گزارش نیک ۷۶: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«من به دستور زبان هیچ توجهی ندارم. وقتی هم که می‌نویسم، به خاطر عشق به کلمات است که می‌نویسم، مثل نقاشی که عاشق رنگ است و یک مشت رنگ را به سمت تابلو پرت می‌کند. توجه زیادی به گوش دارم، و کتاب هم زیاد خوانده‌ام، این ور و آن ور، این است که وقتی می‌نویسم، آنقدرها هم بد از آب در نمی آید، ولی به لحاظ تکنیکی، اصلاً سر در نمی‌آورم چی به چی است و چه اتفاقی افتاده است. مهم هم نیست برام.»
 -چارلز بوکوفسکی

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

18 مرداد 1402

18 مرداد 1402

23 اردیبهشت 1405

23 اردیبهشت 1405

31 فروردین 1402

31 فروردین 1402

10 بهمن 1395

10 بهمن 1395

57 پاسخ

  1. سال‌ها ارزش یادگیری را با اثر فوری آن می‌سنجیدم. اگر چند هفته یا چند ماه پس از خواندن کتابی، گذراندن دوره‌ای یا آشنا شدن با ایده‌ای، تغییری در تصمیم‌ها و رفتارم نمی‌دیدم، آن یادگیری کم‌اثر به نظرم می‌رسید.

    تا دو سال پیش. وسط یک بحران شخصی، چیزی این تصور را تغییر داد.

    چند سال پیش، در روزهای کرونا، یادداشتی از شما خواندم. جزئیاتش در ذهنم نیست. فقط تصویر کلی آن تجربه برایم باقی مانده است. تصویری از اینکه در آن روزهای پرآشوب، وقتی شرایط بیرونی محدود و ذهن خسته و کلافه بود، نشستید و ساعت‌ها نوشتید. یک آزادنویسی طولانی که در دل آن آشفتگی، به ایده‌ای تازه رسید. ایده‌ای که بعدها تبدیل شد به دوره‌ی «پرکاری و پول‌سازی».

    چیزی که آن روز برایم جالب بود، خودِ نوشتن نبود. من همیشه می‌نوشتم. چیزی که سال‌ها بعد فهمیدم، منطق پشت آن تجربه بود. اینکه گاهی وقتی شرایط از کنترل خارج می‌شود، به جای فرار از آشفتگی یا تلاش برای خاموش کردن ذهن، می‌توان آن‌قدر در مشاهده‌ غرق شد تا از دل همین آشفتگی، چیزی تازه شکل بگیرد.

    آن روز این فقط یک ایده‌ی درخشان بود. تلاشی که تحسین کردم. اما به سرعت وارد زندگی‌ام نشد. سال‌ها طول کشید تا این منطق آرام‌آرام در من درونی شود.

    در دو سال اخیر، بارها غرقگی در آزادنویسی طولانی را تجربه کردم. وقتی فشار اضطراب به نقطه‌ای می‌رسید که تحلیل‌های معمول جواب نمی‌دادند، به جای جنگیدن با ذهنم می‌نوشتم. گاهی ده ساعت یا بیشتر تا منطق این اضطراب را کشف کنم.

    پیشتر آزادنویسی برایم ابزاری برای نوشتن به‌ قصد انتشار بود. اما در تجربه‌های اخیر، آن را به‌عنوان یک فضای مشاهده تجربه کردم. جایی که می‌توانستم روند فکر کردنم را ببینم. ترس‌ها، مقاومت‌ها، سؤال‌ها، الگوهای تکرارشونده و بخش‌هایی از ذهنم که سال‌ها بی‌آنکه متوجه باشم، انرژی زیادی از من گرفته بودند.

    سال‌ها ذهنم در شرایط اضطراب بود. نگهبانی بیش‌هشیار که قرار بود از من محافظت کند. دائم دنبال خطر می‌گشت. می‌خواست قبل از وقوع هر اتفاقی، همه‌چیز را پیش‌بینی کند. تحلیل می‌کرد، سؤال می‌ساخت و دنبال راه فرار می‌گشت. اما به مرور فهمیدم گاهی همین نگهبان، وقتی بیش از حد خسته و فرسوده می‌شود، تغییر هویت می‌دهد. لباس بازجو را می‌پوشد.

    بازجو همان نگهبان است. فقط مأموریتش را فراموش کرده. نگهبان می‌خواهد محافظت کند. بازجو می‌خواهد اعتراف بگیرد. نگهبان سؤال می‌پرسد تا خطر را بفهمد. بازجو سؤال می‌پرسد چون هیچ پاسخی برایش کافی نیست. چون بازجو فراموش کرده که آینده پیش‌بینی‌ناپذیرست.

    مشکل، تحلیل نیست. تحلیل یکی از ارزشمندترین توانایی‌های ذهن است. وقتی تحلیل از ابزار فهم، به ابزار کنترل تبدیل می‌شود بازجو از راه می‌رسد.

    آزادنویسی طولانی، برای من فرصتی شد تا این تفاوت را ببینم. به جای اینکه با ذهنم بجنگم، اجازه دادم حرف بزند. به جای اینکه بخواهم صدای اضطراب را خاموش کنم، آن‌ را روی کاغذ آوردم. همین مشاهده، کم‌کم امکان مداخله را ایجاد کرد.

    بعد از آن بارها به یاد یادداشت‌تان افتادم. به مرور فهمیدم ایده‌ها بلافاصله وارد زندگی نمی‌شوند. گاهی سال‌ها گوشه‌ی ذهن می‌مانند، با تجربه‌های مختلف ترکیب می‌شوند و آرام‌آرام از یک مفهوم بیرونی به بخشی از شیوه‌ی مواجهه‌ی ما با جهان تبدیل می‌شوند.

    در این مسیر، مفاهیم دیگری هم کنار هم قرار گرفتند. چند هفته پیش، در کارگاه «پایه‌کار» از الهه علیزاده آموختم که چطور می‌توان چند فعالیت را در یک فعالیت مادر خلاصه کرد. اینکه گاهی به جای پراکنده کردن انرژی میان چند کار جدا، می‌توان یک فعالیت بنیادی پیدا کرد که چند نیاز را هم‌زمان پاسخ دهد. پیش‌تر هم در مطالعه‌ی مفهوم هدف‌گذاری با ایده‌ی «هدف فراگیر» یا «هدف مادر» آشنا شده بودم. اینکه بعضی اهداف، زیرمجموعه‌ای از یک جهت‌گیری بزرگ‌تر هستند و با پیدا کردن آن محور اصلی، پراکندگی کمتر می‌شود.

    در هفته‌های اخیر، هنگام غرقه‌نویسی درباره‌ی مقاومت‌هایم در برابر ضبط و انتشار ویدیو، دوباره همین اتفاق افتاد. چند هزار کلمه نوشتم تا بفهمم چرا با وجود اینکه می‌دانم ویدیو می‌تواند مسیر رشد و ارتباطم را سریع‌تر کند، بارها از آن فاصله گرفته‌ام. پاسخ از یک تصمیم ناگهانی نیامد. از دل همان ماندن طولانی با مسئله بیرون آمد.

    انگار نوشتن همیشه برای رسیدن به پاسخ فوری نیست. گاهی لازم است در یک پرسش غوطه‌ور شوی تا رابطه‌ات با آن تغییر کند.

    گاهی به پاسخ می‌رسی. گاهی به پذیرش.

    در این سال‌ها، این منطق و هزار مثال دیگر از این جنس کمکم کرد از بحران‌ها عبور کنم. نه به این معنا که دیگر مضطرب نمی‌شوم یا مشکلی وجود ندارد. هنوز هم در شرایط سخت، ذهنم بارها ارزش زندگی، مسیر و انتخاب‌هایم را زیر سؤال می‌برد. اما امروز یک پیشفرض دائمی دارم. حالا که این رنج وجود دارد، چه بهترِ بعدی چیست؟ چطور با برخورد متفاوت ارزشی بیفزایم؟

    امروز باز به غرقه‌نویسی برگشتم و حالا از روزهای پیش دلخوش‌تر و آرام‌ترم. گفتم چرا از این خوشحالی با جزمیات ننویسم؟

    خلاصه که سپاس و قدردانی و تشکر و ممنون و این حرفا.

  2. سال واژه ام: تحرک و پویایی

    چند وقت‌ست که خدا می‌سازم.
    در ایامی زندگی می‌کنم که امکان حضورش نیست. شاید بن‌بست من در توان بخشیدن به شرایطم ، عاملش باشد.
    نمی‌دانم.
    نه اینکه نباشد. به عدم امکانش کاری ندارم.
    می‌گویم در این اوضاع صدا به صدا نمی‌رسد، چه رسد به خدا.
    درست در توقیف خودم قرار دارم.
    کمر‌بستم.
    کمر‌بستم به نابودی خویش..
    اگر بگویم ما‌بینِ خودم و خدا قرار گرفته‌ام دروغ نگفتم.

  3. رفتـی و ز دوشِ جالباسی کم شد
    باری که ز پیراهن تو ماتم شد
    آزاد شد آن چوب ولی بر سر دوش
    اندوهِ تو کوهی‌ست که محکم شد

    ویار سرودن شعر منظوم به سبک وسیاق قدما. البته اگر بشود خواندش شعر. شعر چیست؟ خیالی نامتعارف، اغراقی فرامنطقی، پیرو شهود، هضیان، کودک‌بودگی و شایدم دروغی زیبا.

    شاعر تدوینگر خوبی‌ست. همانطور که درفیلم فریم‌های اضافی را می‌زنند تا تکرار وملال نباشد، شعر خوب هم یعنی ایجاز و خست در واژه‌گزینی. یعنی اختصار کلام. برگزیدن بهترین واژه برای انتقال بار معنا، به گونه‌‌یی که اگر کلمه را از جای مناسب بردارند، راه به کلمه‌یی دیگر ندهد. چیره‌دستی شاعر، در انتخاب واژه آشکار می‌شود. بطوریکه با جایگزینی واژه‌یی دیگر تعادل شعر برهم می‌خورد و از ظرافت خیال تهی می‌شود. امروزه شعر خوب؛ هرچه تصویری‌تر مورد پسندتر.

    چند مدل تشبیه داریم:
    تشبیه چیزی عینی به چیز عینی: توپ خرسی
    ذهنی به ذهنی: خشم سرگردان
    ذهنی به عینی: خشم خورشید
    عینی به ذهنی: پنجره‌ی خشمگین
    فکر کنم بدقلق‌ترین خیال تشبیه ذهنی به ذهنی است. چون مفاهیم ذهنی گسترده‌اند و نامحدود در تجسم. قالبمند نمی‌شوند برای دیده‌شدن.
    خوب حالا اگر از شعر بالا دیمبول‌ودامبولش را بگیریم و امروزیش کنیم چه می‌شود مثلا:
    رفتی
    جالباسی سبک شد
    من سنگین

    او از پیراهن
    و من از اندوه
    – متمرکز شدن سخت است خیلی سخت. دوصفحه را توی دوساعت خواندن و هی از گوز رستن و به شقیقه جَستن. آن‌هم به‌خاطر جُستن راز بقا هنگام تنازع بقاع. مغزم نمی‌کشششد.

  4. چقدر ذوق دارم.
    امروز همه چیز آرام و با نظم دلخواهم پیش رفت.
    برنامه‌ی نشست کتابخوانی عالی بود و کتاب « نامه به پدر» را از تمام زوایا بررسی کردیم.
    چند نفر عضو جدید داشتیم که بسیار مشتاق و اهل مطالعه بودند.
    لذت می‌برم از تحلیل‌های دوستانم و قند در دلم آب می‌شود وقتی با جان و دل از کتاب می‌گویند.
    دوستان کتابی‌ام را دوست دارم. می‌شود با آنها صحبت کرد و لذت برد.
    کلیپ نخست را ادیت کرده و در اینستاگرام هوا کردم. ( هوا کردن اصطلاح استاد است👌🏻)
    فردا روز بسیار پر‌کاری‌ست. ادیت و این حرفها.
    عصر دوشنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها تبدیل به تدوینگری می‌شوم که رنگ و بوی نویسنده می‌دهد. برعکسِ همیشه که نویسنده‌ای هستم که رنگ‌و‌بوی نقاش، خیاط و… را می‌دهد.
    امروز چنان در جهان کافکا فرو‌رفته بودیم که دلم نمی‌خواست حرف‌هایمان تمام شود. نمی‌دانم چرا دوشنبه‌ عصر‌ها انقدر زود سپری می‌شود. همین که روی صندلی می‌نشینیم، ساعتِ اتمام کار کتابخوانه می‌شود، عجیب است و جالب.
    امروز نتوانستم جوهر روان‌نویس را تمام کنم. فردا جبران می‌کنم.
    راستی ۵/۵/۵ با ۵/۵/۶ یا ۵/۵/۳۰ چه تفاوتی دارد؟ امیدوارم روزهایمان به شادی و رو به کمال و آرامش پیش رود. همین
    https://t.me/samiraneshanifar

  5. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    ۱. دو پودورویی درس می‌خانم.
    ۲. اگر بشود اسمش را گذاشت درس‌خاندن.
    ۳. برای خودم برنامه ریخته‌ام که روزی حداقل یک داستان کوتاه بخانم.
    ۴. اگر خاندم، یک امتیاز برای روزم ثبت می‌شود.
    ۵. دیروز استاد یک دست و دو هندوانه‌ی چخوف را خاند.
    ۶. آخر شب خودم هم دوباره خاندمش.
    ۷. گفت ۴ جلد اول مجموعه آثار چخوف از سروژ استپانیان، داستان کوتاه‌هایش است.
    ۸. جلد اولش را در فیدیبو خریده بودم.
    ۸. امروز داستان دومش را خاندم.
    ۹. اسم داستان پیش از ازدواج بود.
    ۱۰. طعنه‌زنی راوی دوست‌داشتنی‌ست.
    ۱۱. به‌خصوص آنجا که می‌گوید «بلد است پیانو بنوازد اما بدونِ نُت».
    ۱۲. تصمیم می‌گیرم دست به‌قیچی شوم.
    ۱۳. قد اضافه‌ی لباس را می‌برم.
    ۱۴. هه.
    ۱۵. فکر می‌کنم که این کوتاهی کفایت می‌کند.
    ۱۶. زرشک.
    ۱۷. پارچه کم است.
    ۱۸. از سجاف می‌ترسم.
    ۱۹. استرس می‌گیرم.
    ۲۰. همه‌جا را به‌هم می‌ریزم.
    ۲۱. هال آشفته و اتاق نامرتب است.
    ۲۲. گرسنه‌ام و نگرانی قطع برق هم هست.
    ۲۳. شکمم را پر می‌کنم و حینش فیلم خیاطی می‌بینم.
    ۲۴. بلخره سجاف را می‌دوزم اما نه کامل.
    ۲۵. راضی‌ام ولی‌.
    ۲۶. این وسط‌ها واسطه‌ی بلایند‌دیت رفاقتی می‌شوم برای دو نفر.
    ۲۷. ساجده و دوستم مریم.
    ۲۹. رونویسی می‌کنم از روی منگی.
    ۳۰. کم‌و‌بیش. نویسنده‌ساز شرکت می‌کنم.
    ۳۱. اتاقم را تمیز می‌کنم.
    ۳۲. دوش می‌گیرم.
    ۳۳. شعر می‌نویسم.
    ۳۴. کتاب ارواح ماشین‌نشین را می‌خانم.
    ۳۵. در کانالم یادداشت و روزگفتار می‌گذارم.
    ۳۶. الگوی آستینم را اصلاح می‌کنم.

    https://t.me/havirism

  6. دیوار تغییر

    مد و مه فقط داستان کوتاه نیست. ابراهیم گلستان هم داستان می‌گوید، هم می‌فلسفه می‌ورزد و هم شعر می‌گوید.

    «وقتی که پشت پنجره پوشیده است، وقتی که پشت پنجره چیزی نیست، وقتی که چشم نمی‌بیند_ _ یک پنجره چه فایده دارد؟ من شط می‌خواهم روشن.
    من چشم می‌خاهم بینا.
    شط وقتی که روشن شد آنوقت من به فکر پنجره می‌افتم.
    بینایی چیزی جداست از ظلمت. تاریکی را هم باید به چشم دید.
    برای دیدن روز کافی نیست، چشم می‌خواهد.»*

    دلم می‌خاست بارها و بارها فقط یک پاراگراف و فقط یک جمله‌اش را بخانم. می‌خاستم بفهمم. می‌خاستم حسش کنم. مزه‌مزه‌اش کنم. اما باید تمامش می‌کردم.

    از اینکه انقدر آرام کتاب می‌خانم خیلی حرصم می‌گیرد. اما من مدلم این است. غذا را هم آرام می‌خورم. خب اگر تند بخورم که از همان لذت چندثانیه‌ای که روی زبانم است هم، محروم می‌شوم.

    برای غذا زیاد ناراحت این موضوع نیستم. ولی برای کتاب چرا. ذوق دارم کلی کتاب بخانم و می‌ترسم نرسم. می‌ترسم نتوانم و اگر یک نفس نخانم از دهان بیافتد و سرد شود و یادم رود و دیگر سراغش نروم. پس می‌کوشم کمی تندخانی را هم بیاموزم.

    یک گزارش کارآموزی نوشتم. قهوه درست کردم و حین درست کردن با داداشیم رقصیدم. به نقاشی کردن تشویقش کردم و امروز کلی نقاشی کشید برایم.

    عصری به خانه‌ی مامانی رفتیم. همه آمدند. اما من مثل همیشه نتوانستم ارتباط بگیرم. حتا با فرنوش. مخصوصن با فرنوش. انگار تغییرات، دیواری بین ما کشیده بود. او ازدواج کرده بود. و دیگر در آن اتاقی که یک کتابخانه‌ی کوچک و آدمک دل و روده‌ای داشت، نبود. دیگر حتمن کتاب هم نمی‌خاند و با ذوق از چیزهایی که خانده برایم تعریف نمی‌کرد. دیگر حتمن عاشق شاملو هم نبود. بود؟ کاش می‌پرسیدم.

    می‌خاستم بپرسم. بارها. می‌خاستم با ذوق بگویم حالا من هم شاملو را می‌شناسم. بزرگ شده‌ام. آن را خاندم. و می‌توانیم باهم درموردش حرف بزنیم. اما او بزرگ‌تر شده بود. و شاید دیگر وقت این حرف‌ها نبود.

    شب شام بیرون رفتیم و من همچنان بی‌انرژی بودم. یا شایدم فقط ماسک بر چهره نداشتم.
    می‌ترسم که این اخلاق خانم‌دکتر ویروسی بوده باشد.

    *مد و مه، ص۱۲۳

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  7. روز پر از قشنگی ام از تو ممنونم.
    همین گزارش نیکم باشد؟

  8. ضاعد
    لابه‌لای شلوغیِ کارهای خانه، دلخوری از دستِ شوهر، بیماریِ قندِ عصبی و پیچ‌وتابِ زمانه، دستم به مشمای روی کابینت خورد. گره خورده بود، ولی چیزی که تویش بود نه وزنی داشت و نه رنگ.

    صدای خشک‌کنِ ماشین لباس‌شویی: «ویییییییژژژژ… و بعد ژژژییییییژژژ…»

    اکبر عبدی بودم که با ماشین لباس‌شویی به گذشته برگشتم؛ به آن خانه، آن روز…

    آن روز که در خانهٔ مامان به زهرا گفتم: «من یک درِ مسواک دارم، می‌خواستم برات بیارم.»

    گفت: «پس چرا نیاوردیش؟»

    این همان در است؛ همان که گره زدم تا ببرمش برای زهرا.

    چرا هیچ‌وقت آن درِ مسواک را به زهرا، خواهرم، نرساندم؟

    «قراره زلزله بشه… قراره زلزله بشه… فرار کنید… زلزله… زلزلللللله…»

    برای این سکانس از زندگی‌ام، که انگار همه‌چیز را از قبل دیده‌ام؛ که اکبر عبدی مرده است، دیگر با زهرا همسایه نیستم، و دارم داستان «نمازخانهٔ کوچکِ من» گلشیری را از زبان استاد گوش می‌کنم؛ و بعد، توی آن از پاییز نام برده است، وسط تیرماه، پنجِ پنج، سنهٔ خمس و أربعمائة؛ برای این سکانس می‌خواهم جان بدهم.

    آن انگشت‌های زائدِ پا، همه‌شان بال درآورده‌اند و دورِ من می‌چرخند. سادیسم دارند، سادیسم.

    چند روز پیش زنگ زدم به پدرشوهرم و گفتم به همسرم بگوید با من بحث نکند. من قند دارم. با گریه و با زاری. دستور ندادم ، این فقط یک خواهش بود.

    اول، فقط یک انگشتِ کوچکِ زائدِ پا بود و حالا خودش تبدیل شده به یک پنجهٔ پا که از سرم درآمده بیرون، و تاب می‌خورَد. شاخ هم اگر داشتم، کمتر رنج می‌بردم. اما یک سؤال؛ مگر زائدهای روح و روانم کمتر از زائدهای جسمم هستند .جهان پر از انگشت های اضافی چشمدار است که به من خیره می شوند .

    من هم کسی را می‌شناسم که در اشک‌های خودش شنا می‌کند. دختری را هم می‌شناختم که از کوتاه‌قامتی و سیه‌چردگیِ صورتش رنج می‌برد و بارها به من پیام می‌داد. نمی‌دانم چرا مُرد.

    آن موقع هنوز جنگ نشده بود. به او گفتم کلاس قالی می‌روم و اصلاً وقت ندارم؛ و بعدها، در قراری دیگر، با آگهیِ فوتش دیدار کردم.

    انگشت‌های زائدِ پا در زندگیِ من زیادند و اگر بخواهم بشمارم، از خودِ انگشتانِ پا بیشتر می‌شوند. مال من کورند و خیره سر .

    گلشیری راست می‌گوید که هر شیء یا یک چیزی کم دارد یا یک چیز اضافه. دست گذاشت روی نقطهٔ عطفِ روح و روانم. خودش آینه‌ای شد برای بازتابِ واقعیت؛ آینه‌ای بدون چیزی کم یا اضافه. و گلشیری را دیدم امروز که در سمتِ درستِ ذهنیتِ من ایستاده بود.

    به خدا بگویید هرس کند پاهای زائدِ زندگی‌ام را. خزان در پیشِ روست. من در نمازخانهٔ کوچک خود پر از گریه ام .

    و من قند هم دارم.

    #یه ۴۵۶ بذارید دوستان تا بریم مبحث بعدی .

  9. دیشب تا صبح نخوابیدم. شما می‌دانید چرا. اما در خانه گفتم حالم خوب نیست شاید زیاد تو گرما موندم. صبح رفتم دکتر برای گرمازدگی. به سرم و آمپول و قرص بسنده کرد.

    از بچگی یاد گرفتم هر مشکلی هست رو باید حل کنم. کوتاه‌اومدن و قربانی شدن رو کم‌کم بهم تحمیل شد. می‌خواستم دنیا فارغ از همه‌ی مشکلات باشه.

    بزرگ‌تر که شدم فهمیدم این کار غیرممکنه. هیچوقت اولویت اول خودم نبودم. از مشکلات بقیه شروع می‌کردم و هیچ‌وقت نزدیک مشکلات خودم هم نمی‌شدم، چون زمان هم محدوده.

    بعد از چندسال سرکار رفتن، فهمیدم وجود یه سری افراد بودن بعضی مشکلاته. پس با تمام وجود جلوم وایمیسه که اون مشکل حل نشه.

    اخیرا فهمیدم پدر و مادرم مشکلات درست می‌کنن که من حل کنم. این رو دیگه واقعا درک نمی‌کنم.

    سخت‌تر از همه این‌ها، مشکلیه که وجود داره، حاضرم خودم رو خرج کنم برای حل کردنش، اما هیچ کاری از دستم برنمیاد.

    گرمازدگیم عوارض یخ‌زدن دیشب بود. این رو هیچ پزشکی نمی‌تونه بفهمه. بتی که در ذهنم ساخته بودم، با گذر زمان ذره‌ذره فرق می‌کرد. در خیالم باهاش زندگی می‌کردم. باهاش عشق‌بازی می‌کردم. در تصوراتم تمام مشکلاتش رو حل می‌کردم. تو فقط باش تا قلب من بتپه. اما این مساله از طاقتم بیرون بود.

    از دیدن یهویی سمعک‌ها شوکه شدم و یخ زدم. چون کاری از دستم برنمیومد عصبی شدم و جوش آوردم. این سخت‌ترین نوع مشکلاته.مشکلاتی که قرار نیست حل شن. مشکلاتی که بودن و نبود من تفاوتی نمی‌کند. احساس بی‌فایده بودن می‌کنم. وقتی حضور من به دردش نمی‌خوره، اصن چرا باید باشم؟

  10. بهتر است فعلن فهرست کنم کارهای نیکم را. مدتی است کلمه‌ها خود را قبض می‌کنند برای همراهی‌ام. نمی‌نویسم. از من فراری‌اند. نمی‌گسترانم‌شان.
    پنج صبحی آغاز شد بلاخره امروز. با نیم‌ساعت تاخیر. سریع به اسکای‌روم شی‌رود رفتم و آغازیدم یوگا را. با نیم‌ساعت تاخیر. یک‌ساعت نفس کشیدیم. بدن را کشیدیم. چرخیدیم. و در سکوت نفس‌های آخر خدا را حافظ گفتیم. با خدا حافظی پرت شدم کف اتاق. و دور سرم سماع می‌کرد سقف. خوابم برد. ده هشیار شدم. برق مرخصی دوساعته گرفت. صفحات صبحگاهی. کلمه. بازی با شراب کوچک. ترسیدن از صدای احمد چای‌فروش. کشمکش‌ برای نخریدن چای. آزادنویسی در اتاق. خرچ‌خرچ. جیغ. موش توی اتاق است. التماس به مادر برای نجات دادن کتاب‌ها و موبایل. تکاپوی خانواده. بیرون انداختن متجاوز. مارمولکی به اندازه سمندر. ناهار. آش دندان شراب کوچک. قطعی آب. نشستن ظرف‌ها. آزادنویسی. رویانویسی. رونویسی. دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی. شعر. بهمن فرسی. یک پوست و یک استخوان. حظ وافر. تلاش برای یادداشت نویسی. ناکام. برگشت دوباره به فرنگیس. فرنگیس مرده است. نویسنده‌ساز. هوشنگ گلشیری. نمازخانه. حسن شش‌انگشتی. غیبت. راهنمایی. ناراحتی. مادر. روبیکا. دبیرستانی‌ها. تلاش مریم برای ذوق فاطمه. نوشتن نامه با هوش مصنوعی. برای سالگرد ازدواج. آه. ای کاش زودتر روبیکا می‌آمدم. نامه‌ی به این مهمی را چطور برون‌سپاری کرد فاطمه؟ دودلی برای معرفی مدرسه نویسندگی به مریم. آب آمد. شستن سبزی‌های ظهر. خواندن آفوریسم‌های مریم نانکلی. تلاش برای نوشتن آفوریسم. یک‌ساعت. ناکام. نوردش تلگرام. کاسه‌ی چه کنم چه کنم. کاریکلماتور؟ نیامد. شعر؟ نیامد. یادداشت؟ نیامد. فهرست کارهای نیک روز؟ یادداشت.

    https://t.me/sarazolfaghary

  11. #گزارش_نیک

    هر سال که تاریخ رند می شه مامان مجبورمون می کنه برای اهدافمون قدمی برداریم، امسال اول صبح زنگ زد و گفت:
    بلند شو ، یک کاری کن.
    از سر تکلیف باشه ای گفتم، ولی نمی دونستم چیکار کنم، یک ساعتی را فکر کردم و به جایی نبردم، ولیکن نیم ساعتی را صرف چیتان پیتان کردم و ذهنم باز شد، بشکنی زدم و قر ریزی آمدم.

    رفتم دبیرستان قدیمی و چند تا وسیله لازم برای رسیدن به هدف برداشتم، راهی خانه دوست دوران ابتدایی شدم، گذر از این کوچه ها خاطرات زیادی را برایم زنده می کرد، بقول اندی یاد اون روزا بخیر، که یادشون قشنگ تره.

    با نوزادی ناز به استقبالم آمد در جوار دوست غیبت های شش ماه دوری رادر یک ساعت خالی کردیم که مبادا عقده شود و در گلویمان گیر کند و خفه شویم.

    دیدار که تمام شد دلم تاب نمی آورد سراغ رفیق نازنینم رفتم، دلم بیشتر از هر کسی او را می خواست، کسی که کنارش احساس شادی بیشتری می کنم، پیام های رد و بدل شده سر کیفم کرد، البته اگر آن بحث ریز را نادیده بگیرم که آن هم به جانم چسبید .

    عصر با لیوانی چای نشستم کتاب مادام کاملیا را با خیالی آسوده خواندم.

    و حالا خواهر زاده قشنگ مو با قصه خوابوندم و به مامان گفتم: یک قدم به هدفم نزدیک تر شدم.

    تاریخ : 1405/5/5 | ارغوان آقاجانی
    https://t.me/otagh_25

  12. – سال‌واژه‌ام: تعهدورزی

    – صبح را دیر بیدار نشدم. به نسبت روزهای دیگر. سعی کردم روی دور تند، اصلاحکی بکنم و دوشکی بگیرم و خودم را به استودیو برسانم. موفق نشدم. البته رفیقم گفت تمام حرف‌هایت بهانه است و باید زودتر بیدار می‌شدی. من‌هم قبول کردم. هم او حق داشت هم من.

    – با چاتی‌پاتی، به صورت ویس، صحبت کردیم. بامزه و ترسناک شده است. البته یکی از صداها، لحجه‌ی ترکی داشت و آن یکی یادش می‌رفت سوال را جواب دهد درست و هی می‌گفت بپرس من اینجام که جواب بدهم اما جواب نمی‌داد. درکل اما دقیقه‌هایی را سرگرم او شدم و سعی کردم دستی‌اش کنم برای خودم.

    – دو پومودورو تدوین کار کردم. یک سوم از پروژه تمام شد. حالا باید ارسال شود و تاییدیه بگیریم. بخش رنگ دادن در تدوین را بیشتر از هرچیزی دوست دارم. گفته بودم این را؟ آن لحظه‌ای که رنگ را نهایی می‌کنی، بعد تند تند تصویر خام و تصویر رنگ داده را باهم مقایسه می‌کنی. عجب لذتی دارد. خدا نصیب همگی کند.

    – اپیزود سی و دوم، از پادکست «helli talk» را گوش کردم.
    https://castbox.fm/vb/465140873

    این‌هم خلاصه‌ای از اپیزود:
    اگه کاری را دوست نداشته باشیم یا باعث اضطراب و استرس ما بشه، ذهن ما راه فرار پیشنهاد می‌ده. برای همین، اهمال‌کاری اتفاق میفته.

    اصل لذت رو فراموش نکنیم.

    شش الگوی اهمال‌کاری:
    ۱. کمال‌گرایی‌
    ۲. رویاپردازی
    ۳. دل‌نگرانی
    ۴. بحران‌سازی
    ۵. سرپیچی
    ۶. به افراط رسوندن
    ۷. اهمال‌کاری مولد و آگاهانه
    (فقط حواسمون باشه جاش رو به فعال‌نمایی نده.)

    دلایل اهمال‌کاری:
    ۱. عدم آگاهی از کاری که باید انجام بشه.
    ۲. ندونستن اینکه چطور یه کاری باید انجام بشه.
    ۳. مطمئن نبودن از اینکه واقعن چی می‌خایم.
    ۴. نتیجه‌ی کار برامون بی‌اهمیته.
    ۵. کم توجهی به اینکه کارها کی باید انجام بشن.(عوامل برنامه‌ریزی کمک می‌کنه)
    ۶. سطح انرژی پایین و نبودن در محیطی که ما رو به کار تشویق نکنه.
    ۷. باور اشتباه به اینکه زیر فشار بهتر کار می‌کنیم.
    ۸. منتظر لحظه‌ی عالی بودن.

    راهکارهای ساده برای کنترل اهمال‌کاری:
    ۱. آگاهی از چرایی اهمال‌کاری
    ۲. کمک گرفتن
    ۳. از راه‌های ضداهمال‌کاری استفاده کنید:
    – فقط شروع کنید.
    – انرژی‌تون رو مدیریت کنید.
    – یه لیست از کارهای کم‌اهمیت‌تر داشته باشید که وقتی تمرکز برای انجام کارهای اصلی ندارید، برید سراغ اون لیست.
    ۴. به ترس‌تون از شکست غلبه کنید.
    ۵. تغییر نگرش نسبت به خودتون.(من اهمال‌کار نیستم، من عادت اهمال‌کاری دارم.)
    ۶. ارتقا و بهبود سبک زندگی.
    ۷. پرورش دسته‌ای از مهارت‌ها:
    – پرورش حل مسئله
    – تاب‌آوری احساسی
    – مدیریت زمان
    – کار تیمی
    ۸. نسبت به خودتون شفقت بیشتری داشته باشید:
    – یه پاداش خوب بعد از انجام کار به خودتون بدید.
    – گفتگوی ذهنیت رو مهربون‌تر کن.

    – خاستم وبینار را باشم، نشد. برق رفته بود و اینترنت‌هم همراهش. از بس قطع رفتم، قید دیدن و شنیدن وبینار را زدم. گفتم شب، فایل ضبط شده را گوش می‌کنم. هنوز گوش نکرده‌ام. شاید پیش از خاب.

    – ناخن‌هایم را که ترمیم می‌کنم، تایپ کردن آسان‌تر می‌شود.

    – از تو متنفرم.(خودم می‌دانم طرف حسابم کیست.)

    – در غم غوطه‌ور می‌شوم شب‌ها دوباره.

    – احتمالن باید مدتی اینستاگرام را کمتر استفاده کنم. یا شاید به صورت کامل آن را حذف کنم. مدتی نیاز است آنچه را نباید ببینیم، نبینم. تا وقتی وارد آن فضا شوم، کِرم دارم که ببینم باز آنچه نباید را.

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  13. سال‌واژه‌ام: طلوع
    کار و خاب، قوی‌ترین قرص مسکن‌اند. امروز این را فهمیدم. سرم از درد داشت می‌ترکید. اول خودم را به یک خاب بلند مهمان کردم، وقتی بیدار شدم هنوز استخان‌های سرم درد می‌کردند. نمی‌توانستم تکان بخورم. به زور خودم را از تخت بیرون کشیدم، تا به ددلاین داستان کوتاه برسم. یک ماگ بزرگ، یخ و قهوه گذاشتم کنارم و آستین‌هایم را بالا زدم. وقتی داستان تمام شد فهمیدم سرم درد نمی‌کند دیگر. کلمه‌ها را شمردم. ۱۲۰۵ تا کلمه نوشتم. این اولین داستان کوتاه واقعی‌ام محسوب می‌شود؟
    دوستدارتان، لنا

  14. ۱. آدم‌هایی که به کفش‌هایشان می‌رسند برایم جذاب‌اند.
    ۲. نوشتن، ای ساعت بدون عقربه‌‌ی من.
    ۳. در این تابستانی که مرداد دارد و شهریور، دو چیز است که بیشتر مهم است: گسترش دایره‌ی واژگان و شعر.
    ۴. همدم‌های امروزم: دفتر شعر لبریخته‌ها از یدالله رویایی و دفتر شعر بی‌پناهی وطن ندارد از سعید صدیق.
    ۵. گزارش نیکم بیشتر گزارشی از افکارم است تا کارهایم. چرا این گونه‌ام؟ چرا این گونه است؟
    ۶. از اینکه عمر گذرکرده‌ام برچسب‌وار رویم چسبانده شود هراس دارم؟ از اینکه بگویم من تک‌تک این سال‌ها را بوده‌ام و هر طور که شده با هر بدبختی‌ای به هر حال بوده‌ام و حالا سی‌سالم است یا هفتاد سالم است؟ این، گذر عمر را دیدن است. پذیرفتن است.
    ۷. پس از مدت‌ها سرزبانی تازه کردیم و گوزپیچ شدیم رفت که.

  15. سال واژه‌ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت

    🔻ساره ساعت ۷:۴۵ صبح بیدار شد و صفحات صبحگاهی نوشت و کمی برای پدر مرحومش از رویاهایش گفت، به خیال آنکه پدرش بخواند.

    🔻 کنار همسرش که خواب بود دراز کشید و سری به اینستاگرام زد اما زود رهایش کرد، دلش تنانِگی میخواست پس کم کم با نزدیک کردن تنش به او در هم تنیدند.

    🔻دوش گرفت و بعد چای دم کرد تا با کیک زردآلویی که شب پیش پخته بود نوش کنند.

    🔻دوستش سمیرا تماس گرفت تا خبر حاملگی نه چندان مشخصش را به او بدهد چون قول داده بود که ساره را مطلع خواهد کرد، کمی راجع به تربیت فرزند و انتخاب نام صحبت کردند و مکالمه پایان یافت.

    🔻لباسها را داخل لباسشویی انداخت، لباسهای مشکی از رنگی جدا و به قدری هوا آفتاب کربلا بود که لباسهای تیره تا قبل از رسیدن لباسهای رنگی خشک شده بودند.

    🔻مجددا در اینستاگرام ول‌گردی کرد و پاسخ کامنتها و دایرکتهایِ پُست جدیدش را داد.

    🔻نهار را گرم کرد و خوشبختانه دیروز زیاد نهار گذاشت تا امروز هم بخورند، هوا گرم است و در خانه‌ای که فقط یک پنکه سقفی مشغول کار است لذتی برای آشپزی باقی نمی‌ماند.

    🔻 میخواهد ادامه‌ی سریالش را ببیند اما تلویزیون هوشمند، دیوانه بازی در می‌آورد و دلش به همکاری نیست، پس از کلافه‌‌گی زیاد خاموشش میکند.

    🔻 مشغول دیدن فیلم ‌های آموزشی جدید از ورزش medical snpe میشود که کم‌کم خواب به استقبالش می‌آید اما او تسلیم نمیشود.

    🔻ساعت نزدیک به ۱۸:۳۰ تصمیم می‌گیرد به حمام برود بخاطر گرمای زیاد دمای بدنش بالا رفته، ضمن اینکه قرار است به ملاقات برادر همسرش بروند.

    🔻ساعت ۱۹:۴۵ بلاخره به زور یک اسنپ پیدا میشود تا آنها را جلوی داروخانه پیاده کند برای خرید گاز استریل و الکل برای پانسمان، از میان محله ها و کوچه‌هایی عبور میکنند که اصلا خوششان نمی‌آید و هربار که از این مسیر پیاده میروند به خودشان فحش میدهند.

    🔻در مسیر برای مادر همسرش خرید میکنند، میوه/ سیب‌زمینی / بادمجان و چند قلم دیگر، برای خانه‌ی خودشان هم همینطور.
    به مقصد میرسند، برقها رفته و خانه‌ بسیار گرم است ولی قابل تحمل انگاری از برزخ به جهنم آمده‌اند.
    تا ساعت۲۳:۳۰ آنجا بودند تا بلاخره راننده‌ای پیدا شد تا آنها را با مبلغی بالا به خانه برگرداند.

    و تمام
    شب خوش🌛☁️

  16. ۵/۵/۵

    امروز ۵/۵/۵
    برا منی که، تاریخا برام، جایگاهشون ویژه‌تر از این حرفاس، خب مهم بود.
    و امروز ۵/۵/۵
    به معنای واقعی کلمه بهم خوش گذشت.
    عاطفی.
    کاری.
    زندگی‌ای.
    عالی بود.
    رویایی بود.
    خدارو شکر.
    امروز ۵/۵/۵
    مرسی که انقد مهربون بودی.
    تورو خوب یادم می‌مونه.

    1. _صبح در پس‌زمینه شب.
      شاید هم برعکس.
      _اختلاط با واژه‌ها.
      _تنها خاطره خوشِ ارتباط می‌مانَد و بس.
      _شهروز رشید هم خوش‌سفر است با کلمه‌ها.
      _دنبال قاشق بودم برای شیرین کردنِ روز.
      _در پاره‌ای از شب من بودم، دیوار بود و خیرگی.
      _اگر همه‌چیز را درباره‌ی من بفهمم؛ دوباره می‌گیرم دستم را؟
      کانال من: https://t.me/zeinaaaab_00

  17. سال‌واژه: «تجریه»
    صبح با صدای هیچ گنجشکی نیآغازید. حتی ساعت هم زنگ نخورد. گویی که سلولی در مغزم دستش به دکمه‌ای رسید و خواب را غیرفعال کرد، چشم گشودم. پرده را کنار نزدم و یک‌ راست صبحانه‌ای سق زدم. کافه ای رفتم تا بنویسم. چه کنم؟ نمی‌شود که همیشه پشت میز اتاقم بنویسم. چای نوشیدم و به عبارتی «خاکو دادم روش.» در مسیر برگشت چونان مجانین نوشته‌ام را زیرلب خواندم و روی درختی، یا دیوار خانه‌ای یا حتی روی تیر چراغ برقی بازنویسی کردم. چنین شد که تجربه‌ای جدید برای خود تراشیدم، بازنویسی در پیاده‌روی. امیدوارم کسی مرا در این حین ندیده باشد. (راستی تجربه‌ی جالبی بود و بسی لذت بردم.)
    چند صفحه‌ای از «شب یک شب دو» خواندم. گفته بودم نثر این کتاب برایم عجیب است؟ نثر برایم مغشوش و مشوش است. ایده‌ای به سرم زد و باقی روز را مشغول پروراندنش شدم. راستی اگر ایده‌ای برای داستان کوتاه زیادی باشد و برای رمان کم، چه خاکی باید بر سر ریخت؟
    تمرین دگرگویی کردم و اتودی برای تمرین جلسه سوم زدم‌. اگرچه نیک نبود و نیازمند بازنویسی‌ست. آخ که بازنویسی مهم اما سخت است. حوصله‌ام نمی‌کشد اما چاره چیست؟ بازنویسی را موکول می‌کنم به فردایی که شاید صبح خود را با صدای گنجشکی بیآغازم.

  18. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    چیز تازه‌ای خلق نشد. خلق‌شده‌های قبلی بازنویسی شدند. داستان، شعر و مقاله‌ام.
    در بازنویسی داستانم به یک اشتباه عجیب برخوردم. ننه‌شوهر را نوشته بودم، شوهرننه. آن هم با تکرار زیاد. یادم آمد که در روز نوشتن داستان، کهیر زده بودم و حالم دست خودم نبود. پس خودم را بخشیدم.
    بازنویسی مقاله، سوراخم کرد. من کی مقاله‌نویس شدم؟ نتیجه بدک نبود اما.
    صد سال تنهایی خاندم. جیره‌ی اسطوره‌کاوی‌ام را با همان مقاله پرداختم.
    در «نویسنده‌ساز» استاد داستان کوتاهی از گلشیری خاند. نمازخانه‌ی کوچک من را.
    یاد کودکی‌ام افتادم. شدیدن یاد کودکی‌ام افتادم. آن‌جا که پیسی‌هایم را با جوراب و یقه اسکی پنهان می‌کردم.
    من چرا داستانش نکنم؟ حتمن می‌کنم. با همین نثر کج و کوله. این هم از کار نیک آینده‌ام.

  19. شد، می‌شود، شدیم، توان، می‌توان شدن

    – چند تا مصاحبه خاندم: از قاضی ربیحاوی و شهریار مندنی‌پور و… مصاحبه‌ها شاید بیش از هر مطلب دیگری انگیزه‌ام می‌بخشند. چه بسیار کتاب‌ها که از طریق مصاحبه‌ها شناخته‌ام و خانده‌ام. و چه بسیار کارها که پس از خاندن یا شنیدن مصاحبه‌ای انجام داده‌ام. چند سال پیش صفحه‌ای توی سایت ساخته بود تا لااقل مصاحبه‌های خوب موجود در اینترنت را توی آن فهرست کنم. اکنونیدش از خاطر رفت. ولی شاید دوباره دستی به سر و روش بکشم. فعلن همان نسخه‌ی ناقصش را داشته باشید: فهرست مصاحبه‌های الهام‌بخش
    – سه جلسه کلاس خصوصی. در اولی رو پاراگراف‌نویسی کار کردیم و نکته‌های یک یادداشت را از نو سامان دادیم. در دومی از نمودارهایی حرف زدیم که به گسترش یک داستان کمک می‌کنند. کلاس سوم به بررسی مقاله‌های سایت اختصاص داشت و کیف کردن از رشد روزافزون در اثر تداوم.
    – برای هزارمین بار بهم ثابت شد که لذت مطالعه با هم‌رسانی چند برابر می‌شود، مثل لذت غذا خوردن با کسی که دوست داری. امروز توی نویسنده‌ساز،‌ داستان «نمازخانه‌ی کوچک من»‌ را برای بچه‌ها خاندم. از بهترین‌های گلشیری‌ست،‌ و نمونه‌ی خوبی از انتخاب راوی مناسب برای داستان. زبان این داستان ساده‌تر از خیلی از داستان‌های دیگر گلشیری است و ترتیب رخدادها هم اصلن گیج‌کننده نیست. در جاهایی از داستان جمله‌ها پهلو به گزین‌گویه می‌زنند بی‌ که قلنبه‌گویی به نگر آیند و برخی جمله‌ها نیز حال و هوایی شاعرانه دارند. درباره‌ی تک تک این نکات توی وبینار گفتم. فایل صوتی وبینار و پی‌دی‌اف داستان در کانال تلگرام مدرسه نویسندگی در دسترس شماست.
    – محض تفریح فیلم مفتذلی دیدم از تینتو براس: «Monamour». همواره خاک بر سرش بریند. شدیدن خانوادگی. حتمن با خانواده و اقوام و همساده‌ها ببینیدش.
    – شب اما فیلم نابی دیدم که قبلی را شست برد: «In a Lonely Place». قصه‌ی نویسنده‌ای که با اتهام قتل مواجه می‌شود. با بازی چشمگیر همفری بوگارت. دیالوگ‌های پینگ‌پونگیِ جالب و پیرنگ محکم.
    – برگزاری جلسه‌ی پایانی بازخورد یکی از دوره‌‌ی پیشرفته‌ی پارسال. یک عالمه متن خوب. چند تاییش را تو کانال «اهل نوشتن» هم‌رسان کردم.
    – و سرانجام: اعلام فراخوان دوره‌ی پیشرفته‌ی نویسندگی خلاق. فقط باشندگان دوره‌های پیشین نویسندگی خلاق می‌توانند در این دوره شرکت کنند. موضوع دوره‌ی پیشرفته‌ی تازه نثر و زبان و سبک است. مثلن یکی از کارهایمان مطالعه و بررسیِ ۵۰ پاره‌ی سرآمد از بهترین داستان‌های فارسی است.
    – از میان غزل‌های محمد خلیل جمالی:
    «راستی در کار خوشباشی نمی‌کوشم چرا؟
    من که پیری عاشقم با غم هم‌ آغوشم چرا؟»
    «پاره‌های دلم سخن شد و سوخت
    سخنم شمع انجمن شد و سوخت»
    «شد، می‌شود، شدیم، توان، می‌توان شدن
    این شعر خوش همیشه بخوان و اعاده کن»
    – اگر می‌خاهید گزارش نیک را راحت‌تر بنویسید، همه‌اش را نگذارید برای آخر شب. در طول روز نم‌نم جمله‌هایی بنویسید تا آخر شب به تشویشِ شروعِ نوشتن نیفتید.
    – ما آیندگانیم.

