گزارش نیک ۷۳: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«با چشم‌های اشک‌آلود نمی‌توانی آینده را ببینی.»                                               –ضرب‌المثل ناواهو

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

6 مرداد 1395

6 مرداد 1395

24 خرداد 1396

24 خرداد 1396

27 فروردین 1398

27 فروردین 1398

1 مهر 1399

1 مهر 1399

97 پاسخ

  1. مد و مه رو دوباره خوندم و جملاتی که برایم جالب بود نوشتم.
    یه جمله که به نظرم زیبا بود می‌نویسم.
    «وقتی که رفت رفت. وقتی که رفت، مرد. اول نمرد، اول رفت. وقتی که رفت مرد. وقتی که زنده بود یعنی وقتی در شور وشعر زنده بودن بود.»
    ناهار سبزی پلو و ماهی درست کردم. به حدی خوردم که دل‌درد گرفتم.
    وبینار را شرکت کردم و استاد داستان کوتاه خوند. آزاد‌نویسی هم داشتیم. جمله‌ای که نوشتم می‌نویسم.
    «چرا هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم نبود پدر چقدر ما را غمگین کرد و بودن با هم حال دلمان را بهتر می‌کرد. چرا هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم.
    در گروه کتابخوان قرار شد رمانی بخونیم و با هم حرف بزنیم.
    وبینار سحر دختر خوبم شرکت کردم یک کتاب داستان کودک «سیب» برای ما با صدای زیبایش خوند. چقدر کتاب بچه‌ها را بیشتر دوست دارم با روحیات من سازگارتر است. پر از لطافت و سادگیه. سادگی رو خیلی دوست دارم. ساده بودن و ساده زیستن.

  2. گزارش نیک ۳ مرداد ۴۰۵:
    امروز با یه تیر دو نشان زدم . باید به فکر کمبود وزن کارن بودم . تصمیم گرفتم حتمن چاره ای کنم باید قد و وزنش را اندازه می گرفتم تا خیالم راحت شودسریع کارن را بیدار کرردم و تا نه صبح آماده شدیم زدیم بیرون به سمت خانه بهداشت.یکی از دستاوردهای پیاده روی این است که با اراده شدم . به خانه بهداشت نزدیک خانه مون رسیدیم رفتار همدلانه ای داشتند همه چیز را چک کردند حتی اضافه وزن مرا و قرار شد چند آزمایش انجام دهم . و رژیم غذایی برای خودم و کارن دادند و تا ماه بعد باید دو کیلو با این رژیم کم کنم .خودم فکر می کنم بیشتر کم کنم.

  3. سال‌واژه: خایه‌ی اخلاقی
    شجاعت می‌تواند در همه‌ی جنبه‌های زندگی روشن باشد. در صداقت در عصیان، در خنده و در خشم.
    دفتر عملکرد ناب را ورق زدم. بسی چسبید.
    در این هفته فقط سه شب خابیدم. جمعه وقت خوبی بود تا آن چهار شبانه روز بیداری را جبران کنم.
    زیرزمینِ وی‌کافه جای قشنگی هم برای صله‌ی رحم هم برای ورق زدن کتاب است. زیرزمین کلمه‌ی قشنگی است. دوستش دارم. مثل ایستگاه اتوبوس.
    با آنا و سحر رفتیم خوشحالی‌فروشی. خوشمزه فروشی. کتاب‌فروشی. خندیدیم.
    کانالمون رو به روز کردیم و گزارش نیک به کمرمون راستیم.
    https://t.me/dreamdrawgrow

  4. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2.وقتی کاری لذت‌بخش برات عادت بشه انجام ندانش باعث ایجاد حس بد می‌شه. مثلن من هر روز به دور باغچه پیاده‌روی می‌کنم و از دیدن سرسبزی آن لذت می‌برم. اگر روزی اینکار رو انجام ندهم حس بدی دارم. فعلن که جوابه. اما اگر عنصر سرسبزی حذف شود چی؟ عادت به تنهایی می‌تونه کار رو پیش ببره؟ نمی‌دونم. جواب توی پاییز و زمستونه.

  5. دوست معلمم

    گفت دو دقیقه‌ی دیگه پایین باش. کجا؟ بیا می‌فهمی.
    آخرین‌باری که شوهرخاله‌ام اینطور آمد دنبالم، فکر کنم ده سالم بود که با لباس خونگی و دمپایی‌های ده سایز از پام بزرگتر رفتم پایین. ما را برد برگرلند توی قیطریه. تازه باز کرده بود و صاحبش همان خاننده‌ی سوسن‌خانم بود. بله خلاصه با لباس خونگی و آن دمپایی‌های گنده با آقای خواننده عکس داریم.
    پس لباس خوبی پوشیدم و در همان دو دقیقه شیتان‌‌فیتان کردم. و خوب کردم. رفتیم وکیل‌التجار. رستورانی که به سبک سنتی درست شده بود. کوبیده خوردیم با سالادشیرازی و با دخترخاله‌ام کلی عکس گرفتیم.

    عصری هم با دوستم مبینا قرار داشتیم. مبینا دوست دبیرستانم است. بعد از دو سال همدیگر را دیدیم. هنوز مثل روزهای اول می‌توانستیم گرم بگیریم. مثل همان روزهایی که در سرویس می‌شستیم و درباره‌ی فیلم و کتاب حرف می‌زدیم. یا می‌رفتیم توی حیاط مدرسه بحث‌های مثبت هجده می‌کردیم و به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسیدیم. او نیتش خیر بود. می‌خاست آگاهم کند. ولی خب من خنگ بودم. نمی‌فهمیدم.

    البته که فقط این نبود. خیلی حرف‌هایی که به هیچکس نمی‌توانستم بزنم را به مبینا می‌گفتم. او همه‌چیز مرا می‌دانست و مرا راهنمایی می‌کرد. مثل خواهرم بود. اصلن شاید شوق کتاب‌خانی و فیلم دیدن را هم او به سرم انداخت. من که کتاب نمی‌خاندم. اما وقتی او می‌خاند و راجبشان حرف می‌زد، کنجکاو می‌شدم بدانم.

    مبینا تمیز بود. هنرمند بود. درسش هم خوب بود. اخلاقش هم. همیشه می‌شد چیزی ازش یاد گرفت. او یادگرفتنی بود. و هست. الان به بچه‌های خردسال یاد می‌دهد. زبان. آن بچه‌ها خیلی خوش‌شانسند. خیلی چیزها برای یاد گرفتن دارند.

    شب که به خانه آمدم با بابابزرگم تخته بازی کردم. سر چس‌فیل. گفتم اگر ببازم برایش امشب چس‌فیل درست می‌کنم. آخه عاشق چس‌فیل است. اگر هم من ببرم او باید فردا‌ شب بستنی‌سنتی بگیرد.

    خب من بروم چس‌فیلم را درست کنم. اصلن نپرسید که چندچند باختم.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  6. ■ امروز فقط به عادت‌های اتمی‌ام چسبیدم.

    ■ امروز سراغ «خواب لیلی» رفتم.

    ■ کمی خط‌ خطی کردم، اما به طرحی نرسیدم.

    ■ برای کنترل هیجاناتم ۲۰۰۰ کلمه طنز نوشتم. از میان انبوه جمله‌های آبکی، فقط همین چند تا جان سالم به در بردند:

    ■ قصد ندارم کنترل‌گر باشم فقط می‌خواهم برای هر احتمال ممکن، از الان تا فروپاشی حرارتی جهان، چک‌لیست داشته باشم.

    ■ مغزم: «بیا استراحت کنیم.»
    من: «باشه، ولی اول یه سیستم برای استراحت طراحی کنیم.»

    ■ میزان اعتمادم به زندگی کمتر از اعتمادم به دکمه‌ی Undo است.

    ■ آن‌قدر حساس شدم که وقتی ChatGPT جمله‌ام را نصفه می‌فهمد، احساس طردشدگی می‌کنم.

    ■ بزرگ‌ترین ترسم شکست نیست این است که موفق شوم و بعد بفهمم باز هم ناراحتم.

    ■ دنبال آدم امن نیستم. دنبال موجودی افسانه‌ای‌ام که همدلی مادربزرگ، وفاداری سگ، شوخ‌طبعی دوست صمیمی، فهم روان‌شناس، درآمد یک برنامه‌نویس و تسلط روانی یک راهب تبتی را یک‌جا داشته باشد.

    ■ دستاوردم موفقیت نیست، این است که با این حجم از ناکامی، هنوز عضو هیچ فرقه‌ای نشدم.

    ■ مردم وقتی ناراحت می‌شوند خرید می‌کنند. سفر می‌کنند. من یک پیش‌نویس تصمیم‌گیری شصت‌وچهارهزار کلمه‌ای می‌نویسم.

    ■ مغزم ساعت سه صبح: «فکر می‌کنی دیوونه شدی؟»
    من: «اگه دیوونه بودم، این همه مستندات برای دیوونه نبودنم جمع نمی‌کردم.»

    ■ برای فرار از هرج‌ومرج زندگی، سیستم ساختم. بعد برای مدیریت هرج‌ومرج سیستم‌ها، سیستم جدید ساختم. الان سیستم‌ها مستقل شدند و یک اکوسیستم تشکیل دادند.

    ■ روان‌شناس: «باید کمتر تحلیل کنی.»
    من: «جالبه. باید پیشنهادت رو از هفده زاویه مختلف تحلیل کنم.»

    ■ فقط دنبال آرامش نیستم دنبال نسخه‌ای از آرامشم که قبلاً با ۸۷ جدول اکسل اعتبارسنجی شده باشد.

    ■ بعضی‌ها به ندای قلبشان گوش می‌دهند. من اول یک فایل اکسل باز می‌کنم و از قلبم می‌خواهم مستندات ارائه دهد.

    ■ مغزم: «امشب بخواب.»
    من: «بذار اول سه سناریوی محتمل آخرالزمان رو بررسی کنیم.»

    ■ میزان اعتمادم به آینده در حدی است که اگر بگویند: «نگران نباش.»
    می‌پرسم: «منبع؟»

    ■ مشکلم کمبود اعتمادبه‌نفس نیست. مشکل این است که برای هر ذره اعتمادبه‌نفس، یک کمیته حقیقت‌یاب در مغزم تشکیل می‌شود.

    ■ بعضی‌ها منتقد درونی دارند. من یک سازمان منتقد درونی دارم با چند معاونت، بودجه مستقل و گزارش عملکرد فصلی.

    ■ مغزم آن معلمی است که حتی وقتی نمره ۲۰ گرفتی، می‌گوید: «بله… اما می‌توانست بهتر باشد.»

    ■ مردم خواب دریا می‌بینند. من هم خواب دریا می‌بینم، با این تفاوت که وسط خواب شروع می‌کنم مدل درآمدی بندر را طراحی کنم.

    ■ میزان نیاز عاطفی من: «فقط یه نفر که گاهی بگه: هیس.»
    میزان تحلیل من از این نیاز: ۴۳۷ صفحه.

    ■ مردم وقتی خسته می‌شوند می‌خوابند. من وقتی خسته می‌شوم، درباره اینکه چرا خسته شده‌ام تحقیق می‌کنم.

    ■ زندگی: «بهار، یه کم آروم باش.»
    من: «باشه. فقط بذار اول علت تاریخی، فلسفی، اقتصادی، روان‌شناختی و بین‌نسلی این اضطراب رو پیدا کنم.»

    ■ آن‌قدر برای بقا جنگیده‌ام که حالا، وقتی کسی می‌پرسد: «اگر همه‌چیز درست بشه، چی می‌خوای؟» چند دقیقه هنگ می‌کنم. چون سیستم‌عاملم روی حالت بحران نصب است.

    1. نور بر قبرم باروندی بهار جان. دمت گرم. خوشحالم می‌بینمت.

  7. جمعه‌ها روزِ رقص است و تمرینِ زبان کوردی و استراحت. اما من امروز خواستم که روز رقص باشد و کتاب خواندن و یوگا. خشکیِ بدنم که دستاوردِ وزنه‌هاست را باید بسپرم به لطافتِ یوگا. دستِ کم این یک ماهِ باقی مانده تا روزِ اجرا.
    برای تمرینِ رقص امروز در دمای پنجاه درجه کلکی سوار کرده‌ام و به گرمازدگی پاتک زده‌ام. ایزوتونیک! عصر را با حالِ جسمی خوب به خانه می‌رسم و می‌توانم بخوانم و بخوانم و بخوانم تا شب.

    برای انتخابِ فیلم سر رشته ندارم و سال‌هاست برون‌سپاری کرده‌ام به دو پیشوایِ فیلم‌بازِ زندگی‌ام که گلچین شده‌های سبک مورد علاقه‌ام را برایم فتوا کنند. کتابِ خودم را هم امروز با همین رویکرد بر می‌گردانم به قفسه و دست به موبایل می‌شوم در نسخه‌های PDF دوره‌ی نویسندگیِ خلاق. داستان کوتاهِ “سال‌های گذشته” نوشته‌ی یاکف سگل را برای بار پنجم یا ششم می‌خوانم. چیزی در این دیالوگ هست که باید پیداش کنم. بحثِ شخصیت پردازی هم نیست. خیلی فراتر از آن است. شخصیت پردازی در “تعلیمِ ریتا”ی ویلی راسل پررنگ است. این داستان اصلا به کشفِ جزئیات شخصیت‌ها نمی‌رسد. از همان اول میخ‌کوبت می‌کند‌. پسِ گردنت را می‌گیرد با خودش می‌کشاندت. اطلاعات را مفت نمی‌گذارد کف دستت که بروی دنبال زندگیت. بهت می‌فروشدشان. انگار حاضری صد صفحه‌ را یک روزه بخوانی تا بدانی چرا دختر آن سیب را گاز می‌زند. که آیا این همان سیب ممنوعه‌‌ است یا نماد دیگری یا اصلا نماد هست یا نیست. و آن ضربه‌ی آخرش! رازی که آن آخر برایت فاش می‌کند. رازی که انگار سال‌ها در تو و واتوهایِ ناخودآگاه‌ِ خودمان پنهان بوده و حالا عریان جلوی چشمت می‌گیردش. از آن داستان کوتاه‌هایی نیست که بعدِ آن همه اسیری ته‌اش نا‌امیدت کند. حسَش، جمله‌هاش، نحوه‌ی بیانش و حتی تعدادِ کلِ صفحه‌هاش نه زیاد است و نه کم. کافی است.
    ای کاش ساعت کش پیدا می‌کرد تا امروز را باز هم بیش‌تر زندگی کنم. چندبارِ دیگر از صبح تا همین آخرِ شبش را. بعضی روزها برای تمام شدن حیف‌اند.

  8. _ سال‌واژه‌ام: واقعیت
    _ برعکس انتظارم صبح زود از خواب برخاستم؛ حوالی پنج. از آنجا که حال خود را مساعد یافتم کوله‌ی سبکی جمع کرده و برای یک پیمایش سه ساعت زدم بیرون. امان از گرما امان.
    _ وقت گذراندن با دختر جانم و نوشیدن قهوه در یکی از کافه‌های ادایی مهرشهر. دوست داشتم قهوه‌ی میانه‌ی روز تعطیلم را با یک برش پای‌سیب یا کیک هویج بخورم که نداشتند. ما هم بین چیزکیک کاراملی و شاتوتی، البته که دومی را انتخاب کردیم. از میزان شیرینی کارامل بیزارم و مورمورم می‌شود. با هم گپی زدیم و به خانه برگشتیم؛ گرمازده و هلاک. تا یک ساعت بعد لیوان لیوان آب می‌خوردم.
    _ گلو دردی که از دیشب به سراغم آمده هنوز رهایم نکرده‌است. باید شربت دیفین هیدرامین بخرم. تنها امیدم به این است منشا این دردلعنتی، تاثیر استنشاق گازهای شیمیایی در آرایشگاه باشد. من بخت برگشته برای یک اصلاح ساده رفته بودم و اکنون دارم تاوان زیباسازی دیگران را پس می‌دهم. راستی استاد مگر کراتین را نمی‌خوردند؟ از کی آن را به موهایشان می‌مالند؟ اگر قرقره‌ی دیفین هیدرامبن اثر نکرد، آنگاه آماده‌ی استقبال از بیماری می‌شوم.
    _پرسه لابه لای یادداشت‌های روزانه‌ی جلال آل احمد. در بین سطور با نام ساشا گیتری Sacha Guitry) نمایش‌نامه نویس، بازیگر و کارگردان فرانسوی آشنا شدم. گویا آن زمان نشریه داشته‌است. کتاب «حق با پدرم بود» او را سفارش دادم. در نوشته‌های آل‌احمد معمولن موضوعی توجه مرا به خود جلب می‌کند و آن لحن خصمانه‌ی او در مورد زنان است. اگر هم‌عصر من بود احتمالا در فضای مجازی بلاکش می‌کردم.
    « سیمین می‌گفت از در که وارد شد، شروع کرد به ادای زنک راهبه‌ای که وقور و سنگین روبرویش نشسته بود را درآوردن و زنک محل سگ هم به او نگذاشت و بی اعتنا و سنگین همانطور نشست»
    برای من استفاده از عبارت” زنک”در کنار کلمه‌ی باوقار ترکیب نامتجانسی است. کمی که پایین‌تر رفتم دیدم مردان نیز از افزودن حرف” ک” به انتهای جنسیتشان در امان نیستند.” این مردک کاظمی” آیا افزودن یک “ک” ناقابل در گزارشات روزانه حال آدم بهتر میکند؟راستی چرا آن را از خود دریغ می‌دارم؟
    شاید از فردا در یادداشت‌های روزانه‌ام بنویسم این پسرک…
    _ یک دسته گل رز مینیاتوری برای خانه خریدم. طول کشید تا با کیانا بر سر رنگ آنها هم‌نظر شوم. او می‌گفت سفید است و من اصرار داشتم که به مرکز گل دقت کند که سفید نیست، بلکه کرم یا گلبهی است. آخر سر روی رنگ نباتی به توافق رسیدیم.
    ناهار را که خوردم روی کاناپه در خنکی کولر لم داده و سطرهای بالا را بازخوانی و ویرایش نمودم.
    _ آنا کارنینا به قسمت‌های جذابش رسیده که من بسیار دوستش دارم.
    _ آغاز رمان« سعادت زناشویی» نوشته‌ی تولستوی با ترجمه‌ی سروش حبیبی و کتاب‌خوانی مریم محبوب
    _ یک فیلم دیدم که نامش را به خاطر نمی‌آورم.
    _ به موقع خوابیدم.
    _ نمره‌ی روزم ۷

  9. ۱۴۰۵/۰۵/۰۳
    گزارش نیک ۷۳🐌❤️
    سال واژه: بیداری
    نمره روز: ده از ده
    واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.
    گزارش آموخته ها: هر چیزی که در ناخودآگاه ثبت شود در دنیای بیرون تجسم می یاید. (کتاب معجزه گر خاموش)
    ۱- آب دسته گلِ رز صورتی و رزهای سفید کوچک را عوض و آن را آبپاشی کردم. هنوز غنچه ی رز سفیدِ کوچک باز نشده است. نمی دانم آخِر ماجرا بالغ می شود یا غنچه می میرد.
    ۲- دمنوش بابونه نوشیدم، به نیت نوشیدن چای سیاه کمتر.
    ۳- یک ساعت آزادانه نوشتم.
    ۴- به توصیه الهه خانم علیزاده❤️ از خودم پرسیدم باورهایم چیست؟ و گذاشتم این پرسش در ذهنم خیس بخورد.
    ۵- همسایه ما در حیاط یک مرغ حنایی 🐓دارد. دلم به آنها حسادت کرد که مرغ حنایی دارند. آرزوی داشتن مرغ حنایی 🐓و حیاط را به جعبه آرزوهایم اضافه کردم.
    ۶- من به این جمع ❤️و این وبینارهای روزانه ❤️و نوشتن عشق ورزیدم❤️. من خوشبخت و خوشحال هستم.❤️

  10. قشنگ بود. همه چی.
    تا ظهرش که خاب بودم.
    رفتیم کافه.
    لجی‌ترین ماچای دنیارو خوندم.
    استاد خیلی خوشش اومد از فیلم انتخابی شقاقیات.
    شقاقیاتِ کتاب‌خونِ فیلم‌بین.
    سحرو زدم زیربغلمو با مهر رفتیم ایرانشهرگردی.
    دو تا کتاب یکی از اون یکی بهتر جایزه گرفتم از مهرداد جانیم.
    فرهات یه عالمه هلم داد به سمت وبیناری که همش دودل بودم.
    برید دوخت آستر زد و همه چی😐❤️
    کلی گشتیم. کلی خندیدم. کلی خوشیدیم.
    میگم کلی یکی کلیِ زیاد.
    مطمعنم هفته‌ی خوبی دارم.
    قراره همش نیک باشه نیک باشه نیک.

  11. باز جویی روزگارِ نیک خویش

    نشسته بودم و آرام به تو نگاه می‌کردم که نشسته بودی و آرام به من می‌نگریستی. پرسیدی: «برای سال‌واژه‌ات، خودآغوشی، چه گامی برداشتی؟»

    گفتم: امروز نه‌تنها برایش قدمی برنداشتم، که زیرپا گذاشتمش و له‌اش کردم. تا شب دعوایی کردیم دیدنی. به درِ دستشویی تکیه دادم، نشستم و توی سرامیک‌های مشکی، کله‌ی ژولیده‌ام را می‌دیدم که گُروگُر اشک می‌ریخت. گفتم اصلن به درک.

    شب از دلش درآوردم، دوتا گیلاس تعارفش کردم و دستی به سرش کشیدم که: «چه می‌کنی با خودت؟ ول کن این زورکی‌چالش‌ها را. نشد که نشد. زندگی مالِ نشدن است. حالا این وسط یکهو می‌شود و همه نفسی راحت می‌کشید.»

    دیدم هیچی از حرف‌هایم نفهمیدی. گفتم: غمِ مستتری‌ست، کاریش نمی‌شود کرد. مثل لکه‌ی جوهری که افتاده به پیراهن سفیدم و هرچه صابون می‌کشم پاک نمی‌شود. لکه را برده‌ام توی تراس تا بیندازمش دور، اما پیراهن به تن چسبیده و باید خودم را بیاندازم. حالا این وسط نه لکه پاک می‌شود، نه من آدمِ افتادنم. که آخرش بگویند: «به‌خاطر یک لکه‌ی چرک، جان به پِهِن تسلیم کرد؟»

    دیدم عصبی شده‌ای و چشم‌هایت را بِق کرده‌ای. معلوم بود خوشت نیامده. خاستی لجم را دربیاوری. پرسیدی: «از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟»

    می‌خاستم بگویم سرِ جدت ولم کن. نمره‌ی غالب من سه است. حالا چون و چرایش بماند برای بعد.

    دیدم چپ‌چپ نگاهم کردی. گفتم: چهار می‌دهم. خرماها را بسته کردم که بفروشم، فروش نرفت. پیگیر کار بابا شدم و دست آخر گفتم خودت بیا تهران، دوتایی برویم مشکل را حل کنیم. بعد هم دعوای بزرگی را فیصله دادم. چند ورق کتاب خاندم و تا نیمه‌ی انیمیشن «من همینم که هستم» را دیدم. جالب بود، اما وسطش مصطفی آمد و گفت می‌خاهد «اودیسه»‌ی نولان را ببینید. گفتم بی‌خیال، من نولان‌باز نیستم. این شد که نه من توانستم به تماشا ادامه دهم، نه او.

    پرسیدی: «از گفت‌وگوی امروز چه نکته‌ای اندوختی؟»

    گفتم: بازاریابی سخت است و تجربه می‌خاهد. بعد هم یاد گرفتم خشم را پرخوری نکنم. هی نچپانم توی خودم که تهش روی یکی بالا بیاورم. خب، پرخوری نکنم، چه کنم؟

    پوزخندی زدی. گفتی: «پس می‌نویسی برای چه؟» برخورد بهم. چیزی نگفتم. گفتی: «امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟»

    هوس کردم «شعر چیزی‌ست شبیه گرگ» بخانم.

    چشم، درِ گشوده بر آتش است وُ
    عمر، درِ گشوده بر باد.
    و درِ گشوده بر آب
    این گیلاس‌ها.(این سرخ‌های شاداب!)
    و گور؟
    درِ گشوده بر خاک!…

    تو هم حض بردی از شعر. نشستی کنارم. دوباره خاندی. بعد پرسیدی: «امروز پیاده‌روی هم رفتی؟» چشم‌هایم را دزدیدم. خودت فهمیدی. گفتی: «اشکال ندارد. خب بگو، امروز از خوردنِ چی بیشتر لذت بردی؟»

    دو حبه خرمای هِلیله. آمدم تعارفت کنم. میل نداشتی. گفتی: «امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟» گفتم: «همه‌ی کائنات. گذشته، آینده، رابطه و آدم‌ها.» گفتی: «خب درست بنال، ببینم چه می‌گویی.» گفتم: «بخدا خیلی روز بدی بود. اجازه بده بازش نکنیم.»

    پرسیدی: «امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟» این‌بار من چپ‌چپ نگاهت کردم. گفتی: «خب همین حالا رویا بباف. نقد می‌خرم.» کمی این سو و آن سو را چشم انداختم. دست بردم سمت چانه.

    رویا… رویا…

    ذهنم پرید به خرید وسیله‌های خانه و چیدمانشان؛ مبلی گوشه‌ی حال، میز و صندلی، فر و کافی‌بار، دستگاه قهوه‌ساز و ماشین ظرف‌شویی.

    دیدی هزینه‌اش بالاست. ترسیدی کُما بزنم توی این گرانی. سریع سئوال بعدی را پرسیدی: «امروز با کی تماس گرفتی؟»

    با بابا. بعد با مامان. چیز خاصی نگفتیم. احوال‌پرسیِ ساده.

    گفتی: «امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟»

    استیصال. گفتم: استیصال واقعی‌ست یا آدم خودش بزرگش می‌کند؟

    چیزی نگفتی. فکر کردی. گفتی چرا اینقدر می‌نالی و غر می‌زنی؟ چیزی نگفتم. فکر کردم. پرسیدی: «خب بگو، امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟»

    از جا در رفتم. چه داستانی؟ چه کشکی؟ چه ماستی؟ من که داستان بلند ندارم. چرا هربار می‌پرسی؟

    جوابم را ندادی. خاستی توی خماری بمانم. مرموز شده بودی. گفتی: «سئوال بعدی را می‌پرسم. امروز یاد کدام خاطره افتادی؟»

    گفتم: شبی رفته بودیم تجریش بگردیم. آن‌قدر خسته بودم که برگشتنی خابم برد. یکی مسخره‌ام کرد. خورد توی ذوقم. هنوز توی ذهنم مانده.

    پرسیدی: «امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟» جواب دادم: «نبودم، اما فردا گوش می‌دهم.» ادامه دادی: «فیلم چی دیدی؟» گفتم: «این‌قدر پرسیدی که دیروز دشت سوزان را دیدم.»

    خنده‌ی شیطنت‌آمیزی زدی. بعد نشانی کانالم را خاستی. نوشتم:
    https://t.me/sajedeh_haqparast

  12. گزارش نیک ۳۳ من جمعه ۲ مرداد ماه ۱۴۰۵
    سال واژه: کودکانه‌وار درخشیدن
    ۱. ۵ صبح با صفحات صبحگاهی صبح را آغازیدنم.

    ۲. ارسال زندگینامه مادرم پیش از من بخش ۴۶ در کانال تلگرامم و یاد آوری بنر وبینار راه هنرمند ساعت ۱۱ صبحم و گذاشتن وویس «به نشانه‌ها اعتقاد دارید؟ حسرت‌کشید یا شکرگزار؟» و یک گزینه گویه در مورد احساس حقارت از تئودور روزولت:

    «هیچ‌کس نمی‌تواند در شما احساس حقارت ایجاد کند، مگر اینکه شما قبلن حقیر بودن خود را پذیرفته باشید.»

    یک گزینه گویه از خودم که در آزادپرسی دریافتم:

    «چرا بعضی از جهان همیشه طلب‌کارند تا طلب‌کار هم بمیرند؟»

    ۳. برگزاری جلسه‌ی نهم وبینار راه هنرمند با موضوع:

    « آشتی با اشتیاق‌های فراموش شده و بازیابی لذت نوشتن» و خواندن بخش‌هایی از کتاب از صفحه ۳۹ تا ۴۱ کتاب با عنوان «پر کردن چاه  ذهن = پرورش خلاقیت»  نکته جالب برای خودم آن بود  که از اول خرداد ماه آغازیدم و امروز ۲ مرداد بود و رضایت از پیگیری‌ام در برگزاری هفتگی آن.  هرچند تعداد شرکت کنندگان ۴ نفر بود و تاسفم از کم بودن تعداد شرکت‌کنندگان و ایجاد ذهنیتم که چون ضبط می‌کنم و در کانال وبینار می‌گذارم و روز جمعه و صبح و ساعت ۱۱ وقت مناسبی نیست. (اما من وقت خالی دیگری ندارم متاسفانه) کمتر شرکت می‌کنند. انجام تمرین عملی ۵ دقیقه‌ای که همزمان انجام دادنش مرا به یک آرزوی مربوط به ۱۶ سالگی رساند و حیرت‌زده‌ام کرد از بروز ناگهانی‌اش در نوشتن و دریافتن خواص نوشتن. که چقدر به موضوع جلسه می‌خورد و الان که نوشتم متوجه‌ش شدم.

    ۴. نویسنده‌ساز و الهه علیزاده عزیز و شروع با آزادپرسی محبوب من و نوشتن سوالات که من عاشق این بخشم و شاید دلیلی برای عاشق کوچینگ بودنم.

    ۵. بازخورد دوره‌ی پایه‌کار الهه علیزاده نازنین. و لذت بردن از دقت‌ش.

    ۶. دولینگو ترکی استانبولی و زبان انگلیسی از همیار زبان

    ۷. شنیدن بخش اول و دوم پادکست عزت نفس محمدرضا شعبانعلی بصورت اتفاقی در یوتیوب دیدن و نت‌برداری ۴ صفحه‌ای از آن.

    ۸. خرید کتاب «نزدیک ایده» معرفی شده توسط الهه علیزاده از طاقچه با برگ‌های رویش حاصل از مطالعه کتاب در طاقچه تیر ماهم که با ۵۰ درصد تخفیف خریدم و همان‌موقع ۱۰ صفحه خواندن.

    ۹. یادآوری برای وقت گرفتن امتحان کوچینگم از فنی حرفه‌ای آخر مرداد ماه.
    ۱۰ . نوشتن دو شعرک
    ۱۱. نوشتن دو کاریکلماتور
    ۱۳. آزاد نویسی نیم ساعتی.
    ۱۴. انجام تمرین کتابنقد بر موضوع کارکردن و توسعه مطلب با جستن کتاب مناسب آن.
    نمره به روزم : ۹

    لینک کانال تلگرامم:    https://t.me/mahro1402

    و لینک سایتم:        mahnazrouhani.ir

  13. بعد از دوسه روز وحشی شدن دستگاه گوارش امروز اندکی نفس کشیدم.
    با وجود مریضی تمرین نوشتم
    کمی ازادنویسی کردم
    کارها خانه را انجام دادم

  14. صبحانه تخم‌مرغ آب‌پز دارچین‌پاشی‌شده با عسل چه چسبید.
    لباس انداختم توی لباسشویی و مشغول آزادنویسی شدم. 45 دقیقه آزاد نوشتم.
    به خواهر زنگ زدم. دلتنگشان بودم. بیشتر از یک هفته ندیده بودمشان. همه سرماخورده بودیم. قرار خانه‌ی بابا گذاشتیم.
    گاز و هود سابیدم. ناهار پختم. خوردیم. ظرف شستم.
    10 صفحه تئوری شعر خواندم. تا اینجا تلاش برای یافتن تعریفی از شعر که هم جامع و هم مانع باشد. هم دربرگیرنده انواع شعر باشد و هم آن را از دیگر انواع نوشته متمایز کند.
    کمی خوابیدم. نویسنده‌ساز را بودم. الهه یک فرایند گفت برای تولد یک پرسش خوب.
    رسیدن به تمیزی و نظم خانه.
    رفتم خانه‌ی بابا. پر انرژی برگشتم. یادداشت کانال هوا کردم.
    https://t.me/ladanshayanfar

  15. سال واژه: استمرار در تولید محتوا

    واژه‌ی امروز:
    «پرداخت»، چون هم در نوشتن و هم در نقاشی، تفاوت یک ایده‌ی خوب با یک اثر ماندگار، در پرداختن به آن است.

    کارهای امروز:
    _نوشتن صفحات صبحگاهی.
    _تصویرسازی داستانکی را ادامه دادم، داستانی که سه خروس با سه روحیه‌ی متفاوت، شخصیت‌های اصلی آن هستند. تلاش کردم تفاوت شخصیت آن‌ها فقط در فرم و رنگ نباشد، بلکه در نگاه، ایستادن و نسبتشان با یکدیگر هم دیده شود. برایم جالب است که چطور چند لکه‌ی رنگ می‌توانند به یک شخصیت جان بدهند.

    _دیدن فیلم نابغه (Genius).
    بیش از هر چیز، رابطه‌ی میان نبوغ، پشتکار و نقش یک ویراستار در شکل‌گیری یک اثر، ذهنم را درگیر کرد.

    _امروز چه آموختم؟
    خلق کردن فقط به لحظه‌ی الهام وابسته نیست. نوشتن، طراحی و حتا تماشای یک فیلم خوب، هرکدام می‌توانند بخشی از یک گفت‌وگوی بزرگ‌تر با ذهن خلاق باشند.

    📌کانال تلگرام هنرنامه:
    https://t.me/majalehonarimaryamjouyandeh

  16. گزارش نیک ۷۳
    سال واژه‌ام: فاصله

    فاصله‌‌مان با والتر اِلیاس دیزنی چقدر است؟
    ماهان ابوترابی در وبینار نویسنده‌ساز از «موش سرآشپز» گفت. فیلم را ندیده بودم.
    دیدمش.
    سوال‌هایی در ذهنم شکل گرفت: از میزان تلاش والت دیزنی برای رسیدن به چنین جایگاهی چه می‌دانیم؟ موانعش را چطور؟ چرا او هنوز، سلطان بی‌چون و چرای دنیای کارتون و انیمیشن است؟ چگونه توانسته خالق شخصیت‌هایی بشود که عمری باشند و همیشه در یادها بمانند؟
    شاید فاصله‌ی آدم‌ها را همیشه نبوغ تعیین نمی‌کند. گاهی فاصله‌ی همان قدم‌هایی است که یکی برداشته و دیگری هنوز به برداشتن‌شان فکر نکرده است.

    — تا می‌خواهم گزارش نیک‌ بنویسم مغزم و دستم قفل می‌کند. تمام سوژه‌ها و رخدادها پا به فرار می‌گذارند. دِ بدو که رفتی. قبلش هزار حرف برای گفتن و نوشتن دارم. موقع عمل هنگ می‌کنم.
    — جمعه‌ها روز استراحتم نیست. کار می‌کنم می‌نویسم می‌پزم می‌خوانم گوش می‌دهم می‌بینم و همیشه فکر می‌کنم عقب هستم.
    — «بی‌لنگر» بهمن شعله‌ور در حال تمام شدن است.
    — پیاده‌روی رفتم. همان اطراف خانه‌. کافی‌شاپ است که مثل قارچ از زمین روییده. هر جا چشم می‌اندازم آن‌ها را می‌یینم. جدیدالتأسیس و قدیم‌التأسیس.
    دخترها را می‌بینم:
    همه یک شکل و یک فرم
    همه زیبا و جذاب
    همه شده‌اند یکسان هم:
    شلوارها جین تا قوزک پا
    موها لخت و کراتین شده‌ی بدون شال
    بلوزها نیمتنه‌‌ی خیلی کوتاه کمی کوتاه یا کوتاه
    لب‌ها ژل و پرسینگ‌دار
    مژه‌های پرپشت
    ابروهای پهن و کلفت
    همه با سگی گربه‌ای همدم و همراه.
    همه سیگار به دست به انتظار.
    دقتم برای دیدن پسرها را می‌گذارم برای روز دیگر.

    — ما امیدوارانیم.

    آدرس کانال تلگرام من:https://t.me/nahid40rasti02

  17. سال واژه‌ام: تحسیــن
    ۱. معمولا جمعه‌ها کلاس بازخورد داریم. تا خود ساعت هفت که کلاس شروع می‌شد با متنم کلنجار رفتم. می‌خواستم شاخ و برگش دهم. اما انگار همه جایش قفل شده بود. موقع بارگزاری، متنم بارگزاری نشد. هنوز نفهمیدم مشکل چیست. حتی مطلع نشدم کلاس برگزار شده یا نه. تلگرامم هیچ‌جوره وصل نشد. بخاطر همین از برگزاری کلاس بازخورد بی‌خبرم.
    ۲.عصر دل‌انگیز تابستانی امروز، بسته‌ای که انتظارش را می‌کشیدم، به دستم رسید. درون بسته چه بود؟ طبق معمول کتاااب.
    ۳. نمی‌دانم چه شد که لیوان آب یکهو چپه شد. قطراتی از آن روی کتاب بازی که دستم بود ریخت. با لباسم قطره ها را پاک کردم. اما دیر شده بود. گوشهٔ کتاب خیس شده بود. بعد از خشک شدن حال خرابی به خود گرفته‌اند که نگو. صدای ورق خوردنشان مرا یاد صدای کاهو خوردن می‌اندازد.
    ۴.پتوسم را بردم حیاط. تقویت کننده به سر و رویش زدم. حتی به ریشه‌هایش. گذاشتم همانجا هم بماند تا طلوع آفتاب را ببیند و حض کند. برایش جا گلدانی ویژه‌ای سفارش داده‌ام. با لامپ مخصوص.
    ۵.میکس آهنگ ادل و هایده را دوباره گوش دادم. برایم لذت‌بخش بود.
    ۶.پستی در کانالم چپاندم. خواستم استوری‌اش هم بکنم، اما نشد.
    ۷.دلم شعر می‌خواهد. من بخوابم و تو شعر بخوانی. در خواب و بیداری برایم بخوانی. من در عمق خواب به ژرفای واژه‌ها بیندیشم.

  18. کار نیکم این روزها، نوشتن‌ باشد یا خواندن خوشتان می‌آید؟
    هیچ‌کدام در راس روزهای اکنونم نیست.
    تلگرام‌گردی دارم چندی‌ست.
    دوره‌‌ها را جلسه‌جلسه سیو می‌کنم و کتاب‌ها را بایگانی.
    اگر قرار بر خواندن باشد کتاب همان دوره‌های پیشین من را مست می‌کند.
    چقدر کتاب و فرهنگ و دفترست که استاد مهربان روانه‌ی دوره‌ها کرده‌ست. گم و پراکنده لابلای صفحات جلسات تلگرامی.

    شلوغی تلگرام تمرکز را از من می‌گیرد. باید حسابی بتکانم‌ش.
    تا خلوت نشود، دست‌ و دلم به دانلود هیچ‌چیزی نمی‌رود.

    این هم گوشه‌ای از مصمم‌بودن‌ من‌ست.
    نمره هم از ده منفی ده است.
    استاد به نمره‌ی من چه کار دارد واقعا؟

    https://t.me/manesehchtgrh

  19. یک عدد حلرزون عشق‌‌زاده حاصل پیوند خرچنگ و حلزون؟

    سال‌واژه‌ی من: شناخت

    ١. آزآخ‌نویسی کردم بعد بیداری.

    ٢. ای فرسی، ای فرسی. ای شهریار، ای شهریار؟ من می‌گویم «سلام به حیدربابا» از شهریار که فرسی برگردانده به فارسی، تو بخان «سلام به حیدربابا»‌یی که همکاری شهریار و فرسی‌ست. دارم می‌خانمش که، می‌بایست تا الان خانده بودم. چون با مب‌ای‌نا قرارمان این استه که روزی یک دفتر شعر بخانیم. می‌بایستی در کار اما؟ است ولی امروز مهمان داشتیم. بعد نوشتن این گزارش دوباره می‌روم سراغش.

    ٣. به فک‌وفامیل عزیزم افتخار دادم و در جوارشان بودم. از من بعید است. این‌که از اول مهمانی باشم تا آخر مهمانی. آمده بودند عیادت آتنا. خانواده‌ی پدریم را دوست دارم. چون هوای همدیگر را دارند. یاد ندارم گوز و گوزکشی‌های فامیلی را میان‌شان. و یاد ندارم رها کردن‌مان را از سمت‌شان در گیروگورهای زندگی. اکبر هم همین‌طور است. دریغ نمی‌کند ازشان.

    ۴. دلم برای قرارهای تخصصی‌نویسی و ندا و فائزه و فرشته تنگ شده. دیشب از خستگی هلاک بودم و امشب از مهمانی چی؟ از مهمانی هیچی، در مهمانی. واقعن چرا فاصله این‌قدر به چشم می‌آید؟ یا چرا هر ندیدن یک بی‌خبری گنده است؟ هر بار که قراری برقرار نمی‌شود، هر بار که نمی‌روم «نویسنده‌ساز»، هر بار که نمی‌روم «سرزبان»، هر بار که؟ چرا هر بارها این‌قدر گنده‌اند؟

    ۵. یک گاز کوچولو و خوشمزه. من از «سلام به حیدربابا»‌ی شهریار و فرسی گفتم و مب از «دیدار در فلق‌» منوچهر آتشی. به مب همان‌ها را گفتم که در یادداشت‌برداری‌های امروز نوشته بودم: «یک بار یکی گفته بود فرسی، فارسی نمی‌نویسد، فرسی می‌نویسد. اما فرسی عجب فارسی می‌نویسد. اگر قرار بود بین نویسنده‌های ایرانی یکی را برگزینم و فارسی‌‌‌نویسی یاد بگیرم ازش، انتخابم فرسی بود.» دوست دارم یادداشت‌ها و کلمه‌برداری‌هایم را جمع کنم و یادداشتکی بنویسم درباره‌ی کار فرسی در برگردانی «سلام به حیدربابا»‌.

    ۶. گزارش دیشب که خستگی نگذاشت ویرایش کنم را ویرایش کردم و منتشریدم. چرا ویرایش کوفتی تمام نمی‌شود؟ هر چه غلط درست می‌کنم، باز چیزی جا می‌ماند. مرتیکه. حوصله‌ی نکات ویرایشی و علامت‌گذاری‌ها را ندارم. خیلی وقت‌ها می‌گذرم. چه در ویرایش چه در بازنویسی. مثل چند شب پیش. که نوشته بودم: ««زبان»، دهنی‌ترین ظرف دنیاست.» می‌دانستم ممکن است زبان که در نظر من قوه‌ی زبان است، در نظر کسی که می‌خاند آن زبان باشد که قوه‌ی لیس است. اما بعد کمی ور رفتن، بیلاخ گفتم و منتشرش کردم. این از بازنویسی که ته‌اش آش کشک خاله‌‌‌ی خودم است. برای ویرایش اما جدیدن با خودم می‌گویم کاش آدم دقیقی مثل بهنام پازانی یا مب توم بود و از نگاه آن‌ها می‌گذشت متن‌هام. یا یک هوش مصنوعی داشتم از جنس خودم. اما که چه؟ این هم آش کشک خاله‌ی خودم است. نمی‌توانم مثل آن دوست‌مان که چند سال پیش می‌گفت، بگویم «یعنی که چه؟ من ویرایش کنم؟ من نویسنده‌ام. نویسنده می‌نویسد، ویراستار ویرایش می‌کند.» (توی گیومه گذشته‌ام ولی خب نقل به مضمون است.) و ای بابا. می‌خاهید ویراستار یک‌کاره عن در کون‌تان هم بشوید و سیفون را هم بکشد؟ یاد چیزه افتادم. پیرزنه که توی «برادرم جادوگر بود» می‌گفت به تو بدم؟ بعدش چه می‌گفت؟ یادم نیست. به‌هرحال؛ خاله‌هایم هم به این آش‌های‌شان. ولی چرا کشک آش خاله‌ام نه و آش کشک خاله‌ام؟ باز هم دهن خاله‌ام با این آش و کشکش.

    ٧. با آهنگ جدید عمویم، سامی بیگی، رقصیدکم. سامی مرا یاد بچگی‌هایم و دبستان می‌اندازد. آن‌موقع آهنگ‌هایش را توی مدرسه می‌خاندیم. (اگر خاهرم نگوید گه نخور، تو طرفدار حامد همایون بودی.) هنوز هم گاهی می‌شنومش. قر فقط با عمویم، سامی قرتی.

    https://t.me/elahebaseda

  20. گزارش نیک (۲۲)
    جمعه | ۲ مرداد ۱۴۰۵
    سال‌واژه: Error 404

    • امروز هیچ شباهتی به «جمعه» نداشت. شلوغ بود و پرهیجان.
    • چهار ساعت مسابقه‌ی فوتسال بچه‌های ریزه‌میزه را داوری کردم. سر ذوق آمدم با دیدن ذوق‌شان به بازی و مسابقه و مدال و جام.
    داوری فوتسال، حرکتی بود نو برای پر کردن سبد تجربه‌اندوزی. به این اندیشیدم اگر روزی می‌خواستم حرفه‌ی داوری را ادامه دهم، پشت تی‌‌شرت فسفری‌ام می‌نوشتم: قضاوت کار خداست، ما وسیله‌ایم مشتی.
    • این هفته، فستیوال خوش‌مزه‌ترین غذاهای ۱۴۰۵ برپا بود. سپاس و بوسش دست‌اندرکاران را.
    • حضور در وبینار نویسنده‌ساز را تیک زدم.
    چه حیف که آخر وبینار کاری پیش آمد و تمرکزم را ربود.
    • با رفقا رفتیم سالن. خسته بودم اما خوش گذشت.
    • مثل دیشب می‌خواهم چند صفحه‌ای از «تئوری اکت» بخوانم و بخوابم.

  21. سال واژه: پیشروی
    نمره روز: ۶
    صبح را با دعوا شروع کردم و برای صبحانه هم یک دل سیر حرص خوردم. جاتان خالی، با نان و پنیر خیلی نمی‌چسبد. با مربا‌ی سیب اما خوب ترکیبی می‌شود. اه.
    عصر که برق رفت اینترنت هم الوداع گفت. وبینار الهه علیزاده را با قطع و وصلی فراوان دیدم. امروز صفحه‌ای جدید از سفر به انتهای شب نخواندم. یادداشت‌هایی که توی ورد در موردش نوشته بودم خواندم و بازنویسی کردم و آن بخش‌هایی از کتاب را که مربوط به یادداشت‌ها بود بازخوانی کردم.
    بعدش نشستم و به شانسم رحمت فرستادم. لابد انتظار داشتید فحش بفرستم. راستش یک مورد بدشانس‌تر از خودم یافته‌ام و فعلن قصد ندارم شانس‌آزاری کنم.

  22. از امروز وقتی می‌روم سر کمد‌، کتی را انتخاب می‌کنم که تمامم را بپوشاند. کت سنجاق‌سینه‌ی بزرگی دارد که رویش نوشته:«این موجود کسی را که او‌ را دختر خوب خطاب کند، گاز می‌گیرد.»

    کلمات صفحات صبحگاهی که سبک می‌شوند یعنی روز قبلش را واقعا زندگی کرده‌ام. امروز دغدغه بعد از بیدار شدن، برگشته به هماهنگی رنگ لباس و آرایش.
    مادربزرگ کوچک چشم‌رنگی‌ام برای ناهار قرمه‌سبزی درست کرده که مزه بچگی‌هایم را می‌دهد.
    نیمی از کتابی را خواندم که راجع به بخش‌های نپذیرفته‌ی وجودمان است. تکرار مکررات ذهنم؛ اما هنوز برایم تازگی دارد.‌
    برای اولین بار ۱۰۰۰ کلمه آزادنویسی کردم. اگر این عادت را نگه دارم، به جایی از خودم می‌رسم که تابه‌حال نرفته باشم؟
    ابراهیم در آتش شاملو را پرسه زدم.
    معاشرت کردم.
    خوشحال‌تر بودم.

  23. نیکروز مادرانه، برادرانه، خواهرانه

    اول صبح آدینه می‌روم خانه‌ی مادرجان.‌ می‌برمش دنبال رودخانه. راه‌رفتن برایش سخت است. دو قدم به کمک عصایش در پیاده‌روی پارک قدم می‌زند. زنده‌رود را با نگاه مشتاقش می‌کاود و دلش راضی می‌شود. به میدان فیض که می‌رسیم از تمایلش به رفتن سر مزار خالی مصطفی، برادر مفقودالاثرم می‌پرسم. گویی بال درمی‌آورد. چند سالی است به دلیل مشکلات جسمی سر مزار جوان سبیل‌سبز جاویدالاثرش نیامده. مزاری هرچند خالی فقط با یک نماد و یک تصویر.
    وقتی به گلستان شهدا می‌رسیم، باورم نمی‌شود این اشک‌ها از چشمان مادری بر کویر گونه جاری می‌شود که چهل و چهار سال پیش، پسرش را در جنگ ایران و عراق گم کرده. مگر داغ فرزند، زمان می‌شناسد؟ خاک سرد است اما نه برای مادر داغدار.

    مادر را به خانه‌ام می‌آورم تا گردپایش را بر سر بتکانم تا تبرک زندگی‌ام باشد.

    عصر وبینار نویسنده‌ساز است و این آدینه به جای شاهین کلانتری عزیز، پای مکتب الهه علیزاده‌ی خوش‌زبان می‌نشینیم.
    از اهمیت سوال کارآمد و خوب می‌گوید.

    امروز از مرگ اکبر عبدی، هنرمند ماندگار ایرانمان باخبر می‌شوم. چشمانم تر می‌شود وقتی به یاد «محله‌ی برو بیا و باز مدرسه‌ام دیرشد، حالا چه کار کنم؟» می‌افتم.

    دمادم غروب طیبه خواهرم با همسرش قدم‌رنجه‌ای می‌کنند و تا شب دورهمی‌دلچسبی داریم.

    آخر شب پرسه‌گردی اولین آدینه‌ی مردادماهی‌ام را می‌نویسم و می‌گذارم در تلنگر‌نوشته.

    قسمتی دیگر از سریال «بدنام» را با همسر و دخترم می‌بینم.

    نوشتن گزارش نیک امروزم حسن ختام برنامه‌های آدینه‌روز است. گذاشتنش در سایت شاهین خان کمی با تأخیر است. استاد ببخشد بر این شاگرد تأمل‌کار.

    ۱۴۰۵/۵/۲
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  24. دو روزه آبمون هفت هشت ساعت وسط روز قطع میشه. پختم از گرما. اولویت‌ها در شرایط مختلف عجیب متفاوت میشه. هر چی بیشتر فکر می‌کنم بیشتر نمی‌فهمم. شاید ته دنیا پوچه و الکی دارم زور می‌زنم بفهمم. بالاخره این همه آدم تو دنیا این همه سال عمر می‌کنن یه جوری باید سرگرم بشن و وقتشون پر بشه تا همدیگه رو نخورن. اکبر عبدی هم درگذشت. «دنیا پوچه، پوچ» اکبر عبدی رو استوری کردم. شایدم این چرت و پرتایی که گفتم اثر همونه. خلاصه اگه اول آخر متنم رو خوندین، وقتتون رو تلف نکنین چیز خاصی از دست ندادین.

  25. سال‌واژه: تغییر

    ۱- برای سال‌واژه‌ام «تغییر»؛ امروز با تمرکز روی کنترل ذهن و افکارم تلاش کردم یک قدم در این مسیر بردارم.

    ۲- نمره به امروزم ۸ از ۱۰ است  چون بیشتر از اینکه امروز فوق‌العاده باشم، منظم بودم و به چیزهایی که برایم مهم است وفادار ماندم.

    ۳- از گفت‌وگوهای امروز فهمیدم آدم‌ها بیشتر از اینکه دنبال جواب باشند، دنبال همدلی‌اند. گاهی شنیده شدن، بیشتر از هر راه‌حلی کمک‌کننده است.

    ۴- امروز در «تئوری اکت» پرسه زدم و کنار «پنجمین زن» هنینگ مانکل، دوباره به دنیای معما و آدم‌های پیچیده برگشتم.

    ۵- برای پیاده‌روی، مایلو مثل همیشه بهانه‌ای شد برای دل کندن از خانه و قدم زدن در پارک.

    ۶- از خوردن گیلاس‌های سرد و شیرینی که وسط گرمای تابستان خوردم، بیشتر از هر چیزی لذت بردم.

    ۷- چیزی که امروز نگرانم کرد، درد کشیدن دوستم از معده‌درد بود و امیدوارم حالش بهتر شود. از بین رفتن گزارش نیکم هم ناراحتم کرد.

    ۸- از رویاپردازی درباره روزی که نویسنده خوبی شده‌ام و رمان‌هایم به زبان‌های مختلف ترجمه شده‌اند، لذت بردم.

    ۹- امروز با دوستم تماس گرفتم و از احوالاتش باخبر شدم.

    ۱۰- واژه‌هایی که امروز بیشتر در ذهنم چرخیدند: استمرار، صبر و کنترل‌ذهن.

    ۱۱- در خیال‌پردازی درباره داستان بلندم، به این رسیدم که قاتل رمانم زیادی قابل حدس است و باید بیشتر روی پیچیدگی شخصیت و مسیر داستان کار کنم تا خواننده نتواند به راحتی پایان را حدس بزند.

    ۱۲- امروز یاد زمانی افتادم که بی‌دغدغه و بدون نگرانی از فردا، به باشگاه می‌رفتم و با دوستانم وقت می‌گذراندم.

    ۱۳- امروز فیلمی ندیدم؛ سریال کره‌ای «آرزوهای مرگبار» را تماشا کردم.
    کانال تلگرامم؛https://t.me/shekarpaniir

  26. گزارش نیک

    باز هم زوارم دررفته است. دو هفته است به این فلاکت مبتلا شده‌ام. دقیقاً از همان روزی که روبی از بالکن سقوط کرد و من یک‌باره پرت شدم وسطِ سوزن و آمپول و دواخانه و هول‌و‌ولای شاش‌بند شدنِ پسرم.

    قبل از این دو هفته چطور بود؟ بد نبودم. زندگی‌ام لااقل شکل و شمایلی داشت. خواب و خوراکم آدمیزادی بود، کتاب می‌خواندم، ورزش می‌کردم و روزهایم این‌طور شلخته و الله‌بختکی از دستم درنمی‌رفت. اهلش نبودم که همین‌طور وسطِ روز ولو شوم، زل بزنم به صفحه‌ی گوشی و خودم را تا خرخره در منجلابِ بی‌حوصلگی فرو ببرم.

    چند روز اول را گذاشتم به حساب استرسِ پس از سانحه و بدنی که دارد تاوانِ آن همه دویدن و ترس را پس می‌دهد. جایی شنیده بودم باید به صدای بدن گوش داد و با خود مهربان بود. من هم مثل خیلی وقت‌های دیگر، حرفی را که بوی عقلانیت می‌داد بی‌چک‌وچانه پذیرفتم. فکر کردم لابد گوینده‌اش دو پیراهن بیشتر از من پاره کرده و اگر می‌گوید مدارا کن، حتماً چیزی بارش بوده.

    یک روز هم رفتم جلوی آینه و رسماً بابِ مذاکره را باز کردم. گفتم: «بفرمایید، گوشم با شماست.»
    گفت: «فعلاً اسم ورزش را نیاور. تنم کوفته‌ی دامپزشکی است و اعصابم لهِ هزینه‌هایی که از سر و کولمان بالا رفته.»
    گفت: «کالری‌شماری هم موقوف. جانم درآمد از بس با متر و خط‌کش بالای سرم ایستادی و هر لقمه را حساب‌کشی کردی.کم مانده نفس‌هایمان را هم بشماری»

    پذیرفتم. با هله‌هوله‌خوری‌اش کنار آمدم، با شب‌بیداری‌اش مدارا کردم و حتی جلوی این شلختگیِ خزنده‌ای که داشت همه‌چیز را می‌بلعید، سکوت کردم. به خودم گفتم این هم لابد بخشی از همان «مهربانی با خویشتن» است که این روزها مثل نسخه‌ی شفابخش تحویل آدم می‌دهند.

    اما مشکل اینجاست که او، این مهربانی را با ضعف اشتباه گرفته است. حالا ده روز از آن گفت‌وگو گذشته و او شبیه بچه‌های لوس شده. همان‌هایی که در مهمانی روی اعصاب همه راه می‌روند و آدم دلش می‌خواهد در یک گوشه‌ی خلوت گیرشان بیاورد و نیشگون ریزی از رانشان بگیرد تا دست‌کم دلش خنک شود.

    حالا من مانده‌ام با موجودِ ننری که افسار را گرفته دستش و با وقاحتِ تمام، زندگی‌ام را شخم می‌زند. اما دیگر بس است. بازیِ «تو بگو، من کوتاه می‌آیم» همین‌جا تمام می‌شود. فردا نوبت من است. من می‌گویم و او می‌شنود. باید همان جمله‌ را که وقتِ به آخر خط رسیدن می‌گویم، بکوبم وسطِ این ولنگاری. همان جمله‌ای که حساب کار را کفِ دستش می‌گذارد:
    همان «پاشو کونت رو جمع‌وجور کن،دیگه عنش رو درآوردی» را

  27. سال واژه بقا
    نمره روز؛ ۹ از ۱۰
    اصلا همین که صبح بیدار شوم و شب بخوابم خودش یک امتیاز و این که اصلا بخوابم هم یک امتیاز.
    ۱.صبح بعد از بیدار شدن یک ساعت در بستر دراز کشیدم و از هیچ کاری نکردن لذت بردم.
    ۲. برای ناهار آتش درست کردم و بساط کباب راه انداختم. دود که لابه‌لای درخت نارنج جمع شد، طبع عکاسی‌ام گل کرد و چند عکس بسیار زیبا از درخت نارنج گرفتم
    ۳. دم ظهر تمرین ۱۲۴ شعر به علت چالش وزن بسیار به چشمم سنگین و سخت آمد و خواستم کنار بگذارم بنابراین رفتم و در وبلاگم نوشتم که چرا نباید تسلیم شوم و خود را قانع کردم به ادامه دادن. دمبل و هانتر بدنساز را می‌آزرد و وزن و قافیه شاعر را.‌..
    ۴. حمام کردم و روتین پوستی‌ام را انجام دادم.
    ۵. بعد از خشک کردن و صفا دادن موهایم برگشتم سر تمرین. پس از نوشتن نوزده بیت دستاورد‌هایی داشتم که بسیار خوشحالم کرد. اولین آن ها یک رباعی بود که ایده اش ناگهانی آمد و میخواست ناگخانی برود که شکارش کردم. دومی هم رباعی بود کمی سر به زیرتر و مودب تر. سومی اما چموش و رام نشدنی:
    مثل سیگار به لب برده و دودم کردند
    خون بر جگر بود و نبودم کردند
    مادر بِبَرم از این شب گردابی
    در زیر شکنجه‌ها کبودم کردند
    القصه نگویم از سرکشی و چموشی این دو بیت که مصرع اول هرکاری که می کردم وزنش با 《مفعول مفاعیلن مفاعیلن فعل》جور نشد که نشد از (فعلن مفتعلن فعلن مفتعلن) می پرید به (‘فاعلات مفاعیلن فاعلات مفاعیلن) و اخر سر در (فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن) قایم شد و هرکاری که کردم در همان وزن گیر کرد و بیرون نیامد که نیامد. امان از این پسر های چموش
    من هم که خواستم مادرانه قهر کنم به این فکر کردم که چه حیف این یک مصرع کوتاه نیامد و شعر در دفتر سقط شد. گفتم: شعر بیچاره‌ی من مرده به دنیا آمد این یکی هم بر وزن (فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن ) بود مثل شعر حافظ که می گوید دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس! گفتم بگذار شل بنمایم و حالا که این وزن یقه‌ام را گرفته بگذارم مرا به هرجایی که می خواهد ببرد. اصلا رباعی را بی خیال بگذار یادی کنیم از حافظ. سپس با یاد بیت 《جرعه جام بر این تخت روان افشانم
    غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم》شعر خود را اینگونه ادامه دادم:
    شعر بیچاره ی من مرده به دنیا آمد
    جام غم بود که از گنبد مینا آمد
    شعر من خواست به گوشش برسد او نشنید
    ماه شد از لبه‌ی پنجره بالا آمد
    وزن : فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
    حالا پس از نوشتن این شعر‌ها و بعد از قایم باشک بازی کردن شبانه با وزن،احساس می کنم که بیشتر با این کودکِ در پوستین دیو رفیق شده‌ام.
    ۶. گزارش نیکم را حین نوشتن چند بار کپی کردم که اگر دستم خورد و پاک شد بلای دیشب به سرم نیاید
    ۷. فردا اگر عمری بود دوباره با کودک وزن در کوچه قرار قایم باشک دارم اصلا میخواهم بروم شجره نامه‌اش را هم در بیاورم. کاش چند منبع خوب سراغ داشتم

  28. ساعت هشت و نه شب بود که شروع کردم خواندن کتابی که این روزها می‌خوانم. از دیروز کنجکاوم ببینم ادامه‌اش چه می‌شود. نیم‌ساعتی خواندم که دیدم هی دارد غم‌انگیزتر می‌شود. یک‌سوم آخر کتاب را طوری درک می‌کردم و اندوهگین می‌شدم که انگار داشتم خودم را می‌خواندم. من کلاریس بودم که درمانده و غم‌زده از همه‌جا و همه‌کس، می‌خواهد دمی تنها باشد تا ببیند کتابش به کجا می‌رسد. روند تلخ کتاب تا آنجا ادامه پیدا کرد که پلک‌هایم سنگین شد و یکی‌دو دقیقه‌ای خوابم برد. با صدای باز شدن درِ خانه بیدار شدم. خواهرم بود. لامپ سالن را خاموش کرده بودم. نور اتاق‌ها و آشپزخانه هنوز روشن بود. رفتم توی اتاق و خواستم بخوابم. سنگین بودم. از این‌چنین بیدار شدن، تپش قلب گرفته بودم. انگار عصرانه، غم جمعه را خورده بودم و حالا رودل کرده‌ام. چند دقیقه‌ای با چشمان بسته به سکوت خانه گوش کردم. می‌دانستم دیگر خوابم نمی‌برد. تپش قلب ریزی، آن دورها، هنوز صدایم می‌کرد. تلگرام را باز کردم. کانال‌ها در سکوتی خفت‌بار خبر مرگ اکبر عبدی را دست‌به‌دست می‌کردند. این روزها آسان‌تر از افتادن یک برگ از درخت، آدم دفن می‌کنند و کسی ککش نمی‌گزد. حالم گرفته بود، گرفته‌تر شد. اینستاگرام را که باز کردم، ویدیویی از عمه‌ی یکی از شهدای میناب دیدم. داشت به جهانگیری خرده می‌گرفت و شماتتش می‌کرد برای گذاشتن فیلم او، موقع تشییع پیکر کودک برادرش. او گریه می‌کرد و دستِ پیداشده‌ از تنِ بی‌سرِ طفل را به آغوش می‌فشرد. حالا بعد از چهار ماه جهانگیری دهان وا کرده و یک پست برای کودکان میناب گذاشته است. رفتم پست جهانگیری را دیدم. لایک چندانی نداشت، اما کامنت‌ها همه شماتت بود؛ همه نفرین و آه مردم بی‌گناه به جان یکی از فکل‌کراواتی‌های بالانشین. برگشتم. استوری‌ها را باز کردم. آن‌ها هم یا از راه مشایه و حرمین بود، یا از اکبر عبدی. یا اطلاعات جنگی و سیاسی بود، یا دل‌شکستگی برای ایران، برای جنوب. آخر، غم باز هم به من برمی‌گردد. از این همه جنگ و غم دلم می‌گیرد. طاقتم دارد طاق می‌شود. این جنگ، تمام‌بشو نیست. ما تمام می‌شویم، جنگ نه. خانه در سکوت است. از آن روز تشییع آقا، اشکِ روان‌نشده‌ای حناق شده بغل قلبم و پایین نمی‌آید. بغض می‌کنم و اشک پایین نمی‌آید. من حتی زنده ماندم و یک روز بعد از تشییع رفتم و مزار آقا را دیدم. آن روز، آنجا، انگار مرگم منتظرم بود. از غم می‌مردم و اشکم نمی‌آمد. زیر دست‌وپای مردم داشتم از دست می‌رفتم. تیر آخر را کیمیا زد. تعریف کرد که یک سری از کودکان در پرورشگاه هستند که به‌طور ناگهانی فوت می‌کنند. مثل اینکه بعداً مشخص شده این کودکان به خاطر کمبود آغوش و نوازش، به‌طور ناگهانی فوت می‌کنند. ما را هم غم و بی‌آغوشی می‌کشد، فقط کمی دیرتر.

    #روزمره
    ۲ مرداد ۱۴۰۵
    لوکیشن: ایستاده در تن غبارآلود ایران

  29. امروز را در تنهایی گذراندم، چون همسرم به سفری اضطراری رفته. این روزها تنها کار ما معلم‌های دورهٔ دوم، تصحیح الکترونیکی اوراق امتحان نهایی است. بماند که چهار برابر دانش‌آموزانمان ورقه تحمیل کرده‌اند برای تصحیح اما من تصمیم گرفته‌ام که فقط کار خودم را انجام دهم و همان دو برابر معمول را تصحیح کنم و به این حرف‌ها هیچ اهمیت ندهم. قسمت جالب این گونه تصحیح، کسب تجربه برای یاد دادن به دانش‌آموزانم است. از شما چه پنهان، گاهی هم میان تصحیح‌ها با صدای بلند می‌خندم، چون چنان چیز بامزه‌ای نوشته‌اند که ناگزیر از خنده می‌شوم. وقتی این‌ها را می‌بینم در پشت این خنده، به این می‌اندیشم که در کلاس، چند درصد از حرف‌هایم را برداشت می‌کنند؟ کسی که یک جملهٔ ساده را این‌قدر دور و بی‌ربط برداشت می‌کند، از موسیقی‌هایی که می‌شنود، چه برداشت می‌کند، یا از خیلی حرف‌هایی که این‌ور و آن‌ور می‌شنود؟ و بعد هم غمم می‌گیرد.
    در میان تصحیح‌های امروز، سه بار ماشین لباسشویی را کار انداختم و کلی ظرف شستم. بالکن و آشپزخانه را هم شستم. خانه را هم جارو کردم‌. جمع‌وجور همیشگی هم بود. در زمان تصحیح اوراق، برای این‌که ذهنم باز شود، به کار فیزیکی می‌پردازم‌. حین بعضی کارها هم به کتاب «شکوفه‌های عناب» رضا جولایی گوش کردم.
    یادداشت صبحگاهی را هم کمی دیرتر نوشتم. در وبینار نویسنده‌ساز هم شرکت کردم و تمرین آزادپرسی را انجام دادم. یادداشت کانال را هم نوشتم.

  30. سال‌واژه‌ام: کتاب
    مارال‌خانوم قد یه‌ عمر گریه کرد.
    ولی قبل اون اینو گذاشت تو کانالش:
    جهان در دل ما نیست. دل ما ذره‌ای‌ست در جهانی سرشار از پرسش و پاسخ و تغییر و کشف.
    ـ محمد قائد (دفترچۀ خاطرات و فراموشی)
    اینم محض گل روی استاد✨

  31. امروز:

    برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    زمان زیادی برای خاندن نداشتم، اما همان چند صفحه از کتاب «رها و ناهشیار می‌نویسم» را با دقت خاندم. جایی که می‌گوید: «برای نویسنده‌ها زیادی وقت داشتن می‌تواند فلج‌کننده باشد.»

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟
    چهار. چون بیش‌تر روزم را خاب ربود.

    از چه چیزی لذت بردی؟
    راه رفتن روی شن‌های خیس، در حالی که برجستگی صدف‌ها بر سینه‌ی پایم فرو می‌رفت.

    چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    چشم‌هایم که چند روزی‌ست تار شده‌اند. نکند از عوارض بوتاکس باشد.

    از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    رویا نبافتم، چند خیال بی‌قواره دوختم.

    چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    پیش‌پنداری. فکر می‌کنم نسبت به پیش‌داوری واژه‌ی دل‌نشین‌تری‌ست و کمتر رنگ ‌و بوی قضاوت می‌دهد.
    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/hananeveshhtan

  32. سال واژه: پذیرش
    به وبینار دیروز و امروز خود را رساندم، دریغ از یک تار موی شاهین کلانتری 😁
    یک غُر هم دارم، دیشب بعد از مدتها بدلیل کسالت ساعت ۱۰ شب خوابیدم. چند باری چک کردم خبری از گزارش نیک نبود. صبح کانال مدرسه را دیدم که کمی دیرتر گزارش نیک هوا شده.
    نه اینکه گزارش های من آشِ دهان سوزی باشد ها، حضور در گزارش نیک برایم دلگرمی است.
    دلگرمی حضور در جمعی که دغدغه هایمان یکی است. انتخابِ یک جمع در خلوت ام، برایم بسیار با ارزش است. به دور از شلوغی های روز، اخبار های ناراحت کننده، حرف های گوشه و کنار …
    در هر حال خوشحالم اکنون اینجا هستم. با وجود سردرد شدید.
    صبح را با رفع عیب ماشین آغاز کردم. با خونسردی آن را رفع کرده، با حواس جمعی خود را به محل کار رساندم.
    اثر قرص کمی خواب آلودم کرده بود، با چای خود را به سرحالی دعوت کردم.کار و گپ و چای‌.البته تپق هم کم نداشتم.

    چورت کوتاهی زدم. بعد از مدتها می بایستی به منزل خواهر می رفتم. به گربه هایم رسیدگی کرده، غذای گربه های بیرون را که از روز قبل آماده کرده بودم برداشتم و راهی شدم.
    جمعه به این شلوغی نوبر است. جا پارک مناسب گیر آوردم. دور هم شام خوردیم، اخبار ِبی سر و ته را گوش کردیم. با جناب پسته( طوطیِ خواهرم)🦜 کمی بازی کردم، حیرت انگیز است موجود به این کوچکی زمانی که نیاز به نوازش دارد به ما می فهماند. ناز کردنش خیلی ظریف و لذت بخش است. با وجود داشتن گربه هایم و عشق به تمامی گربه ها، تجربه ی پرنده بازی را از خود دریغ نمی کنم.
    در مسیر بازگشت به هر گربه ی حیران و گرسنه غذا دادم و با خیال راحت به منزل رسیدم‌.
    * کتاب؛” این بود، این شد” را شروع کرده ام. قطعا کتابی که استاد معرفی کند، عالی است.

    ضمنا ضرب المثل اول گزارش نیک امروز، خیلی تامل برانگیز است. ممنون از انتخاب های استاد.

    1. 🌿🌿حالا حدیقه‌جان ی بار گزارش‌نیک دیرتر لود بشه که دیگه غر نداره جان‌ِخواهر.

  33. – دوستم در اینستاگرام اعلام کرد که in rel است. همه برایش اظهار خوشحالی کردند. من تبریک نگفتم! تا زمانی که جدی نشوند، تبریک نمی‌گویم. به این قضیه حس خاصی ندارم و نمی‌توانم الکی ادای آدم‌های خوشحال را دربیاورم.

    – فیلم hitman 2023 روند تغییر شخصیت کاراکتر را اگر عمیق‌تر نشان می‌داد بهتر بود. ولی در کل فیلم خوبی است و نکته‌های جالبی می‌آموزاند.

    – این جمله از آزادنویسی‌ام را دوست داشتم: «آن‌قدر در زندگی‌اش تنهاست که در نقاشی‌هایش فقط آدم می‌کشد».

    – چرا باعث‌وبانی کشته‌شدن یک بچه مارمولک شدم؟ اگر او را بالای سقف اتاقم نمی‌دیدم الان زنده بود. بچه مارمولک وقتی افتاد کف اتاق، به سرعت خودش را پشت کتاب‌ها پنهان کرد. برادرم رفت سراغش. وقتی پیدایش کردیم خودش را گوشه‌ای جمع کرده بود و به ما نگاه می‌کرد. شاید انتظار داشت دلمان رحم بیاید و بگذاریم زنده بماند. وقتی دیدمش گفتم: «چقدر سفید و خوشگل است». بردارم بلافاصله گفت: «چقدر کوچک است، می‌شود نکشمش؟». من جواب دادم: «آره. می‌توانیم بیرون رهایش کنیم». اما مادرم به‌یکباره دستور قتل را صادر کرد و برادرم مجبور شد بدون چون‌وچرا اجرا کند. مارمولک بیچاره شاید پی غذا بود. شاید دنبال ماجراجویی بود. کاش در اتاق من نبود. اصلا چرا جایی بود که نباید می‌بود؟

  34. سال‌واژه‌اش: حرکت

    _پنج صبح رفت بهشت زهرا.
    همسرش دوست دارد طوری به زیارت اهل قبور برود که هنوز ارواح هم از خواب بیدار نشده باشند.

    _ صبحانه خورد، در تخت همسایه‌ها خواند و به خوابی عمیق فرو رفت و تا کله‌ی ظهر خوابید.

    _کمی نرمش کرد، دستی به سر و گوش خانه کشید و برای ناهار رفت خانه‌ی مادرشوهرش.

    _شب مراسم چهلم شوهر عمه‌اش بود و رفتند تالاری در بالای شهر.
    میز شام از میز نود درصد عروسی‌هایی که رفته بود رنگین‌تر بود. انشاالله که بنده‌خدا امشب در آن دنیا از غذاهای بهشتی نوش جان کند.

    _ فامیل‌هایی را دید که نمی‌خواست ببیند. نه تنها دیدشان بلکه مجبور شد با آنها سر یک میز بنشیند. همین آغازگر دروغ‌هایی بود که گفت و وجدانش را خونین کند.
    دروغ‌هایش هر چه نداشت برای کانالش پست داشت و محتوای امشبش را ساخت.

    _ روزانه‌نویسی کرد.

    _در کانال دوستانش چرخید و کامنت گذاشت.

    _ خوابش آمد اما بی‌گزارش نیک شبش به خیر نمی‌شد.

  35. ـ سال‌واژه‌ام: انتشار
    ـ صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ـ امروز بیشتر روی کاغذهای پراکنده نوشتم. این وسواس اختصاص دادن یک جای خاص برای آزادنویسی‌ بد کوفتی است.
    ـ نویسنده‌ساز بودم. به مادرپرسش زندگی‌ام فکر می‌کردم این اواخر اما نه به اسم مادرپرسش.‌ امروز فکر کنم رسیدم بهش به لطف خانم علیزاده. نه از درازی راه ابا دارم و نه انگار گشادی مسئله‌ی من است. کلافه‌ی چطور‌ها و چگونه‌هام و پریشان ندانستن.
    ـ خیلی کار کردم امروز دست‌تنها. خسته‌م. مسخره نیست آدم سه ساعت، گاهی کمتر گاهی بیشتر وقت برای غذا پختن بگذارد، که حدود بیست دقیقه نهایت نیم ساعت همه را بریزد توی خندق بلا؟ تازه بعد از آن ظرف هم بشوید. این همه وقت گذاشتن برای شکم زور است والا.

  36. می‌خواهم بیشتر بنویسم. کمتر می‌خوانم. نمی‌دانم. وقتی ذهنم آرام نیست، دوست ندارم چیزی را افزایش دهم، نمی‌خواهم چیزی را شروع کنم.
    آزاد‌نویسی.
    نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم فالوده، اثر بستنی را کمرنگ می‌کند.
    کتابی در دست خواندن ندارم.
    پیاده روی کوتاه آن هم چون در جدول بیست و یک روزه است.
    روتین پنج لغت از کتاب فرهنگواژه خلاق.
    حالا شب است، نمی‌دانم فردا چه می‌شود.
    فیلم«Maria full of grace» را دیدم. چنگی به دل نمی‌زد.

  37. چرا چشم‌ها رو ریختید تو صدفا؟

    تا عصر از درد، چشمامو بسته بودم و پهن زمین بودم. مهمانی که دعوت بودمم نرفتم. عصر خیلی بهتر شده بودم.
    استاد رو دیدم و آنا و مهرداد و باده.
    یه کتاب از استاد هدیه گرفتم.
    از اونجایی که تجربه‌های نو رو دوست دارم. اغلب توی کافه‌ها چیزی رو سفارش می‌دم که تا حالا نخوردم. امروز شیک کارامل نمکی خوردم. من دوستش داشتم ولی آنا که تست کرد، خوشش نیومد.
    بعد با مهرداد و آنا رفتیم پیاده‌گردی. به آنا گفتم بشینیم آدم ببینیم. آخه تیپ‌ها و فضا خیلی هیجان‌انگیز بود. همه‌چیز جدید بود.
    آنای فوق فوق مهربون من، بم یه جوراب رنگی نازنازی هدیه داد.
    یه کتاب شعر کودکانه گرفتم. شعرهای قدیمی‌ بچگی‌های خودمون. واسه‌ی آنا و مهرداد خوندم چند تاشو. سه تامون گرخیدیم. نمی‌گم چرا!
    چون می‌خوام توی وبینار نویسنده‌ساز بخونمشون یه روز.
    نشستیم توی پارک یه کم برنامه ریختیم واسه یکم بعدهامون. ذوق‌زا بود واسم.
    همین دیگه.
    امروز روز دوست‌داشتنی بود(بجز درد چشمش).

  38. گزارش نیک “1405/5/2” مردادماه. روز جمعه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب “خسرو‌خوبان” از رضا دانشور خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    کتاب “گتسبی بزرگ” از اسکات فیتزجرالد را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    ظهر را زمانی خابیدم.
    زمانی با آجی گفتگو کردم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    قسمت تئوری شعر که استاد‌ بزرگوار گفته بودند خاندم.

    بالاخره امروز موفق شدم دوباره پیج اینستا بزنم.
    مدتی در اینستا چرخ زدم.

    https://t.me/speechoff

  39. گزارش‌نیکم در دومین روز مرداد
    گاهی اوقات برای آرام شدن لازم نیست راه دوری بروی، کافیست چند ساعتی را در دل‌طبیعت بگذرانی. امروز به اتفاق‌خانواده تصمیم گرفتیم سری بزنیم به دریاچه ولشت که فاصله زیادی از خانه‌مان ندارد. فورا فلاسک چای وسبد‌پکنیک پراز وسیله وتنقلات آماده شد وبه راه افتادیم.
    دختر جان شد راننده وپسر شد خواننده و داماد شد نوازنده ومن وهمسرجان شدیم تشویق کننده تا اینکه حسابی کیفور شده رسیدیم. گاهی اوقات بهترین راه برای تجدید انرژی، پناه بردن به طبیعت است. با پیاده روی چند ساعته انگار همه‌ی دغدغه‌های روز‌مره از ذهنم دور شدند. چه خوب می‌شود گاهی از زندگی روزمره فاصله بگیریم.

  40. به لطف پشه‌های کور شب را نخوابید. صبح تا ظهر خوابید. ظهر تا عصر سوخت از سوزش معده. عصر رفت توی حیاط. آب دادن درختان. آزادنویسی. مطالعه. شب باز هم سوختن و ساختن. انتشار پست داروَگ و بعد که حالا باشد لالا.
    سال‌واژه هم فعلن ارتباط است ولی قرار بر تغییرش است.
    https://t.me/sarazolfaghary

  41. قبل از این که گزارش نیک امروز را بنویسم سری به گزارش نیک دیروز زدم تا ببینم دوستان چه نوشته اند. کمی خواندم و با کارها واحساسات دوستان، مراغه شدم. گاه روانم تَرک برداشت و گاه ترمیم شد. بالاتر آمدم متأسفانه گزارش نیک خودم را ندیدم. این دومین بار است گزارش من منتشر نمی‌شود. تا جایی که به یاد دارم سخن بی‌پروا و بی‌ادبانه ای ننوشته ام. کاش در مانیفست گزارش نیک در این باره بندی بود تا بدانم به چه گناهی نوشته‌ام محروم از انتشار شده.
    گزارش نیک دو روز پیش را می‌خواندم دوستی چنان عریان از ترس رفتن نیمه شب به حیاط و تلخی نصیحت مادر و زنهای همسایه نوشته بود که از خودم پرسیدم چطور سانسور نشده!
    خلاصه این که با ما به از این باش که با خلق جهانی استاد!… خطای رفته را بغرما تا تکرار نشود.
    امروز دو پومودورو در باره سال‌واژه‌ام مطالعه کردم. در اینترنت جستم، سایت مدرسه آمد بالا. دو نوشته خواندم یکی به قلم دوست قصه‌نویسمان نسیم جان فرخنده ، دیگری به قلم خانم فاطمه علیزاده. بازخورد هم به هردو بزرگوار در قالب قدردانی بود. از مطالب آموزنده تشکر کردم. لینک‌های موجود در نوشته اول را باز کردم و خواندم کتاب‌های خوبی معرفی شده، نیاز دارم برای خواندنشان زمان مفید بگذارم.
    دو مطلب برای دو کانال فرستادم. به رسم آدینه بخشی از خانه را نظافت کردم و آشپزی آسان و قت بیشتری با خانواده گذراندم.
    امروز پسرم برای اولین بار با چهارنفره از همکلاسی‌هایش بیرون رفت. با خودش قابلمه و بشقاب و لوازمی که بعهده گرفته بود برد. برای صبحانه املت آتشی پختند و بر بدن زدند. با قابلمه سیاه برگشت و مدتی زمان برد با سیم، از روز اولش تمیزتر شد قابلمه روئی.
    با دو نفر تلفنی صحبت کردم حالشان را پرسیدم، هی، بدک نبودن. زمانی روزگار سختی داشتم، حالا که سختی‌ها تمام و روزگارم بهتر شده به قوای باید خوش باشم، روزگار نمی‌گذارد! غم دیگران که چون غم خودم می‌خراشدم.
    سال‌واژه‌ام خاطره‌نویسی
    کانالم در تلگرام:
    https://t.me/mahtabsadeghi48

    1. گزارش نیک سانسور نمیشه مهتاب عزیز،‌ هر چیزی که ثبت بشه حتمن منتشر میشه. اگر منتشر نشده یا به درستی ثبت نشده و یا در صفحه‌ی اشتباهی ثبت شده. وصله‌ی سانسور به اینجا دیگه نمی‌چسبه 🥴 کمااینکه فحوای گزارش نیک هم چیزی نیست که بخواد درگیر این ماجرا بشه. موقع ثبت‌کردن دقت کنید که در صفحه‌ی درست باشید و پس از ثبت، پیغام «در انتظار تایید» رو دریافت کنید. ❤️

  42. ۲ مرداد و گزارش ۷۳
    یکی از تفاوتهای بارز روز جمعه همینه که صفحات صبحگاهی رو از رختخاب بیرون نیومده می‌نویسم. حسش متفاوته. انگار نوشته‌هام خودمونی‌تر میشن. دیشب بازم مادربزرگ خدابیامرز اومد به خابم. درمانگرم می‌گفت چیز حل نشده‌ای باهاش داری؟ کل زندگیم کلی چیز میز حل نشده دارم. اما درباره مامان‌بزرگ فکر می‌کنم مربوط میشه به نبودن در مراسم خاک‌سپاریش. چون موقع فوتش من درگیر امتحانات نهایی مدرسه بودم و نمیشد باهاش خداحافظی کنم شاید همین باعث شده حسرتی تو دلم بمونه و بیشتر شبها میاد تو خابم. بعد از نوشتن صبحگاهی دستی بر روی خودم و خونه کشیدم تا یه کم ترتمیز بشیم. صبحانه رو با خاهر خوردم. بعد نشستم پشت میزم تا بخونم و بنویسم. شب هول رو یه ۱۰ صفحه‌ای خوندم. رسیدم اونجایی که پسر ابراهیم از سفر تابستونیشون به ده حرف میزنه. به وجد اومده بودم در توصیفاتی که نویسنده از طبیعت و باقی موارد میگه. چقدر با جزییات دقیق و عینی.
    «قل‌قل سماور موسیقی بومی و آشنایی است که بخار و شعله‌های کوتاه زغالهای گداخته در منقل را می‌رقصاند.»
    رفتم سراغ آزادنویسی. نوشتم تا رسیدم به میل رها شدن از درد.این میل در من به خاطر عدم پذیرش فعاله همیشه. معمولا یه چرای بزرگ دارم که بوی سرزنش میده: چرا حالم دوباره بد شد؟ امروز متوجه شدم گاهی حواسم نیست که بین چرای شکایتی با چرای از سر کنجکاوی فرق وجود داره.
    عصر با گروه دوست داشتنی،سومین جلسه کتابخانی آنلاین رو برگزار کردم. در مورد کلمات محبت‌آمیز حرف زدیم و از تجربه‌های هم گفتیم. منم درباره تاثیر نوشتن در نوع گفتگویی که با خودمون داریم گفتم.
    بعد از کلاس رفتم سراغ تمرین ورزش و بعد هم دوش گرفتم. شب هم فیلم مثلث غم رو دیدم. امیدوارم فعلا بتونم هفته‌ای یکبار هم شده فیلم ببینم.
    امشب هم نامه‌ای برای پناه کوچولو نوشتم.

    https://t.me/fahimsaadat040

  43. گزارش نیک، جمعه

    جمعه را با خوابی بلند آغاز کردم. گویی تن، پس از روزهای فرسودگی، سهم خود را از سکوت بازپس می‌گرفت.

    دل‌آشوبی‌ام برای یک دوست اندکی فرو نشست. دانستم که حالش خوب است و با پیامی کوتاه، بی‌آنکه بر سکوتش سایه بیفکنم، یاد او را در روزم زنده نگه داشتم.

    پس از حدود یک ماه درنگ و بازگشت و شکست، آخرین مأموریت بازی Call of Duty: Modern Warfare II را به پایان رساندم. پیروزی، نه در شکست دادن دشمن، که در خسته نشدن از ادامه راه بود. گاه انسان، پیش از هر نبردی، باید از دیوار تداوم و استمرار عبور کند. تا پایانی خوش سراغش بیاید و بالاخره بعد از سه ماه بازی تمام شد.

    چند حرکت کاردیستری تمرین کردم. کارت‌ها میان انگشتانم چرخیدند و به من آموختند که مهارت، فرزند تکرار است.

    سه صفحه از زندگی‌نامه نیچه، نوشته جولیان یانگ، خواندم. اندیشه شهر بازل و آن آرزوی دیرین که دانشگاه را خانه فرهنگ و جان آدمی می‌خواست، ساعتی همراهم ماند و با ایده دولت‌-شهر افلاطونی آشنا شدم.

    شب که از راه رسید و هوای اهواز از ۴۷ درجه به ۴۰ رسید ، به آرایشگاه رفتم. جویس ویپ خریدم و برای پشت تلویزیون، نوری رنگینRGB آوردم، گویی هر خانه، اگر اندکی نور و اندکی سلیقه در آن جاری باشد، از تاریکی فاصله می‌گیرد.

    با یکی از دوستان روزگار دانشگاه نیم ساعتی سخن گفتم. درد و دل و گلایه‌های دوستانه برای حل کردن جهان، و برای آنکه انسان، گاهی تنها به گوشی شنوا نیاز دارد تا بار خاموش دلش سبک‌تر شود. هم گوینده و هم شنوده دلشان خالی‌تر می‌شود.

    حالا یک املت خوشمزه منتظرم هست برای نوش جان کردن با فلفل و لیموی تازه و چند جرعه PEPSI COLA

    اکنون که شب بر پنجره نشسته است، می‌بینم روز از کارهای بزرگ ساخته نشده بود. از چند انتخاب ساده ساخته شد، از خواندن، از آموختن، از گفت‌وگو، از آراستن و پیراستن، از پایداری و از مهربانی با خویشتن.

    شاید نیکی، همین باشد، آنکه بی‌جنجال، اندکی روشنایی به روز خود و دیگران بیفزایی.

    کانال تلگرام من :
    https://t.me/draliandishmandir
    آدرس اینستاگرام من:
    @draliandishmandir

  44. سال‌واژه‌ام: مَطلَع
    روز‌واژه‌ام: پرسشگری

    اول کار بگویم که پروژه‌ی از پوشک گرفتن به موفقیت ۹۰ درصدی نزدیک شده است که ذهنتان درگیر نماند. 😊
    اما چرا روز‌واژه‌ام پرسشگری است؟
    آخر امروز هر دری را که گشودم به پرسشگری برخوردم (به گمانم به نفرین الهه ناباستان، الهه علیزاده دچار گشته‌ام) در ابتدای روز بود قبل از بیدار شدن پسر جان طبق روال، قبل از نوشتن رفتم سراغ کتاب شاهراه، کدام قطعه؟ سوال‌نویسی، که با این جمله از ماریلی آدامز آغاز شد: سوالاتت را تغییر بده تا زندگیت تغییر کند.
    پس همین را کردم بهانه‌ی آزاد‌نویسی و سی سوال از خود پرسیدم.
    دومین برخوردم با پرسشگری زمانی بود که در حال ورزش snpe به اپیزود‌های پایانی دوره بدون فریاد دکتر یاوری گوش میدادم، ایشان هم گفت یکی از بهترین شیوه‌ها برای مدیریت خشم، نوشتن و پرسشگری از خود در رابطه با آن است چون در این صورت ما به یافتن ریشه‌های اصلی و اساسی برانگیختمان که اغلب از چشممان دور می‌مانند نزدیک تر میشویم.
    و سومیش هم که خودتان میدانید، وبینار نویسنده‌ساز و الهه علیزاده بود.

    از دیگر نیکی‌های فرهنگی امروزم خواندن:

    _۱۰ صفحه از کتاب تئوری شعر اسماعیل نوری علا

    _بخش اول “کتاب عشق” نشر کارنامه در باب ارتباط آزادی و عشق
    (نقل قول محبوب امروزم از کتاب:
    من از آن روز که در بند توام آزادم
    پادشاهم که به دست تو اسیر فتادم
    سعدی)
    _ جستار اول کتاب تقویم بی‌هدفی
    (کتاب خود را اینگونه معرفی میکند: درباره‌ی سرگردانی خلاقانه، زیبایی‌شناسی پراکندگی و کلاژ تجربه)

    _چند صفحه از جلد اول مادران و دختران

    _از “حق نوشتن” هم دیوار بد‌نامی را خواندم

    از همه کتاب های بالا کلمه برداری کردم و از بخشی از “تقویم بی‌هدفی” رونویسی.

    دیگر چه؟
    دو سری لباس شستم،  خانه را مرتب کردم، قالی را با فوم فرش لکه‌گیری کردم، سری به خانه‌ی پدر زدم.

    با شازده‌پسر؟
    پارک رفتیم.
    کشتی گرفتیم.
    ابزار بازی کردیم.
    با رنگ انگشتی نقاشی کشیدیم.
    سه جلد کتاب خواندیم.
    کارتون دیدیم.

    باشو: “هر روز سفری است و خود خانه سفر.”

  45. کسب و کار آنلاین سال‌واژه‌ام شده
    هر چه می‌گذرد دوست‌تر دارم که عوضش کنم
    نمره‌ی امروزم ۱۰ از ۱۰، با خودم مهربان بودم و استراحت کردم بعد از روزهایی پرهیاهو و پرتنش
    صبح کلاس یوگایم را برگزار کردم
    تار نواختم و نواختم
    در کتاب دم‌گستری می‌گوید دم و بازدم براساس قانون انتشار گازهاست، از پرفشار به کم‌فشار
    با دم قفسه‌ی سینه منبسط و فشار درون کم میشود و هوا وارد ریه‌ها میشود و بازدم برعکس
    در نویسنده‌ساز و خانم علیزاده پرسش‌ها پرسیدم از خودم
    هندوانه‌ی عصر شیرین بود و خنک که ردش در از دهان تا معده تا پایان روز مانده‌بود
    کتاب مرتضاکیوان از شاهرخ مسکوب واژه‌ی “فطانت” جذبم کرد و در جست‌‌وجوی معنایش به زیرکی و هوشیاری رسیدم
    ماندگاری در آساناها را تجربه کردم و در آساناها چند دقیقه تاب آوردم، تا به حال تجربه نکرده‌یودم
    مشتاقم که ساعتی هم بی‌وقفه بنویسم و حسم را مشاهده کنم

  46. سال‌واژه‌ام: مَطلَع
    روز‌واژه‌ام: پرسشگری

    اول کار بگویم که پروژه‌ی از پوشک گرفتن به موفقیت ۹۰ درصدی نزدیک شده است که ذهنتان درگیر نماند. 😊
    اما چرا روز‌واژه‌ام پرسشگری است؟
    آخر امروز هر دری را که گشودم به پرسشگری برخوردم (به گمانم به نفرین الهه ناباستان، الهه علیزاده دچار گشته‌ام) در ابتدای روز بود قبل از بیدار شدن پسر جان طبق روال، قبل از نوشتن رفتم سراغ کتاب شاهراه، کدام قطعه؟ سوال‌نویسی، که با این جمله از ماریلی آدامز آغاز شد: سوالاتت را تغییر بده تا زندگیت تغییر کند.
    پس همین را کردم بهانه‌ی آزاد‌نویسی و سی سوال از خود پرسیدم.
    دومین برخوردم با پرسشگری زمانی بود که در حال ورزش snpe به اپیزود‌های پایانی دوره بدون فریاد دکتر یاوری گوش میدادم، ایشان هم گفت یکی از بهترین شیوه‌ها برای مدیریت خشم، نوشتن و پرسشگری از خود در رابطه با آن است چون در این صورت ما به یافتن ریشه‌های اصلی و اساسی برانگیختمان که اغلب از چشممان دور می‌مانند نزدیک تر میشویم.
    و سومیش هم که خودتان میدانید، وبینار نویسنده‌ساز و الهه نا‌باستان پرسشگری بود.

    از دیگر نیکی‌های فرهنگی امروزم خواندن:

    _۱۰ صفحه از کتاب تئوری شعر اسماعیل نوری علا

    _بخش اول “کتاب عشق” نشر کارنامه در باب ارتباط آزادی و عشق
    (نقل قول محبوب امروزم از کتاب:
    من از آن روز که در بند توام آزادم
    پادشاهم که به دست تو اسیر فتادم
    سعدی)
    _ جستار اول کتاب تقویم بی‌هدفی
    (کتاب خود را اینگونه معرفی میکند: درباره‌ی سرگردانی خلاقانه، زیبایی‌شناسی پراکندگی و کلاژ تجربه)

    _چند صفحه از جلد اول مادران و دختران

    از همه کتاب های بالا کلمه برداری کردم و از بخشی از “تقویم بی‌هدفی” رونویسی.

    دیگر چه؟
    دو سری لباس شستم،  خانه را مرتب کردم، قالی را با عدم فرش لکه‌گیری کردم، سری به خانه‌ی پدر زدم.

    با شازده‌پسر؟
    پارک رفتیم.
    کشتی گرفتیم.
    ابزار بازی کردیم.
    با رنگ انگشتی نقاشی کشیدیم.
    سه جلد کتاب خواندیم.
    کارتون دیدیم.

    باشو: “هر روز سفری است و خود خانه سفر.”

  47. هوا به شدت گرم است، اما من دارم در خنکی خانه‌باغی که دیشب خواب‌اش را دیدم نفس می‌کشم.
    بعضی خواب‌ها انرژی‌اند برای زمان‌هایی که توان‌ات ته می‌کشد.
    حالا سه چیز دوست داشتنی دارم که در واقع ندارمشان، اما مال من‌اند. من با آن‌ها نفس کشیده‌ام و لمس‌ و زندگی‌شان کرده‌ام. آن‌جا در خواب زندگی من بود با روزمره‌هایی که هر روز می‌گذرانمشان. حتی با کیفیت‌تر.

    این روزها خواب‌هایم را بیشتر از گذشته دوست دارم. چون در بیداری خودم انتخاب می‌کنم کدام‌شان را فراموش کنم و کدام‌شان را در ذهن نگه‌دارم. این خواب دوستی را به لطف خواندن کتاب «تعبیر خواب از سومر تا فروید» دارم. کتابی که آقای کلانتری پیشنهاد خواندن‌اش را داد. تا قبل خواندن این کتاب تمام سعی‌ام این بود که تمام خواب‌هایم را به عمد فراموش کنم

    https://t.me/mahnaz_roointan

  48. سلام
    امروز هم یک جمعه‌ی زیبا بود که مستمر تلاش کردم به روزمره‌گی برگردم که نشد.
    استمرار کمک کرد مهمان‌پذیر خوبی باشم.
    تازه شاخ غول را شکستم و علاوه بر کارهای آشپزخانه که همیشه دنبال من می‌دوند، کمی نوشتم و خواندم.
    امروز هیچ تماسی با هیچ کسی نداشتم.
    هیچ فیلمی جز تریلر یک فیلمِ خفن ندیدم.
    بهتر که بروم و خوابِ رویاها و رونویسی‌ها و واژه‌گستری‌ها را ببینم.
    شب خوش

  49. گزارش نیک، جمعه دوم مردادماه چهارصد و پنج
    سال‌واژه‌ام، جسارت
    نمره‌ی روز، ۶ از ۱۰
    دیروز گزارش‌ننوش شدم. با خودم قرار گذاشته بودم چند روزی ننویسم، شاید استاد بیایند و در وبینارهای نویسنده ساز بگویند «مرضیه، کجایی این روزها گم شدی؟ بیا یک گزارش به کمرت بزن.» انگار دچارِ دیده‌خواهی شده‌ام، نمی‌دانم اصلاً گزارش‌روزهایم را می‌خوانند یا نه. اما آخرش نتوانستم دوام بیاورم. گزارش‌ناگفته، تهِ دلم نوشت‌تنگی می‌کرد. سکوتِ بی‌گزارش، به جانم خوش‌نمی‌نشست، انگار روز، بی‌واژه مانده بود و من، بی‌روز.
    https://t.me/MashgheBodan

  50. بی‌تفاهم دارم نویس‌‌کنم بی‌ربط‌دارم نویس‌کنم
    شاید خیلی‌ها بی‌پروا مثلِ من نویس کنند
    شاید کبودی های‌‌اهه واژه‌کردوانی من ای‌رقم معلوم شود شاید پرت گوای من به شعر مبدا شود
    شاید سزاوار من نباشه حتی یک‌کلمه نویس‌کنم

    شاید کسی دوزخِ کلماتور مرا دوست نداشته باشند
    شاید وجود من تمام خطا‌هاای منو نویس‌کند
    شاید چهارچوب ویراستارِ من به من گوید برو یک کلمه‌ام نباید نویس‌‌می‌کردی
    هیچ قابلِ ویراستاری نیست
    خیلی‌ترس وجودم را گرفته دم و دم بی‌خود هنجار من لوکنتِ‌زبان گرفته هر لحضه می‌ترسم استاد کلانتری گوید وقت سپری کردی فقط نویس کردی هیچ قابلِ نشر نویسندگی نداری بی‌خود تن لحضه‌هاای فراقت بخود نده تو نویسدار نیستی برو بخانه‌ات بنشین و شاید وقت گذرانی باشد وقت سپری کنم‌ که هوشم از مشکلات دور شود؛ نویس‌کنم
    مشکلم این‌است هرچه بخام زیاد نویس کنم باز‌ام خطام کم‌می‌شود از بس که کم‌واژه‌ام
    بی‌دلیل بی‌گفتار ای‌دارم نویس‌کنم
    توای کانال دل‌نویسم
    ای‌دارم نشر کنم بی‌خود در گفتگو بخودم ای‌دارم فک‌کنم سه‌شنبه چه به استاد ارائه‌دهم
    باخود کلنجار میرم به‌خورما قسم دست‌پام می‌لرزه دارم نویس‌کنم از اعلان منتظری سه‌شنبه ام چه‌شود ای‌بابا….

    و طبقِ قرارِ خود روزِ جمعه کاری‌کلماتور نوشتم
    لینک‌کانالم
    https://t.me/sadegaalezadai

  51. حوالی ظهر از خواب بیدار شدم. پس از شستن سریع صورتم با ژل شست‌وشو و استفاده از آبرسان ریچلند، ناهار قیمه نوش جان شد. بعدازظهر، همراه داداشم فیلم کمدی ایرانی ورود آقایان ممنوع رو تماشا کردیم. ساعتی هم در شبکه‌های اجتماعی گشت‌وگذار کردم و برنامه‌ی رژیم غذایی فستینگ را رونویسی کردم تا با قدرت و اراده مثلاً بهش عمل کنم.راستی در وبینار خانم الهه هم شرکت کردم البته برای اولین بار ایشون رو میدیدم و قسمت شد که جلسه امروز رو همراهشون باشم. سپس آخرین جلسه‌ی دوره‌ی آفلاین فیلمنامه‌نویسی‌م رو تموم کردم و خلاصه‌نویسی‌ها رو برای استاد ارسال کردم.چند ساعت مانده به خواب هم یکم پرسپکتیو تک نقطه ای به صورت آزاد اتود زدم و بخشی از مباحث حقوق جزا و تست‌های قانون اساسی رو با چشم مطالعه کردم و در پایان، چند صفحه‌ای از کتاب ماجراهای فکر آوینی اثر آقای یامین‌پور مطالعه شد.

  52. سال واژه‌ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت

    امروز آمدم تا از روزی که ساره گذراند بنویسم.

    🔻دیشب که از مهمانی برگشتند تا گزارش نیک بنویسد و آماده‌ی خواب شود ساعت ۱ بعد از نیمه شب شد.

    🔻صبح ساعت۷:۱۰ بیدار شد، ساره هنوز با دیدن چهره‌ی همسرش ناراحت میشود، زیرا او ریش و سبیلش را از ته زده و به آدم دیگری تبدیل شده، با صورت جدیدی که برای خودش ساخته باعث شده که ساره چندان رغبتی برای دیدن یا نزدیک شدن به او نداشته باشد و میگوید به چهره‌ی جدیدم عادت میکنی.
    ساره در پاسخ گفت: این عادت و دوست داشتنی تحمیلی‌ست.
    البته خودش می‌دانست که خواسته‌ای او هم از همسرش تحمیل است بر او.
    عادت کردن برایش سخت است.

    🔻فکر کرد برود و صفحات صبحگاهی بنویسد، شروع کرد به غر زدن برای پدر مرحومش.
    میداند با دو روز نوشتنِ صفحات صبحگاهی خالی نمیشود، حالا حالاها باید بنویسد تا سبک شود و افکار نیک و تازه‌ای در ذهنش به جریان بیوفتد.

    🔻 لباس‌های کثیف را به دست لباسشویی سپرد تا برایش بشوید و رفت تا صفحه‌‌ی گزارش نیک را بررسی کند ولی چیزی از گزارش‌های دیشب ثبت نشده بود. بعد از اتمام شستشو لباسها را روی بند در حیاط پهن کرد.

    🔻مجددا رفت و هایلایت‌های پیج منتخبش را دید و مجددا بررسی کرد که چقدر علاقمند است در کلاس شرکت کند.
    دلش هنوز گیر یادگیری دوره‌ی نان‌های پایه و کروسان بود.
    بلاخره در دوره‌ی آموزش کروسان ثبت‌نام کرد.

    🔻برای نهار، برنج دم گذاشت و خورشت مرغ آلوی دیروز را گرم کرد.

    🔻سرویس بهداشتی را شست، فرشهای خانه را جاروبرقی
    کشید و بعد رفت به حمام.

    🔻از حمام بیرون آمد و متوجه شد که مهمان (مادر همسرش) میخواهد بیاید. پس ظرفهای نهار را شست و چای دم کرد و برای خودش قهوه آماده کرد چون بشدت خوابش میآمد.

    🔻لباسهای خشک شده را جمع کرد و در جایشان قرار داد.

    🔻مهمان آمد، خوش آمد.
    شروع به پذیرایی از مهمان کرد، زانودردش اخیرا بسیار بیشتر شده اما همسرش در باغ نیست.
    شام عدس پلو با رشته پلویی پخت +سالاد شیرازی و ماست دلال هم آماده کرد.
    در حین آماده‌سازی غذا، مادرشوهرش فیلم‌های ذخیره شده در فضای شخصی‌اش در اپلیکیشن بله را به زور به خوردش میداد.

    🔻 بلاخره وقت شام رسید، غذایش دلچسب و خوشمزه‌ شده بود، خدارا شکر کرد.

    🔻بعد از اتمام شام و جمع کردن سفره، ظرفهای زیادی در سینک بود که آنها را شست.

    🔻زمانیکه همسرش گرم گفتگو با مادرش بود، به اتاق رفت و مشغول نوشتن گزارش نیک شد.

    🔻برای آخر شب چای دم کرد تا دورهم بنوشند.

    🔻ساعت ۲۳:۳۹ آماده‌ی خواب میشوند.

    شب خوش☁️🌛

    1. ساره من خودم برات بازخورد می‌زارم. برات می‌نویسم که از این نوشتن از دید ناظر و ایده‌اش خیلی خوشم اومد، اینکه خودت رو مخاطب ناظر قرار دادی و داری داستان رو برای دیگران تعریف میکنی. جالبه
      بارها نوشته هات رو میخونم، اول صبح بعد از تمرین صفحات صبحگاهی که بتازگی شروعش کردم میام توی صفحه گزارش نیک تا اول نوشته‌ی تو رو بخونم.
      تشویقت میکنم برای اینکه بطور مستمر هرشب گزارش نوشتی 👏🏻
      خوشحالم که میبینم در نوشتن بهتر از قبل شدی و میتونم رشدت رو ببینم👏🏻
      تشویقت میکنم که به خودت جرات و فرصت تجربه‌ی کلاس نویسندگی و بودن در این جمع رو دادی.
      خودم به تنهایی خیلی دوست دارم 🥰
      و دلم میخواد خیلی رشد کنی، بزرگ بشی و به چیزهای خوبی که برای خودت میخوای برسی.

  53. کی تو رو ملنگت کرده؟

    سال‌واژه: ویل‌ویلی

    -ترجیح می‌دی سنجه‌های نمره‌دهیت به روزو خودت تنظیم کنی؛ با توجه به چیزایی که برات اولویت دارن. احتمالن بعضیاش مشترکن با سنجه‌های استادگفته. بعد با خودت می‌گی خوبه از فردا که شنبه‌ست سعی کنی تا حد ممکن انجامشون بدی. ولی بدت نمیاد همین امروزم شروع کنی‌ و به خودت امتیاز بدی‌.

    -یکم آزادنویسی می‌کنی و همون لالوها از رو منگی ژوئل اگلوفم چن صفحه رو می‌نویسی. چن تا کلمه ورمی‌داری. واسه تو مهم نیست کلمه‌هایی که ورمی‌داری حتمن کلمات خاصی باشن. صرفن خوشت بیاد ازشون یا ناآشنا باشن بَسِته. کلمه‌هایی مثل گازگرفتگی، گودال، دمغ، سوت‌کشیدن، گوساله، خُل و چیزای دیگه. به همون ترتیبی که برداشتی نمی‌نویسی تا یه‌وقت ناخودآگاهت سمت کپی هلت نده.

    -سعی می‌کنی فرهنگ شخصیت رو بنویسی ولی به درد لای جرز دیوار می‌خوره. فین‌فین امونت‌و بریده و هی دستمال حروم‌ می‌کنی. محض احتیاط لباستو اتو می‌کنی که اگه ۴ برق رفت مجبور نشی نامرتب با دوستت بری بیرون. شعری که باید می‌نوشتی هم ننوشتی‌و‌ احتمال نمی‌دی بتونی بنویسیش.

    -آبریزش بینی امونت‌و می‌بره. سیتریزین افاقه نمی‌کنه. استامینفونم می‌ندازی بالا. بعدشم اسپری بینی که برای آلرژی بهت داده بودن‌و ورمی‌داری. دو پیس توی هر کدوم از سوراخ‌دماغا اسپری می‌کنی. البته یکی احتمالن سه بار، چون دفعه اول خوب اسپری نشد. می‌ری دراز می‌کشی و تلخی موادشو که انگار از گل‌محمدیه توی حلقت حس می‌کنی. تف می‌کنی تلخیش‌و اما کامل نمی‌ره. قرارت با دوستت کنسل می‌شه. تو هم راحت می‌گیری می‌خابی. برقم که نمیره و راحت‌تر از همیشه‌ای.

    -بعد از یکی‌دو ساعت خاب بیدار می‌شی. می‌رسوننت مغازه واسه خریدات و بعدم برت می‌گردونن. هنوز ملنگ قرصایی. بعدم درازکش درباری از بال‌ و تباهی جی‌.ماس رو می‌خونی. بیشتر از یه ساعت. امتیازای روزت رو که حساب می‌کنی به ۵ رسیدی. باید بیشترش کنی در ادامه. بیشتر. حتا با ملنگیت.

    -شام می‌خوری و آشغالارو می‌بری پایین. بعدم میای بالا. گلوگاه ساجده رو می‌خونی. شعرای بلندشو از شعرای کوتاهش بیشتر می‌پسندی. و آخ که چقد شعراش قشنگن. ازشون کلمه برمی‌داری و می‌ندازی تو تودو-مایکروسافتت. ناف، عفونت، پابه‌ماه، کج‌کج، مشجّر و چیزای دیگه. چقدر خوبه که بقیه خوب می‌نویسن. سرِ شوق میارنت با نوشته‌هاشون.

    -کتاب ارواح ماشین‌نشین نیل گیمن‌و ورق می‌زنی. دلت نمی‌خاد صرفن روزت رو تو روزگفتار بگی. دلت می‌خاد یه موضوع مشخص داشته باشی و هدفمند حرف بزنی. بعد اون وسط‌مسطا اگه چیزیم خاستی از روزت بگی. کتاب ارواح ماشین‌نشینو دوست داری. اسمشو، جلدشو، حجم کمشو. اما حتا بعد خوندنشم نمی‌دونی چی تو روزگفتارت بگی. با این حال، شروع که می‌کنی می‌گی. از اینا از معماری روزو و از ارواح ماشین‌نشین. راضی می‌‌کنی خودتو.‌

    -اینم یادداشت کانالت. هنوز منگیِ قرصا تنتو ول نکرده. نمره‌ی روزتم تا اینجا شده ۷. هفتِ قشنگ.

    https://t.me/havirism

  54. سال‌واژه‌ام: نظم

    کل روز درس خوندم و بین‌شون ۵ دقیقه نوشتم. روز و شب امتحانه چون. کلی بیماری‌های ریوی و تشخیص و درمان و…

    چندتا کتاب به بابام دادم که در نبودم بخونه. تام سایر و مدیر مدرسه و طاعون. خیلی خوبه که هر چی می‌دم می‌خونه و بعد که درموردشون حرف می‌زنیم خودمم بهتر می‌فهمم.

    یه راننده‌ی اسنپ دیدم که شبیه یه شخصیت تو فیلم فارگو بود. همون مردی که می‌خواست از زنش دزدی بکنه.

    میکروارگانیسم‌هایی که پرورش داده بودم رو بالاخره انداختم دور. نپرسید چطور.

    سفارشم رسید. خط‌چشمی آبی. خیلی خوبه.

    می‌رم به شب‌بیداری. بای‌بای.

  55. سال‌واژه: پژوهشیدن
    برایش کتاب به خیالم فقط من اینطورم را خاندم و تا اینجایش مروری کردم.

    بالاخره مارمولکی که دیروز رفت پشت مبل‌ها پیدا شد. از صبح احساس امنیت نمی‌کردم. به خودم فحش می‌دادم. با دیگران دعوا می‌کردم و نمی‌توانستم نیم ساعت بخابم. وقتی هم که بالاخره کتاب‌خانی خاب به چشمم آورد در هوشیاری‌ای وحشیانه به سر می‌بردم و هر ده دقیقه دورم را چک می‌کردم. باز هم نجاتم داد.
    بالاخره عصر مارمولک یافت شد و شرش کم. حالا می‌توانستم از باد کولر لذت ببرم.

    نت داشتم ولی یوتیوب نمی‌گرفت و نمی‌توانستم تکلیفم را بیانجامم. مدادهای تکلیف طراحی هم به ته رسیدند و تراش نداشتم. حالا من مانده بودم و کلی وسیله‌ای که آورده بودم برای خانه مادرجان. به دردم نمی‌خوردند. بیشتر «به خیالم فقط من اینطورم» را خاندم و تصمیم گرفتم تا اینجایش جمع‌بندی‌ای بکنم تا منسجم شود دانسته‌هایم.
    از فرصت استفاده کردم و به کانالِ دوستانم رفتم تا بخانم‌ و بکامنتم.

    همین. کاش روز را به بطالت بدی تا همش دنبالِ کاری باشی و نشود و توی پرت بخورد. منظورم از بطالت گوشی‌گردی نیست. منظورم نشستن و فکریدن است. یا فقط نشستن.

    https://t.me/ReyhaneRabani

  56. – نفهمیدیم پدافند بودند یا انفجار.
    – تمرین پنجم «نویسندگی خلاق ۷۴» را کامل کردم و ارسال. نامش را گذاشتم: «مژده».
    -آخیش! حسابی خواندم و بَه که چه خواندنی‌هایی.
    – تمام کردم «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» را. بسی لذت، بسی پیشنهاد.
    از داستان «سه‌شنبه‌ی خیس» :
    «سه‌شنبه، خیس بود. ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود، از کوچه‌ای می‌گذشت که همان پیچ‌و‌خم خوابها و کابوس او را داشت.»
    (ص ۶۹)
    «ملیحه، صورت به صورت، سرش را می‌چرخاند.»
    (ص ۷۱)
    «همینکه استارت زد، تپه‌های اوین تکان خورد.»
    (ص ۷۲)
    «…، همه‌ی درختها پا به پای مینی‌بوس به راه افتادند.»
    (ص ۷۲)
    «آنها پیاده شدند و راننده نتوانست برای چیزی که از اتومبیل بیرون می‌رفت، کلمه‌ای بهتر از تنهایی پیدا کند، همانطور که مردم پیاده‌رو نتوانستند بفهمند که مردی بی‌آنکه وجود داشته باشد، بازو به بازوی زنی، از کنارشان می‌گذرد.»
    (ص ۷۳)
    «گواتر نه، غمباد.»
    (ص ۷۴)
    «…، آنقدر آسمان پایین آمده بود که ملیحه می‌توانست یک مشت از آنرا بردارد و بو کند.»
    (ص ۷۴)
    «حالا چتر هم یک سیاوش شده بود.»
    (ص ۷۷)
    از داستان «گیاهی در قرنطینه» :
    «حتی وقتی که طاهر چشمهایش را می‌بست قرمز سیاه شده‌ای دهانش را پر می‌کرد. نفس داغش روی متّکا می‌ریخت.»
    (ص ۸۱)
    «شما رو به خدا بازش نکنین، من همین طوری هم حاضرم برم سربازی…»
    (ص ۸۵)
    -از «درک حضور دیگری» :
    «حاصل کوششهای نظری، به همراه مبارزه برای عملی کردن آنها این بود که «خرد» را از صورت عصر روشنگری، به «آگاهی تاریخی» اعتلا دهد، و آزادی را […] به عدالت اجتماعی و منافع جمعی و تاریخی موکول کند.»
    (ص ۴۳)
    «انسان آزادی را به دست می‌آورد.»
    (ص ۴۴)
    – عاقا، چه حالی دارم می‌کنم با رمان «ناتنی» نوشته‌ی مهدی خلجی.
    صرفا از ندید بدید بودنم نیست – چون ادبیات فارسی معاصرِ آزاد‌نوشته‌شده کمتر خوانده‌ام – بلکه هم نثر روان و دلنشینی دارد، هم نمادهایی را که درش وجود دارد دوست دارم (مثل «کلاغ» در صفحه‌ی ۷، یا «سنگینی عمامه» در صفحه‌ی ۱۱)
    البته شاید فقط من نماد می‌پندارمشان؛ اما نماد هم اگر نباشند، به قدری در جای درست به کار رفته‌اند و نشسته‌اند در دل متن، که به عنوان بخشی از داستان – برای توصیف صحنه یا دیدگاه و طرز فکر راوی – به خودی خود جالب‌اند.
    طبق تجربه‌ی خودم، ترکیبی‌ست از هر دو؛ یعنی جملات توصیفی، گاه بی‌آنکه نویسنده به این هدف نوشته باشدشان، نمادین می‌شوند.
    خط داستانی غیرمستقیمش هم، نه تنها آزاردهنده نیست، که جالب است برای من.
    «روزِ آن روز تمام نمی‌شد؛ شبش هم.»
    (ص ۳)
    «باز می‌رفتند و می‌آمدند. می‌رفتم و می‌آمدم.»
    (ص ۷)
    «کلمه‌ها روی تن‌ام شلاق می‌زد.»
    (ص ۹)
    «رودخانه خشک بود، مثل بیشتر اوقات؛ اما پُر بود از پاسدارها و چند روحانی که آفتاب، سفیدی و سیاهی عمامه‌هاشان را بی‌رنگ‌تر می‌کرد.»
    (ص ۱۱)
    «دهان‌ها باز بود. بوی ماندگی می‌آمد.»
    (ص ۱۱)
    «…، زن‌ها ایستاده بودند تا سنگسار زن را تماشا کنند.»
    (ص ۱۱)
    «روبنده‌ای صورتش را محو کرده بود و چادر مشکی همه جاش را پوشانده بود جز چاقی‌اش را.»
    (ص ۱۲)
    «نفهمیدم چرا کسی که از نظر او دیگر طلبه نیست، باید حتما در حال جنابت باشد.»
    (ص ۱۳)
    «من نایستاده بودم، زیر فشار ایستاده مانده بودم.»
    (ص ۱۴)
    «…همیشه اول بارِ هر چیز، مرجع بازگشت خاطره‌های بعدی است. اولین بار نشانه‌ی کمیت نیست، یک کیفیت است.»
    (ص ۱۷)
    – گپ زدم با قندک جان و قرار شد بشویم هم‌کتاب‌خوانِ هم. هنوز اولین کتاب را انتخاب نکرده‌ایم.
    – نوشتن، موسیقی، پرسه، اندیشه، قهوه روی قهوه، دود بالای دود.
    – می‌آیند دوباره آخر شب. نفهمیدیم پدافند بودند یا انفجار. یا هر دو.
    https://t.me/LailyMaddah

  57. امروز پُر از ماژیک رنگی بود
    -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -صبح که بیدار شدم، نشستم پای نقاشی‌ها. سفارش بچه‌هاست. قرار شد روز چهارشنبه تحویل‌شان بدهم. به شرطی که تمرین نوشتن را انجام بدهند‌‌.
    -امروز صداها را بهتر می‌شنوم.
    -ژل آلوئه‌ورا زدم به صورت و دست‌هام. حسابی سوخته بود این چند روز.
    -دوباره رفتم سراغ نقاشی‌ها. نصف‌شان را با ماژیک رنگ کردم.
    -دراز کشیدم ولی خوابم نبرد.
    -بلند شدم سیب‌زمینی سرخ‌کرده درست کردم.
    -کتاب «فرهنگ گفتاری» را آغازیدم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  58. گزارش نیک

    هر دویشان دور میز پاکوتاه سفید رنگ نشسته‌اند. یکیشان قلمو کاغذی دارد دیگری هم شمعی در دست دارد
    یکی شان می‌گوید: امروز عزیزم، امروز گل گلی من اول کاری بیا یه ماچ آبدار از لپ هات بگیرم .
    خب بزار ببینم ۲۴ ساعت رو چطور پر کردیم
    بله بله حواسم هست بگم یه بخشش رو خواب بودیم.
    اما می‌خوام لیست کنم وقتی بیدار بودیم چه کردیم.
    خب بزار ببینم
    از نصرت رحمانی شعر خوندیم صدامونو ضبط کردیم آخ چه کیف کردیم. دقیقا منم مثل تو شیفته اش شدم.
    از عزیز نسین داستان خوندیم
    از صمد بهرنگی هم داستان تلخون رو خوندیم.
    دوتا داستان دیگه مونده تا کتابمون تموم بشه. پیاده روی هم عالی بود انرژی گرفتیم.
    مگه نه؟
    یکمم آزاد نویسی انجام دادیم خوب بود.
    وبینار با الهه علیزاده و پرسش هاش هم خیلی جالب بود قبول داری؟
    درس خوندیم مطالب جدید خوندیم. تکرار مطالب تو بخش های مختلف کتاب باعث شد بیشتر و بهتر یاد بگیریم.
    بعدش هم که شام خوردیم چقدر چسبید. فلفل کوچولو ها شیرین شیرین بودن.
    از بیرون اتاق صدایی می آید. قدم هایی که نزدیک می‌شوند
    بدو بدو شمع رو خاموش کن یکی داره می‌آد باید بخوابیم فردا میبینمت.
    میز برچیده می‌شود هر دو ناپدید می‌شوند.

    https://t.me/maryamebrahimi21

  59. گزارش نیک

    هر دویشان دور میز پاکوتاه سفید رنگ نشسته‌اند. یکیشان قلمو کاغذی دارد دیگری هم شمعی در دست دارد
    یکی شان می‌گوید: امروز عزیزم، امروز گل گلی من اول کاری بیا یه ماچ آبدار از لپ هات بگیرم .
    خب بزار ببینم ۲۴ ساعت رو چطور پر کردیم
    بله بله حواسم هست بگم یه بخشش رو خواب بودیم.
    اما می‌خوام لیست کنم وقتی بیدار بودیم چه کردیم.
    خب بزار ببینم
    از نصرت رحمانی شعر خوندیم صدامونو ضبط کردیم آخ چه کیف کردیم. دقیقا منم مثل تو شیفته اش شدم.
    از عزیز نسین داستان خوندیم
    از صمد بهرنگی هم داستان تلخون رو خوندیم.
    دوتا داستان دیگه مونده تا کتابمون تموم بشه. پیاده روی هم عالی بود انرژی گرفتیم.
    مگه نه؟
    یکمم آزاد نویسی انجام دادیم خوب بود.
    وبینار با الهه علیزاده و پرسش هاش هم خیلی جالب بود قبول داری؟
    درس خوندیم مطالب جدید خوندیم. تکرار مطالب تو بخش های مختلف کتاب باعث شد بیشتر و بهتر یاد بگیریم.
    بعدش هم که شام خوردیم چقدر چسبید. فلفل کوچولو ها شیرین شیرین بودن.
    از بیرون اتاق صدایی می آید. قدم هایی که نزدیک می‌شوند
    بدو بدو شمع رو خاموش کن یکی داره می‌آد باید بخوابیم فردا میبینمت.
    میز برچیده می‌شود هر دو ناپدید می‌شوند.

    https://t.me/maryamebrahimi21

  60. گزارش نیک امروزم: بیماری بد است؟

    از دیشب میزان نیستم. داغم. پاهایم به شدت درد می‌کند. گوارشم به هم ریخته است. علاجش چیست؟ استراحت و خوردن اُ آر اس خانگی. برای همین امروزم بیشتر به استراحت گذشته. دیشب بدخواب هم شده بودم.

    کارهای مفیدی که با وجود بیماری انجام دادم:
    در وبینار خانم روحانی عزیز که دارند کتاب راه هنرمند را تحلیل می‌کنند حاضر شدم. گرچه حال انجام تمرینی را نداشتم. بعدش نسخه الکترونیکی و صوتی شفای زندگی را از طاقچه دانلود کردم.

    رودِ راوی را تمام کردم. با یک عالمه پرسش. البته واژه‌ی پرسش هم در این کتاب به کار رفته است: «آن‌ها می‌گویند با وجود آن زخم‌ها احساس تنهایی نمی‌کنند و یکی از سرگرمی‌هایشان، مصاحبت با زخم‌هاست در پرسش‌هایی که در باره چگونگی و تعداد کانون‌‌های زخم، از آن‌ها می‌شود، معمولاً سرجمع جمعیت زخم‌های یکدیگر را می‌گویند.»

    کمی از کتاب آشنایی با هنر پرسشگری سقراطی خواندم.

    در وبینار نویسنده‌ساز الهه جان علیزاده از بیولوژی پرسش و نحوه‌ی تولد آن گفتند. نتیجه‌گیری من این شد: قبل از دهان باز کردن به آن‌چه خواهی گفت فکر کن. در شروع وبینار آزادپرسی نوشتیم. تمرین الهه جان را با واژه‌ی خشم در گنجور انجام دادم اولین شعر این بود:
    « زمانه پندی آزادوار داد مرا
    زمانه چون نگری سر به سر همه پند است
    به روزِ نیکِ کسان گفت: تا، تو غم نخوری!
    بسا کسا که به روزِ تو آرزومند است
    زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه
    که‌را زبان نه به بند است، پای در بند است
    رودکی»

    سپس سری به متمم زدم و درسی از استعدادیابی خواندم و نظرم را به صورت پرسشی و تحلیلی ثبت کردم.

    سیستم را می‌خاموشم و می‌روم پس از مراسم عبادی سیاسی‌ام باز کتاب بخوانم و بخوابم.

    1405.5.2
    قهرمانی
    #گزارش_نیک
    https://t.me/bidemajnoon9

  61. ۱- شروع‌کردن، بر خلاف آنچه می‌گویند، اصلن دشوار نیست؛ یک روز آفتابی، یک همراهی دلنشین، یک هم‌نوشی دوستانه، یک موسیقی خوش‌ریتم یا چند جمله‌ی انگیزه‌بخش می‌توانند سبب شروعی پرخروش شوند. خیلی اوقات با شنیدن یک جمله، چنان شور و انگیزه‌ای یافته‌ایم که دست به شروع‌های بزرگ یا دشوار زده‌ایم؛ شروع‌هایی که شاید مدت‌ها پشت گوش می‌انداختیم یا آن‌هایی که گمان نمی‌کردیم هرگز بتوانیم شروع‌شان کنیم. اما «تداوم»، مسیری سنگلاخ، نفس‌گیر و فرساینده است؛ جایی که از آن آفتاب روح‌بخش و آن همراهی دلگرم‌‌کننده اثری نیست،‌ جایی که درماندگی و سردرگمی و ناامیدی مثل قارچ‌های سمی کناره‌‌های جاده روییده‌اند و آدمی را که گیج و گرسنه است، ترغیب به خوردن می‌کنند. خیلی‌ها را همین قارچ‌های سمی از پا درمی‌آورند و از مسیر بازمی‌دارند. وقتی شروع می‌کنی باید ذهن را آماده‌ی عبور از جاده‌ی تداوم کنی. نه اینکه بترسی و اصلن شروع نکنی، اما باید ابزار یادآوری را در کوله‌پشتی‌ات داشته باشی تا یادت نرود چرا شروع کردی.

    ۲- شربت بردیم به جای چای. استقبال هم شد.

    ۳- تصمیم تازه، مسئولیت‌های تازه، انگیزه‌های تازه.

    ۴- الهی شکرت…

  62. سال‌واژه‌ام: کونیدن

    یک‌بار هم که شده به جای نوشتن از زبان عره و عوره و شمسی کوره، از زبان خودت بنویس. زبان من اما چیست؟ اگر هیچ قانون مانونی نباشد، با چه زبانی می‌نویسم؟ صدی به نود مصدر جعلی دارد. جمله‌ها هم همیشه‌ی خدا به نثر معیار نیستند. فقط گاهی. بدون ریتم و قانون مشخصی، هر جا صلاح دیدم جملات دراز و کوتاه می‌شوند. دیگر چی؟ نمی‌دانم. از بس از دهان این و آن نوشته‌ام که برخی ویژگی‌ها در من ته نشین شده. برای همین زبان همگون و یک دست ندارم‌. با چه زبانی حرف می‌زنم؟ با کمی فحشِ مجاز و جملات نصفه‌نیمه. نصفه‌نیمه؟ گاه از کلمه فقط صدایی نامشخص ادا می‌کنی. گاه هم فقط کلمات را بی‌هیچ ارتباطی کنار هم ردیف می‌کنم. به طرز بی‌ریختی هم کلمات مخصوص نوشتار را می‌چپانم در گفتار. غالبن هم خصوصن در نوشتار عجیبه‌های ذهنم را می‌آورم در دایره. عجیبه‌هایی که برای خودم یا عادی‌ست یا هذیان‌گون اما برای بقیه طنز.
    دوباره ضخاک و شوهر و توله‌اش رفتند سفر و من را پاس دادند به صدیقه. دستش درد نکند پیری با آن حال و روزش تخم‌مرغ پخته بود و پوست کنده بود. ظرف‌ها را که شستم، رخت‌خاب را که مرتب کردم فاطی زنگ زد تا ننه‌ش حاضر شود و ببردش سفر. همان دهاتی که ضحاک رفته. کمکش کردم وسایلش را جمع کند و قبل از آنکه سر و کله‌ی عمه‌ام پیدایش شود زدم به چاک.
    روزگفتاری هوا کردم و یادداشتی که باشد گزارش نیک دیشب. نت افتضاح و هی هم که باید به عالم و آدم هایپر تکست می‌دادم. راستی از چه وویسیدم؟ غزاله این مصدر را ساخته بود یا ریحون؟
    چند شعری از حریق خاندم و جونززز. دانه‌ای هم در دادم در کانال و توضیح موضیح که چرا به نصرت می‌گویم جونز با سه تا ز.
    صفحه‌ای خاندم از شاپور و تازه فهمیدم اسمش پرویزست نه احمد. قالبی یافتم که جملات دیگری هم قبلن ازش دیده بودم اما بی‌توجه بهش. از چندتای خوبش هم رونویسی کردم. نمی‌فهمم چرا معمولن به نثر معیار و با زبانی خشک و اداری می‌نویسد.
    خانه که خالی باشد راحت می‌توان کتابی خاک بر سری را بلند بلند خاند. جملاتی را هم دوبار خاند که نمی‌فهمیشان. در داستان کوتاه کارگاه سوم با دانای کل کمی بازی بازی کرده بودم و به خیال خودم اِندِ خلاقیت و ساختارشکنی، ولی زکی. به شیوه‌ای خیلی پخته‌تر و بهتر عبدالرضایی تو هرمافردویت انجام داده. چندتا فحش و اصطلاح هم یادداشتیدم. نیاز داشتم. فحش‌هام همه قدیمی شده بود.
    بعد از مدت‌ها رفتم سایت خاهر باده. چه دوست دارم که از روز و زندگیش می‌گوید. این‌طور بیشتز باهاش آشنا می‌شوم.
    شهر دیدار تلخ را خاندم از فروغ. از دفتر اسیر. از شعر‌های اولش و ضعیف. بی‌خیال و خلاقیت شگرفی. شگرفی؟ الان این کلمه در زبان من‌ست؟ نه بهم نمی‌آید. نامه‌ای هم خاندم از فروغ به احمد، کراش فرشته. نصیحت و نصیحت و نصیحت. می‌گقت بچه جون این‌قدر قانون‌شکن نباش. دیمی نباش. زهرا هادی نباش. می‌خاهم با جهان فروغ بیشتر آشنا بشوم برای همین رفته‌ام سراغ نامه‌ها و مصاحبه‌هایش. به اضافه نامه کم خانده‌ام. اصلن نخانده‌ام. با این وضع که نمی‌شود برای کسی نامه نوشت.
    بازگشتم به شب هول. چند روزی نه خاندن و نه رونویسیش. امروز هم البته نخاندم. فقط رونویسی. چه چیزها که آدم موقع رونویسی نمی‌فهمد. حال لنا را دارم وقتی که اوایل از فرسی مشق می‌نوشت و چیزهایی می‌فهمید که با خاندن نفهمیده بود. این بار نسبت به دفعه‌های پیش بیشتر فهمیدم. نمی‌دانم اشتباه تایپی بوده یا چه اما جایی عوض علامت سوال علامت تعجب گذاشته بود. به طور کامل و دقیق فهمیدم یعنی چه که باید تک‌تک کلمات متناسب با راوی باشد. در جایی چون دیگر نتوانسته بود معشوقه را ببیند می‌‌گوید فکر نمی‌کردم جهان به این آسانی دگرگون شود. البته نقل به مضمون. آیا این فهم باعث عمل می‌شود؟ در واقع به دانستن می‌رسد؟
    شال و کلاه کردم تا برای ناهار چیزی بخرم. زل گرما. یازده ظهر. گفتم من که تا این‌جا آمدم، بعد از مدت‌ها کمی پیاده‌روی هم کنم. در امتداد پارکینگ شبانه‌روزی مترو گامیدم. با گچ در بخش کوچولویی از زمین فوتبالی رنگ و بُرنگ کشیده بودند. معمولن عصری بچه‌ها را از ایوان می‌بینم که همین محدوده بازی می‌کنند. مردی با وانت داشت به بچه‌ای دبستانی رانندگی یاد می‌داد. وادِ دهل؟ ای کاش حداقل یاد می‌داد. چرا بچه را فرستادی پشت فرمون؟ آخر چه عجله‌ایست می‌گذاشتی حداقل به راهنمایی برسد بعد. موقع برگشت رفتم سوپری یک کوچه پایین‌تر از خانه. مثل همیشه رمزم را فراموشیده بودم. یا تولد صادق بود یا مرگش. تاریخ هیچ‌ کدام هم یادم نبود. سرچیدم. مرگش رُند‌تر بود و به همین خیال گفتم سیزده سی. زهی خیال باطل. تاریخ تولدش بود. به این نتیجه رسیده‌ام که اصلن اعتقادی به حریم شخصی ندارم. آخر چه کسی در جایی عمومی رمز کارت می‌گوید؟ نودل قارچ و پنیر گرفتم آمدم خانه. خیس خیس. شلوار انداختم بند رخت خشک شود.
    به‌به بلخره داستانی درست حسابی. سوین درخشانی. بدون مستقیم‌گویی خیلی سریع می‌فهمیم راوی بازیگر‌ی‌ست بعد از دوران اوجش. زیاد در آه و ناله‌های بازیگر نمی‌ماند. زود می‌رود سراغ حادثه. اصلن انتظار نداشتم آن غریبه، دانشمندی باشد که حافظه را پاک می‌کند. با زبان کاری نمی‌کند. حتا به خاطر شغل راوی از اصطلاحات یا تشبیهات دنیای سینما استفاده نمی‌کند پس چرا تا ته خاندم؟ صرفن به خاطر تعلیق؟
    کمی آزادنویسی با گوشی. شاد و خوشحال که بعد از چند روز باز دارم تند و بی‌وقفه می‌نویسم که دقیقه‌ی بیست آلرژی بهم حمله کرد و وقفه‌ای به وجود آمد. چند جمله‌ای هم ایده چه از نطر زبانی و چه محتوایی دادند برای نوشتن یادداشت.
    مدتی از پوشه‌ی ادبیات دور بودم. وقتی نمی‌گیرد خاندنش. بابد دوباره بیاورمش در برنامه‌. حداقل یک روز در میان. ورد کلمه‌برداری چاق و گنده شده. چند کلمه‌اش: آجی‌بازی، خشانت، خشن‌‌آهنگ، خاب‌الکی، سردمهر.
    غذا پختم و برخلاف انتظارم ترکیب سمی نشد. خاستم مثل دفعه‌ی قبل دستور پخت بدهم اما مگر گزارش نیک کتاب آشپزی‌ست؟( مَدْیان هستید فکر کنید از فراخ‌باسنی ننوشتم.)
    از هوش مصنوعی خاستم برای داستان کوتاهم چندتا فیلم و کتاب خوب معرفی کند در مورد عشق دو زن. فیلمش متوسط بود. در زمان جنگ جهانی دوم در کره اتفاق می‌افتد‌. فردا ازش روزگفتار می‌گیرم. تنها از ابن جهت مفید بود که فهمیدم در کنار رابطه اتفاقات دیگری هم می‌تواند باشد. هر چند آن فیلم است و من داستان کوتاه.
    خیلی کوچولو در مورد بینامتنی تحقیقیدم. اصطلاحی‌ست تازه به دوران رسیده. مادرش هم جولیا‌ست. بلغاری-فرانسوی. ویکی‌پدیا با زبان بدی نوشته بود. درست نفهمیدم. روزهای بعد باید بیشتر در موردش تحقیق کنم. تنها منظور اوس‌کلونتر را فهمیدم از گستردگی این کلمه.
    با ملال روی ابرپرسش‌ها کار کردم. فهمیدم اطلاعات زیاد و گسسته‌ای در مورد ملال دارم. کمتر چیزی ازش می‌دانم.
    گزارش نیک‌ها را بخاندم. برای اولین بار داداش سامانم متنی نوشتند اندازه‌ی جاده‌ چالوس. به گمانم سنگی به سرشان خورده. آقای قاسم داوودی معلوم نیست فازشان چیست. حوصله و وقت خاندن و کامنت نوشتن را دارند اما وقت گزارش نوشتن را نه.
    رفتم نویسنده‌ساز. ببخشید سرزبان. حین حال و احوال ظرف‌ها را شستم. گفت آزادپرسی. من هن نوشتم و نوشتم و مگر الهه می‌گفت پنج دقیقه تمام شد؟ نگو که از وبینار پریده‌ام. گفت از لقاح و زایمان پرسش. از تفاوت پرسش خوب و لجی. وسط وبینار به فهمی نائل گشتم که از حافظ فقط دو چیز کم دارم: یکی تفکر نقادانه. در اصل معیارهای استوار. دیگری هم کیر. البته چیزهای دیگری هم کم دارم. مثلن دیوان و آرامگاه و یک جفت بیضه. فقط کافی‌ست به دست شیوا برسد تا خدا را شکر کند که ازم تصویر ندارد.
    داستان کوتاه نوشتم. یعنی خاستم بنویسم. بعد از چند سطر دیدم تسلط کافی روی متن ندارم‌. نمی‌توانم تنها با خلاصه‌ای که نوشتم داستان را پیش ببرم. باید فعلن آزادنویسی‌هایم را بازنویسی کنم. بعد که تسلط ابتدایی به وجود آمد دوباره از نو بنویسم.
    رفتم قرینار‌. کم بودیم. خیلی کم. به خاطر جُمعگی انتظار افراد بیشتری را داشتم. شاید چون ساعت عوض شده.
    کمی اسکیس از بند رخت و کولر. به ذهنم رسید به مدت یک هفته تنها روی یک محیط یا وسیله تمرکز کنم اما بعدش پرسبدم خب که چی؟ مگر می‌خاهم طراح شوم؟ هدفم فقط توجه‌ به محیط و شاید تغییر نوع نگاه‌ست.
    شیوا مطالب مهم شیمی را برام فرستاد. شروعیدم قسمت‌های حفظی و مفهومی را. در حد روخانی، سریع و گذرا. وسطش گفتم حالا درست که می‌گویند صفر بهتر از یک اما نه این‌قدر، نه در مورد همه چیز. نهایی و شب امتحانی؟ تازه بی‌دقت و سرسری؟ حوصله ندارم فردا آن همه سوال را بنویسم‌. تازه سه ساعت هم باید صبر کرد که بازرسی شوی، که برگه‌ها را بدهند، که بگذارند بروی. فکر کردند من بیکارم.
    ویدیویی تو یوتیوب دیدم آزموش کار با ایلستورتر. حتا نمی‌توانم نامش را تلفظ کنم. فقط کار با برنامه را یاد می‌دهد و نه تایپوگرافی. تو گوگل و یوتیوب که سرچیده بودم یا کلاس و کارگاه بود یا کپی کردن را یاد می‌داد. یعنی می‌گقت برای فلان کلمه این‌طور لوگوتایپ بساز. به گمانم باید کتاب بگیرم درموردش. تحقیق هم کردم که چه کتاب‌‌هایی در این حوزه‌ست اما چه فایده وقتی که نتوانم تشخیص دهم کدام خوب‌ست؟ فقط کتاب فرشید مثقال را مطمئن بودم. آن هم که موجود نبود. شاید به صورت حضوری باشد. بعدش خودم کمی ور رفتم با برنامه. از جهتی دست و ذهنم بهش عادت می‌کند و از جهتی ور رفتنی بی‌هدف خستم می‌کند. البته گاه چیری را می‌کشفم و خستگی در می‌شود.
    تمرین سرزبان را انجام دادم. باز هم نتوانستم برای هر حس پنج‌تا موضوع بنویسم. پس تصمیم گرفتم فعلن این تمرین را نصفه بگذارم و بروم سراغ تمرین بعدی: مدرک آوردن برای احساسم‌. الان مانده‌ام خب کدام حس و موضوع را برگزینم؟
    نمی‌فهمم چرا اسگولانه پیچ و کانال مکتب تهران را دنبال می‌کنم و خبرهایش را می‌خانم، وقتی که نمی‌توانم در کلاس‌هایش شرکت کنم.
    نستعلیقیدم: درد عشقی کشیدم که مپرس، زهر هجری کشیدم که مپرس. دست خطم خوشبختانه به بدی قبل‌ست. هر چند سرعت و دیدنم فرق کرده. فرآیند نوشتن آرام‌تر شده. مدت زمان و دقت بیشتری را صرف دیدن می‌کنم. نمی‌خاهم دوباره ولش کنم. باید برخلاف قبلن هر روز تمرین کنم. حتا شده یک مصرع.
    کمی غلیان احساس و یادآوری این و آن و پس؟ آزادنویسی با کاغذ. چند سوال برایم ایجاد شد در مورد شخصی که دارم ازش داستان می‌نویسم. هر چند احساس و خاطرات هیچ ربطی به آن فرد نداشت.
    دوری زدم در کانال همسفران. فرشته تازگی‌ها رفته سراغ گرافیگ. تمرینی را هم فرستاد بود. به عنوان یک تازه کار چه قدر کارش خوب‌ست. در اصل چه خوب با نرم‌افزارها کار می‌کند. مرادپور تا حدودی، حدود زیادی به خوبی از سکس می‌نویسد. قبلن متوجه نبودم. کص‌نویسی در او برای جزئی‌نگری و وصف‌ست. گاهی با بیانی مستقیم و گاهی بی‌قصد خودسانسوری غیرمستقیم.
    گزارش نیک را در طول روز نوشتم‌. وقتی در طول روز می‌نویسم، مفصل‌ترست. بازنویسی و بازخانی.
    تا اوس‌کلونتر هم لینک گزارش را بگذارد کمی کار ببینم تو پینترست. یعنی پوستر و لوگوتایپ و طراحی حروف. در مورد پوسترها نمی‌فهمم چرا چنین فونت و رنگی. چرا چنین و چنان؟ متوجه‌ی ترکیب‌بندی و الغیره نیستم. باید اصول و مبانی‌ هنرهای تجسمی را فراتر از درس و کنکور یاد بگیرم. صرفن هم نه کتابی در موردش. بلکه خرده‌کتاب‌ها. مثلن روانشناسی رنگ در فلان حوزه و این‌ها.

    لینک کانال تلگرام: https://t.me/hphp137

  63. گفت‌وگوی نیک، حبه‌ای خاطره و گوی آتشین‌تر

    -سال‌واژه «لذت». بیشترین لذت امروز بوتاکس پیشانی عشق بود:گفت‌وگو.

    -از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    نمره‌ی خوبی نیست. البته جمعه‌ نباید فرق ریزی با بقیه‌ی روزها داشته باشد؟ روز با هم بودن، خنده، گریه، خب مسلمان تمام دلتنگی‌ هفته‌ست و یک جمعه. امروز به سیاق بچه‌ابتدایی‌ها نمره نداریم و تنها می‌گویم: نیاز به تلاش بیشتر.

    -از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    تا از نیازهایت نگویی، کسی چه می‌داند؟
    اما در خانواده‌ی من ابراز نیاز این‌گونه‌ست: «به چشام نیگا، بفهم چه قد غم دارم!»

    -امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    کتاب کاریکلماتور پرویز شاپور

    -امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    انجیرهای باغچه چون از درخت چیدیم و هندوانه‌ی توی خونه‌باغ چون دورهم بودیم و شاد. راستی، دورهمی همه‌چیز خوشمزه‌تر است. چند فنجان چای و حبه‌ای خاطره‌ تنگش.

    -امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    همه‌چیز‌دان خانواده‌ که تجویز جدیدی پیچیده. نفسش از جای گرم می‌دود به هوا و دود می‌دهد. لحن دستوری و ناهمدل او، نگاه طلبکار و طولانی‌اش روی اراده‌ام، حنجره‌ام، تصمیمم. به‌نظر ورافتاده سرک توی زندگی‌ها اما انگار هنوز در جریان. گوی آتشین داغ‌تر است. گوی را در فضایی قرار می‌دهم. تا کم‌کم سرد شود. چه واقعیت عریانی می‌گوید شواهد غلطند؟

    -امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    رؤیای خرپول بودن.

    -امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    سنگ قبر

    -امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    مادربزرگ پدری، در ٩٠ سالگی هنوز عمرش به دنیا بود. مریض بود و در راه بیمارستان. بدحال که می‌شد، احتمال پرپر شدنش خاطر خانواده را می‌آشفت. پیرهن‌های مشکی‌ را اتو می‌زدند و می‌پیراستند که بل‌اخره گلچین روزگار چید گل ما را و این صحبت‌ها… اما نه! عمرش به دنیا بود. پیرزن خسته و مریض به خانه برمی‌گشت. می‌پرسیدیم: «چطوری؟» می‌گفت: «بد. دعا کن این سری تمام شود. بچه‌ها می‌گویند افقی می‌روی مریض‌خانه، عمودی برمی‌گرد؟»
    https://telegram.me/NarjesAzimii

  64. سال‌واژه‌ام: تمرکز

    گزارش فکر نکنم نیک

    امروز پای تلویزیون برای دیدن پسرهایم نرفتم. چون یوتیوب باز شد. بلخره باز شد. هورااا. شورا. شولولولو. توانستم ام‌وی پسرهایم را ببینم. ایح ایح ایح. البته با کیفیت ناخوب. توف بهش. تازه همین‌طور که داشتم یکی از ام‌ی‌ها را می‌دیدم. یادم آمد توی کانال از تئوری‌اش گفته بود. می‌خاستم بروم بخانم امت هنوز نرفتم. ولی خب آن ویدیوهای قدیم کجا و اینها کجا. هی آنها یک چیز دیگر بودند. خفن تر بودند. یک حس دیگر داشتند. شاید هم من یک حس دیگر داشتم؟

    بعدش رفتم ویدیوهایی که دوست دارم را دیدم. از همین‌هایی که خانه‌ی قدیمی را از نو می‌ساخن. خیلی زیاد دوست می‌دارم . ساختن را‌. نو شدن را. اینکه جانی دوباره می‌گیرد خانه‌ها. جدید می‌شوند اصلن. اوف می‌شوند. لذتی که  دیدن این ویدیوها دارد ها از لذت دیدن ویدیوهای پسرهایم کم‌تر است. معلوم است که کمتر است. پس چی فکر کردی. فکر کردی بیش‌تر است نخیر نیست. یکی دیدم و دومی را داشتم می‌دیدم که دوباره یوتیوب مرد. داشت می‌گفت من باز شدم پسراتو ببینی پررو نشو دیگه. یوتیوب شما هم اینقدر بی ادب است؟

    رفتم پایین املت بساخم. مامان می‌گوید پیاز بزن می‌گوبم نه می‌خام بی‌پیاز بساخم. قهر کرده که نمی‌خام من نمی‌خورم. منم با پیاز ساخیدم. از پیاز بدم نمیاد ها فقط طولانی‌تر می‌شد برای همان.

    آمدم و آموزش نقاشی را دیدم بعدش غشیدم. چرا من هر وقت چیزی آموزشی می‌بینم می‌غشم؟

    در غش بودم که از گرما بیدار شدم.

    نویسنده ساز را بودیدم. علیزو از سوال گفت. سوال نوشتیم و سوال نوشتیم.

    با فرشته و فریده جون از «مد و مه» گفتیم و از شعر. از نقاشی و خط‌خطی هم برای فریده جون گفتم.

    خیلی وقت است خط‌خطی نکردم و احساس‌کشی نکردم‌. کشیدن احساسات ها کشتن نه.

    طرح جدیدی رو توی دفترم کشیدم. البته باید ببرمش توی نرم افزار. دوستش می‌دارم. با اینکه خیلی ساده‌اس. بیینم دیجیتال که می‌شود چه شکلی می‌شود.

    نقاشی نصفه‌ام را کمی کشیدم.

    صحبت کردم و چتیدم خیلی زیاد.

    با ناعمه از نقاشی گفتیم و از کلاس جدیدی که می‌رود گفت.

    ریحانه طراحی‌های لباسش را برایم فرستاد. خیلی باحال و ناز بودند.

    وصال در وادی هفتم را خاندم.
    «تا شب راه می‌روم و سرانجام، به شب می‌رسم به لیلا.»
    در جایی دیگر نوشته بود. «خابی بودم که گدایی در سایه‌ی دیواری، در تابستانی داغ، می‌بیند؟» من اگر خاب بودم، چه خابی می‌شدم؟ دوست داشتم چه خابی باشم؟ خاب بودن چه شکلی است؟چه حسی دارد؟ من اگر خاب بودم دلم می‌خاست خاب کودکی باشم که توی گهواره‌اش است. عروسک‌هایش بالای سرش آویزان است و می‌چرخند و آهنگ ملایمی دارد پخش می‌شود. من اگر خاب بودم دلم می‌خاست خابی باشم که لبخند شیرین کودک را در بیاورد. همم آره اینجوری‌.

    می‌روم که شعر بنویسم و بعد روزگفتار. باز هم شاید از پسرهایم. از داستان ام‌وی‌هایشان. ایح ایح ایح.

    https://t.me/yaddashtneda

  65. گزارش نیک فرح در ۷۳ مین روز چالش
    جمعه تعطیل است. هالی‌دی، روز مقدس روز تنبلی فرح خانم🥴
    اما از ۶/۵ بیدار شدم ‌نخوابیدم. هی میگم بگیربخواب فرح.
    در کانال دوستان “خوب‌نویس “چند نوشته کوتاه می ‌خونم. کمی در اینترنت ولگردی، ….چرخ می‌زنم.
    ✔️بعد به کتاب مردی در غبار گم‌شده نصرت رحمانی سر میزنم.۵ یادداشت را می‌خونم.
    کانال فرحنامه جمعه‌ها تعطیله.
    ✔️اما جمع آوری مطلب برای تغذیه‌ و شارژ کانال برای روزهای هفته همین روزهه که تو خونه هستم، البته اگر این اینترنت ذغالی گرمایش خوبی بده! و نمیره و سکته نکنه.
    ✔️خواندن بخش هایی از کتاب اسماعیل نوری‌علا ‌”تئوریِ‌ای شعر”
    ✔️ساعت ۱۱ با لیلا رفتم تجریش بازار قایم . سریع و خوب رسیدیم جمعه است و بزرگراه ها نسبتن خلوت .
    چند کت کوتاه دخترم خرید که کمی رسمی باشه برای جلسات در دانشگاه. البته به طبقه ششم بازار قایم رفتیم که جای هنرمندان نقاش هست. چند ماهی بود که این منطقه نیومدم.
    بعد از خرید به زیارت امامزاده صالح رفتیم. منو دخترم هنوز نیمچه ایمانی داریم خدا کنه همین این را از دست ندهیم.
    ✔️شرکت در وبینار نویسنده ساز که جمعه تبدیل شده به وبیکار خانم الهه علیزابت.
    عصر جمعه مثل هر هفته توی خونه مادرم ، خانواده برادرم و ما دورهمی خوبی دارم شکرخدا.
    امشب شام ، گروهی سوشی سفارش دادن و گروهی هم غذاهای سنتی دلمه و سمبوسه و کتلت . اوضاع خنده داری شده بود.
    شب در خانه روزانه نویسی را با کل جزییات امروز و حتی قیمت خرید مانتو کوتاه را ووووو همه را نوشتم.
    و این جزی نویسی را از لیلا ناصری دارم.
    چه رنگ خوبی حلزون نویسنده ساز پیدا‌کرده ، رنگ گوجه‌ای خوشرنگ.

  66. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    در رابطه با چیستی اساطیر مقاله نوشتم. نه به‌قصد آموزش که برای دسته‌بندی آموخته‌هایم.
    صد سال تنهایی خاندم.
    در نویسنده‌ساز شرکت کردم. خانم علیزاده چقدر زیبا سوال‌شکافی می‌کند.
    برادرزاده‌داری کردم.
    با شنیدن خبر مرگ اکبر عبدی گریه کردم. گنجوی کودکی‌ام و بعد دیگری از آن رفت.

  67. ۱ـ هر چند دقیقه یکبار ذهنم می‌پرسد” یعنی میگی نگران فلان چیز نباشیم؟” و وقتی می‌گویم نه، نوک انگشتان سبابه‌اش را می‌زند به هم و نمی‌داند حالا که نباید نگران باشد، باید چه باشد.
    ۲ـ جلسه تحلیل و بررسی رفتار‌های بچه‌ی فامیل با حضور من و مامان برگزار شد. آخرش ایده باریدیم که اگر ما بودیم چه می‌توانستیم بکنیم که چنین پیش نیاید و حالا که پیش آمده چه می‌شود کرد.
    ۳ـ شبکه‌چهار تاتر دوبله شده‌ی هملت را پخش می‌کرد. خانواده را نشاندم و خودم با کلاش بالای سرشان پاس دادم تا همه‌اش را ببینند. کیف کردیم از دیالوگ‌ها، از بازی، از صحنه. البته ایراداتی در ترجمه بود. خوش‌بختانه بعضی کلمات را به خاطر داشتم و اصلاحش می‌کردم.
    ۴ـ یک ایراد اساسی برنامه‌ام این است که وقتی در سراشیبی‌اش می‌افتم، خلبان خودکار کنترل را در دست می‌گیرد و بدون تفکر دقیق یا حضور کامل در لحظه، کارها را پیش می برم. بتوانم کمی ذهن‌آگاهی قاطی‌اش کنم خوب می شود.
    ۵ـ آهنگ وبینار امروز و تعریف الهه خانوم جان به سرم انداخت بروم موسیقی متن اتک آن تایتان را گوش بدهم.

  68. به نام خدا
    حلزون کوچولو مکثی عمیق کرده انگار می خواهد دنیا را ژرف تر ببیند.
    سال واژه ام: سکوت آگاهانه
    – صبح را با شادی آغاز کردم، ورزش کردن به من انرژی دوبرابر می دهد آن هم در هوای هنوز خنکِ صبح تابستان .
    – امروز «سرمایه» سوژه ای بود برای آزادنویسی ام. آنچه در دل و ذهن و باورم بود به قلم دادم، قلم هم کوتاهی نکرد و همه را ریخت توی دل کاغذ. وقتی خواندمش، از اندک پیشرفت آزاد نویسی ام خودم را بوسیدم.
    – امروز کتاب خواندم؛ ادامه « باغ ما». هرچه پیش‌تر می‌روم، بیشتر شگفت‌زده می‌شوم که نویسنده چگونه به این زیبایی داستان، روایت، عرفان و باورهای عامیانه را در نثری یکدست کنار هم نشانده است؟
    – از ظهر، گذشته بود که با خواندن صفحات پایانی کتاب «نوشتار معیار» خوشحال شدم برای اینکه از فضایی فاصله گرفته ام که غلامحسین خیر آن را این گونه توصیف می کند: «عرصه تاخت و تاز ابتذالی هستند که به دنبال مردمی ذوق ناپرورده به حرکت می آیند، نه معکوس آن.»
    نمره ام ۷

  69. کل دیشب را نخوابیده بود و صبح با دوستانش قرار گذاشته بود برای ورزش در پارک و خوردن صبحانه. از آن‌جایی که عادت به بدقولی نداشت، صبح بی‌حال و خواب‌آلود به سر قرار رفت. کمی ورزش کرد؛ البته نه پا به پای دوستان. بیشتر شبیه پیاده‌روی یک لاک‌پشت بود. صبحانه را خورده و نخورده به خانه برگشت تا بخوابد. یک ساعت را خوابید و زود بیدار شد تا شب دوباره درگیر بیخوابی نشود. بعد از بیداری سراغ نوشتن صفحات صبحگاهی رفت. نیم ساعت بی‌وقفه هذیان نوشت. احساس کرد بعضی هزلیاتش جالب از آب درآمدند. ناهار درست کرد. یک قسمت از سریال فرام را تماشا کرد. بعد ناهار دلش خواست بخوابد اما مقابله کرد با وسوسه. کتاب بر فراز راز را برداشت. با اینکه مشتاق بود زود تمامش کند اما نتوانست. چند صفحه از آن را خواند و کنار گذاشت. عصر موسیقی گذاشت و در تنهایی رقصید. به کارهای خانه رسیدگی کرد. گلدان‌هایش را به حمام برد. اجاق گاز و هود و سینک را سابید. کشوها را مرتب کرد. پتوها را از اتوشویی گرفت. شام درست کرد. به وبینار نویسنده‌ساز رفت. از صحبت‌های الهه علیزاده خوشش آمد. تصمیم گرفت از این بعد در وبیکارهایش شرکت کند. بعد اتمام وبینار شروع به نوشتن کرد. چند جمله‌ای نوشت. طرح سوال کرد. طبق چیزهایی که الهه گفته بود، حدود ۶۰ سوال نوشت. پادکست راه را پلی کرد. قسمت اجاره‌نشین‌ها را گوش داد. از هر چه نهاد استثمارگر بیزار شد. دلش گرفت. دوباره یاد جنگ و مصیبت‌هایش افتاد. برای فرار از دل‌مشغولی، سریال بامدادخمار را گذاشت و غرق روزهای نوجوانی شد و عاشقانه‌های رحیم و محبوبه. یادش آمد بعد خواندن این رمان ترسیده بود که همسر آینده‌اش را خودش انتخاب کند. می‌ترسید بلایی که سر محبوبه آمده سر خودش هم بیاید. این عاشقانه باعث شده بود از هر چه عشق است در عنفوان جوانی بیزار شود. اما حالا عاشق بود. عاشق زندگی. عاشق همسرش. عاشق فرزندانش. عاشق دوستانش. اطرافیانش. دلش ‌خواست شعر بخواند. یک شعر عاشقانه. به سراغ احمد شاملو رفت.
    لبانت به ظرافت شعر
    شهوانی‌ترین بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند
    که جاندار غارنشین از آن سود می‌جوید
    تا به صورت انسان درآید
    با این شعرها دلش آرام شد. غم‌ها و نگرانی‌هایش برای کوتاه‌مدت پر کشیدند و با خود گفت چه چیزی بیشتر از عشق می‌تواند روحت را آرام کند؟ چرا آن را مسبب بدبختی می‌دانند؟

  70. بیداری صبحم را مبارک‌باد گفتم و همان تعهدی که سال را با آن سر می‌کنم. روز به روز تنومند می‌شود. بیدارش کردم. نمره‌ی امروزم نمیدانم چیست. آدم تنها گفتگویی ندارد. اما با خودم خیلی حرف می‌زنم. چند صفحه از شب هول خواندم در اوایل کتاب چه توصیف‌های زیبایی از اصفهان دارد. به شوق رسیدن به خانه تندتر راه آمدم و کارهای روزمره را انجام دادم. این روزها جنگ همه را نگران می‌کند و من را هم. رویای امروزم خنده دار بود. پریدن بود اما نه به تصور شما. واژه‌ی حاشیه نشین در ذهنم بود. همان‌هایی که تهران دود گرفته را از نیمه‌های شب جارو و پاک می‌کنند و پیک موتوری و اسنپی هستند و مردم و وسایلشان را جابجا می‌کنند. همان‌هایی که راه‌پله‌ها و پارکینگ‌ها را می‌شویند. همان‌هایی که از سالمند نگهداری می‌کنند. آنها حاشیه نشین هستند و واژه‌اش دست کم گرفته می‌شود. خودشان هم. فکرش را بکن اگر نباشند چه می‌شود.
    این جمعه چه بیهوده و دلگیر است. کانال تلگرام👇
    https://t.me/notetoday1

  71. -کتاب «سنگ و آفتاب» از زیتون مصباحی‌نیا را کامل خاندم. مجموعه داستان کوتاهی که بسیار متن روان و دلچسب و پر از احساسی داشت. نویسنده دیدی شاعرانه ولی در عین‌حال واقع‌بینانه به روابط انسانی داشته. تصویرسازی‌ها بسیار زنده و لطیف بودند و در کل از خاندنش لذت بردم.
    -آلژی زده به کمرم امروز. به چه و چرا آلرژی گرفتم نمی‌دانم. عطسه تا اطلاع ثانوی خر است.
    -قهوه که می‌نوشم بهتر می‌شوم، عجیب است. به من‌چه که سه فنجان نوشیدم. خب حالم را بهتر می‌کرد.
    -مهمانی‌چه‌ای (مهمانی کوتاه و غیر شلوغ) رفتیم خانه‌ی دختر خاله.
    -با خاهرم خندیدیم به چیزهای مسخره و ساده.
    -آهنگ گوش دادم کمی.
    -نگاهی به شعر اسماعیل جان انداختم.
    -این گروه نویسنده‌ساز برای چه هست؟ ما جوین شدیم اما چرایش را نمی‌دانیم آقا معلم.
    -کتاب دیگری را شروع می‌کنم.

    اودافظظظ که شنبه خر است.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  72. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی نوشتم که بیشتر رؤیاپردازی بود.
    از همان اول صبح رخوت جمعه، حوصله‌ام را برده بود.
    مراقبه کردم و مطالعه.
    فیلم ۴۷ رونین را برای بار دوم دیدم و خلاصه‌اش را نوشتم.
    از روی یک صفحه از «دفترچه خاطرات و فراموشی» رونویسی کردم‌.
    آزادنویسی کردم.
    یک فصل از «نام من سرخ» و «این راهش نیست» را تمام کردم.
    گزارش نیک دوستان را خواندم.
    شب با همسرم و دخترم رفتیم پیاده‌روی.
    شکرگزاری نوشتم.
    دو صفحه از کتاب «حق نوشتن» را خواندم.
    کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  73. سال‌واژه: ترویج

    صبح زود پا و قلم به راه و هزار کلمه صفحات صبحگاه و گاهی خاب و گاهی بیدار و کمی رقص و سعی به خوردن صبحانه و بی‌اشتهایی و خوردن مولتی ویتامین و حالا لالای لالای.

    خاندن دو داستان خیلی کوتاه و که اسم‌ها «بگو بله» و «زن و شوهر کارگر» بود و بگویم از آن‌ها؟ «بگو بله» زنی داشت نمونه‌ی زن‌هایی که به شوهرشان می‌گفتند اگر کرم خاکی بودم باز هم با من ازدواج می‌کردی؟ و خب مرد اشتباه اول را آخر کرد دیگر. البته از نظر من. من با منطق زن داستان خیلی موافقم و ایح ایح ایح. وقتی می‌پرسیم اگر کرم خاکی بودم باز من را دوست داشتی باز باید بگوید بله، نکه بگوید اگر کرم خاکی بودی دیگر تو نبودی. منطق نمنه. خب آن‌موقع آدم دلش می‌خاهد این جمله را بشنود که هر جور بودی دوستت داشتم.
    دومی هم که حکایت عجیبی بود. از اینکه سرشلوغی می‌تواند به رابطه آسیب بزند متنفرم ولی می‌تواند؟ سختی‌های زندگی می‌تواند عشقی را از آدم بگیرد؟ دست می‌برم به انکار، که اصلن حسی وجود داشته است؟ این پرسش «دوستم داری؟» پرسش ناجوریست. تحت فشار گذاشتن است. اینکه چرا آدم به این پرسش می‌رسد خودش حکایت مفصلی‌ست. انگار از آدم بخاهند که ثابت کند دوستش داری، چگونه می‌شود ثابت کرد؟ با مطیع بودن؟ وحشتناک است. اما کسی که این را می‌پرسد هم وضعیت وحشتناکی دارد. او بی‌اعتماد است، به قدر کافی محبت و توجه دریافت نکرده و دیگر راهی به جز پرسش نمیابد. وضعیت بغرنجی‌ست.

    بعد رفتم سراغ نقاشی. کشیدم و کشیدم و تمام کردم. ندا گفت برای اولین‌بار خوب است. از ذوقم برای همه فرستادم. برای شما هم می‌گذارم. فقط دقت کنید که تمرین است ها، برای اینکه قلم و این‌ها را بشناسم.

    از داداشم خاستم برایم پیتزا بگیرد چون گرم بود و حوصله‌ی بیرون رفتن نداشتم. وقتی داشتیم با خانم جوریکی و ندا درباره‌ی مد و مه حرف می‌زدیم به دستم رسید. گرسنه‌ام نبود.
    از شعر گفتیم و بازخورد و تمرین. فریده نقاشی‌هایش را هم فرستاد و دیدیم. نقاشی آرام می‌کند. دوستش دارم.

    نویسنده‌ساز را ببودم. الهه از پرسش گفت. کمی آزادپرسی کردم.

    از سکوت آخر هفته‌ها خوشم نمی‌آید. صدای شنبه تا یکشنبه زیاد است. عین ترن هوایی‌ست. آخرش که می‌ایستد و سرت گیج می‌رود، آنگونه‌ام.

    دارم به این فکر می‌کنم که اگر تصمیماتم بر مبنای سلامتی‌ام بودند الان چه تصمیماتی می‌گرفتم؟ سوال خوبیست، بیایید فکر کنیم که کدام پاسخ به سلامتی نزدیک‌ترست؟ آن را زندگی می‌کنیم؟ اگر نه، چرا نه؟

    می‌خاستم فیلم هم ببینم. ولی احتمالن بگذارم برای هفته‌ی بعد. راستش ازینکه علایقم را بازیگوشانه دنبال می‌کنم خوشحالم. حقیقتن دلم می‌خاهد خوش بگذرد. زندگی همین‌جوریش سخت است نه؟ کودکی می‌چسبد. ولی یک‌چیزی، زندگی در خیال مساوی با کودکی نیست و شاید کودکی که زیادی در خیال می‌زید، او هم یادگرفته که از محیطش فرار کند. کودک سالم چه کودکی است؟ از دوستان کودک‌شناس خواهان یاری مِی‌باشم.

    برق رفت و من در خانه، تنها با جن‌ها. خدایا من را بخور.

    https://t.me/Fereshteh_bargi

  74. گزارش میگ میگ احساسات

    نصف شب است، خوابم نمی‌برد مچ خودم را می‌گیرم،
    چه حسی داری؟
    وحشت‌زده‌‌گی.

    راه می‌روم. هنوز شب است نمی‌دانم با خودم چند چندم.
    چه حسی داری؟
    بلاتکلیفی.

    صبح می‌شود، هوا تنوری می‌شود می‌روم دیدن دوست توی پارک می‌نشینیم. حرف می‌زنیم.
    چه حسی داری؟
    لهیدگی، ناامیدی، غم. وررفتن با زخم. خستگی روحی.

    به خانه می‌آیم. با خانواده حرف می‌زنم.
    چه حسی داری؟
    ابرازگری. تسکین.

    ظهر می‌خوابم تا عصر.
    چه حسی داری؟
    آسودگی. کرختی.

    شب می‌شود. می‌روم سراغ یادگیری اسکچ‌بوک.
    چه حسی داری؟
    راحتی. ذوق و شوق.

    کوکو سرخ می‌کنی.
    چه حسی داری؟
    کار مفید همراه سرزنش.

    یاداشت می‌نویسم در مورد لیست احساسات روزم.
    چه حسی داری؟
    شرم همراه سپاس‌گذاری.

  75. برای خودم چالش طراحی کردم.
    اینکه به مدت ۱۰ روز، ۱۰ مغزی یدکِ روان نویس را تمام کنم. تجربه ثابت کرده، از هر کدام از آنها می‌شود، ۳۰ صفحه‌ی آ۵ را ریز نوشت.
    روزی یک مغزی.
    ابزارِ رشدِ ذهنِ هر آدم متفاوت است.
    برای من کتاب‌ها، فیلم‌ها، زندگی،انسان‌ها و… ذهنم را پرورش می‌دهند و ابزارِ ابرازِ اندیشه‌هایم،قلم است و نوشتن.
    پس آن را چالشی نیکو می‌بینم برای رشدِ خویش.
    روتینِ معمولِ هر روزم:

    🪽مطالعه‌ی صبح با قهوه، دوچرخه با پادکست اســـــــتاد، خانه‌داری با کتاب صوتی، ناهار با فیلم، نوشتن با موســیقی بـــــی‌کلام، وبینار نویســــنده‌ســــــاز با قهوه، پیاده روی با خیال، مطالعه با صدای باران- آتش، نگاه کردن به آسمان با جان …
    این «با» خیلی مهم است.
    دلتنگم.
    نمی‌دانم برای چه یا که.
    شاید برای « پسته»، ماهیِ باوفای بی‌آزارم. موجودِ مهربانِ مظلومِ خانه. یعنی الان کجاست. دوباره به دنیا آمده یا جایی منتظر است به او بپیوندم…
    امروز طبق روتین هر روز پیش رفتم.
    کتاب «نامه به پدر» فرانتس کافکا را بازخوانی کردم. نسخه‌ی صوتی‌اش را هم شنیدم. هم از ایران‌صدا هم طاقچه، تفاوت منبع چقدر آشکار بود. خواستم برایش تحلیل بنویسم منصرف شدم، من کافکا را زیسته‌ام، نیازی به نوشتنِ هیچ نیست. همه چیز همین‌جاست، در قلبم.
    🪽 سمیرا‌نویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  76. اول وقت بچه‌ها خوابند، صبح حاضر به همراهی ما نمی‌شوند. صبحانه خورده، نخورده راندیم سمت زادگاه، تا دیدار تازه کنیم و قرص و آمپول‌های مادر و پدر را دستشان بدهیم.
    هوا گرم گرم است. ظهر دمای هوا به حدود پنجاه می‌رسد. در این هوای سوزان و آسفالت ضروری نباشد، به جاده نمی‌زنیم.
    بنابر این زود می‌رویم و ظهر نشده برمی‌گردیم. تازه آقا‌پسر بیدار شده و می‌خواهد صبحانه بخورد.
    در مسیر رفت و برگشت صفحاتی از کتاب خون دلی که لعل شد را می‌خوانم. حدود نصف کتاب را در همین مسیر خوانده‌ام. بقیه را هم قصد دارم همینطور بخوانم. حسی ناشناخته نسبت به کتاب و رابطه‌اش با مسیر رفت و آمد هفتگی‌ام دارم.
    وبینار نویسنده ساز را هم شرکت کردم. چند هفته است روزهای جمعه خانم علیزاده برگزار می‌کند امروز در راستا و یا ادامه وبیکارهای معماری تفکر، از چگونگی دنیا آمدن سوال گفت.
    چند صفحه از خواب زمستانی را هم خواندم. باید تا آخر شب صفحاتی از بی‌لنگر را بخوانم. برای شام امشب مواد فلافل را غروبی از فریزر بیرون گذاشتم. بعد از نوشتن گزارش نیک باید بروم سرخ کنم.
    از ظهر عطسه‌های رگباری باز سراغم آمده‌اند، بینابین هم لجوج و یک دنده‌ای توی درگاه منخرین می‌ایستد نه می‌آید و نه می‌رود. اشکم سرازیر می‌کند و حلق و بینی‌ام قلقلک می‌دهد.

  77. پرسش مهم این است که چه کسی تعیین می‌کند، دیوانه کیست و عاقل کیست؟ یاد آقای حسین پناهی افتادم.
    دیونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟ واسطه نیار به عزتت خمارم. حوصله‌ی هیچ‌کسی را ندارم.
    سال‌واژه‌ام آگاهی است. بزرگ‌ترین دشمن این آگاهی، ذهن است. و چقدر ایستادن در مقابل ذهن و زیستن و ارتباط برقرار کردن با زمان حال سخت است. امیدوارم بتوانم بر ذهن، وقتی لازمش ندارم، غلبه کنم. ذهن، نگرانی می‌آفریند. و ستمگرانه قضاوت می‌کند. به گذشته می‌رود. به آینده می‌رود. و شادی را ازم می‌گیرد. به ویژه الان که اخبار جنگ را هم می‌شنوم.
    صبح خیلی انرژی داشتم. کمی ورزش و مدیتیشن کردم.
    برگه‌های پزشکی را در سایت درمان‌نت بارگذاری کردم.
    تلاش کردم بتوانم فیلیمکیو را در تلویزیون نصب کنم ولی نشد.
    نیمی از فیلم “office romance” را دیدم. آنقدر اینترنت کند بود و مرتب قطع می‌شد، دیدن فیلم کامل نشد.
    خاستم برای خاهرم از اسنپ کیک بگیرم، پول را کم کرد ولی سفارش کامل نشد. خاهر کوچکم زحمتش را کشید.
    به لایوی از خانم دکتر مددی گوش دادم. خلاصه‌اش این بود، که چقدر افراد نزدیک زندگیمان و پدر و مادرمان به ما زخم‌های روانی وارد کرده‌اند. در ما به صورت خشم سرکوب شده، افسردگی، غم و احساس ناکافی بودن خودنمایی می‌کند. باید یک به یک این پرونده‌های قدیمی را باز کنیم و ترمیم کنیم تا بتوانیم زندگی خوبی را از نو بسازیم. بتوانیم روانمان را مانند بدنمان، جزء به جزء بشناسیم. یاد خانم یاوری افتادم که تک به تک اجزای بدنشان و زخم‌هایی که در مورد هریک داشتند را می‌نوشتند.
    https://t.me/armaghannevesht

  78. وبینار نویسنده ساز را هم شرکت کردم که چند هفته است روزهای جمعه خانم علیزاده الهه برگزار می‌کند امروز در راستا و یا ادامه وبیکارهای معماری تفکر، از چگونگی دنیا آمدن سوال گفت.
    چند صفحه از خواب زمستانی را هم خواندم. باید تا آخر شب چند صفحه از بی‌لنگر را هم بخوانم. برای شام امشب مواد فلافل را غروبی از فریزر بیرون گذاشتم. بعد از نوشتن گزارش نیک باید بروم سرخ کنم.
    از ظهر عطسه‌های رگباری باز چند سراغم آمده‌اند، گاهی هم لجوج و یک دنده توی درگاه منخرین می‌ایستد نه می‌آید و نه می‌رود. اشکم سرازیر می‌کند و حلق و بینی‌ام قلقلک می‌دهد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *