«من به دستور زبان هیچ توجهی ندارم. وقتی هم که مینویسم، به خاطر عشق به کلمات است که مینویسم، مثل نقاشی که عاشق رنگ است و یک مشت رنگ را به سمت تابلو پرت میکند. توجه زیادی به گوش دارم، و کتاب هم زیاد خواندهام، این ور و آن ور، این است که وقتی مینویسم، آنقدرها هم بد از آب در نمی آید، ولی به لحاظ تکنیکی، اصلاً سر در نمیآورم چی به چی است و چه اتفاقی افتاده است. مهم هم نیست برام.»
-چارلز بوکوفسکی
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
118 پاسخ
—
سال واژه: ساده
۱. با مادر و خواهرم کتابی خریدیم.
۲. با خواهرم زبان تمرین کردیم و با کلمات جدیدی که یاد گرفته بودیم قربان صدقه مادر رفتیم.
۳. فیلم دیدیم و لذت بردیم.
۴. دیشب هم با حسن ششانگشتی گلشیری در نمازخانهی کوچک همدردی کردم. البته که به خوششانسی او نبودم؛ نمیتوانستم با جوراب انگشتهای تابهتا را قایم کنم، با راه رفتن روی پنجه لو میرفتم. اما به قول او، ما با همین تفاوتهایمان زیباییم. کمی همینطور که هستیم همدیگر را دوست داشته باشیم، چه کنیم بعضی چیزها دست ما نبود، هنوزم نیست.
۵. کمی نوشتم، تازگیها با نوشتن آشتی کردهام.
۶. دلتنگ بودم امروز، دلتنگ آدمها، لحظهها، آرزوها و رویای بربادرفته.
۷. غزلهایی هم استاد خواند، از جنس حال و هوایمان، خون و درد.
—
1- سپیده روسیاه شد
وقتی قرعه به نامش افتاد
جان بگیرد از جوان.
بوی تعفن طناب
و
مجسمههای دستبهماشه
در شهر پیچید
و باد
لالایی خاند
از گلوی مادری
که صدایش
در گلوله گیر کرده بود
چشمهای دریدهی پسر
میتپید
و آرزوهایش
یکییکی از گرهی طناب
میچکید
لبها
به زمین میخ شده بودند.
دستها
زبانِ بریدهی شهر بودند
و نگاهها
سنگ شده بودند
چه کسی دیده
چهارپایه
پسری را از تن مادر
بچیند؟
خورشید
از فردا
به شهری نمیتابد
که درختهاش
دار میدهند
@marzie_yarmohamadi
همهی روز این شعر را زندگی کردم😭
امروز صبح در حالی از خواب بیدار شدم که گلو و گوشهایم از آلرژی، بی قرار شده بودند.
لیوان شیری برای خود ریختم و خرماپهلویش کردم و مشغول صفحات صبحگاهی شدم.
داستان کوتاهی از چخوف خواندم.
رخدادکی نوشتم.
فایلِ یادداشت های کوچه و خیابان و چند یادداشت رخداد محور را خواندم.
برای ناهار کتلکت پختم، اما هنوز نفهمیدم چرا و چگونه مادرها همه کتلت ها یک اندازه و یک شکل در میآورند.
من دوست دارم یکی چاق باشد و یکی لاغر. یکی گرد و دیگری بیضی. شاید هم چون نمیتوانم یکجور در بیاورم، اینجور میخواهم.
فایل کلکسیونواژه ام را گشودم و برای چندین کلمه زیبا، جمله سازی کردم( طبق فرهنگواره فارسیِ خلاقِ استاد)
فیلم تاریخی-عاشقانه دیدم.
دوش آب گرم گرفتم.
دخملک را به پارک بردم.
رخدادکِ روز:
امروز در حالی که زیر بادِ کولر استراحت میکردم و تازه از مطالعه کتاب مورد علاقه ام فارغ شده بودم، دکمه پخشِ فیلمی را زده و مشغول تماشا شدم. قسمت اولّش جذاب بود و بازی ها و فیلمنامه، مرا برای ادامه فیلم ترغیب کرد.
چند دقیقه ای از قسمت دوم، نگذشته بود که صفحه نمایشگر تاریک شد و آن دایره ی چرخانِ لعنتی، ظاهر گشت. بله، برق رفته بود وطبیعتا وایفای قطع شد.
نمیدانم چرا برق می رود. مگر برق، انسان است که پا داشته باشد و برود؟
اگر نه، چرا آب نمی رود و قطع میشود؟ بگذریم.
در سخت ترین روزهای زندگی، به قول جوان های امروزی در دارک ترین لحظات عمرمان، برق داشتیم. خانه در تاریک ترین لحظه ی شب، روشن بود و زیر باد کولر از غم هایمان ناله میزنیم. تلویزیون و وایفای روشن بود و از دیدن زندگی های صورتی رنگ در ویترینِ اینیستاگرم، احساس ناکاملی میکردیم. اعتراض به هیچ کس و هیچ چیز نیست.
اما چیزی که ذهنم را مشغول کرده، ندیدنِ همیشگیِ عادی ترین های زندگی مان است. درست مثل برق که اگر نباشد، چوب، لایِ چرخِ زندگیِ مدرن میرود.
سلامتی، شادی، خنده های یهویی، خانواده، سقفی بالای سر و بوی غذای گرم که اگردستپخت مادر یا همسری کدبانو باشد، با دنیا قابل معاوضه نیست.
از همه غمناک تر، عادی شدنِ انسان های مهم زندگی مان است. انسان هایی که مثلِ رایحه ای دل انگیزند اما هیچ وقت دیده نمیشوند. شاید هم مانند نوای گوشنوازِ یک موسیقی ملایم در متن زندگی هستند، که کسی به آن ها توجه نمیکنند چون همیشه بودند و عادی شده اند. اما فقط در نبودشان است که بودشان را حس میکنیم.
هیچیم جلو نمیره همون خریم که تو گل گیر کرده،
برنامه نویسیم تموم نمیشه، برادران کارامازوف تموم نمیشه، نابافته های رنج تموم نمیشه از فروردین شروع کردم به خوندن ولی انگار شروع نکردم شک ندارم دست و پای زمان رو قفل و زنجیر کردن وکلیدش هم گم شده
این غروب رو هم منو داره به دیونگی میکشونه به نقل اخوان ثالث ( از جنون فاصله ایی نیست ا ز اینجا که منم)
همه اجزای اعضا و روانم پراکنده ست می خوام داد بکشم فریاد بزنم، خلاصه امروز سگ هار بودم
سلام
الان ۴:۱۹ بعداز ظهر از سهشنبه، دارم نیک گزارشکی از دوشنبه میمرقومم،
همین کارهاست که «استمرار» را به وجد میآورد.
نمره دیروز از برخی منظر ۱۰
صبح ده صفحه نوشتم
صبحانه درست کردم
پیلاتس رفتم
قطعی برق را تاب آوردم
ناهار پختم
نویسندهساز را با شنیدنِ داستان نمازخانهی کوچک من ، حظ بردم.
پیاده روی کردم، و فیلم سروش صحت را در سینما دیدم، استخر را.
فیلمهای صحت، آنروی مرا، رویِ آسانگیرم را بالا میآورد.
تاثیر دارد بر من،
کانالم را به روز کردم وخوابیدم.
این گزارش از خوشحالیها بود،
شاید روزی برسد که از استرس و اندوه و نشخوار ذهنی هم بنویسم.
الان نمینویسمکه ارتباطاتِ نرونی در پیشپیشانی با لاطائلات شکل نگیرد.🤗☺️
https://t.me/ghesehaye_shokouh
1. سالواژهام: استمرار
2. کامل کردن داستان کوتاه و فرستادن آن برای استاد. انگار یک داستان جدید نوشتم. تغییراتی در نحوه اطلاعت و جملات و کمی در پیرنگ داستان ایجاد کردم امیداوارم که بهتر از قبلی شده باشد.
https://t.me/samanmofidi78
۱_آزادنویسی کردم.
۲_کتاب خواندم.
۳_ به رنجنامهی ننهجان دربارهی سالهای شوهرداری و چالشش با خانوادهی شوهر گوش دادم.
۴_ نامزدی دوستم را تبریک گفتم و برایشان آرزوی فسیل شدن کنار هم را کردم.
۵_ برای اموات فاتحه فرستادم.
۶_ به سرگیجههای ناشی از کمخونیام فحش غلیظ دادم.
۷_ برای بار هزارام سایت دانشگاه را چک کردم و دیدم هنوز نمرههایمان ثبت نشده. به این دوران نیکی که من در آن دانشجو شدم چندین لعنت حواله کردم.
۸_ شب نیمساعت زودتر از دیشب خوابیدم.
۱۴۰۵/۰۵/۰۵
گزارش نیک ۷۶🐌❤️
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است
جمله ی روز: تنها یک زمان وجود دارد و آن زمان حال است.
۱- در راه رفت به کارخانه به کوه ها 🗻نگاه کردم. چرا بعضی از کوه ها لاجوردی اند؟ چرا برخی بنفش- قهوه ایی؟ و تعدادی خاکی-بژ؟ آنها از نزدیک هم به همین رنگ اند؟ واژه ها و عبارت های غربت، صلابت، عظمت، تنهایی، ایستاده، ایستاده ی تنها، تنهای تنهای تنها، پا به فرار نگذاشته از نگاه به کوه های دورافتاده در ذهنم صف کشیدند.
۲- در راه برگشت به اسلام شهر آسمان را تماشا کردم. چشمانم بین خورشید در حال غروب🌅 و ماهِ قرص کامل نشده 🌖سرگردان ماند. خورشید زود رفت و ماه ِمهربان، دلداری دهنده و لبخند به لب همسفرم ماند.
۳- در مسیر مترو تا خانه ادامه ی داستان میهن پرست صادق صدایت را خواندم اما زور خواب آلودگی بیشتر بود. شب از ده نیم گذشته به خانه رسیدم. حوالی یازده زیرانداز به دست با خواهرم به پارک کنار خانه یمان رفتم. چمن کف پاهایمان را خنک و نمدار کرد و ذهنم را خالی. دوستم زنگ زد و گفت از خوبی های امروز بگو، برایش از پرندگان شبیه لک لک کوچک کنار کارخانه مان، همان ها که آبگیرشان در حال خشک شدن است، از آسمان صاف مامونیه و از رشته کوه زاگرسِ زیبا گفتم.
۴- با خواهرم از پارک تا خانه را جوری برگشتیم که نعشگی درختان و چمن و آسمانِ شب نپرد و همین هم شد، به محض رسیدن، بی هوش شدم.
۵- بودن در این جمع پرمایه و شاهین خان بخشنده سوختِ زندگی من است. ❤️❤️❤️
سالواژهام واقعیت است و واقعیت امروزم این بود که در بستر بیماری افتادم و از داستانخوانی استاد لذت بردم.
سال واژه بقا
نمره روز ۶ از ۱۰
الان که اینو مینوییم پس از ۲۷ ساعت بیداری اینقدر مغزم خستس که نمیدونم درباره روزم چی میخوام بنویسم. شاید بهتر بود اصلا سمت گزارش نیک نمیاومدم انقدر روزم طولانی بود که حتی بهش فکر هم نمیتونم بکنم
سالواژه: خایهی اخلاقی
دربارهی دوست داشتن حرف زدیم. مگه چیز کمیه؟ نیست ولی معیار خوبی برای سنجیدن سنجهها و شروع کاری میتونه باشه نه ادامه. درسته؟ عشق چطور؟ عشق ندید انتخاب کردن هستش با همهی تبعاتِ بعدش و چشم بسته قرار گرفتن تو همون چرخه؟
تئوری شعر خاندم و تمرینات شعرماهی عزیز را انجام دادم.
از گفتگوی شبانه با آنی و پسرخالهام ملقب به اسیپلنگ دربارهی مزایا و معایب «گروه هنری داشتن» صحبت کردیم.
با موتوری که نداشتم رفتم دنبال دوستدختری که نداشتم و رفتیم شهری که نمیدونستم کجا بود رو گشتیم. بخشی از رویاپردازیام.
دولینگو زدم و .Voglio cucinare la pasta per cena… mmm, deliziosa, amico mio
از عدم انتشار روزانهم متوجه شدم هرچقدر سفت تر باشی به خودت سخت تر است. یعنی واقعن یک چیز هم نیست یا حالش را نداریم؟ اولویت بندی؟ زمانش را که داریم. عادت؟ سهل انگاری؟ به یادداشت برگشتم امروز فردا ازشان میگویم.
https://t.me/dreamdrawgrow
سالواژه: شناخت
رفتم از چتجیبیتی بخاهم شواهدی برای غلط بودگی اطلاعاتم در یک چالش عاطفی را بریزد رو داریه که فهمیدم دو سه تا مشکل اساسی دیگر هم دارم. از او گفتن و از من گریستن. آخه چرا؟ چی شد که اینجوری شد؟ شد دیگه. ای چتجیبیتی بیپدر! میزنمش. دِع.
چرا چند روزه گزارش نیک نمینویسی؟ چون یادم رفته بود چرا مینویسم. گزارش نیک، نجات روز از روزمرگیست. این را دیروز استاد یادآوری کرد. به موقع بود. نیاز داشتم بشنوم.
کار پایهی امروزم را انجام دادم. تمیزکاری خانه. ۱۰ ساله کیک ملکه بادام هوس کرده بود. دست به کار شدم. همزمان برای ناهار غذای مورد علاقهی ۵ ساله را درست کردم. اسنک مثلثی. وسط آشپزی برق هم رفت. خوب شد که دستگاه چندتایی را آماده کرده بود بیناهار نماندیم.
ویس مدرسهی سرزبان را با دقت گوش کردم و جزوه نوشتم. چند روزی بود مطالب را ننوشته بودم. خبر خوب اینکه الههجان اول وبینار را به چکیدهگویی مطالب قبلی گذاشت و من توانستم آنها را یادداشت کنم. در ادامهی مطالب پرسشهای بنیادین، رسیدیم به پرسش از دادهها و اطلاعات. مبحث بسیار کاربردی و جذابیست. تمریناتم را انجام دادم و حالا مطالب برایم بهتر جا میوفتند.
ساعت ۸ ونیم از کار برگشتم خانه. خانه، کار. کار، خانه. ظرفهای کثیف، کیکی که نیاز به بازسازی داشت، لباسهای اتو لازم، لواشکهایی که باید قیچی و بستهبندی میشد، حمامی که نیازم بود، لباسهای روشن پسر کوچیکه که باید دستی شسته میشد، جمع کردن وسایل سفر فردا و لباسهایی که ماشین شسته بود و حالا باید پهن میشد، مرا صدا میزدند. شانس آوردم از ناهار امروز اسنک مانده بود که خوراک شاممان شود. همهی کارها که انجام شد، لاک قرمز را از کشوی میزآرایشی درآوردم و کمی زنانگی به خودم مالیدم.
این هم از این. بالاخره این گزارش نیک نوشتن ما باید از یک جایی شروع شود.
شبها حدود ساعت 10 یا زودتر به خواب میروم و برای همین اکنون دارم از دیروز مینویسم. (اصلا میشود اکنون گزارش نیک نوشت؟ حالا که یک روز گذشته است؟)
خوابم وضعیت چندان خوبی ندارد. مهم نیست چه ساعتی یا چه وقتی از روز باشد من همیشه از کارهای مهمم جا میمانم چون خوابم میرود یا آنقدر خستهام که تسلیم میشوم و چراغها را خاموش میکنم و چشمهایم را میبندم…
خلاصهای از دیروزم این است که:
کمی ورزش کردم،
آخرین امتحان دانشگاهم را تمام کردم (بعد از هزار سال امتحاناتم تمام شد)،
فیلم سینمایی carol را دیدم،
برای سومین بار در نویسندهساز شرکت کردم (جقدر خوشحالم که جدیدا این کار را میکنم) و به داستان بسیار زیبای نمازخانهی کوچک من از هوشنگ گلشیری گوش دادم. آنقدر زیبا بود و بر دلم نشست که تمام دفترم پر از تکهها و دیالوگهای زیبای آن است و بعد از وبینار هم یک بار دیگر آن را خواندم و حتی بخشی از آن را برای دوستم هم خواندم. معلوم شد که چقدر آن را دوست داشتم یا باز هم بگویم؟
دیروز تاریخ جالبی بود. 5/5/5. راستی از عدد 5 متنفرم. با ابروهای در هم رفته یک گوشه نشسته و انگار دارد قضاوتم میکند.
اما انزجار من نسبت به عدد 5 باعث نشد که دیروز را یک تاریخ خاص ندانم و نخواهم زندگیام را متحول کنم.
میخواهم از این به بعد هرطور که شده بنویسم و جدی بنویسم. تمرینهای کلاس نویسندگی خلاقم هم روی هم تلنبار شدهاند. میخواهم آن نوشتههای شلختهای را که هیچ سروتهی ندارند ، جمع و جور و بازنویسی کنم. پس هدف امروز من این است یک چیز درست و حسابی بنویسم و تا تمام نشود دست برندارم.
بعد از اداره رفتم خرید. آمدم خانه، قلقلی پختم و برنج دم کردم ودوش گرفتم.
حال آمدم. بعد از ناهار خوابم نبرد.
با ساجده گپ زدم. وبینار دیروز معماری تفکر شنیدم و یادداشت برداشتم.
دیروز به ساجده گفته بودم که از این همنویسی های یک ساعته درباره یک کلمه، دستگیرم شده که درباره هر چیزی میتوان به متن درخوری رسید اگر به اندازه کافی پربنویسیم. دیروزکه پیشش نالیدم که استعارههایم چقدر زیقکی درمیآید، حرف خودم را یادم آورد. گفتم امیدم به همین است. قرار گذاشتیم هر کس هروقت توانست برای خودش بنویسد و بعد برای هم بفرستیم.
روی فرش آشپزخانه نشستم و نوشتم و به خاطر آوردم و به عاطفه اجازه دادم اشکم را در بیاورد و مگر دیگر بند می آمد؟ همسر که آمد ماموریت ویژه اش را انجام بدهد و کولر را خاموش کند، چند لحظه ایستاد و در سکوت نگاهم کرد که چشمهام خیس بود و خیره. سری تکان داد و رفت. خندهام گرفت. خوشبختانه عادت کرده دیگر به نوشتن و احوالات من.
یک ساعت و شاید بیشترنوشتم. مامان بعد قرنی آمد خانهمان. چای خوردیم و بیسکویت و گپ زدیم.
شام پسر را دادم. لباسهای کارش را شستم. مشغول پختن شعرها شدم. فقط یکی پخت. بقیه خام و نیمپز. همان یکی را فرستادم کانال. توی رختخواب تا وقتی چشهام بسته شد ، با خامها گلاویز بودم.
https://t.me/ladanshayanfar
به خاطر اینکه گزارش نیکِ شیکان پیکان بنویسم چند روزه از جریان نوشتن جا موندم.
لیست کارهای امروز:
نوشتن صفحات صبحگاهی
رفتن به باشگاه
خواندن کتاب
به روز رسانی وبلاگ
درس خوندم و نمونه سوال حل کردم.
کار کردم.
رفتم پیاده روی و تقریبا اشتباهی چند تا مورچه رو کشتم.
به کمک جمنای چند تا چیزی که با هم جور بودن و بهم میومدن رو گرفتم.
سالواژه: ترویج
عا دیروز. خابم میبرد از خستگی. گرما و مسئولیت خستهکنندهاند. اما نوشتن شاید تنها چیزی باشد که برایم مانده است. چرا عشق نورزم و ساعت پنج بلند نشوم به آزادنویسی و گزارش؟
صبح رفتم سر کار و کار و کار و کار. تا دو. نمیخاستم ذرهای بیکار باشم که فکر کنم. حتا صبحانه و غذا و همهچیز تعطیل. فقط کار، که مغز فریاد نکشد روی سرم. این کار از روی احساس مسئولیت نیست، فرار است فرار. کاری تکراری. تکرار کاری. چرخهی اعتیاد، سلام.
آمدم خانه. گرمای گرماگرم. عرق چکچک.
به زور ناهار را چپاندم گوشهی دهنم. باید غذا بخورم.
رفتم سراغ نقاشی. طرح را منتقل کردم توی برنامه و کمی رنگ کردم.
با ندا حرف زدم و… این روزها شدت تلاطم احساساتم زیاد است. میخاهم، تغییر میخاهم، تغییر رهاییبخش است. تغییر محرک است، محرک تغییر است.
تغییر با نظم و تابآوری و بهرهوریست. دست گذاشتهام روی داستان کوتاه تا بتوانم به کلمهی سالام برسم. برایش نیاز به شناختن داستان دارم.
آزادنویسی کردم. ۱۰۰۰ کلمه. نه تمام نمیشود. کی تمام میشود؟ حرفهای تمامنشدنی. من که میدانم حالم بهتر خاهد شد ولی نمیدانم کِی. وقتی جنگ تمام شد؟ هولولولو. سمت اخبار نمیروم و ذکر بشین سرجایت میگویم.
نویسندهساز و داستان کوتاه. هممم. احساس نزدیکی بود. همدلی و همذاتپنداری. تمام که شد فایلش را دوباره خاندم.
نقاشی. دلتنگی. ناامیدی. دروغ. خشم. غم. اضطراب. رنج. عا قرار نبود تمرینهای هر یکشنبه را منتشر کنیم که.
نمیدانم تا ساعت ۹هایم چگونه میگذرند. اگر جلوس نداشتیم با بچز بعد از آن را هم نمیفهمیدم.
همهمان سختمان است. به ندا میگفتم سکوتی را میشنوی؟ خستگی عجیب سکوتآور، با مغزهایی که پر از فریادند. شاید هم فقط من؟ تو نه؟
روزم تا همین الان ادامه دارد. شب تمام نمیکندم، شب را تمام میکنم.
گزارش نیک ۷۶
سالواژهام: فاصله
— گزارشم، تکرار هر روزهی تکرار در تکرارِ تکرارهاست
از خاب برخاستن از خوردن صبحانه
از پاکیزه کردنِ پاکیزگیِ پاکیزگی
از نوشتن هزار کلمهها دو هزار کلمهها از آزاد نویسی یا واجبنویسی
از چرخهی پختیدن و پزیدنهای آشپزخانهای
از خاندن کتابهای کتابخانهای طاقچهای کاغذی
از دلگرفتگیهای عادی معمولی شدید فوق شدید
از نایاب شدن قرص و کپسول، شربت و آمپول
از راستی روزها چگونه میگذرد؟ بد خوب عالی میانه وسط حد متعالی
از چه میخاهی که عمر گرامی بگذرد یا نگذرد یا تند و کند شود
از هذیاننویسی درست نویسی اشتباهنویسی
از چه بنویسیم؟
—ما امیدوارانیم.