  20. -دیروز گفتم که کسالت افتاده به زندگیم و این کلافه‌ام می‌کند، پس امروز فکر کردم که چیکار کنم؟
    بعله گزینه اول همیشگی:
    پیاده روی تو مرکز شهر.
    پس بعد کار رفتم تاترشهر. رفتم کافه و همون‌جور که احتمالن حدسش براتون سخت نیست یه قهوه گرفتم. نشستم به کتاب خوندن.
    -این وسط‌ها بگویم گزارش نیک نویسی بسیار نیک است. فردا می‌آیم می‌گویم چرا.
    -«لمس» که این‌روزا درحال خوندنش هستم همراهم بود، نشستم و خوندم. جاتون خالی چسبید.
    -بعدش به مقابله با کسالت ادامه دادم. مستقیم نرفتم مترو. از تاتر شهر تا میدون فردوسی رو پیاده گَز کردم.
    -سر راه رفتم فروشگاه سابق «کتاب اسم» که الان گویا شده «انشارات امیرکبیر». این امیرکبیر به گرفتن علاقه داره کلن. بزرگ‌ترین اشتباهش شاید گرفتنِ خاهر ناصر‌الدین‌ شاه بود البته. در کل بدبخت امیرکبیر.
    -زیر پل کالج، آن شب، مامورانِ به خط شده. حافظه بالا می‌آورد.
    -یه جاعودی برای همکارم گرفتم. فکر کنم خوشش بیاد. اصلن مگه میشه آدم از هدیه کسی خوشش نیاد؟ البته به جز دوست فاطمه عبدلی.😏
    -یدونه جا خودکاری هم برا خودم گرفتم.
    -پیاده‌روی ذهنمو خالی میکنه. جیبمم همینطور.😄
    -درِ آهنی با خط‌های عمودی بلند در دل آجر‌های کوتاهِ افقی.
    -ضمن پیاده‌روی خیابون انقلاب به پادکست گوش می‌دادم، جالب بود. درباره‌ی فواید هنر برای انسان.
    من در کست‌باکس گوش دادم. لینکش رو براتون می‌ذارم:
    https://castbox.fm/vd/802445959

    -تو مترو گرمم بود، موهامم باز بود رو شونه‌هام. با دست خودمو باد می‌زدم. یه آقای توپولی بامزه از تو کیفش یه مقوا درآورد که با دقت روش چسب کشیده بود واسه مقاومت و دوامش، گفت بگیر خودتو باد بزن فقط ایستگاه هفت‌تیر بده بهم، گفتم دروازه دولت پیاده می‌شم. بانممکِ تپل مرسی.🥹
    -تراسی که یک سمتش منحنی دارد. مامامیا.
    -داستان کارگاه ۵ رو ویرایش نهایی کردم و فرستادم. جالبه که بعد یه مدت که برمی‌گردی به متن خودت هم ازش خوشت میاد هم بدت میاد.
    -در ادامه هم بنا دارم کمی در پینترست حجم اینترنتم را به فنا بدهم و بعد هم کمی شعر بخانم (از چه‌کسی‌ش را هنوز تصمیم نگرفته‌ام).
    -نقاشی حلزون امشب چقدررر نازززه😍
    در آن غروب دل‌انگیزه.
    -امشب که بخابم و فردا که بیدار شوم کمتر کسل هستم؟
    می‌آیم و می‌گویم
    اوداففظظ رفقا تا فردا.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  21. 1. از یک بی‌خوابی شبانه بر اثر گرما و شرجی و رویابینی‌های تمام‌نشدنی برخاست.
    2. صبحانه خورد و باز به رختخواب رفت، بلکه آرام بگیرد از گرمای تاب‌ربا.
    3. و باز رویا، رویاهایی که مانع خوابش شدند، مجبورش کردند به بیداری با تنی کوفته.
    4. صفحات صبحگاهی نوشت.
    5. تماس تلفنی ضروری‌‌اش را برقرار کرد.
    6. رفت پی خرید نان.
    7. به پشت‌بام رفت که اوضاع کولر را بررسد. کولر کار می‌کرد اما انگار نمی‌کرد. دلش برای کولر سوخت.
    8. برای برادرش صبحانه درست کرد.
    9. حمام کرد.
    10. بی خوابی و چشم درد کلافه‌اش کرده بود، می‌خاست بخابد اما خوابش نبرد.
    11. نویسنده‌ساز حاضر بود و از شنیدن داستان نمازخانه کوچک من، لذت برد.
    12. از تأثر شنیدن داستان، بعد از نویسنده‌ساز با صدای بلند آن را برای خودش خواند.
    13. آزادنویسی کرد. قدری تایپید و قدری روی کاغذ نوشت.
    14. مرحله شبانه‌ی کارهای مامان‌گون را انجام داد؛ انداختن لباسها در لباسشویی و شستن ظرفها و جارو و…
    15. خواندن کتاب تمرکز ربوده شده را آغازید.

  22. سال واژه: پذیرش
    ۱. صبح زود بعد از دوش صبحگاهی راهی محل کار شدم.
    ۲. سلام احوالپرسی با همسایه ی نازنین ام در مواجه شدن با آنها در راهرو.
    ۳. غذا دادن به گربه های ناقلای پارکینگ که در کمین ورود و خروج من هستند.
    ۴. قبل از خرید از سوپرمارکت محل؛ با دیدن سه توله گربه ای که حیران و سرگردان در پیِ غذا بودند، بدون توجه به زمان برایشان مقداری غذا خشک گربه بردم و ظرفی آب هم در کنارشان گذاشتم. حالا با خیال راحت و البته با عجله خرید خود را انجام دادم.
    ۵. شروع کار، گپ، مرور اخبار، چای، بیژن، در آغوش کشیدن بیژن و نوازش او.🐱🥹واقعا حالِ روحی ام را به طرز حیرت انگیزی بهتر کرد.( گربه ها بیش از آنکه فکرش را بکنید درک از حالات روحی ما دارند، کافی است تا با مهربانی پذیرایِ احساسات پاک آنها شویم).
    ۶. تحویل گرفتن بسته ی سفارشی ام، خرید چند قلم دارو ، خرید کمی شیرینی آلمانی و کشمشی. حتا دیدن شان هم حس نوستالژی دارد چه برسد به چشیدن طعم شان در کنار چای تازه دم.
    ۷. خود را به وبینار نویسنده ساز رساندم.
    داستان امروز بسیار زیبا بود، ناگفته نماند با لحن استاد لذت شنیدن آن دو چندان می شود.
    پادکست را دانلود کردم تا موقع خواب برای بار دوم داستان را گوش دهم.
    ۸. آماده کردن غذای گربه های بیرون.
    ۹. غذای سالمی هم برای خود پختم.
    ۱۰. پاک کردن اجاق گاز ( اینقدر غرق در روایت داستان امروز شده بودم ناگهان قابلمه ی غذای گربه ها، سَر رفت). 🫠
    ۱۱. لباس ها را به کمک ماشین لباسشویی شستم و پهن کردم‌
    ۱۲. بلخره غذای گربه ها بعد از دو روز آماده شد.🥲🤞
    ۱۳. احوال پرسی یا احوال جویی از خواهر.
    ۱۴. پاکسازی یخچال؛ برای اولین بار سبزیجاتی را که دیگر بلااستفاده شده بود، دور ریختم. به ندرت این بی توجهی برای من اتفاق می افتد برای همین از سبزیجات و خالق آنها عذرخواهی کردم. به هر حال کاری است که شده و بهتر است این روزها به خرید دانه ای آنها اکتفا کنم.
    ۱۵. آلبالوها را نجات دادم، آنها را شسته و به دو سهم تقسیم کردم‌.
    ۱۶. نیمی از آلبالو ها و شیرینی خشک را در ظرف های همسایه جان، پر کرده و تقدیم شان کردم‌.
    ۱۷. شام خوردم. ظرف ها را شستم.
    ۱۸. زباله ها و بازیافتی ها را همراه خود با غذای گربه ها بردم.
    ۱۹. با خستگی زیاد، هر جاسازی در اطراف من که گربه ای وجود داشت را سیر کردم. خدا رو شکر غذا به تعداد کافی رسید.
    می دانید این کار به ظاهر آنها را سیر می کند اما فی‌الواقع درون من را سیراب می کند. با انجام هر بار غذارسانی روح من سیراب می شود.
    ۲۰. دوش گرفتم تا برای گزارش نیک کمی سرحال شوم.
    ۲۱. اولین جمله ی برگزیده از یک رمان را در کانال نویسنده ساز به اشتراک گذاشتم.
    ۲۲. رسیدگی به دو فرشته ی نازنینِ پشمالو، قربان صدقه شان رفتن و نیز توجه و عشق بازی با آنها از کارهای مهم هر روز من‌است.
    آنها به جز من کسی را ندارند پس تا جایی که توان و وقت دارم قدردان شان هستم و پاسخ مهرشان را خواهم داد.
    ❤️‍🔥💛🐱🥹
    ۲۳. پرداخت قبوض برق، تلفن و موبایل.😮‍💨

  23. امروز هم باید به کسب و کار آنلاین فکر میکردم
    اما کلاس یوگای صبحگاهی را این ترم تشکیل ندادم
    کلاس در ساعت ۵:۳۰ آرامش و آسایش پدر و مادرم را به هم میزد و با کوچکترین صدایی زابراه می‌شدند و از نجابتشان به رو نمی‌آوردند
    یک کلاس دیگر را هم فعلن تشکیل نخاهم داد
    نیاز به تغییر دارم، به واسطه‌ی آشنایی با شاگردانم از دوره‌های پیش، برای پابرجا نگه‌داشتن کلاس چند درصد باج عاطفی داده‌ام و این ترمزم شده
    نباید این‌طوری باشد

    نمی‌دانم چرا کیفیت اجرای مشق تارم در حضور استاد به زیر صفر درجه میرسد؟ انقباض بدن، دست خودم نیست
    هنگام تارنوازی نفس نمی‌کشم و استاد می‌گوید چرا از یوگا در تارنوازی استفاده نمی‌کتی و گفتم نمی‌دانم استاد

    یک فیلم آموزشی تهبه و در اينستاگرام منتشر کردم

    اطرافیانم امروز می‌گفتند نعیمه همیشگی نیستی و راست می‌گفتند

    در صبح‌نگاری با خودم خلوت کردم
    ملال و سنگینی قلبم را به خودم گفتم
    تمرین تنفس و یوگا هم رضایت‌بخش بود ولی نتوانستم حسم را در طول روز نگه دارم

    ماکارونی را که میخوردم دوست داشتم جای آن رشته‌های نارنجی به قلب آدمها نفوذ کنم

    داستان کوتاه شش انگشتی در نویسنده‌ساز به فکرم واداشت، پیش از این از زنده‌نام گلشیری شازده احتجاب را خانده‌بود
    با نمازخانه‌ی پارک لاله و اعجابش ور ساختار، جذب معماری شدم
    چالشهای وبیکار هم قندعسل
    با خانم نصیری معماری را می‌شناسم و دوست می‌دارم
    مترو کتابگاه من است، مرتضا کیوان و سرزمینی دلربا
    نگاهم را به گوشی میدوزد
    امروز در کتاب تحلیل ردیف داریوش طلایی هم پرسه زدم

    امروز یاد کودکی خاهرزاده‌هایم افتادم که چه‌طور لابه‌لای دست و پای من یوگا کار می‌کردند

  24. ۵ مرداد
    گزارش ۷۶
    دوشنبه شلوغ و جان‌فرسا را با صفحات صبحگاهی آغازیدم. همچنین گزارش نیک روز قبل.‌
    ✨ آزادنویسی داشتم.
    ✨در مورد سال واژه‌ام ارتباط نوشتم. در روابطم چگونه و با چه لحنی گفتگو می‌کنم؟ زبان بدنم معمولا چه پیامی برای دیگران دارد؟ تا کنون در این زمینه چه بازخوردهایی گرفتم؟
    ✨کمی در کانال همسفران پرسه زدم. باده علوی عزیز فیلمی به نام غذا دعا عشق را در یکی از نوشته‌هایش معرفی کرد. بخشی از آن را دیدم متاسفانه ناتمام گذاشتم. جذاب بود. تصمیم گرفتم دفتری برای فیلم داشته باشم شروع کنم به نوشتن درباره آنچه که می‌بینم. شاید تمرکزم در دیدن فیلم بیشتر شود و نیز بهره‌‌وری‌ام.
    ✨فایل جلسه هشتم نویسندگی خلاق را گوش دادم.
    ✨کلاس دوره سوپرویژنی گروه درمانی هم داشتم. استادم بعد از جلسات پشت سر هم، با انرژی وارد جلسه شد. بارها از او شنیدم که کمک کردن به دیگران برای او معناست. امروز همه ما در گروه از غمهایمان حرف زدیم اما نه سرزنش شدیم نه دعوت به مثبت اندیشی بلکه غیرمستقیم دعوت شدیم به معنا‌آفرینی در کارهایی که انجام میدهیم.
    ✨میان شلوغی‌ها با یکی از همکارانم گپی زدیم و من از مهمان ناخانده گفتم و اینکه چطور می‌شود روتینم را با حضورش هماهنگ کنم.
    امشب هم نامه‌ای برای پناه عزیزم نوشتم.

    https://t.me/fahimsaadat040

  25. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی و هر چه از خوابم یادم بود را نوشتم.
    از دیشب که آن ابرهای زیبا را در آسمان دیدم تا به امروز احساس خوبی دارم و گویی منتظر خبری هستم.
    وبینار نویسنده‌ساز را گوش کردم.
    دو صفحه از دفتر عملکرد ناب را که دیروز پُر نکرده بودم، امروز پُر کردم.
    برای ناهار شاورمای مرغ درست کردم. بعد از ناهار هم آشپزخانه را رها کردم تا تنم کمی استراحت کند.
    مراقبه کردم. در نوشته‌های قبلی‌ام پرسه‌ای زدم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد داستانی «نمازخانهٔ کوچک من» از هوشنگ گلشیری خواند. چقدر نوشته‌های گلشیری را دوست دارم. این داستان هم از آن دوست‌داشتنی‌ها بود. همان پاراگراف اول، قلابش را می‌انداخت. نمی‌توانستی رهایش کنی. به نظرم باید خودم هم آن را بخوانم، خودش به تنهایی آموزش نویسندگی است. از صفحه اول آن رونویسی کردم.
    آزادنویسی کردم.
    در کانالم داستانکی گذاشتم.
    شعری از بهمن فرسی خواندم و آن را در دفترم نوشتم.
    کلمه‌برداری کردم و سری هم به واژه‌دان زدم.
    نردبان نویسندگی‌ام را کامل کردم.
    شکرگزاری نوشتم.
    کمی زبان اسپانیایی خواندم.
    سریال from را دیدم.
    به خودم امروز نمرهٔ ۷/۵ می‌دهم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  26. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    امروز یک حلزون کشیدم و چسباندمش به کتابخانه‌ام. روی کاغذ دیگری هم نوشتم: رشد حلزونی.
    انسان‌است دیگر. باید یک چیز را هزاربار برایش تکرار کنی تا از یادش نرود.
    بالاخره ذهنم را مرتب کردم و برنامه‌ی تابستانم را ریختم. از فردا دیگر وقت سر خاراندن هم ندارم.
    امشب اما تجربه‌ی بسیار شیرینی داشتم‌. تصمیم گرفته‌ام مثل یک کودک زبان انگلیسی را بیاموزم.
    یادگیری یک زبان دیگر ، چقدر لذت‌بخش و اسرارآمیز است. از این گذشته، با فارسی عزیزم هم قرار است ماجراها داشته باشم و در ادبیات بغلتم و زبان را بکاوم و تا تهش را در نياورده‌ام، آرام نگیرم.
    با چت‌جی‌پی‌تی بزرگوار هم مکالمه‌ای داشتیم به انگلیسی. بس ناب و هیجان‌انگیز.
    اگر دنبال همراه خوبی برای زبان خواندن و مکالمه‌اید، هوش مصنوعی را دست کم نگیرید.
    استاد کلانتری امروز داستانی از هوشنگ گلشیری را برایمان خواندند. چه سوژه‌ها که برای داستان‌ نوشتن وجود ندارد. افسوس که در شکار آن‌ها خساست به خرج می‌دهیم. تصمیم گرفته‌ام روزی یک داستان بخوانم. البته اگر همت مداوم کنم. انسان است دیگر.
    در وبینار مدرسه‌ی سرزبان، چند روزی‌ است که روی “اطلاعات و داده‌ها” کار می‌کنیم. و چقدر این مسئله در این بحبوحه‌ی جنگ و فوران اخبار و اطلاعات، حیاتی‌‌ست. الهه علیزاده خوب می‌داند که در هر زمانی، دست روی چه موضوعی بگذارد.
    و اما فردا. با استاد عزیزم، آقای کلانتری کلاس شعر داریم. امید که گازخورد جانانه‌ای به اولین تمرینم بدهند‌.
    امروز هم یک روز دیگر از عمر م رفت‌. نمی‌دانم چندسال دیگر از این روزها چگونه یاد می‌کنم.
    یعنی نیک یاد می‌کنم؟

  27. برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    سال واژه ام دور من هست. شبیه بتمن. یعنی اطراف و بیرون از خودم گشتن. یعنی بیرون رفتن و لمس لحظه ها بیرون از قاب گوشی.
    رفتما رفتم کارگاه مرتبط با درسم اما مدرس… نمرده بود. جراحی داشت.
    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    ۵ نه. ۵ بد است. ۴ میدهم. مقدری مادران و دختران و آنا کارنینا و… خواندم. و شعر از بهمن فرسی. کم بود. آن یکی زهرا خوب می‌داند اما به گردن نمی‌گیرد.!

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    اینکه برای کار و تولید محتوا در هر حیطه ای باید تحلیل و مخاطب شناسی خوبی داشته باشی. مثلا اینستا فقط خوردن اطلاعات نباشم ویکم مکث کنم و پیج ها رو بررسی کنم
    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    گفتم خدایی حال ندارم دوباره بگم

    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    بله چجورم! گم شدم وقتی کارگاه رفتم. نمیدونم کجای مشهد بود که نه مغازه ای پیدا می‌شد و نه شیر آبی. به خانه که رسیدم فهمیدم از فرط بی آبی بدنم حتی زحمت تولید قطره ای عرق راهم به خودش نداده بود.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    چای ماسالا

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    اینکه عقب ام. و هدفی که دارم ازم ناراحته و بهش توجه نمیکنم و دنبال اینکه بره یه مامان دیگه پیدا کنه.

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    رویا پردازی نمیکنم خیلی. آها نه داشتم به این فکر میکردم چی میشه که گروه درمانی فردا لغو بشه و برم بچه های نویسنده ساز رو ببینم.

    امروز با کی تماس گرفتی؟
    هیچکس

    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    بیشتر درس بخون

    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    اوم من از نوشتن داستان بلند میترسم. و عاشق نوشتن داستان کوتاه ام. البته توش افتضاح ام. داستانم خیلی خامن. مثل نیم پز محلی.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    یاد اینکه یکی از عزیز ترین کسایی که خیلی باهاش وقت نگذرونده بودم. پیشم نیست دیگه

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    تکه گوشت قرمزی که ناخن نداره. متاسفانه وسط اش خوابم برد. و تازه کارگاه درسی بعد از وبینار رو هم از دست دادم.

    فیلم چی دیدی؟
    میخوام تازه الان shrinking رو ببینم.

    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    ام.. حالا که اصرار دارین… خب باشه.

    https://t.me/Mehreganezahraii

  28. گزارش نیک۷۶ فرح

    ✍️شروع روزانه نویسی همراه با خواب نویسی بود . چه خواب و رویای زیبایی.
    ✍️آشپزی: چند روزی است که مشغول خواندن کتاب “ مردی که در غبار گم شد” نوشته “نصرت رحمانی” هستم.
    امروز ضمن آشپزی و پختن ناهار زود هنگام، که یک کمی هم غذا تازه برای مادرم ببرم، بوی روغن سوخته منو از کتاب “مردی در غبار گم شد”بیرون کشید.
    ✍️امروز مادرم مریض بود و جون حال حمام کردن نداشت. غذاهای و میوه هایی که براش بردم را در ظرف‌های یکبار مصرف کردم، موقع آمدم به خونه‌ام همه را به پسری که سماجت می‌کرد و تقاضای خرید آب میوه داشت ، دادم. قرار بود غذاها و گیلاس‌های باغ دوستم را بیار م خونه برای خودمان. الهی شکر خدا دل بخشیدنش را بهم داد.
    ✍️در کافی شافی‌شاپ نان سحر نشستم و یکساعت “پی‌دی‌اف” کتاب “مردی که در غبار گم شد” را خواندم.
    ✍️اسنپ گرفتم و به خانه آمدم. شارژ حساب اسنپ‌ام موجودی ناکافی را نشان داد. پس از بچه ها خواستم برایم پرداخت اینترنتی بکنند، آنها هم هر کدام در جایی در جلسه‌ای بودند. پول نقد اسکناس ۴۰۰ هزار تومان داشتم، و اسنپ کولر دار شده بود ۴۰۹ هزار تومان ، خدای من ! بلاخره راننده گفت مهمون من باش! شماره کارت داد که براش بعدن بفرستم، که معجزه رخ داد و پسرم تا به خونه نرسیدم پرداختی را آنلاین واریز کرد، الهی شکر.
    ✍️در خانه کمی از راننده‌ها اسنپ نوشتم.
    ✍️رونویسی دو ورق از کتاب محبوبم که چند وقته ننوشتم، را نوشتم.
    ✍️ساعت ۵ عصر در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و داستان کوتاه و جالب هوشنگ گلشیری را با اجرا زیبا استاد شاهین گوش دادم.
    ✍️اخبار دیدم و شنیدم.
    ✍️مستند نقاش مکزیکی قسمت سوم را دیدم و یک جای ایرپاد برای دخترم بافتم.
    ✍️با دخترم سریال دیدم. البته از وسط سریال به من پیوست چون شبای دوشنبه کلاس مجازی دکتر مکری دارد. به قول پسرم ، مادر و دختر معتاد شدیم یکی به دکتر مکری دوشنبه‌ شبها. و دیگری سه شنبه‌ها شب با استاد شاهین، شعرماهی😂
    در چه منظره زیبایی حلزون هست گویی حموم آفتاب گرفته که برنزه بشه ، هوس رفتن به دریا و دیدن آفتاب و مرغان دریایی کردم.

  29. گزارش نیک امروزم: غم‌انگیزی عریانی

    از صبحم راضی‌ام. خیلی وقت تلف نکردم. بیان مسئله‌ی گزارش نهایی دانش‌پژوهی‌ام را نوشتم. کمی هم با دوستم زهرا کریمی کل کل کردم. همان که دیروز خوابش را دیده بودم. پی‌اش را که گرفته بودم مشخص شده بود رفته پیاده‌روی اربعین با خانواده‌اش. سر به سرش گذاشتم که تو حلالیت نطلب و سفر برو توی خوابم که لو می‌روی. زهرا هم خیلی راحت گفت: «یوخوا قوسوم (رو خوابت بالا بیارم)». زهرا یادم انداخت که یکبار داشتم برای زیارت تنهایی قم می‌رفتم. زهرا زنگ زد که کجایی؟ گفتم قم. خوابم را دیده بود و زنگ زده بود و لو رفته‌ بودم. خلاصه یک دسته از خوابها لو دهنده‌اند 😊.

    عصر در حالت چرت بعد از ناهار داستان «چرخه» را از مدیا کاشیگر خواندم. کمی پیچیده بود. گذاشتمش توی صف که باز برم سراغش. اما یادداشتی از مریم حاجی کریمی روشنم کرد. استاد از خانم حاجی کریمی یادداشتی را در کانال مدرسه نویسندگی‌شان هم‌رسان کرده بودند.

    بعد از بیدار شدن از چرت عصرگاهی در وبینار نویسنده‌ساز حاضر شدم و داستان «نمازخانه‌ی کوچک من» گلشیری را از استاد شنیدم. شب خواندمش. روایتی از حسن آقایی که یک انگشت اضافی دارد. خواندن این داستان من را برد به 20 سال پیش که دانشجوی ارشد بودم. یکی از دوستانم با اشاره به مشکل خونی خودش که گهگاهی عود می‌کرد و نیاز به مدیریت داشت ولی از ظاهرش مشخص نبود می‌گفت:« زینب تو مثل یک سیب زردی هستی که کرم خوردگی‌ات تو ظاهر هم مشخصه، ولی امثال من مثل سیب سرخ به ظاهر سالم هستیم که تومون کرم‌خورده است.» راستش آنروز خیلی متوجه منظورش نشدم ولی این جمله‌ی داستان گلشیری من را به فکر انداخت: « یکی هست که مرا عریان عریان دیده است. و این خیلی غم انگیز است.»

    غروب هم وبیکار سرزبان بود و آزادپرسی نوشتن و تمرین علت چیست؟ چقدر الهه کار خوبی کرد که تغییر ساعت وبیکارهایش را پیامکی به ما سرزبانی‌ها اطلاع‌ داد. دومین کار خوبش هم در کنار باقی کارهایش توصیه به شنیدن پادکست مهارت شاگردی شعبانعلی بود. دارم شاگردی را تمرین می‌کنم و از انجام تمرین‌ها لذت می‌برم.

    نقد فیلم Her را در وبلاگ مرتضی مهراد خواندم.

    با مادرم نتوانستم صحبت کنم. پیامکی جویای حالش بودم.

    https://t.me/bidemajnoon9
    1405.5.5
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  30. -کتاب خاطرات و فراموشی را تمام کردم و پر ستون معرفی کتاب، به دوستانم پیشنهاد خواندنش را دادم.
    ـدر بخش آداب.کلمه‌برداری، کلمات نویی که از این کتاب دستگیرم شده بود را منتشر کردم.
    -کتاب زنان بدون مردان، شهرنوش پارسی‌پور را خاندم.
    شب بخیر

  31. *ریزریز نوشتن به امید عملی کردن سال‌واژه‌مان.

    * خواندن نوشته‌های دوستان و کامنت‌گذاری به امید انگیزه گرفتنشان.

    *رونویسی از کتاب مردی که در غبار گم شد و دوباره خوانی‌اش به امید نرم شدن مغز و دستمان.

    * داشتن رفتار خوش با زیباجویان مراجع مطب و همدردی با همکار دلسوخته به امید کم شدن حجم خستگی‌مان.

    * شنیدن فایل صوتی نویسنده‌ساز و خواندن داستان نمازخانه‌ی کوچک من به امید آگاه شدنمان.

    * ویرایش داستان کوتاهم و گذاشتنش در سایت دوره به امید بهتر شدن آن.

    *خسته و بی‌حال و درازکش نوشتن گزارش نیک به امید حفظ تداوم آن.

  32. گزارش نیک | سال‌واژه‌ام: «از نو دیدن»

    اگر بخواهم گذرا و سریع بگویم امروز چه کارهایی انجام دادم:

    ۱. برنامه‌ام تا پایان سال این است که شهاب‌الدین سهروردی، شیخ اشراق، را بیشتر بشناسم و تلاشم بر این است که منابع معتبرتری بیابم. البته هنوز موفق نشده‌ام؛ به همین دلیل، برای تلف نکردن وقت، از منابعی که در دسترسم هستند نیز نمی‌گذرم. دیروز کانال تلگرامی‌ای پیدا کردم که اتفاقاً درباره سهروردی سخن گفته است. عنوان آن این‌گونه است:

    «الهیات عشق به روایت سهروردی و مولانا»
    از دکتر محمدجواد اعتمادی

    ۲. ظهر حسابی کسالت بر من غلبه کرد و ناچار شدم بروم و سرم بزنم.

    ۳. همچنان درباره کهن‌الگوها مطالعه می‌کنم و اکنون به کهن‌الگوی جنگجو رسیده‌ام.

    ۴. تقریباً به‌موقع به وبینار «نویسنده‌ساز» استاد رسیدم.

    ۵. به تشویق استاد، هر شب «گزارش نیک» می‌نویسم.

    ۶. به وبینار الهه علیزاده رفتم. درباره اطلاعات پایه و ثانویه صحبت شد؛ شنیدیم و گفت‌وگو کردیم. الهه نصیری، دوست قدیمیِ نویسندگی، نیز مهمان بودند و به زیبایی از فضا، معماری و فضای گفت‌وگو سخن گفتند.

    ۷. به وبینار شیما صادقی سر زدم. آنجا درباره مرزگذاری گفت‌وگو شد.

