«غیرواقعی» بودن ادبیات داستانی، نقطهقوت آن است، چرا که، از راههایی غیر از راههای معمول میرود و واقعیتهای ممکن یا ناممکن دیگری در مقابل واقعیت موجود میآفریند.
ادبیات، همواره، نگاه به وقایع از زاویهدیدی کمابیش غیرمعمول است. داستان است در مقابل واقعیت. و از آنجا که واقعیت و «داستانهای واقعی» که در آنها بهسر میبریم، آن چیزی نیست که میخواستهایم، ادبیات داستانی با عبور از لابهلا یا از فراز آنها، با پشت سر گذاشتنشان، راه دیگری میجوید. حرف راوی رمان «سقوط» آلبر کامو گویاست: «شاید همین دروغها ما را به سوی حقیقت راهنمایی کنند.»
-احمد خلفانی
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
49 پاسخ
حلزون داره تو خواب راه میره. داره رویا میبینه. ولی فقط یه رویا نیست. دو تام نیست. سه تا رویاخانوم داره میبینه. داداش چند تا چند تا؟
شایدم زود قضاوت کردیم. شاید خودشو داره میبینه. هی داره نشخوار میکنه که چرا من این شکلیام چرا من اون شکلیام؟
استعدادمو کتمان میکنید توی تفسیر حرفهای نقاشی؟
۱. یاد یه سری ویس کارگاهی افتادم که به خودم قول داده بودم این تابستون دیگه گوششون بدم. بماند که امروز خیلی اتفاقی یادشون افتادم. یکیشون تفسیر نقاشی کودکه. همین چند دقیقه پیش یه سریشو گوش دادم. گفت: «از ۹ماهگی تا ۲۲ ماهگی» نقاشی کودک حلزونیه. یعنی استاد یک سالشم نشده؟
گفت از ۳/۵ تا ۵ سالگی کودک خیلی علاقه داره که اندام تناسلی اینو اونو بکشه.
منم خیلی ترغیب شدم. چند سالمه یعنی؟
۲. یه نقاشی عجیب کشیدم. دست، دار، شیر و… تفسیرش چیه یعنی؟راستی بعد از ویس تفسیر نقاشی ترغیب شدم واسه شیرم اندام تناسلیشو بکشم. کاش هیشکی تفسیر نکنه نقاشیمو.
۳. زبان خوندم. بیشتر از ۱۰ دقیقه کمتر از ۲۰ دقیقه. خودمم نمیدونم یعنی چی خب!
۴. یه کاری که هی مینداختم عقبو بلخره امروز انجام دادم مقدماتشو. به زودی اجراییش میکنم.
۵. آمیرزابازی کردم. خیلی کیف میده خب. کلمهیابی.
۶. چند تا کلمه ساختم. اگر اسمشون کلمه باشه.
۷. کلی کلیپ باحال دانلود کردم از کانال معلمای بلاگر.هم واسه این تهامسالیا هم واسه جدیدیا.
۸. الان باید برم کتاب بخونم.
۹. همشم دلم کبابه واسه جنوب و اهواز قشنگم. چرا همیشه زور همهچی به جنوبیا میرسه؟
امروز عجیب، طولانی بود.
• صبح رفتم مدرسه و وقتم را صرف سخنرانی بیفایدهای کردم که از پیش میدانستم بیفایده است. گاهی ازعمد بیهودهکاری میکنم.
• رفتم استخر و بیوقفه دستهایم را شکنجه کردم. حسابی کفریاند، مطمئنم. ۱۴سالِ آزگار رهایشان کردهام و حالا انتظار ِ قدرتمندیشان را دارم.
• مسافرت غیر منتظره پیش آمد و آمدیم کردستان. همهچیز شاد است.
نیمهشب بستنی خوردیم و کودکوار ، قصربادی سوار شدم.
• خستهام، بینهایت. بااینحال راضیام. روزم طولانی اما جذاب بود.
پن: حیف به هیچکار نوشتنی و نوازیدنی و علمیای نرسیدم:(
کانالم انگار جمعیتگریز است:
https://t.me/hermionediana
سالواژهام: ارتباط
کلاس امروز به علت قطعی برق کنسل شد و من هم چپیدم توی نویسندهساز
اسطورهای را نوشتم.
اسطورهی امشب را هم صوتی پاشیدم.
زبان خاندم.
نقاشی؟ هر روز میکشم حتا شده یک خط.
نیکروزی با یوگا و جام جهانی
چهارشنبهها به عشق یوگا بیدار میشوم. امروز سمیرا با سیکل سلام بر خورشید میآغازد. به گاه مدیتیشن حواسم پیش سربازان پادگان بمپور ایرانشهر است و تیپ ۳۸۸ ارتش و هفت سرباز جوان آرزو به دلمانده و آسمانی بامداد امروز در پی حملهی موشکی آمریکا.
دعایم آرامشی پایدار برای ایرانم.
امروز دوباره لیموعمانیهای تلخ، قورمهسبزی جاافتادهام را نفله کرد و مایهی حرصم شد.
در گرماگرم آفتاب ظهر، لباسهای خیس را میبرم روی بام، روی بند رخت آویزانشان میکنم. خورشید بیرحمانه و ستموار تاج سرم را داغ میکند. میاندیشم اگر برق اهواز و آبادان را هم روزی دو ساعت توی این گرما قطع کنند، چه بر سر ساکنان بیگناهشان میآید.
چند صفحهای از سگ ولگرد صادق هدایت را میخوانم. واژههای فرهنگوارهی فارسی خلاق استاد کلانتری را مزهمزه میکنم. عصر دیرهنگام میروم توی نویسندهساز. آخرهایش است و گاه پرسش و پاسخ. باید سر فرصت فایل صوتیاش را بشنوم.
فایلهای صوتی کلاسهای مرجان را میشنوم و یادداشت برمیدارم. مقابل آینه میایستم و انتقال حس را از طریق قرواطوارهای عضلات چهره تمرین میکنم. حسام نمیآید. یخچهرهام خیال آب شدن ندارد. مشکل این روزهای بیشتر مردممان همین است.
ساعت دهونیم شب فوتبال نیمهنهایی آرژانتین و انگلیس، پای تلویزیون مینشاندمان. ساعت یازده و چهلوپنج دقیقهی شب انگلیس اولین گل را در نیمهی دوم به آرژانتین میزند.
بازی وحشیانه پیش میرود. اول تا آخرش بازیکنها روی هم خطا میکنند و داور خیلیهایشان را زیر سبیلی رد میکند.
گزارش به نسبت نیک امروزم را مینویسم و شوتش میکنم توی تلنگرنوشته و سایت شاهین.
تا فردا بدرود.
۱۴۰۵/۴/۲۴
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
گزارش نیک
امروز بیدار شدم. قفسهی سینهام درد میکرد؛ این یعنی شروع یک روز تازه.
صد جمله نوشتم؛ یکی از دیگری بیمعنیتر و بیادبانهتر. هزار کلمه آزادنویسی کردم و تکتک نورونهای بیاعصابم را روی کلمات ریختم.
بعد سراغ خواندن رفتم: فصل اول کتاب «چرا عاشق میشویم». ترجیح میدهم نظرم را فعلاً دربارهی کتاب برای خودم نگه دارم.
کتفها و شانههایم هم درد میکردند. نامه نوشتم و هرجور شده خودم را به باشگاه رساندم. ورزش هم دوایی برای درد نبود. با همان گرفتگی شانه فهمیدم روزم تکمیل شده.
در حال کاوش احساساتم بودم که به موضوع جالبی رسیدم: حواس پنجگانه دربارهی یک نفر، احساس متفاوتی دارند. بعد خودم را جای هر کدام از حواس پنجگانهام گذاشتم:
اگر لامسه بودم، از او چه درمییافتم؟ چه حسی داشتم؟
اگر بویایی بودم، نسبت به بوی او چه حالی داشتم؟
دربارهی صدایش چی؟ اگر گوش بودم، چه؟
اگر فقط قرار بود بینایی باشم و فقط ببینم، چه؟
مزهاش چی؟
پیشنهاد میکنم شما هم به این موضوع فکر کنید.
در آزادنویسیهایم به نکتهای رسیدم: من چقدر با همسنوسالهایم تفاوت دارم. انگار من در جهانی دیگر زندگی میکنم و آنها در جهانی دیگر. چرا خیلی از آنها فقط دربارهی این مهمانی و آن مهمانی و آن دختر حرف میزنند؟ چرا همیشه به ترند جدید و مد جدید اهمیت میدهند؟ چرا دوستانشان را بر اساس «کی از همه باحالتره» انتخاب میکنند؟
آنجا بود که متوجه شدم من باحال نیستم. اصلاً نزدیک به آن بچهکول باحالی که آخر هفته به مهمونی دعوت شود، نیستم.
ابتدا فکر میکردم من از دماغ فیل افتادهام (احتمالاً زرافه!) و چون سالی ۳۰-۴۰ کتاب میخوانم، مینویسم و فیلمهای خوب میبینم، از آنها بهترم و مثل آنها نیستم. اما یک چیزی… داشتم یکطرفه به موضوع نگاه میکردم. اگر مشکل از من باشد چی؟ نکنه من دیگر آدم اجتماعی نیستم؟
خب، مگر چه میشود؟ آدم هم کتاب بخواند، هم هر شب مهمونی برود. مگر چه اشکالی دارد به جای کنسرت پیانو، به کلاب بروم و سعی کنم خوشگذرانی کنم؟ مگر منافاتی دارد؟ اصلاً یک روز کلاب، یک روز کنسرت پیانو.
ولی حتی تصور دو تا مهمونی در یک ماه هم مرا خسته میکند؛ تصور یکی از آنها هم همینطور. کلاب هم فقط اسمش برایم عذابآور است، چه برسد به رفتن به آن.
نکنه مشکلدار شدهام؟ نکنه دچار پیری زودرس شدهام؟ شاید بهتر باشد بیشتر با آدمهای اهل مهمونی و امروزی وقت بگذرانم. اما چرا دروغ بگویم؟ ذرهای حوصلهی بحثهای چرت و غیبتهایشان را ندارم. وای نه، حتی تصور آن هم روحم را آزار میدهد.
امشب که میروم فوتبال… اما همان بهتر که فعلاً بیشتر وقتم را در تنهایی سپری کنم.
قلبم با خبرهای امروز دوباره درد گرفت. سربازان وظیفهای که به جنوب و سیستان و بلوچستان و اینجاها اعزام میشوند، معمولاً از بیکسترین و بیپارتیترین قشر جامعهاند؛ از بیصداترینها. و تلخترین اتفاق برایشان افتاد.
میخواهم بخوابم قفسه سینهام درد میکند.
امروز از صبح نگران حال بیبی بودم. فشارش هی بالاپایین میشود. میگویند کهولت سن دارد و باید خودتان را برای موقعیتی آماده کنید.
نه.
دوست ندارم حتی به آن لحظه فکر کنم.
امروز عصر وقتی با گلی رفتیم تا فشارش را چک کنیم، با این که توی رختخواب خوابیده بود و حتی نای حرف نداشت خودش جلوتر دستمان را گرفت و بوسید. با این توجهها و نوازشها چطور خودم را برای هر موقعیتی آماده کنم؟
چرا این مقولهی «مرگ» لعنتی هیچ وقت عادی نمیشود. چرا ترسش با این همه علم و آگاهی کوچک نمیشود؟ شاید برای خیلیها کوچک شده باشد، اما برای من هنوز بزرگ است. خیلی بزرگ.
امروزم را دوست داشتم و نمره ۹ به آن میدهم، چون همه کارهایم را انجام دادم و حتی سراغ کارهای روز بعد هم رفتم. صبح تلفنهای کاری را پاسخ دادم و مجبور شدم با چند نفری برای هماهنگی امور تماس بگیرم.
بعدش با دوستم نشستیم و درباره امکانهای جدید وبسایتش ایدهپردازی کردیم. اولش خیلی سردرگم شدم اما بعدش به فکر سادهسازی کارها افتادم و پیشنهاد دادم که از قدمهای کوچک شروع کنیم. دوستم اولش مایل نبود و هنوز قلبش با فکرکردن به ایدههای بزرگ به طپش درمیآمد. با ترفندهای مختلف راضیاش کردم الان که اول راهیم به کم قانع باشیم. خوشبختانه جواب داد و همین چند دقیقه پیش نتیجه یکی از گامهای کوچکش را برایم فرستاد. کلی ذوق کردم برایش.
سر ظهر مطلب روزنامه ثروت را ویراسته کردم و فرستادمش به سردبیر. احتمالا برای اینکه مطلب نهایی را دیر به دستش رساندم، کلهام را میکَند. اما خوبی این ویراستاری آن بود که بهیکباره موتورم روشن شد و دلم را به دریا زدم و اسکریپت یوتوب یکی دیگر از دوستانم را نوشتم. طفلک مدتها منتظرم بود و هر دفعه امروز و فردا میکردم. انتظار نداشت که در این هفته انجامش دهم و کلی غافلگیر شد. خوشحال شدم که خوشحالش کردم.
مد و مه ابراهیم گلستان را خواندم و از جملات موردپسندم اسکرینشات گرفتم. اگر فردا فرصت مناسبی یافتم، از رویشان مینویسم.
حدود ۴۰۰ کلمه آزادانه نوشتم و کیف کردم. آزادنویسی امروزم بر طرح سوالهای بدون جواب متمرکز بود.
شب فیلم Elizabeth is missing را تماشا کردم. درباره خانم مسنی است که آلزایمر دارد. او در نوجوانی خواهرش را گم کرده و حالا فقط یک دوست دارد که وقتش را با او میگذراند. اما یک روز دوستش، الیزابت، گم میشود و زن با وجود بیماریاش به هر دری میزند تا دوستش را بیابد. آیا ارتباطیست بین خواهر و دوست گمشدهاش؟
من زیاد از فیلم خوشم نیامد ولی میشود یک بار تماشایش کرد.
بعد از فیلم، تحقیقاتی کردم در راستای اسکریپت بعدی یوتوب. اگر نیروهای ماورایی با من همراه باشند، فردا اسکریپت بعدی را خواهم نوشت.
•امروز یکی از نوشتههای قدیمیام را در حال مرتب کردن کتابخانه یافتم. دستخطم در این فاصلهی تقریبا بیست ساله تغییر محسوسی نکرده. چقدر در آن دوران در عالم تخیل و دنیای فانتزی غرق بودم. شخصیت داستانم در سرزمینی زندگی میکرد که همهی ساکنین آن نویسنده بودند. همه صبح تا شب مینوشتند. میان آنها تنها شخصیت اصلی داستانم کتابخوان بود. عجیب است، نمیدانم چرا به همچین طرحی فکر کردهام. به قول ریبردبری « خواننده و نویسنده مکمل هم هستند…» اما در این داستانم چه سخت میگذشت به این کتابخوانِ تنها.
•مدتی است ورزش را به طور جدی شروع کردهام، هر روز یک ساعتی رکاب میزنم و فیلم میبینم. امروز همزمان با ورزش در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد در حال مقایسهی داستانی بود که مرا به فکر واداشت. اینکه حالا بعد از بیست سال، اگر بخواهم دستی به سر و شکل داستانم بکشم چگونه ویرایشش میکنم؟ در این کاهش و افزایش، کدام بخشها را کاسته و چه بخشهایی را اضافه میکنم؟
کنجکاو شدم و نگاهکی به هردو داستان کردم. داستان ویراستهی نویسنده را که بعد از نیم قرن بازنویسی کرده میپسندم. هم پاکیزه است، هم جهانش برایم عینیتر و مثل فیلم در ذهنم جریان دارد.
•بخشی از کتاب جدید استادم را خواندم واژههایی که آهنگینند در « فرهنگوارهی فارسی خلاق»:
«از آدمهای بیابان صفت، جز دوریگزینی چه میتوان کرد؟ یا شاید در نهایت ژولیده مو و خسته بال، در گور بیاسایم و با خود به خاک بَرَم این حسِ همیشهآشنای زلزلهزا را».
•رفتم به تماشای آسمان نشستم. نمیدانم اگر شبها ستارهها را نداشتم چگونه در دل تاریکی تخیلم را به پرواز وامیداشتم.
به سیارهی زیبا سلامی کردم و چشمکِ ستارهها را پاسخ دادم.
کاش میشد شبها خودم را به آسمان بدوزم و صبح که میشد در خاک فرو روم.
•زیر نویس بخش دیگری از حرفهای استاد را نوشتم و باعث شد خیلی خوبتر به حافظهام سپرده شوند. کاش انسانهای اینچنینی در اطرافم زیاد بودند، کاش دنیا پر بود از آدمهایی که در ذهننوشتههایم پنهانشان میکنم.
حرفهای استاد را باید با طلا نوشت.
فکرم راحت شد، حالا خانم x هم میتواند حرفهای استادم را بخواند و اعتنایی به گوشهای از کار افتادهاش نکند.
•دلم میخواست کاراکتر هریپاتر را روی شلوارم طراحی کنم. لحظهی آخر مردد شدم، به عوامل بیرونی فکر کردم و در نهایت فنجان قهوه با دانههای برجستهی قهوه کشیدم.
این کار را به دوستانم هم توصیه میکنم، به شدت مفرح و حال خوب کن است، کافیست رنگ اکرولیک و چسب بیندر را ترکیب کنید و هر چه دوست دارید روی لباسهایتان طراحی کنید. برای رقیق شدن رنگ فقط از چسب استفاده کنید، اینطوری بارها قابل شستن است.( نکتهی مهم: زیرسازِ کارتان را حتما سفید کنید. با رنگ سفید و چسب. بعد از خشک شدن با ترکیب رنگ دلخواه و چسب طرحتان را پیاده کنید.)
•بروم به مادرانههایم برسم، راستی چرا پسر بچهها انقدر مامانی هستن؟
۱ـ موتور برق ساختمان محل کارم بنزین رحمت را سرکشید و به اسقاطاله پیوست. دست از پا دراز تر برگشتم خانه. همکارم گفت خوش به حالت. مامان گفت خوش به حالت. خوش به حالم نبود چرا؟ استراحتهایم را کرده بودم.( کِی؟) و دنبال بدبختی کار بودم. کمر دردم که زودتر از موقع شروع شد، گفتم همان بهتر که برگشتم.
۲ـ نشد وبیکار گوش کنم. بجایش خودم را با پادکست تفکر نقاد خفه کردم.
۳ـ ویرم گرفته بود هدیه بخرم. هدیه خریدن برای دخترها خیلی کیف میدهد. چیزی میخرم که طرف دلش میخواهد ولی برای خودش نمیخرد. احتمالا هزار چیز مهم تر دارد که پولش را صرف آن کند. دخترخالهی گوگول مگولیام، قرار است یک پک هیجانانگیز از خنزرپنزر های هریپاتر دریافت کند. چوب دستی دامبلدور هم جزوش است. امیدوارم از« کروشیو» هایی که قبلا نثارم میکرد، در امان بمانم. یک هو دیدی عمل کرد واقعا. چون قرار است با چوب دستی اجرا کند نه با گیره ژاپنی موهایش.
۴ـ نشستم به حرف زدن با پدرم. کاری که معمولا طفره می روم از آن. آن هم وسط فوتبال. همه را هم گوش داد. حتی اظهار نظر هم میکرد که یعنی واقعا گوش داد.
۵ـ یک تغییراتی در برنامهی آخر هفتههایم دادم. امتحانش میکنم. امیدوارم جواب بدهد.
– حواست کجاست که خودتم شدی شبیه همین لپتاپ.
– منظورت چیه؟
– میگم یعنی دقیقن شدی مثل لپتاپ که روشن میکنی و میشینی جلوش تو اکسپلور میگردی. بعدم هربار میخاد خاموش بشه، یدونه میزنی رو صفحهاش روشن بمونه.
– بازم نمیفهمم چی میگی.
– خنگی؟ خب ارتباط دارید دیگه. صبح خودتو بیدار میکنی و تا شب هیچ کار مفیدی نمیکنی. فقط هی تلاش میکنی که مثلن دوباره نخابی. اما این رو نمیفهمی که اگه بخابی خیلی بهتر از اینه که بیدار باشی و ذهنت رو خسته کنی با این همه محتوای بیهوده. بعدم شبها که موقع خابیدنه، هی باز انگشت میکنی تو چشم خودت که نخابی ولی کار درست درمونیهم انجام نمیدی.
– من که امروز یه کارایی انجام دادم. اینطورم که تو میگی بیفایده نبودم.
– آره بیفایده که نبودی. ولی خب دقیقن شبیه همون لپتاپی که دو ساعت بیهوده روشنه تا بلخره تو بشینی و نیم ساعت بنویسی و فقط یه گزارش هوا کنی.
– اما خب بلخره همین مهمه که گزارش رو هوا میکنم.
– شاید. ولی یه چیزی رو یادت میره. اینکه تو با همین فقط نیم ساعتها چقدر کار انجام میدی و جلو میفتی. حالا فکر کن زمان بیشتری رو برای فعالیت و کار روی خودت و مهارتهای خودت کنار بذاری. چی میشه به نظرت؟
– آره. همیشه این موقع شب بهش فکر میکنیم ولی باز فردا همون آش و همون کاسه.
– خب من هرروز و هرشب دارم تلاش میکنم تا این آش رو تغییر بدم. خودتم یه تلاشی بکن برای تغییر کاسه.
– آش کدومه کاسه کدومه؟
– آش فکر و ذهنته. من دارم سعی میکنم درستش کنم. تغییرش بدم. مرکز فکرت رو خودت قرار بدم. کاسههم میشه جسم تو. که یکمی باید تلاش کنی این خستگی و کوفتگی رو ازش دور کنی تا بتونه با ذهن همراه بشه.
– فکر نمیکنی خستگی و کوفتگیِ همیشگیهم از ذهن میاد؟ یه بدن که همیشه خسته نیست، ذهن گولش میزنه که حالا خستهای رها کن.
– آره، فکر کنم اینجا رو تو درست میگی. اما بهت گفتم برای اینکه ذهنت خسته نشه و بعد فکر نکنه جسمتهم خسته است باید چیکار کنی.
– چیکار کنم؟
– کمتر سر اون گوشی وامونده بشین. مگه بهت نگفتم اگه تا آخر عمرت نه غذا بخوری و نه بخابی، و فقط تو اکسپلور بگردی بازهم محتوای موجود تموم نمیشه؟ پس تمرکز کن روی کاری که یه نتیجهای داشته باشه. روز چندمه و هنوز کلیشهی چاپ رو تموم نکردی؟ همین که دیدی استاد چند روز مهلت اضافه داده سریع گذاشتیش کنار. وگرنه که همون سهشنبه تمومش کرده بودی و خروجی رو هم گرفته بودی. الان دقیقن امروز چیکار کردی؟
– صفحههای صبحگاهی نوشتم.
– خب، بگیریم نیم ساعت برای اون زمان گذاشتی. دیگه چی؟
– ده دقیقه کتاب خوندم.
– آها. مثلن ده دقیقه کتاب خوندن دیگه چیه؟ خجالت نمیکشی؟
– در این مورد با تو موافق نیستم. خیلیهم خوبه. از صفر دقیقه که بهتره. همین کمالگراییهای بیجاست که آدم رو از قدمهای کوچک باز میدارد و بعد میبینی سالها گذشته و هیچ نکردی و منتظر یک زمان بینقص بودی.
– خب، قبول. خیلیهم عالی که ده دقیقه کتاب خوندی. دیگه چیکار کردی؟
– یک ساعتی پای خراش کلیشهی آلومینیوم نشستم. خسته شد دستم. از زور درد گردن، سرم درد میگیرد. از یهجایی دیگه نمیشه از آرنج دستم رو صاف کنم.
– خب نمیشد نیم ساعت استراحت کنی و بعد باز ادامه بدی؟
– میشد.
– چرا نکردی؟
– نمیدونم.
– همین دیگه. جواب نود درصد سوالهامون رو ختم میکنی به نمیدونم. درسته که سوال پرسیدن در هر صورت خوبه، حتا اگه فعلن براش جوابی نداشته باشیم. اما، نه اینکه هر سوالی رو ختم کنی به نمیدونم فقط چون حوصلهی جواب پیدا کردن نداری یا شرم میکنی از پاسخ موجود.
– راستی وبینار رو هم بودم. یعنی درواقع اولش رو بودم اما مجبور شدم جلسه رو ترک کنم. بعد اما، فایل ضبط شده رو گوشیدم.
– به جز اینها، کار دیگری که نکردی؟
– نه. میخاستم اتاق رو مرتب کنم اما نکردم. قرار بود کمی کتاب بخونم، نخوندم. پیادهروی نرفتم. تدوین نکردم. فیلم ندیدم. پادکست گوش ندادم. کانال همسفرانم رو دنبال نکردم. روزگفتار ضبط نکردم.
– خب بس است. از خوبیهایت بگو.
– فردا …
– نمیخاهد از آنچه در خیالت است بگویی. فردا اگه متفاوت عمل کرده بودی، آنوقت بیا بگو.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
سال واژه : مداومت
گزارش نیکِ سوم من.
۱. امروزم را با شعر شروع کردم، گرما کلافهام کرده بود. از طرفی اخبار را خوانده بودم و دلم آتیش گرفته بود برای سربازانِ بیگناه..
خلاصه از فاضل نظری خواندم.. دوسه تا شعر خواندم و صدایم را ضبط کردم فرستادم در کانالِ شخصیِ خودم که هیج کس داخلش نیست. پایینش نوشتم : برای دخترکم روزی که دلش برای صدایم تنگ میشود.. ( یکی نیست بگوید آدم مجرد را چه به این حرفها)
۲.زبان خواندم، همراه با گرامر. اما نکته نویسی نکردم.. باید از فردا نکته نویسی داشته باشم. اینجوری میفهمم حداقل چه چیزهایی یاد گرفته ام..
گفتم که زبان را برای جلوگیری از زوالِ سلولهایِ خاکستری می خوانم.
۳. کتابِ شاهراه تاثیرگذاری را ورق زدم. به این رسیدم که با کمک ادراک پنج گانه بنویسم.. ؛
و حتی وقتی ایدهای ندارم، بنویسم تا ایدهای بیابم.
۴. پست سیدامیرمهدی حسینی را دیدم که شعر خودش را میخواند. شعر زیبایی بود ، از روی شعر نوشتم و آن را زیر پستش کامنت کردم. گمان کردم این هم یک نوع کارِ نیک است.
۵. بدنم کرخت بود، خیلی کرخت. حوصله ام را سر برده بود. رفتم حمام.. زیر دوش آبِ یخ. مغزم سرجایش آمد. حالم خوب شد. تیشرت شلوار نخی را اتو کشیدم و بعد از حمام پوشیدم. خیلی دوستش دارم؛ دلم میخواهد در آن لباس کسی قربان صدقه ام برود.
۶. پادکست ذهن آگاهی جافکری، اپیزود اول با حضور لیلی محسنی را گوش دادم. حقا که اط ذهن و افکار هیچ چیز نمیدانم. صرفا آدمی هستم که میخواهم سختی هایم را کنار هم بچینم و در نتیجه به این برسم که ” من بدبخت تر از همه هستم” امیدوارم که شناخت ذهن آگاهی و استفاده از آن ، و قطع نشدن اینترنت به من کمک کند.
۷. روز سومیست که توانسته ام به طور پیوسته و با برنامه در وبینار های استاد کلانتری شرکت کنم. این یعنی یک کارِ نیکِ مسئولانه! بررسی دو کتاب با یک داستان، از یک نویسنده، کار جالبی بود که دیدِ جدیدی به من میداد.
۸. کتاب من سم هستم بفرمایید را خواندم، فقط ۱۸ صفحه. مهمان داشتیم؛ همه ش مشغول پخت و جمع کردن و شستن بودم.
همینکه فقط چند صفحه توانسته ام بخوانم یعنی موفقیت.
۹. چای نبات ریختم، برای خودم و مامان و زهرا و مهسا.. حالم را خوب کرد ،غم ها را از یادم برد.
۱۰. آزاد نویسی را با دستی خیس، خودکاری روان نوشتم، خیلی راحت نوشتم. بد خط و ناخوانا.. دلم خواست! اصلا همینجوری نوشتن ذهنم را خالی می کند و کمکم می کند برایِ دوباره فکر کردن و دوباره نوشتن.
– فراموش کردم طبق سوال ها گزارش نیک بنویسم!
آدرس کانالم:
http://t.me/Maryam_shahbaz
سالواژهام: نظم
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
به امروز ۸.
چون درس خوندم. آمبولی ریه، آپنهی خواب، برونشکتازیس.
به اشکالهای خواهرم تو ریاضی جواب دادم.
زود بیدار شدم.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
شاید مهمترین نکته این بود که وقتی حال آدم خوب نیست، بیش از هر چیز نیاز داره احساس کنه دردش جدی گرفته میشه.
در کدام کتابها پرسه زدی؟
در این راهش نیست خوندم که ذهن ما همهچیز رو به داستان تبدیل میکنه. داستانی که میتونه ما رو امیدوارتر کنه و برداشت ما از نتیجهها رو تغییر بده. امشب هم قراره چند صفحه از مدیر مدرسه بخونم.
امروز چه فیلمی دیدی؟
یک چهارم انیمهی Wolf Children.
امروز رفتی پیادهروی؟
نه. اما پرسهزنی ذهنی چرا.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
آب طالبی. پاستایی که با خواهرم درست کردیم.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
معدهدرد. حجم عظیم جزوهها.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
نوشتن کتابی.
امروز با کی تماس گرفتی؟
هیچکی.
چه واژه یا عبارتی کانون ذهنت بود؟
کمال. تغییر تصورم از کمال تو جنبهای از زندگی.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
دوران دبیرستان. روزایی که به خاطر آها گفتن کسی دلخور میشدم. آهان باید میگفتن.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
مقایسهی دو تا نسخهی داستانی از جعفر مدرس صادقی. با فاصلهی ۵۰ سال نسخهی خیلی بهتری نوشته بود. ینی انقدر حلزونی هست این راه. و حرفهای خیلی مفید ساجدهجان دربارهی شعر. جنبهای از شعر رو نشون داد که بهش فکر نکرده بودم.
https://t.me/lineswriter
– چند ماهی میشود با پدرم حافظ نخواندهام… از وقتی دبیرستانی بودم انقدر باهم حافظ میخواندیم که دیدیم کمکم ۵۳ غزل را حفظ شدهایم. مجالی باید ربودن و حافظ خوانی با پدر دوباره.
– دویدن با یوزپلنگها دارد به آخرهایش میرسد.
– مبارک باشد انتشار اولین جلد مجلهی «نویسنده».
– پیادهخانهرَوی. پیادهخانهروی.
– مدیریت اکانتهای مختلف اینترنتی و گوگل و مایکروسافت و کوفت و اینها، دیوانه کننده است برایم. همان قدر که اینترنت و جهان وب را دوست دارم، گاهی همان قدر هم اعصابم را خرد میکند. نمیدانم، بگذریم.
– حافظهی قوی، شمشیر دو لبه است.
-I’m a bit overwhelmed. Let’s wrap it up.
https://t.me/LailyMaddah
➖️ برای سالواژهات، «تحرک و پویایی »، چه گامی برداشتی؟
دکوراسیون خونه رو عوض کردم. کتاب خوندم. ۲۰۰۰ کلمه نوشتم. رقصیدم. لپتابم رو بردم واسه تعمیر.
➖️ از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
نمره ۶ میدم.
➖️ امروز چه کلاسهایی داشتی؟
نداشتم.
➖️ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
از هیچ آدمی توقع نداشته باش.
➖️ امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
شب هول و اشعار عطار
➖️ امروز رفتی پیادهروی؟
بله ولی چه پیادهروی.
عصر با پسرها رفتم. سامی کلی نق زد و اصلا هم حال نداد.
تحمل سامی یه کار نیک محسوب میشه.
➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
نون و پنیر به همراه گوجه و خیار و کمی فلفل سیاه
➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
مهم نیست.
➖️ امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
ذهنم خیلی شلوغ بود. رویا توش گم بود.
➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
با طنین دوستم حرفیدم و قراری گذاشتم تا با مدیر فروشمون آشناش کنم.
➖️ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
دوست داشتن.
➖️ امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
هیچ کاری. این سوال منو دچار عذاب وجدان میکنه.
➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
یه روز به آراد گفتم «شیشه سامیار رو یه آب بکش بعد داخلش شیر بریز که بوی بد نده و آراد در جوابم گفت : «حالا کثیف باشه مگه رونالدو میخواد توش شیر بخوره.»
➖️ امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
امروز نت خیلی ضعیف بود و چیزی از کلاس متوجه نشدم.
➖️ فیلم چی دیدی؟
خواهران کوچک.
یه انیمیشن به نام رباتها دیدم. یکی از شخصیتها میگه:« هر آدمی درونش یه هیولا زندگی میکنه که نباید بزاره به دنیا بیاد و باید در درونش از بین ببرش»
✍️✍️✍️✍️
یکی میثاقی رو خفه کنه
تا دیر موقع با ضدحالی که فرانسه ناباورانه به بچهها میزند، بیداریم. با علی حرف میزنیم و او هم شدیدن دلخور است بهخاطر بازی ضعیف فرانسه. ایلیا با بغض میگوید: «چرا یکی این میثاقی رو خفه نمیکنه؟ حالا که تیم مورد علاقهم باخت، دیگه نمیخام ادامهی مسابقهها را ببینم!» میکشمش سمت خودم و بوسهبارانش میکنم. «بیخیال مامان! اعصاب خودتو خرد نکن! بازی برد و باخت داره! هیچوقت هیچچی صددرصد نیست! مثل برد فرانسه که فکر میکردی صددرصده! ولی دیدی که چی شد!»
با اعتراض و چشمهای اشکین نگاهم میکند و میگوید: « همش تقصیر داوراس! هم فرانسه هم پرتغال بهخاطر داورا حذف شدن.» با چنان قطعیتی حرف میزند که انگار توی برنامهی نود مقابل فردوسیپور نشسته است. امیر توی لاک خودش رفته و هیچ نمیگوید. ایلیا لو میدهد شرط بسته با دوستهایش، که فرانسه میبرد. میخندم و میگویم: «آها پس تو بهخاطر فرانسه ناراحت نیستی بهخاطر خودت ناراحتی که شرط رو باختی!» فاطیما به زور میخندد، اما جدیت و اخم ایلیا هردویمان را ساکت و شرمسار میکند.
زیرچشمی نگاهشان میکنم و پاورچین چراغها را خاموش و کولر را تنظیم میکنم. شب بخیر کشداری میگویم، فقط فاطیما جواب میدهد و میگوید: «مامان صب میری کاکولی بخری؟ ازون مغزدارا میخام.» باشهای میگویم و به امید اینکه بتوانم ادامهی سال بلوا را بخانم به اتاقم میروم. چند دقیقه نگذشته که ایلیا میآید، طلبکارانه «لااقل بذار یکم با گوشیت بازی کنم، اعصابم بیاد سر جا!» نمیشود کلکل کنم. تنظیم میکنم روی ده دقیقه و گوشی را میدهم دستش. تمرکز ندارم. نمیخاهم سرسری ازین قسمت کتاب بگذرم، میبندماش و بعد از بازی ایلیا میبرماش که بخابد.
کتاب جدید استاد را دانلود میکنم و از دیدن و نوشیدن واژههایش حسابی کیفور میشوم چندتایی را علامت میگذارم. چقدر دوست دارم این مجموعه را. چشمهایم سنگین میشود و ناگهان میبینم که توی یک خانهی خیلی بزرگ که انگار میدانم خانهی پدری نوشاست، دور میزی نشستهایم و داریم با امباپه و فردوسیپور و چندنفر دیگر حرف میزنیم، راجع به فوتبال فرانسه. که مردی سیبیلو و قد بلند با موهای عجیب غریب که اصلن شانه نزده، با لباس مرتب و کراوات سورمهای میآید و یک دسته گل هزارتومانی سفید و قشنگ میدهد دستم و من متعجب که چرا گلها را به من داده از خجالت آب میشوم، تا حدی که عرق از سر و رویم میریزد.
خابم یا بیدار؟ مینشینم لب تخت. واقعن عرق کردهام! بله طبق معمول فاطیما خانم سردش شده و کولر را خاموش کرده. دسته گلم چطور شد؟ چقدر قشنگ بود. نوشا که آنجا بود چرا به من داد؟ این دکتر معصوم بود؟ به هر حال هرکه بود و هرچه بود خاب بود. شاید هم دختر زرنگ کولر را خاموش کرده که من بیدار شوم و بروم برایش کاکولی بخرم. سریع آماده میشوم. در راه به علی زنگ میزنم. کبوترخان است. بنگاه معاملات زنگش زده و آدرس چند خانه داده که عصری برویم ببینیم، میگویم که مواظب خودش باشد. دعا دعا میکنم که وقتی برمیگردم بچهها هنوز خاب باشند تا بتوانم کمی بنویسم. خاباند. نوشتن حسابی سرحالم میکند.
#مینا_صابری
@saberi_mina403
سالواژه: ویلویلی
➖️ برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
خاندن، نوشتن، رونویسی، خیاطی، کمک.
➖️ از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
۵. خستهام. منتها این خستگی خوب است. از کار و کمک میآید. هرچند مفیدترین عضو کار نبودم و نزدیک بود ماهیتابهی زرشک و برنجزعفرانی را دمر کنم، اما درمجموع به درد خوردم. همان میانهها کتاب هم خاندم. اندکی رونویسی کردم. تاپم را دوختم، هرچند به غلط. و حالا هم دارم مینویسم. راستش معیارهای نمرهدادن را نه زیاد دارم و نه زیاد یادم است. چپکی نمره میدهم. شاید به تعداد کارهای پررنگ و مفید.
➖️ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
اینکه روابط با آدمها و مداراکردن چقدر لازم است؟ درست است که تصور کنیم کسی خنگ است؟ ممکن است توی نگاه کس دیگری ما خنگ باشیم؟ از کجا بفهمیم که واقعن خنگیم یا نه؟
➖️ امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
از روی چند صفحه از منگی رونویسی کردم. کتاب درباری از خار و رز را هم خاندم.
➖️ امروز رفتی پیادهروی؟
اگر قدمزدن توی خانه را بشود پیادهروی حساب کرد.
➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز خانوادهام مشغول آماده کردن ۲۰۰ پُرس زرشکپلو برای سفارش بودند. با اینکه دلم تهدیگ خوشمزهاش را خاست و خوردم، اما بستنی و آیسمک پرتقالیای که برادرم برای خستگیدرکنی برامان خرید بیشتر چسبید.
➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
یک دانهاش اینکه لباسی را که در حال دوختش بودم خراب کردم و آنطور که میخاستم نشد و درواقع افکاری که بعد از آن آمد.
➖️ امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
بماند.
➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
اگر منظور زنگزدن است، هیچکس.
➖️ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
بعدی.
➖️ امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
هِچی.
➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
با کامنت ساجده، یاد آهنگ سیروان خسروی که برای ساختمان پزشکان خانده بود افتادم.
➖️ امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
شورچشمی استاد کلانتری.
ساجده.
مدرسصادقی.
مقایسه یک اثر با نسخهی بازنویسیشدهاش.
➖️ فیلم چی دیدی؟
تلوزیون سریال افسانهی اوکنیو پخش میکرد.
پ.ن: تشخیص مزاح بر عهدهی شماست.
https://t.me/havirism
چهارشنبه 24 تیر
– برای سالواژهات، «ثروت آفرینی»، چه گامی برداشتی؟
– وایرفریم صفحه اصلی یک سایت را بازطراحی کردم.
– به یک سایت تازه تاسیس پیشنهاداتی برای بهبود صفحه اصلی دادم
– برای افزایش بازدید سایت شخصی مشاوره دادم.
– از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
– هفت. ایراد بزرگم حذف پیادهروی و بدنسازی بود
– امروز چه آموزشهایی داشتی؟
– مرور بخشی کوچک از دوره پرفورمنس
– از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
– تصویری که از خودت داری را با تصویرت از دید سایرین مقایسه کن گاهی خودتو دست کم میگیری
– امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
– داستان کوتاه ” اپیکاک” رو خوندم
– امروز رفتی پیادهروی؟
– روم سیاه
– امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
– فیله مرغ مزهدار شده با ارده
– امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
– پرواز سربازهای مظلومی که توی خوابگاهی در سیستان و بلوچستان بودن، ناراحتم کرد و احتمال شروع دوباره جنگ و دل دردهام نگرانم کرد.
– امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
– ساخت ابزار با هوش مصنوعی
– امروز با کی تماس گرفتی؟
– خانواده
– امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
– چابکی. چون توی مکالمه با برادرم بهم یادآوری کرد کارت ویزیتی که هفته پیش ازم خواسته رو هنوز بهش ندادم و قرر بود نهایت دو روزه براش درست کنم البته من تجربههم ندارم براش ولی باورش ااینه که کار با هوش مصنوعی در میاد…
– امروز دربارهی کسب و کار شخصیت چه خیالی بافتی؟
– مطمئنم در حوزه سلامته
– امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
– سفر بکپکری به قشم و دلتنگی برای دوستان جنوبی که الان توی غم و استرسن
– امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
– راستش فقط دانلودش کردم هنوز نرسیدم بشنوم
– فیلم چی دیدی؟
-هیچ. چقدر من کم فیلم میبینم ها…
– نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/nevisagp
گزارش نیک فرح (۶۴)
✔️سماور جوش بود اما گذاشتم کسی دیگر چای دم کند از بس چاییهای من پررنگ میشه صدا اهالی خانه در آمده
✔️ تا اهالی خونه خوابند باید رو نویسی کتاب محبوبم را انجام بدم
✔️خوراک کانال را آماده کردهام باید چند بار دیگر ویرایشش کنم.
امروز و دو روز آینده نباید خونه مادرم برم پس کمی باید به خونه خودم برسم.ناهار در ذهنم مرغ گذاشتم تا ببینم تا ظهر چه میکنم.
✔️امروز استخر میرم و آب درمانی آن شالله (۳تا۵)
اجاق گاز را بعد از مدت ها تمیز کردم . هر روز خونه مادرم میرم و به کارهای ریزغوله خونه و نظافت نمیرسم. خدا رو شکر خدا اقا سردار را از خزانه غیبت بعد از جعفر اقا برای من رسونده و ماهی یکبار نظافت و شیشه های قدی را پاک میکنه.
✔️دوکانال خصوصی برای شعر هایم درست کردم. با ریکشن و لگد خورد استاد شاهین یاد گرفتم خصوصی و عمومی در کانال تلگرامی چیست و چگونه کار میکند. بچه دهه ۳۰ / ۴۰ هستم باز خدا را شکر میکنم که پا به پای بچههام که در دهه ۶۰ اند، جلو اومدم.
✔️بعد از پباده روی در آب گرم یکساعت و شنا نیمساعت به وبینار نویسنده ساز خودم را با اسنپ رساندم. البته ابتدا چاق سلامتی استاد شاهین را با هدفون در راهرو برج گوش دادم.
✔️عصرگاهی و دورهمی بعد از ورزش و بینار کنار خانواده چسبید.
فعلن بحث در باره کری ناگهانی یکی از گوشهای پسرم داشتیم. یعنی چه؟ کر شده؟ امروز فوری از دکتر خرسندی متخصص گوش و حلق و بینی، با پیامک وقت گرفتم. دکتر هم انصافن گفت ساعت ۱۲ ظهر پسرم بره بخش جراحی بیمارستان دی که ویزیت بشه.
فعلن اودیومتری نشان داده که یک گوش مشکل ناشنوایی داره ، بازم شکر خدا که خدا دو گوش به آدم داده. 😂
فیلم دیدم پلیسی جنایی بود که عصابم را خطخطی کرد. بی خیال بقیه فیلم شدم.
فیلم مستند توماج رادیدم
فیلم مستندفریدا نقاش مکزیکی را دیدم.
✔️کمی شعر خوندم.
✔️برای آرام کردن ذهنم کمی بافتنی بافتم.
✔️چند دفتر شعر روی میز را ورق زدم.
شاهتوت
تا به حال
افتادن شاهتوت را دیدهای؟
که چگونه
سرخیاش را با خاک قسمت میکند،
[هیچچیز مثل افتادن دردآور نیست.]
من کارگرهای زیادی را دیدهام
از ساختمان که میافتادند
شاهتوت میشدند!
(مجموعه شعر از: سابیرهاکا) دفتر شعر: شعر بهانه خوبیاست که مرا به دیوانه خانه نمیبرند!)
حلزون مدرسه نویسندگی در ذهنش چه خبره، به دو سه نفر هم بیشتر می اندیشه .
ـ چه دلی از عزای کاغذ سفید درآوردم. به درازا کشید آزادنویسیام و تسلیم درد دستم نشدم.
ـ باز هم بیشتر روز درسها را مرور کردم.
ـ در مترو «شب یک شب دو» پیش بردم، البته اگر فریادهای دستفروشان اجازه میداد.
ـ در بازخورد نویسندگی خلاق شرکت کردم. عمیقاً از انرژیای که استاد و دیگر دوستان بهم دادند لذت بردم، مخصوص لنای عزیز.
ـ روزنگاری کردم و وسایل آزمون فردا را آماده کردم. (پیش به سوی گند زدن در آزمون.)
هیچوقت روزانهنویس نبودم. نه اینکه روزانه ننویسم، چون نوشتن کار اصلی من است، اما عادت به انتشار روزانه نوشتههای شخصی خودم را ندارم. فقط وقتی منتشر میکنم که بدانم نوشتهام حرفی برای گفتن دارد. شاید بهخاطر این است که پستهای اینستاگرامم هفتگی است. اما در وبلاگ سایتم، که اگر چشم نخورد گرهاش در حال باز شدن است، بیشتر مینویسم. بهخاطر سالواژهام «بیشنویسی». احتمالا آن هم به همین دلیل روزانه نخواهد بود.
اما صبحانهام ادامه نوشتن مقاله آموزشی برای کارفرما بود. هر کلمهاش را با عشق نوشتم تا بتوانم مفهوم را ساده و جامع منتقل کنم و البته جیب کارفرما را پر سود.
عصرانهام مثل عادت روزهای زوج رفتن به باشگاه بود. باشگاهی که برای من دریچه ورود به دنیای نویسندگی و آشنایی با افراد تاثیرگذار در زندگیام بوده است. از سال ۹۶ به ورزش معتاد شدهام و هیچ وقت پاک نمیشوم. یعنی قصدش را ندارم. رهایی ذهن، وقت گذاشتن کامل برای خودم حتی اگر یک ساعت باشد، و پیدا کردن آدمهای جدید که هر کدام دنیایی از تجربه هستند، حتی با سن کمشان. هنرمندند، فیلمنامه نویسند، طراح لباسند، وکیلند، مشاورند، حتی کارمند ساده یک شرکت، اما پر از درس برای یادگیری من. خیلی وقت است که موقع گوش دادن به وبنیار نویسندهساز به باشگاه میروم. برایم جالب است این عادت، ترکیب آموزش نویسندگی با محلی که عامل حرکتم سمت نویسندگی بوده است.
بعد از باشگاه هم «فرهنگواره خلاق» کتاب تازه استاد را ورق زدم. همه کلمات انتخاب شده از نویسندهها برایم جذاب بودند. اما کلمه «پیازینوار» بیشتر از بقیه به دلم نشست. شاید در موردش متنی بنویسم. اما ادامه کتاب برایم جذابتر بود. اهمیت کلمهبرداری و بهکار بردن آنها در متن برای نوشتن متن خلاقانه. درست کردن فهرست کلمات خودم را همین امروز شروع کردم. بیشتر از پنج کلمهای که تمرین سمپوزیوم نویسندگی است. ورق زدن این کتاب هم بهانهای شد برای نگاهی سریع به واژهنامه «حزنهای ناشناخته» و «فرهنگ واژهسازی در زبان فارسی». برایم داشتن فرهنگ خاص کلمات بیان کننده احساسات جالب بود.
شبانهام هم خودم را مهمان کمی آرامش و صحبت با مادرم کردم.
امروز دلم از همهچیز گرفت؛ آنقدر تنگ شد که دیگر به تنم نمیشود.
از همان ظهر که ویدیوی گریهٔ عمو پورنگ برای مادرش را دیدم، قلبم فشرده شد. بعدازظهر به جلسهٔ کاوک رفتم. اول جلسه، استاد حرف قشنگی زدند.
“کشته شدنِ حتی یک نفر، خیلی زیاد است.» حواسم دوباره پرتِ زندگی شد.
جلسه عالی بود. بعد از جلسه، با خانم جدی و الهامجانِ جعفری تا یک جایی پیاده آمدیم و بعد از هم جدا شدیم. من تا سرِ بهار، پیاده رفتم؛ تا ایستگاه اتوبوس. دستفروشها هنوز بودند؛ هر کدام همان جای همیشگیشان.چیزی نخریدم .
سوار اتوبوس که شدم، مباحث سیاسی عنینانداز بود. هوا گرم بود، من هم خسته، و بحث جنگ. توی مغزم آهنگ “هنوز غم تو وجودم غذاب سینه سوزِ” هایده بانو پخش میشد. زدم آهنگ بعدی: «برای خونهٔ غمگینم…»
غم دستبردار نبود.دکمهاش را زدم.
آمدم خانهٔ مادرم؛
آنجا که با غم زاده شدم .
آذردخت حمیدی
#غمواره
#خزانرو
گزارش میگ میگ
۱. رفت سرکار. توی این گرما، توی این شرجی.
۲. برگشت از سر کار. تخممرغ خورد.
۳. کتاب «سال گمشده خوآن سالواتی یرا» تمام کرد. بسی از تصویرسازی آن لذت برد. انگار پیوند بین نقاشی و شعر و نوشتن بود. شخصیت نقاشی که لالمانی گرفته بود و میکشید و پسرش روایت میکرد.
۴. جلسهی وبینار نویسندهساز را بود.
۵. جلسهی الهه علیزاده را بود.
۶. جلسه نقد کتاب بالا با الهام فلاح را بود.
۷. صحبتی با دوست جان جانی داشت.
۸. یادداشت نوشت و منتشر کرد.
۹. البته که برنامه آشنایی کرهای محبوبش را دید.
سلام از چهارشنبهی رو به اتمام
سالواژه جانم؛ استمرار
نمرهی روز؛فعلن ۸ ایشالا بره بالا
چه کار مهمی کردم؟ همه کارام مهمه، امروز یه کم به خودم و آینده عمیییق فکریدم.
چی یاد گرفتم؟ که نوشتن کم بلدم، باید تو جستارنویسی، برسم به محمد قائد جان تا احساس رضایت کنم، یه مدل نون سیر جدیدم یاد گرفتم هلووو.
کدوم کتابو خوندم؟؟ فرهنگوارهی فارسی خلاق😁
پیادهروی نداشتم پس نپرسم که ضایع نشه.
چیخوردمکه کیف داشت؟ همون نونسیر با رسپی جدید
در باره نگرانی و نارحتی بگو. دیشب گفتم شب خوابشون رو دیدم. بهتره فقط از شادمانی و سیمرغ و کیمیا و اینا بگم.
از چی لذت بردم؟؟؟؟هیی چه دنیای بی لذتی داشتم امروز، آهان از این که یه دختر کوچولو بهم گفت: تو شبیه بیست و یه سالههایی 🥰😁
چه رویایی پرداختم؟؟ تو جستارنویسی شبیه محمد خان قائد بشم.
با کیتماس گرفتم؟؟ مامان جونم. نمدونم چرا چند وقته تا صدامو از پشت خط میشنوه میگه: «قطع کن من بگیرمت» و فورا قطع میکنه و خودش باهام تماس میگیره.🥸
چه واژهای تو ذهنم بود؟؟ متبادر چرا؟؟ نمدونم باید برم ریشهیابی
چه خاطرهای بالا اومد؟ تو کانالم امشب نوشتمش، برین لطفا اونجا بخونین.
نویسنده ساز بودم و بسی خوش گذشت.
فیلم ندیدم.🙃
با دوستانِ جانم ملی بحث و تبادل سلیقه داشتم و خدافظ
اینم آدرس کانال، واسه خوندن خاطرهم دیگه👇🏻
https://t.me/ghesehaye_shokouh
☘️☘️☘️☘️
سالواژهام؛ تاب آوری.
گردروبی و پشموپیلزدایی درز و دالان خانه. قبلترها خدم و حشمی بود. لیدی بودیم. شدیم کوزت خانواده. “م” برای خودش سالاری بود. یکتنه میگرداند همهی خانه را. اگر چه بسیار داشت، زیردست و امربر. خودش غذاها را میپخت. بچه بودم موقع بازی ناخودگاه دستور طبخ غذاها را میسپردم به ذهن .
وقتی پوستی ترکاندم و خانومی شدم برای خودم، بساط سورچرانی راه میانداختم و میپختم صدقلم غذای فرنگی چسیاطواری برای مهمانان پزیدرباری. اما امان از آشپزخانه. هنگام پختوپز میشد مثل خرس شکمترکیده. که زحمتش بود برای خدموحشم. من هی میریختم آنها هی تمیز میکردند. من هی میریختم آنها هی تمیز میکردند… و حیوونی کوزتِ امروز؛ هی میریزند هی تمیز میکند هی میریزند هی تمیز میکند… خلاصه که از کت وکول افتادیم. خدایا. گوه خوردیم. تابآوری، مدل دیگر نبود؟
– امروز باقالاقاتق درست کردم با باقلی و شوید و سیرِ تَر، کمکی کره و روغن. خیلی مشتی شد. با فلفلترشی ریزِ خودساخته و برنج زدیم تو رگ. کتلت هم پختم چون والاحضرت شاهدخت “ف” از حدت و شدت گرما زائقهشان برنمیتابید به خورشت. از مزایای کوزتبودنست دیگر. دستپختت بهتر میشود البته با رعایت پاکیزگی آشپزخانه. خوب، بریزم کی جمع کند؟ لابد نیچه. البته اگر زنده بود و زحمت جورش میکشید. و لابد میگفت؛ از جور کوزتِ نکبت است که کدبانو رزا منتظمی سربرآورد به مکنت. زاییدن خوشبختی از سولاخ سختی. نیچه، گوه خوردیم. تابآوری مدل دیگر نبود؟
– بیشتر فلسفیدنهایم سر همین روفتوروب و شستشو است که تو ذهنم همزمان میپزند با چلووپلو و گاه میسوزند با هم و میچسبند به ته قابلمه. مثلا امروز وقتی اسکاچ ظرفشویی میکشیدم روی استکانها و آنها هم مینالیدند قِرجقِرج ، اندیشیدم قهرمان کیست؟
یاد قسمتی از کتاب راهبری زندگی با شهود درونی افتادم دربارهی قهرمان. که قهرمان حتما مشهور نیست و باز به نقل از کتاب؛ “جوزف کمپل” عرفان شناس بزرگ گفته بود؛ آدم مشهور تنها برای ایگوی خودش زندگی میکند اما قهرمان برای نجات جامعه کار میکند. ما افراد مشهور زیاد داریم اما قهرمان اندک.
زیادند آدمهای خوشپکوپوز که سخنوران ماهرند در دستکاری روان. دم میزنند از موازنهی شرافت و کثافت . اما وقتی به الگوی رفتاریشان دقیق میشوی میفهمی؛ پف. توخالیاند. ارقهگوزند و عَرهگوزیهاشان نیست خالی از غرض و مرض. موقع عمل هم میزنند به چاک. نه جَنَمی و نه صنمی.
میگویید بس کن بابا این نگاه آرمانی را. مال اسطوره و افسانه است قهرمان. همه سایه دارند. تو خودت نداری؟ بله درست میفرمایید. اما قهرمان کمتر درگیر جنگولکبازیهای ایگوست؛ شاید به ممارست و شایدم غریزی.
به نظرم قهرمانهای واقعی گمناماند و بیشتر از هرکسی مورد بیمهری جامعه. حتی مطرود. تکریم ندارند که هیچ تحقیر هم دارند و چه بسا تنبیه. و دریغ از یک دستت درد نکند خشک و خالی.
ممکن است قیافهشان چنگی به دل نزند. خوشسروزبانی، حتی سواد کافی نداشته باشند. توچشمبرو و کاریزماتیک نباشند و باشند از معمولیمعمولیتر. اما قهرمان اهل حواشی نیست. سعهی صدر دارد. همین متمایزش میکند.
میدانیم، امری دوسویه است، ارتباط. اما قهرمان نیکی میکند صرفا برای نفس نیکی. ممکن است متضرر شود بدون هیچ بردی. اما نیست عزتِ نفس بالایش در بند سود و ضرری. اگر هم منفعتیست، هست برای ارضای عزت نفسی و اصالت روحی.
یک نمونه آچار فرانسهی محل؛ آقای “غ” بیمنت کمک میکند. حتی در دکانش نسیه میدهد به اهل محل. که معمولا هم بازپرداختی نیست. میگوید در این گرانی و کمبود نمیخواهم کسی شرمندهی خانوادهاش باشد. قبلترها چنین نظری بهش نداشتم. اما بعد دیدن چند چشمه از فوت وفن انسانیش فهمیدم گوهش شرافت دارد به صدتا قهرماننماها.
پشت واژهی پراهنوتلپِ قهرمان، ایثاری جانفرسا خفته که روایتش خیالی شیرین برای دیگری است و برای او واقعیتی جانگداز. بله قهرمانان واقعی گمناماند.
– فیلم the night house را دانلود کردم نشد ببینم. تا بعد. شاید بعد گزارش.
– کتاب فیل در تاریکی، نزدیک به آخرهاشم. جالب است موضوعاش. میخواهم ببینم جلال امینِ مکانیک برای بنز سبزموردی و هروئین پنهان درونش چه گلی به سرش میگیرد و چه میکند؟ با مافیای مواد و مهستیخانم پرمخلفات و شیرازی دولدولسوار و…
در گزارش نیک قبلی گفتم کتاب دایرهی لغات و اصطلاحات گستردهیی دارد همچنین لحنسازی بینظیر. و چند حسن دیگر که تکرار مکررات است. گذشته از اینها در جاهایی از نثر، جدا از جملات کوتاه، جملاتی داریم، پیاپی با “و” به هم میپیوندند؛ تقریبا تا آخرهای صفحه. سرانجام ختم میشوند به نقطهی پایانی. برای توصیف حس صحنه است، این پیوند رگباری.
مثلا: برای تداعی حس سرگشتگی و گمشدن رمهها و جلالِ امینِ بیستسال پیش موقع شکار در مهِ. در جایی دیگر تکرار جملهی “تلفن زنگ میزند” لابلای دیگر جملات برای انتقال حس مزاحمت زنگ تلفن را داریم.
اراده کردم رونویسی کنم از این قسمتها برای نوشتن جملههای طولانی بهتر. و چقدر لغت و اصطلاح برای نتبرداری و افزودن به دایرهی آگاهی.
– کتاب جدید “فرهنگوارهی- فارسی- خلاق- شاهین- کلانتری” را گذرا دیدم. دستش درد نکند. ماشالا به بخشش. میخواهم چششیکشمشی بخوانمش. نه که خورهی لغتم. میترسم یکباره تمامش کنم. هه تمام نمیشود که. چشمهی جوشانست و دمادم فزاینده. از آن تیره کتابهای بیانقراض است. همیشه لازم و رفیق فابریک و دمدستی.
– بازم میگرن و چشمدرد. تا مسکن نخورم آرام نمیگیرد، لاکتاب.
– دو یادداشت آخر مریم کشفی را خواندم از کانالش؛ هامشنگاری. هشتریشتری لرزیدم. همینطور یادداشت آخر کانال “از توفانِ” عسل فاطمی. دوست دارم قلمش را.
– وبینار دیروزم را گوشیدم. پشتخار دیدم و پسندیدم. باشد بخرم و جایگزین لبهی تیز اوپن کنم محض خاراندن پشت.
– وبینار امروز را دیدم. از دگرگویی بود و بازنویسی مجدد مدرس صادقی در داستانش پس از نیمقرن. سپس ساجدهجان از نقش وزن در شعر گفت. مختصر و مفید. در خاتمه، سوال و جواب دوستاد( به لحن الهه). واپسیندقایق خَرتِرنت لگد زد. انداختمان بیرون. هنوز جامالهاش درد میکند. اووووخخخ.
– روندِ کوزتگری: بارگذاشتن قیمهی فردا. کوبیدن سبزی قورمهسبزیِ جمعه.پاککردن چندتا شترمرغ. آخر مرا چه به این کارها. شصتدرد و مچدرد از نوشتن داشتم، کوزت شدیم و وضع بدتر شد. آخ روزگار، آخ. حرمسراسرخودی بودیمها. از آن همه نازقرشمالِ زنانگی فقط بوی مطبخش ماند و این ایکبیری توی آینه. اوسکریم گوه خوردیم تابآوری، مدل دیگر نبود؟
سالواژهام: ریلگذاری
خوابم را سریع نوشتم و برای صبحانه به خانهٔ مامانم رفتم. مهمانها هنوز نرفته بودند. صبحانه واقعاً دورهمی میچسبد. بعد از صبحانه مهمانها رفتند و من هم رفتم کلاس یوگا.
موقع برگشتن، توی کوچه داشتم شمارهٔ دوستم را میگرفتم که مامان سایه را دم مدرسه دیدم. از سرایدار مدرسه داشت چیزی در اتومبیلش میگذاشت. خیلی دقت نکردم. خدا را شکر دوستم زود جواب داد و من گوشی به دست، زود فرار کردم. حوصلهٔ حرفزدن با ابلهها را ندارم. حرفزدن با هیچ آدمی اندازهٔ او اعصابم را به هم میریزد.
سالاد الویه درست کردم. دختر جان هنوز سر میز نرسیده گفت: «پس نون ساندویچی کو؟ این غذا ساندویچیه، با نون معمولی که نمیشه». توی دلم گفتم: «مامان دستت درد نکنه که وقت گذاشتی و غذا درست کردی. دستت درد نکنه که این همه وقت به خاطر ما تو آشپزخونه بودی». اما او هیچکدام از اینها را نگفت و آخرش هم با اخم و غر خورد.
کمی آزادنویسی کردم و تمام دق دلیام را روی کاغذ آوردم.
یک قسمت دیگر از سریال I Will Find You و سریال From را دیدم.
لباسها را اتو کردم.
در کانالم مطلبی گذاشتم.
کمی از کتاب «حق نوشتن» را خواندم. جولیا کامرون میگوید احساسات، سوخت نوشتن هستند.
با خانواده فوتبال دیدیم؛ بازی آرژانتین و انگلیس.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
24 تیرماه 1405
گزارش نیک امشب تقدیم میشود به خانم فاطمه بخشیان.
سالواژهام روایت
– صبح سمینار علمی یک روزه پیشگیری و کنترل اعتیاد در (نوجوانان، دانشجویان و زنان) مشرف شدم. چالشهای نوظهور مواد مخدر در ایران و جهان، کلیات اعتیاد، پیشگیری و کنترل اعتیاد و نقش تابآوری در پیشگیری از اعتیاد نوجوانان محورهای سخنرانان محترم بودند. هشدار دربارهی وابستگی به فنتانیل، پروتکل انجمن پزشکی اعتیاد آمریکا، رفتار اعتیادی مهمتر از تکیه به نوع ماده مصرفی و اثر تلسکوپی در اعتیاد زنان و اینکه زنان پس از شروع مصرف الکل، با سرعتی بسیار بیشتر از مردان به سمت اختلال مصرف الکل و عوارض جدی جسمی و عصبی پیش میروند، بیشتر یادم مانده است.
– تا سمینار شروع شود از کتاب رودِ راوی ابوتراب خسروی خواندم. کلمهبرداری امروزم از این کتاب:
سزاست تا پیری همچون ما مرید مرادی چون وی باشد، شبقگون، اشجار لرزان بید مجنونی (علت علاقهی اینجانب: بید مجنون نام مستعار من میباشد)، اشکوب، مرنو، مُدرسِت را از محبس به ارک خواهم آورد، سالهاست که عاشق وی بوده و ترجیح میدهد تا گربهای در آستان امالصبیان باشد تا مرد عاشقی دور از او، جایی در شکمش قوز کرده، زخم کبود، جمعیت خاطرش میدادم، بهرای (بهرای . [ ب ِ ] (ص ) بااحتیاط. || سزاوار کار. || مخصوص ریاست کارهای عامه . || با هوش و خیال از روی عقل و احتیاط. (ناظم الاطباء))، شهربانو امالصبیان در هنگام سلم السماعش، شاه ماخولی، ماخولیای عشقش، منخفض (منخفض . [ م ُ خ َ ف ِ ] (ع ص ) به نشیب افتاده و پست شونده .)، سدس فخری، کالمجسطی، اسطرلاب، سکنات ماخولی شاه، تعشق، چگونه گیسوان شبقگون صبیان را بافه کرده.
– عصر در وبینار نویسنده ساز استاد کلانتری نسخه قدیمی و جدید داستان بچهها بازی نمیکنند را از جعفر مدرس صادقی را مقایسه کردند. نسخه قدیم را از سایت کتابناک دانلود کردم. نسخه بازنویسی شدهی داستان در کتاب داستانها موجود است که از طاقچه دانلود کردم. میخواستم رونویسی کنم که وقت نشد. استاد به یکی از دوستان توضیح دادند که جعفر مدرس صادقی فرق دارد با بهرام صادقی که نویسنده ملکوت است. من هم همین اشتباه را گرفته بودم. ملکوت بهرام صادقی را به عنوان اثری از جعفر مدرس صادقی خوانده بودم 😊. ساجده جان حقپرست از شعر گفت و در حقیقت به این پرسش جواب داد آیا اگر وزن نباشه چیزی از شعر کم میشه؟ و در این زمینه اول به تعریف وزن از پرویز ناطق خانلری پرداخت. سپس استاد در جواب به پرسش دوستان دربارهی فبک (فلسفه برای کودکان) کتاب پاسخها را باد میبرد را معرفی کردند. به سایت نشر کرگدن و مجموعه فلسفه برای کودکان سر زدم. از دیدن عنوان دنیای سارا خشنود شدم. پارسال از نمایشگاه کتاب خریدمش گرچه هنوز نخواندمش.
– ساعت 19 جلسه با درمانگرم داشتم و نتوانستم در وبیکار الهه جان علیزاده حاضر شوم. گرچه این دوبیتی پر پرسش را در بخش نظرات کانال سرزبانش کاشتم:
آمد برِ من، که؟ یار، کی؟ وقتِ سحر
ترسنده، ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر
دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب بر
لب بُد؟ نه، چه بُد؟ عقیق، چون بُد؟ چو شکر
عنصری
– بعد از نماز مغرب و عشا و مناجات با خدا جان به صحبتهای طراح سایتم دربارهی بهینهسازی مطالب گوش دادم. درست است شعبانعلی میگوید هنر شاگردی داشته باش. ولی در این عصر کلافگی اگر اساتید و مشاوران آدم، هنر جذب آدم را نداشته باشند آدم نمیکشد بیاید پای درس استاد. از این لحاظها خدا را شکر. هم استاد کلانتری، هم دوستانی که در وبینارها و وبیکارهایشان شرکت میکنم، هم درمانگرم و هم طراح سایتم منِ گریزپای را با اشتیاق پای درسهایشان میکشانند.
– ها دوستان توی لیست کانالها چشمم به این جمله خورد: «خانم قهرمانی گوشاشونو بگیرن.» اگر گفتید ماجرا چی بود؟ این زیرنویس ویس شیوا کاظمی تو کانال خصوصیاش بود. منم زدم 2X گوش دادم که مثلاً نشنیده باشم.
– حالا میروم her ببینم. سحرجان هم تأیید کرده که فیلم خوبی است.
سپاس خدای را که امروز هم گذشت و خوب هم گذشت.
https://t.me/bidemajnoon9
– برای سالواژهات، «هردمنویسی»، چه گامی برداشتی؟
– آزادنویسی. آزادنویسی به صریحترین شکل ممکن.
– از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
– ۶. همه چیز طبق روال است. اما توقعِ تازگی دارم.
– امروز چه کلاسهایی داشتی؟
– دو جلسه کلاس خصوصی+جلسهی بازخورد تمرین اول ۷۵مین دورهی نویسندگی خلاق. چه متنهای خوبی داشتیم در همین گام اول. تمرینها زیاد بود، ادامهی جلسه را گذاشتیم فردا. میارزد. به عشق بچهها.
– از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
– اینکه همان اندازه که روی قلمت کار میکنی چه بهتر که روی شخصیتت هم کار کنی. چه چندشآور است نوشتن و بیشخصیت بودن. به درد دربِ کوزه میخورد نوشتهای که خود نویسنده را انسانتر نکند.
– امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
– «داستانها» از جعفر مدرس صادقی و پرسه در چند دیوان کهن.
از دیوان طالب آملی:
«صبر را آغاز تلخ انجام شیرین دادهاند
عشق را شیرینی آغاز با انجام تلخ»
«مانع ریزش این گریه نمیدانم چیست
که جگر بر مژه میآید و پس میگردد»
از دیوان امیرخسرو دهلوی:
«خیالش در دلم میگشت، پرسیدم، چه میجویی؟
گیاهِ دوستی، گفتا، ازین ویرانه میخیزد»
«دلت سنگ است و من از تو زبانِ گندمین خواهم
چگونه خوشهی گندم زیر رویِ آسیا روید؟«
– امروز رفتی پیادهروی؟
– الان نزدیک یازده شب است فرصتی شدم تا بروم، بعد ثبت نُزارش گیک.
– امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
– خورشت کدو. غورههای خورشت هم ترشی بهاندازهای داشت و چسبید.
– امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
– حساسیتم به گربه که بعد از ماچوبوسه فوری به عطسه و خارش میافتم. اگر اینطوری نبودم چه گربهها که نمیخوردم اسماعیل، چه گربهها که.
– امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
– خانهای و آدمی و حالی و رنگی که هم دور است و هم نزدیک.
– امروز با کی تماس گرفتی؟
– چرا هیچ حوصلهی گفتوگوی تلفنی ندارم؟
– امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
– «زبانِ داستان». تدریجی به داستانهای پنجمین کارگاه داستان کوتاه بازخورد میدهم. یکی از نکتههای اساسی رسیدن به زبانیست که به داستان بیاید. گاهی ممکن است راویِ قصه ویژگیهایی داشته باشد که بطلبد زبانش را قدری زمختتر کنی. مثلن نوعی تکلّفِ زبان اداری به آن بیفزایی تا باورپذیرتر شود. اما به طور معمول چهبهتر که زبان داستان نرم باشد. و این نرمی کیفیتیست که بهتدریج و با مطالعهی نمونههای خوب داستان بهش میرسی.
– امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
– باید از فهرستها بیشتر استفاده کنم.
– امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
– ای بابا. دیدی یادم رفت؟ کل روز حواسم به این قضیه بودها. خاطرهها لیزتر از آنند که راحت نوشته شوند.
– امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
– پارهی نخستِ نسخهی قدیم و جدید داستان «بچهها بازی نمیکنند» را مقایسه کردیم تا ببینیم جعفر مدرس صادقی پس از نیمقرن چه چیزهایی را دگرگون کرده است.
– فیلم چی دیدی؟
– عجب فیلم هیجانانگیزی. سرگرمتان میکند: «Backrooms 2026». حادثهی محرک: کشف دنیایی ناشناخته و مرموز ، درست در آن سوی دیوار…»
– نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
– https://t.me/shahinkalantari
۲۴ تیر
گزارش ۶۴
۱. برای واژه سال چه کردی؟
پرسشگری و آزادنویسی:
ارتباط دقیقا چیست؟
ارتباط از کی آغاز میشود؟
آیا کسی که آغازکننده خوبیست در ارتباط، لزوما نگهدارنده و پایاندهنده خوبی نیز هست؟
چگونهمیتوان آغازکننده بود؟
آیا رابطهها نیز طول عمر دارند؟
۲.از یک تا ۱۰ امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
۸ عالی بودم و پرکار بدون ذرهای غر زدن. دو نمره هم کم دادم چون کم نوشتم و کم خواندم اما تا جایی که میشد به مراجعینم تمرین نوشتن دادم.
۳.از گفت و گوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
توجه به دنیای علاقه دیگران خیلی از موانع ارتباطی را کم میکند و اعتماد میسازد.
۴. در کدام کتابها پرسه زدی؟
پرسه در فرهنگواره فارسی خلاق استاد:
خودپرسی
نوذهنی
آگاهبود
بلاسنج
۵.رفتی پیادهروی؟
به قصد رسیدن به محل کار البته اگر قبول باشد.
۶.از خوردن چه چیزی بیشتر لذت بردی؟
مربای زرشکی که همکارم برای صبحانه آورده بود.
۷.امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
جنگ. بیتفاوتی آدمها به یکدیگر. زورگویی مدیر جدیدم.بیماری برادرزاده نازنینم.
۸.از رویاپردازی درباره چی کیف کردی؟
کسب و کار مستقل
۹.با کی تماس گرفتی؟
مادرم و دوست قدیمیم سمیرا
۱۰.چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بوده؟
آگاهیدن و آغوشیدن
۱۱. حافظ خوانی:
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا؟
https://t.me/fahimsaadat040
به نام خدا
سال واژه ام: سکوت آگاهانه
حلزونک ! فکرها می آیند و می روند، خوب ها را نگه دار ، بدها را بی خیال.
ـ یه روز خوب دیگه از راه رسید. آستینو بالا می زنم برای شروع دوباره
ـ. اول روزم با دعا و نیایش شروع شد یاد جمله ای افتادم از فیلم نخستین اصلاح شده « تمایل به دعا کردن، خودش یک نوع دعاست.»
ـ ورزش صبحگاهی باشه و نسبم خنک هم بوزه، چه شود!
ـ. امروز خواستم با هوش مصنوعی محتوا بسازم واسه یه کار درسی، خیلی کلنجار رفتم، اما به برکت فیلتر و نت میزون نشد که نشد. در هر حال مثبت می مونم، نفس عمیق می کشم، زیپ ذهنمو می بندم و دوباره فردا می رم سراغش.
ـ. دستی به سر و کله پریشون خونه کشیدم و از نتیجه کار کلی کیف کردم.
ـ گلها م دیگه عادت کردن، هر صبح باید دست و روشونو بشورم، افشونه زحمتشو کشید و بهشون صفا داد.
ـ وقتایی که برق می ره یه جورایی حس عهد بوق بهم دست می ده . خدا رو شکر شمع هست که دست کم کورسویی از نور تو خونه داشته باشیم واسه نوشتن و خوندن، فقط باید ۴ تا پر هم پیدا کنم بزنم تو مرکّب دیگه عهد بوقی کامل کامل می شه.
ـ. جلسه بازخوردِ تمرین کلاس نویسندگی خلاق و بودم و رسماً با خاک یکسان شدم، اما پا می شم خاک و می تکونم و می گم:
استاد جان! ممنونم برای اون همه انرژی، اون همه دقت، دلسوزی، محبت و نقد به جا . انتقاد شما خییییلی بیشتر از تعریف به من چسبید . دوزاریم افتاد که زمخت نویسی باید بره کنار.
منتظر متنای قوی من باشید.
ـ فیلم نخستین اصلاح شده رو دیدم خیلی عالی بود. اول فیلم یه درس بزرگ نویسندگی داشت: « آدم وقتی در مورد خودش می نویسه نباید هیچ رحمی داشته باشه.»
ـ یکی دو تا تلفن هم زدم نمی گم به کی چون ضرورتی نداره.
ـ امشب با یه جمله برای خودم می رم پیشواز خواب و آرامش:
اوضاع تحت کنترل خداست، خاطر جمع باش لیلی
نمره امروزم: ۵
اینم برای شما :
شب و روزتون پر از معجزه
ارسال گزارش نیک دیروز در سایت استاد.
صبحانه نیمرو و قهوهی خرما و بعد هم چای.
انجام کارهای خانه و آهنگهای روحنواز آلبوم داداش.
احوالپرسی با خواهرشوهر.
چک نسخهی جدید کتابچهام. دم دخترکم گرم.
آزادنویسی دو تا یک ربع.
میگوپلو واسه ناهار.
نوک به کتاب مثل هنرمندها بدزدید.
دلپیچه و خواب.
مرور مقالهی «زبان چیست؟»
نویسندهساز و بازنویسی و ساجده و شعر.
بشور و بساب.
سرزبان نصفه و همراهی با مامان.
یادداشت کانال.
ارسال گزارش نیک امروز در سایت استاد.
https://t.me/ladanshayanfar
صبح تا ظهرم به صفای تن و رویم و مثل همیشه به پخت و پز و حواشیاش گذشت تا در عرض چند دقیقه آنچه کاشتهام، برداشت شود، با چاشنی: یه کم شور بود، آی چقد تند شده. گاهی هم مرسی در بهترین شکل ممکن.
نه خواندن نه نوشتن تنها چند دقیقه شنیدن از سیاوش در شاهنامه طاقچه.
بعد از ظهر درازکش بعد از جمع کردن سفره چند صفحه از خواب زمستانی گلی ترقی خواندم. هنوز نمیدانم احمدی، عزیزی، انوری و حیدری دوستان دوران مدرسه و بعد کارمندان شرکت، داستانشان چیست.
در تلاش برای شرکت در وبینار نویسندهساز بیدار ماندم، در مسیر چرت زدم، چشمانم که باز کردم چشمم به جمال ساجده جان روشن شد گرچه آخر وبینار باز پلکهایم مشتاقانه هم را در آغوش گرفتند. چشم که باز کردم همه رفته بودند، خود را تنها در اتاق دیدم. رفرش، خروج و تمام.
بعد از مغرب جهت نکویی گزارش نیک هم شده چند صفحه از بیلنگر را خواندم. کشش که پیشکش، رانش آن وامیدارم برگردم به خواب زمستانی گلی خانم.
سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
نمره روز: ۸
گزارش نیک:
۱. صبح خیلی زود پاشدم و صبحانه خوردم.
۲. حمام.
۳. پنجرههای پذیرایی و آشپزخونه و هال رو تمیز کردم.
۴. بعدش مربا آلبالو درست کردم.
۵. وقتم رو به بطالت گذروندم و توی اینستا چرخیدم.
۶. کتاب ما از یوگنی ایوانوویچ زامیاتین رو خوندم با دوستم. (۷ نفر بودیم کتاب رو شروع کردیم ۲ تامون موندیم.😊)
۷. وبینار رو شرکت کردم.
۸. باز کمک مامانم کردم.
۹. رفتیم پیادهروی.
۱۰. برقا نرفتن.💃🏽
۱۱. شام خوردم. انقدر خوشمزه بود املته که ینی به خدا اگه مرد بود باهاش ازدواج میکردم. انقدری که بی نقص بود.😔
۱۲. میخوام کار یکی از دوستام رو که ازم خواست انجام بدم بعدشم لالا
مامانم هیچکدوم کمکهایی که بهش کردم رو ندید ولی همین الان گفت توی گزارشت بنویسی چه قدر با گوشی بازی کردی.🙄😬
حلزون هم انگار یاد اکسهاش افتاد.🐌
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
گزارش نیک
نرجس خاتون قربانی
از دادگاه تجدیدنظر تماس گرفته بودند که صبح اول وقت برای توضیح درمورد یک پرونده بروم. دادگاه نزدیک میدان میوه و تره بار است. معمولاً موقع برگشت سرکی به بازارچه میزنم. هنوز آلوچهی سبز داشتند، مثل اول بهار با این تفاوت که بجای کیلویی ششصد تومن شده بود کیلویی دویست تومن. لنا عاشق آلوچه است. برایش گرفتم. گیلاسهای تکدانه هم که برق میزدند. خیار محلی، بامیهی تازه و میوههای هوسانگیز تابستانی.
لنا کیک خامهای با فیلینگ تمشک پخته. خودش تنهایی. میخواهد ببرد خانهی مامان و آنجا با بقیه بخورد.
به تصویری از دکل سیریک توی فضای مجازی کلی خندیدم. دکلی که هر روز بمباران میشود و هنوز پا برجاست.
بازی فرانسه و اسپانیا را دیدم. فکر کنم اسپانیا قهرمان جام شود. هیچ نقصی ندارد و خطایی نمیکند تا فرصتی به طرف مقابل بدهد.
با بچهها قرار گذاشتیم بریم دریا تا خودمان و بچههایمان کیفی بکنند که جور نشد. آفتاب سوزان، مخصوص برنزه کردن، در گیلان کم گیر میآید. این هفته آفتاب خوبی بود اما حیف که من خیلی گرفتار بودم.
https://t.me/neveshtanbarayebodan
۱- یک روزی متعهد شدم که از دروغ به هر نحوی بپرهیزم؛ حتی دروغهایی که در لفاف تعارف، همراهی، عادت یا هر شکل دیگری خودشان را پنهان کردهاند؛ همانهایی که اصلن شبیه دروغ به چشم نمیآیند. حتی یک تعهدنامه نوشتم و امضاء کردم که متأسفانه پیدایش نمیکنم. (البته مهم هم نیست.) نمیخواهم بگویم که کاملن موفق بودهام که شاید این خود دروغی دیگر باشد، اما به جد کوشیدم تا به این عهد پایبند بمانم که نتیجهی خارقالعادهاش دگرگونی کامل محیط و آدمهای اطرافم بود؛ خیلیها حذف شدند که هرگز گمان نمیکردم حذف شوند، کارهای به ظاهر پیچیده بسیار روان و بیدردسر انجام شدند، خیلی از مسیرها و آدمها دگرگون شدند و در یک کلام کیفیت خیلی چیزها تغییر کرد که شاید مهمترینش از بین رفتن بسیاری از ترسها بود، چون اصلیترین دلیل دروغْ ترس است. گمان میکنم بخش بزرگی از آرامش این دوره از زندگیام را وامدار همین تعهد نیکم.
این نقلقول هم از کتاب «مناقب الصوفیه» از «عبادی مروزی» در مورد صداقت است که به نظرم تعریف قشنگی است که حد نهایی را به خوبی روشن میکند (هرچند که پرهیز از دروغهای بسیار کوچک که ظاهرن آسیبی به کسی نمیزنند شاید دشوارتر و تاثیرگذارتر هم باشد.):
«جنید را ‑رحمه اللّه علیه‑ پرسیدند که حقیقت صدق چیست؟ گفت آنکه صادق باشی در محلی که نجات تو از آنجا جز به دروغ نخواهد بود.»
۲- بنزین زدم. این بنزینزدن در راستای ایدهی «تجربهسازی» که در وبینارها مطرح میشد گریبانم را گرفت، وگرنه همیشه زحمتش را به مسئولین جایگاه میدادم. مثلن آن موقع خواستم تجربهاش کنم، از آن زمان تا حالا خودم انجامش میدهم، البته جذاب هم هست.
۳- دیروز که در ادارهی محترم در حال عمرکُشی بودم، متوجه شدم که استایلهای وبسایت شخصیام کاملن بههمریخته است که خدا میداند چند روز در این وضعیت بوده. امروز نجاتش دادم.
۴- یادم رفته بود بگویم که دستپر از اداره بیرون آمدم و حالا حس میکنم بار بسیار سنگینی را زمین گذاشتهام.
۵- یک تِل خریدم. موهایم به حدی رسیده است که بشود تل زد. دختربودن از قشنگ ترین اتفاقات این جهان است.
۶- الهی شکرت…
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- ساعت نزدیک ۱۰ بود که از خواب بیدار شدم. دیشب دیر خوابیده بودم و تنظیمات خوابم حسابی به هم ریخته است.
البته اگر دست خودم باشد، زودتر میخوابم؛ ولی امان از فوتبال تماشا کردن مردها! بعدش هم که میخواهی دو کلمه حرف بزنی، یکدفعه میبینی ساعت ۲:۳۰ شده است.
خلاصه به هر زور و ضربی که بود از رختخواب دل کندم و وارد آشپزخانه شدم.
در خانهی جدید، فاصلهی اتاقخواب تا آشپزخانه آنقدر زیاد شده که حین رفتوآمدهای مکرر، با این شکم گرد و سنگینم، مثل پنگوئنی خسته نفسنفس میزنم.
به هر حال چیزی نمانده که وارد ماه هفتم بارداریام شوم. و در ماه های آینده وضع بدتر هم میشود.
از قشنگی این روزها این است که صبحها که از خواب بیدار میشوم، دخترکم حسابی دستوپا میزند و بازیاش میگیرد. نمیدانم از کجا متوجه میشود که بیدار شدهام. کمی با هم حرف میزنیم، قربان صدقهاش میروم و بعد روز جدید برایمان آغاز میشود.
۲- در آشپزخانه، کوهی از ظرف انتظارم را میکشید. راستش جنبهی داشتن دو سینک ظرفشویی را ندارم! قبلاً که فقط یک سینک داشتم، به خاطر آبکش کردن برنج هم که شده، ظرفها را همان لحظه میشستم. اما حالا تنبلیام میگیرد. البته بارداری هم با هیچکس شوخی ندارد؛ واقعاً حوصلهام مثل سابق نیست.
۳- دو روز بود که مرغ میخوردیم، چون چیز دیگری در فریزر پیدا نمیشد و هنوز خرید خانه را کامل انجام ندادهایم.
دیشب اما همسرم با کیسههای گوشت و گوشت چرخکرده به خانه آمد. وقتی از او پرسیدم: «فردا ناهار چی درست کنم؟» به نظرتان چه گفت؟
درست حدس زدید؛ «مجبوس گوشت»!
اصلاً گاهی حس میکنم به گزینههای دیگر علاقهای ندارد!
۴- گوشتها را تقسیم، بستهبندی و فریز کردم. ناهار را پختم و ظرفها را شستم. بعد از همهی اینها احساس میکردم پاهایم دارد از کار میافتد؛ اما بالاخره باید انجام میشد.
۵- این مدت آنقدر درگیر کارهای خانه بودهام که حس میکنم از زهرای سابق فاصله گرفتهام. یا دارم کمد مرتب میکنم، یا پتوها را میشویم، یا غذا درست میکنم، یا میشورم و میسابم. در هر حال، فقط میدانم که خیلی خستهام.
امیدوارم هفتهی آینده کارهای خانه کمکم تمام شود و بتوانم کمی کمتر به خودم سخت بگیرم.
۶- امروز به جدول قطعی برق نگاه کردم و دیدم قرار است از ساعت ۸ تا ۱۰ شب برق منطقهمان قطع شود.
هر بار که برق میرود، یک صلوات نثار جد و آباد مستأجر قبلی میکنم؛ آخر یکی از دلایلی که باعث شد این خانه را انتخاب کنیم، این بود که با اطمینان میگفت چون ساختمان نزدیک بیمارستان است، برق اینجا هیچوقت قطع نمیشود.
خلاصه… گول خوردیم. 🙂
۷- با توجه به ساعت قطعی برق، طوری برنامهریزی کردم که چهار ساعت نقاشی بکشم. آخر این هفته اصلاً فرصت نکرده بودم کار کنم و دیروز هم چون انتظار قطعی برق را نداشتم، فقط یک ساعت نقاشی کشیدم.
خلاصه هر طور بود تا حد قابل قبولی پیش رفتم که فردا دست خالی به کلاس نروم.
۸- در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و مثل همیشه از بودن در جمع این دوستان فرهیخته لذت بردم.
۹- همزمان با نقاشی، به کتاب صوتی نام من سرخ اثر اورهان پاموک گوش سپردم؛ رمانی دربارهی نقاشی، تاریخ هنر و مکتبهای هنری.
هفتهی گذشته استادم پیشنهاد داده بود که آن را بخوانیم تا در کلاس دربارهاش گفتوگو کنیم. روایت داستانی و زبان ساده و بیتکلفش را دوست دارم، اما هنوز فرصت نکردهام تمامش کنم.
۱۰- برق رفته است و دارم گزارش نیک مینویسم.
خانه آنقدر تاریک است که ترجیح دادم دراز بکشم و جایی نروم. آخر اگر خدای نکرده زمین بخورم، ممکن است برای نینی اتفاقی بیفتد.
موزیک که پخش میکنم، دخترکم دستوپا میزند. همین باعث میشود کمتر احساس تنهایی کنم.
۱۱- همستر زیادهگو میگوید:
«این روزها بهتر است کمتر به خودت فشار بیاوری. اگر دیگر توان سابق را برای ساعتها نقاشی کشیدن، نوشتن متنهای ادبی، گرفتن عکسهای زیبا، ساختن استوری یا انجام همهی کارهای خانه نداری، اشکالی ندارد.
تو این روزها مشغول خلق بزرگترین آفرینش زندگیات هستی. انسانی در وجودت، روزبهروز بیشتر رشد میکند و همین، بخش بزرگی از انرژیات را میگیرد.
پس کمی با خودت مهربانتر باش.
همهچیز درست میشود.»
نمرهی روز: ۹ از ۱۰
سلام عزیز
چقدر خوشحالم که زهراجان که بار داری. لطفن براش از احساساتت بنویس. من کم نوشتم. روی یک ورق نسخه دکتر از پسرم دومم نوشتم ، چند سال پیش در اسباب کشی لای تقویم و سررسید آن سال دیدم و به او نشان دادم. گفت مامان کاش بیشتر برام مینوشتی. البته الان برای خودش مردی شده. و چقدر خوشحالم با دخترت حرف می زنی ، چه حس خوبی داری به من هم انتقال دادی .
من سر بار داری دخترم آنقدر ترشی درست کردم، که وقتی او بدنیا آمد لب نزدم . اما تا در شکمم بود شیشه شیشه ترشی خوردم ، تا جایی که دیگه روم نشد از مادر و مادرشوهر ترشی بگیرم😂
لطفن برامون بیشتر از حس هات بنویس . اگر کانال داری و در آنجا می نویسی بهم بده. . ممنون
زایمان آسون و راحتی را برات اآرزو میکنم
حلزون داره فکر میکنه از بین این همه حلزون کدوم و انتخاب کنه؟
یا داره دنبال یه حلزون میگرده که یادش نمیاد چه شکلی بوده؟
سالواژهام تمرکز
گزارش نیک سوالی
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
پنج شاید. چون امروز بیشتر در حال ذوب شدن بودم. هوا گرم بود و کولر خراب بود و عصبی بودم و درد داشتم. پس بیشترش را دراز کشیدم و ذوب شدم.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
اینکه خوشحال باشیم و مثل یه کودک تجربه کنیم زندگی رو.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
کتاب در «فاصلهی دو نقطه» ایران درودی.
«در شب، آنچه ما را احاطه میکند به وضوح قابل رویت نیست، با این همه ما تمامی حضورشان را حس میکنیم. این مسئله اساس مهم بیان نقاشی است.»
کتاب بدن فراموش نمیکند.
امروز رفتی پیادهروی؟
پیادهروی. نه. باید بیرون برویم تا برگشتش را با پا بیایم.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
آیستی که درست کرده بودم. توی گرما داشتم چای یخم را میخوردم و چقدر خوب بود آن یخی و شیرینی. قشنگ جیگرم حال اومد.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
یه سری خاطرهها ناراحتم کرد.
نگران هم کلن این نگرانی وصل بهم یعنی وصله به همهمون با این شرایط.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
از اینکه اگه قلب سنگی میداشتم چقدر خوب میشد.
امروز با کی تماس گرفتی؟
من اصلن اهل تماس تلفنی نیستم.
ولی امروز تماس تصویری بله هم کار نکرد و نتانستیم با متخصصون جلوس بداریم.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
شجاعت و غلبه بر ترس.
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
داستان بلند؟ اصلن چی چی هست؟ اصلن یادم رفته که داستانی داشتهام.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
یاد خاطرهی نامن و آببازی بچهها و جیغ و دادشون که کل حیاط رو پر کرده بود مهدی فسقلی که کلن یه چیکه آب شده بود.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
بازنویسی داستان و ساجده حق پرست که اولین بار میدیدمش.
https://t.me/yaddashtneda
سال واژه: تداوم.
1. صبح قبل از بلند شدن کامل از تخت، یک تماس تلفنی با واتساپ گرفتم.
اختلاف ساعت 8و نیمی با تورنتوی کانادا باعث شد، اون وقت صبح زمان مناسب باشه. که خداروشکر همه چیز خوب بود.
میخواستم دوباره بخوابم که دیگه نشد.
2. یک فکر جالب به سرم زد. کتاب وقتی نچه گریست رو با ترجمهی: فاطمه باروت کوب رو داشتم و از قبل اونو خونده بودم. این بار پادکست این داستان رو با ترجمه ی: سپیده حبیب از نشر قطره با صدای آرمان سلطانزاده رو همزمان با ورق زدن با کتاب خودم شروع کردم به خواندن و گوش دادن.
پیشنهاد میکنم اگه دوست داشتید، امتحان کنید .
اون وقت به وضوح تفاوت رو خودتون خواهید دید. خیلی خیلی تجربهی خوب و جالبی بود.
3. باز قطعی برق در ساعات گرم که از ساعت 3 تا 5 طول کشید و باعث شد، چند دقیقهایی دیر به وبینار برسم. وقتی اومدم استاد داشت دربارهی کتابی صحبت میکرد.
کمی که دندون روی جگر گذاشتم، فهمیدم کتاب بچهها بازی نمیکند از جعفر مدرس صادقی هست که استاد دارند، این کتاب رو با دو نسخهی مختلف از همین نویسنده میخونند و مقایسه میکنند. نسخه 1 قدیم و نسخه 2جدید و پنجاه سال بعد، که بسیار جالب بود.
تغییر نوشتار بعد از نیم قرن در هر پاراگراف قابل توجه بود. کار استاد منو یاد کار خودم انداخت. مقایسه دو ترجمه از کتاب وقتی نیچه گریست، یکی نوشتاری و دیگری پادکست با دو ترجمه. صحبت کردن ساجده جان دربارهی وزن و قیافه در شعر.
در آخر پرسش و پاسخ.
4. ساعت شش و نیم رفتن به لینک کلاس جریان قصه قصه که مشخص شد کلاس به فردا موکول شده.
5. ادامه خواندن کتاب و گوش دادن …..
نمیدونم تا آخر شب دیگه چه کارهایی قراره انجام بدم. ولی خواستم الان گزارش نیک رو بنویسم و بزارم و ساعات باقیمانده رو با همسر باشم و شامی بخوریم …..
6. فکر کردن به اینکه امروز باید به خودم عدد چند از یک تا ده رو بدم، منو به فکر واداشت.
میدونم هدف استاد از مطرح کردن این سوال از خودمون و جواب دادنش چی بوده.
قدر دونستن از لحظه لحظهی زندگی.
مثال استاد: « چلاندن تا آخرین قطرهی آب یک لیمو. »
من هر روز تلاش میکنم که در عصرهی ادبیات و نوشتن و… پیشرفت داشته باشم و اینکه نمیخوام از خوردن این دارو و یا مرهم که باعث شد، در شرایط سخت زندگی فقط با اون حالم خوب بشه، دست بکشم. (تداوم)
نمرهی هر روز من، بخش بزرگی از اون مربوط میشه به وقت گذاشتن و انرژی روی این کار .
من به امروز خودم نمرهی7 میدم.
تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار.
24/04/1405
گزارش نیک 64
سال واژه: بیداری
نمرهی روز: ده از ده
یاری جستن: میخواهم نقاشی را حرفهایی دنبال کنم. طراحی و نقاشی با مداد رنگی من را به هیجان میآورد. خواهشمندم اگر استاد آنلاین میشناسید معرفی کنید.
گزارش آموختهها: به قصد واژهگستری از« واژهدان❤️» بهره جستم و نیز از کتاب معجزهگر خاموش آموختم:
«ممکن نیست شما به طور مداوم درباره چیزی احساس خوب داشته باشید و نتیجه آن بد از کار در بیاید، درست همانطور که ممکن نیست راجع به چیزی احساس بد داشته باشید و نتیجه خوب از کار درآید.»
رسانهی شخصی: اینستاگرام: shaparak_e_khaste
1. امروز هم به رسم هر روز به هاله تذکر دادم هیچ زمانی جز لحظهی حال وجود ندارد، در لحظه باش.
2. من به این بینشِ نو که در قلب هاله شکل گرفتهاست عشق میورزم:
«من جاسوسِ خدا هستم بر روی کرهی زمین تا وسیلهایی باشم که تجربهی انسان بودن را در این زمان و مکان به مرکزِ آفرینش مخابره کنم.»
3. از کارهای زمینی هاله بگویم که او امروز بیش از یک لیتر آب نوشید. پیادهروی کوتاهی کرد، خریدهای خانه را انجام داد، کارت ورود به جلسهی آزمون کارشناسی ارشد فردا را پرینت گرفت. اوهمچنان بااراده به رژیم کاهش وزنش پایبند است. من هم همانطور که از بالا او را تماشا میکردم به او افتخار میکردم.
4. هاله امروز چند آرزویِ سرمست کننده را در سر پرواند، زیرا ما امروز در کتاب معجزهگر خاموش آموختیم که:
«حس خستگی یا خمودگی نشان میدهد که در حال حاضر آرزوی مهمی در سر ندارید.»
5. هاله امروز جملهایی قصار در پیج اینستاگرامش هوا کرد و تقریباً هیچکس آن را لایک نکرد. من به او گفتم که حواست باشد که هر آنچه که تو را شاد کند باعث رنجِ تو هم خواهد شد، بنابراین هاله به این ناکامی جزئی بیواکنش ماند.
6. امروز هاله هر جرعه چایِ عصرانه را مزه مزه کرد و لحظه به لحظهاش را به مغزش مخابره. هنگام پیاده روی به کفشها و صدای قدمهایش، درختان تشنه، یخچال جدید سوپر سرکوچهشان، گربهی گرد شدهی در حال استراحت در سایه، درختان سرسبز و قامت خمیده و لاغر مادرش توجه کرد.
7. امروز هاله تصمیم کبری گرفت که گزارش نیکش را در لپتاپ تایپ کند که اشتباهات نگارشی کمتری داشته باشد.
8. ما با هم وبینار شاهین خان کلانتری را شرکت کردیم و به صحبتهای ساجده خانم درخصوص شعر گوش جان سپردیم و این دختر جوان و باسواد را تحسین کردیم.
9. من هاله را دوست دارم. هاله دختر متعهدی است.
آنچه امروز آموختم/گزارش نیک:
گفتم: دلم میخاد تنها باشم.
گفت: الان تو نباید تنها باشی. تو باید با آدما ارتباط داشتهباشی. باید با آدما هم ارتباط داشتهباشی هم تعامل. میدونی فرق بین «ارتباط» با «تعامل» چیه؟
گفتم: نه.
گفت: تو به طورِ طبیعی با آدما ارتباط داری. مثلا توی اتوبوس کنار یه نفر میشینی. توی خیابون از یه نفر یه سؤال میپرسی مثلا آدرسِ یه جایی. یا با خانوادهت سر میز شام میشینی. با دوستت میگی میخندی. خاهرت رو در آغوش میگیری. با فروشندهی مغازه حرف میزنی و خرید میکنی. ممکنه توی شلوغیها به کسی بخوری. اینا ارتباطه که به طور طبیعی بین آدما هست. اما تعامل نوعی از ارتباطه که دو طرف رو به رشد نزدیک میکنه. من سؤال میکنم، تو جواب میدی. تو سؤال میکنی، من جواب میدم. با کسی دربارهی چیزی بحث میکنی. دربارهی چیزی نظر میدی و نظراتِ آدمای دیگه رو هم میشنوی و دربارهشون فکر میکنی و با حرفهات بقیه رو هم به فکر وامیداری. این یعنی تعامل. همون ارتباطی که باعث میشه تو و آدمای روبهروت به رشد نزدیکتر بشن.
https://t.me/mahdeyekazemiii
سال واژهام:خوددوستی/ خودیابی/خودخواهی مثبت
امروز، روز راضی کنندهای بود.
آفرین به امروز که انقدر خوب با من کنار اومد.
در میان صدای تعزیه که شب پنجمه در روستا اجرا میشه میخوام بنویسم که آخه چرا نت قطع شد وسط بازخوردهای کلاس نویسندگی خلاق، بازم خداروشکر من بازخورد به داستان خودم رو شنیدم و حُسن ختام خوبی
برای پایان امروزم شد.
امروز چطور بود که انقدر برام راضی کننده بود؟
راستش بیشتر استراحت کردم و این رو خوددوستی به حساب میارم.
– به پوکی(استارتر نان خمیر ترشم) غذا دادم و خیلــــــــی خوشحالم که بعد این دو هفته غذا دادن، بلاخره بواسطهی ویدئوی آموزشی شخصی در یوتویوب ایرادات خودمو فهمیدم و راستش چون اون شخص در ایران بود و تمام چیزهایی که استفاده کرد دقیقا منم تو خونه داشتم یه حس خیال راحتی بهم داد که منم میتونم.
-به ادامهی سریالی که لیلا گلی بهم معرفی کرد پرداختم تا قسمت۷، شاید دوست داشته باشی بدونی اسمش چی بود؟ ( YOU )
نظرمو بخوای؟ بهت میگم سلیقهی ما آدمها باهم متفاوته.
ولی من دربارهی این فیلم ۱۰۰ نیستم. رفتار کاراکترهای اصلی فیلم عصبی و مضطربم میکنه و این حس رو دوست ندارم. فعلا فصل اولش هستم.
راستی یه کلمه تپش گفته شد که دوستش داشت.
“ببخشید که مثل غار وحشی رفتار کردم”
غاز وحشی کنایه از رفتار بیشعورانه بود.
– در ادامه این آثار رو بهتون پیشنهاد میدم( شوگان، پلاریباس، هیلو [در ژانر اکشن، بسیـــــــار دوست داشتم]، عصر طلاکوب شده، درس هایی از شیمی.) فعلا اینارو یادم مونده بود.
– امروز نهار آلبالو پلو گذاشتم و راستش خیلی کیف میکنم همسرم غذاهامو با لذت میخوره و قشنگ میفهمم تویِ بهشته.
واقعا قشنگ نیست تو لذت بردن یه آدم رو از غذایی که براش زحمت کشیدی و پختی میتونی ببینی؟ که نمیگه نمکش کمه، اگر آلبالو بیشتر بود بهتر میشد، برنج شفتهست، برنجت زندهس، فلانی اینجور درست میکنه خوشمزهست یا هر نظر کوفتی دیگهای که تن و ذهنت رو در خستگی حبس میکنه.
خداروشکر بخاطر فعل لذت بردن و عامری.
-خوشحالم که روبی(گربه لیلا گلی) حالش بهتره.
ـ و اما در پایانِ امروز میرسیم به جلسهی بازخورد استاد به نوشتههامون در گونهی ادبی عامیانه/آرگو،
با شروع جلسه، عامر میره تا برای خونه کمی خرید کنه، در میان خریدها شیر محلی هم بود، حالا چرا اینو گفتم؟
شما بیا تا بهت بگم، جلسه بازخورد برای بعضیها در گروهمون از جمله خودم استرس داشت ولی خطر از بیخ گوشم که نه، کمی دورتر گذشت.استاد از نوشتهام تعریف کرد و بسیار خوشحال شدم و البته از تمام نوازشهای کلامی که دوستانم در جلسهی آنلاین بهم دادند هم شکفته شدم، شما بگو قشنگ نیست امشب؟ قلبم تشویقی شد.
خدا بخیر کنه تا آخرِ این دوره بتونم از این چند خوان رستم سالم بیرون بیام.
– و اما شیر، خب خرابکاری من از جایی شروع شد که استاد یه وقفهی ۵ دقیقهای بین جلسه داد برای جیش کردن یکی از بچهها، منم مرض اینو گرفتم که تو این زمان کوچولو، برم شیر رو داخل قابلمه بریزم و بزارم رو گاز آروم تا لحظات ملکوتی جوش بره، بگو آخه مرض داری دختر؟
خلاصه در فرآیند انتقال شیر از نایلون به قابلمه به بخشی از کابینت و ماشین لباسشویی هم شیر ریختم بخورن و بعد یه دستمال دست خودم و عامر که زیر دهنشونو پاک کنیم.
قشنگ نیست؟ مگه چند نفر تو دنیا هستن که به کابینت و لباسشویی شیر بدن بخوره؟😑😐
خب دیگه برم که اگر حواسم نباشه گاز هم شیر میخوره و چیزی برای من و عامری نمیمونه.
شبتون بهشت🌟🌛
نیکو گزارشی خواهم نوشت و عبرتی که امروز گرفتم. سال واژهام تعهد است و روزواژهی امروزم عبرت است. امروز بیدار شدم و حمد و ثنا برای سلامتیام و برکت نوشتن که نصیبم شده و به قول بزرگان توفیق نصیبیست همه کس ندهندش
توفیق نوشتن برایم حاصل شده و هر روز مینویسم و یادداشت برداری میکنم و روانهی کانال تلگرام میکنم. پیادهروی صبحگاهی رفتم و صبحانه را آماده کردم ساعت هشت صبح خودم را میان آشپزخانه تنها دیدم همه سر کار رفتند. امروز برای ثبت ملک به سامانه املاک و اسکان رفتم و مرحله به مرحله به سایت کاتب و سایت دولت من و کد ثنا و غیره راهنماییام میکرد و هر اطلاعاتی از جد وآبادم میخواست در اختیار گذاشتم بدون هیچگونه خطا و یا اشتباهی. اما در نهایت پیام میداد که اطلاعات وارد شده صحیح نمیباشد و بلاخره نزدیک به بیست بار کد گرفتن و زیر و رو کردن، پیام داد که (اطلاعات شما با موفقیت ثبت شد) برایم آمد و ذوق زده شدم و اما چه عبرتی گرفتم اینکه هر چه اسم دولت را در پسوند یا پیشوندش دارد باید با دیدهی شک و تردید نگاهش کنم مثل دولت من، بیمارستان دولتی، نرخ مصوب دولت، مدرسههای دولتی، انواع و اقسام سامانهها که دولت در ایجادش نقش دارد، بانک دولتی، مرغ و گوشت دولتی و… امروز زمان زیادی صرف سامانه کردم و به وبینار دیر رسیدم اما بقیه وبینار برایم سودمند بود خانم ساجده حق پرست بسیار زیبا در باره شعر و چینش کلمات در شعر سخن گفتند. ازدفرط خستگی قدرت تکلم ندارم. گزارش نیک یک انجام وظیفهی معنویست که آخرین فعالیت پایان روزم است. کانال تلگرام من
https://t.me/notetoday1
شماره دو: سلام.
شماره یک: غذا چی داریم؟ دارم از گشنگی تلف میشم.
با قدم های تند نزدیک میشود.
شماره دو: باید بگم خیلی خوش شانسی چون غذای مورد علاقت رو پختن.
شماره یک با هیجان پشت میز مینشیند.
شماره یک: سامبوس چه پو داریم؟!
(یه غذای محبوب در شهر پر جمعیت در جهانی دیگر)
شماره دو با لبخند سر تکان میدهد.
شماره یک: ایول.
بشقاب های غذا مقابلشان گذاشته میشود. با ولع شروع میکند به خوردن
شماره دو: خب بگو ببینم ماموریت امروز رو کجا بودی
شماره یک: پ.. ا.. پی… ما …می… م
شماره دو: آروم تر خفه میشی
شماره یک: پیش مریم
شماره دو: کدوم مریم ؟
شماره یک همانطور که یک دستش میان بشقاب و دهانش در رفت و آمد است با دست دیگرش
شیشیه ای کوچک از جیبش بیرون می کشد.
شیشیه خالی به نظر میرسد اما وقتی آن را روی میز میگذارد و تقه ای به در چوبی اش میزند درون شیشیه پر از اطلاعات انسانی میشود.
شماره دو: آهان مریم، میشناسمش ازش خوشم میاد.
شماره یک آروغ میزند به پشتی صندلی تکیه میدهد : این بهترین وعده ای بود که تو این چند روز داشتم.
با دستش دهانش را پاک میکند.
شماره دو: حالا که به اندازه کافی خوردی کمی از امروز مریم بگو.
چی کاری برای امروز انجام داد؟ آزاد نویسی داشت؟ یادمه هر صبح انجامش میداد.
شماره یک: آره انجامش داد راجب احساساتش نوشت. باقی موندههای دیروز رو توی برگه ها خالی کرد.
شماره دو با شگفتی: عالیه. خب دیگه؟
شماره یک: پیاده روی داشت.
کتاب خوند. میخواد کتاب کودکان استثنایی رو تموم کنه. بعدش هم کمی از کتاب شب هول خوند. دیگه، آهان از قصه های بهرنگ هم خوند.
یه تصمیم مهم هم گرفت.
شماره دو: چه تصمیمی؟
شماره یک: صداشو ضبط کنه .
شماره دو: چطور به این نتیجه رسید
شماره یک: همیشه باخودش حرف میزد اما وقتی کتاب چرا باید زیاد تر حرف بزنیم رو خوند تصمیم گرفت ضبطشون کنه چون خیلی چیزای مهمی راجب ضبط صدا یاد گرفت.
شماره دو: باید کتاب جذابی باشه
شماره یک: همینطوره.
شماره دو: نقاشی هم کرد؟
شماره یک: آره آره نقاشی یه شخصیت کشید به نام آقای کره. تمرین خط هم انجام داد میخواد خوش خط تر بشه.
شماره دو: خیلی وقته انجامش میده. دلم براش تنگ شد باید دوباره بهش سر بزنم.
شماره یک نوشیدنی ارغوانی رنگش را می نوشد
با لذت میگوید: اووو این لعنتی چقدر خنکه.
https://t.me/maryamebrahimi21
واژه:احساسات
افکار: اغلبشان خاطراتی مبهم و رئال و دیالوگ هایی غیر منطقی اما خیال پرداز با آدمها که حتی دیدن دوباره آنها غیر قابل وقوع در واقعیت بودند و از آینده ای نیامده برش میخورند.
گفت و گو:احساسات متعلق به قلبه یا مغز؟!بحثنی نسبتاً فلسفی که امروز عصر با برادرم داشتم؛اگر همه احساسات و شخصیت انسان مربوط به قشر بیش پیشانی مغز باشه پس وجود روح و معنویت تکلیفش چیه؟
روزمرگی: دختر حوالی ظهر از خواب بیدار شد همه بدنش احساس کوفتگی میکرد بعد خوردن کمی دمپخت روی تخت رها شد و دوباره به خواب رفت در خوابهایش هم احساس راحتی نمیکرد با به دنبال چیزی یا در حال فرار از موقعیتی بود. بعد بیداری متوجه شد پیامی از طرف مامور اداره پست رسیده که دیر متوجهش شده بود موبایلش رو کنار گذاشت و کمی طراحی لباس و آناتومی های فیگور را در سطح مبتدی اتود زد. پاسی از شب هم یکم موسیقی آزاد انگلیسی به گوش هایش خوراند و چند دقیقه ای از پادکست صوتی کتاب جنایت و مکافات با صدای آقای سلطان زاده را پلی کرد و همراهش به خواب رفت.
سالواژه: پژوهشیدن
بهترین لحظاتِ امروز، وبینارِ نویسندهساز بود. همیشه اینطور روزها را فقط به امیدِ فردایشان تمام میکنم. شاید که بهتر باشد.
برای بهتر کردن فردایم چه میتوانم بکنم؟
۱. صبحانه را به تأخیر نیندازم تا بهرهوریام پایین نیاید.
۲. وقتی گرمم است و آمادهی دعوا از اتاقم بیرون نیایم.
۳. هر وعده چرت و پرت نخورم. حالم بدتر میشود.
۴.محلهگردی را فراموش نکنم.
از کتاب «به خیالم فقط من اینطورم» برداشتیدم که گاهی شرمدهندگان برای تغییر رفتار شرم میدهند. اما این تغییری ثابت نیست. خاطرهای یادم آمد که همیشه آزارم میداد. شخصیتی که زخمزبان زده بود به نوعی شاید میخاست هشدار دهد یا ترغیبم کند آدم شوم. که نتیجه اغلب دوریست از آن فرد.
گزارش نیک “1405/4/24” تیرماه. روز چهارشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب “روانسوزی و راههای غلبه بر آن” از باربر بروسبرگ و نینا وستلوند را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
یادداشتی در کانالم هوا کردم.
من گزارش نیک به غیر از سایت استاد و کانالم، یک کانال خصوصی هم زدم که اسمش گذاشتم گزارش نیک. همه گزارش نیکها را آنجا هم میفرستم.
اما نمیدانم گزارش نیک دیشبم را که در سایت استاد گذاشتم با در کانالم کمی فرق داشت.
بعد یادم آمد که بعد از اینکه کپی کردم از صفحه تمرینی خودم. موقع گذاشتن در سایت چند کلمه یادم آمده اضافه کردم.
برای همین در حد چند کلمه فرق داشت.
حالا به نظرم چند کلمه اشکال ندارد. چند هزار که نبوده.
چند خطی هم از داستان کوتاه، کارگاه داستان کوتاه ۵ را بازنویسی کردم.
https://t.me/speechoff
-سالواژهام: تدریس.
-صبح رفتم مدرسه. نیم ساعتی قصه و بازی. برای بچههایی که دوشنبه نبودند در کارگاه.
-تا رسیدم خانه ظهر شده بود. ناهار زدم و پخش شدم زیر کولر.
-قبل وبینار بیدار شدم و دیدم برق رفته. نه آنتنی بود و نه اینترنتی.
-دوباره خوابیدم.
-بیدار که شدم نشستم پای آزادنویسی. صبح ایدهیی شکل گرفته بود تو ذهنم. ادامهاش دادم و رسیدم به یادداشت کانال.
-گزارش نیک امروز را هم نوشتم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
سالواژهام آگاهی.
مأموریت امروزم رفتن برای بازرسی پسماند شیمیایی یک بیمارستان بود.
اخبار جنگ را مرور کردم و واقعن هم که اخ بار. زندگی مردم قربانی جاهطلبان قدرت.
صد جمله نوشتم. آزادنویسی بود. ولی همهشان با معنی و باساختار.
ادامه کتاب “شب هول” را خاندم. و چقدر بخش تاریخیاش برایم جالب است. و تکرار تاریخ را احساس کردم. هرکسی هرچندگاهی ادعای قدرت و حکومت میکند. جنگ به راه میاندازد. و این موضوع تا به الان ادامه دارد.
وبینار شرکت کردم. دربارهی بازنویسی آموختم و همینطور شعر.
متنی هم در کانالم منتشر کردم.
https://t.me/armaghannevesht
امروز، بعد از مدتها، بالاخره توانستم برنامهام را جلوی چشمم بگذارم و شروع کنم به تیک زدن سلولهای اکسل.
روبهرو شدن با فایل رنگارنگ برنامهی روزانهام حسِ «آخیش» را در من بیدار کرد.
مدتی بود که از برنامهام دور افتاده بودم؛ بیکار بودنم یک طرف، دزدیده شدن گوشیام یک طرف، بدهکار شدن به کل خانواده یک طرف، مصاحبههای بیسرانجام یک طرف و خودخوریهای بعد از آن هم یک طرف. انگار محاصره شده بودم. به همین خاطر از برنامهام دور افتاده بودم. اما امروز بالاخره توانستم نفس بکشم. حالا که سلولهای سفید اکسل را با تیکهای سبز پر میکنم، میتوانم نفس بکشم.
هنوز هم از محاصره بیرون نیامدهام، اما شعاع دایره را بزرگتر کردهام. حالا میتوانم نفس بکشم.
به سفارش ندا، در وبینار هم شرکت کردم؛ گرچه وبینار برایم یادآور کلاسهایی بود که در حال حاضر نمیتوانم در آنها شرکت کنم؛ کلاسهایی که دوستشان دارم، اما به خاطر شرایط فعلیام، کنارشان گذاشتهام.
با این حال، شرکت کردن در وبینار «نویسندهساز» به من یادآوری کرد که، باید ادامه بدهم.
امروز مشتریِ تایپم فایلی فرستاد و گفت: «این را یک تایپیست دیگر انجام داده، اما پر از ایراد و غلط املایی است. بفرستم، مشکلی ندارید؟» و من گفتم: «البته که مشکلی ندارم.»
متن را دادم به خواهرم؛ او خواند و من اصلاح کردم. وقتی فایل تمام شد، کلمههایی را که نتوانسته بودیم بخوانیم برای مشتری فرستادم.
خانه را جارو زدم، کاغذنویسی (آزادنویسی روی کاغذ) کردم و به کانال و سایتم فکر کردم و فایل نهایی را تحویل مشتری دادم.
فرهنگنامهام را هم از سایت پاک کردم تا سروسامانی به آن بدهم.
و حالا کارهایی مانده که باید تا شب انجام بدهم: پیادهروی، رسیدگی به کانال یوتیوب، انتشار پست تلگرام و در نهایت، آماده شدن برای شروعی پرانرژیتر از فردا.