ادرس کانالتلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
سالواژه: تداوم
از پریشانحالی دیشبم کاسته شد و امروز منظمتر به برنامههایم رسیدگی کردم.
ـــ وبینار امروز چون قندی بود که در خونم حل شد و بعد از آن انرژی خاصی در وجودم شکل گرفت. داستانکوتاه «نمازخانهٔ کوچک من» از هوشنگ گلشیری با صدای استاد و مکث و آرامخانیاش، عجیب شوق به دلم نشاند از روایت تا انسجام و خلاقیت.
ـــ آزادنویسی را خیلی حوصله بخرج ندادم که کاملش کنم. اما یکدفعه خود را در مرز تمامشدن سهم امروزم دیدم. از پایانِ آغازگر نوشتم. از دلتنگییی که آنافورا شد. و از نقصها، از وجودشان، از تخریبگری و عواقبِ زیانباری که دارند، نگاشتم.
ـــ متن کانالم را از کاشانه نوشتم. منزلی هست؟ اگر هست سعادتمندیم. و اگر نیست، دیگر نیست. باید پذیرفتش اما صائب از نبودِ منزلگاه تعبیر دیگری دارد که همان مرا به نگارشِ آشیان واداشت:
روزگاری است که با ریگِ روان همسفرم
میروم راه و ز منزل خبری نیست مرا
ـــ غزلهایی را خواندم و ابیاتی را رونویسی کردم و کلماتی را نوشتم. از که؟
«همام تبریزی» و از «سعید صدیق» در کتابِ بیپناهی که وطن ندارد. چقدر حیف که صدیقِ نازنین این شاعر خوشذوق مرحوم شدهاند.
ــ نمایشنامهٔ « بالاخره این زندگی مال کیه؟» برایان کلارک را آغاز کردم و تا نیمههای آن پیش رفتم. بخاطرِ بیماری مادرم و مرگ او در بیمارستان، هیچگاه خاطره خوشی از بیمارستان و فضای آن و کادر درمانش ندارم. اما این نمایشنامه حرف دیگری برای گفتن دارد. مریضی که بر اثر تصادف فلج شده و تنها جایی که فلج نشده قوهٔ عقل و تخیل اوست. آقای هریسن هنوز میخندد. اما کادرِ درمان اوضاع او را وخیم و بد میپندارند. او نیز به دلیلِ حس ترحم، احساس میکند نباید برای ادامه زیستنش تلاشی کند.
نمره روز:۹/۱۰
https://t.me/zahraballampour
سال واژه: ماراتن معکوس.
امروز کتاب «دورتر از هرجای دیگر » را خاندم».
(بله من هم خاستم یک سرزمین سورن برای خودم بسازم.)
پی ام اس و دو دندان گرگی زنانه درآورن!
آزادنویسی یک ربع.
نودل درست کردم.
پنج لغت از «فرهنگواژه خلاق».
دولینگو ۱۶۰ساله.
فرار از گربهی جدید محل. مگه من چی گفتم فقط گفتم پیشی خوبی؟ چنان دوید. بنظر لات میاد.
چند جمله برای کانال رمانس.
گزارش نیک
احسان آقا امروز عین معتادهای شوش از خواب بیدار شد.
سیاهی و گودی چشاش نشون میداد صبح یه نونپنیر تریاک مشتی زده بود.
با همون حال خودشو انداخت زیر دوش تا شاید یکم شبیه آدمیزاد بشه.
آقا احسان ما صبح اول صبح تو راه دانشگاه تصمیم گرفت جلسهی اول کلاس شعر رو گوش بده.
بهبه. چه تصمیمی درستی. اصلاً چی بهتر از صدای شاهین کلانتری برای ترافیک هفت صبح؟
حالا اگه براتون سؤاله چرا الان داره گوش میده، چون آقا تازه یادش افتاده کلاس رو ثبتنام بکنه بعد از یک هفته.
حالا من حرص نمیخورم. وقتی تو اولین جلسهی تمرین دچار گازگرفتگی شد، میفهمه.
آقا احسان امروز سر کلاس تو وقت استراحت گرفت خوابید تا شاید یکم ذهنش کار کنه. من که بعید میدونم.
حاجیمون بعد کلاس ادای تنگارو درآورد و واسه ما پادکست گوش داد.
فکر کن یک ساعت پادکست گوش کنی بعد یه جمله ازش بنویسی:
«جوری زندگی کن که انگار بدشانسترین آدم دنیایی.»
خب این یعنی چی؟
یعنی یه جوری کار کن که اگه بدشانسی هم آوردی، باز به موفقیت برسی؟
یا نه، کلاً روی شانس هیچ حسابی باز نکن؟
احسان که تعبیر خودشو پیدا کرد. شما چی؟
در ادامه آقا احسان بعد چرت مفصلی که زد سر وبینار، سر شب تنهاتنها پاشد رفت بسکتبال.
من که باورم نشد. رفت دوست پیدا کرد و کلی بهش خوش گذشت.
سال واژهام: تحسیــن
۱. امروز آنقدر کار نیک کردم، که پا درد گرفتم.
۲. بیدار که شدم فاطی چای درست کرده بود. گفت نمیدانستم چای کجاست. بود کشیدم تا پیدایش کردم. نمیدانستم به شامهٔ فاطی افتخار کنم یا به عطر چاییمان.
۳. آمدم نهار بپزم. دیدم در خانه آب آشامیدنی نیست. آخر ما اینجا آبمان هم خریدنیست. در اوج گرما سوار ماشین شدم تا دبهها را پر از آب کنم.
۴.پلو محشری پختم، که خودم هم از بابتش متعجب شدم. نه دیگش برشته شده بود. به راحتی از قابلمه جدا شد. با اینکه قابلمه نچسب نبود. خدا را شکر کسی نیست تا دست پخت امروزم را ببیند. و الا توقع همه بالا میرفت.
۵. شب قبل با فاطی قرار گذاشتیم هفت صبح بیدار شویم. سری به کتابخانه حدادعادل بزنیم تا من کتابشان را پس بدهم. از شوق چنین تصمیمی تا ساعت سه شب بیدار ماندیم.
صبح ساعت هفت بیدار شدیم. احساس کردم بیشتر از کتاب به خواب نیاز دارم. این شد که به فاطی گفتم ولش کن بگیر بخواب. در کسری از ثانیه هر دو دوباره خوابمان برد.
۶. کتابهایمان را آوردیم تا در سکوت خانه مطالعه کنیم. چند صفحهای که خواندیم حوصله فاطی سر رفت. سری به گوشیاش زد. هر پستی که میدید به من هم نشان میداد. این شد که تا یک ساعت بعد درگیر ویروسی به نام اینستا شدیم.
۷. سر ظهر برق سوپری رفته بود. با حسرت به بستنیهای لمیده در فریزر نگاه کردم.
۸.نزدیکیهای غروب، فاطی رفت. خیلی غریبانه رفت. من سر کوچه ایستاده بودم. ایستاده ماندم. تا وقتی که دور شد. احساس غریبی داشتم. انگار نه انگار که چندین سال است که در این شهر زندگی میکنم. انگار هیچ کس را نمیشناسم. انگار غریبتر از هر غریبهای بودم. دم در نشستم. در انتظار یافتن آشنایی. اما عجیب که آشنایانی که میگذشتند، غریبه بنظر میآمدند.
۹. غروب مانند پیرزنها اسپند دود کردم. شاید برای دور کردن ارواح خبیث.
۱۰. ترجیح میدهم دور باشم. تنها باشم. اینگونه رشتهٔ فراری افکارم، همیشه در دستم خواهد بود.
۱۱. با فاطی دردودل کردم. فاطی با من دردودل کرد. احساس کردم عجیب هر دویمان گرفتار گرفتاریهای اطرافیانمان شدیم. یکی درگیر حمایتها و آن یکی درگیر حماقتها.
۱۲. پدال کلاچ ماشین در رفت. نقشه کشیده بودم هر چه پول در خانه مانده را خرج کنم. پدال در رفت و مرا خانهنشین کرد. عجب.
۱۳. حلزون امشب را خیلی دوست دارم.
صبح دنبال ابداع مورل میگشتم تا ابتدایش را مکتوب کنم و برای بچهها بفرستم. در کتابخانه پیدایش نبود. یادم آمد کتابهای خوانده شده را جدا کردهام. عزیزکم بهترین شروع را دارد؛ «امروز ساعاتی قبل از سپیده، معجزهای در این جزیره رخ داد: تابستان زودتر از موعد مقرر سر رسید.» همین مقدار کافی است تا هوس دوباره خواندنش در سرم پدیدار شود. استاد گفته بود کتابهای مورد علاقهتان را چندبار بخوانید. پس من چرا ابداع مورل را یکبار خوانده بودم؟ چون من دیوانه بودم. بعد از آن شروع کردم به گشتن دنبال منابع و شنیدن چند ویس تا دستم بیاید باید از کجا شروع کنم. یادتان هست دیروز گفتم چند مسیولیت جدید قبول کردهام؟ برای یکیشان خیلی ذوق دارم. از سالهای قبل همیشه ولع انجامش را داشتهام و هیچ وقت فرصت نشده انجامش دهم. حالا اما باید همه چیز را جدی دنبال کنم. ویس پخش میشود. صدایش کم است. لباسهای بابا را پهن کردهام تا اتو کنم. گوشی را جا به جا میکنم تا صدا را بهتر بشنوم. اتو را میکشم و حواسم هست آبی روشن لباس بابا را اتو لک نکند. دخترک دارد کتاب معرفی میکند و میگوید استادش گفته این کتاب، گزیده شش کتاب جامع است. بابا میگوید اگر تازه شروع کردی، جای این، سبزها را اتو کن. اینها زود لکه میشوند. سری تکان میدهم که نه. تازه شروع نکردهام. اتو را می گذارم پایین. لینک ثبت نام کلاس جدیدی را باز میکنم و فرم را پر میکنم. در اتاق باز است. درِ ذهنم هم. ویس را متوقف میکنم. خط شلوار را چند بار اتو میکنم تا چند خطی نباشد. پادکستهای این جمعه، تراس، جافکری، رختکن جاماندهها را مرور میکنم و فکر میکنم که کدام ایده به دردم میخورد. اتو را تند از روی لباس برمیدارم. دستم میسوزد. خیس عرق شدهام. سینهام بالا و پایین میشود. یک ربع مانده به شروع کلاسم. لباس را آویزان میکنم. میروم حمام و آتش کلهام را خاکستر میکنم. پنج دقیقه از کلاسم رفته. استاد داستان میخواند و من تلاش میکنم افسار ذهن افسار گریختهام را به دست بگیرم. داستان کلاس مرا به خود میبلعد. من تا به حال چند بار بخاطر چیزی که دست خودم نبوده، غصه خوردهام؟ زیاد. اگر توانش را داشتم که مکتوبش کنم، کتابی میشد به قطوری عرض بدن یک گاو. پادکست را زیاد میکنم و ظرفها را آب میکشم. ماکارانی را میریزم توی آبجوش و فکر میکنم باید از چه اپلیکیشنی استفاده کنم؟ ماکارانیها را هم میزنم. نمک میریزم. غذا که جا میافتد، ایدههایم را مکتوب میکنم و برای بچهها میفرستم. تهدیگ هم حسابی برشته و خوشمزه شده. وسط جلسه است که کسی در گوشم سیلی میزند. میخواهم بلند بگویم من متوجه نمیشوم شما درمورد رفق و مدارا چه میگویید. من الان یکهو یادم آمده که مرا جامانده مینامند! اصلا در جواب «امسال کربلایی نشدی؟» چه گفته بودم؟ همه دارند حلالیت میطلبند…لامپ را خاموش میکنم. دراز میکشم. شبها وقتی خانهها تاریک میشود و جز صدای خنکای هوا، جیک هیچ کس درنمیآید، آرام خودم را بغل میگیرم و میگویم اشکال ندارد که نشد. همیشه که نباید بشود. صد بار برای تو شد و برای هزار نفر دیگر نشد، حالا برای دیگری میشود و برای تو نه. اشکال ندارد اگر گریه کنی عزیزکم. این کلاف بیهوده گول زدن و ندیدن محتوای اینستاگرام جوابگو نیست. کسی میآید و یقهام را میگیرد. شروع میکند مسخره کردنم که بیچاره تو را گذاشتند و رفتند. آنها را خریدند و تو بازماندهای بنده خدا. رد اشکهای نیامده را پاک میکنم و شروع میکنم نوشتن متنم را. دستم به کیبورد گوشی است که یکهو نیش چیزی ساعد دستم را به آتش میکشد. هیچ جانداری نمیبینم. یحتمل مورچه باشد. دستم سرخ میشود و میسوزد. جای نیش تب میزند. از سر میگیرم نوشتن را. تیر میکشد. زهر مورچه به زهردان عقرب آغشته شده یا من بیطاقت شدهام؟
#روزمره
۵ مرداد ۱۴۰۵
لوکیشن: امید مرا زنده نگه میدارد.
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- دیشب دخترکم حسابی بازیاش گرفته بود. هرکجای شکمم را که لمس میکردم، درست در همانجا تکان میخورد. کلی با بابایی به حرکاتش خندیدیم. البته در طول روز هم خیلی لگد زده بود؛ آنقدر که به مامان گفتم: «نوهات زیادی شیطنت میکند.» او هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت: «آخر حاصل ایام جنگ است، احتمالاً کمی موجی شده!» جوابش قانعکننده بود.
۲- برای ناهار شامی و خیارماست درست کردم. فقط به این دلیل که خیارهای توی یخچال باید استفاده میشدند و نمیخواستم به مرحلهی پوسیدگی برسند. رسیدگی به محتویات یخچال یکی از تفریحات این روزهایم شده است.
۳- بعد از ناهار حاضر شدم و به مطب دکتر رفتم. در کمال تعجب دیدم که فقط من در مطب حضور دارم. منشی هم درحالیکه لقمهای در دهانش میگذاشت، اشاره کرد که صبر کنم ناهار بخورد، بعد میآید. تابهحال مطب دکتر را اینقدر سوتوکور ندیده بودم. خیلی لذتبخش بود و زود کارم راه افتاد.
۴- خداروشکر نه قند داشتم و نه مشکلی در دفع پروتئین. فقط کمی کمخونی داشتم که دکتر گفت در سه ماه آخر بارداری طبیعی است و با قرص حل میشود. قرصها را از داروخانه گرفتم و به خانه برگشتم.
۵- رانندهی اسنپ آدم بیشعوری به نظر میآمد. کلی دورتر از موقعیتی که علامت زده بودم ایستاده بود. من هم که کلاً آدم دعوایی نیستم، با وجود گرمی هوا و وضعیت بارداریام، خودم به سمت ماشینش رفتم. ماشینش هم نقص فنی داشت و مدام تکانهای عجیب میخورد. البته این را به دل نمیگیرم؛ این روزها آدمها کم گرفتاری ندارند. اما با آهنگهای رپ ماشینش اصلاً حال نکردم. سبقتهای بدی هم میگرفت.
۶- زودتر از زمانی که انتظار داشتم به خانه رسیدم. کمی دراز کشیدم و بعد تصمیم گرفتم یک ساعتی نقاشی بکشم تا دستم گرم شود. این هفته نوبت پاستل است. از وقتی به این خانه آمدهایم، پاستل کار نکردهام. وقتی مدتی از نقاشی فاصله میگیری، طول میکشد تا موتورت روشن شود. تنها کاری که باید انجام بدهی، نشستن روبهروی تابلو و شروع کردن است.
۷- از وقتی حامله شدهام، همینکه روزی از خانه بیرون میروم، تمام انرژیام مصرف میشود و دلم میخواهد در ادامهی روز بخوابم. بیشتر از یک ساعت نتوانستم نقاشی بکشم. اما باز هم همینکه شروع کردم، ارزشش را داشت.
۸- در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد کلانتری قصهای به نام «نمازخانهی کوچک من» اثر هوشنگ گلشیری را برایمان خواندند. شروع داستان خیلی قابل توجه بود؛ نویسنده از نقص کوچکی که در انگشتهایش وجود داشت، به داستانی شیرین رسیده بود. حیف که وسط اجرا اینترنتم قطع شد و هرچه تلاش کردم، نتوانستم در ادامهی وبینار حضور داشته باشم.
۹- تابلویی در مطب دکتر بود که هربار به آنجا میرفتم، نظرم را جلب میکرد؛ اما بهخاطر خطاطی عجیبش، هیچوقت موفق نشده بودم متنش را بهطور کامل بفهمم. امروز عکسی از آن را در استوریام گذاشتم تا معمای تابلو کشف شود. یک بیت شعر از خواجوی کرمانی بود که میگفت:
«تا قیامت تو مپندار که هشیار توان شد
زین صفت مست می عشق تو کز جام الستم»
آنقدر معنایش عمیق و زیبا بود که فکر میکنم تا همیشه در حافظهام ثبت خواهد شد.
۱۰- امروز هم شلیل انجیری خوردم و هم هلو. مقداری خربزه هم خوردم و اگر مقدار چیپسی را که بعدازظهر هوس خوردنش را کرده بودم، در نظر نگیریم، از نظر تغذیه به کودکم رسیدم.
۱۱- در پایان روز، با همسر ادامهی سریال «This Is Us» را تماشا کردیم. این سریال خانوادگی را واقعاً دوست دارم. شاهد بالا و پایین شدنهای زندگی زناشویی هستم و به نظرم خیلی به واقعیت نزدیک است.
با گذشت هشتمین سالگرد ازدواجم، به این نتیجه رسیدهام که بهترین راه برای پایداری رابطه، گفتوگوست. اینکه مشکلاتت را درون خودت بریزی و هیچگاه بیان نکنی، کمکم باعث سردی و حتی آسیبهای روانی میشود.
خوب است که زن و شوهر با هم زندگی را بسازند، خواستههایشان را بیان کنند و برای خوشبختیشان تلاش کنند.
۱۲- همستر زیادهگو میگوید:
«امروزت رویهمرفته شیرین بود. هرچند ظرفهایت را نشستهای، هرچند فقط یک ساعت نقاشی کشیدی، اما بیشتر از همیشه خودت بودی. به خودت سخت نگرفتی و با خودت مهربانتر بودی. همین، نمرهی ۱۰ از ۱۰ دارد.
امروز زودتر از همیشه شروع شد. صفحات صبحگاهی حذف شدند و به موقع به کارگاه رسیدم.
آفتاب جدی شده است و بتنریزی را جدی نمیگیرد.
چند نفر را زندگی میکنم که هیچوقت با یکدیگر همکلام نشدهاند. دوست دارم به مدلسازی مبل ها فکر کنم. یا ببینم میتوانم ایدهای داشته باشم برای داستان نوشتن که حالا خیلی دور به نظر میرسد. اما هوا گرم است و ایده ها ذوب میشوند. جایشان را میدهند به سوال های ترسناکی مثل اینکه امکان دارد آزمون را قبول نشوم؟
تا برگردم، نویسندهساز شروع شده. داستانی را گوش میکنم که به باقیمانده جانم میچسبد.
میروم باشگاه و بالاخره به خانه میرسم. روز تمام شده بدون کار نیک.
—سالواژهام: درنگ
—صبحانه با شعر:
پرسیدم ازو واسطهی هجران را
گفتا سببی هست بگویم آن را
من چشم توام اگر نبینی چه عجب
من جان توام کسی نبیند جان را
ابوسعید ابوالخیر
—چتیدن با دوست. حالش خوب نبود. نه روحی. نه جسمی.
—آزادنویسی کردن و شعر نوشتن.
—چند صفحه از کتاب نبرد هنرمند را خواندن.
—وبینار نویسندهساز و داستانی از هوشنگ گلشیری(نمازخانهی کوچک من)
—سرزبان و الههها. سیستمهای فکری و اندیشهی فضا و شناخت از طریق ساختن.
—شادزی و شیما. مرزگذاری و کتاب مرزها و رابطهها.
—کودک شدن و با امیررضا رنگو را دیدن.
—رود راوی و شببخیر.
—کانال تلگرامم:
https://t.me/sarachegenii
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
فصلی از کتاب فلسفهی ملال را خاندم. لارس میگوید: «لذتهای زندگی زمان را پر نمیکنند، بلکه تهی میسازند. »
شاید برای همین است که اغلب بعد از تجربهی لذتها، زورِ ملال بیشتر میشود.
چیزی هم نوشتی؟
آزادنویسیهای پراکنده و بازنویسی یادداشتی برای کانالم. خاستی بخونی اینم لینکش: https://t.me/hananeveshhtan/577
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟ شش. روز پر تنشی بود اما به اغلب کارهایم رسیدم.
از چه چیزی لذت بردی؟
دیدن چند قسمت پشت سر هم سریال.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
تماس دوستی قدیمی بعد از مدتها، که قصد داشت متقاعدم کند زیر مجموعهاش شوم.
گفتم: مهارتش را ندارم.
گفت: چه مهارتی؟ مهارت نمیخاد که.
گفتم: مهارت اینکه حین مخزنی برای عضو گرفتن، همزمان بتونی محصولت رو هم غالب کنی.
و این جاست که خیاط در کوزه میوفتد. ۳۱ تیر که بستری شدم با یک کتاب یک جفت دمپایی، یک دفتر، یک قلم، هندزفری و گوشی موبایلم راهی مراقبتهای ویژه شدم.
شش روز است که انواع آنتی بیوتیکها را به طرف مختلف وارد بدنم میکنند بلکه این تب و لرز فروکش کند.
دیشب شاهین اعلام کرد که تا ۱۲ شب فردا یعنی همین یک ساعت و نیم پیش فرصت است داستان کوتاهی که نوشته بودیم را بازنویسی و ارسال کنیم. داستان کوتاه کجاست؟ در لپتاپ. لپتاپ کو؟ در منزل. چه میدانستم باید لپتاپ را در بخش مراقبتهای ویژه همراه داشته باشم تا بازنویسیهایم را ارسال کنم.
از صبح دارم دوباره مینویسم و باز مینویسم. که البته از حدود ۲ بعداز ظهر هم به مبارکی ورود انواع داروها در سرم محترم تا نزدیک ساعت ۵ که وبینار نویسنده ساز بود بیهوش بودم. پس از آن نیز باید موبایل فزرتی تایپ نموده و با سرعت اینترنت قطره چکانی، در ساعت ۴۵ دقیقه بامداد یعنی پس از زمان تعیین شده بازنویسی را ارسال نمودم.
الآنم خیلی شیک گزارش نیک مینویسم: بله شاهین جان! من در بیمارستان هم میخوانم و مینویسم ولی خدا را خوش نمیآید تو صدای کیبوردت را به رخمان بکشی و پز بدهی. منم وقتی شما روی کاغذ دو صفحه آزادنویسی میفرمایید ۱۰ صفحه مینویسم. تو توان ذهنی یک بیشفعال را ندیده ای که چگونه کلمات را شخم میزند.
ضمنا این را هم بگویم که با پررویی تمام و بدون لپتاپ هم کارگاه داستان کوتاه ۶ را ثبت نام کرده ام. نمیدانم میشود بدون لپتاپ هزار کلمه را ارزیابی کرد یا نه. به هر حال برای من هیچ چیز نشد ندارد.
امروز فقط بازنویسی کرده ام و دیگر هیچ.
کفِ دست در برابر کفِ دست
برای سالواژهات، «کشف» چه گامی برداشتی؟
یادم است در یکی از وبینارها استاد گفت کشف زمانی اتفاق میافتد که دوام بیاوری در چیزی. نگویی ارتباط برقرار نکردم با فلان کتاب و فیلم. پس تمام. بلکه بمانی. ادامه دهی و بشناسیاش. تازه آنموقع است که لذت حاصل میشود و ارتباط، برقرار.
کتابِ «ضربان» را که میخاندم، مغزِ آسانجویم میلِ به توقف داشت و دلِ کشفخواهم، میلِ به ادامه. امروز چالشِ گروهِ نویسندهساز باعث شد دوباره بروم سراغش و همانجا بود که فهمیدم کشفیدن یعنی چه. که چه خوب شد گوش دادم به حرفِ دلم. اولبار پایین نمیرفت از گلویم. اما حالا مزهاش کشف شده. دهانم بیآن آب میافتد و با آن باز هم آب میافتد برای بارِ دگر چشیدنش.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
قرار بود شش باشد. اما جلسهی بازخورد نویسندگی خلاقِ پیشرفته تبدیلش کرد به هشت و بعد انتشارِ یکی از پستهایم توی کانال استاد، نهاش کرد. شاید هم ده.
دوستی میگفت تشویق بازدارنده است، چون متوقف میکند و بسندهات به ماندگی. اما من میگویم انگیزه است. انگیزهای برای بیشتر تلاش کردن. برای فرار از سکون. برای بالارفتگی.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
بیمنت خوب باشم. بیآنکه انتظاری داشتهباشم برای دریافتِ پاسخ.
بیمنت رفاقت کنم. بیآنکه چشمداشتی داشتهباشم برای مهربینی.
رو بازی کنم.
شده توی بازی منچ بخاهی در خفا کلاهِ گشادی بکنی سرِ همبازیهایت؟ شده ببازی بازی را به سبب دغلِ رفقا؟ من اما در این بازی میخاهم مهرههایم را پیشِ چشم ببرم جلو. حتی به قیمتِ باخت. کفِ دست در برابر کفِ دست.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
«تکههای از یک کلِ منسجم».
«درحضر». بیشتر دوبارهخوانی بود تا نوخوانی.
«ضربان». کیف کردم از خاندنش. یکی توی فیدیبو برایش نظر گذاشته مترجم، خاندنش را سخت کرده. اما من میگویم مترجم نُقلش کرده. نرمش کرده و آمادهی به لیزی قورت دادنش.
امروز رفتی پیادهروی؟
نه. میدانم تنبلم. شما به رویم نیاورید.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
کیک. خودِ هنرمندم درست کردهبودم. میدانستید من توی آشپزی دست به هرچی بزنم، خوشمزگیاش چشم را میزند؟
حکایتِ من، حکایت همان آدمی است که کلی کود و آب میدهد باغش را. آخرش هم هیچی به هیچی.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
هی. هی. هی روزگار.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
که یک روز گزارشِ نیکم را به زبان کهن بنویسم. آنوقت چه کیفی میکنم من.
امروز دل کندن از خاب نمیخاستم. در سفر بودم و در حالِ پرسه توی خیابانهای شهری ناآشنا. جریانِ سفرِ خونم، بیرمق شده این روزها.
امروز با کی تماس گرفتی؟
با خیلیها. روزِ تماس بود امروز.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
«مقبولیت». جامعه چگونه کسی را میپذیرد؟ میپذیرد اصلن؟
هرطور باشی، از آنور بوم افتادهای یا از اینور. پس چهکسی نشسته روی پشتِبام؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
سرِ نهان است و پنهان.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
پارسال اینموقعها. قابلِ پخش نیست اما.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
امروز نبودم توی وبینار. اما دوتا از وبینارهای قبلی را گوش دادم. در یکی استاد از یکپوست یک استخوان صحبت کرد. که من هم شروع کردهام به رونویسیاش. دیگری هم نثرِ براهنی بود برای شعرِ عاشقانه. مگر میشود لذت نبرد از این نثرِ نرمچهر؟
فیلم چی دیدی؟
فردا به این پرسش جواب خاهمداد. فردا.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/greengirl0415
گزارش نیک (۲۵)
دوشنبه | ۵ مرداد ۱۴۰۵
سالواژه: «یافت مینشود، جستهایم ما» به همین سوی چراغ قسم.
• تماشای قسمت جدید سریال محبوبم؛ خاندان اژدها.
• تماشای ویدیوهای آموزش بورس کالا و حل کردن مسئلهها.
• تحقیق دربارهی شیوهی ساخت نوعی خاص از موشنگرافیک
• نویسندهساز
• پیادهروی تا زمین چمن و تماشای بازی بچهها
• همنشینی و همصحبتی با بابا.
• صحبت با عزیزی دربارهی ایدههای شغلیاش.
گزارش نیک ۵ مرداد ۱۴۰۵
حمام و صبحانه و یک سری کار روزمرهی خانه
آزادنویسی حدود نیم ساعت که چیزهای خوبی ازش درآمد
خواندن ادامهی دفتر تولدی دیگر
تلفن با فاطمه و مرجان و الهام
پیام به دوستان
صحبت با ساجده درباره تمرین دوره شعر
درست کردن ماکارونی برای شام
شرکت در وبینار نویسندهساز
بازنویسی و انتشار یک شعر
آماده شدن و رفتن به خانهی مرجان همراه با سهیل
خوردن شامی که هر کس با خودش آورده بود دور هم و صحبت از همه چیز
برگشت به خانه و احتمالا خواب
گزارش نیک، روز دوشنبه پنجم مردادماه چهارصد و پنج
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۶ از ۱۰
امروز از صبح خودم را انداخته بودم وسط داستان کارگاه پنج و تا یازدهونیم شب ازش بیرون نیامدم، البته «خودم را انداخته بودم» تعبیر دقیقی نیست، چون برای نوشتن، ظاهراً اول باید از هفتخوان بچهداری رد شد، یکبار جیغ، یکبار تذکر، یکبار خواهش، یکبار تهدید، یکبار «فقط نیم ساعت بذارید مامان کارش رو بکنه»، بعد دوباره جیغ، بعد دوباره همان بچهای که پنج دقیقه پیش قول داده بود مزاحم نشود، با یک سؤال کاملاً حیاتی وارد اتاق میشود، مثلاً «مامان، اگه تو توی بازی ۵شب با فردی به جای خرگوشه بودی چیکار میکردی؟»
و من باید هم مادر باشم، هم نویسنده، هم مأمور برقراری نظم در جمهوری کوچک خانه.
با همهی این بگیر و ببندها و جیغجیغها، بالاخره نشستم پای داستان، بازنویسی کردم، خط زدم، جابهجا کردم، دوباره نوشتم، جملهای را که صبح دوست داشتم شب ازش بدم آمد، جملهای را که ظهر فکر میکردم شاهکار است، شب دیدم فقط یک جملهی معمولیست که زیادی برای خودش کلاس گذاشته. تمام روز با داستان کشتی گرفتم، اما آخرش آن پایانی که توی سرم بود، از دستم در رفت.
میخواستم بهتر بنویسم، واقعاً میخواستم، اما «بهتر» همیشه همانجایی نیست که تو فکر میکنی، گاهی یک قدم مانده به پایان، داستان دستش را میگذارد روی گلویت و میگوید همینقدر، بیشترش نکن.
ساعت یازدهونیم بالاخره گفتم تمام، بفرستم و خلاص شوم.
رفتم برای ارسال.
سایت بسته بود.
همانجا یک شوک کوچک از فرق سرم تا کف پا دوید.
اول خوشحال شدم، از آن خوشحالیهای مشکوک و بیادعا، انگار یک نفر ناگهان از زندان آزادَت کرده باشد و بگوید هنوز وقت داری، هنوز میتوانی برگردی سر داستان و آن پایان لعنتی را درست کنی.
بعد غمگین شدم.
بعد عصبانی.
چون من تمام روزم را گذاشته بودم پای داستانی که فکر میکردم دیگر قرار نیست فرصت اصلاحش را داشته باشم، حالا که فرصت داشتم، دیگر انرژی نداشتم.
این وضعیت را میشود «فرصتتلخی» نامید، همان لحظهای که چیزی را که آرزویش را داشتی به دست میآوری، اما درست وقتی به دستت میرسد، دیگر توان استفاده از آن را نداری.
رفتم قسمت دیدگاهها و کامنت گذاشتم، شاید من اشتباه فهمیده بودم، شاید موعد ارسال هنوز تمام نشده بود، شاید سایت فقط با من لج کرده بود، اصلاً شاید تمام این مدت داشتم برای یک سوءتفاهم ادبی خودم را تکهتکه میکردم.
بعد دوباره رفتم.
دوباره ارسال کردم.
و…
کار کرد.
کارا خدا.
همین.
تمام آن داستانی که از صبح باهاش زندگی کرده بودم، با تمام خطخوردگیها، عصبانیشدنها، بچهها، جیغها، حواسپرتیها، پایانِ ناتمام و آن همه «کاش بهترش کنم»، بالاخره از دستم رفت.
حالا ماندهام من و یک داستان که نمیدانم دوستش دارم یا نه.
شاید نویسندگی همین باشد، یک روز کامل چیزی را بسازی، آخر شب نگاهش کنی و بگویی «نه، هنوز آن چیزی نیست که میخواستم»، بعد با همان نارضایتی بفرستیش و بروی بخوابی.
و فردا دوباره از نو به خودت جسارت بدهی که دست ببری توی چیزی که فکر میکردی تمام شده.
https://t.me/MashgheBodan
گذارش هاای فهرستی در بدل روزهاای میانبر تودرتو گیج مانند شده است برام
وقتِ میخام چیزی گذارش کنم انگار بهانه ورزیام شروع به نمو میکنه و ثمر پیدا شود بر او…
امروز داخلِ وبینار از داستانک هاای هوشنگگلشیری
موضوع داستان این شیشانگشت دستاش بود که همش پنهان میکرد تا یکی عزیزدانست و او دستِ خود را نشان داد….
/ وقتی استاد موضوعی شیشانگشت دستِ چپ را گفتند یاد خاهرم افتادم که اعلان ۲۳ سالشه ؛
وقتی خاهرم در سالِ ۱۳۸۳ بدنیا آمد دستِ چپاش شیشانگشت داشت حدودن یک ماه این انگشت سالم بود اما یکم شولشده بود انگشتاش!
تااینکه یک روز از خاب پاشد خانم چهارم بابام که مادر مژدهخانوم اسمِ خاهرم است
او را از قنداقاش باز میکنه که میبینه انگشت ششم دستِ چپِ دخترش چنان ورم کرده و چرک آلود شده که نگو و نپرس!
هماندم آن وقت تلفنها در خانه مُد بود مبایل نبود
از تلفن زنگ میزنه به بابام میگه:
– بیاخونه عزیزم دستِ دخترم خیلی ورم کرده
– باشه جکرِمه حالِه میام!
حدودن نیمساعت بعد رسید خونه
و روان و روان دون و دون نفسنفس عمیق کشید دخترِ خوده درآغوش کشید همینطوری که میرفت رو به کلینیک پشِ دکتر میگفت:
آههه دختر گوچولوای مه آهههه حالتو میبرم دکتر حالتو خوب میشه عزیز دوردونهایمه
نفسِبابا…
وقتی دکتر رسید بابام!
– دکترگفت:
– ایننینیگوچولو چقدر مقبوله خداحفظش کنه چیشده
– و بابام توضیح داد به دکتر
– دکتر هم نگهای به پنچ شیشمی دستِ چپه مژدهخانوم کرد و گفت:
– این پنچه زیادی ورمکرده و داخلِ آن چرک عفونت جمع شده اگه قلم نکنم امکانداره استخونه دستِ نینی گوچولو سیه بشه؛ و هیچ راهکاری دگه ندارِم!…
– و بابام از ناچاری قبول کرد؛
و
پنچه ششمِ دستِ چپه مژدهخانوم را قطع کردند
ولی بجاش بعد از مدت خودِ نینی گوچولوای ما سرحال و شاداب شد.
خوب دِگه فرداشب روزِ امتحان آخرت است
که استاد کلانتری ساعتِ هشت شب جواب امتحان مارا میده به امیدِ اعمال نیکم دستِ راستم باشه تا فردا شب خدانگهدار….
وراستی:
حالکه ویرایشش کردم
انگار داستانک کوتاه کودکانه شده
حقه چاپ کنم
خیلی شبیح قصههاای کودکانه است!
نظرِ شماچیه؟
لینکِ کانالم
https://t.me/sadegaalezadai
این روزها تنها کار نیک مداومم، تصحیح برگه است اما امروز نتوانستم. فقط سه چهار تا، آن هم آخر شب. دلیل؟ ضعف بدن و خوابآلودگی شدید اما صبح به نسبت روزهایی که در خانهام، زودتر بلند شدم. چشمهام را که باز کردم، گفتم امروز به خودم خوشی میچشانم و با همین امید از جا برخاستم. دست و صورت شستم و لباس عوض کردم و بر خلاف معمول، آرایش خفیفی کردم و رفتم پشت میزی که ساختهٔ دست خودم است، نشستم. یادش بخیر زمانی نجاری میکردم. آمدم اهواز و دیگر نشد. نشستم به نوشتن صفحات صبحگاهی و مفصل هم نوشتم. در دفتر مینوشتم. حدود هفت صفحهای شد. بعد شعری از شیمبورسکا خواندم و بعد بخشی از «اطلس دل» را خواندم. از دقت برنه براون در احساسات مختلف لذت میبرم، چون دقیقاً خودم هم روی این چیزها حساسیت دارم. شاید اگر معلم نمیشدم، بعد از نجاری، دوست داشتم رفتارپژوهی کنم. روانشناسی میشود؟ چیزی در این حدود. دقت در احساسات با مرزهای مشخص و قابل تفکیک برایم بسیار جذاب است. نامگذاری این احساسات هم مهمند و قابل تأمل. در کتابهای ترجمه این موضوع اهمیت بیشتری مییابد، چون بار معنایی معادلها یکسان نیست.
بعد از این نوشتن و خواندن شیرین، با همسرم دربارهٔ کارمان حرف زدیم. اینکه چگونه میتوانیم معلم بهتری شویم و هر سال باید چیزی در این باره باد بگیریم. مثلاً یکی از مشکلات ما، به خاطر سپردن اسم و قیافهٔ دانشآموزان و توجه به تکتکشان در طول سال است. از آنجایی که ما در هفته یک جلسه با اغلب کلاسها هستیم، بهخاطرسپاری سخت میشود ولی دانشآموز این را در نظر نمیگیرد و ممکن است برنجد که اسمش را خوب در خاطر نداریم. من سالانه حدود ۳۶۰ دانشآموز دارم و همسرم حدود ۷۰۰ دانشآموز. واقعاً سخت است. بماند که من مشکل دیگری هم دارم و آن این است که همه مقنعه دارند و لباس یکسان پوشیدهاند. اول سال از همهشان دربارهٔ خودشان میپرسم و مینویسم اما بهخاطرسپاری همه سخت است. خلاصه باید برای این کار فکری کنیم.
بقیهٔ امروز بعد از صبحانه، با بیحالی و خوابآلودگی گذشت. در میان چرتهایم، چند یادداشت از «مردی که در غبار گم شد» خواندم. در وبینار نویسندهساز هم شرکت کردم اما جملهٔ اول داستان گلشیری را که استاد خواندند، ارتباط با سرور قطع شد و تا وسطهای داستان در بیرون نگهم داشت. اصلاً گوشی هنگ کرد، اینترنت پرید. خلاصه بقیهٔ داستان را شنیدم.
بعد از وبینار، داستان کارگاه پنجم را ویرایش کردم و فرستادم. در کارگاه ششم هم ثبت نام کردم. در دورهٔ پیشرفته هم خواستم ثبتنام کنم، دو بار واریز کردم و هر دو بار خطا داد و نشد. باید فردا امتحان کنم.
به ظرف شستن و مرتب کردن خانه هم پرداختم و شامی آماده کردم.
دوست داشتم بیرون بروم اما نشد،خیلی بیحال بودم. جیبم در امان ماند.
1. به محض بیداری، یک صفحه نوشتم.
2. بعد دو درسنامه با دولینگو زبان خواندم.
3. پختوپز بخشی از غذای ظهر را برعهده گرفتم.
4. آزادنویسی کردم و تمرین شعر این هفته را نوشتم.
5. گزارش نیک دیروز را در کانالم گذاشتم.
6. داستان کوتاه قبلی را بازنویسی کردم.
7. گزارش نیک را ثبت کردم.
باشه، «چشمهایم را بستم» حذف شد:
—
امروز مثل جِنزدهها از خواب پریدم. نمیدانستم کجام، اصلاً ساعت چنده. گوشی را برداشتم، پیام یادآوری وبینار نویسندهساز، یکدفعه به چشمم خورد. با اینکه یک ساعت گذشته بود، وارد شدم. استاد داشت یک داستان میخواند و من تصورش کردم. هر چه جلوتر میرفت، یاد انگشتهای پای تابتابای خودم میافتادم. البته، به خوششانسیِ نویسنده نبودم. روی پنجه راه رفتنم، همهچیز را لو میداد؛ نمیشد پشت جوراب، همهچیز را قایم کرد که هیچ غریبهای نبیند. آخرش، یکی میفهمید. نمیشد همیشه یک جا نشست که مجبور بودی راه بروی و مثلاً به یکی بگویند «حسن ششانگشتی»، به من هم بگویند «لکلک». حالا، انگار بقیه چه تحفهای هستند! حتی اگر تحفه هم باشند، بگذار ما نباشیم. به کجای دنیا برمیخورد؟ مگر قرار است همه شبیه هم باشیم؟ اینجوری که دنیا میشود یک گردان ماهم سرباز هایش پس اگر چنین دنیایی را دوست نداری تفاوت های دیگران را به سخره نگیر این کار اصلا بامزه ای نیست .امروز هم اینجوری گذشت که گاهی میشود درد را از زاویه ای دیگر دید شاید از زاویه حسن درنمازخانه کوچک گلشیری .
سالواژهام: شناخت
١. امروز هم یک فهرست نوشتم از کارهایم. معمولن فهرست کار یا برنامهریزی ندارم برای روزم. بسته به بخشهای ثابت و متغییر روز، پیش میروم. این دو روز اما کارهای تازهیی باید میکردم و چون تازه و ریزریز و زیاد بودند، ممکن بود بفراموشم. و فهرست کار کمکم کرد در پیشبرد این کارهای از جنس وظیفه یا تعهد بیرونی. دیدن بخشهای انجامشده و مشخص بودن آنچه که باقی مانده، از اضطرابم کاست.
٢. یاد گرفتم توی تلگرام استوری بگذارم.
٣. در وبیکار سرزبان از اهمیت ساختن فضاهای جدید گفتم و به رابطهی فضا و تجربه و اندیشه پرداختیم.
۴. رفتم سراغ کانال یوتیوب «بک رومز» که پیش از این الهه علیزاده بهم معرفی کرده بود. در دیدن آن فضاها، اولین چیزی که به ذهنم آمد، «مفهوم» بود. انگار فضاهایی بودند از سیارهیی دیگر و بیانگر مفاهیم. ذهنم میگفت: این ترس است. این غم است. این فلان است. مفاهیم.
۵. با بچههای گروه تخصصینویسی گپ زدیم.
۶. نگاهی دیگر انداختم به گزارش نیک دیروزم. ویرایش کردم و در کانال تلگرامم منتشریدم.
٧. روزگفتار ضبط کردم و به یکی از سوالهایم پرداختم: چه چیزهایی را نیاز است در رسانهی شخصیام بگویم و چه چیزهایی عمومی کردنشان لازم نیست؟
٨. گفتوگویی مثل آینه شفاف و نشانگر با مب. بعد از همنویسی و همخانی. سوال نوشتم و بخشی از دفتر شعر «خوابهای فلزی» از شهرام شاهرختاش را خاندم.
https://t.me/elahebaseda
سالها ارزش یادگیری را با اثر فوری آن میسنجیدم. اگر چند هفته یا چند ماه پس از خواندن کتابی، گذراندن دورهای یا آشنا شدن با ایدهای، تغییری در تصمیمها و رفتارم نمیدیدم، آن یادگیری کماثر به نظرم میرسید.
تا دو سال پیش. وسط یک بحران شخصی، چیزی این تصور را تغییر داد.
چند سال پیش، در روزهای کرونا، یادداشتی از شما خواندم. جزئیاتش در ذهنم نیست. فقط تصویر کلی آن تجربه برایم باقی مانده است. تصویری از اینکه در آن روزهای پرآشوب، وقتی شرایط بیرونی محدود و ذهن خسته و کلافه بود، نشستید و ساعتها نوشتید. یک آزادنویسی طولانی که در دل آن آشفتگی، به ایدهای تازه رسید. ایدهای که بعدها تبدیل شد به دورهی «پرکاری و پولسازی».
چیزی که آن روز برایم جالب بود، خودِ نوشتن نبود. من همیشه مینوشتم. چیزی که سالها بعد فهمیدم، منطق پشت آن تجربه بود. اینکه گاهی وقتی شرایط از کنترل خارج میشود، به جای فرار از آشفتگی یا تلاش برای خاموش کردن ذهن، میتوان آنقدر در مشاهده غرق شد تا از دل همین آشفتگی، چیزی تازه شکل بگیرد.
آن روز این فقط یک ایدهی درخشان بود. تلاشی که تحسین کردم. اما به سرعت وارد زندگیام نشد. سالها طول کشید تا این منطق آرامآرام در من درونی شود.
در دو سال اخیر، بارها غرقگی در آزادنویسی طولانی را تجربه کردم. وقتی فشار اضطراب به نقطهای میرسید که تحلیلهای معمول جواب نمیدادند، به جای جنگیدن با ذهنم مینوشتم. گاهی ده ساعت یا بیشتر تا منطق این اضطراب را کشف کنم.
پیشتر آزادنویسی برایم ابزاری برای نوشتن به قصد انتشار بود. اما در تجربههای اخیر، آن را بهعنوان یک فضای مشاهده تجربه کردم. جایی که میتوانستم روند فکر کردنم را ببینم. ترسها، مقاومتها، سؤالها، الگوهای تکرارشونده و بخشهایی از ذهنم که سالها بیآنکه متوجه باشم، انرژی زیادی از من گرفته بودند.
سالها ذهنم در شرایط اضطراب بود. نگهبانی بیشهشیار که قرار بود از من محافظت کند. دائم دنبال خطر میگشت. میخواست قبل از وقوع هر اتفاقی، همهچیز را پیشبینی کند. تحلیل میکرد، سؤال میساخت و دنبال راه فرار میگشت. اما به مرور فهمیدم گاهی همین نگهبان، وقتی بیش از حد خسته و فرسوده میشود، تغییر هویت میدهد. لباس بازجو را میپوشد.
بازجو همان نگهبان است. فقط مأموریتش را فراموش کرده. نگهبان میخواهد محافظت کند. بازجو میخواهد اعتراف بگیرد. نگهبان سؤال میپرسد تا خطر را بفهمد. بازجو سؤال میپرسد چون هیچ پاسخی برایش کافی نیست. چون بازجو فراموش کرده که آینده پیشبینیناپذیرست.
مشکل، تحلیل نیست. تحلیل یکی از ارزشمندترین تواناییهای ذهن است. وقتی تحلیل از ابزار فهم، به ابزار کنترل تبدیل میشود بازجو از راه میرسد.
آزادنویسی طولانی، برای من فرصتی شد تا این تفاوت را ببینم. به جای اینکه با ذهنم بجنگم، اجازه دادم حرف بزند. به جای اینکه بخواهم صدای اضطراب را خاموش کنم، آن را روی کاغذ آوردم. همین مشاهده، کمکم امکان مداخله را ایجاد کرد.
بعد از آن بارها به یاد یادداشتتان افتادم. به مرور فهمیدم ایدهها بلافاصله وارد زندگی نمیشوند. گاهی سالها گوشهی ذهن میمانند، با تجربههای مختلف ترکیب میشوند و آرامآرام از یک مفهوم بیرونی به بخشی از شیوهی مواجههی ما با جهان تبدیل میشوند.
در این مسیر، مفاهیم دیگری هم کنار هم قرار گرفتند. چند هفته پیش، در کارگاه «پایهکار» از الهه علیزاده آموختم که چطور میتوان چند فعالیت را در یک فعالیت مادر خلاصه کرد. اینکه گاهی به جای پراکنده کردن انرژی میان چند کار جدا، میتوان یک فعالیت بنیادی پیدا کرد که چند نیاز را همزمان پاسخ دهد. پیشتر هم در مطالعهی مفهوم هدفگذاری با ایدهی «هدف فراگیر» یا «هدف مادر» آشنا شده بودم. اینکه بعضی اهداف، زیرمجموعهای از یک جهتگیری بزرگتر هستند و با پیدا کردن آن محور اصلی، پراکندگی کمتر میشود.
در هفتههای اخیر، هنگام غرقهنویسی دربارهی مقاومتهایم در برابر ضبط و انتشار ویدیو، دوباره همین اتفاق افتاد. چند هزار کلمه نوشتم تا بفهمم چرا با وجود اینکه میدانم ویدیو میتواند مسیر رشد و ارتباطم را سریعتر کند، بارها از آن فاصله گرفتهام. پاسخ از یک تصمیم ناگهانی نیامد. از دل همان ماندن طولانی با مسئله بیرون آمد.
انگار نوشتن همیشه برای رسیدن به پاسخ فوری نیست. گاهی لازم است در یک پرسش غوطهور شوی تا رابطهات با آن تغییر کند.
گاهی به پاسخ میرسی. گاهی به پذیرش.
در این سالها، این منطق و هزار مثال دیگر از این جنس کمکم کرد از بحرانها عبور کنم. نه به این معنا که دیگر مضطرب نمیشوم یا مشکلی وجود ندارد. هنوز هم در شرایط سخت، ذهنم بارها ارزش زندگی، مسیر و انتخابهایم را زیر سؤال میبرد. اما امروز یک پیشفرض دائمی دارم. حالا که این رنج وجود دارد، چه بهترِ بعدی چیست؟ چطور با برخورد متفاوت ارزشی بیفزایم؟
امروز باز به غرقهنویسی برگشتم و حالا از روزهای پیش دلخوشتر و آرامترم. گفتم چرا از این خوشحالی با جزمیات ننویسم؟
خلاصه که سپاس و قدردانی و تشکر و ممنون و این حرفا.
قشنگ نوشتید💚💙🩵💯
ممنونم سیمین جان❤️😍
بسیار لذت بردم از خاندنت بهار جان. گوشهی ذهنم چیزهایی نشست. دوست دارم چند بار دیگر بخانم. اصطلاح غرقهنویسی را خیلی دوست داشتم. خوشحالم که دلخوشتر و آرامتری.
سلام زهرهی عزیز
ممنون از محبت و لطف و توجهت❤️😍
وقتی میخونمتون احساس میکنم تنها نیستم و میشه ادامه داد.
بیشتر بنویسد خانم اخوت و ای کاش گزارشها رو توی کانال هم بذارید.
سلام سارا جان
عزیزمی دوست نازنینم😍❤️
به روی چشم از این پس در کانال هم منتشر میکنم عزیزم
سلام سارا جان
ممنونم دوست خوبم😍❤️
به روی چشم. از این پس در کانال هم منتشر میکنم.
سال واژه ام: تحرک و پویایی
چند وقتست که خدا میسازم.
در ایامی زندگی میکنم که امکان حضورش نیست. شاید بنبست من در توان بخشیدن به شرایطم ، عاملش باشد.
نمیدانم.
نه اینکه نباشد. به عدم امکانش کاری ندارم.
میگویم در این اوضاع صدا به صدا نمیرسد، چه رسد به خدا.
درست در توقیف خودم قرار دارم.
کمربستم.
کمربستم به نابودی خویش..
اگر بگویم مابینِ خودم و خدا قرار گرفتهام دروغ نگفتم.
🩵💙زیبا بود
رفتـی و ز دوشِ جالباسی کم شد
باری که ز پیراهن تو ماتم شد
آزاد شد آن چوب ولی بر سر دوش
اندوهِ تو کوهیست که محکم شد
ویار سرودن شعر منظوم به سبک وسیاق قدما. البته اگر بشود خواندش شعر. شعر چیست؟ خیالی نامتعارف، اغراقی فرامنطقی، پیرو شهود، هضیان، کودکبودگی و شایدم دروغی زیبا.
شاعر تدوینگر خوبیست. همانطور که درفیلم فریمهای اضافی را میزنند تا تکرار وملال نباشد، شعر خوب هم یعنی ایجاز و خست در واژهگزینی. یعنی اختصار کلام. برگزیدن بهترین واژه برای انتقال بار معنا، به گونهیی که اگر کلمه را از جای مناسب بردارند، راه به کلمهیی دیگر ندهد. چیرهدستی شاعر، در انتخاب واژه آشکار میشود. بطوریکه با جایگزینی واژهیی دیگر تعادل شعر برهم میخورد و از ظرافت خیال تهی میشود. امروزه شعر خوب؛ هرچه تصویریتر مورد پسندتر.
چند مدل تشبیه داریم:
تشبیه چیزی عینی به چیز عینی: توپ خرسی
ذهنی به ذهنی: خشم سرگردان
ذهنی به عینی: خشم خورشید
عینی به ذهنی: پنجرهی خشمگین
فکر کنم بدقلقترین خیال تشبیه ذهنی به ذهنی است. چون مفاهیم ذهنی گستردهاند و نامحدود در تجسم. قالبمند نمیشوند برای دیدهشدن.
خوب حالا اگر از شعر بالا دیمبولودامبولش را بگیریم و امروزیش کنیم چه میشود مثلا:
رفتی
جالباسی سبک شد
من سنگین
او از پیراهن
و من از اندوه
– متمرکز شدن سخت است خیلی سخت. دوصفحه را توی دوساعت خواندن و هی از گوز رستن و به شقیقه جَستن. آنهم بهخاطر جُستن راز بقا هنگام تنازع بقاع. مغزم نمیکشششد.
چقدر ذوق دارم.
امروز همه چیز آرام و با نظم دلخواهم پیش رفت.
برنامهی نشست کتابخوانی عالی بود و کتاب « نامه به پدر» را از تمام زوایا بررسی کردیم.
چند نفر عضو جدید داشتیم که بسیار مشتاق و اهل مطالعه بودند.
لذت میبرم از تحلیلهای دوستانم و قند در دلم آب میشود وقتی با جان و دل از کتاب میگویند.
دوستان کتابیام را دوست دارم. میشود با آنها صحبت کرد و لذت برد.
کلیپ نخست را ادیت کرده و در اینستاگرام هوا کردم. ( هوا کردن اصطلاح استاد است👌🏻)
فردا روز بسیار پرکاریست. ادیت و این حرفها.
عصر دوشنبهها و سهشنبهها تبدیل به تدوینگری میشوم که رنگ و بوی نویسنده میدهد. برعکسِ همیشه که نویسندهای هستم که رنگوبوی نقاش، خیاط و… را میدهد.
امروز چنان در جهان کافکا فرورفته بودیم که دلم نمیخواست حرفهایمان تمام شود. نمیدانم چرا دوشنبه عصرها انقدر زود سپری میشود. همین که روی صندلی مینشینیم، ساعتِ اتمام کار کتابخوانه میشود، عجیب است و جالب.
امروز نتوانستم جوهر رواننویس را تمام کنم. فردا جبران میکنم.
راستی ۵/۵/۵ با ۵/۵/۶ یا ۵/۵/۳۰ چه تفاوتی دارد؟ امیدوارم روزهایمان به شادی و رو به کمال و آرامش پیش رود. همین
https://t.me/samiraneshanifar
امید بهترین سرمایه انسانیست ممنون از شما قشنگ نوشتید💥🩵💚
سالواژه: ویلویلی
۱. دو پودورویی درس میخانم.
۲. اگر بشود اسمش را گذاشت درسخاندن.
۳. برای خودم برنامه ریختهام که روزی حداقل یک داستان کوتاه بخانم.
۴. اگر خاندم، یک امتیاز برای روزم ثبت میشود.
۵. دیروز استاد یک دست و دو هندوانهی چخوف را خاند.
۶. آخر شب خودم هم دوباره خاندمش.
۷. گفت ۴ جلد اول مجموعه آثار چخوف از سروژ استپانیان، داستان کوتاههایش است.
۸. جلد اولش را در فیدیبو خریده بودم.
۸. امروز داستان دومش را خاندم.
۹. اسم داستان پیش از ازدواج بود.
۱۰. طعنهزنی راوی دوستداشتنیست.
۱۱. بهخصوص آنجا که میگوید «بلد است پیانو بنوازد اما بدونِ نُت».
۱۲. تصمیم میگیرم دست بهقیچی شوم.
۱۳. قد اضافهی لباس را میبرم.
۱۴. هه.
۱۵. فکر میکنم که این کوتاهی کفایت میکند.
۱۶. زرشک.
۱۷. پارچه کم است.
۱۸. از سجاف میترسم.
۱۹. استرس میگیرم.
۲۰. همهجا را بههم میریزم.
۲۱. هال آشفته و اتاق نامرتب است.
۲۲. گرسنهام و نگرانی قطع برق هم هست.
۲۳. شکمم را پر میکنم و حینش فیلم خیاطی میبینم.
۲۴. بلخره سجاف را میدوزم اما نه کامل.
۲۵. راضیام ولی.
۲۶. این وسطها واسطهی بلاینددیت رفاقتی میشوم برای دو نفر.
۲۷. ساجده و دوستم مریم.
۲۹. رونویسی میکنم از روی منگی.
۳۰. کموبیش. نویسندهساز شرکت میکنم.
۳۱. اتاقم را تمیز میکنم.
۳۲. دوش میگیرم.
۳۳. شعر مینویسم.
۳۴. کتاب ارواح ماشیننشین را میخانم.
۳۵. در کانالم یادداشت و روزگفتار میگذارم.
۳۶. الگوی آستینم را اصلاح میکنم.
https://t.me/havirism
دیوار تغییر
مد و مه فقط داستان کوتاه نیست. ابراهیم گلستان هم داستان میگوید، هم میفلسفه میورزد و هم شعر میگوید.
«وقتی که پشت پنجره پوشیده است، وقتی که پشت پنجره چیزی نیست، وقتی که چشم نمیبیند_ _ یک پنجره چه فایده دارد؟ من شط میخواهم روشن.
من چشم میخاهم بینا.
شط وقتی که روشن شد آنوقت من به فکر پنجره میافتم.
بینایی چیزی جداست از ظلمت. تاریکی را هم باید به چشم دید.
برای دیدن روز کافی نیست، چشم میخواهد.»*
دلم میخاست بارها و بارها فقط یک پاراگراف و فقط یک جملهاش را بخانم. میخاستم بفهمم. میخاستم حسش کنم. مزهمزهاش کنم. اما باید تمامش میکردم.
از اینکه انقدر آرام کتاب میخانم خیلی حرصم میگیرد. اما من مدلم این است. غذا را هم آرام میخورم. خب اگر تند بخورم که از همان لذت چندثانیهای که روی زبانم است هم، محروم میشوم.
برای غذا زیاد ناراحت این موضوع نیستم. ولی برای کتاب چرا. ذوق دارم کلی کتاب بخانم و میترسم نرسم. میترسم نتوانم و اگر یک نفس نخانم از دهان بیافتد و سرد شود و یادم رود و دیگر سراغش نروم. پس میکوشم کمی تندخانی را هم بیاموزم.
یک گزارش کارآموزی نوشتم. قهوه درست کردم و حین درست کردن با داداشیم رقصیدم. به نقاشی کردن تشویقش کردم و امروز کلی نقاشی کشید برایم.
عصری به خانهی مامانی رفتیم. همه آمدند. اما من مثل همیشه نتوانستم ارتباط بگیرم. حتا با فرنوش. مخصوصن با فرنوش. انگار تغییرات، دیواری بین ما کشیده بود. او ازدواج کرده بود. و دیگر در آن اتاقی که یک کتابخانهی کوچک و آدمک دل و رودهای داشت، نبود. دیگر حتمن کتاب هم نمیخاند و با ذوق از چیزهایی که خانده برایم تعریف نمیکرد. دیگر حتمن عاشق شاملو هم نبود. بود؟ کاش میپرسیدم.
میخاستم بپرسم. بارها. میخاستم با ذوق بگویم حالا من هم شاملو را میشناسم. بزرگ شدهام. آن را خاندم. و میتوانیم باهم درموردش حرف بزنیم. اما او بزرگتر شده بود. و شاید دیگر وقت این حرفها نبود.
شب شام بیرون رفتیم و من همچنان بیانرژی بودم. یا شایدم فقط ماسک بر چهره نداشتم.
میترسم که این اخلاق خانمدکتر ویروسی بوده باشد.
*مد و مه، ص۱۲۳
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
روز پر از قشنگی ام از تو ممنونم.
همین گزارش نیکم باشد؟
ضاعد
لابهلای شلوغیِ کارهای خانه، دلخوری از دستِ شوهر، بیماریِ قندِ عصبی و پیچوتابِ زمانه، دستم به مشمای روی کابینت خورد. گره خورده بود، ولی چیزی که تویش بود نه وزنی داشت و نه رنگ.
صدای خشککنِ ماشین لباسشویی: «ویییییییژژژژ… و بعد ژژژییییییژژژ…»
اکبر عبدی بودم که با ماشین لباسشویی به گذشته برگشتم؛ به آن خانه، آن روز…
آن روز که در خانهٔ مامان به زهرا گفتم: «من یک درِ مسواک دارم، میخواستم برات بیارم.»
گفت: «پس چرا نیاوردیش؟»
این همان در است؛ همان که گره زدم تا ببرمش برای زهرا.
چرا هیچوقت آن درِ مسواک را به زهرا، خواهرم، نرساندم؟
«قراره زلزله بشه… قراره زلزله بشه… فرار کنید… زلزله… زلزلللللله…»
برای این سکانس از زندگیام، که انگار همهچیز را از قبل دیدهام؛ که اکبر عبدی مرده است، دیگر با زهرا همسایه نیستم، و دارم داستان «نمازخانهٔ کوچکِ من» گلشیری را از زبان استاد گوش میکنم؛ و بعد، توی آن از پاییز نام برده است، وسط تیرماه، پنجِ پنج، سنهٔ خمس و أربعمائة؛ برای این سکانس میخواهم جان بدهم.
آن انگشتهای زائدِ پا، همهشان بال درآوردهاند و دورِ من میچرخند. سادیسم دارند، سادیسم.
چند روز پیش زنگ زدم به پدرشوهرم و گفتم به همسرم بگوید با من بحث نکند. من قند دارم. با گریه و با زاری. دستور ندادم ، این فقط یک خواهش بود.
اول، فقط یک انگشتِ کوچکِ زائدِ پا بود و حالا خودش تبدیل شده به یک پنجهٔ پا که از سرم درآمده بیرون، و تاب میخورَد. شاخ هم اگر داشتم، کمتر رنج میبردم. اما یک سؤال؛ مگر زائدهای روح و روانم کمتر از زائدهای جسمم هستند .جهان پر از انگشت های اضافی چشمدار است که به من خیره می شوند .
من هم کسی را میشناسم که در اشکهای خودش شنا میکند. دختری را هم میشناختم که از کوتاهقامتی و سیهچردگیِ صورتش رنج میبرد و بارها به من پیام میداد. نمیدانم چرا مُرد.
آن موقع هنوز جنگ نشده بود. به او گفتم کلاس قالی میروم و اصلاً وقت ندارم؛ و بعدها، در قراری دیگر، با آگهیِ فوتش دیدار کردم.
انگشتهای زائدِ پا در زندگیِ من زیادند و اگر بخواهم بشمارم، از خودِ انگشتانِ پا بیشتر میشوند. مال من کورند و خیره سر .
گلشیری راست میگوید که هر شیء یا یک چیزی کم دارد یا یک چیز اضافه. دست گذاشت روی نقطهٔ عطفِ روح و روانم. خودش آینهای شد برای بازتابِ واقعیت؛ آینهای بدون چیزی کم یا اضافه. و گلشیری را دیدم امروز که در سمتِ درستِ ذهنیتِ من ایستاده بود.
به خدا بگویید هرس کند پاهای زائدِ زندگیام را. خزان در پیشِ روست. من در نمازخانهٔ کوچک خود پر از گریه ام .
و من قند هم دارم.
#یه ۴۵۶ بذارید دوستان تا بریم مبحث بعدی .
چقدر زیبا نوشتید .دوبار خوندمتون
دیشب تا صبح نخوابیدم. شما میدانید چرا. اما در خانه گفتم حالم خوب نیست شاید زیاد تو گرما موندم. صبح رفتم دکتر برای گرمازدگی. به سرم و آمپول و قرص بسنده کرد.
از بچگی یاد گرفتم هر مشکلی هست رو باید حل کنم. کوتاهاومدن و قربانی شدن رو کمکم بهم تحمیل شد. میخواستم دنیا فارغ از همهی مشکلات باشه.
بزرگتر که شدم فهمیدم این کار غیرممکنه. هیچوقت اولویت اول خودم نبودم. از مشکلات بقیه شروع میکردم و هیچوقت نزدیک مشکلات خودم هم نمیشدم، چون زمان هم محدوده.
بعد از چندسال سرکار رفتن، فهمیدم وجود یه سری افراد بودن بعضی مشکلاته. پس با تمام وجود جلوم وایمیسه که اون مشکل حل نشه.
اخیرا فهمیدم پدر و مادرم مشکلات درست میکنن که من حل کنم. این رو دیگه واقعا درک نمیکنم.
سختتر از همه اینها، مشکلیه که وجود داره، حاضرم خودم رو خرج کنم برای حل کردنش، اما هیچ کاری از دستم برنمیاد.
گرمازدگیم عوارض یخزدن دیشب بود. این رو هیچ پزشکی نمیتونه بفهمه. بتی که در ذهنم ساخته بودم، با گذر زمان ذرهذره فرق میکرد. در خیالم باهاش زندگی میکردم. باهاش عشقبازی میکردم. در تصوراتم تمام مشکلاتش رو حل میکردم. تو فقط باش تا قلب من بتپه. اما این مساله از طاقتم بیرون بود.
از دیدن یهویی سمعکها شوکه شدم و یخ زدم. چون کاری از دستم برنمیومد عصبی شدم و جوش آوردم. این سختترین نوع مشکلاته.مشکلاتی که قرار نیست حل شن. مشکلاتی که بودن و نبود من تفاوتی نمیکند. احساس بیفایده بودن میکنم. وقتی حضور من به دردش نمیخوره، اصن چرا باید باشم؟
بهتر است فعلن فهرست کنم کارهای نیکم را. مدتی است کلمهها خود را قبض میکنند برای همراهیام. نمینویسم. از من فراریاند. نمیگسترانمشان.
پنج صبحی آغاز شد بلاخره امروز. با نیمساعت تاخیر. سریع به اسکایروم شیرود رفتم و آغازیدم یوگا را. با نیمساعت تاخیر. یکساعت نفس کشیدیم. بدن را کشیدیم. چرخیدیم. و در سکوت نفسهای آخر خدا را حافظ گفتیم. با خدا حافظی پرت شدم کف اتاق. و دور سرم سماع میکرد سقف. خوابم برد. ده هشیار شدم. برق مرخصی دوساعته گرفت. صفحات صبحگاهی. کلمه. بازی با شراب کوچک. ترسیدن از صدای احمد چایفروش. کشمکش برای نخریدن چای. آزادنویسی در اتاق. خرچخرچ. جیغ. موش توی اتاق است. التماس به مادر برای نجات دادن کتابها و موبایل. تکاپوی خانواده. بیرون انداختن متجاوز. مارمولکی به اندازه سمندر. ناهار. آش دندان شراب کوچک. قطعی آب. نشستن ظرفها. آزادنویسی. رویانویسی. رونویسی. دفترچهی خاطرات و فراموشی. شعر. بهمن فرسی. یک پوست و یک استخوان. حظ وافر. تلاش برای یادداشت نویسی. ناکام. برگشت دوباره به فرنگیس. فرنگیس مرده است. نویسندهساز. هوشنگ گلشیری. نمازخانه. حسن ششانگشتی. غیبت. راهنمایی. ناراحتی. مادر. روبیکا. دبیرستانیها. تلاش مریم برای ذوق فاطمه. نوشتن نامه با هوش مصنوعی. برای سالگرد ازدواج. آه. ای کاش زودتر روبیکا میآمدم. نامهی به این مهمی را چطور برونسپاری کرد فاطمه؟ دودلی برای معرفی مدرسه نویسندگی به مریم. آب آمد. شستن سبزیهای ظهر. خواندن آفوریسمهای مریم نانکلی. تلاش برای نوشتن آفوریسم. یکساعت. ناکام. نوردش تلگرام. کاسهی چه کنم چه کنم. کاریکلماتور؟ نیامد. شعر؟ نیامد. یادداشت؟ نیامد. فهرست کارهای نیک روز؟ یادداشت.
https://t.me/sarazolfaghary
#گزارش_نیک
هر سال که تاریخ رند می شه مامان مجبورمون می کنه برای اهدافمون قدمی برداریم، امسال اول صبح زنگ زد و گفت:
بلند شو ، یک کاری کن.
از سر تکلیف باشه ای گفتم، ولی نمی دونستم چیکار کنم، یک ساعتی را فکر کردم و به جایی نبردم، ولیکن نیم ساعتی را صرف چیتان پیتان کردم و ذهنم باز شد، بشکنی زدم و قر ریزی آمدم.
رفتم دبیرستان قدیمی و چند تا وسیله لازم برای رسیدن به هدف برداشتم، راهی خانه دوست دوران ابتدایی شدم، گذر از این کوچه ها خاطرات زیادی را برایم زنده می کرد، بقول اندی یاد اون روزا بخیر، که یادشون قشنگ تره.
با نوزادی ناز به استقبالم آمد در جوار دوست غیبت های شش ماه دوری رادر یک ساعت خالی کردیم که مبادا عقده شود و در گلویمان گیر کند و خفه شویم.
دیدار که تمام شد دلم تاب نمی آورد سراغ رفیق نازنینم رفتم، دلم بیشتر از هر کسی او را می خواست، کسی که کنارش احساس شادی بیشتری می کنم، پیام های رد و بدل شده سر کیفم کرد، البته اگر آن بحث ریز را نادیده بگیرم که آن هم به جانم چسبید .
عصر با لیوانی چای نشستم کتاب مادام کاملیا را با خیالی آسوده خواندم.
و حالا خواهر زاده قشنگ مو با قصه خوابوندم و به مامان گفتم: یک قدم به هدفم نزدیک تر شدم.
تاریخ : 1405/5/5 | ارغوان آقاجانی
https://t.me/otagh_25
– سالواژهام: تعهدورزی
– صبح را دیر بیدار نشدم. به نسبت روزهای دیگر. سعی کردم روی دور تند، اصلاحکی بکنم و دوشکی بگیرم و خودم را به استودیو برسانم. موفق نشدم. البته رفیقم گفت تمام حرفهایت بهانه است و باید زودتر بیدار میشدی. منهم قبول کردم. هم او حق داشت هم من.
– با چاتیپاتی، به صورت ویس، صحبت کردیم. بامزه و ترسناک شده است. البته یکی از صداها، لحجهی ترکی داشت و آن یکی یادش میرفت سوال را جواب دهد درست و هی میگفت بپرس من اینجام که جواب بدهم اما جواب نمیداد. درکل اما دقیقههایی را سرگرم او شدم و سعی کردم دستیاش کنم برای خودم.
– دو پومودورو تدوین کار کردم. یک سوم از پروژه تمام شد. حالا باید ارسال شود و تاییدیه بگیریم. بخش رنگ دادن در تدوین را بیشتر از هرچیزی دوست دارم. گفته بودم این را؟ آن لحظهای که رنگ را نهایی میکنی، بعد تند تند تصویر خام و تصویر رنگ داده را باهم مقایسه میکنی. عجب لذتی دارد. خدا نصیب همگی کند.
– اپیزود سی و دوم، از پادکست «helli talk» را گوش کردم.
https://castbox.fm/vb/465140873
اینهم خلاصهای از اپیزود:
اگه کاری را دوست نداشته باشیم یا باعث اضطراب و استرس ما بشه، ذهن ما راه فرار پیشنهاد میده. برای همین، اهمالکاری اتفاق میفته.
اصل لذت رو فراموش نکنیم.
شش الگوی اهمالکاری:
۱. کمالگرایی
۲. رویاپردازی
۳. دلنگرانی
۴. بحرانسازی
۵. سرپیچی
۶. به افراط رسوندن
۷. اهمالکاری مولد و آگاهانه
(فقط حواسمون باشه جاش رو به فعالنمایی نده.)
دلایل اهمالکاری:
۱. عدم آگاهی از کاری که باید انجام بشه.
۲. ندونستن اینکه چطور یه کاری باید انجام بشه.
۳. مطمئن نبودن از اینکه واقعن چی میخایم.
۴. نتیجهی کار برامون بیاهمیته.
۵. کم توجهی به اینکه کارها کی باید انجام بشن.(عوامل برنامهریزی کمک میکنه)
۶. سطح انرژی پایین و نبودن در محیطی که ما رو به کار تشویق نکنه.
۷. باور اشتباه به اینکه زیر فشار بهتر کار میکنیم.
۸. منتظر لحظهی عالی بودن.
راهکارهای ساده برای کنترل اهمالکاری:
۱. آگاهی از چرایی اهمالکاری
۲. کمک گرفتن
۳. از راههای ضداهمالکاری استفاده کنید:
– فقط شروع کنید.
– انرژیتون رو مدیریت کنید.
– یه لیست از کارهای کماهمیتتر داشته باشید که وقتی تمرکز برای انجام کارهای اصلی ندارید، برید سراغ اون لیست.
۴. به ترستون از شکست غلبه کنید.
۵. تغییر نگرش نسبت به خودتون.(من اهمالکار نیستم، من عادت اهمالکاری دارم.)
۶. ارتقا و بهبود سبک زندگی.
۷. پرورش دستهای از مهارتها:
– پرورش حل مسئله
– تابآوری احساسی
– مدیریت زمان
– کار تیمی
۸. نسبت به خودتون شفقت بیشتری داشته باشید:
– یه پاداش خوب بعد از انجام کار به خودتون بدید.
– گفتگوی ذهنیت رو مهربونتر کن.
– خاستم وبینار را باشم، نشد. برق رفته بود و اینترنتهم همراهش. از بس قطع رفتم، قید دیدن و شنیدن وبینار را زدم. گفتم شب، فایل ضبط شده را گوش میکنم. هنوز گوش نکردهام. شاید پیش از خاب.
– ناخنهایم را که ترمیم میکنم، تایپ کردن آسانتر میشود.
– از تو متنفرم.(خودم میدانم طرف حسابم کیست.)
– در غم غوطهور میشوم شبها دوباره.
– احتمالن باید مدتی اینستاگرام را کمتر استفاده کنم. یا شاید به صورت کامل آن را حذف کنم. مدتی نیاز است آنچه را نباید ببینیم، نبینم. تا وقتی وارد آن فضا شوم، کِرم دارم که ببینم باز آنچه نباید را.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
🩵💙💚زیبا بود خواندم و لذت بردم از این هم استعداد که در گزارش نیک بچهها است
سالواژهام: طلوع
کار و خاب، قویترین قرص مسکناند. امروز این را فهمیدم. سرم از درد داشت میترکید. اول خودم را به یک خاب بلند مهمان کردم، وقتی بیدار شدم هنوز استخانهای سرم درد میکردند. نمیتوانستم تکان بخورم. به زور خودم را از تخت بیرون کشیدم، تا به ددلاین داستان کوتاه برسم. یک ماگ بزرگ، یخ و قهوه گذاشتم کنارم و آستینهایم را بالا زدم. وقتی داستان تمام شد فهمیدم سرم درد نمیکند دیگر. کلمهها را شمردم. ۱۲۰۵ تا کلمه نوشتم. این اولین داستان کوتاه واقعیام محسوب میشود؟
دوستدارتان، لنا
۱. آدمهایی که به کفشهایشان میرسند برایم جذاباند.
۲. نوشتن، ای ساعت بدون عقربهی من.
۳. در این تابستانی که مرداد دارد و شهریور، دو چیز است که بیشتر مهم است: گسترش دایرهی واژگان و شعر.
۴. همدمهای امروزم: دفتر شعر لبریختهها از یدالله رویایی و دفتر شعر بیپناهی وطن ندارد از سعید صدیق.
۵. گزارش نیکم بیشتر گزارشی از افکارم است تا کارهایم. چرا این گونهام؟ چرا این گونه است؟
۶. از اینکه عمر گذرکردهام برچسبوار رویم چسبانده شود هراس دارم؟ از اینکه بگویم من تکتک این سالها را بودهام و هر طور که شده با هر بدبختیای به هر حال بودهام و حالا سیسالم است یا هفتاد سالم است؟ این، گذر عمر را دیدن است. پذیرفتن است.
۷. پس از مدتها سرزبانی تازه کردیم و گوزپیچ شدیم رفت که.
سال واژهام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت
🔻ساره ساعت ۷:۴۵ صبح بیدار شد و صفحات صبحگاهی نوشت و کمی برای پدر مرحومش از رویاهایش گفت، به خیال آنکه پدرش بخواند.
🔻 کنار همسرش که خواب بود دراز کشید و سری به اینستاگرام زد اما زود رهایش کرد، دلش تنانِگی میخواست پس کم کم با نزدیک کردن تنش به او در هم تنیدند.
🔻دوش گرفت و بعد چای دم کرد تا با کیک زردآلویی که شب پیش پخته بود نوش کنند.
🔻دوستش سمیرا تماس گرفت تا خبر حاملگی نه چندان مشخصش را به او بدهد چون قول داده بود که ساره را مطلع خواهد کرد، کمی راجع به تربیت فرزند و انتخاب نام صحبت کردند و مکالمه پایان یافت.
🔻لباسها را داخل لباسشویی انداخت، لباسهای مشکی از رنگی جدا و به قدری هوا آفتاب کربلا بود که لباسهای تیره تا قبل از رسیدن لباسهای رنگی خشک شده بودند.
🔻مجددا در اینستاگرام ولگردی کرد و پاسخ کامنتها و دایرکتهایِ پُست جدیدش را داد.
🔻نهار را گرم کرد و خوشبختانه دیروز زیاد نهار گذاشت تا امروز هم بخورند، هوا گرم است و در خانهای که فقط یک پنکه سقفی مشغول کار است لذتی برای آشپزی باقی نمیماند.
🔻 میخواهد ادامهی سریالش را ببیند اما تلویزیون هوشمند، دیوانه بازی در میآورد و دلش به همکاری نیست، پس از کلافهگی زیاد خاموشش میکند.
🔻 مشغول دیدن فیلم های آموزشی جدید از ورزش medical snpe میشود که کمکم خواب به استقبالش میآید اما او تسلیم نمیشود.
🔻ساعت نزدیک به ۱۸:۳۰ تصمیم میگیرد به حمام برود بخاطر گرمای زیاد دمای بدنش بالا رفته، ضمن اینکه قرار است به ملاقات برادر همسرش بروند.
🔻ساعت ۱۹:۴۵ بلاخره به زور یک اسنپ پیدا میشود تا آنها را جلوی داروخانه پیاده کند برای خرید گاز استریل و الکل برای پانسمان، از میان محله ها و کوچههایی عبور میکنند که اصلا خوششان نمیآید و هربار که از این مسیر پیاده میروند به خودشان فحش میدهند.
🔻در مسیر برای مادر همسرش خرید میکنند، میوه/ سیبزمینی / بادمجان و چند قلم دیگر، برای خانهی خودشان هم همینطور.
به مقصد میرسند، برقها رفته و خانه بسیار گرم است ولی قابل تحمل انگاری از برزخ به جهنم آمدهاند.
تا ساعت۲۳:۳۰ آنجا بودند تا بلاخره رانندهای پیدا شد تا آنها را با مبلغی بالا به خانه برگرداند.
و تمام
شب خوش🌛☁️
۵/۵/۵
امروز ۵/۵/۵
برا منی که، تاریخا برام، جایگاهشون ویژهتر از این حرفاس، خب مهم بود.
و امروز ۵/۵/۵
به معنای واقعی کلمه بهم خوش گذشت.
عاطفی.
کاری.
زندگیای.
عالی بود.
رویایی بود.
خدارو شکر.
امروز ۵/۵/۵
مرسی که انقد مهربون بودی.
تورو خوب یادم میمونه.
_صبح در پسزمینه شب.
شاید هم برعکس.
_اختلاط با واژهها.
_تنها خاطره خوشِ ارتباط میمانَد و بس.
_شهروز رشید هم خوشسفر است با کلمهها.
_دنبال قاشق بودم برای شیرین کردنِ روز.
_در پارهای از شب من بودم، دیوار بود و خیرگی.
_اگر همهچیز را دربارهی من بفهمم؛ دوباره میگیرم دستم را؟
کانال من: https://t.me/zeinaaaab_00
سالواژه: «تجریه»
صبح با صدای هیچ گنجشکی نیآغازید. حتی ساعت هم زنگ نخورد. گویی که سلولی در مغزم دستش به دکمهای رسید و خواب را غیرفعال کرد، چشم گشودم. پرده را کنار نزدم و یک راست صبحانهای سق زدم. کافه ای رفتم تا بنویسم. چه کنم؟ نمیشود که همیشه پشت میز اتاقم بنویسم. چای نوشیدم و به عبارتی «خاکو دادم روش.» در مسیر برگشت چونان مجانین نوشتهام را زیرلب خواندم و روی درختی، یا دیوار خانهای یا حتی روی تیر چراغ برقی بازنویسی کردم. چنین شد که تجربهای جدید برای خود تراشیدم، بازنویسی در پیادهروی. امیدوارم کسی مرا در این حین ندیده باشد. (راستی تجربهی جالبی بود و بسی لذت بردم.)
چند صفحهای از «شب یک شب دو» خواندم. گفته بودم نثر این کتاب برایم عجیب است؟ نثر برایم مغشوش و مشوش است. ایدهای به سرم زد و باقی روز را مشغول پروراندنش شدم. راستی اگر ایدهای برای داستان کوتاه زیادی باشد و برای رمان کم، چه خاکی باید بر سر ریخت؟
تمرین دگرگویی کردم و اتودی برای تمرین جلسه سوم زدم. اگرچه نیک نبود و نیازمند بازنویسیست. آخ که بازنویسی مهم اما سخت است. حوصلهام نمیکشد اما چاره چیست؟ بازنویسی را موکول میکنم به فردایی که شاید صبح خود را با صدای گنجشکی بیآغازم.
سالواژهام: ارتباط
چیز تازهای خلق نشد. خلقشدههای قبلی بازنویسی شدند. داستان، شعر و مقالهام.
در بازنویسی داستانم به یک اشتباه عجیب برخوردم. ننهشوهر را نوشته بودم، شوهرننه. آن هم با تکرار زیاد. یادم آمد که در روز نوشتن داستان، کهیر زده بودم و حالم دست خودم نبود. پس خودم را بخشیدم.
بازنویسی مقاله، سوراخم کرد. من کی مقالهنویس شدم؟ نتیجه بدک نبود اما.
صد سال تنهایی خاندم. جیرهی اسطورهکاویام را با همان مقاله پرداختم.
در «نویسندهساز» استاد داستان کوتاهی از گلشیری خاند. نمازخانهی کوچک من را.
یاد کودکیام افتادم. شدیدن یاد کودکیام افتادم. آنجا که پیسیهایم را با جوراب و یقه اسکی پنهان میکردم.
من چرا داستانش نکنم؟ حتمن میکنم. با همین نثر کج و کوله. این هم از کار نیک آیندهام.
🌿🌿
شد، میشود، شدیم، توان، میتوان شدن
– چند تا مصاحبه خاندم: از قاضی ربیحاوی و شهریار مندنیپور و… مصاحبهها شاید بیش از هر مطلب دیگری انگیزهام میبخشند. چه بسیار کتابها که از طریق مصاحبهها شناختهام و خاندهام. و چه بسیار کارها که پس از خاندن یا شنیدن مصاحبهای انجام دادهام. چند سال پیش صفحهای توی سایت ساخته بود تا لااقل مصاحبههای خوب موجود در اینترنت را توی آن فهرست کنم. اکنونیدش از خاطر رفت. ولی شاید دوباره دستی به سر و روش بکشم. فعلن همان نسخهی ناقصش را داشته باشید: فهرست مصاحبههای الهامبخش
– سه جلسه کلاس خصوصی. در اولی رو پاراگرافنویسی کار کردیم و نکتههای یک یادداشت را از نو سامان دادیم. در دومی از نمودارهایی حرف زدیم که به گسترش یک داستان کمک میکنند. کلاس سوم به بررسی مقالههای سایت اختصاص داشت و کیف کردن از رشد روزافزون در اثر تداوم.
– برای هزارمین بار بهم ثابت شد که لذت مطالعه با همرسانی چند برابر میشود، مثل لذت غذا خوردن با کسی که دوست داری. امروز توی نویسندهساز، داستان «نمازخانهی کوچک من» را برای بچهها خاندم. از بهترینهای گلشیریست، و نمونهی خوبی از انتخاب راوی مناسب برای داستان. زبان این داستان سادهتر از خیلی از داستانهای دیگر گلشیری است و ترتیب رخدادها هم اصلن گیجکننده نیست. در جاهایی از داستان جملهها پهلو به گزینگویه میزنند بی که قلنبهگویی به نگر آیند و برخی جملهها نیز حال و هوایی شاعرانه دارند. دربارهی تک تک این نکات توی وبینار گفتم. فایل صوتی وبینار و پیدیاف داستان در کانال تلگرام مدرسه نویسندگی در دسترس شماست.
– محض تفریح فیلم مفتذلی دیدم از تینتو براس: «Monamour». همواره خاک بر سرش بریند. شدیدن خانوادگی. حتمن با خانواده و اقوام و همسادهها ببینیدش.
– شب اما فیلم نابی دیدم که قبلی را شست برد: «In a Lonely Place». قصهی نویسندهای که با اتهام قتل مواجه میشود. با بازی چشمگیر همفری بوگارت. دیالوگهای پینگپونگیِ جالب و پیرنگ محکم.
– برگزاری جلسهی پایانی بازخورد یکی از دورهی پیشرفتهی پارسال. یک عالمه متن خوب. چند تاییش را تو کانال «اهل نوشتن» همرسان کردم.
– و سرانجام: اعلام فراخوان دورهی پیشرفتهی نویسندگی خلاق. فقط باشندگان دورههای پیشین نویسندگی خلاق میتوانند در این دوره شرکت کنند. موضوع دورهی پیشرفتهی تازه نثر و زبان و سبک است. مثلن یکی از کارهایمان مطالعه و بررسیِ ۵۰ پارهی سرآمد از بهترین داستانهای فارسی است.
– از میان غزلهای محمد خلیل جمالی:
«راستی در کار خوشباشی نمیکوشم چرا؟
من که پیری عاشقم با غم هم آغوشم چرا؟»
«پارههای دلم سخن شد و سوخت
سخنم شمع انجمن شد و سوخت»
«شد، میشود، شدیم، توان، میتوان شدن
این شعر خوش همیشه بخوان و اعاده کن»
– اگر میخاهید گزارش نیک را راحتتر بنویسید، همهاش را نگذارید برای آخر شب. در طول روز نمنم جملههایی بنویسید تا آخر شب به تشویشِ شروعِ نوشتن نیفتید.
– ما آیندگانیم.
امید که بشود؟ چه سخت میشود اما این شدن.🌿🌿🌿
گزارش به روش داداش سامان
سالواژه: کونیدن
🌿🌿
-دیروز گفتم که کسالت افتاده به زندگیم و این کلافهام میکند، پس امروز فکر کردم که چیکار کنم؟
بعله گزینه اول همیشگی:
پیاده روی تو مرکز شهر.
پس بعد کار رفتم تاترشهر. رفتم کافه و همونجور که احتمالن حدسش براتون سخت نیست یه قهوه گرفتم. نشستم به کتاب خوندن.
-این وسطها بگویم گزارش نیک نویسی بسیار نیک است. فردا میآیم میگویم چرا.
-«لمس» که اینروزا درحال خوندنش هستم همراهم بود، نشستم و خوندم. جاتون خالی چسبید.
-بعدش به مقابله با کسالت ادامه دادم. مستقیم نرفتم مترو. از تاتر شهر تا میدون فردوسی رو پیاده گَز کردم.
-سر راه رفتم فروشگاه سابق «کتاب اسم» که الان گویا شده «انشارات امیرکبیر». این امیرکبیر به گرفتن علاقه داره کلن. بزرگترین اشتباهش شاید گرفتنِ خاهر ناصرالدین شاه بود البته. در کل بدبخت امیرکبیر.
-زیر پل کالج، آن شب، مامورانِ به خط شده. حافظه بالا میآورد.
-یه جاعودی برای همکارم گرفتم. فکر کنم خوشش بیاد. اصلن مگه میشه آدم از هدیه کسی خوشش نیاد؟ البته به جز دوست فاطمه عبدلی.😏
-یدونه جا خودکاری هم برا خودم گرفتم.
-پیادهروی ذهنمو خالی میکنه. جیبمم همینطور.😄
-درِ آهنی با خطهای عمودی بلند در دل آجرهای کوتاهِ افقی.
-ضمن پیادهروی خیابون انقلاب به پادکست گوش میدادم، جالب بود. دربارهی فواید هنر برای انسان.
من در کستباکس گوش دادم. لینکش رو براتون میذارم:
https://castbox.fm/vd/802445959
-تو مترو گرمم بود، موهامم باز بود رو شونههام. با دست خودمو باد میزدم. یه آقای توپولی بامزه از تو کیفش یه مقوا درآورد که با دقت روش چسب کشیده بود واسه مقاومت و دوامش، گفت بگیر خودتو باد بزن فقط ایستگاه هفتتیر بده بهم، گفتم دروازه دولت پیاده میشم. بانممکِ تپل مرسی.🥹
-تراسی که یک سمتش منحنی دارد. مامامیا.
-داستان کارگاه ۵ رو ویرایش نهایی کردم و فرستادم. جالبه که بعد یه مدت که برمیگردی به متن خودت هم ازش خوشت میاد هم بدت میاد.
-در ادامه هم بنا دارم کمی در پینترست حجم اینترنتم را به فنا بدهم و بعد هم کمی شعر بخانم (از چهکسیش را هنوز تصمیم نگرفتهام).
-نقاشی حلزون امشب چقدررر نازززه😍
در آن غروب دلانگیزه.
-امشب که بخابم و فردا که بیدار شوم کمتر کسل هستم؟
میآیم و میگویم
اوداففظظ رفقا تا فردا.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
🌿🌿دلم اون تراس منحنی رو خواست که ببینه.
1. از یک بیخوابی شبانه بر اثر گرما و شرجی و رویابینیهای تمامنشدنی برخاست.
2. صبحانه خورد و باز به رختخواب رفت، بلکه آرام بگیرد از گرمای تابربا.
3. و باز رویا، رویاهایی که مانع خوابش شدند، مجبورش کردند به بیداری با تنی کوفته.
4. صفحات صبحگاهی نوشت.
5. تماس تلفنی ضروریاش را برقرار کرد.
6. رفت پی خرید نان.
7. به پشتبام رفت که اوضاع کولر را بررسد. کولر کار میکرد اما انگار نمیکرد. دلش برای کولر سوخت.
8. برای برادرش صبحانه درست کرد.
9. حمام کرد.
10. بی خوابی و چشم درد کلافهاش کرده بود، میخاست بخابد اما خوابش نبرد.
11. نویسندهساز حاضر بود و از شنیدن داستان نمازخانه کوچک من، لذت برد.
12. از تأثر شنیدن داستان، بعد از نویسندهساز با صدای بلند آن را برای خودش خواند.
13. آزادنویسی کرد. قدری تایپید و قدری روی کاغذ نوشت.
14. مرحله شبانهی کارهای مامانگون را انجام داد؛ انداختن لباسها در لباسشویی و شستن ظرفها و جارو و…
15. خواندن کتاب تمرکز ربوده شده را آغازید.
🌿🌿
سال واژه: پذیرش
۱. صبح زود بعد از دوش صبحگاهی راهی محل کار شدم.
۲. سلام احوالپرسی با همسایه ی نازنین ام در مواجه شدن با آنها در راهرو.
۳. غذا دادن به گربه های ناقلای پارکینگ که در کمین ورود و خروج من هستند.
۴. قبل از خرید از سوپرمارکت محل؛ با دیدن سه توله گربه ای که حیران و سرگردان در پیِ غذا بودند، بدون توجه به زمان برایشان مقداری غذا خشک گربه بردم و ظرفی آب هم در کنارشان گذاشتم. حالا با خیال راحت و البته با عجله خرید خود را انجام دادم.
۵. شروع کار، گپ، مرور اخبار، چای، بیژن، در آغوش کشیدن بیژن و نوازش او.🐱🥹واقعا حالِ روحی ام را به طرز حیرت انگیزی بهتر کرد.( گربه ها بیش از آنکه فکرش را بکنید درک از حالات روحی ما دارند، کافی است تا با مهربانی پذیرایِ احساسات پاک آنها شویم).
۶. تحویل گرفتن بسته ی سفارشی ام، خرید چند قلم دارو ، خرید کمی شیرینی آلمانی و کشمشی. حتا دیدن شان هم حس نوستالژی دارد چه برسد به چشیدن طعم شان در کنار چای تازه دم.
۷. خود را به وبینار نویسنده ساز رساندم.
داستان امروز بسیار زیبا بود، ناگفته نماند با لحن استاد لذت شنیدن آن دو چندان می شود.
پادکست را دانلود کردم تا موقع خواب برای بار دوم داستان را گوش دهم.
۸. آماده کردن غذای گربه های بیرون.
۹. غذای سالمی هم برای خود پختم.
۱۰. پاک کردن اجاق گاز ( اینقدر غرق در روایت داستان امروز شده بودم ناگهان قابلمه ی غذای گربه ها، سَر رفت). 🫠
۱۱. لباس ها را به کمک ماشین لباسشویی شستم و پهن کردم
۱۲. بلخره غذای گربه ها بعد از دو روز آماده شد.🥲🤞
۱۳. احوال پرسی یا احوال جویی از خواهر.
۱۴. پاکسازی یخچال؛ برای اولین بار سبزیجاتی را که دیگر بلااستفاده شده بود، دور ریختم. به ندرت این بی توجهی برای من اتفاق می افتد برای همین از سبزیجات و خالق آنها عذرخواهی کردم. به هر حال کاری است که شده و بهتر است این روزها به خرید دانه ای آنها اکتفا کنم.
۱۵. آلبالوها را نجات دادم، آنها را شسته و به دو سهم تقسیم کردم.
۱۶. نیمی از آلبالو ها و شیرینی خشک را در ظرف های همسایه جان، پر کرده و تقدیم شان کردم.
۱۷. شام خوردم. ظرف ها را شستم.
۱۸. زباله ها و بازیافتی ها را همراه خود با غذای گربه ها بردم.
۱۹. با خستگی زیاد، هر جاسازی در اطراف من که گربه ای وجود داشت را سیر کردم. خدا رو شکر غذا به تعداد کافی رسید.
می دانید این کار به ظاهر آنها را سیر می کند اما فیالواقع درون من را سیراب می کند. با انجام هر بار غذارسانی روح من سیراب می شود.
۲۰. دوش گرفتم تا برای گزارش نیک کمی سرحال شوم.
۲۱. اولین جمله ی برگزیده از یک رمان را در کانال نویسنده ساز به اشتراک گذاشتم.
۲۲. رسیدگی به دو فرشته ی نازنینِ پشمالو، قربان صدقه شان رفتن و نیز توجه و عشق بازی با آنها از کارهای مهم هر روز مناست.
آنها به جز من کسی را ندارند پس تا جایی که توان و وقت دارم قدردان شان هستم و پاسخ مهرشان را خواهم داد.
❤️🔥💛🐱🥹
۲۳. پرداخت قبوض برق، تلفن و موبایل.😮💨
🌿🌿
امروز هم باید به کسب و کار آنلاین فکر میکردم
اما کلاس یوگای صبحگاهی را این ترم تشکیل ندادم
کلاس در ساعت ۵:۳۰ آرامش و آسایش پدر و مادرم را به هم میزد و با کوچکترین صدایی زابراه میشدند و از نجابتشان به رو نمیآوردند
یک کلاس دیگر را هم فعلن تشکیل نخاهم داد
نیاز به تغییر دارم، به واسطهی آشنایی با شاگردانم از دورههای پیش، برای پابرجا نگهداشتن کلاس چند درصد باج عاطفی دادهام و این ترمزم شده
نباید اینطوری باشد
نمیدانم چرا کیفیت اجرای مشق تارم در حضور استاد به زیر صفر درجه میرسد؟ انقباض بدن، دست خودم نیست
هنگام تارنوازی نفس نمیکشم و استاد میگوید چرا از یوگا در تارنوازی استفاده نمیکتی و گفتم نمیدانم استاد
یک فیلم آموزشی تهبه و در اينستاگرام منتشر کردم
اطرافیانم امروز میگفتند نعیمه همیشگی نیستی و راست میگفتند
در صبحنگاری با خودم خلوت کردم
ملال و سنگینی قلبم را به خودم گفتم
تمرین تنفس و یوگا هم رضایتبخش بود ولی نتوانستم حسم را در طول روز نگه دارم
ماکارونی را که میخوردم دوست داشتم جای آن رشتههای نارنجی به قلب آدمها نفوذ کنم
داستان کوتاه شش انگشتی در نویسندهساز به فکرم واداشت، پیش از این از زندهنام گلشیری شازده احتجاب را خاندهبود
با نمازخانهی پارک لاله و اعجابش ور ساختار، جذب معماری شدم
چالشهای وبیکار هم قندعسل
با خانم نصیری معماری را میشناسم و دوست میدارم
مترو کتابگاه من است، مرتضا کیوان و سرزمینی دلربا
نگاهم را به گوشی میدوزد
امروز در کتاب تحلیل ردیف داریوش طلایی هم پرسه زدم
امروز یاد کودکی خاهرزادههایم افتادم که چهطور لابهلای دست و پای من یوگا کار میکردند
🌿🌿
۵ مرداد
گزارش ۷۶
دوشنبه شلوغ و جانفرسا را با صفحات صبحگاهی آغازیدم. همچنین گزارش نیک روز قبل.
✨ آزادنویسی داشتم.
✨در مورد سال واژهام ارتباط نوشتم. در روابطم چگونه و با چه لحنی گفتگو میکنم؟ زبان بدنم معمولا چه پیامی برای دیگران دارد؟ تا کنون در این زمینه چه بازخوردهایی گرفتم؟
✨کمی در کانال همسفران پرسه زدم. باده علوی عزیز فیلمی به نام غذا دعا عشق را در یکی از نوشتههایش معرفی کرد. بخشی از آن را دیدم متاسفانه ناتمام گذاشتم. جذاب بود. تصمیم گرفتم دفتری برای فیلم داشته باشم شروع کنم به نوشتن درباره آنچه که میبینم. شاید تمرکزم در دیدن فیلم بیشتر شود و نیز بهرهوریام.
✨فایل جلسه هشتم نویسندگی خلاق را گوش دادم.
✨کلاس دوره سوپرویژنی گروه درمانی هم داشتم. استادم بعد از جلسات پشت سر هم، با انرژی وارد جلسه شد. بارها از او شنیدم که کمک کردن به دیگران برای او معناست. امروز همه ما در گروه از غمهایمان حرف زدیم اما نه سرزنش شدیم نه دعوت به مثبت اندیشی بلکه غیرمستقیم دعوت شدیم به معناآفرینی در کارهایی که انجام میدهیم.
✨میان شلوغیها با یکی از همکارانم گپی زدیم و من از مهمان ناخانده گفتم و اینکه چطور میشود روتینم را با حضورش هماهنگ کنم.
امشب هم نامهای برای پناه عزیزم نوشتم.
https://t.me/fahimsaadat040
🌿🌿
سالواژهام: ریلگذاری
صفحات صبحگاهی و هر چه از خوابم یادم بود را نوشتم.
از دیشب که آن ابرهای زیبا را در آسمان دیدم تا به امروز احساس خوبی دارم و گویی منتظر خبری هستم.
وبینار نویسندهساز را گوش کردم.
دو صفحه از دفتر عملکرد ناب را که دیروز پُر نکرده بودم، امروز پُر کردم.
برای ناهار شاورمای مرغ درست کردم. بعد از ناهار هم آشپزخانه را رها کردم تا تنم کمی استراحت کند.
مراقبه کردم. در نوشتههای قبلیام پرسهای زدم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد داستانی «نمازخانهٔ کوچک من» از هوشنگ گلشیری خواند. چقدر نوشتههای گلشیری را دوست دارم. این داستان هم از آن دوستداشتنیها بود. همان پاراگراف اول، قلابش را میانداخت. نمیتوانستی رهایش کنی. به نظرم باید خودم هم آن را بخوانم، خودش به تنهایی آموزش نویسندگی است. از صفحه اول آن رونویسی کردم.
آزادنویسی کردم.
در کانالم داستانکی گذاشتم.
شعری از بهمن فرسی خواندم و آن را در دفترم نوشتم.
کلمهبرداری کردم و سری هم به واژهدان زدم.
نردبان نویسندگیام را کامل کردم.
شکرگزاری نوشتم.
کمی زبان اسپانیایی خواندم.
سریال from را دیدم.
به خودم امروز نمرهٔ ۷/۵ میدهم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
🌿🌿
سالواژه: صلحخویشی
امروز یک حلزون کشیدم و چسباندمش به کتابخانهام. روی کاغذ دیگری هم نوشتم: رشد حلزونی.
انساناست دیگر. باید یک چیز را هزاربار برایش تکرار کنی تا از یادش نرود.
بالاخره ذهنم را مرتب کردم و برنامهی تابستانم را ریختم. از فردا دیگر وقت سر خاراندن هم ندارم.
امشب اما تجربهی بسیار شیرینی داشتم. تصمیم گرفتهام مثل یک کودک زبان انگلیسی را بیاموزم.
یادگیری یک زبان دیگر ، چقدر لذتبخش و اسرارآمیز است. از این گذشته، با فارسی عزیزم هم قرار است ماجراها داشته باشم و در ادبیات بغلتم و زبان را بکاوم و تا تهش را در نياوردهام، آرام نگیرم.
با چتجیپیتی بزرگوار هم مکالمهای داشتیم به انگلیسی. بس ناب و هیجانانگیز.
اگر دنبال همراه خوبی برای زبان خواندن و مکالمهاید، هوش مصنوعی را دست کم نگیرید.
استاد کلانتری امروز داستانی از هوشنگ گلشیری را برایمان خواندند. چه سوژهها که برای داستان نوشتن وجود ندارد. افسوس که در شکار آنها خساست به خرج میدهیم. تصمیم گرفتهام روزی یک داستان بخوانم. البته اگر همت مداوم کنم. انسان است دیگر.
در وبینار مدرسهی سرزبان، چند روزی است که روی “اطلاعات و دادهها” کار میکنیم. و چقدر این مسئله در این بحبوحهی جنگ و فوران اخبار و اطلاعات، حیاتیست. الهه علیزاده خوب میداند که در هر زمانی، دست روی چه موضوعی بگذارد.
و اما فردا. با استاد عزیزم، آقای کلانتری کلاس شعر داریم. امید که گازخورد جانانهای به اولین تمرینم بدهند.
امروز هم یک روز دیگر از عمر م رفت. نمیدانم چندسال دیگر از این روزها چگونه یاد میکنم.
یعنی نیک یاد میکنم؟
امیدوارم سرتصمیمها بمانی مریمساداتجانم.🌿🌿
خانم چیتگرهای عزیزم سلام. سپاس فراوان از پیام محبتآمیزتون. خوشحالم کردید.🫂❤️
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
سال واژه ام دور من هست. شبیه بتمن. یعنی اطراف و بیرون از خودم گشتن. یعنی بیرون رفتن و لمس لحظه ها بیرون از قاب گوشی.
رفتما رفتم کارگاه مرتبط با درسم اما مدرس… نمرده بود. جراحی داشت.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
۵ نه. ۵ بد است. ۴ میدهم. مقدری مادران و دختران و آنا کارنینا و… خواندم. و شعر از بهمن فرسی. کم بود. آن یکی زهرا خوب میداند اما به گردن نمیگیرد.!
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
اینکه برای کار و تولید محتوا در هر حیطه ای باید تحلیل و مخاطب شناسی خوبی داشته باشی. مثلا اینستا فقط خوردن اطلاعات نباشم ویکم مکث کنم و پیج ها رو بررسی کنم
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
گفتم خدایی حال ندارم دوباره بگم
امروز رفتی پیادهروی؟
بله چجورم! گم شدم وقتی کارگاه رفتم. نمیدونم کجای مشهد بود که نه مغازه ای پیدا میشد و نه شیر آبی. به خانه که رسیدم فهمیدم از فرط بی آبی بدنم حتی زحمت تولید قطره ای عرق راهم به خودش نداده بود.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
چای ماسالا
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
اینکه عقب ام. و هدفی که دارم ازم ناراحته و بهش توجه نمیکنم و دنبال اینکه بره یه مامان دیگه پیدا کنه.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
رویا پردازی نمیکنم خیلی. آها نه داشتم به این فکر میکردم چی میشه که گروه درمانی فردا لغو بشه و برم بچه های نویسنده ساز رو ببینم.
امروز با کی تماس گرفتی؟
هیچکس
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
بیشتر درس بخون
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
اوم من از نوشتن داستان بلند میترسم. و عاشق نوشتن داستان کوتاه ام. البته توش افتضاح ام. داستانم خیلی خامن. مثل نیم پز محلی.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
یاد اینکه یکی از عزیز ترین کسایی که خیلی باهاش وقت نگذرونده بودم. پیشم نیست دیگه
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
تکه گوشت قرمزی که ناخن نداره. متاسفانه وسط اش خوابم برد. و تازه کارگاه درسی بعد از وبینار رو هم از دست دادم.
فیلم چی دیدی؟
میخوام تازه الان shrinking رو ببینم.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
ام.. حالا که اصرار دارین… خب باشه.
https://t.me/Mehreganezahraii
🌿🌿نذار هدفت بره مامان دیگه پیدا کنه زهراجانم.
چشمم ثمانه جانم🥹❤️
گزارش نیک۷۶ فرح
✍️شروع روزانه نویسی همراه با خواب نویسی بود . چه خواب و رویای زیبایی.
✍️آشپزی: چند روزی است که مشغول خواندن کتاب “ مردی که در غبار گم شد” نوشته “نصرت رحمانی” هستم.
امروز ضمن آشپزی و پختن ناهار زود هنگام، که یک کمی هم غذا تازه برای مادرم ببرم، بوی روغن سوخته منو از کتاب “مردی در غبار گم شد”بیرون کشید.
✍️امروز مادرم مریض بود و جون حال حمام کردن نداشت. غذاهای و میوه هایی که براش بردم را در ظرفهای یکبار مصرف کردم، موقع آمدم به خونهام همه را به پسری که سماجت میکرد و تقاضای خرید آب میوه داشت ، دادم. قرار بود غذاها و گیلاسهای باغ دوستم را بیار م خونه برای خودمان. الهی شکر خدا دل بخشیدنش را بهم داد.
✍️در کافی شافیشاپ نان سحر نشستم و یکساعت “پیدیاف” کتاب “مردی که در غبار گم شد” را خواندم.
✍️اسنپ گرفتم و به خانه آمدم. شارژ حساب اسنپام موجودی ناکافی را نشان داد. پس از بچه ها خواستم برایم پرداخت اینترنتی بکنند، آنها هم هر کدام در جایی در جلسهای بودند. پول نقد اسکناس ۴۰۰ هزار تومان داشتم، و اسنپ کولر دار شده بود ۴۰۹ هزار تومان ، خدای من ! بلاخره راننده گفت مهمون من باش! شماره کارت داد که براش بعدن بفرستم، که معجزه رخ داد و پسرم تا به خونه نرسیدم پرداختی را آنلاین واریز کرد، الهی شکر.
✍️در خانه کمی از رانندهها اسنپ نوشتم.
✍️رونویسی دو ورق از کتاب محبوبم که چند وقته ننوشتم، را نوشتم.
✍️ساعت ۵ عصر در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و داستان کوتاه و جالب هوشنگ گلشیری را با اجرا زیبا استاد شاهین گوش دادم.
✍️اخبار دیدم و شنیدم.
✍️مستند نقاش مکزیکی قسمت سوم را دیدم و یک جای ایرپاد برای دخترم بافتم.
✍️با دخترم سریال دیدم. البته از وسط سریال به من پیوست چون شبای دوشنبه کلاس مجازی دکتر مکری دارد. به قول پسرم ، مادر و دختر معتاد شدیم یکی به دکتر مکری دوشنبه شبها. و دیگری سه شنبهها شب با استاد شاهین، شعرماهی😂
در چه منظره زیبایی حلزون هست گویی حموم آفتاب گرفته که برنزه بشه ، هوس رفتن به دریا و دیدن آفتاب و مرغان دریایی کردم.
گزارش نیک امروزم: غمانگیزی عریانی
از صبحم راضیام. خیلی وقت تلف نکردم. بیان مسئلهی گزارش نهایی دانشپژوهیام را نوشتم. کمی هم با دوستم زهرا کریمی کل کل کردم. همان که دیروز خوابش را دیده بودم. پیاش را که گرفته بودم مشخص شده بود رفته پیادهروی اربعین با خانوادهاش. سر به سرش گذاشتم که تو حلالیت نطلب و سفر برو توی خوابم که لو میروی. زهرا هم خیلی راحت گفت: «یوخوا قوسوم (رو خوابت بالا بیارم)». زهرا یادم انداخت که یکبار داشتم برای زیارت تنهایی قم میرفتم. زهرا زنگ زد که کجایی؟ گفتم قم. خوابم را دیده بود و زنگ زده بود و لو رفته بودم. خلاصه یک دسته از خوابها لو دهندهاند 😊.
عصر در حالت چرت بعد از ناهار داستان «چرخه» را از مدیا کاشیگر خواندم. کمی پیچیده بود. گذاشتمش توی صف که باز برم سراغش. اما یادداشتی از مریم حاجی کریمی روشنم کرد. استاد از خانم حاجی کریمی یادداشتی را در کانال مدرسه نویسندگیشان همرسان کرده بودند.
بعد از بیدار شدن از چرت عصرگاهی در وبینار نویسندهساز حاضر شدم و داستان «نمازخانهی کوچک من» گلشیری را از استاد شنیدم. شب خواندمش. روایتی از حسن آقایی که یک انگشت اضافی دارد. خواندن این داستان من را برد به 20 سال پیش که دانشجوی ارشد بودم. یکی از دوستانم با اشاره به مشکل خونی خودش که گهگاهی عود میکرد و نیاز به مدیریت داشت ولی از ظاهرش مشخص نبود میگفت:« زینب تو مثل یک سیب زردی هستی که کرم خوردگیات تو ظاهر هم مشخصه، ولی امثال من مثل سیب سرخ به ظاهر سالم هستیم که تومون کرمخورده است.» راستش آنروز خیلی متوجه منظورش نشدم ولی این جملهی داستان گلشیری من را به فکر انداخت: « یکی هست که مرا عریان عریان دیده است. و این خیلی غم انگیز است.»
غروب هم وبیکار سرزبان بود و آزادپرسی نوشتن و تمرین علت چیست؟ چقدر الهه کار خوبی کرد که تغییر ساعت وبیکارهایش را پیامکی به ما سرزبانیها اطلاع داد. دومین کار خوبش هم در کنار باقی کارهایش توصیه به شنیدن پادکست مهارت شاگردی شعبانعلی بود. دارم شاگردی را تمرین میکنم و از انجام تمرینها لذت میبرم.
نقد فیلم Her را در وبلاگ مرتضی مهراد خواندم.
با مادرم نتوانستم صحبت کنم. پیامکی جویای حالش بودم.
https://t.me/bidemajnoon9
1405.5.5
قهرمانی
#گزارش_نیک
-کتاب خاطرات و فراموشی را تمام کردم و پر ستون معرفی کتاب، به دوستانم پیشنهاد خواندنش را دادم.
ـدر بخش آداب.کلمهبرداری، کلمات نویی که از این کتاب دستگیرم شده بود را منتشر کردم.
-کتاب زنان بدون مردان، شهرنوش پارسیپور را خاندم.
شب بخیر
*ریزریز نوشتن به امید عملی کردن سالواژهمان.
* خواندن نوشتههای دوستان و کامنتگذاری به امید انگیزه گرفتنشان.
*رونویسی از کتاب مردی که در غبار گم شد و دوباره خوانیاش به امید نرم شدن مغز و دستمان.
* داشتن رفتار خوش با زیباجویان مراجع مطب و همدردی با همکار دلسوخته به امید کم شدن حجم خستگیمان.
* شنیدن فایل صوتی نویسندهساز و خواندن داستان نمازخانهی کوچک من به امید آگاه شدنمان.
* ویرایش داستان کوتاهم و گذاشتنش در سایت دوره به امید بهتر شدن آن.
*خسته و بیحال و درازکش نوشتن گزارش نیک به امید حفظ تداوم آن.
گزارش نیک | سالواژهام: «از نو دیدن»
اگر بخواهم گذرا و سریع بگویم امروز چه کارهایی انجام دادم:
۱. برنامهام تا پایان سال این است که شهابالدین سهروردی، شیخ اشراق، را بیشتر بشناسم و تلاشم بر این است که منابع معتبرتری بیابم. البته هنوز موفق نشدهام؛ به همین دلیل، برای تلف نکردن وقت، از منابعی که در دسترسم هستند نیز نمیگذرم. دیروز کانال تلگرامیای پیدا کردم که اتفاقاً درباره سهروردی سخن گفته است. عنوان آن اینگونه است:
«الهیات عشق به روایت سهروردی و مولانا»
از دکتر محمدجواد اعتمادی
۲. ظهر حسابی کسالت بر من غلبه کرد و ناچار شدم بروم و سرم بزنم.
۳. همچنان درباره کهنالگوها مطالعه میکنم و اکنون به کهنالگوی جنگجو رسیدهام.
۴. تقریباً بهموقع به وبینار «نویسندهساز» استاد رسیدم.
۵. به تشویق استاد، هر شب «گزارش نیک» مینویسم.
۶. به وبینار الهه علیزاده رفتم. درباره اطلاعات پایه و ثانویه صحبت شد؛ شنیدیم و گفتوگو کردیم. الهه نصیری، دوست قدیمیِ نویسندگی، نیز مهمان بودند و به زیبایی از فضا، معماری و فضای گفتوگو سخن گفتند.
۷. به وبینار شیما صادقی سر زدم. آنجا درباره مرزگذاری گفتوگو شد.
۸. در دوره «چله خاموشی ذهن» شرکت کردم. هر هفته یک جلسه آنلاین برگزار میشود و امروز به جلسه رسیدم. موضوع این جلسه، تمرین تنفس، انواع تنفس و تأثیر تنفس صحیح بر سلامت جسم و جان بود. همچنین کتابی با عنوان «تنفس؛ علم جدیدِ هنرِ از یادرفته» معرفی شد.
۹. امروز روز یازدهم «چله خاموشی ذهن» است. از وقتی در این دوره شرکت کردهام، شبها بهتر و زودتر میخوابم؛ همچنین صبحها زودتر و سرحالتر بیدار میشوم.
درود و دو صد بدرود، تا گزارشی نیک دیگر از «نیکونوشت».
خدا نگهدارتان باد.
سال واژه: ثبات.
چشمانم از خستگی به التماس افتادهاند ؛ ” لطفا به ما استراحت بده.”
ولی باید بگویم ” شما لطفا کمی بیشتر تحمل کنید. این کار را هم انجام بدهم دیگر تمام است. قولِ قول!”
قول پایان که میدهم اما، ظرفها هم انتظارم را میکشند.
و میرسم به امروزِ زیبا.
دوستش داشتی؟
بله. چه جورم!
بیشتر تعریف میکنی؟
برای انجام مسالهای به الهام اعتماد کردم. او هم به بهترین شکل ممکن پاسخ این اعتماد را دارد.
و حالا یک رضایت درونی نسبت به خودم احساس میکنم.
در رابطه با نوشتن چه کارهایی کردی؟
صفحات صبحگاهی، پنج تا پنج دقیقه، نوشتهای برای کانال تلگرامم، آزادنویسی و گزارش نیک.
چه کتابی به دست داشتی؟
یکی به دست و یکی به گوش.
اول که گوش کردم داستان کوتاهی از هوشنگ گلشیری را با خوانش استاد در وبینار نویسندهساز.
و عجب داستانی بود.
در دستم هم مسخ کافکا که به پایان رسید. اما کنجکاو ترجمهی صادق هدایت هم هستم. که فردا توی نوبت نشسته.
پیادهروی چطور، رفتی؟
کمی تا قسمتی.
از خوردن چه چیزی لذت بردی؟
غورهای که طعم تمبر هندی میداد.
امروز چه خیال کهنهای دوباره توی ذهنت نو شده بود؟
نویسندگی.
نوشتن.
من یک نویسندهام و کتابی (کتابهایی) متعلق به خودم خواهم داشت.
نمرهی امروزت؟
هشت و نیم.
– چند وقتی بود که حس میکردم نوشتههایم بیروح شدهاند. انگار همهچیز یکرنگ و یک شکل بودند. امروز بعد از ۱۰۰۰ کلمه آزادنویسی کنجکاوانه نوشتههای اخیرم را با هم مقایسه کردم تا مشکل را دریابم که دریافتمش. مشکلم این بود که قفلی زده بودم روی طرز نگاه خودم به دنیا. در یک کلام خودبین شده بودم. در داستانها فقط منطق من غالب بود، نه منطق کاراکترها. برای همین همهچیز خستهکننده شده بود. کاراکترها نمیتوانستند خارج از چارچوب منطق من کاری کنند و همین اجبار از آنها آدمهای دیگری ساخته بود. آدمهایی که از خودشان ارادهای نداشتند و انگار ربات بودند. فراموش کرده بودم که نویسنده، درست است که خالق است، اما نباید همچون پدری سلطهگر ذوق و قریحه کاراکترهایش را از بیخوبن بسوزاند. به خودم سیخونک زدم که از این به بعد نگاهم به جهان فقط بر روی زاویه دید خودم متمرکز نشود.
– تحقیقات بیشتری درباره مطلب بعدی روزنامه انجام دادم تا با دست پر به سراغ نگارش مقاله اصلی بروم.
– دو اسکریپت یوتوب را که هفته پیش نوشته بودم، سرسری ویراستاری کردم. البته هنوز ویراستاریشان کامل تمام نشده است.
– با دوستم درباره نحوه اجرای اسکریپتها گفتوگو کردم. ایدههایمان را سُر دادیم روی کاغذ و تقریبا تصمیمهای نهایی را گرفتیم. حالا فقط میماند اجرا و ادیت که کار حضرت فیل است.
– به دوست دیگرم زنگ زدم اما جوابم را نداد. حتم دارم که در جایی مشغول دردسرسازی است. دردسری که از همین الان میدانم برای حلکردنش فسفرهای مغز من باید سوخته شود، درست مثل قبل!
– ده صفحه از متن اسماعیل خویی را خواندم و از جملاتی که مجذوبشان شدم، اسکرینشات گرفتم تا بعدا از رویشان بنویسم.
– سه قسمت دیگر از سریال Penthouse را دیدم. خوشم نیامد و فقط بهخاطر اینکه ببینم آخرش چه میشود، ادامه میدهم.
گزارش میگ میگ
۱. صبح بیدار شد و رفت سرکار. یادش رفت ساعت کار برای بار صدم شده است هفت و نیم، ساعت هفت سرکار بود.
۲. تا ظهر شلوغ بود و برگشت پانسیون.
۳. چلومرغ زد بر بدن.
۴. وبینار نویسندهساز را بود و به کاشتن انگشت ششمش فکر کرد.
۵. وبینار الهه علیزاده را بودـ
۶. جلسهای با تراپیستش داشت حداقل پنج دستمال گریست.
۷. جلسه با گروه متخصص داشت و حرف زد و شنید.
۸. البته یادش رفت بگوید صبح کمی نقاشی کشید و انداخت توی نرمافزار اسکچ بوک.
۹. یادداشت شبش را هم خواهد نوشت بعد گزارش نیک.
َسال واژه: تداوم.
1- مثل هر روز کلافه شدن از رفتن برق و گرما و بعد از آن پس از مدتی کوتاهِ چند ثانیهای، دوباره دچار برق رفتگی شدیم. مشکل با بررسی کنتور برق اصلی واحد که بر اثر نوسانت قطع و وصل ایجاد شده بود، حل شد.
میدونم که نمیشه اینو در لیست گزارش نیک گذاشت ولی بگذاریم که شاید برسد به گوش مسوولانی که مدتهاست خود را به کری زدهاند ….
2-برگشت از بابلسر به سمت دیار خود.
3-به دلیل نداشتن آنتن در راه با ماشین نتونستم کامل وبینار رو گوش بدم. مدام با قطعی اینترنت درگیر بودم، تا بیخیال شدم و در حدود نیم ساعتی خوابیدم.
وقتی خونه رسیدیم بعد از جابجا کردن وسیلههامون و….در اولین فرصت رفتم سراغ گوش دادن به وبیناراستاد کلانتری.
ایشون برامون داستان کوتاهی رو خونده بودند، که میتونم بدون اقرار بگم یکی از بهترین داستان کوتاههایی بود که تا به حال شنیده بودم.
این داستان از مجموعه داستانهای کوتاه از هوشنگ گلشیری به نام نمازخانهی کوچک من که اسم کتاب هم از همین نام گرفته شده، بود.
استاد برامون نسخه قدیمی اون رو که بیش از 50 سال پیش چاپ شده بود، رو برامون کامل و رسا با توضیحات کامل خوندند.
آنقدر این داستان برام جذاب بود، که تصمیم دارم فردا اول وقت خودم هم فایلشو بخونم.
4-یک دوش و خوردن شام و تصمیم به خوابیدن زودتر از شبهای گذشته.
5- راستی در اوایل راه داخل ماشن سه داستان از کتاب سیمین دانشور رو که سال 1357 چاپ شده بود رو خوندم.
داستان شهری چون بهشت که اسم کتاب هم همین بود. داستان عید ایرانیا و سرگذشت کوچه نوع نوشتار کتاب برام جالب بود نوشتاری متفاوت با نوشتن امروزه داشت ولی در کل دوسش داشتم.
7- به امروز خودم از 1تا 10 به خودم هفت میدم.
تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار.
سالواژهام: مَطلَع
_صفحات صبحگاهی نوشتم.
_ کتاب عشق را خواندم در باب احترام.
_شاهراه تاثیرگذاری خواندم.
_حق نوشتن خواندم و رونویسی کردم.
_یک جستار از تقویم بیهدفی خواندم و بخشهایی را رونویسی کردم.
_کلمهبرداری کردم.
_جمله ابتدایی از رمان مورد علاقه ام را در گروه نویسنده ساز ارسال کردم.
_امروز رفتیم سر ساختمان و بخش های مورد نظرم را برای طراحی اندازهگیری کردم.
_در مسیر روزگفتار دوستانم را شنیدم.
_نویسنده ساز امروز را بودم، استاد در ادامه مبحث داستان کوتاه برایمان یکی از داستانهای گلشیری را به نام نمازخانه کوچک من ( در کتابی با همین عنوان چاپ سال ۵۴ ) را خواندند.
_با پسرم پارک رفتیم و برای اولین بار موفق شد دوستی برای خودش دست و پا و با خود همراهش کند.
_در پوشک گرفتن خوب پیش میرود
_دو ساعت ورزش snpe کردم.
_یک اپیزود از دوره والدگری ماهرانه را گوش دادم.
_چند تا شمع خوشگل ساختم.
حلزون تا خورشید پله پله شاخک میکشد.
سالواژهام نوگرایی
1- امروز پنجِ پنجِ پنج بود و من نه زاییدم، نه عروسی کردم، نه مُردم.
2- پیراهنم دیگر کرک انداختهبود. تارهای پارچهاش نخنمایی میکردند. بسیار دوستش داشتم. پارچهاش انگلیسی بود و فروشندهاش قسم خوردهبود که یک عمر برایت کار میکند. راست گفتهبود. پنج-شش سالی میشد که مهمان تنم بود. ولی دیگر خسته شدهبود. صبح که از کمد بیرون کشیدمش، به بافت گرفتهاش خیره شدم. دلم نمیخواست کنار بگذارمش. عمری رفیق سرما و گرما بود برام. از سادگیش هیچ خسته نمیشدم. ولی دیگر بس بود. باید از هم جدا میشدیم. برایش مراسم باشکوهی گرفتم و بایگانیش کردم که خستگی در کند. خیال دور انداختنش را هم ندارم. فقط دیگر نمیپوشمش.
3- با بچهها صحبت از فرهنگ از جانگذشتگی ژاپنیها و هاراکیری شد. حرف از فیلم پرل هاربل وسط آمد. این ژاپنیها هم کم کلهخربازی ندارند. رفیقهمکار که خیلی از فیلم تعریف کرد. اگر فیلم را دیدم، نظرم را اینجا مینویسم.
4- با بچهها انواع روشهای خودکشی را مرور کردیم. همهشان پردرد و وحشتناک بودند. هیچ کس هم شرایط اتانازی نداشت.
5- در راستای سالواژهام آموزش دیدم. اصلا سالواژهام آموزش یا لغتی مشتق از آن هم میتوانست باشد. ولی در نظرم آموزش زیرمجموعهی نوگرایی است. تا میل به نو کردن خودت و دانستههایت نداشته باشی دنبال آموختن نمیروی.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
سال واژهام:صبر
۵/۵/۵
-به مناسبت این تاریخ کار ویژهای انجام ندادم، فقط کمی خانهتکانی کردم.
-آزادنویسی را با صد کلمه ادامه دادم و در همان چند خط کوتاه فهمیدم که این هفته، از هفتهٔ گذشته خوشحالترم.
-در «نویسندهساز»، استاد داستان کوتاهی از هوشنگ گلشیری خواند، داستانی بسیار تأثیرگذار، از آن قصههایی که تا مدتها در ذهن آدم میماند و رهایش نمیکند.
-سرگرم خواندن دو کتابم که هر دو، به شکلی، از بدن میگویند: یکی «زندگی از دریچهٔ حواس پنجگانه» و دیگری «این بود، این شد»
-این روزها، وقتی مامان را در آغوش میگیرم، وقتی غذایی را میخورم که دوستش دارم، یا وقتی عود طالبی روشن میکنم، چند لحظه مکث میکنم.انگار همان لحظههای کوتاه را با تمام حضورم زندگی میکنم.
- «2025 Joy»را هم تماشا کردم.فیلمی بر پایهٔ رویدادهای واقعی، دربارهٔ کسانی که از بنیانگذاران مؤسسهٔ رویان و پیشگامان لقاح مصنوعی بودند. تماشای اینجور فیلمها در من امید بیدار میکند،
امید به تغییر، و به اینکه چیزی که امروز برایمان دور از دسترس و ناممکن به نظر میرسد، شاید روزی رنگ واقعیت بگیرد.
-نیمساعتی هم دویدم و عرقی ریختم
کانال تلگرام : https://t.me/redeaheste
– این همسفر ثابتقدم نیکنویسی، رسید به پایان فصل اول گزارشهای نیکش.
گزارش نیک را بسی دوست، بسی لذت، بسی پیشنهاد.
– «گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایهی آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست
طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس»
https://t.me/LailyMaddah
سال واژه :نوشتورزی
-صفحاتصبحگاهی
-آوردن مادرجون به خانهام
-آشپزی کردن
-شستنکوهی از ظرفها
-روزانه نویسی
-گوش کردن فایل صوتی وبینار نویسنده ساز
-نوشتن شروع رمانها
-دیدنفیلم
-خوابنگاری
-قطعیبرق، عرقریزان وکلافه
-رفتن به مهمانی
-خواندن مادران ودختران مهشید امیرشاهی
-رونویسی از شبهول
➖️ برای سالواژهات، «پژوهشیدن»، چه گامی برداشتی؟
کتاب به خیالم فقط من اینطورم را خاندم.
شرمهایم را به دو دستهی گندهشرم و کوچکشرم تقسیمیدم. مدلی در کتاب خاندم که شخصیت ریز ریزِ احساساتی که از شرمِ ناباروریاش دارد را توضیح میدهد. به خصوص برای گندهشرمهایم این برنامه را دارم.
از موقعیتهای ناراحتکننده تا چیزهایی که کمکش میکند را نوشته بود. هم خودش درک بهتری مییابد هم منِ روبرویی. به چیزی که استاد در وبینار گفت هم اشارید.(آخجان باز هم فعلِ ترکیبی با رید.) کوچک پنداشتنِ دردش، پیشنهادهای سادهلوحانه یا شوخی دربارهاش، نه تنها کمکی نمیکند بلکه بیشتر آزارش میدهد.
مثلن (برین دکتر، خیلیا بچه ندارن، شاید خدا نخاسته و…)
➖️ از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
ورزش رفتم، شلوارم را تمامیدم، صفحاتِ صبحگاهی را نوشتم و برای سالواژهام هم اقدامیدم. پاره پاره از تکالیفم انجامیدم و چند صفحه خط خطی و اشکال هندسی کشیدم. یادم رفته بود چقدر آرامشبخشند.
زیاد سریال دیدم و تکالیفِ کلاس بعدم ماند و اتاقم را هم نمرتباندم.
پس ۵.۵
➖️ امروز چه کلاسهایی داشتی؟
کلاس پارهکنندهی پیلاتس. فاطمه قول داد کاری میکند راه رفتن سخت شود و به قولش عملید.
➖️ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
➖️ امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
متأسفانه یکی. به خیالم فقط من اینطورم.
➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟ امروز پرخوریِ عصبی کردم. هروقت به پریودم نزدیک میشوم کلی سردی میخورم و به دلدرد یاری میرسانم. بنابراین از خوردنِ هیچ چیز جز قهوهی صبح لذت نبردم.
➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
دعوای همیشگی با مامان دربارهی اصولِ اخلاقیاش.
سردیخوریِ بیش از حد.
➖️ امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
ایتالیایی حرفیدن. ولی بعدش یادم آمد باید برایش تلاش کنم و یکجورهایی ترکیبی بودم از ناامیدی و امیدواری.
➖️ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟ اگر بگویم مثلِ هر روز شرم بد میشود؟
وی حتا دو سوال را حذفید.
➖️ امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟ باید روزی که میبافم این پرسشنامه را پر کنم نه روزی که نمیبافم.
➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
یادِ کلاس خیاطیام افتادم و درستیدنِ خطاهای دوختیام. حالا که بی کلاس میدوزم خیلی احساس ضعف میکنم. دوست داشتم کسی بالای سرم باشد و راهنماییام کند.
➖️ امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟ داستانِ نمازخانه کوچک من. خیلی مرتبط با کتابی که میخانم بود. منتها داستانیاش.
➖️ نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/ReyhaneRabani
💬سال واژه: تاسیس وبلاگ
📝گزارش نیک ۷۶
دیشب تا صبح، پلکهایم رنگ خاموشی به خود ندید که ندید گوشی به دست سرچ های عجیبی در سایت های دم دستی مثل نی نی سایت میزدم:«بدون خواب تا چند روز زنده می مونیم؟«انسان تا چند ساعت میتونه نخوابه»«انسان هایی که تحت آزمایش های روانشناسی در اثر بیخوابی به جنون رسیدند» . با وجود تمام تلاشم برای نخوابیدن و مطالعه حوالی ظهر بالاخره سه چهار ساعتی خوابم برد.بعد از بیدار شدن، چشمم به دنبال پاککن اتودی میگشت که چند روز پیش به داداشم داده بودم تا همراه بابا، موقع خرید نوک اتود، برایم نوک پاککن هم بخرد؛ اما نخریده بود. با کمی دلخوری، زیر لب مدام بهش میگفتم: «از اول هم میدونستم وقتی بهش گفتی مال منه، دیگه نمیخره.» راستش این روزها خودم حتی برای مدت کوتاهی هم از خانه بیرون نرفتهام.خبر اینکه بالاخره وبلاگ تازهای برای انتشار متنها و شعر راه انداختم نوشتهی کوتاهی هم منتشر کردم. کتاب عامهپسند بوکوفسکی رو هم با چشم روی دور تند تموم کردم. به نظرم کتاب بدی نبود؛ حتی جملههای مورد علاقه ام رو هایلایت کردم، اما طوری که تعریف میکردند مجذوب کننده نبود. شاید هم ارتباط ذهنی من با نویسندههای بومی بیشتر باشد.
عصر، درست همزمان با شروع کارگاه نویسندگی، برق خانه قطع شد. ناچار اینترنت موبایل خریدم تا بتونم وارد کارگاه شوم. داستان کوتاهی که امروز شنیده و تحلیل شد خیلی به دلم نشست. بعد از کلاس هم کمی دربارهی زندگی و آثار هوشنگ گلشیری جستوجو کردم، بخشهایی از اون رو برای داداشم خوندم و بعد با هم آبهویج بستنی خانگی خوردیم. ساعت نه شب، ناگهان پیام مربوط به جلسهی دوم کلاس شعرنویسی را دیدم مثل فنر از جا پریدم. «وای… نکنه کلاس امروز بوده؟» دقیقاً همان لحظه تمام وجودم فرو ریخت؛ اما چند دقیقه بعد، مدیر سمینار توضیح داد که پیام اشتباه تایپی داشته و کلاس در واقع فرداست. نفس عمیقی کشیدم و خیالم راحت شد.شب کمی از متون فقه و حقوق کیفری رو خوندم و خلاصهنویسیهایم را ادامه دادم و در پایان، اتود اولیهی طرح پروانهام رو زدم.
گزارش نیک
خاندم و خاندم. برای نوشتن جمله آغازین متفاوت، چندین کتاب را ورق زدم. در انتها، جملهی آغازین «آخرین انار دنیا» از «بختیارعلی» مرا بیشتر جذب کرد. البته قرار بود سراغ رمانهای خیلی معروف نرویم.
در طی عمرم چقدر رمان و داستان خاندم. حیف سراغ بازخانیشان نرفتم. مثل: رود راوی، خسروخوبان، شالبامو، بیلنگر، اما سراغ تعدادی رفتم و هر بار لذتی دوچندان بردم از بازخانیشان.
«سنگصبور» رسیده به صفحات آخر، چقدر لذت میبرم از چرخشهای خلاقانهی نویسنده، از داستان احمد و سید ملوچ یهو میرود قصهی یعقوب لیث را مینویسد. از کشف جسدهای متلاشی، میبردمان به بهشت و خوردن سیب توسط حوا.
چندین صفحه از «هیچ چیز جای کتاب را نمیگیرد»، خاندم. برای ما خورههای کتاب همین عنوان کتاب وسوسهگر است که بخانیمش.
با «ان بوگل»، تجربههای مشابهی دارم. «رئیسبازیکتابی»، درآوردم و به بقیه کتاب معرفی کردم، چه شد، هیچ. تا خودشان نخاهند و درک درستی از سلیقه آنها نباشد، معرفی کتاب بینتیجه است.
امروز چند بار آزادنویسی و آزادپُرسی کردم. حرصی بودم از زمین و زمان اما با نوشتن و پرسشگری آرام گرفتم. خوشحالم که نوشتن را دارم و برایم درمانگر است.
دوازده خوابیدم و هفت بیدار یودم.
هفتونیم پای سیستم حاضری زدم جای برای معطلی نبود.
قیمتهای سایت جدید بروزرسانی شد و گزارشی از رقبا تهیه کردم.
فهرستی از خریدهای ناموفق ماه برای پیگیری و تبدیل به تیم پشتیبانی ارائه دادم.
جلسه مشاوره سئو داشتم .
برای ادمین جدید سوشال جلسه توجیهی و آموزشی گذاشتم.
برای نوبت دکتر فردا، از سایت جدیدی رزرو کردم و جای دویست تومان مبلغ ده تومان پیشپرداخت دادم.
مطلبی درباره ” مهندسی شانس” خواندم:
افزایش شانس با گسترش آگاهی، تمرکز بر توسعهفردی و منحصر به فرد بودن در موضوعی
از پیادهروی طفره رقتم حتی نای عضلهپروری نداشتم. چند باری فرصت گریستن داشتم و از آن عبور نکردم و لحظاتی اشک ریختم.
برای ناهار خوراکی با انواع سبزیجات پختم و برای شام کینوا دم کردم با نیمرو . ناخنکی هم به سبزیپلو زدم.
معماری سکوت؛ پیامی بود که امروز به اشکال مختلف دریافت کردم.
چند سطری هم در کانال ” هردمنویسی” و دفتر ” آزادنویسی” نوشتم.
گزارش نیک “1405/5/5” مردادماه. روز دوشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
داستان کوتاه ۵ فرستادم برای استاد بزرگوار.
کتاب “خسروخوبان” از رضا دانشور خاندم.
کلمهبرداری هم از این کتاب انجام دادم.
نویسندهساز شرکت کردم.
جلسه بازخورد نویسندگی خلاق پیشرفته را شرکت کردم.
https://t.me/speechoff
سالواژهام: نظم
۱. بازنویسی داستانکوتاهم. دوتا صحنه اضافه کردم که خالی تحلیل نباشه بعضی بخشها. در کل حس خوبی دارم بهش.
۲. امتحان بد بود. صرفا پاس شدم. واقعا انصاف نبود برا فورجهی یه روزه اون سوالا.
۳. از کتاب تعقیب گوسفند وحشی خوندم.
۴. دوستی که تو امتحان افتاد رو دلداری دادم و امیدوارم حداقل کمی حالش بهتر بشه.
۵. به روشی جدید آیسکافی درست کردم.
۶. وبینار نویسندهساز رو بودم. داستان خیلی قشنگی از هوشنگ گلشیری خوندیم که چیزای زیادی میشه ازش یاد گرفت.
۷. آزادنویسیدم.
۸. یک تسک از دولینگو انجام دادم.
۹. یک نهی محکم چسبوندم.
مننامه
باز دوباره صبح شد و من هنوز دارم خاب میبینم. امروز جلسه داریم. رئیس هم نیست. یک کم بیشتر از همیشه آرایشر کنم. واقعن چرا روزهایی که جلسه داریم بیشتر آرایش میکنم. جلسه کاهش مصرف پلاستیک.
در به در دنبال کسی که بارگیری پسماند را برود تا من بتوانم جلسه بروم. امروز 5 مرداد بود. اما با روزهای دیگر فرقی نداشت. کار و گرما و خستگی و …
چند تا موضوع را هم با رئیس مذاکره کردیم. امروز روز شلوغی بود. یک خبر برای روابط عمومی تهیه کردم. یک گزارش از پسماندهای مراکز خرد و متوسط درمانی فرستادم. چند تا نامه نوشتم و …
این روزها هر کاری در اداره میخاهم انجام بدهم یا برنامهای برای پایش و نظارت بگذارم، با خودم میاندیشم، آیا این کار چند روز دیگر یا هفته دیگر هم معنایی خاهد داشت. آیا در حالی که در مأموریت کاری هستم با حمله نظامی مواجه خاهم شد. یا اینکه میزم خیلی نزدیک پنجزه است و اگر در نزدیکی ساختمان انفجاری شود این پنجره به پایین پرتاب خاهد شد.
افکارم خستهکننده است. این روزها از نظر روحی خستهام. نمیتوانم آینده را ببینم. یک ابهام خستهکننده. سعی میکنم از خشم سرکوب شده اجتماعی با مدیتیشن و حرکات ورزشی و تصورسازی ذهنی رها شوم.
وبینار امروز هم خیلی خوب بود. داستانی از آقای هوشنگ گلشیری. همدلی کردم و گریستم. یاد تمام کسانی افتادم که مشکلات کوچک و بزرگی را با خود حمل میکنند.
بعد از کلی گشتن در اینستاگرام، بالاخره پیج ورزشی خانم آنا را جستم. از فردا با ایشان ورزش کنم.
اعتماد به نفس لازم برای شرکت در کلاس داستان کوتاه را ندارم. ایده جالبی ندارم.
دوست دارم در کلاس نویسندگی خلاق باشم ولی نمیدانم در پرسش به سوالهای استاد چه بگویم. مطمئن نیستم میخاهم چیکار کنم.
مطلبی در تلگرام نشر دادم. فایلهای صوتی روانشناسی را گوش دادم.
https://t.me/armaghannevesht
در رندترین تاریخ سال،
کدامیک از اطرافیان زاییدند؟
جواب: هیچکدام.
گاهی آرزو میکنم که کاش، توانایی ذهنخوانی میداشتم.
اما درآنصورت آیا، محبتی نثار کسی میکردم؟
برایم انزوای محض، بهارمغان نمیآورد؟
اگر درمییافتم، هرآنچه اطرافم حس میکنم، کذب و از روی تحمیل است،
آنوقت،
شوق زندگی میداشتم؟
نه، واضح است، نه.
اما لااقل، میدانستم. مطمئن میشدم که حرفهایی که هرروز میشنوم حقیقتاند.
آنهایی که درگذشته شنیدهام هم.
آزمون و خطا پریشانم میکند، خطا افسردهام.
کاش اگر قرار است درانتها کنار گذاشته شوم، یا کنار بگذارم آغاز همان انتها باشد و چندان طولی نکشد.
اگر زندگی همان نفسِ «خطاست» از زندگی بیزارم.
مدام به این میاندیشم که چهراه اندکی آمدهام و چهدرازراهی مانده لبریز از شکست و خطا و کنارگذاشتهشدن.
وحشتناک است.
آنچه میخواهم دراصل، ذهنخوانی نیست. دلیلی معتبر بر تفالهبودنم است. بر آنکه نپذیرفتنی و نشدنی و نتوانستنیام.
دنیا آدمهاست و زندگی بودن کنارشان و مرگ رهایی.
اگر ناخواستنیام میانشان.
نمیخواهم باشم.
نمیخواهم.
_امروز از خواب که برخاستم به فکر نوشتن تمرین شعرم بودم که چه بنویسم. پس از خوردن صبحانه، دست بکار شدم. جملههای خامی داشتم که چنگی به دل نمیزدند. بالاخره یکی را انتخاب کردم و دستی سر و رویش کشیدم و شعری سرودم و در کانال دورهی شعر گذاشتم. اینکه رستگار میشود یا نه، نمیدانم
_رفتم سراغ شاهنامه و داستان کینجویی ایرج را پی گرفتم.
_فایل صوتی وبینار خانم الهه علیزاده را گوش دادم.
_بخش دیگری از کتاب «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری را شنیدم. فکر نمیکردم این قدر سختفهم باشد. از اصطلاحات سیاسی و اسامی شخصیتهای معروف نظیر فیدل کاسترو و شارل دوگل در لابلای دیالوگها استفاده شده که برای فهم آن باید پیشزمینهای در این خصوص داشته باشی. فعلا که دارم با تانی پیش میروم.
_در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. در وبینار داستانی کوتاه از هوشنگ گلشیری با عنوان «نمازخانهی کوچک من» خوانده شد که بسیار زیبا و حرفهای پرداخت شده بود.
_در جلسهی پایانی بازخورد دورهی پیشرفتهی نویسندگی خلاق شرکت کردم و از خواندن و شنیدن نوشتههای زیبای دوستان لذت بردم و آموختم.
اندر طعنهی روزگار
به سالواژهام میاندیشم. اندیشیدنم شبیه نگاه کردن به گنجشکی نیست که اکنون در ایوان نشست و با پلکزدنی پرید و ناپدید شد. نه. شبیه هیچ ثانیه و هیچ دقیقهای نیست.
میخواهم سالواژهام مصداق دود از کنده بلندشدن را برایم تداعی کند.
میخواهم دم بکشد. تهدیگ ببندد.
شاید بشود اینگونه نگاهش کنم. میشود؟
که گویی قطرهقطره در تنم مانند سرنگی نشد میکند و مینشیند به جانم و کیفورم میکند.
یعنی مصممبودن را هیجی کنم، نه مثل آببابای کودکان دبستانی؛
خیلی زمانبرتر از آن بچههای بانمک و بیدندان کلاس اولی، آرامتر.
خیلی صبورتر، بیعجله.
شاید باید کلهپا شوم تا روزی سرپا شوم؟ نمیدانم.
اما مصممبودن، در مسیرماندنی با تامل و تلاطمست. خودم حریف خودم هستم و سخت در این گیرودار درگیرم.
و اما امروز در کوچههای قصهریزه قدم میزدم. با گامی آهسته و کامی شیرین. مرور دوبارهی داستانکها کیف میدهد.
انگار داستاننویسی از همان ابتدا برایم شاخ بوده است. شاخ گاو؟ کرگدن؟ گوزن؟ چه شاخی از همه ترسناکترست؟ همان تیک میخورد.
شبیه دخترکی دماغو و ترسو میمانم که پشت در ایستاده است و از جایش جُم نمیخورد. حالا هرچی التماسش کنند باز تنها دماغش را بالا میکشد و هوارش هوا را برمیدارد.
باید گاوبازی یاد بگیرد این دخترک نقنقو. اینمدله شاید کار داستان به جایی برسد.
سنگ صبور صادق چوبک را ورق زدم، به توصیهی دوستان خوب کتاببازی.
و چقدر دلم خواست عمر رفتهام، بومرنگ باشد و برگردد به سالهای ناخوانیام و از سر ژته بیندازم زمان را که در نرود بیکتابها و بیسطرها و بیمشقها.
چه کردهام با عمر رفته؟
و باز میگویم از زمان و آه از زمان.
که چه سریع میگذرد از میان بندبندمان. استخوانهامان، گوشتها و پوستهامان، انگشتهامان و تماممان همه چشم میشود و رفتن عقربهها را به نظاره مینشیند. چه تلخ و ناملموس است این عقربهبازی ساعتها.
امروز سر خاک زنعموجانی هستم که چهل روزست، دیگر خبری از او نیست.
و بو میکشم قبرستان را که تهیتر از تهیست. هیچ بویی در این خوابگاه وامانده نمیآید.
نه رنگی دارد و نه بویی.
و داستان آدمها؟
و من ماندهام مبهوت نهایت آدمی.
تا چشم به آدمها میاندازم، همه ایستادهاند به احترام آنکه خوابیده.
و من ایستادهام و مبهوت.
دلم میگیرد.
خاک قبرستان برایم خطونشان میکشد.
چشم نازک میکند.
و من به او میخندم و نگران آدمها میشوم؛ که هنوز ایستادهاند.
چه مرتب و آرام.
و نجوای الحمد، زیر لبها، که چقدر با اشکی که از چشمها سُر میخورد، هماهنگست.
چشمم خشک میشود روی گلهای گلایور سفید، و ترمهی پهن خاک.
آدمهای ایستاده یکییکی زانو میزنند کنار گلهای گلایور سفید. مات قاب سنگ. و نامی که تنش خوابیده مدتهاست.
مینشینند و میگریند و باز میایستند.
پدر میگوید:«آسیاب به نوبتست.»
با خندهای تلخ میگوید.
و من دلم شور میزند از لحن روزگار. از رسم ایستادنهای عاریتی و خوابیدنهای ابدی.
پدر دستش را نشانه میکند و دورتادور قبرستان را نشانم میدهد: « ببین، اینجا همه خوابیدهاند دخترم.»
و من میبینم و باز دلم شور برمیدارد برای آدمهایی که ایستادهاند، برای پدر.
https://t.me/manesehchtgrh
۱- خنده خوشدوختترین لباس به تنِ چهره است.
۲- میخواهم یک کتاب بنویسم در مورد کارهای اداری؛ به جز ادارههای گمرک و تعزیرات، بعید میدانم ادارهای باشد که به طریقی با آن دستبهگریبان نبوده باشم؛ دادسرا، دادگستری، دادگاه تجدیدنظر، پزشکیقانونی، اجرای احکام، کلانتری، دیوان عدالت اداری، ثبت اسناد، ثبت احوال، ثبت شرکتها، ثبت برند، بیمه، مالیات، دهیاری، بخشداری، شهرداری، استانداری، آب، برق، گاز، مخابرات، پست، استاندارد، فرهنگ و ارشاد، اتباع، آموزشوپرورش، بنیاد مسکن، جهاد کشاورزی، منابع طبیعی، نظام مهندسی، اتاق بازرگانی، تعویض پلاک، میراث فرهنگی (این یکی غیرمستقیم).
افتخار خیلیها این است که پایشان به اینجور جاها باز نشده است، پای من اما مکرر به اینجور و اونجور جاها باز شده است. وقتی پروردگار بخواهد آدم را آببندی کند راه و رسمش را خوب بلد است. اما بینهایت هم خاطره دارم از جابهجاشدن بهموقع کارمندان، همراهیهای خارقالعاده و معجزاتی که یکی پس از دیگری رقم خوردند تا من به نتیجهی مطلوبم برسم. درست است که خداوند گاهی آدم را سوار کشتی میکند و میبرد وسط یک اقیانوس متلاطم تا ترسهایش بریزد اما هرگز سکان کشتی را رها نمیکند (مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ – ضحی، ۳).
یک خاطره هم بگویم؛ در یکی از ادارات، پنج پروندهی عجیبوغریب داشتم که بین چهار نفر تقسیم شده بود؛ کارمندی که دو پرونده داشت بهطرز حرصدرآری آهسته کار میکرد، یک ساعت با تلفن حرف میزد، نیمساعت کِرِم به دستش میمالید، با کفشهای پاشنهبلندْ رفتن از این سر سالن تا آن سر سالن را بیست دقیقه طول میداد، غر میزد و جواب سربالا میداد. قاعدتن مغزم وارد فضای پیشداوری شد که چه شانسی آوردم، دو تا پروند هم دستش دارم و خدا به داد من برسد. آن خانم پروندههایش را بیهیچ دردسری و قبل از همه تحویل داد. دو نفر دیگر پروندهها را گم کردند و یک نفر هم چند بار مرا کشاند آن سر دنیا برای مدارکی که قبلن تحویلش داده بودم. (پیشداوری خر است.)
با توجه به سوابقم فکر میکنم در شرایطی باشم که بتوانم نظر بدهم؛ به نظر من همهی کارمندان در تمام ادارهها، به قدر توان تلاش میکنند تا کارشان را درست انجام دهند و گرهای را از کار کسی باز کنند، اگر هم کاری به تأخیر میافتد حتمن باید اینطور میشده تا اتفاق بهتری رقم بخورد. باید آگاهانه از حرفهای تکراریِ بیفایده مانند «اینجا صاحاب نداره»، «هر کی هر کیه»، «هیشکی کارش رو درست انجام نمیده»، «بی در و پیکره»، «همه دنبال پولن» و غیره پرهیز کرد. صبر، لبخند و اعتماد همهی کارها را پیش خواهد برد.
۳- یکمرتبه بیحوصله شدم، چه شد مرا؟ راه قطعی برونرفت از بیحوصلگی: به یاد آوردن نعمتهایی که داریم.
۴- حلزون هم در حال تبخیرشدن است.
۵- الهی شکرت…
بعد از بیداری در بامدادی سپید و گرم تعهد را به گردنم میآویزم و سراع نوشتن میروم. چند خط مینویسم مثل هذیان است. و در مراحل بعدی نوشتن ایدهها و مطالب جدیدتری مینویسم. نمرهام تغییری ندارد هفت خوب است. امان از دست بیمه تامین اجتماعی که برای پرداخت حق بیمه یکی از فرزندانم امروز با سایت ناقصی که تازه برای بیمه شدگان تاسیس کردهاند روبرو شدم و در نهایت باید فردا فرزندم به شعبه بیمه، حضوری مراجعه کند. قسمتی از روزم به پخت و پز گذشت. شکم یکی از اصلیترین و مهمترین مصائب بشری است. گفتگویی با دوستم داشتم و از حال و روزش پرسیدم. مسائل زندگی او هم پیچیده است فقط گوش کردم و توصیهای برایش نداشتم. این روزها از فرط گرما اشتهایمان برای خوردن نان کم و برای خوردن آب زیاد شده است. چیزی برای ناراحت شدن نبود. رویا پردازیم زیاد است. رویای امروزم خیابانهای بدون ماشین بود چقدر گشوده و باز و دلگشا میشدند. واژهی دهان سوز مد نطرم آمد چون چای داغ نوشیدم. کانال تلگرام من به آدرس زیر مراجعه کنید.
https://t.me/notetoday1
یادداشتم ویروسی نشده باشه؟
-سالواژهام: تدریس.
-تا صبح نخوابیدم. یعنی درست نخوابیدم. نفسم بالا نمیآمد.
-تا بیدار شدم، رفتم دکتر. یعنی مامان بُردم. دو تا آمپول زدم. چند تا هم مانده برای فردا و پسفردا.
-ناهار خوردم و پشتبندش قرص و شربت. خوابآور بود. سر روی بالش نگذاشته خوابم برد.
-سرِ شب بیدار شدم. میز کوچکم را گذاشتم و نشستم پای نقاشیها.
-شام زدم و نقاشیها را تکمیل کردم.
-گزارش تقریبن نیکم را نوشتم.
-داستان کوتاه کارگاه را کمی ویرایش کردم و فرستادم.
-یادداشت کانال و گزارش نیک را هم منتشر کردم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
امروز پُر بودم از اشتیاقِ نوشتن. پُر بودم از حرف. و پر بودم از کار. تا جایی که میشد به هرکدام لَختی پرداختم.
صفحاتِ صبحگاهی نوشتم پُر و پیمان. حدود ده صفحه بدون تأمل.
بخشهایی از کتاب« تئوریِ شعر» از اسماعیل نوری اعلا را خواندم. کتابی بس خواندنی و حجیم که نیاز به دقیقخوانی دارد. دوست دارم این کتاب را به صورتِ کاغذی داشته باشم. قسمتهایی از آن را رونویسی کردم.
شعرم را هم برای دورهی ۱۲ شعر بازنویسی کردم تا بفرستم.
دورهی کتابهای آقای پرویز دوایی را که آقای کلانتری توصیه کرده بودند بخوانم به نشر جهان سفارش دادم. فرستادند، به دستم رسید. دورهی چند جلدیِ (نامههایی از پراگ) که من پنج جلد آن را توانستم پیدا کنم.
صفحاتی از «روزی تو خواهی آمد را خواندم». هنوز نتوانستهام ارتباطی با داستانِ خودم پیدا کنم. باید بیشتر بخوانمشان.
در حال بازنگریِ داستانم هستم برای ارسالِ نهایی به کارگاهِ داستانکوتاه. اگر فرصتِ بیشتری داشتم شاید تغییراتی میدادم ولی با این زمانِ کم ترجیح میدهم به همین شکل باقی بماند.
وبینارِ نویسندهساز راهم بودم. داستانِ زیبای« نمازخانهی کوچکِ من» از مجموعه داستانِ آقای گلشیری، نشر زمان را آقای کلانتری خواندند. داستانی بسیار زیبا و منسجم. گلشیری یکی از چهرههای تأثیرگذار در داستانکوتاه است.
و راجع به نمازخانهی واقع در موزهی فرش با طراحی کامرانِ دیبا صحبت شد. تصویرش را هم دیدیم. یک معماریِ خیلی ساده و خیلی تأثیر گذار دارد. مشتاقم از نزدیک ببینمش.
برای شام کوکوی سبزی درست کردم خوشعطر و خوشرنگ با گردو و زرشک.
امروز به شهرداری هم زنگ زدم و تشکر کردم که خیلی خوب و تمیز و بیحضورِ هیچ مزاحمی، بیدردِسر، درختهای جنگل کاجِ فضایِ وسیعِ مقابلِ پنجرهام را خشک کردند. با وجود پیگیریهای مداوم ما برای آبیاری، دوسال است که به عمد درختها را آب نمیدهند و ۹۰ درصد درختها خشک شده است. تشکر ندارد؟
امروز کمی ورزش و نرمش کردم.
گزارش نیک نوشتم.
برای کانالم هم مطلب ارسال کردم.
بدری صفایی
https://t.me/badrisafaei