    ۸. در دوره «چله خاموشی ذهن» شرکت کردم. هر هفته یک جلسه آنلاین برگزار می‌شود و امروز به جلسه رسیدم. موضوع این جلسه، تمرین تنفس، انواع تنفس و تأثیر تنفس صحیح بر سلامت جسم و جان بود. همچنین کتابی با عنوان «تنفس؛ علم جدیدِ هنرِ از یادرفته» معرفی شد.

    ۹. امروز روز یازدهم «چله خاموشی ذهن» است. از وقتی در این دوره شرکت کرده‌ام، شب‌ها بهتر و زودتر می‌خوابم؛ همچنین صبح‌ها زودتر و سرحال‌تر بیدار می‌شوم.

    درود و دو صد بدرود، تا گزارشی نیک دیگر از «نیکونوشت».

    خدا نگهدارتان باد.

  33. سال واژه: ثبات.

    چشمانم از خستگی به التماس افتاده‌اند ؛ ” لطفا به ما استراحت بده.”
    ولی باید بگویم ” شما لطفا کمی بیشتر تحمل کنید. این کار را هم انجام بدهم دیگر تمام است. قولِ قول!”

    قول پایان که میدهم اما، ظرف‌ها هم انتظارم را می‌کشند.
    و می‌رسم به امروزِ زیبا.
    دوستش داشتی؟
    بله. چه جورم!
    بیشتر تعریف میکنی؟
    برای انجام مساله‌ای به الهام اعتماد کردم. او هم به بهترین شکل ممکن پاسخ این اعتماد را دارد.
    و حالا یک رضایت درونی نسبت به خودم احساس میکنم.
    در رابطه با نوشتن چه کارهایی کردی؟
    صفحات صبحگاهی، پنج تا پنج دقیقه، نوشته‌ای برای کانال تلگرامم، آزادنویسی و گزارش نیک.

    چه کتابی به دست داشتی؟
    یکی به دست و یکی به گوش.
    اول که گوش کردم داستان کوتاهی از هوشنگ گلشیری را با خوانش استاد در وبینار نویسنده‌ساز.
    و عجب داستانی بود.
    در دستم هم مسخ کافکا که به‌ پایان رسید. اما کنجکاو ترجمه‌ی صادق هدایت هم هستم. که فردا توی نوبت نشسته.

    پیاده‌روی چطور، رفتی؟
    کمی تا قسمتی.

    از خوردن چه چیزی لذت بردی؟
    غوره‌ای که طعم تمبر هندی میداد.

    امروز چه خیال کهنه‌ای دوباره توی ذهنت نو شده بود؟
    نویسندگی.
    نوشتن.
    من یک نویسنده‌ام و کتابی (کتاب‌هایی) متعلق به خودم خواهم داشت.

    نمره‌ی امروزت؟
    هشت و نیم.

  34. – چند وقتی بود که حس می‌کردم نوشته‌هایم بی‌روح شده‌اند. انگار همه‌چیز یک‌رنگ و یک شکل بودند. امروز بعد از ۱۰۰۰ کلمه آزادنویسی کنجکاوانه نوشته‌های اخیرم را با هم مقایسه کردم تا مشکل را دریابم که دریافتمش. مشکلم این بود که قفلی زده بودم روی طرز نگاه خودم به دنیا. در یک کلام خودبین‌ شده بودم. در داستان‌ها فقط منطق من غالب بود، نه منطق کاراکترها. برای همین همه‌چیز خسته‌کننده شده بود. کاراکترها نمی‌توانستند خارج از چارچوب منطق من کاری کنند و همین اجبار از آن‌ها آدم‌های دیگری ساخته بود. آدم‌هایی که از خودشان اراده‌ای نداشتند و انگار ربات بودند. فراموش کرده بودم که نویسنده، درست است که خالق است، اما نباید همچون پدری سلطه‌گر ذوق و قریحه کاراکترهایش را از بیخ‌و‌بن بسوزاند. به خودم سیخونک زدم که از این به بعد نگاهم به جهان فقط بر روی زاویه دید خودم متمرکز نشود.

    – تحقیقات بیشتری درباره مطلب بعدی روزنامه انجام دادم تا با دست پر به سراغ نگارش مقاله اصلی بروم.

    – دو اسکریپت یوتوب را که هفته پیش نوشته بودم، سرسری ویراستاری کردم. البته هنوز ویراستاری‌شان کامل تمام نشده است.

    – با دوستم درباره نحوه اجرای اسکریپت‌ها گفت‌وگو کردم. ایده‌هایمان را سُر دادیم روی کاغذ و تقریبا تصمیم‌های نهایی را گرفتیم.‌ حالا فقط می‌ماند اجرا و ادیت که کار حضرت فیل است.

    – به دوست دیگرم زنگ زدم اما جوابم را نداد. حتم دارم که در جایی مشغول دردسرسازی است. دردسری که از همین الان می‌دانم برای حل‌کردنش فسفرهای مغز من باید سوخته شود، درست مثل قبل!

    – ده صفحه از متن اسماعیل خویی را خواندم و از جملاتی که مجذوبشان شدم، اسکرین‌شات گرفتم تا بعدا از رویشان بنویسم.

    – سه قسمت دیگر از سریال Penthouse را دیدم. خوشم نیامد و فقط به‌خاطر اینکه ببینم آخرش چه می‌شود، ادامه می‌دهم.

  35. گزارش میگ میگ
    ۱. صبح بیدار شد و رفت سرکار. یادش رفت ساعت کار برای بار صدم شده است هفت و نیم، ساعت هفت سرکار بود.
    ۲. تا ظهر شلوغ بود و برگشت پانسیون.
    ۳. چلومرغ زد بر بدن.
    ۴. وبینار نویسنده‌ساز را بود و به کاشتن انگشت ششمش فکر کرد.
    ۵. وبینار الهه علیزاده را بودـ
    ۶. جلسه‌ای با تراپیستش داشت حداقل پنج دستمال گریست.
    ۷. جلسه با گروه متخصص داشت و حرف زد و شنید.
    ۸. البته یادش رفت بگوید صبح کمی نقاشی کشید و انداخت توی نرم‌افزار اسکچ بوک.
    ۹. یادداشت شبش را هم خواهد نوشت بعد گزارش نیک.

  36. َسال واژه: تداوم.‏
    ‏1- مثل هر روز کلافه شدن از رفتن برق و گرما و بعد از آن پس از مدتی کوتاهِ چند ثانیه‌ای، دوباره دچار برق رفتگی شدیم. مشکل با بررسی کنتور برق اصلی واحد که بر اثر نوسانت ‏قطع و وصل ایجاد شده بود، حل شد. ‏
    میدونم که نمیشه اینو در لیست گزارش نیک گذاشت ولی بگذاریم که شاید برسد به گوش مسوولانی که مدتهاست خود را به کری ‏زده‌اند ….
    ‏2-برگشت از بابلسر به سمت دیار خود. ‏
    ‏3-به دلیل نداشتن آنتن در راه با ماشین نتونستم کامل وبینار رو گوش بدم. مدام با قطعی اینترنت درگیر بودم، تا بیخیال شدم و در ‏حدود نیم ساعتی خوابیدم.
    وقتی خونه رسیدیم بعد از جابجا کردن وسیله‌هامون و….در اولین فرصت رفتم سراغ گوش ‏دادن به وبیناراستاد کلانتری.
    ایشون برامون داستان کوتاهی رو خونده بودند، که می‌تونم بدون اقرار بگم یکی از بهترین داستان کوتاههایی ‏بود که تا به حال شنیده بودم. ‏
    این داستان از مجموعه داستان‌های کوتاه از هوشنگ گلشیری به نام نمازخانه‌ی کوچک من که اسم کتاب هم از همین نام ‏گرفته شده‌، بود.
    استاد برامون نسخه قدیمی اون رو که بیش از 50 سال پیش چاپ شده بود، رو برامون کامل و رسا با ‏توضیحات کامل خوندند.
    آنقدر این داستان برام جذاب بود، که تصمیم دارم فردا اول وقت خودم هم فایلشو بخونم. ‏
    ‏4-یک دوش و خوردن شام و تصمیم به خوابیدن زودتر از شبهای گذشته. ‏
    ‏5- راستی در اوایل راه داخل ماشن سه داستان از کتاب سیمین دانشور رو که سال 1357 چاپ شده بود رو خوندم.‏
    ‏ داستان شهری چون بهشت‌ که اسم کتاب هم همین بود. داستان عید ایرانیا و سرگذشت کوچه نوع نوشتار کتاب برام ‏جالب بود نوشتاری متفاوت با نوشتن امروزه داشت ولی در کل دوسش داشتم. ‏
    ‏7- به امروز خودم از 1تا 10 به خودم هفت میدم. ‏
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار. ‏

  37. سال‌واژه‌ام: مَطلَع

    _صفحات صبحگاهی نوشتم.
    _ کتاب عشق را خواندم در باب احترام.
    _شاهراه تاثیرگذاری خواندم.
    _حق نوشتن خواندم و رونویسی کردم.
    _یک جستار از تقویم بی‌هدفی خواندم و بخش‌هایی را رونویسی کردم.
    _کلمه‌برداری کردم.
    _جمله ابتدایی از رمان مورد علاقه ام را در گروه نویسنده ساز ارسال کردم.
    _امروز رفتیم سر ساختمان و بخش های مورد نظرم را برای طراحی اندازه‌گیری کردم.
    _در مسیر روز‌گفتار دوستانم را شنیدم.
    _نویسنده ساز امروز را بودم، استاد در ادامه مبحث داستان کوتاه برایمان یکی از داستان‌های گلشیری را به نام نماز‌خانه کوچک من ( در کتابی با همین عنوان چاپ سال ۵۴ ) را خواندند.
    _با پسرم پارک رفتیم و برای اولین بار موفق شد دوستی برای خودش دست و پا و با خود همراهش کند.
    _در پوشک گرفتن خوب پیش می‌رود
    _دو ساعت ورزش snpe کردم.
    _یک اپیزود از دوره والدگری ماهرانه را گوش دادم.
    _چند تا شمع خوشگل ساختم.

  38. حلزون تا خورشید پله پله شاخک می‌کشد.
    سال‌واژه‌ام نوگرایی
    1- امروز پنجِ پنجِ پنج بود و من نه زاییدم، نه عروسی کردم، نه مُردم.
    2- پیراهنم دیگر کرک انداخته‌بود. تارهای پارچه‌اش نخ‌نمایی می‌کردند. بسیار دوستش داشتم. پارچه‌اش انگلیسی بود و فروشنده‌اش قسم خورده‌بود که یک عمر برایت کار می‌کند. راست گفته‌بود. پنج-شش سالی می‌شد که مهمان تنم بود. ولی دیگر خسته شده‌بود. صبح که از کمد بیرون کشیدمش، به بافت گرفته‌اش خیره شدم. دلم نمی‌خواست کنار بگذارمش. عمری رفیق سرما و گرما بود برام. از سادگیش هیچ خسته نمی‌شدم. ولی دیگر بس بود. باید از هم جدا می‌شدیم. برایش مراسم باشکوهی گرفتم و بایگانیش کردم که خستگی در کند. خیال دور انداختنش را هم ندارم. فقط دیگر نمی‌پوشمش.
    3- با بچه‌ها صحبت از فرهنگ از جان‌گذشتگی ژاپنی‌ها و هاراکیری شد. حرف از فیلم پرل هاربل وسط آمد. این ژاپنی‌ها هم کم کله‌خربازی ندارند. رفیق‌همکار که خیلی از فیلم تعریف کرد. اگر فیلم را دیدم، نظرم را اینجا می‌نویسم.
    4- با بچه‌ها انواع روش‌های خودکشی را مرور کردیم. همه‌شان پردرد و وحشتناک بودند. هیچ کس هم شرایط اتانازی نداشت.
    5- در راستای سال‌واژه‌ام آموزش دیدم. اصلا سال‌واژه‌ام آموزش یا لغتی مشتق از آن هم می‌توانست باشد. ولی در نظرم آموزش زیرمجموعه‌ی نوگرایی است. تا میل به نو کردن خودت و دانسته‌هایت نداشته باشی دنبال آموختن نمی‌روی.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  39. سال واژه‌ام:صبر

    ۵/۵/۵

    -به مناسبت این تاریخ کار ویژه‌ای انجام ندادم، فقط کمی خانه‌تکانی کردم.

    -آزادنویسی را با صد کلمه ادامه دادم و در همان چند خط کوتاه فهمیدم که این هفته، از هفتهٔ گذشته خوشحال‌ترم.

    -در «نویسنده‌ساز»، استاد داستان کوتاهی از هوشنگ گلشیری خواند، داستانی بسیار تأثیرگذار، از آن قصه‌هایی که تا مدت‌ها در ذهن آدم می‌ماند و رهایش نمی‌کند.

    -سرگرم خواندن دو کتابم که هر دو، به شکلی، از بدن می‌گویند: یکی «زندگی از دریچهٔ حواس پنج‌گانه» و دیگری «این بود، این شد»

    -این روزها، وقتی مامان را در آغوش می‌گیرم، وقتی غذایی را می‌خورم که دوستش دارم، یا وقتی عود طالبی روشن می‌کنم، چند لحظه مکث می‌کنم.انگار همان لحظه‌های کوتاه را با تمام حضورم زندگی می‌کنم.

    ‏- «2025 Joy»را هم تماشا کردم.فیلمی بر پایهٔ رویدادهای واقعی، دربارهٔ کسانی که از بنیان‌گذاران مؤسسهٔ رویان و پیشگامان لقاح مصنوعی بودند. تماشای این‌جور فیلم‌ها در من امید بیدار می‌کند،
    امید به تغییر، و به این‌که چیزی که امروز برایمان دور از دسترس و ناممکن به نظر می‌رسد، شاید روزی رنگ واقعیت بگیرد.

    -نیم‌ساعتی هم دویدم و عرقی ریختم

    کانال تلگرام : https://t.me/redeaheste

  40. – این همسفر ثابت‌قدم نیک‌نویسی، رسید به پایان فصل اول گزارش‌های نیکش.
    گزارش نیک را بسی دوست، بسی لذت، بسی پیشنهاد.
    – «گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
    زین چمن سایه‌ی آن سرو روان ما را بس
    من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
    از گرانان جهان رطل گران ما را بس
    قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند
    ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
    بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
    کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
    نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
    گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
    یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
    دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
    از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
    که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
    حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست
    طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس»
    https://t.me/LailyMaddah

  41. سال واژه :نوشت‌ورزی
    -صفحات‌صبحگاهی
    -آوردن مادرجون به خانه‌ام
    -آشپزی کردن
    -شستن‌کوهی از ظرفها
    -روزانه نویسی
    -گوش کردن فایل صوتی وبینار نویسنده ساز
    -نوشتن شروع رمان‌ها
    -دیدن‌فیلم
    -خواب‌نگاری
    -قطعی‌برق، عرق‌ریزان وکلافه
    -رفتن به مهمانی
    -خواندن مادران ودختران مهشید امیرشاهی
    -رونویسی از شب‌هول

  42. ➖️ برای سال‌واژه‌ات، «پژوهشیدن»، چه گامی برداشتی؟
    کتاب به خیالم فقط من اینطورم را خاندم.
    شرم‌هایم را به دو دسته‌ی گنده‌شرم و کوچک‌شرم تقسیمیدم. مدلی در کتاب خاندم که شخصیت ریز ریزِ احساساتی که از شرمِ ناباروری‌اش دارد را توضیح می‌دهد. به خصوص برای گنده‌شرم‌هایم این برنامه را دارم.
    از موقعیت‌های ناراحت‌کننده تا چیزهایی که کمکش می‌کند را نوشته بود. هم خودش درک بهتری می‌یابد هم منِ روبرویی. به چیزی که استاد در وبینار گفت هم اشارید.(آخجان باز هم فعلِ ترکیبی با رید.) کوچک پنداشتنِ دردش، پیشنهادهای ساده‌لوحانه یا شوخی درباره‌اش، نه تنها کمکی نمی‌کند بلکه بیشتر آزارش می‌دهد.
    مثلن (برین دکتر، خیلیا بچه ندارن، شاید خدا نخاسته و…)

    ➖️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    ورزش رفتم، شلوارم را تمامیدم، صفحاتِ صبحگاهی را نوشتم و برای سال‌واژه‌ام هم اقدامیدم. پاره پاره از تکالیفم انجامیدم و چند صفحه خط خطی و اشکال هندسی کشیدم. یادم رفته بود چقدر آرامش‌بخشند.
    زیاد سریال دیدم و تکالیفِ کلاس بعدم ماند و اتاقم را هم نمرتباندم.
    پس ۵.۵

    ➖️ امروز چه کلاس‌هایی داشتی؟
    کلاس پاره‌کننده‌ی پیلاتس. فاطمه قول داد کاری می‌کند راه رفتن سخت شود و به قولش عملید.

    ➖️ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

    ➖️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    متأسفانه یکی. به خیالم فقط من اینطورم.

    ➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟ امروز پرخوریِ عصبی کردم. هروقت به پریودم نزدیک می‌شوم کلی سردی می‌خورم و به دل‌درد یاری می‌رسانم. بنابراین از خوردنِ هیچ چیز جز قهوه‌ی صبح لذت نبردم.

    ➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    دعوای همیشگی با مامان درباره‌ی اصولِ اخلاقی‌اش.
    سردی‌خوریِ بیش از حد.

    ➖️ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    ایتالیایی حرفیدن. ولی بعدش یادم آمد باید برایش تلاش کنم و یکجورهایی ترکیبی بودم از ناامیدی و امیدواری.

    ➖️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟ اگر بگویم مثلِ هر روز شرم بد می‌شود؟
    وی حتا دو سوال را حذفید.

    ➖️ امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟ باید روزی که می‌بافم این پرسشنامه را پر کنم نه روزی که نمی‌بافم.

    ➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    یادِ کلاس خیاطی‌ام افتادم و درستیدنِ خطاهای دوختی‌ام. حالا که بی کلاس می‌دوزم خیلی احساس ضعف می‌کنم. دوست داشتم کسی بالای سرم باشد و راهنمایی‌ام کند.

    ➖️ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟ داستانِ نمازخانه کوچک من. خیلی مرتبط با کتابی که می‌خانم بود. منتها داستانی‌اش.

    ➖️ نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/ReyhaneRabani

  43. 💬سال واژه: تاسیس وبلاگ
    📝گزارش نیک ۷۶
    دیشب تا صبح، پلک‌هایم رنگ خاموشی به خود ندید که ندید گوشی به دست سرچ های عجیبی در سایت های دم دستی مثل نی نی سایت میزدم:«بدون خواب تا چند روز زنده می مونیم؟«انسان تا چند ساعت میتونه نخوابه»«انسان هایی که تحت آزمایش های روانشناسی در اثر بیخوابی به جنون رسیدند» . با وجود تمام تلاشم برای نخوابیدن و مطالعه حوالی ظهر بالاخره سه چهار ساعتی خوابم برد.بعد از بیدار شدن، چشمم به دنبال پاک‌کن اتودی می‌گشت که چند روز پیش به داداشم داده بودم تا همراه بابا، موقع خرید نوک اتود، برایم نوک پاک‌کن هم بخرد؛ اما نخریده بود. با کمی دلخوری، زیر لب مدام بهش می‌گفتم: «از اول هم می‌دونستم وقتی بهش گفتی مال منه، دیگه نمی‌خره.» راستش این روزها خودم حتی برای مدت کوتاهی هم از خانه بیرون نرفته‌ام.خبر اینکه بالاخره وبلاگ تازه‌ای برای انتشار متن‌ها و شعر راه انداختم نوشته‌ی کوتاهی هم منتشر کردم. کتاب عامه‌پسند بوکوفسکی رو هم با چشم روی دور تند تموم کردم. به نظرم کتاب بدی نبود؛ حتی جمله‌های مورد علاقه‌ ام رو هایلایت کردم، اما طوری که تعریف می‌کردند مجذوب کننده نبود. شاید هم ارتباط ذهنی من با نویسنده‌های بومی بیشتر باشد.
    عصر، درست هم‌زمان با شروع کارگاه نویسندگی، برق خانه قطع شد. ناچار اینترنت موبایل خریدم تا بتونم وارد کارگاه شوم. داستان کوتاهی که امروز شنیده و تحلیل شد خیلی به دلم نشست. بعد از کلاس هم کمی درباره‌ی زندگی و آثار هوشنگ گلشیری جست‌وجو کردم، بخش‌هایی از اون رو برای داداشم خوندم و بعد با هم آب‌هویج بستنی خانگی خوردیم. ساعت نه شب، ناگهان پیام مربوط به جلسه‌ی دوم کلاس شعرنویسی را دیدم مثل فنر از جا پریدم. «وای… نکنه کلاس امروز بوده؟» دقیقاً همان لحظه تمام وجودم فرو ریخت؛ اما چند دقیقه بعد، مدیر سمینار توضیح داد که پیام اشتباه تایپی داشته و کلاس در واقع فرداست. نفس عمیقی کشیدم و خیالم راحت شد.شب کمی از متون فقه و حقوق کیفری رو خوندم و خلاصه‌نویسی‌هایم را ادامه دادم و در پایان، اتود اولیه‌ی طرح پروانه‌ام رو زدم.

  44. گزارش نیک

    خاندم و خاندم. برای نوشتن جمله آغازین متفاوت، چندین کتاب را ورق زدم. در انتها، جمله‌ی آغازین «آخرین انار دنیا» از «بختیار‌علی» مرا بیشتر جذب کرد. البته قرار بود سراغ رمان‌های خیلی معروف نرویم.
    در طی عمرم چقدر رمان و داستان خاندم. حیف سراغ بازخانی‌شان نرفتم. مثل: رود راوی، خسرو‌خوبان، شال‌بامو، بی‌لنگر، اما سراغ تعدادی رفتم و هر بار لذتی دو‌چندان بردم از بازخانی‌شان.
    «سنگ‌صبور» رسیده به صفحات آخر، چقدر لذت می‌برم از چرخش‌های خلاقانه‌ی نویسنده، از داستان احمد و سید ملوچ یهو می‌رود قصه‌ی یعقوب لیث را می‌نویسد. از کشف جسدهای متلاشی، می‌بردمان به بهشت و خوردن سیب توسط حوا.
    چندین صفحه از «هیچ چیز جای کتاب را نمی‌گیرد»، خاندم. برای ما خوره‌های کتاب همین عنوان کتاب وسوسه‌گر است که بخانیمش.
    با «ان بوگل»، تجربه‌های مشابهی دارم. «رئیس‌بازی‌کتابی»، در‌آوردم و به بقیه کتاب معرفی کردم، چه شد، هیچ. تا خودشان نخاهند و درک درستی از سلیقه آنها نباشد، معرفی کتاب بی‌نتیجه است.
    امروز چند بار آزاد‌نویسی و آزاد‌پُرسی کردم. حرصی بودم از زمین و زمان اما با نوشتن و پرسش‌گری آرام گرفتم. خوشحالم که نوشتن را دارم و برایم درمانگر است.

  45. دوازده خوابیدم و هفت بیدار یودم.
    هفت‌و‌نیم پای سیستم حاضری زدم جای برای معطلی نبود.
    قیمت‌های سایت جدید بروزرسانی شد و گزارشی از رقبا تهیه کردم.
    فهرستی از خریدهای ناموفق ماه برای پیگیری و تبدیل به تیم پشتیبانی ارائه دادم.
    جلسه مشاوره سئو داشتم .
    برای ادمین جدید سوشال جلسه توجیهی و آموزشی گذاشتم.
    برای نوبت دکتر فردا، از سایت جدیدی رزرو کردم و جای دویست تومان مبلغ ده تومان پیش‌پرداخت دادم.
    مطلبی درباره ” مهندسی شانس” خواندم:
    افزایش شانس با گسترش آگاهی، تمرکز بر توسعه‌فردی و منحصر به فرد بودن در موضوعی
    از پیاده‌روی طفره رقتم حتی نای عضله‌پروری نداشتم. چند باری فرصت گریستن داشتم و از آن عبور نکردم و لحظاتی اشک ریختم.
    برای ناهار خوراکی با انواع سبزیجات پختم و برای شام کینوا دم کردم با نیمرو . ناخنکی هم به سبزی‌پلو زدم.
    معماری سکوت؛ پیامی بود که امروز به اشکال مختلف دریافت کردم.
    چند سطری هم در کانال ” هردم‌نویسی” و دفتر ” آزادنویسی” نوشتم.

  46. گزارش نیک “1405/5/5” مرداد‌ماه. روز دوشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    داستان کوتاه ۵ فرستادم برای استاد بزرگوار.

    کتاب “خسروخوبان” از رضا دانشور خاندم.
    کلمه‌برداری هم از این کتاب انجام دادم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    جلسه بازخورد نویسندگی خلاق پیشرفته را شرکت کردم.

    https://t.me/speechoff

  47. سال‌واژه‌ام: نظم

    ۱. بازنویسی داستان‌کوتاهم. دوتا صحنه اضافه کردم که خالی تحلیل نباشه بعضی بخش‌ها. در کل حس خوبی دارم بهش.

    ۲. امتحان بد بود. صرفا پاس شدم. واقعا انصاف نبود برا فورجه‌ی یه روزه اون سوالا.

    ۳. از کتاب تعقیب گوسفند وحشی خوندم.

    ۴. دوستی که تو امتحان افتاد رو دلداری دادم و امیدوارم حداقل کمی حالش بهتر بشه.

    ۵. به روشی جدید آیس‌کافی درست کردم.

    ۶. وبینار نویسنده‌ساز رو بودم. داستان خیلی قشنگی از هوشنگ گلشیری خوندیم که چیزای زیادی میشه ازش یاد گرفت.

    ۷. آزادنویسیدم.

    ۸. یک تسک از دولینگو انجام دادم.

    ۹. یک نه‌ی محکم چسبوندم.

  48. من‌نامه

    باز دوباره صبح شد و من هنوز دارم خاب می‌بینم. امروز جلسه داریم. رئیس هم نیست. یک کم بیش‌تر از همیشه آرایشر کنم. واقعن چرا روزهایی که جلسه داریم بیش‌تر آرایش می‌کنم. جلسه کاهش مصرف پلاستیک.

    در به در دنبال کسی که بارگیری پسماند را برود تا من بتوانم جلسه بروم. امروز 5 مرداد بود. اما با روزهای دیگر فرقی نداشت. کار و گرما و خستگی و …

    چند تا موضوع را هم با رئیس مذاکره کردیم. امروز روز شلوغی بود. یک خبر برای روابط عمومی تهیه کردم. یک گزارش از پسماندهای مراکز خرد و متوسط درمانی فرستادم. چند تا نامه نوشتم و …

    این روزها هر کاری در اداره می‌خاهم انجام بدهم یا برنامه‌ای برای پایش و نظارت بگذارم، با خودم می‌اندیشم، آیا این کار چند روز دیگر یا هفته دیگر هم معنایی خاهد داشت. آیا در حالی که در مأموریت کاری هستم با حمله نظامی مواجه خاهم شد. یا اینکه میزم خیلی نزدیک پنجزه است و اگر در نزدیکی ساختمان انفجاری شود این پنجره به پایین پرتاب خاهد شد.

    افکارم خسته‌کننده است. این روزها از نظر روحی خسته‌ام. نمی‌توانم آینده را ببینم. یک ابهام خسته‌کننده. سعی می‌کنم از خشم سرکوب شده اجتماعی با مدیتیشن و حرکات ورزشی و تصورسازی ذهنی رها شوم.

    وبینار امروز هم خیلی خوب بود. داستانی از آقای هوشنگ گلشیری. همدلی کردم و گریستم. یاد تمام کسانی افتادم که مشکلات کوچک و بزرگی را با خود حمل می‌کنند.

    بعد از کلی گشتن در اینستاگرام، بالاخره پیج ورزشی خانم آنا را جستم. از فردا با ایشان ورزش کنم.

    اعتماد به نفس لازم برای شرکت در کلاس داستان کوتاه را ندارم. ایده جالبی ندارم.

    دوست دارم در کلاس نویسندگی خلاق باشم ولی نمی‌دانم در پرسش به سوال‌های استاد چه بگویم. مطمئن نیستم می‌خاهم چیکار کنم.

    مطلبی در تلگرام نشر دادم. فایل‌های صوتی روانشناسی را گوش دادم.

    https://t.me/armaghannevesht

  49. در رندترین تاریخ سال،
    کدام‌یک از اطرافیان زاییدند؟

    جواب: هیچ‌کدام.

    گاهی آرزو می‌کنم که کاش، توانایی ذهن‌خوانی می‌داشتم.
    اما درآن‌صورت آیا، محبتی نثار کسی می‌کردم؟
    برایم انزوای محض، به‌ارمغان نمی‌آورد؟
    اگر درمی‌یافتم، هرآنچه اطرافم حس می‌کنم، کذب و از روی تحمیل است،
    آن‌وقت،
    شوق زندگی می‌داشتم؟
    نه، واضح است، نه.
    اما لااقل، می‌دانستم. مطمئن می‌شدم که حرف‌هایی که هرروز می‌شنوم حقیقت‌اند.
    آن‌هایی که درگذشته شنیده‌ام هم.
    آزمون و خطا پریشانم می‌کند، خطا افسرده‌ام.
    کاش اگر قرار است درانتها کنار گذاشته شوم، یا کنار بگذارم آغاز همان انتها باشد و چندان طولی نکشد.
    اگر زندگی همان نفسِ «خطاست» از زندگی بیزارم.
    مدام به این می‌اندیشم که چه‌راه اندکی آمده‌ام و چه‌درازراهی مانده لبریز از شکست و خطا و کنارگذاشته‌شدن.
    وحشت‌ناک است.
    آنچه می‌خواهم دراصل، ذهن‌خوانی نیست. دلیلی معتبر بر تفاله‌بودنم است. بر آنکه نپذیرفتنی و نشدنی و نتوانستنی‌ام.
    دنیا آدم‌هاست و زندگی بودن کنارشان و مرگ رهایی.
    اگر ناخواستنی‌ام میان‌شان.
    نمی‌خواهم باشم.
    نمی‌خواهم.

  50. _امروز از خواب که برخاستم به فکر نوشتن تمرین شعرم بودم که چه بنویسم. پس از خوردن صبحانه، دست بکار شدم. جمله‌های خامی داشتم که چنگی به دل نمی‌زدند. بالاخره یکی را انتخاب کردم و دستی سر و رویش کشیدم و شعری سرودم و در کانال دوره‌ی شعر گذاشتم. اینکه رستگار می‌شود یا نه، نمی‌دانم

    _رفتم سراغ شاهنامه و داستان کین‌جویی ایرج را پی گرفتم.

    _فایل صوتی وبینار خانم الهه علیزاده را گوش دادم.

    _بخش دیگری از کتاب «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری را شنیدم. فکر نمی‌کردم این قدر سخت‌فهم باشد. از اصطلاحات سیاسی و اسامی شخصیت‌های معروف نظیر فیدل کاسترو و شارل دوگل در لابلای دیالوگ‌ها استفاده شده که برای فهم آن باید پیش‌زمینه‌ای در این خصوص داشته باشی. فعلا که دارم با تانی پیش می‌روم.

    _در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. در وبینار داستانی کوتاه از هوشنگ گلشیری با عنوان «نمازخانه‌ی کوچک من» خوانده شد که بسیار زیبا و حرفه‌ای پرداخت شده بود.

    _در جلسه‌ی پایانی بازخورد دوره‌ی پیشرفته‌ی نویسندگی خلاق شرکت کردم و از خواندن و شنیدن نوشته‌های زیبای دوستان لذت بردم و آموختم.

  51. اندر طعنه‌ی روزگار

    به سال‌واژه‌ام می‌اندیشم. اندیشیدنم شبیه نگاه کردن به گنجشکی نیست که اکنون در ایوان نشست و با پلک‌زدنی پرید و ناپدید شد. نه. شبیه هیچ ثانیه و هیچ دقیقه‌ای نیست.

    می‌خواهم سال‌واژه‌ام مصداق دود از کنده بلند‌شدن را برایم تداعی کند.
    می‌خواهم دم بکشد. ته‌دیگ ببندد.
    شاید بشود اینگونه نگاهش کنم. می‌شود؟
    که گویی قطره‌قطره در تنم مانند سرنگی نشد می‌کند و می‌نشیند به جانم و کیفورم می‌کند.
    یعنی مصمم‌بودن را هیجی کنم، نه مثل آب‌بابای کودکان دبستانی؛
    خیلی زمان‌برتر از آن‌ بچه‌های بانمک و بی‌دندان کلاس اولی، آرام‌تر.
    خیلی صبورتر، بی‌عجله.

    شاید باید کله‌پا شوم تا روزی سرپا شوم؟ نمی‌دانم.
    اما مصمم‌بودن، در مسیرماندنی با تامل و تلاطم‌ست. خودم حریف خودم هستم و سخت در این گیرودار درگیرم.

    و اما امروز در کوچه‌‌های قصه‌ریزه قدم می‌زدم. با گامی آهسته و کامی شیرین. مرور دوباره‌ی داستانک‌ها کیف می‌دهد.

    انگار داستان‌نویسی از همان ابتدا برایم شاخ بوده است. شاخ گاو؟ کرگدن؟ گوزن؟ چه شاخی از همه ترسناک‌ترست؟ همان تیک می‌خورد.
    شبیه دخترکی دماغو و ترسو می‌مانم که پشت در ایستاده است و از جایش جُم نمی‌خورد. حالا هرچی التماسش کنند باز تنها دماغش را بالا می‌کشد و هوارش هوا را برمی‌دارد.
    باید گاوبازی یاد بگیرد این دخترک نق‌نقو. این‌مدله ‌شاید کار داستان به جایی برسد.

    سنگ صبور صادق چوبک را ورق زدم، به توصیه‌ی دوستان خوب کتاب‌بازی.
    و چقدر دلم خواست عمر رفته‌ام،  بوم‌رنگ باشد و برگردد به سال‌های ناخوانی‌ام و از سر ژته بیندازم زمان را که در نرود بی‌کتاب‌ها و بی‌سطرها و بی‌مشق‌ها.
    چه کرده‌ام با عمر رفته؟

    و باز می‌گویم از زمان و آه از زمان.
    که چه سریع می‌گذرد از میان بندبندمان. استخوان‌هامان، گوشت‌ها و پوست‌هامان، انگشت‌هامان و تمام‌مان همه چشم می‌شود و رفتن عقربه‌ها را به نظاره می‌نشیند. چه تلخ و ناملموس است این عقربه‌بازی ساعت‌ها.

    امروز سر خاک زن‌عموجانی هستم که چهل روزست، دیگر خبری از او نیست.
    و بو می‌کشم قبرستان را که تهی‌تر از تهی‌ست. هیچ بویی در این خوابگاه وامانده نمی‌آید.
    نه رنگی دارد و نه بویی.
    و داستان آدم‌ها؟
    و من مانده‌ام مبهوت نهایت آدمی.
    تا چشم به آدم‌ها می‌اندازم، همه ایستاده‌اند به احترام آنکه خوابیده.
    و من ایستاده‌ام و مبهوت.
    دلم می‌گیرد.
    خاک قبرستان برایم خط‌ونشان می‌کشد.
    چشم نازک می‌کند.
    و من به او می‌خندم و نگران آدم‌ها می‌شوم؛ که هنوز ایستاده‌اند.
    چه مرتب و آرام.
    و نجوای الحمد، زیر لب‌ها، که چقدر با اشکی که از چشم‌ها سُر می‌خورد، هماهنگ‌ست.

    چشمم خشک می‌شود روی گل‌های گلایور سفید، و ترمه‌ی پهن خاک.
    آدم‌های ایستاده یکی‌یکی زانو می‌زنند کنار گل‌های گلایور سفید. مات قاب سنگ. و نامی که تن‌ش خوابیده مدت‌هاست.
    می‌نشینند و می‌گریند و باز می‌ایستند.
    پدر می‌گوید:«آسیاب به نوبت‌ست.»
    با خنده‌ای تلخ می‌گوید.
    و من دلم شور می‌زند از لحن روزگار. از رسم ایستادن‌های عاریتی و خوابیدن‌های ابدی.
    پدر دستش را نشانه می‌کند و دورتادور قبرستان را نشانم می‌دهد: « ببین، اینجا همه خوابیده‌اند دخترم.»
    و من می‌بینم و باز دلم شور برمی‌دارد برای آدم‌هایی که ایستاده‌اند، برای پدر.

    https://t.me/manesehchtgrh

  52. ۱- خنده خوش‌دوخت‌ترین لباس به تنِ چهره است.

    ۲- می‌خواهم یک کتاب بنویسم در مورد کارهای اداری؛ به جز اداره‌های گمرک و تعزیرات، بعید می‌دانم اداره‌‌ای باشد که به طریقی با آن دست‌‌به‌‌گریبان نبوده باشم؛ دادسرا، دادگستری، دادگاه تجدیدنظر، پزشکی‌قانونی، اجرای احکام، کلانتری، دیوان عدالت اداری، ثبت اسناد، ثبت احوال، ثبت شرکت‌ها، ثبت برند، بیمه، مالیات، دهیاری، بخشداری، شهرداری، استانداری، آب، برق، گاز، مخابرات، پست،‌ استاندارد، فرهنگ و ارشاد، اتباع، آموزش‌و‌پرورش، بنیاد مسکن، جهاد کشاورزی، منابع طبیعی، نظام مهندسی، اتاق بازرگانی، تعویض پلاک، میراث فرهنگی (این یکی غیرمستقیم).
    افتخار خیلی‌ها این است که پایشان به این‌جور جاها باز نشده است، پای من اما مکرر به این‌جور و اون‌جور جاها باز شده است. وقتی پروردگار بخواهد آدم را آب‌بندی کند راه و رسمش را خوب بلد است. اما بی‌نهایت هم خاطره دارم از جابه‌جا‌شدن‌ به‌موقع کارمندان، همراهی‌های خارق‌العاده و معجزاتی که یکی پس از دیگری رقم خوردند تا من به نتیجه‌ی مطلوبم برسم. درست است که خداوند گاهی آدم را سوار کشتی می‌کند و می‌برد وسط یک اقیانوس متلاطم تا ترس‌هایش بریزد اما هرگز سکان کشتی را رها نمی‌کند (مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ – ضحی، ۳).
    یک خاطره هم بگویم؛ در یکی از ادارات، پنج پرونده‌ی عجیب‌و‌غریب داشتم که بین چهار نفر تقسیم شده بود؛ کارمندی که دو پرونده داشت به‌طرز حرص‌درآری آهسته کار می‌کرد، یک ساعت با تلفن حرف می‌زد، نیم‌ساعت کِرِم به دستش می‌مالید، با کفش‌های پاشنه‌بلندْ رفتن از این سر سالن تا آن سر سالن را بیست دقیقه طول می‌داد، غر می‌زد و جواب سربالا می‌داد. قاعدتن مغزم وارد فضای پیش‌داوری شد که چه شانسی آوردم، دو تا پروند هم دستش دارم و خدا به داد من برسد. آن خانم پرونده‌هایش را بی‌هیچ دردسری و قبل از همه تحویل داد. دو نفر دیگر پروند‌ه‌ها را گم کردند و یک نفر هم چند بار مرا کشاند آن سر دنیا برای مدارکی که قبلن تحویلش داده بودم. (پیش‌داوری خر است.)
    با توجه به سوابقم فکر می‌کنم در شرایطی باشم که بتوانم نظر بدهم؛ به نظر من همه‌ی کارمندان در تمام اداره‌ها، به قدر توان تلاش‌ می‌کنند تا کارشان را درست انجام دهند و گره‌ای را از کار کسی باز کنند، اگر هم کاری به تأخیر می‌افتد حتمن باید این‌طور می‌شده تا اتفاق بهتری رقم بخورد. باید آگاهانه از حرف‌های تکراریِ بی‌فایده مانند «اینجا صاحاب نداره»، «هر کی هر کیه»، «هیشکی کارش رو درست انجام نمی‌ده»، «بی در و پیکره»، «همه‌ دنبال پولن» و غیره پرهیز کرد. صبر، لبخند و اعتماد همه‌ی کارها را پیش خواهد برد.

    ۳- یک‌مرتبه بی‌حوصله شدم، چه شد مرا؟ راه قطعی برون‌رفت از بی‌حوصلگی: به یاد آوردن نعمت‌هایی که داریم.

    ۴- حلزون هم در حال تبخیر‌شدن است.

    ۵- الهی شکرت…

  53. بعد از بیداری در بامدادی سپید و گرم تعهد را به گردنم می‌آویزم و سراع نوشتن می‌روم. چند خط می‌نویسم مثل هذیان است. و در مراحل بعدی نوشتن ایده‌ها و مطالب جدیدتری می‌نویسم. نمره‌ام تغییری ندارد هفت خوب است. امان از دست بیمه تامین اجتماعی که برای پرداخت حق بیمه یکی از فرزندانم امروز با سایت ناقصی که تازه برای بیمه شدگان تاسیس کرده‌اند روبرو شدم و در نهایت باید فردا فرزندم به شعبه بیمه، حضوری مراجعه کند. قسمتی از روزم به پخت و پز گذشت. شکم یکی از اصلی‌ترین و مهمترین مصائب بشری است. گفتگویی با دوستم داشتم و از حال و روزش پرسیدم. مسائل زندگی او هم پیچیده است فقط گوش کردم و توصیه‌ای برایش نداشتم. این روزها از فرط گرما اشتهایمان برای خوردن نان کم و برای خوردن آب زیاد شده است. چیزی برای ناراحت شدن نبود. رویا پردازیم زیاد است. رویای امروزم خیابان‌های بدون ماشین بود چقدر گشوده و باز و دلگشا می‌شدند. واژه‌ی دهان سوز مد نطرم آمد چون چای داغ نوشیدم. کانال تلگرام من به آدرس زیر مراجعه کنید.

    https://t.me/notetoday1

  54. یادداشتم ویروسی نشده باشه؟
    -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -تا صبح نخوابیدم. یعنی درست نخوابیدم. نفسم بالا نمی‌آمد.
    -تا بیدار شدم، رفتم دکتر. یعنی مامان بُردم. دو تا آمپول زدم. چند تا هم مانده برای فردا و پس‌فردا.
    -ناهار خوردم و پشت‌بندش قرص و شربت. خواب‌آور بود. سر روی بالش نگذاشته خوابم برد.
    -سرِ شب بیدار شدم. میز کوچکم را گذاشتم و نشستم پای نقاشی‌ها.
    -شام زدم و نقاشی‌ها را تکمیل کردم.
    -گزارش تقریبن نیکم را نوشتم.
    -داستان کوتاه کارگاه را کمی ویرایش کردم و فرستادم.
    -یادداشت کانال و گزارش نیک را هم منتشر کردم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  55. امروز پُر بودم از اشتیاقِ نوشتن. پُر بودم از حرف. و پر بودم از کار. تا جایی که می‌شد به هرکدام لَختی پرداختم.
    صفحاتِ صبح‌گاهی نوشتم پُر و پیمان. حدود ده صفحه بدون تأمل.
    بخش‌هایی از کتاب« تئوریِ شعر» از اسماعیل نوری اعلا را خواندم. کتابی بس خواندنی و حجیم که نیاز به دقیق‌خوانی دارد. دوست دارم این کتاب را به صورتِ کاغذی داشته‌ باشم. قسمت‌هایی از آن را رونویسی کردم.
    شعرم را هم برای دوره‌ی ۱۲ شعر بازنویسی کردم تا بفرستم.
    دوره‌ی کتاب‌های آقای پرویز دوایی را که آقای کلانتری توصیه کرده بودند بخوانم به نشر جهان سفارش دادم. فرستادند، به دستم رسید. دوره‌ی چند جلدیِ (نامه‌هایی از پراگ) که من پنج جلد آن‌ را توانستم پیدا کنم.
    صفحاتی از «روزی تو خواهی آمد را خواندم». هنوز نتوانسته‌ام ارتباطی با داستانِ خودم پیدا کنم. باید بیشتر بخوانمشان.
    در حال بازنگریِ داستانم هستم برای ارسالِ نهایی به کارگاهِ داستان‌کوتاه. اگر فرصتِ بیشتری داشتم شاید تغییراتی می‌دادم ولی با این زمانِ کم ترجیح می‌دهم به همین شکل باقی بماند.
    وبینارِ نویسنده‌ساز راهم بودم. داستانِ زیبای« نمازخانه‌ی کوچکِ من» از مجموعه داستانِ آقای گلشیری، نشر زمان را آقای کلانتری خواندند. داستانی بسیار زیبا و منسجم. گلشیری یکی از چهره‌های تأثیرگذار در داستان‌کوتاه است.
    و راجع به نمازخانه‌ی واقع در موزه‌ی فرش با طراحی کامرانِ دیبا صحبت شد. تصویرش را هم دیدیم. یک معماریِ خیلی ساده و خیلی تأثیر گذار دارد. مشتاقم از نزدیک ببینمش.
    برای شام کوکوی سبزی درست کردم خوش‌عطر و خوش‌رنگ با گردو و زرشک.
    امروز به شهرداری هم زنگ زدم و تشکر کردم که خیلی خوب و تمیز و بی‌حضورِ هیچ مزاحمی، بی‌دردِسر، درخت‌های جنگل کاجِ فضایِ وسیعِ مقابلِ پنجره‌ام را خشک کردند. با وجود پی‌گیری‌های مداوم ما برای آبیاری، دوسال است که به عمد درخت‌ها را آب نمی‌دهند و ۹۰ درصد درخت‌ها خشک شده است. تشکر ندارد؟
    امروز کمی ورزش و نرمش کردم.
    گزارش نیک نوشتم.
    برای کانالم هم مطلب ارسال کردم.

    بدری صفایی

    https://t.me/badrisafaei

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *