هر چه دم دست است چنگ زنیم. تا هر بهانهیی را آزمایش کنیم. تا از هیچ سویی هیچ صدایی نیاید. تا جانِ فرسودهی ما از توان بیفتد. تا به خانه باز آییم. تا سر به گریبان فرو بریم. تا از مرگی دیگر زاده شویم.»
۳- خواهرم عکس خانوادگیمان را داده است به هوش مصنوعی که مثلن فضای اطراف را راستوریس کند و یه عکس خوشگل تحویل بدهد. در عکسِ ساختهشده من به طرز عجیبی خودم هستم، کاملن شبیه خودم اما بقیه کلن یک نفر دیگر هستند. یعنی نتوانسته بقیه را شبیه خودشان دربیاورد اما من عینن خودم هستم. احتمالن معنایش این است که قیافهی من کاملن مصنوعی است؛ راست کار هوشهای مصنوعی. اصلن انگار خودشان مرا از ابتدا درست کردهاند.
۴- فرآیند احراز آدرس پستی چیز عجیبوغریبی است که واقعن نیاز به بازبینی دارد. (برسد به دست مسئولین مربوطه)
۵- موقع پیادهروی، موقع غذاخوردن، موقع رانندگی، موقع دوشگرفتن، موقع فیلمدیدن، موقع خوابیدن، موقع کارکردن، … همهی مواقع گریه میکنم بیآنکه هیچ فایدهای داشته باشد.
۶- بعضی ایام را که به خاطر میآورم حیرت میکنم از اینکه چگونه از آنها جان سالم به در بردهام، همه از لطف پروردگار بوده است و بس.
۷- ۷۷ حلزون متفاوت برای من یک مدل از عجایب خلقت به شمار میرود.
۸- الهی شکرت…
چرا “ثروتآفرینی”؟
قصدم کیفیت زندگیست نه صرفا درآمدزایی پس “ثروت” و “آفریدن” انتخابم هستند . انجام و انتخاب کارهایی که به زندگیم وزن میدهند.
پس بیداری سحرگاهی به قصد نظافت خانه و شستن لباس برایم روزمرگی نیست. اینها بخشی از پاکیزگی تن و تمرین تنهایی تمام عیار است.
مستند تالاب سیرانگولی و سایر تالابهای نقده هم شکلی از سفر با حرکت خیال و چرخش چشم و زاویه دید است. میتوان جایی بود و به یاد داشت بی آنکه آنجا رفته باشی.
مشتری ویدئویی از محصول فرستاده و با ریزبینی متوجه ایرادی در طراحی شده. دم حواس جمع و نگاه دقیقش گرم.
هنوز از راننده اسنپ خشمگینم اما به بهبود اوضاع جهان امیدوار ( البته در کلام)
باید از محمد آقا (صاحب پروتئینی) بپرسم فیله و ماهی ر چگونه مزهدار میکند.. ( وقتی احتمال میدم که نگه چی؟ بذار یه وقتایی اوضاع تحت کنترلت نباشه و شگفتانه برات بیاد)
دکتر با نگاهی بارقههای امید را داخل منجلیق گذاشت و سویم پرتاب کرد.
از مطب تا خانه روی دو پا آمدم و منت هیچ راننده اسنپ و تاکسی نکشیدم..
کاش همان چای تلخ یا حداقل چای ماسالا سفارش میدادم و تصویر ذهنیم از شیر نارگیل و طعمش نابود نمیشد.
یک کیلو بستنی بردم برای خواهرزادهها . آنها با دو ماچ و یک بغل سفت قصد جبران کردند اما کم است و یک لپکشانی مبسوط هم ضروریست.
وای از بازطراحی صفحه محصول و انصراف از همکاری فریلنسر پر ادعا
صبح خیلی خیلی زود بیدار شدم. تعهد حک شده در آینه خانه. اول چشمم به آن خورد و روزم را شروع کردم.
بعد از سر نهادن بر آستان دوست سراغ نوشتن رفتم و مرحله اول نوشتن را شروع کردم و به یک پیادهروی جانانه دست زدم و برگشتم و کارهای روزانه را شروع کردم بیدار کردن و آماده کردن صبحانه کار هر روزم است و فکری برای ناهار و شام میکنم. منتظر کمک کسی نیستم. اما در یاری دادن اعلام آمادگی میکنم. نمرهی امروز را هشت دادم. با اینکه هوا گرم است هوس آش در سرم است. و تدارکش را میبینم. بیرون از خانه چند کار مهم دارم بدنبالشان رفتم اما به یک کوچه باریک رسیدم که ته آن را نمیبینم آیا گشوده است و یا آخرش به بنبست میرسم. گفتگوهایم ختم شد به همان کوچه. بیرون از خانه بعضی روزها آزاردهنده است. درختی سبز و زیبا و کهنسال وسط خیابان سقوط کرده بود. آب بجای جاری شدن پای درختان وسط آسفالت داغ رها شده بود. کارمند بانک کت پوشیده و کولر گازی را در بیشترین درجه برودت قرار داده. و…. برای ناراحت شدن دیدن این مناظر کافیست. به جامعهای با سواد میاندیشم. امروز کانون ذهنم کلمه کودن بود با چند نفر کودن روبرو شدم که بیشتر برای سهولت کار لباس کودن پوشیده بودند. وبینار به ساعت ده شب موکول شد و من آن زمان خوابم. کانال تلگرام👇
https://t.me/notetoday1
اخبار را خواندم. هُرّی دلم ریخت.
سه بار پشت سر هم در را زدند. هُرّی دلم ریخت.
گفت تا آخر مرداد قرارداد دارم. هُرّی دلم ریخت.
صفحات صبحگاهی را به نوشتن آزادانه صحنهای گذراندم که باید به رمان فرضی اضافه کنم. در واقع با یک تیر دو نشان. هم کار صحنهنویسی و هم صفحات صبحگاهی. بس که نوشتن سخت شده.
وقتهایی دلم میخواهد تمرین خط کنم یک کلیپ کوتاه تمرین خوشنویسی دیدم دقایقی در چند سطر الف یا همان «ا» را تمرین کردم.
مثل زیرنویسهای کلاس اول. مثل کلاه ا ولی عمودی با کمی فاصله از خط زمینه بالا و زاویه ۴۵،بعد صاف و آخر با زاویه مخالف تا روی خط زمینه. چه ایرادی دارد کاش حوصله میکردم روزانه شده چند دقیقه یک حرف را تمرین کنم.
داستان کوتاه کلید از مجموعه مشقتهای عشق آیزاک باشویس سینگر را خواندم. با ترجمه مژگان دقیقی. یک جمله از آن تلنگری بود برایم: چنان سرگرم نیروهای حقیر بود که نیروهای بالا یادش رفته بود.
وبینار الهه جان هم شرکت کردم شاید به مدد هنر و مهارت او توانستم مهارت پرسشگری بیاموزم. به آن خیلی نیاز دارم.
بخش دیگری از شاهنامه را گوش کردم ماجرای فرود فرزند سیاوش و جریره که همچون پدرش در جوانی به دست بیژن کشته میشود.
کمی هم چرخکاری داشتم و بخش آخر مانتو ساده نخی دوختم.
محفل حضوری کتابخوانی و شعرخوانی مجلس رندان این هفته از دست دادم. به بیلنگر هم که در انتظار خواندن لنگر انداخته، امروز سری نزدم.
با این حساب گزارش نیک نوشتم یا بد؟ خواستم نوشته باشم.
سیب دانش را اول آدم خورده یا حوا
پیادهروی کردم و از صدای خندهی کودکان به وجد آمدم. چند دقیقه نشستم و بازیشان را تماشا کردم.
آزادنویسی کردم تا ذهنم برای مطالعه آماده شود.
وُیس دیروز وبیکار «سرزبان» را شنیدم. قرار بود استدلال خود را درباره نتیجهای که از دادهها گرفتهایم در یک جمله بنویسیم. مرور، درک درستتری از تمرین میدهد.
الهه جان در وبیکار استدلال مرا میخاند و دلایلی برای ردّ آن میآورد تا از داستانپردازی مرا آگاه کند.
از بازارگردی و صحبت با غریبهها به اطلاعاتی میرسم که دوست دارم یادداشتی بنویسم.
معمولن زوجها بعد از سالهای اولیه، داغی عشقشان سرد میشود، چرا؟ چه دلایلی موجب سردی و عادی شدن عشق میشود؟ چرا مثل دوران نامزدی، هیجان وجود ندارد؟
رمان «سنگِصبور» تمام شد. احمدآقا و سید ملوچ تا مدتها در ذهنم میمانند. حتا بلقیس با صورت پر از چالهاش و گوهر و کاکلزری.
نمایش آخر کتاب حیرتزدهام کرد. چوبک از زروان، اهریمن، مشیا، مشیانه و درختِدانش، نمایشنامه نوشته است. نگاه تازهای دارد نسبت به اسطورهها.
اول حوا سیب دانش را خورد یا آدم؟
داستان «رنگ آتش نیمروزی» از شهریار مندنیپور را خاندم. نوشته:
«من چیزهایی را که برایم واضح و سرراست نیستند میگویم تاریکی.»
من هم به جهل، دروغ، بیخِردی و خرافات میگویم تاریکی.
وبینار نویسندهساز ساعت ده شب بود. اگرچه این زمان را بیشتر دوست دارم اما بسیار کلافهکننده شده اوضاع بیبرقی و بلاتکلیفی.
استاد کلانتری یک داستان کوتاه از حسین مرتضائیان آبکنار خاندند به نام «رمان همشاگردیها» که در رمان «تاریکی» این داستان هم میآید.
دو غزل از «حسین منزوی» خاندند. شرح حالی بود برای اوضاع تاریک ایران. چه زمان نور میتابد به ایران؟
روزهایی که با آزادنویسی شروع شود نمرهی ۱۰ را میگیرد به نظرم. هیچچیز مثل تخلیهی احساسات و هیجانات نمیتواند روزم را بسازد.
*نوکی به کتاب تناسب مفهومی دکتر هامون میزنم و کمی شعر مزهمزه میکنم.
*یادداشت کانالم را مینویسم دربارهی نظریهی کامو و فرانکل
*با زکیه قرار همنویسی و همخوانی داشتم. با هم کتاب مردی که در غبار گم شد را ادامه میدهیم. خودافشاگری نصرت رحمانی هر دویمان را به وجد میآورد. همینطور نحو جملات، فضاسازی خوب و اشارهاش به صادق هدایت را دوست داریم و ازش صحبت میکنیم. بعد به پیشنهاد زکیه یک تمرین مینویسیم. تمرینی برای جزئینگاری که حسابی میچسبد.
* به کلاس ارتباطموثر میروم و فرصت نمیکنم نویسندهساز را باشم و افسوسش را میخورم.
*شام میهمان مادر همسرجان هستیم و چند ساعتی را با پدرشوهر عزیز صحبت میکنیم و دردودل.
*ذوق کارگاه داستان فردا را دارم و دارم برنامهریزی میکنم فردا بعد از سرکار پرانرژی در کلاس حاضر شوم.
گزارش نیک “1405/5/6” مردادماه. روز سهشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب “خسروخوبان” از رضا دانشور خاندم.
کلمهبرداری هم از این کتاب انجام دادم.
کتاب “کتسبی بزرگ” از اسکات فیتزجرالد را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
شعری در کانال هوا کردم.
ظهر زمانی خابیدم.
نویسندهساز شرکت کردم.
دوره شعر شرکت کردم.
نویسندگی خلاق پیشرفته را ثبتنام کردم.
https://t.me/speechoff
۱۴۰۵/۰۵/۰۶
سال واژه ام: خوددوستی🌷خودیابی🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰
🔻امروز بعنوان ناظر باید بگویم احوالات ساره چندان خوب نبود و حالِ کجی داشت.
بطور کلی یا در مواردی جزئی اینطور گذشت👇🏻
کلی: حال خراب، مقایسه، اینستاگرام، درازکش، و یک پینچ حال خوب
🔻جزئی: صبح از ساعت۷:۲۰ صفحات صبحگاهی نوشت بمدت ۳۰ دقیقه، حالا گمان نکنید در سی دقیقه میتوان چندین صفحه نوشت، نه. فقط نزدیک به دو صفحه شد.
بهانهای برای خسته بودن و ورزش نکردن.
🔻درازکش شدنها از همین اول صبح شروع شد.
با ولگردی های داخل فضای مجازیِ اغواگر و مکار.
بعد به صبحانهای ساده با دو فنجان چای ختم شد.
تا اینجای کار را بد در نیاورده بود اما بعد از این.
🔻به خانه نگاه کرد، به شلختگی، بهمریختگی، گرد و خاک و فکر کرد واقعا توان انجام هیچ تمیزکاری را ندارد، بعد از همین لحظات ولو شدن و مدام مقایسه و غم خوردن شروع شد. لالوی همین احوالات قسمت آخر سریالش ( Normal People) را دید و بنظرش بدک نبود ولی خب دوست دارد سریال بهتری را تجربه کند.
🔻بعد سری به تلگرام زد و دورهی ورزشی تازه خریداری شدهاش را هم تا آخر دید و خیلی به دلش نشست بی صبرانه منتظر ثبت سفارش دو ابزاری بود که باید برای این ورزش خریداری میکرد.
🔻کمی در سایت داروکده چرخید بدنبال ضدآفتاب و مقایسه چندتای آنها از نظر کیفیت و قیمت برای پوست چرب.
در همین گشت و گذارها، برق سه فاز از سرش پرید زیرا شامپویی که تا قبل از عید ۲۵۰ میخرید حالا با قیمت ۹۹۰ بفروش میرسید، برایش شوکه کننده بود این تورم قیمتی.
🔻بقدری از لحاظ روحی لِه و لورده بود که نهار را گردن همسرش انداخت، مثل همیشه تخم مرغ و البته از باغچهی کوچکش کمی ریحان چید و فلفل دلمه هم خُرد کرد، بنظرش کنار تخم مرغ ربی بدجور میچسبید، قبل از حاضر شدن نهار جنگی دوش گرفت تا گرما و عرق را از تنش بشوید.
🔻بعد از آن مجددا روی زمین ولو شد، هوا خیلی گرم بود، پس دقیقا در مرکز پنکه سقفی دراز کشید تا باد به همه جایش برسد و گرما کمتر به او دست بزند. دوباره ول گردی در اینستاگرام.
🔻کمی هم در کانال رفع اشکال دورهی کروسان چرخید.
همینطور که به غروب نزدیک میشد، دوست داشت دوباره کیک زردآلو بپزد.
همسرش برای خرید به وسط روستا رفت، پس در این مدت او کمی روی میز نهارخوری را گردگیری و مرتب کرد فقط همین قدر.
ظرفهای داخل سینک را شست، برای همسرش شربت شیره انگور حاضر کرد.
🔻خلاصه کیک هم درست کرد و در عجب بود چرا مثل کیک اول که دو شب پیش پخته بود در نیامد با اینکه همه چیز را عین به عین رعایت کرد بود، احساس کرد پنیر ویلی اینبار کنی شورتر است. پس تقصیر او نبود. تقصیر کاله است. حیف مواد و وقت و زحمت.
ولی او یک تکه از کیک را همراه یک فنجان چای خورد
چون وقت زیادی برای ساختنش صرف کرده.
چه کند که کمی شور بود.
حالا هم شب شما خوب🌟🌛
خانه نبودم وقتی خودم را رساندم نیمی از روز پریده بود. بدنم از درد گره خورد. با یک لیوان دمنوش و عسل گره را تا حدودی گشودم. خطوطی را در کاغذ به یکدیگر رساندم. کمی هم از کتاب ناتنی خواندم. چند روزیست میخوانمش. نویسنده در ابتدای کتاب برایمان نوشت که داستان فواد سرگذشت خودش نیست. اما وقتی میخواندم در ذهنم چنان زنده بود که نمیتوانستم درک کنم. این تاثیرپذیری از کجا میآید؟
در میانه راه به بخشی از کتاب رسیدم که می گفت:
بسته به خواننده باور پذیری شخصیت فرق میکند و این تجربه های خواننده است که می گوید چه چیزی واقعیت دارد.
جوابم را گرفتم.
دیدن. لمس کردن. تجربه های مشترک ملتی که در آن زیستهام. و هر که چون من است این داستان برایش از هر آشنایی آشنا تر است.
سالواژه: لذت. وقتی از کاری لذت میبرم حرفهایترم. روزهایی که با عشق مدرسه میروم تا با بچهها خوش بگذرانم و بخندیم. با هم کیف میکنیم. علاقهمندترند و مشتاقترم. شاید بهتر بود که سالواژه هدفمندی باشد اما همین خودش خشک و خشن بهنظر میرسد. در کنارش با خودم فکر کردم که از چه کارهایی لذت میبرم؟ از چگونه بودنم لذت بیشتری دارم؟ ورزش و نوشتن بیشترین سهم را برداشتند. امروز که در آینهی باشگاه به خودم نگاه کردم فهمیدم هر چه اندامم متناسبتر میشود، دلم تناسب بیشتری میخاهد. شاید همین بیشتر خاستن هدف غایی شعر است؟ همین که بگویی اینم نه. برو بالاتر. وزنه سنگینتر، کوشش بیشتر. غاییترینتر؟
از گفتوگوهای امروز اندوختم:
نباید خودم را قربانی دیگران بکنم. همه تا حدودی باید خودخواه باشند. اندکی خودخاهی ضامن پیشرفت است، بانی احترام و دیده شدن. همچنین آموختم در جامعه تا حدودی باید سگ بود تا زنده ماند.
امروز در کدام کتابها پرسه زدم؟
چرا باید زیادتر حرف بزنیم. در ادامه مینویسم چرا.
استاد نوشته بود: شاید ثمرهی ساعتها حرف زدن فقط یک ایده باشد، ولی همان یک ایده میتواند زندگی ما را برای همیشه دگرگون کند. تمرین روزهی کلمات در ذهنم سنجاق شد. برای تقویت مهارت زبان انگلیسی پیشنهاد خوبی است. احساس شرمندگی دارم. برای اولین بار تمامش را خاندم. ایدهی مدرسه نویسندگی از گفتوگو آمده.نجالب؟ دوست داشتم کتاب را به خصوص جمله ی پایانی: اگر ٢۴ ساعته که مسواک نزدی و کتاب نخوندی دهنتو ببند. عالی بود. از الان کمر بستم به ضبط صدای خودم. چندباری به روزگقتار روی آوردم اما تداوم نداشت. از صدایم که نه از تر زدن بیزارم. بلاخره این تصمیم اضافه شد به کارهایم.
امروز رفتم پیادهروی؟
نه اما ورزش چرا.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردم؟
هر روز هندوانه
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتم کرد؟
دوری _ ارادهی ضعیفم در برابر گرمای هوا. مرسو حق داشت در گرما آدم کشت.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردم؟
گربهای که شاعر بود.
امروز با کی تماس گرفتی؟
چرا باید تماسهای روزانه مهم باشه؟ درست است که وقتی صرف این کار شده اما چه فرقی دارد من با خاهرم حرف زده باشم یا نه؟ بهخصوص وقتی کمحرفم و کلمهکاه. شاید اشتباه من همین است. باید نگاهی به کتاب «چرا باید زیادتر حرف بزنیم» بندازم.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنم بود؟
شعربال چون شعر برایم شبیه بال است برای پرواز در آسمان خیال.
سوال من:
امروز تصمیم گرفتم چه کاری رو توی چکلیست کارهای ماه بعدم قرار بدم؟ ضبط صدا بهصورت آزادانه و دردودل با خودم.
https://telegram.me/NarjesAzimii
حسابی خابیدن و روزگفتاری هوا کردن. نوشتن لیست کارهای روزانه و جمع کردن وسایل که قبل از آمدن مهمانها، گریختن به خانهی مادربزرگ. قصهای از معدنیپور. قصهای از جریان قصهقصه. صحبت در موردش با شیوا. عشقم فضای عجیب غریبش. رونویسی از شب هول. چرا این همه جزئیننگری از ریدن؟ فقط برای رسیدن به فلسفهبافی از دست شستن؟ اول جزئینگری و بعد تداعی و بعد حدس و گمان. صفحهی یازده یا دوازده. دیدن بخشی از سینمایی مونونوکه: شعلههای خشم. داستانش عادی و حتا پیش پا افتاده. فضا و گرافیک اما خلاقانه. پر از رنگ و جزییات. شبیه نقاشیهای قدیمی ژاپن. نقاشیهای بازاری. شخصیت اصلی کراش جدیدم. با آمدن تخم عمهام سکوت هم نابود. ننه تو مطب دکتر. تخم عمه در حال تعارف شیر به مبل و پنکه و دیوار. خدایا کمی عقل. سنش دو سه سال. شاید چهار. بیاطلاع. آزادنویسی کردن و وقفه بابت توله سگ. آموزش شستن کون به تخم سگ و باز به گه کشاندن توالت و لختلخت تو خانه راه رفتن. جمع کردن گهِ توله سگ. داد و بیداد مادربزگ برای نجست نشدن خانه. لباس تنش کردن. صد پشیمانی بابت خانهی مادربزرگ آمدن. خاندن کمی اصول و مبانی صفحهآرایی. حرفش گرید و این چیزها. گذاشتن مونونوکه برای تخم سگ به اسم کارتون. عدم علاقهاش. پس گذاشتن موزیک ویدئویی کرهای. قایم باشکبازی. کارهای نشریه با تنگستانی. انتخاب چند کاریکلماتور. ای وای گویوم پس کو تاپیک مجله؟ تا شب چندتا نوشتن در مورد مقاومت و رنج آدمی. همه کص. عدم توانایی در نوشتن با موضوع. چای ریختن برای خودم و ننهبزرگ و خوردنش با توت خشک. کوچولویی آزادنویسی. بیحوصلگی در جواب دادن به پیامهای شخصی. آمدن عمه. کمی صحبت و من این وسط آزادنویسی. شک عمه به یادداشت حرفهایش. مگر شاهینم؟ به ختطر صحبتها فهمیدنِ دانشگاه نرفتن. رفتن عمه و پریدن به وبیکار. بازگشتن نازلی و تمام شدن امتحاناتش. مرور و حرف از بازنگری استدلال. آخرش هم آزادپرسی. پریدن به وبینار زمزمهی عشق حافظ. شیوا مثل فیلم ترسناکها، تاریک. گاه اتمسفر، عشق الهه. یعنی کنار هم قرار گرفتن آبی و زرد- نارنجی. خاندن از کتاب زندگی در کوچهی رندان. صحبت از زندگی و دین حافظ. از چیستیِ رند. سر زدن به کانال چندتا از همسفران. خاندن چندتا گزارش و فهمیدن ثبت نشدن گزارشم. ای وای گویوم. نزدیکهای ده برگشتن به جهنم. کمی آزادنویسی. نوشتن گزارش در طول روز بدون فعل. بازخانی و اصلاحش. فرستادنش. انتشارش در کانال. نگرانی برای بیانِ گزارش فردا. خدایا خودت به دادم کمک.
۱. آییننامه را قبول شدم؛ آزمون شهری ماند برای شهریور.
۲. پیگیریِ ورود و عضویت با OTP را ادامه دادم.
۳. در گفتوگویی به این پرسش رسیدیم که تأثیرگذار دانستن خدا، یا در مقابل، تأثیرگذار دیدن دیگران، چه کیفیتی در شخصیت و زندگی انسان میآفریند؟
۴. در جواب دوستم گفتم:
«آره، خیلی وقتها مسئلهها جلو میرن و به جای خوبی میرسن؛ اما گاهی چون یک تصویر ایدهآل توی ذهنمون داریم، اون بهبودهای کوچیک و ارزشمند رو نمیبینیم و میگیم: هیچی نشده…»
۵. دوباره خواهرم گفت: «پولاتو چیکار کردی؟»
دوباره به خودم برمیگردم و میپرسم:
اگر خواهرم را از این معادله حذف کنم، خودم چطور باید تغییر کنم تا از محدودهی نگرانی او خارج شوم؟
و باز به همان جواب میرسم:
مستقل بودن، یک پکیج شخصیتی است.
حالا باید این پکیج را بشناسم.
۶. دوباره، خواجهعبداللهوار، بانگ میزنم:
خدایا،
چالشها که از راه میرسند، نگذار از هم بپاشم.
یاریم نما تا پاسخی درخور بدهم.
ترسهایم را بکاه،
عشقم را فزونی بخش.
بیانم را استوار گردان.
زیبا و باثباتم ساز.
بینیاز و عزیز.
شخصیتم را توسعه ده.
ظرفیتم را بیشتر کن،
حوصلهام را بساز.
خدایا، مگر نه اینکه بر هر کار توانایی؟
گزارش نیکم درششم مرداد
صبح بعداز نوشتن صفحاتصبحگاهی وخوردن صبحانهیمختصر، لباسورزشی پوشیده دستی به سر و روی خود کشیدم وخوشگل پیش به سوی باشگاه.
آسمان ابری بود، دل دل میکرد برای باریدن.آخرهم نبارید.
درباشگاه به همراه خواهرجان ستها را پشتسرهم میزدیم. یکماهی فرصت باقیست برای خوشتیپ شدن درعروسی برادرزادهجان. یک لحظه تصورکنید عمه خانمها خوشتیپ نباشند چه میشود؟
بعداز انجام تمریناتورزشی وخداحافظی از کمک مربیم که پانزده سال پیش شاگردم بود، به سراغ گالری دخترم درهمان مجتمع رفته تا به مناسبت سیزده صفر که خریدن طلا شگون دارد وبرکت میآورد دوتاپلاک خریدم. بعداز آمدن به خانه ودوشگرفتن زرشک پلو مرغخوشمزه برای ناهار آماده کردم.
قبل از شرکت دروبینار نویسنده ساز داستان نمازخانه کوچک من از هوشنگ گلشیری را خواندم.
《داستان از پسری روایت میکند که یک زایدهگوشتی بغلِانگشتِ کوچکِ پایچپش دارد که مزاحمش نیست و به راحتی هم قابلدیدن نیست. مادر سعی میکند که پسر موردتمسخر غریبهها قرار نگیرد. از همین جا این انگشتکوچک میشود به سِری مگو، که توسطپسربچهای برملا میشود. ترفند خانواده برای رهایی از رازی که آشکار شده ترکمحلهی قدیمی است.
پدر انگشتاضافهپسر را نادیده میگیرد، مادر آن را پنهان میکند ولی پسر همیشه نگران است، حتی وسوسه میشود که آن را به دیگران نشان دهد یا اینکه از شرش نجات پیدا کند.
برداشتی که از این داستان میشود داشت.
《میتوان انگشت ششم را نمادی از تفاوت انسانها دانست، چیزهایی است مربوط به خودِآدم.
انسانها هرکدام رازهای نهانی دارند که مانع یکی شدنشان میشود.
هر انسانی نیاز به خلوتگاه خاصِخود دارد.》
-ساعت پنج منتظراستاد و دوستان دروبینار بودم که به علت قطعی برق اول به ساعت شش وبعد به ساعت ده شب موکول شد، این روزها درگیر چه چیزها که نیستیم.خدا آخر وعاقبتمان را بخیر گرداند.
-دروبینار خانم علیزاده شرکت کردم، به اتقاق دوستان آزادپرسی انجام دادیم، کارگاه فکرریشه را ثبتنام کردم.
-ساعت ده شب در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم که استاد، رمان همشاگردیها را خواند که نویسنده عملا سرنوشت زندگی یک نسل را در چند صفحه به طور کامل بیان کرد.
استاد دو تا غزل هم از حسین منزوی خواند که همدردی خوبی با اوضاع واحوال این روزهای ماست.
۱ـ گریه کردن سرِ کار سخت است. نه میشود قورتش داد، نه بالایش آورد. به سختی باید پنهانش کرد. حتی اگر صدایت را صاف بیرون بدهی، با چشمهای قرمزت میخواهی چه کنی. ترجیح میدهم فکر کنمد گل استعمال کردهام.
۲ـ کار پرچالشی را انجام دادم و با وجود نبود وسیلهی لازم، خوب هم تمام شد. ذوق کردم.
۳ـ تمرین سال واژهام، دَم زیستی، به دادم رسید و استرسم کم شد. تمرکز بر لحظهی اکنون، کمکم میکند.
۴ـ کلثوم ننه را خواندم. قسمت هاییش برایم خیلی آشنا بود. یا دیده بودم یا شنیده. دیدم پا میدهد به خنده، فوت کردم تا گُر بگیرد و هار هار خندیدم تا اشکهای صبح را بشورد و ببرد. عجیب تصویرهایی دارد. برای دوستم تعریف کردم. عکسها را نشانش دادم. چشمهایش گرد شد و اسم کتاب و نویسندهاش را پرسید. گمانم بخواندش.
۵ـ جان ورزشکردن نداشتم. کش آمدم تا لولاهایم زنگ نزنند و به جیرجیر نیفتند.
۶ـ وبیکار پرسشگری گوش دادم. در مورد معماری نمازخانه پارک لاله حرفها زده شد و ساختمان سدروس. نمازخانه، میترساندم. حس خفگی بهم میداد. تقریبا مطمئنم جرات نمیکنم واردش شوم. انگار بلعیده میشوم یا رویم فرو میریزد یا درهایش جابجا میشوند و من میمانم آن وسط.
ظاهر نامتقارن سدروس انگار لگویی بود که کودکی ساخته باشد. شبیه هیچ ساختمان دیگری که دیده بودم، نیست. هر دو بنا جالب و جدید بودند برایم.
وقت هایی که یک نفر در مورد موضوع مورد علاقهاش با اطلاعات دقیق صحبت میکند را دوست دارم. ذوقش را، دقتش را، برق چشم هایش را. الهه جان را نمیدیدم ولی صدایش برق میزد موقع حرف زدن در مورد معماری.
گمانم خاطرهی خوب قطعی برق این روزهایم بشود وبیکارهای الهه جان.